-
تعداد ارسال ها
211 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ستاره درخشان نیا
-
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۷ ـ فصل دوم یلدا با وحشت از جا پرید. صدای مادرش در گوشش زنگ زد:«میدانی که نباید به قلمروِ زمستان نزدیک شوی، یلدا! تو متعلق به پاییز هستی!» خودش را جمع کرد، سرش را بالا گرفت و برگشت. او خودش بود... او همان مرد بود. مرد با چشمانی کنجکاو نزدیکتر شد و گفت: - اینجا چه میکنی؟ از لباسهایت مشخص است که اهل قبیلهی من نیستی! نه، معلوم بود که از اهالی اینجا نبود. مردمان این قلمرو، نگاههای سرد و دستانی یخزده داشتند و لباسهایشان سفید یا خاکستری بود. دستکشهایش را پوشید. - من، یلدا، فرزند آبان و مهر هستم. نوهی دختریِ حضرت پاییز! یک تای ابرویش بالا پرید. - پس دختری که بلندترین شبِ سال به نامش خورده، تو هستی! جملهاش سؤالی نبود. یلدا گامی به جلو برداشت و لیز خورد. -
اگه می تونستی به خودت سابقت چیزی بگی اون چی بود؟
ستاره درخشان نیا پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ممنون که با وجود همهی سختی ها دووم آوردی:)- 24 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۹ ✍🏻 آذرخش ــــــــــ با یادآوریاش، ضربانِ قلبِ جدیدم تند میشود. نفس عمیقی میکشم. صدایم خشدار و خسته است. - من در اتاق عمل مردم، آمین. رؤیای دوم در آن زمان اتفاق افتاد. کنار خانمجان در گلستانی نشسته بودم که هر طرف را میدیدی، درخت بود و گل! مکثی میکنم و ادامه میدهم: - دست خانمجان را گرفته بودم و به او میگفتم که من، همخانهات شدم. میان کلامم میپرد: - خب؟ خب؟ گردنم را میچرخانم و نگاهش میکنم. - بچه، هنوز این عادت زشت را ترک نکردهای؟ لبخند خجولی میزند. زبانم را روی لبانم میکشم. - خلاصه، پیشانیام را بوسید و گفت: «تو هنوز کارهای ناتمام زیادی داری؛ یک نفر که منتظرت بوده و تو منتظرش بودی، برگشته!» در باز میشود و فرشته با سینیای حاوی اندکی آب و سوپ پا به اتاق میگذارد. - آمین جان، لطفاً میز تاشو را از آن طرف بیاور. آمین با چابکی میز سفید را از گوشهی اتاق میآورد. - بفرمایید. بازش میکند و فرشته سینی را روی میز قرار میدهد. - اول، چند جرعه آب بخور. بعدش، کمکم سوپ بخور، جان بگیری! آب مینوشم و تشنگیام رفع میشود. - ممنون، خاله! لبخند مهربانی میزند. - اصلاً حرفش را هم نزن! سوپ را هم میزند تا خنک شود. - دهانت را باز کن. بعد از چند قاشق، سرم را برمیگردانم. - دیگر کافی است! فرشته سری تکان میدهد و ظرف را در سینی میگذارد. - پس ما بیرون هستیم تا تو استراحت کنی! هنوز اثر داروهای بیهوشی در بدنت است. پس مقاومت نکن و بخواب! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۸ ✍🏻 آذرخش ــــــــ سرفهای از میان دهانم بیرون میجهد و درد شدیدتر به سینهام چنگ میاندازد. - آخ! آمین نیمخیز میشود. - خوبی؟ مامان را صدا کنم، آذرخش؟ دستش را میگیرم. - نه، نیازی نیست. خوبم! نگران نباش. با دست دیگرم، پیشانیام را ماساژ میدهم. - رؤیا... بله، به گمانم آنها از نظر تو رؤیا به حساب بیایند. منتظر، به دهانم چشم دوخته است. - خب، از رویای اول صحنههای مبهمی به خاطر دارم. یک دست بود، بوی سوختگی، بنزین و شعلههای آتش! آمین بلند میشود و با چند قدم، خود را به درِ اتاق میرساند. درِ قهوهای را بهآرامی میبندد. بعد روی پنجهی پا راه میرود و خود را روی صندلی پرت میکند. - خب؟ همین؟ بیشتر فکر کن، لطفاً. چشمانم را روی هم فشار میدهم. - همهجا تاریک بود. صدای فریادهای خشمآلود و دستی که به خاطر کمک به دیگران، در آتش سوخت. در چهرهاش اندکی ناامیدی به چشم میآید. - خب، دومی چه بود؟ -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۷ ✍🏻 آذرخش ـــــــ فرشته روی صندلی کنار تخت مینشیند. دستم را میگیرد. - یکم صبر داشته باش، لطفاً! آمین تلفن را به دست فرشته میدهد و شمارهی دکتر را میگیرد. آمین آن طرف تخت میآید و موهایم را نوازش میکند. - خوبی، آذرخش؟ نگرانی در چهره و چشمانش بهوضوح دیده میشود. با همهی دردی که در قفسهی سینهام است، سعی میکنم لبخند بزنم تا بیش از این به دخترک مهربان دلهره ندهم. - آره، عزیزدلم! آمین یک قدم نزدیکتر میآید. با تردید میگوید: - اگر دستت را بگیرم، اذیت میشوی؟ تا میخواهم جوابش را بدهم، فرشته تلفن را از گوشش فاصله میدهد و به آمین میگوید: - کنار آذرخش بمان تا برگردم. آمین سری تکان میدهد، تخت را دور میزند و روی صندلی، به جای مادرش، مینشیند. دستم را میگیرد و انگشتش را نوازشوارانه روی دستم میکشد. کنجکاوانه میپرسد: - توی فیلمها دیدهای که وقتی فردی در اتاق عمل بیهوش میشود، مثلاً یکسری رویاهایی میبیند؟ چشمانم را به نشانهی تأیید حرفهایش باز و بسته میکنم. برای اینکه صدایش به گوش مادرش نرسد، آرامتر زمزمه میکند: - تو چطور؟ رویایی داشتی؟ -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۶ ✍🏻 آذرخش ــــــــ چشمهایم را بهسختی باز میکنم و... خانهی فرشته؟ گردن خشکشدهام را میچرخانم و به سرم و دستگاههایی که به من وصل شدهاند، نگاه میکنم. میخواهم خودم را بالا بکشم که نالهای از میان لبهایم بیرون میجهد. فایده ندارد! در باز میشود و فرشته با چهرهای نگران و پشت سرش آمین، با هراس پا به اتاق میگذارند. - عزیزم؟ حالت خوب است؟ درد داری؟ آب دهانم را بهسختی فرو میدهم. حتم دارم لبهایم از شدت خشکی ترک خوردهاند. - آب میخواهم! درد دارم. فرشته نگاهی به آمین میکند. - تلفن را میآوری؟ باید به پدرت خبر بدهم که آذرخش بههوش آمده! دهان باز میکنم و صدایم برای خودم هم بهسختی قابل شنیدن است. -خاله؟ کمک میکنی بلند شوم؟ فرشته به سمتم گام برمیدارد و خودش را کنار تخت میرساند. - جانم؟ گوشش را کنار دهانم میآورد. با زبانم، لبم را تر میکنم. - کمک کن، لطفاً بلند شوم! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۵✍🏻 دانای کل ----- فرشته چشمانش را گرد میکند و به دخترش میتوپد: - چه حرفها که نمیزنی، دختر جان! روی صندلی مقابل آمین مینشیند و دستانش را روی میز در هم گره میکند. - تو از چیزی خبر نداری، این موضوع را باید به من و پدرت بسپاری! با لحن آرامتری ادامه میدهد: - ما خیر و صلاح آذرخش را میخواهیم، عزیزم! آمین چشمهایش را در حدقه میچرخاند. - خب، شما بگو که بدانم! فرشته سری تکان میدهد. - تنها همین را میگویم که در ذهن آذرخش، پاشا مقصرترین فرد است. آمین خودش را به جلو میکشد. - خب، مقصر چهچیزی؟ آذرخش دلتنگ اوست! فرشته بلند میشود. همزمان که درِ قابلمهی قورمه را که روی گاز جوش میخورد، برمیدارد، پاسخ میدهد: - عزیزدلم، تو هنوز برای درک دنیای آدمبزرگها زیادی کوچکی! قاشق را از ظرف کنار گاز برمیدارد و اندکی از قورمه را میچشد. سری تکان میدهد و زیر لب زمزمه میکند: - نمک و ترشیاش خوب است. سپس درِ قابلمه را میگذارد و شعلهی گاز را کم میکند. - دخترکم! تو میتوانی دلتنگ یک نفر باشی و همزمان آزردهخاطر هم باشی! برمیگردد و به دخترش خیره میشود. ثمرهای که بهزحمت پا به این دنیا گذاشت! او برای همین هم نامش را آمین گذاشت؛ دعایی که به اجبار فرستگان، بر آن آمین گفتند! دخترک دستی به ابرویش میکشد. - پس اکنون آذرخش هم در چنین وضعیتی است؟! فرشته مهلت پاسخ نمییابد. صدای نالهی ضعیفی هر دویشان را با هولوولا به اتاق مهمان میکشاند. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۴✍🏻 دانای کل ۲ دی ۱۴۰۰ --- در آن سوی شهر، آذرخش در خانهی فرشته، با داروهای مسکنی که به او تزریق میشد، در خواب فرو رفته بود. فرشته درِ اتاق را باز میکند تا خیالش از بابت حال او راحت شود. آمین پشت سرش وارد اتاق میشود. کنار مادرش میایستد، روی پنجهی پا میایستد و بیخ گوش مادرش، پچپچکنان میگوید: - مامان، مردی که در بیمارستان بود... فرشته دستش را روی دهان آمین میگیرد. - هیس، هیس! فرشته در جوانیاش پرستاری حاذق بود؛ اصلاً از همانجا بود که همسرش، بهروز، را دید و یک دل نه صد دل دلدادهی هم شدند. فرشته، با دو گام بلند، خودش را به دستگاههایی که علائم حیاتی آذرخش را نشان میدهند، میرساند. پیش خود زمزمه میکند: - خوب است. سپس بازوی دخترش را میگیرد و از اتاق مهمان خارج میشوند. آمین لب به اعتراض میگشاید: - مامان، چرا اینطوری میکنی؟ فرشته انگشتش را روی لب، به نشانهی سکوت، فشار میدهد و او را به آشپزخانه میبرد - آمین... آمین روی صندلیِ میز ناهارخوریشان مینشیند. خشمگین است، اما سعی میکند صدایش را در آهستهترین درجهی ممکن نگه دارد. - آن مرد پاشا بود درسته؟ با دقت، به چشمان مادرش خیره میشود. - آذرخش، بیست سال، مامان! بیست سال در غم از دست دادن پاشا زجر کشید! چرا الآن که برگشته، اینچنین میکنید؟ آمین، دستی به موهای ریخته روی صورتش میکشد. - وقتی بههوش آمد، من خودم به او میگویم. حتماً خوشحال خواهد شد! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۴✍🏻 دانای کل ------ دستش را در جیب شلوارش قرار میدهد. - خیلی خب، پس برویم! به طرف ونی که فرزاد بهروز آنجا بود، رفتند. فرزاد، دست راستش به دست افسری بسته و پاهایش را به غلوزنجیر کشیده بودند. پاشا به سردی میپرسد: - میخواستی مرا ببینی؟ پسرکِ خام، با صدایی نادم میگوید: - خانمبزرگ... از بچگی در گوشم زمزمه کرده بود همهچیز تقصیر توست؛ مرگ والدینم، افتادن خواهرم در گوشهی تیمارستان، همهوهمه! صدایش میلرزد. - آسان بود که تو را مقصر زندگی اسفناکم بدانم! فقط سه خواسته دارم. دستی به سرش میکشد. - از خواهرم مراقبت کن، مطمئن شو که جاوید او را خوشبخت میکند و... و به پری بگو که واقعاً دوستش دارم و نمیدانستم که خانمبزرگ این بلا را به سرش آورده! افسر درِ ون را میبندد و در مقابل چشمان پاشا و معتمد، همهشان از عمارت میروند. تا میخواهند به سمت سوله گام بردارند، حشمت به همراه دختری با صورتی به رنگ گچ نزدیکشان میشوند. حشمت با قدردانی خم میشود تا دست پاشا را ببوسد. - آقا، آقا، من و خواهرم تا ابد مدیون شما خواهیم بود. هر کاری که از دستمان بر بیاید، برای شما و آذرخش خانم انجام میدهیم! پاشا دستش را عقب میکشد و ضربهای آرام روی کمر حشمت میزند. - این کارها برای چیست؟! من از شما ممنونم! رویش را به سمت سمیه، خواهر حشمت، برمیگرداند. - خیلی ممنونم از شما، خانم حاتم! من سلامتی و زندهبودن آذرخشم را به شما بدهکارم. سمیه حاتم، لبخند بیجانی میزند و زیر لب زمزمه میکند: - خواهش میکنم. پاشا، حشمت را دو قدم آنطرفتر میکشاند و آرام زمزمه میکند: - طبق قول و قرارمان، سند سه واحد آپارتمان در صادقیه به همراه یک زمین شالیزار به نام خودت ثبت میشود. بقیهی کارهایش به عهدهی خودت. حشمت به گریه میافتد. - قربان، نمیدانم چگونه لطف و محبتتان را جبران کنم! پاشا لبخند کمرنگی میزند. - وفاداری شما بزرگترین جبران است!- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۳✍🏻 دانای کل ----- بعد از پانزده دقیقه، هرجومرجِ بهراهافتاده میخوابد. جاوید به سمت ما گام برمیدارد. چهرهاش از آن حالت قبلی خارج شده و انگار دلتنگی، غم و یک آرامش عمیق در چشمانش دیده میشود. پری بلند میشود، ولی دوباره روی صندلی میافتد. جاوید با قدمهای سریعتری خودش را میرساند و میگوید: - مراقب باش! پری بیتعادل میایستد و دستش را روی کت جاوید میگذارد. - برگشتی... برگشتی! این خواب نیست؟ لطفاً بگو که خواب نیست. پاشا، برای اینکه به آنها فرصتی بدهد، چند قدم به عقب برمیدارد که سؤال جاوید در سالن خالیشده میپیچد: - کجا، پاشا؟ باید برویم! پاشا بدون آنکه به او نگاه کند، پاسخ میدهد: - باید به سوله بروم! دختر بیگناهی آنجاست! بعد بهسرعت از آنجا بیرون میزند. ونهای پلیس در حیاط پارک شدهاند. معتمد به طرفش میآید. - همهچیز تمام شد! پاشا سری تکان میدهد. - دختر را از آنجا بیرون آوردید؟ معتمد با نفس عمیقی، هوای تازه را به ریههایش میکشاند. - بله، او حالش خوب است، حشمت کنار اوست! مکثی میکند. - قربان، فرزاد بهروز خواسته قبل از رفتن، شما را ببیند. -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۶ ـ فصل دوم نگهبانانِ مشکیپوش، با دیدن نزدیکتر شدن یلدا، دروازهی آهنی را باز کردند. با پایش آرام به پهلوی اسب ضربه زد و خاکستری با شیههای بلند، در میان برفها بهسرعت حرکت کرد. باد، کلاه شنل یلدا را از سرش انداخت. کنار دریاچهای یخزده، اسب را نگه داشت. از روی خاکستری پایین آمد و به سمت پل چوبیِ روی دریاچه رفت. من از پشت درختانِ برفی، خیرهاش شده بودم. دستکشهای سرخش را از دستانش درآورد و خم شد و گلولهی برفی را درست کرد. همانطور که با برف بازی میکرد و لبخند، عضوِ جدانشدنیِ صورتش بود، صدایی دخترک را از جا پراند: - در قلمروِ من چه میکنی؟ -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۲✍🏻 پاشا ----- همچنان نگاهش خیره به اوست، روی موها و صورتش گرد پیری جاخوش کرده. - جاوید... جاوید است؟ درست میبینم؟ دستی به موهای آشفتهاش میکشم. چه بلایی بر سرت آوردهاند، خواهر کوچکتر پاشا؟! - درست میبینی. او آمده تا تو را با خود ببرد و نجاتت بدهد! بغضش برای بار دوم در گلو میترکد و اشک و لبخندش تضادی غمانگیز ایجاد کردهاند. جاوید با صدایی رسا میگوید: - فرزاد و تاجالملوک بهروز، شما به جرم قاچاق اسلحه و تلاش برای قتل آذرخش مهرزاد، سمیه حاتمی و پاشا دماوندی بازداشت هستید. دو نفر از افسران به طرف هر دوی آنها میروند و دستشان را دستبند میزنند. افسر محکم خطاب به آنها میگوید: - هر حرفی که اکنون میزنید، در پروندهی شما نوشته خواهد شد. میتوانید سکوت کنید و از حق داشتن وکیل هم برخوردار هستید. افسران فرزاد و خانمبزرگ را به بیرون راهنمایی میکنند که صدای پری آنها را متوقف میکند. - خانم... خانمبزرگ! تو آن شب، یکی از خدمتکاران را اجیر کردی و به من مواد تزریق کردی! پری به چشمانم نگاه کرد. - او... تقصیر او بود که هرگز به جاوید نرسیدم! سرش را به دستم تکیه میدهد و زیر لب زمزمه میکند: - او بود که مواد را تزریق کرد و با لذت به زجر من نگاه کرد. جاوید صورتش سرد میشود. - این را هم به پروندهشان اضافه کن! -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۱✍🏻 پاشا ----- به جنبوجوش فرزاد برای رفتن نگاه میکنم که کتش را برمیدارد. میخواهد به آنسوی سالن برود که صدای من او را متوقف میکند. - تقاص همهی کارهایت را پس خواهی داد... فرار کردنت تنها جرمت را بیشتر میکند! نگاه خانمبزرگ رویم سنگینی میکند. - نگذار پایشان به اینجا باز شود. آنوقت مطمئناً دست عمهجانت هم در جرمهایت رو خواهد شد! صدای لرزان و وحشتزدهی خانمبزرگ در گوشهایم طنینانداز میشود. - مطمئن باش هرجا که باشیم، از دست من در امان نخواهی بود! طولی نمیکشد که در باز و نیروهایی با لباسهای مجهز و مشکی وارد میشوند. بعد از آخرین گروه که به داخل سالن میآیند، فردی که در گذشته رفیقترین بود و اکنون که نیاز داشتم، حامیام هم شد، قدم به درون ویلا میگذارد. چشمان خانمبزرگ درشت میشود و... پری ناگهان از جا برمیخیزد و کت روی زمینِ خاکآلود میافتد. به طرف پری قدم برمیدارم و او را از خانمبزرگ و فرزاد فاصله میدهم. گوشهی سالن، نقطهای است که صندلی راک و میز کوچکی قرار دارد. - پری جان، میتوانی چند لحظه اینجا منتظر بمانی؟ نمیخواهیم در جریان این ماجرا آسیبی به تو وارد شود. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۷۰✍🏻 پاشا ---- خانمبزرگ، خشمگین، عصای چوبینش را بر زمین میکوبید. - تو... تو آنها را به اینجا کشاندی! خندهام در سالن میپیچد. - من؟ نه، من تنها سرنخ دادم و کسی که باید نخ را میکشید، کارش را بلد بود. فرزاد با خشم به طرفم قدم برمیدارد که نگهبان بازویش را چنگ میزند. - باید بروید. از در پشتی فرار کنید. فرزاد تفنگ نگهبان را از جیبش درمیآورد. - لعنت به شما، لعنت به من که استخدامتان کردم. پری بیحال به پشتی مبل تکیه داده و لبخند رضایتی روی لبهایش میدرخشد. فرزاد، با چشمانی سرخرنگ، نگاهم میکند. - به هرکسی که جای و مکان مرا گفته، زنگ بزن وگرنه... انگشتش را تهدیدوار تکان میدهد. - وگرنه در این فرصت باقیمانده، کاری میکنم که آذرخشت برای مرگ التماس کند! پایم را روی پایم میاندازم. - نمیتوانی، فرزادِ بهروز! نمیتوانی. آنها خیلی وقت پیش آذرخش را نجات دادهاند. سخنم دروغ نبود، اما قطعاً راست هم نبود! بگذار در خیال خامش بماند! -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
ستاره درخشان نیا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
شب یلدا/۱۳۸۳🍁 -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۵ ـ فصل دوم نگهبانانِ مشکیپوش، با دیدن نزدیکتر شدن یلدا، دروازهی آهنی را باز کردند. با پایش آرام به پهلوی اسب ضربه زد و خاکستری با شیههای بلند، در میان برفها بهسرعت حرکت کرد. باد، کلاه شنل یلدا را از سرش انداخت. کنار دریاچهای یخزده، اسب را نگه داشت. از روی خاکستری پایین آمد و به سمت پل چوبیِ روی دریاچه رفت. من از پشت درختانِ برفی، خیرهاش شده بودم. دستکشهای سرخش را از دستانش درآورد و خم شد و گلولهی برفی را درست کرد. همانطور که با برف بازی میکرد و لبخند، عضوِ جدانشدنیِ صورتش بود، صدایی دخترک را از جا پراند: - در قلمروِ من چه میکنی؟ -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶۹ ✍🏻 پاشا ــــــــ کت را بیشتر دورش میپیچانم. - یادم... یادم میآید آن روز پاشا نتوانست هدیهاش را به آذرخش بدهد. نفس عمیقی میکشد. صورتش گیج میشود و انگار رشتهی کلامش را از دست میدهد. بیتوجه به سخن قبلیاش میگوید: - من آذرخش را از دور دیده بودم. یعنی پاشا او را نشانم داده بود. زیبا، جسور و دوستداشتنی. چشمانش دودو میزند. - هر روز پاشا برایم از او تعریف میکرد. از اینکه تمام تلاشش را میکند تا کلاسهایشان را یکطریقی با هم بیفتد و او را بیشتر ببیند. دستی به سرش میکشد. - نمیدانم چه روزی بود. پاشا وقتی دنبالم آمد، غمگین و آشفته بود. رو به من میکند. - یادت میآید، پاشا؟ گفتی شنیدهای از همکلاسیهایتان خواستگاری برایش پیدا شده. دستی به شانهات زدم و گفتم: «دیوانه، منتظر چه هستی؟ برو و حست را بگو!» چند ثانیه مکث میکند. انگار در ذهنش، دائم بین خاطراتش یک پرش و ناهماهنگی اتفاق میافتد. - من با جاوید خوش بودم و پاشا با آذرخش. نمیدانم چه اتفاقی رخ داد که همهچیز دگرگون شد. دستش را مضطرب به شلوارش فشار میدهد. - تو میدانی چه شد؟ لبخند تلخی میزنم. - معاملهای روی ما انجام شد. من نوهی اول نبودم، ولی با توجه به اینکه مادر جاوید از خانوادهی اصیلی که پدربزرگ میخواست نبود، پس تمام ارث و میراث به من میرسید. به ساعت مچیام نگاه میکنم. چرا انقدر زمان کند میگذرد؟ چقدر دیگر میتوانم زمان بخرم تا آنها خودشان را برسانند؟! اگر دیر شود، اتفاقات بدی میافتد و... او را هم از دست خواهم داد؛ دخترکم را! - تو هم فرزند اولِ بهروزها پس... اگر وصلت اتفاق میافتاد، ثروت دو خاندان با هم ترکیب میشد و کارخانهی پولسازیشان راهاندازی میشد. پوزخندی روی لبانم میآید. فرزاد سردرگم میپرسد: - پس... پس تو خواهرم را طرد نکردی؟ قبل از من، پری با صدای ضعیفی پاسخ میدهد: - نه. من از فرار او اطلاع داشتم. خودم او را تشویق کردم. پری طرهی مویش را پشت گوش میاندازد. - کسی از احساس من و جاوید بهم خبر نداشت. برای همین بدون مشکوک شدنِ خانواده ها به راحتی میتوانستیم برویم. فرزاد بیتاب خود را جلو میکشد. - جاوید چه شد؟ او هیچ کاری نکرد؟ پری خطاب به برادرش ادامه میدهد. - قرار گذاشته بودیم چند روز بعد از فرار پاشا، به مرز بازرگان برویم و زمینی از ایران خارج شویم. اما شب قبل، در خواب احساس کردم آمپولی تزریق شد و دیگر هیچی نمیدانم! صورت خانمبزرگ سفید میشود. میخواهد دوباره جو را متشنج کند که در سالن باز و نگهبان سراسیمه وارد میشود. - فرزاد خان! فرزاد خان! پایم را روی آن پا میگذارم. دارد کمکم جالب میشود. فرزاد جلو میآید. - چه شده؟ زبان باز کن! نگهبان در را میبندد. - باید... باید بروید. آنها اینجا هستند. عمارت را محاصره کردهاند. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶۸ ✍🏻 پاشا ــــــــ آهی میکشم. - یک روز در میان، من و جاوید ظهرها در مدرسه به دنبال پری میرفتیم تا او را با خود به خانه ببریم. آن روز هم نوبت من بود. به مدرسه رسیدم که دیدم پسری با سر و وضع نامناسب جلوی پری را گرفته. فرزاد دندانقروچه میکند و گرهی کرواتش را شل میکند. پوزخندی روی لبانم جا خوش میکند. - بله، آن لحظه من هم حال تو را داشتم. سرفهای میکنم. - خلاصه، تا از ماشین پیاده شدم، دیدم یک نفر مثل گلولهی آتش به پسر رسید. پسرک را زمین زد و مشت بود که بر سر و صورت آن الوات فرود میآورد. خودم را به طرفشان رساندم که دیدم جاوید است. بهتزده جاوید را از روی آن نامرد بلند کردم. دستی به صورتم میکشم. خدا میداند که چقدر از بیان این خاطرات در عذاب هستم. - هر دوی آنها اوضاعشان خراب بود. از طرفی پری ترسیده و از آن طرف جاوید که از خشم چیزی به سکتهاش نمانده بود. تا استارت زدم، صدای گریهی پری در اتاقک ماشین پیچید. همان لحظه بود که جاوید با صدایی که از شدت عصبانیتش خشدار شده بود، گفت که پری خیلی وقت است که خاطرت را میخواهم. از همان کودکی! مثل همان موقعها، پری گریهاش میگیرد. صدای هقهق آرامش در سالن میپیچد. پس به خود آمد! بعد از بیست سال، صدایش را با گوشهایم میشنوم. - بگذار من ادامه دهم، پاشا. دست لرزانش را بالا میآورد و موهای پریشانش را از صورتش کنار میزند. - من هم جاوید را میخواستم. پاشا همیشه برادر بزرگی بود که در سختی و آسانی میشد به او تکیه کرد. وقتی در ماشین بالاخره حرف دلش را گفت و زبان باز کرد، قفل دهان من هم باز شد. آن روز به خاطر ما پاشا نتوانست به دیدن آذرخش برود. آن وضع آشفتهی جاوید و صورت سرخ و سفیدشدهی من، گویای همهچیز بود. اگر دیگران ما را میدیدند همه چیز بد میشد. ناهار را بیرون خوردیم. جاوید جلوی پاشا قول داد که هرچه زودتر این موضوع را به خانوادهاش مطرح کند و رسمیاش کنیم. دستی به گلویش میکشد؛ انگار... درد میکند. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶۷ ✍🏻 پاشا ــــــــ آب دهانم را فرو میدهم. دستِ سوختهام میلرزد؛ هر موقع اعصابم به هم میریزد، به رعشه میافتد. - یلدا فرا رسیده بود، همهچیز آن شب چله را به خاطر دارم. صبح رفته بودم برای آذرخش هدیهای خریده بودم که عصری، بعد از اینکه کلاسِ ظهرم تمام شد، بروم و دستبندِ گل سرخ را به او بدهم. پری دستانش را دور خودش حلقه کرده بود و انگار از آن دو نفر، هیچکس جز من متوجه تغییراتش نشده بود. این دو نفر به ظاهر دلنگران و دوستدار پری هستند، اما در وجودشان ذرهای علاقه به این دختر نیست! از روی مبل برمیخیزم و به طرف او میروم. فرزاد کنجکاوانه خیرهی حرکاتم است. یک قدم مانده به مبلش بودم که دست فرزاد جلویم میآید و به قفسهی سینهام میزند. - از خواهرم فاصله بگیر، مردک! دستش را کنار میزنم و کتم را روی شانهی پری میگذارم و دورش میپیچانم. درونم طوفانی برپاست، اما به طرز اعجابانگیزی در صدایم نفوذ نمیکند. - ادعای برادری میکنی... اما متوجه نمیشوی که سردش شده، برادر؟ «برادر» آخر را با تمسخر میگویم که خون فرزاد به جوش میآید؛ با سکوتش پاسخم میدهد. خانمبزرگ روی مبل سهنفرهی بالای سالن مینشیند و دو دستش را روی عصایش میگذارد. نور خورشید به النگوهایش میخورد و پرتویش چشم را آزار میدهد. این زن از همان ابتدا عاشق تجمل بود! سر جایم مینشینم. - پدر و مادرتان، با حضور من و جاوید مشکلی نداشتند. خیالشان راحت بود که با وجود ما، کسی جرئت نمیکند به دردانهشان در خیابان بگوید بالای چشمت ابرو است! پری چشمانش را بسته بود و سرش را به عقب خم کرده بود. -
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
جاوید در زمان حال✨- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
پری در گذشته✨- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گالری رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
پری در زمان حال💔- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶۶ ✍🏻 پاشا --- بیتوجه به خشمِ خانمبزرگ، نگاهم را به پری میدوزم. آن موقعها... سرزندهتر از او نمیتوانستم در دوست و آشنا پیدا کنم. اصلاً به خاطر همین سرزندگی و شور و شوقش بود که او، دلباختهی پری شد. اما اکنون... آخ! موهایش پریشان شده؛ مشخص است که حتی شانهای خشک و خالی هم کسی به آنها نمیکشد. چشمان درشتش که برقشان چشم را کور میکرد، اکنون گود افتاده و بیحال به میز دوخته شده. چه بلایی بر سرت آوردهاند؟ - بیست سال پیش، زندگی همهی ما دگرگون شد. اما مقصرش من نبودم؛ مقصرش شما، بزرگان خاندان دماوندی و بهروز، بودید و هستید! نگاهم را بین هر سه نفرشان میچرخانم. - پری، زمانی به دنیا آمد که من چهار ساله بودم. همسایهی دیواربهدیوار عمارت پدربزرگم بود. آن موقع پدر و مادرم از عمارت رفته بودند. من و پسرعمویم،جاوید، تنها میان بزرگسالانی زندگی میکردیم که جز پول، فکر دیگری نداشتند! فرزاد تاج مبل را میان دستش میفشارد و از میان دندانهایش میغرد: - خب، این حرفها الان به چه دردی میخورد؟ سرد زمزمه میکنم: - صبر داشته باش، پسر! بگذار این گره کور ذهنت را باز کنم، وگرنه تا عمر داری عذاب میکشی! ذهنم پرواز میکند به آن دوره! شش سال گذشت. من، جاوید و پری دوستان نزدیک هم شدیم. آنها را خواهر و برادر خود میدانستم. پری تکان میخورد و چشمانش به من دوخته میشود؛ انگار توجهش را به دست آوردهام. لبخند غمگینی میزنم. - همیشه با هم بودیم؛ در مهمانیها، در دورهمیها، همهجا که فکرش را میکنید با هم بودیم. اگر در کوچه میرفتیم و یکی از پسرها اشک پری را درمیآورد، من یک جور تلافیاش را درمیآوردم و جاوید طور دیگری! دستی به موهایم میکشم. - آنقدر زمان سریع گذشت که متوجه نشدیم من بیست ساله شدم، جاوید بیستودو و پری شانزده ساله شد. من هنوز هم آنها را خواهر و برادری میدانستم که ساعات خوش کودکیام را مدیون آنها بودم. -
عاشقانه رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت ۶۵ ✍🏻 پاشا ــــــــ مبهوت از دیدن پری با آن حالِ نزار، چند قدم به عقب پرت میشوم. تعادلم را به دست میآورم و رو به خانمبزرگ، عمهی پری، فریاد میزنم: - شما بگویید! همهی شما از واقعیت خبر داشتید، اما ما را وادار به این کار کردید! فرزاد با صورت سرخشده به طرفم میآید و یقهام را میگیرد. - دهانت را ببند! دهانت را ببند! دستش را از کتم جدا میکنم. - تو هیچ نمیدانی! انگشتم را به طرف خانمبزرگ دراز میکنم. - تنها چیزی را میدانی که بزرگان خاندانتان در گوشت خواندهاند! آن موقع تو تنها پنج سال داشتی! به طرف پری میرود. - خواهرم را ببین! نتیجهی کار تو، فرارِ تویِ بزدل، شد دیوانگی خواهرم! چشمانش از خشم برق میزند. معتمد از پشت سر، در گوشم پچپچ میکند: - آقا... نگاهم را از فرزاد برنمیدارم. - هیس! برو! روی مبل مینشینم و با افسوس، خیره به پری میگویم: - پری، میدانست. از همهچی خبر داشت! شانههای فرزاد پایین میافتد و تا میخواهد دهانش را باز کند، خانمبزرگ عصایش را به زمین میکوبد و صدای ضربهاش در سالن خالی میپیچد. - بس کن، پاشا! تو به اعتماد ما خیانت کردی! تو از قوانین شفاهی خاندان بهروز باخبر هستی! پوزخندی میزند. - سزای خیانت هم که... مرگ عزیزترین آن آدم است! معتمد از حواسپرتی آنها استفاده میکند و از در بیرون میزند. دستانم مشت میشود. - چرا نمیگذارید این کینه تمام شود؟ چرا میخواهید خطای خودتان را بپوشانید؟ خانمبزرگ به طرف پری و فرزاد حرکت میکند و دستش را روی شانهی پری میگذارد. - پاشا، پس از رفتن تو، برادرم و همسرش سکته کردند. ما ماندیم و دو تا یتیمِ برادرم و مهر سیاهی که روی پیشانی پری و ما کوبیده شد. صدایش را بلند میکند و با تحکم ادامه میدهد: - تو با ما اینچنین کردی! تو... -
اساطیری ایرانی دلنوشته نوادگان شمسیخانم|ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
ستاره درخشان نیا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
پارت ۴ ـ فصل دوم به سمت اصطبل گام برداشت. درِ چوبی با صدای جیرجیری از هم باز شد. - درود. میکائیل، مرد مسنی بود که در اصطبل کار میکرد و به چارپایان رسیدگی میکرد. - درود بر تو، خانم کوچک! منتظر نگاهش کرد. یلدا به طرف اسب خاکستریاش قدم برداشت. - شما به کارتان برسید، عمو جان! میخواهم با خاکستری به جنگل بروم. میکائیل مردد نگاهش کرد. - خانم کوچک، برف همهجا را گرفته؛ خطرناک است. لبخندی زد و کلاه شنل را جلوتر کشید. - نگران نباشید! مراقب هستم! دستش را روی یال مشکیوسفید اسبش کشید و خاکستری را به سمت بیرون هدایت کرد. پایش را بلند کرد و با یک حرکت، روی اسب نشست.