-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶✍🏻 ما، دو نفر، میخواستیم حریفِ یک نفر شویم؛ اما پیرمردِ نامهربان، پاشا را کیش کرد و مرا مات! استکان از دستم رها شد. صدای افتادنش در گوشم زنگ زد. دستم را به دیوارِ آجری زدم تا از افتادنم جلوگیری کنم؛ میخواستم دستکم مرگِ آرزوهایم را ایستاده نظاره کنم. صدایم، مانند دستانم لرزید. - قرار بود داستانِ ما به وصال ختم شود، نه به رفیقِ نیمهراه بودن، پاشاخان! نگاهم کرد و چشمانش، یک وجب از وطنِ چشمانم آنورتر نرفت. مردِ من که دیگر سهمِ من نیستی، بگو چرا چشمانت برق زد؟ برقِ اشک بود یا برقِ شادی؟ آیا تو را اشتباه شناخته بودم؟ انگار از تهِ چاهِ یوسف با او حرف زدم. - پاشا؟ چشم بست. - ببخش مرا، آذرخش! حلالم کن! من نخواستم رفیقِ نیمهراه شوم. خواستم بمانم و با هم خانهای بسازیم که فقط عشق داشته باشد و محبت. انگار نمیخواهند و من هم قدرتی برای مبارزه ندارم. هوا؟ نبود. اکسیژن؟ آن هم نبود. آرزو برای ساختنِ آینده؟ نبود. نبود. نبود. یک پوچیِ مطلق! نیستیِ بیپایان و بختکی که نمیگذاشت از این کابوس رها شوم. در مقابلِ چشمانِ مبهوتِ من، او رفت!- 94 پاسخ
-
- 6
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۵✍🏻 برخلاف رُک بودنِ همیشگیاش، این بار برای گفتنِ حرفِ اصلیاش آسمان و ریسمان را به هم بافته بود. دستانش مشت شد. - پدربزرگم، مادر و پدرم را با حرفهایش فراری داد؛ با تکهها و کنایههایی که به برخوردِ مهربانانهٔ مادرم با خدم و حشم میزد. با تمام قدمهایی که مادرم برمیداشت، مخالفت میکرد. مرا مانند خودش بزرگ کرد… بدونِ قلب و بدونِ احساس! لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: - اما هنگامی که تو را در آن دانشگاه دیدم، عضوِ گوشتیای که بیستوپنج سال فقط خون را پمپاژ میکرد و ریتمی یکنواخت داشت، تند تر تپید. عجیب بود برایم… بیهمتا و خاص! به سمتم برگشت و خیرهام شد. - پرسیده بودی کجا بودی؛ شب و روز کنارِ پدربزرگ بودم تا اجازهٔ ازدواج بگیرم و بتوانیم کنارِ هم، شانهبهشانه زندگی کنیم. استکان را به دستم داد. - فکر میکردم برای نوهای که خود نامش را انتخاب کرده، برای نوهای که عزیزتر از فرزندش است، آسمان را میآورد اگر درخواست کنم... پوزخندی زد که تلخیاش را میتوانستم روی زبانم مزه کنم. ادامه داد: - فقط یک کلام گفتم: «آذرخش را میخواهم.» پیرمرد عصا را بر زمین کوبید و فریاد زد: «نه! با کسی ازدواج خواهی کرد که من میگویم!»- 94 پاسخ
-
- 7
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴✍🏻 از جا برخاستم و کنارش رفتم. به ماهیهای گُلی خیره شده بود. عینِ روز برایم روشن بود؛ همان روزی که ماهیهای گُلی را برایم خرید. آن روز سردردِ شدیدی داشتم. پشتِ در، چندین دقیقه با خانمجان حرف زد تا اجازه بدهد با او به پیادهروی بروم. با صدایش، توجهم به او جلب شد. - میتوانی برایم یک لیوان چایِ داغِ قندپهلو بیاوری؟ پا تند کردم و از پلههای ایوان بالا رفتم. درِ چوبی را هل دادم و به آشپزخانه، که روبهروی درِ ورودی قرار داشت، وارد شدم. استکان و نعلبکیِ شاهعباسی را داخلِ سینی گذاشتم. استکان را از چایِ دورنگ پر کردم. دو حبه قند هم کنارش گذاشتم. از آشپزخانه خارج شدم که خانمجان گفت: - پس بالاخره برگشت؟ آشفتگیِ او به من هم سرایت کرده بود. - بله، اما نمیدانم چه شده که اینقدر بیقرار است! روسریاش را سر کرد و با من به حیاط آمد. - خوش آمدی، پسرم! پاشا پاسخ داد: - سلام، حاجخانم. از پلهها پایین رفتم و سینیِ چای را به طرفش گرفتم. استکان را برداشت و زیرِ لب «ممنون»ی گفت. پوزخندی زد. خشم در صدایش پیدا بود. - پدربزرگم نام مرا پاشا گذاشت. کودکیِ من همیشه با او گذشت. مردی است که فقط خواستههای خودش را میبیند. آرزوها و آمالی دارد که اکنون میدانم پوچ است و تهی! خانمجان روی قالیچهای که در ایوان پهن بود، سراپا گوش شده بود تا ببیند این مرد چه میخواست بگوید.- 94 پاسخ
-
- 7
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳✍🏻 با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود آمدم. صندلهای سفیدم را پا کردم و به حیاط رفتم. از روی طناب، چادرِ حریرِ رنگی را برداشتم و سر کردم. در را باز کردم و از دیدن مردی که اینچنین ویران شده بود، حیران شدم. مردی که هیچگاه او را اینگونه ندیده بودم. از جلوی در کنار رفتم و او در سکوت وارد شد. روی تختِ چوبیِ گوشهٔ حیاط نشست و خیره نگاهم کرد. آب دهانم را فرو دادم و با دلشوره پرسیدم: - چه شده؟ خوبی؟ دو طرفِ چادرم میان دستانم فشرده شد. - اصلاً، اصلاً کجا بودی؟ میدانی چقدر منتظرت بودم؟ گفتی دو روز مهلت میخواهم، آذرخش؛ اما دو روزت شد دو هفته! همچنان در سکوت به صورتم نگاه کرد. چهل زن، رختشورخانهای در دلم برپا کرده بودند که عظمتش ناگفتنی بود. بغض، ناخنهای زشتش را به دیوارههای گلویم کشید. - چرا سکوت کردهای؟ میخواهی فقط بنشینی و مرا نگاه کنی؟ دستی به موهایش کشید و سکوتش را شکست. - بغض نکن، آذرخش. به والله قسم، بغض کنی، مادرِ کسی را که اشک به چشمت آورده، به عزایش مینشانم! صدایش خشدار بود. زیر چشمانش گود افتاده بود؛ انگار چند روز خواب به چشمش نیامده بود. پوزخند زدم. - قسمِ الله میخوری و حاضری کفاره بدهی؟ میخواهی مادرِ خودت را عزانشین کنی؟ چادرِ حریرم را محکمتر گرفتم. - نگفتی یک نفر دلت برایش تنگ میشود؟ رفتی حاجیحاجیِ مکه و پشت سرت را هم نگاه نکردی! بلند شد و به طرفِ حوضِ کاشیکاریشده رفت. عقب رفتم و روی پلههایی که منتهی به ایوان میشد، نشستم. دلم گواهِ بدی داده بود. دهانم را باز کردم تا بپرسم: «چرا آشفتهای؟» اما پشیمان شدم. لحظه ای به حسنیوسفهایم دست کشید و اندکی بعد کنارِ باغچهٔ کوچکِ خانمجان، کنارِ درِ ورودی، رفت و برگهای تازهدرآمدهٔ درخت را ناز کرد.- 94 پاسخ
-
- 6
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۲✍🏻 • بیست سال پیش • • نوروزِ یکهزار و سیصد و هشتاد • • ساعت ۱۶:۴۵ • دستگیره را به دست گرفتم. با عجله قابلمهٔ کیک را از روی گاز برداشتم و آن را داخل سینی برگرداندم. با ذوق به نتیجهٔ تلاشِ یکساعتهام نگاه کردم. خانمجان از توی هال بلند گفت: - آذرخش! الآن سال تحویل میشودها! دستگیره را روی میز انداختم. پا تند کردم و از آشپزخانه بیرون رفتم. وارد راهروی سمت راست شدم. خانمجان گفت: - آذرخش، وقتی آمدی عینکم را هم از اتاق برایم بیاور، لطفاً. سرسری گفتم: - چشم. به اتاقم رفتم. همزمان با زمزمهٔ آهنگی که برای عید پخش میشد، درِ کمد را باز کردم. پیراهنِ قرمزِ خالداری را که با هزار ناز و اصرار، خانمجان برایم دوخته بود، بیرون آوردم. بوی پارچهٔ نو، اتاق را پر کرده بود؛ بویی که برای من فقط بوی عید بود. خرمنِ گیسوانم را تندتند شانه کردم و همانطور باز، دور شانههایم رها کردم. به اتاق کناری رفتم و عینکش را برداشتم که گفت: - آمدی؟ پنج دقیقه تا سال تحویل مانده! بلند گفتم: - آمدم، آمدم. روی مبل نشسته بود و با آن بلوز و دامنِ سورمهای میدرخشید. - بفرمایید، خانمجان. این هم عینکتان. با شیطنت، یکی از ابروهایم را بالا انداختم. - خدا آقابزرگ را بیامرزد؛ اگر بود و شما را میدید… صدایم را کلفت کردم: - حتماً میگفت: «مهلقاخانم، چه دلربا شدهاید!» با دست، نمایشی آرام به صورتش کوبید. - آذرخش! شرم کن دختر. زشت است! روح آن خدابیامرز را در گور لرزاندی. کنارش نشستم و سرم را کج کردم. - خانمجان، مطمئنید از شرم لرزید؟ شاید از خنده لرزید! خدا آقابزرگ را رحمت کند. خاله فرشته میگفت آوازهٔ مرغعشق بودن شما در تمام خاندان پیچیده بود. جوابم را نداد. کنترلِ تلویزیون را برداشت و صدایش را بلند کرد. دعای تحویل سال پخش شد. یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْأَبْصَارِ… خدایا، همهٔ ما را عاقبتبهخیر کن. یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ… خدایا، حال و احوالِ آن بیمعرفتِ مرا همیشه خوب نگه دار. مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَالْأَحْوَالِ، حَوِّلْ حَالَنَا إِلَى أَحْسَنِ الْحَالِ… خدایا، او را برای من حفظ کن. صدای موسیقی و نوای سال نو در خانه پیچید. گونهٔ صورتیرنگِ خانمجان را بوسیدم. - خانمجان، عیدت مبارک. سایهات مستدام. مرا در آغوش کشید. - زنده باشی، مادر. عید تو هم مبارک، آذرخشم. قابِ عکسِ پدر و مادرم و آقابزرگ را با بغض در آغوش گرفت. - جایتان خالی است، کاش کنارمان بودید. قلبم تیر کشید، اما با لبخندی تصنعی گفتم: - خانمجان، عیدیِ من کجاست؟ اشکِ گوشهٔ چشمش را پاک کرد. قرآن را از روی سفرهٔ هفتسین برداشت و اسکانس پنجهزار تومانی را، با لبخندی که با چشمان خیسش تضادی غمانگیز داشت، کف دستم گذاشت. پرسید: - آذرخش، از آن شازده چه خبر، مادر؟ لپهایم گل انداخت. سرم را پایین انداختم و گفتم: - نمیدانم، خانمجان. لبم را زیر دندان کشیدم و تصویرِ دو چشمِ عسلی، پیشِ دیدگانم جان گرفت. با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود آمدم.- 94 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۱✍🏻 • بیستونهم آذرماه، سال یکهزار و چهارصد • • ساعت ۶:۰۰ • • حال • به گمانم خاکستریترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم...! قوریِ گلدارِ چای را روی میزِ خاکگرفته قرار میدهم و روی صندلیِ لهستانی مینشینم. به برج میلادی که دود و آلودگی آن را دربرگرفته، لبخند تلخی میزنم. در استکانِ کمرباریکِ شاهعباسی چای میریزم. کمی از آن را داخلِ نعلبکی میریزم. آن را مزهمزه میکنم و دهانم از داغیاش میسوزد. صدای زنگِ گوشی، سکوتِ خانه را میشکند. نعلبکی را روی میز میگذارم. صندلی را عقب میکشم و با قدمهایی سریع، خودم را به گوشی تلفن که روی اُپنِ آشپزخانه است، میرسانم. خاله فرشته است. انگشتِ اشارهام روی دکمهٔ سبزرنگ کشیده میشود. - الو؟ سلام جانم؟ خاله فرشته از پشت خط میگوید: - سلام به روی ماهت! جانت سلامت، عزیزم. عذر میخواهم بدموقع تماس گرفتم. یک لحظه گوشی، آذرخش جان! صدایش دورتر میشود، طبق عادت تلفن را از گوشش دور کرده است. - امان بده دختر جان، الان میگویم، صبر کن! سمت یخچال میروم. تلفن را بین گوش و شانهام میگیرم. کره و مربای آلبالو را که تابستانِ پارسال درست کردهام، بیرون میآورم. خاله فرشته هوفی میکشد. - ببخشید باز هم، آذرخش جان. این دختر انگار ششماهه به دنیا آمده، صبر و تحمل هم ندارد! آمین فهمیده که امروز به مطب میروی، گفت به تو بگویم برای ناهار بیا اینجا. بچه دلش هوایت را کرده. کره و مربا را روی میز میگذارم. - من هم همینطور؛ اما نمیخواهم مزاحمتان بشوم. فرشته میان کلامم میپرد. - خانهٔ خودت است. پس منتظرت هستیم. برای ناهار زرشکپلو میپزم که دوست داری. باید آمین را به مدرسه ببرم، عزیزم. خداحافظ. تشکر میکنم و تماس قطع میشود. تندتند لقمهای میگیرم و گاز میزنم. نگاهی با حسرت به چایِ سردشده میاندازم. شاید امشب خودم را به یک چای لبدوز و لبسوز دعوت کنم؟! به سمت اتاق میروم. شانه را از روی آینهٔ کنسول برمیدارم و موهایم را شانه میزنم. بیست سال پیش گیسوانی داشتم که گندم در برابرشان کم میآورد؛ اما حالا سپیدی موهایم از طلاییشان پیشی گرفته است. در گذشتهای دور، اما نزدیک، باد سرکشی کرده بود و روسریام را روی شانهام انداخته بود. آنجا، آن مرد برای نخستین بار گیسوانم را دید و گفت: - هیچکس نظیر موهای تو را ندارد، آذرخش! و من، منِ «شیرین» شدهٔ آن روزها، قند در دلم آب شده بود. محکمتر شانه میزنم. منِ چهلساله، چرا دلم تنگ میشود؟ باید آن گذشتهٔ کذایی را مرور کنم تا بتوانم فراموشش کنم.- 94 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
ستاره درخشان نیا پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
منم میخوام توی مسابقه شرکت کنم✨ تاپیک رمان زده شد✨- 39 پاسخ
-
- 3
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
نام رمان: تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: میخواهم راویِ زندگیِ آذرخش مهرزاد باشم. بانویی که دبیرِ علوم و فنون ادبی و ادبیات است. به قولِ خودش: «معلمِ ادبیات باشی و دلداده نباشی؟ نه، نمیشود.» او از نسلِ دخترانیست که دلشان را یکبار میدهند و دیگر هرگز پس نمیگیرند. آذرخش، با اینکه در آستانهٔ چهلسالگی است، هنوز به بیست سال پیش دچار است؛ گذشتهای که تمامِ زندگیاش را در بر گرفته است. گذشتهای که با هر تپشِ قلب، هم جانش را میگیرد و هم دوباره به او جان میبخشد. باید دید آیا از دلِ این گذشته، آیندهاش نیز رقم خواهد خورد؟ مقدمه: سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ شمبلیله ، شمبلیله ، رازیانه ، شاهی و گیشنیز ، اهل آویشن ، نبیذ سرخ شورانگیز سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ تو ، تو اگر جسمت بهاران است ؟ تو اگر جسمت بهاران است ؟ اما جان تو پاییز عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز عاشقی تو عاشقی تو سینه ام دکان عطاری است دردت چیست من برای عاشق بی کس برای عاشق بی چیز راه رفتن ، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز نازبوها بوی نعناع بوی یاس پیرهن چاکی درآمیدن لباس سینه ام دکان عطاری است دردت چیست من برای دشمن عاشق من برای دشمن عاشق سنگ سرمه ، سیب حوا ، صبر زرد و نیش زنبور می کنم تجویز سینه ام دکان عطاری است سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ «محمد صلاح اعلا»- 94 پاسخ
-
- 9
-
-