-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
ستاره درخشان نیا آخرین بار در روز مهر 17 برنده شده
ستاره درخشان نیا یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های ستاره درخشان نیا
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ممنونم از زحمتتون❤️🤍 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۲✍🏻 پاشا ــــ گیج و گنگ از پلهها بالا میروم و روبهروی آینهی گچکاریشدهی راهرو میایستم. به خودم چشم میدوزم. یعنی مرا قبول خواهد کرد؟ یعنی دوباره مثل قبل مرا پاشا صدا خواهد کرد؟ با صدای معتمد، به طرف مبل راه میافتم و کنارش مینشینم. - همهچیز خوب است؟ گوشهی چشمانم را با انگشت شصت و سبابه فشار میدهم. - بهروز نیکزاد، همسر فرشته بود. میگفت آذرخش خواسته مرا ببیند. خانمگل با شنیدن سخنم از آشپزخانه بیرون میآید. - به سلامتی، مادر! این که خبر خوبی است! معتمد تأیید میکند: - بله، حق با خانمگل است! پس چرا ناراحتی؟ کمرم را به پشتی مبل تکیه میدهم. - خب، نمیدانم چه بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ سردرگم شدهام. قبل از معتمد، خانمگل پاسخ میدهد: - این که غصه ندارد، مادر! منتظر نگاهش میکنم و ادامه میدهد: - از همان ابتدا شروع کن؛ همان لحظهای که فهمیدی دوستش داری! همهچیز را بگو که در این بیست سال چه بر سرت گذشته، پسرم! دستش را مادرانه روی شانهام میگذارد. - اکنون هم با رضا بروید سبد گل و شیرینی سفارش بدهید. ابرو در هم میکنم و مخالفت میکنم: - من اگر این کار را کنم، فکر میکند میخواهم نظرش را عوض کنم. لبخند کمرنگی میزند. - پسر جان، من حداقل سی پیراهن بیشتر از تو پاره کردهام! این احترامیست به آذرخش و خانوادهاش! -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
خانمگل (مادرِ معتمد)🥺- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
ستاره درخشان نیا شروع به دنبال کردن ایلماه کرد
-
پارت ۵ و ۶ فصل دومش شبیه همن بهتره بگی یکی و حذف کنن
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
درواقع سوم شخصه خب دانای کل روایت میکنه و خودمم یه جورایی بعضی وقتا خودمو نشون میدم
نمیدونم چطور توضیح بدم انگار یه سبکیه که فقط برای این دلنوشته ست😁
ممنون که خوندی عزیزم❤️
-
-
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۳- فصل دوم گلاندام پا روی پا انداخت و ابرویش از کنجکاوی بالا رفت. - لباس گرم؟! هوم! به فکر فرو رفت و دستش را زیر چانه زد. لحظهای گذشت؛ سپس ناگهان از جا برخاست و گفت: - صبر کن، الان میآیم. به اتاقکِ تهِ دکانش رفت و پس از یکیدو دقیقه بازگشت. کاوری را روی میز گذاشت. - فکر کنم چیزی که میخواهی اینجا باشد. یلدا با ذوق به سمت کاور خم شد و انگشتان کشیدهاش را روی زیپ گذاشت و آن را پایین کشید. - بله، بله! این همان چیزی است که میگفتم! شنلی سپید و خزدار، به همراه دو دستکش مشکیِ نگیندار. یلدا چشمانِ براقشدهاش را به گلاندام دوخت. - یک پیراهن بلند و گرم هم برای زیر شنل میخواهم؛ رنگش مثل همیشه زرشکی باشد. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۲ – فصل دوم گلاندام رو به یلدا کرد و گفت: - خب، چه عجب از اینجا گذر کردی و سایهات روی ما فقیرفقرا افتاد، خانمکوچک! یلدا شرمگین خندید و در جایش کمی جابهجا شد. - این چه حرفی است، گلاندامجان! خیاطباشی دستش را به طرف فنجان چای دراز کرد و گفت: - بخور، جانم، تا یخ نکرده! یلدا با تشکری، دستش را به سمت فنجان دراز کرد و آن را برداشت. فنجان را به لبهایش نزدیک کرد و جرعهای نوشید. - راستش، زحمتی داشتم، گلاندامجان. میخواستم برایم یک شنل یا لباس پشمی، یا هرچه که گرمتر است، بدوزی! -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
عزیزم من ویرایش کردم خط دیالوگ ها رو🤍🙏🏻- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خیلی ممنونم از بررسی و پاسختون🤍 چشم حتما🤍🤍- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۱✍🏻 پاشا ــــــــ با اینکه میدانستم مرا نمیبیند، سر تکان دادم. - سلام، پاشاخان! بهروز هستم؛ دکترِ معالج و فردی که حکم پدری آذرخش را دارد. سرفهای میکنم تا خشِ صدایم از بین برود. - سلام، بهروزخان! از روی مبل بلند میشوم و به طرف درِ سالن قدم برمیدارم. صدایش جدی است: - من نمیدانم چرا رفتی و چرا برگشتی! آن هم موقعی که وضع آذرخش در حیاتیترین حالتِ ممکن است! در را باز میکنم و هرچه دمِ دستم است، میپوشم. - همهچیز را خواهم گفت؛ اما فقط به آذرخش. محکم میگوید: - خیلیخب. آذرخش قبول کرده که فردا تو را ملاقات کند. ضربان قلبم بالا میرود. از پلهها به پایین سرازیر میشوم و هوای آزاد را به ریه میکشم. چشمانم اندازه گردو شده اند. - او واقعاً همین را گفته؟ بهروز محکمتر میگوید: - بله. یک قولی میخواهم بدهی. اگر قبول نکنی، اجازه نمیدهم حتی سایهات هم نزدیک خانهمان شود! ابروهایم در هم میرود. - چه قولی؟ آهسته زمزمه میکند: - اگر تو را نخواست، میروی و پشت سرت را هم نگاه نمیکنی، پاشا! ابروهایم از هم باز میشود و چیزی در قلبم فرو میریزد. - خیلی وقت است که قبول کردهام. قبل از اینکه تماس را به پایان برساند، میگوید: - خوب است. فردا ساعت دو بعدازظهر منتظرت هستیم! بیاراده تلفن را از گوشم پایین میآورم و به گِلِ باغچه خیره میشوم. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۰ ✍🏻 پاشا ۳ دی ۱۴۰۰ ـــــــ با صدای خانمگل به خود میآیم که میگوید: - پاشا، مادر! از آذرخش خبر داری؟ حالش خوب است؟ معتمد منتظر به من چشم میدوزد. فنجان قهوه را از روی میز برمیدارم و جرعهای مینوشم. - بله، دیروز قاچاقی به دیدارش رفته بودم. ضعیف شده بود. خانمگل زیر لب میگوید: - طفلکی... و به آشپزخانه میرود. صدایش را میشنوم که خطاب به اکرمخانم، که گوشهایش سنگین است، فریاد میزند: - سبزیها را تنها پاک نکن، عزیزم! توجهم با زنگ خوردن تلفن از آنها برداشته میشود. زیر لب، رو به معتمد زمزمه میکنم: - فرشتهخانم است! آیکون سبز را به آن طرف میکشم و پاسخ میدهم: - بله؟ پاسخ میدهد: - سلام، یکلحظه گوشی... گوشی... صدای بمِ مردی از آن طرف خط به گوش میرسد: - لطفاً بگذار من با او صحبت کنم. پس از لحظاتی، فرشته با مهربانی میگوید: - پاشا، همسرم، بهروز، میخواهد با شما صحبت کند. گوشی را از من میخواهد. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۱-فصل دوم درِ شیشهای را به سمت داخل هل داد و آویزِ بالای در، با صدای «جیرینگجیرینگ»، حضورِ دخترک را به گلاندامخانم نوید داد. گلاندام سرش را از کتابی که در دست داشت بلند کرد و به در نگاه کرد. - سلام، یلداخانم! حال و احوالتان؟ گرم و صمیمی! یلدا لبخندی زد و گفت: - گلاندامجان! خوبید شما؟ خیاطباشی به طرف دختر آمد و او را مهربانانه در آغوش گرفت. روی کاناپهی سنتیِ گوشهی دکان نشستند و گلاندامجان با چای و شیرینی به پذیرایی از دختر پرداخت. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۰ – فصل دوم من درست پشتِ سرِ یلدا بودم؛ قدمبهقدم… آنقدر نزدیک که صدای تپش قلبش را بشنوم و آنقدر دور که قرمزیِ گونههایش را نبینم! یلدا، شب و روز را در فکر و خیالِ آن مردِ برفی میگذراند؛ مردی که مانند کوهِ یخ، سرد بود، قدش چون سرو، رشید و چشمانش… آخ از آن چشمانی که خواب را از چشمانِ مخمورِ یلدا ربوده بود. هر روز و هر شب، شاهدِ رنگبهرنگ شدنِ شهدختِ پاییزی بودم تا بالاخره تصمیم گرفت به خیاطباشیِ قلمروِ پاییز مراجعه کند. شال و کلاه کرد و خود را به دکانی رساند که با آجرهای قرمز ساخته شده بود و تابلویی داشت که با خطِ خوشِ نستعلیق روی آن نوشته شده بود: «خیاطخانهی گلاندام».