رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    540
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    20

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. «پارت پنجاه‌ونهم» از سکوت به وجود اومده راضی نبودم؛ با این‌که حرف زدن و رشته‌ی کلام به دست گرفتن برای خودم آسون نبود. سرم رو به سمت نیم‌رخش گرفتم و به صورتش خیره شدم. -الان قهری؟ اون تنها کسی بود که شاید کمی می‌تونست میل حرف زدن رو تو من تقویت کنه. عینک آفتابیش رو جابه‌جا کرد، با یک دست دنده رو زیاد کرد و با دست دیگه فرمون رو چرخوند. -نه. تک‌کلمه‌ای حرف زدن تو قوانین اون به نشونه‌ی قهر بود. شروع به بازی با انگشتام کردم و سعی کردم صداهای توی سرم رو مرتب کنم. -متأسفم، از کوره در رفتم. لبم برای زدن نیشخند به خودم کج شد؛ هربار همین جمله رو بدون هیچ تغییری می‌گفتم و این آدم، من رو با همین ضعف‌ها می‌پذیرفت. -اشکال نداره؛ پیش میاد. دیدم که بعد گفتن این دروغ، از داخل لپش رو گاز گرفت و دهنش رو با هوا پر کرد. -نمی‌شد امروز دانشگاه نرم؟ تو عوض کردن بحث ضعیف عمل کردم، اما از هیچی بهتر بود؛ به راست پیچید که برق ساعت مچی لوکسش چشمم رو زد. -نه نمی‌شد؛ امتحان داری. اخم کردم، دست‌به‌سینه شدنم مصادف شد با جیغی که از ته گلوم خارج شد. -آخ. هول شد؛ بدون زدن راهنما، ماشین رو بغل جاده پارک کرد؛ صدای بوق‌های متوالی مثل سوهان رو مغزم کشیده می‌شد، اما برای اون بی‌اهمیت‌ترین چیز دنیا به شمار می‌رفت. کمربندش رو باز کرد، به سمتم خم شد و فوراً دستم رو تو دستش گرفت. -دکتر به شرطی اینو باز گذاشته که حرکتش ندی، بخیه‌ها باز بشن بدبختی. زبون محبت این آدم، تشر و فریاد بود، این‌که زمان نگرانی به جای همدردی عربده می‌زد هم برام آشنا بود. چقدر من این آدم رو با تموم جزئیات بلد بودم! -گوش نمی‌دی! هیچ‌وقت به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌دی، گریه نکن، چیزیش نشده، گریه نداره، خوب می‌شه. گریه می‌کردم؟ چرا خودم متوجهش نشده بودم؟ مثل یک بچه، به زخمم فوت هدیه داد و بالای مچم رو با دو انگشت نوازش می‌کرد. -خانم معلم، قرار نبود ان‌قدر لوس باشی‌ها! به چهره‌اش و موهایِ مشکیش زل زدم؛ وقتی لبش رو غنچه کرده بود و روی زخمم رو فوت می‌کرد؛ واقعاً بانمک به نظر می‌‌رسید. سرش رو کاملاً ناگهانی بالا آورد و به چشمم زل زد، اون چشم‌ها باعث لرزش مردمک‌هام شدن، سریع نگاهم رو دزدیدم و نفسم رو تو سینه حبس کردم.
  2. «پارت پنجاه‌وهشتم» *** از پنجره‌ی ماشین به بیرون زل زدم؛ برف باریده بود و زمین رو سفیدپوش کرده بود. صداش رو می‌شنیدم که برای عوض کردن جو سعی داره شاد به نظر بیاد. -خانم معلم، چرا دمقه؟ می‌دونست؛ مطمئنم مادر همه‌چی رو براش گفته بود، اما شنیدنش از زبون خودم براش صفای دیگه‌ای داشت. پس با ته انرژیم و بی‌رمق حروف رو به هم وصل کردم و جمله ساختم: -مربی مهدکودک با معلم مدرسه فرق داره. از گوشه‌ی چشم دیدم که دریچه‌ی بخاری رو به سمت صورت یخ‌زده و دستای قرمز‌شده‌ام می‌چرخونه. -«چرا دمقه» سانسور شد تو مغزت که فقط کلمه اول رو شنیدی؟ خمیازه‌ای کشیدم و به بازار شلوغ خیره شدم؛ نزدیک عید بود و همه عاشقان بازارگردی به خیابون‌ها هجوم آورده بودن، هرچند دست اکثریت خالی بود و خریدی نمی‌کردن. -فکر کنم به جای دانشگاه باید ببرمت گوش‌پزشکی، سمعک برات بخرم. صداش رنگ دلخوری گرفت؛ نادیده گرفته شدن تنها خط قرمز این آدم بود، من بهتر از هرکسی می‌دونستم. -بی‌حوصله‌ام، لطفاً سر به سرم نذار. کمی طول کشید، اما بالاخره صدای خش‌دارش رو شنیدم که با دلخوری نجوا کرد: -باشه، چشم، سر به سرت نمی‌ذارم، هرکاری خواستی بکن، آخر تف به گور من بنداز. نگاهم رو از خیابون گرفتم و به ردِ نشسته روی دستم دادم، قطعاً اگه می‌دونست تو چه فشاری هستم، ان‌قدر تیکه بارم نمی‌کرد. اگه می‌دونست هیولای افسردگی چطور داره یقه‌ام رو می‌دره، اگه می‌دونست زندگی با خانواده چقدر آزارم میده و هزار تا اگه دیگه…که اگه… -راز، واقعاً نمی‌خوای زندگی کنی؟ یکم فکر کن، تو این داستان تو از کجا مقصر شدی که چنین بلایی سر خودت بیاری؟ چرا؟ دلم طاقت نیاورد؛ چشمام عاری از هر حسی بود، تنها چیزی که هرگز ازش جدا نمی‌شد بارانِ اشک بود، اما من این باران رو تو محوطه‌ی چشمم حبس کردم و نگاهِ خیسم رو بهش دادم. -تو که می‌دونی، تو که از همه‌چی خبر داری، تو که می‌دونی چی کشیدم! بغض به گلوم چنگ زد؛ پیش هرکس قوی بودم، پیش اون نمی‌تونستم قوی باشم. -من می‌دونم، ولی تا اونجایی که تو خواستی بدونم! تو حتی روند طلاقت هم از من مخفی می‌کنی، چرا؟ رنگ نگاهم برگشت؛ اشک‌ها رو با باز و بسته کردن پلکم بیرون کردم و مستقیم به روبه‌رو خیره شدم. با این‌که قلبم با فکر به چیزایی که قرار بود بگم آتیش می‌گرفت بازهم دروغی که باید می‌گفتم رو گفتم: -چون تو باعث شدی به خونه برگردم؛ تو پدر و مادر رو به جون من انداختی! دلیلِ خودکشی من تویی. صدام آروم بود، اما عجز‌م زیاد، انگار با آوردن هر کلمه به دهنم، یک‌بار ناخنم رو داخل گوشتم فشار می‌دادم، از این‌که همه‌ی تقصیرها رو گردنش بندازم برای خودم هم سخت بود، این تنها کاری بود که در قبال کمک‌هاش از دستم برمی‌اومد! دیگه تا انتهای مسیر، نفس هم نکشید؛ حتی صدایِ کمی که از ضبط ماشین بلند می‌شد رو هم خفه کرد. درست به جایی زده بودم که هیچ‌وقت با اون همه تلاشی که برام کرد، انتظار نداشت!
  3. «پارت پنجاه‌وهفتم» انگار یکی یهو زمین رو از زیر پام کشید؛ نیم‌رخِ کوروش با اون ریش دست‌نزده جلویِ چشمم دودو زد. -چی؟ ناله‌ام رو خودم هم به زور شنیدم؛ کوروش با چشم و ابرو به عاقد و مهمون‌ها اشاره زد و لبش رو به نشونه‌ی نیشخند کج کرد. -فعلاً بله رو بگو، همه دارن بد نگاهمون می‌کنن؛ بعدش برات از زمان بی‌هوشیت می‌گم. سرم رو پایین انداختم؛ فکم و پاهام با هم برای لرزیدن هماهنگ کرده بودن. چه خاکی به سرم ریخته بود و ازش خبر نداشتم؟ رگ گردنم بیرون زد و چشام پر از انزجار شد. -خطبه رو دوباره بخونم؟ عاقد بود که مخاطبی جز من نمی‌تونست داشته باشه. تو فکرم اومد که می‌خواد گولم بزنه، می‌خواست همین‌جوری بلرزم و بترسم؛ گربه رو دم حجله می‌کشت؛ اما اگه یک درصد، فقط یک درصد حرف‌هایی که به زبون آورده درست باشن چی؟ رعشه به تنم افتاد، تو اون آفتابِ پاییزی من چنان لرزیدم که انگار تو سرمای منفی ده درجه قرار داشتم. -وکیلم؟ پلکم رو روی هم فشردم؛ عاقد به ستوه اومده بود و باید یک‌بار برای همیشه تصمیم می‌گرفتم. این ریسک رو می‌پذیرفتم و جواب رد می‌دادم یا… -عروس خانم، اگه آمادگی نداشتین چرا به من گفتین بیام؟ من خودم خیلی گرفتار… -بله! همهمه‌ها خاموش شد؛ دیگه هیچ‌کس نفس هم نمی‌کشید، همه‌ی افراد نتیجه‌ی دیگه‌ای از این همه سکوت گرفته بودن. اولین نفر مادر به خودش اومد و کِل کشید. پارچه‌ی عقد که همسایه‌ها نگهش داشته بودن از رویِ سرمون برداشته شد و در کسری از ثانیه، داماد هم بله گفت. حلقه‌ها رد و بدل شد؛ حلقه‌هایی که من نه از شکلشون باخبر بودیم، نه از این‌که تو این گرونی که پولشون رو پرداخت کرده، می‌دونستم. این‌بار نه من لبخند به لب داشتم، نه کوروش! هیچ نگاهِ عاشقانه‌ای هم در کار نبود، حتی بعد از انداخته شدن رینگ ساده‌ی طلایی تویِ دستم، کسی نبود انگشت حلقه‌ام رو بوسه‌بارون کنه. خانواده‌ها به سمتمون هجوم آوردن و نوبتی در آغوشمون گرفتن، صدایِ هل‌هله فضا رو پر کرده بود. مادر کوروش دستبندی طلا به دستم بست و گونه‌ام رو بوسید. -خوشبخت بشین عزیزم، من که جز کوروش بچه‌ای ندارم، تو هم از امروز دخترمی. سپس شالِ شیری‌رنگش رو مرتب کرد و موهای بلوندش رو داخلش فشرد. نوبت پدر کوروش شد که این‌بار به واسطه‌ی این چند کلمه آیات عربی، اون هم من رو بغل کرد و پیشونی‌ام رو مهری پدرانه زد. -مبارکتون باشه بچه‌ها، پیر بشین به پایِ هم. حتی دل و دماغ تشکر کردن هم نداشتم؛ فقط لبخندی کج می‌زدم و سر تکون می‌دادم. این تبریک‌ها مگه می‌تونست دل من رو خوش کنه؟ من از این مرد دیوونه می‌ترسیدم.
  4. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  5. «پارت پنجاه‌وششم» خطبه عقد خونده شد، یک بار من برای گل چیدن رفتم و یک بار گلاب همراهم آوردم؛ بار سوم زیرلفظی از جنس طلا دور گردنم نشست، که سردیش تا زیر پوستم نفوذ کرد. -برای بار آخر، دوشیزه‌ی مکرمه سرکارخانم راز کیوانی، آیا به بنده وکالت می‌دهید شما را با مهریه ذکر شده به عقد دائم و شرعی جناب آقای کوروش میرزاد درآورم؟ آیا بنده وکیلم؟ سرم رو بلند کردم؛ به قرآن رویِ میز نگاهی انداختم و بعد به نگاهِ منتظر مادر خیره شدم؛ استرس تو عمق چشمای حریصش مشخص بود، بالاخره پدر رو هم دیدم، کت و شلوار چهارخونه‌ی مشکی، طوسی به تن داشت و روی پله‌های متصل‌کننده‌ی حیاط به هال نشسته بود. نگاهِ پدر اما متفاوت بود؛ قسم می‌خورم من تو اون دو تا چشم دودلی دیدم، دیدم که پدر دلش راضی نبود؛ به همون خدا قسم دیدم. -خانم کیوانی؟ صدایِ عاقد پلکم رو پروند؛ به خودم اومدم و دیدم همه چهارتا چشم شدن و به من زل زدن، به منی که الان همه‌ی زندگیم بسته به دو کلمه بود؛ بله یا خیر! می‌تونستم الان بگم نمی‌خوام؟ اگه زیرش می‌زدم مادر از دستش کاری برنمیومد؛ جلویِ مردم که نمی‌تونست کاری کنه، مطمئنم پدر هم خوشحال می‌شد، فقط به رویِ خودش نمی‌آورد وگرنه اون راضی نبود من بدبخت بشم. -این ناز کردنا و مسخره‌بازی‌ها رو بذار کنار و مثل آدم بگو بله! کوروش تهدیدم می‌کرد؛ لحنش بویِ تهدید می‌داد اما چی کار می‌تونست بکنه؟ لبم رفته‌رفته بابت فکری که تو سرم افتاده بود کج شد؛ همین الان می‌تونستم با یک «نه» همه چی رو تموم کنم و از این خونه فرار کنم. -عروسِ خوشگلم، ما منتظریما! مادر کوروش هم مضطرب شده بود؛ این رو از لرزش صداش فهمیدم. مادر چادر به دهن گرفت و به سمتم اومد، زیر گوشم خم شد طوری که انگار قصد داره گونه‌ام رو ببوسه اما زهی خیال باطل. -به خاک پدرم، بخوای غلط اضافه کنی بیچارت می‌کنم راز، بچه‌بازی که نیست، همین الان بگو بله و تمومش کن. تهدید مادر هم تأثیری در تصمیم من نداشت؛ تموم قوام رو ریختم تو پاهایی که مثل بید می‌لرزید؛ خواستم از جام بلند شم و جواب منفیم رو فریاد بزنم، مرگ یک بار، شیون هم یک بار. همین که خواستم تکون بخورم؛ گرمای دستی رونِ پام رو درید و از روی لباس، پام رو آتیش زد. شوکه سرم رو کج کردم و به کوروشِ آروم نگاه انداختم. -چیزی جز بله ازت بشنوم، تمومِ عکس‌هایی که تو پوزیشن‌های مختلف ازت گرفتم رو پخش می‌کنم؛ بخوای با آبروی من جلوی پدر و مادرم بازی کنی، زندگیت رو به آتیش می‌کشم، عروس خانم.
  6. «پارت پنجاه و پنجم» چشمم بی‌اختیار توی حیاط چرخید. مادر کنار دیوار ایستاده بود و هر چند ثانیه یک‌بار گوشه‌ی چادرش رو مرتب می‌کرد. انگار بیشتر از من نگران این بود که جلوی مردم آبروداری کنه. مادر کوروش کنار چندتا از زن‌ها ایستاده بود و با لبخند جواب تبریک‌هاشون رو می‌داد. پدر کوروش هم کمی دورتر ایستاده بود و با دستمالی که توی جیب کتش گذاشته بود، عرق پیشونیش رو پاک می‌کرد. اما پدر من نبود. چند ثانیه فقط به جای خالی‌اش نگاه کردم. یک حس عجیب از ته دلم بالا اومد؛ چیزی بین امید و ترس. شاید پدر ناراضی بود که این‌جا حضور نداشت؛ شاید دلش برام سوخته بود و دنبال راهی می‌گشت تا من رو نجات بده! آره؛ پدر بی‌رحم نبود، پدرِ من مهربون‌ترین آدمی بود که می‌شناختم. همین فکر مثل نخ باریکی از وسط تاریکی به سمت من کشیده شد. اما هنوز فرصت نکرده بودم بهش چنگ بزنم که صدای مادر از کنار حیاط به گوش رسید. با عجله خودش رو به عاقد رسوند و در حالی که لبخند مصنوعی‌اش رو به صورتش چسبونده بود، دستش رو روی سینه‌اش گذاشت: -باباش میاد، شما شروع کنین. همون یک جمله کافی بود تا امیدم دوباره جمع بشه و برگرده همون جایی که ازش اومده بود. پدرم حتی نیومده بود بگه نمی‌ذارم این اتفاق بیفته؛ فقط دیر کرده بود. فقط عقد من چندان اهمیتی براش نداشت که سر موقع حاضر باشه. سرم رو پایین انداختم و با انگشت شستم پوست کنار ناخنم رو کندم. سوزش کوچیکی ایجاد شد، اما به اون درد احتیاجی نداشتم؛ دردهای بزرگ‌تری توی وجودم بود که هیچ جایی برای بیرون ریختن نداشت. عاقد دفتر رو جلو کشید و خودکارش رو برداشت. صدای کلیک کوچیک خودکار، بی‌دلیل قلبم رو لرزوند. -خب، اگر اجازه بدین شروع کنیم. چند نفر با هم خندیدن و صدای کِل دوباره بالا رفت. صدایِ رسا پدر کوروش رو از اون فاصله شنیدم که با اقتدار به عاقد اجازه‌ی شروع رو داد؛ مردی متواضع که مطمئنم به جز دی‌ان‌ای هیچ شباهتی به پسرش نداشت. -بسیار خب، بسم الله الرحمن الرحیم. سرم گیج رفت. صدای آدم‌ها کم‌کم از هم فاصله گرفت؛ انگار هرکس از گوشه‌ای از یک تونل با من حرف می‌زد. دستم رو روی لبه‌ی صندلی گذاشتم و انگشت‌هام رو به فلز سردش چسبوندم. می‌خواستم مطمئن بشم هنوز این‌جا هستم؛ هنوز بدنم دست خودمه، هنوز نفس می‌کشم و زنده هستم. اما حتی همین هم دیگه مطمئن نبودم؛ کوروش کمی به سمتم خم شد. سایه‌ی صورتش روی شونه‌ام افتاد و بدنم قبل از اینکه حتی نگاهش کنم، منقبض شد. سرم رو برگردوندم و چشم توی چشمش شدم. برای چند لحظه هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. چشماش برق می‌زد. نمی‌دونستم از چی خوشحال بود. از این‌که بالاخره به چیزی که می‌خواست رسیده؟ از این‌که من رو با خانواده‌ام طرف کرده بود؟ یا از این‌که تمام این مدت فهمیده بود هیچ‌کس قرار نیست جلویش بایسته؟ لبخند خیلی کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست. من ناخودآگاه انگشت‌هام رو محکم‌تر به هم فشار دادم.
  7. «پارت پنجاه و چهارم» صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی موزاییک، توی سرم مثل صدای کشیده شدن ناخن روی شیشه پیچید. انگشت‌هام رو به هم گره کرده بودم و اون‌قدر فشارشون می‌دادم که بند انگشت‌هام سفید شده بود. نمی‌خواستم کسی لرزش دست‌هام رو ببینه؛ نمی‌خواستم حتی خودم هم ببینمشون. نگاهم رو به گوشه‌ی باغچه دوخته بودم، به چندتا برگ خشک که لای موزاییک‌ها گیر کرده بودن و با هر نسیمی تکون کوچیکی می‌خوردن. کوروش کنارم نشست. همین که وزن بدنش روی صندلی افتاد، فاصله‌ی بینمون کمتر شد و بوی عطرش به سمتم اومد. معده‌ام جمع شد و بی‌اختیار شونه‌هام رو کمی جلو آوردم. انگار بدنم زودتر از مغزم فهمیده بود که باید ازش فاصله بگیره. لبم رو بین دندون‌هام گرفتم و نگاهم رو ازش دزدیدم. -یکی طلبت! صداش خَش داشت و عصبی به نظر می‌اومد؛ انگار تو یک روز گرم تابستونی یک لیوان شربت خاکشیر خنک بهم داده بودن؛ از بهم ریختگیش لذت بردم اما این لذت زیاد ادامه‌دار نبود. عاقد روبه‌رومون نشست و دفترش رو روی میز کوچیک گذاشت. عینکش رو با دو انگشت بالا کشید و شروع کرد به ورق زدن برگه‌ها. صدای خش‌خش کاغذها بین صدای حرف زدن زن‌ها و خنده‌های پراکنده‌ی حیاط گم می‌شد. یکی از زن‌ها که از پشت سر صدای نفس‌هاش رو می‌شنیدم، کمی جلو خم شد. صدای پچ‌پچش اول به گوشم خورد و بعد کلماتش واضح‌تر شد: -چه شانسی داره دختره؛ تا دیروز نون نداشتن بخورن ببین چجوری با کله افتاده تو کندو عسل. لبم رو محکم روی هم فشار دادم. ناخن شستم رو توی پوست انگشتم فرو کردم تا چیزی نگم. جملاتش توی مغزم چرخید و چرخید. دلم می‌خواست برگردم سمت زن‌ها و ازشون بپرسم کدوم قسمت این صحنه شبیه خوشبختیه. لباس سفید؟ گل توی دستم؟ قرآن روی میز؟ مردی که کنارم نشسته بود و من از صدای نفس کشیدنش هم می‌ترسیدم؟ یا برای اون‌ها هم چون پول واسطه بود من خوشبخت به نظر می‌اومدم؟ صدای عاقد دوباره بلند شد. سرم رو بالا آوردم و چشمم به صورتش افتاد. چند لحظه طول کشید تا بفهمم مخاطبش منم. -خانم کیوانی؟ پلک زدم. گلوم خشک شده بود و حس می‌کردم حتی قورت دادن آب دهانم هم صدای بلندی تولید می‌کنه. با نوک زبون لب خشک‌شده‌ام رو خیس کردم و خیلی آروم جواب دادم: -بله؟ عاقد عینکش رو کمی روی صورتش جابه‌جا کرد و نگاهی به برگه‌ی جلوی دستش انداخت. لحنش معمولی بود؛ اون‌قدر معمولی که انگار نه انگار چند قدم اون‌طرف‌تر زنی ایستاده که تمام زندگی دخترش رو به زور تا این‌جا کشونده. -پدرتون کجاست؟
  8. «پارت پنجاه‌وسوم» مادر همراهم شد تا مبادا از ورود به حیاط طفره برم؛ زن‌های همسایه چادر به سر جلوی ورودی کوچیک خونمون صف وایستاده بودن، با دیدن من شروع به کِل کشیدن کردن. می‌دیدم که با دیدن چهره‌ی غمبادگرفته‌ی من پچ‌پچ می‌کردن؛ حس می‌کردم نیشگونی که مادر از پهلوم می‌گرفت تا فیلم بازی کنم، اما من تو باغ نبودم. چادری به سرم شد که با یاد ندارم از کجا اومد؛ وارد حیاط کوچیک خونمون شدم؛ چطور مادر برای دیدن اکرم از کوچیکی خونه می‌نالید و الان این همه آدم تو حیاط جا کرده بود؟ ترس آبرو بود که دهنش رو می‌بست؟ مادر کوروش به سمتم اومد و حواسم رو به خودش پرت کرد؛ چشمای عسلیِ معصومش رو بهم دوخت و دستی به کت خوش‌دوخت بادمجونی‌رنگش کشید. دیگه حتی به این زن با انرژی مثبت تو صورتش هم دید خوبی نداشتم. -ای به قربون عروس خوشگلم برم من. گونه‌ام رو بوسید و من رو به آغوشش دعوت کرد؛ پدر کوروش هم اومد و کُلی تراول صدتومنی رو سرم ریخت که این کارش از چشمِ زنای ندیدبدید همسایه دور نموند. از گوشه‌ی چشم می‌دیدم که مادر از این شرایط به‌وجوداومده چه لذتی می‌بره؛ این‌که همه با حسرت نگاهش می‌کردن بزرگ‌ترین آرزوی این زن بود؛ اصلاً به همین دلیل این زن‌های بیچاره رو دعوت کرده بود، شک نداشتم! با صدای جیغ و کِل به خودم اومدم؛ مردی با کت‌وشلوار طوسی خوش‌دوخت به سمتم می‌اومد؛ مردی که جز حسِ سرما و ترس چیزی در وجودم زنده نمی‌کرد. هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت؛ بغض بیشتر به گلوم چنگ می‌زد؛ ضربان قلبم به‌قدری بالا بود که انگار ساعت‌ها دویده بودم. چشمای کوروش برق می‌زد، درست مثل چشمای من که برق اشک مثل پرده جلوش ایستاده بود. سرم رو پایین انداختم تا نبینم؛ تا این صحنه‌هایی که ازشون نفرت دارم هرگز تو ذهنم ثبت نشه. هیچ‌وقت یادم نیاد که چه حماقتی کردم و مثل یک احمق تا پایِ سفره‌ی عقد اومدم. سفره که چه عرض کنم! دوتا صندلی فلزی که جلوش یک میز کوچیک قرار داشت و قرآن و چندتا چیز کوچیک زینت‌بخشش بود. -لباس رنگ دیگه نبود تنت کنی؟ لباس زیرت مشخصه! یک پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن؛ زمزمه‌اش تا ته گوشم رفت و مغزم رو سوزوند. شونه‌ام غیرارادی لرزید و دستم مشت شد. -عاقد اومده، نمی‌تونم تا ابد معطل سرخ و سفیدشدنا و خجالتت بمونم، بجنب، بعدش باید برم دانشگاه. مچ دستش رو نامحسوس بالا آورد و به ساعتش اشاره زد. حتی به خودش زحمت نداده بود آرایشگاه بره. حقم داشت، وقتی یک دختر پیدا شده بود که در قبال اون جنایت همسرش بشه، چه لزومی داشت براش فیلم بازی کنه؟ -دخترم، پسرم، برین بشینین، عاقد عجله دارن. این صدایِ نرم نمی‌تونست به همون زنی که دیروز با لگد به جون من افتاده بود تعلق داشته باشه. -بفرمایید عزیزم، گل برای گل! این‌بار تناژ صداش بلندتر بود؛ قصد داشت به گوش مادرم برسونه که چه داماد خوبی نصیبش شده. نیم‌نگاهی به گل انداختم و این‌بار نگاه بُرنده‌ام رو به چشمای وحشیش دوختم؛ تمومِ ترس درونیم رو همون داخل خفه کردم و به جاش لب زدم: -ایشالا سر خاکت بذارمش. سپس از کنارش رد شدم و به سمت صندلی‌های جلو باغچه رفتم؛ به درک که فیلم بازی کردن‌های مادر نابود می‌شد؛ من زندگیم نابود شده بود!
  9. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  10. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  11. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  12. درود عزیزم حالا تاپیک اتمام رمانت رو میتونی بزنی تا فایل بشه و کاراش رسیده بشع

    1. روشـنـا

      روشـنـا

       

      تو همون صفحه انجمن به پایین اسکرول کن یک قسمت هست به اسم «درخواست انتشار» واردش شو «ایجاد موضوع جدید» که تو کادر ابیه بزن 

      قسمت عنوان بنویس 

      درخواست انتشار رمان«اسم رمانت | «اسم نویسنده» کاربر انجمن نودهشتیا 

      قسمت پایین هم بنویس 

      درخواست انتشار رمانم رو دارم تکمیل شده ما بهش رسیدگی می‌کنیم عزیزم و کاراش انجام میشه لینک رمانتم تو همون صفحع بزار

  13. روشـنـا

    سه شنبه ها ساعت 5

    سلام گلم وقت بخیر از گوشه‌ی متنشون سه نقطه رو بزنین ویرایش رو بزنین نام رمان: نام نویسنده: ژانر: خلاصه: مقدمه: رو به همین ترتیب وارد کنین تا رمانتون تایید بشه نویسنده جان سپس تو همین تاپیک شروع به پارتگذاری کنین
  14. ‏عصبانیت من کوتاهه، سطحیه و بسیار تبخیرپذیر. دلشکسته شدنم اما طولانیه، عمیقه و مقاوم.
  15. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  16. سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند

    ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده

    می‌تونید پارت گذاری رو شروع کنید.

    آموزش پارت گذاری:

    ۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:

     

    ۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین می‌کشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"

    u535358_IMG_20260424_152206_878.jpg

    ۲. روش میزنید و پارتتون رو می‌نویسید.

    c469634_IMG_20260424_152209_440.jpg

    ۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.

    یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد می‌گیرید❤️

     

  17. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
  18. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  19. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  20. همچون زخمی کهنه، آرام آرامم. - بافقی
  21. سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
    از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخش‌های مختلف انجمن اینجا هستم.
    🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:

    https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment

    🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش‌‌ها رو مطالعه کنید:

    https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment

    🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزش‌های رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
    https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/

    🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفه‌ای بهره‌مند خواهند شد!

    هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنمایی‌های لازم رو دریافت کنید.

     

  22. لینک رمانتون رو می‌فرستم 

    از بالای متنی ک ارسال کردین سه نقطه رو بزنین، ویرایش رو بزنین

    نام رمان:

    نام نویسنده:

    ژانر:

    خلاصه: 

    مقدمه:

    بعد رمانتون رو مدیران تایید می‌کنن با پیامی در تاپیک، میتونین همون جا پارتگذاری کنین

    https://forum.98ia.net/topic/6361-رمان-همچون-ماه-ajavdani-کاربر-نودهشتیا/

     

  23. «پارت پنجاه‌ودوم» برق به تنم نشست؛ سرِجام خشکم زد، غیرارادی دستم رو به سمت دهنم بُردم و شروع به جویدن ناخن‌هام کردم، مطمئنم صورتم با وجود اون حجم کرم‌پودر باز هم رنگ نداشت. مادر با عجله وارد اتاق شد؛ لبخند رو لبش با دیدنِ من بزرگ شد، ان‌قدر بزرگ که کم‌کم صدایِ تک‌خنده‌اش تو اتاق پیچید. -فاطمه، دستت درد نکنه، شاهکار کردی. فاطمه که حالا حواسش به مادر جمع شده بود، بادی به غبغب انداخت و با عشوه‌ی خرکی که به هیچ عنوان مناسب سنش نبود، شروع به جمع کردن لوازم آرایشش کرد. -کاری نکردم عزیزم، راز خودش ذاتاً خوشگله. مادر کِل کشید و برای بوسیدن رخ فاطمه به سمتش خم شد؛ فاطمه با اون روبوسی کرد و با دست گرفتن کیفش به سمتم اومد، روی زانو خم شد و فرق سرِ نم‌دارم رو بوسید. -الهی هرچی از خدا می‌خوای بهش برسی دختر، بختت به سفیدی چهره‌ی قشنگت باشه. نه به تیرگی رنگ لباسات. تیکه‌ی کلامش لبخند رو از لب مادر دزدید؛ با چشم و ابرو از پشت سرِ فاطمه اشاره زد که تشکر کنم، من هم مثل یک غلام حلقه‌به‌گوش اطاعت کردم و حرفش رو طوطی‌وار به زبون آوردم. فاطمه خانم با مادر خداحافظی کرد و من رو با این زنِ عصبی و عبوس تنها گذاشت. -این لباسای مسخره چیه تنت کردی؟ خانواده‌ی میرزاد اومدن، صندلی‌ها رو تو حیاط چیدیم، عاقد هم نزدیکه، چرا ان‌قدر اذیت می‌کنی؟ می‌خوای جوون‌مرگم کنی؟ کم از دست پدرت که از صبح معلوم نیست کجاست می‌کشم! غرزنان به سمت کمد رفت و لباس رو به چنگ گرفت؛ انگار دیگه براش مهم نبود لباس چروک نشه، فقط لازم بود به زور تو تن من بره. -ده دقیقه دیگه با این لباس‌ها اومدی بیرون که اومدی، نیومدی من می‌دونم با تویِ خیره‌سر. -مریم خانم، مریم خانم؟ صدایی که از تو هال اومد، من رو نجات داد؛ از زنی که الان برام با نامادری سیندرلا تو یک راستا بود. اون رفت و من با صدایِ کِل، جیغ و خنده‌ی بقیه اشک ریختم. اون رفت و من کت‌وشلوار سفیدرنگ رو به تن زدم؛ حق با فاطمه‌خانم بود! من عروسک شده بودم؛ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی، ان‌قدر خودم رو ضعیف می‌دیدم که جرئت فرار نداشتم؛ چه فرار از خونه، چه فرار از جسم. موهام رو همون‌جور نم‌دار بستم، شالی طلایی که مادر برام کنار گذاشته بود رو به سر کردم. من از منِ سابق خیلی فاصله داشتم، این دختر شکسته که مثل بزدل‌ها خودش رو تسلیم سرنوشت کرد، من بودم! راز، کسی که تا چند ساعت، شاید هم چند دقیقه‌ی دیگه به عقد کوروش درمیومد، پایان من این‌جا بود، برای من بقیه‌ی پایان‌ها فقط می‌تونست یک شایعه باشه.
  24. «پارت پنجاه‌ویکم» حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون زدم؛ دندون‌هام از سرما به همدیگه ضربه می‌زدن، گرمای سرسام‌آور هال هم نتونست لرزه‌ی نشسته تو تنم رو از بین ببره؛ از پنجره‌ی گوشه‌ی اتاق می‌دیدم که همه با خنده و شوخی وسایل عقدم رو آماده می‌کردن، گه‌گاه کِل می‌کشیدن و با رقص وسایل رو جابه‌جا می‌کردن. «آه»ای کشیدم و به سمت اتاق رفتم. هرچی با خودم کلنجار رفتم تا اون کت‌وشلوار مسخره رو زیبا ببینم، نتونستم. از لای لباسای نسبتاً کهنه‌ام، مانتویی طوسی برداشتم و با اولین شلواری که به دستم اومد ستش کردم. مادر اگه این شاهکار رو می‌دید، این‌بار وجود همسایه‌ها رو فراموش می‌کرد و رو سرم آوار می‌شد، اما من دست و دلم به پوشیدن اون لباس‌ها نمی‌رفت. بذار بقیه هر فکری دلشون می‌خواست بکنن؛ بذار مادر سرافکنده می‌شد، چه اهمیتی در قبالِ جنایتی که قرار بود در حق من بشه، داشت؟ فاطمه خانم هم از راه رسید؛ دیدم که مادر با دیدنم سرخ و سفید شد و خودش رو از درون خورد تا جلویِ فاطمه حرفی نزنه، اما به روی خودم نیاوردم. -اِوا، عروس؟ چرا سفید نپوشیدی؟ فکر می‌کردم زنِ باشعوریه، اما حالا می‌دیدم با زن‌های همسایه که فقط برای فضولی این اطراف پرسه می‌زدن چندان فرقی نداشت. -عوض می‌کنه، فاطمه جان. شما آرایشش رو شروع کن، فک‌وفامیل شوهرش چیزی نمونده برسن. مورمور شدم؛ کلمه‌ی «شوهرش» مو به تنم سیخ کرد؛ کاش فرار می‌کردم! کاش این گزینه رو انتخاب می‌کردم تا مثل یک گوسفند منتظر قربونی شدن نباشم. تا به خودم اومدم، به دستور فاطمه خانم روی زمین نشسته بودم؛ جعبه‌ی کوچیک لوازم آرایشش رو جلوم باز کرده بود و با پخش کردن کرم‌پودری به سفیدی برف، آرایشم رو شروع کرد. -پوست خودت زیاد لک و جوش نداره، اما ان‌قدر بی‌رنگی که مجبورم خیلی سفید برفیت کنم. و بعد به جمله‌ی مثلاً خنده‌دارش، قهقهه اضافه کرد. -کُلی عروس درست کردم؛ ولی تو عجوبه‌ای! می‌بینمت انگار خون بست کردن. موشکافانه آنالیز کردن صورتم از صفات بارزش بود؛ انگار می‌خواست از عمقِ صورتم حقیقتی که ازش بی‌خبره رو بدونه. -همین‌جوری راحتم. خداروشکر دهنم یک‌جا باز شد و یک حرفی زدم که بالاخره دهن این زن رو بست و مجبورش کرد به کارش فقط فکر کنه. بالاخره آرایشمم تموم شد؛ فاطمه خانم که تا الان با اخم و جدیت کارش رو انجام می‌داد، حالا با دادن سرخاب‌وسفیداب رویِ صورتم، غنچه‌ی لبش باز شد و لبخندی عریض زد. -هزار الله اکبر، چشمم کفِ پات، مثل عروسک شدی دختر. سرم رو تکون دادم و برای خالی نبودن حرف، «تشکری» زیرلبی پیشکشش کردم؛ اون هم به پایِ خجالتم گذاشت و پیگیر نشد. صدایِ جیغ و کِل تو حیاط بالا گرفت؛ فاطمه فوراً دوید و خودش رو به چارچوب در رسوند. -اومدن، خانواده دوماد اومدن.
  25. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
×
×
  • اضافه کردن...