رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

3 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های Melikadanayii

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Reacting Well
  • Collaborator
  • First Post
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

27

اعتبار در سایت

  1. سلام سایان جان عزیز خواستم بهتون اطلاع بدم کاور رمان هرطوری که مد نظر و سلیقه‌تون هست باشه.
  2.  

    1. Melikadanayii

      Melikadanayii

      سلام سایان جانم، برای طراحی کاور رمانم مزاحم شدم، گلم تمامی ایده و طراحی به سلیقه‌ی خودت باشه، فقط انشالله کی طراحی رو برام می‌فرستین؟

    2. سایان

      سایان

      سلان عزیزکم توی تالار درخواست جلد تاپیک بزن اونجا رسیدگی میکنم🫶🏻

  3. سلام عزیزم

    من تمام پارت های رمان مارانا رو گذاشتم، الان چیکار کنم؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 10
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اینم لینک تاپیک جلدتون اینجا براتون گرافیست تگ میشه شما میتونین تو همین صفحه باهاشون ارتباط داشته باشی گلم

    3. Melikadanayii

      Melikadanayii

      ممنونم عزیزم خسته نباشید.

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      شما خسته نباشی خوشگلم

  4. خیلی حرف‎‎‎‎‎‎ها هست که قبل از رفتنم می‎‎‎‎‎خواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانه‎‎‎‎‎‎ت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همه‎‎‎‎‎‎‎ش دم‎‎‎‎‎‎گوشم زمزمه‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ برای همین تصمیم گرفته‎‎‎‎‎م که اندکی حرف‎‎‎‎‎‎های قلبم رو برات درون نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بنویسم. وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت می‎‎‎‎‎گذاشتی و برام اشعار می‎‎‎‎‎خوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگ‎‎‎‎ترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچ‎‎‎‎‎وقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس می‎‎‎‎‎کردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛ خواستم بدونی از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه سال عشق حقیقی تو پیدا کردی برات خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم و ازت می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بعد از رفتن من چنان که بعد از اون همه دور موندن از رز تمام این نبودن هارو جبران کنی و اون رو خوش‎‎‎‎‎بخت کنی، تو برای من پدر خیلی خوبی بودی و من از تو خیلی چیزها توی زندگیم یاد گرفته‎‎‎‎‎م؛ همون‎‎‎‎‎‎طور که برای من پدری استوار بودی برای الکس هم پدری کن و نگذار غم توی قلب الکس ریشه کنه؛ هرموقعه درون چشم‎‎‎‎‎‎‎های الکس نگاه می‎‎‎‎‎کردم تصویر باوقار تورو درونش می‎‎‎‎‎دیدم، بعد از رفتن من هواست به شهابم باشه برای اون هم پدری کن و نگذار غم اون رو از پا در بیاره، می‎‎‎‎‎‎‎دونم که رز زن خیلی مهربونی هست و این‎‎‎‎‎‎رو هم می‎‎‎‎‎‎دونم که تورو خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال و خوش‎‎‎‎‎‎بخت می‎‎‎‎‎کنه؛ آخرین خواسته‎‎‎‎‎م ازت این هست که دخترت رو از ته قلب ببخشی و حلال کنی؛ خیلی دوستت دارم پدر امیدوارم سایت همچون کوهی استوار بالای سر همه‎‎‎‎‎ی خانواده باشه. دوست‎‎‎‎‎‎دار تو دخترت ملیکا. قطره‎‎‎‎‎‎‎های اشکم روی نامه افتاد، دست‎‎‎‎‎‎هام لرزش کمی گرفتند، دخترم کمی بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شد و نامه رو آروم از دست‎‎‎‎‎‎هام گرفت و روی نامه‎‎‎‎‎ها گذاشت، دست‎‎‎‎‎هام رو درون دست‎‎‎‎‎هاش گرفت و نوازش کرد، با مهربونی لبخند زد و گفت: - بعضی از رفتن‎‎‎‎‎‎ها در اصل یک شروع دوباره هستند، من مطمئن هستم که اون‎‎‎‎‎‎ها همه‎‎‎‎‎گی درکنار هم دیگه هستن و دارن مارو تماشا می‎‎‎‎‎کنند؛ درسته جسم‎‎‎‎‎‎‎‎شون در این دنیا نیست اماّ یادشون همیشه در قلب همه‎‎‎‎‎‎ی ما هست. "گر مرا ترک کنی من زِ غمت می‎‎‎‎‎‎‎‎سوزم" " آسمان را به زمین جان خودت می‎‎‎‎‎‎‎دوزم" " گر مرا ترک کنی، ترک نفس خواهم کرد" بی‎‎‎‎‎‎‎وجود تو بدان خانه قفس، خواهم کرد" پایان
  5. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید الکس عزیزم، بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎دونم که درون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قوی‎‎‎‎‎‎‎ترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژه‏‏‎‎‎‎‎‎‎ای توی قلبم داشتی و این‎‎‎‎‎‎رو بدون هیچ‎‎‎‎‎وقت حتی ذره‎‎‎‎‎ای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، می‎‎‎‎‎خواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر می‎‎‎‎‎اومد برای من انجام دادی و من هیچ‎‎‎‎وقت محبت‎‎‎‎‎‎‎های تورو فراموش نمی‎‎‎‎‎‎کنم؛ ازت می‎‎‎‎‎‎‎خوام یک زندگی زیبا با دافنه داشته باشی و برای پدرمون همون‎‎‎‎‎‎طور که هستی، یک پسر خوب و دلیر باشی، پدرم و کل اعضای خانواده رو به تو می‎‎‎‎‎سپارم چون توی این زمین خاکی کسی رو قدرت‎‎‎‎‎‎‎مند تر از تو سراغ ندارم، دوست‎‎‎‎‎‎دار تو خواهرت. با دست‎‎‎‎‎‎های لرزان نامه‎‎‎‎‎رو روی نامه‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای کمال بود رو شروع به خواندن کردم. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای مهربان، که با آفریدن تو معرفت را معنی کرد سلام بردیای عزیزم، خداشاهده که خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده، تو در سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زندگیم بهترین دوست و هم‎‎‎‎‎دردم بودی، خواستم قبل از ترک کردن همیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی این دنیای فانی بهت بگم که تو خالص ترین مردی بودی که دیده بودم، برام مهم نیست که چه بلایی در گذشته به سر پدرت آوردی و هیچ‎‎‎‎‎وقت هم برام مهم نبود، من درون تو مردی رو دیده بودم که عشق رو درک کرد و بدون هیچ چشم‎‎‎‎‎داشتی بهم کمک کرد؛ ازت ممنونم که بهم معرفت داشتن رو یاد دادی و امیدوارم یک روزی کسی رو پیدا کنی که قدر تمام محبت‎‎‎‎‎‎های تورو بدونه و چنان که از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی رو دارم؛ دوست‎‎‎‎‎‎‎‎دار تو ملیکا. نامه رو آروم گذاشتم روی بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها، آخرین‎‎‎‎‎نامه برای محسن بود، هنوز هم بعد از این همه سال برای خوندن دوباره‎‎‎‎‎‎ی نامه تردید داشتم، غم رو میشه به راحتی توی تک‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎ها حس کرد، با صدایی پر از بغض شروع کردم به خواندن نامه. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام پدر، که خدای من روی زمین است. سلام پدر عزیزم.. . خدارو شاهد می‎‎‎‎‎‎گیرم که برای نوشتن این نامه، دست‎‎‎‎‎‎هایم یاری نمی‎‎‎‎‎کنند، قلبم به درد می‎‎‎‎‎آید گویی که انگار کسی اون رو درون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفته و فشار می‎‎‎‎‎‎فشارد..
  6. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز می‎‎‎‎‎‎‎‎گردیم. این دست خطم را برای شهابم می‎‎‎‎‎نویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود. شهابم از وقتی برای اولین‎‎‎‎‎‎‎بار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانه‎‎‎‎‎وار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه می‎‎‎‎‎کردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار می‎‎‎‎‎شد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمی‎‎‎‎‎‎شود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خسته‎‎‎‎‎‎م من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کرده‎‎‎‎‎‎م خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانه‎‎‎‎‎‎وار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک داشتم؛ می‎‎‎‎‎‎دانم که چه قدر من رو دوست داری و خواهش می‎‎‎‎‎کنم روی من رو زمین ننداز، بعد از من زندگی‎‎‎‎‎‎ات را رها نکن، من همچون ستاره‎‎‎‎‎‎ای درون آسمان شب تورا نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کنم و امیدوارم که عشقی بزرگ‎‎‎‎‎‎تر قلبت را بعد از من تسخیر کند، دوستت دارم شوالیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من. نگاهم رو از نامه به ملیکا انداختم، چشم‎‎‎‎‎‎های مشکیش از اشک پر شده بود، نگاهم رو که روی خودش دید لبخند غمگینی زد و گفت: - خدای من، چه عشق بزرگی داشتن. مکثی کرد و گفت: - بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها برای کی نوشته شده بودن مامان؟ - الکس، آقا محسن و کمال پسردایش. با تردید پرسید. - تو بعد از این‎‎‎‎‎که نامه‎‎‎‎‎هارو برای اولین‎‎‎‎‎‎بار خوندی به صاحب اصلی اون‎‎‎‎‎‎ها تحویل شون ندادی؟ آهی کشیدم و گفتم: - آقا محسن فلج شده بود و یک روز خودم رفتم عیادتش و نامه رو براش خوندم، اماّ متاسفانه اون فقط گریه کرد چون بعد از سکته‎‎‎‎‎‎‎ای که کرده بود به غیر از فلج شدن توانایی صحبت کردن رو هم نداشت، الکس هم که یک‎‎‎‎‎‎هو غیبش زد و بعد یک‎‎‎‎‎‎‎سال که اومد نامه رو بهش دادم اماّ حاضر نشد که نامه رو بخونه، من رو از اتاقش بیرون کرد ولی من کم نیاوردم و از همون پشت در اتاق متن نامه رو با صدایی بلند خوندم؛ کمال رو هم چون دسترسی بهش نداشتم بعد از کلی گشتن یک شماره ازش پیدا کردم و متن نامه رو واسش پیامک کردم، بعدها فهمیدم کمال با فهمیدن این‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا مرده و خوندن متن نامه، اون‎‎‎‎‎‎قدری مواد مخدر مصرف کرد که یک روز اوردوز کرده و مرده. دخترم آهی کشید و به نامه‎‎‎‎‎‎های نخونده‎‎‎‎‎‎ شده‎‎‎‎‎‎ی توی دستم خیره شد؛ نامه‎‎‎‎‎‎ای که برای شهاب بود رو روی تخت گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای الکس بود رو شروع کردم به خوندن.
  7. برای تعریف کردن بلایی که شهاب بعد از مرگ ملیکا سر خودش آورد هنوز که هنوزه بعد از گذشت پانزده‎‎‎‎‎‎‎سال تمام وجودم و سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های تنم مور مور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، مکثی کردم آهی کشیدم و گفتم: - شهاب مرگ ملیکا رو نمی‎‎‎‎‎‎خواست که قبول کنه، اماّ وقتی خودش اون‎‎‎‎‎‎‎رو با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش به خاک سپرد بالای سر قبر ملیکا همون انگشتری که واست داستانش رو قبلاً تعریف کردم، ذهر داخلش رو خورد تا قبل از رسیدن آمبولانس خیلی وقت بود که اون هم به ملیکا پیوسته بود. با نگاهی پر از غم و حیرت بهم خیره نگاه کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی به تلخیه هزاران غم از چشمم پائین چکید، با لحنی آروم‎‎‎‎‎تر ادامه دادم. - دایی الکس بعد از مردن ملیکا و شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎وقت اون الکس سابق نشد، یک‎‎‎‎‎‎سالی غیبش زد و وقتی برگشت فقط یک جمله رو گفت: - انتقام خون ملیکا رو از براتی گرفتم، همون‎‎‎‎‎‎جور که لیاقتش بود کشته شد. دخترم آهی کشید و زیرلب گفت: - برای همین اسم من و داداشم رو ملیکا و شهاب گذاشتین، می‎‎‎‎‎‎خواستین یاد اون‎‎‎‎‎ها همیشه زنده باشه، درست می‎‎‎‎‎‎‎گم؟ لبخندی غمگین زدم و گفتم: - بله دخترم، ملیکا دختر خیلی شجاع و مهربونی بود. - پدر ملیکا و مادر شهاب چی‎‎‎‎‎‎شدن؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - آقا محسن وقتی به عمارت برگشت و جنازه‎‎‎‎‎ی دخترش رو دید سکته‎‎‎‎‎‎ی مغزی کرد و فلج شد، رز هم به کلی افسردگی شدیدی گرفت و هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها دوسال بعد از مرگ دختر پسرشون فوت کردن. نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به قاب عکس الکس که روی میز مطالعه‎‎‎‎‎م بود انداختم، ادامه دادم. - حاضرم به جرات قسم بخورم بعد از مردن ملیکا من دیگه هیچ‎‎‎‎‎وقت لبخند رو روی لب الکس ندیدم، حتی دافنه هم چندوقت پیش وقتی داشت پیشم درددل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - الکس بعد از این‎‎‎‎‎‎‎‎ همه سال هنوزم داغونه، باورت میشه فاطیما اگر خیلی مجبور بشه فقط در حد چند کلمه حرف می‎‎‎‎‎‎‎زنه، خیلی گوشه‎‎‎‎‎‎گیر شده. نفسی کشیدم و ادامه دادم، - دوماه از مرگ ملیکا گذشته بود که یک شب خوابش رو دیدم وقتی از خواب بیدار شدم بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم به اتاقش توی عمرات بود رفتم، همین‎‎‎‎‎جوری داشتم وسایلش رو نگاه می‎‎‎‎‎‎کردم که دیدم چندتا دست نوشته‎‎‎‎‎‎هاش توی کشوی میزپاتختیش هست، هر خطی که نوشته بود رو که می‎‎‎‎‎‎خوندم هزاران‎‎‎‎‎‎بار مردم و زنده شدم. ملیکا با کنجکاوی گفت: - توی اون کاغذها چی نوشته بود؟ قطره‎‎‎‎‎‎ی اشک دیگری روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام چکید، از روی تخت بلند شدم و به سمت میزمطالعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام رفتم و در کشو رو باز کردم، چندباری خواسته بودم اون‎‎‎‎‎‎‎هارو بسوزونم ولی هربار یک حسی مانعه‎‎‎‎‎‎م شده بود، کاغذهارو برداشتم و رفتم دوباره کنار دخترم روی تخت نشستم وقتی نگاه منتظرش رو دیدم اولین نامه رو که برای شهاب نوشته بود رو با صدایی گرفته شروع کردم به خوندن.
  8. چشم‎‎‎‎‎‎هاش که به من افتاد با وحشت و ترس گفت: - اینجا چه غلطی می‎‎‎‎‎‎کنی ملیکا. از پشت الکس کامل بیرون اومدم و دویدم سمت شهاب و خودم رو توی آغوش گرمش انداختم، سرم رو به سینه‎‎‎‎‎‎ی مردانه‎‎‎‎‎‎اش فشار دادم و با بغض گفتم: - از من انتظار داری وقتی تو اینجا توی این رگ‎‎‎‎‎‎‎بار تیراندازی هستی من با خیال راحت توی عمارت بشینم؟ شهاب دست‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و دور کمرم گذاشت و من رو به خودش بیشتر نزدیک کرد، بوسه‎‎‎‎‎‎ای آروم به سرم زد و با مهربونی گفت: - الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، خداروشکر تموم شد؛ همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اون‎‎‎‎‎‎‎های که آدم براتی بودن کشته شدند. نفسی راحت کشیدم، با صدای الکس از آغوش شهاب بیرون اومدم و به مردی که شهاب زخمیش کرده بود نگاه کردم. - ملیکا مواظب باش. مرد زخمی با بی‎‎‎‎‎‎حالی دستی که توش تفنگ داشت رو بالا آورد و به سمت من گرفت، هم‎‎‎‎‎‎زمان صدای دوتا شلیک اومد؛ الکس سر مرد رو نشونه گرفته بود و مرد آخرین کور سوی چشم‎‎‎‎‎هاش رفت، اماّ دوتا صدای شلیک اومده بود اون یکی به کجا اثابت کرده بود؛ صداهای اطرافم کمی برام سنگین شده بودن، قلبم برعکس این اواخر دیگه درد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، حتی انگار دیگه ظربان‎‎‎‎‎‎هاش رو حس نمی‎‎‎‎‎‎کردم وقتی به خودم اومدم دیدم روی زمین توی آغوش شهابم هستم، توی اون چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش طوفانی بر پا بود، می‎‎‎‎‎دیدم که الکس هم کنارم روی زمین نشسته و داره حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی رو می‎‎‎‎‎زنه اماّ من هیچ‎‎‎‎‎کدوم از حرف‎‎‎‎‎هاشون رو نمی‎‎‎‎‎‎شنیدم، یا شاید هم دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواست که بشنوم، شاید اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم دارن چی می‎‎‎‎‎‎گویند رفتن واسم سخت‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد؛ پلک‎‎‎‎‎‎هام داشتن سنگین می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، روحم داشت از بدنم خارج می‎‎‎‎‎‎شد ولی جسمم داشت آخرین تلاشش رو می‎‎‎‎‎کرد برای ادامه‎‎‎‎‎‎ی زندگی می‎‎‎‎‎کرد، صدای مادرم دم گوشم زمزمه شد. - عروسکم، مامان منتظرته؛ دختر قشنگم مامانی دوستت داره. قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشمم پائین اومد، دهنم بیش از حد اندازه خشک شده بود، تمام توانم رو جمع کردم و با صدای آرومی رو به شهاب گفتم: - و اماّ عزیزمن تمام پایان‎‎‎‎‎‎های خوش به نرسیدن ختم میشه؛ دوستت دارم شوالیه‎‎‎‎‎‎ی من. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و تمام بدنم سبک شد.. . *** پانزده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال بعد فاطیما نگاهی به چهره‎‎‎‎‎‎ی زیبای دخترم انداختم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش از اشک برقی زد و با بغض گفت: - اماّ مامان این خیلی نامردی بود، ملیکا حق یک پایان خوب رو داشت. بغض توی گلوم رو قورت دادم و چیزی نگفتم، با سوالی که کرد تمام تنم یخ زد. - مامان بعد از مرگ ملیکا، شهاب چی شد، این‎‎‎‎‎‎طور که گفتی اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو خیلی دوست داشتن.
  9. با حیرت به دهن آنجلا نگاه کردم، نه امکان نداشت اجازه بدم بلای سر شهاب و الکس بیاد، آنجلا آب دهنش رو قورت داد و آروم به سمتم اومد، با قاطعیت گفت: - هر دوی اون‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎تونند از خودشون دفاع کنند، خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم برگرد به اتاق. زیرلب گفتم: - به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه. فرصت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بهم برسه و جلوم رو بگیره بهش ندادم، دویدم سمت در عمارت، صداهای تیراندازی داشت بیشتر می‎‎‎‎‎شد، به التماس و خواهش‎‎‎‎‎‎های آنجلا هیچ توجه‎‎‎‎‎‎ای نکردم، در خروجی عمارت رو باز کردم و وارد حیاط شدم، هر طرفی رو که نگاه می‎‎‎‎‎کردم جنازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از نگهبان‎‎‎‎‎‎ها افتاده بود، ظربان قلبم رو به کاهش رفت، دل جرات این‎‎‎‎‎‎که به جنازه ها نگاه بکنم رو نداشتم که مبادا شهاب و الکس جزئی از اون‎‎‎‎‎‎ها باشند، با قدم‎‎‎‎‎های لرزون جلوتر رفتم و تفنگم رو بالا آوردم؛ رفتم بالاسر اولین جنازه و به صورتش نیم‎‎‎‎‎نگاهی انداختم، با دیدن چهره‎‎‎‎‎ی ناآشنا نفسی راحت کشیدم؛ با شنیدن اسمم از سمت چپ حیاط نگاهم رو از جنازه‎‎‎‎‎‎‎ی مرد گرفتم و به الکس نگاه کردم. - ملیکا؛ لعنتی تو اینجا چی‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎کنی. بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو فریاد کشید. - همین الان برو تو. به حرفش اعتنای نکردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سریع رفتم سمتش، با نزدیک شدن به الکس و دیدن بازوی زخمی شده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش تمام بدنم برای چند لحظه بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حس شد، با نگاهی اشک‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفتم: - زخمی شدی. چند قدمی که بین‎‎‎‎‎‎مون فاصله بود رو پر کرد و بازوم رو محکم گرفت، با لحنی وحشت‎‎‎‎‎‎‎زده گفت: - قسمت می‎‎‎‎‎‎دم همین الان برو داخل عمارت. با التماس ادامه داد و گفت: - خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم. پاهام برای رفتن یاری نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کردند، نیمه‎‎‎‎‎‎ی روحم توی این حیاط با مرگ یک قدم فاصله داشت، اون‎‎‎‎‎‎وقت من چه‎‎‎‎‎طور راحت راهم رو بگیرم برم توی عمارت؛ با شنیدن صدای مردی ناآشنا الکس من رو خیلی سریع پشت خودش قایم کرد. - به‎‎‎‎‎به می‎‎‎‎‎‎‎بینم خیلی شجاع‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی هستی که فکرش رو می‎‎‎‎‎‎کردم، گندزاده. الکس با عصبانیت و خشمی مهار نشدنی با فریاد گفت: - دهنت رو ببند عوضی، به چه جراتی خواهر من رو این‎‎‎‎‎‎طور خطاب می‎‎‎‎‎‎کنی. صدای شلیکی از پشت سر مرد غریبه اومد که بلافاصله با تنی آغشته به خون نقش زمین شد، شهاب تفنگ به دست دقیقاً پشت سر مرد ایستاده بود و با دیدن مرد که نیمه جون روی زمین افتاده بود پوزخندی زد و زیرلب فحشی نثارش کرد.
  10. *** طبق دستور آقا الکس توی اتاق کار موندم و بیرون نرفتم، فقط فاطیما پیشم توی اتاق موند و از این بابت خداروشکرگذار شدم چون تنهای دلم می‎‎‎‎گرفت، فضای اتاق کار الکس زیادی از حد دلگیر و خفه بود، یادم باشه بعداً به الکس درمورد دیزاین این اتاق صحبت کنم، فاطیما خمیازه‎‎‎‎‎ای کشید و با لحنی بامزه گفت: - باورم نمیشه، یعنی هیچ‎‎‎‎‎وقت یادم نمیاد که به اندازه‎‎‎‎‎‎ی الان این‎‎‎‎‎قدر دلم بخواد همه‎‎‎‎‎‎ش بخوابم، کم‎‎‎‎‎‎‎کم داره از خودم بدم میاد، این حجم از به درد نخوری واقعاً آدم رو کفری می‎‎‎‎‎‎کنه. لبخندی مهربون زدم و گفتم: - این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها چیه عزیزم، تو هرچی باشه صاحب دوتا بچه هستی باید هم یکم بی‎‎‎‎‎‎حال شده باشی، این قضیه‎‎‎‎‎‎ی براتی که تموم بشه قطعاً باید بریم دنبال یک سیسمونی مفصل و دکراسیون اتاق‎‎‎‎‎‎‎هاشون. از حرفی که زدم گونه‎‎‎‎‎‎های فاطیما از شوق قرمز شدن، با ذوق خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - وای فکرش هم قلبم رو سرشار از عشق می‎‎‎‎‎‎کنه. - تو مادر خوبی میشی، قلب مهربونی داری دختر. فاطیما خواست حرفی بزنه که با شنیدن صدای تیراندازی قلبم هری ریخت، شوق توی چشم‎‎‎‎‎‎های فاطیما جاش رو به ترس و نگرانی داد، خیلی سریع از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت میز الکس، در کشوی میز رو باز کردم و تفنگ مشکی الکس رو برداشتم، فاطیما با وحشت داشت به من نگاه می‎‎‎‎کرد، از روی مبل بلند شد و قاطعانه گفت: - فکرش رو هم نکن، نمی‎‎‎‎‎زارم از اتاق بیرون بری. از این که باید می‎‎‎‎‎نشستم توی اتاق و منتظر می‎‎‎‎شدم تک‎‎‎‎‎‎تک اعضای خانواده‎‎‎‎‎‎م کشته بشن حتی فکر کردن بهش قلبم رو به درد می‎‎‎‎‎آورد، با جدیت گفتم: - فاطیما بهتره خودت رو خسته نکنی، من لحظه‎‎‎‎‎‎ای نمی‎‎‎‎تونم اینجا بشینم و دست روی دست بزارم، اون‎‎‎‎‎ها من رو می‎‎‎‎‎خوان و من هم میرم. به فاطیما فرصت حرف زدن ندادم، خیلی آروم از سر راهم کنارش زدم و با عجله از اتاق بیرون اومدم و در اتاق الکس رو از پشت قفل کردم، فاطیما نباید زخمی بشه اون قراره مادر بشه و من این اجازه رو نمی‎‎‎‎‎دم خودش رو به کشتن بده؛ با قدم‎‎‎‎‎‎های سریع از پله‎‎‎‎‎‎های عمارت پائین رفتم، صدای هیاهو و تیراندازی از توی حیاط می‎‎‎‎‎اومد، پس نگرانی‎‎‎‎‎‎های شهاب بی‎‎‎‎‎‎‎حوده نبوده؛ آنجلا توی نشیمن بی‎‎‎‎‎قرار قدم می‎‎‎‎زد با دیدن من فریاد زد. - اینجا چی‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی، برگرد به اتاق کار همین الان. قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشمم روی گونه‎‎‎‎‎م افتاد، با بغض گفتم: - بقیه کجان؟ آنجلا بغض توی گلوش رو کنترل کرد و با صدای گرفته‎‎‎‎‎ای گفت: - پدرت و رز بیرون عمارت رفتند، الکس و شهاب توی حیاطن.
  11. بعد با صدای بلندتری رو به شهاب گفتم: - و تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنی چون مادرش عرب هستش و از قضا قاتل هم هست پس حتماً برای براتی کار می‎‎‎‎‎‎کنه درست می‎‎‎‎‎گم؟ شهاب به الکس چشم‎‎‎‎‎‎‎‎غره‎‎‎‎‎‎ای رفت و با حرص گفت: - من تنها کسی نیستم که توی این اتاق این فکر رو می‎‎‎‎‎‎کنم. بعدش به انجلا و فاطیما نگاهی انداخت، دافنه با خونسردی شونه‎‎‎‎‎‎شو بالا انداخت و گفت: - از نظرم شما زیادی دارید قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو سخت می‎‎‎‎‎‎‎کنید، به‎‎‎‎‎‎جای این‎‎‎‎‎که اینجا باهم دیگه بحث کنید، خیلی راحت اخراجش کنید تا هیچ شکی هم توی دلتون نمونه. فاطیما در جواب دافنه گفت: - در حال حاضر بهترین کار همینه. الکس کلافه پوفی کرد و گفت: - باشه. از کنارم بلند شد و همون‎‎‎‎‎طور که داشت به سمت اتاق می‎‎‎‎‎رفت گفت: - همین الان می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎کنم. نگاهش رو من ثابت موند و ادامه داد. - امروز تو به هیچ‎‎‎‎‎وجه از اتاق کار بیرون نمیای، اینجا امن ترین اتاق عمارت هستش. حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی بحث با الکس رو نداشتم، برای همین سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، الکس بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت؛ فاطیما که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی اون‎‎‎‎‎قدر شماها همه‎‎‎‎‎ش درحال قر زدن بودین یادم رفت بهتون خبر خوبی رو بدم. همه توی سکوت با هیجان به فاطیما نگاه کردیم، آنجلا لبخندی زد و گفت: - خاله به قربونت بره، چه خبری هستش؟ فاطیما لبخند دندون‎‎‎‎‎‎نمایی زد و رو به جمع گفت: - صبح ساعت هفت با پدرام به ازمایشگاه رفتیم و از اون طرف سونوگرافی هم دادم، خوب خداروشکر. دستش رو روی شکمش گذاشت و مکثی کرد، با آرامش ادامه داد. - دکتر گفتش که دوقلو باردارم؛ ای‎‎‎‎‎جانم پدرام از شدت خوش‎‎‎‎‎‎حالی بال در آورده بود. قهقه‎‎‎‎‎‎ای زدم و با ذوق گفتم: - از الان گفته باشم، اسم‎‎‎‎‎‎هاشون رو خاله‎ ملیکا شون تعین می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه. فاطیما لبخندی زد و دافنه که کنار فاطیما نشسته بود، فاطیما رو توی آغوش گرفت و با صدای بغض‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفت: - خدایا شکرت، برات خیلی خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم فاطیما، مطمئن هستم تو مادر خیلی خوبی برای بچه‎‎‎‎‎‎هات میشی. نگاهم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب قفل شد، می‎‎‎‎‎‎تونستم امید به آینده رو توی اون دریای طوفان زده ببینم.
  12. تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم وقتی شهاب از اتاق بیرون رفت، به سمت حموم رفتم، یک دوش خیلی مختصری گرفتم و حوله‎‎‎‎‎‎‎‎م رو دور بدنم پی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیدم از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎هام، یک لباس بلند نخی سفید، که پر از گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شکوفه بودن، آستین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های لباس از آرنج دستم پلیسه می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد و کلوش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، لباس خیلی دلنشینی بود؛ لباس رو تنم کردم و به لطف الکس که آینه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاقم رو شکسته بود بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال آرایش کردن شدم و فقط برس رو برداشتم و موهام رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم؛ موبایلم رو برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم، توی سالن نشیمن کسی نبود حتماً یا توی سالن غذاخوری هستند یا طبق معلوم توی اتاق کار الکس، چون هیچ صدایی از سمت سالن غذاخوری نمی‎‎‎‎‎اومد پس حتماً دومین حدسم درست بوده؛ پشت در اتاق کار یکم مکث کردم، صدای گفت‎‎‎‎‎‎‎گوهای الکس و پدرم خیلی واضحه داشت می‎‎‎‎‎‎اومد، یک حسی از ته دلم می‎‎‎‎‎‎گفت همین‎‎‎‎‎‎‎‎جا بمونم و گوش بگیرم اماّ وجدانم قبول نکرد و بدون در زدن در اتاق رو باز کردم؛ تقریباً همه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اعضای خانواده توی اتاق بودن غیر از خودم، شهاب با دیدنم لبخند مهربونی زد که واسش پشت چشمی نازک کردم، الکس و پدرم با دیدنم لبخند هراسونی زدن و گفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گو شون رو متوقف کردن، نیشخندی تلخ کنج لبم نشست، رو به پدرم با کنایه گفتم: - اگر مزاحم‎‎‎‎‎‎‎‎تون شدم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم برم. پدر به میز کار الکس تکیه داده بود، با حرفی که زدم نگاه مهربون و نگرانی بهم انداخت، اومد رو به روم ایستاد و دستی به شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام زد و گفت: - عزیزک بابا، کی گفته که او مزاحمی، تو تاج سر منی یکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎یک‎‎‎‎‎‎‎‎دونه‎‎‎‎‎م. - در مورد چی داشتین صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردین؟ الکس تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و نگاهی مهربون بهم انداخت، دستش رو بالا آورد و به کنار خودش اشاره کرد و گفت: - بیا کنار من بشین جوجه، همه‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو مو به مو واست تعریف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. از کنار پدرم گذشتم و به سمت الکس رفتم، کنارش روی مبل دونفره نشستم و منتظر بهش نگاه کردم، تا الکس اومد حرفی بزنه شهاب زودتر گفت: - همون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که قبلاً هم بهت گفتم عزیزم من نسبت به این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید حس خوبی رو نداشتم، برای همین اسم و فامیلی چندتایی شون رو به یکی از آشناهام دادم و همین نیم‎‎‎‎‎‎ساعت پیش با من تماس گرفت و گفت، یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎ها سابقه داره و الان هم تهت تعقیب هستش. الکس دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎ها بیشترین‎‎‎‎‎‎شون سابقه دار هستند، این‎‎‎‎‎‎که دلیل نمیشه. پدرم در جواب الکس گفت: - داری درست میگی پسرم، اماّ این رو هم قبول کن که هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم شون در حال حاضر تحت تعقیب نیستند. رو به پدرم گفتم: - چرا تحت تعقیب هستش؟ پدرم کلافه نفس عمیقی کشید و گفت: - به جرم قتل، این‎‎‎‎‎‎طور که معلومه مادرش عرب و پدرش ایرانی هستش، کلاً شش ماهه که به ایران اومده. زیرلب گفتم: - آها که این‎‎‎‎‎‎طور.
  13. اولین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م رو برای شهاب نوشتم، از تمام حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که توی دلم بود و می‎‎‎‎‎‎‎خواستم که بعد از مرگم بدونه نوشتم، دومین نامه رو برای الکس نوشتم، سومین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو برای پدرم نوشتم طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎ترین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎م بود، آخری رو برای کمال نوشتم؛ نامه‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برداشتم و گذاشتم‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون توی همون کشو و در کشو رو بستم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خوابم نگاه کردم، دلیل این‎‎‎‎‎‎‎‎کارم رو خودم هم نمی‎‎‎‎‎دونستم فقط یک حسی نزدیک بهم می‎‎‎‎‎‎گفت لازم بوده و باید انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎دادی، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و خیلی زود به خوابی آروم فرو رفتم. با نفس کشیدن عطر آشنای چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دل‎‎‎‎‎‎‎ربای شهابم نگاه کردم، دوست داشتم تا آخرین لحظه‎‎‎‎‎‎‎ی مرگم همین چهره‎‎‎‎‎‎‎ی مردونه‎‎‎‎‎ی شهاب رو خیره نگاه کنم، اون‎‎‎‎‎قدر غرق در تماشای چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب بودم گذشت زمان رو نفهمیدم چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری گذشت، چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب باز شدن و خمار بهم نگاه کرد، با مهربونی گفتم: - صبحت بخیر عزیزم. شهاب لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و گفت: - صبح توهم بخیر ملکه‎‎‎‎‎‎ی من. می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ازش درمورد نقشه بپرسم ولی بلافاصله پشیمون شدم؛ نیمه نشسته شدم و به پشت تخت تکیه دادم؛ شهاب که انگار بیشتر منظور حرفش با خودش بود تا من. - چندباری به الکس گفتم از این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید خوشم نمیاد، اماّ کو گوش شنوا، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس خوبی ازشون نگرفتم. نگاهم رو که روی خودش دید ادامه داد. - باور می‎‎‎‎‎کنی، وقتی به اون برادر دیونه‎‎‎‎‎ت گفتم از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نیومده چی بهم گفت؟ تصور حرفی که الکس زده زیاد سخت نبود، جلوی خنده‎‎‎‎‎‎م رو گرفتم و گفتم: - چی گفت عزیزم؟ - با اون غرور احمقانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش گفت، مگه قراره فردا به‎‎‎‎‎‎جای ملیکا با این‎‎‎‎‎‎‎ها عقد کنی. نتونستم جلوی خنده‎‎‎‎‎م رو بگیرم، قهقه‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و با مهربونی گفتم: - هی بیخیال، الکسه دیگه بعضی وقت‎‎‎‎‎‎‎ها حرف‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎زنه به دل‎‎‎‎‎‎نگیر. شهاب خودش هم خنده‎‎‎‎‎‎ش گرفت، با مهربونی گفت: - نه عزیزم ناراحت نشدم، فقط اگر خنده‎‎‎‎‎‎‎های فاطیما رو موقعه‎‎‎‎‎‎ی شنیدن حرف الکس رو فاکتور بگیرم. از روی تخت بیرون اومدم و نیم‎‎‎‎‎‎‎نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت ده‎‎‎‎‎‎‎نیم بود و این یعنی همه‎‎‎‎‎‎ی اعضای عمارت بیدار شدند، رو به شهاب کردم و لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم. - لطفاً از اتاق برو بیرون، می‎‎‎‎‎‎خوام برم حموم. شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو بالا انداخت و لبخند شیطنت‎‎‎‎‎‎آمیزی زد، زیرلب همون‎‎‎‎‎‎جور که از تخت بلند میشد گفت: - همین یک امروز رو هم هرکاری دوست داری انجام بده، از فردا معلوم میشه رئیس کیه.
  14. - من از وقتی که توئه بچه سوسول داشتی توی بهترین دانشگاه‎‎‎‎‎‎‎ها تحصیل می‎‎‎‎‎‎کردی داشتم برای این‎‎‎‎‎روزها تعلیم می‎‎‎‎‎‎دیدم، پس نباید هرکسی رو ضعیف بشماریم، مگه نه الکس؟ پوزخندی زدم و گفتم: - این‎‎‎‎‎‎که توی دیترویت، حتی اگر مثل موش بری توی لوله فاضلاب می‎‎‎‎‎‎گردم و پیدات می‎‎‎‎‎‎کنم فهمیدی؟ با حرفی که زد قلبم هری ریخت. - اماّ تا اون موقعه خواهر گندزاده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت کفن پوشیده. امیر تماس رو قطع کرد، شهاب فریاد زد. - لعنتی، خودم می‎‎‎‎‎‎کشمت عوضی. ملیکا از روی مبل بلند شد و اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎‎مون با آرامش و مهربونی گفت: - من هیچ‎‎‎‎‎‎هم از امیر نمی‎‎‎‎‎‎ترسم، در اصل اونه که باید از ما بترسه. لبخندی محو اومد روی لبم، از این‎‎‎‎‎‎که می‎‎‎‎‎دیدم روحیه‎‎‎‎‎‎شو هنوز از دست نداده خیالم راحت شد، پدرم آهی کشید و با ناراحتی گفت: - پست‎‎‎‎‎‎‎‎فطرت، تینکس بی‎‎‎‎‎‎‎چاره که گناهی نداشت عوضی مریضه. با صدای مادرم همه‎‎‎‎‎‎‎مون برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. - باید تا دیر نشده یک فکر دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای بکنیم. نگاهش خیره موند روی من و ادامه داد. - پس این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید چی شدن؟ نگاهی به ساعت توی دستم کردم و گفتم: - تا نیم‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه باید که برسن. شهاب زیرلب گفت: - خوبه حداقل از این بابت خیال‎‎‎‎‎‎مون راحت باشه. *** ملیکا با سردرد شدید به اتاقم اومدم، شهاب و بقیه به اتاق کار الکس رفتند تا نقشه‎‎‎‎‎‎‎ی جدیدی رو بکشند، من به میل خودم خواستم به اتاقم برگردم چون هم به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی سردرد داشتم و از یک طرف دیگه خواستم چندتایی نامه بنویسم، نمی‎‎‎‎‎‎دونم این چه حسی بود که درونم شعله‎‎‎‎‎‎ور شده بود و فقط دم گوشم آروم زمزمه می‎‎‎‎‎‎‎کرد. - بیا، توهم به‎‎‎‎‎‎ما بپیوند. باز خداروشکر اسماء زحمت کشیده بود و خورده شیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو از روی زمین تمیز کرده بود، رفتم سمت پاتختی کنار تخت خوابم و در یکی از کشو هاش رو باز کردم، چندتا ورق آچار برداشتم و خودکار مشکی که در کنار ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎هابود رو هم برداشتم و نشستم روی تختم.
×
×
  • اضافه کردن...