نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
نرگس رحیم آبادی
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
2 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های نرگس رحیم آبادی
-
سلام من الان رمانم تایید اولیه گرفته ناظر دارم یا نه؟
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی برای نرگس رحیم آبادی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
( پارت ۱) به سختی نفس میکشید. گلوش از هجوم هوای سردی که میرفت توی دهنش میسوخت و همین باعث شده بود سینهش خسخس کنه. فریادهایی که تا چند دقیقه پیش کشیده بود، گلوی خشک و زخمیش رو بدتر کرده بود. دویدنِ طولانی با پاهای برهنه، علاوه بر زخم، درد و بیحسی رو هم به پاهاش هدیه داده بود و همهی اینا امانش رو بریده بودن. دقیق نمیدونست چقدر طول کشیده بود تا خودش رو به اینجا برسونه، اما مطمئن بود که حداقل یه ربع از فرارش از عمارت جنون میگذشت. جرئت نمیکرد حتی یه لحظه پشت سرش رو نگاه کنه. دلیل زیاد داشت، ولی مهمترینش ترس از تاریکی بود. دویدن توی جنگل، حتی وسط روز هم ترسناک بود؛ چه برسه به ساعت سهی نصف شب... ساعتی که انگار اوج بیدار شدن توهمات شیطانی بود. بین زوزههای بیپایان گرگهایی که گرسنگی و درندگیشون رو تو گوش مهتاب زوزه میکشیدن، فقط میدوید. هنوزم براش غیرقابل باور بود که بالاخره بعد از یه هفتهی سخت و طاقتفرسا تونسته بود از دست اون موجود روانپریش و وحشتناک فرار کنه و کیلومترها از اون عمارت سیاه و چندشآور، که دور تا دورش با گلهای گوشتخوار احاطه شده بود، فاصله بگیره. دلتنگ بود... اونقدر دلتنگ که تاریکی مطلق جنگل، هوهوی جغدهای شوم، خرناس حیوانات درنده و حتی جنبوجوش موجوداتی که زیر پاهاش میلولیدن، دیگه براش اهمیتی نداشت. فقط میدوید... به امید رسیدن به آبِ خنکِ وجودش؛ آبی که آتیش شعلهورِ دلش، آتیشی که از دلتنگی برای اون چشمهای سیاه و شبنما زبونه میکشید، رو خاموش کنه. زیبایی این جنگل عظیم، که جزو جنگلهای معروف و دیدنی شمال بود، حتی تو اون تاریکی هم خودش رو به رخ میکشید. درختهای تنومند و سربهفلککشیده، با برگهای سبزی که تازه جون گرفته بودن و قطرههای ریز بارون بهاری که روی شاخوبرگها میرقصیدن، منظرهای وهمآلود و تماشایی ساخته بودن. باد خنکی از بین درختها میگذشت و شاخهها رو آروم تکون میداد. صدای خشخش برگها با زوزههای بیپایان گرگها و هوهوی جغدهای شوم تو هم گره خورده بود و سکوت سنگین جنگل رو ترسناکتر از همیشه میکرد. بیوقفه میدوید... اونقدر با عجله پا برمیداشت که صدای برخورد سنگهای ریز و درشت زیر پاهاش، تو دل جنگل میپیچید. ناگهان یکی از همون سنگها زیر پای بیجونش لغزید. همهچی تو یه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. تعادلش رو از دست داد و با شدت به سمت جلو پرت شد. غریزی دستهاش رو جلوی صورتش گرفت تا شاید از برخورد محکم با زمین جلوگیری کنه. انگار زمان از حرکت ایستاده بود... خودش رو میدید که با سرعت به سمت سنگهای تیز و ناهموار روی خاک خیس جنگل سقوط میکنه. جیغی از ته دلش کشید؛ صدای جیغش تو دل جنگل پیچید و سکوت سنگینش رو شکست. همون لحظه گرگها زوزه کشیدن، جغدهای شوم هراسون از روی شاخهها به پرواز دراومدن و چند حیون وحشی از بین بوتهها با وحشت فرار کردن. لحظهی بعد... با شدت روی زمین افتاد. دستهاش روی خاک و علفهای خیس کشیده شد و سوزش زخمهاش نفسش رو برید. خوششانس بود که علفهای نرم، شدت برخورد رو کمتر کرده بودن؛ وگرنه پوست دستهاش بهراحتی پاره میشد. بالای ابرو و گونهی سمت راستش میسوخت. دردی که مثل آتیش، ذرهذره تا مغز استخونش نفوذ میکرد. اشک، بیاختیار از چشمهای شکلاتیش سرازیر شد و هقهق گریهش تو دل اون جنگل بیانتها گم شد. قلبش دیوونهوار به سینهش میکوبید؛ اونقدر محکم که انگار هر لحظه میخواست قفسهی سینهش رو بشکافه و بیرون بزنه. از شدت درد به خودش میپیچید که ناگهان دو دست، آروم روی شونههاش نشست و جسم بیجونش رو به عقب کشید. قبل از اینکه فرصت واکنشی داشته باشه، تو آغوشی آشنا اسیر شد. آغوشی که بوی عطر «کرید اونتوس» میداد... همون رایحهی شیرین آناناس و سیب که با عطر لطیف گلها در هم آمیخته بود. عطری که خودش به مرد قدرتمند زندگیش هدیه داده بود؛ چون دوست داشت همیشه بوی میوه بده و هر بار استشمامش، لبخند رو مهمون لبهاش کنه. پلکهاش لرزید، نفسش بند اومد. صدای بم، گرم و گیرای مرد آروم کنار گوشش پیچید: ـ شکوفه؟! بهار نارنجم، بگو که خودتی... بگو بیدارم؟. -
نرگس رحیم آبادی شروع به دنبال کردن هانیه پروین کرد
-
نرگس رحیم آبادی شروع به دنبال کردن رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
عاشقانه، تخیلی، معمایی رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا
نرگس رحیم آبادی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: بانوی خون و جنون نویسنده: نرگس رحیم آبادی ژانر: عاشقانه، تخیلی، معمایی به نام خداوندِ قلبها؛ آنکه عشق را ماندگارتر از مرگ آفرید. خلاصه رمان: شکوفه، دختری شیطون و کنجکاو. است که بهخاطر کنجکاویاش پا به جنگلی میگذارد؛ جنگلی که سر و ته ندارد. با ورود به آن، اتفاقاتی برایش رقم میخورد و با کسانی روبهرو میشود که تا به حال در تمام عمرش ندیده است. اسیر دو قبیله میشود؛ دو قبیلهای که هر کدام خود را مالک او میدانند. دختری هستم با گذشتهای پر از رمز و راز؛ گذشتهای که دستی در آن ندارم و ناخواسته درگیرش شدهام. به واسطهی همین گذشتهی رمزآلود، مقابل کسانی قرار میگیرم که قدرت، تمام وجودشان را خلاصه میکند و مرا به راهی میکشانند که رفتنش با من است و بازگشتنم به دست سرنوشت. من درگیر بازی سرنوشت شدهام؛ بازیای که احساساتم را نشانه گرفت و همهچیز را زیر سؤال برد. عشق یا هوس؟! وابستگی یا دلبستگی؟! ترس یا...؟ ༺❦ مقدمه ❦༻ مرد خطاب کردن هر شخصی جایز نیست؛ زیرا گاهی به بنبستِ اشخاصی میخوریم که بویی از مردانگی نبردهاند؛ تنها نام «مرد» را یدک میکشند و به مرد نبودنِ خود افتخار میکنند. من... زادهی دنیایی هستم که مردِ واقعی در آن نایاب شده است؛ دنیایی که در آن، از مردانِ واقعی تنها بهعنوان افسانهای در قصههای شبِ کودکان یاد میشود. حالا که بزرگ شدهام، با اشتیاق در جستوجوی مردِ واقعیِ قصههای شبم هستم و ایمان دارم که روزی او را خواهم یافت. مردی که تمام سالهای رشد و بالغ شدنم، شبها را با اشتیاقِ رسیدن به او به خواب رفتهام و روزها را به امیدِ یافتنش سپری کردهام. بزرگترین معمای زندگی من تنها یک سؤال است: «مردِ واقعیِ من کیست؟»- 2 پاسخ
-
- 1
-