-
تعداد ارسال ها
25 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های Asra_p
-
https://cdn.imgurl.ir/uploads/d328308_khamoshi_shahrokh__.pdf بفرمایید @هانیه پروین @Shahrokh
- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
-
https://cdn.imgurl.ir/uploads/c881640_raze_yek_ghatl_banoo.z.pdf @هانیه پروین @زینب چرمگر
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://cdn.imgurl.ir/uploads/c00977_siahghalb_nilofarsabori.pdf بفرمایید. @هانیه پروین @Delsa.s- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بله حتما.- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان چرخه دنیا |bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://cdn.imgurl.ir/uploads/f68338_charkheye_donya_banoo.z.pdf @هانیه پروین @زینب چرمگر- 24 پاسخ
-
- 1
-
-
زینب چرمگر شروع به دنبال کردن Asra_p کرد
-
درود بانو
هنگامه به کام.
من گرافیست رمانتون هستم _ رمان چرخه دنیا؛
مقدمه نداشت رمانتون...
برای فایلش اگه دوست دارین مقدمه ای داشته باشه برام بفرستین که بذارمش.-
سلام عزیزم شرمنده امروز دیدم پیامتون رو ، ممنون از زحماتتون
مقدمه
بعضی رفتنها از همون لحظهای که تصمیمش گرفته میشه، بوی دلتنگی میدن.
آدم خیال میکنه دل کندن آسونه؛ فکر میکنه با بستن چمدون، با خداحافظیهای کوتاه، با یه لبخند زورکی میشه از همه چیز گذشت. اما وقتی لحظهها یکییکی میگذرن و میفهمی قرار است از آدمهایی که تمام دنیایت بودن دور بشی، تازه میفهمی دل کندن هیچوقت ساده نبوده.
زندگی من هم درست از جایی شروع شد که فکر میکردم قراره فقط برم، درس بخونم و برگردم؛ اما بعضی سفرها فقط سفر نیستن… بعضی راهها آدم رو به جاهایی میبرن که هیچوقت تصورش رو نکرده.
این داستانِ من است؛
داستان دختری که بین موندن و رفتن، بین گذشتهای پر از خاطره و آیندهای نامعلوم ایستاده بود…
و هنوز نمیدانست تقدیر چه چیزهایی را برایش کنار گذاشته است.
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان چرخه دنیا |bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بله حتما؛ تحویل تا چند روز دیگه صورت میگیره.- 24 پاسخ
-
- 2
-
-
-
_Part 5_ پشتمو که صاف کردم صدای سپهر اومد: - شما به چه زبونی حرف میزنین؟ بدون هیچ تغییر در حالت چهره ام جوابشو دادم: - تو که میگفتی کتاباتون درباره ما نوشته - آره ولی خب این برام قابل درک نیست... سرمو تکون دادم: - تا همین جا هم باورمون کردی خودش خیلیه. - خب نگفتی، به چه زبونی حرف میزنین؟ جوابی ندادم که خودش شوکه گفت: - زبون کهن اِلفی؟ - خودت تنهایی بهش رسیدی یا کسی کمکت کرد؟ اخم کرد و با تشر گفت: - شاید شما باورت نشه ولی من تو دنیای خودمون یه دانشمندم! میخواستم لبخند بزنم؛ اون واقعا یه پسر بامزه بود... اما لبام کش نمی اومد، توی سرم مدام صدای خیانت به گوش میخورد و نمیتونستم بیشتر از این باهاش راه بیام. به اتاق کوچیکی که وسط جنگل با بردیا داشتیم، رسیدیم. خودم زودتر از موردا پایین اومدم و در حالی که به سمت اِلیا میرفتم و رو به سپهر گفتم: - بیا اینجا! وارد شدم و همین که سپهر وارد اتاق شد، در اتاق رو بستم و از زیر دستم ریشه های نقره ایم تموم دَر رو در بر گرفتن. سپهر شکه گفت: - اینا چی بود؟ - یه طلسم... واسه اینکه کسی وارد نشه و فکر فرار هم به کله ی کسی نزنه! با این حرف نگاهش کردم که اخماشو کشید توی هم. به سمتش رفتم و شنل مشکی ای که تنش بود رو کنار زدم... چاقوی کنار کمربند شلوارشو برداشتم و از پوششی که داشت درش آوردم؛ زیبا بود و... عجیب! تیز بود اما خیلی کوچیکتر از شمشیرهای ما بود...اون رو روی کمر خودم فیکس کردم که توی همین لحظات سپهر آروم گفت: - اگه میخواستم ازش استفاده کنم الان روبه روم نبودی. - واقعا فکر کردی میتونی با این فسقلی منو از پا دربیاری؟ داستان از زبان سپهر: حالت صورتش هیچ چیزی رو نشون نمیداد؛ نه میدونستم خوشحاله... نه میدونستم ناراحته... خشمگینه! چشماش سرد بود؛ انگار واقعا روی یخ دراز کشیدی و هر لحظه سردیش وجودتو در بر میگیره. میخواستم باهاش حرف بزنم، میخواستم بشناسمش؛ من احساس میکردم به کمک نیاز داره... با همون صدای خشک و بی حس ادامه داد: - تو یه توضیح به من بدهکاری... سرمو تکون دادم؛ میخواستم بگم مگه میذاری من توضیح بدم... اما بیخیال کلنجار شدم؛ فکر کنم بی حوصله تر از اون چیزیه که بخوام باهاش جر و بحث کنم: - من یه دانشمندم؛ سرزمین ما درگیر جنگ با اعرابه... نمیدونم چیزی بیرون از اینجا میدونی یا نه! اما من ایرانیم... و یه چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که توهم اسمت ایرانیه! با همون خشکی گفت: - درمورد اینکه چطور وارد سرزمین ما شدی بگو. - خب دانش من مربوط به ستاره شناسیه، و ازم خواسته شد تا عاقبت جنگ رو پیش بینی کنم؛ اما واقعیت اینه که ستاره شناسی و نجوم یه علم کاملا منطقیه و من نمیتونستم بر پایه احتمالات پیش برم... پس به سمت جنگل های ممتد کشورمون رفتم و چندوقتی اونجا دور از پادشاهمون یزدگرد سوم و خواسته هاش زندگی می کردم، امروز که داشتم اطراف خونه ام گشت میزدم سرزمینتون رو دیدم؛ برام عجیب بود... انگار که یه مرز جدایی بین دو جنگل باشه! جنگل ما سرسبز و جنگل شما پر از برف بود و همین باعث شد پامو از اون مرز رد کنم و بیام اینجا. با تموم شدن حرفام نفس عمیقی کشیدم و منتظر حرفی از طرف تیارام نگامو به زمین دوختم. تا اینکه صدای آرومشو شنیدم: - باید ذهنتو بخونم.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://cdn.imgurl.ir/uploads/u148750_dokhtaram_gazalgaraeyili__.pdf بفرمایید @هانیه پروین @QAZAL- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان دخترم | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
درود تا چند روز آینده تحویل داده میشه.- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
فدای شما بانو؛ امیدوارم مورد پسندتون باشه.- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://cdn.imgurl.ir/uploads/h363959_AzmandAsalAkbari__.pdf @هانیه پروین @هانی بانو- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
من اسکرین مسابقه رو ندارم، اما توی یه مسابقه با ژانر پلیسی حدود سال 1401 مقام دوم آوردم... و اون دوران جلدامونو به این شکل میزدن :)
- 14 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان آزمند | عسل اکبری (هانی بانو) کاربر انجمن نودهشتیا
Asra_p پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بله حتما! تا چند روز آینده تحویل داده میشه.- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
