Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های Melikadanayii
-
درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام سایان جان عزیز خواستم بهتون اطلاع بدم کاور رمان هرطوری که مد نظر و سلیقهتون هست باشه. -
هانیه پروین شروع به دنبال کردن Melikadanayii کرد
-
Melikadanayii شروع به دنبال کردن درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
درخواست کاور رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
@سایان- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام عزیزم
من تمام پارت های رمان مارانا رو گذاشتم، الان چیکار کنم؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 10
-
اینم لینک تاپیک جلدتون اینجا براتون گرافیست تگ میشه شما میتونین تو همین صفحه باهاشون ارتباط داشته باشی گلم
-
-
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خیلی حرفها هست که قبل از رفتنم میخواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانهت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همهش دمگوشم زمزمههایی میکنه؛ برای همین تصمیم گرفتهم که اندکی حرفهای قلبم رو برات درون نامهای بنویسم. وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت میگذاشتی و برام اشعار میخوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچوقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس میکردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛ خواستم بدونی از اینکه بعد از این همه سال عشق حقیقی تو پیدا کردی برات خیلی خوشحال شدم و ازت میخوام بعد از رفتن من چنان که بعد از اون همه دور موندن از رز تمام این نبودن هارو جبران کنی و اون رو خوشبخت کنی، تو برای من پدر خیلی خوبی بودی و من از تو خیلی چیزها توی زندگیم یاد گرفتهم؛ همونطور که برای من پدری استوار بودی برای الکس هم پدری کن و نگذار غم توی قلب الکس ریشه کنه؛ هرموقعه درون چشمهای الکس نگاه میکردم تصویر باوقار تورو درونش میدیدم، بعد از رفتن من هواست به شهابم باشه برای اون هم پدری کن و نگذار غم اون رو از پا در بیاره، میدونم که رز زن خیلی مهربونی هست و اینرو هم میدونم که تورو خوشحال و خوشبخت میکنه؛ آخرین خواستهم ازت این هست که دخترت رو از ته قلب ببخشی و حلال کنی؛ خیلی دوستت دارم پدر امیدوارم سایت همچون کوهی استوار بالای سر همهی خانواده باشه. دوستدار تو دخترت ملیکا. قطرههای اشکم روی نامه افتاد، دستهام لرزش کمی گرفتند، دخترم کمی بهم نزدیکتر شد و نامه رو آروم از دستهام گرفت و روی نامهها گذاشت، دستهام رو درون دستهاش گرفت و نوازش کرد، با مهربونی لبخند زد و گفت: - بعضی از رفتنها در اصل یک شروع دوباره هستند، من مطمئن هستم که اونها همهگی درکنار هم دیگه هستن و دارن مارو تماشا میکنند؛ درسته جسمشون در این دنیا نیست اماّ یادشون همیشه در قلب همهی ما هست. "گر مرا ترک کنی من زِ غمت میسوزم" " آسمان را به زمین جان خودت میدوزم" " گر مرا ترک کنی، ترک نفس خواهم کرد" بیوجود تو بدان خانه قفس، خواهم کرد" پایان -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بهنام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید الکس عزیزم، بهتر از هرکسی میدونم که درون تو چهقدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قویترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژهای توی قلبم داشتی و اینرو بدون هیچوقت حتی ذرهای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، میخواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر میاومد برای من انجام دادی و من هیچوقت محبتهای تورو فراموش نمیکنم؛ ازت میخوام یک زندگی زیبا با دافنه داشته باشی و برای پدرمون همونطور که هستی، یک پسر خوب و دلیر باشی، پدرم و کل اعضای خانواده رو به تو میسپارم چون توی این زمین خاکی کسی رو قدرتمند تر از تو سراغ ندارم، دوستدار تو خواهرت. با دستهای لرزان نامهرو روی نامهی شهاب گذاشتم و نامهای که برای کمال بود رو شروع به خواندن کردم. بهنام خدای مهربان، که با آفریدن تو معرفت را معنی کرد سلام بردیای عزیزم، خداشاهده که خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده، تو در سالهای زندگیم بهترین دوست و همدردم بودی، خواستم قبل از ترک کردن همیشهگی این دنیای فانی بهت بگم که تو خالص ترین مردی بودی که دیده بودم، برام مهم نیست که چه بلایی در گذشته به سر پدرت آوردی و هیچوقت هم برام مهم نبود، من درون تو مردی رو دیده بودم که عشق رو درک کرد و بدون هیچ چشمداشتی بهم کمک کرد؛ ازت ممنونم که بهم معرفت داشتن رو یاد دادی و امیدوارم یک روزی کسی رو پیدا کنی که قدر تمام محبتهای تورو بدونه و چنان که از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی رو دارم؛ دوستدار تو ملیکا. نامه رو آروم گذاشتم روی بقیهی نامهها، آخریننامه برای محسن بود، هنوز هم بعد از این همه سال برای خوندن دوبارهی نامه تردید داشتم، غم رو میشه به راحتی توی تکتک کلمهها حس کرد، با صدایی پر از بغض شروع کردم به خواندن نامه. بهنام پدر، که خدای من روی زمین است. سلام پدر عزیزم.. . خدارو شاهد میگیرم که برای نوشتن این نامه، دستهایم یاری نمیکنند، قلبم به درد میآید گویی که انگار کسی اون رو درون دستهاش گرفته و فشار میفشارد.. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بهنام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز میگردیم. این دست خطم را برای شهابم مینویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود. شهابم از وقتی برای اولینبار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشمهای زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانهوار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه میکردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار میشد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمیشود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خستهم من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کردهم خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانهوار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک داشتم؛ میدانم که چه قدر من رو دوست داری و خواهش میکنم روی من رو زمین ننداز، بعد از من زندگیات را رها نکن، من همچون ستارهای درون آسمان شب تورا نگاه میکنم و امیدوارم که عشقی بزرگتر قلبت را بعد از من تسخیر کند، دوستت دارم شوالیهی من. نگاهم رو از نامه به ملیکا انداختم، چشمهای مشکیش از اشک پر شده بود، نگاهم رو که روی خودش دید لبخند غمگینی زد و گفت: - خدای من، چه عشق بزرگی داشتن. مکثی کرد و گفت: - بقیهی نامهها برای کی نوشته شده بودن مامان؟ - الکس، آقا محسن و کمال پسردایش. با تردید پرسید. - تو بعد از اینکه نامههارو برای اولینبار خوندی به صاحب اصلی اونها تحویل شون ندادی؟ آهی کشیدم و گفتم: - آقا محسن فلج شده بود و یک روز خودم رفتم عیادتش و نامه رو براش خوندم، اماّ متاسفانه اون فقط گریه کرد چون بعد از سکتهای که کرده بود به غیر از فلج شدن توانایی صحبت کردن رو هم نداشت، الکس هم که یکهو غیبش زد و بعد یکسال که اومد نامه رو بهش دادم اماّ حاضر نشد که نامه رو بخونه، من رو از اتاقش بیرون کرد ولی من کم نیاوردم و از همون پشت در اتاق متن نامه رو با صدایی بلند خوندم؛ کمال رو هم چون دسترسی بهش نداشتم بعد از کلی گشتن یک شماره ازش پیدا کردم و متن نامه رو واسش پیامک کردم، بعدها فهمیدم کمال با فهمیدن اینکه ملیکا مرده و خوندن متن نامه، اونقدری مواد مخدر مصرف کرد که یک روز اوردوز کرده و مرده. دخترم آهی کشید و به نامههای نخونده شدهی توی دستم خیره شد؛ نامهای که برای شهاب بود رو روی تخت گذاشتم و نامهای که برای الکس بود رو شروع کردم به خوندن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
برای تعریف کردن بلایی که شهاب بعد از مرگ ملیکا سر خودش آورد هنوز که هنوزه بعد از گذشت پانزدهسال تمام وجودم و سلولهای تنم مور مور میشدن، مکثی کردم آهی کشیدم و گفتم: - شهاب مرگ ملیکا رو نمیخواست که قبول کنه، اماّ وقتی خودش اونرو با دستهاش به خاک سپرد بالای سر قبر ملیکا همون انگشتری که واست داستانش رو قبلاً تعریف کردم، ذهر داخلش رو خورد تا قبل از رسیدن آمبولانس خیلی وقت بود که اون هم به ملیکا پیوسته بود. با نگاهی پر از غم و حیرت بهم خیره نگاه کرد، قطرهی اشکی به تلخیه هزاران غم از چشمم پائین چکید، با لحنی آرومتر ادامه دادم. - دایی الکس بعد از مردن ملیکا و شهاب هیچوقت اون الکس سابق نشد، یکسالی غیبش زد و وقتی برگشت فقط یک جمله رو گفت: - انتقام خون ملیکا رو از براتی گرفتم، همونجور که لیاقتش بود کشته شد. دخترم آهی کشید و زیرلب گفت: - برای همین اسم من و داداشم رو ملیکا و شهاب گذاشتین، میخواستین یاد اونها همیشه زنده باشه، درست میگم؟ لبخندی غمگین زدم و گفتم: - بله دخترم، ملیکا دختر خیلی شجاع و مهربونی بود. - پدر ملیکا و مادر شهاب چیشدن؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - آقا محسن وقتی به عمارت برگشت و جنازهی دخترش رو دید سکتهی مغزی کرد و فلج شد، رز هم به کلی افسردگی شدیدی گرفت و هردوی اونها دوسال بعد از مرگ دختر پسرشون فوت کردن. نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به قاب عکس الکس که روی میز مطالعهم بود انداختم، ادامه دادم. - حاضرم به جرات قسم بخورم بعد از مردن ملیکا من دیگه هیچوقت لبخند رو روی لب الکس ندیدم، حتی دافنه هم چندوقت پیش وقتی داشت پیشم درددل میکرد گفت: - الکس بعد از این همه سال هنوزم داغونه، باورت میشه فاطیما اگر خیلی مجبور بشه فقط در حد چند کلمه حرف میزنه، خیلی گوشهگیر شده. نفسی کشیدم و ادامه دادم، - دوماه از مرگ ملیکا گذشته بود که یک شب خوابش رو دیدم وقتی از خواب بیدار شدم بدون اینکه اختیاری داشته باشم به اتاقش توی عمرات بود رفتم، همینجوری داشتم وسایلش رو نگاه میکردم که دیدم چندتا دست نوشتههاش توی کشوی میزپاتختیش هست، هر خطی که نوشته بود رو که میخوندم هزارانبار مردم و زنده شدم. ملیکا با کنجکاوی گفت: - توی اون کاغذها چی نوشته بود؟ قطرهی اشک دیگری روی گونههام چکید، از روی تخت بلند شدم و به سمت میزمطالعهام رفتم و در کشو رو باز کردم، چندباری خواسته بودم اونهارو بسوزونم ولی هربار یک حسی مانعهم شده بود، کاغذهارو برداشتم و رفتم دوباره کنار دخترم روی تخت نشستم وقتی نگاه منتظرش رو دیدم اولین نامه رو که برای شهاب نوشته بود رو با صدایی گرفته شروع کردم به خوندن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهاش که به من افتاد با وحشت و ترس گفت: - اینجا چه غلطی میکنی ملیکا. از پشت الکس کامل بیرون اومدم و دویدم سمت شهاب و خودم رو توی آغوش گرمش انداختم، سرم رو به سینهی مردانهاش فشار دادم و با بغض گفتم: - از من انتظار داری وقتی تو اینجا توی این رگبار تیراندازی هستی من با خیال راحت توی عمارت بشینم؟ شهاب دستهاش رو بالا آورد و دور کمرم گذاشت و من رو به خودش بیشتر نزدیک کرد، بوسهای آروم به سرم زد و با مهربونی گفت: - الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، خداروشکر تموم شد؛ همهی اونهای که آدم براتی بودن کشته شدند. نفسی راحت کشیدم، با صدای الکس از آغوش شهاب بیرون اومدم و به مردی که شهاب زخمیش کرده بود نگاه کردم. - ملیکا مواظب باش. مرد زخمی با بیحالی دستی که توش تفنگ داشت رو بالا آورد و به سمت من گرفت، همزمان صدای دوتا شلیک اومد؛ الکس سر مرد رو نشونه گرفته بود و مرد آخرین کور سوی چشمهاش رفت، اماّ دوتا صدای شلیک اومده بود اون یکی به کجا اثابت کرده بود؛ صداهای اطرافم کمی برام سنگین شده بودن، قلبم برعکس این اواخر دیگه درد نمیکرد، حتی انگار دیگه ظربانهاش رو حس نمیکردم وقتی به خودم اومدم دیدم روی زمین توی آغوش شهابم هستم، توی اون چشمهاش طوفانی بر پا بود، میدیدم که الکس هم کنارم روی زمین نشسته و داره حرفهایی رو میزنه اماّ من هیچکدوم از حرفهاشون رو نمیشنیدم، یا شاید هم دلم نمیخواست که بشنوم، شاید اگر میشنیدم دارن چی میگویند رفتن واسم سختتر میشد؛ پلکهام داشتن سنگین میشدن، روحم داشت از بدنم خارج میشد ولی جسمم داشت آخرین تلاشش رو میکرد برای ادامهی زندگی میکرد، صدای مادرم دم گوشم زمزمه شد. - عروسکم، مامان منتظرته؛ دختر قشنگم مامانی دوستت داره. قطرهی اشکی از گوشهی چشمم پائین اومد، دهنم بیش از حد اندازه خشک شده بود، تمام توانم رو جمع کردم و با صدای آرومی رو به شهاب گفتم: - و اماّ عزیزمن تمام پایانهای خوش به نرسیدن ختم میشه؛ دوستت دارم شوالیهی من. چشمهام رو بستم و تمام بدنم سبک شد.. . *** پانزدهسال بعد فاطیما نگاهی به چهرهی زیبای دخترم انداختم، چشمهاش از اشک برقی زد و با بغض گفت: - اماّ مامان این خیلی نامردی بود، ملیکا حق یک پایان خوب رو داشت. بغض توی گلوم رو قورت دادم و چیزی نگفتم، با سوالی که کرد تمام تنم یخ زد. - مامان بعد از مرگ ملیکا، شهاب چی شد، اینطور که گفتی اونها همدیگه رو خیلی دوست داشتن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با حیرت به دهن آنجلا نگاه کردم، نه امکان نداشت اجازه بدم بلای سر شهاب و الکس بیاد، آنجلا آب دهنش رو قورت داد و آروم به سمتم اومد، با قاطعیت گفت: - هر دوی اونها میتونند از خودشون دفاع کنند، خواهش میکنم برگرد به اتاق. زیرلب گفتم: - به هیچوجه. فرصت اینکه بهم برسه و جلوم رو بگیره بهش ندادم، دویدم سمت در عمارت، صداهای تیراندازی داشت بیشتر میشد، به التماس و خواهشهای آنجلا هیچ توجهای نکردم، در خروجی عمارت رو باز کردم و وارد حیاط شدم، هر طرفی رو که نگاه میکردم جنازهای از نگهبانها افتاده بود، ظربان قلبم رو به کاهش رفت، دل جرات اینکه به جنازه ها نگاه بکنم رو نداشتم که مبادا شهاب و الکس جزئی از اونها باشند، با قدمهای لرزون جلوتر رفتم و تفنگم رو بالا آوردم؛ رفتم بالاسر اولین جنازه و به صورتش نیمنگاهی انداختم، با دیدن چهرهی ناآشنا نفسی راحت کشیدم؛ با شنیدن اسمم از سمت چپ حیاط نگاهم رو از جنازهی مرد گرفتم و به الکس نگاه کردم. - ملیکا؛ لعنتی تو اینجا چیکار میکنی. بقیهی حرفش رو فریاد کشید. - همین الان برو تو. به حرفش اعتنای نکردم و با قدمهای سریع رفتم سمتش، با نزدیک شدن به الکس و دیدن بازوی زخمی شدهاش تمام بدنم برای چند لحظه بیحس شد، با نگاهی اشکآلود گفتم: - زخمی شدی. چند قدمی که بینمون فاصله بود رو پر کرد و بازوم رو محکم گرفت، با لحنی وحشتزده گفت: - قسمت میدم همین الان برو داخل عمارت. با التماس ادامه داد و گفت: - خواهش میکنم. پاهام برای رفتن یاری نمیکردند، نیمهی روحم توی این حیاط با مرگ یک قدم فاصله داشت، اونوقت من چهطور راحت راهم رو بگیرم برم توی عمارت؛ با شنیدن صدای مردی ناآشنا الکس من رو خیلی سریع پشت خودش قایم کرد. - بهبه میبینم خیلی شجاعتر از اونی هستی که فکرش رو میکردم، گندزاده. الکس با عصبانیت و خشمی مهار نشدنی با فریاد گفت: - دهنت رو ببند عوضی، به چه جراتی خواهر من رو اینطور خطاب میکنی. صدای شلیکی از پشت سر مرد غریبه اومد که بلافاصله با تنی آغشته به خون نقش زمین شد، شهاب تفنگ به دست دقیقاً پشت سر مرد ایستاده بود و با دیدن مرد که نیمه جون روی زمین افتاده بود پوزخندی زد و زیرلب فحشی نثارش کرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** طبق دستور آقا الکس توی اتاق کار موندم و بیرون نرفتم، فقط فاطیما پیشم توی اتاق موند و از این بابت خداروشکرگذار شدم چون تنهای دلم میگرفت، فضای اتاق کار الکس زیادی از حد دلگیر و خفه بود، یادم باشه بعداً به الکس درمورد دیزاین این اتاق صحبت کنم، فاطیما خمیازهای کشید و با لحنی بامزه گفت: - باورم نمیشه، یعنی هیچوقت یادم نمیاد که به اندازهی الان اینقدر دلم بخواد همهش بخوابم، کمکم داره از خودم بدم میاد، این حجم از به درد نخوری واقعاً آدم رو کفری میکنه. لبخندی مهربون زدم و گفتم: - این حرفها چیه عزیزم، تو هرچی باشه صاحب دوتا بچه هستی باید هم یکم بیحال شده باشی، این قضیهی براتی که تموم بشه قطعاً باید بریم دنبال یک سیسمونی مفصل و دکراسیون اتاقهاشون. از حرفی که زدم گونههای فاطیما از شوق قرمز شدن، با ذوق خندهای کرد و گفت: - وای فکرش هم قلبم رو سرشار از عشق میکنه. - تو مادر خوبی میشی، قلب مهربونی داری دختر. فاطیما خواست حرفی بزنه که با شنیدن صدای تیراندازی قلبم هری ریخت، شوق توی چشمهای فاطیما جاش رو به ترس و نگرانی داد، خیلی سریع از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت میز الکس، در کشوی میز رو باز کردم و تفنگ مشکی الکس رو برداشتم، فاطیما با وحشت داشت به من نگاه میکرد، از روی مبل بلند شد و قاطعانه گفت: - فکرش رو هم نکن، نمیزارم از اتاق بیرون بری. از این که باید مینشستم توی اتاق و منتظر میشدم تکتک اعضای خانوادهم کشته بشن حتی فکر کردن بهش قلبم رو به درد میآورد، با جدیت گفتم: - فاطیما بهتره خودت رو خسته نکنی، من لحظهای نمیتونم اینجا بشینم و دست روی دست بزارم، اونها من رو میخوان و من هم میرم. به فاطیما فرصت حرف زدن ندادم، خیلی آروم از سر راهم کنارش زدم و با عجله از اتاق بیرون اومدم و در اتاق الکس رو از پشت قفل کردم، فاطیما نباید زخمی بشه اون قراره مادر بشه و من این اجازه رو نمیدم خودش رو به کشتن بده؛ با قدمهای سریع از پلههای عمارت پائین رفتم، صدای هیاهو و تیراندازی از توی حیاط میاومد، پس نگرانیهای شهاب بیحوده نبوده؛ آنجلا توی نشیمن بیقرار قدم میزد با دیدن من فریاد زد. - اینجا چیکار میکنی، برگرد به اتاق کار همین الان. قطرهی اشکی از چشمم روی گونهم افتاد، با بغض گفتم: - بقیه کجان؟ آنجلا بغض توی گلوش رو کنترل کرد و با صدای گرفتهای گفت: - پدرت و رز بیرون عمارت رفتند، الکس و شهاب توی حیاطن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد با صدای بلندتری رو به شهاب گفتم: - و تو فکر میکنی چون مادرش عرب هستش و از قضا قاتل هم هست پس حتماً برای براتی کار میکنه درست میگم؟ شهاب به الکس چشمغرهای رفت و با حرص گفت: - من تنها کسی نیستم که توی این اتاق این فکر رو میکنم. بعدش به انجلا و فاطیما نگاهی انداخت، دافنه با خونسردی شونهشو بالا انداخت و گفت: - از نظرم شما زیادی دارید قضیهرو سخت میکنید، بهجای اینکه اینجا باهم دیگه بحث کنید، خیلی راحت اخراجش کنید تا هیچ شکی هم توی دلتون نمونه. فاطیما در جواب دافنه گفت: - در حال حاضر بهترین کار همینه. الکس کلافه پوفی کرد و گفت: - باشه. از کنارم بلند شد و همونطور که داشت به سمت اتاق میرفت گفت: - همین الان میرم باهاش صحبت میکنم. نگاهش رو من ثابت موند و ادامه داد. - امروز تو به هیچوجه از اتاق کار بیرون نمیای، اینجا امن ترین اتاق عمارت هستش. حوصلهی بحث با الکس رو نداشتم، برای همین سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم، الکس بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت؛ فاطیما که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی اونقدر شماها همهش درحال قر زدن بودین یادم رفت بهتون خبر خوبی رو بدم. همه توی سکوت با هیجان به فاطیما نگاه کردیم، آنجلا لبخندی زد و گفت: - خاله به قربونت بره، چه خبری هستش؟ فاطیما لبخند دندوننمایی زد و رو به جمع گفت: - صبح ساعت هفت با پدرام به ازمایشگاه رفتیم و از اون طرف سونوگرافی هم دادم، خوب خداروشکر. دستش رو روی شکمش گذاشت و مکثی کرد، با آرامش ادامه داد. - دکتر گفتش که دوقلو باردارم؛ ایجانم پدرام از شدت خوشحالی بال در آورده بود. قهقهای زدم و با ذوق گفتم: - از الان گفته باشم، اسمهاشون رو خاله ملیکا شون تعین میکنه. فاطیما لبخندی زد و دافنه که کنار فاطیما نشسته بود، فاطیما رو توی آغوش گرفت و با صدای بغضآلود گفت: - خدایا شکرت، برات خیلی خوشحالم فاطیما، مطمئن هستم تو مادر خیلی خوبی برای بچههات میشی. نگاهم توی چشمهای شهاب قفل شد، میتونستم امید به آینده رو توی اون دریای طوفان زده ببینم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تکخندهای کردم وقتی شهاب از اتاق بیرون رفت، به سمت حموم رفتم، یک دوش خیلی مختصری گرفتم و حولهم رو دور بدنم پیچیدم از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباسهام، یک لباس بلند نخی سفید، که پر از گلریزههای شکوفه بودن، آستینهای لباس از آرنج دستم پلیسه میخورد و کلوش میشد، لباس خیلی دلنشینی بود؛ لباس رو تنم کردم و به لطف الکس که آینهی اتاقم رو شکسته بود بیخیال آرایش کردن شدم و فقط برس رو برداشتم و موهام رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم؛ موبایلم رو برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم، توی سالن نشیمن کسی نبود حتماً یا توی سالن غذاخوری هستند یا طبق معلوم توی اتاق کار الکس، چون هیچ صدایی از سمت سالن غذاخوری نمیاومد پس حتماً دومین حدسم درست بوده؛ پشت در اتاق کار یکم مکث کردم، صدای گفتگوهای الکس و پدرم خیلی واضحه داشت میاومد، یک حسی از ته دلم میگفت همینجا بمونم و گوش بگیرم اماّ وجدانم قبول نکرد و بدون در زدن در اتاق رو باز کردم؛ تقریباً همهی اعضای خانواده توی اتاق بودن غیر از خودم، شهاب با دیدنم لبخند مهربونی زد که واسش پشت چشمی نازک کردم، الکس و پدرم با دیدنم لبخند هراسونی زدن و گفتگو شون رو متوقف کردن، نیشخندی تلخ کنج لبم نشست، رو به پدرم با کنایه گفتم: - اگر مزاحمتون شدم میتونم برم. پدر به میز کار الکس تکیه داده بود، با حرفی که زدم نگاه مهربون و نگرانی بهم انداخت، اومد رو به روم ایستاد و دستی به شونهام زد و گفت: - عزیزک بابا، کی گفته که او مزاحمی، تو تاج سر منی یکییکدونهم. - در مورد چی داشتین صحبت میکردین؟ الکس تکسرفهای کرد و نگاهی مهربون بهم انداخت، دستش رو بالا آورد و به کنار خودش اشاره کرد و گفت: - بیا کنار من بشین جوجه، همهچیز رو مو به مو واست تعریف میکنم. از کنار پدرم گذشتم و به سمت الکس رفتم، کنارش روی مبل دونفره نشستم و منتظر بهش نگاه کردم، تا الکس اومد حرفی بزنه شهاب زودتر گفت: - همونجوری که قبلاً هم بهت گفتم عزیزم من نسبت به این نگهبانهای جدید حس خوبی رو نداشتم، برای همین اسم و فامیلی چندتایی شون رو به یکی از آشناهام دادم و همین نیمساعت پیش با من تماس گرفت و گفت، یکی از نگهبانها سابقه داره و الان هم تهت تعقیب هستش. الکس دندون قروچهای کرد و گفت: - نگهبانها بیشترینشون سابقه دار هستند، اینکه دلیل نمیشه. پدرم در جواب الکس گفت: - داری درست میگی پسرم، اماّ این رو هم قبول کن که هیچکدوم شون در حال حاضر تحت تعقیب نیستند. رو به پدرم گفتم: - چرا تحت تعقیب هستش؟ پدرم کلافه نفس عمیقی کشید و گفت: - به جرم قتل، اینطور که معلومه مادرش عرب و پدرش ایرانی هستش، کلاً شش ماهه که به ایران اومده. زیرلب گفتم: - آها که اینطور. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اولین نامهم رو برای شهاب نوشتم، از تمام حرفهایی که توی دلم بود و میخواستم که بعد از مرگم بدونه نوشتم، دومین نامه رو برای الکس نوشتم، سومین نامهرو برای پدرم نوشتم طولانیترین نامهم بود، آخری رو برای کمال نوشتم؛ نامههارو برداشتم و گذاشتمشون توی همون کشو و در کشو رو بستم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خوابم نگاه کردم، دلیل اینکارم رو خودم هم نمیدونستم فقط یک حسی نزدیک بهم میگفت لازم بوده و باید انجام میدادی، چشمهام رو بستم و خیلی زود به خوابی آروم فرو رفتم. با نفس کشیدن عطر آشنای چشمهام رو باز کردم و به چهرهی دلربای شهابم نگاه کردم، دوست داشتم تا آخرین لحظهی مرگم همین چهرهی مردونهی شهاب رو خیره نگاه کنم، اونقدر غرق در تماشای چهرهی شهاب بودم گذشت زمان رو نفهمیدم چهجوری گذشت، چشمهای شهاب باز شدن و خمار بهم نگاه کرد، با مهربونی گفتم: - صبحت بخیر عزیزم. شهاب لبخند بیحالی زد و گفت: - صبح توهم بخیر ملکهی من. میخواستم ازش درمورد نقشه بپرسم ولی بلافاصله پشیمون شدم؛ نیمه نشسته شدم و به پشت تخت تکیه دادم؛ شهاب که انگار بیشتر منظور حرفش با خودش بود تا من. - چندباری به الکس گفتم از این نگهبانهای جدید خوشم نمیاد، اماّ کو گوش شنوا، نمیدونم چرا حس خوبی ازشون نگرفتم. نگاهم رو که روی خودش دید ادامه داد. - باور میکنی، وقتی به اون برادر دیونهت گفتم از نگهبانها خوشم نیومده چی بهم گفت؟ تصور حرفی که الکس زده زیاد سخت نبود، جلوی خندهم رو گرفتم و گفتم: - چی گفت عزیزم؟ - با اون غرور احمقانهاش گفت، مگه قراره فردا بهجای ملیکا با اینها عقد کنی. نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم، قهقهای زدم و با مهربونی گفتم: - هی بیخیال، الکسه دیگه بعضی وقتها حرفهایی میزنه به دلنگیر. شهاب خودش هم خندهش گرفت، با مهربونی گفت: - نه عزیزم ناراحت نشدم، فقط اگر خندههای فاطیما رو موقعهی شنیدن حرف الکس رو فاکتور بگیرم. از روی تخت بیرون اومدم و نیمنگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت دهنیم بود و این یعنی همهی اعضای عمارت بیدار شدند، رو به شهاب کردم و لبخند دندوننمایی زدم. - لطفاً از اتاق برو بیرون، میخوام برم حموم. شهاب یکتای ابروش رو بالا انداخت و لبخند شیطنتآمیزی زد، زیرلب همونجور که از تخت بلند میشد گفت: - همین یک امروز رو هم هرکاری دوست داری انجام بده، از فردا معلوم میشه رئیس کیه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- من از وقتی که توئه بچه سوسول داشتی توی بهترین دانشگاهها تحصیل میکردی داشتم برای اینروزها تعلیم میدیدم، پس نباید هرکسی رو ضعیف بشماریم، مگه نه الکس؟ پوزخندی زدم و گفتم: - اینکه توی دیترویت، حتی اگر مثل موش بری توی لوله فاضلاب میگردم و پیدات میکنم فهمیدی؟ با حرفی که زد قلبم هری ریخت. - اماّ تا اون موقعه خواهر گندزادهت کفن پوشیده. امیر تماس رو قطع کرد، شهاب فریاد زد. - لعنتی، خودم میکشمت عوضی. ملیکا از روی مبل بلند شد و اومد سمتمون با آرامش و مهربونی گفت: - من هیچهم از امیر نمیترسم، در اصل اونه که باید از ما بترسه. لبخندی محو اومد روی لبم، از اینکه میدیدم روحیهشو هنوز از دست نداده خیالم راحت شد، پدرم آهی کشید و با ناراحتی گفت: - پستفطرت، تینکس بیچاره که گناهی نداشت عوضی مریضه. با صدای مادرم همهمون برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. - باید تا دیر نشده یک فکر دیگهای بکنیم. نگاهش خیره موند روی من و ادامه داد. - پس این نگهبانهای جدید چی شدن؟ نگاهی به ساعت توی دستم کردم و گفتم: - تا نیمساعت دیگه باید که برسن. شهاب زیرلب گفت: - خوبه حداقل از این بابت خیالمون راحت باشه. *** ملیکا با سردرد شدید به اتاقم اومدم، شهاب و بقیه به اتاق کار الکس رفتند تا نقشهی جدیدی رو بکشند، من به میل خودم خواستم به اتاقم برگردم چون هم به اندازهی کافی سردرد داشتم و از یک طرف دیگه خواستم چندتایی نامه بنویسم، نمیدونم این چه حسی بود که درونم شعلهور شده بود و فقط دم گوشم آروم زمزمه میکرد. - بیا، توهم بهما بپیوند. باز خداروشکر اسماء زحمت کشیده بود و خورده شیشههارو از روی زمین تمیز کرده بود، رفتم سمت پاتختی کنار تخت خوابم و در یکی از کشو هاش رو باز کردم، چندتا ورق آچار برداشتم و خودکار مشکی که در کنار ورقههابود رو هم برداشتم و نشستم روی تختم.