-
تعداد ارسال ها
70 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های نرگس رحیم آبادی
-
نرگس رحیم آبادی شروع به دنبال کردن سان آز کرد
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۵》 *** - خاک توسرت که این یکی هم از دستت رفت. - اِ ول کن مادرِ من. چپ و راست میری دخترای مردم و نشونم میدی. خستم کردی. باباجان... من... زن... نمیخوام. به کی باید بگم تا تو ول کنی؟ - به عمهت. - به عمه بگم حله؟ - غلط میکنی به اون عجوزه حرفی بزنی. به خدا اگه اون زنیکهی دوزاری زنگ بزنه بگه شروین فلان گفت، شروین بهمان گفت، شیرمو حلالت نمیکنم. صدای جروبحث خاله نهال و شروین هنوز از توی هال میومد. از وقتی عصر مرخصم کردن تا الان که تو اتاقم دراز کشیدم، خاله و شروین یه کله با هم سر قضیه ازدواجش دعوا میکردن. دعواشون از اون مدلای بزنبهادرا نبود؛ فقط مادر و پسر بهم میپریدن، اونم در کمال احترام و رعایت خط قرمزا. دوباره برگشته بودم به خونمون، به اتاق خودم. انگار دو روز بود که از خونمون دور بودم ولی حقیقت چیز دیگهای میگفت. یک هفته و دو روز از نبودم تو این خونه میگذشت و حالا من برگشتم. مهسا هم باهام اومد، البته به زور. اصرار داشت که دوست نداره مزاحم بشه و میخواست بره هتل ولی بابا اجازه نداد. با هر سختی که بود مهسا رو راضی کردیم و سوار پژو نقرهای بابا برگشتیم به سمت خونه. خاله و شروینم با ماشین شروین پشت سرمون اومدن. از صبح شروینای طفلک توی خونه تنها بود. نمیدونستم چرا از اینکه کسی تو خونمون تنها باشه میترسیدم. کلا یک حسی بهم میگفت که تو همین خونهمون یک چیزی هست که راه رو برای سایه و اون مرد مرموز باز کرده. هر چقدر تلاش کردم که یادم بیاد اون شب، قبل از شکستن شیشه چی دیدم، فایده نداشت. من مطمئنم که صدای پنجره من رو سمتش کشوند و قبل اینکه پنجره بشکنه چیزی دیدم ولی هرچقدر به ذهنم فشار میآوردم، فایده نداشت، هیچی جز سیاهی یادم نمیاومد. مثل فیلمی که تو اوج هیجان، یک تیکهی مهمش یهو خش میافتاد یا کلا اون قسمت حذف میشد، ذهن منم از خاطرات اون شب دقیقا یک تیکهی مهم رو فراموش کرده بود. - میگم تا کی میخوان ادامه بدن؟ از ساعت پنج که رسیدیم تا الان یه کله دارن دعوا میکنن. سرم رو چرخوندم و به مهسا نگاه کردم که به پهلوش کنارم دراز کشیده بود و به دعوای بیرون از اتاق گوش میداد. - نمیدونم. عادیه، یکم دعوا کنن خودشون خسته میشن. - شکوفه الان ساعت ده شبه! - اوه... خب نهایتش تا ساعت دوازده ادامه میدن. فکر نکنم بیشتر اصلا جون داشته باشن. مهسا چشماش رو چرخوند. بعد چرخید و کامل رو به شکم خوابید. نصف صورتش روی بالشت فشرده شد. قیافهش خیلی بامزه شده بود. توهمون حالت آهی کشید و گفت: - شکوفه. - جونم؟ - خالت ازم خواستگاری کرد. اخمام تو هم رفت. گیج شدم. خاله چیکار کرد؟ از مهسا... خاستگاری کرد؟ برای کی؟ آخ مامان، آخ، بازم شروین. خاله مهسا رو برای شروین خواستگاری کرده بود. - کِی؟ مهسا خندید. و گفت: - وقتی همه مشغول ترخیصت بودن. - وا! - والا. خاله که از قبل دنبال یاسمن برای شروین بود، حالا چرا یهو تغییر عقیده داد؟ - واقعا میگی؟ مهسا از جاش بلند شد و روی تخت نشست. از حرکتش ملافهی خاکستری تخت، همون قسمتی که نشست جمع شد. دستی لای موهای مشکی مشکردهش کشید. بعد نگام کرد و گفت: - دروغم چیه؟ اونجا کشیدم کنار و گفت میخوام عروسم بشی. اصلا نذاشت حرف بزنم. وقتی دید همه دارن برمیگردن و تو ترخیص شدی، قبل اینکه بره گفت به مامانم زنگ میزنه. مهسا که حرفش تموم شد با دیدن چشمای گرد شدهم، زد زیر خنده؛ چون صداش بلند بود دستش رو سریع روی دهنش گذاشت تا صداش بیرون نره. - خاله انگار پاک از شروین ناامید شده. - آره بابا. حتی امون نداد بهش بگم من نامزد دارم. یهو یادم اومد مهسا سه ماهه نامزد کرده. جز خانوادهی مادریش، کسی خبر نداشت؛ حتی پدرش. با خوشحالی دستش رو کشیدم سمت خودم. همینطور که رو زانوهاش نشسته بود، با حرکت من تعادلش رو از دست داد و پرت شد تو بغلم. بدون توجه به صدای آخش محکم بغلش کردم و گفتم: - قربونت برم. کلا یادم رفت بهت تبریک بگم. مبارک باشه خوشگل من. مهسا یکم سرش رو ازم دور کرد و در حالی که بینیش رو میمالید گفت: - نترکی با این ذوق کردنت. دماغ نذاشتی برام. با دیدن قیافهی شادم بیخیال دردش شد و محکمتر بغلم کرد. - قربونت برم که از خودم بیشتر خر ذوق شدی. تو که همون موقع بهم تبریک گفتی. - اون از پشت گوشی بود خره. تبریک با بغل میچسبه. از بغل هم که در اومدیم. هر دو روبهروی هم چهارزانو نشستیم. دستای همدیگه رو گرفتیم. مثل بچگیامون که وقتی میخواستیم با هم درد و دل کنیم، این کار رو انجام میدادیم. فکر میکردیم اینطوری احساسات واقعیمون رو طرف مقابل درک میکنه. شاید جنبهی علمی نداشت، ولی هنوز بعد این همه سال هر وقت دستاش رو میگرفتم انگار احساس درونش رو منم حس میکردم. - خب، بگو ببینم این شاخ شمشاد دقیقا کیه؟ مهسا چشماش برق زد و با شادی که یهو تو چهرهش پیدا شد گفت: - وای شکوفه انقدر پسر خوبیه. اسمش امیره. خیلی باادب و جنتلمنه. مغازه دوربین مداربسته داره. چشمام رو ریز کردم و پرسیدم. - مغازه مال خودشه؟ مهسا با تعجب نگام کرد و گفت: - شکوفه کلا سی سالشه چجوری مغازه از خودش داشته باشه؟ دستاش رو همونطور که توی دستم بود فشار دادم و گفتم: - بهونه نیار براش. کلی آدم سی ساله داریم که مغازهی خودشون و دارن. لباش افتاد پایین. انگار بدجور حرفم رنجوندش که اخم کرد و گفت: - خب این نداره، مغازه اجارهست. شکوفه تو این اوضاع و اقتصاد چه توقعی داری آخه. شیطنت توی چشماش جون گرفت. با پوزخند بدجنسی گفت: - ملاک اینطوری داشته باشی تا ابد مجرد میمونی. با شوخی زدم تو سرش و گفتم: - خر قشنگم، ملاک مغازه رو هم که بذاریم کنار این یارو اسمش امیره. امیرا بگیر نیستنا. از من گفتن بود. لبش رو کج کرد و با چشم غره بهم گفت: - چیه ترند شده امیرا نگیرن. اصلا اینطور نیست. مال من خیلی خوبه. - باشه بابا. مال تو اصلا فرشتهست. - پس که چی، معلومه که هست. مگه نمیدونی از قدیم میگن هر آدمی یه دونه فرشتهی محافظ داره. امیرم فرشتهی منه. خشک شدم. انگار یکی با دستش سرم رو زیر آب گرفت و راه نفسم رو برید. صدای مهسا که همینطور حرف میزد و میخندید، دور و دورتر شد. گفت چی؟ هر آدمی یک فرشته محافظ داره؟ چاخان میکرد یا واقعا حقیقت داشت. - من فرشتهی محافظتم. صداش تو گوشم پیچید. اونم همچین چیزی گفته بود. که من روح کوچولوی اونم. که اون فرشتهی محافظمه. خدایا داشتم دیوونه میشدم. - هوی کجا رفتی؟ با تکونهای چیزی جلوی چشمام، انگار دیدم روشن شد. نور به اتاق برگشت. مهسا نشسته بود و دستاش رو جلوم تکون میداد تا از هپروت دربیام. - چت شد تو؟ داشتم برای خودم حرف میزدم؟ - ببخشید حواسم پرت شد. - پرت چی؟ پلک زدم و خیره به صورت دلخورش پرسیدم. - مهسا داستان فرشته و محافظی که گفتی راست بود؟ مهسا از سوالم ابروش پرید بالا و قیافهش رو مثل موش جمع کرد. دقیقا مثل موشا، دندونای بالاییش جلو زد. بیشتر شبیه اسکولا شده بود. - گرفتی منو؟ من از نامزدیم میگم، تو فقط فرشته و محافظ میشنوی؟ - ادا در نیار شبیه اسکولا میشی. - عمت اسکوله. - ندارم. وقتی دید هنوز منتظرم تا جواب سوالم رو بده، پوفی کرد و گفت: - نمیدونم والا. مامانی تو داستانش میگفت هر کی به دنیا میاد یه فرشته هم بهش میدن. پس راست بود؟ اون دروغ نمیگفت. فرشتهی من بود. - یعنی فرشتهی هر کس جداست؟ مهسا سرش رو خاروند و گفت: - چه میدونم. شکوفه گیر دادیا. حالا چی شده دنبال این داستانایی؟ بیتوجه بهش دراز کشیدم و خیره به سقف سفید گفتم: - هیچی. فقط کنجکاو شدم. - عجب. راست و دروغش و نمیدونم ولی... آخریا تو اینستا یه پست دیدم که توش میگفت وقتی کسی خودکشی میکنه بالای سنگ قبرش یه مجسمه فرشتهی گریون میسازن. نگام رو از سقف گرفتم و به مهسا دوختم. - چرا؟ اونم کنارم دراز کشید و سرش رو همونطور خوابیده تکیه داد به شونهم. - تو اون پُسته میگفت چون وظیفهشون محافظت از آدمشون بوده و طرف خودکشی کرده یعنی تو کارشون کوتاهی کردن. به خاطر همین اون فرشته بعد مرگ اون جوون سر مزارش گریه میکنه. - جوون؟ - آره دیگه پیرا که زندگی کردن و عمرشون تموم شده، ولی جوونی که هنوز طعم زندگی رو نچشیده و خودکشی کرده، هم این دنیا عذاب کشیده و هم اون دنیا عذاب میکشه. از داستانش غم بزرگی تو دلم نشست. یهو انگار انرژی کمی هم که داشتم از تنم در اومد. - چرا اون دنیا عذاب میکشن؟ اینا خودشون و راحت میکنن که عذابشون تموم بشه. مهسا که سرش روی شونهم بود، یهو زد به سرم. از دردش اخمام جمع شد و آخم دراومد. از زیر دندونای چفت شدهم غریدم. - وحشی دردم اومد. - زدم تا مغزت برگرده سر جاش. با مامان بزرگ مذهبی که تو داری عجیبه از این سوالا میپرسی! روی تخت یک غلط زد و چرخید سمت طرف دیگهش. فضای بینمون حالا بازتر شده بود. خوبه چند سال پیش یک تخت دونفره خریدم، وگرنه جا نمیشدیم. - هر کس خودش و بکشه، چه پیر باشه چه جوون، چون تو کار خدا دخالت کرده، وقتی بمیره یک راست میره وسط جهنم. - اوه. تنها واکنشم همون اوه بود و بس. - مهسا؟ مهسا کیه دیگه؟ کدوم مهسا رو میگی مادر من؟ با صدای عصبی شروین، مهسا با صدای آروم و حرصی گفت: - مهسا عمته؟ مهسا کیه؟ شکوفه خاک تو سرت با این فامیلت که حافظه ماهی داره. از فکر مرگ و فرشته دراومدم. حواسم جمع شد. خاله بعد از کلی بحث، حالا مهسا رو وسط کشیده بود. شروینم که تو اوج حرص خوردن و فشار عصبی بود، به قول مهسا با اون حافظهی ماهیش، یادش نمیاومد مهسا کی بود. - خالهت چی توش پسرش دیده که از من خاستگاری کرد؟ خدایی من به این خوبی، اون به این... وسط غر زدنای پشت سر هم مهسا یهو سوالی ناخواسته از دهنم دراومد. - اگه مرده باشیم ولی تو کار خدا دخالت کنیم که زنده بشیم مجازاتش چیه؟ - چی؟ با صدای جیغ مهسا هول کردم و چون گوشهی تخت بودم، یهو با شدت پرت شدم پایین. همینکه به پارکتهای سفید خوردم، بدنم تیر شدیدی کشید. چشمام سیاهی رفت. تو همون حالت دیدم که مهسا از تخت پایین پرید و اومد سمتم این طرف تخت. صداش رو نمیشنیدیم، ولی از حرکت لباش میفهمیدم داشت باهام حرف میزد. ترسیده بود. چشماش پر اشک شده بود. تکونم میداد و چیزایی میگفت. سیاهی چشمام هی میرفت و هی میومد. یهو دیدم یکی پشت مهسا درست جلوی آینه قدی اتاقم ایستاده بود. توهمون حال بدم فکر کردم شروین تو اتاق اومده ولی با حرکت کردنش به سمتمون و دیدن قیافهش از ترس قبض روح شدم. سرم تیر بدی کشید. تصویرهای پراکندهای از شبی که شیشه شکست، مثل تیکههای یک فیلم تو ذهنم پخش شد. تو همون گیرووارگیر که هم از ترس اون چهره لال شده بودم و هم نگران مهسا، یادم اومد که اون شب چیشد. اون شب، قبل اینکه شیشهی پنجره بشکنه، همین موجود زشت و کَریه پشتش بود. همین موجود باعث اون اتفاق شده بود. اون نزدیکتر میشد و مهسا حتی متوجه نمیشد که پشت سرش چه هیولایی ایستاده بود. مهسا با دیدن حالم از جاش پرید و سمت در دوید. درست پشت سرش اون هیولا داشت نزدیک میشد. چشمام درشت شد. مهسا درست از وسط اون هیولا رد شد و رفت بیرون. پشت سرش در اتاق باز موند. هیولا قدمقدم نزدیک شد و کنارم روی زانوهاش نشست. خیره شدم به چشمای قرمزش که انگار آتیشی توشون شعله میکشید. اون چهرهی سیاه و کَریه پوزخند زد. صدایی که تو بیمارستان شنیدم تو گوشم پیچید و گفت: - مجازات گناهت منم دلبر. -
رمان بانوی خون و جنون صفحه دوم یهو حس کردم تموم فضای سیاه دورم لرزید. بعد خلأ دورمون مثل فرفره چرخید. احساس سرگیجه کردم. همزاد یهو جیغ کشید؛ جیغی گوشخراش. انقدر صداش تیز و نازک بود که احساس کردم پردهی گوشم پاره شد. برای یک لحظه فکر کردم این خودم بودم که داشتم جیغ میزدم. اما نه... صدای اون بود؛ همون موجودی که شبیه من بود. حس کردم مایعی خیس از گوشم بیرون اومد. حواسم جمع اون همزاد شد. دیدم مثل مار به خودش میپیچید و جیغ میزد. با چنگالاش به خودش ضربه میزد و خون سیاه از بدنش بیرون میپاشید. صحنهی وحشتناکی بود، مخصوصا که انگار خودم بودم که داشتم به خودم آسیب میزدم. میدیدم که بدن خودم رو تیکهتیکه میکردم. همزاد صورتش از درد جمع شده بود. چشمای سیاهش برای اولین بار رنگ ترس گرفته بود. چشمش که بهم افتاد دستش رو به سمتم دراز کرد. ته نگاهش انگار میگفت که نجاتش بدم. قبل از اینکه بتونم تلاشی کنم، احساس کردم زیر پام خالی شد. انگار از دره پرت شدم پایین. اینبار... واقعا صدای جیغ خودم بود که همه جا پخش میشد. بدنم دوباره جون گرفته بود. انگار از قفل و زنجیر آزاد شده بود. شروع کردم دست و پا زدن. میچرخیدم. میافتادم. میترسیدم. قلبم از زمان که پرت شدم، هری ریخته بود. هر لحظه منتظر بودم با زمین برخورد کنم و له بشم. دوباره صدای همون مرد، ولی اینبار آرومتر از قبل، وسط سقوطم پیچید. ـ آروم باش، نترس... الان برمیگردی تو بدنت. ترسیده و شوکه در حالی که هقهقزنان توی حالت سقوط بودم، پرسیدم: ـ تو... کی هستی؟ چند ثانیه سکوت شد. فکر کردم دوباره تنها شدم که صداش، نرم و غمگین، تو ذهنم پخش شد. ـ محافظتم... محافظِ روحت. هنوز حرفش رو درک نکرده بودم که احساس کردم هر لحظه به سطحی نزدیکتر میشدم. باد با شدت از کنارم رد میشد؛ انگار قرار بود به زمین برخورد کنم. ضربان قلبم بالا رفت. صدای کوبش دیوونهوارش توی گوشم میپیچید. ترس مثل ماری تو بدنم میخزید. حضور عزرائیل رو نزدیکم حس میکردم. آخرین لحظه قبل از برخوردم با زمین، با تموم وجودم داد زدم. ـ پس چرا پیشم نیستی؟ چرا کمکم نمیکنی؟ من میترسم لعنتی. صدایی که از بغض و غم خشدار شده بود توی ذهنم پیچید و مثل تیری از وسط جونم رد شد. ـ تو روح کوچولوی منی... پیدات میکنم، قول میدم هر طور که شده پیدات میکنم. درست وقتی که حرفش تموم شد به شدت به سطحی نامرئی کوبیده شدم. ترسیده چشمام رو بستم و از ته دل جیغ کشیدم. با برخورد جسم سنگینی به سینم هین بلندی کشیدم و چشمام رو با وحشت باز کردم. نور سفید و تندی مستقیم تو تخم چشمام خورد. انقدر شدید بود که واسهی چند ثانیه هیچی جز سفیدی مطلق نمیدیدم. از درد و سوزش، چشمام رو بستم. قطرهی اشکی از چشمای بستهم چکید و گونهم رو خیس کرد.
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۴》 همه با ترس و انتظار به خانم شفیعی نگاه کردیم. حالا منم ازش میترسیدم. نه برای اینکه من رو از بیمارستان بیرون کنه؛ به خاطر اینکه اگه میرفتم، پس چطوری میتونستم با یاسمن حرف بزنم و حداقل جواب یک سوالم رو پیدا کنم؟ ترس بقیه از اون خانم با ترس من فرق داشت. خانم شفیعی یک نفس عمیق کشید و بعد با کلافگی فوتش کرد. زل زد به چشمای شروین و گفت: - آقای محترم... لطفا بفرمایید بیرون. اینجا بیمارتون نیاز به رسیدگی داره. جلوی شما نمیشه. شروین که دید دیو جلوش یکم آرومتر شده پرسید: - چرا نشه؟ ما همراه داریم، یه نفرم نه سهتا. اگه میخواین جابهجاش کنین، منم هستم. خانم شفیعی خستگی از چهرهش میبارید، ولی بازم با صبوری توضیح داد. - سوند رو باید در بیارن. لباساشو باید عوض کنن. دوش باید بگیره و کلی کار دیگه. جلوی شما میتونه؟ شروین که با توضیحات قبلی یاسمن یک چیزایی از سوند فهمیده بود، اینبار شرایط رو بهتر درک کرد. با خجالت آروم خندید و دستی پشت گردنش کشید و بعد گفت: - شرمنده من به اینجاش فکر نکردم. خانم شفیعی از خجالت و حیای شروین لبخندی زد و با مهربونی گفت: - مشکلی نیست. شروین سرش رو پایین انداخت و رفت سمت در تا بره از اتاق بیرون ولی یهو وسط راه ایستاد. همه با تعجب نگاش کردیم. چرا ایستاد؟ یهو از مسیری که تا وسط اتاق رفته بود، برگشت و اومد سمتم. بدون اینکه حرفی بزنه، خم شد و پیشونیم رو بوسید؛ بعد هم همونطور بی حرف از اتاق رفت بیرون. همه از محبت یهویی شروین خشک شده بودیم. خانم شفیعی که به خودش اومد، با مهربونی خندید و اومد طرفم. به کیسهی خالی سرمی که کنار تختم آویزون بود نگاه کرد و سری تکون داد. همونطور که مشغول چک کردن وضعیتم بود گفت: - نامزدت خیلی دوستت دارهها. شانس آوردی عزیزم، از شوهر آیندهت شانس آوردی. من و مهسا یهو زدیم زیر خنده. خانم شفیعی با تعجب نگامون کرد. بعد گفت: - چیز خندهداری گفتم؟ یاسمن که ساکت سر جاش ایستاده بود گفت: - محبوبه جون بیمار خواهرشه. خانم شفیعی که حالا معلوم شد اسمش محبوبه بود از شنیدن حرف یاسمن تعجب کرد و چشماش گشاد شد بعد یک نگاه بهم کرد و گفت: - اصلا شبیه نیستین. البته حالت موهاتون یکم شبیه. موج داره. خندهم که ته کشید گفتم: - خوبه نشنید؛ وگرنه باز غر میزد، اگه شیر مامانمو نخورده بودی الان عروس مامانم بودی. خانم شفیعی که سراغ پروندم رفته بود و داشت چکش میکرد با نگاهی کنجکاو و متفکر بهم خیره شد و بعد گفت: - شیر؟ آها احتمالا خواهر برادر رضاعی هستین؟ منظورم همون شیریه قدیمه. سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. چقدر زرنگ بود. سریع منظور حرفم رو فهمید. - آره. پسر خالمه. چون شیر خالهم و خوردم شدیم خواهر برادر. خانم شفیعی پروندهی توی دستش رو ورق زد و بعد همونطور که میخوندش گفت: - از محبتش تعجب کردم. آخه خواهر برادرای واقعی از ته دل همو دوست دارن، ولی تو ظاهر باهم دعوا میکنن. سال به سال عیدا و مراسما مگه یه روبوسی کنن. مهسا که از آروم شدن خانم شفیعی خیالش راحت شده بود، آروم اومد کنارم و نشست روی تخت. به منی که به تخت تکیه داده بودم چسبیده و وزنش رو انداخت روی بازوم. سرش رو گذاشت روی شونهم. - یاسمن، مثل مترسک وایسادی چیکار؟ بیا اینجا شرح حال بیمارتو بده. یاسمن هولکرده سریع رفت کنار خانم شفیعی که جلوی تختم مشغول خوندن پرونده پزشکی بود و بعد شروع کرد به گفتن اصطلاحاتی که من درک نمیکردم. لابهلای حرفاش فهمیدم دربارهی ایست قلبی و مرگم داشت به سوپروایزرش میگفت. خانم شفیعی سرش رو از پرونده بالا آورد و کمی نگام کرد. از نگاش کنجکاوی، شعف و ناباوری رو میخوندم. وقتی نگاش رو که ازم گرفت، تازه چشمم افتاد به مهسا؛ تکیه داده بود بهم و خوابش برده بود. بیچاره از گرگان تا کرمان رو با اتوبوس اومده بود. خستگی بالاخره از پا درش آورد. چجوری خاله مریم راضی شده بود بذاره دختر دستهگلش تنهایی پاشه بیاد کرمان؟ عجیب بود. خاله بعد قضیه مریضی و افسردگی مهسا خیلی روش حساس بود. البته وجود مهسا کنارم آرامشبخش بود. تنها ترسم این بود که مورزاخ، سایه یا حتی اون مرد مرموزِ توی خوابم بهش آسیبی بزنن. الان که یادم افتاد... مرد مرموز خوابم، بعد سایه، بعد فرشته و در آخر هم مورزاخ؛ چرا این آدمای مرموز یهو با هم ریخته بودن تو زندگیم؟ اصلا میشه آدم صداشون زد؟ یکیشون که سایه بود. یکیشون موجودی اهریمنی بود از دل جهنم. یکیشون ادعا میکرد فرشتهست. اون یکی هم که میگفتن عمر نوح داره. تازه یکیشون هم از دلخوشی من آدمیزاد نبود! تو دریای افکارم شنا میکردم و به هر جزئیاتی چنگ میزدم. احساس میکردم هر چی بیشتر تو افکارم میچرخیدم، بیشتر غرق میشدم که صدایی من رو از دل افکارم بیرون کشید. - پس دختر معروفه بیمارستان ما تویی! چشمام تازه انگار اتاق رو دید. نگاه منتظر یاسمن و خانم شفیعی باعث شد سرم رو تکون بدم و خودم رو از فکر و خیال بیرون بکشم. - معروف؟ خانم شفیعی پرونده رو گذاشت سر جاش و اومد کنار تخت. نگاهی به مهسای غرق خواب انداخت و بعد گفت: - آره... معروف. میدونی چه جنجالی شد، وقتی گفتن دختره مرده ولی دکتر هاشمی با اون صدای عجیب تونسته برش گردونه؟ - صدای عجیب؟ منظورتون همون صداییه که بهش گفته با مشت منو بزنه؟ خندید و با اخم الکی گفت: - با مشت زد تو قلبت. تورو که نزده دختره خوب. جای کسی بگی فکر میکنن دکتر ما مشت زده تو صورتت. از اشتباه لفظی و لحنم خجالتزده لبم رو گاز گرفتم. - ببخشید منظورم همون بود که خودتون گفتین. واقعا شنیده بود؟ - آره. تازه بنده خدا میگفت وقتی اولش صدا رو شنیده چون شک داشته کلا اهمیت نداده ولی اون صدا یهو چنان دادی زده که دکتر هاشمی بنده خدا تا مرز سکته رفته. داد زده بود؟ اون صدا چرا انقدر تهاجمی بوده؟ به خاطر جون من؟ واقعا اون چیزی که فکر میکردم درست بود؟ ناجی من همون فرشتهی محافظه؟ خانم شفیعی دستی روی شونهی مهسا زد و بعد گفت: - پاشو همراه خوابالو. پاشو که باید سوند و در بیارم. مهسا ترسیده از خواب پرید و با دیدن خانم شفیعی تو دوسانتی صورتش هول کرده گفت: - به خدا من داد نزدم. خانم شفیعی اولش تعجب کرد ولی بعد با مهربونی خندید و گفت: - میدونم. هول نکن دختره خوب. پاشو بیا پایین از تخت. مهسا سریع پرید و با چشمای سرخ از خواب، کنار تختم صاف ایستاد. چشماش هی روی هم میرفت ولی به زور بازشون میکرد. ناخواسته خمیازهای کشید و وقتی دید همه نگاش میکنیم، خجالتزده گفت: - ببخشید. خانم شفیعی با دست به تخت بغلیم اشاره کرد و گفت: - فعلا بیمار نداریم. میتونی اونجا بخوابی. مهسا سرش رو تکون داد و گفت: - نه ممنون خوابم پرید. دروغ میگفت مثل سگ. از خستگی داشت کمکم از کمر تا میشد. بعد ناز میاومد برای سوپروایزر. خانم شفیعی به مهسا گفت: - باشه، پس برو یه طرف دیگه؛ چون میخوام سوند و در بیارم. بعدم پتو رو از روم کشید و به یاسمن اشاره کرد که بیاد کمکش. مهسا قبل از اینکه کاری کنن، خجالتزده فرار کرد از اتاق بیرون. خاک تو سرش من و تنها گذاشت. منم خجالت میکشیدم. - نترس درد نداره. اینو دربیاریم، تا عصر حالت خوب بود و مشکلی نداشتی، مرخصت میکنم. چشمام روی یاسمن خشک شد. مرخص؟ اگه مرخص میشدم پس چجوری یاسمن و پیدا میکردم. با این حالم که اجازه نمیدادن هر روز جلوی در بیمارستان کشیکش رو بدم. بدتر از اون اگه کسی میفهمید، دیگه بلیط شانسم برای پیدا کردن جواب سوالام میسوخت. هر طور که میشد باید یاسمن و گیر میآوردم و ازش حرف میکشیدم. من باید اول مطمئن بشم که دیشب واقعا مورزاخی اینجا بوده یا من توهم زده بودم. -
یوزارسیف🤣
- 934 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۳》 - اَه گریه بسه دیگه. الان باید شادی کنیم. کلی دلیل داریم براش. با اعتراض خاله، همه اشکامون رو پاک کردیم. مهسا از بغل بابا اومد بیرون. همینطور که اشکاش رو تندتند پاک میکرد، با دست به در اتاق اشاره کرد و گفت: - من برم صورتمو بشورم، زود میام. قبل اینکه کسی چیزی بگه، دوید و از اتاق رفت بیرون. اونقدر عجله کرد که در رو نبست. حالا که در باز مونده بود، صدای هیاهوی بیرون اتاق واضح شنیده میشد. شروین که از بغل بابا دراومده بود، خم شد و شونهش رو بوسید. - خیلی مردی عمو آرمان. خدا سایهت و از سر خاله و شکوفه برنداره. خاله سریع پشت سر حرف پسرش بلند گفت: - آمین. مامان هم چیزی زیر لب زمزمه کرد و فوت کرد سمت بابا. بابا که از کارای اینا خندش گرفته بود، دستی روی شونهی شروین فشار داد و گفت: - مرد که تویی شیرِ یَل. خاله با ذوق به شروین نگاه کرد و گفت: - قربونش بره مادر. چشمم کف پات. شروین ساکت فقط خاله رو نگاه میکرد. انگار میگفت: - «ولم کن مادر من. چشمتو چرا در میاری؟» وسط قربون صدقههای خاله برای پسرش و خمدههای مامان و بابا، در نیمه باز اتاق آروم کامل باز شد. فکر کردیم مهسا برگشته، ولی وقتی نگاه کردیم، دیدیم به جای مهسا یکی دیگه توی قاب در ایستاد بود. خاله با دیدنش ذوق زده داد زد. - وای آبجی عروسم! شروین که با دیدن پرستاره... یاسمن، اخماش توی هم رفته بود، با شنیدن حرف خاله سریع گردنش چرخید سمت مامانش. اونقدر سریع چرخید که فکر کنم رگ گردنش گرفت. آخه همون موقع با دستش محکم پشت گردنش رو فشار داد. - مامان جان؟ چی میگی؟ مامان با چشمای گردش، یک نگاه به شروین میکرد، یک نگاه به پرستاره. بابا هم که فهمیده بود خواهر زنش چه نقشههایی برای شروین بیچاره داشت، سرش رو پایین انداخت؛ ولی شونههای لرزونش رسواش کردن. خود پرستاره بیچاره تو جاش خشک شد. با چشمای درشتش جوری شروین رو نگاه می کرد که انگار یک سوسک جلوش گذاشته بودن و بهش گفته بودن: این شوهره آیندهته! تنها کسی که واقعا هیچ واکنشی نداشت، خودم بودم. چون هم میدونستم خاله از قبل چه برنامهای برای شروین داشت، هم میدونستم یاسمن برای من، عروس آیندهی خاله که نه، ولی جواب معماهام بود. مامان که بالاخره فهمید اوضاع از چه قرار بود، سریع دست خاله رو کشید و همینطور که بیرون میبردش گفت: - من و خواهر میریم از مغازه خرت و پرت صبحونه بخریم. یاسمن از جاش تکون خورد خوردش رو کنار کشید تا خاله و مامان رد بشن. از در که بیرون رفتن صدای خاله اومد که بلند به مامان گفت: - وا آبجی کجا میبریم؟ صبحونه که داریم. تازه ندیدی چه لاکچریه. همه چی توش داره. صدای مامان که معلوم بود داشت خاله رو با اون وزنش میکشید و خاله هم مقاومت میکرد به گوشمون رسید. - دیدم خواهر، دیدم. ولی شکوفه صبحونه پنیر کیلویی میخوره. خامهای دوست نداره. تازهشم تو همه چیو خورده بودی. اَه، یکم راه بیا دیگه، نفسم گرفت نهال. آخرین صدایی که شنیدم از خاله بود که داشت غر میزد. - بچت عرضه نداشت بخوره، من خوردم. نوش جونم. ناهید نکش دستم و کندیش. وای یکم آرومتر بر.... صدای خاله که دیگه شنیده نشد. شروین و یاسمن همزمان نفس عمیقی کشیدن. بعد انگار تازه متوجه موقعیت شدن. بهم نگاه کردن و اخماشون توی هم رفت. یاسمن راه افتاد اومد سمتم و از جلوی تخت پروندهم رو برداشت. بدون توجه به کسی شروع کرد به خوندنش. شروین هم که از رفتار و حالت چهرهی یاسمن لجش گرفته بود، چپچپ بهش نگاه کرد و بعد رو به بابا گفت: - میبینی عمو جان. جدیدا خیلیها دیگه سلام کردنم بلد نیستن. بیشرف به در میگفت دیوار بشنوه. یاسمن که از حرف شروین زورش گرفته بود. نفس عمیقی کشید و خواست برگرده جوابش رو بده که چشمش به نگاه خیرهی من خورد. چشمام رو روی هم فشار دادم و سرم رو کمی بالا انداختم؛ یعنی ولش کن، اهمیت نده. تعجبم وقتی بیشتر شد که یاسمن، همون پرستاره بداخلاق و طلبکاره دیروز، بهم لبخند زد. بهم گوش داد و دوباره برگشت سرکارش یعنی خوندن پرونده. شروین که بیتوجهی یاسمن رو به خودش دید، چشماش پر از حرص و خشم شد. جوری به پرستاره بیچاره نگاه میکرد انگار ارث باباش رو خورده بود. چشمم به کنار شروین گیر کرد. بابا هم مثل من از تئاتری که زنده جلوش اجرا میشد، لذت میبرد. واقعا حق داشتن میگفتن شبیه بابامم. گاهی این شباهت خودمم شوکه میکرد. نوک زبونم بود از یاسمن سوالام رو بپرسم، ولی نگاه حرصی و زوم شروین روش اجازه نمیداد. اگه بقیه به چیزی شک میکردن، تموم نقشههایی که برای حل مشکلم تو ذهنم چیده بودم، نقش بر آب میشد. به ریسکش نمیارزید. گوشی بابا زنگ خورد. حواس هممون جمع شد. منظورم از همه دقیقا همه بود. شروینی که دست از نگاههای شکاری به یاسمن برنداشته بود؛ یاسمنی که مثلا داشت پروندهم رو میخوند، ولی ده دقیقه روی یک صفحهی دو خطی مونده بود؛ منی که تو افکار بهمریختهم شنا میکردم؛ و بیشتر از همه بابایی که از نگاههای شروین به پرستار سرگرم شده بود. - جانم. چیزی شده ناهید جان؟ شروین بالاخره دست از سر یاسمن برداشت و چرخید سمت بابا. با اشارهی دست و صورت سعی میکرد بگه چی شده؟ خاله پشت گوشی چی میگه؟ ولی خب بابا اونقدر غرق صدای ناهیدش بود که این چنار بلند رو جلوش نمیدید. یاسمن هم دل از پرونده کند و اومد سمتم. خم شد کنار گوشم و با صدای آرومی گفت: - سوند که اذیتت نمیکنه؟ از حرکتش شوکه شدم. انگار از دفعهی قبلی فهمیده بود من روی این مسائل حساسم و اینبار با ملاحظه رفتار میکرد. منم کمی سمتش خم شدم و مثل خودش آروم جواب دادم. - میسوزه. راحت نیستم باهاش. سرش رو به نشونهی فهمیدن تکون داد و خم شد پایین تختم. منم همونطور که نشسته بودم، خودم رو کمی خم کردم تا ببینم چیکار میکرد. دیدم داشت سوندم رو چک میکرد. از خجالت گونههام آتیش گرفت. دست خودم نبود با اینکه چیز کاملا عادیای به حساب میاومد، ولی بازم جلوی خاله که آشنام بود من خجالت میکشیدم؛ چه برسه به یاسمن که یک غریبه بیشتر نبود. شروین که انگار حواسش از مکالمهی بابا پرت شده بود به سمت ما، دوباره نخش گیر کرد به این پرستار بیچاره. از همونجا که ایستاده بود نمیتونست ببینه که یاسمن اون سمت تختم زانو زده بود و داشت سوندم رو چک میکرد. - همشیره این پرستاره تحفه کِی رفت که من نفهمیدم؟ قول میدم بهت، اومده بود زهرش و بریزه به تو، دید من هستم فلنگو بست رفت. دیدی اصلا کاری نکرد فقط زل زد به پروندهی خالی. خدای من شروین همینطور پشت سر هم ور میزد و نمیدونست که یاسمن داشت صداش رو میشنید. منم تو همون حالت خم شده خشکم زد. شروین ذلیل مرده دهنش رو نمیبست که حداقل روم بشه بعدا با این یاسمن حرف بزنم. هر چی پل داشتیم این شروین گاو داشت پشت سرش خراب میکرد. دلم میخواست آب بشم برم زمین. خدایا یا منو گاو کن یا شروین لال بشه. نه خدایا غلط کردم همون شروین و فقط لال کن. اینجور مواقع ثابت شده که خدا شروین رو خیلی دوست داره. پس احتمال گاو شدن من زیاد بود. - ننهی مارو باش. گشته گشته دست گذاشته رو کی. من با این تیپ و ابهت زنی مثل اون پرستاره عنق و زرزر رو بگیرم؟ محاله. گفته بودم شروین گاوه؟ اگه نگفتم پس الان میگم گاوه. نمیدونستم این پسر از کی رفتار و طرز حرف زدنش شبیه لات و لوتای سر میدون شده بود؟ چطوری از مادر جان و مامان جونم رسیده بود به ننه؟ چقدر هم خودش رو دست بالا میگرفت. ابهت و تیپ؟ والا الان که خیلی ساده با یک تیشرت و شلوار ورزشی رنگ سبز پستهای جلومون ایستاده بود. چقدر من از این رنگ بدم میاومد. شروینم عینهو آینهی دق همش جلوم سبز میپوشید. پسر رو چه به سبز، اونم از نوع پستهای. غرغرهای شروین تمومی نداشت. شبیه خاله رفتار میکرد. فکر کنم ارثیه. همینطور تو دلم فحش بار شروین و عمههاش میکردم که یهو دیدم یاسمن سریع از جاش بلند شد و زل زد به شروین. از نگاهش خون میبارید؛ سفیدی چشماش به قرمزی میزد. شروینم که مشغول غر زدنش بود متوجه نشد و هنوز نیمرخش سمت ما بود. همینکه چرخید سمت من، چشمش به چهرهی میرغضبانهی یاسمن افتاد و از ترس داد کشید. - شکوفه... اَه. با صدای داد شروین بابا شونههاش از ترس بالا پرید. مامان چی به بابا می گفت که ده دقیقه بیشتر میشد که داشتن پشت گوشی حرف میزدن؟ - چته عموجان؟ زهرم ترکید. بعد انگار مامان از پشت خط نگران شده بود که گفت: - چیزی نیست ناهید جان. شروین داد زد ترسيدم. نه بابا دعوای چی. همینطور که برای مامان توضیح میداد چرا شروین داد زده بود رفت از اتاق بیرون. شروین هم ماتش برده بود. با دهن باز همونطور یاسمن و نگاه میکرد. یهو انگار به خودش اومد اخماش تو هم رفت و گفت: - تو از کجا در اومدی؟ جادوگری چیزی هستی غیب میشی باز یهو ظاهر میشی؟ یاسمن با عصبانیت به پایین تخت جایی که نشسته بود اشاره کرد و گفت: - اونجا بودم. شروین مسیر دست یاسمن رو گرفت و به جایی که نشون میداد رسید. ابروهاش بالا پرید و با تمسخر گفت: - اون پایین چیکار داشتی؟ قایم موشک بازی میکردی؟ رئیست میدونه به جای کار بازی میکنی؟ بیمارستان پول بهت میده بازی کنی؟ با هر جملهی شروین، رنگ صورت یاسمن به کبودی میرفت. یهو از کوره در رفت و با قدمهای بلند به سمت شروین حرکت کرد. از قسمت بالای آستینش گرفت و کشیدش. بهخاطر این حرکت یهویی، شروین شوکه دنبالش کشیده شد؛ وگرنه شروین با این هیکل رو هیچکس نمیتونست راحت حرکت بده؛ یاسمن که جای خود داشت. یاسمن در برابر شروین؟ مثل مورچه و فیل میموندن. یاسمن به همون جایی که نشسته بود برگشت و اینبار شروین رو هل داد روی زمین. شروین که انتظارش رو نداشت غافلگیر شد و تلپی با باسن خورد زمین. از درد صورتش جمع شد. لبش رو گاز گرفت جوری که سفید شد. فکر کنم باسنش صاف شد. یاسمن بیتوجه به قیافهی تو هم رفتهی شروین به سوند نیمه پر اشاره کرد و گفت: - این کارم بود. چک کردن سوند بیمار که یه وقتی مشکلی براش پیش نیاد و عفونت نکنه. شروین که از توضیح یاسمن دردش رو یادش رفته بود نگاهی به سوند کرد و لولهی سوند رو تا جایی که ادامه داشت و دیده میشد دنبال کرد. به وسطای لوله که رسید دیگه نتونست بقیهش رو ببینه چون ادامهی لوله زیر پتو بود. - این چی هست؟ بقیه لولهش کو؟ صدای کنجکاو شروین و سوالاش باعث شد از خجالت سرم رو زیر پتو کنم. صدای یاسمن رو از زیر پتو شنیدم که گفت: - تو حتی نمیدونی این چیه، بعد میخوای به من کارم و یاد بدی؟ صدای طعنه آمیز یاسمن جاش رو به صدای حرصی شروین داد. - مگه چیه؟ تو کارت با این چیزاست. من از کجا باید بدونم این چیه؟ - خیلی خب گوش کن تا بدونی. این سونده؛ وقتی بیماری عمل میشه یا آسیب میبینه و نمیتونه دستشویی بره ازش استفاده میکنن. سر لوله به مجاری ادرار بیمار وصل میشه و تهشم به این ظرف کیسهای. صدا از شروین در نمیاومد. از روزنهی کوچیک پتو نگاه کردم ببینم چه خبر بود که دیدم شروین مثل پسر بچهها نشسته همونجایی که افتاده بود و داشت با دقت بالایی به آموزش یاسمن گوش می کرد. هر کی میدیدش تصور میکرد که شروین در حال یادگیری آموزش ساخت موشک بود یا داشت یاد میگرفت اتم بشکافه. -کارش چیه؟ با سوال بیربط شروین دلم خواست یک مشت بهش بزنم. خنگ رو ببین تازه الان براش پرستاره بیچاره توضیح داد سوند کارش جمع کردن ادراره. انگار فقط من حرصی نشدم بلکه یاسمنم کم مونده بود سرش رو بزنه به دیوار. - خنگی؟ الان گفتم بهت... کارش... جمع کردن... ادراره. با صدای بلند و کشیدهی یاسمن که از عمد داشت مثل معلمهای کلاس اول کلمات رو دونه به دونه و کشیده کنار هم میذاشت، شروین عصبانی شد و گفت: - خب حالا تو هم. آرومم بگی من میفهمم. - مطمئنی؟ قبل اینکه به کلکل کردنشون ادامه بدن صدای در اتاق اومد. همین که یکی وارد اتاق شد و صدای قدمهاش با برخورد به کف زمین تو اتاق بلند شد، شروین و یاسمن صاف شدن و برگشتن سمت در. من چون زیر پتو بودم، نمیتونستم ببینم کی بود که وارد شد. - اینجا چه خبره؟ شروین خان نگفته بودی دوست دختره جدیدت پرستاره؟ قیافهی شروین و یاسمن واقعا بامزه شده بود. دومین نفری که امروز میخواست این دوتا رو بهم نسبت بده هم مهسا شد. - ای بابا چیه امروز همش من و به این دختره میچسبونین؟ از گرمای زیر پتو صورتم داغ شد و دونههای عرق رو کل صورتم نشست. از کمبود هوا پتو رو کنار زدم و نفس عمیقی از هوای اتاق گرفتم. قبل اینکه مهسا جواب شروین رو بده. یاسمن گفت: - داشتم به برادرتون یاد میدادم که گوشهای از کار یه پرستار اینجا چیه. مهسا خندید و گفت: - اینکه برادر من نیست. برادر بیماره. یاسمن با تعجب نگاهش بین من و شروین چرخید. صدای زمزمهی آرومش رو هممون شنیدیم. - چرا شبیه نیستن؟ بعد بلند رو به شروین گفت: - برای همین دیروز پاچهم و گرفتی؟ - بیادب مگه سگم. بعدم من فقط جواب حرفت و دادم، کاری نکردم که. - کاری نکردی؟ اشکم و درآوردی. من و مهسا با چشمای براق بحث بینشون رو نگاه میکردیم. مثل تام و جری افتاده بودن رو دور جواب دادن. - به من چه؟ تو لوس و نازنازی، هرچی بگن زود گریه میکنی. - من لوس نیستم. اصلا تو کی هستی که با من اینطوری حرف میزنی؟ صداشون هر لحظه بالاتر میرفت. انگار کمکم به مسابقهی کی صداش بلندتره تبدیل میشد. از ترس اینکه الان یقهی هم رو نگیرن، نیم خیز شدم روی تخت تا موقع نیاز بپرم و از هم جداشون کنم. کلا از سوند یادم رفته بود. مهسا هم کمرش رو به حالت مسابقهی دو جلو کشیده بود و منتظر یک نشونه از درگیری بود. تو اوج دعوا و بحث که صداشون بالاترین حد ممکن بود یهو در اتاق کوبیده شد به دیوار و صدایی بلندتر و عصبانیتر داد زد. - اینجا بیمارستانه. بعد داد زد و کشیده ادامه داد. - ساکت. همه از صداش شونههامون بالا پرید. یاسمن و شروین هردوشون درجا خفه شدن. سرهممون چرخید سمت در. خانمی که رنگ لباسش با بقیهی پرستارها و مستخدمها فرق داشت، توی طاق در ایستاده بود. اخماش گره کور خورده بود و با چشمایی که از خشم برق میزد به اون دوتا فلک زده نگاه میکرد. دقیقا منظورم شروین و یاسمن بود. خانم خوشپوش و اخموی جلوی در جوری عصبانی بود که یک لحظه مثل تو کارتونها تصور کردم از دماغش دود در میاومد. یاسمن از ترس رنگش پریده بود. لرزش نامحسوس دستاش که بهم گره زده بودشون از چشمم دور نموند. شروین هم از دیدن چنین زن خشنی با همچین نگاه برندهای لال شده بود. مهسا هم از ترس آرومآروم سمت گوشهی اتاق عقب رفت. بچهم فکر میکرد از نگاه این ببر ماده میتونست مخفی بشه. فقط من بودم که برام مهم نبود؟ حتی احساس ترس یا نگرانی هم نداشتم. من خود بیمار بودم؛ بعید میدونستم کسی بخواد من رو از اتاق بیرون کنه. تازه من اصلا دخلی تو بحث اینا نداشتم. - یاسمن، تو مگه سرکار نیستی؟ پس داری چه غلطی میکنی؟ - خا... خانم شفیعی من سر کارم بودم... این... این آقا مزاحم کارم شُ... - اهای، به من چه ننداز گردن من. شروین مثل قاشق نشسته خودش رو انداخت وسط و نذاشت حرفش رو تموم کنه. تا یاسمن و شروین بهم نگاه کردن و جبهه گرفتن تا دوباره شروع کنن. خانم شفیعی داد زد. - یک کلمه دیگه حرف بزنی یاسمن امشبم شیفت میذارمت. چهرهی یاسمن با حرف خانم شفیعی بیجون و نالون شد. خستگی از صورتش میبارید. مثل اینکه دیشب شیفت بوده. - شما هم آقا الان وقت ملاقات نیست کی تو رو راه داده داخل؟ فقط همراه بیمار میتونه بمونه. بفرما بیرون آقای محترم. خانم شفیعی رو به مهسا که خودش رو به گوشهی اتاق نزدیک در رسونده بود گفت: - شما همراه بیماری؟ مهسا از سؤال و نگاههای هممون بهش هول کرد و گفت: - نه. چی...چیزه یعنی... بله. جوری بلند و یهویی گفت بله که انگار میخواست جواب بله سر عقد رو بده. خاک تو سرم با این دوروبریام. شروین که باز از زن جماعت حرف خورده بود با ناراحتی گفت: - شما چیکارهای؟ من با رئیس بیمارستان هماهنگ کردم. همینکه شروین سوال اول و پرسید یاسمن از کنارش چشم و ابرو بالا انداخت که یعنی دهنت رو ببند و حرف نزن ولی شروین متوجه نشد. اشارهها رو که دیدم، شک کردم این خانم یک نیروی سادهی بیمارستان نبود. لباس فرم آبیکاربنیِ یکدست و اتوکشیدهش، چهرهی آراسته و جدی، همه و همه نشون میداد که این خانم توی این بیمارستان کم کسی نبود. ولی شروین خدا زده کور بود و دقت نمیکرد. حالا هم احتمالا تو بد دردسری افتاده بود. یاسمن وقتی حرف شروین به خانم شفیعی تموم شد با دست محکم رو پیشونیش زد و چشماش رو بست. بعد با صدایی پر حرص که احتمالا از کارای شروین صبرش تموم شده بود گفت: - گند زدی احمق، خانم شفیعی سوپروایزره. - سوپر چی؟ سوپری بیمارستانه؟ پس دیگه اصلا موندن من ربطی بهش نداره. خانم شفیعی بیاهمیت فقط نگاه میکرد. با حرف آخر شروین ابروی راستش پرید بالا و چشمهاش ریز شد. یاسمن بالاخره چشماش رو باز کرد. چرخید سمت شروین که کنارش بود و غرید. - خفه شو. خفه شو دیگه. بدبختم کردی. سوپروایزر یعنی مسئول و سرپرست این بخش. تازه همسره رئیس بیمارستانم هست. اوه فکر کنم حالا فهمیدم چرا رنگ یاسمن پریده بود. شروین گند زد، بدم گند زد. این خانم احتمالا منم از اتاق بیرون مینداخت. لعنت بهت شروین. با حرص زل زدم به شروین. دیدم چشماش با ترس به نگاه تیز و بیرحم خانم شفیعی دوخته شده. آب دهنش رو قورت داد. بعد لبخند بدبختانهای زد و گفت: - غلط کردم. -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عشق با تناسخ نمیمیرد- 155 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
پری به سَبُکی پر -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آرامشی بیانتها- 155 پاسخ
-
- 2
-
-
-
من سوسک یا ملخ مدل مانتیس
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۲》 - ناهید جانم، اجازه میدی منم دختر بابا رو ببینم؟ با صدای بابا من و مامان از بغل هم در اومدیم. به بابا که کنار تخت ایستاده بود و ساکت تماشامون میکرد، نگاه کردیم. مامان با دیدن نگاه منتظر آرمانجانش، بالاخره یکم از تخت فاصله گرفت و جا رو برای بابا باز کرد. قبل از اینکه مامان از کنارم دور بشه، بابا خم شد و سرش رو از روی روسری بوسید. از محبت بابا لبخند روی لب مامان نشست و گونههاش سرخ شد. بابا اومد کنار تخت و درست جای مامان ایستاد. با همون محبتی که همیشه از نگاش میخوندم، نگام کرد و گفت: - دختر قوی بابا چطوره؟ امروز بهتری؟ - عالیم عالی. - خب خدا رو شکر. تو خوب باشی انگار ما خوبیم. پشت بندش خم شد و پیشونیم رو بوسید. کلا بابا معتقد بود محبت کردن به زن و بچه، هم زندگیه این دنیا رو میساخت، هم زندگیه اون دنیا رو. برای همینم توی محبت کردن خساست به خرج نمیداد.. البته خاله و بیبی دربارهی این رفتار بابا با ما نظر خودشون رو داشتن. خاله میگفت چون با عشق ازدواج کرده بود، زن و بچش براش عزیز بودن و محبت کردن بهشون براش راحت بود، ولی بیبی نظرش فرق داشت. میگفت: « زن اگه زنانگی بلد باشه، حتی اگه شوهرش عاشقشم نباشه، میتونه کاری کنه که مرد ناخواسته غرق محبتش بشه.» خلاصه هرکسی یک نظری برای خودش داشت. نگام افتاد به بقیه که ساکت شده بودن و ما دوتا پدر و دختر رو نگاه میکردن. از نگاه خاله و مامان مشخص بود احساساتی شدن ولی نگاه شروین و مهسا دلم رو خون کرد. شروین هفت سال میشد که طعم پدر داشتن رو از یاد برده بود و مهسا... مهسای عزیزم که تو این زندگی، فرزند طلاق شده بود. پدر مهسا به واسطهی فامیل با مادرش آشنا شد و ازدواج کرد. به قول امروزیها ازدواج سنتی داشتن. همه چیز خوب بود جز احساساتی که واقعی نبودن. خاله مریم تعریف میکرد ازدواجش از روی عشق نبود، ولی بیمیل هم نبود. اولین بار که برای خواستگاری رفته بودن، پدر مهسا رو پسندیده بود و برای ازدواج قبول کرده بود. همه چی خوب به نظر میرسید جز محبتی که هیچوقت واقعی نبود. تا اینکه از حرفای خواهرشوهراش فهمید همسرش قبل ازدواج، دختر دیگهای رو میخواسته و مادرشوهرش راضی نبوده. با گریه و تهدید به آق شدن راضی به ازدواج با خاله مریم شده و یک جورایی فقط نقش بازی میکرد که انگار زندگیش رو دوست داره. خاله مریم با وجود این حقیقت باز هم زندگیش رو چسبید و سکوت کرد. البته اینکه زمون قدیم خانوادهها اجازهی طلاق نمیدادن و جملهی معروف «عروس با لباس سفیده میره خونهی شوهر و با کفن سفید برمیگرده» هم بیتاثیر نبوده. با به دنیا اومدن مهسا، اخلاق پدرش با خاله مریم بهتر شد؛ انگار دخترش به زندگیش بندش کرده بود و خاله هم تصمیم گرفت همهی اون حرفهایی رو که شنیده بود، تو دلش نگه داره. من معتقد بودم ماه پشت ابر نمیموند؛ آخرش همهچی برملا میشد و تو داستان زندگی خاله، دقیقا همینطور هم شد. مهسا پونزده ساله بود که یک روز تو خونشون قیامت شد. گندش دراومد که بابای مهسا زن صیغهای داشته و مخفیش کرده. اون زن همون دختری بود که قبل ازدواج با خاله مریم میخواستش. کار به جایی کشید که تموم فامیل و آشناهاشون خبردار شدن. خاله انگار آب از سرش گذشته بود. ناراحت بود، نه برای خودش؛ برای مهسایی که به باباش وابسته بود و حالا بتِ پدر جلوی چشماش شکسته بود. برای ارثی که حالا علاوه بر مهسا، باید بین دوتا پسر دیگه تقسیم میشد. جنگ بین دو خانواده بالا گرفت. خانوادهی پدری گفتن خاله مریم کوتاهی کرده و چون پسر نیاورده، داداش عزیزشون مجبور شده زن بگیره. خانواده خاله مریم هم گفتن عرضه تربیت یک دونه پسر نداشتین که خیانت نکنه و قدر زندگی و دختر پاکشون رو بدونه. خلاصه بعد از یک سال دوندگی، طلاق رو گرفتن و مهر طلاق نسست تو شناسنامهی خاله مریم. این وسط، مهسایی که یک دخترِ بابایی به تمام معنا بود، آسیب بدی دید. طبق قانون باید پیش پدرش میموند و سرپرستیش هم با اون بود. باباشم انقدر مهسا رو میخواست که از خاله مریم گرفتش و بردش پیش خودش؛ تو همون خونهای که سالها با خاله توش زندگی کرده بودن. مجبور بود با زن دوم پدرش که بعد از طلاق خیلی سریع همسر رسمی شده بود، زندگی بکنه و البته با دوتا برادر بزرگتر... درسته، بزرگتر. چون پدرش قبل از ازدواج با خاله، مخفیانه اون دختر رو صیغه کرده بود و منتظر مونده بود که خانوادش راضی بشن؛ ولی هیچوقت راضی نشده بودن. عجیب این بود که زن باباش باهاش خوب رفتار میکرد؛ حتی برادراشم دوستش داشتن. با اینکه از نظرشون خاله مریم جای مادرشون رو گرفته بود... یا شاید هم برعکس؟ با این حال باز هم مهسا رو از خودشون میدونستن؛ ولی برای مهسا اینطور نبود. تو اوج دوران بلوغ، با اون حس نفرتی که از پدر و زن دومش پیدا کرده بود، نمیتونست محبتهای اونا رو باور کنه. بالاخره بعد از یک سال دوری از مادرش و تحمل پدر و خانوادهی جدیدش، سکوت و خودخوری کار دستش داد. یک جنون آنی گرفتش و تموم وسایل خونه رو شکست و نابود کرد؛ همون خونهای که یک روز مادرش با جهیزیهش پرش کرده بود و حالا دیگه هیچ شباهتی به اون روزا نداشت. هر کار کردن نتونستن جلوش رو بگیرن. تا اینکه یکدفعه، مثل عروسک خیمه شببازی که سیماش رو ول کرده باشن، بدنش شل شد و بیهوش افتاد. بعد از اون روز دچار افسردگی شدید شد و افتاد تو تخت. نه غذا میخورد و نه حرف میزد. همش تبش بالا میرفت و هذیون میگفت و مادرش رو صدا میزد. پدرش آخرش کوتاه اومد و زنگ زد به خاله مریم. خاله وقتی رفت دنبال مهسا و وضعیتش رو دید، عصبانی شد بعد از یک درگیری و یک سیلی که به نظرم حق اون مرد بود، مهسا رو به زور با خودش برد. بعدم سریع شکایت کرد برای گرفتن سرپرستی. خاله کم نذاشت؛ وکیل خوب گرفت، دکتر خوب پیدا کرد، حتی به دستور دادگاه، مهسا رو برد پزشکی قانونی. بالاخره روز دادگاه، قاضی با توجه به شواهد و مدارک، رأی سرپرستی رو به خاله داد. منم اون روز تو دادگاه بودم. با اینکه مامان راضی نبود، بهخاطر وضعیت مهسا رفتم خونهی جدید خاله و همونجا موندم. چهرهی پدر مهسا رو تو دادگاه هیچوقت یادم نمیرفت. وقتی وکیل خاله بلند گفت مهسا خودش گفته از پدرش و خانوادهی اون متنفره. اون روز نه تنها جلوی من که جلوی کل دادگاه کمر اون مرد خم شد. به نظرم حقش بود. دختری که لای پر قو و محبت بزرگ کرد رو به خاطر خودخواهیش نابود کرد و همونجا فهمید دیگه مهسا رو تو زندگیش نداره. مهسا تو دادگاه گفت دیگه هرگز نمیخواد هیچکس از اون خانواده رو ببینه. انتخاب مهسا روی رای قاضی تاثیر داشت. بعد از اون، خاله و مهسا از گرگان رفتن. خاله با سهمالارثی که از پدرش بهش رسیده بود، سالها پیش طلا خریده بود و حالا ارزشش چند برابر شده بود. با همون پول یه خونهی کوچیک و جمعوجور تو شهر گالیکش خرید. همون شهری که خود خاله مریم توش به دنیا اومده بود. اینطوری هم تو شهر زندگی میکرد و هم به روستای مادرش نزدیک میموند. مهسا حالش بهتر شد، ولی زخمی که تو قلبش مونده بود، ترمیم نشد. اثر اون روزها، جوشهای زیاد و لکهایی بود که روی صورتش موند. همون صورتی که تا دو سال پیش هنوز پر از لک بود و تازه درمان شده بود؛ همون چیزی که شروین داشت دربارهش حرف میزد. نگاه حسرتزدهی مهسا قلبم رو واقعا میشکست. اونم یک روزی بوسهی باباش رو روی پیشونیش هدیه میگرفت و حالا فقط آغوش مادر داشت. بابا که متوجه نگام به مهسا و شروین شد، با محبت نگام کرد، بعد دستش روی سرم کشید رفت سمت مهسا. بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید. اشکهایی که تو چشمای مهسا جمع شد، از نگام پنهون نموند. - نبینم دخترم مهسا غصه بخورهها. من همیشه گفتم دوتا دختر دارم نگفتم؟ مهسا بغضش شکست و با صدای بلند گریه کرد. سرش رو شونهی بابا قایم کرد و یک دل سیر گریه کرد. مامان و خاله هم از ناراحتیش بغض کردن. - بابا. بابا جونم. صدای خفهی مهسا که باباش رو صدا میزد قلب هممون رو خورد کرد. شروین میخواست از اتاق بره بیرون که بابا با دست آزادش شونهش رو گرفت و بغلش کرد. حالا تو هر بغل بابا یکیشون قفل بودن. شروین گریه نمیکرد، ولی پشت سرشون میدیدم که دستش روی کتف بابا چنگ شده و محکم نگهش داشته. انگار واقعا به اون بغل نیاز داشت؛ درست مثل من و مهسا. خاله و مامان هم با دیدن این صحنه زدن زیر گریه. حالا همهمون غرق احساساتی شده بودیم که مثل تیر، قلبمون رو زخمی کرده بودن؛ زخمهایی که هنوز باز بودن، ولی برای درمونشون، خودمون رو داشتیم. صورتم خیس شد. نفهمیدم کی اشکام ریختن. هر چقدر با دست پاکشون میکردم، باز اسک تازهای راه خودش رو به صورتم پیدا میکرد. با همون نگاه تار شده از اشک به خانوادم نگاه کردم. من نباید بترسم، چون تنها نبودم. خانوادم رو داشتم. مورزاخ، سایه، اون مردِ توی کابوسم... حتی اون پادشاه خونآشامی که مورزاخ ازش گفته بود؛ هیچکدوم نمیتونستن منو بترسونن. نه وقتی خانوادم رو کنارم داشتم. حتی اگه میترسیدم، بهخاطر همین خانوادهی دوستداشتنی و قوی دیگه حاضر نبودم تن به مرگ بدم. -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
۳۱ شهریور ۱۳۸۲🤭. مامانم یه روز قبلم بابامم یه روز بعدم تولدشونه🤣 تولدامون همیشه سه تاییه -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۱》 با همون ذهن شلوغ خیره به جای نامعلوم بودم که سنگینی نگاهی باعث شد به خودم بیام. متوجه شدم تموم این مدت که توی فکر خودم غرق بودم، در اصل زل زده بودم به صورت مهسا و این بیچاره هم از نگاه خیرهم ترسیده بود. - چته شکوفه؟ رو صورتم چیزیه اینطوری خیره شدی بهم؟ چند بار پشت سرهم تند پلک زدم تا حواسم برگشت سرجاش. در جواب سوالش خندیدم و گفتم: - هیچی بابا. به تو کاری ندارم، تو فکر بودم. خاله که بیتفاوت به بحث بینمون بود، لقمهی پنیری درست کرد، یک تیکه گوجه و خیار و گردو ریزشده هم گذاشت روش و گرفت به سمت مهسا و گفت: - حداقل تو بخور جون بگیری سر صبحی. اون دختره که ناز میاد. مهسا لبخند بزرگی به خاله زد و لقمهی پروپیمون رو از دستش گرفت. گاز کوچیکی از اون لقمهی بزرگ زد که خاله گفت: - وا تو هم مثل این ادایی؟ لقمه کوچیک گاز زدن نداره که بنداز بالا همشو. مهسا خشک شد تو جاش و با چشمای مظلومی نگام کرد؛ انگار میگفت: « دستم به دامنت، کمکم کن.» منم خونسرد لبخندی مهربون بهش زدم و سرم رو چرخوندم سمت پنجره. صدای ریزی که از سر بیتوجهیم درآورد رو شنیدم ولی بازم محلش ندادم. وقتی که با خاله دست به یکی میکرد تا به من تیکه بندازن، باید فکر اینجاها رو هم میکرد. صدای خاله که گفت «آفرین به تو گل دختر!» باعث شد سرم رو سمتشون بچرخونم. سریع پتو رو تا روی دهنم بالا کشیدم. نمیخواستم ببینن داشتم میخندیدم. مهسا با دوتا لپ پرش من رو یاد سنجابِ عصر یخبندان مینداخت. آخرش خاله کار خودش رو کرد و اون لقمهی به اون گندگی رو چپوند تو دهن مهسا. تو حال و هوای خنده و شوخی بودیم که در باز شد و شروین اومد داخل. پشت سرش هم مامان و بابا وارد اتاق شدن. با دیدنشون انقدر خوشحال شدم که کلا یادم رفت بپرسم چجوری باز بدون ساعت ملاقات، اونم صبح زود، اجازهی ورود دادن؟ چقدر پارتی شروین کلفت بود که هیچی نمیگفتن. همه مشغول سلام و صبح بخیر بودن که یهو چشم شروین خورد به مهسا. وسط بوسیدن موهای مامانش خشک شد و همونجا صاف ایستاد. - خانم کی باشن؟ با سوال شروین، مامان که تازه همراه بابا اومده بود سمتم، برگشت طرفش. وقتی مهسا رو دید اول چشماش ریز شد؛ انگار داشت سعی میکرد یادش بیاد این دختر جدید توی اتاق کی بود. یک نگاه دقیق به صورت مهسا انداخت، یهو چشماش باز شد و با لبخند شگفتزدهای گفت: - مهسا؟ خودتی خاله؟ مهسا که حالا مرکز توجه شده بود با خجالت و صدای آرومی جواب داد. - بله خاله جون خودمم. راستی سلام. بعد رو به بابا کرد و گفت: - سلام عمو جون خوب هستین؟ مامان و بابا هر دو جواب سلام مهسا رو دادن و مشغول حالو احوالپرسی از خانوادش شدن. تو همین حین شروین اومد کنارم ایستاد و با نگاه مهربونش گفت: - سلام و صبح بخیر همشیرهی خودم. بهتری؟ - سلام. صبح تو هم بخیر. خوبم. درد ندارم دیگه. شروین خم شد و موهام رو بوسید. بعد با دستش یکم موهام رو شونه زد و اینبار با صدای آرومتری گفت: - این دختره که گفت اسمش مهیاست، کیه؟ یک نگاه پر از تمسخر بهش انداختم و گفتم: - اسمش مهیا نیست که! کر بودی مگه؟ گفت مهسا. شروین چشمی چرخوند و گفت: - حالا هر چی مهسا، مهیا... بگو ببینم کیه؟ با دست راستم زدم به بازوش و با حرص گفتم: - کلا دو ساله ندیدیش، یادت رفته کیه؟ مهسا، نوهی سکینه خانمه؛ دوسته بیبی دیگه. شروین یهو چشماش گشاد شد و سریع سرش رو به سمت مهسا چرخوند. دیدم با تعجب نگاش میکرد. با همون نگاه برگشت سمتم و گفت: - نه! با «نه» کشیدهای که گفت، خندیدم و دوباره زدم رو بازوش. تنها جایی که بهش دسترسی داشتم همین بازوش بود. - آره. دهنتو ببند مگس نره توش. چیه خیلی عوض شده؟ - ناموسا آره. اون دختره پر از جوش و زشت کجا رفت؟ جادو کرده شده این؟ از لحن راحت و توهینآمیزش اخم کردم. حتی اگه میدونستم شروین هیچ قصد بدی نداشت و فقط چیزی رو که از مهسا یادش مونده بود میگفت، بازم دلیل نمیشد از حرفاش ناراحت نشم. - بیشعورِ بیتربیت. زشت چیه؟ دختر به این خوبی. خودت زشتی. بعدشم دخترا تو هر شکل و ظاهری خوشگلن. بار آخرته که به کسی میگی زشت. شروین با شنیدن لحن تندم و ناراحتی توی صدام، با تعجب نگام کرد و گفت: - بیخیال شکوفه، ناراحت شدی؟ من که قصد بدی نداشتم. خب صورتش زش... نه یعنی چیز بود. چی بگم بخوره خب؟ خب صورتش اون موقع صاف و سالم نبود. شروین جرئت نمیکرد دیگه کلمهی زشت رو به زبون بیاره. طفلک میترسید پاچهش رو بگیرم و دوباره دعواش کنم. وسط حرف زدنهامون یهو مهسا سرش رو بین ما آورد جلو و گفت: - بهبه چی میگین با هم؟ شروین خان فکر نکن نفهمیدم یه سلام خشک و خالیم بهم ندادیا. شروین با شنیدن صدای مهسا، اونم درست از کنار گوشش، ترسید و فکر کرد همهی حرفاش رو شنیده. با هول و دستپاچگی گفت: - سلام مهیا. نه چیزه مهلا... مهتا... اَه مهسا. مهسا با دیدن دستپاچگی شروین، ابروهاش بالا پرید. فکر کنم همونجا فهمید یک جای کار میلنگید؛ چون لبخند موزیانهای زد و شروع کرد به سر به سر شروین گذاشتن. داشتم به بحث و کلکل این دوتا نگاه میکردم که مامان اومد جلو. دستی به صورتم کشید و با اشکهایی که نمیدونستم از کجا دوباره توی چشماش جمع شده بودن، نگام کرد. احتمالا هنوز باورش نمیشد که من از مرگ برگشتم. انقدر درگیر اتفاقات و خوابا شدم، حتی به این فکر نکرده بودم چی به روز پدر و مادرم گذشته. مامان احساساتی و دل نازک من از مرگ ناخواستهی یک مورچه عذاب وجدان میگرفت و روزها غمگین میموند. اون موقع که شنید من مردم، چه بلایی سر قلب مهربون و مظلومش اومد؟ چه دردی رو تحمل کرده بود؟ - سلام مامان. صبحت بخیر. - الهی قربونت بشم. سلام شکوفهی قلبم، خوبی مامان؟ اشک از چشماش سرازیر شد. صحنهی عجیبی بود. اشکهای روی صورت مامان و اون لبخند بزرگی که روی لبش نشسته بود، توی یک قاب قلبم رو فشار میداد. - عه مامان گریه نکن دیگه. ببین من خوبِ خوبم. مامان سریع اشکاش رو با دستاش پاک کرد. خم شد و سفت بغلم کرد؛ یک بغل از جنس مادرانه. بغلش بوی آرامش میداد. عجیبترین پدیده بشر رو باید میذاشتن مادر. چه اکسیری این مادر داشت که بغلش حس آرامش میداد؛ کاری که هزارتا قرص و دارو گیاهی هم نمیتونست انجام بده. صداش انقدر حس خواب بهت میداد و خمارت میکرد که میتونستی چند ساعت تخت بخوابی. هر گوشهای از مادر آرامشی رو با خودش حمل میکرد که تو این دنیا هیچجای دیگهای نمیشد پیداش کرد. مامان تندتند روی موهام رو میبوسید و از خیس شدن کف سرم میفهمیدم که داشت گریه میکرد. لرزش بدنش هم لوش میداد که چقدر درد توی سینهش قایم کرده بود و تا اون موقع راهی برای تخلیهش نداشته. منم سفت بغلش کردم تا حسم کنه و باور کنه که زندم. اگه مرگ یهوییم کار مورزاخ بود. کاری میکردم تاوان گریههای پدر و مادرم رو پس بده. نشونش میدادم اون دختری که به قول خودش هزاران سال پیش قالش گذاشته بود و فکر میکرد منم، حالا که شکوفه شده، چه بلاهایی میتونست سرش بیاره. صدایی از ته وجودم داد میزد؛ صدایی که فقط یک چیز میخواست. - بکشش. نابودش کن. عذابش بده. -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۵۰》 صدای باز شدن دوبارهی در که اومد، اولین چیزی که به ذهنم رسید، خاله بود. با خودم گفتم حتماً برگشته و تازه یادش افتاده با خودش فلاکس نبرده. احتمالاً نصف راه رو رفته، بعد وسط حیاط وایساده و با خودش گفته: «خب حالا آبجوشو تو چی بریزم؟ تو دستم؟!» همین فکر باعث شد لبخند بزنم. بدون اینکه حتی نگام رو از پنجره بگیرم، با صدای بلند گفتم: ـ رفتی با دستات آبجوش بیاری خاله خانم؟ خوبه نرفته یادت اومد دستت خالیه، وگرنه باید کل طول بیمارستانو برمیگشتی تا بالـ... همینطور که حرف میزدم، سرم رو چرخوندم سمت در و همونجا خشکم زد. حرف توی دهنم ماسید و لبخندم محو شد. چند ثانیه فقط به کسی که پشت در ایستاده بود خیره موندم. خاله نبود. اصلاً انتظار دیدن اون آدم رو نداشتم. چشمام از تعجب گرد شد و قلبم یکجور عجیبی توی سینه کوبید. خدای من... چطور ممکن بود؟ این اینجا چیکار میکرد؟ نگام از صورتش تکون نمیخورد. انگار مغزم حاضر نمیشد چیزی رو که چشمام میدیدن باور کنه. ـ تو اینجا چیکار میکنی؟ *** ـ آره دیگه خاله جان، داشتم میگفتم این بیمارستان هرچی هست از بیمارستانهای دولتی بهتره. صبحونهشو نگاه، چه لاکچریه! با خنده پریدم وسط خوشصحبتی خاله و گفتم: ـ صبحونهی لاکچری؟ دقیقاً به خاطر یه گردو میگی؟ خاله با لپی که از شدت پر بودن داشت میترکید، همونطور که لقمه رو به سختی میجوید، با اخم نگام کرد. ـ عه عه! دختر، مگه کوری؟ ببین چیا تو پکشون بود! یه دونه عسل، یه دونه گردو، یه دونه گوجه، یه دونه پنیر، یه دونه خیار! تازه نمک و چای نپتونم داخلش بود! ابروهام بالا رفت. ـ چای نپتون؟! خاله با دهن پر سرش رو تکون داد؛ انگار اسم یک برند خیلی معروف رو آورده. همینطور که وسایل داخل پک رو یکییکی زیر و رو میکرد، پنیر تکنفرهای رو که باز کرده بود و داشت میخورد، بالا گرفت و جلوی صورتم نشونم داد. ـ تازه ببین! پنیرشم خامهایه! یک نگاه به پنیر انداختم، یک نگاه به قیافهی خاله. ـ خب؟ خاله با تعجب گفت: ـ خب؟! فقط خب؟ بعد پنیر رو دوباره گذاشت کنار ظرفها و ادامه داد: ـ دختر، تو اصلاً قدر زندگی رو نمیدونی! پتو رو تا روی شکمم بالا کشیدم و با خنده گفتم: ـ آره، مشخصه. زندگی من از پنیر خامهای شروع میشه و به یه گردو ختم میشه. خاله انگار نه انگار مسخرهش کردم، با جدیت سر تکون داد. ـ تو هرچی میخوای بگو، من یکی که راضیم. بعد لقمهی دهنش رو قورت داد و پشتبندش یک قورت از چای خورد. بخار گرمای چای از لبهی لیوان کاغذی بالا میرفت و وقتی نزدیک صورتش میبرد، بخار گرم روی صورتش مینشست. ـ تازه ظرف پکشونم نگاه چه باکلاسه! توش چاقو و چنگال یهبار مصرفم هست. چرا واقعا دارم برات توضیح میدم؟ با انگشت به وسایل داخل پک اشاره کرد. بعد انگار لجش دراومد که با حرص توی صداش گفت: ـ شکوفه، حقت بود بیمارستان دولتی میخوابوندنت که بفهمی فرق صبحونهی لاکچری و معمولی با هم چیه. بعد با رضایت خاصی سرش رو چرخوند و به کسی که کنارم نشسته بود و تو سکوت داشت بحثمون رو تماشا میکرد گفت: ـ درست نمیگم، مهسا جان؟ مهسا که تا اون لحظه فقط خنده میخندید، شونهای بالا انداخت و گفت: ـ حق با خالهست. همیشه میگم بیلیاقتا شانس دارن. چشمام گرد شد. کم مونده بود فکم از این حجم توهین و تخریب از جاش دربیاد. با ناباوری بین خاله و مهسا نگاه کردم. خاله کم بود، حالا مهسا هم بهش اضافه شده! ـ شما دوتا از کی با هم متحد شدین؟! مهسا خندید. خاله خیلی خونسرد یک تیکه از خیار حلقه شده برداشت و خورد. ـ از وقتی فهمیدیم تو زیادی پررویی. ـ وا! انگشت اشارهم رو سمت خودم گرفتم و گفتم: ـ من؟! مهسا با شیطنت گفت: ـ خودِ خودت! اخم الکی کردم که نشون بدم ناراحت شدم. سرم رو به بالش تکیه دادم. باهاشون حرف میزدم و میخندیدم، ولی ته دلم هنوز از دیدن مهسا آروم نگرفته بود. هر چند دقیقه یکبار نگام ناخودآگاه سمتش میرفت؛ انگار هنوز مغزم دنبال یک توضیح منطقی میگشت. یک ربع پیش فکر میکردم خاله برگشته دنبال فلاکس، اما وقتی سرم رو چرخوندم، به جاش مهسا رو دیدم. دوست دوران بچگیم، اینجا توی کرمان. من هنوز نمیتونستم باور کنم بعد از این همه سال دوباره درست توی همچین جایی جلوی روم نشسته. آخه مادربزرگ مهسا تو استان گلستان، تو همون روستای تنگراه، خونه داشت؛ همون جایی که بیبی هم زندگی میکرد. اولین باری که دیدمش، خیلی خوب یادم بود. پنج سالم بود. اون سال تابستون کرمان، اونقدر گرم شده بود که حتی پنکه هم دیگه جواب نمیداد. هوا از صبح داغ میشد و ظهر که میرسید، حس میکردی خورشید مستقیم افتاده روی سقف خونهت. مامان و بابا تصمیم گرفتن برای سه ماه تابستون بریم پیش بیبی. هم استراحت کنیم، هم دید و بازدیدی بشه و هم من یکم از گرمای کرمان خلاص بشیم. مهسا هم از شانس من، دقیقاً همون تابستون از گرگان اومده بود خونهی مادربزرگش توی روستای تنگراه. مادربزرگهامون همسایههای دیواربهدیوار و رفیق صمیمی بودن. رفاقتی که فقط به سلام و احوالپرسی ختم نمیشد. از اون رفاقتها که درِ خونهی یکی باز میشد، اون یکی هم بدون تعارف سرش رو میانداخت پایین و میرفت داخل. گاهی ظهرها سفرههاشون یکی میشد. گاهی عصرها کنار هم چای میخوردن و از همون حرفهای مخصوص مادربزرگها میزدن که هیچکس جز خودشون نمیفهمید از کجا شروع شده و قراره کجا تموم بشه. همین هم باعث شد من و مهسا خیلی زود با هم آشنا بشیم. اولین روزی که دیدمش، یادمه پشت در خونهی بیبی ایستاده بود. موهاش رو دو طرف سرش خرگوشی بسته بود و یک پیراهن صورتی تنش بود. یک توپ کوچیک هم دستش گرفته بود و با کنجکاوی منو نگاه میکرد. منم دقیقاً همونقدر کنجکاو خیره شده بودم بهش. هیچکدوممون حرف نمیزدیم. فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. تا اینکه مهسا بالاخره پرسید: ـ اسمت چیه؟ منم خیلی جدی جواب دادم: ـ شکوفه. لبش کج شد و دستش روی لب پایینش فشار داد. معلوم بود داشت با خودش فکر میکرد. ـ شکوفه؟ به نشونهی آره سر تکون دادم. چند بار اسمم رو زیر لب تکرار کرد. انگار اسمم رو مزهمزه میکرد. یهو نگام کرد و با لبخندی بزرگ که چشماش رو جمع میکرد گفت: ـ اسم قشنگیه. باهام بازی میکنی؟ همین یک جمله کافی بود! پنج سالم بود و خیلی راحت تصمیم گرفتم این دختر قراره دوست من باشه. بدون هیچ مراسمی. بدون اینکه حتی ازش بپرسم دوست داشت یا نه! از همون روز، من و مهسا شدیم دوستای جونجونی. هرجا من میرفتم، مهسا هم دنبالم میاومد و هرجا مهسا سرک میکشید، منم پشت سرش راه میافتادم. صبحها با هم بازی میکردیم، ظهرها کنار هم غذا میخوردیم و عصرها تا وقتی بزرگترها دنبالمون نمیاومدن، توی کوچههای روستا ول میچرخیدیم. تابستون پنج سالگیم، با همهی گرمای طاقتفرساش، برای من یک خاطرهی شیرین ساخت که سالها بعد هنوز مهسا بخش مهمی از اون خاطره بود و حالا... بعد از این همه سال، دوباره همون دختر بچهی پنجساله رو جلوی خودم میدیدم. البته دیگه پنج ساله نبود. خودم هم دیگه اون شکوفه کوچولویی نبودم که با یک جمله تصمیم میگرفت دوست جدید پیدا کنه، اما با وجود تموم سالهایی که بین اون تابستون و امروز فاصله انداخته بودن، یک چیز عجیب هنوز سر جاش مونده بود. همون حس آشنایی و علاقهی روز دوستیمون. همون حس عجیبی که انگار نه انگار سالها از آخرین دیدارمون گذشته، انگار فقط چند روز از هم دور بودیم. نگام دوباره روی مهسا ثابت موند. لبخند آرومی روی لبش نشسته بود. خاله هم بیخبر از آشوبی که توی سر من راه افتاده بود، داشت با خیال راحت آخرین تیکهی خیارش رو میخورد، اما یک سؤال مدام توی ذهنم میچرخید. «مهسا چرا بعد از این همه سال، درست امروز و درست توی این بیمارستان پیداش شده بود؟» -
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
《پارت ۴۹》 وسط حرفهای خاله و افکار شلوغپلوغی که توی سرم میچرخید، صدای باز شدن در باعث شد ناخودآگاه نگام سمتش بره. در آروم کنار رفت و خانمی با لباس خدمات بیمارستان وارد اتاق شد. ترولی فلزی بزرگی رو جلوی خودش میکشید؛ چندتا ظرف و بستهی کوچیک و بزرگ هم روی طبقههاش چیده بودن. از شکل و شمایل وسایل و ظرفهایی که روی ترولی گذاشته بودن، میشد حدس زد از بخش آشپزخونهی بیمارستان اومده. هنوز درست و حسابی نفهمیدم برای چی اومده که خاله با دیدن ترولی، انگار یک دفعه تو چشماش پرژکتور روشن کردن. لبخندش بزرگتر شد. از جاش پرید و با ذوق به طرفش رفت. ـ وای، چقدر گشنم بود! خوبه صبحونه رو آماده میدن دستت. آخه وقتی خودت میچینی اصلاً بهت مزه نمیده! مسئول بیچاره که اصلاً انتظار چنین استقبالی رو نداشت، همونطور دستش روی دستهی ترولی موند و با چشمای گرد شده، مات و مبهوت خاله رو نگاه کرد. منم از روی تخت نگاشون میکردم و لبخندم داشت کمکم در میاومد. خاله انگار نه انگار که طرف مقابلش یک کارمند بیمارستان بود و احتمالاً کلی اتاق دیگه برای صبحونه دادن داشت. خودش رو رسوند به ترولی و با کنجکاوی شروع کرد به وارسی بستهها. بعد رو به خانم مسئول صبحونه گفت: ـ بیمار ما فامیلیش راده، کدومش مال ماست؟ مسئول صبحونه یک نگاه به خاله و بعد یک نگاه به ترولی انداخت و خیلی ساده جواب داد. ـ فرقی نداره. همشون پک شده و آمادهست. همین که خاله فهمید صبحونهها از قبل کامل بستهبندی شدن، صورتش از خوشحالی باز شد. ـ وای، چه باحال! بدون اینکه منتظر بمونه مسئول صبحونه خودش پک رو بده دستش، دست دراز کرد و یک دونه برداشت. بعد هم شروع کرد به تعریف کردن خاطرهش. ـ میدونی، پسر من قبلاً یه بار افتاد رو تخت بیمارستان. خدا شاهده صبحونه آوردن، یه پیشدستی دادن دستم که توش فقط یه تیکه پنیر بود با یه کرهی کوچولو! خانمه طفلک با تعجب خاله رو نگاه میکرد. فکر کنم به عقلش شک کرد. خاله اما تازه گرم گرفته بود. کف دستش رو جلو برد و گفت: ـ نونشو بگو! نونش اندازهی کف دست بود! بچهی من ورزشکاره، حالا مریضم بود، مگه با اون سیر میشد؟! آدم صبحونه میخوره که جون بگیره، نه اینکه با دو لقمه دوباره ضعف کنه! زن بیچاره چند بار خواست چیزی بگه، ولی هر بار خاله جملهی جدیدی تحویلش میداد. من از روی تخت به صحنه نگاه میکردم و واقعاً نمیدونستم باید بخندم یا بهخاطر رفتار خاله خجالت بکشم. خاله افتاده بود رو دور حرف زدن؛ دست آزادش رو گذاشت گوشهی ترولی و وزنش رو انداخت روش. اون طفلک هم روش نمیشد حرف خاله رو قطع کنه و بگه کار داره. فقط یک لبخند زورکی گوشهی لبش نشونده بود و سر تکون میداد. خاله هنوز داشت خاطرات بیمارستان رفتن پسرش رو با جزئیات تعریف میکرد که یکدفعه چشمش به لیوانهای کنار بستهها افتاد. ابروهاش پرید بالا. ـ وا! چاییش کو؟ مسئول صبحونه یک جوری به خاله نگاه کرد که انگار توی دلش میگفت: «گرفتی مارو؟» ـ چای نداریم. خاله چند ثانیه ساکت موند. انگار جملهی «چای نداریم» یک جایی از مغزش رو به اتصال انداخته بود. بعد با اخم گفت: ـ نداریم؟! ـ نه. فقط هر کی بخواد بهش لیوان کاغذی چای میدیم. خاله دستش رو روی کمرش گذاشت. با اخمهایی که توی هم میرفت بهش نگاه کرد و گفت: ـ پس این همه ازتون تعریف کردم واسه چی؟! لیوان خالی میخوایم چیکار؟ لیوان کاغذی بخوریم؟ مسئول صبحونه با تعجب پلک زد. ـ ببخشید؟ خاله با همان جدیت ادامه داد. ـ دو ساعته دارم ازتون تعریف میکنم، الان میگی چای نداریم؟! پس ما چای از کجا بگیریم؟! نزدیک بود از خنده خفه بشم. خاله هنوز کوتاه نیومده بود. اگه بهش چای نمیدادن احتمالا کل بیمارستان رو میذاشت روی سرش یا خود مسئول توزیع رو تبدیل به چای میکرد. ـ مریض با گلوی خشک چطوری نون بخوره؟! آدم نون خشکو همینجوری بخوره که گلوش پاره میشه! مخصوصاً مریض! حالا یکی مثل این بچهی من که... با دست به من اشاره کرد. ـ صبحونه کلا نمیخوره، ولی بازم چای میخواد! خواستم بگم «من کی گفتم چای میخوام؟» اما ترجیح دادم سکوت کنم. اگه خاله به چیزی که میخواست نمیرسید احتمالا احتمالا من و چای میکرد. خانم مسئول که فهمیده بود اگر خاله رو به حال خودش بذاره، تا ظهر باید غرغرهای خاله رو بشنوه، سریع توضیح داد. ـ چای رو باید خود همراه بیمار بیاره. همه اینجا فلاکس میارن. ما فقط آب جوش میدیم. خاله هنوز اخم داشت. ـ آب جوش؟ ـ بله. ـ پولیه؟ خانم مسئول خیلی عادی جواب داد. ـ نه، رایگانه. انگار کلمهی «رایگان» طلسم خاصی داشت! اخمهای خاله همون لحظه باز شد. صورتش از این رو به اون رو شد و با محبت دستش رو روی شونهی خانمه کشید. ـ الهی خیر ببینی! چه بیمارستان خوبی دارین شما! مجهزه، مجهز! خانم مسئول لبخند نصفهنیمهای زد. خاله با ذوق پرسید: ـ این آبجوش که گفتی رایگانه، کجاست؟ ـ توی خود بیمارستان، سمت راست، انتهای حیاط. کنار ساختمون سرویس غذا یه شیر بزرگ گذاشتن، آب جوش از همون میاد. ـ آها! مرسی، ممنون عزیزم. خسته نباشی. خدا خیرت بده. و تموم! خاله حتی یک لحظه هم صبر نکرد. پک صبحونه رو که تموم این مدت توی دستش نگه داشته بود، گذاشت روی میز کوچیکه چسبیده به جلوی تخت و با سرعت از اتاق زد بیرون. من فقط مات رفتنش رو نگاه کردم. حتی فرصت نکردم بهش بگم: «خاله، فلاکس نداریم!» واقعاً نمیدونستم با دست خالی چطور میخواست آب جوش بیاره! خانم مسئول هم مثل من چند ثانیه به در بسته نگاه کرد. بعد نگاهش رو آورد سمت من. یک لبخند پر از تأسف زد؛ از اون لبخندهایی که انگار بدون حرف میگفت: «خدا بهت صبر بده با این همراهت.» بیخیالش شدم، شونهای بالا انداختم و گفتم: ـ خودمم نمیدونم باهاش چیکار کنم. از نگاه و رفتارش میشد فهمید خانم مهربونیه. خندهی کوتاهی کرد، دستش رو دوباره روی دستهی ترولی گذاشت و از اتاق بیرون رفت. در که پشت سرش بسته شد، سکوت دوباره روی اتاق نشست. اینبار اما سکوتش اذیتم نکرد. انگار تازه فرصت پیدا کردم چند دقیقه از همهچیز فاصله بگیرم. از حرفهای خاله، از یاسمن. از اتفاقات دیشب. از اون صدای لعنتی که هنوز ته گوشم میپیچید... حتی از مورزاخ. نگام رو سمت پنجره بردم. پردهها با باد ملایم صبح آروم تکون میخوردن و گوشههاشون هر چند ثانیه یک بار بالا میاومد و دوباره برمیگشت سر جاش. هوای خنک و تازه از پنجرهی باز داخل میاومد و بوی نمِ خیابون و برگهای خیس رو با خودش میآورد. یک نفس عمیق از این هوای آرامش بخش کشیدم. سلول به سلول تنم انگار آروم گرفت. صدای پرندهها از بیرون حالا واضحتر به گوش میرسید. برای چند لحظه فقط به صدای آواز و چهچهشون گوش دادم. حس عجیبی داشت... انگار دنیا بدون توجه به اتفاقات دیشب، طبق برنامهی خودش جلو میرفت. خورشید هم نسبت به نیم ساعت قبل خودش رو بیشتر نشون داده بود. نور طلاییرنگش روی لبهی پنجره و کف اتاق افتاده بود. با خودم فکر کردم: «پس خورشید خانم بالاخره کامل از خواب بیدار شده... دیگه اون گیجی اول صبحو نداره!» لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. صدای ماشینها هم کمکم بیشتر میشد. چندتا ماشین از خیابون رد میشدن، صدای بوقی از دور میاومد و گاهی صدای قدمهای آدمهایی که از پیادهرو میگذشتن، سکوت کوچه رو میشکست. مردم یکییکی از خواب بیدار شده بودن و برای شروع یه روز تازه از خونههاشون بیرون میاومدن؛ روزی که شاید برای بعضیهاشون هیچ فرقی با دیروز و فردا نداشت. یکی میرفت سر کار، یکی بچهش رو میبرد مدرسه. یکی احتمالاً عجله داشت خودش رو به اتوبوس برسونه و شاید هیچکدومشون خبر نداشتن چند متر اونطرفتر، پشت یکی از همین پنجرهها، دختری هنوز درگیر این بود که اتفاق دیشب واقعاً افتاده یا نه. چشمم خورد به آسمون آبی اول صبح؛ ابرهای سفید آروم و بیدغدغه بالای سرم حرکت میکردن، برخلاف تموم آشوبی که توی سرم میگذشت. چند ثانیه فقط خیرهش شدم. بعد خیلی آروم، طوری که انگار فقط خودم و خدا قرار بود بشنویم، زیر لب گفتم: ـ خدایا شکرت برای هرچی که دادی و هرچی که ندادی. چشمام رو چند لحظه بستم. شاید هنوز جواب خیلی از سؤالهام رو نداشتم. شاید دیشب چیزی رو دیده بودم که هیچکس جز خودم باورش نمیکرد. شاید حتی بخشی از حقیقت هنوز توی ذهنم قایم شده بود، اما با تموم این آشفتگی، با تموم ترسی که ته دلم جا خوش کرده بود، یک چیز رو خوب میفهمیدم... زنده موندم و تا وقتی زنده بودم، قرار نبود دست از پیدا کردن حقیقت بکشم. خیره به نقطهای نامعلوم گفتم: - من بردهی کسی نمیشم.