-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت 3 ✍🏻 انار خاتونِ زیباروی، با پیراهنی سرخرنگ و آن تاج زرین، با لبخندی منتظر شهریور است؛ منتظر آمدنِ شهریورِ بدخلق. آنها... باهم، شانهبهشانه، به آن باغِ رویاییِ زیبا میروند؛ باغی که روی شاخههای بالاییِ درختانش، پریهای کوچک خانه کردهاند. بر روی شاخههای زیرینِ درخت، پرندگانِ کاکلبهسر لانه دارند. آن دو، زیرِ نورِ مهتاب که تمام باغ را روشن کرده بود، چای خوردند، حرف زدند و... خندیدند. باورت میشود؟! اولین بار بود که من خندهی آن مردِ مغرور و خودشیفته را میدیدم. نمیدانی طنینِ خندهاش چقدر زیبا بود. آوایش، شبیه...شبیه موجِ دریا، یا، طنینِ سازی آسمانی بود. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۵۲✍🏻 حال ۳۰ آذر یک هزار و چهارصد ساعت ۱ ظهر ــــــــ - قربان، دیگر کافی است. یکم بنشینید. در سالن قدم میزنم. - دستِ خودم نیست. از صبحِ علیالطلوع که با فرشتهخانم رفته، هنوز برنگشته است. چطور آرام باشم؟! گوشی را از روی میزِ جلو مبلی برمیدارم. به طرفِ معتمد پرتابش میکنم و او روی هوا آن را میقاپد. - دوباره به آن حشمتِ مفتخور زنگ بزن. پولِ مفت میگیرد، مرتیکه! پشتِ پنجره میروم و پرده را کنار میزنم. صدای تلق و تولوقِ آشپزخانه، صدای پرندهها و حتی تیکتیکِ ساعتِ ایستادهٔ کنارِ تلویزیون هم روی اعصاب است. بدون اینکه به طرفِ معتمد برگردم، میگویم: - اکرمخانم را امروز مرخص کن. صدای بوقِ تلفن در سرم میپیچد... کجایی، دخترک؟ نکند... نکند دستِ آن شغال به تو رسیده؟ کجایی، جانِ جانان؟ شش ساعت شده که از حالت بیخبرم! نگفتی این پیرمرد اگر نداند که چه اوضاع و احوالی داری، از نگرانی دق میکند؟ نه، یکجا ماندن که فایده ندارد. خودم... خودم باید بروم و گوشهبهگوشهٔ طهران را دنبالش بگردم! با سرعتِ نور شال و کلاه میکنم که معتمد از پایین بلند میگوید: - قربان، پیدایشان کردند. از خانه خارج میشویم و به پارکینگ میرویم. پشتِ فرمان مینشیند. میگویم: - کجاست؟ توی کوچه ماشین را نگه میدارد و با ریموت در را میبندد. - توی راه برایتان تعریف... نمیگذارم جملهاش کامل شود. دیگر ظرفیتِ امروزم تکمیل شده است. - معتمد، همین الان دهان باز میکنی و هرچه هست را میگویی. نگاهم را تهدیدوار به او میدوزم. - اگر نگویی، کلِ حرص و خشم و نگرانی که وجودم را پر کرده، روی تو خالی میکنم. میدانی که انبارِ باروتم! سری تکان میدهد و بعد از چند ثانیه صدایش در اتاقکِ ماشین میپیچد. - یادتان هست که حشمت چند روز پیش گفته بود خانم اِکو و نوارِ قلب گرفته؟ منتظر، سرم را بالا و پایین میکنم. دنده را عوض میکند و بیشتر گاز میدهد. - فردای آن روز یا پسفردایش هم بود که به مطبِ دکتر رفتند. پایم را تکان میدهم و از میانِ دندانهای چفتشدهام میگویم: - باید با انبردست از دهانت حرف بیرون بکشم، معتمد؟ ابروهایش در هم میروند. نگاهی به آینههای بغل میاندازد و راهنما میزند. - دکتر برای خانم نوبتِ عمل زده بود... عملِ پیوندِ قلب! صدایش در گوشم زنگ میزند و انگار دنیا دورِ سرم میچرخد. تقصیرِ من بود...منِ لعنتی او را به این نقطه رساندم، وگرنه او آنقدر مشکلش شدید نبود! جلوی بیمارستان میایستد. - الان توی اتاقِ عمل هستند. در را باز میکنم و فقط میدوم تا خودم را به او برسانم.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت 2 ✍🏻 گوشت را جلو بیاور، یک حرف را به تو قرض میدهم؛ این جنگ و اینها مهم هستند، ها! اما بهانهای بیش نیستند. شهریور میخواهد آن زیبایی افسانهای انار خاتون را ببیند! آخر میدانی، همهی مردم قلمرو تابستان از زیبایی و نجابت انار خاتون سخن میگویند. ماه طلوع کرده است و شهریور، موی سرش را کوتاهتر از پیش کرده، یک کتوشلوار زیبا و خوشدوخت از جنس آب خنک رودخانه پوشیده است. عجیب است. ولی، او استرس دارد. اولین بار است که این حالت را در او میبینم. او تهتغاری است. او شاه است! خدایا... او فرزند تابستان سنگدل است! همزمان با یک نفس عمیق، دستی به موهای دو سانتیاش میکشد. ابروهایش را در هم میکند و... به مرز میان دو قلمرو میرسد. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۵۱ ✍🏻 ۲۵ آذر یک هزار و چهارصد ــــــــــ تلفن را از جیبِ داخلیِ اورکت درآوردم. شمارهی رُندِ ناآشنایی بود. تماس را وصل کردم. - بفرمایید؟ صدای نفسِ عمیقی در گوشی پیچید. - پس بالاخره برگشتی، پاشا دماوندی؟ ابروهایم در هم رفتند. - به جا نمیآورم. خندهاش باعث شد تلفن را از گوشم فاصله دهم. - عجب! پس برادر زنِ سابقت را به جا نمیآوری؟! پارسال دوست، امسال آشنا پاشاخان. «خان» را با تمسخر بیان کرد. دندانهایم را روی هم فشردم. - چه میخواهی، کفتار؟ صدایش پر از خشم شد. - کسی را که بیست سال در گنجهات پنهان کردی، پیدا کردم. دستهایم مشت شد. - از چه حرف میزنی، فرزاد بهروز؟ صدای فریادش در تلفن پیچید. - از همان زنی که به خاطرش خواهرم، پری را پس زدی و فرار کردی! از آذرخش مهرزاد حرف میزنم! دندانقروچه کردم. - ببند دهانت را، مردکِ بیشرف. بیست سال کافی نبود؟ مغز کوچکت را آرام نکرد؟ نعره کشید: - نه، کافی نبود! وقتی که خواهرِ مظلوم و بیچارهام در گوشهٔ بیمارستان روانی بستری است و حالش روزبهروز وخیمتر میشود. پاسخ دادم: - گوشهایت را باز کن، فرزاد بهروز! خواهرت همهچیز را میدانست. فهمیدی؟ همهچیز را! در ضمن، حالِ خرابِ او تقصیرِ من نبود! او از همان بچگی نرمال نبود، خودت هم میدانی. تهدیدآمیز گفتم: - اگر دست از پا خطا کنی، فرزاد، اگر باد به گوشم برساند که دستت به چیزی که نباید خورده، آن وقت ساکت گوشهٔ رینگ نمینشینم که نظارهگر باشم! هرچه هست را روی دایره میریزم. تلفن قطع شد و صدای بوق در گوشم پیچید. به سمتِ مزارِ پدربزرگ رفتم. - بالاخره از آن گوشهٔ دنیا بیرون آمدم، همهٔ آن نقشههایتان را نقش بر آب کردم! گلها را روی سنگ گذاشتم. - تو تمام زندگیام را خراب کردی، اما من دوباره میسازمش.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت 0 ✍🏻 شمسیجان، زنی با صلابت و استواریست که در بیستسالگیاش، با شاهجهان، پادشاه آسمانها و زمین، ازدواج کرد. کل اقلیم را که میگشتی، عاشق و دلباختهتر از شاهجهان نمییافتی! دلیلش را میخواهی؟ جانم برایت بگوید که شمسیجان سه سال بچهدار نشد. آن موقع، همهی درباریان کنار گوش شاه تکرار میکردند:«شما وارث میخواهید، ادامهدهندهی راه میخواهید!» «این همه دختر هم در سراسر اقلیم خواهان وصلت با شما هستند؛ لب تر کنید تا بهترینش را برایتان بیاوریم!» شاه بر لبانشان مهر سکوت زد و به پاس وفاداریِ او، چهار فرزند نیکنام و نامدار، ایزد به آنان ارزانی کرد! --- فصلِ اوّل: شهریور✨ پارت ۱ ✍ شهریور را میشناسی؟ آخرین فرزند تابستانِ خشن و دومین نوهی شمسیخانمِ مشهور را میگویم. شهریور، به سانِ پدرش، مردِ مستبدیست که موهای مشکیاش را از حرارتِ تبگونهی بدنش کوتاهکوتاه کرده است. او تهتغاریِ تابستان، نوهی محبوبِ شمسیجان است، نمیدانی... وقتی این مرد روی زمین گام برمیدارد، زمین زیر پاهایش از استواریِ قدمهایش به لرزه میافتد. خودمانیمها، من گمان میکنم این به لرزه افتادنِ زمین از غرور و تکبرِ این مرد است، نه از استواریِ گامهایش. او امشب، هنگام طلوع ماه، میخواهد به باغ، محل حکومتِ انار خاتون، برود. جایی که انار خاتون، ملکهی هلوجان، آقا شلیل، گیلاسِ زیبا و غیره است. پادشاهِ شهریور قصد دارد برای برقراریِ صلح به آنجا برود. آخر چند وقتیست میان مرزِ دو قلمرو، جنگهایی برپا شده و این جنگ، جانِ بسیاری را گرفته است. -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
معتمد- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
ممنونم عزیزم🤍🌹 -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در دلنوشته
دلنوشته: مجموعه نوادگان شمسیخانم نویسنده: ستاره درخشان نیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، تراژدی مقدمه: محبوب من، مثل شادی نباش... که میگذرد و پنهان میشود... مثل غم باش و با من بمان... -غادة السمان -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
روبهروی آینهی خیال نشستهام؛ گیسوانم را میبافم. گفته بودی گرگومیش میآیی و در میان خواب و رؤیاهایم، یک سری هم به منِ لیلیشده این روزها میزنی؛ لیلیای که مجنونش رفته، جایی که نمیدانم کجاست... جوری رفتهای که انگار از اول هم نبودهای... همهچیز را، بهجز خاطراتت و گفتههایت، با خودت بردهای! یادم است... گفته بودی روزی میآیی که قوانین، غلوزنجیر نشوند و پای عشاق را نبندند. روزی که مذهب و مسلک و آیین، میان ما شدنِ من و تو خط بطلان نکشد. گفته بودی روزی میآیم که گرگومیش، عشق باشد... روزی میآیم که عشق در جهان سرودی بخواند و تمام پرندگان سحری، همآواز با من و تو باشند! روزی که کنار ساحل، آزاد و رها بدوی و گیسوان مواجت اسیر دست باد شود... آن روز مرا کنارت خواهی دید. آن روز، آن روز، آن روز... پس کی میشود، ای یار، ای یگانهترین یار!؟ ستاره درخشان نیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۵۰✍🏻 ۲۵ آذر یک هزار و چهارصد ساعت ۹ صبح ــــــــ روبهروی آینهٔ کنسولِ قهوهای ایستادم. دستکشهای چرم را پوشیدم. اورکت را روی شانههایم انداختم و از اتاق خارج شدم. درِ کناری باز شد و معتمد بیرون آمد. - جایی میروید، پاشاخان؟ در را پشتِ سرم بستم. - بله. از پلهها پایین رفتم و او هم پشتِ سرم روانه شد. سوئیچ را از روی جاکلیدی برداشت. کفشهایم را پوشیدم و منتظرش ایستادم که صدایش را شنیدم. - اکرمخانم، اگر چیزی احتیاج دارید تهیه کنم؟ از پلههای پاگرد پایین آمدم. دیوارهای حیاط حالتی مثل کاهگل داشتند. صاحبِ قبلی، کلِ دیوارها را با گلِ کاغذی و پیچک تزئین کرده بود. کاش دخترک هرچه زودتر اینجا را ببیند. اگر این کارهای ناتمام هرچه زودتر تمام شود و خطری دیگر او را تهدید نکند، او را ملاقات کنم و به اندازهٔ بیست سال تماشایش کنم! یک گام، دو گام، سه گام و... در نهایت شش گام به سمتِ چپ رفتم و حیاط با دو پلهٔ کوتاه به پارکینگ وصل میشد. پایین رفتم و پرادوی مشکی را حشمت روبهرو پارک کرده بود. پشتِ فرمان نشستم. بعد از چند دقیقه معتمد سر رسید. - چرا شما؟ اجازه دهید من رانندگی کنم. دستی به فرمانِ ماشین کشیدم. - نه، خیلی وقت است که پشتِ فرمان نبودم. گفت: - هر طور راحتید. و سپس سوئیچ را به سمتم گرفت. در خیابانها رانندگی میکردم و هیچکس نمیداند که بعد از بیست سال دوریِ اجباری از میهن، حتی دود و آلودگیهای معلق در هوا هم لذتبخش است. ترافیکِ آزاردهندهای که یک زمانی برایم عصبیکننده بود، حالا روحنواز بود. زیرِ درخت، ماشین را پارک کردم و سوئیچ را به طرفِ معتمد گرفتم. - همینجا بمان، برمیگردم. کیفِ پول را از جیبم درآوردم و از پسرکِ گلابفروش، سه شیشه گلاب و از دخترکِ گلفروش، بیست شاخه گل خریدم. مزارِ خانمجان را پیدا کردم. روی زمین نشستم. گلاب و گل را کنارم گذاشتم. - سلام عرض شد، خانمجان. میشناسیام؟ پاشا هستم... روزی مرا «پسرم» خطاب میکردی، یادت میآید؟ درِ شیشه را باز کردم و همزمان که گلاب میریختم، دستم را روی مزار میکشیدم تا تمیز شود. - مرا ببخشید. قول داده بودم که از او مراقبت کنم، اما بیشتر آزارش دادم. اما باور کنید که من یک بار دل دادم؛ آن هم به آذرخش بود و هست. هشت شاخه گل را روی مزار گذاشتم. - خانمجان، کمکم کنید... برایم دعا کنید. همهچیز را برایش تعریف میکنم. بیگناهیام را ثابت میکنم. خواستم بلند شوم که صدای زنگِ گوشی، سکوتِ بهشتزهرا را شکست.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۹ ✍🏻 ساعت ۶:۰۰ ۲۴ آذر یک هزار و چهارصد ـــــ به اتاقِ طبقهٔ بالا رفتم. روی صندلیِ راکِ پشتِ پنجره نشستهام و نگاهِ منتظرم که یارِ دلکشِ ما از پشتِ ماه بیرون بیاید و بلکه یک دل سیر نگاهش کنم. صدای درِ اتاق بلند شد. همچنان نگاهم به حیاطِ خانهشان معطوف بود. - بیا داخل. در باز شد و صدای آرامِ معتمد در اتاق پیچید. - قربان، صبحانه برایتان آوردم. یک خانمِ میانسالی را برای کارهای خانه و آشپزخانه استخدام کردم. پاسخ دادم: - میل ندارم فعلاً. کارِ خوبی کردهای! ساعتِ مچیام را بالا بردم... ساعت تازه شش و نیم شده، پس کی رخ مینمایی، جانِ شیرینم؟! صندلی را تندتر تکان دادم که ناگهان دیدم دخترک با عجله به حیاط رفت و کفشهایش را پوشید. در آینهای که توی ایوان بود، خودش را نگاه کرد و با گامهایی سریع از خانه خارج شد. دلبرکم... بعد از بیست سال، دیدارمان مبارک. کاش میدانستی که بی تو یک کالبدی بودم که جان نداشت! آخ، جانکم! درِ خانهشان هنوز مانند قدیم بود؛ دری آهنیِ کوچک با گلهایی بزرگ. بعد از قفل کردنش، کلید را در کیفش انداخت و چند قدم به جلو رفت که ناگهان ایستاد. بلند شدم. چیزی جا گذاشته بودی، جانِ دلم؟! یا شاید هم نگاه و حضورِ مرا حس کرده بودی؟! نوبت به او که میرسید، قلبِ من انگار پسرکی هجدهساله میشد؛ همانقدر بیتاب و پرتپش! نگاهی به دور و اطرافش کرد و بعد رفت و از دیدِ من دور شد. جانِ دلم، اگر بدانی چه حرفها برایت دارم. از پلهها به پایین روانه شدم. به آشپزخانه که رفتم، همان خانمی که معتمد گفته بود، در حالِ آشپزی بود. - سلام. پیاز از دستش در سینک رها شد. برگشت. - سلام، آقا! ترسیدم، اینطور بیهوا آمدید. دستانش را با پیشبندش خشک کرد. - صبحتون بخیر. شما باید پاشاخان باشید، من هم اکرم هستم. به نظر میرسید همسنِ خانمگل باشد. سری تکان دادم و پشتِ میز نشستم. چند لقمه خوردم که تلفن زنگ زد. تلفن را از روی میز برداشتم. - بگو، حشمت. با چربزبانی گفت: - صبحتون بخیر، قربان. همهچی خوبه؟ کموکسری ندارید؟ با بیحوصلگی پاسخ دادم: - اگر برای حالواحوال کردن تماس گرفتهای، قطع کنم؟ شتابزده گفت: - نه، نه قربان. از خانم برایتان خبری دارم. به گمانم نگرانیِ قلبیام در صدایم نفوذ کرده بود. - چه شده؟ صدای بوقِ ماشین و موتور از پشتِ خط به گوشم رسید. - قربان، آمدنِ بیمارستان. برای پرسوجو که رفتیم، گفتند انگار نوارِ قلب و اِکو میخواهند بگیرند. نفسِ عمیقی کشیدم. - احتمالاً چند روزِ دیگر هم نوبتِ چکاپ دارد. مشکلی نیست.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
گفته بودم دوستت میدارم...حتی بعد از مرگ. بعد از رفتنت، مرگ را هم تجربه کردم، اما...دوستت دارم. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
میخواهم... تمام هیاهوی شهر را ساکت کنم. میخواهم دارویی بیاورم که تمام مردم به خواب روند و من، تنها، به تماشای تو بنشینم. آهسته پا روی پا بیندازم و دخترکی را نگاه کنم که با طمأنینه، قهوهاش را نوشِ جان میکند! میخواهم تمام شهر را به خوابی عمیق فرو برم تا بتوانم خندههای روحنواز تو را، با پسزمینهی آهنگِ «یارم به یک لا پیراهن»ِ استاد شجریان، در نوار کاست ضبط کنم! میخواهم شهر غرقِ سکوت شود و ما را به تماشا بنشیند؛ که چگونه دست در دست هم راه میرویم... میخواهم در آن روزی که تنها مرغانِ سحری آواز میخوانند، تو را به گندمزار ببرم. بدویم و باد در میان گیسوانِ عسلیرنگِ تو بپیچد... آه که چه منظرهای! بر روی سبزهها، زیر درخت، بنشینیم و تو برایم از فروغ بخوانی یا شاید هم رهی معیری! و هنگام غروب، دست در دست هم، به تماشای غروبِ آدینه بنشینیم. و چه کسی گفته غروبِ آدینه دلگیر است؟ ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
میبینی مرا؟ منی که پشتِ پنجرهی رؤیا و اوهامِ خیال، به تو مینگرم. نگاهم میکنی و لبخند میزنی و من ، دخترکِ سادهی زندگیت، دلم خوش میشود به حضورت ،حتی در خواب، حتی در خیال. دست تکان میدهی و میروی . بغض است که با طنازی، در جادهی پرپیچوخمِ گلویم جولان میدهد. میروی و میخواهم فریاد برآورم: «نرو، بمان. با من بمان.» میخواهم بودنت را فریاد بزنم... اما صدایی نیست. میبینی؟! نبودنت چه بر سرم آورده که حتی در خوابِ کابوسوار، حقیقتِ نبودنت مانند پتک بر سرم کوبیده میشود! ستاره درخشاننیا✍🏻 -
و سوگند به دستانِ ابریِ دخترکی گریان، که هر چه کرد، نتوانست معشوق را در آغوش بفشارد.
ستاره درخشان نیا✨
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
من و تو. آه، باز هم فراموش کردم...تو و او و درخت و باد و باران و چتر خاطره میشوید در میان برگهای تاریخِ پاییز. من ، باید کولهبارم را، به همراه خاطراتت، جمع کنم و بروم. به شهر که نه، به جهانی که تو در آن نباشی! نه نامت باشد و نه نشانت. خودم باشم و دیگران... دیگرانی که بیگانهاند! دیگرانی که با ترحم نگاهم نکنند و کاش برای تو نیز، به سانِ من، محبوبت برود و تو بمانی و خاطراتش... ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
وجودم جنگلِ سحرآمیزی بود، که هر سحرگاه،در آن، مرغانِ سحری و پریهای شهرِ هزار و یک شب، به آواز و رقص برمیخواستند. اما، با دیدنِ تو، تمام آن زندگی به پایان رسید. ابتدای آمدنت خوب بود. خیلی خوب. ولی، رفتی و مرا با یک دنیا تنهایی رها کردی. من بودم و شب...شب بود و بغض...بغض بود، اما دستهای آشنایی که اشکها را پاک کند، نبود. و من بودم و دستانِ تو نبود، ولی دستهای زمختِ مرگ بود! لعنتی، ارمغانِ آمدنت برای من، تارکِ دنیا شدن بود و بس! میدانی، تو به من مدیونی! دستانت را، قلبت را...و همان زندگیِ رویایی را که قولش را دادی. گیسوانم بوی دستانت را میداد. پس آنها را قیچی کردم. راستش را بخواهی، میخواهم فراموشت کنم. اما خب،خودمانیم...فراموش کردن، تازه اولِ به یاد آوردنِ خاطرات است. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
گیسوانش زیبا بود، عسلیرنگ و فِر. رنگشان، آه که نمیدانی، انگار خداوند رنگشان را از خورشید گرفته بود! آرزویش بود، گیسوانش را در دشت و جنگل باز بگذارد و باد میان آن حجمِ مو وزیدن بگیرد. و تاجِ گلی روی موهایش بگذارد و به سانِ آن شرلیِ قصه، بنشیند و برای درختِ کاج، قصهی شهرِ پریان بخواند. اما، حیف که گیسوانش سهمِ خاک شد و... ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
جان، در جایی که عاشقها چون شمعی نیمسوز میسوزند و پرپر میشوند. در عذاب است، عذاب. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
نخ به نخ دود میکنم نبودنِ تویی را که رفتهای از ذهن و ماندهای در دل. نخ به نخ دود میکنم هوای سردِ پاییزی را که نداشتنت را فریاد میزند. نخ به نخ دود میکنم و تنم، با وجودِ گرمای اندکِ سیگار، یخ میبندد و مرا، دیوانه، به این باور میرساند که هیچچیز گرمای لعنتیِ دستانِ زبرت نمیشود. پک دیگری میزنم و دلم میخواهد بالا بیاورم تمام خاطراتی را که میکُشد! بالا میآورم، عق میزنم و اصلاً تو چه کسی هستی؟ مردی با صدای خشدارش میگوید: -رها، خودتی؟ رها...آری، به گمانم هستم. دور دهانم را پاک میکنم و باز سیگار مهمانِ لبانِ ماتیکخوردهام میشود. -من که خودمم، اما شما را به جا نمیآرم. حیران میشود. -منو یادت نمیاد، نامرد؟ منم... من! «نامرد» را که میگویی، یک چیزهایی را یادم میآورد، اما نه، همین پیشِ پایت آلزایمر گرفتم. پس، به سلامت. پلک میزند. نگاهم میکند. بغض در گلویم مینشیند و...دود میکنم. -رها! درمانده است و عاجز! یا شاید هم خسته، نمیدانم. -رها! میروم، قدم تند میکنم. از اویی که انگار جذابتر شده، باید فاصله گرفت. زیرا این کالبدِ مادی، خیلی وقت است از مغز دستور نمیگیرد. مو سپید کرده. راستی، ازدواج کرد؟ میگفت عاشقِ دیگری شده، هیچوقت نفهمیدم من زشت بودم یا او زیبا بود؟ بور بود؟ ولش کن...مهم نیست. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
خانمجان- 8 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
شهری را میشناسم که کسی در آن نمیمیرد. همهمان آن را میشناسیم یا در آن زندگی میکنیم. مردم این شهر زندهاند، نفس میکشند، قلبِ ساعتیشان میزند و حرکت میکنند، صبح بیدار میشوند، ظهر غذا میخورند و شب میخوابند. یادم میآید هنگامی که به این شهر سفر کردم، متوجه شدم که آنها تنها زاد و ولد میکنند و مرگی برایشان مقدر نشده است! من نیز مانند شما چشمانم گرد شده بود؛ دقیقاً مثل یک گردو. روز بعد که به خیابان رفته بودم و صداهای عجیبی گوشم را پر کرده بود... صدای تیکتاکِ ساعت؛ اما هر جا را نگاه کردم، ساعتی ندیدم! از مردی کهنسال پرسیدم: «این صدای ساعت از کجا میآید؟» چشمانش آنقدر سرد بود که خون را در رگهایم منجمد کرد. صدایش نیز سرد بود: «ما در بدو تولدمان، به جای قلبهای گوشتی، ساعتی در سمتِ چپِ سینهمان کار میگذاریم که تنها نشانگرِ گذرِ زمان باشد؛ نشانگرِ نفرینِ ابدیِ ما!» در خیابانها راه میرفتم. کودکان، با چهرههایی سپید، گیسوانی رهاشده در اطرافشان و با کفنهایی که با گلدوزیِ بیلیسیاه کار شده بود، دستِ عروسکهای مردهی خود را گرفته بودند. نمیدانم چند روز خیابانها را گشتم و به این نتیجه رسیدم که روحِ این مردم، چند صد سال پیش مُرد؛ همان روزی که آن مردِ بزرگ را در حمامِ خونِ خودش غسل دادند. جاودانگیِ این مردم، نفرینی بود بر نادانی و جهلشان؛ بر ناسپاس بودنشان. جاودانگی نفرینی ابدیست؛ آن را برای خود نخریم! ستاره درخشاننیا✍🏻- 46 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۸✍🏻 ۲۴ آذرماه ۱۴۰۱ پنج روز قبل از عملِ آذرخش ساعت ۴ بامداد ــــــــــــ از پلههای هواپیما پایین آمدم. بعد از سالها غربت و دلتنگی، به شهری بازگشته بودم که او در آن نفس میکشید. سامسونت را در دستم فشردم. معتمد همقدمم شد. - پاشاخان، شکلاتِ نود درصد است. راهِ زیادی پیشِ رو داریم؛ نباید از پا بیفتید. زیرِ لب تشکری کردم. شکلات را از زرورق بیرون آوردم و در دهان گذاشتم. تلخیاش ذهنم را هوشیارتر کرد. از فرودگاه خارج شدیم. معتمد با اشارهٔ سر، مردی را نشانم داد که دستمالِ یزدی را دورِ گردنش انداخته بود، پشتِ کفشهای قیصریاش را خوابانده و سبیلهای پرپشتی داشت. - حشمت است. انگار آمدنمان را حس کرده بود. سر بلند کرد و با چند قدم خودش را به ما رساند. - پاشاخان، آقا رضا، خوش برگشتید. چمدانها را از دستِ معتمد گرفت و داخلِ صندوقِ عقب گذاشت. سوارِ ماشین شدیم. حشمت، در حالی که ماشین را روشن میکرد، گفت: - پاشاخان، اگر صبح میرسیدید، بچهها را بسیج میکردم؛ گاو و گوسفندی جلوی پایتان قربانی میکردیم. حیف... حیف! کروات را شل تر کردم. - قربانی نمیخواهم. بگو ببینم، چه خبر داری؟ نگاهی به آینه انداخت. - جانم برایتان بگوید، آقا... خانه را خریدم و طبق سفارشتان، که آقا رضا از طرف شما گفته بودند، به نامِ خواهرم زدم. پشتِ چراغ قرمز ترمز کرد. - هزینهٔ اسبابکشی و پیدا کردنِ خانهٔ جدید برای آن خانواده را هم بچهها ردیف کردند. حالا خانه، با تمامِ وسایل، آمادهٔ ورودِ شماست. سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم. - خوب است. چند لحظه سکوت کردم و بعد با لحنی جدی گفتم: - حشمت، خوب گوشهایت را باز کن. با احدی بر سرِ این موضوع شوخی ندارم. اگر یک خطا، یک کوتاهی یا یک سرپیچی ببینم، عواقبش پای خودت است. حشمت با دستمالِ یزدی، عرقِ پیشانیاش را پاک کرد. - امر، امرِ شماست، پاشاخان. ما سالهاست وفاداریمان را به شما ثابت کردهایم. درست نمیگویم، آقا رضا؟ معتمد، بیآنکه نگاهش را از روبهرو بردارد، سکوت کرد. ادامه دادم: - حشمت... من چیزی بیشتر از وفاداری میخواهم. خوب میدانی آدمی نیستم که زحمتِ افرادم را بیپاداش بگذارم. دنده را عوض کرد. - بله، آقا. ابروهایم در هم رفت. - این را هم میدانی که خانوادهٔ فیروز بو بردهاند که فرار من در بیست سال پیش بیدلیل نبوده و پای زنی در میان بوده! دیر یا زود خاکِ تهران را به توبره میکشند تا آذرخش را پیدا کنند. پس حواستان را جمع کنید. دستانم مشت شد. - اما اگر ببینم تو یا نوچههایت حزبِ باد شدهاید و سهلانگاری کردهاید، برو دخیل ببند به حرمِ شاهعبدالعظیم و همانجا بست بنشین؛ چون اگر پایت را از آنجا بیرون بگذاری، حسابت با کرامالکاتبین است. حشمت راهنما زد و ماشین را داخلِ کوچهٔ لاله پیچاند. - خیالتان راحت باشد، آقا.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
سلام دلنوشته ام تموم شد🤍 @هانیه پروین- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
بر روی مبل نشستهام و به ساعتِ گوشهی سالن نگاه میکنم. تیکتاک... تیکتاک... یک ساعت از نبودنت را نشانم میدهد. یک ساعت از نفس نکشیدنت در این خانه. یک ساعت؟ نمیدانم... شاید هم یک روز است؟ یا یک سال؟ نمیدانم. بعد از پر کشیدنت، زمان را گم کردهام. منی که زمان را بدون ساعت هم حدس میزدم، دیگر هیچ نمیدانم. قابِ عکسِ روبانِ مشکیزدهی گوشهی سالن توجهم را به خود جلب میکند. بلند میشوم و با قدمهایی لرزان، با اعصابی پریشان، گام برمیدارم. انگشتِ اشارهام را بر روی چهرهی درونِ قاب میکشم و آرام، با بغض، زمزمه میکنم: -مشکی...؟ بغض تبدیل به خشم میشود و مغزم را از کار میاندازد. دستانم، بدون فرمانِ مغز، بالا میروند و قابِ عکس با صدایی مهیب به سرامیکِ گرمِ سالن کوبیده میشود. انگار آن خشم و عصبانیت لحظهای فروکش کرده بود و جایش را به اشک داده بود. مینشینم و سرم را بر زانوهایم میگذارم. نگاهِ پر از اشکم را به عکس گره میزنم. طولی نمیکشد که صدای دردناکِ گریههایم تمامِ خانه را پر میکند. دستانم دچار لرزشی شدهاند که حتم دارم هیچکس مانندش را ندیده است. با همان دستانِ مرتعش، شیشههای شکستهی روی عکس را کنار میزنم. عکسش در قابِ چشمانم جان میگیرد. لبخندش در مغزم حک میشود. خاطرات، مانند فیلمی، از جلوی دیدگانم رد میشوند. صدایش در گوشم طنینانداز میشود. ناگهان نبودش را به خاطر میآورم. با همان چشمانِ تارِ حاصل از اشک، دور تا دورِ خانه را مینگرم. با هر بار نگاه کردن، جان از تنم میرود. چشمم به بازتابِ خودم در شیشهی شکسته میافتد. پیر شدهام، با سیواندی سال، پیرزنی جوان. آرام، خطاب به عکس میگویم: -ببین، نبودت مرا پیر کرد. اصلاً میدانی؟ نبودنت سنگین است. خودمانیمها...فضای خانه دیوانهکننده شده است. مانند کاروانسرا شده. یکی میآید. یکی میرود. همه با چشمانی گریان و یخزده نزدِ من میآیند و نبودنت را تسلیت میگویند؛ تا تسلای خاطرم شوند و تا نبودنت را به رخم بکشند. یکی سینه میزند... یکی با اشک طبل مینوازد... و یکی تاجِ گل را همراهِ کفن میآورد. خالهزنکها هم کنارِ گوشِ هم پچپچ میکنند، به حالم تأسف میخورند و راجع به حالِ من اظهار نظر میکنند. برگرد، برگرد. خانه درد دارد. روحِ خانه زخمیست، زخمی از نبودِ تو. گلدانهای حسنیوسف خشک شدهاند. هر شب، هنگامِ گرگومیشِ هوا... تو چی؟ صدای گریههای گوشخراششان را میشنوی؟ بعد از تو، زنگخوریِ این گوشی پایین آمده است. دیگر کسی نیست که احوالم را هر نیم ساعت بپرسد. ولش کن...حالِ خودت چطور است؟ بدونِ من خوش میگذرد؟ فراموشم کردهای یا سراغم را از فرشتگان و حوریهای بالطلایی میگیری؟ آنور، یک باجهی تلفنِ عمومی هست؟ آخر دلم برای طنینِ صدایت تنگ است.آخر این دل برای شنیدنِ نامش از زبانِ تو تنگ شده. ستاره درخشاننیا✍🏻- 46 پاسخ
-
- 1
-