-
تعداد ارسال ها
15 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های Tormeh
-
Tormeh شروع به دنبال کردن رمان تاوان سرخ | م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا و رمان دربند مافیوسو | eli.a کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
#پارت-هشت همان شب، سینان شمارهای قدیمی را گرفت. مرد بعد از چند بوق جواب داد. - الو؟ - یه سؤال دارم. - این وقت شب؟ - دربارهی یه عکس. سکوت کوتاهی برقرار شد. - کدوم عکس؟ سینان تکیهاش را به صندلی داد. - عجیبه. هنوز عکس رو ندیدید، ولی فهمیدید کدومه. مرد چیزی نگفت. - اون دختر کیه؟ - سینان... - اسمش رو بگو. - بهتره این موضوع رو... - بیستوپنج ساله دارم صبر میکنم. صدای مرد آرامتر شد. - مطمئنی میخوای بدونی؟ سینان چند لحظه چیزی نگفت. تصویر ضحا، دستبندش و آن سؤال صبحگاهی دوباره به ذهنش آمد. «ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟» و جواب ضحا: «نه.» - آره. مرد نفسش را بیرون داد. - اسمش... مکث کرد. - ضحاست. سینان تکان نخورد. چند ثانیه بعد فقط پرسید: - ضحا... چی؟ اما تماس قطع شده بود. سینان به صفحهی گوشی نگاه کرد. این بار اسم برایش کافی نبود. چون یک سؤال تازه شکل گرفته بود: اگر ضحا همان دختر بود، چرا خودش هیچچیز به یاد نمیآورد؟ صبح روز بعد ضحا تقریباً نخوابیده بود. پاکت را روی میز گذاشته بود و چند بار نوشتهی پشت عکس را خوانده بود. هنوز نمیدانست باید به شایان اعتماد کند یا نه از اتاق بیرون آمد. توران در آشپزخانه بود. - صبحونه بخور. ضحا نشست. توران بشقابی جلویش گذاشت. - دیشب با شایان حرف زدی؟ ضحا سر بلند کرد. - آره. توران چیزی نگفت. - مامانبزرگ؟ - جانم؟ - بابا قبل از مرگش چیزی دربارهی خانوادهی شایان بهت گفته بود؟ دست توران روی لبهی بشقاب ثابت ماند. - چرا میپرسی؟ - فقط جواب بده. توران نگاهش کرد. - بعضی چیزها رو بهتره از شایان بشنوی. ضحا لبخند بیحالی زد. - همهتون همینو میگید. توران چیزی نگفت. ضحا بشقاب را کنار زد و بلند شد. در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد. سینان وارد آشپزخانه شد. نگاهش ابتدا روی توران نشست، بعد روی ضحا. - صبح بخیر. ضحا کوتاه جواب داد: - صبح بخیر. سینان صندلی روبهرویش نشست. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد نگاهش روی مچ دست ضحا رفت. آستینش کمی بالا رفته بود. دستبند دیده میشد. سینان نگاهش را از آن برنداشت. ضحا متوجه شد و آستینش را پایین کشید. - چیزی شده؟ سینان مستقیم به او نگاه کرد. - یه سؤال دارم. ضحا منتظر ماند. سینان گفت: - تو از بچگی این دستبند رو داشتی؟ ضحا برای چند ثانیه ساکت ماند. این اولین بار بود که سینان بدون شوخی و کنایه دربارهی آن سؤال میکرد. - آره. - کی بهت داد؟ ضحا جواب نداد. سینان آرام پرسید: - پدرت؟ ضحا سرش را بالا آورد. - شما چرا اینا رو میپرسید؟ سینان چند لحظه نگاهش کرد. - چون فکر کنم یه چیزهایی دربارهی گذشتهمون هست که هیچکدوممون نمیدونیم. ضحا چیزی نگفت. اما این بار، برخلاف صبحهای قبل، وقتی سینان به چشمهایش نگاه کرد، دروغ گفتن برایش به این سادگی نبود.
- 9 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت-هفت سینان هنوز گوشی را در دست داشت. به صفحهی خاموش خیره ماند. جملهی پدرش مدام در ذهنش تکرار میشد. «اگر روزی برگشتند، نگذار سینان چیزی بداند.» این «برگشتند» چه معنایی داشت؟ چرا پدرش اسم او را آورده بود؟ سینان گوشی را روی میز گذاشت و به ساعت نگاه کرد. جلسهی بعدی نیم ساعت دیگر شروع میشد. لپتاپ را بست و کشوی میز را باز کرد. چند پرونده کنار هم چیده شده بود. جعبهی چوبی کوچکی هم گوشهی کشو قرار داشت، آن را بیرون آورد. عکس قدیمی داخلش بود. سالها بود که همان عکس را نگه داشته بود؛ پسربچهای هشتساله کنار دختربچهای که دستبند باریکی به مچش بسته شده بود. این بار نگاه سینان روی دستبند ماند. شباهتش با دستبند ضحا را نمیشد نادیده گرفت. عکس را برداشت و نزدیکتر نگاه کرد. طرح روی پلاک واضح نبود، اما همان شکل را به خاطر داشت. گوشی زنگ خورد. - بله؟ یکی از کارمندان شرکت بود. - آقای سینان، جلسهی ساعت... - کنسلش کنید. - ولی قرارداد امروز... - گفتم کنسلش کنید. تماس را قطع کرد. عکس را داخل جعبه گذاشت، اما آن را سر جایش برنگرداند. اگر از شایان میپرسید، احتمالاً دوباره با همان جوابهای همیشگی روبهرو میشد. «الان وقتش نیست، بعداً میفهمی، بعضی چیزها رو نباید بدونی.» این بار خودش جواب را پیدا میکرد. *خانه* ضحا وقتی از سر کار برگشت، صدای صحبت از سالن میآمد، وارد شد. توران روی مبل نشسته بود و زنی حدوداً پنجاهساله کنارش قرار داشت. زن با دیدن ضحا از جا بلند شد. - این باید ضحا باشه. ضحا سلام کرد. - بله. زن دستش را گرفت. - چقدر بزرگ شدی. ضحا با تعجب نگاهش کرد. - شما منو میشناسید؟ زن لحظهای مکث کرد. - نه، یعنی... شایان زیاد ازت حرف زده. ضحا لبخند کوتاهی زد. - عجیبه. من فکر میکردم دایی خیلی کم دربارهی من حرف میزنه. زن جواب نداد. توران هم مشغول مرتب کردن گوشهی شالش شد. ضحا متوجه شد، اما چیزی نگفت. کیفش را برداشت که به اتاق برود. - ضحا. صدای شایان بود. برگشت. - بله؟ - بعداً بیا اتاقم. - برای همون حرف دیشب؟ - آره. - پس منتظرم نذارید. راه افتاد، هنوز به انتهای راهرو نرسیده بود که صدای زن را شنید. - خودش فهمیده؟ شایان جواب داد: - نه. صدای زن پایین آمد. - پس باید زودتر... ضحا دیگر نایستاد. به اتاقش رفت و در را بست. دستبند را از زیر آستین بیرون آورد. تا چند روز پیش، فقط یادگاری پدرش بود. حالا هر بار نگاهش میکرد، سؤالهای بیشتری به وجود میآمد. نزدیک نیمهشب، شایان در اتاقش منتظر بود. ضحا روبهرویش نشست. - این دستبند رو از کجا میشناسید؟ شایان به مچ دست او نگاه کرد. - پدرت هیچوقت دربارهش چیزی نگفت؟ - نه. - وقتی بهت داد چند سالت بود؟ - شش... شاید هفت. شایان چند لحظه به میز خیره ماند. - همون سالها بود. ضحا ابروهایش را در هم کشید. - همون سالها چی؟ شایان جواب نداد. - دایی، من دیگه بچه نیستم. - میدونم. - پس جوابم رو بدید. شایان دستهایش را روی میز گذاشت. - پدرت قبل از مرگش چند تا چیز به من سپرد. - چه چیزهایی؟ - مدارک. - دربارهی بدهی؟ - نه فقط بدهی. ضحا کمی جلو آمد. - پس دربارهی چی؟ - گذشتهی پدرت. - چی دربارهش؟ شایان از جا بلند شد. به طرف قفسه رفت و پاکتی قدیمی را از میان کتابها بیرون کشید. آن را روی میز گذاشت. اسم ضحا روی پاکت نوشته شده بود. همان دستخطی که از کودکی میشناخت. - خط بابامه... شایان چیزی نگفت. ضحا دستش را جلو برد. شایان قبل از اینکه پاکت را بردارد، گفت: - ممکنه چیزی که داخلشه، نظرت رو دربارهی پدرت عوض کنه. ضحا به پاکت نگاه کرد. - من از پنج سالگی فقط خاطراتم ازش رو دارم. اگر قراره چیزی دربارهش بفهمم، ترجیح میدم حقیقت باشه. شایان دستش را کنار کشید. ضحا پاکت را باز کرد. یک برگه و یک عکس داخلش بود. عکس را بیرون آورد. حیاطی قدیمی، دو کودک. همان حیاطی که سالها بعد در عکس دیگری دیده بود. دختربچه دستش را بالا آورده بود و دستبند روی مچش دیده میشد. ضحا عکس را برگرداند. پشت آن نوشتهای بود: «اگر روزی ضحا پرسید این دستبند متعلق به کیست، قبل از اینکه جواب بدهی، مطمئن شو سینان چیزی از گذشته نمیداند.» چند ثانیه طول کشید تا جمله را کامل بخواند. - سینان؟ شایان سکوت کرد. - چرا اسم سینان اینجاست؟ - چون این موضوع به اون هم مربوط میشه. ضحا دوباره به عکس نگاه کرد. - چطور؟ شایان کنار پنجره رفت. - اون دختر رو میشناسه. - کدوم دختر؟ شایان جواب نداد. ضحا بلند شد. - دایی. شایان برگشت. - همون دختری که سینان سالها منتظرشه؟ شایان چیزی نگفت. ضحا ادامه داد: - بیستوپنج ساله؟ شایان سرش را پایین انداخت. - آره. - و این عکس... صدایش آرامتر شد. - این دختر منم؟ شایان چند لحظه نگاهش کرد. اما جواب نداد.
- 9 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام به همهی اهل شعر و ذوق 🌱 من مصرع اول رو میذارم و مصرع دوم رو میسپارم به خلاقیت شما ✍️ قرار نیست حتماً ادامهی یک شعر شناختهشده باشه؛ هرکس میتونه با ذوق خودش، مناسبترین و زیباترین مصرع رو بسازه. ببینیم از یک مصرع، چه شعرهایی متولد میشه... 🌿✨ مصرع: هر کس به قدر خویش، از این زندگی گرفتار است...
-
زنی که شعر را میفهمد،جهانی ناب میخواهد.
به تندیس تنش ابریشم مهتاب میخواهد!
به شوق دیدن خوشبختیاش در قصر آینه...
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذای میخواهد؛
همان زن که برای پرسه های خیس بارانش...
فروغ، شاملو، قیصر و سهراب میخواهد -
Tormeh عکس نمایه خود را تغییر داد
-
Tormeh شروع به دنبال کردن موتور سوار مجنون | 𝑺𝒆𝒐𝒅𝒂 𝑴𝒐𝒉𝒆𝒃𝒃𝒚 ( 𝑨𝒓𝒊𝒐 ) کاربر نودهشتیا و آموزشگاه نویسندگی یاماخ کرد
-
#پارت-شش سینان هنوز روبهروی قاب عکس ایستاده بود. نور کمرنگ چراغ روی شیشهی قاب افتاده و تصویر دو کودک را در هالهای زردرنگ فرو برده بود. دختربچه میخندید. لبخندی بیدغدغه، بیخبر از سالهایی که قرار بود بعد از آن عکس، همهچیز را از او بگیرند. سینان انگشتش را روی شیشه کشید. سالها بود به این عکس نگاه میکرد. اما امشب... برای اولین بار چشمهای آن دختر برایش شبیه خاطرهای دور نبود. شبیه یک چهرهی زنده بود. چهرهای که عجیب، بیش از حد، به ضحا شباهت داشت. سینان آهسته نفس کشید. - نه... قاب را برداشت و آن را برگرداند. پشت قاب، با خودکار آبی چیزی نوشته شده بود. خط پدرش بود. سینان آن دستخط را از صدها نامه و قرارداد میشناخت. اما هیچوقت پشت این عکس را ندیده بود. چشمهایش روی نوشته ثابت ماند. - اگر روزی برگشتند، نگذار سینان چیزی بداند. سینان خشک شد. دوباره خواند. این بار آرامتر، کلمهها تغییر نکردند. - برگشتند...؟ صدای قدمی از راهرو آمد. سینان سریع قاب را سر جایش گذاشت. اما قبل از اینکه فرصت کند از سالن خارج شود، شایان از تاریکی راهرو بیرون آمد. هر دو چند ثانیه به هم خیره شدند. شایان اول نگاهش را به قاب انداخت و بعد به پسرش. - هنوز بیداری؟ سینان دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد. - خوابم نمیبرد. شایان چیزی نگفت. سینان نزدیکتر رفت. - بابا... شایان ایستاد. - هان؟ - پشت این عکس چی نوشته؟ شایان سکوت کرد. سکوتی که بیش از هر جوابی، همهچیز را لو میداد. شایان نگاهش را از او گرفت. - چیز مهمی نیست. سینان خندید. اما خندهاش سرد بود. - شما وقتی میخواید دروغ بگید، همیشه همین جمله رو میگید. شایان ابرو در هم کشید. - سینان. - اون دختر کیه؟ صورت شایان برای لحظهای بیحرکت ماند. - برو بخواب. - جوابم رو بده. - الان نه. - پس کی؟ شایان چند لحظه نگاهش کرد. - وقتی وقتش برسه. سینان پوزخند زد. - همهی رازهای این خونه یه روزی همینجوری شروع شدن. شایان چیزی نگفت. سینان آرام ادامه داد: - با یه «الان نه». بعد از کنارش گذشت. اما پیش از رفتن، صدای شایان را شنید. - سینان... ایستاد. - بعضی حقیقتها وقتی زود فهمیده بشن، دیگه هیچچیز رو نمیشه درست کرد. سینان برگشت. شایان دیگر چیزی نگفت. صبح، خانه بوی نان تازه و قهوه میداد. ضحا زودتر از همه بیدار شده بود. جلوی آینه ایستاده بود و شالش را مرتب میکرد که صدای توران از پشت سرش آمد: - هنوز اون دستبند رو داری؟ دست ضحا متوقف شد. به آینه نگاه کرد. - آره. توران آرام روی صندلی نشست. - چرا؟ ضحا لبخند کمرنگی زد. - چون تنها چیزیه که از بابا برام مونده. توران نگاهش کرد. چیزی در چهرهاش عوض شد. - همهچیز نیست. ضحا برگشت. - چی؟ توران مکث کرد. بعد خیلی آرام گفت: - بعضی چیزا رو آدم از دست میده، اما بعضی چیزا... از آدم گرفته میشن. ضحا چیزی نگفت. نگاهش برای لحظهای روی صورت مادربزرگش ماند. اما توران زودتر رویش را برگرداند. - دیرت میشه. ضحا دستش را روی دستبند کشید. چیزی در ذهنش تکان خورد، یک خاطرهی محو، یک حیاط، صدای خندهی کودکی و دستی کوچک که چیزی را دور مچش بسته بود، پلک زد. تصویر ناپدید شد. وقتی از اتاق خارج شد، سینان انتهای راهرو ایستاده بود. کت سرمهای پوشیده بود و ساعتش را میبست. نگاهش به ضحا افتاد. چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: - صبح بخیر، دردسر. ضحا همانجا ایستاد. - صبح بخیر، شاهزادهی یخی. لبخند محوی گوشهی لب سینان نشست. - هنوز لقبم رو یادت مونده؟ - متأسفانه. - چه حیف. ضحا از کنارش رد شد. اما این بار سینان چیزی نگفت. فقط نگاهش تا چند ثانیه روی مچ دست او ماند. دستبند. همان چیزی که از دیشب ذهنش را رها نمیکرد. ضحا متوجه نگاهش شد. آستینش را پایین کشید. - چیزی شده؟ سینان نگاهش را بالا آورد. - نه. ضحا چند لحظه به او خیره ماند. - مطمئنی؟ سینان لبخند کوتاهی زد. - کاملاً. اما هیچکدام باور نکردند. ظهر، سینان در شرکت بود. جلسهها یکییکی تمام میشدند، اما ذهن او هنوز در خانه مانده بود. دختر داخل عکس، دستبند، نوشتهی پشت قاب و شباهتی که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد. گوشیاش زنگ خورد. شایان بود. - بله؟ - امشب دیر نیا. - چرا؟ - مهمون داریم. - چه کسی؟ مکثی کوتاه. - خانوادهی قدیمی. سینان به پشتی صندلی تکیه داد. - و سینان... - بله؟ - دربارهی دختری که دیشب حرف زدیم، دیگه چیزی نپرس. سینان سکوت کرد. - چرا؟ - چون هنوز نمیدونم چه چیزی باید بدونی. تماس قطع شد. سینان چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره ماند. این بار حتی خودش هم نمیدانست دنبال چه چیزی میگردد. فقط میدانست یک نفر، سالها، حقیقتی را از او پنهان کرده است. و حالا آن حقیقت، آرامآرام داشت خودش را نشان میداد.
- 9 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت-پنج آن شب ضحا نتوانست بخوابد. نزدیک ساعت یک بود که تشنه شد از اتاق بیرون آمد. راهرو تاریک بود، پایین رفت. چراغ آشپزخانه روشن بود. سینان آنجا بود، تنها. پشت میز نشسته بود و لپتاپش باز بود، کتش روی صندلی افتاده بود. صورتش خستهتر از همیشه به نظر میرسید. ضحا خواست برگردد. اما سینان گفت: - فرار نکن. ضحا ایستاد. - من فرار نمیکنم. - پس بیا. - برای چی؟ - آب نمیخواستی؟ ضحا مکث کرد. - از کجا فهمیدی؟ سینان به لیوان خالی روی میز اشاره کرد. - نگاهت رفت سمت پارچ. ضحا آهسته جلو آمد. لیوانی برداشت. آب ریخت. سینان بدون اینکه نگاهش کند گفت: - دیشب... ضحا دستش متوقف شد. - چی؟ - چیزی یادم نمیاد. ضحا لیوان را روی میز گذاشت. - لازم نیست. - ولی میخوام بدونم. - چی رو؟ سینان سرش را بلند کرد. - دیشب کسی اینجا بود؟ ضحا مستقیم در چشمهایش نگاه کرد. - احتمالاً. - احتمالاً؟ - من مسئول حافظهی شما نیستم. سینان خندید. - دوباره همون جوابها. ضحا خواست برود. سینان گفت: - تو چیزی میدونی. او ایستاد. - دربارهی چی؟ - دربارهی من. - نه. - دروغ میگی. ضحا برگشت. - شما خیلی زود دربارهی آدمها قضاوت میکنید. - و تو خیلی خوب دروغ میگی. ضحا چند ثانیه نگاهش کرد. - پس از همون اول، به هم اعتماد نداریم. سینان آرام گفت: - من به هیچکس اعتماد ندارم. ضحا جواب داد: - مشکل شماست. - نه. مکث کرد. - تجربهست. برای اولینبار، ضحا چیزی در صدایش شنید که شبیه غرور نبود. زخم بود. سینان لپتاپ را بست. - تو چرا اینجایی؟ ضحا جواب داد: - چون داییام اجازه داده. - سؤال من این نبود. - سؤال شما زیادی شخصیه. - پس جواب نمیدی؟ - نه. سینان سرش را کمی کج کرد. - باشه، خانم دردسرساز. ضحا با شنیدن لقبش مکث کرد. بعد گفت: - شب بخیر، شاهزادهیخی. و رفت. سینان تا وقتی صدای قدمهایش محو شد، به راهرو نگاه کرد. بعد دستش را روی پیشانی گذاشت. تصویر دختر بچهای دوباره از ذهنش گذشت. یک دستبند، یک حیاط، یک درخت قدیمی و صدای کودکی:«قول بده فراموشم نکنی.» سینان چشمهایش را بست. اما این بار، چیزی متفاوت بود. چهرهی آن دختر در ذهنش واضحتر شده بود، نه کاملاً. فقط برای یک لحظه، دو چشم، یک لبخند و همان دستبند. سینان ناگهان چشم باز کرد. - امکان نداره... طبقهی بالا، ضحا کنار پنجره ایستاده بود. دستبند را از زیر لباسش بیرون آورد. نور ماه روی فلز قدیمی افتاد. انگشتش را روی حکاکی کشید. چیزی که تا امشب فقط یک یادگاری بود، حالا تبدیل به سؤال شده بود. سؤال بزرگی که شاید جوابش تمام زندگی او را تغییر میداد. صدای شایان از پشت در آمد. - ضحا؟ او دستبند را پنهان کرد. - بله؟ - بخواب. ضحا در را باز کرد. شایان پشت در ایستاده بود. چند لحظه به او نگاه کرد. بعد چشمش روی مچ دست ضحا افتاد. رنگ صورتش تغییر کرد. ضحا متوجه شد. - چی شد؟ شایان چیزی نگفت. فقط دستبند را دید. همان دستبند قدیمی. همان نشانی که سالها پیش باید برای همیشه دفن میشد و زیر لب، آنقدر آهسته گفت که ضحا تقریباً نشنید: - هنوز نگهش داشتی... ضحا اخم کرد. - چی؟ شایان یک قدم عقب رفت. - هیچچیز. اما این بار ضحا اجازه نداد برود. - دایی. شایان ایستاد. - این دستبند رو میشناسید؟ سکوت طولانی و سنگین در فضا حاکم شد. بعد شایان به چشمهای او نگاه کرد. - فردا دربارهاش حرف میزنیم. و رفت. ضحا پشت در ماند. قلبش آرام نمیگرفت. اما چیزی که نمیدانست این بود که در همان لحظه، پایین خانه، سینان مقابل همان قاب عکس قدیمی ایستاده بود و برای اولین بار بعد از بیستوپنج سال... دختربچهی داخل عکس برایش چهره پیدا کرده بود. چهرهای با چشمهای همان دختری که امشب در آشپزخانه روبهرویش ایستاده بود.
- 9 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
✍️ درود نویسندهی نودهشتیا
طی یه بررسی ریز، متوجه شدم که خلاصهتون یه چیزایی کم داره، برای همین با این تاپیک اومدم سراغتون
با مطالعهی این تاپیک، حتم دارم که میتونین خلاصهای بهتر برای اثرتون به تحریر دربیارین.
اگه تغییر دادین حتما بهم بگین که باهم ذوق کنیم.🥳
پ.ن: چون اثر اساطیری و حماسیه، به نظرم میتونی خلاصهای گیراتر براش در نظر بگیری که حاوی یه سری اطلاعات نسبت به مکان روایت، زمان روایت و صد البته اون موجود باشه. امتحانش که ضرری نداره، یه تست بزن.
-
پارت 2 اولین سرباز از در شکسته وارد شد. کائل بدون مکث شمشیرش را بالا آورد. آرن فریاد زد: - صبر کن! شاید برای کمک آمده باشند! کائل نگاهی به سربازی انداخت که نیزهاش را مستقیم به سمت آنها گرفته بود. - بله. از آن کمکهایی که بعدش مجبور میشوی چند روزی مرده بمانی. سرباز قدمی جلو آمد. زره سیاهش خیس باران بود و نشان تاج بیستارهی سارک روی سینهاش برق میزد. - آرن وارک؟ آرن به کائل نگاه کرد. - فکر کنم این سؤال خوبی نیست. - آرن وارک؟ کائل گفت: - نه. آرن با ناباوری برگشت. - من کنار تو ایستادهام. - گفتم نه. سرباز نیزه را بالا آورد. کائل سریعتر حرکت کرد. صدای برخورد فلز با فلز در اتاق کوچک پیچید. نیزه به دیوار خورد و کائل با شانه به سرباز کوبید. مرد به عقب پرت شد و روی میز افتاد. کاغذها در هوا پخش شدند. آرن با وحشت به نقشههای پدرش نگاه کرد. - کائل! - چی؟ - نقشهها! - الان به نقشهها اهمیت میدهی؟ - یکی از آنها شش سال طول کشید! سرباز دوم از پنجره وارد شد. آرن یک صندلی برداشت و آن را به سمتش پرتاب کرد. صندلی از کنار سر سرباز رد شد. کائل برای لحظهای مکث کرد. - میخواستی او را بزنی؟ - البته. - خوب شد جنگجو نشدی. آرن به دنبال چیزی دیگر برای پرتاب کردن گشت. صدای موجود زیر زمین دوباره در ذهنش پیچید. - اگر قرار است به مبارزه ادامه دهید، لطفاً اول مشخص کنید کدامتان توانایی مبارزه دارد. آرن دندانهایش را روی هم فشار داد. در ذهنش گفت: - تو دقیقاً چی هستی؟ چند لحظه سکوت. بعد: - سؤال بهتری ندارید؟ - نه. - ناامیدکننده است. کف خانه دوباره لرزید. این بار، نه آرام با چنان شدتی که دیوارها تکان خوردند. سرباز سوم، که تازه وارد اتاق شده بود، به زمین افتاد. همه برای لحظهای بیحرکت ماندند. سپس تختههای کف شکستند. از شکاف، مه سیاهی بیرون زد. اما این مه به سمت بالا نمیرفت. روی زمین میخزید. سربازان عقب رفتند. یکی از آنها زیر لب گفت: - نشانه درست بود. آرن و کائل هم شنیدن. هر دو به سرباز نگاه کردند. آرن پرسید: - چه نشانهای؟ هیچکس جواب نداد. فرماندهای از پشت سر سربازان وارد شد. زنی بلندقد با موهای کوتاه و زرهای متفاوت از بقیه. روی یقهی زره او، همان علامت دیده میشد. دایره و سه خط. او به آرن نگاه کرد. - بالاخره. آرن احساس کرد سرما از ستون فقراتش بالا رفت. - من شما را میشناسم؟ زن گفت: - نه. لبخند کوچکی زد. - اما پدرت مرا میشناخت. کائل شمشیرش را محکمتر گرفت. آرن پرسید: - پدر من مرده. - میدانم. زن یک قدم جلو آمد. - من آنجا بودم. برای لحظهای، همهچیز ساکت شد. باران، سربازان، صدای مردم بیرون حتی صدای موجود زیر زمین. آرن فقط به او نگاه کرد. - تو چه گفتی؟ زن آهسته گفت: - گفتم پدرت مرده. - نه. قبلش. زن چیزی نگفت آرن به سمت او رفت. کائل دستش را گرفت. - آرن. - ولم کن. - این همان چیزی است که میخواهد. آرن با خشم دستش را کشید. - تو نمیدانی چه میخواهد! کائل نگاهش کرد و برای کسری از ثانیه، چیزی در چهرهاش تغییر کرد. چیزی شبیه ترس اما نه برای خودش برای آرن. زن دستش را بالا برد. سربازان آماده شدند. - آرن وارک، به فرمان امپراتوری سارک، تو... زمین منفجر شد. نه با آتش با صدا غرشی چنان عمیق که پنجرهها شکستند. همه به عقب پرتاب شدند. آرن روی زمین افتاد و سرش به دیوار خورد. برای چند ثانیه، دنیا تار بود بعد چشم باز کرد. سقف خانه ترک برداشته بود. گرد و خاک همهجا را پوشانده بود کائل چند متر دورتر افتاده بود. - کائل؟ پاسخی نیامد. آرن سعی کرد بلند شود درد از پشت سرش عبور کرد. - کائل! دوستش ناله کرد. - زندهام. آرن نفس راحتی کشید. - خوب است. - ولی اگر دوباره چیزی از زیر خانهات منفجر شود، دوستیمان تمام است. آرن خواست جواب بدهد. اما چیزی حرکت کرد. در شکاف زمین یک پنجه بیرون آمد. کوچک نبود اما آنقدر هم بزرگ نبود که آرن انتظار داشت. چهار پنجهی بلند و سیاه روی زمین قرار گرفتند بعد سر موجود بیرون آمد. برای نخستین بار، آرن او را دید. پولکها سیاه بودند نه مثل زغال نه مثل شب آنها نور را در خود فرو میبردند. هرجا نگاه آرن به بدن موجود میافتاد، انگار بخشی از تصویر ناپدید میشد. دو چشم نقرهای به او خیره شدند. سربازی از پشت سر فریاد زد: - اژدها! موجود سرش را کمی کج کرد. - احمق. آرن پلک زد. - چی؟ - به او بگو اژدها نیستم. آرن هنوز گیج بود. با صدای بلند گفت: - میگوید اژدها نیست. همه به او نگاه کردند. کائل آرام گفت: - فکر کنم ضربه به سرت شدیدتر از چیزی است که تصور میکردم. زن فرمانده، برای اولین بار، واقعاً ترسید. آرن آن را در چشمانش دید. او عقب رفت. - غیرممکن است. موجود از شکاف بیرون آمد. بالهایش جمع شده بودند. دم بلندش آرام روی زمین کشیده میشد. او مستقیم به آرن نگاه کرد. بعد صدایش در ذهن آرن پیچید: - تو؟ آرن خشکش زد. - من چی؟ موجود نزدیکتر شد. آنقدر که آرن گرمای نفسش را روی صورتش حس کرد. - تو نباید وجود داشته باشی. آرن با خشم گفت: - این حرف را کسی که از زیر کف خانهی من بیرون آمده میزند؟ چشمهای نقرهای موجود باریک شد. برای چند لحظه، آرن مطمئن نبود آیا اژدها لبخند زده یا نه. بعد صدای زن فرمانده بلند شد. - بکشیدش. همهچیز دوباره حرکت کرد. سه تیر به سمت موجود پرتاب شد یکی از آنها به بال او خورد. موجود غرش کرد. اما اتفاقی که افتاد، هیچکس انتظارش را نداشت. تیرها در هوا متوقف نشدند. نسوختند. فقط… خالی شدند. فلز آنها خاکستری شد و روی زمین افتاد. موجود سرش را بالا آورد و آرن احساس کرد چیزی از درون بدنش کشیده میشود. نفسش بند آمد. زانوهایش خم شدند. - هی! موجود با وحشت به او نگاه کرد. برای نخستین بار، صدایش دیگر مغرور نبود. - من این کار را نکردم. نور سیاهی میان آنها شکل گرفت. آرن فریاد زد درد از قلبش عبور کرد نه درد جسم انگار کسی دستش را در ذهن او فرو کرده باشد. خاطرهای دید. خودش، پنجساله، در کنار پدرش، روی صخرهای مشرف به دریا، پدرش چیزی در دست داشت، یک نقشه، اما پشت سر آنها، مرد دیگری ایستاده بود. مردی جوان با لباس امپراتوری، آرن چهرهاش را ندید فقط صدایش را شنید. - اگر دروازه بیدار شود، پسرت باید بمیرد. خاطره قطع شد. آرن روی زمین افتاد موجود سیاه نفسنفس میزد. کائل فریاد زد: - آرن! اما آرن دیگر به او نگاه نمیکرد. چشمش به فرماندهی سارک بود. زن رنگش پریده بود او هم آن را دیده بود یا شاید چیزی را که آرن ندیده بود. زن زمزمه کرد: - پس واقعاً تویی. آرن با صدایی لرزان گفت: - پدرم را چه کسی کشت؟ زن جواب نداد. آرن بلندتر گفت: - چه کسی؟ اما قبل از آنکه پاسخی بشنود، صدایی از بیرون آمد. صدای شلیک، بعد انفجار. یکی از دیوارهای خانه فرو ریخت. دارِم کِر از میان گرد و خاک وارد شد. یک تبر کوتاه در دست داشت و چهرهاش بهشدت عصبانی بود. او به آرن نگاه کرد بعد به کائل و بعد به موجود سیاه. چند ثانیه سکوت کردو سپس گفت: - خب. آرن گفت: - دارم... - نه. حرف نزن. دارم به موجود نگاه کرد. - هر چیزی که آن است، برمیداری و از این شهر میروی. آرن گفت: - من نمیتوانم فقط... - میتوانی. - ولی... دارم تبرش را به سمت سربازی که نزدیک میشد پرتاب کرد. تبر به دیوار خورد، اما سرباز با وحشت عقب پرید. دارم گفت: - دیدی؟ من هم گاهی اشتباه میکنم. ولی الان وقت بحث نیست. زن فرمانده فریاد زد: - راه خروج را ببندید! هیچکس از بندر خارج نشود! دارم زیر لب گفت: - آه، عالی. کائل پرسید: - راه دیگری هست؟ دارم به شکاف زیر زمین اشاره کرد. - هست. آرن به تاریکی نگاه کرد. - این راه به کجا میرود؟ دارم جواب داد: - نمیدانم. کائل گفت: - این برنامهی توعه؟ - برنامهی من این بود که امشب در یک میخانه مست باشم. موجود سیاه (اریش) به شکاف نگاه کرد. - من آنجا را میشناسم. آرن مکث کرد. - چطور؟ موجود ساکت شد. بعد گفت: - امیدوارم اشتباه کنم. آرن آهسته گفت: - چه چیزی؟ - اگر درست یادم باشد… موجود به تاریکی زیر زمین خیره شد. - آن پایین چیزی هست که حتی من از آن میترسم. کائل به آرن نگاه کرد. دارم هم نگاه کرد. آرن به سربازانی نگاه کرد که از دو طرف نزدیک میشدند. بعد به تونل و در نهایت گفت: - پس پایین میرویم. دارم با ناباوری خندید. - تو یا شجاعی، یا احمق. آرن به شکاف نزدیک شد. - من نقشهکشام. دارم پلک زد. - این جواب سؤال من نبود. - میدانم. کائل شمشیرش را برداشت. - و تو از ارتفاع میترسی. آرن اولین پایش را در تاریکی گذاشت. - خوشبختانه این پایین است. پشت سرشان، سربازان سارک نزدیک میشدند. موجود سیاه بالهایش را جمع کرد و به دنبال آرن وارد تونل شد. درست پیش از آنکه نور بیرون از بین برود، آرن یکبار دیگر برگشت. در میان دود و باران، فرماندهی سارک را دید. زن فریاد نزد، دنبالشان نیامد، فقط ایستاده بود و با لبهایی رنگپریده، کلمهای را تکرار میکرد. کلمهای که آرن نمیتوانست بشنود. اما اریش شنید. و صدایش برای نخستین بار، واقعاً ترسیده بود. - آرن… - چی؟ - او اسم مرا میداند. آرن ایستاد. در تاریکی تونل، چیزی بسیار دور غرید و بعد، صدایی از اعماق زمین پاسخ داد. صدایی بزرگتر. قدیمیتر. و گرسنهتر.
-
#پارت-چهار پلهها را آهسته پایین رفت. خانه هنوز ساکت بود. اما وقتی به سالن رسید، صدای فنجان قهوهای را شنید که روی نعلبکی گذاشته شد. سینان پشت پنجره ایستاده بود. پیراهن سفیدش تا روی ساعد بالا رفته بود و آستینهای تاخورده، رگهای برجستهی دستش را نمایان میکردند. یک دستش در جیب شلوار مشکیاش بود و دست دیگرش فنجان قهوه را گرفته بود. برخلاف شب گذشته، کاملاً هوشیار بود. آرام، مرتب و بیش از حد خونسرد. ضحا از پلهها پایین آمد و قصد داشت بیسروصدا از سالن رد شود. اما صدای سینان مانعش شد. - صبح بخیر. ضحا ایستاد. - صبح بخیر. سینان بدون اینکه برگردد، جرعهای از قهوهاش خورد. - زود بیدار میشی. - مجبورم. - چرا؟ ضحا کیفش را روی شانه مرتب کرد. - چون زندگی من با زندگی شما فرق داره. سینان این بار برگشت. نگاهش چند ثانیه روی صورت ضحا ماند. شبیه نگاه کسی بود که میخواست معادلهای را حل کند و یک قطعهی ناشناخته مدام جواب را به هم میریخت. - جواب عجیبی بود. ضحا شانهای بالا انداخت. - سؤال عجیبی بود. گوشهی لب سینان بالا رفت. - همیشه همینقدر زبونداری؟ - فقط وقتی طرف مقابلم زیادی سؤال میپرسه. - پس مشکل منم؟ - فعلاً بله. سینان خندید، کوتاه، آرام اما واقعی. بعد فنجانش را روی میز گذاشت. - میدونی چیه؟ ضحا مکث کرد. - چی؟ - تو یه مشکل جدی داری. ضحا ابرو بالا انداخت. - من؟ - آره. یک قدم جلو آمد. - زیادی دردسرسازی. ضحا خیره نگاهش کرد. - این لقب بود؟ - میتونه باشه. - دردسر؟ - نه. سینان مکث کرد. چشمهایش برای لحظهای روی چشمهای ضحا ثابت ماند. - دختر دردسر. ضحا پوزخند زد. - خیلی مطمئنید من قراره دردسر شما باشم؟ سینان بیدرنگ جواب داد: - هنوز نه. مکث کوتاهی کرد. - ولی حس ششمم معمولاً اشتباه نمیکنه. ضحا خندید. - پس حس ششمتون رو یکم کمتر جدی بگیرید. سینان دست به سینه شد. - چرا؟ - چون ممکنه این بار اشتباه کنه. - بعید میدونم. ضحا چند قدم برداشت. اما قبل از اینکه از سالن خارج شود، برگشت. - حالا نوبت منه. سینان ابرو بالا انداخت. - برای چی؟ - برای انتخاب لقب شما. سینان لبخند زد. - مشتاقم، دختر دردسر. ضحا چند لحظه به او نگاه کرد. چشمهایش روی چهرهی آرام و مغرور سینان چرخید. بعد گفت: - شاهزادهی یخی. لبخند سینان محو شد. - چی؟ - شاهزادهی یخی. - چرا؟ ضحا به لباس مرتب، صورت سرد و نگاه مغرورش اشارهای نامرئی کرد. - چون از دور خیلی شیک و دستنیافتنی به نظر میرسید. مکث کرد. - ولی احتمالاً نزدیکتر که بشی، میفهمی فقط سردی. سینان چند ثانیه ساکت ماند. بعد خندهی آرامی کرد. - بد نیست. - جدی؟ - آره. فنجان قهوه را برداشت. - فقط یه مشکل داره. ضحا پرسید: - چی؟ سینان نگاهش کرد. این بار نگاهش شیطنت داشت. - شاهزادهی یخی برای همهست. یک قدم نزدیکتر آمد. - اما «دختر دردسر» فقط برای منه. ضحا اخم کرد. - خیلی زود صاحب لقب من شدی. - من اصولاً زود به چیزایی که میخوام میرسم. ضحا نگاهش کرد. - متأسفانه من جزو چیزایی نیستم که به دست آوردنشون آسون باشه. سینان لبخند زد. - اینو دوست دارم. ضحا دستگیرهی در را گرفت. - من از شما خوشم نمیاد، شاهزادهی یخی. سینان همانطور که به او نگاه میکرد گفت: - هنوز نه، دردسر. ضحا در را باز کرد. سینان گفت: - خداحافظ. ضحا بدون حرفی بیرون رفت. در بسته شد. سینان چند ثانیه همانجا ماند. بعد لبخندش آرامتر شد. «دختر دردسر» برای اولین بار، لقبی که برای کسی ساخته بود، در ذهنش فقط یک شوخی نبود و خودش نمیدانست چرا دلش میخواست دوباره صدایش کند. فقط برای اینکه ببیند وقتی میگوید «دختر دردسر»، آن چشمهای سرکش چطور به سمتش برمیگردند. اما آن طرف در، ضحا هم زیر لب گفت: - شاهزادهی یخی... مکث کرد. بعد لبخند کوچکی روی لبش نشست. - چه اسم مسخرهای. اما برخلاف حرفش، تا تمام مسیر سر کار، همان لقب در ذهنش ماند. تقریبا، مشکل این بود که «تقریباً» گاهی از خود فکر کردن خطرناکتر است. چون هر بار چیزی یادش میآمد، ذهنش سریعتر سراغ همان شب میرفت. صدای گرفتهی سینان. - فکر کردم دیگه نمیای. ضحا سعی میکرد معنایش را نفهمد، اما نمیشد. آن مرد دختری را سالها دوست داشته بود. دختری که ظاهراً گم شده بود و عجیبتر اینکه... آن عکس. ضحا هنوز تصویر آن قاب را به یاد داشت. پسر بچه و دختربچه، دستبند، همان طرح و او آن را از پدرش گرفته بود. اما چرا؟ پدرش هرگز دربارهی آن دستبند توضیحی نداده بود. فقط یکبار، وقتی ضحا هفت ساله بود و از او پرسیده بود: - این کی رو یادم میاره؟ پدرش گفته بود: - وقتی بزرگ شدی میفهمی. بعد دیگر فرصت نکرده بود توضیح بدهد. ضحا آن جمله را سالها فراموش کرده بود. تا دیشب. عصر، وقتی برگشت، خانه شلوغتر از همیشه بود. صدای خنده از سالن میآمد. ضحا همانجا متوقف شد. شایان صبح به او گفته بود خانوادهاش امشب مهمان دارند. اما نگفته بود چه کسانی، برای اینکه دیده نشود، برگشت سمت راهروی پشتی. صدای زنی از سالن آمد: - سینان، این چه رفتاریه؟ ضحا ناخودآگاه ایستاد. صدای سینان را شنید. - چه رفتاری؟ - چند ماهه میگم اینقدر خودتو درگیر کار نکن. - من خوبم. - تو خوب نیستی. صدای زن نرمتر شد. - هنوز هم به اون دختر فکر میکنی؟ سکوت. ضحا نفسش را حبس کرد. صدای سینان سرد شد. - اسمش رو نیار. زن آه کشید. - سینان... - گفتم اسمش رو نیار. ضحا آرام یک قدم عقب رفت. نمیخواست گوش بدهد. اما یک جملهی دیگر شنید. - بیستوپنج سال گذشته. شاید دیگه زنده نباشه. صدای فنجان و بعد سکوت. سینان گفت: - تا وقتی خودم نبینم، باور نمیکنم. ضحا چشمهایش را بست. بیستوپنج سال؟ پس دخترک عکس... چقدر قدیمی بود؟ و چرا هنوز منتظرش بود؟ صدای قدمی از پشت سر آمد. ضحا برگشت. خدمتکار خانه ایستاده بود. - خانم ضحا؟ ضحا سریع گفت: - بله؟ - آقای شایان گفتن برید اتاقشون. شایان پشت میزش نشسته بود. پروندهای جلویش باز بود. وقتی ضحا وارد شد، پرونده را بست. - کجا بودی؟ - سر کار. - مهمون داریم. - فهمیدم. شایان کمی مکث کرد. - امشب باید خیلی مراقب باشی. ضحا خسته گفت: - من که کار خلافی نکردم. - میدونم. - پس چرا اینقدر میترسید؟ شایان نگاهش کرد. این بار چیزی در چهرهاش تغییر کرد. - چون بعضی آدمها وقتی حقیقت رو بفهمن، دیگه نمیتونی به عقب برگردی. ضحا نزدیکتر رفت. - چه حقیقتی؟ شایان جواب نداد. ضحا آرام گفت: - مربوط به پدرمه؟ چشمهای شایان برای لحظهای روی صورت او ثابت ماند. همین کافی بود و ضحا فهمید. - پس مربوط به پدرمه. - ضحا... - بدهی اون فقط بدهی نبود، نه؟ شایان از پشت میز بلند شد. - الان وقت این حرف نیست. - برای من هست. - نه. - برای من همیشه وقتشه. شایان به او نزدیک شد. - تو هنوز همهچیز رو نمیدونی. ضحا با صدای پایین گفت: - پس بهم بگو. شایان نگاهش را دزدید. - اگر میتونستم، خیلی سال پیش میگفتم. - نمیتونستید یا نمیخواستید؟ شایان سکوت کرد. ضحا عقب رفت. - فکر میکردم شما تنها کسی هستید که میشه بهش اعتماد کرد. شایان آرام گفت: - هستم. - پس چرا حقیقت رو ازم پنهان میکنید؟ شایان جواب نداد. ضحا دستگیرهی در را گرفت. قبل از خروج، صدای شایان را شنید: - چون بعضی حقیقتها، عزیزترین آدمهای زندگی آدم رو تبدیل به دشمن میکنن. ضحا برگشت. - و شما از کدوم طرف میترسید؟ شایان گفت: - از روزی که بفهمی باید بین حقیقت و خانواده یکی رو انتخاب کنی.
- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت 1 باران از سه روز قبل بند نیامده بود. آرِن وارک معتقد بود این اتفاق شخصاً تقصیر آسمان است. مشکل این بود که آسمان هیچ علاقهای به شنیدن اعتراضهای او نداشت. آرن یقهی پالتوی کهنهاش را بالاتر کشید و از کنار گاری واژگونشدهای رد شد. چرخ گاری در گل گیر کرده بود و صاحبش با صدایی بلند، همزمان به اسب، باران و سه نسل از اجداد خودش فحش میداد. بندر خاکستر در روزهای آفتابی هم شهر زیبایی نبود. در روزهای بارانی، فقط صادقتر به نظر میرسید. خیابانهای سنگی به رودخانههایی از گل تبدیل شده بودند. دود کارخانههای کوچک ماهیدودی و کارگاههای آهنگری با مه دریایی مخلوط میشد. در دوردست، دکل کشتیها مانند جنگلی مرده از دل بندر بیرون زده بودند. آرن از کنار مردی رد شد که در حال فروش ماهی بود. مرد فریاد میزد: - ماهی تازه! همین صبح از دریا گرفتم! آرن بدون اینکه سرعتش را کم کند، گفت: - چشم چپش سبز شده. - این یعنی تازه است. - این یعنی مرده. - همهی ماهیها وقتی میفروشم مردهاند! آرن لبخند کوتاهی زد و به راهش ادامه داد. سه کوچه بعد، لبخندش محو شد. مقابل در چوبی خانهی کوچکش ایستاد. روی در، یک علامت قرمز کشیده شده بود. یک دایره، با سه خط زیر آن. آرن زیر لب گفت: - لعنت. صدایی از پشت سرش آمد. - من هم معمولاً وقتی طلبکارم روی درم علامت میزند، همین را میگویم. آرن برگشت. کائل رِوان زیر باران ایستاده بود. موهای تیرهاش کاملاً خیس شده و شمشیر کوتاهش، که بیشتر از حقوق یک سال آرن ارزش داشت، از کمرش آویزان بود. آرن گفت: - تو چرا اینجایی؟ - آمدم دوست قدیمیام را ببینم. - دروغ. کائل شانه بالا انداخت. - آمدم ببینم هنوز زندهای یا نه. - باز هم دروغ. - آمدم چون شنیدم دِرک قمارباز دنبال توست. آرن به علامت قرمز روی در نگاه کرد. - بالاخره یک نفر راست گفت. کائل نزدیک شد. - چقدر؟ - اگر قرار بود از تو پول قرض بگیرم، از اول میگفتم. - چقدر؟ آرن مکث کرد. - پنجاه سکه. کائل چند ثانیه چیزی نگفت. بعد پرسید: - پنجاه؟ - بله. - تو چطور موفق شدی پنجاه سکه بدهکار شوی؟ تو حتی وقتی پول داری، طوری خرج میکنی که انگار از سکهها متنفر هستی. - این یک سوءتفاهم بود. - قمار؟ - نه. - مشروب؟ - نه. - زن؟ آرن اخم کرد. - چرا فکر میکنی همهی مشکلات زندگی من به این سه چیز مربوط میشود؟ کائل لحظهای فکر کرد. - چون تو هیچوقت آنقدر خوششانس نبودی که مشکل دیگری داشته باشی. آرن در را باز کرد. - بیا داخل. خانه سرد بود. روی میز، کاغذها و نقشهها روی هم ریخته بودند. گوشهی اتاق، اجاق خاموش بود. دیوارها پر از نقشههایی بودند که پدر آرن کشیده بود؛ مسیر رودخانهها، کوهستانها، مسیرهای تجاری و مناطقی که حتی روی نقشههای رسمی وجود نداشتند. کائل وارد شد و گفت: - باز هم داری با این کاغذهای قدیمی کار میکنی؟ آرن به سمت میز رفت. - اینها قدیمی نیستند. - یکیشان دارد از دیوار جدا میشود. - این به معنی قدیمی بودنش نیست. یعنی دیوار بیکیفیت است. کائل خندید. آرن میان کاغذها جستوجو کرد. چیزی پیدا نمیشد. لبخندش از بین رفت. دوباره جستوجو کرد. بعد سریعتر. کائل پرسید: - چی شده؟ - نقشه نیست. - کدام نقشه؟ آرن جواب نداد. این بار میز را کنار زد. زیر آن را نگاه کرد. هیچ. کشوها را باز کرد. هیچ. کائل اخم کرد. - آرن. - نقشهی پدرم. - همان نقشهای که هیچوقت اجازه نمیدادی کسی لمسش کند؟ - بله. - آخرین بار کجا دیدیش؟ آرن ایستاد. باران به پنجره میکوبید. تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت. شب قبل، مردی با ردایی خاکستری. سایهای کنار پنجره و صدایی که گفته بود: - اگر دنبال حقیقت پدرت هستی، به سمت شمال نرو. آرن آهسته گفت: - لعنت. کائل دست به دستهی شمشیرش برد. - چه کسی آمده بود اینجا؟ - نمیدانم. - چیزی دزدیده؟ - فقط همان نقشه. کائل برای لحظهای به نقشههای روی دیوار نگاه کرد. بعد گفت: - پس باید پیدایش کنیم. آرن خندید. - باید؟ - اگر دنبال کسی بروی که خانهات را شکسته، نقشهات را دزدیده و احتمالاً میداند پدرت چه کسی بوده، تنها نمیروی. - از کی تا حالا تو اینقدر عاقل شدی؟ - از وقتی فهمیدم اگر تنها بروی، احتمالاً خودت را از یک صخره پرت میکنی.» آرن میخواست جواب بدهد. اما صدای زنگ از بندر آمد. یک بار. بعد دو بار. بعد سه بار. کائل ناگهان ساکت شد. صدای زنگ سوم، صدای هشدار بود. هر دو به سمت پنجره رفتند. در دوردست، میان مه و باران، کشتیهایی دیده میشدند. نه کشتیهای ماهیگیری، نه کشتیهای تجاری، کشتیهای جنگی، بدنههای سیاه، بادبانهای خاکستری و در جلوی هر بادبان، نشانی سرخ دیده میشد: یک تاج، بدون هیچ ستاره یا نشان خانوادگی. کائل آرام گفت: - سارک. آرن احساس کرد چیزی در شکمش فرو ریخت. امپراتوری سارک هرگز بدون دلیل به بندر خاکستر کشتی جنگی نمیفرستاد. در خیابان، مردم شروع به دویدن کردند. صدای فریادها بلند شد و از دور، ناقوس بندر به صدا درآمد. آرن به کائل نگاه کرد. - فکر میکنی دنبال نقشهاند؟ کائل جواب نداد. همین بدترین پاسخ ممکن بود. آرن به سمت میز رفت. درست زمانی که میخواست شمشیر قدیمی پدرش را بردارد، صدایی درون خانه پیچید. تق تق تق. هر دو بیحرکت ماندند. صدا از زیر کف اتاق میآمد. تق تق تق. کائل شمشیرش را بیرون کشید. - آرن… آرن آرام گفت: - من چیزی زیر خانه ندارم. - این را طوری گفتی که اصلاً آرامم نکرد. صدای ضربه قطع شد. چند ثانیه سکوت. بعد تمام کف خانه لرزید. یکی از تختهها شکست. گرد و خاک بالا رفت. و از زیر زمین، نوری سیاه بیرون زد. آرن برای نخستین بار در زندگیاش چیزی دید که مطمئن بود هیچ نقشهای نمیتواند توضیحش دهد. روی تختههای شکسته، یک علامت باستانی ظاهر شده بود. همان علامتی که روی در خانهاش کشیده بودند. دایره، سه خط. اما این بار، از دل تاریکی، صدایی شنیده شد، نه در گوش، در ذهنش. صدایی سرد، خسته و بهطرز عجیبی عصبانی. - بلاخره پیدایت کردم. آرن نفسش بند آمد. کائل شمشیرش را محکمتر گرفت. - با من حرف زدی؟ آرن آرام سر تکان داد. - نه. صدا دوباره گفت: - امیدوار بودم نسل بعدی کمی باهوشتر باشد. آرن به شکاف سیاه خیره ماند. - من دیوانه شدهام. - نه. مکث. - که اگر شده بودی، برای هر دوی ما بهتر بود. در همان لحظه، صدای شکستن در خانه آمد. سربازان امپراتوری وارد کوچه شده بودند و از زیر کف خانه، چیزی شروع به بیدار شدن کرد.
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت-سه صبح روز بعد ساعت شش و نیم، سینان از خواب بیدار شد. سرش سنگین بود. چشمهایش را باز کرد به سقف خیره شد. هیچ چیز یادش نمیآمد. فقط تکههایی مبهم. باران، یک صدای زنانه دستی روی بازویش و یک نگاه. چشمهایی که نمیدانست چرا در ذهنش مانده بودند سینان دستش را روی صورتش کشید. - لعنتی... از تخت بلند شد. در آینه به خودش نگاه کرد. مردی سیوسه ساله با صورتی سرد و چشمهایی که حتی خودش هم نمیتوانست بفهمد چرا اینقدر خستهاست. گوشیاش را برداشت، چند تماس بیپاسخ، پیامهای کاری، جلسه، قرارداد، شرکت، همان زندگی همیشگی. زندگیای که در آن احساسات جایی نداشتند. لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. وقتی به راهرو رسید، صدای زنی از طبقهی پایین آمد. - مامان، داروهاتون رو خوردید؟ سینان ایستاد. این صدا... ناشناخته بود. اما چرا قلبش یک ضربان اضافه زد؟ از پلهها پایین رفت. ضحا کنار توران ایستاده بود. موهایش بسته شده بود. یک مانتوی ساده پوشیده بود. چهرهاش خسته، اما محکم بود. سینان به او نگاه کرد، چند ثانیه. ضحا هم نگاهش کرد. سینان هیچ واکنشی نشان نداد. حتی یک ذره. بعد رو به توران گفت: - مهمون داریم؟ توران قبل از اینکه چیزی بگوید، شایان وارد سالن شد. - ضحا دختر عمهاته. سینان ابرو بالا انداخت. - ضحا؟ ضحا آهسته گفت: - سلام. سینان نگاه کوتاهی به او انداخت. - سلام. بعد رد شد. همین، نه خاطرهای، نه شناختی، نه حتی ذرهای از شب گذشته. ضحا به پشت سرش نگاه کرد. سینان کنار میز ایستاده بود و قهوه میریخت. مردی سرد، مغرور. انگار نه انگار چند ساعت قبل، در تاریکی اتاقش، او را با عشق گمشدهی سالهای کودکیاش اشتباه گرفته بود. ضحا زیر لب گفت: - چه آدم عجیبی... سینان بدون اینکه برگردد گفت: - چیزی گفتی؟ ضحا جا خورد. - نه. گوشهی لب سینان بالا رفت. - پس از این به بعد بلندتر فکر کن. ضحا اخم کرد. - من عادت ندارم جلوی آدمهای فضول بلند فکر کنم. سینان برگشت. برای اولینبار نگاهشان مستقیم به هم گره خورد، چند ثانیه. سینان لبخند کجی زد. - زبونت تنده. ضحا بیدرنگ جواب داد: - شما هم گوشهاتون زیادی خوب کار میکنه. لبخند سینان عمیقتر شد. - فکر کنم ازت خوشم میاد. ضحا ابرو بالا انداخت. - نگران نباشید. من از شما خوشم نمیاد. سینان خندید. - پس حسابمون صافه. ضحا برگشت که برود. اما صدای سینان متوقفش کرد. - یه چیز دیگه... ضحا برگشت. - بله؟ سینان چند لحظه به او نگاه کرد. این بار شوخی در چشمهایش نبود. - ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟ قلب ضحا فرو ریخت. سکوت. یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه. ضحا به چشمهایش خیره شد. بعد خیلی آرام گفت: - نه. دروغ بود. اما او هنوز نمیدانست که این دروغ، اولین نخ داستانی خواهد شد که سالهاست خانوادهی شایان تلاش کردهاند گرهاش را پنهان کنند. و سینان هنوز نمیدانست دختری که چند قدم آنطرفتر ایستاده... همان دختری است که تمام این سالها، تصویرش را در یک قاب قدیمی نگه داشته بود. فقط یک چیز فرق کرده بود، آن دختر دیگر کودک نبود. و این بار، قرار نبود بهسادگی از زندگیاش ناپدید شود. ضحا از آن آدمهایی نبود که بعد از شنیدن یک دروغ، همان لحظه دنبال حقیقت بگردند. نه به این دلیل که ساده بود. برعکس، او آنقدر خوب آدمها را میشناخت که میدانست بعضی حقیقتها، وقتی هنوز وقتشان نرسیده باشد، فقط زخم ایجاد میکنند. اما دروغ خودش را نمیتوانست فراموش کند. صبح، وقتی سینان از او پرسید: - ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟ - نه. دروغ گفته بود. و حالا همان یک کلمه مثل سنگ کوچکی در کفش ذهنش گیر کرده بود. هر قدم که برمیداشت، یادش میانداخت وجود دارد. ضحا جلوی آینهی اتاق ایستاد و موهایش را بست. امروز اولین روز کاریاش بعد از جابهجایی بود. قرار نبود زندگیاش به خاطر خانهای که دیگر نداشت، متوقف شود. قرار نبود به خاطر مردی که مست بوده و او را با کس دیگری اشتباه گرفته، ذهنش را درگیر کند. و مهمتر از همه... قرار نبود اجازه بدهد خانهی شایان تبدیل به زندانش شود. کیفش را برداشت. قبل از بیرون رفتن، برای آخرین بار به مادربزرگش سر زد. توران دارو خورده و به خواب رفته بود. ضحا پتو را روی شانههای او مرتب کرد. پیشانیاش را بوسید. - من رفتم. توران چشمهایش را نیمهباز کرد. - صبحونه خوردی؟ ضحا لبخند زد. - نه. - پس نرو. - اگر بمونم، شما باید صبحونه درست کنید. توران لبخند زد. - پس برو. ضحا خندید. برای چند ثانیه، آن خانهی غریبه شبیه خانه شد. همین لحظههای کوچک بود که ضحا را سرپا نگه میداشت. نه پول، نه خانواده، نه وعدهی آینده. فقط همین چند ثانیههای کوچک.
- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مقدمه: شب سقوط ستارگان هزار و هفتاد و سه سال پیش، آسمان میسوخت. نه از آتش، از ستارهها. هزاران نقطهی سفید از دل شب سقوط میکردند و هرکدام پیش از رسیدن به زمین خاموش میشدند؛ انگار آسمان، چیزی را دفن میکرد که دیگر تاب نگه داشتنش را نداشت. اژدهای زخمی بر فراز کوهستان پرواز میکرد. بال چپش پاره شده بود. خون سیاهش در هوا میپاشید و پیش از رسیدن به زمین به بخار تبدیل میشد. هر ضربهی بال، او را یک لحظه دیگر در آسمان نگه میداشت و هر لحظه، دشمن نزدیکتر میشد. پشت سرش، در دوردست، آسمان شکافت. نور از آن شکاف بیرون نزد، تاریکی بیرون آمد، اژدها فرود آمد. کوه زیر وزن عظیمش لرزید. پنجههایش سنگ را شکافتند و بدنش برای لحظهای خم شد. در دهانهی غاری ایستاد. چیزی را میان پنجههایش گرفته بود، تخم نبود. حداقل، دیگر شبیه تخم نبود. پوستهاش سیاه بود؛ سیاهتر از سایه. اما در عمق آن، گاهی نوری باریک میتپید. اژدها سرش را پایین آورد. صدایی در ذهنش گفت: - وقتت تمام شده. اژدها خندید. خندهاش بیشتر شبیه ریزش سنگ بود. - هزار سال است این را میگویی. - این بار فرق دارد. - همه همین را میگویند. زمین لرزید، از شکاف آسمان، چیزی به پایین آمد. اژدها به عقب نگاه نکرد، پنجهاش را بر سنگ گذاشت. سنگ زیر دستش ذوب شد. او غرش کرد و با آخرین نیروی باقیماندهاش، جسم سیاه را در شکافی عمیق فرو برد. بعد، با خون خودش روی سنگ نوشت: وقتی خونِ دو جهان دوباره یکی شود، دروازه بیدار خواهد شد. صدای ذهنی دوباره برگشت. این بار نزدیکتر. - اگر او بیدار شود، جهان را نجات خواهد داد؟ اژدها به آسمان نگاه کرد. ستارهها همچنان سقوط میکردند. - نه. سکوت. - اما شاید انتخاب کند که چگونه نابودش کند. چیزی از آسمان فرود آمد. کوهستان در نور سفید غرق شد. و هزار سال بعد، هیچکس به یاد نمیآورد که اژدها پیش از مرگش چه چیزی را پنهان کرده بود. تقریباً هیچکس.
- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
نام رمان: وارثان خاکستر و بال به قلم: TORMEH | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: فانتزی | حماسی | ماجراجویی خلاصه: در جهانی که افسانههای کهن هنوز در سایهی خاکسترهای گذشته نفس میکشند، پسری گمنام ناخواسته با موجودی باستانی پیوند میخورد؛ موجودی که نام و قدرتش میتواند سرنوشت جهان را دگرگون کند. اکنون، در آستانهی نبردی برخاسته از گذشتهای فراموششده، او باید پیش از آنکه دیر شود، حقیقت این پیوند و جایگاه خود را کشف کند؛ مبادا نیرویی که برای نجات جهان در وجودش بیدار شده، سرانجام جهانیان را به کام نابودی بکشاند.
- 4 پاسخ
-
- 6
-
-
-
#پارت-دو صبح روز چهارم، تلفن زنگ خورد، شماره ناشناس نبود. ضحا مدت زیادی به صفحه نگاه کرد. سپس جواب داد. - بله؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. - ضحا؟ صدایی که سالها بود نشنیده بود. خشک، سنگین، آشنا. ضحا آرام گفت: - دایی شایان؟ مرد مکث کرد. - مادربزرگت کجاست؟ ضحا ابروهایش را در هم کشید. - پیش منه. - امشب بیارش اینجا. سکوت. ضحا به دیوار روبهرو خیره شد. - چی؟ - گفتم بیارش خونهی من. - دایی... - برای همیشه نه. لحن شایان تغییر کرد. - ولی تا وقتی شرایطش درست بشه، اینجا میمونه. ضحا آرام پرسید: - و من؟ سکوت آن طرف خط طولانی شد. آنقدر طولانی که ضحا لبخند تلخی زد. جوابش را قبل از شنیدن فهمیده بود. شایان گفت: - برای تو یک شرط دارم. خانهی شایان خانه بیشتر شبیه یک عمارت بود تا خانه، دیوارهای بلند سنگی، دروازهی مشکی. حیاطی وسیع با درختهای سرو که در سکوت ایستاده بودند. چراغهای محوطه روشن بودند و باران، سنگفرشها را براق کرده بود. ضحا کنار ماشین ایستاد، به ساختمان نگاه کرد. - اینجاست؟ شایان از پلهها پایین آمد. مردی پنجاه و شش ساله، بلندقد و آراسته، موهای جوگندمی، چشمهایی که خستگی سالها را پشت خشکی نگاهشان پنهان کرده بودند. توران را در آغوش گرفت. - خوش اومدی، مادر. توران لبخند زد. - خیلی ساله اینو ازت نشنیدم، شایان چیزی نگفت. بعد نگاهش به ضحا افتاد.چند ثانیه دخترخواهرش را نگاه کرد. انگار دنبال چیزی در چهرهاش میگشت. - بزرگ شدی. ضحا ابرو بالا انداخت. - ظاهراً. گوشهی لب شایان تکان خورد. - هنوز همون زبون رو داری. - شما هم هنوز همونقدر کم حرف میزنید. شایان برای اولینبار لبخند زد، اما خیلی زود محو شد. - بیا داخل. ضحا چمدان مادربزرگ را برداشت. شایان جلو رفت و چمدان را از دستش گرفت. - تو نمیمونی. ضحا ایستاد. - میدونم. - نه، منظورم اینه که... - فهمیدم. شایان نگاهش کرد. - تو نمیتونی اینجا بمونی. - چرا؟ - چون خانوادهی من نباید بفهمن. ضحا لحظهای ساکت ماند. - از من خجالت میکشید؟ شایان فوراً گفت: - نه. - پس؟ - شرایط پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکنی. ضحا نگاهش کرد. - من از پیچیدگی نمیترسم. شایان آهسته گفت: - ولی ممکنه پیچیدگی از تو نترسه. ضحا برای اولینبار چیزی در نگاه داییاش دید که دوست نداشت. ترس، ترسی واقعی پنهانشده پشت چهرهای که سالها به نظر میرسید از هیچچیز نمیترسد. شایان ادامه داد: - اتاقی برات آماده میکنم. - ممنون. - اما کسی نباید بدونه. شایان مکث کرد. - مخصوصاً سینان. نام، برای ضحا ناآشنا بود. - سینان؟ - پسرمه. شایان نگاهش را از او گرفت. - اگر بفهمه تو اینجایی، موندنت سخت میشه. ضحا پوزخند زد. - خیلی آدم خطرناکیه؟ شایان پاسخ نداد. همین سکوت، جواب کافی بود. اتاقی در طبقهی دوم، پشت راهرویی قرار داشت که کمتر کسی از آن استفاده میکرد. اتاق کوچک بود اما مرتب، یک تخت، یک کمد، یک میز و پنجرهای که به باغ پشتی باز میشد. شایان گفت: - از فردا صبح، قبل از اینکه بقیه بیدار بشن، میری. - برای کار؟ - آره. - شب؟ - وقتی همه خوابیدن برمیگردی. ضحا به او خیره شد. - یعنی من باید مثل دزد زندگی کنم؟ شایان آهسته گفت: - اگر میخوای مادربزرگت اینجا بمونه، بله. ضحا چند ثانیه به او نگاه کرد، بعد لبخند زد. لبخندی که هیچ شادیای در آن نبود. - باشه. شایان رفت، در بسته شد. ضحا تنها ماند. دستش را روی پنجره گذاشت، خانه بزرگ بود، بیش از حد بزرگ. اما برای اولینبار فهمید بزرگی یک خانه هیچ ربطی به امنیتش ندارد. گاهی آدم در کوچکترین اتاق دنیا آرامتر میخوابد و گاهی در بزرگترین عمارت شهر، باید حتی نفس کشیدنش را هم پنهان کند. نیمهشب صدای باز شدن در ورودی، ضحا را از خواب بیدار کرد، به ساعت نگاه کرد. دو و هفده دقیقه. صدای قدمهایی از طبقهی پایین میآمد. آرام نبودند، نامنظم بودند، یک قدم.مکث.یک قدم دیگر، ضحا از تخت پایین آمد، در را باز کرد راهرو تاریک بود.از پلهها پایین رفت. وقتی به سالن رسید، مردی را دید که کنار در ایستاده بود. کت تیره، پیراهن سفید که یقهاش باز بود، موهای مشکی کمی بههمریخته. و صورتی که حتی در نور کم چراغ هم میشد فهمید جذاب است، اما جذابیتی سرد، خطرناک. مرد دستش را روی پیشانی گذاشته بود. تعادل نداشت. ضحا چند قدم جلو رفت. - آقا؟ مرد سر بلند کرد. چشمهایش تار بود. اما برای یک لحظه، نگاهش روی صورت ضحا ثابت ماند. انگار چیزی را دیده بود که انتظارش را نداشت. - تو... ضحا مکث کرد. - حالتون خوبه؟ مرد خندید. خندهای کوتاه و بیرمق. - تو اینجایی؟ - بله. - من خواب میبینم؟ ضحا اخم کرد. - احتمالاً. مرد دوباره خندید. - هنوز هم همینطوری جواب میدی؟ ضحا چیزی نگفت، او را نمیشناخت، مرد قدم برداشت؛ تلوتلو خورد، ضحا سریع بازویش را گرفت. - صبر کنید. مرد به دست او نگاه کرد بعد به صورتش. و ناگهان چیزی در چهرهاش شکست. - بالاخره برگشتی... ضحا گیج شد. - چی؟ مرد آهسته گفت: - فکر کردم دیگه نمیای. - من شما رو نمیشناسم. مرد نگاهش کرد. آنقدر عمیق که ضحا ناخودآگاه دستش را عقب کشید، اما مرد دست او را گرفت.نه محکم، بیشتر شبیه کسی که از ترس گم کردن چیزی، ناخودآگاه به آن چنگ زده باشد. - نرو. ضحا خشک شد. - دستم رو ول کنید. مرد چشمهایش را بست. - من هر شب فکر کردم شاید یه روز برگردی. صدایش تغییر کرده بود. دیگر آن مرد مغرور و بیخیال چند دقیقهی قبل نبود، یک پسر زخمی بود. همان پسر کوچکی که شاید سالها پیش جایی، کسی را از دست داده بود. - اسممو یادت هست؟ ضحا آهسته گفت: - نه. مرد لبخند دردناکی زد. - دروغ میگی. - من واقعاً نمیشناسمتون. مرد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: - من هنوز یادت دارم. قلب ضحا بیدلیل فرو ریخت. - اشتباه گرفتید. - نه. مرد یک قدم جلو آمد. - این چشمها... ضحا عقب رفت. - آقا... - همون نگاهه. صدایش شکست. - همون دختری که گفتی برمیگردی. ضحا نفسش را حبس کرد، پس این مرد او را با کسی اشتباه گرفته بود. او دستش را آزاد کرد. - باید برید بخوابید. مرد لحظهای تعادلش را از دست داد. ضحا دوباره بازویش را گرفت. - اتاقتون کجاست؟ مرد چیزی نگفت. ضحا مجبور شد او را تا طبقهی بالا همراهی کند. وقتی به اتاق رسیدند، مرد روی تخت نشست، سرش پایین افتاد. ضحا لیوان آبی روی میز گذاشت. - آب بخورید. مرد سر بلند کرد. - چرا برگشتی؟ ضحا جواب نداد. - چند سال منتظرت بودم. سکوت. مرد آرام گفت: - حتی یه بار هم نیومدی. ضحا دلش برای او سوخت. برای مردی که حتی نمیدانست با چه کسی حرف میزند. - بخوابید. مرد دستش را گرفت، ضحا جا خورد. - لطفاً... مرد با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد. - فقط یه دقیقه بمون. - من اون کسی نیستم که فکر میکنید. - میدونم. اما لحنش میگفت نمیداند. مرد سرش را پایین آورد، بعد، در لحظهای که ضحا انتظارش را نداشت، او را در آغوش گرفت. ضحا خشکش زد، چند ثانیه هیچ کاری نکرد. بعد دستهای مرد را کنار زد. - این کار رو نکنید. مرد چیزی نگفت، ضحا عقب رفت. چهرهی مرد آرام گرفته بود. چشمهایش بسته بود، خوابش برده بود. ضحا چند لحظه به او خیره ماند. چیزی در دلش سنگینی میکرد. نه عشق، نه علاقه. فقط یک حس عجیب انگار ناخواسته وارد زخمی شده بود که سالها پیش از آمدنش ایجاد شده بود. آرام در را بست. اما قبل از اینکه بیرون برود، چشمش به قاب عکس روی میز افتاد. عکس پسربچهای حدود هشتساله، کنار دختربچهای با موهای بلند. ضحا ایستاد. چیزی در عکس... آشنا بود، خیلی آشنا. نگاهش را نزدیکتر برد دختربچه لبخند میزد. روی مچ دستش یک دستبند باریک بود. ضحا ناخودآگاه دست خودش را لمس کرد. دستبندی که سالها بود همراهش بود. هدیهای از پدرش، با پلاکی کوچک. همان طرح، همان حکاکی قلبش یکباره فرو ریخت. نگاهش را از عکس کند. نه؛ غیرممکن بود. او آن دختر نبود او هیچ خاطرهای از این پسر نداشت. اما چرا آن دستبند... چرا آن نگاه... چرا جملهی اون مرد مدام در سرش تکرار میشد؟ - من هنوز یادت دارم.ضحا در را بست و خبر نداشت مردی که آن شب مست روی تخت افتاده بود، صبح هیچچیز از این دیدار به یاد نخواهد آورد. اما خودش... قرار بود تمام شب را بیدار بماند.
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه،درام
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :