رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. سلام نویسنده‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" از سه واژه تشکیل شده«تپش قلب طهران» نام انتخابیِ زیباییه و به نظرم به رمانتون می‌خوره. عاشقانه بودن رمان رو هم به خوبی به نمایش میزاره. "ژانر" رمان از یک ژانر«عاشقانه» تشکیل شده که انتخاب درستیه اما چیزی که تا اینجای رمانتون‌من خوندم، اکثر بخش‌های رمان حول فراغ یار می‌چرخه پس بهتر نیست ژانر «تراژدی» هم به رمانتون اضافه کنید؟ «چشمک» "خلاصه" خلاصه‌ی رمانتون اطلاعات کافی نداشت، زیبا بود اما به عنوان شروعی برای مقدمه! در خلاصه ما دنبال این نیستیم از عواطف رمان حرف بزنیم، ما دنبال اینیم بفهمم در چارچوب ظاهری رمان چه چیزهایی رخ داده و چه چیزهایی قراره رخ بده! بنظرم با پتانسیلی که از قلم شما دیدم قطعاً می‌تونید یک خلاصه‌ی زیبا و با ابهام بنویسید بانو. مقدمه: رمان شما فاقد مقدمه بود که من رو متحیر کرد، چون من شعرهایی خیلی زیبا در رمان شما خوندم که هرکدوم از اون‌ها می‌تونست در جایگاه مقدمه قرار بگیره و احساس آذرخش رو به زیبایی به نمایش بزاره. "شروع رمان" شروع رمان خیلی سریع اتفاق میوفته، شروع خوبیه اما می‌تونه کمی بیشتر مقدمه چینی کنه، فوراً ما از سال ۱۴۰۰ میریم به سال ۱۳۸۰ و دوباره این روند رفت و برگشتی در رمان شما با فاصله‌های خیلی کم اتفاق میوفته. بنظرم می‌شه در همون ابتدا کمی بیشتر از جزئیات گفته بشه، زمان، حالت، ظاهر. "توصیفات و فضاسازی" آخ بانو! چقدر عشق رو زیبا توصیف کردی، توصیف و فضاسازی احساسات کاملاً قوی بود طوری که من زمان خوندن، انقدر غرق در رمان میشدم یادم می‌رفت‌‌ پارت ها رو لایک کنم. توصیفات زمانی من رو گیج می‌کرد، چون گردش زمان زیاد داشتی، نمی‌تونستم تشخیص بدم چه فصلیه، چه ماهیه، چه ساعتی از روزه.. بنظرم یک جای کار داره این مورد. توصیفات ظاهری و‌مکانی هم متوسط بود، انگار بیشتر اتفاقات اصلی نوشته شده بود زیاد جزئیات مهم نبود که‌کاش کمی این موضوع رعایت بشه، یعنی گه‌گاهی هم از ظواهر و مکان‌ها گفته بشه، منظورم از گفته شدن حالتِ تند و پشت ها نیست میشه با کلمات راحت بازی کرد. برای مثل از توصیفات خودتون‌میگم: شما کاری کردین عطر کاپتان بلک مختص پاشا شد، یعنی من هرچی ندونم می‌دونم پاشا چشمای عسلی و عطر کاپتان بلک داره، مگر شما مستقیما اشاره کردی؟ خیر! اما تو روند داستان یجوری به من فهموندی! من توصیفات به این شکل رو می‌پسندم و مطمئن از قلمی که من دیدم بیشتر از این هم برمیاد. "نسبت مونولوگ به دیالوگ" در رمان شما چیزی به اسم نقد ثابت برای این بخش وجود نداره، چون بعضی پارت‌ها دیالوگ به قدری زیاد بود که نصف پارت رو می‌گرفت در بعضی قسمت‌های دیگه هم زیاد بودن مونولوگ باعث می‌شد پارت فاقد دیالوگ باشه. سعی کنین در نوشتن، بالانس بین این دو مورد رو رعایت کنین جانا^^ "سیر رمان" بیشتر سیر رمان شما حالت تندی داشت، چون از حاشیه ها دوری کردید و بیشتر اصل داستان رو مورد هدف قرار دادین که با درست شدن توصیفات این مورد هم عالی تر از چیزی که هست میشه«چشمک» ”نکات نوشتاری” نکته کلی: در این بخش من به یک سری نکات اشاره و گاهاً مثالی از رمان شما درباره‌ی اون مورد میزنم، ممکنه تعداد زیادی از مورد مثال زده در رمان شما باشه پس بهتره هرمورد رو در کل رمان اصلاح کنید^^ "نکته اول" در منولوگ نویسی به نظرم هر کلمه در ساختار درستش قرار بگیره زیبا تره عزیزم برای مثال: لپ‌هایم می‌شود انار! حال جایگزین: لپ‌هایم به رنگ انار می‌شود. یا لپ‌هایم رنگ انگار می‌گیرند. آوردن «فعل» در آخر جمله ساختار درست تر به جملاتتون‌میده بانو. "نکته دوم" تغییر زمان فعل هاست عزیزم! زمانی که فعل شما در گذشته هست اوردن افعالی از زمان حال شلختی در متن ایجاد می‌کنه. درستش اینه فعل ها در یک راستا باشند مخصوصا در رمان شما که فلش بکی به گذشته داره. مثال از پارت سوم رمان: با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود می‌آیم. به حیاط می‌روم و از روی طناب، چادرِ حریرِ رنگی را سر می‌کنم. در را باز کردم و دهانم از دیدن مردی که این‌چنین ویران شده بود، باز ماند. سه جمله‌ی اول با حال روایی نوشته شده‌اند: * می‌آیم * می‌روم * می‌کنم اما ناگهان جمله‌ی بعد به گذشته می‌رود: * باز کردم * باز ماند حالا حالت درست ترش می‌تونه به این شکل‌ باشه: «در را باز می‌کنم و دهانم از دیدن مردی که این‌چنین ویران شده بود، باز می‌ماند» "نکته سوم" اوردن فعل تکراری از زیبایی جملاتتون کم‌می‌کنه بانو مثال: پا تند کردم و از پله‌های ایوان بالا رفتم. درِ چوبی را هل دادم. به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، رفتم. تکرار واژه‌ی «رفتم» کمی زیبایی جمله رو ازش گرفته نمیزاره جمله‌ت نفس بکشه. به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، قدم گذاشتم. یا به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، وارد شدم. "نکته چهارم" انداختن فاصله زیاد بین خطوط. تیکه تیکه جملاتتون از هم فاصله پیدا می‌کرد. مثل نوشته‌ی الان من «لبخند» پس برای ردیف تر و یک نواخت تر شدن نوشتتون خوبه جاهای غیر ضروری فاصله نندازید البته انتخاب نهایی با خود شماست و بس به سلیقه‌ی شما داره. "نکته پنجم" در پارت ۳۰ به بعد برخی دیالوگ ها جلوی«-» قرار نداره و با مونولوگ ها قاطی می‌شه عزیزم بهتره جداسازی بشن. "نکته ششم" در پارت ۴۴ دیالوگ های دکتر با فاصله اومده که مخاطب فکر می‌کنه بخشی از مونولوگ هست بنظرم اگه کوتاه تر بشه و یک جا بیاد یا تیکه تیکه گفته بشه بهتر میشه، دیالوگ طولانی رمان رو کسل نشون میده از نظر من بانو. "نکته هفتم” استفاده از «...» وقتی بیشتر کاربرد داره که بخواد برای لکنت یا ادامه دار بودن جمله به کار بره وگرنه میشه برای مکث از ، استفاده کرد عزیزم. شما در اکثر بخش های رمانتون از «...» استفاده کردید که بهتره در جای خودش قرار بگیره. سخن خواننده: این قسمت می‌خوام نظر شخصیم رو بگم؛ من واقعا از رمان شما لذت بردم چون بیشترین نقطه‌ی قوت شما داشتن قلمی پخته‌ست، بازی با کلمات رو درست انجام می‌دین که این واقعا ستودنیه جانِ دل:) در نهایت.. نویسنده جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشته‌ی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزه‌ای بشه برات تا من تپش قلب طهران رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم این‌نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامه‌ی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار‌ و نوشتارت دائم باشه ستاره جان🤍 روشنا. @ستاره درخشان نیا
  2. «پارت صد و یکم» خواست به سمت روشنا یورش ببرد که باز شدن در مانع شد. کسی وارد اتاق شد که دیدنش چشمانِ روشنا را از حدقه درآورد. نمی‌توانست چیزی را که با چشم می‌بیند باور کند. باورش نمی‌شد، نه، امکان نداشت! -چقدر جیغ می‌زنی! همان تُن صدا، همان هیبت؛ مگر می‌شد او نباشد؟ هانا حرف زد اما روشنا هنوز در بهتِ چیزی که دیده بود، مانده بود. -دختره‌ی خیره‌سر، بِر و بِر زل می‌زنه تو چشمای من، باید چشماشو از کاسه دربیارم. این‌بار صدای نزدیک شدن قدم‌هایش را حس کرد. قدم اول، ستونِ کودکی‌اش را ریخت، قدم دوم خنده‌ها و شادی‌هایشان را پاک کرد و با قدم آخر همه‌چیز تمام شد! پسر به جلوی صندلی رسید. روشنا سریعاً چشمانش را بست. قصد نداشت بیش از این به کابوسی که می‌بیند تن دهد. امکان نداشت! دروغ بود، داشت خواب می‌دید. -نباید هانا رو اذیت کنی، عزیزم. سرش را محکم تکان داد و کلِ بدنش روی تخت لرزید. -نه، دارم خواب می‌بینم، دروغه! یکی منو بیدار کنه. اما هیچ‌کس او را بیدار نکرد. برخلاف داد و فریادهایش، مرد تنها دستِ هانا را گرفت و روشنا را با ذهنیتِ نابودشده‌اش تنها گذاشت. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر صورتش جاری شدند، هق‌هق امانش را برید. -من نمی‌دونم کجام، این‌جا عجیبه، یکی… نجاتم بده… اگه صدام… رو می‌شنوین… نجاتم بدین! دلش نیامد اسمِ مردی را که به‌تازگی دیده بود به زبان بیاورد. لابد مانند فیلم‌ها نقشه‌اش بود که خود را به آدم‌بدها نزدیک کند و او را نجات دهد. غیر از این نمی‌شد! هرچه بیشتر فکر می‌کرد، گریه‌اش تشدید می‌شد. نمی‌دانست چقدر از روز گذشته است، یعنی فردا شده؟ چند ساعت در بیهوشی به سر برده بود؟ -من… می‌ترسم… چه اتفاقی داره… میوفته، خدا؟ اگه… اگه… باز هم به لباس‌های خاک‌شده‌اش گوشه‌چشمی انداخت. قطره‌ی اشک از بینی‌اش سر خورد و روی تشکِ زواردررفته‌ی تخت افتاد. اگر بلایی سرش می‌آوردند، خود را می‌کشت! -پس چرا… کسی… نمیاد… خدا… من… من… چه… غلطی کنم. در همان لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و قامتِ خمیده‌ی روشنا را پراند. هانا بود. موبایلی دکمه‌ای در دستش قرار داشت که آن را تکان می‌داد. -بیا، یکی کارت داره! گوش‌هایش تکان خوردند. چشمانِ خیسش را به دخترک دوخت و نعره زد: -دست از سرم بردار، من نمی‌خوام با هیچ‌کدومِ شما عوضی‌ها صحبت کنم! هانا لبخندی شیطانی بر لب نشاند، گوشی را کنار گوشِ خودش گذاشت و نجوا کرد: -شنیدی؟ زنده‌ست! سپس موبایل را روی بلندگو گذاشت که فریادِ دل‌نشینی جانی دوباره به روشنا بخشید. -آتیشتون می‌زنم، همتون رو تیکه‌پاره می‌کنم. اشک باز هم دلیلِ جوشش را در چشمانِ روشنا پیدا کرد. لبش را گزید تا صدای گریه‌اش مردِ زخمیِ پشت خط را دیوانه‌تر نکند. هانا پوزخندی بر لب نشاند و به تبعیت از محراب صدایش را بالا برد: -هی، هی، ترمزت رو بکش! تا یک خط رو این دخترک ننداختم. حالا که می‌دانست محراب می‌داند، می‌آمد. می‌آمد و او را نجات می‌داد. محراب اهل نامردی نبود، تنهایش نمی‌گذاشت، مگر نه؟ -گوشی رو بده بهش، باید باهاش صحبت کنم. صدایش عصبی بود اما فریاد نمی‌زد. نمی‌خواست حالا که روشنا در چنگالِ این نسناس‌ها قرار دارد، تحریک‌شان کند. -می‌دونی حالش خوبه، دیگه باید قطع کنم! صدای محراب باز هم به حالتِ تهاجمیِ خود برگشت. آرام نگه داشتنِ خود در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود. -عوضی، بذار صداشو بشنوم! اخم‌های هانا درهم رفت. موبایل را کنار صورتِ روشنا پرتاب کرد و دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داد. حرکتِ هیستریکِ پایش روی زمین نوای طوفانِ درونی‌اش را می‌داد. روشنا خود را کج کرد تا صدایِ حیرانِ محراب را با جان و دل پذیرا باشد. -الو، الو؟ می‌شنوی صدام رو؟ اذیتت که نکردن؟ من زود میام اون‌جا، می‌شنوی روشنا؟ من میام! من پیشتم، نترس، باشه؟ لبخندی بی‌جان لبش را تسخیر کرد. قلبش بی‌تاب شده بود. صاحبِ این صدا را در کنارِ خودش می‌خواست، اما نه حالا! الان نباید به این‌جا می‌آمد، الان وقتش نبود. -من خوبم، نیاز به کمک تو هم ندارم! مگه گربه‌ست بترسم؟ بغض به گلویش چنگ زد. با سر، موبایل را به سمت زمین پرت کرد تا هانا آن را ببرد، اما محراب بی‌خیال نمی‌شد. -برام گربه هست یا نیست مهم نیست، من میام، فقط یکم تحمل کن، به‌خدا میام، نمی‌ذارم بلایی… هانا در همان لحظه موبایل را زیر پایش له کرد و اجازه‌ی بقیه‌ی مکالمه را به محراب نداد. -مثلاً می‌خوای بگی خیلی عاشقی که گفتی نیاد؟ تنهِ کلامِ هانا را آدم حساب نکرد. تنها پلک‌هایش را برهم فشرد تا گریه نکند. الان باید قوی می‌ماند. یک‌بار برای همیشه باید می‌فهمید چه اتفاقاتی افتاده است.
  3. «پارت صد» برعکس روی صندلی نشست و دستانش را زیرِ چانه‌اش قرار داد. -چون خیلی سرِ محراب منو شلوغ کردی! چشمانِ بی‌جانِ روشنا از حدقه بیرون زد. آوردنِ نامِ محراب هم ضربانِ قلبش را بالا می‌برد. -چون نمی‌خواستم همه‌چی طبقِ خواسته‌ی مهراد و بابام پیش بره! دیگر خبری از لبخندِ نشسته بر لب‌هایش نبود. انگار در دنیایی غم‌زده فرو رفت و شروع به دست‌وپا زدن کرد. -محراب رو تو دانشگاه دیدم. پدرم خانواده‌ش رو دورادور می‌شناخت. به‌خاطر اصرارهای من، رفت‌وآمدِ خانوادگیمون شروع شد. محراب از پدرم متنفر بود، هیچ‌وقت هم نفهمیدم علتِ این نفرتش چیه! «آه»ی پرسوز از دهانش خارج شد و چشمانش برقِ اشک را به نمایش گذاشتند. -عاشقش شدم، اما اون همه‌چی رو نقشه‌ی پدرم می‌دونست، دستِ رد به سینه‌ام زد. دیوونه شدم، افتادم دنبالش. هر لحظه، هر ثانیه مثلِ یک سایه دنبالش بودم تا رسیدم به تو! دیدم، لبخند زدنش رو برای تو دیدم! وقتی تورو می‌دید، چشماش برق می‌زد، با تو قشنگ صحبت می‌کرد! حتی دیدم که تو بازار برای تو چجوری از ماشینش تا محلِ دعوا دوید. نفسش کم آمد. چندبار نفسِ عمیق کشید. هانا سرش را بالا برد تا جلوی ریزشِ اشکش را بگیرد. پس از چند ثانیه، نگاهِ نفرت‌بارش را نصیبِ روشنا کرد. -تو شدی تمومِ نفرتِ من! آرزوم بود بمیری. اگه محراب قرار نبود برای من باشه، برای تو هم نباید می‌بود! این دختر چه می‌گفت؟ از کدام برقِ نگاه حرف می‌زد؟ چرا حرف‌هایش ان‌قدر گنگ بود؟ روشنا دیگر نباید سکوت می‌کرد. به هر جان‌کندنی بود، باید حرف می‌زد و از زیرِ زبانِ هانا حرف می‌کشید. -حالا منو آوردی که بکشی؟ هانا به صورتِ زردشده‌ی روشنا و لب‌های کبودش چشم دوخت و ابروهایش را بالا انداخت. سرخیِ لبانش کم‌کم کج شد و نیشخندی به دختر هدیه کرد. -اگه اذیتم کنی، چرا که نه! سردرگم به چهره‌ی عبوسِ این دختر نگاه کرد. حالا که فکر می‌کرد، واقعاً ترسناک و کریه بود؛ دیگر به چشمش زیبا نمی‌آمد. -پس حداقل کامل برام بگو چی شده! حقم نیست بدونم… این چرندیاتی که می‌گی از کجا اومده؟ خندید، صندلی را جلوتر کشید و با خم شدن، صورتش را به روشنا نزدیک کرد. -موبایلت رو گم‌وگور کردیم. اون ضبط‌صدایی هم که تو کافه روشن کردی، نگران نباش، خاموشش کردم! منظورش واضح بود. -از چی حرف می‌زنی؟ صدایش کمی جان گرفته بود و دریدگی از نگاهش مشخص بود. هانا به عقب رفت و از روشنا فاصله گرفت. از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن دورِ تختِ روشنا کرد. -از نقشه‌ی کودکانه‌ی عشقِ عزیزت! فکر کردین من خرم؟ که اون‌جا از زیرِ زبونم حرف بکشین، با موبایل ضبط کنین و تموم؟ هانا از جسارتِ چشمانِ دختر بدش می‌آمد. پس دستش را بالا آورد و ضربه‌ای محکم به صورتش زد. -این‌جوری وقیحانه به من نگاه نکن، دختره‌ی کثافت!
  4. «پارت نود و نهم» سنگینیِ عجیبی از شانه‌هایش بالا می‌رفت و روی پلک‌هایش می‌نشست. دلش می‌خواست از جا بلند شود، اما بدنش انگار دیگر فرمانش را نمی‌برد. هانا با نگرانی خم شد و بازویش را گرفت. -آروم، چیزی نیست. الان حالت بهتر می‌شه. روشنا خواست بگوید که باید برود، باید از آن‌جا خارج شود، اما لب‌هایش تنها لرزیدند و هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. -بیا، بریم بیرون، هوا بخوری خوب می‌شی! روشنا تحتِ فرمانِ مغزش نبود. می‌شنید که چند نفر دورشان بودند و درباره‌ی حالش پرس‌وجو می‌کردند، اما هانا تنها می‌گفت: -باید ببرمش دکتر، خواهرمه! وای… چند مرد کمکش کردند و روشنا را به حرکت درآوردند. -ماشینم دمِ درِ پشتی پارکه، از این طرف! دیگر بدنش کاملاً شل شد. آخرین چیزی که دید، هیکلِ لاغراندامِ هانا بود که به‌سرعت راه را برای عبورِ روشنا باز می‌کرد. بعد همه‌چیز آرام‌آرام در تاریکی فرو رفت. دهانش طعمِ گسی داشت. انگار پلک‌هایش را با نخ و سوزن به یکدیگر دوخته بودند. سرش سنگین بود و نفس به‌سختی بالا می‌آمد. طنابی را برای بستنِ دست‌وپایش در نظر گرفته بودند. شروع به تکان خوردن کرد تا شاید بتواند طناب را باز کند، اما فایده‌ای نداشت. قصدِ فریاد کشیدن داشت، اما زبانش او را یاری نمی‌کرد. تنها اصواتِ نامفهومی بر لب می‌آورد. -من… کُم… اوم… به نرمی چشمانش را از هم گشود که تیر کشیدنِ سرش را به همراه داشت. تنها چیزی که از مکانِ مورد نظر حس می‌کرد، تختی بود که روی آن قرار داشت و دست‌وپایش را به پایه‌های فلزی‌اش گره زده بودند. مابقیِ اتاق در تاریکیِ محض فرو رفته بود. با عجله سرش را پایین آورد و به لباس‌هایش نگاه انداخت. همان لباس‌هایی بود که صبح بر تن کرده بود. نفسِ راحتی کشید و باز هم شروع به تقلا کرد. -کسی… بیرون… کمک… قلبش کند می‌زد. حتی استخوان‌هایش هم درد می‌کردند. گیج و مبهوت بود. نمی‌دانست چه خبر است و کجا قرار دارد. شاید ساعت‌ها در آن اتاقِ تاریک، که روز و شبش مشخص نبود، حبس شده بود، اما بالاخره درِ اتاق باز شد و قامتِ هانا به نمایش درآمد. -سلام خوشگله! دستی به دکمه‌ی وسطِ مانتویش کشید و با نفرت و خشم به دخترکِ خندانِ مقابلش زل زد. -زبونت رو موش خورده؟ سپس صندلیِ چوبی‌ای را از بیرونِ اتاق به داخل آورد و روبه‌روی تخت گذاشت. روشنا به محض نزدیک شدنِ هانا، تقلاهایش بیشتر شد و مانندِ ببری زخمی می‌خواست صورتِ هانا را پر از جای چنگ کند. -به خودت فشار نیار، اون طنابا ان‌قدر راحت باز نمی‌شن! چشمانش را بر هم فشرد تا آن تبسمِ کریه نشسته بر صورتِ هانا را نبیند. -چرا؟ تنها حرفی که از تهِ گلویِ روشنا خارج شد، همین کلمه بود؛ «چرا؟» او را چرا به این‌جا آورده بود؟ چه قصدی داشت؟
  5. «پارت نود و هشتم» خود را به ورودیِ لمیز رساند، نفسی عمیق کشید تا به‌خود مسلط شود، زیر لب شروع به دلداریِ خودش کرد. -می‌شه بدونم چه مرگته عزیزم؟ هر ماشینی پشتت بیاد، شیشه‌اش دودی باشه، می‌خواد تورو بِپاعه؟ بعد چندبار با کفِ دست به قفسه‌ی سینه‌اش ضربه زد و با بلعیدنِ اکسیژن از راهِ دهان، وارد کافه شد. مثلِ سریِ قبل، بیش از اندازه شلوغ و پرهیاهو به نظر می‌آمد. با چشم به‌دنبالِ هانا گشت. برخلافِ سریِ قبل، این دفعه زودتر از او به کافه رسیده بود. به سمتش قدم برداشت و خود را به جلوی میز رساند. -سلام. با صدای رسایش، هانا را متوجهِ خود کرد. سعی داشت در پشتِ فریادهایش، ترسِ نهفته در چشمانش را پنهان کند. هانا که مشغول نوشیدنِ قهوه‌اش بود، فنجان را روی میز گذاشت، لبخندی عریض بر لبش نشاند و با دستمالی دورِ لبش را تمیز کرد. -سلام خانم، به‌موقع و آن‌تایم! بشین راحت باش. روشنا صندلی را عقب کشید و روبه‌روی هانا جای گرفت. به موهای چتری‌اش نیم‌نگاهی انداخت و بعد چشمانِ دکمه‌ای‌اش را هدف گرفت. -می‌خوام اون سند و مدارکی که گفتی داری رو ببینم! هانا دست‌هایش را در هم قلاب کرد و روی میز قرار داد. چشمانش برقِ خاصی داشت که به مزاجِ روشنا خوش نمی‌آمد. -اون‌ها رو هم نشونت می‌دم، اول یه چیزی سفارش بده. بعد دستش را برای پرسنلِ کافه تکان داد. -چیزی لازم دارید؟ روشنا چشمش به هانا بود، اما مخاطبش پرسنلِ کافه بود. بدون آن‌که نیم‌نگاهی به منو بیندازد، لب زد: -اسموتی هندوانه. دندانِ آخرش را محکم بر لثه‌ی بالایش فشرد و نامحسوس نفسی عمیق کشید. باید بر خودش مسلط می‌شد تا حقایقِ اصلی را کشف می‌کرد. -خب، حالا بگو، می‌خوام کامل بدونم. هانا کمی از محتویاتِ تلخِ قهوه‌اش را نوشید، لیوان را بر سطحِ چوبیِ زیرش کوبید و روشنا را به آرامش دعوت کرد. -آروم باش دختر، چرا ان‌قدر رنگت پریده؟ پرسنل خیلی سریع‌تر از سریِ قبل، سفارشِ روشنا را آورد. هانا اسموتی را بیشتر به سمتش هل داد و نجوا کرد: -بخور، یکم رنگت برگرده. تو که از بیشترِ جزئیات خبر داری، این ترست برای چیه؟ چشمانِ هانا ریز شده بود. روشنا نی را میانِ لب‌هایش نگه داشت و چند جرعه‌ی کوتاه نوشید. خنکیِ اسموتی، برای چند لحظه التهابِ گلویش را آرام کرد. هانا بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشد، تکیه‌اش را به صندلی داد و با نگاهی آرام پرسید: -حالا بهتر شدی؟ روشنا سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد، اما هنوز نگاهش روی صورتِ هانا ثابت مانده بود. -گفتی سند داری… هانا لبخندِ محوی زد. -دارم، ولی عجله نکن. روشنا خواست چیزی بگوید که ناگهان جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. پلک‌هایش بی‌دلیل سنگین شده بودند. چندبار پشتِ سر هم پلک زد و سرش را کمی تکان داد. -انگار… دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت. -…امروز خیلی خسته‌ام. هانا ابروهایش را در هم کشید و با لحنی نگران گفت: -چت شده؟ لبت سفید شده! روشنا خواست لبش را تکان دهد و حرف بزند، اما لب‌هایش تکان نمی‌خوردند. صدای همهمه‌ی کافه آرام‌آرام دور شد؛ انگار همه‌چیز پشتِ دیواری ضخیم جریان داشت. چندبار دهان باز کرد، اما مثلِ ماهی فقط باز و بسته شد. چهره‌ی هانا برایش دوتا شد. نفسِ عمیقی کشید، ولی سرگیجه رهایش نمی‌کرد. تصویرِ آدم‌های داخلِ کافه لحظه‌ای تار و لحظه‌ای واضح می‌شد. -فکر کنم… باید یه کم… نتوانست ادامه بدهد. انگشتانش بی‌اختیار لبه‌ی میز را گرفتند. هانا از جا بلند شد و دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت. -آروم باش، چیزی نیست. احتمالاً گرمازده شدی. روشنا خواست مخالفت کند، اما زبانش سنگین شده بود. تنها توانست نگاهِ مبهمی به اطراف بیندازد؛ نگاهش از میانِ چهره‌های محوِ کافه گذشت و دوباره روی هانا ثابت ماند. برای اولین بار احساس کرد حتی باز نگه داشتنِ چشم‌هایش هم از توانش خارج است. صداها را می‌شنید، اما نمی‌توانست واکنشی نشان دهد.
  6. «پارت نود و هفتم» بی‌آن‌که قدم‌هایش را به سمتِ دفتر کج کند، مستقیم وارد سالن شد. یکی از کارکنان که تبحرِ چندین‌ساله‌ای در چنین کارخانه‌هایی داشت، دستش را بر سینه‌اش قرار داد و کمی خم شد تا احترامش را به محراب برساند. -قربان، من خودم حواسم هست. شما باید برین اتاقتون، چند پرونده هست که امضا کنید. گذرا به هیکلِ تپل و موهای فرش نگاهی انداخت. بدون آن‌که بایستد، جواب داد: -فرار نمی‌کنن. اسمت چیه؟ نگاهش روی دستگاهِ بسته‌بندی ثابت ماند. -کوچیکِ شما سهراب فیضی هستم. سر تکان داد و همان‌گونه که نگاهش روی بقیه‌ی افراد بود، سهراب را مخاطب خود قرار داد: -اول کار رو می‌بینم، بعد کاغذبازی، آقا سهراب. مرد لبخندی دلنشین زد و سرتکان داد: -چقدر مسئولیت پذیر! کنار یکی از کارگرها ایستاد. بسته‌ای از روی نوار برداشت. چند لحظه آن را میانِ انگشتانش چرخاند. بسته‌بندی را از نظر گذراند و بعد، آرام آن را باز کرد. تکه‌ای از کلوچه را جدا کرد و داخلِ دهانش گذاشت. چند ثانیه چیزی نگفت. همه منتظر بودند. در نهایت، نگاهش را به مسئولِ تولید دوخت. -خمیرش خوبه، ولی دمای فرِ خطِ دوم دو درجه بالاست. مرد با تعجب گفت: -دو درجه؟ محراب بسته را روی میز گذاشت. -کناره‌هاش زیادی خشک شده. تا ظهر تنظیمش کن. مرد بدون معطلی سر تکان داد. -چشم مهندس. مرد موفرفری لبخندی زد و آرام زیر لب گفت: -روز دومه، هنوز دستگاه‌ها رو از خودمون بهتر می‌شناسین. محراب اعتنایی نکرد. نگاهش دوباره میانِ سالن چرخید؛ روی کارگرها، روی دستگاه‌ها، روی هر گوشه‌ای که ممکن بود کوچک‌ترین ایرادی در آن پنهان شده باشد. وقتی از کامل بودنِ همه‌چیز مطلع شد، بقیه‌ی کارها را به سهراب سپرد و به سمتِ اتاقش روانه شد. پشتِ میزش نشست و به پشتیِ صندلی‌اش تکیه زد. -آخیش! خنکیِ اتاق، جانی دوباره به او می‌بخشید. از تابستان نفرت داشت. هیچ‌وقت علتِ این‌که بعضی‌ها عاشقِ این فصل بودند را درک نمی‌کرد! همه‌جا بو می‌داد؛ عرق، روزی سه مرتبه حمام کردن… چه لذتی در این فصل بود؟ «آه»ی کشید و چشمانش را محکم بر هم فشرد. نقشه‌ی بابک را در ذهنش مرور کرد. حتی مرورِ این نقشه‌ی مسخره، اعصابش را به هم می‌ریخت. در مخاطبینِ موبایل گشت تا به شماره‌ای رسید. همان‌طور که پرونده‌ها را آنالیز و امضا می‌کرد، موبایل را روی بلندگو گذاشت و منتظرِ پاسخِ فردِ پشتِ خط شد. -نوکرتم عمو، جونِ دل؟ لحنِ لاتی‌اش هیچ تغییری نکرده بود؛ همان‌قدر خوف‌انگیز، همان‌قدر مستحکم بود. -به کمکت نیاز دارم اِسی! اسی تمامِ هیکلِ گنده‌اش، گوش شد و شروع به دلبری کرد. -شوما کلاه بخواه من برات سر میارم! میزونی عمو؟ می‌دانست اسی راحت کاری که می‌خواهد را انجام می‌دهد. -آدم می‌خوام اِسی، تعداد زیاد! همه هم نترس باشن. یه جا مشکل خوردم، یه بار برای همیشه باید تمومش کنم. **** «روز بعد، ساعت شش عصر» برای آخرین بار به پیامکی که برایش ارسال شده بود، چشم دوخت. «با ماشینِ من برو خرید، باز مثل اون سری تو خیابون‌ها نمونی نصفِ شب!» آبِ دهانش را قورت داد و از ماشین پیاده شد. در را با ریموت قفل کرد و به سوی آن سمتِ خیابان به راه افتاد. از زمانِ شروعِ راه، حس می‌کرد کسی او را تعقیب می‌کند. همین که با ماشین، گوشه‌ی خیابان پارک کرد، دنای مشکی راهش را کج کرد و با سرعتِ زیاد از کنارش گذشت. دلشوره‌ای عجیب به جانش افتاده بود که ثمره‌اش احساسِ حالتِ تهوع و سرگیجه بود.
  7. «پارت نود و ششم» محراب خود را به کارخانه رساند، اما همچنان مکالمه‌اش با بابک تمام نشده بود. با تمامِ جانش نمی‌خواست حرف‌های بابک را بپذیرد. -نه، نه، نه! فریادش در گوشِ بابک زنگ زد، اما بی‌خیال نمی‌شد. او هم قصد نداشت از نقشه‌اش کوتاه بیاید. -فقط یک روز رو تحمل کن! اگه این‌کارو بکنیم عالی می‌شه. هم می‌فهمیم چی درسته، چی غلط، هم می‌تونیم پته‌ی حامد و مهراد رو رو آب بریزیم. -بابک، سه ساعته داری همین جمله رو می‌گی! حرف آدم تو کَتت می‌ره یا نه؟ نمی‌شه! من نیاز ندارم بفهمم چی درسته، چی غلط؛ خودم متوجه هستم. آخه کره‌خر، چطور می‌تونم این کارو بکنم؟ بابک سکوت نکرد. در برابر تقلاهای محراب، هیچ دلش نرم نمی‌شد. -اگه تو کاری هم نکنی، صورتِ مسئله عوض نمی‌شه؛ فقط همه‌چی به ضرر ما می‌شه! حق با بابک بود. آن دو آدم، داستانِ قشنگی برای ارائه نداشتند؛ قطعاً خشن‌تر از حرف‌های بابک را برنامه‌ریزی می‌کردند. -فکراتو بکن محراب! اگه بتونیم خوب برنامه‌ریزی کنیم، خون از دماغِ هیچ‌کس بیرون نمیاد. آفتابِ شهریورماه سخت بر فرقِ سرش می‌کوبید و اجازه‌ی فکر کردن را ازش سلب می‌کرد. تنها برای ساکت کردن بابک، لب به سخن گفتن باز کرد. -باشه، باشه، مغزم رو خوردی! بابک تک‌خنده‌ای سرداد و خود را به لودگی زد. -ببینم دیگه چیکاره‌ای پسرم، قراره موش با پای خودش بیوفته تو تله! زیاد مطمئن نبود. مهراد شاید احمق باشد، ولی حامد آن‌قدر احمق نبود که به‌راحتی در دام‌شان بیفتد. -هی، هی، تند نرو جلو! اول باید فکر کنم ببینم چجوری امنیت رو برقرار کنم. بابک نتوانست جلوی قهقهه‌اش را بگیرد. -نه که سازمان اطلاعات و امنیت دست توعه! وارد سالن اصلی شد. درِ کارخانه را که پشتِ سرش بست، بوی آرد و وانیل در هوا پیچیده بود. صدای یکنواختِ دستگاه‌ها از همان ابتدای سالن به گوش می‌رسید. -فعلاً رسیدم کارخونه، بعداً بهت می‌گم سازمان اطلاعات‌و‌امنیت دست کیه! نگاهش میانِ کارگرهایی که مشغول آماده‌کردنِ خطِ تولید بودند، چرخید. با دیدنش، چند نفر زیر لب سلام کردند. -باشه بابا، خداحافظ مدیرجون! سپس بوقِ اشغال بود که در گوشش طنین انداخت. موبایل را به نرمی پایین آورد، صدایش را بلند کرد تا در شلوغیِ محیط به گوشِ همه برسد. -صبح بخیر.
  8. «پارت نود و پنجم» ساعدش را روی چشم‌هایش گذاشت. -لعنت! تصویرِ صورتِ بهت‌زده‌ی روشنا از ذهنش بیرون نمی‌رفت. پلک‌هایش را محکم بر هم فشرد و زیر لب ناسزایی گفت. نفسِ داغش سینه‌اش را می‌سوزاند. هنوز مزه‌ی تلخی روی زبانش مانده بود و سرش سنگین‌تر از آن بود که بتواند درست فکر کند. چشمانش را بست. تکه‌هایی از شبِ گذشته، یکی‌یکی از میانِ مه بیرون می‌آمدند؛ خرابیِ ماشینش، رفتن به آن مهمان‌سرای مخصوص، خوردنِ بیش از حدِ نوشیدنی، گرفتنِ آژانس و آمدن به این خوابگاه؛ همه، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشتند. سنگینیِ جیبِ سمتِ چپش حکایت از وجودِ موبایلش داشت. فوراً آن را بیرون کشید. برایش مهم نبود ساعت هفت و هجده دقیقه‌ی صبح است؛ باید همین الان درباره‌ی اتفاقاتِ دیروز با بابک صحبت می‌کرد. -الو؟ صدایِ گیجِ بابک، خبر از خواب‌آلودگی‌اش می‌داد. محراب پلک‌هایش را باز کرد و پیراهنش را از تن بیرون کشید. گرمایِ تنش هنوز پایین نیامده بود. -کجایی بابک؟ نجوای بابک حالتی خموده و کش‌دار داشت. -بالای برجِ ایفل، دارم رو سرِ سوگند دلار می‌ریزم. ابروهایش به هم نزدیک شد و تشری به بابک زد. -الان وقتِ شوخیه؟ بابک که کمی سرحال‌تر شده بود، غرولندکنان گفت: -سرِ صبح زنگ زدی می‌گی کجایی؟ خب چی بهت بگم؟ خونه‌ام دیگه. محراب باز هم دستی به پیشانی‌اش کشید و برای برداشتنِ مسکن‌هایش از جا برخاست. موبایل را روی اسپیکر گذاشت و بی‌توجه به لودگی‌های بابک، شروع به حرف زدن کرد. -تا یه جایی می‌دونم نقشه‌ی مهراد و حامد چیه. *** موبایل در دستش می‌لرزید و هم‌زمان قلبش به هیاهو افتاده بود. چندین بار خواست جواب ندهد اما یادش آمد که باید خیلی چیزها را می‌فهمید. به ناچار دکمه‌ی اتصالِ تماس را لمس کرد. -الو؟ -سلام عزیزم، حالت چطوره؟ جنسِ صدا از آنِ همان دختر بود؛ همان که یک روزِ زندگی‌اش را زیر و رو کرده بود. -خوبم، باید حرف بزنیم. هانا درنگی کرد، بعد با اکراه پرسید: -درباره‌ی چی؟ از این‌که از او می‌خواست آن حرف‌های ناخوشایند را بازگو کند، هیچ خوشحال نبود، اما چاره‌ای هم نداشت؛ باید حقیقت را می‌فهمید. -درباره‌ی این کارخونه، درباره‌ی پسرِ محمود! هانا «آها»ی کش‌داری گفت و خنده‌ای مسخره بر لبش نشاند. -حالا یادم اومد. باشه، ببینیم. ولی درباره‌ی این موضوع با کسی صحبت نکردی؟ پلک‌هایش را بر هم فشرد و با غمِ نهفته در صدایش زمزمه کرد: -احمقم برم همه‌جا پر کنم وقتی هنوز مطمئن نیستم؟ اصلاً مطمئن هم باشم، چجوری برم بگم پدرم… مابقیِ حرفش را خورد و سکوت کرد. -خوبه، امروز نیستم. فردا ساعت هشت بیا همون لمیز. به مکالمه پایان داد. دستش از استرس به لرزه افتاده بود. پشتِ هم نفسِ عمیق کشید. -آروم، روشنا! هنوز مطمئن نیستی که! چرا خودت رو باختی؟ تو فقط قراره بری تا بفهمی داستان از چه قراره. نگاهی به ساعتِ بالای موبایلش انداخت. نزدیکِ ظهر بود و باید تا فردا بیکار می‌ماند. کاش همراهِ محراب به کارخانه می‌رفت. با یادآوریِ محراب، گونه‌هایش سرخ شد و سرش را پایین انداخت. همان بهتر که امروز به کارخانه نرفته بود؛ وگرنه از شرم و خجالت با سطحِ زمین یکی می‌شد.
  9. «پارت نود و چهارم» قسمت قرمز موبایلش را لمس کرد و چشم‌غره‌ای سنگین نثار مردِ پررو کرد. -باید بگی من این‌جا چیکار می‌کنم! محراب صورتش را با دو دست پوشاند و چند بار چشمانش را مالید. سنگینیِ سرش اجازه نمی‌داد راحت به روشنا نگاه کند. گلویش خشک شده بود و نمی‌توانست راحت آبِ دهانش را قورت دهد. روشنا از روی ملحفه‌ای که روی زمین پهن کرده بود برخاست و راهِ تخت را در پیش گرفت. -حالا که بیدار شدی، پاشو برو اتاقت! دست‌هایش را از سرما درهم گره زد و زیر لب غر زدن را آغاز کرد: -یخ زدم، دیشب تا صبح از سرما مثل کارتن‌خوابا پلک رو هم نذاشتم که آقا خرناس بکشه! محراب کمی فکر کرد تا بالاخره اتفاقات شب گذشته را به یاد آورد. از این‌که همه‌چیز مثل روز برایش روشن بود، آزار می‌دید اما دم نمی‌زد. -مثل عزرائیل چرا بالا سرم وایستادی؟ لحن خشک و خشنِ محراب، به روشنا هم منتقل شد و این بار، دست‌به‌کمر، جیغ‌جیغ کرد: -جا تشکرته؟ دیشب اگه من نبودم… میان حرفش پرید و رشته‌ی کلام را در دست گرفت. -ممنونم! حالا ول کن غر زدن رو. چشمانش از حدقه بیرون زد. -واقعاً… واقعاً… هرچه فکر کرد، نتوانست واژه‌ی درستی برای کلمه‌ی «عوضی» پیدا کند، پس لب به دندان گرفت و شروع به جویدن پوست روی لبش کرد. -ساعت چنده؟ به سمت ملحفه‌اش رفت و پشت به محراب، روی همان زمینِ سرد دراز کشید. -نمی‌دونم، هفت، هشت. سرش را تکان داد و از روی تخت بلند شد. هنوز هم تار می‌دید و نمی‌توانست صاف گام بردارد. -امروز نیا کارخونه، استراحت کن. وقتی جوابی دریافت نکرد، گلویش را صاف کرد و با صدایی رساتر جمله‌اش را تکرار کرد. -می‌گم امروز استراحت کن! -شنیدم. به سمت ملحفه رفت و رو‌به‌روی روشنا قرار گرفت. روشنا به محض دیدنِ قد و قواره‌ی محراب، پلک‌هایش را محکم بر هم فشرد، دستش را زیر سرش قرار داد و طاق‌باز خوابید. -چرا هر ور میام، روتو می‌کنی اون سمت؟ باز هم خاموشی را ترجیح داد و چشمانش را باز نکرد. -با توعم! چینی بر پیشانیِ روشنا نشست. وقتی با او این‌قدر گستاخانه سخن می‌گفت، باید آمادگیِ این واکنش را هم پیدا می‌کرد. -الان جواب نمی‌دی دیگه؟ در همان حالت، سرش را به نشانه‌ی «آره» تکان داد. -باشه پس. سپس در یک حرکتِ انتحاری، گونه‌ی روشنا سوخت. از شوک، سریع چشمانش را باز کرد اما محراب زودتر از او، اتاق را به قصد خروج ترک کرده بود. صدای کوبیده شدنِ در به چارچوب، مو به تنش سیخ کرد. دستش را روی قسمتِ داغ‌شده‌ی صورتش گذاشت و چند بار روی آن دست کشید. خواب می‌دید؟ از جایش پرید، به سمت کیفش رفت و آینه‌ای درآورد. خودش را چکاپ کرد تا مطمئن شود چیزی که الان تجربه کرده، راست بوده. -مگه جاش می‌مونه، احمق! سطحی بوده، اون‌جوری نبوده که… بر سرش زد تا محتوای چرتِ مغزش را به زبان نیاورد. بر گودیِ کمرش عرقِ سرد نشسته بود. از هیجان، قلبِ آرامش پرتلاطم شد. روی تخت افتاد و چشمانش را محکم بر هم فشرد. چرا محراب باید چنین حرکتی کند؟ چرا؟ آن هم محراب! نه هر کسِ دیگر! کسی که هر لحظه دنبالِ چزاندنِ روشناست. با یادآوریِ حسِ آن لحظه، لبِ پایینش را گاز گرفت و شروع به درآوردن صداهای نامفهوم کرد. محراب خودش را به اتاقش رساند و با کلیدِ درونِ جیبِ شلوارش، در را باز کرد. اتاق از تمیزی برق می‌زد. به سمت میزِ پلاستیکیِ کنارِ در رفت و بطریِ آب‌معدنی‌ای را که معلوم نبود برای چند روزِ پیش بود، سر کشید. جرعه‌جرعه آب را با لذت به سمت معده‌اش راهی کرد اما گرمای نشسته در درونش، ذره‌ای کاسته نشد. دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و با همان شلوار، خودش را روی تخت پرت کرد.
  10. «پارت نود و سوم» نیایش رفته بود و حالِ تنهایی او را می‌ترساند. انگار در و دیوارهای اتاق، صداهای عجیب‌وغریب از خودشان درمی‌آوردند. ساعت دو بامداد بود. اگر محراب قصدِ آمدن داشت، تا الان آمده بود! چشمانش رنگِ غم گرفت. راهش را کشید تا به اتاقش برود، اما صدای خش‌خشی از بوته‌ها مانعش شد. -یا موسی‌ابن‌جعفر، تو اسمت طولانیه، کسی صدات نمی‌کنه. نکنه گربه باشه؟ اگر می‌خواست به داخل برگردد، باید از جلوی آن بوته می‌گذشت. شروع به جویدنِ دندان‌هایش و خواندنِ اشهدش کرد. -گربه نیست، منم! صدایی ضعیف به گوش رسید. نفسِ حبس‌شده‌اش را آزاد کرد. همین که گربه نبود، کافی بود! حتی اگر روح بود! به سمتِ بوته رفت. با دیدنِ محراب، ابروهایش بالا پرید و چشمانش گرد شد. -تو… چرا این‌جایی؟ لباس‌هایش پر از خاک بود، چشمانش جمع شده و گیج به نظر می‌آمد. صورتش به گلگون می‌زد. انگار به‌سختی وزنِ سرش را روی گردنش تحمل می‌کرد. -دارم هوا می‌خورم! صدای کِش‌دارش چیزِ خوبی را ثابت نمی‌کرد. به نظر می‌آمد زهرماری خورده است؛ آن هم نه به اندازه‌ی متناسب! خیلی زیاد. -چجوری اومدی؟ کِی اومدی؟ ماشینت کو؟ زانوهایش را در آغوش گرفت و در جوابِ روشنا چشمانش را بست. -با تو نیستم؟ از جایش بلند شد. تلوتلو می‌خورد، اما باز هم هر چند ثانیه یک قدمِ محکم برمی‌داشت. -یک امشب می‌شه سؤال نپرسی؟ لحنش آرام، ولی خمار بود. روشنا ترسید، قدمی به عقب برداشت و فاصله‌ی کمِ بین‌شان را بیشتر کرد. -برو تو اتاقت، این‌جا جای خوابیدن نیست! خواست از کنارش بگذرد، یا بهتر است گفت، می‌خواست از او فرار کند. اما همین که اولین قدم را برداشت، چشمانِ پسر بسته شد و روی بدنش افتاد. -یا خدا! سرِ محراب روی شانه‌اش افتاد و تعادلش را به هم زد. هر دو با هم روی زمین افتادند. پلک‌های محراب روی هم افتاده بود و عرق، صورتش را شسته بود. -کمک، یکی کمک کنه! ولی آن وقتِ شب، هیچ‌کس در آن گوشه‌ی حیاط صدایش را نشنید. با هراس، سرِ محراب را روی پایش گذاشت، چند ضربه به صورتش زد و جیغ کشید: -چت شد یهو؟ صدام رو می‌شنوی؟ از ترس، چشمانش خیس شده بود. دست‌وپایش را گم کرده بود. باید در این شرایط چه می‌کرد؟ -نترس… خوبم! نوای کم‌جانی از میانِ لبانِ محراب بیرون آمد که تلاطمِ روشنا را بیشتر کرد. -پاشو، بیا بریم داخل! این‌جا که نباید بیفتی. خدایا، چه خاکی تو سرم بریزم؟ سرش را بلند کرد و تندتند چشم چرخاند تا کسی را پیدا کند. -چرا ان‌قدر زهرماری می‌خوری که این‌جوری بی‌حال شی؟ سکتم دادی، احمق! لبخندی کج بر لبِ محراب نشست. لای پلک‌هایش را به‌سختی باز کرد و به رخسارِ رنگ‌پریده‌ی روشنا چشم دوخت. -زهرماری خوردم که یادم بره زندگی رو! چشمانش را کج کرد و چشم‌غره‌ای نثارش کرد. -زهرماری موقته، می‌خوای اون مغزِ نداشته‌ت رو دربیارم، کلاً یادت بره؟ وقتی جوابی از محراب دریافت نکرد، فهمید مسئله جدی است. از آن‌جایی که از سابقه‌ی زیبای بیماریِ این مرد خبر داشت، به‌سختی و با تمامِ زور، او را هُل داد تا سرِ جایش بنشیند. -آی، تکون بخور دیگه، یکم خودتم کمک بده! سپس به‌سختی زیرِ بغلش را گرفت و به کمکِ خودش، کشان‌کشان او را تا داخلِ خوابگاه بُرد. -کلید… اتاقت… کجاست؟ نفسش به‌سختی بالا می‌آمد. کمرش از تحملِ نیمی از وزنِ محراب به‌شدت درد می‌کرد. -جواب چرا نمی‌دی؟ با پای راستش بر زمین کوبید و دو دستش را زیرِ آرنجِ پسر حلقه کرد. -خوابیدی؟ یا ایشالا مُردی، راحت کردی منو؟ زبانش را گاز گرفت و در دل «خدا نکنه»ای بر زبان آورد. در همان فاصله، صدای خروپفِ محراب در راهروی خوابگاه پیچید و اخم‌های روشنا را در هم کشید! *** با صدای زنگِ موبایل چشم باز کرد. اولین تصویری که جلوی چشمانش نقش بست، دیوارِ ناشناسِ مقابلش بود. روی تختی تک‌نفره، طاق‌باز خوابیده بود و پتویی تابستانه روی تنش قرار داشت. خواست تکانی بخورد که سرش عجیب تیر کشید. دست بر شقیقه‌اش کشید و دوباره به حالتِ اولش بازگشت. مغزش به‌درستی کار نمی‌کرد تا موقعیتش را درک کند. -الو، سلام مامان. صدای آرامِ صحبت کردن را شنید، ولی به روی خودش نیاورد. چشمانش را بست که کاملاً ناگهانی پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند و سر جایش نشست. دخترک با پرشِ ناگهانیِ محراب، قالب تهی کرد و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا جیغ نزند. -خدا مرگم بده، جنی شد! محراب پتو را کنار زد و چشمانش را ریز کرد. -نه مامان، با تو نیستم. من یک چند دقیقه‌ی دیگه بهت زنگ می‌زنم. اتاق نیمه‌تاریک بود، اما نه آن‌قدر که محراب، روشنا را تشخیص ندهد. پس اخم‌هایش را در هم کشید و با صدایی خش‌دار زمزمه کرد: -تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
  11. «پارت نود و‌دوم» بغضِ درون، صدایش را به‌سختی مهار می‌کرد تا گریه نکند. قصد نداشت با شکست در مقابلِ خانواده‌ی پدرش، آن‌ها را پیروز کند. انگار تازه یادش آمده بود این خانواده‌ی به‌ظاهر مهربان، همان کسانی هستند که مادرش را رها کردند! دست‌های لرزانش را به سمتِ صورتش برد و محکم چشمانش را مالید. نه، نباید الان می‌شکست! هنوز وقتش نبود! -ادامه بدین! می‌خوام بدونم. -بعداً میایم حرف بزنیم، فعلاً بیا یک ماشین بگیریم بریم خونه‌ی ما، حالت خوب نیست! شرمساری در کلامِ حاجی پیدا بود، ولی دیگر چه فایده داشت؟ شرم، مادرش را برمی‌گرداند؟ -من حالم خوبه! حاج‌خانم به هق‌هق افتاد و با چادرش، جلوی صورتش را پوشاند. -تو که می‌دونی چقدر برای من و جیران عزیزی! پدرت وقتی فوت شد، مادرت فقط یک نامه برامون گذاشت که «بچه‌م رو بهتون نمی‌دم!» از پدرم می‌ترسید. از روستا فرار کرد و به تهران اومد. به روحِ محمود، من دنبالتون گشتم. هر جا می‌شناختم، به هر کس می‌شناختم رو زدم. دیر رسیدم. زمانی رسیدم که مادرت زنِ سیروس شده بود و تو دیگه اون رو نداشتی! مسعود هم سرش را پایین انداخت تا محراب شکستنِ بغضش را نبیند. پوزخندی بر لبانِ پسر نشست. به سمتِ جاده برگشت و ماشین را استارت زد. -چیکار می‌کنی با این حالت؟ بذار من بشینم پشتِ فرمون! سکوت، تنها جوابِ حرف‌های حاجی بود. محراب دیگر نمی‌خواست چیزی بشنود یا حرفی بزند. پازل‌های درونِ مغزش بیش از همیشه به‌هم‌ریخته بودند. با سرعتِ زیاد، عمو و زن‌عمویش را به خانه رساند. -بیا بالا پسرم، یک کار دستِ خودت می‌دی، به خدا! حتی پلک هم نزد، چه برسد به این‌که جوابِ حاج‌خانم را بدهد. حاجی چند ثانیه به صورتش میخکوب شد و در نهایت با چشم به حاج‌خانم اشاره کرد تا پیاده شود. خودش هم دستگیره را به سمتِ خود کشید و در را باز کرد. -اون کارخونه، داستان داره! نمی‌دونم چجوری به سیروس رسیده، ولی همون کارخونه‌ست که پدرت روزی تأسیسش کرده. امروز فقط اومدم بهت بگم بی‌خیالش شو! بعدِ اون کارخونه بود که پدر و مادرت روزِ خوش ندیدند. وقتی دید محراب مایل به حرف زدن نیست، «آه»ی کشید و از ماشین پیاده شد. -می‌دونم الان بالا نمیای، پس لطفاً مراقبِ خودت باش! باز هم تنها جوابی که دریافت کرد، بی‌جوابی بود. به محضِ کوبیده شدنِ درِ ماشین، پلک زد. شیشه را تا ته پایین داد و ماشین را به حرکت درآورد. موبایلش زنگ خورد، اما حتی نیم‌نگاهی هم به آن نینداخت. بادِ گرم محکم بر صورتش سیلی می‌زد. دیگر دردِ سرش را حس نمی‌کرد، دیگر بغض گلویش را نمی‌فشرد، سِر شده بود! روشنا باز هم در راهرو به راه افتاد تا به پارکینگِ خوابگاه برود. وقتی دید خبری از ماشینِ محراب نیست، آه از نهادش برخاست. -یعنی امشب نمیاد؟
  12. «پارت نود و یکم» انگشتانِ محراب روی فرمان به سفیدی می‌زد. کمی شیشه‌ی سمتِ خودش را پایین داد تا اکسیژن واردِ ماشین شود، نمی‌توانست راحت نفس بکشد. حاجی هم دستِ کمی از او نداشت. خاطراتِ کودکی‌اش مملو از غم و ناراحتی برای تک‌برادرش بود. -طولانیش نمی‌کنم. نرگس ده سال بچه‌دار نشد، بارها از محمود می‌خواست زن بگیره تا بتونه به مرادِ دلش برسه. اون زمان من سرباز بودم که خدا به دلِ این دو جوون نگاه کرد و نرگس تو رو باردار شد. تلخ‌خندی زد و با اندوه نیم‌نگاهی به محراب انداخت. صورتِ رنگ‌پریده‌اش گواهِ حالِ بدش بود، پس دندان روی جگر گذاشت و لب زد: -می‌خوای ادامه ندم؟ -ادامه بده! این صدای خش‌دار و درمانده، هیچ شباهتی به صدای استوار و محکمِ پسر نداشت. -به واسطه‌ی بارداریِ مادرت، کسب‌وکارِ محمود هم رونق گرفت. اون زمان تو یک کارخونه معاون شده بود. شاید بگی محمود که از یک خانواده‌ی پولدار بود، چرا خودش کار و تلاش می‌کرد! چون معتقد بود اگه تو جوونی کار نکنه و با پولِ باباش تفریح کنه، بچه‌ش باید تقاصِ بی‌فکری‌هاشو بده. سخت کار می‌کرد تا بتونه یک کارخونه تأسیس کنه، تا این‌که با مردی آشنا شد و اون مرد خیلی کمکش کرد، تا بالاخره وقتی تو یک‌ساله بودی، کارخونه‌ی مورد نظرش تأسیس شد. در این‌جای داستان، خودِ حاجی کم آورد. حاج‌خانم از وسطِ دو صندلی، شانه‌ی مردش را ماساژ داد و او را به آرامش دعوت کرد. -چهار سالت شد، همه‌چی عالی بود. کارخونه روزبه‌روز بیشتر می‌درخشید. یک شب ورق برگشت. محمود گفت کارخونه رو فروخته، اما دیگه هیچ‌کس نفهمید پولِ کارخونه چی شد؟ چرا کارخونه کامل دستِ شریکش افتاد؟ بارها خودم از داداش و نرگس سؤال کردم، تنها جوابشون سکوت بود. این‌بار مسعود به سمتِ محراب کج شد. دیدنِ عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش، به همراهِ نبض زدنِ شقیقه‌هایش، او را لرزاند. -بعدش چی شد؟ لرزشِ صدای محراب هم محسوس بود. مسعود دیگر نمی‌خواست ادامه دهد. حاج‌خانم با عجز میانِ کلامشان مداخله کرد و گفت: -به نظرم کافیه حاج‌آقا. محراب انگار در این دنیا نبود. این را صدای هیستریک‌وارش نشان می‌داد. -می‌خوام تا تهش بدونم! این‌که چرا همتون ان‌قدر نامردی کردین و مادرم رو بعدِ مرگِ پدرم ول کردین! چرا بعدِ مرگِ مادرم اومدین دنبالم و خودتون رو نشون دادین؟ چشم‌هایش تار می‌دید. راحت نمی‌توانست ماشین‌ها را تشخیص دهد. برای یک لحظه از ذهنش گذشت؛ چه می‌شد اگر مثل پدرش در تصادف می‌مرد و از این دنیای فانیِ به‌دردنخور راحت می‌شد؟ -ما مادرت رو ول نکردیم. من اون زمان تازه عروسِ خانواده‌تون شده بودم، اما بعد از فوتِ پدرت، نرگس غیب شد. مادرت بود که هیچ‌وقت کمک نخواست و زنِ اون مرد شد. محراب فریادی زد که ستون‌های ماشین را به لرزه درآورد. -ان‌قدر دروغ نگید! ماشین را با شتاب به کنارِ جاده هدایت کرد و بدون توجه به بوقِ ماشین‌ها، بر ترمز کوبید. -مادرم هیچ راهی نداشت! همه تنهاش گذاشتید. مادرم مجبور شد زنِ سیروس بشه. قطراتِ پی‌درپیِ اشک روی صورتِ حاج‌خانم نشست. مسعود سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -من دیدم! گریه‌هاشو دیدم، التماسش به خدا رو شنیدم. دیدم چقدر زنِ اولِ سیروس آزارش می‌داد. دیدم بارها زیرِ گوشِ مادرم می‌زد و مامانم… مامانم به‌خاطرِ من دم نمی‌زد!
  13. «پارت نود» روشنا هم دستِ کمی از حاجی نداشت، جوابِ هر سؤالِ حاج‌خانم را زوری می‌داد. تنها شخصِ شاد و شنگولِ آن جمع، حاج‌خانم بود و بس! -می‌خوای این دختر با ما بیاد؟ نجوای حاجی آرام بود، آن‌قدر آرام که با شوخی و خنده‌های حاج‌خانم هرگز به گوشِ روشنا نمی‌رسید. -نه! دوباره حاجی رشته‌ی کلام را در دست گرفت. -چقدر بهش اعتماد داری؟ اگه وجودِ این دختر نقشه باشه، چی؟ از آینه‌ی وسط، باز هم روشنا را آنالیز کرد. ذهنِ خودش چند دقیقه‌ای می‌شد به‌شدت درگیر بود، حرف‌های حاجی بدتر از قبل آزارش می‌داد. -وجودِ این دختر چرا باید نقشه باشه؟ حاجی چند ضرب بر رانِ پایش زد و «آه»ی از دهانش اذنِ خروج گرفت. -باید حرف بزنیم، حتماً. امشب باید خیلی چیزا رو بدونی. محراب دیگر حرفی نزد و سکوت را ترجیح داد. کمی گاز داد تا زودتر خودش را به خوابگاه برساند. باید می‌فهمید حاجی چه چیزی را قرار است برایش بازگو کند. به محضِ رسیدن‌شان به خوابگاه، روشنا «بااجازه»ای گفت و خواست از ماشین پیاده شود که حاج‌خانم مانعش شد. -تک و تنها تو این خوابگاه می‌خوای بمونی؟ روشنا لبخندی زورکی نثارِ زنِ سمج کرد و بازویش را از دستش بیرون کشید. -نه، دوستم این‌جاست، می‌رم پیشش! با ایما و اشاره‌ی حاجی، حاج‌خانم بی‌خیالِ روشنا شد و او را به امانِ خودش سپرد. -باشه مادرجون، خوشحال شدم از آشناییت، تصدقت. سری تکان داد و ابرازِ متقابل کرد. -منم همین‌طور، خدانگهدارِ همتون! درِ ماشین را به هم کوبید و با عجله از آن فضای سرد، به فضای طبیعی و گرم کوچ کرد. به محضِ رفتنِ روشنا، صحبت‌های حاجی شروع شد. -می‌دونم خسته‌ای، امروز خیلی سرت شلوغ بوده و تایمِ مناسبی برای حرف زدن نیست. چنگی به شلوارِ پارچه‌ای‌اش زد و عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد. کاش حاجی زودتر از این‌ها حرفش را می‌زد. -بهتر نیست بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم؟ چرا در کلامِ حاجی ترس و نگرانی مشهود بود؟ مگر چه چیزی می‌خواست بگوید که آن‌قدر دست‌دست می‌کرد؟ -آخه انگار حالت زیاد خوب نیست. -من خوبم، شما رو تا خونتون می‌رسونم، شما صحبت کنید. حاج‌خانم مخالفت کرد. -حداقل بیا بریم خونه‌ی ما حرف بزنیم، شب هم اون‌جا بمون! بر پشتیِ صندلی تکیه زد و با یک دست، فرمان را گرفت و پا بر کلاچ و گاز گذاشت. -ممنونم، فردا صبح باید برم کارخونه، لطفاً اون قضیه‌ی حیاتی که می‌گفتین رو بگین! حاجی لبش را با زبان تر کرد و با حرکتِ ماشین، زبانش را به حرکت درآورد. -تو از پدرت خیلی چیزها یادت نمیاد، اما من با اون مرد بزرگ شدم. محمود رفت سربازی فقط به عشقِ مادرت، می‌خواست زودتر بیاد و نرگس را برای خودش کنه. پولدار بود، می‌تونست راحت سربازیش رو بخره، اما نرگس می‌گفت مرد تا سربازی نره، مرد نمی‌شه. آوردنِ نامِ محمود و نرگس، دستِ محراب را دورِ فرمان سفت‌تر از قبل کرد. حاجی انگار به آن روزها برگشته بود. چشم بست و با لبخندی غم‌زده ادامه داد: -خلاصه سرت رو درد نیارم، دو سال خدمت کرد. زمانی که برگشت، به خواستگاریِ مادرت رفت. همه‌چی تو بدترین حالتِ خودش بود. خانواده‌ی نرگس می‌خواستند اون به عقدِ پسرعموش دربیاد، چون رسمِ خانوادگیشون بود، اما نرگس فقط محمود رو می‌خواست. خیسیِ چشمانِ حاجی گواهِ خاطراتی تلخ بود. -از خونه فرار کرد، با محمود به خونه‌ی ما اومد و پدرش حکم کرد هیچ‌وقت پا تو اون خونه نذاره. محمود باهاش ازدواج کرد، بماند یک چشمِ نرگس خون بود و یک چشمِ دیگه‌اش اشک! تو خونه‌ی ما هم جنگِ جهانیِ سوم برپا شد! مادرم محمود رو بابتِ این انتخابِ کودکانه‌ش نفرین می‌کرد. پدر برای پسرِ عزیزکرده‌ش متأسف بود. نرگس دلش برای خانواده‌اش پر می‌کشید. پای محراب هر لحظه بیشتر از قبل بر گاز فشرده می‌شد. رگ‌های سرش زنگِ هشدار را به صدا درآورده بودند و از او می‌خواستند دیگر به این چیزها که اولین بار بود می‌شنید، گوش ندهد. -بالاخره با جنگ و دعواهای محمود، همه با این موضوع کنار اومدند. نرگس زندگیِ مشترکش رو در شانزده‌سالگی با محمودِ بیست‌ساله آغاز کرد. من اون زمان فقط هفت سالم بود. خوب یادمه چجوری برای دیدنِ همدیگه له‌له می‌زدند. وقتی با هم بودند، یک لحظه لبخند از لبشون نمی‌رفت. در عرضِ یک سال، همه متوجه عشقِ قشنگِ بین‌شون شده بودند. با این‌که مادرم نرگس رو آزار می‌داد، اما یک بار هم ندیدم لبخند به لب نداشته باشه و پیشِ محمود گله کنه. نه، تنها من! هیچ‌کس اخم رو چهره‌ی نرگس ندید.
  14. «پارت هشتاد و نهم» تلفنِ روی میز محراب شروع به زنگ خوردن کرد و او را از دنیای درونی‌اش بیرون کشید. -بفرمایید؟ روشنا نمی‌دانست چه کسی است و چه می‌خواهد، تنها حواسش به جملاتِ خارج‌شده از دهانِ مردِ مقابلش بود. -دما رو چک کنین، سرعت خط رو همون عدد بمونه! تلفن را بر جایش گذاشت و شروع به نوشتنِ چیزهایی در برگه‌اش کرد. روشنا دهان باز کرد تا حرفی بزند و این سکوتِ لعنتی را بشکند، اما این بار موبایلِ محراب مانعش شد. -الو؟ -… -باشه، کارم آخرشه. -… -خب چرا نمیاین داخلِ اتاق؟ -… -باشه حاجی، هرطور راحتید. روشنا دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و مستقیم به محراب زل زد. کلافگی در تمام حرکاتش مشهود به نظر می‌آمد، پس ترجیح داد با کنجکاوی کردن، او را به حرف زدن وادار کند. -می‌تونم یک سؤال بپرسم؟ محراب سرش را به نشانه‌ی «چیه» تکان داد که روشنا را بیش از قبل حرصی کرد. -می‌شه بدونم چرا گفتی باید تا آخرِ کارت این‌جا بمونم؟ وقتی کاری برای انجام دادن ندارم؟ تُنِ صدایش هر لحظه بالاتر می‌رفت، طوری که در آخر به‌سختی خودش را کنترل کرد تا فریاد نزند. -همین‌جوری! خونسردیِ ذاتیِ این مرد قطعاً او را دیوانه می‌کرد. حتی سرش را هم بلند نکرده بود، چه برسد به این‌که کامل و درست به سؤال‌هایش پاسخ دهد. -یعنی چی؟ چرا اومدی بین من و اون مرد تو مراسم؟ چرا من رو با خودت بُردی؟ یا نه! بهتره بگم چرا از اون جمع فرار کردیم؟ چه خبره این‌جا؟ محراب این بار سرش را بلند کرد و به روشنای عصبانی چشم دوخت. علتِ این حجم از تنش را درک نمی‌کرد. این دختر، این وسط، دردش چه بود؟ -یک چیزهایی هست که تو ازش خبر نداری. کارایی که کردم و چیزایی که گفتم برای امنیتِ خودته! کاسه‌ی صبرش لبریز شد، بر میز ضربه‌ای زد و از جا پرید. فریادش دیواره‌های اتاق را لرزاند. -بگو منم خبر داشته باشم! وقتی به من مربوطه، چرا نباید بدونم؟ چرا همه‌چی رو می‌خوای تنها انجام بدی؟ منو نگاه! بیشتر شبیه مترسکِ سرِ جالیزم تا مدیرِ یک کارخونه! محراب، درمانده، خودکار را روی میز پرت کرد و با لحنی که آشفتگی‌اش انکارناپذیر بود، از ادامه‌ی فریادهای روشنا جلوگیری کرد. -از فردا صبح باهام بیا کارخونه، اگه دردت اینه. بقیه‌ی چیزها هم بهم وقت بده مطمئن بشم! خودم هم هنوز کامل در جریانِ همه‌چی نیستم. سپس برگه‌های روی میز را جمع کرد و دستی به پیشانی‌اش کشید. سردرد امانش را بریده بود. -من می‌رم بیرون، وسایلت رو جمع کن، برسونمت خونه. باید جایی برم. قبل از آن‌که اتاق را به قصد خروج ترک کند، روشنا خودش را جمع‌وجور کرد و به سمتش دوید. -وایسا! محراب از حرکت ایستاد. روشنا پشتِ او قرار داشت و برای زدنِ حرفش دست‌دست می‌کرد. -چیزایی که ذهنت رو درگیر کرده مربوط به این کارخونه‌ست؟ استارتِ ماشین را زد و از آینه‌ی وسط، روشنای معذب‌شده را زیر نظر گرفت. حاج‌خانم هر از گاهی چشمکی حواله‌اش می‌کرد و از روشنا آمار می‌گرفت. -مجردی دخترم؟ -بله. -چند سالته؟ -بیست و سه. -هو حاجی، نگاه کن، من هم‌سنِ این دختر بودم، آرین هفت ساله بود. و این‌جا بود که روشنا از خجالت سرخ می‌شد و سرش را پایین می‌انداخت. حاجی هیچ حرفی نزد. از وقتی محراب روشنا را معرفی کرده بود، هیچ خوشحال به نظر نمی‌آمد. چند دقیقه پیش در ذهنِ محراب نقش بست. حاجی و حاج‌خانم در حیاط منتظرِ او بودند. او با تأخیرِ زیاد، به همراهِ روشنا به حیاط آمد. در ابتدا همه‌چیز سرِ جای خود قرار داشت. حاجی با دیدنِ دختر لبخند زد و ابراز خوشبختی کرد. حاج‌خانم او را بغل کرد و احداثِ کارخانه را تبریک گفت. تا این‌که محراب تنها یک جمله به زبان آورد: -ایشون دخترِ آقای رضوان شایگان هستند، خانم روشنا شایگان. از آن‌جا تبسم از لبِ حاجی فراری شد. تا زمانی که سوارِ ماشین شوند، نه لبخند زد، نه کلامی به زبان آورد.
  15. «پارت هشتاد و هشتم» خون از چشمانش می‌چکید و برآمدگیِ رگِ گردنش برای بابک جالب به نظر می‌آمد. -بفهمم چی از دهنت در میاد! بابک تقلایی برای آزادیِ یقه‌اش نکرد، تنها به چشمانِ محراب چشم دوخت و طغیان کرد: -چرا ان‌قدر جِز می‌زنی برای این دختر؟ روزی که رستا اومد گفت می‌خواد زنِ اون مرتیکه بشه و از خونتون میره، این‌جوری دیوونه نشدی! چه مرگته محراب؟ چه مرگش بود؟ نمی‌دانست! فقط نمی‌خواست اسمِ روشنا در کنار اسمِ حامد شاه‌نشین باشد، نمی‌خواست روشنا طعمه شود تا حامد لذتش را ببرد. این افکار دیوانه‌اش می‌کرد، از سرگذشتِ دخترایی که سینه‌چاکِ حامد بودند خبر داشت، نمی‌خواست روشنا هم قربانیِ این مردِ قاچاقچی باشد. به‌آرامی دست از یقه‌ی بابک برداشت، هنوز رگِ گردنش ضربان می‌زد اما لحنش را کنترل کرد و به خود مسلط شد. -فعلاً باید خطِ تولید رو راه بندازم، بعد از مراسم بمون، مفصل‌تر راجع‌بهش صحبت می‌کنیم. خواست بگوید: «خودم حواسم به روشنا هست.» اما حرفش را خورد و به سمتِ ورودیِ اصلی قدم برداشت. دیگر نه وجودِ حامد و مهراد برایش مهم بود، نه این‌که روشنا مشغولِ خوش‌وبش با مردی جوان است. تنها درگیرِ عواطفِ خودش شده بود. حرف‌های بابک مثل پتک بر سرش کوبیده می‌شد. خطِ تولید بهانه بود، تنها می‌خواست یک لحظه به حالِ خودش باشد تا این بلبشوهای ذهنی‌اش را برطرف کند. -ببین چه مَردی شده برای خودش! صدای لطیفِ زنانه، چادرِ گل‌دارِ مشکی، صورتی سفید همچون برف، موهایی که یک تارِ حنازده‌اش بی‌اجازه بر پیشانی افتاده بود، چشمای بلوری؛ این‌ها فقط متعلق به یک زن در دنیا بود، حاج‌خانم! تمامِ اتفاقات را موقتاً از یاد بُرد. راهش را ادامه داد تا جلوی پایِ حاج‌خانم و حاجی قرار گرفت. حاجی با آن کت‌وشلوارِ طوسی و موهای کم‌پشتِ سفید، عجیب خوش‌تیپ به نظر می‌آمد. -سلام حاج‌خانم، حالتون چطوره؟ خوش اومدین! حاج‌خانم برای دیدنِ محراب سرش را بالا بُرد و خندان شروع به حرف زدن کرد: -تصدقت پسرم، یعنی نباید به دیدنِ این مادرِ مریضت بیای؟ لبخندی شرم‌زده بر لب نشاند و گفت: -شرمندم، به حاجی هم گفتم سرم واقعاً شلوغه! حاج‌خانم با پاهای لنگانش به سمتِ محراب رفت و دستش را در دست گرفت. -سفیدبخت بشی عزیزکم، همین‌که حالت خوب باشه، کافیه. لبخندش عریض‌تر شد، سرش را به معنای تشکر تکان داد و این‌بار حاجی را مخاطب گرفت: -خوش اومدین حاجی! حاجی تبسمی ساختگی بر لب کاشت و گلدانِ ارکیده‌ی سفید را به دستِ محراب داد. -تبریک می‌گم مَرد. در چشمانش همچنان نارضایتی موج می‌زد، اما سعی می‌کرد با لبخند آن را پنهان کند. -ممنونم، زحمت کشیدید. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید. هردو با لبخند سر تکان دادند. -من باید برم پیشِ کارگرها، قراره استارتِ کار رو بزنیم، با اجازه. حاجی قبل از آن‌که محراب با عجله از کنارش بگذرد، بازویش را گرفت و مانع شد. -من و حاج‌خانم تا کارت تموم بشه می‌مونیم، باید حرف بزنیم، حتماً! چشمانش را بر هم کوبید و سر تکان داد. باید در اولین فرصت قرص‌هایش را می‌خورد. تنشِ به‌وجودآمده از حدِ توانش بیشتر بود. برای آخرین بار محوطه را زیرِ نظر گرفت. در کمالِ تعجب دیگر حامد و مهراد را ندید. حیران دنبالِ روشنا گشت که او را همچنان در کنارِ مردی جوان و پدرش رویت کرد. ابروهایش هم را در آغوش گرفتند. با حرص موبایل را برداشت و برایش نوشت: «خوش‌گذرونی تموم شد! بیا داخل.» سپس خود به سمتِ دستگاه‌ها رفت و از آن شلوغی خودش را رها کرد. *** با اخم به میزش زل زد و با خودکار بر رویش ضرب گرفت. هر از گاهی سر بلند می‌کرد و گوشه‌چشمی به محراب می‌انداخت، اما نگاهِ زهرآگین و اخمِ نشسته بر چهره‌اش، غمِ عالم را به او القا می‌کرد. از بیکاری شروع به حرف زدن با خود کرد: -مرتیکه انگار موجیه، نه به زمانِ افتتاحیه که ان‌قدر خوب بود، نه به شروعِ کار که با ده مَن مربا هم نمی‌شه خوردش!
  16. «پارت هشتاد و هفتم» نفسی عمیق گرفت و از گوشه‌ی چشم روشنا را دید که هنوز بهت در نگاهش موج می‌زد. بعد به افراد زل زد و با صدایی محکم نجوا کرد: -این کارخانه از امروز رسماً فعالیتش را آغاز می‌کنه. امیدوارم کیفیت کارمون، بهترین معرفی برای این مجموعه باشه. بیشتر از این نمی‌خواست مراسم سخنرانی را ادامه‌دار کند، پس لبخندی کج بر لب نشاند. -از همه‌ی شما بابت حضورتون تشکر می‌کنم. با دست به روبان و قیچیِ روی میز اشاره کرد و سر تکان داد. -بفرمایید برای مراسم افتتاح. چند لحظه سکوتِ کوتاهی در فضا نشست و بعد صدای دست زدنِ مهمان‌ها حیاط را پر کرد. محراب بدون اینکه واکنش خاصی نشان دهد، از پشتِ تریبون فاصله گرفت. بابک خودش را زودتر از بقیه به او رساند و با همان لبخند همیشگی‌اش آرام گفت: -می‌مردی چهار تا از این کلماتِ «قلبمه، سلبمه» بگی؟ محراب نگاه سردی سمتش انداخت. -اگه دهنت رو ببندی، احتمال زنده موندنت بیشتره. بابک خنده‌ی کوتاهی کرد و پا به پای محراب راه افتاد. -فقط صدات زدم زنت رو که ندزدیدم. نگاه دریده‌اش را به بابک دوخت تا خفه شود. به اندازه‌ی کافی سرش درد می‌کرد و حوصله‌ی نمک بودن‌هایش را نداشت. چشم چرخاند تا روشنا را پیدا کند. حداقل برای روبان بریدن باید می‌آمد! وقتی او را دید که گوشه‌ای ایستاده است و تکان نمی‌خورد، قدم‌هایش را آرام‌تر کرد و شماره‌اش را گرفت. روشنا ابتدا به خود لرزید و بعد موبایل را دم گوشش گذاشت. صدای غمگینش در گوش محراب پیچید. -بله؟ -بیا روبان رو ببر! گرد شدنِ چشمانش را از همین فاصله هم می‌دید. -خودت چرا نمی‌بری؟ -چون می‌خوام تو ببری، بجنب! سپس تماس را پایان داد و با چشم و ابرو به روبان اشاره زد. روشنا اخمی کرد و با قدم‌های آرام به سمت جایگاه راهی شد. هردو پشتِ روبان قرار گرفتند و در کسری از ثانیه، قیچیِ درونِ دست‌های روشنا آغازِ کارِ کارخانه را رسمی کرد. چشمانش هنگام بریدن، از فرط شادی برق می‌زد. تاره‌ای از پیچ‌وخمِ موهایش بر صورتش ریخته شده بود که چهره‌اش را عجیب دل‌نشین می‌کرد. ناگهان سرش را بالا آورد و مچِ محراب را در حال دیدنِ چهره‌اش گرفت. اما پسر پا پس نکشید و همچنان با لجاجت چهره‌ی دختر را کاوش کرد. -اشتباه بریدم؟ حرفِ همراه با ترسِ دخترک برایش گنگ آمد، پس چشمانش را کمی ریز کرد و لب‌خوانی کرد: -منظورت چیه؟ -نگام کردی، ان‌قدر هُل شدم! کج بریدم؟ فرقی داره از کجا بریده شه؟ سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد و این‌بار رو به جمعیت فریاد زد: -خیلی ممنون از همتون، از خودتون پذیرایی کنید! صدای محراب در جیغ و فریادِ هزاران نفر گم شد. افراد شروع به حرف زدن و پذیرایی از خود کردند. محراب با نگاه به دنبال مهراد و حامد گشت تا بالاخره کنار باغچه رویت‌شان کرد. حامد سیگارِ برگی را آتش زده بود. رویِ صحبتش مهراد بود، اما نگاهش حتی یک لحظه از روشنا برداشته نمی‌شد. محراب هردو دستش را درون موهایش برد و چنگ زد که صدای حرص‌آلودِ بابک را شنید. -ده تا فیلم‌بردار داره فیلم می‌گیره، تو همه‌ی فیلم‌ها تو انگار پولت رو ندادن! اخمی کرد و بابک را به سمت گوشه‌ی کارخانه کشید. -داداش، بگو خودم میام فشار، چرا میای به خودت؟ مقابلش قرار گرفت، اما چشم از روشنا و دوستش که در حال خوش‌وبش بودند، برنمی‌داشت. -حامد و مهراد، یک سرِ نقشه‌شون به روشن… خانم شایگان برمی‌گرده. حامد موزی را که در دست داشت، باز کرد و بی‌خیال به سمت محراب گرفت. -موز می‌خوری؟ عصبانیتِ محراب به اوج خود رسید، به طوری که اگر همهمه و موزیک نبود، قطعاً کلِ هزار نفر صدایش را می‌شنیدند. -عوضی، الان فقط شوخیه؟ این دختر تو خطره! اگه فقط قضیه به مهراد بود، خودم جمعش می‌کردم. حامد شاه‌نشین فرق می‌کنه! مهراد برای منافعش می‌کنه، حامد برای تفریح. بابک اخم‌هایش را درهم کشید و گازی از موزش زد. -خب بابا، ما که نمی‌تونیم بادیگارد این دختر بشیم! به ما چه اصلاً؟ شاید یه قضیه‌ی دیگه با هم دارن، شاید سر و سِری با حامد دار… حرفش تمام نشد که محراب به سمتش حمله کرد و یقه‌ی لباسش را در چنگ گرفت.
  17. بی تو دنیای من از مرگ غم انگیز تر است 

    بعد نوروز چرا زنده بماند ماهی ؟

     

    #حرمان 

    @s.a

     

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      یه ذره غمم گرفت. 

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      من نیز:)

    3. مهدیه طاهری
  18. «پارت هشتاد و ششم» با شنیدن صدای بغض‌آلود روشنا به خودش آمد. تازه فضای حاضر برایش زنده شد. یادش آمد که از حرص حامد، چند ثانیه است که دست روشنا را محکم می‌فشرد. سریعاً دستش را رها کرد و مقابلش قرار گرفت. -خوبی؟ شروع به ماساژ دادن دستش کرد و گفت: -یکم محکم فشار دادی، دستم قرمز شد، نگاه! لبخندی نرم نثارش کرد و به دستی که جلویش دراز شده بود زل زد. حق با دختربچه‌ی مقابلش بود. دستش بیش از حد معمول به قرمزی می‌زد. -حواسم نبود، شرمنده. بیا بوسش کنم! روشنا فوراً دستش را پس کشید و چشمانش از تعجب گرد شد. -تو الان، با من، شوخی کردی؟ محراب دست به جیب شد و لبخندش را مخفی کرد. -نه، شوخی چرا؟ ببوسم خوب شه دیگه! روشنا دست‌وپایش را گم کرد. صورتش سرخ شد و تندتند کلمات را پشت سر هم ردیف کرد. -نه، لازم نیست، می‌رم پیش دوستم! خواست او را تنها بگذارد که باز با گرفتن همان دستِ عاجزش مانع شد. رعشه بر تن روشنا افتاد. نه این‌که محراب دستش را گرفته، بلرزد! از این‌که محراب می‌خواست دستش را ببوسد… -کجا؟ سؤالش، رشته‌ی کلام ذهنی روشنا را پاره کرد. -پیش… دوستم! بر صورتش اجحاف نداشت، اما لحنش به‌راحتی جدی بودنش را نشان می‌داد: -تا آخر مراسم پیش من بمون! نه، مثل این‌که این پسر امروز یک چیزش می‌شد! -عاشقی پسر؟ هیچ چیز به اندازه‌ی امر و نهی، کلام روشنا را تیز نمی‌کرد. محراب که از حرف او ماتش برده بود، متعجب لب زد: -چی؟ همهمه‌ی حیاط با صدای میکروفون آرام گرفت و نگاه‌ها به سمت تریبون راهی شد. روشنا و محراب در همان پوزیشن، متعجب به بابک خندان زل زدند. -خانم‌ها و آقایان، از شما خواهش می‌کنیم روی صندلی‌های خودتون بشینید تا مراسم افتتاحیه رو شروع کنیم. قلبِ روشنا محکم به سینه‌اش کوبید. آب دهانش را قورت داد و بی‌اختیار به محراب نگاه کرد. محراب در دل به بابک و کارهای خودسرانه‌اش لعنت فرستاد و پوفی کلافه سرداد. دست روشنا را رها کرد، اما پشتِ کتش را گرفت تا از کنارش جنب نخورد. بابک با لودگی ادامه داد: -در ابتدا از مدیر عزیز و خوش‌صحبت دعوت می‌کنیم برای سخنرانی، تشریف بیارن. سپس با دست به محراب و روشنا اشاره زد. دخترک چند لحظه فقط به بابک خیره ماند. نگاه‌ها به سمتشان آمده بود و هرکس با بغل‌دستی‌اش پچ‌پچ می‌کرد. با ناباوری سرش را سمت محراب چرخاند. پسر، همان لحظه نگاهش را به او دوخت. آرام از کنارش رد شد و زیرِ گوشش گفت: -من حرف می‌زنم، نترس! محراب مکث نکرد. با تشویق هزار نفر، به سمت تریبون گام‌های مستحکم برداشت و در راه چند بار نفس عمیق کشید تا آرامش ظاهری‌اش را حفظ کند. بابک به محض دیدنش، چشمکی زد که چشم‌غره‌ی خشن محراب را به همراه داشت. پشتِ تریبون قرار گرفت و دستش را روی میکروفون گذاشت. -سلام. نگاهش را میان جمعیت چرخاند. وجودِ مهراد و حامد در ردیفِ اول حالش را به هم می‌زد، اما ناچار به خودداری بود. -از حضورِ همه‌ی شما ممنونم.
  19. «پارت هشتاد و پنجم» بامداد از ته دلش قهقهه زد، از این‌که روشنا را حرص می‌داد جان دوباره می‌گرفت. -خب چیکار کنم؟ خاموشا خیلی قشنگ‌تر از روشناست! -کاش حداقل معنی اسم خودت صبح زود نبود، بعد من و دوست می‌انداختی. بامداد باز هم خندید و این‌بار کمی جدی‌تر شد. -خیله خب، این‌ها رو ول کن، زنگ زدم بگم مراسم دقیق کِی شروع می‌شه؟ موزیک لایتی در فضا پخش شد و متناسب با آن همهمه‌ی افراد حاضر در حیاط بالا گرفت. روشنا ناچار شد کمی تناژ صدایش را بالا ببرد. -نمی‌دونم، بیشترها اومدن، زودی خودت رو برسون. سپس تماس را قطع کرد و موبایل را در جیبش هل داد. مهمان‌ها نوبتی از ورودی به سمت صندلی‌ها روانه می‌شدند. اکثر آن‌ها محراب را می‌شناختند، اما کمتر کسی از حضورِ روشنا باخبر بود. تا این‌که نوایی آشنا او را هدف قرار داد: -ببین کی این‌جا نشسته! حالتون چطوره خانم شایگان؟ با دیدن مهراد و مردی ناآشنا، گنگ ماند؛ اما در کسری از ثانیه مغزش فرمان داد که بایستد. -سلام آقای محمدپناه، ممنونم. شما خوبین؟ خوش اومدین! در ابتدای جمله، مخاطبش مهراد بود و کم‌کم به سوی مردِ غریبه تغییر جهت داد. مرد به عصای طلایی‌رنگش تکیه داد و در جوابِ روشنا لبخندی چندش‌آور زد. -خیلی ممنونم، روزای سختی بوده، درسته؟ محراب که اذیتت نکرده؟ آخرین کلماتش هیچ ردی از شوخی در خود نداشتند، انگار محراب سادیسمی چیزی داشته باشد. اما مردِ غریبه در جوابِ مهراد خنده‌ی پولدارانه‌ای کرد. «هاهاهاها» -محراب فکر نمی‌کنم برای این خانم آزاردهنده باشه، مگه نه لیدی؟ نگاهش به قدری ریزبینانه بود که روشنا فکر می‌کرد در پس آن چشمانِ مشکی‌رنگ، می‌تواند ذهنش را بخواند. چرا ان‌قدر این نگاه برایش آشنا بود؟ دیگر سکوت جایز نبود، فوراً لبخندی استرسی زد و شروع به حرف زدن کرد. -همه‌چی خداروشکر مرتبه، لطفاً بفرمایید چند دقیقه ایستادین! از خدایش بود که پیشنهادش را بپذیرند، چون این پیرمرد خرفت با آن موهای سفیدرنگش دست از دید زدن روشنا برنمی‌داشت. از این‌که او را مدام مخاطب جملاتش قرار می‌داد، هیچ خوشش نمی‌آمد. -می‌دونی من کی هستم؟ چندین بار بر زبانش آمد بگوید «هر خری هستی، باش!»، اما عفت کلامش را به عنوان یک مدیر متشخص حفظ کرد و خواست حرف بزند که صدایی محکم و توأم با خشم از پشت سرش بلند شد. چرا این مرد همیشه از پشت سرِ روشنا ورود می‌کرد؟ -فکر نمی‌کنم برای خانم شایگان اهمیت داشته باشه کی هستی! سپس در کنار روشنا قرار گرفت. ابروهایش به قدری در هم گره خورده بود که روشنا را می‌ترساند. نیم‌رخ این مرد هم عجیب وحشیانه و ترسناک بود و البته جذاب! با پتک بر سرِ افکارش کوبید و دندان‌قروچه کرد. پیرمرد خرفت، باز هم از آن قهقهه‌های مسخره‌ی پولدارانه‌اش نصیب محراب کرد و با ضربه زدن عصا بر زمین، به او نزدیک شد. -به‌به، مشتاق دیدارت بودم، محراب جان! نفرت چشمان پیرمرد را به وضوح می‌دید و از این واکنش‌های عجیبشان متعجب بود. مرد دستش را به سمت محراب گرفت و چشم به دیده‌ی خشنش دوخت. محراب نیم‌نگاهی به مهراد انداخت که لبخند مسخره‌اش را دید. اخمش غلیظ‌تر شد. این‌بار مستقیم در چشمان دشمنِ اصلی‌اش زل زد و از لای دندان‌هایش لب زد: -همچنین، حامد شاه‌نشین. سپس دستش را درون دست‌های چروکیده‌ی حامد گذاشت و فشرد. نگاه حامد از دستانش به سمت روشنا روانه شد که فشارِ دست‌های محراب را بیشتر کرد. -بشینین، مراسم یکم دیگه شروعه! مهراد این‌بار خودش را وسط انداخت، انگار از بازی پیش‌آمده لذت می‌برد. -داشتیم از حضور خانم شایگان فیض می‌بردیم، مخصوصاً حامد از وقت گذروندن با دخترای هم‌سنِ ایشون لذت می‌بره! سپس قهقهه‌ای سر داد که در شلوغیِ فضا گم شد. محراب با دست آزادش روشنا را کمی بیشتر به پشتِ خودش هل داد و لبخندی تصنعی زد، اما فقط خدا از درونِ پرجنب‌وجوشش باخبر بود. -الان وقت مسخره‌بازی نیست، مهراد! مهراد کمی به آن‌ها نزدیک شد. -وقت چی؟ تو چرا ان‌قدر داری سخت می‌گیری؟ خودش هم نمی‌دانست چه مرگش است، فقط نمی‌خواست روشنا در مقابل نگاه این کثافت باشد. می‌خواست تا جایی که می‌تواند او را از این دو لاشخور دور کند. -ما باید بریم، مهمون‌ها منتظرن، شما هم هر وقت حس کردین سخت نمی‌گیرم، برین سرِ جاتون از مراسم لذت ببرین! سپس دست روشنا را گرفت و بدونِ کوچک‌ترین حرفی پشتِ خودش کشید. -آی، دستم! حامد شاه‌نشین را قطعاً می‌کشت، عوضی جلوی چشمانش می‌خواست با این دختر لاس بزند! او را آتش می‌زد و یک جامعه را از وجود نحسش راحت می‌کرد. -چرا ان‌قدر فشارش می‌دی؟ دردم گرفت.
  20. «پارت هشتاد و چهارم» به جمعیت که هر لحظه بیشتر می‌شد نگاه انداخت و آبِ دهانش را قورت داد. -نمی‌شه تو مدیر باشی فقط؟ جمله‌ی توأم با ترسش، ابروهای محراب را بالا انداخت، نمی‌دانست چرا دوست نداشت این بحث به پایان برسد. -نه، شما خانم مدیری! هراس، روشنا را موجب شد که به مردِ مقابلش نزدیک‌تر شود، آستینش را از روی لباس گرفت و تکان داد. تعجب در دیده‌ی محراب موج می‌زد. از روشنا چشم برداشت و به آستینش نگاه انداخت. -من نمی‌تونم، جلوی این همه آدم که انگار قومِ لوتَن، چجوری حرف بزنم؟ من سوتی می‌دم! صداقتِ کلامش به راحتی قابل درک بود، اما محراب دلش نمی‌خواست این چشمانِ هراسیده و گرد شده به حالت عادی برگردد، لذت می‌برد که دخترک را این‌گونه می‌دید. -برو فکر کن چی باید بگی! دانشجوی مملکت مگه نبودی؟ سپس از کنارش گذشت و به سوی افرادِ حاضر در حیاط گام برداشت. با همه سلام و ابرازِ خوش‌آمدگویی کرد. از بین شلوغی و سروصداهای به‌وجودآمده، سرش به شدت درد می‌کرد. کارگرها هر دقیقه، سؤال‌های مسخره در رابطه با دکورِ میزها می‌پرسیدند. فیلم‌بردارها رسیده بودند، همه‌ی این‌ها قابل تحمل بود، اما زمانی که بابک با دو باندِ بزرگ آمد و موزیک پلی کرد، سطحِ صبرِ محراب کاهش یافت. از دور، ورودِ پدرِ روشنا را رؤیت کرد که سخت، دخترش را در آغوش گرفته بود. اما در کمالِ تعجب، دستِ دخترک دورِ کمرِ پدر حلقه نشد، تنها لبخندِ ژکوند زد و نجوا کرد: -چرا این همه راه از شیراز اومدی؟ از بغلِ پدر بیرون آمد که لبخندِ زیبایش را دید. چرا باید این مردِ مهربان سرش را کلاه بگذارد؟ آن هم هر غریبه‌ای نه! پدرِ عزیزتر از جانش. -مگه می‌شد تو مراسمِ افتتاحیه‌ت نباشم؟ مادرت نتونست بیاد، اما گفت برات آرزوی موفقیت می‌کنه و حتماً کارت تموم شد بهش زنگ بزن. بعد به باکسِ گلِ کنارِ پایش اشاره زد و لحنش لطیف‌تر از قبل شد: -این گل هم به افتخارِ شروعِ کارِ جدیدت! حرف‌های هانا را با آن قسمتِ انتهایی ذهنش سپرد و این‌بار لبخندی از تهِ دلش زد. -مرسی باباجونم، زحمت کشیدی! بفرما بشین. پدر چشم چرخاند تا به محراب رسید. پسری که با اخم او را کاوش می‌کرد. -بذار به همکارت هم سلام کنم، بعد می‌شینم. سری تکان داد و پدر را به امانِ خودش رها کرد. بر گوشه‌ی جدولِ کارخانه، که حالا غرق در گل‌های رنگارنگ بود، نشست. دستی بر کت و شلوارِ رسمی‌اش کشید و زیرِ لب غرید: -کم بدبختی و استرس دارم؟ الان باید سخنرانی هم کنم! من تو حرف زدنِ عادیم موندم. سپس موبایلش را از درونِ جیبِ کتش بیرون کشید و چت‌جی‌پی‌تی را باز کرد و سرچ کرد: «در سخنرانی افتتاحیه‌ی کارخونه چی بگم؟ مدیرم.» خواست «ارواح عمم» را هم بنویسد، اما می‌دانست هوش مصنوعی منظورش را نمی‌فهمد. با دیدن متنِ بلندبالای ارسال‌شده، آه از نهادش بلند شد. -آخه نوکرتم، من حتی تلفظِ استحصال هم نمی‌دونم! از برنامه بیرون آمد و تا به نیایش زنگ بزند تا بفهمد در کدام گورستانی سیر می‌کند، اما تماسِ افتاده روی صفحه‌ی موبایل مانع شد. شماره‌ی بامداد لبخندی عریض بر لبش نشاند. -سلام داداش خودم! چند بار صدای نفس‌زنان آمد و بعد نوای بشاشِ بامداد در گوشش پیچید: -سلام مدیر خانم، حال شما؟ سرش را پایین انداخت و هیجانِ کلامش تحلیل رفت. -بد، استرس دارم، می‌ترسم، کی می‌رسی؟ بامداد بوقی زد که صدایش روشنا را شیر کرد. -آخ جون، تو راهی؟ -آره، نزدیکم، نگران نباش، یک افتتاحیه‌ست دیگه خاموشا. باز او را با لفظِ «خاموشا» خطاب کرده بود که دختر را دیوانه می‌کرد. -خاموشا و مرض، اشتباه کردم اصلاً باهات صحبت کردم، برو گمشو!
  21. «پارت هشتاد و سوم» نیایش دستمالش را بر سر بست و از همان ابتدا غرهایش را شروع کرد: -خیرِ سرت مدیری؛ منم رفیقِ توعه، پلشتم، چرا باید من میزای خاک‌گرفته‌ی این خراب‌شده رو تمیز کنم؟ خمیازه‌ای کشید و بی‌حوصله، دسته‌ی طی را روی زمین به رقص درآورد. -چقدر غر می‌زنی، مگه من گفتم سرِ صبح بیای؟ نیایش دستمال را بر فرقِ سرِ میز کوبید و دست‌به‌سینه شد. -جوری که همکار عزیزت صبح خواهر مادر برای درِ اتاق نذاشت، من فکر کردم آمریکا حمله کرده، پریدم. اون‌جام حوصلم سر می‌رفت. با آوردن اسمِ «همکار»، سرش را چرخاند تا بالاخره محراب را در حال صحبت با چند مرد دید. با آن پیراهن و شلوار پارچه‌ای مشکی، جذاب شده بود. رسمی نبود، اما مثل همیشه اسپرت و جین‌پوش هم به چشم نمی‌آمد. -چیه، زل زدی به پسرِ مردم؟ اخمی کرد و با تلنگر نیایش، نگاه از محراب برداشت، خود را مشغول کار نشان داد. -نگاه نمی‌کردم، داشتم استراحت می‌کردم. چشمان نیایش ریز شدند و شک، چاشنی جمله‌اش شد: -از صبح تا الان از دستش فرار می‌کنی تا جلویِ چشمش نباشی، هرچی هم باهات حرف می‌زنه، هوا، مگس، درزِ دیوار، چونه‌اش برات جذاب‌تره، علتش چیه؟ دیشب، از تمام اتفاقات برای دوستش گفته بود، به‌جز آن جزئیاتِ درونِ ماشین که مثل خوره جانش را می‌آزرد. -چرا من باید به چشمای پسرِ مردم زل بزنم؟ «پسرِ مردم» را تا تهران کشید. نیایش چشم‌غره‌ای بارش کرد و دستمال را با حرصِ بیشتری بر میز کشید. -می‌شه بگی چته؟ چرا آن‌قدر تو لاکی؟ از من خسته شدم، برم ورِ دلِ شوهر جونم! مسخرگیِ کلامش را نادیده گرفت و طی را به گوشه‌ی دیوار تکیه زد. عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش سهمِ دستمال کاغذیِ درونِ جیبش شد. -هیچیم نیست. بعد نیایش را که در کمال ناباوری به او زل زده بود، به امان خدا گذاشت و به سمت چند مرد که در گوشه‌ی حیاط، مشغول خالی کردنِ تجهیزاتِ پذیرایی از ماشین‌ها بودند، رفت. -آقایون خسته نباشید، بی‌زحمت می‌شه کارتون تموم شد، بنرهای ورودی رو وصل کنین؟ کار تمیزکاری تموم شده. مردهای با شلوار کردی و پوستی آفتاب‌گرفته سر بلند کردند و یکی از آن‌ها، به تبعیت از بقیه پاسخ داد: -حتماً خانم، وسایل پذیرایی رو، رو میز می‌چینم، بعد انجامش می‌دیم. سرش را تکان داد و به چند مهمان که بر روی صندلی نشسته بودند، نیم‌نگاهی انداخت. هیچ‌کدام را نمی‌شناخت. سر چرخاند و روبان قرمز و قیچی کنارش را آنالیز کرد. -مورد پسند هست؟ نجوای آرامِ پشت سرش، باعث شد روی پنجه‌ی پا بچرخد و رو‌به‌محراب قرار گیرد. نامحسوس، چنگی به قلبش زد تا تپش‌های بلند و مسخره‌اش خفه شود. -آره، عالیه همه‌چی. محراب دستش را درونِ شلوارش کرد و این‌بار کمی به پایین خم شد تا با صورتِ روشنا هم‌تراز شود. -پس چرا کشتی‌هات ان‌قدر غرقن؟ فهمیده بود که از صبح دمق است؟ سعی کرد ناراحتی‌ای که خودش هم علتش را نمی‌دانست، پنهان کند. -نه، چیزی نشده، یکم گرمم شده. دروغ نگفت، راستش هم نگفت. -می‌خوای بری خوابگاه استراحت کنی؟ تندتند سرش را به چپ و راست تکان داد. -نه، کُلی آدم قراره بیان، کجا برم! مدیرِ اینجام‌ها! لبش به خنده کج شد، اما نگذشت بیشتر از لبخند پیش برود. -خانم مدیر، تریبون براتون آماده‌م کردم، آماده‌ی سخنرانی هستید؟ رنگ از رخِ روشنا پرید و این‌بار به چشم‌های محراب چشم دوخت. -مگه باید سخنرانی کنم؟ چشم‌های گردشده‌اش، خطِ نشسته بر لبِ محراب را گسترش داد. -آره دیگه!
  22. «پارت هشتاد و دوم» حاجی متفکرانه لب برای حرف زدن باز کرد: -چه کاری؟ محراب دندان‌هایش را با ضرب، بر هم زد و در نهایت در جوابِ حاجی گفت: -یک کارخونه‌ی متروکه رو دوباره رو پا کردم، قرارِ فردا شروع به کار کنیم. از آن‌سمتِ خط، حتی صدای نفس کشیدن هم نیامد. محراب ادامه داد: -خواستم اگه وقتتون خالیه، شما هم بیاین! همین که توانست جمله‌اش را پایان دهد، نفسی عمیق کشید. -این کارخونه یهو از کجا اومده؟ لحنِ حاجی غم داشت؟ چرا صدایش، زمانِ تلفظِ «این کارخونه» می‌لرزید؟ -تنها ارثیه‌ی بابا سیروس… مکث کرد، چشمانش را محکم بر هم فشرد و جمله‌اش را سریعاً اصلاح کرد: -تنها ارثیه‌ی سیروس‌خانِ که بین من و بچه‌هاش تقسیم کرده. خودمم هم نفهمیدم چرا فقط این رو بین سه‌تامون مشترک گذاشته. حاجی انگار در دنیایی دیگر سیر می‌کرد، چون صدایش بیش‌ازحد، معلوم آرام بود، گویا با خود حرف می‌زد: -چرا حماقت کردی و نفروختیش به خواهر، برادرت؟ او که فکر می‌کرد مخاطبِ حاجی است، با صدایی رسا جواب داد: -حتماً سیروس‌خان یک‌چیز بوده که من رو شریک کرده، وگرنه وقتی همه‌چیز قانوناً به نامِ منه، چه لزومی داشته من رو شریکِ بچه‌هاش کنه؟ یک داستانی این وسط هست! تنِ صدای حاجی رو به عصبانیت رفت. -بهت گفتم بی‌خیالِ اموالِ محمدپناه شو! چند بار بهت گفتم از اون خانواده بِکن، انگار هیچ‌وقت پات رو تو اون خونه نذاشتی؟ رفته‌رفته بانگش تحلیل می‌رفت، اما حرصش خالی نمی‌شد: -از رو لج و لجبازیت با مهراد، هر کاری کردی! تو که می‌دونی مهراد چیکارست، تو که خبر داری پایِ منافعش وسط باشه، حروم‌لقمه‌تر از اون وجود نداره! چرا؟ «چرا»ی آخر را چنان فریاد زد که گوشِ محراب شروع به سوت کشیدن کرد. از واکنشِ ناگهانیِ حاجی، شوکه شده بود. قبلاً هم این حرف‌ها را به او زده بود، ولی آن‌قدر که الان ناراحت به نظر می‌آمد، آن زمان غصه‌دار نبود. -قلبت مریضه، یکم آروم‌تر! اما حاجی دست‌بردار نبود، سکوت و آرامشِ محراب او را از قبل دیوانه‌تر می‌کرد: -گند زدی به زندگیت، گفتم خیلی چیزها هست، نمی‌تونم بهت بگم، گفتی اشکال نداره، مهم اینه مهراد جلز و ولز کنه! گفتم هر وقت اومدی تهران، تو هم برای من آرینی، بیا این‌جا، گفتی نه، باید ببینم مهراد داره چه نقشه‌ای برام می‌کشه! گفتم زندگی فیلم نیست که یک آن تا تهش نابود می‌شه، گفتی مهم اینه قبلِ نابودیش، مهراد نابود شه. نفسِ حاجی سنگین شد و پشتِ هم هوا را به داخلِ دهانش راه داد. محراب ترسیده بود که کار دستِ مرد دهد، پس با عجله گفت: -باشه حاجی، من معذرت می‌خوام، اوکی؟ باشه، آروم باش! حضوری حرف می‌زنیم. -صبح میام اون‌جا، بعدش باهم صحبت می‌کنیم. باید درباره‌ی خیلی چیزا بدونی، وگرنه به حماقتت ادامه می‌دی! محراب حرفش را پذیرفت تا بیشتر از این شاهدِ عذاب کشیدنش نباشد. سپس با خداحافظیِ سرسنگینِ حاجی، تماس به پایان یافت. مثل این‌که به هر کی زنگ می‌زد تا آرامش را پیدا کند، آشفتگی بیشتر از قبل سراغش را می‌گرفت. پوفی کشید و از ماشین پیاده شد، به سوی اتاقش رفت تا برای فردا آماده شود. حرف‌های حاجی، کارهای مهراد و اتفاقاتِ کارخانه، او را قطعاً به جنون می‌رساند، از این مورد اطمینانِ خاطر داشت! @QAZAL
  23. «پارت هشتاد و یکم» در آن سمتِ میدان، محراب همچنان به ماشین تکیه زده بود و به رفتار عجیبِ دخترک می‌اندیشید. از اولِ مسیر می‌دانست که خود را به خواب می‌زد، اما این‌که چرا این‌طور دیوانه‌وار از او فاصله گرفت و به داخل دوید، قابلِ درک به نظر نمی‌آمد. دو ساعت تا بامداد باقی مانده بود، اما ذهنِ درگیرش به او اجازه‌ی ورود به خوابگاه و خوابیدن را نمی‌داد. درِ ماشین را باز کرد و روی صندلیِ شاگرد نشست، دست‌هایش را به صورتِ گره‌زده، پشتِ گردنش گذاشت و چشمانش را روی هم فشرد. ذهنش در پیِ مهراد پرسه زد، سرش سعی می‌کرد با نبض‌های مداوم، درد را برایش یادآور شود، اما ذهنِ او دست از آزار و اذیتش برنمی‌داشت. با نوای نوتیفیکیشنِ موبایلش، چشم چرخاند و از جلویِ آمپر، موبایل را برداشت. «فردا، هماهنگ کردم چندتا بلاگر و فیلم‌بردار بیان و ویدیوهای تبلیغاتی بگیرن، سرت قراره خیلی شلوغ بشه!» مهراد، فرقی با شیطان برایش نداشت. پسری که از کودکی از محبت‌های پدرش به محراب عذاب می‌کشید و عذاب می‌داد. از این‌که می‌دید مادرش او را مثلِ کنه کنار می‌زد تا محراب را در آغوش بگیرد، اوق می‌زد. تا هجده‌سالگی، اسمِ مهراد که می‌آمد، صورتش رنگ می‌باخت تا این‌که در بیست‌وسه‌سالگی، بزرگ‌ترین حامی‌اش، سیروس محمدپناه را از دست داد. از آن پس، نفرتِ مهراد از او علنی شد، برخلاف تلاش‌های مکررِ ماه‌بانو که سعی می‌کرد آن‌ها را دورِ هم جمع کند، دستِ دشمنی آن‌ها داده شده بود. تنها برایش «باشه»ی تایپ کرد و علامتِ فلش را لمس کرد. مهراد چرا می‌خواست سرِ او با کارخانه گرم باشد؟ چه فکری در سر داشت که در آرامش، سوهانِ روحِ او می‌شد؟ اموالِ سیروس، حقِ او نبود. اما نمی‌خواست چیزی که تقدیمش شده را به آدمی پست مثلِ مهراد ببخشد. برای همین با فروشِ کارخانه مخالف بود، حسی به او می‌گفت سیروس یک چیز می‌دانست که پول در دست‌و‌بالِ مهراد قرار نمی‌داد. اما کاش این موردِ کار در این‌جا را رد می‌کرد! سرش تیر کشید و به او هشدار داد تا از ادامه‌ی کشمکش‌های درونی‌اش، اجتناب کند. قفلِ موبایلش را باز کرد و شماره‌ای را از درونِ مخاطبین پیدا کرد. طولی نکشید که صدای بَمی در گوشش پیچید. -بَه‌بَه، سلام مردِ مردان! لبخندی کم‌جان بر لبش نشست. -سلام حاجی، من که در مقابلِ شما نیمچه‌مرد هم نیستم، نوکرتم! می‌دانست تا به الان، حاجی برایش غش و ضعف رفته است. -هر بار همین جواب رو می‌دی و هر بار من… دلتنگت می‌شم. مکثِ حاجی را فهمیده بود، می‌دانست جمله‌ای که می‌خواست بگوید، چیزِ دیگری بود، اما به روی خودش نیاورد. -کم‌سعادتیِ منه، حاج‌خانم خوبن؟ آرین و آیدا؟ حاجی سرفه‌ای کرد، با نرمی و آرامش لب زد: -شکرِ خدا همه خوبن، البته کُلی هم ازت گله دارن، چند سال شده پسرِ ما رو قابل ندونستی؟ انگشتِ اشاره و وسطش را کنارِ هم قرار داد، از مرکزِ پیشانی در جهتِ چپ و راست، آن‌ها را فشرد تا کمی دردش التیام یابد. -اینجوری نگید، سرم شلوغه، به خدا. نجوای حاجی این‌بار پر از شیطنت و زمزمه‌وار شد: -عروس نیاوردی برامون؟ نزنه قبلِ عروس، نوزاد بیاری یک‌وقت؟ عرقی سرد بر پیشانی‌اش نشست، فوراً اعتراض کرد: -عه حاجی، چه حرفیه می‌زنی! قهقهه‌ای از آن سمت بلند شد و سپس حاجی در پاسخ بیان کرد: -شوخی می‌کنم مَرد، خوف نکن! حالا کِی تشریف میاری این‌جا؟ تازه یادش آمده بود چرا پس از ماه‌ها یادی از حاجی کرده است، پس جوابِ سؤال را به بعد موکول کرد و در عوض گفت: -راستش زنگ زدم درباره‌ی چیزی صحبت کنم باهاتون! لحنِ جدیِ محراب، بزرگ‌مردِ اصلی را هم جدی کرد. -چی شده؟ -من اومدم خارجِ شهر کسب‌وکارِ جدید راه انداختم، فردا هم افتتاحیه‌ست. خجالت می‌کشید اخبارِ این چند ماه را کاملاً ناگهانی به گوشِ او برساند، چقدر در حقشان کم‌لطفی می‌کرد.
×
×
  • اضافه کردن...