-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۴۰✍🏻 راوی سومشخص هفت روز پیش بیست و دومِ آذرِ یک هزار و چهارصد ــــــــ دستانش را روی سینهاش به هم قلاب کرده بود. درِ اتاق باز شد. مردی با صدایی بم پرسید: - قربان؟ صدایم کردید؟ مورد اعتمادش بود. او را در جایی که به «ایستگاهِ آخرِ دنیا» معروف بود، پیدا کرده بود... جایی سرد و نمور! با لحنی محکم، بدون آنکه از پرترهٔ نقاشی فاصله بگیرد، زمزمه کرد. صدایش در تمام اتاق اکو شد. - وسایل را آماده کردی؟ - بلیط گرفتی؟ معتمد پاسخ داد: - بله، قربان. همهچیز آماده است. نگران هیچچیز نباشید. مرد به چشمان معصومی که نقاش برایش کشیده بود، نگاه کرد. نه... چشمان دخترکش زندهتر بودند. شیطنتی در آن چشمان درشت جریان داشت... البته اگر هنوز دخترکِ او باشد. اما جیرهخورهایش که به او اخبار غلط نمیدادند !؟ یا شاید هم برای اینکه استخوان بزرگتری جلویشان پرت کند، خبرهای ضدونقیض میآوردند؟ او که نمیدانست. امّا یک چیز را خوب از بَر بود، آنها به آن مردی وفادار بودند که چند ماه است در خاکِ سرد آرمیده است. تنها معتمدش هم همینجا، کنار دستش ایستاده بود. معتمد دستی به سرِ طاسشدهاش کشید. - اگر امری نیست، از حضورتان مرخص شوم؟ مرد انگشتش را بالا آورد و روی آن خرمنِ طلاییِ پرتره دست کشید. نه... این هم مثل دخترکش نبود. فقط یک کپیِ بیروح... لعنت به نقاش که نتوانسته بود کارش را درست انجام دهد.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
چهل روز و شب است که رفتهای... چهل روز از نبودنِ تو، عزیزِ جانم، میگذرد و من هنوز که هنوز است به نبودنت عادت نکردهام، جانم. میفهمی؟ هنوز تابِ نبودنت را ندارم. حواسم نیست که رفتهای و دیگر برنخواهی گشت؛ گوشیام را برمیدارم و شمارهی تو را میگیرم... و ناگاه با آن صدای زنِ نفرتانگیز مواجه میشوم که میگوید: «خاموش است...» چهل روز است که گوشیات خاموش مانده و به من دهنکجی میکند. چهل روز است به امید اینکه شاید... شاید جواب بدهی، پیام میدهم، التماست میکنم، ولی... سکوت... و سکوت... و سکوت... هیچچیز نیست. سکوت، خالی از نبودن است. حتی صبحِ شبی که صورتم از اشکِ نبودنت خیس شد، از خواب بلند میشوم؛ چشمانم را که هنوز باز نکردهام، نامِ خوشآوای تو را بر زبان میآورم؛ زیرا که در خواب، سهتاییمان خوش و خرم بودیم و کنار هم میخندیدیم. اما سکوتِ خانه، مانند پتک بر سرم آوار میشود و نبودنِ نفس و همراهم را به یادم میآورد. یادم است میگفتند مغز فرماندهِ بدن است، اما در من که برعکس شده... قلب، فرمانِ بدن را بر عهده گرفته است. به پاهای لرزان و بیجانم فرمانِ راه رفتن میدهد و به طرفِ میزِ عطرهایت مرا میکشاند... یکییکی سرِ شیشهها را باز میکنم و آنها را بو میکنم. درِ کمد را که باز میکنم، پیراهنهایت را یکییکی دورم میچینم و دردهایم را برایشان آهستهآهسته میگویم؛ به خیالِ اینکه برای تو تعریف میکنم. خسته نشدی از نبودن؟ دلت هوای بودن با ما را نمیخواهد؟ خب... خب... نمیخواستی هم یک کلام میگفتی... من میرفتم، اصلاً... من میرفتم... و هر روز از پشتِ درختهای خیابان تو را تماشا میکردم... دخترکِ سهسالهمان هر روز میپرسد: «پس بابا چه؟ امروز هم یعنی نمیآید؟ یعنی امروز هم مرده است؟» تو بگو چگونه به کودکمان نبودنِ پدرش را بفهمانم؟ رفتنِ تو را... بالشتِ تو را به اتاقش برده و آن را زیرِ سرش میگذارد. همان بالشی را که معتقد بود: «چه بدرنگ است... باید مدل و رنگش را عوض کنید.» برمیدارد و زیرِ سرش میگذارد. در آغوشش کشیدم و پرسیدم: «چرا این کار را میکنی، جانِ دلم؟» گفت: «آخر بوی بابا را میدهد...» من چه کنم؟ با نبودِ تو و این دلتنگیِ فرزندمان چه کنم؟ خسته نشدی؟ بگو کجایی؟ کجایی؟ در آینه که به خودم نگاه میکنم، خودم را نمیشناسم... از آن زنی که دوستش داشتی، خیلی فاصله گرفتهام... این نفس کشیدن هم تنها به خاطرِ دخترکمان است که نمیخواهم آواره و سرگردان بشود؛ وگرنه به همراهِ تو این دنیا را بدرود میگفتم که حتی ارزشِ یک ثانیه بودن در این دنیا و ندیدنِ تو را ندارد، جانِ دلم. چهل روز گذشته، اما من هنوز ماندهام در آن شبِ طوفان... من هنوز ماندهام میانِ آتش و دود و درد و جیغ... من هنوز آنجایم و هزار بار صحنهی جان دادن و بوسهی خونیِ آخر را احساس میکنم... بوسهی خداحافظی... من هر روز میمیرم و هر بار احیا میشوم. کاش دلت میخواست کنارِ ما برگردی... کاش... ستاره درخشاننیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۹✍🏻 فرشته همراهِ پرستار برمیگردد. پرستار لبخند اطمینانبخشی میزند. - عزیزم، همهٔ مراحل را برایت توضیح میدهم تا بدانی قرار است چه اتفاقی بیفتد. روی تخت مینشینم و نگاهش میکنم. ادامه میدهد: - حدود ساعت دوازده وارد اتاق عمل میشوی؛ اما قبل از آن، برای اطمینان بیشتر، یکسری آزمایش و بررسی انجام میدهیم تا خیالمان از همهچیز راحت باشد. دکتر همهٔ مقدمات را انجام داده، اما اینها هم جزو مراحل معمول قبل از عمل است. زیر لب، «البته...»ای میگویم. چکلیست را از روی میز برمیدارد که فرشته میگوید: - آذرخشجان، من بیرون هستم. کاری داشتی صدایم بزن. پرستار خودش را معرفی میکند. - قبل از همهچیز، میدانم دیر شده و باید زودتر خودم را معرفی میکردم. ایراندخت کیوان هستم. بعد نگاهی به پرونده میاندازد. - نام و نام خانوادگی؟ - آذرخش مهرزاد. - تاریخ تولد؟ - دهم آبان هزار و سیصد و شصت و یک. - عمل قلب باز... درسته؟ پیشانیام را ماساژ میدهم. - بله، درسته. خودکار را از جیبش بیرون میآورد. - لطفاً اینجا را امضا کنید. کاری را که خواسته بود انجام میدهم. تورنیکه را از روی میز برمیدارد و دور بازویم میبندد. - آستینت را بالا بده... آهان... حالا دستت را مشت کن... تمام شد. نمونهٔ خون را میگیرد و بعد میگوید: - با من بیا، عزیزم. یک نوار قلب هم میگیریم. بعد از آن متخصص بیهوشی میآید و چند سؤال از تو میپرسد؛ مثلاً اینکه آلرژی داری یا نه، آخرین وعدهٔ غذاییت چه زمانی بوده و داروی خاصی مصرف میکنی یا نه. بعد از آن، فرشته کنار تختم میآید. برایم از کودکیاش میگوید؛ از پدرم که برادری را در حقش تمام کرده بود و از مادرم که همسایهٔ دیواربهدیوار خانهٔ پدریِ فرشته بود. لبخندی از یادآوری آن روزها روی لبش مینشیند و چشمانش پر از اشک میشود. - اولین بار خسرو، آفرین را خانهٔ ما دید... آخ، امان از آن روزها. خسرو هجدهساله بود، هنوز حتی دیپلمش را هم نگرفته بود و آفرین، شانزدهساله. میگویند عشق در یک نگاه... خسرو با یک نگاه، یک دل نه، صد دل دلباختهٔ مادرت شد. از زیر زبانم کشیده بود که هر روز من و آفرین پیاده از مدرسه برمیگردیم. شنیده بود جوانکی هر روز با هوندا ۱۲۵ از جلوی مدرسه رد میشود. ریز میخندد. - خسرو همان را در بوق و کرنا کرده بود و رگ گردنش باد کرده بود که: «فرشته، خواهر رضاعیِ من است. خودم نوکر او و دوستش هستم. برگشتنشان با خودم! مگر برادرش مرده است؟!» اشک را از گوشهٔ چشمش پاک میکند. - رگ غیرتش برای من نبود... برای آفرین بود. فکر میکرد آن جوانک برای آفرین آمده، نمیدانست برای من آمده... که سالها بعد، سرِ سفرهٔ عقدش نشستم. برایم تعریف میکند و آرامتر میشوم... دلتنگتر میشوم برای خانوادهای که سهم من از داشتنش، تنها دو سال بود. ــــــــــــــ ساعت ۱۲ ظهر روی تخت، به سمت اتاق عمل میروم. فرشته دستم را در دستش گرفته است. آیتالکرسی میخواند. کتاب دعا در دستش است. میگوید: - دورت بگردم... من همینجا هستم. خدا پشت و پناهت، جانم. نترسی، خب؟ بعد رو به دکتر میکند. - بهروز... آذرخش امانتِ دست تو. یاد زمانی میافتم که پنجساله بودم. تازه دکتر و فرشته ازدواج کرده بودند. خیلی وقتها مرا با خودشان گردش میبردند. الحق که آمین پدر و مادر خوبی دارد... کاش برگردم و محبتهایشان را جبران کنم. وارد اتاق عمل میشوم. درها پشت سرم بسته میشوند. دکترها و پرستارها تندتند، مثل پروانه، دورم میچرخند. میخندند و سعی میکنند حواسم را پرت کنند. دکتر بیهوشی دارو را از طریق آنژیوکت تزریق میکند. - آذرخشخانم... با من بشمار... پنج... چهار... صداها دورتر میشوند. سه... دو... نورها کمرنگتر میشوند. یک... چشمانم بسته میشوند. دنیا از من دور میشود... و من، از دنیا...- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
تو از کجا آمدهای که آنقدر غیرقابلدسترس دیده میشوی؟ از جهانی دیگر؟ از سیارههای زیبا؟ از زمانی دیگر آمدهای؟ از کجا آمدهای که، به قولِ فروغِ عزیز، آنچنان به بویِ شب آغشتهای؟ چشمانت چونان دو ستاره در آسمان برق میزدند. و گیسوانِ مواجت، بسترِ آسمان را به عاریت گرفتهاند. از کجا آمدهای؟ لبانِ سرخت به سرخیِ انارِ یلدا میمانند! ستاره درخشان نیا✍🏻 -
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
به دریا نگاه میکنم. آبی که سیاه است و همیشه در هوسِ یک تنِ جدید میسوزد. غرش میکند و خودش را با تمام توان به تنِ ظریفِ ساحل میکوباند. صدای فریادهایش به عرش میرسد. قدم جلوتر میروم. آب به زانوهایم میرسد. زیر پایم خالی میشود. به درونِ آن آبیِ سیاه پرتاب میشوم. دستانی از زیرِ آب، جسمِ سنگینم را به میهمانیِ پریهای دریایی میبرند و درونِ قفس میگذارند. و روحِ دردمندم، میانِ مرجانها، خزهها و جلبکها، به اسارت گرفته میشود. من اسیرِ این آب شدم... چونان گذشته که اسیرِ خاک بودم. ستاره درخشان نیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۸✍🏻 هرچه اصرار میکنم که آژانس میگیریم، به گوشش نمیرود. جلوتر از من، کنار شیشهٔ سمت راننده میرود، چیزی آرام میگوید و بعد درِ ماشین باز میشود. مرد جوانی همراهِ تابان به سمتم میآید. - سلام عرض شد، بانو! لبخند کمرنگی میزنم. - سلام، جناب. نمیخواستم این وقتِ شب مزاحمتان شوم. دستش را به طرف ماشین دراز میکند. - بزرگوارید. از خوشسعادتیِ بنده بود که توانستم فردی را که تابان از او حرف میزد، ببینم. تابان به مردِ کناردستش نگاه میکند. - خانم مهرزاد که معرف حضورتان هست، بزرگمهر جان. نگاهش را به سمت من برمیگرداند. - خانم مهرزاد، نامزدم... بزرگمهر کیان. بعد از ده دقیقه به خانه میرسیم. کیفم را برمیدارم و دستم را به دستگیرهٔ درِ ماشین میبرم. قبل از پیاده شدن، به آنها تعارف میکنم داخل بیایند و چای یا شربتی مهمانم باشند. هر دو تشکر میکنند و میگویند سری دیگر میآیند. پیاده میشوم.درِ خانه را باز میکنم. بوی قرمهسبزی در کوچه پیچیده... شاید عروسِ اعظمخانمِ خدابیامرز، قرمه پخته باشد. کیف، مقنعه و کتم را روی تختِ گوشهٔ حیاط پرت میکنم. پاچههای شلوارم را بالا میکشم و به سمتِ جاروی گوشهٔ حیاط میروم. برگهای خشک را از روی زمین جمع میکنم و داخلِ سطل میاندازم. دهساله بودم. خانمجان و اعظمخانم به یک مولودی دعوت شده بودند. حیاط پر از برگهای خشک شده بود. با خودم گفتم تا برگردند، حیاط را تمیز کنم و خوشحالش کنم. شیلنگ را گرفتم و آب را باز کردم. تمام برگها به سمت راهآب هجوم بردند. حیاط را آب برداشته بود و هرچه تلاش میکردم، آب پایین نمیرفت که نمیرفت. وقتی خانمجان به خانه رسید، بندهٔ خدا از دیدن منِ سرتاپا خیس و حیاطِ آبگرفته، هاج و واج مانده بود. خلاصه، آن روز یاد گرفتم در همچین موقعیتی چه کار کنم؛ ولی خب، نتیجهاش شد یک سرماخوردگیِ درستوحسابی. خانمجان همیشه قبل از اینکه به شهرستان، خانهٔ خواهر یا برادرش برویم، خانه را رُفتوروب میکرد. حیاط را میشویم...دوست دارم وقتی از بیمارستان برمیگردم، خانه همینقدر تمیز باشد. حوض را پر از آب میکنم. یادم باشد فردا، قبل از رفتن، چند ماهیِ گلی بخرم...یا شاید هم بعد از آمدنم بخرم؟! نمیدانم... قالیچهٔ روی ایوان را جمع میکنم و مثل خانمجان، جاروی دستی را خیس میکنم و ایوان را تمیز میکنم. قرمهسبزی میپزم... او عاشقِ قرمهسبزی بود؛ بهخصوص وقتی که من میپختم. شام میخورم و بقیهاش را فریز میکنم. چرا در تنهاییِ من بیشتر در خاطرم سرک میکشی؟ آزمونی برای بچهها طرح میکنم تا اگر دیرتر به مدرسه رفتم، به درسشان لطمهای وارد نشود. به یکی از همکارهایم زنگ میزنم و از او خواهش میکنم به جای من، دوشنبهٔ این هفته و شنبه و دوشنبهٔ هفتهٔ بعد، سرِ کلاس برود. میگویم آزمونی نوشتهام و عکسش را برایش میفرستم تا هر وقت صلاح دید، از بچهها بگیرد. خستهام... آنقدر خسته که کاش، مثل رؤیایم، خانمجان بود و سرم را روی پایش میگذاشتم و برایم داستان میخواند؛ درست مانند بچگی... کتاب صوتیِ «سووشون» را میگذارم. برای یک شب... فقط برای خودم زندگی میکنم؛ یا دستکم، تلاشم را میکنم. تهِ دلم این میگذرد که اگر از آن اتاق بیرون برگشتم، دیگر نمیخواهم مثل گذشته باشم. شاید بعد از دورهٔ نقاهت، برای تعطیلاتِ سهروزهای که در تقویم آمده، بلیت بگیرم و بروم کویر... یا شاید هم جنگل... ــــــــــــ روز عمل ۱۴۰۰/۰۹/۳۰ با صدای زنگِ در از جا بلند میشوم. عینکم را روی تخت میگذارم و سلانهسلانه به طرف در میروم. - سلام، خاله فرشته. بعد از سلام و احوالپرسی میگوید: - آمادهای دیگر؟ به طرف ساکِ آبیِ کوچک میروم. کفشهای اسپرتِ مشکی را میپوشم و عینکم را هم داخلِ ساک میاندازم. - الآن بله! سوارِ ماشین میشویم. - آمین مدرسه داشت. خیلی نگرانت بود، نمیخواست برود. به او قول دادم هر وقت از بیمارستان مرخص شدی و کامل خوب شدی، پیشت بماند. لبخندی به آن همه مهر و محبتِ عجینشده در این خانواده میزنم. - عزیزِ دلم! وقتی به بیمارستان میرسیم، همهٔ کارها را دکتر از قبل انجام داده است. معطلمان نمیکنند و یکراست به اتاق ۳۰۹ میفرستند. فرشته وسایلم را داخلِ کمدِ کوچکِ گوشهٔ اتاق میگذارد. پرستاری با لباسِ صورتی وارد میشود. - آذرخشجان؟ لباست را عوض کن تا برای معایناتِ قبل از عمل برویم. لباسهای صورتی را میپوشم. نگاهم روی لباسهای خودم که گوشهٔ تخت تا خوردهاند، میماند. تهِ دلم دعا میکنم دوباره فرصتی باشد تا آنها را بپوشم...- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
آن شب گفته بودی: -اگر بروم، حال و روزت چگونه خواهد بود؟ مانند همیشه، آن حسِ ترس از دست دادنت بالا گرفته بود، به گمانم. خندیدم و گفتم: -خب معلوم است، زندگی میکنم دیگر. این همه آدم آمدند و رفتند، چه شد؟ همچنان زندگی ادامه دارد. اما امروز که روبهروی سنگِ سرد نشستهام، به تو، عزیزِ از دسترفتهام، میگویم: -زندگی میکنم، اما نفس نیست! زندگی میکنم، اما در میانِ سیاهیها، رنگها انگار پر کشیدهاند... زندگی میانِ گریهها و شیونهای دیگران، میدانی یعنی چه؟ یعنی دائماً نبودِ تو را به یادم میآورد. آری، جانِ از دسترفتهام... برای تو مینویسم، که میدانم هر دم کنارِ من هستی. حضورت را حس میکنم. من زندگی را بدونِ تو، مردگی میدانم. ستاره درخشان نیا✍🏻- 46 پاسخ
-
- 1
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
کاش میدانستی عید، بی تو، زمستانیست سرد و تاریک... کاش میدانستی هرجا میروم، سراغت را از من میگیرند... نمیدانند اگر میدانستم شب را کجا سحر میکنی و سحر را کجا شب، خودم زودتر از تو میآمدم و این دوریِ جانفرسا را به آخر میرساندم! راستی، ماهی در تنگِ بلورش نمیرقصد، سبزه مانند سالهای پیشین سبز و زیبا به نظر نمیرسد. بی تو، رنگ کردنِ آن تخممرغها هم مانند سالهای پیشین به عمقِ جانم ننشست! کجایی، ای یار؟ کجایی که امسال من نیز، مانند ننهسرما، خواب ماندم و به نوروز نرسیدم...! به گمانم وقتِ آمدنت فرا رسیده، جانِ دل! بهار آمد... درختِ آلبالویی که کاشته بودی شکوفه زد، گلهای باغچه هم همینطور. تو چطور قصدِ آمدن نداری؟! ستاره درخشان نیا✍🏻 -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
وقت بخیر درخواست نقد رمانم رو دارم🌹 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صفحه نقد رمان تپش قلب طهران🤍🌹- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان تپش قلب طهران| ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
رمان: تپش قلب طهران نویسنده: ستاره درخشان نیا ژانر: عاشقانه خلاصه: گاهی یک نگاه میشود سرآغاز سرنوشت. سرنوشتی که میان عشق و اجبار گم میشود. نوش جان نگاهتون🤍🌹خوشحال میشم که بخونید و نظرتون رو بگید -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۷✍🏻 این بار نه روی تختِ بیمارستان هستم و نه روی تختِ چوبیِ گوشهٔ حیاط... این بار در حرمِ شاهعبدالعظیم هستم. خانمجان کنارم نشسته و ذکر میخواند، سرم را روی پایش میگذارم. دستِ راستش را میان موهایم حرکت میدهد. صورتش جوانتر شده است. چشمانش آرامش را به دلم تزریق میکنند. آرام میگوید: - نگران نباش، دخترکم! اصلاً به دلت بد راه نده. همهچیز را بسپار به دستِ خدا. ــــــــــــــ دستانی شانههایم را میگیرند و تکانم میدهند. - خانم؟... خانم؟... حالتان خوبه؟ خانم؟ چشمانم را باز میکنم. دهانم خشک شده و گردنم درد میکند. سرگردان، نگاهم را اطراف میچرخانم. همه رفتهاند. کسی نیست، جز من و اویی که آن بختکِ خواب را فراری داده و فرشتهٔ نجاتم شده است. - ساعت... ساعت چنده؟ دخترک شباهت عجیبی دارد. انگار او را قبلاً دیدهام؛ اما نمیدانم کجا. - ساعت نه و نیم است، خانم مهرزاد. از جایم بلند میشوم. - شما؟ نمیگذارد حرفم تمام شود. با شوق میگوید: - یادتان نیست؟ یک سال پرورشگاهی که من در آن زندگی میکردم، از شما درخواست کرد برای ما کلاسِ تقویتی برگزار کنید. بله، او همان دخترِ میزِ آخر بود. همانی که آرام مینشست و حرف نمیزد؛ مگر اینکه از او سؤالی میپرسیدی. آن وقت، مثل بلبل زبان باز میکرد و کاملترین جوابی را که میشد انتظار داشت، میداد. چادرم را روی سرم مرتب میکنم و با لبخند میگویم: - یادم آمد. یادم آمد، تابان آراسته! درسته؟ سرش را با ذوق تکان میدهد. - خودم هستم، خانم. میشود بغلتان کنم؟ زودتر از او، خودم در آغوشش میگیرم. - دخترکِ عزیزم... چقدر بزرگ و خانم شدهای! دستانش را دورم حلقه میکند. - با اینکه مادرم را هیچوقت ندیدهام، اما شما عجیب بوی مادرها را میدهید. با هم به سمت در میرویم.کفشهایمان را میپوشیم. از کارش میپرسم، از درسش، از دوستانش، از جایی که زندگی میکند. در آخر، شمارهاش را میگیرم و به او میگویم: - هر وقت کاری داشتی، هر وقت کمکی خواستی، به خودم بگو. من جای مادر نداشتهات...و تو جای دختر نداشتهٔ من. چادرها را تحویل میدهیم. تابان لبخند میزند و میگوید: - خانم، بیایید با ما. هر جا بخواهید بروید، میرسانیمتان.- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
میگوید پردهها را بکش، خانه را تاریک کن. تاریک... تاریک... سیاه... سیاه... روزنهای را باز نگذار، دریچهای را رو به بیرون نگذار. میگوید میخواهم فقط صدای موسیقیهای بتهوون در این خانه شنیده شوند. او با انگشتانی لرزان، صورتی چروکیده و ابروهایی گرهخورده، ماهرانه مینوازد. میگوید خیابان خالیست... آسمان سرخ است و دلِ من از شب هم سیاهتر... میگوید حرف نزن. او میگوید: -ارواح را دیدهای چگونه جمعهها به ملاقاتِ ما، زندانیانِ گرفتارآمده به پشتِ میلههای کالبد، میآیند؟ همانجور باش... بیصدا... و... خاموش. خانهی او دچار خفقان است... هر روز بارانیست. و هر روز صاعقه و آذرخش بر حیاطِ دلمردهی خانه میزند و درختان را شعلهور میکند و من را یادِ این میاندازد که قلبِ باغچه زیرِ آفتاب ورم کرده است. که باغچه دارد آرامآرام از خاطراتِ سبز تهی میشود و حسِ باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است. و هر بامداد صدای فریادهای خفه در عایقِ سکوت را میشنوم. از ساعتِ صفر که میگذرد، پایِ گهوارهی شکسته و رنگپریده مینشیند و برای آن عروسکِ چینیِ بندزده لالایی میخواند. هر سحرگاه او با چادرِ سیاهی که مکروه است، قامت میبندد و در میانِ قنوت و رکوع و سجدهاش، آن مردِ اورکتپوشِ زنجیری را که فرزندانش را گرفت، لعن و نفرین میکند. دائم زیرِ لب میگوید: - تقدیر چیست؟ حکمت بود؟ خواستِ خدا بود؟ ردِ پای اشکهایش بر روی صورتش، خطهای سیاهی بر جا میگذارند. او باور دارد و... گمان میکند که نجاتدهنده میآید... که نجاتدهنده میآید... ولی او نمیداند نجاتدهندهی شعرِ «زمستان» فروغ، در گور خفته است. او که نمیداند. و من نمیتوانم با صدای خاموشم، باورش را، به خاطرِ بیاعتقادیِ خودم، از بین ببرم. میگوید: - روزی روزگاری... آن اورکتپوشِ مخوف... و من یادِ آن مردِ مرموزِ شعرِ فروغ میافتم که از کنارِ درختانِ خیس گذر میکرد و شاخههای آبیِ رگهایش مانندِ مارهای مرده به بالا خزیده بودند. از او، با زبانِ بیزبانی، میپرسم: -آیا مردِ خوفناکِ روزیروزگاری، فرزندِ تو بود؟ رگهایش آبی بودند؟ و جواب میدهد: -بلی. شاید... شاید دخترکانِ این پیرزن را، در حالی که به جفتگیریِ گلها میاندیشیدند، جانشان را گرفتهاند و من احتمال میدهم او تنها پیرزنیست با عقلی که هر روز بیشتر رو به زوال میرفت. و من از دور، از پشتِ ستونهای عزادار، مانندِ روحهایی که پشتِ دیوارها کمین گرفتهاند، او را نظاره میکنم. او، سیهپوشِ فرزندانی بود که با خونِ دل بزرگ کرده بود. من شاهد بودهام. و او دلش تنگ است. تنگِ فرزندانی که روزی صدای خندههایشان در گوشِ همین ستونها میپیچید. و اکنون صدای بیصدای خندهی درونِ قابِ عکسِ آنان است که در گوشِ این مادرِ بینوا پیچیده میشود. و او جاودان است. و جاودانگی، بدترین دردیست که خداوند برای آزمودنِ بندگان میدهد. ستاره درخشاننیا✍🏻 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۶✍🏻 محکوم شدهام به مرور و یادآوری! خانمجان دستم را نوازش میکند. - حرف توی حرف آوردید، پسرم. حالش چطور است؟ دکتر دستی به موهای جوگندمیاش میکشد. - خانمجان، آذرخشِ شما عینِ آمینِ کوچکِ خودم است. میخواهم بدانید هر کاری که از دستمان بر بیاید، برایش میکنیم. خانمجان صورتش را محکم نگه میدارد. من او را میشناسم؛ به زیر و بمِ چهرهاش، به حالاتِ دلش آشنا هستم. تهِ دلِ خانمجانم آشوب است برای دردانهاش! دکتر ادامه میدهد و شمردهشمرده حرف میزند. - استرس شدیدی به او وارد شده و مشکل قلبش از پیش هم بدتر شده است. ادامه میدهد: - به او سری پیش که برای چکاپ به مطب مراجعه کرده بود، گفتم: «آذرخشجان، حواست را بده. از استرس تا میتوانی دوری کن. استرس جن شود و تو بسمالله.» اما اتفاق افتاد. خودکار در از جیبش خارج میکند. - نسخهٔ جدید داروهایش را نوشتهام و به فرشته دادهام. سرِ راه که میآید، از داروخانه میخرد و با خودش میآورد. کاغذی را از روی میزِ فلزی کنار تخت برمیدارد و چیزی مینویسد. - تا جایی که میشود، باید تحتِ پرهیزهای شدید غذایی و مراقبتهای گسترده باشد. سرش را از روی برگه بلند میکند. - سرما نباید بخورد. باید تا جایی که میشود از ابتلا به آنفولانزا پیشگیری کند. کلمات بعدی اش را به دقت انتخاب میکند: - علاوه بر این مراقبتها، با توجه به نتیجهٔ اِکو قلب، نوار قلب و آزمایشهایی که گرفته شد، صلاح میبینم از همین حالا پروندهٔ آذرخش را برای بررسی پیوند قلب تشکیل بدهم. امیدوارم هیچوقت به این مرحله نرسد؛ اما اگر روزی هم نیاز پیدا کرد، خیالمان راحت است که زمان را از دست ندادهایم. تسبیحِ هزاررنگِ خانمجان از دستش رها میشود و دانههایش روی سرامیک میدرخشند. انگار فرشتگان، دعایش را آمین نمیگفتند...- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
عزیزتر از جانی که قرار بود بمانی... دلتنگت شدهام. کجایی؟ حالت خوب است؟ زندگی بر وفقِ مراد است، به حمدالله؟ آخر، در آن شبِ دلکُش و پر از درد گفته بودی از وقتی که آمدهای، زندگی بر دهانت تلخ شده، همچون قهوه... تو هم که تا اسمِ قهوه را میشنیدی، صورتت را مچاله میکردی! اکنون روزگار بر دهانت شیرین شده یا هنوز چون قهوه تلخ است؟ باید به عرضت برسانم که از وقتی رفتهای، خنده هم از لبانم پر کشیده و رفته... گونهها و لبانم دیگر به سرخیِ انار نیست؛ شاید از برکاتِ فراقیست که به من تحمیل کردهای! از خودت که نمیگویی، پس امانی بده من از خبرهایی که دارم به تو بدهم. دیروز دکتر رفته بودم، عزیزتر از جان. (میپرسی برای چه؟ بسیار خب... در نامهی قبلی به تو گفته بودم فردای همان شبِ دردناک، لرزشِ دستانم دوباره بازگشت.) دکتر میگفت: -لرزشِ دستت از اعصابت است؛ برو فکرِ اعصابت باش و آنقدر خودت را عذاب نده! نمیداند من که خودم را عذاب نمیدهم... دوریِ توست که ملکهی عذابِ من شده! هیچکس نمیداند، جز گلدانِ اطلسیِ زیبایم! راستی، کی برمیگردی؟ اصلاً روزی برخواهی گشت؟ کی قرار است این خانه باز هم به مددِ حضورِ تو، نور و گرما را به خود ببیند؟! هرجا میروم، بوی تو را میشنوم! هرجا میروم، خاطراتِ با تو بودن درونِ کوچهپسکوچههای ذهن و قلبِ درماندهام تکرار میشود. ستاره درخشاننیا ✍🏻 -
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی ممنونم ایشالا دلنوشته بعدیم🤍🌹- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۵✍🏻 هرچه دستوپا میزنم، نمیتوانم از آن رؤیا بیدار شوم. انگار بختکی روی سینهام نشسته و مرا وادار میکند آن روز را دوباره مرور کنم. دهانم را باز میکنم تا بگویم: - خانمجان، من حالم خوب است، نگران نباش. هرچه میخواهم داد بزنم، نمیتوانم. انگار یکی صدایم را بسته است. خودم را روی تخت میبینم. لبهایم سفید شدهاند. خانمجان دعای «اَمَّنْ یُجیب» میخواند، که دکتر در را باز میکند. خانمجان، به احترامش، از روی صندلی بلند میشود. دکتر در را می بندد - خواهش میکنم، خانمجان، بنشینید. خانمجان، برای اینکه آن منی که روی تخت خوابیده بیدار نشود، پچپچ میکند: - حالش چطور است؟ دکتر نزدیکتر میشود و سرمم را بررسی میکند. - خانمجان، فرشته امشب اینجا میماند، من هم امشب شیفت هستم. نگران آذرخشجان نباشید. جگرگوشهٔ شما دست ما امانت است. خانمجان روی صندلی میافتد. صدایش لرزش دارد و همچنان سعی میکند آرام صحبت کند. صدایش خفه به نظر میرسد. - پسرم... آذرخشم چطور است؟ حالش خوب نیست؟ این بچه دستِ من امانت بود، اما ببین به چه حال و روزی افتاده. با پَرِ چادرش اشکش را پاک میکند. - خودم پیشش میمانم. پارهتنم سرِ تختِ بیمارستان باشد و خودم به خانه بروم؟ اصلاً و ابداً...- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه برم ببینم چی میشه -
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
الان اوکی شد عزیزم ؟ -
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه عزیزم خیلی ممنون از همه تون واقعا 🤍🌹- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اهان 😅🤍ممنون الان بدون نوشته میزارم 🌹- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
😁😅عذر میخوام من به هوش مصنوعی گفتم یه عکس بده اگر موردی داره یا عکس خام باید باشه اوکیش کنم؟ من فکر کردم عکس کامل باید باشه😅 -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۳۴✍ "من بودم و آن روزِ نحسِ آبانماهِ سالِ هشتاد..." خانمجان و اعظمخانم، به هزار زحمت، روی تختِ گوشهٔ حیاط خواباندنم. خانمجان با دلنگرانی رو به اعظمخانم گفت: - خواهر، حواست به این بچه باشد تا من زنگی به فرشته بزنم. مانند مار از درد به خود پیچیدم. اعظمخانم زیر لب قربانصدقهام رفت. - دخترکم، عزیزم، گیانم، آرام باش... قربانت گردم، آرام باش. دوام بیاور، خدا بزرگ است. نترس، خب؟ من و خانمجانت اینجا هستیم. بعد از مدتی،صدای زنگِ خانه بلند شد از میان پلکهای نیمهبازم، توانستم صدای حرف زدنِ دکتر و خاله فرشته را بشنوم. " انگار صحنه ها را روی دور تند گذاشته اند و مکان عوض میشود. این بار روی تختِ بیمارستان هستم. هنوز در همان روزِ شوم ماندهام. ذهنم در رؤیا گیر افتاده است." خانمجان کنارم ، تسبیح در دست گرفته و دعا زمزمه میکرد. برای من... برای من که هرچه زودتر سلامتیام را به دست بیاورم. "انگار در آسمان هستم و دارم وقایعِ گذشته را دوباره زندگی میکنم..."- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
دلنوشته روحِ ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
شب بود... تاریک و سرد! برف هم آرامآرام از آسمان به پایین میآمد. آن موقع، دانههای برف در نظرم فرشتگانی بودند که آن دانه را به سانِ یک چتر بالای سرشان گرفته و سقوطِ آزاد را تجربه میکنند؛ یا شاید هم، مانند عمهجان که به شهر دیگری مهاجرت کرده، فرشتگان هم به سرزمینِ ما مهاجرت کردهاند؟! آن شب بود که خانجون با صدای ضعیفی به پدرم گفت: - همه نانِ دلشان را میخورند! اکنون، بعد از بیستواندی سال که از آن شب میگذرد، در این فکر به سر میبرم که چرا من هیچوقت نانِ دلم را نخوردم؟ در دلم عشق بود، عشق ندیدم! مهر بود، بیمهری دیدم! امید بود، هرچه چشم گرداندم، چیزی نیافتم که به امیدِ آن زندگی کنم! شاید هم خانجون اشتباه گفته بود؟! یا شاید من وصلهی ناجورِ قوانینِ طبیعت هستم؟! شاید هم یک شبِ سرد و تاریک و برفی، که قراری مبتنی بر آفریده شدنم وجود نداشت، با دانهی برفی فرار کردهام و اینها همه برای مجازاتم است؟! ستاره درخشاننیا✍