-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
8
غـزل آخرین بار در روز آذر 21 برنده شده
غـزل یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های غـزل
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و بیست و یکم» ماهور چند ثانیه همانطور به یامور خیره ماند؛ نمیدانست کجاست اما هرجایی که بود، احساسِ آرامش میکرد. یامور کنار تخت، تکیه داده به پاتختی خوابیده بود؛ سرش کمی به یک طرف خم شده و چند تار مو روی صورتش ریخته بود. خستگی هنوز روی چهرهاش نشسته بود، همانطور که روی تمام خطوط صورتش میشد رد شب سختی را دید که انگار هیچکدامشان قرار نبود به این زودی فراموشش کنند. ماهور آرام نفس کشید؛ حرکت کوچکی که با درد همراه شد و باعث شد چشمهایش را برای چند لحظه ببندد. - آخ… بدنش هنوز سنگین بود؛ هر قسمت وجودش به او یادآوری میکرد که اتفاقاتی که در ذهنش میآمدند، واقعیت داشتند، اما عجیبتر از درد، چیزی بود که در همان لحظه در دلش نشست. یامور هنوز آنجا بود! نرفته بود. با اینکه خودش میدانست ماهور احتمالاً حتی متوجه حضورش نمیشود، باز هم کنار تخت مانده بود. ماهور سعی کرد بلند شود؛ همانطور که فشار بدنش را روی دستهایش میانداخت با چهرهاش جمع شده از درد نگاهش را دوباره روی صورت او ثابت کرد. آدمها همیشه وقتی دوستت دارند، برایت کارهای بزرگ نمیکنند! گاهی فقط میمانند، همین. وقتی رفتن آسانترین انتخاب دنیاست، میمانند. وقتی هیچ کاری از دستشان برنمیآید، باز هم کنار تو مینشینند و شاید دوست داشتن، در نهایت، همین ماندنهای بیسروصدا بود؛ همین حضورهایی که کسی دربارهشان حرف نمیزد، اما نبودنشان میتوانست تمام اتاق را خالیتر کند. یامور برایش دیگر فقط یک اسم نبود، مدتها بود که نبود. او تبدیل شده بود به چیزی شبیه نقطهای روشن در انتهای یک راه تاریک؛ چیزی که ماهور هرقدر هم سعی میکرد از آن فاصله بگیرد، باز نگاهش بیاختیار به سمتش برمیگشت. شاید به همین دلیل بود که دیدن یامور در آن حالت، بیشتر از هر دردی قلبش را فشرد. با نفسهایی که پس از هر تکانِ کوچک، سختتر بالا میآمدند روی دست خوابید؛ فاصلهاش قدری با یامور کم بود که حال همانطور که روی دست خوابیده بود، چهرهاش را به وضوح می دید و نفسهایش را حس میکرد. با وجود دردی که در بدنش میپیچید، آرام دست بلند کرد و تارِ مویی که ری صورت دخترک افتاده بود را کنار زد. حال با رویتِ چهرهی کامل و غرق در خوابِ او، لبخند کمجانی زد: - بازم موندی یامور… با صدایی که بیجان از حنجرهاش بالا میآمد ادامه داد: - بازم وقتی همه رفتن تو موندی دختر. نگاهش را روی اجزای صورتِ او که معصومانه خوابش برده بود چرخاند؛ با پشت انگشتش به آرامی گونهی او را نوازش کرد و پیش خود اعتراف کرد: - داری به موندنت عادتم میدی. ماهور چشمهایش را بست؛ برای چند لحظه، فقط صدای نفسهای یامور را شنید و عجیب بود، در تمام آن شب، برای اولین بار احساس کرد واقعاً امن است. نه به خاطر دیوارهای خانه، نه به خاطر قفل در، نه به خاطر حضورِ به موقعِ فرهاد، فقط به خاطر اینکه وقتی چشم باز کرده بود، اولین چیزی که دیده بود، یامور بود. شاید امنیت همیشه یک مکان نبود! گاهی یک آدم بود. یک آدم خسته که حتی در خواب هم حاضر نبود تو را تنها بگذارد. ماهور نگاهش را دوباره به او داد. - من نمیدونم با تو چیکار کنم... این بار لبخندش واقعیتر بود. - هر بار فکر میکنم باید ازت فاصله بگیرم، یه کاری میکنی که بیشتر از قبل... جملهاش نیمهکاره ماند؛ خودش هم نمیدانست ادامهاش چیست! بیشتر از قبل چه؟ وابسته؟ نگران؟ دلبسته؟ شاید هم همهشان! درد، آرام- آرام خودش را از پشت پردهی بیحسی داروها بیرون میکشید؛ نه آنقدر شدید که او را از جا بپراند، اما به اندازهای که هر نفس عمیق، هر تغییر کوچک در وضعیت بدن و هر تلاشی برای حرکت کردن، وجودش را به یاد تمام اتفاقات اخیر بیندازد. خواست جابهجا شود و همین حرکت ساده کافی بود تا عضلاتش منقبض شوند. صورتش درهم رفت و نفسش برای لحظهای برید. - آخ... صدا آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه زمزمهای میان دندانهای فشردهاش بیرون آمد. ماهور چند ثانیه صبر کرد اما بعد دوباره دستش را روی تشک گذاشت. میخواست بنشیند؛ حرکتی ساده که همیشه بدون فکر انجامش میداد، حالا برایش شبیه بالا رفتن از دیواری بلند شده بود. آرام وزنش را روی دستهایش انداخت که شانههایش لرزید. درد از پشت بدنش بالا کشید و تا گردنش دوید. چشمهایش را بست و نفسش را آهسته بیرون داد. یک لحظه منصرف شد، اما دوباره تلاش کرد. این بار با زحمت بیشتری خودش را بالا کشید. نفسهایش کوتاه و سنگین شده بودند و ابروهایش از درد در هم گره خورده بود. وقتی بالاخره توانست بنشیند، چند ثانیه فقط همانجا ماند. سرش پایین افتاده بود، یک دستش روی تشک بود و دست دیگرش را روی پهلویش گذاشته بود. انگار بدنش هنوز نمیفهمید چرا صاحبش تصمیم گرفته برخلاف تمام هشدارهایش حرکت کند. همان تکانهای کوچک، یامور را از خواب بیرون کشید. چشمهایش ناگهان باز شد، برای یک لحظه گیج بود و بعد ماهور را دید. با چشمانی نیمه باز لحظهای چهرهی دردمندِ او را آنالیز کرد و سپس آنقدر سریع از جایش بلند شد که پاتختی پشت سرش تکان خورد. - ماهور؟! رو به روی او ایستاد و گفت: - چرا بلند شدی؟ ماهور سرش را بالا آورد؛ چشمهایش هنوز از درد کمی سنگین بود اما اولین چیزی که دید، چهرهی یامور بود! چشمهای ورم کرده، ابروهای درهمکشیده و آن نگرانی آشکاری که هرچقدر هم تلاش میکرد پنهانش کند، باز از نگاهش بیرون میزد. ماهور خیلی آرام گفت: - خوبم. یامور انگار اصلاً نشنیده باشد، کنار تخت نشست؛ دستش را جلو برد و با احتیاط صورت ماهور را میان انگشتانش گرفت. نگاهش را روی پیشانی او چرخاند، بعد گوشهی ابرویش و در آخر زیر چشمش و وقتی انگشتش نزدیک گوشهی لب ماهور رسید، خیلی آرام مکث کرد. چشمهایش برای لحظهای لرزیدند. - خوبی؟ درد نداری؟ صدایش مضطرب بود و ته آن، چیزی شبیه بغض گیر کرده بود. ماهور خواست لبخند بزند. - چیز مهمی نیست، من خوبم. یامور بلافاصله قرص مسکن و لیوان آبی که روی پا تختی بود را در دست گرفت و گفت: - فرهاد گفت اینا رو سر ساعت بخوری. ماهور قرص را از دستش گرفت و با چند جرعه آب خورد؛ پس از آن یامور لیوانِ خالی را پس گرفت و گفت: - حالا آروم تکیه بده. ماهور چهره درهم کشید و پرسید: - تو از کی یاد گرفتی انقدر دستور بدی؟ -
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خب بخوایم کلی بهش نگاه کنیم جدا از این برادر بزرگه که مسئلهی مهمه داستانه، شخصیتها زیادن و کلی گره و داستان دیگه هست، واسه همین یکم طولانی میشه، واسه همونه. چون باید تکلیف همه مشخص بشه بشه و همهی گرههای داستان باز بشن برای خواننده.- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
منم اوردی😂😭
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام گلم وقتت بخیر منظورت اینه که روند رمان کنده؟ یا پارت گذاری کنده؟- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام عزیزم شبت بخیر❤️ ممنون از وقتی که گذاشتی و ممنون از نظر زیبات🫶🏻 روی خلاصه میخواستم کار کنم چون خودمم حس میکردم یکم طولانیه… در رابطه با مقدمه هم، چون رمانم شروعش مال چند سال پیشه متاسفانه مقدمهی خودش رو گم کردم🥲😂 و خب به این امید ننوشتم که بالاخره یجایی تو گوشیم پیداش کنم که خب نکردم پس یه مقدمهی جدید باید براش بنویسم. از خوندن نقدت لذت بردم و ایراداتی هم که گفتی قبول دارم و درستشون میکنم حتما بازم مرسی از نگاهت زیبا🩵- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و بیستم» سپس از دستیگره را پایین کشید و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد؛ یامور چند لحظه همانجا نشست. بیحرکت. انگار رفتن فرهاد، آخرین نخ اتصالش به دنیای بیرون را هم با خودش برده بود. چشمهایش روی ماهور ثابت ماند. صدای نفسهای آرام او در اتاق میپیچید! یک ریتم منظم و آرام! اما برای یامور، هر نفسش شبیه شمارش ثانیههایی بود که از مرز یک شب طولانی عبور میکردند. آرام از جایش بلند شد؛ تخت را دور زد و در محلی که کمترین فاصله را با ماهور داشت، کنارِ تخت روی زمین نشست. بعد آرام خودش را به پاتختیِ پشت سرش تکیه داد. پشتش به چوب سرد پاتختی بود و شانهاش نزدیک تخت. سرش را کمی به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. برای اولین بار آن شب، اجازه داد خستگی تمام راهش را تا استخوانهایش پیدا کند اما حتی در آن خستگی هم، نگاهش دوباره به ماهور برگشت. چطور ممکن بود آدمی اینقدر بیخبر از دنیای اطرافش خوابیده باشد و در همان حال، تمام دنیای یک نفر دیگر را به خودش مشغول کند؟ یامور آرام نفس کشید؛ لبهایش تکان خوردند، اما صدایش بیشتر شبیه نجوا بود. - تو چرا همیشه باید همه چیز رو اینقدر برام سخت کنی… ماهور پاسخی نداد؛ فقط نفس آرامی کشید. یامور نگاهش کرد و در سکوتی که حالا دیگر هیچکس برای شکستن آن وجود نداشت، همانجا ماند. با قلبی که بعد از آن همه اتفاق، هنوز نمیدانست باید برای نجات ماهور آرام بگیرد یا برای چیزهایی که هنوز در راه بودند، دوباره بترسد. یامور مدت زیادی همانطور نشست؛ آنقدر طولانی که کم- کم صدای باران پشت پنجره از یک صدا، تبدیل به بخشی از سکوت اتاق شده بود؛ مثل نبضی دور که در پسزمینهی شب میزد و یادآوری میکرد هنوز زمان میگذرد، حتی اگر برای آدمی که میان این چهار دیوار نشسته بود، همهچیز در همان لحظهی لعنتی متوقف شده باشد. نگاهش دوباره روی ماهور لغزید؛ روی مردی که بیحرکت روی شکم خوابیده بود و پتو تا حوالی کمرش کشیده شده بود. قسمت بالاتنهاش زیر نور کمرنگ چراغ، بیشتر از آنکه شبیه بدن یک آدم خفته باشد، شبیه نقشهای از یک جنگ خاموش به نظر میرسید؛ کبودیهای پراکنده و زخمهایی که فرهاد با دقت پوشانده بود، روی پوستش باقی مانده بودند و هر پانسمان، انگار تکهای سفید روی خاطرهای سیاه گذاشته بود. یامور چشمهایش را ریز کرد؛ دلش نمیخواست نگاه کند، اما نمیتوانست نگاه نکند. پیشانی ماهور هنوز رد خستگی و آسیب آن شب را با خودش داشت. گوشهی ابرویش زخمی بود و کبودی زیر چشمش، حتی در خواب هم چیزی از آن خستگی تلخ کم نمیکرد. گوشهی لبش هم زخمی شده بود؛ زخمی کوچک، اما برای یامور آنقدر سنگین که دلش میخواست تمام دنیا را بابتش بازخواست کند. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. یامور آهسته نفس کشید؛ بعضی آدمها وقتی قوی به نظر میرسند، آنقدر همه را به قدرتشان عادت میدهند که هیچکس یادش نمیماند پشت آن دیوار، یک آدم هم زندگی میکند، آدمی که میترسد و آدمی که درد میکشد. یامور سرش را به پاتختی تکیه داد؛ چشمهایش سنگینتر شده بودند، اما هنوز نمیتوانست بخوابد. انگار مغزش قبول نمیکرد این شب تمام شده. انگار اگر چشمهایش را میبست، دوباره خودش را میان همان تاریکی میدید؛ دوباره ماهور را در آن انباری میدید، دوباره صدای فرهاد را میشنید، دوباره چهرهی یاشار جلوی چشمش میآمد و دوباره آن یک لحظهی کوتاه را به یاد میآورد که فهمیده بود اگر چند ثانیه دیرتر رسیده بود... نفسش گیر کرد! نمیخواست ادامهی آن فکر را تصور کند پس سرش را تکان داد. دوباره به ماهور نگاه کرد؛ به سینهای که آرام بالا و پایین میرفت. به موهایی که بینظم روی پیشانیاش ریخته بودند. به دستهایی که بیرون از پتو قرار گرفته بودند و هنوز رد خستگی رویشان دیده میشد. پلکهایش آرام پایین آمدند؛ برای چند لحظه بازشان کرد و دوباره بست. این بار دیگر نتوانست با خواب بجنگد. خستگی، آرام- آرام مثل موجی سنگین از شانههایش بالا آمد و تمام وجودش را در خودش فرو برد. سرش هنوز به پاتختی تکیه داشت. زانوهایش جمع شده بود و نگاه آخرش، درست قبل از آنکه خواب کاملاً بر او غلبه کند، روی ماهور ماند! روی صورت خستهاش، روی پانسمانهای سفید، روی نفسهای آرامی که حالا تنها صدای اتاق شده بودند و شاید برای اولین بار بعد از ساعتها، ذهن یامور اجازه داد یک فکر ساده از میان تمام آشوبها عبور کند. از نیمه شب گذاشته بود؛ امره و نهان همچنان به دور از اتفاقاتِ پیش آمده، پس از بند آمدنِ باران روی زمینهای خیس قدم میزدند. اما در اتاق، یامور همچنان در همان حالت خوابیده بود؛ سرش تکیه داده به پاتختی و دستهایش روی زانوهایش مانده بود. ماهور کمکم پلک زد. چشمهایش به سختی باز شدند. نور کمرنگ اتاق برای چند ثانیه همهچیز را تار کرد. ماهور پلک زد، نمیدانست کجاست. پس از چشم باز کردن دیوار سفیدی را دید و صدای نفس کشیدنهای مبهم کسی را نزدیک خودش حس کرد. سرش کمی سنگین بود؛ بدنش هنوز خستهتر از آن بود که بتواند به سرعت فکر کند. چشمهایش آرام در اتاق چرخیدند تا اینکه نگاهش روی یامور ثابت ماند. همانجا، کنار تخت. خوابیده بود، با همان حالت خستهای که انگار تمام شب را در جنگی بیصدا گذرانده بود. ماهور چند ثانیه فقط نگاهش کرد و برای اولین بار بعد از آن همه تاریکی، چیزی در نگاهش نرم شد. اما یامور هنوز خواب بود و نمیدانست مردی که تمام شب از بیدار نشدنش میترسید، حالا آرام و بیصدا چشم باز کرده است. -
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
۲۹ شهریور ۴۰۵ تولد سان آز | کاربر انجمن نودهشتیا✨
غـزل پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
تولددد تولددد تولدتتت مبااااارک🥹🎉- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
اونجا که یامور گفت باباش از حرص یاشار استفاده کرد.. ک خب حقیقت بود من داشتم فک میکردم مود یاشار تو ذهنش به ماهور این آهنگه بود وقتی کتکش میزد ک جدیدا مغز منو پُر کرده و داره ترند میشه: خاککک تو سرت کثافتتتتت، حمال بیلیاقتتتتت، ای عوضی شیطونصفتتتت، تفففف توی قیافتتتتتت😂😂😂😂😂 بدبخت فرصت نشد به زبون بیاره ولی من که میدونم تمام مدت این تو ذهنش بودددد😂😂😂
حالا بگذریم... ای بابا فرهادجون ناراضی باشه؟ ماهور با دُمشم گردو میشکونه از بابت شناختن این دختر🙄😂🎀 خودمونیما ولی... من نمیدونم چرا تو اون پوزیشن چپه شده رو تخت داشتم تصورش میکردم به چشمم خیلی جذاب اومد که البته طبیعتاً نباید پوئنِ جذابیت به حساب بیاد ولی همون زخماشم تونستن مخ منه ر بزنن😔😂🔥 غزل من که میگم وقتشه، دزد حاضر بز حاضر... تخت حاضر، ماهور از خدا خواسته حالا بیدار بشه حاضر، یامور حاضر، وقتشه برسن به ساختن مینی یاهورا (ترکیب یامور و ماهور😂😂😂) واقعا هات میشه هاااا، خری اگه ماهور بهوش اومد یه کیس و ننویسی دیگه عشقشونم که داره از در و دیوار شره میکنهههههه🔥
همونجا که یامور درد ماهور و انگار خودش حس میکرد یا هی اشکش برای این بشر دم مشکش بود دیگه معلومه دخترم متاس... نه یعنی خوشبختانه دل و دادی رفتتتتتتت🙄😂🎀 دیگه فرهادم بو برد اینا تو مود بذار بو کنم عطرتوووو یاد بگیرم قلق قلبتوووو بلند نبودم عشق و قبل توانننننن🙄😂✨ خودشم که... واقعا حس میکنم هرچقد دارم با ماهور اوکی میشم فرهاد رو مخمه، امید دارم پاشای عزیزم برای زیر آب کردن سر این که بعد صدسال تازه یادش افتاد باید یه زرایی بزنه داشته باشه💅 اصلا شوهرم کجاست غزل؟ این مرد و کجا قایمش کردییییی؟ چرا نمیاد نظربازی کنه با دلم بازی کنهههه راضی میشم هی طنازی کنههههه💅✨
این دوتا مرغ عشق یاهور دارن سر عاشقانههاشون و عشقشون منو شل میکنن، میبینی غزل؟ اینه تاثیر معجزهآسای لاوبازی رو من😔😂🎀 ماهور چقد مموش خوابیده بود ولییییی🥺😂 جای یامور بودم ماچش میکردم تو اون حالت، سر صحنش تو ذهن من یکی داشت از سمت یامور میخوند یور مای هانی بانچ، یور مای سوئیتی پاااای🥺😂 منی که تو هر لحظهای دنبال کیس میگردم حتییییی...
دیگه خدایی نهان و امره نمیتونن چسی ناشتای جاست فرندی بیان هرجور نگاشون میکنم وایف و هازبندننننننن🙄😂🎀 مای کاپی کیکای کیوتچه رو میبینییییی؟🥺😂✨ چجوری کل روزشونو باهم گذروندننننن😭✨ شما دو نفر هارت منو ربودیننننن🥺✨ درسته من برای یاهور میتونم غش کنم ولی برای اینا میتونم بمیرممممممم😭✨ واقعا فیلم ترسناک برای چیته پسرم؟ با این خانومی فقط باید بشینی فیلمای عاشقونه ببینیییی، از رو اون پوستر بیصاحابم احتمالا فیلم مدنظر it بوده، واقعا فیلم ترسناک پرسن نیستم مثل نهان، مدیونی فکر کنی میترسم🙄😂💅 وای فقط جوریکه امره تو سینما خوابش برد و خر و پف میکرددددد😂 از اوناس که به آدرنالین بالا زندس😂😂😂
توروخدا نگاه کن... یکیم نداریم هنوز ندیده و نشناخته و نه به داره نه به باره، بگه ببین فلانی فلان لباس خیلی بهت میاد بعد روح حاتم طاییام داشته باشه بره خودجوش برات بخرتش... شوهر چیه من امره میخوااااام😭😂 قدرشو بدون نهان، بچم یکم خنگه و تو آیکیو با جلبک رقابت میکنه ولی قلب طلاش و اون جیبِ بلاش میتونه نقص فنی مغزشو جبران کنه😭😂✨ آخه بچه تو بهونه طبیعیتر از دیدن یامور نداشتی؟ خب معلومه مچتو میگیرهههه، انگار تو یه موقعیتی که نباید گوشیش زنگ خورده بعد موبایلشو از تو جیبش نمیتونه پیدا کنه😂😂😂
پشمک و بستنیم که خوردن و... واقعا دخترم نهان راست میگه، انتخاب بستنی خیلی تخصصیتر از انتخاب لباسه که اونم وقتی همراهت خوش سلیقه باشه (امره🎀) نیاز به دیدن نداره🎀 امره همین که با نهان میپره نشون میده خوش سلیقگیش سر به فلک کشیدههههه🎀✨💅 چقدر شیرینن ولی اینا ماااادر غشم براشون😭🎀 هرچقد ماهور و یامور هاتن🔥 این دوتا انقد قندن که من مغزم سر تصور هات بازی ازشون میره رو ارور 404🥺😂 اینا باید باهم خاله بازی کنن بعد ازدواج، خیلی معصومتر از این حرفان🥺😂
-
وایییی اهنگه تو ذهنم پخش شدددد😂😂😂
حالا شاید مینی یاهور و نسازن ولی به یه کیس نزدیکیم وایسااااا😁😂
داری با ماهور اوکی میشی؟ پشمااااااام😂 وایسا شوهرتو که هی الکی الکی نمیارممم
خوشم میاد که داری با ماهور اوکی میشییی😂
منم فیلم ترسناکو اصن نیستم، همیشه عم حق با ما خانوماس 😂💅
بچم اسکله یکم ولی خب این اسکل بودنش دوست داشتنیه😭😂
عاشق نظراتم مصییییی😭😂🎀💅
-
-
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و نوزدهم» آن سوی شهر، خانهی یامور در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که نه از آرامش، بلکه از خستگیِ آدمهایی میآمد که آنقدر اتفاق پشت سر گذاشته بودند که دیگر حتی برای حرف زدن هم چیزی در وجودشان باقی نمانده بود. در اتاق خواب، چراغی کمنور روشن بود. ماهور روی تخت، به شکم دراز کشیده بود و بالاتنهاش برهنه بود. هیچ حالت دیگری برای خوابیدن وجود نداشت که فشار بیشتری روی زخمهای پشتش وارد نکند. فرهاد کنار تخت نشسته بود؛ وسایل پزشکی را روی میز کوچکی چیده بود و با دقتی آرام و حسابشده، زخمهای پشت ماهور را تمیز میکرد و پانسمان تازهای رویشان میبست. حرکت دستهایش با وجود تمام اضطرابی که در چهرهاش دیده میشد، دقیق بود. سالها کار کردن با درد و زخم به او یاد داده بود دستهایش را از احساساتش جدا کند؛ اما امشب، حتی آن مهارت قدیمی هم نتوانسته بود نگرانی را از نگاهش پاک کند. یامور لبهی تخت نشسته بود؛ دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و بیصدا به ماهور نگاه میکرد. چشمهایش هنوز خیس بودند. هر بار که فرهاد پنبهی آغشته به محلول را روی پوست آسیبدیدهی ماهور میکشید، انگار چیزی در سینهی یامور کشیده میشد. دردی که خودش نمیتوانست لمسش کند، اما تمام وجودش آن را میفهمید. نگاهش روی صورت آرام ماهور ماند. او بیهوش بود؛ برای اولین بار بعد از ساعتها، چهرهاش آرام به نظر میرسید اما آن آرامش بیشتر شبیه سکوتِ دریا بعد از طوفان بود تا آرامش واقعی. یامور با صدایی گرفته پرسید: - حالش خوب میشه؟ فرهاد نگاهش روی صورت ماهور ماند؛ روی پلکهای بستهای که انگار تمام خستگی دنیا را پشت خودشان پنهان کرده بودند. بعد آرام نفسش را بیرون داد و دوباره مشغول بستن آخرین قسمت پانسمان شد. - فعلاً وضعیتش پایداره. صدایش آرام بود، اما آن آرامش از جنس اطمینان نبود؛ از جنس آدمی بود که سالها یاد گرفته حتی وقتی دنیا زیر پایش خالی میشود، صدایش را نلرزاند. - مسکن بهش تزریق مزدم. با اون فشاری که به بدنش وارد شده، طبیعیه که الان بیهوش باشه. بدنش بیشتر از خواب، احتیاج به خاموشی داره. یامور نگاهش را از ماهور نگرفت. انگار میترسید اگر حتی برای یک لحظه چشم بردارد، چیزی در چهرهی او تغییر کند و او آن تغییر را از دست بدهد. - وقتی به هوش بیاد، احتمالاً درد داره. ممکنه حتی بیشتر از چیزی که الان نشون میده، اذیت بشه. باید پانسمانهاش رو مرتب عوض کنی! بدنش برای ترمیم، زمان میخواد. یامور لبهایش را روی هم فشرد، سپس آرام گفت: - خیلی درد کشیده. فرهاد که کارش به پایان رسیده بود، ابرویی بالا انداخت و هیچ نگفت. یامور سرش را پایین انداخت. انگشتهایش بیاختیار در هم گره خوردند. تمام حرفهایی که از لحظهی ورود به خانه در گلویش جمع شده بودند، مثل پرندههایی وحشتزده پشت قفس دندههایش به خودشان میکوبیدند؛ اما هیچکدام راهی برای بیرون آمدن پیدا نمیکردند. فرهاد دستهایش را شست و وسایل را مرتب کرد. بعد، بدون اینکه مستقیم به یامور نگاه کند، گفت: - بگو ببینم! سکوت! آنقدر طولانی که صدای آرام نفسهای ماهور، از هر جوابی واضحتر به گوش میرسید. فرهاد ادامه نداد. میدانست بعضی سؤالها اگر یک قدم بیشتر جلو بروند، تبدیل به فشار میشوند و یامور همین حالا به اندازهی کافی زیر فشار بود. یامور نگاهش را روی صورت ماهور دوخت. چشمهایش دوباره خیس شدند. تصویر آن انبار، آن تاریکی، صدای شلیک، چهرهی یاشار و لحظهای که فهمیده بود ماهور آنجا گرفتار شده، همه مثل تکههای شکستهی یک آینه در ذهنش پخش شده بودند. اما چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد، این بود که پشت تمام آن اتفاقها، یک اسم ایستاده بود و حقیقتی که حتی گفتنش برای یامور، شبیه اعتراف به شکست بود. فرهاد آرام پرسید: - یامور؟ لبهایش تکان خوردند، اما صدایی بیرون نیامد. چند ثانیه بعد، فقط یک کلمه از میان گلوی گرفتهاش بیرون افتاد: - بابام... فرهاد نگاهش کرد؛ همین یک کلمه کافی بود. بعضی اسمها وقتی با صدای درست گفته میشوند، از یک جمله کاملترند. فرهاد تنها نفسش را به بیرون فوت کرد و بی آنکه به یامور چشم بدوزد زیر لب گفت: - اصلان خان. یامور پلک زد واشک از گوشهی چشمش پایین آمد و روی گونهاش نشست. سرش را به آرامی تکان داد و گفت: - تقصیر بابامه... صدایش آنقدر پایین بود که انگار از گفتن همین چند کلمه هم میترسید. - از قصد یاشار رو انتخاب کرده بود. از حرصِ یاشار استفاده کرد. فرهاد که با شنیدنِ همین یک جمله تا انتهای ماجرا را دریافته بود، چند لحظهی دیگر به یامور نگاه کرد. بعد آرام روی صندلی کنار تخت نشست. این بار نه برای معاینهی ماهور و نه حتی برای مرتب کردن وسایل! فقط برای اینکه چند دقیقهای کنار یامور بماند. گاهی آدمها بیشتر از دارو، به کسی احتیاج دارند که روبهرویشان بنشیند و اجازه بدهد سکوتشان، بدون ترس از قضاوت، روی زمین بریزد. - در اصل تقصیر من بود! فرهاد با صدایی آرام گفت: - تقصیر تو نیست یامور! یامور با بغضی نهفته در صدایش، آرام لب زد: - اگه من و نمیشناخت اینجوری نمیشد. لحن فرهاد هنوز آرام بود، اما این بار قاطعیت ملایمی در آن نشست. - خودت و با “اگه”ها شکنجه نده. در ضمن… نیمنگاهی به ماهور کرد و سپس با لبخند ملایمی ادامه داد: - فکر نمیکنم خودش خیلی از شناختنت ناراضی باشه! چند ثانیه پس از بیانِ این جمله، به قصدِ رفتن، آرام برخاست؛ دستی به شانهی یامور کشید و گفت: - پانسمانهاش رو باید مرتب عوض کنی. اگه تب کرد، دردش شدیدتر شد یا حالش تغییر کرد، بهم زنگ بزن. یامور سرش را به نشانهی تأکید تکان داد. - داروهاش رو هم طبق همون زمانی که گفتم بده. خودسرانه چیزی اضافه نکن. یامور آرام گفت: - باشه. فرهاد چند قدم به سمت در رفت اما درست قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، ایستاد. برنگشت، تنها گفت: - ماهور وقتی بیدار شد، احتمالاً خودش بیشتر از همه سعی میکنه وانمود کنه چیزی نیست! نذار گولت بزنه. یامور برای اولین بار بعد از مدتها، با صورتی خیس از اشک، لبخند بسیار کمرنگی زد. - میشناسمش. فرهاد سرش را آرام تکان داد. - پس حواست بهش باشه. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - بیشتر از اون... حواست به خودت باشه.- 122 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
طبق خلاصه و حرف خودتون هوش مصنوعی این رو پیشنهاد داد با همین کاور رو طراحی کنم؟ -
درخواست کاور رمان آشفته در رویا |کیانا حیدری کابر انجمن نود هشتیا
غـزل پاسخی برای کیانآ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم سلام گلمم وقتت بخیر من گرافیستت هستم، لطفا اگه عکسی مد نظرت هست بفرست اگه هم نه یه خلاصه، نمادها یا شخصیتهای رمان رو بفرست تا خودم بهت عکس پیشنهاد بدم -
انتقامی تلخ رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
غـزل پاسخی برای غـزل ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت صد و هجدهم» نهان همانطور که دست به سینه ایستاده بود، چند ثانیه نگاهش کرد؛ نه اخمی کرد و نه چیزی گفت. فقط نگاهش آرام- آرام از صورت امره پایین آمد و دوباره بالا برگشت. نگاهی که از هر جواب تندی، سردتر بود. خودش از همان لحظهای که از پشت پنجره دیده بود امره مدام جلوی در میرود و برمیگردد، فهمیده بود قضیه چیست. هیچ آدم عاقلی برای دیدن یامور، آنهم با آن همه دودلی، چندین بار تا جلوی در نمیآمد و دوباره عقب نمیکشید. اگر واقعاً کاری با یامور داشت، یک زنگ میزد، یک پیام میداد یا حتی همانجا منتظر میماند. اما امره آمده بود! برای نهان آمده بود. حال به جای اینکه یک کلمه راست و حسابی بگوید، پشت اسم یامور قایم شده بود. چیزی در دل نهان نشست؛ نه آنقدر بزرگ که بتواند اسمش را ناراحتی بگذارد، اما آنقدر سنگین که لبخند همیشگیاش را از صورتش بردارد. نهان نگاهش را از امره گرفت. - یامور خونه نیست. امره پلک زد و پاسخ داد: - آها... نهان دستگیره را گرفت. - خب پس وقتی اومد بهش میگم اومده بودی. سپس در را کمی بست که امره ناگهان دستش را جلو برد. - نه، صبر کن! نهان مکث کرد و پرسید: - برای؟ امره لبهایش را روی هم فشرد؛ آن لحظه تمام آن دیالوگهایی که در راه برای خودش تمرین کرده بود، مثل برگههایی خیس زیر باران، از ذهنش پخش و پلا شدند. - راستش... نهان ابرو بالا انداخت. - راستش؟ امره آهی کشید. - با خودت کار داشتم. نهان چند ثانیه ساکت ماند و بعد خیلی آرام گفت: - خب از اول همین و میگفتی. امره با شرمندگی لبخند زد. - خب... مغزم همکاری نمیکرد. - مغزت از پنجره که دیدمت، کلاً استعفا داده بود. امره خندید و نهان هم با وجود دلخوریاش نتوانست جلوی لبخند کوچکی را که گوشهی لبش نشست بگیرد. - حالا چی میخواستی؟ امره شانه بالا انداخت و کمی دستپاچه گفت: - خب… درواقع… هیچی… - پس برای هیچی نیم ساعت جلوی خونه راه رفتی؟ - نیم ساعت نبود. - بود. امره با اخمی تصنعی دست به سینه شد و تاکید کرد: - بیست دقیقه بود! نهان با ابرویی بالا پریده و متمسخر گفت: - الان خیلی فرق کرد! امره دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد. - خب… قبول! شاید یکم ضایع بودم. نهان چند لحظه نگاهش کرد و بعد در را کامل باز کرد و از چهارچوب فاصله گرفت. - صبر کن آماده شم. امره کمی متعجب و قدری خرسند پرسید: - برای چی؟ نهان با ابرویی بالا پریده پاسخ داد: - چون گفتی با خودم کار داشتی. منم فعلاً خودم رو بهت تحویل میدم تا ببینم کارت چیه. و پیش از آنکه امره بتواند چیزی بگوید، وارد خانه شد و امره همانجا پشت در ماند. لبخندی بیاختیار روی صورتش نشست و زیر لب گفت: - دیوونهای دختر... اما این بار، لحنش بیشتر از تعجب، شبیه رضایت بود. تقریبا نیم ساعتی گذشته بود که همان لحظه، نهان با هودیِ سفید رنگ و شلوارِ سرمهای رنگی از خانه خارج شد. موهایِ خرمایی رنگش در هوا آزاد بودند و تقریبا تا روی شانهاش میرسیدند. - تموم؟ نهان سری به نشانهی تایید تکان داد که امره پرسید: - خب حالا کجا بریم؟ نهان شانهای بالا انداخت و معترضانه لب زد: - از من میپرسی؟ تو دنبالِ من اومدی! امره با چهرهای سرشار از رضایت، رو به او لبخندی زد و گفت: - پس راه بیفت. و همین یک جمله، شروع چند ساعتی شد که هیچکدامشان از قبل برایش برنامهای نداشتند! اول، بیهدف در خیابانهای شلوغ قدم زدند. گاهی ویترین مغازهها را نگاه میکردند، گاهی سر یک موضوعِ بیاهمیت بحثشان میشد و چند دقیقهی بعد خودشان هم یادشان نمیماند دعوا از کجا شروع شده بود. بعد، سر از یک مرکز خرید درآوردند. نهان جلوی یک مغازه ایستاد و به ویترین خیره شد. - به نظر من بهت میاد! امره این جمله را درحالی ادا کرده بود که نهان، به لباسِ قرمزِ بلندی پشت ویترین خیره شده بود. - چی؟ امره نگاهی به چهرهی نهان انداخت و سپس، خیره به همان لباسی که تن مانکن بود، لب زد: - صبر کن. سپس بی هیچ حرفی، به قصدِ خریدِ همان لباس قرمز رنگ وارد شد. نهان که همان بیرون ایستاده بود، با دیدن امرهای که با کیسهی خرید از آن مغازه خارج میشد، ناگهان با لبخند و ذوقی عمیق پرسید: - خریدیش؟ امره بگِ حاملِ لباس را به دست او داد و با خنده گفت: - انقدر زود پسندیدیش؟ برای انتخاب طعمِ بستنیت بیشتر وقت گذاشتی دختر! نهان با ذوق کیسه را گرفت و سپس شانه بالا انداخت: - بستنی مسئلهی مهمتریه خب! برای امره عجیب بود که چند ساعت قبل، جلوی همان خانه ایستاده بود و هزار بار خودش را سرزنش میکرد که اصلاً چرا آمده؛ اما حالا همان تصمیمی که برایش شبیه یک حماقت به نظر میرسید، تبدیل شده بود به یکی از آرامترین بعدازظهرهایی که مدتها تجربه نکرده بود. بعد از خرید، به سینما رفتند؛ امره اصرار داشت فیلمی را انتخاب کنند که نهان از همان ابتدا با دیدنش مخالفت کرده بود. - من اینو نمیبینم. - چرا؟ نهان با اشاره به دلقکِ ترسناکِ روی پوستر، که چهرهاش با زخم و خون مزین شده بود گفت: - قیافهی این یارو رو ببین! ترسناکه. - فیلم ترسناکه دیگه! - خب چرا باید پول بدیم که دو ساعت بترسیم؟ امره خیره به همان پوستر، با چهرهای متفکر کاملا جدی لب زد: - برای تجربهی هنری! - تجربهی هنری رو خودت تنها برو! آخر سر، فیلمی انتخاب شد که نهان پافشاری بیشتریِ روی آن داشت؛ اواسط فیلم، نگاهِ نهان به امره برخورد کرد. شقیقهاش را به شانهی نهان تکیه داد بود و کم مانده بود صدای خر و پف کردنش کل سینما را بردارد! - هی! پاشو. تجربهی هنری رو از دست میدیها! بعد از سینما، آسمان رو به غروب میرفت و خیابانها رنگ دیگری گرفته بودند؛ همان ساعت مبهمی که شهر نه کاملاً روز بود و نه هنوز به شب تسلیم شده بود. در مسیر، بوی شیرین پشمک از کنار یک دکه بلند شد. نهان ایستاد؛ امره چند قدم جلو رفت و وقتی دید او نمیآید، برگشت. - چی شد؟ نهان به پشمکها اشاره کرد و با ذوقی کودکانه گفت: - پشمک! امره لبخند زد و چند دقیقهی بعد نهان پشمکی بزرگ در دست داشت؛ مشغول قدم زدن بودند. چند قدم بیشتر نرفته بودند که نهان با انگشت تکهای از پشمک خودش را کند و جلوی امره گرفت. - بگیر. امره تکهی پشمک را گرفت. - خیلی لطف کردی. سپس نهان با شیطنت گفت: - خواهش میکنم، همراهِ ویژهی امروزِ منی. غروب که کامل روی شهر نشست، بیآنکه متوجه گذر ساعت شوند، خودشان را کنار آب پیدا کردند. صدای آرامِ آب، شلوغیِ دوردست شهر و نسیمی که هر چند لحظه یکبار از روی صورتشان عبور میکرد، تمام آن هیاهوی چند ساعت گذشته را آرام- آرام از ذهنشان میشست. نهان روی لبهی سکو نشست و پاهایش را کمی جلو کشید. پشمک هنوز در دستش بود و هر چند لحظه تکهای از آن را میکند و با حوصله میخورد. امره با فاصلهی کمی از او نشسته بود و به او نگاه میکرد. نهان چیزی تعریف میکرد؛ یک اتفاق خندهدار از روزهای گذشته که خودش هم میان تعریف کردنش چند بار خندید و مجبور شد جملهاش را از اول شروع کند. امره چیزی نمینگفت؛ فقط نگاهش میکرد. نه به خاطر اینکه حرف خاصی میزد، بلکه چون فقط برای اولین بار فهمیده بود بعضی آدمها بدون اینکه کاری برایت بکنند، صرفاً با حضورشان میتوانند یک روز معمولی را از یکنواختی بیرون بکشند. نهان همان دختر پرحرف و بیخیالی بود که چند ساعت قبل پشت در ایستاده بود و میتوانست تمام نقشههای ذهنی او را به هم بریزد، اما حالا، صدایش میان صدای آب و همهمهی شهر گم و پیدا میشد و امره با خودش فکر کرد شاید دلیل تمام آن قدمزدنهای بیهدف جلوی خانه، فقط یک بهانه نبوده است. نهان هنوز حرف میزد؛ امره لبخند محوی زد و نگاهش را از او نگرفت. برای خودش اعتراف کرد که حضور این دختر، بیشتر از چیزی که انتظار داشت برایش اهمیت پیدا کرده است و شاید همین کافی بود. نه لازم بود اسم خاصی رویش بگذارد، نه لازم بود برایش دلیل بتراشد. فقط همانجا ایستاد و گذاشت صدای خندهی نهان، میان صدای آب و نسیم عصرگاهی، برای چند لحظه تمام فکرهایش را با خودش ببرد.- 122 پاسخ
-
- 1
-