-
تعداد ارسال ها
260 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
ستاره درخشان نیا آخرین بار در روز مهر 17 برنده شده
ستاره درخشان نیا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره ستاره درخشان نیا
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های ستاره درخشان نیا
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن nafas.shahpori کرد
-
درخواست ناظر برای رمان طلوعِ او | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام وقت بخیر 🌺 برای رمانم ناظر میخواستم❤️ -
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۹ ✍🏻 بزرگمهر ـــــ به جای خالیاش نگاه میکنم و در سرم هزاران هزار فکر چرخ میخورند! مظلوم بود؟ نه! او یک بچهگرگ که نه... بچهشغال است! او نمیتواند معصوم باشد، همهی این ادا و اطوارها نقش است در آن ژنِ لعنتیاش، خود را به موشمردگی زدن وجود دارد. در باز میشود و نامدار، خشمگین وارد میشود: - این بازی رو تموم میکنی، داداش بزرگه! به نفعته که تمومش کنی! خیره به چشمان قهوهایرنگی میشوم که از مادرمان به ارث برده است: - تموم نکنم، میخوای چی کار کنی؟ بگو، بدونم! بلند میشوم. دست راستم را در جیبم فرو میکنم و با تمسخر میگویم: - ببینم... توی این تهدید پوچ و توخالیات خون و خونریزی هم هست؟ ببینم، لازمه برم قبر بخرم و سنگشو هم سفارش بدم؟ انگشت اشارم را به پیشانی ام میزنم. - رو نِروِ من انقدر راه نرو، نامدار... اگر یه بار دیگه تو کارای من دخالت کنی، به خدای احد و واحد قسم، چشم رو این برادری میبندم... ادامه حرفم را میخورم و با جرقهای که در ذهنم زده میشود، چشم گرد میکنم. - صبر کن! نکنه دیدیش؟ آره؟ چیه؟ همون قضیهی نگاه اول و دل رفتن و ایناست؟! صورتش از انزجار در هم میرود. - اصلاً حالیته داری چه زِری میزنی؟ اون فقط یه بچهست! اَخم میکنم. - یه جوری رفتار میکنی که انگار آدم بده ی قصه منم. تو یکی خوب میدونی چه بلایی سر من خاک بر سر اومده نامدار! صدایم را بالاتر میبرم و سرعت پمپاژ خون در رگ و پی تنم تندتر میشود. - من الان که اونو دیدم، اعصاب درست و حسابی ندارم... نذار بزنه به سرم، خودمو و همهچیو و همهکسو آتیش بزنم! دستی میان موهایش میکشد . - دیگه نامداری نیست! برای تو برادری به اسم نامدار وجود نداره! در را باز میکند و میرود. باشد، باشد! عیبی ندارد. در زندگی خیلی چیزها را ندارم... مانند مادر و توجه پدری که دو سال است سکوت اجباری پیشه کرده و هیچ ندارد برای سخن گفتن! عیبی ندارد. در یادداشتهای مخفی ذهنم... رفتن برادر را هم مینویسم... رفتنِ نامدار! سخت است، اما شدنی...! به سمت پنجره میروم! پنجرهی دوجداره را باز میکنم. پس چرا هوا نیست؟ چرا حس میکنم در یک ظرف شیشهای گیر افتادهام... از همان ظرفهای بلورین ترمه که وقتی نامدار مهمانمان میشد، مقداری غذا هم میکشید تا او با خودش ببرد. با دو گام بلند، خودم را به میز میرسانم. کشوی مخفی را باز میکنم، سوئیچ و کیف کارتهایم را بیرون میآورم. بدون توجه به «آقای کیان» گفتنهای معتمدی، سوار آسانسور میشوم... کراوات را شل تر میکنم و با مشت به دیواره های آسانسور میکوبم. جان بکن لعنتی! به سرعت خودم را به تویوتای دوکابینهی متالیکم میرسانم. پایم را روی پدال گاز فشار میدهم و از آن برج خارج میشوم. حضرت حافظ، یک سؤال از محضر گرامیتان دارم: شما گفتید دائماً حال دوران یکسان نمیماند، پس چه شد؟ خداوکیلی، یکسان ماند... راکد شد... کدر شد این رودخانهای که زندگی مینامند. یک چشمم به خیابان است، خم میشوم و از داخل داشبورد، جعبهی سیگار را بیرون میآورم. ماشینی با بوق ممتد از کنارم رد میشود، فرمان را به راست اندکی میچرخانم و نفسم را پر حرص بیرون میدهم. با فندک ماشین، سیگار را روشن میکنم. پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار میدهم و... صدای گندم کوچکم در گوشم زنگ میزند: - بابایی... آرومتر برو. سیگار را به لبم نزدیک میکنم و با پک اولی که میزنم... سیمای خجالتی آن دیو کوچک جلوی چشمانم نقش میبندد. همراه پک دوم، ترمز میگیرم. پیاده میشوم. اینجا کجاست؟! مگر کجا بودن این مکان ناشناخته اهمیت دارد؟ وقتی کسی برای نگران شدنت نیست... هیچ اهمیتی ندارد! من با سی و یک سال سن... نفسبریدهام! سیگار را بین انگشت شست و سبابهام میفشارم و روی زمین خاکی مینشینم. سیگار را بالا میآورم و پک سوم را میزنم... کاش میشد با پک سوم، تمام گذشته و آیندهی نیامده را بالا میآوردم! کاش میشد بروم... بروم جایی که چشمان آبی زیبای دخترکم دیگر جلوی چشمانم نباشد. کاش میشد فرار کنم. سرم را تکان میدهم و زمزمه میکنم: - نه، نه... من فرار نمیکنم... دو سال منتظر بودم بیاد... منتظر بودم ۱۸ سالش بشه و از اون خرابشده بیاد بیرون... نمیتونم بذارم بره! بگذار دیگران هرچه میخواهند بگویند. اصلاً بگویند بزرگمهر بد است مگر در حقیقتِ کشته شدن خانوادهِ من توفیری هم دارد؟! سیگار خاموششده را روی زمین پرت میکنم.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
واسه رمانت درخواست ناظر دادی؟ اگر ندادی بده یه سری چیزای کوچیک باید تو رمانت رعایت بشه
-
دختر دیر رفتی شرکت ناراحت هم میشی؟؟😂😂
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۸✍🏻 ـــــ پا روی پا میاندازم و زیرچشمی سالن بزرگ را از نظر میگذرانم. مبلهای اسپورت مشکی، تابلوهای طراحی لباس و تندیسهایی از بزرگان، همه و همه نشان از شخصیت جدی آقای کیان میدهد! با باز شدن درب مشکی و خارج شدن ده نفر از آن اتاق، منشی از جایش برمیخیزد و با لبخندی به همهی آنها خستهنباشید میگوید. منتظر به منشی نگاه میکنم که بالاخره اجازه صادر میشود: - میتونی بری داخل! سری تکان میدهم. کیف طراحیهایم را در دست میگیرم و کولهی کوچکم را هم روی شانهام میاندازم. با گامهایی لرزان به طرف درب مشکیرنگ ته سالن میروم. انگشت سبابهام را حلقه میکنم و در میزنم. «تقتق» صدایش در سالن مسکوت میپیچد. - بیا داخل! دست لرزانم را بالا میبرم و دستگیرهی طلاییرنگ را به طرف پایین میکشم. چند گام برمیدارم و به مرد نگاه میکنم: - سلام جناب کیان! نگاه سرد و توخالیاش را به تیلهی میشیرنگ چشمانم میدوزد و خشک میگوید: _ علیک سلام! همانجا میایستم که با چند قدم بلند به طرف میز منبتکاریشدهاش میرود و روی آن صندلی چرخدار مینشیند. با دست اشارهای به مبلهای اداری روبهروی میزش میزند. - بشین! ماگ قهوهاش را میان دستهایش میفشارد و زیر ذرهبین نگاهش به طرف مبل کرمرنگ میروم. کیف طراحیام را روی میز میگذارم که سرد میگوید: - دیر اومدی خانم! دیروز قرار بود بیای! جاتو گرفتن. بهتره که به فکر کار دیگه باشی! جایم را گرفتهاند؟ چه میگوید؟ مردمک چشمانم میلرزد. - بله، قرار بود دیروز بیام، اما کار داشتم؛ یعنی نشد! فکر کنم خانم پناهی شرایطمو توضیح داده! ماگ قهوه را به دهانش نزدیک میکند و میگوید: - اینکه پرورشگاهی هستی؟ آره، گفت! خب که چی؟ باید هرکی یتیمه رو راه بدم؟ ماگ را روی میز میگذارد. با پوزخندی ادامه میدهد. - مگه شرکت خانوادگیِ من خیرهست؟! سنگریزههایی در گلویم تجمع میکنند و تبدیل به سنگی بزرگ میشوند. تا به حال هیچکس انقدر واضح یتیمی را به رخِ سرخشده از سیلیام نکوبانده بود! به جز اویی که پشت آن میزِ بزرگ نشسته! اشک میان چشمانم حلقه میزند، الآن باید قوی باشی دختر. خودت را جمع و جور کن. - من یتیمم، اما قطعاً این تقصیر منم نبوده! من، اینجا میخوام کار کنم، زمینه خانوادگی من، چه ربطی به کارم داره؟ سرم را تکان میدهم و خیرهی چشمانی میشوم که به سیاهیِ شبِ تار است: - شما کارای منو یه چک بکنید، متوجه میشید که قطعا توانایی هایی که باید یه طراح داشته باشه رو دارم! دستم مشت میشود، تابان عقب بکشی، زندگی را باختهای! قوی باش دختر! از پشتِ میزِ قطورِ دارای نقش و نِگارَش، بر میخیزد و روبهرویم مینشیند. - آره، راست میگی! یتیم بودن عیب نیست! به پشتی مبل تکیه میدهد: - ببینم طراحاتو خانمِ موفق! موفق را با کنایه میگوید و خود را به نشنیدن میزنم. دست دراز میکنم و کیف طرحهایم را باز میکنم. پوشهی لباس مجلسیها را به دستش میدهم. طرحها را تکتک میبیند و حیرت به وضوح در صورتش دیده میشود! چشمانش اندکی گرد میشوند و من با پیروزی پا روی پا میاندازم و با لبخندی کمرنگ نظارهگر او میشوم! اشک ها و بغض ها در پسزمینهی موفقیتِ کمرنگم، فرار کرده اند. سرش را بالا میآورد و با آن نگاه سرد و توخالیاش خیرهام میشود: - خوبه! بد نیستن! فکرامو میکنم و خانم معتمدی بهت خبر میده! اخمهایم در هم میرود! همین؟ فقط بد نیستن!؟ پوشه را از روی میز عسلیِ جلویم برمیدارم: - ممنون! شما منو استخدام کنید، من ناامیدتون نمیکنم! قول میدم! بلند میشوم. نگاهش میکنم، مار میشوم، من برای زندگی در کنار گرگهایی مثل او باید مار میشدم تا نیش بزنم تا زنده بمانم: - من تو زندگیم یاد گرفتم، بیسر و صدا برم و بیام، توجهی و جلب نکنم، چون یتیمم. بله، من خودم میدونم یتیمم. چانهام را جلو میدهم. - اما من خوب یا بد نمیذارم حقم زیر دست و پا بمونه و حیف و میل بشه! به طرف در میروم و از روی شانهی سمت چپم نگاهش میکنم. - و در ضمن، من نیاز به یادآوری کسی ندارم روز خوش رئیس! منتظر سخنی از جانب او نمیمانم و بیرون میروم! نیمنگاهی به منشی بدخلق میاندازم: - به امید دیدار! لحنش مانند رئیسش است: - صبر کنید، شماره تلفن همراهتون رو بگید یادداشت کنم! چشمانم را میچرخانم: _ یادداشت کنید... 0912- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۷ ✍🏻 ۱۴۰۱/۰۷/۰۷ ساعت ۱۲ ظهر؛ شرکت طراحی لباس و صادرات پارچه کیانمهر. ــــ با استرس نگاهی به برج میاندازم. دستی به مانتوی سبزرنگم میکشم و به طرف نگهبانی دم درب ورودی میروم. با انگشت به پنجرهی اتاقک میزنم که صدای مهربان پیرمرد نگهبان بلند میشود: - بفرما دخترم؟ لبخندی به لفظ «دخترم» که میگوید میزنم. - سلام پدرجان. خسته نباشید! شرکت طراحی لباس و صادرات پارچهی کیانمهر طبقه چندمه؟ نگاهی به ورقهی چسبشده به دیوار میاندازد. - طبقه پنجم صادرات پارچه کیانمهر و طبقه ششم طراحی لباس کیانمهر هستش! سری به نشانهی تشکر تکان میدهم و با «ممنون»ی به طرف آسانسور میروم. دکمه را فشار میدهم. کیفم را در دستم جابهجا میکنم. در دلم میگویم: خدایا کمکم کن ناامید نشم! من چشمم به کمک شماست! با باز شدن درب آسانسور، سرم را بالا میآورم که نگاهم در یک جفت چشمِ قهوهای مینشیند! کولهام را در دستم جابهجا میکنم. - سلام! مرد کتوشلوارپوش، تای ابرویش را بالا میدهد. - سلام! یک قدم برای باز شدن راهش عقب میروم. - ببخشید، میشه, برید اونور؟ کنار میرود و با نگاه موشکافانهای براندازم میکند. دستش را به طرف داخل آسانسور میگیرد و میگوید: - البته! بفرمایید. خانمِ؟ طبق عادت مقنعهی مشکیام را به طرف جلو میکشم و نگاهم را به چشمان قهوهایاش میدوزم: - آراسته هستم! تابان آراسته! و به داخل آسانسور میروم. لحظهی آخر نگاه ماتشدهاش را میبینم و تعجب میکنم... من که چیز بدی نگفتم؟! پس چرا مات و مبهوت شد؟ نمیدانم چه در این آهنگهای ملایم و بیکلام آسانسور هست که استرس و اضطراب انسان را بیشتر میکند. کاش این اصواتِ بیکلام را حذف میکردند! برمیگردم و به آینه نگاه میکنم. دخترکی بیرنگورو را نشان میدهد. دخترکی که ترس در چشمانش هویدا است. دست لرزانم را به طرف کولهام میبرم. زیپش را باز میکنم و برق لبی را که امروز صبح، بعد از مستقر شدنم، از فروشگاه بهداشتی کنار پانسیون خریده بودم، بیرون میآورم. تندتند آن را بر روی لبانِ نازکم میکشم. با شنیدن صدای خانمِ خوشصدا که رسیدن به طبقه ششم را نوید میدهد، سریع برق لب را داخل کیف میاندازم. برای اطمینان نیمنگاهی به خودم میاندازم و به طرف درب قهوهایرنگ میروم. زنگ درب را فشار میدهم. بعد از چند لحظه، درب اتوماتیکوار باز میشود. وقتی وارد میشوم، کم مانده بود دهانم از شدت زیبایی آنجا به زمین برخورد کند. آب دهانم را فرو میدهم و به طرف منشی خوشپوش میروم. صدایم را صاف میکنم و میگویم: - سلام، وقتتون بخیر! سرش را بالا میآورد، عینکش را روی موهای افشان شدهاش میگذارد. - سلام! جانم؟ دستهی کیف طراحیهایم را در دست فشار میدهم و میگویم: - تابان آراسته هستم. از طرف خانم پناهی… سرش را بیحوصلگی تکان میدهد، نگاهی به مانیتور لپتاپ میکند: - خانم آراسته، دیروز قرار بود بیاید! پایین مانتویم را در دست فشار میدهم: - بله، بله، ولی خیلی کار داشتم، باید… میان کلامم میپرد، انگار عادت همیشگیاش است: - خیلی خب، اونجا بشینید. آقای کیان جلسهی مهمی دارن! هروقت تموم شد میتونید تشریف ببرید! سرم را تکان میدهم و به طرف مبلهای اسپورت میروم.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن فاطیما هاشمی کرد
-
فاطیما هاشمی شروع به دنبال کردن ستاره درخشان نیا کرد
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۶ ✍🏻 ـــــــ با زنگ هشدار گوشی چشم باز میکنم. نگاه خستهام را به مجتمع میدوزم و با خستگی از ماشین پیاده میشوم. ریموت را میزنم. آهسته و بدون عجله به طرف دری که دارای نقوش طلایی است گام برمیدارم. کلید را از جیب کتِ خاکستریرنگ بیرون میکشم و آن را درون قفل میچرخانم. درب پشت سرم بسته میشود و صدای لابیمن، آقا مراد، بلند میشود: _ سلام جناب مهندس. خوبید؟ با کلافگی نگاهش میکنم: _ سلام. آقا مراد، من مهندس نیستم، چند دفعه بگم؟! خندهای میکند. دستی به کلهی طاسش میکشد: _ والا به شما فقط مهندسی میاد جناب مهندس! سری تکان میدهم و به طرف آسانسور میروم. دکمه را فشار میدهم. با انگشت شست و سبابه گوشهی چشمانم را فشار میدهم. با صدای «سلام» نازک و بچگانهای چشم میگشایم. طناز بود. دختر آقای کمالی: _ سلام عمو بزرگمهر! چیزی در قلبم میلرزد. اگر گندمِ من الان زنده بود... همسنوسال طناز میشد. خم میشوم تا همقد و قوارهی خودش شوم: _ سلام طناز خانم. خوبی عمو؟! لبخند بزرگی میزند و میگوید: _ آره عمو جون! با صدای بوق ماشینی، گردنش را به طرف درب ورودی مجتمع میکشد و با خوشحالی و برق در چشمانش میگوید: _ بابامه، بابامه. عمو من رفتم، میخوایم بریم پارک. فعلاً! صبح به این زودی و پارک؟! خندهی تلخی میکنم و داخل آسانسور میشوم. او هم هروقت چیزی را میخواست، مرا مجبور میکرد تا حتی با اینکه رضایت نداشتم، برایش بخرم. گندم کوچکم... گندمم! طبقهی ده را میزنم. سرم را به دیوارهی آسانسور تکیه میدهم و به آهنگ بیکلامی که در حال پخش است گوش میسپارم. "تابان" با بغض، بند کیفم را روی شانه محکم میکنم و نبات را در آغوش میکشم. سرش را روی شانهام میگذارد: - برمیگردی ها؟ میای به دیدنم؟! غمگین میخندم. یک سؤال، چرا اینروزها خندههامان به طعم قهوه شدهاند؟ اشکی از چشمانم سقوط آزاد میکند: - دیوونه، نمیرم بمیرم که! میخوام برم پانسیون، همین! همین؟ نه... شاید هم در اوج بیکسیهایم، کمی مردن دلم بخواهد! کمی رفتن! کمی گمشدن! کمی، زوال عقل هم چیز بدی نیست؟ هست؟! دستم را روی شانهاش میگذارم: - تو قول دادی نبات ها! حواستو خوب جمع کن! به هیچ چیز فکر نکن، فقط درس بخون! تو فکر منم نمیخواد باشی! راستی یه خبری، از امروز ساعت ۳ رسماً شاغل میشم! میخندد، در اوج غم میخندد: - خوش به حالت! برای منم دعا کن! من مترادف دَردَم. درد یعنی تابان! یعنی من! برای خوشحالیاش میگویم: - تازه با اولین حقوقی که گرفتم، برات یه چیز قشنگ میخرم. من برای شادیاش هر کاری میکردم! او خواهرم است! شاید ناتنی، اما... خواهر است! خواهرِ کوچک ترِ من! گریه یادش میرود، برقی در چشمان میشیاش میدود: - راست میگی آجی؟ چی میخری؟ کیف؟ نه نه، میشه یه کفش مشکی؟ نباتِ روزهای من، یعنی در رویا هایت هم رنگی که به ذهنت میرسد سیاه است!؟ به ذوق و شوقش میخندم. بلند هم میخندم! من پروتر از این روزگار لعنتی بودم. قسم میخورم که من پوزِ این روزگار را به خاک میمالم! این خط، این نشان، این هم کلاه درویششان! با همان تهخندهی در صدایم میگویم: - معلومه که راست میگم. کی دیدی که تابان دروغ بگه، هان؟! بینیاش را میکشم. - نه دیگه، به اونش تو کار نداشته باش! سوپرایزه، عزیزِ آجی! ولی به شرطِها و شروطِها! لبخند روی لبش ماسه: _ چه شرطی؟ تو برای هدیه هم شرط میذاری، آخه خسیس؟! چشمکی برایش میزنم: _ شرطش اینه که درس بخونی، نبات! ببین چند دفعه دارم تکرار میکنم؛ اگر هم معدلت و هم کنکورتو عالی بدی، دو تا جایزهی عالی برای اونا داری! قهقههای میزند که لبخندی میزنم. آری، بخند عزیزم... دنیا با خندهی توست که اندکی زیبا میشود! با بوق تاکسی، دوباره با او و خانم پناهیِ همیشه خشمگین خداحافظی میکنم. به سمت تاکسی زردرنگ میروم. سرم را از پنجرهی باز شدهی جلو اندکی داخل میبرم: _ جناب، امکانش هست این دو تا چمدون رو توی صندوق عقب بذارید؟ با لُنگِ یزدی مشکیقرمز دور گردنش، عرق پیشانیاش را پاک میکند و میگوید: _ آره آبجی. رو چِشَم! با تشکر سری تکان میدهم، درب ماشین را باز میکنم و منتظر مینشینم. آقای راننده میآید و با «بسمالله»ی ماشین را روشن میکند. با بغض دستم را به شیشه میچسبانم و نگاهم را به پرورشگاهی میدوزم که در آن بزرگ شدم، در آن قد کشیدم. میدانی؟! نبات راست میگفت. اینجا خانهی ما بود و ما به ناچار مانند گنجشکانی هستیم که پرواز را یاد میگرفتیم و باید لانه را ترک میکردیم! لعنت به تمام قوانین! با صدای آقای راننده که میپرسد: _ آبجی، کجا میرید؟ به خودم میآیم. صدایم را صاف میکنم و آدرس پانسیون را میدهم. نگاهم را به انسانهایی میدوزم که مانند یک ربات توی ماشینهایشان نشستهاند و هیچ حسی درون چهرههایشان دیده نمیشود. انگار انگیزهای ندارند، خستهاند و انگار دلشان یک خواب میخواهد؛ خوابی از جنس اصحاب کهف!- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۵ ✍🏻 قاب عکس را از روی میز برمیدارم. با صدایی آهسته خطاب به زنِ خندان درون عکس که با چشمان آبیِ روشنش، خیره نگاهم میکند، میگویم: - خوبی؟ جاتون خوبه؟ بغضم میگیرد! قلوهسنگی میانهی گلویم گیر میکند: - خیلی تنهام ترمه، خیلی! این روزها مدام به تو فکر میکنم! شبا از ترس خونهمون نمیرم! میفهمی چی میگم؟ شبا تا طلوع آفتاب تو خیابونای این شهر همیشه بیدار پرسه میزنم... تا صبح مثل این علافای بیکار میگردم و میگردم... نمیدونمها، شاید هم دنبال رد و نشونی از توام! راستی گندم خوبه؟ بازی میکنه؟ ناگهان اشکی از میان چشمان تارشدهام پایین میچکد: _ یادمه روز آخر تو بیمارستان خیلی بهونه میگرفت! همش میگفت درد دارم! منم هیچ کاری جز گفتن آرومباش از دستم برنمیاومد! هیچ کاری! وقتی یک پدر نتواند برای جگرگوشهاش کاری کند... فعلی را نتواند انجام دهد که تسکین دردِ فرزندش باشد... یعنی مرگ! یعنی زندگی دیگر یک سکه هم نمیارزد! یعنی در ذهنش مدام یک جمله تکرار میشود: «برو بمیر!» قاب عکس را در آغوش میگیرم و سد اشکهایم شکسته میشود! چه کسی گفت مرد نیست آن که گریه کند؟! مرد هم انسان است! صندلی چرخدار با بلند شدنم عقب میرود. با دو گام بلند به پنجره میرسم. پنجرهی دودگرفته را باز میکنم. پیپ را از روی میز کوچک گوشهی دیوار برمیدارم. از میان دندانهای چفتشدهام، با خشم و بغض میغرم: _ آب از سرم گذشته! چه یک وجب، چه صد وجب، من پا پس نمیکشم! نمیذارم خونتون پامال بشه!- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
چرا این دوتا پر حسرت افریده شدن😭 دخترک بیچاره پرورشگاهیم الان تابان کجا زندگی میکنه
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن قشنگترین پارت از رمانت رو بفرست! کرد
-
پارت ۱✍🏻 دانای کل ۱۳۹۰/۱۱/۲۹ ـــــــ دست به موی مشکیرنگش میکشد... نگاه میکند. به روبهرو نگاه میکند! این مرد میترسد... از چیزی که باید در این مکانِ رعبانگیز ببیند، میترسد! بغض چیست؟ اگر این قلوهسنگ در گلو نامش بغض است... پس بله، این مردِ سخت و محکومِ آن روزها بغض دارد! قدم اول را برمیدارد. صدای خنده میآید! خندهی یک زن است! چه صدای آشنایی! گام دوم را برمیدارد... سرش، آه، سرش گیج میرود! گام سوم را برمیدارد... باید بدود! سرعت گامهایش را اندکی تند میکند! چرا نمیتواند بدود؟ انگار به این پاهای عضلانی، وزنهی نامرئیِ صد کیلویی آویزان کردهاند! در چلهی زمستان عرق میریزد! این مرد، این مردی که همیشه، هر روز خدا، بوی عطرش هوش از سر این و آن میبرد، اکنون از ترس و وحشت، از غم، از... از چه؟ شاید از چیزی که پشت این درِ سپید انتظارش را میکشد... شُر و شُر عرق میریزد! دستش را به دستگیرهی در میبرد! انگشتانش میلرزند! نفسنفس میزند! یعنی پشت این درِ کدر و کثیف، پشت این درِ زشت چه چیزی انتظارش را میکشد؟! دهانش را باز میکند، میخواهد نام «الله» را بر زبان بیاورد... هرچه تلاش میکند، نمیتواند! نمیشود! صدا ندارد! قسم به بغضی که از شدت رنجِ در سینهی ستبر مرد تبدیل به اشک میشود و آسمان غرش میکند و... باران خود را به سرتاسر پنجرههای این شهرِ دیوانه و خاموش میکوباند! صدای پدرش در گوشش زنگ میزند: ـ مرد که گریه نمیکنه، پسرجون! مرد نباید گریه کنه! مردی که گریه کنه... بهتره بره اسمشو عوض کنه! دلش گریه میخواهد، این مرد بیست و هشت ساله بچه شده! در را با اشکهای روان بر گونه... با دردی که در این قفسهی سینه وامانده و جولان میدهد، هُل میدهد! گام اول را برمیدارد و دیوارهای چرکین و خاکستری اتاق دور سرش میچرخند! گام دوم را برمیدارد و... روی آن دو تختِ وسط اتاق، چه کسی خوابیده است؟! گام سوم را برمیدارد و نگاهش... نگاهش روی دستِ سوختهی آویزانشده از تخت ثابت میماند! مرد گام چهارم را برمیدارد و نگاهش... نگاهِ لرزان و خیس از اشکش روی انگشتری با نگین آبی خیره میماند! تلاش میکند، تلاش میکند آن قلوهسنگ لعنتی را قورت بدهد! آبی... آبی رنگِ چشمانِ آن زن است! آبی، انگشتر نگینش آبی است! آبی، آبی، آبی! گام پنجم را برمیدارد و به دو تختِ کنار هم میرسد! چرا یکی از تختها کوچکتر است؟ سنگهای کوچکتر به قلوهسنگ ملحق میشوند! این تخت... تختِ یک بچه است! دستش را به گلویش میگیرد! مرد... گرگی است زخمی. حواستان را بدهید... پرتان به پرِ این گرگ زخمی گیر نکند! هوا؟ نه، نیست! اکسیژن... اکسیژن چیست؟! آن یکی دست را که مزین به ساعت است، جلو میبرد! قسم به انگشتانی که میلرزند. تصویر جلوی چشم میلرزد! این مرد ترس دارد! لبانش را بر هم میفشارد... تا فریاد خفهاش را جار نزند! چشمانش را میبندد و با یک حرکت، ملحفهی سپید را از روی جسد برمیدارد! لبانش را میگزد و ناگهان چشمان شبرنگش را باز میکند...! با نفسنفس زدن از خواب میپرد و به سمت آینهی کنسول میرود و با وسواس، عطرِ مارکدار زنانه را برمیدارد! درش را برمیدارد و بو میکشد! عمیق بو میکشد! دوباره بو میکشد و ریهاش... ریهاش از بوی زنِ چشمآبی پر میشود! دستش را روی میز ستون میکند و نگاه درندهاش را به مردِ زخمدیدهی درون آینه میدوزد: ـ آماده باش! بد کردی... بد کردی، پیرمرد!
- 18 پاسخ
-
- 3
-
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۴ ✍🏻 بزرگمهر ــــــــ برگه را از دست خانم معتمدی میگیرم و امضا میکنم. لبخند کمرنگی میزند و میپرسد: _ قربان، از شرکت آسمان تماس گرفتن و درخواست دیدن نمونهکارها رو دارن. سرم را از برگه بلند میکنم و میگویم: _ خوبه. برنامهی کاری رو چک کن. ببین طراحای شرکت چه موقع وقت خالی دارن. «چشم»ی میگوید و به طرف در اتاق میرود. با جدیت میگویم: _ خانم معتمدی؟ دستش روی دستگیرهی طلایی درب مینشیند و برمیگردد. _ بله قربان؟ خودکار را بین انگشتانم میچرخانم. _ یک جلسه بین طراحای شرکت ترتیب بدید. باید قبل از بازدید شرکت آسمان، خودم شخصاً بهترین کارها رو انتخاب کنم. سرش را تکان میدهد و با «بله»ای میرود. بلند میشوم و به طرف پنجره میروم. پاهایم را به عرض شانه باز میکنم و به شهر خاکستریای نگاه میکنم که بدون آنها عجیب خالی و دلگیر به نظر میرسد. دو نفری که... تمام این زندگی کسالتآور بودند! اما الان کجا هستند؟ چه سؤال مزخرفی... خاک، بهترینهای من را در آغوش سرد و دلمردهی خود میفشارد. کاش میشد رفت کنار آنها! اما نه... من باید بمانم! باید! با «تقتق» درب به خود میآیم. در همان حالت بلند میگویم: _ بیا تو! درب باز میشود و بعد صدای نامدار به گوشم میرسد: _ خانداداش، بیا ببین چه چایی هایی ریختم! با اخم به طرفش برمیگردم. به سمت مبلهای جلوی میز کار میروم: _ تو برای چی آوردی؟ مگه این شرکت به این درندشتی مستخدم نداره؟ من دارم پول یامفت میریزم تو حلق این و اون؟ چشمانش تیره میشود و میگوید: _ چی شد حالا؟! خم میشوم و از روی میز عسلی خاکستری فنجان چای را برمیدارم. فنجانم را بالا میبرم. _ اومد؟ با گیجی اخمی میکند: _ کسی قرار بود بیاد؟ لب بر هم میفشارم، میپرسم: _ عاشقی نامدار؟ سرخوش میخندد و میگوید: _ برای چی میپرسی؟ تن صدایم را کمی بالا میبرم و میگویم: _ دِ آخه خنگ شدی... گیج میزنی! چته؟! کجا سیر میکنی؟ دختره اومد؟ همون پرورشگاهیه که قرار بود برای مصاحبه بیاد! اخم میکند: _ ولش کن جان داداش! با نوک کفش به پایهی میز چوبین میکوبم و میگویم: _ اگر میخوای اینطوری حرف بزنی برو بیرون! به خدا میزنه به سرم یه کاری میکنم که… بلند میشود و مانند خودم صدایش را کمی بالا میبرد: _ مگه الان نزده به سرت؟ زده یا نزده؟ هان؟ هر شب، هر شب فشار بابا تا چند میره به خاطر جنابعالی! انگشت اشاره اش را تهدید آمیز تکان میدهد. - مدارای احوال اون پیرمرد گوشهنشین رو نمیکنی! تنِ مادر بدبختمونو هم تو گور داری میلرزونی! فندکش را از جیبش در میآورد، مثل همیشه که خشمگین میشود، درِ آن جسمِ اژدها نشان را باز و بسته میکند. - هی که دندون سر جگر بزارم، بگم داغداره، بگم نگاه کن این دو ساله ازگار سیاه تنشه. نمیذاری که! درب را باز میکند و بیرون میرود. با پایم ضربه ای به میز جلویم میزنم و صدای فریادم در اتاق عایقِ صدا میپیچد - لعنت به همهتون! لعنت! گندم من نیز بیخبر بود! آخر یک کودک چهار ساله چه خبری میتواند از دندانهای بیرونزدهی یک گرگ، از دنیای بیرحم و ظالم اطرافش داشته باشد؟!- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۳ ✍🏻 ــــ بالشت را از روی تخت میآورم و آن را روی زمین سرد میگذارم. مانند کودکی در خود مچاله میشوم و سعی میکنم به یاد بیاورم. کودکی را که در آرزوی یک عروسک ماند! کودکی را که نه مادری داشت و نه حتی پدری! هیچکس نبود، یعنی بود ها؛ انسانهای زیادی بودند! اما یک سؤال؛ آیا تمام انسانهای روی کره زمین میتوانند مادر باشند، پدر چه؟! کودکی که در هنگام مریضی، کسی نبود شبها بر بالینش بنشیند و دستمال خیس را روی پیشانیاش بگذارد تا شاید اندکی تبش پایین بیاید. کسی نبود پاشویهاش کند! خودش بود و خدایی که در هر حالتی دوستش داشت! گونههایم خیس میشوند و… گذشتهای دور از جلوی چشمانم میگذرد! کودکیِ هفتسالهای که جودی ابوتی بود. جودی ابوتِ ایرانی! بابا لنگ درازی داشت! بابا لنگ درازی که برایش، کیف خرید! آن مدادِ عروسکی! میخندم. بلند، طولانی و غمگین! اندوهگین میخندم! من یاد گرفتهام با وجود بغض، با خشم با گریه بخندم! زندگی من تمامش تراژدیست! تعادل ندارد! مانند آن الاکلنگهای حیاطِ شیرخوارگاه است!- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دو سال بعد پارت ۲✍🏻 تابان ــــــ چمدانِ تکنفرهی کوچک را از روی تخت بلند میکنم. با صدای خانم پناهی که میپرسد: - لوازمت رو جمع کردی؟! شانههایم از ترس بالا میپرد! دلیلش را نمیدانم، اما همیشه از صدای بلند ترس داشتم. برمیگردم. لبخند کمرنگی به صورتِ همیشهاخمش میزنم: - بله، خانم پناهی! سری تکان میدهد و یک قدم عقب میرود. به ساعت اشارهای میکند و میگوید: - فردا، ساعت ۹ صبح باید اتاق رو خالی کنی. طبق قوانین! دستی به شال نخکششدهام میکشم. - بله، خانم! ممنون از یادآوریتون، حواسم هست. نگاهی به اتاقِ خلوتشده میاندازد و میرود. روی تخت زواردررفته مینشینم. شالم را درمیآورم و روی چمدان پرتش میکنم. قوانین... لعنت به همهی قانونهای دنیا... لعنت به همهچیز و همهکس! دربِ سبزرنگِ اتاق باز میشود و نبات وارد اتاق میشود. نگاهی گرفته به وسایل اندکِ گوشهی اتاق میاندازد: - پس بالاخره تو هم رفتنی شدی؟! رفتن؟ رفتن؟ روحِ من خیلی وقت است مرده! همان، همان وقتی که هیچکس نخواست. نخواست برای منِ کودک پدری کند، مادری کند! هیچکس نخواست دستِ محبتی به روی گیسوان خرماییام بکشد! با وجود غم و درد، لبخندی زدم: ـ چارهای هم مگه هست؟ دیر و زود داره، نبات جان، ولی سوخت و سوز... تلخندی زدم و سری به چپ و راست تکان دادم: ـ نه، نداره. تو هم بالاخره یک سال دیگه باید بار و بندیلت رو جمع کنی و بری. دستانش را در هوا تکان داد: ـ چی میگی، اَجی؟! اینجا خونهی ماست! کجا بریم؟ پوزخند تلخی میزنم: ـ اشتباه میکنی، عزیزم! من و تو و... افرادی مثل ما، خونهای ندارن. باید خودشون خونهای بسازن! اینجا هیچوقت خونه نبود! دروغ که حناق نیست! هست؟ بلند میشوم و به طرفش میروم. کنارش روی زمین، چهارزانو مینشینم: ـ نگران نباش، خوب درس بخون، خب؟! قول بده خوب درس میخونی. نمرات عالی میاری و در کنکور قبول میشی؟! باشه؟! تکرار میکنم: - باشه نبات؟ لبخند دلگرم کننده ای به رویش میزنم. - هر سؤالی هم که داشتی، من هستم. فقط خرجش یک زنگ تلفن ساده است! سرش را برمیگرداند و میگوید: ـ ولی من درسم عالی نیست و در ضمن شاید منم مثل تو، پانسیون ببرن. دستم را روی شانهاش میگذارم و میگویم: ـ نه، این چه حرفیه که میزنی؟! تو بخون اصلاً شاید پیش من بیارنت، ولی این یه احتماله! سرش را بالا میآورم. - این یه احتماله نبات! برای احتمال فرصتت رو نسوزون! عصبی دستم را پس میزند و با صورتی سرخ بیرون میرود.- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
-
هیییین زنش و کشتن؟ نگو تابان دختر اونیه که زنش و کشتن😭
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۱✍🏻 دانای کل ۱۳۹۹/۱۱/۲۹ ـــــــ دست به موی مشکیرنگش میکشد... نگاه میکند. به روبهرو نگاه میکند! این مرد میترسد... از چیزی که باید در این مکانِ رعبانگیز ببیند، میترسد! بغض چیست؟ اگر این قلوهسنگ در گلو نامش بغض است... پس بله، این مردِ سخت و محکومِ آن روزها بغض دارد! قدم اول را برمیدارد. صدای خنده میآید! خندهی یک زن است! چه صدای آشنایی! گام دوم را برمیدارد... سرش، آه، سرش گیج میرود! گام سوم را برمیدارد... باید بدود! سرعت گامهایش را اندکی تند میکند! چرا نمیتواند بدود؟ انگار به این پاهای عضلانی، وزنهی نامرئیِ صد کیلویی آویزان کردهاند! در چلهی زمستان عرق میریزد! این مرد، این مردی که همیشه، هر روز خدا، بوی عطرش هوش از سر این و آن میبرد، اکنون از ترس و وحشت، از غم، از... از چه؟ شاید از چیزی که پشت این درِ سپید انتظارش را میکشد... شُر و شُر عرق میریزد! دستش را به دستگیرهی در میبرد! انگشتانش میلرزند! نفسنفس میزند! یعنی پشت این درِ کدر و کثیف، پشت این درِ زشت چه چیزی انتظارش را میکشد؟! دهانش را باز میکند، میخواهد نام «الله» را بر زبان بیاورد... هرچه تلاش میکند، نمیتواند! نمیشود! صدا ندارد! قسم به بغضی که از شدت رنجِ در سینهی ستبر مرد تبدیل به اشک میشود و آسمان غرش میکند و... باران خود را به سرتاسر پنجرههای این شهرِ دیوانه و خاموش میکوباند! صدای پدرش در گوشش زنگ میزند: ـ مرد که گریه نمیکنه، پسرجون! مرد نباید گریه کنه! مردی که گریه کنه... بهتره بره اسمشو عوض کنه! دلش گریه میخواهد، این مرد بیست و هشت ساله بچه شده! در را با اشکهای روان بر گونه... با دردی که در این قفسهی سینه وامانده و جولان میدهد، هُل میدهد! گام اول را برمیدارد و دیوارهای چرکین و خاکستری اتاق دور سرش میچرخند! گام دوم را برمیدارد و... روی آن دو تختِ وسط اتاق، چه کسی خوابیده است؟! گام سوم را برمیدارد و نگاهش... نگاهش روی دستِ سوختهی آویزانشده از تخت ثابت میماند! مرد گام چهارم را برمیدارد و نگاهش... نگاهِ لرزان و خیس از اشکش روی انگشتری با نگین آبی خیره میماند! تلاش میکند، تلاش میکند آن قلوهسنگ لعنتی را قورت بدهد. آبی... آبی رنگِ چشمانِ آن زن است! آبی، انگشتر نگینش آبی است! آبی، آبی، آبی! گام پنجم را برمیدارد و به دو تختِ کنار هم میرسد! چرا یکی از تختها کوچکتر است؟ سنگهای کوچکتر به قلوهسنگ ملحق میشوند! این تخت... تختِ یک بچه است! دستش را به گلویش میگیرد! مرد... گرگی است زخمی. حواستان را بدهید... پرتان به پرِ این گرگ زخمی گیر نکند! هوا؟ نه، نیست! اکسیژن... اکسیژن چیست؟! آن یکی دست را که مزین به ساعت است، جلو میبرد! قسم به انگشتانی که میلرزند. تصویر جلوی چشم میلرزد! این مرد ترس دارد! لبانش را بر هم میفشارد... تا فریاد خفهاش را جار نزند! چشمانش را میبندد و با یک حرکت، ملحفهی سپید را از روی جسد برمیدارد! لبانش را میگزد و ناگهان چشمان شبرنگش را باز میکند...! با نفسنفس زدن از خواب میپرد و به سمت آینهی کنسول میرود و با وسواس، عطرِ مارکدار زنانه را برمیدارد! درش را برمیدارد و بو میکشد! عمیق بو میکشد! دوباره بو میکشد و ریهاش... ریهاش از بوی زنِ چشمآبی پر میشود! دستش را روی میز ستون میکند و نگاه درندهاش را به مردِ زخمدیدهی درون آینه میدوزد: ـ آماده باش! بد کردی... بد کردی، پیرمرد!- 10 پاسخ
-
- 3
-
-