رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ستاره درخشان نیا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    211
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا

  1. امروز در ایستگاهِ راه‌آهن انتظارت را کشیدم! هم انتظار و هم یک پاکت سیگار! ساعت‌ها نشستم! ساعت‌ها غم را، درد را، دلتنگی را دود کردم، به این امید که شاید با یک چمدان در دست بیایی و بمانی! کاش می‌دانستی دزدی کارِ خوبی نیست... کاش می‌دانستی دل بردن و دل ندادن جرم است... مجازاتش را هم من دادم؛ با تنها ماندن و عذابِ هر روز ندیدنت! کاش می‌دانستی این مرد، بعد از رفتنت، قلمش خشکید! کاش می‌دانستی... هر شب رویایِ بودنت را می‌بینم و صبح‌ها، با بغض و قلبی که تپشش رو به فراموشی‌ست و نفسی که بالا نمی‌آید، از خواب بیدار می‌شوم. کاش می‌دانستی هنوز فنجانِ قهوه‌ات روی میز مانده، هنوز هم ردِ رژِ سرخت رویش مانده! کاش می‌دانستی... کاش می‌ماندی... حسرت‌هایم، بعد از رفتنت، سر به فلک گذاشته است! ستاره درخشان نیا✍🏻
  2. پاییز شده است... دیگر نمی‌آیی؟ قرارمان را یادت رفته، فراموشکارِ زیبای من؟ در آن شبِ تاریکِ بی‌ستاره گفتی نیمه‌ی اولِ آبان‌ماه می‌آیی! نیمه‌ی دومش هم گذشت! آذر آمد و نیمه‌ی اولِ آذر هم رفت! پس کی موعدِ آمدنت می‌رسد؟ دلتنگی امانم را بریده... هر طرف را که می‌نگرم، تو را می‌بینم، دلدار! ستاره درخشان نیا✍🏻
  3. پارت ۳۳✍🏻 بعد از ده دقیقه، نمازِ مغرب و عشاء به پایان می‌رسد. مُهر را کنارم می‌گذارم. چادر را روی صورتم می‌کشم و به دیوارِ سنگیِ پشتِ سرم تکیه می‌دهم. چشمانم را می‌بندم و به آن وقتی فکر می‌کنم که شش سالم بود. سالگردِ پدر و مادرم که می‌شد، من و خانم‌جان بی‌تاب می‌شدیم. از بهشت‌زهرا که برمی‌گشتیم، آژانس می‌گرفت و با همان لباس‌های مشکی و خاکی به اینجا می‌آمدیم. خانم‌جان دستم را می‌گرفت و چادرِ طاووسی را از چوب‌رختیِ گوشهٔ اتاقک برمی‌داشت. انگار این چادر را کسی جز ما نمی‌دید. همیشه تنها، گوشهٔ چوب‌رختی آویزان شده بود؛ نو و تمیز، انگار فردی همیشه عطرِ گل به آن می‌زد که بوی خوشش آدم را آرام می‌کرد. بعد می‌رفتیم گوشه‌ای پیدا می‌کردیم. من می‌نشستم و خانم‌جان را نگاه می‌کردم که چگونه راز و نیاز می‌کند و از آرامشی که چهره‌اش پیدا می‌کرد، من نیز آرام می‌شدم. این بار هم اینجا آمده‌ام، خانم‌جان... این بار آمده‌ام، اما بدونِ تو. اصلاً خانم‌جان؟ چه کسی گفته مغز فرماندهٔ بدن است؟ قلب به پاهایم دستور داد... و مرا به اینجا کشاند. سردیِ سنگ، روحِ خسته‌ام را تسکین می‌دهد و چشمانم گرم می‌شود و به سرزمینِ رؤیاها سفر می‌کنم.
  4. پارت ۳۲✍🏻 از اتاقک خارج می‌شوم. اول به وضوخانه می‌روم. در میان همهمهٔ گریهٔ کودکان و غرغرهای زیرلبیِ مادرانشان که چرا از آبِ حوضِ مسجد روی خودتان ریخته‌اید، وضو می‌گیرم. قطره‌های آب از صورتم سُر می‌خورند و روی مقنعه‌ام می‌چکند. ردِ پای قطراتِ آب واضح است، اما مگر اهمیتی هم دارد!؟ خانم‌جان مرا به اینجا دعوت کرده! به شبستانِ بانوان پا می‌گذارم. نایلونِ مشکی‌ای برمی‌دارم و کفش‌هایم را داخلش قرار می‌دهم. چهارچوبِ در هنوز همان چوبیِ قدیمی است که یادم می‌آید. پنجره‌هایی با شیشه‌های رنگارنگ کنارِ در خودنمایی می‌کنند. آخ که اگر صبح بیایی و خورشید بتابد، چه صفایی دارد! لبخندی از یادآوریِ آن روزها روی لبم می‌نشیند. دو قدم جلوتر، سمتِ راست، قفسهٔ مُهر و تسبیح قرار دارد. یک مُهرِ کوچک و تسبیحی را برمی‌دارم که دانه‌هایش هر کدام رنگی متفاوت دارند. آن موقع که بچه بودم، خانم‌جان از این تسبیح‌ها داشت. صدای مؤذن در بلندگوهای مسجد می‌پیچد. گمانم نمازگزاران رکعتِ اول را به پایان رسانده‌اند. گوشه‌ای را پیدا می‌کنم. رو به قبله می‌ایستم. دستانم را بالا می‌آورم و نیت می‌کنم. - سه رکعت نمازِ مغرب، بر من واجب، قربتاً الی‌الله.
  5. پارت ۳۱✍🏻 انگار ماه رفته و آن گنبد درخشان قرار است آسمانِ امشبِ زندگیِ مرا روشن کند. لبخندِ تلخی روی لبم می‌نشیند. خانم‌جان... باز هم مرا به اینجا کشاندی؟ کاش همیشه راهم را گم کنم و اینجا خودم را پیدا کنم. به سمتِ درِ مسجد قدم برمی‌دارم. پیرمردی با کلاهِ سبز و لباس‌هایی کهنه، کنارِ در، روی زمین نشسته است. - باباجان... کمکی به این پیرمرد نمی‌کنی؟ دست در کیفم می‌کنم و یک اسکناس پنجاه‌هزار تومانی بیرون می‌آورم. به طرفش می‌گیرم. - بفرمایید، پدرجان... دعایی هم برای من بکنید. دستانش می‌لرزد. تنها پوست و استخوانی از او مانده است. اسکناس را می‌گیرد و لبخند می‌زند. - خدا هرچه دلت می‌خواهد به تو بدهد، دخترم... از جوانی‌ات خیر ببینی. کاش فرشتگان به دعایت آمین بگویند... از درِ مسجد عبور می‌کنم. سمت چپم اتاقکی است. آن روزها که بچه بودم، به آنجا «اتاقِ چادر» می‌گفتم. پر بود از چادرهای رنگارنگ؛ حریر، گل‌گلی و ساده. دستم بی‌اختیار به سمتِ چادرِ طاووسی می‌رود. آن را برمی‌دارم و روی سرم می‌اندازم.
  6. پارت ۳۰ ✍🏻 مرد تکانی می‌خورد. دستم از روی شانه‌اش پایین می‌افتد. برمیگردد. چشمانش پر از کنجکاوی است. - با من کاری داشتید، خانم؟ انگار کسی با مشت، میان سینه‌ام کوبیده است. چند قدم، بی‌تعادل، به عقب تلو‌تلو می‌خورم. - بِ... ببخشید، عذر می‌خواهم، اشتباه گرفتم. چطور آدمی می‌تواند از پشت، این‌قدر شبیه یک نفر باشد و از روبه‌رو، فردی دیگر؟ چطور نفهمیدم؟ از کنارش عبور می‌کنم که صدایش بلند می‌شود: - خانم، انگار حالتان خوب نیست. کمک نمی‌خواهید؟ جوابی ندارم که بدهم. جوابی ندارم، زیرا انگار در دریا افتاده‌ام و هرچه دست‌وپا می‌زنم، نمی‌توانم خودم را از زیر آب نجات بدهم. هنوز صدای اذان به گوش می‌رسد. واضح‌تر از قبل... چشم می‌گردانم و گلدسته های فیروزه ای مسجد به من سلام می‌کنند.
  7. دلنوشته :روحِ‌ستاره نویسنده‌: ستاره‌درخشان نیا https://forum.98ia.net/topic/6145-روحِ-ستاره/ @سایان
  8. نوای موسیقی، مولکول‌به‌مولکولِ هوا را می‌شکافد. هیاهوی برخاسته از شادی، تمامی سالن را پر می‌کند و یک زن... یک زن، با تمام زیبایی و لطافتِ برخاسته از عشق، بغضِ در گلو مانده را پایین می‌دهد، دستانِ حنازده‌اش را بالای سر می‌برد و می‌رقصد و می‌رقصد. پاهایش، همان پاهای مزین‌شده به خلخال، روی زمین ضرب می‌گیرد، می‌چرخد و می‌چرخد! موسیقی اوج می‌گیرد و همچنان حق‌حقش در سینه‌اش محبوس است... می‌رقصد و نوای شادِ موسیقی، می‌شود آهنگِ جدایی! می‌شود هجران! می‌شود پتک، و جایگاهِ پرشده با عروسی که قرار بود نصیبِ او شود، بر سرش کوبیده می‌شود! زن شکوه می‌کند، شکوه می‌ریزد و می‌رقصد... صدای خلخال‌هایی که به مچِ نحیفش بسته، حتی بلندتر از طنینِ موسیقی به گوش می‌رسد! آهنگ به پایان می‌رسد... زن نگاه می‌کند... برای بار آخر! سر می‌چرخاند و می‌رود. زیر لب زمزمه می‌کند: -عشق، محکوم است به فنا!! جرم است و سزای جرم هم... مرگ است! مرگِ عشق، مرگِ معشوق است، مرگِ عاشق است، مرگِ قلم است و شاعری، مرگِ عشق، نیستی است و پوچی! مرگِ عشق، مرگِ زن است! عشق یعنی زن، و زن یعنی عشق! عشق... عشق... عشق... آغاز و پایانِ ما! پایانی که غم دارد و اشکِ فراق دارد و گوشه‌نشینی... عشق... عشق... عشق... محکوم است به فنا! از من بشنو! از دخترکی که رها کرد خانه و زندگی‌اش را! از دخترکی که انکار شد... و اکنون کوله‌بارش را جمع کرده و در ایستگاهِ قطار، منتظرِ آمدنِ قطار است. صدای سوتِ قطار می‌آید... نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. و چمدانِ چرخ‌دار را به‌دنبالِ خود می‌کشد. نگاهِ آخر را به عقب می‌اندازد. هیچ‌کس نیست. نه از آن دخترکِ پرشر‌وشور خبری است، نه از آن مجنون، نه خانواده‌ای هست که میان اشک، دعای خیری کند، نه دوستی مانده... همه رفته‌اند... حتی خودِ خودِ او! پاهایش را روی اولین پله می‌گذارد... و می‌رود... تا شاید دوباره خودش را پیدا کند؛ همان دخترکی که دلش به ساده‌ترین چیزها خوش بود. ستاره درخشان‌نیا✍🏻
  9. ببخشید، جناب؟ حالتان که، به حمدالله، خوب است؟ چه خبر؟ اوضاع هم که، طبق معمول، روبه‌راه است، بله؟ هنوز هم از آن لبخندهای معروف می‌زنید؟ از همان‌هایی که ضربان قلب را تا هزار می‌برد و مردم را دچار تپش می‌کند، می‌گویم! جناب، هنوز هم دلتان برای من تنگ می‌شود؟ برای دخترکی که به موهایش همیشه‌ی خدا گیس بود؛ برای دخترکی که به دور از چشم مردم، برایش کش‌مو می‌گرفتی و زیر آن بسته‌بندیِ جذاب، با دست‌خط لعنتی‌ات می‌نوشتی: «به دار بیاویز گیسوانت را! زیرا که بد دلبری می‌کند از منی که بازنده‌ی عشق تو شدم!» جنابِ مهربانِ بی‌انصاف، کاش می‌دیدی که گیسوانِ معروفم را از بیخ بریدم! نفسشان را بریدم؛ به سان همان جلادی که چهارپایه را از زیر پای زندانیِ محکوم‌به‌اعدام می‌کشد! جناب... جناب، نمی‌دانم چشمانتان چه داشت که این دل را اسیر کرد! آمدی... در را باز کردی و گفتی: -سلام! نمی‌دانم این حرفِ تکراریِ پوچِ تازی چه داشت که دل برد از منی که آن‌چنان راحت نشسته بودم و بی‌خیالِ تمام دنیا، سریال‌های بی‌سر‌وتهِ ترکی را می‌دیدم؛ یک روز برای دخترکِ قصه دستمال پاره می‌کردم و یک روز دیگر برای پسرکِ داستان! اما با ورودت به دنیای امنِ من، چه شد که وقتی بوی عطرت در سلول‌به‌سلولِ تنم می‌پیچید، شروع کردم به خوردنِ لبخند، به کنترلِ ضربانِ قلبِ عصیانگرِ خویش... اما با این حال ندانستم که چشم، آینه‌ی روح است؛ ندانستم که چشم، سیاه‌چاله‌ای‌ست به درونِ حقیقت! کم‌کم کار به جایی رسید که چشم دزدیدم، که فرار کردم از تو...و هرچه که مربوط به تو می‌شد؛ اما، تو همه‌جا بودی، هرجا که بودم و نبودم، تو بودی! سه سال پیش بود؛ آذرِ ۹۹ در کافه نشسته بودم. چای می‌خوردم با کیک و، در همین حال، کتاب هم می‌خواندم. رمان «هزارتکه از ما» بود. در باز شد. سر بلند کردم و بوی عطرت، امان از بوی عطرت! دستی به کتت کشیدی، چشم گرداندی و مرا دیدی! مانند روز برایم روشن است که چشمانم ستاره‌باران شد و تو از من بدتر! گامِ اول، دوم، سوم و... -سلام! به گمانم حنجره‌ات را خدا با دستانِ خود آفریده که می‌توانی این‌چنین دل ببری و عین خیالت هم نباشد! صندلی را عقب می‌کشی و در مقابلِ چشمانِ مبهوتِ من، روبه‌رویم می‌نشینی... دست دراز می‌کنی و با همان چنگالِ من، کیک می‌خوری! نمی‌دانی قلبِ من تابِ این همه هیجان را ندارد، جنابِ بی‌ملاحظه؟ لبخند می‌زنی... انگار که سوارِ ترنِ هوایی شده‌ام، زیرا که قلبم پایین می‌ریزد. می‌پرسی: -هنوز هم انکار می‌کنی؟ به گمانم بازی با من را دوست داری، جناب! مانند خودش، با صدایی آرام می‌پرسم: -چه چیزی را؟ آرام‌تر می‌گویی: -علاقه‌ی من را به خودت و علاقه‌ی خودت را به من! انکار نکن، دختر! منکر نشدم و اکنون به جایی رسیده‌ام که هرجا می‌رسم و نامِ تو را می‌شنوم، می‌گویم: -چه کسی را می‌گویی؟ نمی‌شناسم! به گمانم این فراموشیِ دوساله‌ی من، همه را به شک انداخته که نکند چیزی بین ما بوده! جناب، می‌دانی «فعلِ بود» که گذشته هم هست، خیلی برای من دردناک است؟ جناب... جناب... دلتنگت هستم! کجایی؟ جناب... جناب... آخ، جناب! کاش هرگز آن روز نمی‌آمدی و پرده را از جلوی چشمانم کنار نمی‌زدی! کاش می‌گذاشتی فکر کنم که این یک‌طرفه است! ستاره درخشان‌نیا✍🏻
  10. نگاهت می‌کنم، از دور... از پشتِ صندلی‌های چوبینِ سالخورده که ردِ گذشتِ سالیانِ دراز شده؛ تکه‌های کنده‌شده‌ای که زیر پاهایمان صدا می‌دهند. نگاهت می‌کنم و در دل دعا می‌کنم که کاش سرت را برگردانی و چشمانم را، که قهوه‌ی قجری جلویش کم می‌آورد، به نگاهی، لبخندی مهمان کنی. نگاهت می‌کنم و افسوس که... خودکار را میان انگشتانم می‌گردانم و چشمانِ سرگردانم خیره می‌شود به دهانِ استاد که طنینِ کلماتش در سرم تکرار می‌شود... اما نمی‌دانم چه می‌گوید! به‌راستی، چه می‌گوید؟ کاش می‌دانستم... ستاره درخشان نیا✍🏻
  11. ای یار، ای یگانه‌ترین یار... هنوز صدایت میان سلول‌به‌سلولِ تنم می‌پیچد و نورون‌های مغزم را به تکاپو می‌اندازد. یادت هست گفته بودی هنگامی که خورشید در میانه‌ی آسمان نورافشانی می‌کند، هنگامی که نارنگی‌های دلربایت پیراهنِ نارنجیِ خوش‌دوختشان را بر تن کنند. زمانی که بوی روح‌نوازِ آن نارنگی‌ها در باغِ کهنسالت بپیچد، می‌آیم! می‌آیم و با خود یک دنیا خنده و کوله‌باری از رنگ‌های دل‌فریب می‌آورم! ای یار، ای یگانه‌ترین یار... تو کجایی؟ کجایی؟ صدای زنگِ ساعت می‌آید... آخر، ساعت را به وقتِ آمدنت کوک کرده بودم. چشمانِ سورمه‌کشیده‌ام را در باغ می‌گردانم، اما تو کجایی؟ گمان نکنم این دل تاب بیاورد که یک سالِ دیگر در انتظارت بنشیند و نمیرد! نمی‌توانم افتادنِ نارنگی‌هایم را به نظاره بنشینم و تو نیایی! صدای بغض‌آلودم را بشنو! بیا، بیا، بگشای در، بگشای، دلتنگم. ستاره درخشان نیا✍🏻
  12. چشمانم را به چشمانِ براقش گره زدم. دهان باز کردم و گفتم: - نامِ عشقِ اولِ مرا می‌دانی؟ خندید... از آن خنده‌ها که گردن به عقب پرتاب می‌شود و طنینِ خنده‌ات گوشِ فلک را کر و چشمانِ حسودان را کور می‌کند. اشکِ رهاشده از گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و با لرزشی در صدایش گفت: - من! سرم را تکان دادم، سیگارِ خاموش را گوشه‌ی لب گذاشتم: - آره... آره، خودت... اما دلبر جان، سؤال اینجاست که آیا من نیز عشقِ اولِ تو هستم؟ چشمانش... آه، از آن چشمانِ خانه‌خراب‌کنش! از چشمانی که دلِ سرکشم را به بند کشید و حال... سیبکِ گلویش بالا و پایین می‌شود: - آ... آره. چشم می‌بندم از آن سیاه‌چاله‌هایی که مرا... اسیرِ پیاله و میخانه کرد. -می‌دانی، دلبر... چشمانت همیشه برق می‌زد؛ برق می‌زد اما از اشک و من گمان می‌کردم که از دوست داشتن است. اشک‌هایش رها می‌شوند... شاید از شادی، شاید از غمِ روزهای تباه‌شده با من! بلند می‌شوم... و او نیز می‌ایستد. -برو... من می‌دانم دلت گیر است؛ گیرِ مردی که هر جا می‌روی، سایه‌به‌سایه‌ات می‌آید! برو... من نمی‌خواهم نگاهت با دیگری باشد. دستانش بالا می‌آید و به دورم می‌پیچد و من مات می‌شوم... کیش می‌شوم در آغوشِ پرمهرش... در این آغوشِ ناگهانی. چشمانم بسته می‌شود، سرم پایین می‌آید و رندانه رایحه‌ی زندگی‌بخشش را به ریه می‌کشم؛ برای سال‌هایی که او را ندارم! باید این بو در سلول‌به‌سلولِ این بدنِ خسته ذخیره شود. خودم را از آن چهاردیواریِ نفس‌گیر بیرون می‌کشم و فرار می‌کنم تا بتواند برای خود، زندگی‌ای که لایقش است را پیدا کند... تا بتواند زندگی کند و زندگی ببخشاید. ستاره درخشان نیا✍🏻
  13. پارت ۲۹ ✍ خورشید کم کم غروب می‌کند و من هم عزم رفتن.‍ کیفم را روی شانه ام می‌اندازم و با اصرار و‌تمنا های آمین که می‌گفت شب را بمان، مخالفت می‌کنم. به او می‌گویم کارهایی دارم که باید انجام بدهم. هرچه خاله فرشته و آقای دکتر هم می‌گویند که حداقل خودمان برسانیمت هم‌‌ قبول نمیکنم. از خانه شان بیرون میزنم و پاهایم قدم به راهی میگذارند که برایم آشنا است. اذان از گلدسته‌ها به گوش می‌رسد که سرم را بلند می‌کنم. چند قدم آن‌طرف‌تر، مردی ایستاده... قد و قامتش... موهایش... ایستادنش... همه شبیه اوست! اصلاً... اصلاً شاید خودِ خودِ اوست؟! دستم بندِ دیوارِ کنارم می‌شود. قدم اول را برمی‌دارم... پاشا، چرا دست از سرِ من برنمی‌داری؟ قدم دوم... صدای «آذرخش» گفتنت... قدم سوم... نگاهت... امان از نگاهِ پرمهرت... چرا رهایم نمی‌کنی؟ چرا امروز؟ چرا امروز هر جا می‌روم حضورت را حس می‌کنم؟ چرا امروز که حالِ نزارم را از رنگِ پریده‌ام و چشمانِ گودرفته‌ام، نگاهِ هر رهگذری به درد می‌آید، یادِ توی بی‌معرفت رهایم نمی‌کند؟ قدم چهارم را برمی‌دارم. آن‌قدر نزدیک هستم که می‌توانم دست روی شانه‌اش بگذارم. آن‌قدر نزدیک هستم که همان بوی عطری را حس می‌کنم که بیست سال پیش، آخرین بار، برای دیدنم زده بود. آن‌قدر نزدیک که مطمئن می‌شوم مغزم مرا فریب نداده است. فرم شانه‌هایش... موهایش... همه و همه، خودِ او را نشان می‌دهد. آن‌قدر نزدیک که صدایش می‌زنم. - پا... پاشا؟ پاشا؟ خودت هستی؟ پاشا؟ صدایم می‌لرزد. گلویم گرفته است. چشمانم تر شده‌اند. تندتند پلک می‌زنم تا اشک‌های لعنتی، مرا از دیدن صورتش محروم نکنند. آن‌قدر نزدیک هستم که دستم را بلند می‌کنم. رعشه به جانم افتاده است. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم. - پاشا...؟
  14. پارت ۲۸✍🏻 در خیابان‌ها راه می‌روم و باد وزیدن می‌گیرد و بوی... بویِ کاپتان‌بلکی را به همراه می‌آورد که سال‌هاست دیوانه‌وار انتظارش را می‌کشم. او... اینجاست؟ ممکن است، ممکن است از این خیابان عبور کرده باشد؟ ممکن است، ممکن است چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه قبل از اینکه به اینجا برسم، از اینجا گذشته باشد؟ سر می‌چرخانم، با چشمانم انسان‌ها را از نظر می‌گذرانم و چه کسی گفته فاصله می‌شود دل بریدن؟ به‌والله قسم، من هنوز دل در گرویش دارم! دلم را پس نداد و من نیز برای گرفتنش اقدامی نکردم! خدایا، گناه است فکر کردن به مردی که روزی برای من بود و اکنون زن و شاید چند بچه دارد؟ و یک زن روزی با تمام جنونش به من آموخت که عاشق شدن... قبلِ ویرانگی است! ناامید به راه خود ادامه می‌دهم. قدم و قدم و قدم... خودم را روبه‌روی آپارتمانی هفت‌طبقه می‌بینم. زنگِ واحد ۱ را می‌زنم. با نوک کفشم روی زمین ضرب می‌گیرم. - بیا تو، عزیزم. درِ طلایی باز می‌شود و قدم به آن محوطهٔ امن و دلباز می‌گذارم. در را پشتِ سرم می‌بندم و به طرف آسانسور که در قسمت شرقیِ آپارتمان است، می‌روم. وارد آسانسور می‌شوم و طبقهٔ یک را می‌زنم. بعد از چند ثانیه از آن خارج می‌شوم و چند قدم به سمتِ راست برمی‌دارم. خاله فرشته در آغوشم می‌کشد. - خوش آمدی، جانم. بفرما، بفرما داخل! کفش‌هایم را یک گوشه می‌گذارم و پا به آن مأمنِ همیشگیِ روزهای سخت می‌گذارم. در را می‌بندد، دستش را پشتِ کمرم می‌گذارد. - پس بهروز چرا نیامد؟ مقنعه را درمی‌آورم. - گفتند که هنوز کار دارند. آمین با خنده از گردنم آویزان می‌شود. - دلم برایت تنگ شده بود، آذرخش! روی موهایش را می‌بوسم. - سلام، خانمِ قشنگ! من هم همین‌طور! روی مبل می‌نشینیم و از همه‌جا و هیچ‌جا حرف می‌زنیم.
  15. پارت ۲۷✍🏻 به سرامیک های شیریِ براق نگاه می‌کنم، در ذهنم می‌گذر که من چند سال است که نه پدر دارم و نه مادر؟ " کاش هنوز او را داشتم که مانند آن وقت‌ها عمیق نگاهم کند و من در آن عسلیِ بی‌انتهای چشمانش غرق شوم و آهسته زمزمه کند: - من که هم مادر دارم و هم پدر، اما آن‌ها کیلومترها با من فاصله دارند و تنها دغدغه‌شان این است که آخرِ هفته را کجا بروند؟ ماه بعد بلیطِ کنسرتِ کدام خواننده را بخرند؟ " با حرف دکتر به خود می‌آیم: - نگران نباش! آذرخش جان، من دو ساعت دیگر کارم تمام می‌شود اگر میخواهی صبر کن باهم برویم‌. از او بابت زحماتش تشکّر، می‌کنم - ممنون دکتر نه خودم میروم، خدانگهدار. و از مطبش خارج می‌شوم. آن ساختمانِ چندطبقه با نمای آجرهای قرمزِ سه‌سانتی را ترک می‌کنم در پیاده‌روی سنگ‌فرش‌شده قدم برمی‌دارم و یک سؤال گوشهٔ ذهنم دور می‌خورد: «من تا کی فرصت دارم در این خیابان‌ها راه بروم و هوای پاییزیِ رو به اتمام رفته را به ریه بکشانم؟ آیا هنوز هم در خیابان ها راه خواهم رفت؟ آیا زمستان، بهار و تابستان را خواهم دید؟»
  16. پارت ۲۶✍🏻 صدای مهربانش از میانِ میکروفنِ گوشی به جانم رسوخ می‌کند. - به روی ماهت، دخترم. خوبی؟ ما منتظرت هستیم ها! یادت نرود! لبخندی می‌زنم که به گمانم درخشان‌تر و واقعی‌تر به نظر می‌رسید. - ممنونم. نه خیالتان راحت یادم هست. نگرانی به صدایش تزریق می‌شود. - اصلاً نگران نباش عمل هم نباشی. من و آمین، بعد از عمل، ان‌شاءالله کنارت خواهیم بود. دلگرم می‌شوم از خانواده‌ای که هنوز دارم. - خاله... میانِ کلامم میپرد. صدایش می‌لرزد. - خانم‌جانِ تو بزرگِ ما بود و ما بیش از این‌ها به او مدیون هستیم. علاوه بر همهٔ این‌ها، تو برای ما مانندِ آمین هستی. برق اشک، نگاهم را تار می‌کند. - حرفی جز تشکر ندارم. گوشی را به سمت دکتر می‌گیرم...
  17. پارت ۲۵✍🏻 دکتر برگه‌ای برمی‌دارد. - همین امروز عصر بستری می‌شوی. حدود هفت روز باید بعد از عمل مهمانِ ما باشی تا خیالمان راحت شود؛ بعدش مرخص می‌شوی! نامهٔ بستری را به دستم می‌دهد و لبخندی می‌زند. - نگران نباش، آذرخش‌جان. تو هنوز جوانی، پس عملِ خوبی داری! جوان؟ جوان هستم و گیسوهایم تماماً به رنگِ دندان‌هایم شده؟! کیفم را روی پایم جا به جا می‌کنم. - دکتر یک خواهشی دارم. کاغذ را از دستش می‌گیرم که می‌گوید: - چیزی شده؟ زیپ کیف را باز می‌کنم و کاغذ را در کیف می‌گذارم. - من عصر خودم را بستری نمی‌کنم. فردا صبح بیمارستان می‌روم. نارضایتی در صورتش دیده می‌شود، تا خواست مخالفت کند، تلفنش زنگ می‌خورد. دکتر که از آشنایانِ خانم‌جانم است، درواقع همسرِ برادر زاده خانم‌جان است. - سلام، بانو... جانم؟ ... بله، آذرخش هم اینجاست... چشم، صبر کن! گوشی را به سمتم می‌گیرد. - بیا، دخترم. خاله فرشته ات پشتِ خط است! این مرد، در بدترین و پریشان‌ترین روزها، مرا از ورطه‌ای به نامِ مُردِگی نجات داد و الحق که پدری را برایم تمام کرد. گوشی را از دستانِ درازشده‌اش می‌گیرم. - سلام، خاله‌جان! خوبید؟
  18. خوشحالم که‌خوشت اومده عزیزم 😍🤍🌹ممنونم که خوندی🌹🤍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. ستاره درخشان نیا

      ستاره درخشان نیا

      واقعا رمانی که دارید مینویسید خیلی قشنگه 🤍

    3. Nawrgoon

      Nawrgoon

      مچکرم😍

    4. ستاره درخشان نیا
  19. پارت ۲۴✍🏻 در را پشتِ سرم می‌بندم. - سلام دکتر، خسته نباشید. از روی صندلی‌اش بلند می‌شود. - به‌به، سلام آذرخش‌خانم! حالت چطور است؟ ما را نمی‌بینی، خوشی؟! و بعد به گفتهٔ خودش می‌خندد.‌ تمام تلاشم را می‌کنم که لبخند بزنم. جلوتر می‌روم و وسطِ اتاق می‌ایستم. - ممنون، دکتر. مثل همیشه قلبِ ناسازگارِ مرا که می‌شناسید. اشاره می‌کند روی صندلیِ کنارِ میزش بنشینم. عینکش را می‌زند. - خب، اول جوابِ اِکو و نوارِ قلبی را که اگر درست بگویم، بیست‌وسوم گرفته‌ای، نشانم بده تا خبرِ بعدی را بگویم. دست در کیفم می‌کنم و چیزهایی را که خواسته، در می‌آورم. - بله، بیست‌وسوم بود. بفرمایید. آن‌ها را از دستم می‌گیرد و عینکش را به چشمش می‌زند. سمتِ چپِ قفسهٔ کتاب‌هایش دو تا گلدانِ کاکتوس اضافه کرده است. عینکش را از چشمش درمی‌آورد. - خب، دکتر محسنی دیشب به من خبر داد قلبی آورده شده و از آن‌جایی که در این یک ماهِ اخیر وضعیتت اضطراری‌تر از قبل شده و دیگر داروها و پرهیزهای غذایی که داشتی جواب‌گو نیستند، قرار است فرداشب پیوندِ قلب را همراه با تیمِ مجربِ بیمارستان برایت انجام دهیم. دستانِ مرطوب‌شده‌ام را در هم قلاب می‌کنم. - کی باید بستری بشوم؟ چند روز بعد از عمل در بیمارستان مهمانِتان هستم؟
  20. ممنون عزیزمممم😍🤍🌹 محبت داری خوشحالم که خوشت اومده🤍🌹
  21. در خیابان، گردِ مرگ پاشیده‌اند و ساعت تیک‌تاک می‌کند و هر لحظه ما را بیشتر به نابودی و سقوط فرا می‌خواند. مادر آیت‌الکرسی می‌خواند و به تک‌تک اجزای خانه فوت می‌کند که شاید ما و خودش را و تمام زندگانیِ پوچش را از آن لحظه‌ی شومِ وعده‌داده‌شده حفظ کند. پدر نیز خودش را در اتاقِ کوچکش، در انتهایی‌ترین قسمت خانه پنهان کرده و می‌خوابد و می‌خوابد. می‌گوید اگر در خواب، آن لحظه‌ی ویرانی فرا رسد، حداقل درد و رنجی احساس نخواهم کرد. ما را نیز به خواب دعوت می‌کند. درختان قامتشان خم گشته و برگ‌هایشان سوخته... هرچه که مهرشان می‌کنیم، نور هدیه‌شان می‌دهیم، هم افاقه نمی‌کند. مادر می‌گوید این‌ها همه نشانه‌ی آن لحظه‌ی افول است! من گوشه‌ای نشسته‌ام و به جنب‌وجوش افرادی نگاه می‌کنم که مثلاً می‌خواهند خود را از آن لحظه نجات دهند، با رفتن و کوچ کردن... پوزخند هم نمی‌شود نثار این تفکراتشان کرد!! ساختمان خالی شده؛ حتی دیگر از پرنده‌های لانه‌کرده بر درختِ توی حیاط هم خبری نیست. کتابِ فروغ میان دستانم سنگینی می‌کند؛ وزنش به اندازه‌ی این بیست‌وچند سالی‌ست که عمر می‌کنم... او، به گمانم، آینده را دیده بود... «در کوچه باد می‌آید» و این ابتدای ویرانی‌ست... فروغ... فروغ... فروغ... آن زن سال‌هاست که زیر خاکِ سرخ‌رنگ آرمیده است. سال‌هاست که اشعارش را می‌خواندم و مرور می‌کردم، چونان آیاتِ حق؛ اما هیچ‌گاه گمان نمی‌کردم آن مرد با شاخ‌های آبیِ مرده که از گلوگاهش به بالا خزیده‌اند را ببینم... حتی در کابوس‌هایم! میان حیاطِ خاکی قدم می‌زدم. صدای زنگِ در، پشت سر هم می‌آمد. بوی مرگ نفسم را به شماره، قلبم را به تپش و دستانم را به لرزه واداشته بود. پاهایم تنِ کرخت‌شده‌ام را به جلو می‌کشاندند و دمپایی‌های پلاستیکیِ قرمز صدایی مثل «لخ‌لخ» از خودشان در می‌آوردند! در که باز شد، بوی مرگ شدیدتر شد... هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم مرگ بویی شبیه به ویرانی داشته باشد... شبیه به نابودی... چشمانش دو گویِ آبی بود که انگار از منزلِ خود، که دریا باشد، دور مانده بودند؛ همان‌قدر درخشان، وقتی که خورشید فروتنانه نورش را به آبِ بی‌رحم هدیه می‌کرد و او با جوش‌وخروشِ موجش آن‌ها را پس می‌زد. لبانش مانند خط صافی بود که انحنا نداشت؛ انگار که خیاطی آن‌ها را به هم دوخته بود... موهایش از سیاهی به شبِ تاریکی می‌زد که وعده‌اش را داده بودند. آن لحظه از نظرم گذشت که شاید در آسمانِ شب، زندگانی وجود داشته باشد و آن مرد از اهلِ آن‌جا باشد! بوی مرگ می‌آمد و به گمانم مرگ بویی شبیه به شیرینی دارد... آن‌قدر شیرین که دل می‌زند و هیجانِ آدم را کور می‌کند. مرد که در حیاطِ خانه قدم می‌زد، از استواری و صلابتِ گام‌هایش، پرنده‌ها از خوابشان پریدند، کوله‌بارشان را جمع کردند و... رفتند! فردای حضور آن مردِ مرموز، گل‌ها پژمرده شدند. درختان خشکیدند و از دردِ نبودِ آن پرندگانِ سحری، شاخه‌هایشان خم شدند. ماهی‌گلی‌های حوضِ وسطِ حیاط هم روی آب ماندند و خود را به مرگ سپردند. آن موقع دیگر آیت‌الکرسیِ مادر، گوشه‌نشینیِ پدر هم چاره‌ساز نشد. زیرا که نابودی و سقوط پا به خانه‌ی ما گذاشته بود... تیک‌تاک... تیک‌تاک... لحظه‌ی موعود رسید! ستاره رخشان نیا✍🏻
×
×
  • اضافه کردن...