-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ممنونم از زحمتتون❤️🤍 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۲✍🏻 پاشا ــــ گیج و گنگ از پلهها بالا میروم و روبهروی آینهی گچکاریشدهی راهرو میایستم. به خودم چشم میدوزم. یعنی مرا قبول خواهد کرد؟ یعنی دوباره مثل قبل مرا پاشا صدا خواهد کرد؟ با صدای معتمد، به طرف مبل راه میافتم و کنارش مینشینم. - همهچیز خوب است؟ گوشهی چشمانم را با انگشت شصت و سبابه فشار میدهم. - بهروز نیکزاد، همسر فرشته بود. میگفت آذرخش خواسته مرا ببیند. خانمگل با شنیدن سخنم از آشپزخانه بیرون میآید. - به سلامتی، مادر! این که خبر خوبی است! معتمد تأیید میکند: - بله، حق با خانمگل است! پس چرا ناراحتی؟ کمرم را به پشتی مبل تکیه میدهم. - خب، نمیدانم چه بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ سردرگم شدهام. قبل از معتمد، خانمگل پاسخ میدهد: - این که غصه ندارد، مادر! منتظر نگاهش میکنم و ادامه میدهد: - از همان ابتدا شروع کن؛ همان لحظهای که فهمیدی دوستش داری! همهچیز را بگو که در این بیست سال چه بر سرت گذشته، پسرم! دستش را مادرانه روی شانهام میگذارد. - اکنون هم با رضا بروید سبد گل و شیرینی سفارش بدهید. ابرو در هم میکنم و مخالفت میکنم: - من اگر این کار را کنم، فکر میکند میخواهم نظرش را عوض کنم. لبخند کمرنگی میزند. - پسر جان، من حداقل سی پیراهن بیشتر از تو پاره کردهام! این احترامیست به آذرخش و خانوادهاش! -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
خانمگل (مادرِ معتمد)🥺- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۳- فصل دوم گلاندام پا روی پا انداخت و ابرویش از کنجکاوی بالا رفت. - لباس گرم؟! هوم! به فکر فرو رفت و دستش را زیر چانه زد. لحظهای گذشت؛ سپس ناگهان از جا برخاست و گفت: - صبر کن، الان میآیم. به اتاقکِ تهِ دکانش رفت و پس از یکیدو دقیقه بازگشت. کاوری را روی میز گذاشت. - فکر کنم چیزی که میخواهی اینجا باشد. یلدا با ذوق به سمت کاور خم شد و انگشتان کشیدهاش را روی زیپ گذاشت و آن را پایین کشید. - بله، بله! این همان چیزی است که میگفتم! شنلی سپید و خزدار، به همراه دو دستکش مشکیِ نگیندار. یلدا چشمانِ براقشدهاش را به گلاندام دوخت. - یک پیراهن بلند و گرم هم برای زیر شنل میخواهم؛ رنگش مثل همیشه زرشکی باشد. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۲ – فصل دوم گلاندام رو به یلدا کرد و گفت: - خب، چه عجب از اینجا گذر کردی و سایهات روی ما فقیرفقرا افتاد، خانمکوچک! یلدا شرمگین خندید و در جایش کمی جابهجا شد. - این چه حرفی است، گلاندامجان! خیاطباشی دستش را به طرف فنجان چای دراز کرد و گفت: - بخور، جانم، تا یخ نکرده! یلدا با تشکری، دستش را به سمت فنجان دراز کرد و آن را برداشت. فنجان را به لبهایش نزدیک کرد و جرعهای نوشید. - راستش، زحمتی داشتم، گلاندامجان. میخواستم برایم یک شنل یا لباس پشمی، یا هرچه که گرمتر است، بدوزی! -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
عزیزم من ویرایش کردم خط دیالوگ ها رو🤍🙏🏻- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خیلی ممنونم از بررسی و پاسختون🤍 چشم حتما🤍🤍- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۱✍🏻 پاشا ــــــــ با اینکه میدانستم مرا نمیبیند، سر تکان دادم. - سلام، پاشاخان! بهروز هستم؛ دکترِ معالج و فردی که حکم پدری آذرخش را دارد. سرفهای میکنم تا خشِ صدایم از بین برود. - سلام، بهروزخان! از روی مبل بلند میشوم و به طرف درِ سالن قدم برمیدارم. صدایش جدی است: - من نمیدانم چرا رفتی و چرا برگشتی! آن هم موقعی که وضع آذرخش در حیاتیترین حالتِ ممکن است! در را باز میکنم و هرچه دمِ دستم است، میپوشم. - همهچیز را خواهم گفت؛ اما فقط به آذرخش. محکم میگوید: - خیلیخب. آذرخش قبول کرده که فردا تو را ملاقات کند. ضربان قلبم بالا میرود. از پلهها به پایین سرازیر میشوم و هوای آزاد را به ریه میکشم. چشمانم اندازه گردو شده اند. - او واقعاً همین را گفته؟ بهروز محکمتر میگوید: - بله. یک قولی میخواهم بدهی. اگر قبول نکنی، اجازه نمیدهم حتی سایهات هم نزدیک خانهمان شود! ابروهایم در هم میرود. - چه قولی؟ آهسته زمزمه میکند: - اگر تو را نخواست، میروی و پشت سرت را هم نگاه نمیکنی، پاشا! ابروهایم از هم باز میشود و چیزی در قلبم فرو میریزد. - خیلی وقت است که قبول کردهام. قبل از اینکه تماس را به پایان برساند، میگوید: - خوب است. فردا ساعت دو بعدازظهر منتظرت هستیم! بیاراده تلفن را از گوشم پایین میآورم و به گِلِ باغچه خیره میشوم. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۹۰ ✍🏻 پاشا ۳ دی ۱۴۰۰ ـــــــ با صدای خانمگل به خود میآیم که میگوید: - پاشا، مادر! از آذرخش خبر داری؟ حالش خوب است؟ معتمد منتظر به من چشم میدوزد. فنجان قهوه را از روی میز برمیدارم و جرعهای مینوشم. - بله، دیروز قاچاقی به دیدارش رفته بودم. ضعیف شده بود. خانمگل زیر لب میگوید: - طفلکی... و به آشپزخانه میرود. صدایش را میشنوم که خطاب به اکرمخانم، که گوشهایش سنگین است، فریاد میزند: - سبزیها را تنها پاک نکن، عزیزم! توجهم با زنگ خوردن تلفن از آنها برداشته میشود. زیر لب، رو به معتمد زمزمه میکنم: - فرشتهخانم است! آیکون سبز را به آن طرف میکشم و پاسخ میدهم: - بله؟ پاسخ میدهد: - سلام، یکلحظه گوشی... گوشی... صدای بمِ مردی از آن طرف خط به گوش میرسد: - لطفاً بگذار من با او صحبت کنم. پس از لحظاتی، فرشته با مهربانی میگوید: - پاشا، همسرم، بهروز، میخواهد با شما صحبت کند. گوشی را از من میخواهد. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۱-فصل دوم درِ شیشهای را به سمت داخل هل داد و آویزِ بالای در، با صدای «جیرینگجیرینگ»، حضورِ دخترک را به گلاندامخانم نوید داد. گلاندام سرش را از کتابی که در دست داشت بلند کرد و به در نگاه کرد. - سلام، یلداخانم! حال و احوالتان؟ گرم و صمیمی! یلدا لبخندی زد و گفت: - گلاندامجان! خوبید شما؟ خیاطباشی به طرف دختر آمد و او را مهربانانه در آغوش گرفت. روی کاناپهی سنتیِ گوشهی دکان نشستند و گلاندامجان با چای و شیرینی به پذیرایی از دختر پرداخت. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۱۰ – فصل دوم من درست پشتِ سرِ یلدا بودم؛ قدمبهقدم… آنقدر نزدیک که صدای تپش قلبش را بشنوم و آنقدر دور که قرمزیِ گونههایش را نبینم! یلدا، شب و روز را در فکر و خیالِ آن مردِ برفی میگذراند؛ مردی که مانند کوهِ یخ، سرد بود، قدش چون سرو، رشید و چشمانش… آخ از آن چشمانی که خواب را از چشمانِ مخمورِ یلدا ربوده بود. هر روز و هر شب، شاهدِ رنگبهرنگ شدنِ شهدختِ پاییزی بودم تا بالاخره تصمیم گرفت به خیاطباشیِ قلمروِ پاییز مراجعه کند. شال و کلاه کرد و خود را به دکانی رساند که با آجرهای قرمز ساخته شده بود و تابلویی داشت که با خطِ خوشِ نستعلیق روی آن نوشته شده بود: «خیاطخانهی گلاندام». -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۹ ✍🏻 آذرخش ــــــــــــ چه گفتم، خدایا؟! بیاید؟ برای چه؟ ای دلِ دیوانه، چه میخواهی از او؟ اینکه تو را شکست و پیش چشم همه خُردت کرد، بس نبود؟ دوباره برای آن ضربِ شصتِ رفتنش دلتنگ شدهای، آذرخشِ احمق؟ در دههی چهارم زندگیات همچنان بچهای بیچاره! اتاق و خانه ساکت و تاریک است؛ البته در ذهن و روحِ من نیز شب خانه گزیده است! پاشا... تو مرا رسوای عام و خاص کردی! تکدخترِ خانوادهی اصیلِ مهرزاد را که در شهرستان اسم و رسمی داشتند، به سخره کشیدی! مرا نابود کردی و اکنون بعد از بیست سال، با خوشی و شادی برگشتی! مثلاً میخواهی دل مرا دوباره به دست بیاوری؟ هه! به همین خیال باش. ابرویم در هم میرود. پاشا دماوندی، ضربالمثل معروف را الحق که برای تو سرودهاند، : «شتر در خواب بیند پنبهدانه، گهی لَحلَح خورد، گه دانهدانه.» رو به ماهِ کامل که از پسِ شیشه پیدا است، چشمانم را ریز میکنم. خوب است فرشته را صدا بزنم و بگویم پشیمان شدهام؟ نه، چه میگویم؟ اکنون که از نیمهشب هم گذشته است... اما آمین بیدار است! آه، امروز چندشنبه است؟ دوشنبه؟ نه، گمان کنم چهارشنبه است! طفلکم مدرسه دارد؛ او را راه به راه میکنم. ولش کن، آذرخش! صبح را که از تو ندزدیدهاند! چشمانم در اتاق میچرخد و روی کاغذدیواری اتاق خیره میماند. میدانی، آذرخش؟ اکنون که او برگشته، خواهناخواه با او مواجه میشوی! پس مرگ یکبار، شیون یکبار! -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بهروز(دکتر)،پدر آمین✨ فرشته(همسر بهروز)، مادر آمین✨ آمین✨- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۸✍🏻 آذرخش ــــ صندلی را جلو میکشد و مینشیند. - پس بالاخره آرام شدی. سوپ را هم میزند و ادامه میدهد: - هنوز اخلاق کودکیات را داری، آذرخش! بهروز همیشه با بقیهی ما فرق دارد. مثل خودش زمزمه میکنم: - او بویِ پدر میدهد. میدانی؟ قاشق را از دستش میگیرم و در دهانم میگذارم. سوپ گرم از گلویم پایین میرود و تازه یادم میآید چقدر گرسنه هستم. - آن موقع انتظار داشتم پدربزرگِ پاشا برایم پدر شود، اما خب، او مرا قبول نکرد! به تیلههای مشکیاش نگاه میکنم. - ولی دکتر بویِ پدری را میدهد که سالها از حضورش محروم بودم. وقتی سوپ تمام میشود، انگار او نیز مانند من، تلاطمِ روحش به ساحلِ آرامش رسیده است. - راستش، پاشا حرفهایی برای گفتن دارد. ظرف را از دستم میگیرد. - او به اندازهی بیست سال توضیح برای نبودنش دارد، آذرخش. سؤالی میپرسد و پر از تردید میشوم. - حرفهایی دارد که اول میخواهد به تو بگوید! جلوتر میآید و لحنش امیدوار میشود. - هان، آذرخش؟ چه میگویی؟ اجازه را صادر میکنی؟ قلبم، قفلِ دهانم را باز میکند: - بیاید! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۷ ✍🏻 آذرخش --- گذر زمان را از دست دادهام. زمانی که او رفت هم این را حس کرده بودم و اکنون نیز، پس از برگشت او، دوباره این حسِ قدیمی را با تمام سلولبهسلول تنم احساس میکنم! «تقتق... تقتق» - بفرمایید. از پشت در، صدای فرشته میآید: - عزیزم؟ چقدر امروز او را عذاب دادهام. بلند میگویم: - بیا داخل، خاله. در باز میشود و او با سینی در دستش پا به اتاق میگذارد. چشمانش و بینیاش سرخ شدهاند. لبخند روی لبش لرزان است. - میدانم ناراحتی، اما باید شامت را بخوری! تا نخوری، هیچجا نمیروم. جلوتر میآید و سینی را روی میز میگذارد. - از الان اتمام حجت کردم که بدانی، دختر! به طرفم میآید و دستانش را زیر بغلم میزند. به کمکش نیمخیز میشوم. تند و فرز، بالش را پشت کمرم میگذارد و به آن تکیه میدهم. - ممنون، خاله! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۶ ✍🏻 آذرخش ــــــــــــــ سکوت اختیار میکنم. واژگان از ذهنم پرکشیدهاند و او، به گمانم، این را فهمید که دست آمینِ وحشتزده را گرفت و از اتاق خارج شدند. خانمجان، خانمجان، تو نیز میدانستی؟ میدانستی که مرا به این جهان بازپس فرستادی؟ چرا؟ چرا برگشت؟ چرا الآن؟ بعد از بیست سال؟ شرم نکرد؟ در باز میشود. پتو را روی سرم میکشم و بلند میگویم: - لطفاً تنهایم بگذارید. مهربانانه حرف میزند: - آذرخش جان. پس دکتر آمده. پتو را پایین میآورم و نگاهش میکنم. - دکتر، چرا از من پنهانش کردید؟ من توقع این را از شما نداشتم. در نگاهش، آرامش دیده میشود. - بگذار دفاعیهام را به نیابت از هم فرشته و هم خودم بگویم! آرامیِ چشمانش به صدایش نیز اصابت کرده. - در محکمه ذهنت، یکطرفه به قاضی نرو! منتظر نگاهش میکنم و ادامه میدهد: - روز عملت، پاشا خودش را نشان داد. خودش میگفت ۲۵ یا ۲۴ آذر به ایران رسیده! وقتی که ایست قلبی کردی، پشت در اتاق عمل بود. همان لحظه که فرشته او را دید. نزدیک به یک ساعت حرف میزند، از شرایط وخیمم میگوید، از اینکه چندین دقیقه طول کشید تا دوباره ضربان قلبم برگردد. - دخترم، میدانی که تو برای ما مانند آمین هستی! هیچ فرقی بین تو و او برای ما وجود ندارد. نفس عمیقی میکشد و صدایش بغضآلود میشود: - میخواستیم بگوییم و حالت از این بدتر شود. سرش را پایین میاندازد. - تا بالاخره دیگر خودت فهمیدی و… -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۵ ✍🏻 آذرخش ــــــــــ آهی از دهانم بیرون میجهد. - جان به لب شدم، آمین. چشمانش را میبندد و تندتند راز دلش را بیرون میریزد: - پاشا... پاشا برگشته، آذرخش. او همین چند دقیقه پیش اینجا بود و این دستهگل را هم او برایت آورده. مات و حیران به دستهگل نگاه میکنم. او... برگشته؟ چگونه؟ اصلاً به چه رویی به اینجا آمده؟! نفسم تنگ میشود. دنیا پیش چشمانم رنگ میبازد. کاش کسی پیدا شود مرا از این تاریکی و شبی که در سراسر زندگیام مانند بختک افتاده، رهایم کند... آزادم کند! نمیدانم چه در من میبیند که نام مادرش را فریاد میزند: - مامان! انگار نفسم در سینهام گرهای کور خورده؛ هرچه تقلا میکنم، بالا نمیآید که نمیآید. به طرف در میدود و صدایش در خانه میپیچد: - مامان، آذرخش از دست رفت! دستم را به گلویم میگیرم و به سرفه میافتم. فرشته خودش را میرساند و ماسک اکسیژن را روی دهانم قرار میدهد. - نفس بکش، دختر! نفس بکش! از میان چشمان نیمهبازم به فرشته خیره میشوم. - با من نفس بکش، آذرخش. دَم... با او همراه میشوم. از میان لبهایم اکسیژن را به ریههایم میکشانم. نفسش را از دهان بیرون میفوتد. - حالا، بازدم... آفرین دختر، آفرین! یک دقیقه، دو دقیقه؟ چند دقیقه گذشت تا به خود آمدم؟ تا دوباره زنده شدم؟ این بار چندم است که میمیرم؟ آذرخش، چرا به این طناب نصفهنیمه چسبیدهای؟ رهایش کن! یک چیزی، یک حسی در درونم زندگی میکند و مرا هم به این دنیا وصل کرده! مثل یک جوانه! اکسیژن را کنار میزنم و با صدای خشدارشدهام میپرسم: - چرا از من پنهانش کردی؟ روی تخت، کنارم مینشیند. - چه چیزی را؟ گردنم را میچرخانم و به آسمانی که، به قول فروغِ بزرگ، از غروب بارور شده، نگاه میکنم. - هنوز هم پنهانش میکنی؟ او اینجا بود. او، اینجا، بود، فرشته. انگار به بچگیام برگشتهام؛ هروقت از او دلآزرده میشدم، او را «فرشته» صدا میکردم؛ درست مانند الآن! لحنش آرام است؛ هیچکس از صدایش مشخص نیست. - بله! او اینجا بود! نگفتم چون… مکث کوتاهی میکند: - نمیخواستم به این حال و روز بیفتی، آن هم بلافاصله دو روز بعد از عمل سختی که داشتی! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۴ ✍🏻 آذرخش ـــــ چشمانم با حس حضور فردی باز میشوند. چشم میچرخانم، اما اتاق خالی است! اما... دیوانه شدهای، آذرخش! چه فکرهای عجیب و فریبآمیزی به ذهنت خطور میکند. دستهگلی روی میز کناریام جاخوش کرده. لیلیوم و رز؛ همانطور که دوست دارم! چه کسی میداند؟ یا بهتر است بپرسم، چه کسی جز او میدانست؟! سایهای از کنار اتاق رد میشود و بعد از دقایقی، صدای بسته شدن درِ ورودی خانه به گوشم میرسد. دهان باز میکنم: - آمین! پتو را چه کسی رویم انداخته؟! صدای گامهایی نزدیک میشود و سپس درِ اتاق باز میشود. - جانم، آذرخش؟ لب میزنم: - بیا جلو، لطفاً. در را هم ببند. گفتهام را اجابت میکند و روی صندلی مینشیند. - چه شده، آذرخش؟ صدایم لرزان است و بغضی در گلویم جمع شده. - آمین، قول بده دروغ تحویلم ندهی تا سوالم را بپرسم! دخترِ فرشته، مانند خودش فرشته است. آب دهانش را فرو میدهد. - قُ... قول میدهم. چشمانش دودو میزند و رنگ از رخسارش پریده است. جانم، تو چرا؟ آن کسی که اینجا باید اینگونه باشد، من هستم، نه تو! دستش را در دست میگیرم و ملتمسانه میپرسم: - کسی اینجا بوده؟ همین چند دقیقه پیش کسی اینجا بوده؟ دوباره آب دهانش را قورت میدهد و تندتند پلک میزند. - نَ... نه، چه کسی، مثلاً؟ قلبم تند میتپد و بدون اینکه قصدش را داشته باشم، لحنم تند شده است. - آمین! قرار بود دروغ نگویی! دستش را رها میکنم. نصف عمرت پیش من بزرگ شدهای، بچه. هروقت دروغ میگویی، حالت چهره و کلامت این شکلی میشود! صورتش سرخ میشود و به پنجره نگاه میکند. - خب... نمیدانم اگر راستش را بفهمی، حالت بدتر نمیشود؟! مطمئن به صورتش چشم میدوزم. - به من نگاه کن، آمین! با چشمان لرزان و اشکیاش خیرهام میشود. زمزمه میکنم: - نگران حالِ من نباش! آذرخش بیدی نیست که با این بادها بلرزد! پس بگو! لبانش تکان میخورد و چیزی زیر لب میگوید؛ مضمونی شبیه این که: - این باد، با سایر بادها فرق میکند. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۹-فصل دوم یلدا عطسهای کرد و بیشتر در خودش جمع شد. زمستان کت سپیدش را درآورد و روی شانههای یلدا گذاشت. - گفتم، زمستان هستم. نه آقا زمستان! یلدا با صدای آرامی پرسید: - خودتان سردتان نمیشود؟ زمستان دستانش را پشت کمرش قلاب کرد و پوزخندی زد. - من حاکمِ این قلمرو هستم! بدن ما با سرما سازگار شده، از همان کودکی! متکبر و مهربان؟ دو ویژگی که با هم همخوانی ندارند! یلدا با حسرت نگاهی به اطرافش انداخت. - چه عادت بزرگی! کاش… زمستان گفت: - باید بروی! اگر بمانی، از سرما یخ میزنی! یلدا به سمت خاکستری قدم برداشت. سوار شد. زمستان دستی به یال بافتهشدهی اسب دختر کشید و گفت: - اگر خواستی از برف بازدید کنی، لباس مناسب بپوش و برگرد! شخصاً راهنمایت میشوم. گونههای یلدا رنگ گرفت و با لبخند گفت: - افتخار است، سرورم! چشمان زمستان به لبخند دخترک خیره ماند. از ذهنش گذشت: چرا او آنقدر خاص است؟! -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۸-فصل دوم زمستان خود را بهسرعت به دخترک رساند و او را گرفت. یلدا با شرم تشکری کرد و نگاهش را به برفها دوخت. مرد خود را معرفی کرد. - من، زمستان هستم، حاکم قلمرو برف! یلدا یک قدم عقب رفت و به چشمان خاکستریرنگ زمستان خیره شد. - بله، میدانم. حالت چهرهی زمستان از سردی به متفکر تغییر کرد. - چرا به اینجا آمدی؟ هیچکس از قلمرو پاییز حق پا گذاشتن به این خاک را ندارد. یلدا به زیرکی گفت: - اما من که اینجا خاکی نمیبینم که پایم را رویش نگذارم! باد سردی وزید و یلدا خود را در آغوش گرفت. دندانهایش از سرما به هم میخوردند. - سرزمین زیبایی دارید، آقا! مرد حرف یلدا را اصلاح کرد. - زمستان! یلدا با تعجب پرسید: - متوجه نشدم؟ -
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام وقت بخیر درخواست بررسی رمانم رو برای انتقال به تالار برتر دارم🌹- 53 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۳ ✍🏻 دانای کل ـــــ فرشته اصلاح میکند: - آقا پاشا، دخترم! روی واژه "آقا" تاکید میکند. پاشا لبخند کمرنگی میزند. چیزی در این دختر او را به یاد آذرخش میاندازد. - خودم هستم. فرشته دستش را به سمت در دراز میکند. - بفرمایید. فقط از الان بگویم... پاشا میان حرف فرشته میپرد: - میدانم. لازم به گفتن نیست. دستهگل را از روی ماشین برمیدارد و هر سه با آسانسور بالا میروند. وارد خانه میشود و آمین او را به اتاق آذرخش راهنمایی میکند. پاشا چند لحظه این پا و آن پا میکند. قلبش در سینه میتپد؛ بعد از بیست سال، دوباره به تپش افتاده است. دستش را روی دستگیرهی در میگذارد و آن را آرام پایین میکشد. قدم اول را به اتاق میگذارد. دستهگل را روی میز کنار تخت میگذارد. نگاهش میکند. عمیق... با دلتنگی! دستش میلرزد... برای یک لحظه، هوس لمس آن گیسوان ابریشمی را میکند. نامش را زیر لب زمزمه میکند: - آذرخش! اسمش را مزهمزه میکند. - آذرخش! دلم برایت یک ذره شده! مرد حتی دلتنگِ صدا کردن اسمش شده است. دستش به طرفش میرود و پتوی کناررفته را رویش مرتب میکند. برمیگردد و آهسته از اتاق بیرون میرود. در را میبندد و روی زمین، کنارِ درِ اتاق دخترک مینشیند. آهسته و با بغض زمزمه میکند: - آذرخش... آ،ذَرَخْش، کاش بدانی که چقدر دلم برای صدایت تنگ شده! مرد، آخر هم قولش را بابت از دور دیدن دخترک شکست! وقتی نوبت به آذرخش میرسد، مرد بدقولترین میشود... چگونه میشود نبیند؟ بیست سال برای دیدن او که کم نیست! اکنون دیگر تابِ دوری ندارد! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۲ ✍🏻 دانای کل ــــــــــ فرشته کمرش را به دیوارِ سردِ بالکن تکیه میدهد. - خب، آنجا چه شد؟ همهچیز ختم به خیر شد؟ پاشا پاسخ میدهد: - بله. بعداً تعریف میکنم. نگران نباشید. مِنمِن میکند. - امکانش هست آذرخش را ببینم؟ فرشته مکث میکند. دخترک را ببیند؟ اگر بیدار شود و با دیدنش به هم بریزد چه؟ افکارش، را به زبان میآورد و پاشا مردد جواب میدهد: - خب، نزدیکش نمیروم. قول میدهم. آرام و قرار ندارد، این مرد! فرشته میپرسد: - آن پاشای قدیم کجا رفت؟ همانی که بردباریاش زبانزد بود! مرد، نفسش را از سینه بیرون میدهد. - فرشته خانم، بیست سال گذشته... بیست سال! من پایین خانهتان منتظرم! تماس قطع میشود. فرشته حیران به سمت اتاق آذرخش میرود تا از خواب بودنش مطمئن شود. سپس به طرف راهروی ورودی خانه میرود، پانچش را از روی چوبرختی برمیدارد و میپوشد. دستهکلیدش را در جیب میگذارد و از خانه خارج میشود. پاشا به ماشین تکیه داده و با نوک کفشش به زمین ضربه میزند. به محض دیدن فرشته، به سمتش قدم برمیدارد. - سلام. فرشته تا میخواهد جواب بدهد، صدای آمین در خیابانِ خلوت میپیچد: - شما... شما... گونههایش گل انداخته و به نفسنفس افتاده است. بازدمش را بیرون میدهد. - شما باید پاشا باشید، درسته؟ -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۱ ✍🏻 دانای کل ـــــــــــ ساعت از پنج بعدازظهر گذشته بود که صدای زنگ تلفنِ همراه فرشته در خانه پیچید. آمین برای خرید تنقلات تا سر کوچه رفته بود و آذرخش هم ساعتی میشد که خواب رفته بود. فرشته از روی مبلِ استخوانیرنگ بلند شد. یک قدم برداشت و از روی میزِ جلو مبلیِ شیشهای، گوشیاش را چنگ زد. آب دهانش را فرو داد. انگشتش را روی دکمهی سبز میکشد و تماس وصل میشود. - بله؟ صدایش از شدت آهسته بودن، به خفگی شباهت دارد. به بالکن میرود و در را آهسته میبندد تا صدایش دخترک را از خواب نپراند. صدای بیقرار و خستهی پاشا در گوشی طنینانداز میشود: - سلام، فرشته خانم. فرشته تلفن را به گوشش میچسباند. - علیکسلام! قرار بود زنگ نزنی، پاشا! پاشا نفسش را در گوشی فوت میکند. - مگر میتوانم زنگ نزنم؟ من الان به تهران رسیدم! آذرخش چطور است؟ فرشته دستی به ابرویش میکشد. - آذرخش خوب است! صدایش را از قبل هم پایینتر میآورد و ادامه میدهد: - مثلاً چهل سالهات هست! یکم صبور باش. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۸۰ ✍🏻 آذرخش ـــــــــــ آمین سینی را از اتاق خارج میکند.آرنجِ دستم را روی تخت میگذارم. - خاله، دکتر چه گفت؟ میتوانم راه بروم؟ از این حالت خسته شدهام! فرشته تبسمی میکند. - بله، اتفاقاً الان با هم توی اتاق کمی قدم میزنیم! سِرُم را از دستم در میآورد. - خب، با شمارش من. نفسم را بیرون میدهم. چشمانم از دردی که در انتظارم است، گرد میشود. - یک، دو، سه... دستم را میگیرد و به کمکش روی تخت مینشینم. لبخند اطمینانبخشی میزند. - خب، تمام شد. این از مرحلهی اول! اندکی صبر میکنم. زیر لب میگویم: - میتوانم! میتوانم! زیر بازویم را میگیرد و پاهایم را روی میلهی کوچک فلزی زیر تخت میگذارم و از آن پایین میآیم. آهسته زمزمه میکند: - عجله نکن، عزیزم! آرامآرام پیش میرویم. سری تکان میدهم و اولین قدم را برمیدارم. چشمانش به زیرکی، حرکات چهرهام را زیر نظر دارد. - آفرین! عالیه! گام دوم و پیچیدن درد بیشتر. گام سوم، تیر کشیدن و نبض زدن بخیهها. با برداشتن گام چهارم، به چهارچوب در میرسیم. فرشته میگوید: - به نظرم کافی است! به طرف تخت برمیگردیم. دراز میکشم و پتوی زرشکی را رویم میکشد. عقبتر میایستد. - استراحت کن، دخترم! مزاحمت نمیشوم. دستش را میگیرم. - ممنونم، خاله. ببخشید که باعث زحمتتان شدم. دستم را گرم میفشارد و چشمانش غرق در محبت میشود. - گفتم که، حرفش را نزن! تو یادگار عزیزترین آدمهای زندگی من هستی، آذرخش! از اتاق بیرون میرود. پنجرهی روبهروی تخت قرار دارد. پردهی کرمرنگش را آمین برایم کنار زده بود. نمیدانم چند دقیقه به آسمان نگاه میکنم که خواب مرا به آغوش خود میکشاند.