رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری دریایی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

515 بازدید کننده نمایه

دستاورد های پری دریایی

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • Dedicated نادر
  • Collaborator
  • Reacting Well
  • One Month Later
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

18

اعتبار در سایت

  1. عزیزدلم از این به بعد ناظر رمانت ایشونه @آرام

    توی گروهش عضو میشی تاپیکت رو براش بفرست تا چک کنه

  2. سلام عزیزم برای نقد رمانت پیام دادم 

    خوشگلم نقد رمان بعد از ۲۰ پارته 

    رمان شما به ۲۰ نرسیده، دوست دارین الان نقدتون کنم یا بعد از ۲۰ پارت؟ 

    انتخاب با شماست جانا^

  3. درود پری دریایی عزیزم؛ امیدوارم همیشه حالت خوب باشه و قلمت مانا.🩵

    رمان قشنگی داری اما حیف نیست که برای این قلم روون، نکات ویراستاری رو رعایت نکنی؟

    مطمئنم اگه این تاپیک زیر رو بخونی و طبق نکاتش پارتای نوشته شده‌ت رو ویرایش کنی و نکات رو توی پارتای آینده‌ت هم رعایت؛ خودت هم تغییر رو با تموم وجودت می‌بینی و لذت ارتقا قلبت رو می‌لرزونه.

    1. سان آز
    2. سان آز

      سان آز

      راستی می‌تونی پارتا رو کوتاه‌تر کنی؛ طوری که تعداد پارگراف‌ها توی هم پارت یک‌اندازه باشه.

      اگه مشکلی داشتی و کمک خواستی، می‌تونیم توی خصوصی مکالمه داشته باشیم و همکاری کنیم.

      🩵🌀

  4. سلام ایده رمانتون واقعا جذاب و منحصر بفرده! 

    منتظر ادامش هستم

  5. سلام عزیزم، حیف این قلم نیست انقدر دیر به دیر پارت بزاری آخه؟^^

  6. سلام عزیزم لطفا تاپیک اسپم نزن و رمانت رو توی تاپیک اصلیت ادامه بده. اگه صحفتو گم کردی برات گذاشتمش که راحت باشی.

  7. داستان درونمایه عاشقانه سیاسی دارد و در دهه ۵۰ می گذرد همراه با سیر تحول دختری به نام خورشید تحولات سیاسی ان دوره نیز از نگاه او می گذرد
  8. ادامه کاپیتان اهاب نگاهی به ساک پول که گوشه اتاق بود انداختم یک بار دیگر زیب آن را کشیدم و پول ها را نگاه کردم اولین بار بود این همه پول را یک جا می دیدم این اسکناس ها قرار بود زندگی مرا نجات دهند و این نجات را همیشه مدیون شاهرخ بودم. تا ساعت ۶ بعد از ظهر خیلی مانده بود.تا آن موقع اضطراب و دلشوره حتما دیوانه ام میکرد.یک بار دیگر انگشتر عقیق را از کشو بیرون اوردم و نگاهش کردم.دلم می خواست این نشانه شوم امروز از زندگی ام بیرون برود و نزد صاحبش برگردد.یعنی امروز این بدبختی تمام می‌شد!؟ اگر دفعه بعد باز می امد و طلب پول بیشتری می کرد چه!؟ ....نمی دانستم ،اما با شناختی که از نعیم داشتم بعید بود دوباره سراغم بیایید. تا ساعت ۶ بعد از ظهر شد جانم به لبم رسید.بالاخره انتظار به سر رسیده بود.لباس پوشیدم و ساک را برداشتم.با قلبی که داشت از جا کنده میشد وارد کوچه شدم.عرق سردی از بدنم راه افتاده بود.صدای پاهایم توی کوچه خلوت باغ سکوت را فراری می داد. وارد خیابان شدم.مثل دفعه پیش هیچ توجهی به رفت و آمد عابران و صدای بوق اتومبیل ها نداشتم. پارک مثل همیشه خلوت بود روی اولین نیمکت نشستم. در عالم خود بودم که صدای پای او را شنیدم .صدای چرخاندن تسبیحش امد و بعد بوی گند عرقش به شامه ام خورد.امد و روبروی من ایستاد.سرم را بلند کردم.مثل دفعه پیش نیشش باز بود و دندان های زردش را به نمایش می گذاشت: دیر کردی خیله وقته منتظرتم دست در جیب کردم و انگشتش را به طرفش گرفتم.ان را گرفت و در انگشتش فرو کرد.بعد دوباره گفت: ببینم حالا این راس راسی ده تومان پوله ؟ سرم را تکان دادم: الان درش رو باز می کنم که ببینی پوزخندی زد و گفت: لازم نکرده چینی به پیشانی ام انداختم: نمی خوای نگاه کنی ؟! ابروهایش را به هم پیوند داد.رگ گردنش متورم شده بود.صورتش را مقابل صورتم جلو اورد و روی ساک کوبید: دختره پتیاره! تو واقعا فکر کردی من واسه خاطر این کاغذ پاره ها اینجام ؟! ....هان!؟ قلبم هری ریخت پایین.چشمانش به خون نشسته بود.با صدای لرزانی گفتم: خودت گفتی نعیم....چی از جونم می خواهی!؟ مگه خودت نگفتی.... وسط حرفم پرید .با صدای بلندی گفت: زر اضافی نزن پاچه پلشت...به خیال خودت منم عین تو نامردم که تا چشمم به پول افتاد همه چیز از خاطرم بره گربه ؟! باید تاوان کاری که کردی رو بدی از جایم بلند شدم.لب هایم می لرزید.مثل زانوهایم: نعیم... تو رو خدا بذار بروم یک قدم به عقب برداشتم و با هراس نگاهی به اطرافم انداختم.چند رهگذر از پارک می گذشتند.یک مرد میانسال با فاصله زیاد از ما روی نیمکت روزنامه می خواند. همان طور که چشمانم می چرخید یک لحظه نگاهم به آشنایی افتاد .فکر کردم اشتباه دیدم.دوباره نگاه کردم. و اینبار نگاهم روی او قفل شد .اقای حشمت با قدم هایی تند به سمت ما می امد . حتی از همان فاصله هم میشد دید که رنگ از رخسارش پریده.صدای نعیم دوباره موجب شد رعشه بر اندامم بیفتد.غرید : باید تاوان کاری که با جلیل کردی رو بدی دست توی جیب شلوارش کرد و چاقوی کوچکی را بیرون اورد.از ترس دستانم را جلوی دهانم بردم و ناله بی جانی کردم . چاقو با صدای تیکی از هم باز شد و برق تیغه ان موجب شد دوباره قدمی به عقب بردارم قبل از اینکه حرفی بزنم و به خود بیایم یک قدم جلو امد و چاقو را در پهلویم فرو کرد. احساس کسی را داشتم که مشت محکمی به پهلویش خورده.بعد از دو سه ثانیه سوزش وحشتناکی بدنم را فرا گرفت.نعیم زمرمه کرد: حالا حساب بی حساب...دیدار به قیامت و بعد پا به فرار گذاشت.سرم به دوران افتاده بود.نگاهم را به سمت آن سوی پارک چرخاندم.اقای حشمت حالا می دوید و فاصله‌ی کمی با من داشت. جلوی پایم قطره قطره خون می چکید و روی زمین پخش میشد .دستم را به طرف جای زخم بردم.خونی گرمی از بین انگشتانم راه افتاد و دستم را غرق در خون کرد.زانوهایم تحمل وزن بدنم را نداشت داشتم تلو تلو می خوردم که دستانش شانه هایم را گرفت.بالاخره رسیده بود.لبخند بی جانی به چهره نگرانش زدم.صدایم طوری بود که انگار روح در حال فرار کردن از کالبدم است: نگران نباشید...من خوبم رنگ به چهره نداشت.نگاهش روی پهلویم و بعد خونی که قطره قطره روی زمین می چکید لغزید بدون اینکه حرفی بزند یک دستش را دور کمرم انداخت و دست دیگرش را زیر زانوهایم گذاشت.مرا مثل یک پر از روی زمین بلند کرد و تازه چند قدم برداشته بود که با صدای گرفته ای گفتم: ساک... نگاهش را به روی نیمکت چرخاند.دسته ساک را گرفت و مرا بیشتر به خود فشرد..حالا قدم هایش تند تر شده بود.احساس ضعف و خواب آلودگی وجودم را فرا گرفته بود . لحظه ای بعد صدای باز شدن در ماشین را شنیدم.مرا روی صندلی عقب خواباند . بالاخره لب هایش تکان خورد و صدایش را شنیدم: خورشید... نباید بخوابی....می فهمی چی میگم دختر به سرعت پشت فرمان نشست و به راه افتاد.از داخل آیینه نگاهم می کرد. دوباره صدایش به گوشم خورد: یه کم طاقت بیاری رسیدیم بیمارستان درد امانم را بریده بود. خون قسمتی از پیراهنم را سرخ کرده بود . صدایم انگار از فرسنگ ها دور می امد: حالم خوبه...فقط خسته ام...خیلی سرعت ماشین را بیشتر کرد.زیر لب زمزمه کرد: خدایا خودت رحم کن چند لحظه بعد ماشین از حرکت ایستاد.اقای حشمت سریع از ماشین پیاده شد و به سمتی دوید.میان خواب و بیداری بودم که در باز شد و دو زن سفید پوش جلوی در اتومبیل ظاهر شدند بی هیچ حرفی مرا از ماشین بیرون کشیدند و روی برانکارد گذاشتند.صدای کشیده شدن چرخ های برانکارد روی موزاییک ها اعصابم را می سایید. وارد سالن شدیم.بوی الکل شامه ام را ازار می داد.نور لامپ های روی سقف موجب شد دوباره چشمانم را ببندم.برانکارد از حرکت ایستاد . دوباره چشم گشودم.چند نفر دورم جمع شده بودند. یکی از ان ها چیزی به دور دستم پیچید.یک نفر لباس خون الودم را کنار زد.از درد دوباره چشمانم بسته شد.صدایی به گوشم خورد که گفت: فشارش افتاده ،سریع ببریدش داخل چشمانم را باز کردم و نگاهم به سرعت چرخید تا آقای حشمت را پیدا کنم.کنار برانکارد ایستاده بود و به یکی از ان پرستار ها گفت: تو رو خدا یه کاری بکنید خون‌ریزی اش بند بیاد متوجه شدم لباسش خونی شده.لحظه ای بعد مرا وارد اتاقی کردند. آخرین چیزی که قبل از بسته شدن در دیدم او بود که دست‌هایش غرق خون من شده بودند. و با وجود همه تلاشش برای حفظ ظاهر، ترس را می‌شد در چشم‌هایش دید.
  9. کاپیتان اهاب چشمانم از بی خوابی روی هم می افتاد اما هر بار یک نگین قرمز رنگ در ذهنم برق میزد و خواب فرار می کرد. زمان را گم کرده بودم اما با سر و صدای گنجشگ ها و اتاقی که کم کم از نور خالی میشد حدس میزدم نزدیک غروب است .دوباره انگشتر عقیق را از جیبم بیرون اوردم و به ان زل زدم.این یک تکه فلز برایم نشانه طلسم بدشانسی بود.با ورودش به زندگی‌ ام برایم نحوست به ارمغان اورده بود. صدای در اتاق که امد بی ان که نای بلند شدن داشته باشم فقط لب هایم را جنباندم: کیه ؟ صدای آقای حشمت به گوشم خورد: می تونم بیام تو انگشتر را در جیبم مخفی کردم.دوباره لب هایم جنبید: اره صدای باز شدن در اتاق بیش از حد معمول برایم گوش ازار بود.امد و کنار من روی زمین نشست: برای چی اینجا دراز کشیدی ؟! به سقف زل زده بودم: همین جوری سنگینی نگاهش را احساس می کردم ،اهی کشید: چشمات از بی خوابی قرمز شده... غذای درست و حسابی هم که نمی خوری...قصد جون خودت رو کردی!؟ چیزی نگفتم ،چنگی به موهایش انداخت و ادامه داد: شماره خونه اردشیر رو برای چی می خواستی!؟ وقتی دوباره سکوتم را دید انگار صبرش لبریز شد و با تندی گفت: لامصب یه چیزی بگو دیگه چشمانم می سوخت.صدای خشمگین او سردردم را چند بار کرد.صدایم شبیه نجوا بود: تو رو خدا دست از سرم بردارید نفسش را به شدت بیرون فرستاد.مکثی کرد .با همه تلاشش هنوز صدایش می لرزید: دست از سرت بردارم!؟ ...که خودت رو به کشتن بدی ؟! خودت رو از خواب و خوراک انداختی چشمانم را بستم: حوصله حرف زدن ندارم صدایش دو رگه شده بود: عین بچه ها حرف نزن... این کارا که مشکلی رو حل نمی کنه نمی دانم چرا یک لحظه مغرم از شنیدن کلمه بچه سوخت.انگار کبریت روی انبار باروت انداخته بود: اره بچه ام....هیچ شباهتی به هم سنی هام ندارم....ولی برای یک‌بار هم که شده بذارید مشکلم رو خودم حل کنم دوباره به موهایش چنگی زد . این بار سکوت کرد.با خشم رویم را به سمت پنجره چرخاندم .چند لحظه بعد با صدایی که آرامشش را باز یافته بود گفت: پس جریان جودی ابوت و شورش علیه پدر سالاری باباست اره ؟ ... حرفی نیست...تو حق داری خودت مشکلت رو حل کنی مکثی کرد و ادامه داد: اما ماجرای تو الان می دونی بیشتر شبیه کیه خورشید ؟... شبیه کاپیتان اهابه که خیال می کرد می تونه تنهایی با نهنگ سفید بجنگه .... هر چی همه گفتند برگرد گوش نکرد... آخرش هم خودش رو با کشتی اش غرق کرد از جایش بلند شد و به دست در رفت.قبل از خروج گفت: من هر چی تیر توی ترکشم داشتم انداختم خورشید...دیگه خود دانی و رفت .آن شب هم برایم مثل شب قبل گذشت. روز بعد همین که از اتاقم خارج شدم او مشغول خوردن صبحانه بود.صدای پایم را که شنید بر خلاف همیشه سرش را بلند نکرد. آهسته سلام کردم به سردی جواب سلامم را داد و به سرعت از پشت میز برخاست.هنوز هم نگاهم نمی کرد فقط زیر لب زمزمه کرد: میرم دانشگاه خیلی کار دارم حتی خداحافظی هم نکرد. کناره گیری او تنها چیزی بود که می توانست مرا از پا در بیاورد و از همه دنیا بیزار کند .فکر اینکه او هم عذاب می کشد رنجم را بیشتر می کرد. کوکب خانم مرا از افکارم بیرون کشید.در حال جمع کردن بشقاب های سر میز گفت: خورشید من می خوام بروم سر میدون تجریش خرید کنم صبحانه ات رو خوردی اگه زحمتی نیست یه نگاهی هم به غذا بنداز دخترم سرم را با گیجی تکان دادم و او از خانه خارج شد همان طور وسط هال ایستاده بودم.نگاهی به کیف او که روی میز جا مانده بود انداختم و قبل از اینکه حرکتی بکنم صدای زنگ به گوشم خورد. سری تکان دادم کیف را برداشتم و به سمت در باغ راه افتادم.رجب در باغ مشغول اب دادن درختان میوه بود با مشاهده من پورخندی زد وگفت: نشد یک بار این زن بره و پشت سرش چیزی نذاره بی توجه به حرف او در حیاط را باز کردم اما هیچ کس پشت در نبود. وارد کوچه شدم و دریک لحظه از چیزی که می دیدم خشکم زد. خودش بود! با همان نگاه ترسناک! دندان های زرد! خط چاقو روی گونه و خنده کریه.عرق سردی از تنم جاری شد.همان طور بی آن که پلک بزند به من زل زده بود و نیشش باز بود.صدای رجب امد: چرا نمیای تو خورشید ؟ صدایم هم مثل زانوهایم می لرزید: دوستمه....دوستمه آقا رجب...یه لحظه می ریم تا سر کوچه می اییم. در را سریع بستم.او جلوتر از من راه افتاد.در حالی که تسبیح قرمز رنگش را میان دستان زمخت و آفتاب سوخته‌اش می چرخاند.بوی عرق تنش حالم را بهم میزد و مجموعه ای از خاطرات تهوع آور گذشته را زنده می کرد. سر پیچ کوچه ایستاد و نگاهی به من که متوقف شده بودم انداخت: تو آسمون ها دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم قلبم هنوز دیوانه وار می تپید. دستانش را رو به اسمان گرفت و ادامه داد: اوسا کریم حکمتت رو شکر....اااا ، عجب دنیای کوچیکیه ! ....مگه میشه تو آشنای صاب کار من در بیای ... قهقهه ای زد ،هنوز توی شوک بودم که ناگهانی به سمت دیوار هلم داد و دستش را روی گردنم گذاشت ،بوی نفسش حالم را بهم زد .گره ابروهایش چهره اش را ترسناک تر کرد: فکرش هم نمی کردی گذر پوست به دباغ خونه بیفته نه ؟! فاصله باغ تا سر کوچه چند متر بیشتر نبود اما به نظر من فرسنگ ها دور شده بودیم.نفس کشیدن برایم سخت شده بود.دوباره از من فاصله گرفت. سرم را چرخاندم و نگاهی به ته کوچه و در باغ انداختم.مثل همیشه ارام و خلوت بود . این بار نگاهش را از سر تا پایم چرخاند: چه ابی زیر پوستت رفته...اون دکتر فکل کراواتی خوب بهت رسیده ! هنوز زانوهایم می لرزید اما نتوانستم ساکت بمانم.مثل آتشفشان منفجر شدم: اسم اونو به زبونت نیار زد زیر خنده.خنده اش بیشتر از اینکه ترسناک باشد به نظرم تهوع اور امد.خنده اش ناگهانی جمع شد و دوباره مثل پلنگ زخم خورده نگاهم کرد: زر اضافی نزن پتیاره....همون دکتر فکل کراواتی بفهمه کی هستی اول از همه عینهو سگ می اندازتت بیرون صدایم می لرزید: چی از جون من می خوای!؟ حرف حسابت چیه!؟ تسبیحش را چرخاند: این شد یه حرف درست درمون...من هلک هلک از میدون شوش راه نیفتادم بیام اینجا حرف های صد من یه غاز بشنوم...ختم کلوم این که باید تاوان نامردی ات رو پس بدی بغضم را فرو دادم: می خوای چکار کنی ؟ دوباره نیشش تا بنا گوش باز شد: من که عین تو نامرد نیستم... ابرو ریزی نمی کنم ،می خوام نقدی باهات حساب کنم شوری اشک را در دهانم احساس می کردم: بگو چقدر ؟ رگ و راست گفت: ده هزار تومان....نه یک قرون بیشتر نه کمتر سرم سوت کشید.یک قدم به جلو برداشتم و با لکنت گفتم: نعیم ده هزار تومان!؟ .... من ده هزار تومان...من از کجا بیارم بهت بدم!؟ پوزخندی زد: خوب از اون دکتر فکل کراواتی بگیر...اون که باید وضعش توپ باشه. عاجزانه نالیدم: اون چرا باید تقاص پس بده...اصلا کی بهت گفته اون همچین پولی داره!؟ با خشم غرید: .لابد این ویلای درندشت رو از سر قبر ننه من اورده!؟ ... انگشت اشاره اش را تکان داد: سه روز دیگه توی پارک سر خیابون میام و پول رو ازت می گیرم.. سر ساعت ۶ بعد از ظهر....کاغذ پاره هم قبول نمی کنم...فقط پول نقد ...حالیته ؟...رخصت دوباره تسبیحش را چرخاند و قدم زنان از من فاصله گرفت. کنج دیوار نشستم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. صدای چرخاندن تسبیحش هنوز توی گوشم بود.پاهایم تحمل وزن بدنم را نداشت.نفهمیدم چطور خودم را به اتاقم رساندم یک عدد توی ذهنم می چرخید ۱۰ هزار تومان! توی عمرم حتی چنین پولی را ندیده بودم! تمام سرمایه ام فقط یک گوشواره بود که به هزار تومان هم نمی رسید.بغض دوباره راه گلویم را بست. مغزم کار نمی کرد. از چه کسی می توانستم قرض بگیرم!؟ اقای حشمت! ابدا... ! با بحث امروز رویش را نداشتم ولی اگر بحث هم نکرده بودیم او محال بود تا قضیه را نداند حاضر شود چنین پولی را بدهد. اردشیر ؟ او هم مطمئن نبودم چنین پولی داشته باشد.اگر هم داشت انقدر نجیب بود که اصلا توان چنین درخواستی را از او نداشتم.شاهرخ حتی جز گزینه هایم هم نبود . نمی دانم چرا یک لحظه نام فخرالسادات در ذهنم برق زد. شاید او می توانست از یک راهی کمک کند . به هر حال از یک خانواده مرفه بود شاید می توانست از یکی از آشنایانش برایم پول جور کند اما شاید هم بعد از دو بار دیدار این پیشنهاد خیلی‌ بی ادبانه و غیر منطقی بود! ... وقتی به یاد جمله اخر نعیم که گفته بود سه روز دیگر می ایم می افتادم سردردم بیشتر میشد . گوشواره هایم را از گوشم بیرون اوردم.یادگار پدرم بود اما چاره ای نداشتم.باید تا قبل از اینکه اقای حشمت می امد از خانه بیرون می رفتم و آنها را تبدیل به پول می کردم . چند لحظه بعد از خانه خارج شدم خبری از رجب نبود و کوکب هم هنوز برنگشته بود.تا سر خیابان پیاده رفتم.نه صدای بوق اتومبیل هارا می شنیدم نه توجهی به عابران داشتم.اسمان آبی و هوای پاک قلهک هم دیگر برایم روح نواز نبود.برای اولین ماشین دست تکان دادم.تمام مدتی که ماشین به سمت مقصد می رفت سرم را به شیشه تکیه داده بودم و در افکار خود غوطه ور بودم.عدد ۱۰ هزار تومان مدام توی مغرم می چرخید. وقتی گوشواره ها را روی پیشخوان مغاره گذاشتم چهره پدرم برای لحظه ای در نظرم ظاهر شد. یاد آن روزی افتادم که ان ها را به من هدیه داده بود .هنوز جمله اش در گوشم مانده بود که گفته بود « اینم هدیه عزیز ترین کسم» آهی کشیدم. داخل پارک نزدیک خانه نشسته بودم و پول ها را می شمردم.وقتی شمارش تمام شد از حرص پایم را کف زمین کوبیدم.حتی به هزار تومان هم نمی رسید ۱۰هزار تومان!! ....چرا هیچ وقت فکر روزی که شاید توان درخواست از هیچ کس نداشته باشم به ذهنم خطور نکرده بود. یک بار دیگر همه راه حل ها را مرور کردم .به اسم فخرالسادات که رسیدم لحظه ای روی نام او مکث کردم . برایم اسان نبود چنین درخواستی از او بکنم اما هیچ چاره ای نداشتم. به سمت تلفن عمومی که در همان حوالی بود رفتم و شماره خانه اردشیر را گرفتم . چند بوق خورد اما کسی جواب نداد . گوشی را سرجایش کوبیدم دلم نمی خواست به خانه برگردم اما حوصله دردسر و نگرانی اهل خانه را نداشتم. ناچار برگشتم تمام مدت خودم را در اتاق حبس کرده و طول و عرض اتاق را می پیمودم . وقتی ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود. دوباره از خانه بیرون زدم از همان باجه تلفن صبح یک بار دیگر شماره خانه اردشیر را که کف دستم نوشته بودم گرفتم بعد از چند بوق صدای اردشیر از ان سوی خط به گوشم خورد: بله با من من گفتم: سلام اقا اردشیر...من خورشیدم...با فخرالسادات کار داشتم صدایش در گوشی تلفن پیچید: سلام خانم خورشید...حال شما خوبه ...راستش رفته دانشکده اما تا یک ساعت دیگه کلاسش تموم میشه صورتم توی هم رفت که دوباره گفت: من الان می خواستم بیام باغ... راستش استاد گفته بود چند تا کتاب و جزوه رو از داخل کتابخانه بردارم و برایش ببرم دانشکده...اگه دوست داشته باشید می تونید همراه من بیابید دانشکده. کمی اندیشیدم و بعد گفتم: باشه من توی پارک کنار خونه منتظر می مونم خداحافظی کرد و لحظه‌ای بعد گوشی قطع شد. تا امدن اردشیر فقط به اینکه چه باید به فخرالسادات بگویم می اندیشیدم . وقتی پیکان نارنجی رنگ اردشیر در انتهای خیابان نمایان شد به زور سعی کردم لبخند بزنم .هرچند آنقدر کمرنگ بود که میان غصه صورتم گم میشد. در ماشین را باز کردم و سوار شدم و ماشین به راه افتاد به محض حرکت گفتم: ببخشید که مزاحم شما شدم با عجله سرش را تکان داد: نه نه... این چه حرفیه دلم نمی خواست او از سکوتم پی به ناراحتی ام ببرد. درعالم دیگری بودم اما زبانم سوالاتی می پرسید که برایم اندازه ارزن اهمیت نداشت: کتاب و جزوه هایی که اقای حشمت گفته بود برداشتید؟ لبخند محجوبانه ای زد: بله ... ببخشید اگه کمی طول کشید... راستش شاهرخ رو دیدم و یه چند دقیقه ای مشغول حرف زدن شدیم اگه نگفته بودم شما منتظرید حالا حالاها ول کن حرف زدن نبود . سرم را به طرف شیشه چرخاندم و غرق فکر پرسیدم: نگفت چرا میام دانشکده ؟ « چرا اتفاقا پرسید... گفتم که می خواهید برید فخرالسادات رو ببینید » از اینکه او هم فهمیده بود حس بدی داشتم .تا رسیدن به خیابان شهرضا دیگر کلامی بینمان رد و بدل نشد . وقتی بالاخره رسیدیم اردشیر ماشین را گوشه ای پارک کرد و همراه او پیاده شدم و قدم زنان به سمت دانشگاه حرکت کردیم .از کنار کتاب فروشی های جلوی دانشگاه می گذشتیم.چند دانشجو دور بساط کتاب های دسته دوم جمع شده بودند.بوی قهوه و کاغذ نو در هوا پیچیده بود.قبل از اینکه به در دانشگاه تهران برسیم اردشیر به کافه کوچکی ان طرف خیابان اشاره کرد و گفت: همیشه بعد از کلاس میاد اونجا.دوست دارید اونجا منتظر بمونید که بهش بگم بیاد پیشتون ؟ سرم را به نشانه موافقت تکان دادم: باشه ممنون او وارد دانشگاه شد و من از خیابان رد شدم.نه صدای خنده و شور و شوق جوانان نشاطی در من ایجاد می کرد. نه کنجکاوی درباره شیوه لباس پوشیدن ان ها داشتم.همه فکر و ذکرم این بود که آیا کسی پیدا میشود تا این پول را به من قرض بدهد . پشت میز نشسته بودم و به در دانشگاه زل زده بود.لحظاتی بعد قامت فخرالسادات نمایان شد.قدم زنان به طرف کافه می آمد.دستی به موهایم کشیدم.حتی اینه ای نداشتم که خودم را برانداز کنم.وارد شد و به محض دیدنم لبخند زد: سلام خورشید... چطوری ؟ یکی از همان لبخند های بی حس و حالی که مهمان این چند روزه بود را زدم.پشت صندلی نشست و دوباره گفت: چی می خوری ؟ سرم را تکان دادم: هیچی ممنون....یه کار مهم با شما داشتم بی توجه به حرفم گارسن را صدا زد و دو فنجان قهوه سفارش داد،این بار چهره ام را دقیق تر کاووید:اردشیر گفت اینجایی خیلی تعجب کردم...ببینم چیزی شده ؟ نگاهی به پشت شیشه کافه انداختم.دانشجوها هنوز دور بساط کتاب های دسته دوم جمع بودند: اومدم که...می خواستم...یه درخواستی ازت بکنم...راستش شاید به نظرت عجیب بیاد... گارسون با یک سینی قهوه وارد شد و آن را روی میز گذاشت.فخرالسادات استکان را برداشت و به دهانش نزدیک کرد.در حال نوشیدن ان گفت: راحت باش ،حرفت رو رک و راست بزن با همه تلاشم باز هم بریده بریده حرف می زدم: راستش...من یه مشکلی برام پیش اومده... یه بدهی دارم.... اب دهانم را قورت دادم ،همان طور بی حرف قهوه اش را می نوشید و نگاهم می کرد: فکر کردم شاید...شاید شما بتونید کمکم کنید استکانش را روی میز گذاشت: بدهی ات چقدره ؟ سرم را پایین انداختم: خیلی... ده هزار تومان صدایش کشدار شد: ده هزار تومان!؟ ...معلومه چی میگی خورشید!؟ همان طور که با انگشتش روی میز می کوبید غرق فکر بود بعد گفت: خوب چرا از خود اقای حشمت قرض نمی گیری ؟ اون که عاشق این جور فردین بازی هاست ...تا حالا چندین بار به اردشیر پول قرض داده...شاهرخ هم اگه با کمک اون نبود نمی تونست اسم و رسمی تو محافل هنری پیدا کنه...من مطمئنم اگه بگی اون بهت میده حتی اگه خودش نداشته باشه اینقدر دوست و اشنا داره که برات جور کنه هنوز سرم پایین بود: راستش من نمی خواهم از اقای حشمت پول بگیرم.... یه مشکلی با هم پیدا کردیم آهی کشید: عجب.... دوباره نگاهم کرد و گفت: انگار توی بد هچلی افتادی اره ؟ زیر چشمی نگاهش کردم و سرم را تکان دادم.لبخندی از روی دلسوزی زد: ببین خورشید ... واقعیتش اینه که من همچین پولی ندارم که بهت بدم.... شاید اگه همچین پولی داشتم می ذاشتم روی پس اندازم و اردشیر رو راضی می کردم یه جای بهتر خونه بگیره احساس کردم آخرین در امید هم به رویم بسته شد.دوباره ادامه داد: ولی ...ولی شاید بتونم برات جور کنم...این مبلغ خیلی‌ سنگینیه....ببینم فکر بعدش رو کردی که چطور می خوای پسش بدی ؟! سرم را تکان دادم: راستش نه...اما اگه کسی حاضر بشه بهم قرض بده می تونم با کار کردن خرد خرد پول رو پس بدم دوباره به فکر فرو رفت و بعد از چندی گفت: باید با پدرم صحبت کنم... البته اون خیلی‌ اهل حساب و کتابه ،تا یه تضمین درست و حسابی بهش ندم فکر نکنم قبول کنه... بذار شب بهت خبر بدم با قدردانی نگاهش کردم و دوباره گفت: غصه نخور... شاید یه دری باز شد...خودت رو تو آینه دیدی....این چه قیافه ایه چیزی نگفتم.از گوشه چشم نگاهم کرد و ادامه داد: نمی خوای بگی موضوع چیه ؟ وقتی سکوتم را دید.زمزمه کرد:هر جور دوست داری و از جایش بلند شد: تا شب بهت خبر میدم یک روزنه کوچک امید در دلم روشن شد. بااینکه خودش هم با شک و تردید حرف زده بود اما بی اختیار مشتاق شنیدن یک خبر خوب بودم . منتظر اینکه فقط تلفن زنگ بخورد و او بگوید پدرش قبول کرده . اما ان شب تلفنی در کار نبود یک روز از مهلتی که نعیم داده بود به پایان رسید.ان شب را با تشویش و کابوس که کم کم داشت مهمان هر شبم می‌شد گذراندم .روز بعد فقط گوش به زنگ صدای تلفن بودم اما هیچ صدایی جز تیک تاک ساعت اتاقم به گوش نمی رسید. هر بار که به عقربه های ساعت نگاه می کردم قلبم فرو می ریخت.می دانستم مهلت در حال تمام شدن است.بعد از ظهر ان روز دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و وقتی خانه خلوت شد سراغ تلفن رفتم و شماره خانه اردشیر را گرفتم.نوشته کف دستم حالا کمرنگ شده بود و در حال محو شدن بود. صدای بوق چند بار امد و هیچ کس جواب نداد.دیگر امیدم را به فخرالسادات هم از دست داده بودم. زیر درخت توت نشسته بودم و در اوج ناامیدی به آخرین رگه های سرخ غروب خیره شده بودم.یک لحظه فکر عجیبی از سرم گذشت.شاید بهتر بود قبل از اینکه سر و کله نعیم پیدا شود برای همیشه بذارم و بروم...به دنبال سرنوشت...اما این فکر خیلی زود در ذهنم ناپدید شد.نه به خاطر ترس از سختی زندگی....فقط فکر دوباره ندیدن اقای حشمت...همه چیز را می توانستم تحمل کنم اما ندیدن او را نه! حتی اگر قهر بود! ناامیدی و غم بد جوری روی قلبم پرسه زده بود.صدای پا موجب شد تکانی بخورم.یک جفت کفش در قاب چشمانم ظاهر شد نگاهم ارام به طرف بالا رفت تا صاحب کفش ها را ببینم.شاهرخ مقابلم ایستاده بود.یک لحظه هر دو در سکوت به هم نگاه کردیم و بعد او گفت: باید حرف بزنیم نگاهم را به سمت دیگر باغ جایی که رجب مشغول چیدن میوه از درخت بود دوختم: بذارید برای یه وقت دیگه هنوز نگاهش را احساس می کردم: مهمه...توی خونه منتظرتم بی ان که منتظر حرف دیگری بماند به سمت خانه اش راه افتاد.زیر لب با خودم گفتم مهمه ؟! نکند فخرالسادات به او حرفی زده این قوی ترین حدسی بود که می تونستم بزنم. وارد سالن که شدم مثل همیشه همه جا به هم ریخته بود و بوی همیشه آشنای سیگار می امد. از پنجره خانه به باغ زل زده بود. و در همان حال با فندکش بازی می کرد.با مشاهده من بی ان که سرش را بچرخاند گفت: بیا بشین روی مبل نشستم و به نیمرخش نگریستم. مدتی بعد دست از بازی با فندک برداشت و همان طور خیره به روبرو گفت: اون گوشواره ها خیلی‌ بهت می اومد ! چشمانم گرد شد ،بی ان که منتظر حرفی از طرف من باشد ادامه داد: امروز به فخری زنگ زدم...فخری دختر دهن لقی نیست... ولی چون اردشیر گفت رفتی سراغش من خودم بهش زنگ زدم و اصرار کردم که بگه باهاش چکار داشتی ...اونم گفت که خواستی ده هزار تومان قرض بگیری قدم زنان به طرفم امد.دستانش را مثل دفعه پیش در جیب هایش فرو برده بود: این طور که پیداست تو توی بد مخمصه ای گیر کردی و غرور و کله شقی ات اجازه نمیده از عمو هم کمک بخوای ... چشمانش را باریک کرد و سر جایش ایستاد: نمی دونم چه غلطی کردی خورشید ! آهی کشیدم ، باید از اولش فکرش را می کردم.خواستم بلند شوم که با عجله گفت: یه دقیقه صبر کن! دوباره چند گام به سمتم برداشت حالا دقیقا روبرویم ایستاده بود.مکثی کرد و گفت : فرض کن من حاضر بشوم همچین پولی بهت قرض بدم سکوت کردم.بی اختیار سر جایم قفل شدم.همه وجودم چشم شده و به دهانش دوخته شد . اما فقط بی حرف نگاهم می کرد.طاقتم تمام شد و به حرف امدم: چرا می خواهید اینکار رو بکنید ؟! پوزخندی زد و با شیطنت گفت: نگرانی....نوع دوستی.... خودت می گفتی یادته ؟ سیگاری گوشه لبش گذاشت ودر همان حال دوباره حرف میزد: تو کاری به این کارا نداشته باش... فرض کن می خوام لطف های عموم رو جبران کنم...گرچه اگه بفهمه این پول رو به عزیز دردانه اش دادم پوستم رو می کنه سیگارش را با فندک روشن کرد و دودش را بیرون فرستاد ،گامی به سمت مبل برداشت و روی ان نشست، به نقطه ای خیره ماند و ارام ادامه داد: شاید هم گرفتاری تو یه جورایی منو یه دوره از زندگی خودم می اندازه لحظه ای سکوت برقرار شد ،بعد من به حرف امدم: من ...معلوم نیست بتونم کی این پول رو برگردونم.... اصلا نمی دونم بتونم یا نه دوباره پورخندی زد: منم تضمین نخواستم دوباره پکی به سیگارش زد،یک پایش را روی پای دیگر انداخت و ادامه داد: می خوام در عوض کاری برام بکنی...این کوکب خانم داره منو سکته میده .راستش من اصلا حوصله این فضول رو ندارم... هر دفعه که میاد اینجا وسایل منو گم و گور می کنه ... کتاب ها و مجله ها رو قاطی می کنه... مکثی کرد: عمو می گفت تو کتابخونه رو خوب منظم می کنی...می خوام اگه اشکالی نداره ... زودتر بیای سر کلاس وسایل نقاشی من که همیشه پخش و پلاست رو جمع و جور کنی... قبوله ؟ از چشمانم می خواند که فعلا فقط رسیدن به ان پول برایم مهم است و نه هیچ چیز دیگری سیگارش را توی جاسیگاری خاموش کرد و از جایش بلند شد و گفت: پس قبوله هنوز همان جا نشسته بودم ،مشغول جمع کردن وسایل نقاشی اش شد که روی زمین پخش و پلا بودند.وقتی دید هنوز نشسته ام یکی از همان لبخند های خاص خود را زد: پاشو برو دیگه به خود امدم.با گام های نااستوار به طرفش آمدم و کنارش ایستادم خواستم چیزی بگویم که نگذاشت و گفت: نیازی به تشکر نیست...من به خاطر تو این کارو نمی کنم....فردا بیا پول رو بگیر دیگر چیزی نگفتم .به سمت در رفتم و از انجا خارج شدم روز بعد طبق عادت همیشه زیر درخت توت کتاب می‌خواندم که شاهرخ دوباره آمد. ساکی دستش بود. می‌دانستم پول را آورده. آن را کنارم گذاشت و فقط گفت: «امیدوارم تصمیم عاقلانه‌ای گرفته باشی.» و رفت. آن شب با آرامشی نسبی که به روح و روانم برگشته بود پلک‌هایم روی هم رفت. هنوز دلشوره رهایم نمی‌کرد اما دست‌کم حالا پول را داشتم و دیگر مجبور نبودم هر لحظه به این فکر کنم که از کجا باید ده هزار تومان جور کنم. فردای آن روز آخرین روز مهلتی بود که نعیم داده بود؛ روز موعود. آن روز زودتر از همیشه بیدار شدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید فکر رفتن به سر قرار بود. با خودم فکر می‌کردم یعنی می‌شود همه چیز تمام شود و نعیم بعد از گرفتن پول شرش را کم کند؟ یعنی می‌شود دوباره به آرامش قبل از آمدن او برگردم؟ نمی‌دانستم. فقط دعا می‌کردم این آخرین باری باشد که او را می‌بینم هوا تازه روشن شده بود.صدای کوکب را از داخل سالن می شنیدم که به آقای حشمت می گفت: اقا بذارید خورشید هم صدا کنم که بیاد کنار هم صبحانه بخوریم و بعد صدای سرد او را شنیدم که دلم را غرق اندوه کرد: من که دارم میرم...اگه دوست داری صداش کن که تنها نباشی لحظاتی بعد صدای در سالن را شنیدم! قلبم فشرده شد!یک لحظه از ذهنم گذشت نکند نعیم بعد از گرفتن پول بلایی سرم بیاورد و دیگر هیچ وقت نتوانم او را ببینم. احتمالش یک در هزار بود چون نعیم هر چه بود ادم کش نبود. اما همین احتمال یک در هزار هم موجب شد قلبم بریزد. نه از ترس مردن.از ترس اینکه دیگر او را نبینم! در را با شدت باز کردم و قبل از اینکه کوکب حرفی بزند دوان دوان به طرف حیاط دویدم نزدیک ماشینش بود داد زدم: صبر کنید سر جایش ایستاد و به طرفم برگشت.وقتی به او رسیدم نفسم به شماره افتاده بود و گلویم می سوخت.بی آن که نگاهم کند گفت: کار دارم ، باید زودتر بروم همان طور به او خیره شده بودم .به طرفم برگشت و برای یک لحظه از طرز نگاه کردنم جا خورد.نگاه او هم رنگ دیگری گرفت.این بار با ملایمت گفت: چیزی شده ؟ همان طور محو چهره اش زمزمه کردم: فقط می خواستم بگم ... می خواستم بگم...خیلی دوستتون دارم...همین ... فقط نگاهم می کرد ،رویم را به سمت ساختمان چرخاندم.صدایش به گوشم خورد: منم خیلی... صدایش می لرزید اما ادامه نداد . هر چند خودم می توانستم کاملش کنم.همین جمله نصفه انگار همه غم های این چند روزه را فراری داد به سمت خانه به راه افتادم.اما می دانستم نگاهم می کند .وقتی وارد اتاقم شدم آن لحظه صدای استارت ماشین را شنیدم ‌
  10. انگشتر عقیق میان جمعیت سرگردان بودم .صدای بوق اتومبیل ها با صدای چرخ دستی و فریاد هندوانه فروش قاطی شده بود . بوی روغن نیم سوخته و عرق تن حالم را بهم میزد ناگهان از میان جمعیت احساس کردم دو چشم به من خیره شده! .... دو چشم آشنا.... .! انگار پاهایم تحت کنترلم نبود .می خواستم فریاد بزنم و از آقای حشمت کمک بخواهم اما نمی دانم چرا زبانم هم یاری نمی کرد...مرد به سوی من گام برمی داشت. لبخند کریهی روی لب هایش آمد که دندان های زردش را نمایان ساخت . این دندان ها را قبلا هم دیده بودم .دوباره نگاهی به اطرافم انداختم هیچ اثری از آقای حشمت نبود .حالا مرد کاملا به من نزدیک شده بود و می توانستم خط چاقوی روی گونه اش را ببینم و انگشتر مردانه اش که نگین عقیق داشت... ناگهان از خواب پریدم. صدای نفس هایم سکوت اتاق را به لرزه در اورده بود. چند ثانیه طول کشید تا اتاقم را از شلوغی خیابان تشخیص دهم نگاهی از پنجره به باغ انداختم . باغ هنوز در تاریکی فرو رفته بود .از ترس کابوس دیدن دلم نمی خواست دیگر بخوابم اما جرات بلند شدن از توی تخت خواب را هم نداشتم. پتو را روی سرم کشیدم و سعی کردم به کابوسی که دیدم فکر نکنم تا سپیده دم بیدار بودم اما نفهمیدم خواب کی مرا پیدا کرد و دوباره بلعید. سرم را به تنه تنومند درخت توت تکیه داده بودم کتاب مقابل چشمانم بود اما کلمات انگار جلوی چشمانم می رقصیدند. هنوز آن لبخند کریه و دندان های زرد جلوی دیدم بود .چشمانم را بستم سعی کردم چیز بیشتری به یاد بیاورم آیا چیزی هم گفته بود...نه یادم نمی امد!... خش خش برگ باعث شد دوباره چشمانم را باز کردم. یک جفت چشم مرا می کاووید بی اختیار جیغ زدم و کتاب روی خاک افتاد. نگاهی به مقابلم انداختم. اردشیر بود! روبرویم ایستاده بود و حرکت من موجب شده بود به عقب بپرد. تعدادی کاغذ از دستش رها شده و روی زمین پخش شده بود بریده بریده گفت: ببخشید.... اومده بودم شاهرخ رو ببینم...اما نبود اگر فکر می کرد دیونه ام حق داشت! دو بار مرا دیده بود و هر بار یک واکنش غیر عادی! نفسم را به زحمت بیرون فرستادم: نه نه...یه لحظه متوجه اومدن شما نشدم گامی به سوی من برداشت و با دستانی لرزان کتاب را از روی خاک برداشت و به طرفم گرفت .نیم نگاهی به چشمان گرد شده اش انداختم و سعی کردم به زور لبخندی بزنم: ممنون کتاب را گرفتم.انگار اصلا حواسش به کاغذ های پخش شده نبود .همان طور ایستاده و با انگشتانی که در هم حلقه شده بود نگاهم می کرد مکثی کردم و گفتم: اقا اردشیر من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم...راستش... اون روز نباید همین طوری می ذاشتم و می رفتم اب دهانم را قورت دادم: باید برمی گشتم به اقا شاهرخ می گفتم که چی شده لبخندی روی صورتش جا خوش کرد: نه مهم نیست...البته اون روز واقعا نگرانتون شدیم .حال دوستتون بهتر شد ؟ دستم را مشت کردم و طوری فشار دادم که تیزی ناخن ها در پوستم فرو رفت: اره...خوبه همان طور که ایستاده بود کمی جا به جا شد و دوباره گفت: اون روز نمی دونستم نگران شما باشم یا شاهرخ... می دونید اون...وقتی احساس خطر می کنه یه جور عجیب غریبی عصبی میشه...خودشم هم نمی دونه چرا... یاد ان روزی افتادم که دستش زخمی شده بود هنوز صدایش توی گوشم مانده بود که فریاد زده بود « کی خواسته نگران من باشی » لبخند کمرنگی زدم و گفتم: به نظر میاد خیلی‌ دوستش دارید... بالاخره خم شد و شروع به جمع کردن کاغذ ها کرد : اره... ما تو دانشگاه با هم آشنا شدیم اون دانشکده هنر بود، من دانشکده ادبیات...اون موقع ها با الان خیلی‌ فرق داشت... هیچ کس از دست شیطنت هاش در امان نبود من هم شروع کردم کمکش کاغذ ها را جمع کردن بی اختیار پرسیدم: پس چرا الان اینقدر ... جمله ام را ادامه ندادم . یک لحظه دست از کار کشید . به خاک روی زمین زل زده بود انگار با خودش حرف می‌زد: شاید اگه یک سال پیش اون اتفاق نیفتاده بود...الان همون نوجوون سرزنده ای بود که با شور و شوق برای زندگی آمده بود اینجا تا بتونه استقلال و هویتش رو به دست بیاره باز به فکر فرو رفتم ،قبل از اینکه سوالی بپرسم دوباره لبخندی زد و همان طور که دوباره کاغذ ها را روی هم می گذاشت بحث را عوض کرد:استاد بهم گفته بود که عاشق رمان هستید نیم نگاهی به کتاب انداختم: بله و جواب داد: شما که اینقدر رمان دوست دارید پیشنهاد می کنم چشم هایش رو حتما بخونید « امیدوارم عاشقانه باشه » سری تکان داد: اره ...هم عشق هم چیزی بزرگ تر از عشق مثل آزادی...مثل مبارزه ... با گیجی نگاهش می کردم. صدای شاهرخ از روبرو امد و کلام او را نیمه کاره گذاشت: ادامه سخنرانی به درد دانشگاه می خوره لحظه ای بعد قامت او از میان درختان نمایان شد. گام بلندی برداشت و نزدیک اردشیر که هنوز سر پا روی زمین نشسته بود ایستاد. کاغذ ها را از دست او گرفت و نگاهی به ان ها انداخت اردشیر از جایش بلند شد و پرسید: کجا بودی ؟ در حال ورق زدن کاغذ ها بی توجه به سوال او گفت: این شاگرد هات خیلی وضع شون خرابه.... نکنه جای تاریخ اونجا کلاس مبارزه راه انداختی ؟! نگاهش را از روی کاغذ ها به سمت من چرخاند و اخمی کرد: ظاهراً زیر درخت توت هم کلاس مبارزه بوده خواستم چیزی بگویم که دوباره با تندی گفت: بهتر نبود اگه نمی خواستید تشریف بیارید کلاس حداقل خبر بدید حوصله زبان نیشدار او را نداشتم بی ان که نگاهش کنم ارام گفتم: از دفعه بعد خبر میدم چهره خونسردم دوباره اخمی به پیشانی اش اورد پوزخندی زد و گفت: انگار مزاحم کلاس شون شدم.. اردشیر دست او را گرفت و کشید: چی میگی برای خودت!؟ معلومه!؟ ...بیا بریم چند گام برداشت بعد ناگهانی ایستاد . انگار تازه یاد من افتاده باشد گفت: ببخشید همسرم خیلی دوست داره یه قرار دیگه بذاریم که باهاتون اشنا بشه... لبخندی پر رنگی زدم: منم همین طور... واقعا خوشحال میشم اردشیر خواست چیزی بگوید که این‌بار شاهرخ دستش را با شدت کشید: بیا بریم ببینم « زشته چرا این طوری می کنی » چند لحظه بعد صداها قطع شد . دوباره یادآوری ان لبخند کریه و دندان زرد لبخند را روی لب هایم خشک کرد . عصر آن روز اردشیر به خانه تلفن کرد و از من دعوت کرد فردا شب به منزل شان بروم . رفتن به ان محله برای اینکه به خانه اردشیر برسم دقیقا برایم مثل رد شدن از وسط جهنم بود اما دلم نمی خواست با رد دعوتش او را برنجانم. غروب بود. من در حال بافتن موهایم بودم. کوکب خانم در حال ریختن چای از سماور و آقای حشمت طبق معمول خودش را میان یک عالمه کتاب و کاغذ محاصره کرده بود. کوکب خانم استکان چای را روی میز نزدیک آقای حشمت گذاشت و من من کنان گفت: اقا یه چیزی بگم ناراحت نمی شید ؟ اقای حشمت غرق کارش گفت: بگو کوکب خانم نیم نگاهی به من انداخت و همان طور که با روسری اش بازی می کرد دوباره دهانش باز شد: آقا شما صاحب اختیارید ولی... ولی میگم این آقا اردشیر دانشجوتون بالاخره کمونیسته...کمونیست ها هم خودتون بهتر می دونید دین و ایمون ندارن خدا نشناسن... میگم خورشید با اینا رفت وامد نکنه بهتر نیست ؟! بخدا همش از رو دلسوزی میگم آقای حشمت هنوز سرش روی کتاب بود و خودکار را تند تند روی کاغذ تکان می داد. خنده ای کرد و گفت: هر کی چهار تا کتاب از مارکس خوند که کمونیست نمیشه کوکب خانم...کمونیست تشکیلات داره... یعنی کلی قصه داره کوکب خانم کوکب خانم اخمی کرد: من به تشکیلات مشکیلاتش چه کار دارم اقا...فقط بگو دین و ایمون دارند یا من اشتباه شنیدم ؟ اقای حشمت دوباره خنده صداداری کرد: کوکب خانم این چیزی نیست که بتونم توی یه خط توضیح بدم که... دین و ایمون دارند یا نه ... ولی من از تو می پرسم حاتم طایی هم دین و ایمون نداشت پس چرا پیغمبر خدا سر سفره اش می نشست هان!؟...در ثانی خورشید خودش می خواد بره من چکاره ام ؟ کوکب اخمی کرد: خوب یه جوری توضیح بدید که منم بفهمم اقا....من که گیج شدم آقای حشمت هنوز مشغول نوشتن بود: چی بگم کوکب خانم...از نظر اونام راه نجات خلق چیز دیگه ایه حالا اسمش هر چی می خواد باشه...ببینم حالاچی شده اینقدر کنجکاو شدی!؟ نکنه خیال داری مارکسیست بشی و ما خبر نداریم !؟ کوکب خانم دوباره اخمی کرد: وا ... خدا اون روز رو نیاره ...ولی شما چرا اینقدر از این از خدا بی خبرا طرفداری می کنید...زبونم لال نکنه... آقای حشمت وسط حرف او پرید: من می دونی از چی طرفداری می کنم کوکب؟ از اینکه تو نمازت رو بخونی.... شاهرخ هم نقاشی‌ اش رو بکشه...اردشیر بیاد اینجا و از مبارزه حرف بزنه.... خورشید هم ارایش کنه و موهاش رو ببافه...باغ رو این جوری دوست دارم کوکب خانم دوباره اخمی کرد: والا من که نفهمیدم چی می گید و به طرف آشپزخانه راه افتاد در حال بستن کش به انتهای موهایم گفتم: من فقط باید لباس بپوشم پاشید کم کم حاضر شوید که منو برسونید ابروهایش را بالا انداخت: من برسونمت!؟ مگه قرار نیست با شاهرخ بری اخمی کردم: مگه اونم دعوت‌ه ؟ شانه هایش را بالا انداخت: اره خوب ...با اون برو از جایش بلند شد و به طرفم امد از داخل اینه نگاهش کردم: هوم ؟ مکثی کرد و گفت: نمی خوای بگی اون که می رفتید خونه اردشیر چی شد ؟ لبخند اطمینان بخشی زدم: شاید بعداً گفتم...ولی نگران نباشید امشب دیگه قرار نیست فرار کنم هنوز نگاهم می کرد می خواست چیزی بپرسد که صدای در امد.از جایم پریدم و به سمت اتاقم دویدم و تند و تند مشغول عوض کردن لباس هایم شدم . بهترین لباسم همان کت و دامن مشکی بود اما آنقدر حس بدی به ان داشتم که اصلا حاضر نبودم دوباره ان را تن کنم به جایش یک پیراهن راسته سفید پوشیدم صدای شاهرخ را از سمت پنجره می شنیدم که حرف می زد: « خیله خوب...این دفعه نور چشمی تون رو کت بسته تحویل خودتون میدم خوبه » از در که خارج شدم گفت و گویشان قطع شد. شاهرخ بی ان که نگاهم کند به عقب چرخید و گفت: توی ماشین منتظرم با یک گام بلند خودم را به آقای حشمت که به در سالن تکیه داده بود رساندم و با دلخوری گفتم: ولی کاش شما هم می امدید لبخند تلخی تحویلم داد: چه خوشگل شدی...برو خدا پشت و پناهت کفش هایم را به پا کردم و فقط گفتم: خداحافظ بی ام و قهوه ای رنگ شاهرخ داخل کوچه پارک بود.در جلو را باز کردم و سوار شدم و ماشین به سرعت حرکت کرد .نیم نگاهی به چهره او که در سکوت رانندگی می کرد انداختم و گفتم: میشه... کنار یه گل فروشی نگه دارید دلم می خواد گل بخرم همان طور خیره به روبرو گفت: بهتر بود از قبل این کارو می کردی چون به اندازه کافی دیر کردیم از اینکه اینقدر از ستیزه جویی لذت می‌برد حیرت زده بودم اخمی کردم: الان یادم افتاد پوزخندی زد و گفت: انگار کلاس صبح حسابی حواس پرتت کرده...کاش از عمو خواسته بودی اون هیچ وقت بهت نه نمیگه سرم را چرخاندم و چشمانم را روی هم فشار دادم: من می خوام یه چرت بزنم.... رسیدیم بیدارم کنید هم می توانستم از شر نیش و کنایه های او جان سالم به در ببرم هم مجبور نبودم مناظری را که برایم آزار دهنده بود بار دیگر تماشا کنم .فقط صدای اتومبیل هایی که با سرعت از کنارمان رد میشدند را می شنیدم و بعد صدای فندک امد و لحظه ای بعد دود سیگار به مشامم خورد. برای اینکه تلافی گل نخریدن را سرش در بیاورم شیشه را با سرعت پایین کشیدم و دوباره سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم پوزخندی زد و گفت: خوب یه کلام بگو خاموشش کن جوابش را ندادم و دوباره چشمانم را بستم.وقتی که ماشین بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی توقف کرد بالاخره چشم هایم را باز کردم. توی دلم گفتم « از جهنم رد شدم» شاهرخ نیم نگاهی به من انداخت و گفت: همین جاست یک کوچه تنگ و تاریک بود. چند بچه مشغول فوتبال بازی کردن بودند ، از وسط جوی آب در حال عبور بود . شاهرخ جلوی در دو لنگه قهوه ای رنگی ایستاد کنار در یک زنگ کوچک نصب شده بود که وقتی ان را فشار داد صدای «تررر» مانندی در حیاط پخش شد.لحظه ای بعد در توسط دختر کوچکی از هم باز شد که با شیرین زبانی سلام کرد.شاهرخ با مشاهده او دستی روی سرش کشید و گفت: وروجک تو اینجا چکار می کنی هان!؟ دختر از جلوی در کنار رفت و ما داخل شدیم در همان حال جواب داد: خاله فخری منو آورد رفته بودیم پارک یک حوض کوچک وسط حیاط سیمانی خانه بود که دور تا دورش را گل های شمعدانی پوشانده بود. پیکان نارنجی رنگ اردشیر گوشه حیاط پارک بود.با چند پله به ایوانی رسیدیم که انجا هم با گل های شمعدانی مزیین شده بود.اردشیر جلوی در خانه به استقبال ما امد و با لبخند مودبانه همیشگی اش مرا مخاطب قرار داد: خیلی‌ خوش اومدید لبخندی تحویلش دادم و وارد خانه شدم.اولین چیزی که توجهم را جلب کرد کتابخانه نسبتا بزرگ خانه بود.کنار کتاب‌خانه چند مبل چیده شده بود و روبری ان تلویزیونی که صدایش خفه بود ظاهراً یک شو سرگرمی از داخل ان پخش میشد.هنوز ننشسته بودیم که زن جوانی وارد شد ،بلند بالا با سری افراشته . مصمم و جسور.موهایش را مدل کلوش کوتاه کرده بود.یک پیراهن حریر نارنجی رنگ به تن داشت.روبرویم ایستاد و دستش را به سمتم دراز کرد.چنان جذبه ای در رفتارش بود که دست و پایم را گم کرده بودم دستم را ارام بالا آوردم و دست گرمش را فشردم .لبخند دلربایی زد و گفت: من فخر الساداتم ... خیلی خوش اومدی محو تماشایش به زور لبخندی بر لب آوردم: منم خورشیدم روی مبل نشستم.فخر السادات نگاهی به شاهرخ کرد و پوزخندی زد: چه عجب بالاخره از دخمه ات بیرون اومدی شاهرخ روی مبل ولو شد: تنهایی رو به بودن با دوستای شوهرت ترجیح میدم... شنیدم خونه ات شده پاتوق جدیدشون فخرالسادات سرش را با کلافگی تکان داد: وای حرفشم دلم نمی خواد بزنم با قدم هایی تند به طرف سینی شربتی که داخل طاقچه بود حرکت کرد و با صدای بلند به اردشیر گفت: به نظرت نعیم چش شد؟ همین پیش پای بچه ها گفت سر کوچه ام داشت برام میوه می آورد یک لحظه بی اختیار قلبم فرو ریخت ،احساس کردم آن لبخند کریه دوباره جلوی چشمانم جان گرفت ،اردشیر روی مبل نشست. صورتش توی هم رفت: از من چرا می پرسی خانم!؟ ...از ابوی گرامی تون سوال کن چرا کارگرش غیب شده فخرالسادات سینی را روی میز گذاشت و با اخم گفت: جلوی مهمون زشته و با چشم به من اشاره کرد ،اردشیر نفسش را به شدت بیرون فرستاد و سر به زیر گفت: عزیزم یه پاکت میوه این همه تشریفات نمی خواست...می گفتی من خودم می خریدم دیگه شاهرخ پوزخندی زد و گفت: چشمم روشن ...ببین کسی که سنگ طبقه کارگر رو به سینه میزنه چه زندگی بورژوایی داره.... حالا دیگه میوه برات میارن دم در اردشیر ؟ چهره اردشیر هنوز اخم الود بود: من چکاره ام همه کاره ایشونه فخرالسادات در حال گذاشتن یک صفحه روی گرامافون گفت: اینقدر غر نزن اردشیر... توقع نداشته‌ باش من از این محل خرید کنم....حالا که بابام بعد از دو سال کم کم نرم شده و تو رو به عنوان داماد قبول کرده خل شدم مگه کمکش رو رد کنم و برنجونمش صدای موسیقی در فضا پخش شد . آهنگ مهتاب از ویگن بود. اردشیر لبخند کمرنگی زد : ولش کن خانم ... جلوی خانم خورشید زشته... بفرمایید خواهش می کنم و به سینی شربت اشاره کرد ،در همان لحظه دختر کوچکی که به محض ورود دیده بودم در را باز کرد و با دو پاکت میوه در دستش وارد شد.نگاه ها روی او چرخید و او زود به حرف امد: خاله عمو نعیم این پاکت ها رو داد که بهتون بدم فخرالسادات با آشفتگی گفت: خوب پس چرا خودش نیومد تو دخترک پاکت های میوه را به سمت اتاق برد: گفت که کار داره یک لحظه توی فکر فرو رفتم که صدای فندک شاهرخ موجب شد دوباره به گفت و گوی ان ها وصل شوم. سرم را بلند کردم او سیگاری را به فخرالسادات تعارف کرد و فخر السادات در حال گرفتن ان تشکر کرد. کنار اردشیر نشست و به من چشم دوخت: ببینم همیشه این‌قدر ساکتی خورشید ؟ لبخند مودبانه ای زدم اردشیر گفت: اگه دوست داشته باشید می تونید از کتابخونه من هر کتابی که بخواهید ببرید ،بعضی از این کتاب ها تو کتابخونه استاد نیستند شاهرخ پوزخندی زد: اخه استادت بعد کودتا همه اون کتاب ها رو سوزوند...تو کی قراره سر عقل بیای خدا می دونه فخرالسادات پکی به سیگار زد و دود ان را بیرون فرستاد: مگه به نظر تو آقای حشمت عقل کل نیست اردشیر ؟ پس از این کارشم الگو بگیر دیگه.. سیاست اگه پدر مادر داشت اقای حشمت بیرون نمی کشید اون به این هفت خطی تنش لرزید اون وقت تو ول کن معامله نیستی دخترک کوچک دوان دوان به سمت من امد و کنارم ایستاد و نگاه پر مهرش را نثارم کرد: خاله میشه من با کیف شما بازی کنم ؟ فخرالسادات سریع گفت: اا... فرشته بیا این طرف ببینم دستی به موهایش کشیدم و کیفم را به طرفش گرفتم: معلومه که میشه عزیزم بیا کیفم را گرفت و دوان دوان درباره به طرف اتاق راه افتاد . اردشیر آهی کشید و گفت: ـشما دو تا بایدم اینا رو بگید...کل عمرتون فقط زعفرانیه رو دیدید... شاهرخ پوزخندی زد: حالا که چی!؟؛... مگه کسایی که اینا رو به تو دیکته کردند دیدند ؟ بدبخت شکم خودشون از همه سیر تره فخرالسادات آهی کشید: ولش کن... دیگه حرفش رو نزنید دوباره نظری به من انداخت: خوب از خودت بگو خورشید هنوز شاگرد مدرسه ای یا دانشگاه میری باز هم این سوال منزجر کننده پرسیده شده بود و باید خونسردی ام را حفظ می کردم: نه امسال کنکور ندادم.... دارم برای سال بعد می خونم فخرالسادات دوباره پکی به سیگارش زد: به چی علاقه داری ؟ اردشیر گفت: اون طور که آقای حشمت می گفت خورشید عاشق خوندن داستانه... مخصوصا ادبیات انگلیسی درست میگم ؟ بله... شاهرخ زیر چشمی نگاهی به من انداخت: .عمو می گفت پارسال که دستش شکسته بود خوب ازش مراقبت کرده. فخرالسادات با اعتراض گفت: به نظرم بذارید خودش هم یه نظری بده درست میگم ؟ شانه هایم را بالا انداختم: راستش خودمم هنوز درست نمی دونم دخترک دوباره دوان دوان از اتاق خارج شد و به سمتم امد.کیف را به سمتم دراز کرد: ممنون خاله فخرالسادات از جایش برخاست و گفت: نظرتون چیه که شام بخوریم ؟ وقتی دید هیچ کس جوابی نمی دهد دوباره گفت: میرم سفره رو بندازم من هم بلند شدم: من میام بهتون کمک کنم لبخندی از روی موافقت زد .از خانه خارج شد و توی ایوون حرکت کرد و با طی مسافتی به آشپزخانه رسیدیم .وارد شد و گفت: خوب خورشید از خودت بگو... اردشیر می گفت بچگی هات یه مدتی انگلیس زندگی‌ می کردی درسته؟ لبخند تلخی زدم: فقط دوسال...پدرم روزنامه نگار بود...دفتر روزنامه اش که تعطیل شد مجبور شد مهاجرت کنه ولی ... اونجا سرطان از پا درش اورد دستش را روی شانه ام گذاشت: متاسفم قابلمه را از روی گاز روی زمین گذاشت ،چند بشقاب برداشت و نگاهی به من انداخت: میشه زحمت کشیدن برنج رو بکشی سرم را با عجله تکان دادم و روی زمین نشستم .در حال گذاشتن قابلمه دیگری روی زمین حرف میزد: منم عاشق بابامم ... اولین باری که صداش رو روم بلند کرد سه ساله پیش بود که اردشیر اومد خواستگاری ام ....نه اینکه فقط به خاطر فاصله طبقاتی مون مخالفت کنه بیشتر چون کله اش بوی قرمه سبزی میده مخالف بود .بعدم بر خلاف میلش ما عروسی کردیم و ارتباط ما قطع شد... تازه بعد از دو سال داره یه کمی نرم میشه در حال ریختن برنج در بشقاب گفتم: حتما خیلی دوستش داشتید که حاضر شدید جلوی پدرتون وایسید ؟ خنده ای کرد: اره... اولین بار اونو با شاهرخ دیدم...اخه می دونی پدر من و شاهرخ با هم دوستند و از بچگی همدیگر رو می شناختیم...توی دانشکده هم چون هر دومون هنر می خوندیم همدیگر رو می دیدیم.. هنوز یادم نرفته اولین بار که منو دید عین لبو سرخ شده بود...از من خوشش اومده بود اما جرات خواستگاری نداشت اگه شاهرخ هلش نداده بود الان شاید هر کدوم یه زندگی دیگه ای داشتیم یک لحظه از فکرم گذشت سوالی را که امروزتوی باغ می خواستم از اردشیر بپرسم از او بپرسم اینکه پارسال چه اتفاقی برای شاهرخ افتاده که همه راجع به ان حرف میرنند ؟ اما دلم نمی خواست در نظرش دختری فضول جلوه کنم بعد از مدتی سفره داخل اتاق پهن شد ،بوی عطر قورمه سبزی همه جا را پر کرده بود. فخرالسادات یک بشقاب میرزا قاسمی را هم گوشه سفره گذاشت و همراه با اخمی به شاهرخ گفت: تو با این گیاه خواری حسابی منو توی زحمت انداختی شام همراه با شوخی و خنده صرف شد و بعد از ان ما قصد رفتن کردیم .جلوی در حیاط قبل از اینکه توی ماشین بنشینم فرشته کنارم آمد و گفت: خاله می خواستم یه چیزی تو گوشت بگم همه خندیدند و من کمی به سمتش خم شدم ارام گفت: من یه هدیه توی کیفت گذاشتم....می خواهم وقتی رسیدی خونه نگاهش کنی صورتش را بوسیدم: تو خیلی مهربونی ماشین راه افتاد و من مثل لحظه‌ای که می امدیم دوباره سرم را به شیشه تکیه دادم و چشمانم را بستم .بی خوابی دیشب موجب شد تا رسیدن به باغ خوابم ببرد وقتی بالاخره ماشین وارد باغ شد.پیاده شدم و خواب الود شب بخیری به شاهرخ گفتم.او با گفتن یادت باشه دیگه نباید بدون اطلاع سر کلاس غیبت کنی به سمت ته باغ به راه افتاد .با نوک پا ارام ارام سمت اتاقم رفتم و داخل شدم . آنقدر خسته بودم که حوصله عوض کردن لباس نداشتم خودم را روی تخت انداختم و تاریکی اتاق زل زدم یک لحظه‌ به یاد حرف فرشته افتادم .دوباره از روی تخت پریدم و چراغ را روشن کردم.کیف را باز نمودم .چیزی داخل ان نبود .کیف را برعکس کردم و محکم تکان دادم. یک شی فلزی از داخل ان پرتاب شد و روی سرامیک کف اتاق افتاد ، صدای برخوردش با سرامیک سکوت و ارامش شب را شکست خم شدم و ان را از روی زمین برداشتم .احساس کردم خون در رگ هایم منجمد میشود یک انگشتر عقیق مردانه بود!
  11. صلیب تنهایی زانوهایم را جمع کرده بودم و به دیوار کتابخانه تکیه داده بودم ،دقیقا همان جایی که چند روز قبل اقای حشمت نشسته و زانوی غم به بغل گرفته بود . هنوز اشک روی صورتم خط می کشید. هوا تاریک شده اما شاهرخ هنوز برنگشته بود . صدای در که امد از دنیای غم انگیزم جدا شدم ،با صدای لرزانی گفتم: کیه ؟ صدای او مثل همیشه آرامش را به قلبم هدیه میکرد: می تونم بیام تو فقط به گفتن بله اکتفا کردم ،لحظه ای بعد صدای پاهایش سکوت کتابخانه را فراری داد. امد و کنار من نشست. مثل من به دیوار تکیه داد ،سرش را به طرف من چرخاند و نگاهی به چهره خیس از اشکم انداخت: نمی خوای لباست رو عوض کنی ؟ راست می گفت! ،هنوز کت و دامن مشکی تنم بود چانه ام دوباره به لرزش افتاد و اشک ها پشت سر هم جاری شدند ،سرم را به نشانه نه تکان دادم ،اهی کشید: کاش دکمه پیرهن تو هم شل شده بود و می تونستم برات وصله اش کنم.. میان گریه به حرف امدم: انگار سهمم از زندگی فقط درد و رنجه... هنوز نگاهم می کرد ،پس از سکوتی نسبتا طولانی به حرف امد : بستگی داره چطور بهش نگاه کنی خورشید...فرانکل میگه انسان بدون رنج کامل نمیشه . توی رنج کشیدن هم تک و تنهاست، اما... اما مهم اینه چطور بتونه از پس مشکلاتش بر بیاد ...مهم اینه که بفهمه صلیب تنهایی اش رو خودش باید به دوش بکشه مکثی کرد و ادامه داد: نیومدم مجبورت کنم که بگی چی شده... اومدم بگم هر اتفاقی که افتاده باشه نباید بذاری از پا درت بیاره دوباره لب های لرزانم را تکان دادم: امروز برای اولین بار واقعا حسرت خوردم... حسرت زندگی‌ کردن عین بقیه جوون ها....مثل اردشیر....مثل شاهرخ...من فقط پنج شش سال از اونا کوچک ترم آقای حشمت اما...اما حتی نمی دونم اونا در مورد چی حرف می زنند.... حتی نمی دونم وقتی باید برم مهمونی چه لباسی باید بپوشم... کاش منم مثل اونا بودم هق هق گریه ام بلند شد سرم را روی زانوهایم گذاشتم ، سکوت سنگینی برقرار شد ،فقط در سکوت به صدای گریه ام گوش می داد . لحظه ای بعد صدای گام هایش به گوشم خورد انگار به طرف پنجره می‌رفت. بالاخره سکوتش را شکست و زمزمه کرد: هر کس یه جور رنج می کشه خورشید...تو یه جور... شاهرخ یه جور ... فکر می کنی این کتابخونه فقط صدای گریه های تو رو شنیده!؟ اشک هات رو پاک کن خورشید....بذار نور از دل همین زخم هات بزنه بیرون آهی کشید ،دوباره صدای پاهایش را شنیدم به سمت در خروجی رفت اما قبل از خارج شدن گفت: لباست رو عوض کن.... استراحت کنی حالت بهتر میشه و رفت ،دوباره سکوت به فضا چنگ انداخت .انقدر در دنیای غم انگیز خود دست و پا زدم که بالاخره خواب مرا از پا در آورد. نور از لابه لای پرده حریر کتابخانه سرک می کشید، چشم هایم را باز کردم.باهمان لباس ها روی زمین خوابم برده بود ،حق با آقای حشمت بود ارام تر شده بودم . امروز رفتن به کلاس نقاشی‌ و روبرو شدن با شاهرخ برایم اسان نبود اما مجبور بودم به خاطر اتفاق دیشب غذر خواهی کنم. وقتی که قدم به داخل سالن گذاشتم اثری از او ندیدم و با صدای بلند صدایش زدم: اقا شاهرخ... من اومدم صدایش از داخل ایوون به گوشم خورد: من اینجام توی ایوون دوباره از سالن خارج شدم ، داخل ایوان سرتاسری شروع به قدم زدن کردم . پشت ساختمان بود. روی یک چهار پایه نشسته بود و پرنده زخمی را در دست داشت ،کنارش ایستادم و سلام کردم. جوابم را نداد. نگاه هم نکرد ،فقط حواسش به پرنده بود ،یک تکه پارچه را روی زخم او فشار می داد مکثی کردم و گفتم: زخمی شده ؟ سرش را بالا اورد و نگاهم کرد ،پوزخندی زد: به به ...بالاخره چشممون به جمال خانم روشن شد نیش کلامش زهر اگین بود ،اما به روی خودم نیاوردم : ـ امروز بیشتر به خاطر همین اومدم... سرم را پایین انداختم: خواستم عذر خواهی کنم از جایش بلند شد. پرنده را درون جعبه ای قرار داد و قدم زنان به طرف سالن حرکت کرد من هم پشت سرش حرکت کردم. مشغول مرتب کردن صندلی های وسط سالن شد و گفت: نیازی نیست منتظر اومدن بچه ها بمونی....می تونی چیزایی که گفته بودم رو تمرین کنی بی توجه به حرفش دوباره گفتم: گفتم که معذرت می خواهم دست از کار کشید و با چشمانی آتشین به صورتم نگاه کرد: معذرت خواهی چیزی رو عوض نمی کنه... شاید بهتر بود جای معذرت خواهی دیروز همین طوری نذاری بری دوباره سرم را به زیر انداختم: به آقای حشمت گفتم که اگه به باغ زنگ زدید بگه که... وسط حرفم پرید و با تندی گفت: اره گفت که حال دوستت بد بوده و مجبور شدی بری صدای فندکش به گوشم خورد .سرم را بلند کردم پکی به سیگار زد: فقط موندم چرا قبل از اینکه بری تلفن بزنی بفهمی بد حاله تو ماشین داشتی قبض روح می شدی مکثی کردم و با صدایی که حالا می لرزید به حرف امدم: می دونم خیلی نگرانم شدید اما اون لحظه واقعا ... دوباره وسط حرفم پرید ،سیگارش رو روی زمین پرت کرد: نگران نشدیم... تا مرز جنون رفتیم... از شوش تا مولوی و دروازه غار رو گشتیم اما ... کلامش را نیمه کاره رها کرد، سکوت سنگینی برقرار شد ، چند لحظه بعد دوباره سکوت با صدای او شکسته شد ، این بار ارام زمزمه کرد: این دروغ ها رو شاید اردشیر و عمو باور کنند اما من نمی تونم هنوز تلخی دیروز قلبم را می فشرد ، صدایم می لرزید: وقتیکه شما عصبانی بودید من زخم تون رو بستم اما شما... شوری اشک را در دهانم احساس کردم ،با قدم هایی تند از او فاصله گرفتم و سر جای همیشگی ام نشستم . وقتی هنرجوها آمدند او دیگر به سمتم نیامد اما از زیر چشم می دیدم که مدام با فندکش بازی می کند .بعد از تمام شدن کلاس وقتی هنرجو ها عزم رفتن کردند با اینکه به خاطر کندی طبق معمول نقاشی ام تکمیل نشده بود اما وسایلم را جمع کردم و با خداحافظی کوتاهی سالن را ترک کردم عصر ان روز خسته از سردردی که ارمغان گریه و بی خوابی دیشب بود ،به زیر درخت توت پناه برده بودم . خودم را با خواندن کتاب سرگرم کرده بودم که صدای آقای حشمت موجب شد سرم را بلند کنم: خوب خلوت کردی روبرویم ایستاده بود . لبخند تلخی زدم . به طرفم امد و کنارم نشست نگاهی به کتابی که توی دستم بود انداخت و گفت: چی می خونی ؟ شانه هایم را بالا انداختم: بابا لنگ دراز لبخندی زد: بیینم وروجک....تو مگه قرار نبود برنامه ریزی کنی برای کنکور درس بخونی؟ اخمی کردم: راستش فعلا اصلا حوصله ندارم ،شاید از هفته بعد شروع کنم. مکثی کردم: این کتاب ارومم می کنه .تنهایی جودی منو یاد خودم می اندازه سری تکان داد: اره ...منم وقتی همسن تو بودم و این کتاب رو خوندم همچین حسی بهش داشتم ،مخصوصا اون قسمتی رو که جودی تصمیم میگیره کار کنه و کمک مالی بابا رو قبول نکنه...یا ...یا اونجا که گفت دیگه نمی خوام ازتون اجازه بگیرم کنجکاو نگاهش کردم: الان چی ؟ هنوزم دوستش دارید ؟ در حال اندیشیدن گفت: بخوام صادقانه بگم نه...اخرش رو اصلا دوست ندارم دستم را زیر چانه زدم .هنوز نگاهش میکردم: چرا دوست ندارید ؟ نگاهش را به چشمانم دوخت و دوباره شروع به حرف زدن کرد: دلم می خواست بعد از اون شورشی که علیه پدر سالاری باباش راه انداخت دوباره ازش معذرت خواهی نکنه . دلم می خواست راهش رو ازش جدا کنه . بگه دیگه می خواهم خودم تصمیم بگیرم...می دونی ...دلم نمی خواست آخرش به عروسی ختم بشه چینی به صورتم انداختم: چرا این که خیلی پایان امیدوار کننده ای بود ؟! هنوز نگاهم می کرد : خورشید یه پیشنهاد ...حالا که اینقدر به رمان علاقه داری بیا به جای بابا لنگ دراز جین ایر رو بخون ،نظرت چیه؟ چند بار زیر لب اسم کتاب را تکرار کردم بعد گفتم: باشه قبوله مکثی کرد و پرسید: شاهرخ رو دیدی ؟ صورتم را توی هم کشیدم،دوباره گفت: «هنوز عصبانی بود؟ » «اره» « یه کمی حق داره » سکوت برقرار شد ،لحظه ای بعد زمزمه کرد: نمی خوای بگی دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ قلبم دوباره از یادآوری دیروز ،و به یاد آوردن ان نگاه هولناک فرو ریخت : تو رو خدا نپرسید.... دلم نمی خواد حرفش رو بزنم با عجله سرش را تکان داد: باشه ،باشه ...هر وقت دوست داشتنی بیا حرف بزنیم بالاخره بعد از یک شبانه روز لبخند روی لبم امد: چقدر خوبه که شما هستید نگاه نافذ و طولانی به من انداخت و بعد گفت: اما یادت نره دیشب چی بهت گفتم... فقط خودت باید صلیب تنهایی ات رو به دوش بکشی از جایش بلند شد وگامی به جلو برداشت . بی ان که نگاهم کند گفت: میرم بیرون اما برای شام برمی‌گردم هوا تاریک شده بود اما اقای حشمت هنوز برنگشته بود کوکب خانم مشغول چیدن میز شام بود و من هنوز به حرف های اقای حشمت فکر می کردم ،کوکب خانم نگاهی به من که روی مبل دراز کشیده بودم انداخت و گفت: شام یه غذای بدون گوشت درست کردم که آقا شاهرخ هم بتونه بخوره میری صداش کنی؟ ...الان دیگه آقای حشمت پیداش میشه متعجب پرسیدم: گوشت نمی خوره ؟! سرش را تکان داد: نه والا...چند دفعه بهش گفتم ادمیزاد هم مگه بدون گوشت میشه هر دفعه جوابم رو نمیده...پاشو خورشید برو صداش کن لبخند کمرنگی زدم: چرا خودتون اینکار رو نمی کنی کوکب خانم ؟ از پنجره سرکی به بیرون کشید .با صدایی که شبیه نجوا بود گفت: راستش از من خوشش نمیاد...نمی دونم چرا هر وقت منو می بینه بیخودی نیش و کنایه میزنه خنده ام گرفت ،اما لبخندم هنوز کمرنگ بود. دوباره نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد: اصلا نمی دونم این پسر چشه... قبلا بهتر بود اما از وقتی که از دارالمجانین برگشته اینجا یه جور دیگه ای شده چشم هایم گرد شد ،باز دنباله کلامش را از سر گرفت: زبونم مو در اورد از بس به آقای حشمت گفتم این بچه رو به قرص و دارو نبنده .گوش نداد که نداد....جای اینا کاشکی برده بودش زیارت یا از اسحاق اقا یه دعایی براش می گرفت بخدا الان خوب شده بود چشمانم نزدیک بود از حدقه بیرون بزند: یعنی...یعنی این یک سال سفر خارج نبوده!؟ با هیجان گفت: نه بابا... مگه تو خبر نداشتی ؟ سرم را به نشانه منفی تکان دادم و با همان هیجان ادامه داد: همش هم به خاطر یه مشت نقاشی‌ مقاشی خواستم چیزی بپرسم که صدای در امد و لحظه ای بعد اقای حشمت وارد خانه شد: چه بوی غذایی راه انداختی کوکب...دستت درد نکنه کوکب خانم گفت: قربونت خورشید اگه میشه یه توک پا برو در خونه آقا شاهرخ صداش بزن .بخدا دیگه نای راه رفتن ندارم خنده ام گرفته بود ،اما گفتم: باشه بهش تلفن می کنم کوکب خانم آقای حشمت سریع گفت: تلفن چیه...برو صداش بزن دیگه اخمی کردم اما بی توجه گفت: پاشو دیگه ...نکنه تو هم مثل کوکب خانم پاهات درد می کنه ؟ کوکب خانم به سمت آشپزخانه رفت و چیزی نگفت ،طوری که کوکب خانم نشنود زمزمه کردم: بله آقای حشمت دقیقا مثل کوکب خانم پاهام درد می کنه...حتی بیشتر... ولی فقط به خاطر شما میرم لبخندی از سر تشکر زد و من از خانه خارج شدم . در راه با خودم کلمه آسایشگاه را تکرار می کردم و چهره شاهرخ میان هاله ای از دود سیگار در ذهنم مجسم میشد . نزدیک پلکان خانه اش که رسیدم از همان فاصله داد زدم: اقا شاهرخ وقتی جوابی نداد ،دوباره ادامه دادم: آقای حشمت میگه بیایید شام بخورید فقط لامپ ایوان روشن بود اما خانه اش در تاریکی و سکوت غرق شده بود ،ناخوداگاه یاد حرف کوکب خانم افتادم که گفته بود « از وقتی از دارالمجانین برگشته یه جور دیگه ای شده » به عقب برگشتم که بروم که صدایش را شنیدم: بیا تو خورشید با عجله گفتم: نه میز شام رو چیدند باید بروم هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای قدم هایش را شنیدم ،لحظه ای بعد از پله ها پایین امد و روبرویم ایستاد بر عکس صبح گفت: سلام نگاهش نکردم: من رفتم زود بیایید خواستم قدمی بردارم که با عجله گفت: صبر کن ببینم....چرا فرار می کنی ؟ سکوت کردم .چشمم به زمین خاکی بود اما نگاهش را احساس می کردم .دوباره به حرف امد : شدی عین مادلین تو فیلم سرگیجه هیچکاک... دوباره داشت در مورد فیلمی حرف میزد که ندیده بودم .اهی کشید و بعد از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد: بیچاره اردشیر زنگ زده بود حالت رو بپرسه راس راسی باورش شده که دوستت مریض بوده سرم را بلند کردم و نگاهی به او انداختم ،بعد از مکثی طولانی این بار اخمی کردم: وقتی اون روز عصبانی بودید و داد زدید من نپرسیدم چی شده یک لحظه جا خورد.اما زود بر خود مسلط شد و پوزخندی زد: منظورت اینه که فضولی نکنم ؟ جوابش را ندادم ،مدتی در سکوت اندیشید و بعد گفت: می خوای نگی نگو...ولی دروغ نگو ...من از دروغ متنفرم حرفش در ذهنم ماند. اما به جای اینکه جوابی بدهم گفتم: بیایید بریم شام بخوریم زودتر از او حرکت کردم ،او هنوز ایستاده و غرق در فکر بود
  12. پرسونا شب چادر سیاه خود را در آسمان زده بود .از میان درختان می گذشتم . نور مهتاب مسیرم را کمی روشن کرده بود. به پلکان خانه شاهرخ نزدیک شدم . صدای تلویزیون از داخل خانه می امد . همان طور که نرده ها را با دستم فشار می دادم از همان فاصله صدایش زدم: ـ آقا شاهرخ.... آقا شاهرخ بیایید شام صدایش به گوشم خورد که داد زد: یه لحظه بیا تو چشمانم گرد شد ،انتظار چنین حرفی را نداشتم هنوز سر جایم میخکوب شده بودم که دوباره صدایش به گوشم خورد: فقط یه لحظه بر خلاف میلم وارد شدم ،خانه در تاریکی فرو رفته بود ، او را دیدم که روی مبل نشسته و به تلویزیون خیره شده ،به طرفش رفتم ،هنوز به صفحه تلویزیون خیره بود و فقط نیم‌رخش را می دیدم . آهسته گفتم: ـ راستش واقعا دلم نمی خواست بیام اما... اما کوکب خانم خواهش کرد برای شام صداتون کنم...گفت یه غذای مخصوص برای شما درست کرده مکثی کرد ،بی ان که به طرفم برگردد گفت : امروز صبح یه کمی تند رفتم ...ببخشید چیزی نگفتم بی آن که جوابش را بدهم موضوع بحث را عوض کردم: بهتر نیست چراغ رو روشن کنید ،نور تلویزیون اذیتتون می کنه آهی کشید و موهایش چنگ زد ، زیر لب نجوا کرد: اصلا نفهمیدم کی شب شد این بار به طرفم برگشت نیمی از صورتش به خاطر تابش نور ماه از سمت پنجره روشن شده بود اما نیمه دیگر را به وضوح نمی دیدم ارام گفت: یه لحظه بیا بشین گامی به جلو برداشتم و روی مبل نشستم ،نیم نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم و پرسیدم: فیلم می بینید ؟ دوباره به روبرو خیره شد: اره...پرسونا...این فیلم برگمان رو بیشتر از ده بار دیدم گفتم: پس باید جالب باشه هنوز همان طور به روبرو نگاه می کرد : اره... این فیلم راجع به این حرف میزنه که ایا ادم ها واقعاً همونی که هستند نشون می دهند یا نقاب می زنند چیزی توی دلم تکان خورد .چند لحظه سکوت کردم و بعد زمزمه وار گفتم: شاید هم می ترسند اگه راستش رو بگویند...دیگه دوستشون نداشته باشند نگاهش را به طرف پنجره چرخاند. لحظه ای بعد آرام لب هایش جنبید: اون روزکه.... ادامه نداد ،می دانستم چه می خواهد بگوید ،دوباره ادامه داد: اون روز که... بابام اومده بود اینجا...تو حرف های ما رو شنیدی نه ؟ نگاهم را دزدیدم: نه سکوت برقرار شد .سکوتی کشدار ...هنوز نگاهم می کرد .لحظه ای درنگ کرد و بعد گفت: ولی من مطمئنم شنیدی چیزی نگفتم ،ارام از جایم بلند شدم و بی توجه به حرفش گفتم: بیایید بریم شام بخوریم صدایش انگار از فرسنگ ها دور می امد: من نمی خورم بی ان که اصراری بکنم به طرف در حرکت کردم قبل از اینکه دستگیره را فشار دهم گفتم : وقتی با آقای حشمت حرف میزد....مکثی کردم و بعد ادامه دادم: نمی خواستم بشنوم ،اما..اما شنیدم بی ان که حرف دیگری بزنم فقط گفتم: شب بخیر و از در خارج شدم فردای ان روز که به کلاس نقاشی‌ رفتم .در تمام مدت کلاس هر زمان نگاهم به او می افتاد دیگر مثل استادم نبود .شبیه همان پسری بود که ان روز زیر درخت توت بغض کرده بود.هنرجوها کم کم رفتند .من هنوز نشسته بودم و کارم تمام نشده بود . او به طرفم آمد و نیم نگاهی به نقاشی که گلدانی نزدیک یک پنجره بود انداخت چند لحظه در سکوت فقط نگاه کرد و بعد گفت: عجیبه تو همیشه اون بخش هایی که توی سایه اند رو پررنگ تر می کشی لبخندی زدم : اخه خودتون خواستید واقعی باشه ابروهایش را بالا انداخت و گفت: اون وقت واقعیت چیه ؟ شانه هایم را بالا انداختم و با گیجی گفتم: نمی دونم... غرق اندیشه دوباره دهان باز کرد: اره...راست میگی ... واقعیت اینه که سایه ها پر رنگ تر و مهم ترند هر دو سکوت کرده و به نقاشی نگاه می کردیم که صدای در سکوت عمیق میانمان را شکست .شاهرخ داد زد: بله صدای جوانی از پشت در امد : منم شاهرخ نگاهش را از روی نقاشی برداشت و دوباره داد زد: بیا تو کنجکاو به در خیره شدم .پسر جوانی حدودا هم سن وسال شاهرخ وارد شد .عینکی بر چشم داشت و موهای وسط سرش کمی ریخته بود ،چند کتاب به دست داشت و کیفی بر شانه .در حالی که در خانه را می بست غر میزد: ارزو به دل موندم یک بار بیام و خونه تو بوی گند سیگار نده ... آخرش خودت رو می کشی شاهرخ بی ان که به سمت در نگاه کند داد زد: اینجا مدرسه نیست اقا معلم...منم شاگردت نیستم که بخوای نصیحتم کنی چند قدم جلو آمد و همین که چشمش به من افتاد ناگهانی سر جایش خشک شد و سرش را پایین انداخت و آهسته سلام کرد شاهرخ پوزخندی زد و گفت: مگه تابلوی سر منشا جهان رو جلوت گذاشتم که این جوری می کنی؟! بیا اینجا بابا نتوانستم منظور شاهرخ را درست بفهمم اما حدس زدم شوخی خوبی نبوده چون وقتی جوان سرش را کمی بلند کرد صورتش شبیه لبو شده بود. من من کنان گفت :ببخشید... نمی دونستم که شما اینجایید لبخندی زدم : فکر کنم شما باید اردشیر خان باشید همان طور که به طرف ما می آمد لبخند محجوبی زد : بله هنوز لبخند روی لبم بود: من تعریف شما رو از اقای حشمت همیشه می شنوم اما موفق نمی شدم شما رو ببینم نزدیک شاهرخ ایستاد : ـ بله منم همین طور شاهرخ یکی از صندلی هایی که پشت بوم را جلو کشید و روی ان نشست و پرسید: از مدرسه میای ؟ اردشیر هم روی یکی از صندلی ها نشست: نه دانشگاه بودم «عمو خونه بود ؟» "نه استاد نبود ، داشتم تو باغ قدم میزدم ...دلم برای باغ هم اندازه تو تنگ شده بود ... دقیقا یک سال بود که نیومده بودم " لحن کلام شاهرخ دوباره شبیه همان پسری شد که زیر درخت توت بغض کرده بود: می امدی خوب... من نبودم استادت که بود اردشیر ارام گفت: استاد رو که توی دانشگاه می تونستم ببینم اما باغ رو بدون تو نمی خواستم ببینم سکوت سنگینی میان شان برقرار شد،لحظه ای بعد اردشیر نگاهی به شاهرخ انداخت و او را از عالمش بیرون کشید: اومدم ببرمت بیرون شاهرخ بی حوصله پرسید: کجا؟ اردشیر کیفش را کمی روی شانه اش جابه جا کرد و جواب داد: چند تا از دوستام قراره بیان خونه شاهرخ دوباره یکی از همان پورخند های خاص خود را زد و گفت: آهان ،پس قرار هاتون رو از کافه و کتاب فروشی های خیابون شهرضا آوردید خونه اره ؟ ببینم می خوای فخری رو دیوونه کنی ؟ اردشیر چند بار روی شانه او زد و گفت: پاشو بریم زود باش ،خسته نشدی اینقدر تو خونه نشستی شاهرخ فندکش را از توی جیبش بیرون آورد و در حال روشن کردن سیگار گفت: حوصله دوستای مارکسیست تو رو ندارم ..نیومده می دونم اونجا چه خبره انگار یادشون رفته بود من هم انجا حضور دارم اردشیر ابروهایش را به هم گره کرد و گفت: حق داری اینو بگی ...به هر حال پسر جهانگیر حشمتی شاهرخ دوباره پوزخندی زد : نه اتفاقا برادر زاده جهانبخش حشمتم ! همون که زمانی خیلی باهاتون سمپاتی داشت... ولی می دونی چرا از حزب اومد بیرون ؟چون اونم ۲۰ سال پیش فهمید سر کارش گذاشتند و خودش رو از این بازی ها کشید بیرون ،اما تو کی قراره بفهمی خدا می دونه اردشیر با چشم اشاره ای به من کرد و گفت: خیله خوب ولش کن جلوی ایشون زشته...پاشو بپوش برویم شاهرخ خواست چیزی بگوید که او اجازه نداد و گفت: بابا فقط یه دورهمی معمولیه... حتی دوستای فخری هم میان....پاشو دیگه شاهرخ با لحنی کشدار گفت: خیله خوب بابا حداقل اجازه بده یه خرده اینجا رو جمع و جور کنم از جایش بلند شد و به سمت طرف دیگر سالن که بوم و صندلی های هنر جوها قرار داشت حرکت کرد .اردشیر نگاهی به من انداخت : ببخشید معذرت می خواهم دوباره لبخندی زدم : اشکالی نداره همان طور که با انگشتانش بازی می کرد گفت: خانم خورشید اگه اشکالی نداره.... یعنی می خواستم بگم خوشحال میشم شما هم همراه ما بیایید یه محیط دوستانه است .دوست داشتم با خانمم اشنا بشوید مکثی کردم و بعد مردد گفتم: اخه...نمی دونم راستش ... دوباره مصرانه گفت: لطفا دعوتم رو قبول کنید شاهرخ خودش را میان بحث ما انداخت و به من گفت: اگه می خوای از عمو اجازه بگیری تلفن اونجاست و به سمتی اشاره کرد ،قبل از اینکه حرفی بزنم اردشیر گفت: راستش الان که دانشکده بودم به استاد گفتم که می خوام شاهرخ رو ببرم بیرون اون بهم گفت که اگه شما هم دوست دارید همراهمون بیایید هنوز مردد بودم اما گفتم: باشه اجازه بدید بروم آماده بشوم ، زود برمی گردم آخرین باری که به مهمانی رفته بودم را یادم نمی امد. حتی نمی دانستم چه لباسی باید بپوشم اما چون نمی‌توانستم بیش از این معطل کنم یک کت و دامن مشکی ساده پوشیدم و موهایم را طبق معمول بافتم. شاهرخ و اردشیر داخل یک پیکان نارنجی رنگ منتظر من بودند ،در عقب را گشودم و سوار شدم قبل از اینکه ماشین حرکت کند شاهرخ به طرف اردشیر برگشت و انگشت اشاره اش را چند بار تکان داد و گفت: - ببین اردشیر اگه کلید واژه های دورهمی تون...جامعه بدون طبقه و توده مردم و .... چه می دونم.... کتاب ماکسیم کورکی باشه من می دونم با تو اردشیر از داخل اینه نگاهی به من که با چشم هایی گرد شده شاهرخ را نگاه می کردم انداخت: ببخشید تو رو خدا شاهرخ به طرف من چرخید و پرسید: تو هم با من هم عقیده ای درسته ؟ احساس کردم خاری در دلم فرو می رود،سکوت کردم ،نگاه هر دو منتظر به من خیره شده بود .ارام گفتم: من هیچ نظری ندارم نتوانستند عمق رنجی که در جمله ام خوابیده را درک کنند ،دیگر بحث ادامه نیافت و ماشین در سکوت حرکت کرد و از باغ فاصله گرفت از پنجره به بیرون خیره بودم . درختان سر به فلک کشیده و خانه های ویلایی تند تند از جلوی چشمانم رد می‌شدند پنجره را پایین کشیدم تا هوای پاک و تمیز قلهک را استشمام کنم . چشمانم را بسته بودم و هوای پاک را وارد ریه هایم می کردم ، بوی زندگی می داد ،وقتی چشم گشودم از میدان تجریش رد شده بودیم .شاهرخ و اردشیر هنوز ساکت بودند ،اردشیر مشغول رانندگی در خیابان هایی که با فاصله گرفتن از باغ شلوغ تر میشد و شاهرخ طبق معمول غرق در عوالم خودش بود ،سرم را به عقب تکیه دادم و به آسمان خیره شدم ، یعنی آقای حشمت الان کجا بود؟ دلم می خواست زودتر به باغ برگردم و با او حرف بزنم. حرف زدن با او معنا دار ترین بخش زندگی ام بود. صدای بوق اتومبیل ها که حالا به شدت افرایش پیدا کرده بود افکارم را پاره کرد ،از پنجره به بیرون نگاهی انداختم ،انگار وارد دنیای دیگری شده بودیم شلوغی ،صدای بوق ممتد اتومبیل ،صدای چرخ دستی که روی زمین کشیده می‌شد ، صدای داد زدن پسر روزنامه فروش ،بوی روغنی که سوخته بود و بوی عرق تن ... همه موجب شد حالت تهوع به من دست دهد ، به سرعت شیشه را بالا اوردم ، صدای شاهرخ مرا به خود اورد: چیزی شده ؟ نگاهی به جلو انداختم ، به طرف من چرخید بود همان با موشکافی همیشگی اش نگاهم می کرد صدای بوق اتومبیل ها و بد و بیراه یکی از راننده ها باعث شد علاوه بر حالت تهوع سردرد هم به سراغم بیایید ،لب هایم به زور تکان خورد: نه دیگر چیزی نپرسید و دوباره به روبرو خیره شد ،نظری به اردشیر که در سکوت رانندگی می کرد انداختم: خونه تون نزدیک میدون شوشه ؟ چشمانش گرد شد اما فقط گفت: بله همین اطراف دقایقی بعد اردشیر گوشه خیابان ماشین را نگه داشت و گفت: ببخشید یه لحظه بروم یه روزنامه بخرم زود برمی گردم و از ماشین پیاده شد ، با رفتن او نگاهم دوباره روی صورت شاهرخ چرخید ،همچنان توی هپروت سیر می کرد ،صدای بوق موجب میشد سرم سوت بکشد ، سرم را میان دستانم گرفتم و محکم فشار دادم ،چند ثانیه که گذشت صدای در ماشین به گوشم خورد ،سرم را بلند کردم. شاهرخ از ماشین پیاده شده بود .نگاهش دوباره شبیه همان پسر زخمی زیر درخت به نظر می رسید . صدای فندک امد و لحظه ای بعد صورتش جلوی دود غلیظ سیگار از نظرم محو شد .یاد جمله دیشبش درباره فیلم افتادم " ایا واقعاً ادم ها همان چیزی هستند که نشان می دهند یا نقاب می زنند ؟ " سرم را به ان سوی خیابان چرخاندم تا شاید اردشیر را ببینم . هنوز برنگشته بود. فقط سیل آدم‌ها بود که از کنار هم می‌گذشتند؛ مردانی با کیف‌های چرمی، زنانی که سبد خرید به دست داشتند، پسرکی که روزنامه می‌فروخت و پیرمردی که عصازنان از میان جمعیت عبور می‌کرد. نگاهم میان چهره‌ها سرگردان بود که ناگهان مکث کردم. احساس کردم کسی به من زل زده اول خواستم بی‌اعتنا باشم. در آن شلوغی ممکن بود به کس دیگری خیره باشد اما چند ثانیه بعد دوباره همان حس به جانم افتاد. سرم را کمی جلو بردم و با دقت بیشتری نگاه کردم. خودش بود آن مرد آن سوی خیابان ایستاده بود .قلبم یک لحظه فرو ریخت ، با دقت بیشتری نگاه کردم . اشتباه نمی کردم .خودش بود .با نگاهی سرشار از نفرت، کینه، و ... انتقام... به من زل زده بود. احساس کردم قدمی به سوی من برمی دارد .پلک هایم را یک بار فشار دادم ،نه اشتباه نمی کردم، همان طور که ریشش را می خاراند و در دستانش تسبیحی را می گرداند به سمت من می امد، عرق سردی از تنم جاری شد احساس می کردم خون در رگ هایم منجمد می‌شود. دستم بی اختیار به سمت در رفت. تن بی جانم را از ماشین بیرون کشیدم. شاهرخ هنوز با فاصله از ماشین ایستاده بود و صورتش دوباره در هاله ای از غبار گم شده بود ، لب های خشک شده ام را به زحمت تکان دادم و بلند گفتم: میرم یه تلفن بزنم به طرف من برگشت اما بی انکه منتظر بمانم چیزی بگوید با قدم هایی تند به راه افتادم صدای کفش های پاشنه دارم روی سنگ فرش خیابان به نظرم گوش آزار می امد ،جرات نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم هر لحظه قدم هایم تند تر میشد و ضربان قلبم بیشتر،لحظه ای بعد فقط داشتم می دویدم... آنقدر که وقتی به پشت سرم نگاه کردم ، دیگر اثری از آن نگاه پر از نفرت نبود سر خیابان ایستادم و با عجله دستم را تکان دادم با اولین ماشینی که جلوی پایم ترمز کرد داخل ماشین پریدم. گلویم به شدت می‌سوخت نفس نفس زنان گفتم: برید سمت شمیران راننده پایش را روی گاز فشار داد تن رنجورم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم .چانه ام می لرزید و لحظه ای بعد داغی اشک گونه هایم را خیس کرد .نفهمیدم زمان چگونه سپری شد کم کم صدای ماشین ها و چرخ دستی و داد وقال گم شد و انگار همه عالم دوباره در سکوت فرو رفت ، چشمان خیسم را باز کردم. منظره درختان کاج و سرو و آسمان ابی جلوی چشمانم جان گرفت بالاخره بعد از مدتی ماشین داخل کوچه خلوت باغ پیچید و آرامش دوباره به قلبم بازگشت. از ماشین پیاده شدم و با کلید در را باز نمودم . وقتی میان درختان کاج به سمت ساختمان قدم برمی داشتم قامت بلند اقای حشمت در نظرم پدیدار شد ،با گام های تند به سمت من امد و روبرویم ایستاد ، سرم را زمین انداختم ،بهت زده گفت : اینجا چکار می کنی تو دختر!؟ ....شاهرخ زنگ زده بود می گفت که.... داشتن از نگرانی دیوانه می شدند...من گفتم که اینجا نیومدی نگاهم را به صورت نگرانش دوختم و نگذاشتم جمله اش کامل شود: اگه زنگ زدند...بگید که نگران نباشند... صدایم می لرزید، درست مثل چانه ام ،اما به زحمت ادامه دادم: بگید یه مشکلی پیش اومده مجبور شدم برگردم...یه دروغی بگید... اشک های داغ دوباره صورتم را خیس کردند ، نتوانستم ادامه بدهم یک قدم به من نزدیک تر شد ،خیره به چشمانم زمزمه کرد: چی شده خورشید... به هق هق افتادم ،اما باز هم حرف میزدم: فقط بهشون بگید ...هیچی نپرسید ... هیچی نپرسید هنوز نگاه بهت زده اش روی من ثابت مانده بود ،لب هایش تکانی خورد و فقط گفت: باشه ، تو رو خدا اروم باش با قدم هایی تند به سمت ساختمان به راه افتادم ،سنگینی نگاهش را تا لحظه اخر رویم احساس می کردم
  13. درخت توت قدیمی آسمان بعد از یک شبانه روز انگار دست از گریه برداشته بود افتاب تقلای زیادی می کرد که از میان ابر ها بیرون بیایید در کتابخانه را آرام باز کردم و قدم به داخل گذاشتم باد پرده را به رقص در آورده بود ،اقای حشمت کنار پنجره روی زمین نشسته و پاهایش را تا زانو جمع کرده بود ،به نقطه ای نامعلوم خیره بود ، با قدم هایی آرام به طرف او رفتم و دقیق تر نگاهش کردم انگار در عالم دیگری سیر می کرد زیر چشم هایش گود افتاده بود و دکمه بالای پیراهنش شل شده و در آستانه افتادن بود ،هیچ واکنشی به حضورم نشان نداد به طرف میز کوچکی که نزدیک پنجره قرار داشت رفتم و از داخل آن نخ و سوزن را بیرون اوردم و دوباره با قدم های ارامی که سکوت سنگین کتابخانه را می شکست به سمت او رفتم روی زمین کنارش زانو زدم هنوز نگاهم نمی کرد با صدای آرامی گفتم: دکمه پیراهنتون داره پاره میشه سوزن را نخ کردم و بی ان که منتظر اجازه او بمانم در سکوت مشغول وصله کردن دکمه شدم نگاهش از روی زمین به روی صورتم لغزید اما هنوز ساکت بود و در سکوت به من که فقط مشغول وصله کردم بودم نگاه می کرد ،سکوت کشدار را بالاخره بعد از دقایقی شکستم صدایم هنوز ارام بود: کاش رابطه ادم ها رو هم میشد همین طوری وصله کرد نگاهش را روی صورتم احساس می کردم ،اما قدرت چشم دوختن به او را نداشتم لحظه ای درنگ کرد و بعد مثل من ارام گفت: این فیلسوف شدن سر صبحی ات نشون میده همه چیز رو شنیدی باد دوباره پنجره را به رقص در آورد،نیم نگاهی به پنجره و بعد به او انداختم و همان طور که سوزن را از داخل پارچه بیرون می کشیدم گفتم: راستش ...اره شنیدم دوباره سکوت کرد و نگاهش به زمین خیره ماند، این بار دقیق تر از زیر چشم نگاهش کردم صورتش به خاطر سیلی دیروز ورم کرده بود قلبم از مشاهده صورتش ریش ریش شد : ـ صورتتون ورم کرده می خواهید روش یخ بذارم سرش را بلند کرد و دوباره چشمان خسته اش را به من دوخت: ـ تو چشم به دنیا باز کردی مادر نداشتی... مادری کردن رو از کجا بلدی ؟ لبخند کمرنگی زدم: ـ از اونجایی که از ۶ سالگی برای بابام هم مادر بودم... مدتی سکوت میانمان جا خوش کرد.دوباره صدای داد زدن مرد توی باران در گوشم پیچید پس از مدتی درنگ لب گشود: فکر نکن اون قابیله من هابیلم خورشید... لبخند کمرنگی زدم: پس چطوریه ؟ نخ را با یک فشار پاره کردم و این بار کنارش چهار زانو زدم ،لبخند تلخی زد و گفت: بیشتر شبیه رومولوس و رموسیم چینی بر پیشانی انداختم ،قبل از اینکه چیزی بپرسم ادامه داد: یه داستان افسانه ایه در مورد دو تا برادر که می خواستند یه شهر بسازند ،مشکل این نبود که یکی شون خوبه یکی شون بد ،مشکل این بود که هر کدام فکر می کردند راه خودشون برای ساختن شهر درست تره ...قصه من و جهانگیر هم یه چیزی توی همین مایه هاس نگاهش دوباره به پنجره برگشت انگار دلش نمی خواست بیشتر از این در موردش حرف بزند ،این بار پرسید: کی باید بری کلاس نقاشی‌ ؟ « ساعت ۱۰ » دوباره به من نگاه کرد و گفت: یادت باشه هیچی چی از ماجرای اومدن پدرش و بحث ما بهش نمی گی باشه ؟ سرم را به نشانه تایید تکان دادم: باشه خیالتون راحت باشه باد هنوز می امد و درختان کاج را با همه سرسختی خود به تکان وا داشته بود ساعت نزدیک ده بود که با ذهنی ناآرام از میان جوی سیمانی می گذشتم ، از همان فاصله صدای پیانو به گوشم می رسید این بار نت ها بی هدف نبودند و اهنگ ارامش بخشی فضای باغ را در اغوش گرفته بود، جلوی در خانه که رسیدم تقه ای به در زدم به دنبال ان صدای پیانو قطع شد صدای شاهرخ به گوشم خورد که گفت: بیا تو قدم به داخل گذاشتم ،اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پنجره بررگ خانه بود که این بار باز بود ، آفتاب نور خود را وسط سالن پهن کرده بود ، سلام کردم به جای جواب ، لبخند کجی زد و گفت : واقعا فکرش رو نمی کردم که دوباره بیای نگاهم به روی دستش چرخید ،دستمال را باز کرده بود : زخمتون خوب شد ؟ چشم‌هایش از روی صورتم به سمت پنجره چرخید و سکوت کرد ،سکوتی کشدار و بعد زمزمه وار گفت: خوب میشه اما جایش می مونه! دوباره نظری به من انداخت و این بار با جدیت ادامه داد :من نمی دونم تو چطوری یه دفعه سر از این باغ در اوردی... نمی خواهم هم بدونم... اما اگه می خوای بازم بیای کلاس یه چیزای رو باید بفهمی از جایش بلند شد و گامی به طرفم برداشت.بی اختیار یک قدم عقب رفتم.رگ گردنش را می دیدم که برجسته شده.به چشمانم زل زد و گفت: من با عموم خیلی فرق دارم... بر خلاف اون اصلا ادم صبوری نیستم ...در واقع من اصلا حوصله ماجرا جویی های تو رو ندارم با لکنت گفتم: نمی فهمم چی می گویید پوزخندی زد: می فهمی! ... دیروز پشت در فال گوش وایساده بودی درسته ؟! ابروهایم را به هم گره زدم: من فقط اومده بودم نقاشی ام رو نشون بدم.... بعد که صدای ناله اومد نگران شدم...انگار نگرانی و هم نوع دوستی برای شما هیچ معنی نداره نه ؟ نگاهش تغییر کرد ،مکثی کردم و گفتم: اگه به اون دستمال احتیاجی ندارید لطفاً میشه بهم برش گردونید اخه... با صدایی لرزان ادامه دادم: اون یادگار پدرمه همان طور بدون کلام ایستاده بود و نگاهم می کرد ،اما لحظه ای بعد دوباره زبان تند و تیزش در دهان چرخید: نمی دونم... فکر کنم زیر پیانو انداختمش بعد با قدم هایی تند از من فاصله گرفت. وقتی ان روز کلاس به پایان رسید برای یافتن دستمال زیر پیانو را نگاه کردم.و خوشبختانه ان را یافتم بوسیدمش و در کیفم گذاشتم به خانه که برگشتم دوباره اقای حشمت نبود و من خسته و بی حوصله به کتابخانه پناه بردم ،اما کتابخانه هم انگار ان روز قرار نداشت. یک عالمه کتاب روی میز کتابخانه پخش و پلا شده بود. اتفاقی که خیلی‌ کم می افتاد .سعی کردم کتاب ها را منظم کنم و هر کدام را سر جای خود بچینم اما خیلی‌ هم کار راحتی نبود . عصر آن روز هنوز آقای حشمت نیامده بود چند بار فاصله بین کتابخانه و ایوان را بی هدف طی کردم اما انگار نه کتاب خواندن ارامم می کرد نه قدم زدن .از همان فاصله چشمم به درخت توت افتاد یاد ساعت هایی افتادم که ان بالا می نشستم و به هیچ چیز فکر نمی کردم ،یک لحظه از ذهنم گذشت که دوباره از درخت بالا بروم می دانستم اگر رجب به اقای حشمت بگوید ممکن است او از دستم عصبانی شود اما آنقدر ذهنم آشفته بود که حتی حاضر بودم عصبانیت او را هم به جان بخرم . چند دقیقه بعد روی همان شاخه همیشگی بودم به شاخه پشت سرم تکیه دادم این جا هم دنیا زیر پایم بود و هم یک راز مخفی کرده بودم نگاهم را به کنده درخت و نامی که چند وقت پیش با چاقو روی ان حک کرده بودم ثابت ماند «جهان بخش » اینجا تنها جایی بود که لازم نبود چیزی را پنهان کنم ،رمز و رازی بود که درخت توت قدیمی با خودش حمل می کند شاید تا سال ها بعد حتی زمانی که دیگر هیچ کدام از ما در ان دنیا نبودیم. در خیالات خودم غرق بودم که صدای گام هایی توجهم را جلب کرد ،از میان شاخه ها نگاه کردم شاهرخ بود ، امد و زیر درخت نشست و به تنه ان تکیه کرد ، پاهایش را تا زانو جمع کرد و به روبرو خیره شد، دعا می کردم متوجه من نشود ،لحظه ای بعد صدای فندک به گوشم خورد و بعد دود غلیظ و خاکستری سیگار ارام آرام از بین شاخه ها بالا آمد چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که باز صدای قدم هایی به گوشم خورد ، این‌بار آقای حشمت بود . او هم آمد و زیر درخت توت بی ان که حرفی بزند کنار شاهرخ نشست و مثل او به تنه درخت تکیه داد ،حالا دیگر پایین امدنم غیر ممکن بود، جز صدای پر زدن پرندگان از لای شاخه ها هیچ صدایی نمی آمد.شاهرخ در سکوت دوباره سیگاری روشن کرد و به سمت آقای حشمت گرفت او هم بدون حرف سیگار را از دست او گرفت و پکی به ان زد ،باز هم سکوت و دود غلیظ سیگار ،بالاخره سکوت سنگین با صدای ارام آقای حشمت شکسته شد صدایش شبیه نجوا بود که گفت: خوبی ؟ هر دو بی ان که به هم نگاه کنند فقط به روبرو خیره بودند، شاهرخ سرش را تکان داد و مثل او ارام زمزمه کرد: خوبم اینبار صدای شاهرخ سکوتی را که داشت طولانی میشد در هم شکست، نیم نگاهی به چهره آقای حشمت انداخت :صورتت بد جوری ورم کرده آقای حشمت با عجله گفت: مهم نیست دیروز که دانشکده بودم... شاهرخ وسط حرفش پرید و با خونسردی گفت: باغبون دهن لقت بهم گفت دیشب دوباره اومده اینجا... نمی خواد اسمون ریسمون بهم ببافی گوش هایم تیز شده بود ، نه می توانستم استراق سمع نکنم نه می خواستم .دوباره صدای شاهرخ به گوشم خورد: بیشتر از اون از دست تو عصبانی ام عمو...چرا اجازه میدی این طوری باهات رفتار کنه اقای حشمت نگاهش را از زمین برنداشت: اون پدرته ... برادر بزرگ من شاهرخ دوباره سیگاری روشن کرد و دود ان را بیرون فرستاد ،یک لحظه مکث کرد و بعد گفت: هیچ بزرگ تری احترام نداره مگر اینکه بزرگی اش رو ثابت کنه ... اینو خودت یادم دادی برای چند ثانیه فقط صدای باد آمد که میان شاخه ها می پیچید ،بالاخره آقای حشمت به حرف امد: خیال می کنی این یک سال برای اون اسون گذشته!؟ لحظه‌ای درنگ کرد و بعد ادامه داد: ـ بیشتر از همه اون زجر می کشید شاهرخ پوزخندی زد، آهنگ صدایش تلخ تر از قبل بود: ـ می خوای بگی منو دوست داره... کلامش را خورد ،سکوت نسبتا طولانی اش این بار با صدایی بغض الود شکسته شد: ـ اما خودش رو بیشتر دوست داره ... بینی اش را بالا کشید و جمله اش را نیمه کاره گذاشت ،سیگار را با خشم روی زمین پرتاب کرد: ـ برای اون فقط مهمه که برنده بازی باشه سرش را روی زانوهایش گذاشت ،اقای حشمت دستش را روی شانه او گذاشت و بی ان که حرفی بزند در سکوت نگاهش کرد پاهایم از نشستن روی درخت درد گرفته بود ،بی اراده تکانی خوردم و حرکتم موجب تکان شاخه و سقوط چند توت به زمین شد ،اقای حشمت سرش را بلند کرد و نگاهی به سمت بالا انداخت ،دستم را مشت کرده و چشمانم را بسته بودم ،وقتی چشم باز کردم هنوز داشت بالا را نگاه می کرد و از نگاهش خواندم که همه‌چیز را فهمیده ،شاهرخ سرش را از روی زانوهایش برداشت نگاه اقای حشمت از درخت کم کم دوباره به طرف شاهرخ چرخید و این بار بحث را عوض کرد : از هنرجوی جدیدت چه خبر ؟ شاهرخ تکه چوبی را برداشت و خطوطی را با ان روی زمین ترسیم کرد : فکر نکنم ازش نقاش در بیاد...بیشتر پرستار خوبیه آقای حشمت انگار با خودش حرف می‌زد زیر لبی گفت: اون به ماجرا جویی هم خیلی‌ علاقه داره شاهرخ هنوز هم توی خودش بود و صدایش مغموم به نظر می رسید: امروز خیلی تو خودش بود ،فکر کنم دیروز که بابام اومده حرفا مون رو شنیده اقای حشمت پوزخندی زد : شاید... دیوار موش داره موشم گوش شاهرخ چیزی نگفت و دوباره چوب را روی خاک تکان داد، چند لحظه فقط صدای کشیده شدن چوب روی خاک می امد،بعد گفت: شاید این دختره خورشید راست میگه گوش هایم حالا تیز شد آقای حشمت نگاهش کرد و او ادامه داد: می گفت باباش گفته...چه می دونم ادم ها باید سلطه شون رو بردارند تا معنی دوست داشتن رو بدونند هر دو چند لحظه سکوت کردند ،بعد آقای حشمت گفت: پاشو برو یه ابی به سر و صورتت بزن دیگه فکرش رو نکن شاهرخ یک لحظه درنگ کرد بعد از جایش بلند شد و دوباره نگاهی به او انداخت: تو نمیای ؟ آقای حشمت جواب داد : برو کتابخونه منم الان میام شاهرخ سری جنباند و با قدم هایی نااستوار غرق فکر به راه افتاد ، با هر قدمی که فاصله می گرفت نبضم تند تر میزد ،وقتی کاملا از نظر محو شد ،اقای حشمت آرام گفت: انگار با این درخت عهد برادری بستی آرام و با احتیاط شروع به پایین امدن از درخت کردم تکان درخت موجب شد بلند شود و دوباره به بالا چشم بدوزد مضطرب اما با همان صدای ارام دوباره گفت: مواظب باش وقتی از درخت پایین امدم ،سرم را چنان پایین انداخته بودم که فقط علف های خودرو را می دیدم ،به طرفم امد و روبرویم ایستاد ، می توانستم حدس بزنم چطور نگاهم می کند زیر لب زمزمه کردم: ممنون که منو لو ندادید دستش را بلند کرد ،فکر کردم می خواهد به من سیلی بزند شانه هایم جمع شد وبی اختیار چند قدم به عقب رفتم و وحشت زده نگاهش کردم دستش در هوا مانده بود و با چشم هایی گرد شده نگاهم می کرد ،دوباره گام بلندی به سویم برداشت و دستش را به سمت موهایم برد یک برگ خشکیده که روی سرم بود را ارام برداشت و روی زمین انداخت مکثی کرد و با ملایمت گفت: من با تو چکار کنم دختر ؟! هان!؟ زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: باور کنید امروز اصلا حالم خوب نبود، وقتی که نیستید فقط اونجا رفتن منو اروم می کنه کمی در سکوت اندیشید و بعد دوباره با همان لحن ملایم گفت: بیا بریم دوشادوش او راه افتادم ،در مسیر برگشت به خانه دیگر هیچ کدام از ما چیزی نگفتیم .
×
×
  • اضافه کردن...