-
تعداد ارسال ها
995 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
ملیکا ملازاده آخرین بار در روز شهریور 30 برنده شده
ملیکا ملازاده یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های ملیکا ملازاده
-
داستان کودکانه خفاش و کبوتر|کابرانجمن ملیکاملازاده
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دو جوجهها توی فصل گرم دنیا اومده بودن و از فصل سرد چیزی نمیدونستن. پرندههای مهاجر به اونجا رسیده بودن و همسایهشون شده بودن. پرندهای که لونهای نزدیک شاخه اونها زده بود سال پیش هم اونجا بود و با دیدن پدر کبوتر ذوق کرد. - من رو یادته؟! من و تو جوجه بودیم باهم دوست بودیم. پدر کبوتر هم با ذوق گفت: - آره، خیلی خوب یادمه. باهم پرواز یاد گرفتیم. - از پدر و مادرت چه خبر؟ - اونها پیر شدن و پیش خدا رفتن. حالا نوبت ما جوونهاست. من با خانوادهم زندگی میکنم. - وای، خدا بیامرزشون! بریم با خانوادهت آشنا بشم. باهم به سمت لونه کبوترها میان. جوجهها با تعجب به اون پرنده خاکستری رنگ نگاه کردن. پدر گفت: - آقا پرستو دوست جوجگی من هستن و حالا لونه کنار لونه ما دارن. جوجهها که حسابی با ادب بودن سلام کردن و گفتن: - از آشنایی شما خوشبختیم عمو. عمو پرستو گفت: - به به چه جوجههای قوی و با ادبی! من هم دوتا جوجه دارم و امیدوارم شما باهم خوب کنار بیان. همونموقع دوتا جوجه اومدن و کنار پدرشون نشستن. پدر معرفیشون کرد: - جوجک پسرم، جوجو دخترم. جوک یکم بزرگتر از جوجو بود. جوجهها با تردید بهم زل زدن و هیچ کدوم برای سلام کردن پیشقدم نشدن چون هنوز باهم آشنا نبودن. چند ساعت بعد وقتی والدین دنبال غذا پیدا کردن بودن جوجهها هم داشتن روی شاخهها بازی میکردن که یکی از جوجه پرستوها گفت: - برین اونور اینجا جای بازی ما هست.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست انتشار رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
مرسی عالی بود فکر نمی کردم توی انقدر صفحه جا بشه -
سلام
رمانت با کمک هوش مصنوعی هست؟
-
ولی بنظرم معنایِ زنده موندن؛ بودن کنارِ مهدیِ فاطمهاست وگرنه نفس کشیدنُ که همه بلدن!
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دلارام -
درخواست انتشار رمان آغوش | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
چی شد عزیزم -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پونزده دم خونه نگهداشت دیگه پیاده نشد کمکم کنه هر جوری بود لنگون لنگون رفتم سمت در و زنگ رو زدم برگشتم و نگاش کردم - در اسرع وقت پول ویزیت رو برمیگردونم. شوخ نگاهم کرد. - اینجوری تشکر نمیکنند ها. خندیدیم. - ممنونم ازتون! لبخندی زد. - کاری نکردم! - پدری کردین. لبخند از روی لبش رفت. سریع ماشین رو حرکت داد. چی شد! هان! هه، حتما اون از اینکه پسر بیعرضهای مثل من داشته باشه احساس چندش کرده. در رو باز کردم و داخل رفتم. مامان روی راه پله نشسته و منتظر من بود. با دیدنم زیر گریه زد و به سمتم دوید و بغلم کرد. - یاسینم! دستم رو دورش حلقه کردم. - خوبم مامان، خوبم! با صدای کم جونم ازم فاصله گرفت و با وحشت پرسید: - درد داری مامان؟! این چه سوالی بود! کلی کتک خورده بودم و بزور میتونستم راه برم. هه تازه زخم عمیق دلم هم بماند! سرم رو به دو طرف تکون دادم. کمکم کرد که داخل برم. هر پلهای که بالا میرفتم درد کل پا و کمرم رو میگرفت. اومد کنارم روی تخت نشست و دستی روی سرم کشید. چشمهام رو بستم. سرم خیلی درد میکرد. - دکتر چی گفت؟ - دستم رو سها جا انداخته بود؛ برای همین دکتر فقط آتل خوب بست. دو سه، تا قرص برای تسکین درد داد و یک دوتا پماد. زیر گریه زد. اشک روی صورتش رو پاک کردم. - چیزی نیست مامان، خوبم! بعد آروم بلند شدم و سمت دستشویی رفتم و وضو جبیره گرفتم. بیرون اومدم مامان رفته بودـ به اتاقم نگاه کردم. کوچیکترین اتاق خونه. دیوارهایی که نم زده بود و گچشون برگشته بود. یک موکت بلوطی هم وسط اتاق بود. یک قالی کوچیک آبی روشن، تخت فلزی دودی رنگ که به دیوار چسبیده بود. تشک آبی و پتوی یخی با بالشت کاهوی. کمد مشکی داغونی که دو درش رو با کش بهم میچسبوندم تنها وسایل اتاق بودن. هرچی دست دوم کل خانواده بود رو توی اتاق من گذاشته بودن. با اون پولی که من از نونوایی به دست میآوردم نمیتونستم چیزی رو عوض کنم. ااا راستی یادم شد بگم من توی نونوایی کار میکنم. از اتاقم بدم میاومد. از خونمون بدم میاومد. از خودم هم بدم میاومد. تنها دارایی من توی این خونه همین عکس بالای تختم بود. سرم رو چرخوندم و به عکس چشم دوختم. عکس یک مرد تنها که کنار دریا ایستاد بود. این عکس من رو یاد خودم میانداخت. ولی اون مرد بود معلوم بود که مرد هست؛ ولی من چی! به نوشته رو عکس چشم دوختم. * چه کلمه ی مظلومی هست قسمت؛ همه اشتباهاتمون رو به گردن اون میاندازیم.* گیتارم رو از زیر تخت برداشتم. گیتاری که تنها یادگاری بابا بود. به نوشته روش چشم دوختم. به دست خط بابام... *ای روزگار با ما شدی ناسازگار* زهرخندی زدم. نگاهی به اتاق کردم. نفهمیدم مامان کی رفته بود. بلند شدم و به دستشویی رفتم. وضو گرفتم و برگشتم اتاقم مهر رو گذاشتم رو به دیوار شمالی اتاق اماده عطر کوچیکم رو برداشتم اولین چیزی که تونستم با پول خودم بخرم یکم به لباسم زدم و ایستادم رو به قبله قبل از نیت دستام رو بالا بردم -خدایا اگه من فراموش کردم خدای بزرگی دارم تو فراموش نکن بنده ی کوچکی داری. و شروع کردم به اذان و اقامه گفتن سایه دو هفته بعد - سایه؟سایه؟پاشو دختر. یکی از بالشت های دیوار بینمون رو کندم و گذاشتم رو صورتم اه چه غلطی کردم از این خواستم امشب رو خونه ما بمونه -ولم کن یاسین. -پاشو ببینم!یک ساعت دیگه حرکت می کنیم ها سایه. از جام پریدم -وایی! -کوفت. امدم جوابش رو بدم که دیدم وقت ندارم پریدم تو اتاقم همون موقه سها رو دیدم که میخواست در بزنه با دیدن من با تعجب گفت: -کجا خوابیده بودین؟ هلش دادم کنار پریدم تو حموم بعد از یک دوش حسابی قبل از اینکه بیام بیرون یادم امد که از شدت عجله یادم شد برای خودم لباس بیارم -سها؟سها؟سها؟ صدای سها از راه دور امد -بله؟باز یادت رفت لباس ببری؟ خندیدم از هر 10 حموم 11 تاش یادم می رفت لباس ببرم دو دقیقه بعد با لباس هایی که برای امروز اتو کرده و تر و تمیز گذاشته بودم امد یک دست بلوز و شلوار شیک مشکی با مانتوی یاسی و روسری کالباسی بیرون نگاهی به ساعت انداختم 40 دقیقه مونده بود رفتم تو اتاقم یاسین حاظر و اماده نشسته بود روی کاناپه پیراهن پوست پیازی با شلوار اجری و موهاش رو به سمت راست شونه کرده بود لبخند به روم پاشید -تموم شد؟ به صورتم اشاره کردم یعنی ارایشم مونده بعد رفتم پای آیینه اول کرم زدم بعد پنکیک و رژ لب شرابی و رژ گونه ستش خط ابروی بلوطی م رو کشیدم و یک قسمت از موهای رنگ کرده بلوطی م با مش یاسی م رو که مخصوص این مسافرت رنگ کرده بودم فرق کج ریختم رو صورتم همون موقع سر و صدای خانواده ی عمو اینا امد قرار بود همینجا خدافظی کنیم تا مجبور نشیم تا فرودگاه بیان چمدون ها رو گذاشته بودند تو ماشینم هردو رفتیم پایین بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم سمت عمو و بابا بابا بغلم کرد -دختر کوچولوی من قول می ده خودشو گم نکنه و بد نشه؟ <بدتر از این؟> زهرمار خودم رو موش کردم -قول قول می ده. خندید جدا شدیم با یاسین دست داد و مردونه بغلش کرد -مواظبش باش. قبل از اینکه یاسین چیزی بگه اترین با لحن مسخره ای گفت: - بی عرضه تر از این نبود که دخترت رو بسپری بهش؟! یاسین سرش رو انداخت پایین چرا جواب نمی ده؟ با حرص گفتم: -نمی دونم شما عرضه رو در چی می بینید اترین خان شاید در اینکه شبی یک دختر با ادم /// یا شایدم تعداد دوست دخترا یا پارتی هایی که می رین شایدم از نظر شما با عرضه کسی که راه به راه حشیش بکشه قشنگ داشتم طعنه می زدم بابا غرید: -سایه؟! یاسین زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد بهش چشمک زدم که باعث شد ابتین اخم کنه اترین داشت با حرص نگام می کرد لبخند زدم با عمو دست دادم سرمو بوسید -زود،زود بهمون زنگ بزن.ان شاء ا.. تابستون عقدتون رو می گیریم. <می گم سایه؟> هوم؟<این عموی تو می دونه معنی انشا ا..چیه؟> نه بابا <می گم ها> -دربارش فکر می کنم عمو. اخم های یاسین و لبخند ابتین رو دیدم با یاسین دست داد ولی چیزی نگفت به سمت زن عمو رفتیم منو بغل کرد و اروم در گوشم گفت: -کمکش کن سایه.الان بهترین فرصته. -تمام تلاشم رو می کنم. -
داستان کودکانه خفاش و کبوتر|کابرانجمن ملیکاملازاده
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم پارت یک خوشپر تندتند بال میزد تا به پدرش ثابت کنه که اون یک پرنده خوبه. - پدر! پدر من رو نگاه! پدر نگاهش کرد و به تلاش جوجهش لبخند زد. - آفرین، خوبه! جوجه به سختی تونست خودش رو به شاخهای که پدر روش بود برسونه و روش جا بگیره. نفس نفس میزد. پدر با لذت نگاهش کرد. عاشق جوجههاش بود. نوک خودش رو به نوک پسر کوچولوش مالید. - خوب داری یاد میگیریها! بعد هر دو به لونه برگشتن. خواهر کوچولو با ذوق گفت: - داداش! داداش! با خوشحالی به آغوش برادرش رفت. تا حالا نشده بود یک ساعت از روز از برادرش دور باشه. برادر کوچیکش هم از لونه سر بیرون آورد تا پدر و برادر رو ببینه. هر چهارتایی داخل رفتن و پدر کرمهایی که توی معدش بود بهشون داد. جوجهها خوشحال کنار هم نشستن و خوشپر داشت حس و حال اولین پروازش رو تعریف میکرد. خواهرش، ورپریده پرسید: - مامان کجاست؟ - رفته برامون غذا بیاره. همون موقع مادر رسید. سریع به جوجههاش کرمهایی که توی گلوش نگه داشته بود رو داد. هر سه آروم گرفتن و برای بازی رفتن. اونها زندگی شاد و خوبی داشتند. مدتها بود روی اون درخت توی جنگل زندگی میکردن. اونها پرندههای مهاجر نبودن اما شاهد مهاجرت پرندههای زیادی بودن. در طول تابستون پرندهها میاومدن و همسایهشون میشد اما هوا سردی اونها توی جنگل تنها بودن. خیلی کم پیش میاد که توی هوا سردی حیوانات کوچیک از گرسنگی و سرما جون سالم بدر ببرن اما نوع لونه اونها از سرما نگهشون میداشت و خدا هم روزی همه حیوانات رو براشون کنار میذاشت.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
خورشید شروع به دنبال کردن ملیکا ملازاده کرد
-
داستان کودکانه خفاش و کبوتر|کابرانجمن ملیکاملازاده
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم داستان خفاش و پرستو نویسنده ملیکاملازاده ژانر: درام، کودک و نوجوان رده سنی: ۸ تا ۱۲ خلاصه: یک خانواده کبوتر که خوشبخت در جنگلهای رامسر زندگی میکردن اما... جنگل حیوون وحشی هم داره. ولی خانواده باید توی این شرایط هم مراقب هم باشن.- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
اعلام پایان دلنوشته | انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
تموم شد -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
امروز در ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ در ساعت ۱:۲۲ بامداد این دلنوشته را که از سری داستان های میانجیگری زن هاست به پایان می رسانم. داستان های پیشین: آذر اندامی، اسفند فرخ رو پارسا، طوبی آزموده، فاطمه مقیمی این اولین دلنوشته این سری هست طبق عادت اثر را به بزرگی تقدیم می کنم این اثر را به مظلوم دختران حضرت رقیه سه ساله تقدیم میکنم یا رقیه جان -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
او در کشوری که خود زن بودن گناه نابخشودنی بود به دوای بیماران پرداخت به دوای بیمارانی که پول درمان نداشتند بدون هزینه به دوای زنانی که مثلا مردشان اجازه نمی داد زیر دست دکتر مرد برود در کنار این کار تحقیق و پژوهش را هم کنار نگذاشت در ایران عقب مانده آن زمان سرطان شناس شد کسی قدر او را ندانست فقیر شد زندگی بر او سخت گرفت اما باز هم از درمان بیماران نیازمند بدون هزینه نگذشت سکینه پری اسطوره زنان قاجار -
دلنوشته میانجیگری زن ها: سکینه پری
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : دلنوشته
سکینه پری زنی عجیب صاعقه شکن به کشور اجدادیش برگشت به ایران ایران دوران قاجار و شاید به مرور زمان در اوایل پهلوی -
با پروفایل نفر قبلی یک داستان کوتاه بساز
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در چالش نودهشتیا
در حد چند خط -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
ملیکا ملازاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
یک گل خشک بجا مانده