رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    767
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

ملیکا ملازاده آخرین بار در روز شهریور 30 برنده شده

ملیکا ملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,293 بازدید کننده نمایه

دستاورد های ملیکا ملازاده

Mentor

Mentor (12/14)

  • Posting Machine نادر
  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Well Followed نادر

نشان‌های اخیر

1.5k

اعتبار در سایت

  1. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    شایعه شهرکرد و همدان آب ندارد آنوقت ایران بزرگترین تصفیه خانه آب شیرین کن خاورمیانه در کربلا می‌سازد... ❇️ پاسخ 1⃣ بر خلاف ادعای فوق، تصویر منتشر شده مربوط به تصفیه خانه فاضلاب شهر کربلا است که با مشارکت یک شرکت خصوصی ایرانی به نام گروه صنعتی "بوذرجمهر" ساخته شده است. 🔺گروه صنعتی بوذرجمهر بزرگترین تولید کننده صنایع و تجهیزات قالب‌های فلزی بتن در خاورمیانه است و در داخل و خارج از کشور پروژه‌هایی در دست دارد که مشارکت در چندین پروژه برج سازی و تونل سازی در امارات نمونه‌هایی از این پروژه‌هاست که موجب افتخار ایران، صادرات مهندسی، اشتغال آفرینی و ارزآوری است ‌ 2⃣ طرح این شایعات سطحی و دوگانه سازی های عوامانه‌ی کوچه‌بازاری، فارغ از اینکه عیار علمی پایین طراحان این شبهات را نشان میدهد از نظر زمانی نیز در آستانه اربعین توسل دشمن به این دروغ و دوگانه سازی عرب و عجم حکایت از بغض دشمن نسبت به اربعین دارد.
  2. تنها حاکم در ایران که پول با عکس خودش ضرب نکرد
  3. سلام

    چرا نبض مرگ جدید نمی ذاری

    1. ghaazal

      ghaazal

      سلا عزیزم

       درگیر امتحانا بودم این چند وقت، امروز فردا می‌ذارم حتما🫶🏻

  4. ۱۱۹ - به اتاق بریم، صحبت می‌کنیم. چشمه در حالی که نگران نگاهش بین صورت‌های پژمرده ما می‌گشت گفت: - حق با این‌هاست. بریم بابک جان. همه به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. بابک تمام مدت به زمین خیره شده بود. انگار ترسیده بود. به اتاق که رسیدیم همه نشستیم و سروان ماجرا رو تعریف کرد. بابک و چشمه قشنگ یک دقیقه‌ای سکوت کردن و بعد چشمه گفت: - حالا قرار چیکار کنیم؟ من که بغض گلوم رو گرفته بود توضیح دادم: - فکر نکنم کاری از دستمون بر بیاد. بابک چند ثانیه گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - یعنی چی؟! سکوت کردم. - با توام! یعنی چی؟! وقتی دید باز هم جوابی نمیدم بلند شد و داد کشید: - معلوم هست چی داری میگی؟! دانیال نمی‌تونه اعدام بشه! نمیشه اعدام بشه! چطور اصلا در اینباره صحبت می‌کنی! چشمه با گریه گفت: - اگه اعتراف کنه کار برادرش هست چی؟ سرگرد بجای من با صدای آرومی جواب داد: - دیگه فایده‌ای نداره! کسی این رو باور نمی‌کنه. مخصوصا اینکه پوریا هم پیدا نشده. بابک داد کشید: - پیداش می‌کنیم. کل کشور رو دنبالش می‌گردیم، اصلا کل دنیا رو دنبالش می‌گردیم. سروان گفت: - بابک جان، آروم باش! - یعنی چی آروم باش؟ اگه برادر خودتون هم بود اینطور ساده می‌گرفتین؟ اصلا من باید با آرمین صحبت کنم. اصلا خودم گردن می‌گیرم. چشمه بلند شد و در حالی که خودش هم گریه می‌کرد گفت: - بابک تو رو خدا! داری من رو می‌ترسونی! بابک یک کنار فرو ریخت و شروع به گریه کرد. ** دنیل ** هیچ خبر جدیدی از بابک این‌ها نبود. روزهام با نگرانی می‌گذشت. دوشنبه که دیدن دانیال رفته بودم سراغ چشمه و بابک رو گرفته بود و من فقط بهش گفتم: - ازت دلخور بودن که خودت همه چیز رو گردن گرفتی و نخواستن بیان. اون چیزی نگفته بود و بحث دیگه‌ای رو پیش کشیده بود. حتی توی حرف‌های روزمره‌ش اعتراف نمی‌کرد کار پرهام هست که صدایی ضبط نشه و... دقت کرده بودم که لاغرتر شده و روی ته ریشش تو شاخه ریش سفید بود. می‌دونستم زندان یا ترس از اعدام این بلا رو سرش نیاورده و خیانت دوباره برادرش به این حال انداختش. حال من هم بهتر از اون نبود. تمام روز نوشیدنی می‌خوردم و بیحال بودم اما نوشیدنی باعث نمیشد غصه‌هام رو فراموش کنم و همچنان غصه همراهم بود و روزی چندبار عر می‌زدم. با هرکسی که به واسطه کار آرمین آشنا بودم ارتباط می‌گرفتم و ازشون کمک می‌خواستم. چندبار هم سعی کردم با آرمین ارتباط بگیرم اما حاضر نشد. توی آخرین دیدارمون دانیال به من گفت: - یک قولی بهم بده. - هرچی بگی قبوله داداش. - قول بده اگه من اعدام شدم تو توی دم و دستگاه آرمین نمی‌مونی. این قول رو بهم بده که هرطوری شده بیرون بیای. از اون طرف افراد دانیال بودن که تا حالا به من محل سگ نمی‌ذاشتن اما حالا مثل سگ برام دم تکون می‌دادن چون از حالا من رو دست راست آرمین و جانشینش می‌دونستن اما من نه این رو می‌خواستم و نه واقعیت داشت. خودم متوجه بودم که آرمین بهم زیادی بی‌توجه هست و من رو هیچ‌وقت جای دانیال نمی‌ذاره و من هم ترجیح می‌دادم دانیال رو داشته باشم تا قدرت رو. حنانه خانم هم خیلی حالش بد بود. بیشتر وقت‌ها گریه می‌کرد و می‌گفت: - خدایا این پسر رو نجات بده! خدایا این پسر خیلی مظلوم هست بهش رحم کن! هزار جور نذر و نیاز براش کرد. هر روز هم می‌پرسید: - بابک خبر جدیدی نداد؟ و جواب من نه بود. یکبار که آرش عوضی به بهانه سر زدن به بچه‌ش اومده بود به من گفت: - اگه دانیال اعدام بشه اموالش مصادره میشه؟ من که از این حرفش حرصم گرفته بود بزور جواب دادم: - نه. - پس یادت نره. پسر من هم جز برادرهای دانیال هست. به اون هم باید ارث برسه. وای بحالتون اگه بخوان سر من رو کلاه بذارید. قانونی جلو میرم. اگه دانیال بود حتما یک مشت توی صورتش خالی می‌کرد اما من که از درگیری می‌ترسیدم فقط داد زدم: - گمشو از این خونه بیرون، پسرت هم ببر. تا وقتی دانیال نیاد برای قلاب ماهی‌گیری تو توی این خونه جایی نیست. اون غرغری کرده بود و رفته بود و من همونجا نشستم و گریه کردم. جز این درد دیگه‌ای هم داشتم و اون هم این بود که مادرم هیچ اهمیتی براش این اتفاقا نداشت. کاش حالش خوب بود که می‌رفتم توی بغلش و هر دو غصه برادرم رو می‌خوردیم. هر دو غصه پسرش رو می‌خوردیم. خانواده مادری خیلی هوامون رو داشتن. با اینکه باور کرده بودن که دانیال اینکار رو کرده دست تنهامون نمی‌ذاشتن.
  5. ۱۱۸ سرگرد با زهرخند گفت: - چرا نتونه؟ - آخه اون‌ها پسرهاش هستن.. و بازوهاش. - مطمئن باش تا جایگزین براشون پیدا نکرده باشه همچین کاری نمی‌کنه. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و گفتم: - پس باید نقشه رو عوض کنیم. - چرا؟ - اگه اینطور که شما می‌گین باشه نمی‌تونیم بچه‌ها رو بدزدیم و بعد منتظر بمونیم که پرهام بیاد و اعتراف کنه چون تا اون موقع آرمین کشتش. هر دو یکم سکوت کردن و بعد سرگرد گفت: - حق با شماست! اما چیکار باید انجام داد؟ - باید همین حالا داخل بریم و بچه‌ها رو گروگان بگیریم و منتظر بمونیم تا بیاد و مستقیم مجبور به اعترافش کنیم. - باید با سرهنگ هماهنگ بشم. سر تکون دادم. اون به سرهنگ زنگ زد و بعد از توضیح همه اتفاق‌هایی که افتاده بود کسب اجازه کرد و سرهنگ هم با نقشه جدید موافقت کرد. سروان اسلحه‌ش رو آماده کرد و گفت: - ممکن همین هم یک تله باشه پس همه باهم نریم بهتر هست. سرگرد به من گفت: - شما اینجا بمونید. - بسیار خوب! بیسیم رو توی گوشم گذاشتم و اون‌ها داخل رفتن. با استرس منتظر خبر خاصی موندم. نه صدایی از بیسیم اومد و نه از توی خونه اما بیست دقیقه بعد دیدم همه سالم و با آرامش از خونه بیرون اومدن و توی ماشین نشستن. نگران پرسیدم: - چی شد؟! - هیچ راه ارتباطی با پوریا نیست. پرستار هم هرکاری کرد نتونست ارتباط بگیره. - خوب چرا اومدین؟! سروان گفت: - فقط یک پیغام از آرمین اونجا بود. دنبالش نگردید، هیچ‌وقت پیداش نمی‌کنید. مشتم رو به صندلی کوبیدم. - لعنتی! بی‌قرار بودم اما یک چیزی به ذهنم رسید. - اگه قرار پرهام هیچ‌وقت پیدا نشه پس تکلیف بچه‌ها چی میشه؟ سرگرد شونه‌ای بالا انداخت. - من چمدونم! به من هم ربطی نداره. - مادر اون بچه‌ها ترکشون کرده. الان سرپرستی‌شون با عموهاشون هست. - اینجا ایران که نیست. اصلا نمی‌فهمیدن من چی میگم. - باید بچه‌ها رو برای عموهاش ببریم. - ای بابا! - ما که الان پاسپورت داریم پس بچه‌ها رو ببریم. سروان گفت: - اگه نیاز باشه خود دولت اینجا دنبال خانواده بچه‌ها می‌گرده. الان باید به فکر رزم‌آور باشیم. دوباره یاد دانیال افتادم و دلم گرفت. - یعنی همه کارهامون الکی بود؟ بعد یاد پرستار افتادم. - تا الان حتما پرستار به پلیس زنگ زده. - به همه‌شون بیهوش کننده دادیم. تا بیست و چهار ساعت خواب هستن و تا اون موقع ما از کشور خارج شدیم. - پس زودتر بریم. حرکت کردیم و تمام ذهن من سراغ دانیال بود. قلبم حسابی گرفته بود. یعنی هیچ راهی برای نجاتش نبود؟ من همین که می‌دونستم هست و حالش خوبه از زندگی راضی بودم ولی حالا دانیالم رو... دانیال عزیزم رو اعدام می‌کردن. انگار کل دنیا روی شونه‌م سنگینی می‌کرد. اون پسر مهربونی که هیچ‌وقت به چشم هوس نگاهم نکرد و هیچ‌وقت پاش رو از گلیمش درازتر نکرد. به هتل که رسیدیم چشمه و بابک توی لابی منتظر ما نشسته بودن و با دیدنمون به سمتمون دویدن. بابک با نگاه نیمه ترسیده و نیمه امیدوار گفت: - چی شد؟! نگاهم رو گرفتم. چطور به این خانواده باید توضیح داد که قرار برادرشون رو از دست بدن؟ سرگرد گفت:
  6. سلام

    ملکه اسواتنی رو خوندی؟ چطور بود؟ 

    1. پری بانو

      پری بانو

      سلام خوشگلم.

      بله خلاصه زیبا و مجذوب کننده‌ای داشت که اینقدر پر طرفدار بود. همچنین خوب ادامه دادی و عالی بود خلاصه.

      تو تموم مراحل نوشتنت قلمت مانا

    2. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      خیلییی لطف داری

  7. ۱۷ وقتی که بیرون رفتم صدایی رو از پشت سرم شنیدم: - الینا خانم! الینا خانم! به چشمه نگاه کردم که صورت اون هم نشون می‌داد که توقع این اتفاق رو داشت. به سمت عقب برگشتم و به بابک نگاه کردم. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه با چشم به اتاق خودمون اشاره کردم و گفتم: - دنبالم بیان. هر سه باهم به اتاق ما رفتیم. من و چشمه روی تخت و بابک روی زمین نشست. بابک گفت: - من می‌خواستم بپرسم... - می‌دونم چی می‌خوای بپرسی. سکوت کرد و منتظر ادامه حرف من موند اما بجای من چشمه صحبت کرد: - حقت بود که زودتر این ماجراها رو بدونی اما خوب به دلایلی که واضح هست نشد. بابک منتظر نگاه می‌کرد. چشمه همه چیز رو تعریف کرد. از عاشقی باربد گرفته تا شرط نیوشا و کار باربد با دانیال و حتی دانیال دنبالش رفت و اون برنگشت. این قسمت رو که گفت رنگ بابک رفته بود. مدتی سکوت کرد و بعد گفت: - من فکر می‌کردم دانیال... دانیال نمی‌ذاره که باربد رو ببینیم. - خود دانیال خواست شما اینطور فکر کنید. اون قصد داشت باز هم از آبرو و احساسات برادرهاش محافظت کنه. بابک چندبار مشتش رو به پاش کوبید. یکدفعه من فرصت رو مناسب دیدم که چیزی که از سرهنگ شنیده بودم رو مطرح کنم: - دانیال خیلی به عزیزانش و مخصوصا برادرهاش وابسته هست و همیشه از اون‌ها ضربه خورده. بابک سرش رو بالا آورد و سرزنش‌آمیز نگاهم کرد. می‌دونستم روی حرفم به خودم هم برمی‌گرده. با پرویی بی‌توجه به نگاهش ادامه دادم: - اما با همه این‌ها هیچی به اندازه جدایی عزیزانش به اون آسیب نمیزنه. چشمه که متوجه شد که چیکار دارم می‌کنم سریع حرف من رو گرفت و ادامه داد: - دانیال خیلی برای عزیزانش بخشنده هست. شاید هم بخاطر ترس از دست دادنشون هست که حاضر هرچیزی رو ببخشه. من هم چیزی رو اعتراف کردم که احساس کردم الان نیاز هست: - حتی دانیال چندبار به من رسوند که می‌تونیم بهم برگردیم. نگاه متعجب جفتشون روی من بود و من از خجالت سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم و تا صدای بسته شدن در نیومد و نفهمیدم که بابک رفته سرم رو بالا نیاوردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم چشمه همچنان متعجب بهم زل زده و نگاه من رو که دید گفت: - جدا؟! صبح که مطمئن بودیم پوریا سرکار هست به سمت خونه‌ش رفتیم. البته فقط ما مامورها. من داشتم زیر لب آیت الکرسی می‌خوندم. سروان پرسید: - چی می‌خونی؟ - آیت الکرسی! سرگرد زیر لب گفت: - خدا کنه خوب پیش بره! - ان شاءالله که خوب پیش میره. دزدیدن دوتا بچه نباید کار سختی باشه. - اما آرمین می‌دونه و ممکن هست سنگ جلو پامون بندازه. سروان بجای من جواب داد: - آرمین اگه می‌خواست سنگ جلو پامون بندازه از همون اول آدرس رو نمی‌داد. راه‌هایی برای پیچوندن بود. آرمین می‌دونه که پرهام مهره سوخته هست. من که از این نظریه متعجب شده بودم گفتم: - اگه اینطور هست چرا خودش پرهام رو تحویل نمیده؟ - چون اون دو مهره سوخته داره. اول متعجب حرفش نشدم و بعد زیر لب گفتم: - وای! و دوباره گیج نگاهش کردم. - اگه اینطور هست ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟ - ما باید قبل از اینکه آرمین پرهام رو بکشه ازش اعتراف بگیریم. - اون نمی‌تونه هم پوریا و هم دانیال رو بکشه. نمی‌تونه هر دو پسر و بازوهاش رو از دست بده.
  8. درود عزیزم

    توی گروه نظارت ادت کردم، آموزش‌ها رو بخون و به محض خوندن همونجا بهم اطلاع بده تا یه رمان برات درنظر بگیرم نظارت کنی

    سوالی داشتی درخدمتم جانم

  9. باهاش دست دادم. کنار من نشست و فرهاد رو هم کنارش نشوند. - چرا این خوشگل پسر ناراحت بود؟ نوچی کشیدم و گفتم: - اون رو ول کن. آماده هستی بریم؟ - بذار یک چای بخورم بعد. چای رو آوردن و اون مشغول خوش و بش شد. از اینکه می‌دیدم برادر و خواهر زنم به اون بیشتر از من احترام می ذاشتن حرصم می گرفت. از اینکه مادرم هم اون رو بچه سوگلیش می دونست و مرتب قربون صدقه ش می رفت حرص می خوردم. برای همین نذاشتم تا آخر چایش رو تموم کنه و سقلمه ای بهش زدم و با حرص گفتم: - اه، بریم دیگه. - باشه، باشه! لیوان چایش رو زمین گذاشت و حرکت کردیم. توی ماشین از آینه به فرهاد نگاه کردم. - یادت نشه چی بهت گفتم. با اخم روش رو گرفت و چیزی نگفت. به مدرسه که رسیدیم لبخند زدم.
  10. سلام خسته نباشید

    می خوام رمانبان بشم

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام وقت شما هم بخیر

      مدیر محترم با شما ارتباط می‌گیرن

      @هانی بانو

  11. من خیانت کنم تا اخر عمر با مادرت حرف نزنی یا تا اخر عمر اینترنت نداشته باشی
  12. هر کدوم رودتر میمیرم کربلا یا ترکیه؟
  13. صدای یاسر بود. زیر لب زمزمه کردم: - خبر مرگ تو و زنت! در باز شد و یاسر درحالی که دستش روی شونه فرهاد بود داخل اومد. حتما قبل از بیرون رفتن فرهاد اون رو دیده بود. قیافه فرهاد هنوز مغموم بود و سرش پایین بود. همه برای احوال پرسی با یاسر بلند شدن و فقط من بودم که بهش محل سگ هم ندادم و نشسته بودم. انتر فکر می کرد آدم شده. خودش جلو اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد.
×
×
  • اضافه کردن...