رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. سلام سایان جان عزیز خواستم بهتون اطلاع بدم کاور رمان هرطوری که مد نظر و سلیقه‌تون هست باشه.
  2.  

    1. Melikadanayii

      Melikadanayii

      سلام سایان جانم، برای طراحی کاور رمانم مزاحم شدم، گلم تمامی ایده و طراحی به سلیقه‌ی خودت باشه، فقط انشالله کی طراحی رو برام می‌فرستین؟

    2. سایان

      سایان

      سلان عزیزکم توی تالار درخواست جلد تاپیک بزن اونجا رسیدگی میکنم🫶🏻

  3. سلام عزیزم

    من تمام پارت های رمان مارانا رو گذاشتم، الان چیکار کنم؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 10
    2. روشـنـا

      روشـنـا

      اینم لینک تاپیک جلدتون اینجا براتون گرافیست تگ میشه شما میتونین تو همین صفحه باهاشون ارتباط داشته باشی گلم

    3. Melikadanayii

      Melikadanayii

      ممنونم عزیزم خسته نباشید.

    4. روشـنـا

      روشـنـا

      شما خسته نباشی خوشگلم

  4. خیلی حرف‎‎‎‎‎‎ها هست که قبل از رفتنم می‎‎‎‎‎خواستم برات بگویم، دوست داشتم وقتی کنارت نشسته باشم و سرم روی شانه‎‎‎‎‎‎ت باشد برات بگویم اماّ این چند وقت اخیر یک حسی همه‎‎‎‎‎‎‎ش دم‎‎‎‎‎‎گوشم زمزمه‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه؛ برای همین تصمیم گرفته‎‎‎‎‎م که اندکی حرف‎‎‎‎‎‎های قلبم رو برات درون نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بنویسم. وقتی کوچک بودم و همیشه من رو روی پاهایت می‎‎‎‎‎گذاشتی و برام اشعار می‎‎‎‎‎خوندی توی دلم برای داشتن همچین پدری شکرگذار بودم، اماّ دست سرنوشت کاری کرد که من بزرگ‎‎‎‎ترین خیانت رو در حق پدر عزیزم بکنم، هیچ‎‎‎‎‎وقت برای اون کاری که در حق تو انجام دادم خودم رو نتونستم ببخشم، درون قلبم همیشه سنگینی این گناه رو حس می‎‎‎‎‎کردم؛ اماّ تو بازهم من رو بخشیدی و با آغوش باز من رو پذیرا شدی؛ خواستم بدونی از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بعد از این همه سال عشق حقیقی تو پیدا کردی برات خیلی خوش‎‎‎‎‎‎حال شدم و ازت می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بعد از رفتن من چنان که بعد از اون همه دور موندن از رز تمام این نبودن هارو جبران کنی و اون رو خوش‎‎‎‎‎بخت کنی، تو برای من پدر خیلی خوبی بودی و من از تو خیلی چیزها توی زندگیم یاد گرفته‎‎‎‎‎م؛ همون‎‎‎‎‎‎طور که برای من پدری استوار بودی برای الکس هم پدری کن و نگذار غم توی قلب الکس ریشه کنه؛ هرموقعه درون چشم‎‎‎‎‎‎‎های الکس نگاه می‎‎‎‎‎کردم تصویر باوقار تورو درونش می‎‎‎‎‎دیدم، بعد از رفتن من هواست به شهابم باشه برای اون هم پدری کن و نگذار غم اون رو از پا در بیاره، می‎‎‎‎‎‎‎دونم که رز زن خیلی مهربونی هست و این‎‎‎‎‎‎رو هم می‎‎‎‎‎‎دونم که تورو خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال و خوش‎‎‎‎‎‎بخت می‎‎‎‎‎کنه؛ آخرین خواسته‎‎‎‎‎م ازت این هست که دخترت رو از ته قلب ببخشی و حلال کنی؛ خیلی دوستت دارم پدر امیدوارم سایت همچون کوهی استوار بالای سر همه‎‎‎‎‎ی خانواده باشه. دوست‎‎‎‎‎‎دار تو دخترت ملیکا. قطره‎‎‎‎‎‎‎های اشکم روی نامه افتاد، دست‎‎‎‎‎‎هام لرزش کمی گرفتند، دخترم کمی بهم نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شد و نامه رو آروم از دست‎‎‎‎‎‎هام گرفت و روی نامه‎‎‎‎‎ها گذاشت، دست‎‎‎‎‎هام رو درون دست‎‎‎‎‎هاش گرفت و نوازش کرد، با مهربونی لبخند زد و گفت: - بعضی از رفتن‎‎‎‎‎‎ها در اصل یک شروع دوباره هستند، من مطمئن هستم که اون‎‎‎‎‎‎ها همه‎‎‎‎‎گی درکنار هم دیگه هستن و دارن مارو تماشا می‎‎‎‎‎کنند؛ درسته جسم‎‎‎‎‎‎‎‎شون در این دنیا نیست اماّ یادشون همیشه در قلب همه‎‎‎‎‎‎ی ما هست. "گر مرا ترک کنی من زِ غمت می‎‎‎‎‎‎‎‎سوزم" " آسمان را به زمین جان خودت می‎‎‎‎‎‎‎دوزم" " گر مرا ترک کنی، ترک نفس خواهم کرد" بی‎‎‎‎‎‎‎وجود تو بدان خانه قفس، خواهم کرد" پایان
  5. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدایی که مرد تنومندی مثل تو آفرید الکس عزیزم، بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎دونم که درون تو چه‎‎‎‎‎‎قدر مثل الماس شفاف و زیباست، تو به راستی قوی‎‎‎‎‎‎‎ترین مردی هستی که تا الان به زندگیم دیدم، تو خیلی چیزهارو بهم آموختی، بهم یاد دادی باید برای زندگی کردن جنگید و هیچ‎‎‎‎‎‎وقت برای شروع دوباره دیر نیست؛ خواستم قبل از رفتنم بهت بگم تو جایگاه ویژه‏‏‎‎‎‎‎‎‎ای توی قلبم داشتی و این‎‎‎‎‎‎رو بدون هیچ‎‎‎‎‎وقت حتی ذره‎‎‎‎‎ای کینه ازت توی قلبم نداشتم و خالصانه مثل هر خواهری تورو دوست داشتم؛ اگر که من عمری به این دنیا نداشته باشم، می‎‎‎‎‎خواهم بدونی که این فقط قسمت من بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی، تو هرکاری که از دستت بر می‎‎‎‎‎اومد برای من انجام دادی و من هیچ‎‎‎‎وقت محبت‎‎‎‎‎‎‎های تورو فراموش نمی‎‎‎‎‎‎کنم؛ ازت می‎‎‎‎‎‎‎خوام یک زندگی زیبا با دافنه داشته باشی و برای پدرمون همون‎‎‎‎‎‎طور که هستی، یک پسر خوب و دلیر باشی، پدرم و کل اعضای خانواده رو به تو می‎‎‎‎‎سپارم چون توی این زمین خاکی کسی رو قدرت‎‎‎‎‎‎‎مند تر از تو سراغ ندارم، دوست‎‎‎‎‎‎دار تو خواهرت. با دست‎‎‎‎‎‎های لرزان نامه‎‎‎‎‎رو روی نامه‎‎‎‎‎ی شهاب گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای کمال بود رو شروع به خواندن کردم. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای مهربان، که با آفریدن تو معرفت را معنی کرد سلام بردیای عزیزم، خداشاهده که خیلی دلم برای دیدنت تنگ شده، تو در سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زندگیم بهترین دوست و هم‎‎‎‎‎دردم بودی، خواستم قبل از ترک کردن همیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی این دنیای فانی بهت بگم که تو خالص ترین مردی بودی که دیده بودم، برام مهم نیست که چه بلایی در گذشته به سر پدرت آوردی و هیچ‎‎‎‎‎وقت هم برام مهم نبود، من درون تو مردی رو دیده بودم که عشق رو درک کرد و بدون هیچ چشم‎‎‎‎‎داشتی بهم کمک کرد؛ ازت ممنونم که بهم معرفت داشتن رو یاد دادی و امیدوارم یک روزی کسی رو پیدا کنی که قدر تمام محبت‎‎‎‎‎‎های تورو بدونه و چنان که از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی رو دارم؛ دوست‎‎‎‎‎‎‎‎دار تو ملیکا. نامه رو آروم گذاشتم روی بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها، آخرین‎‎‎‎‎نامه برای محسن بود، هنوز هم بعد از این همه سال برای خوندن دوباره‎‎‎‎‎‎ی نامه تردید داشتم، غم رو میشه به راحتی توی تک‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎ها حس کرد، با صدایی پر از بغض شروع کردم به خواندن نامه. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام پدر، که خدای من روی زمین است. سلام پدر عزیزم.. . خدارو شاهد می‎‎‎‎‎‎گیرم که برای نوشتن این نامه، دست‎‎‎‎‎‎هایم یاری نمی‎‎‎‎‎کنند، قلبم به درد می‎‎‎‎‎آید گویی که انگار کسی اون رو درون دست‎‎‎‎‎‎‎هاش گرفته و فشار می‎‎‎‎‎‎فشارد..
  6. به‎‎‎‎‎‎‎‎نام خدای بخش آفرین، که همه او هستیم و به سوی او باز می‎‎‎‎‎‎‎‎گردیم. این دست خطم را برای شهابم می‎‎‎‎‎نویسم، که شاید بعد از رفتنم تسلی بخش روح زیبایش بشود. شهابم از وقتی برای اولین‎‎‎‎‎‎‎بار تورو دیدم به این باور رسیدم که تو اولین و اخرین عشق حقیقیه من هستی، اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های زیبات که اولین جزئی از تو بود که من رو دیوانه‎‎‎‎‎وار لیلی خودش کرد، گویی که هربار به تو نگاه می‎‎‎‎‎کردم با دیدنت شوق و شفقتی جاودان درونم پدیدار می‎‎‎‎‎شد؛ و اماّ عزیز من گاهی نمی‎‎‎‎‎‎شود ماند حتی اگر میلی به رفتن نباشد، اگر این تن خسته‎‎‎‎‎‎م من را یاری نداد و تورو نخواسته ترک کرده‎‎‎‎‎‎م خواستم این رو بدونی که من همچون ژولیت که دیوانه‎‎‎‎‎‎وار رمئو رو دوست داشت تورو دوست دارم؛ فقط ازت خواهشی کوچک داشتم؛ می‎‎‎‎‎‎دانم که چه قدر من رو دوست داری و خواهش می‎‎‎‎‎کنم روی من رو زمین ننداز، بعد از من زندگی‎‎‎‎‎‎ات را رها نکن، من همچون ستاره‎‎‎‎‎‎ای درون آسمان شب تورا نگاه می‎‎‎‎‎‎‎کنم و امیدوارم که عشقی بزرگ‎‎‎‎‎‎تر قلبت را بعد از من تسخیر کند، دوستت دارم شوالیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من. نگاهم رو از نامه به ملیکا انداختم، چشم‎‎‎‎‎‎های مشکیش از اشک پر شده بود، نگاهم رو که روی خودش دید لبخند غمگینی زد و گفت: - خدای من، چه عشق بزرگی داشتن. مکثی کرد و گفت: - بقیه‎‎‎‎‎ی نامه‎‎‎‎‎ها برای کی نوشته شده بودن مامان؟ - الکس، آقا محسن و کمال پسردایش. با تردید پرسید. - تو بعد از این‎‎‎‎‎که نامه‎‎‎‎‎هارو برای اولین‎‎‎‎‎‎بار خوندی به صاحب اصلی اون‎‎‎‎‎‎ها تحویل شون ندادی؟ آهی کشیدم و گفتم: - آقا محسن فلج شده بود و یک روز خودم رفتم عیادتش و نامه رو براش خوندم، اماّ متاسفانه اون فقط گریه کرد چون بعد از سکته‎‎‎‎‎‎‎ای که کرده بود به غیر از فلج شدن توانایی صحبت کردن رو هم نداشت، الکس هم که یک‎‎‎‎‎‎هو غیبش زد و بعد یک‎‎‎‎‎‎‎سال که اومد نامه رو بهش دادم اماّ حاضر نشد که نامه رو بخونه، من رو از اتاقش بیرون کرد ولی من کم نیاوردم و از همون پشت در اتاق متن نامه رو با صدایی بلند خوندم؛ کمال رو هم چون دسترسی بهش نداشتم بعد از کلی گشتن یک شماره ازش پیدا کردم و متن نامه رو واسش پیامک کردم، بعدها فهمیدم کمال با فهمیدن این‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا مرده و خوندن متن نامه، اون‎‎‎‎‎‎قدری مواد مخدر مصرف کرد که یک روز اوردوز کرده و مرده. دخترم آهی کشید و به نامه‎‎‎‎‎‎های نخونده‎‎‎‎‎‎ شده‎‎‎‎‎‎ی توی دستم خیره شد؛ نامه‎‎‎‎‎‎ای که برای شهاب بود رو روی تخت گذاشتم و نامه‎‎‎‎‎‎‎ای که برای الکس بود رو شروع کردم به خوندن.
  7. برای تعریف کردن بلایی که شهاب بعد از مرگ ملیکا سر خودش آورد هنوز که هنوزه بعد از گذشت پانزده‎‎‎‎‎‎‎سال تمام وجودم و سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های تنم مور مور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، مکثی کردم آهی کشیدم و گفتم: - شهاب مرگ ملیکا رو نمی‎‎‎‎‎‎خواست که قبول کنه، اماّ وقتی خودش اون‎‎‎‎‎‎‎رو با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش به خاک سپرد بالای سر قبر ملیکا همون انگشتری که واست داستانش رو قبلاً تعریف کردم، ذهر داخلش رو خورد تا قبل از رسیدن آمبولانس خیلی وقت بود که اون هم به ملیکا پیوسته بود. با نگاهی پر از غم و حیرت بهم خیره نگاه کرد، قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی به تلخیه هزاران غم از چشمم پائین چکید، با لحنی آروم‎‎‎‎‎تر ادامه دادم. - دایی الکس بعد از مردن ملیکا و شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎وقت اون الکس سابق نشد، یک‎‎‎‎‎‎سالی غیبش زد و وقتی برگشت فقط یک جمله رو گفت: - انتقام خون ملیکا رو از براتی گرفتم، همون‎‎‎‎‎‎جور که لیاقتش بود کشته شد. دخترم آهی کشید و زیرلب گفت: - برای همین اسم من و داداشم رو ملیکا و شهاب گذاشتین، می‎‎‎‎‎‎خواستین یاد اون‎‎‎‎‎ها همیشه زنده باشه، درست می‎‎‎‎‎‎‎گم؟ لبخندی غمگین زدم و گفتم: - بله دخترم، ملیکا دختر خیلی شجاع و مهربونی بود. - پدر ملیکا و مادر شهاب چی‎‎‎‎‎‎شدن؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - آقا محسن وقتی به عمارت برگشت و جنازه‎‎‎‎‎ی دخترش رو دید سکته‎‎‎‎‎‎ی مغزی کرد و فلج شد، رز هم به کلی افسردگی شدیدی گرفت و هردوی اون‎‎‎‎‎‎‎ها دوسال بعد از مرگ دختر پسرشون فوت کردن. نگاهم رو از ملیکا گرفتم و به قاب عکس الکس که روی میز مطالعه‎‎‎‎‎م بود انداختم، ادامه دادم. - حاضرم به جرات قسم بخورم بعد از مردن ملیکا من دیگه هیچ‎‎‎‎‎وقت لبخند رو روی لب الکس ندیدم، حتی دافنه هم چندوقت پیش وقتی داشت پیشم درددل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - الکس بعد از این‎‎‎‎‎‎‎‎ همه سال هنوزم داغونه، باورت میشه فاطیما اگر خیلی مجبور بشه فقط در حد چند کلمه حرف می‎‎‎‎‎‎‎زنه، خیلی گوشه‎‎‎‎‎‎گیر شده. نفسی کشیدم و ادامه دادم، - دوماه از مرگ ملیکا گذشته بود که یک شب خوابش رو دیدم وقتی از خواب بیدار شدم بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم به اتاقش توی عمرات بود رفتم، همین‎‎‎‎‎جوری داشتم وسایلش رو نگاه می‎‎‎‎‎‎کردم که دیدم چندتا دست نوشته‎‎‎‎‎‎هاش توی کشوی میزپاتختیش هست، هر خطی که نوشته بود رو که می‎‎‎‎‎‎خوندم هزاران‎‎‎‎‎‎بار مردم و زنده شدم. ملیکا با کنجکاوی گفت: - توی اون کاغذها چی نوشته بود؟ قطره‎‎‎‎‎‎ی اشک دیگری روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام چکید، از روی تخت بلند شدم و به سمت میزمطالعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام رفتم و در کشو رو باز کردم، چندباری خواسته بودم اون‎‎‎‎‎‎‎هارو بسوزونم ولی هربار یک حسی مانعه‎‎‎‎‎‎م شده بود، کاغذهارو برداشتم و رفتم دوباره کنار دخترم روی تخت نشستم وقتی نگاه منتظرش رو دیدم اولین نامه رو که برای شهاب نوشته بود رو با صدایی گرفته شروع کردم به خوندن.
  8. چشم‎‎‎‎‎‎هاش که به من افتاد با وحشت و ترس گفت: - اینجا چه غلطی می‎‎‎‎‎‎کنی ملیکا. از پشت الکس کامل بیرون اومدم و دویدم سمت شهاب و خودم رو توی آغوش گرمش انداختم، سرم رو به سینه‎‎‎‎‎‎ی مردانه‎‎‎‎‎‎اش فشار دادم و با بغض گفتم: - از من انتظار داری وقتی تو اینجا توی این رگ‎‎‎‎‎‎‎بار تیراندازی هستی من با خیال راحت توی عمارت بشینم؟ شهاب دست‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بالا آورد و دور کمرم گذاشت و من رو به خودش بیشتر نزدیک کرد، بوسه‎‎‎‎‎‎ای آروم به سرم زد و با مهربونی گفت: - الاهی من قربون اون دل مهربونت برم، خداروشکر تموم شد؛ همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اون‎‎‎‎‎‎‎های که آدم براتی بودن کشته شدند. نفسی راحت کشیدم، با صدای الکس از آغوش شهاب بیرون اومدم و به مردی که شهاب زخمیش کرده بود نگاه کردم. - ملیکا مواظب باش. مرد زخمی با بی‎‎‎‎‎‎حالی دستی که توش تفنگ داشت رو بالا آورد و به سمت من گرفت، هم‎‎‎‎‎‎زمان صدای دوتا شلیک اومد؛ الکس سر مرد رو نشونه گرفته بود و مرد آخرین کور سوی چشم‎‎‎‎‎هاش رفت، اماّ دوتا صدای شلیک اومده بود اون یکی به کجا اثابت کرده بود؛ صداهای اطرافم کمی برام سنگین شده بودن، قلبم برعکس این اواخر دیگه درد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، حتی انگار دیگه ظربان‎‎‎‎‎‎هاش رو حس نمی‎‎‎‎‎‎کردم وقتی به خودم اومدم دیدم روی زمین توی آغوش شهابم هستم، توی اون چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش طوفانی بر پا بود، می‎‎‎‎‎دیدم که الکس هم کنارم روی زمین نشسته و داره حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی رو می‎‎‎‎‎زنه اماّ من هیچ‎‎‎‎‎کدوم از حرف‎‎‎‎‎هاشون رو نمی‎‎‎‎‎‎شنیدم، یا شاید هم دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواست که بشنوم، شاید اگر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم دارن چی می‎‎‎‎‎‎گویند رفتن واسم سخت‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد؛ پلک‎‎‎‎‎‎هام داشتن سنگین می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، روحم داشت از بدنم خارج می‎‎‎‎‎‎شد ولی جسمم داشت آخرین تلاشش رو می‎‎‎‎‎کرد برای ادامه‎‎‎‎‎‎ی زندگی می‎‎‎‎‎کرد، صدای مادرم دم گوشم زمزمه شد. - عروسکم، مامان منتظرته؛ دختر قشنگم مامانی دوستت داره. قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی چشمم پائین اومد، دهنم بیش از حد اندازه خشک شده بود، تمام توانم رو جمع کردم و با صدای آرومی رو به شهاب گفتم: - و اماّ عزیزمن تمام پایان‎‎‎‎‎‎های خوش به نرسیدن ختم میشه؛ دوستت دارم شوالیه‎‎‎‎‎‎ی من. چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و تمام بدنم سبک شد.. . *** پانزده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال بعد فاطیما نگاهی به چهره‎‎‎‎‎‎ی زیبای دخترم انداختم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش از اشک برقی زد و با بغض گفت: - اماّ مامان این خیلی نامردی بود، ملیکا حق یک پایان خوب رو داشت. بغض توی گلوم رو قورت دادم و چیزی نگفتم، با سوالی که کرد تمام تنم یخ زد. - مامان بعد از مرگ ملیکا، شهاب چی شد، این‎‎‎‎‎‎طور که گفتی اون‎‎‎‎‎‎‎‎ها هم‎‎‎‎‎‎دیگه رو خیلی دوست داشتن.
  9. با حیرت به دهن آنجلا نگاه کردم، نه امکان نداشت اجازه بدم بلای سر شهاب و الکس بیاد، آنجلا آب دهنش رو قورت داد و آروم به سمتم اومد، با قاطعیت گفت: - هر دوی اون‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎تونند از خودشون دفاع کنند، خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم برگرد به اتاق. زیرلب گفتم: - به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه. فرصت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بهم برسه و جلوم رو بگیره بهش ندادم، دویدم سمت در عمارت، صداهای تیراندازی داشت بیشتر می‎‎‎‎‎شد، به التماس و خواهش‎‎‎‎‎‎های آنجلا هیچ توجه‎‎‎‎‎‎ای نکردم، در خروجی عمارت رو باز کردم و وارد حیاط شدم، هر طرفی رو که نگاه می‎‎‎‎‎کردم جنازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از نگهبان‎‎‎‎‎‎ها افتاده بود، ظربان قلبم رو به کاهش رفت، دل جرات این‎‎‎‎‎‎که به جنازه ها نگاه بکنم رو نداشتم که مبادا شهاب و الکس جزئی از اون‎‎‎‎‎‎ها باشند، با قدم‎‎‎‎‎های لرزون جلوتر رفتم و تفنگم رو بالا آوردم؛ رفتم بالاسر اولین جنازه و به صورتش نیم‎‎‎‎‎نگاهی انداختم، با دیدن چهره‎‎‎‎‎ی ناآشنا نفسی راحت کشیدم؛ با شنیدن اسمم از سمت چپ حیاط نگاهم رو از جنازه‎‎‎‎‎‎‎ی مرد گرفتم و به الکس نگاه کردم. - ملیکا؛ لعنتی تو اینجا چی‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎کنی. بقیه‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو فریاد کشید. - همین الان برو تو. به حرفش اعتنای نکردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سریع رفتم سمتش، با نزدیک شدن به الکس و دیدن بازوی زخمی شده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش تمام بدنم برای چند لحظه بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حس شد، با نگاهی اشک‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفتم: - زخمی شدی. چند قدمی که بین‎‎‎‎‎‎مون فاصله بود رو پر کرد و بازوم رو محکم گرفت، با لحنی وحشت‎‎‎‎‎‎‎زده گفت: - قسمت می‎‎‎‎‎‎دم همین الان برو داخل عمارت. با التماس ادامه داد و گفت: - خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم. پاهام برای رفتن یاری نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کردند، نیمه‎‎‎‎‎‎ی روحم توی این حیاط با مرگ یک قدم فاصله داشت، اون‎‎‎‎‎‎وقت من چه‎‎‎‎‎طور راحت راهم رو بگیرم برم توی عمارت؛ با شنیدن صدای مردی ناآشنا الکس من رو خیلی سریع پشت خودش قایم کرد. - به‎‎‎‎‎به می‎‎‎‎‎‎‎بینم خیلی شجاع‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی هستی که فکرش رو می‎‎‎‎‎‎کردم، گندزاده. الکس با عصبانیت و خشمی مهار نشدنی با فریاد گفت: - دهنت رو ببند عوضی، به چه جراتی خواهر من رو این‎‎‎‎‎‎طور خطاب می‎‎‎‎‎‎کنی. صدای شلیکی از پشت سر مرد غریبه اومد که بلافاصله با تنی آغشته به خون نقش زمین شد، شهاب تفنگ به دست دقیقاً پشت سر مرد ایستاده بود و با دیدن مرد که نیمه جون روی زمین افتاده بود پوزخندی زد و زیرلب فحشی نثارش کرد.
  10. *** طبق دستور آقا الکس توی اتاق کار موندم و بیرون نرفتم، فقط فاطیما پیشم توی اتاق موند و از این بابت خداروشکرگذار شدم چون تنهای دلم می‎‎‎‎گرفت، فضای اتاق کار الکس زیادی از حد دلگیر و خفه بود، یادم باشه بعداً به الکس درمورد دیزاین این اتاق صحبت کنم، فاطیما خمیازه‎‎‎‎‎ای کشید و با لحنی بامزه گفت: - باورم نمیشه، یعنی هیچ‎‎‎‎‎وقت یادم نمیاد که به اندازه‎‎‎‎‎‎ی الان این‎‎‎‎‎قدر دلم بخواد همه‎‎‎‎‎‎ش بخوابم، کم‎‎‎‎‎‎‎کم داره از خودم بدم میاد، این حجم از به درد نخوری واقعاً آدم رو کفری می‎‎‎‎‎‎کنه. لبخندی مهربون زدم و گفتم: - این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها چیه عزیزم، تو هرچی باشه صاحب دوتا بچه هستی باید هم یکم بی‎‎‎‎‎‎حال شده باشی، این قضیه‎‎‎‎‎‎ی براتی که تموم بشه قطعاً باید بریم دنبال یک سیسمونی مفصل و دکراسیون اتاق‎‎‎‎‎‎‎هاشون. از حرفی که زدم گونه‎‎‎‎‎‎های فاطیما از شوق قرمز شدن، با ذوق خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - وای فکرش هم قلبم رو سرشار از عشق می‎‎‎‎‎‎کنه. - تو مادر خوبی میشی، قلب مهربونی داری دختر. فاطیما خواست حرفی بزنه که با شنیدن صدای تیراندازی قلبم هری ریخت، شوق توی چشم‎‎‎‎‎‎های فاطیما جاش رو به ترس و نگرانی داد، خیلی سریع از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت میز الکس، در کشوی میز رو باز کردم و تفنگ مشکی الکس رو برداشتم، فاطیما با وحشت داشت به من نگاه می‎‎‎‎کرد، از روی مبل بلند شد و قاطعانه گفت: - فکرش رو هم نکن، نمی‎‎‎‎‎زارم از اتاق بیرون بری. از این که باید می‎‎‎‎‎نشستم توی اتاق و منتظر می‎‎‎‎شدم تک‎‎‎‎‎‎تک اعضای خانواده‎‎‎‎‎‎م کشته بشن حتی فکر کردن بهش قلبم رو به درد می‎‎‎‎‎آورد، با جدیت گفتم: - فاطیما بهتره خودت رو خسته نکنی، من لحظه‎‎‎‎‎‎ای نمی‎‎‎‎تونم اینجا بشینم و دست روی دست بزارم، اون‎‎‎‎‎ها من رو می‎‎‎‎‎خوان و من هم میرم. به فاطیما فرصت حرف زدن ندادم، خیلی آروم از سر راهم کنارش زدم و با عجله از اتاق بیرون اومدم و در اتاق الکس رو از پشت قفل کردم، فاطیما نباید زخمی بشه اون قراره مادر بشه و من این اجازه رو نمی‎‎‎‎‎دم خودش رو به کشتن بده؛ با قدم‎‎‎‎‎‎های سریع از پله‎‎‎‎‎‎های عمارت پائین رفتم، صدای هیاهو و تیراندازی از توی حیاط می‎‎‎‎‎اومد، پس نگرانی‎‎‎‎‎‎های شهاب بی‎‎‎‎‎‎‎حوده نبوده؛ آنجلا توی نشیمن بی‎‎‎‎‎قرار قدم می‎‎‎‎زد با دیدن من فریاد زد. - اینجا چی‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی، برگرد به اتاق کار همین الان. قطره‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشمم روی گونه‎‎‎‎‎م افتاد، با بغض گفتم: - بقیه کجان؟ آنجلا بغض توی گلوش رو کنترل کرد و با صدای گرفته‎‎‎‎‎ای گفت: - پدرت و رز بیرون عمارت رفتند، الکس و شهاب توی حیاطن.
  11. بعد با صدای بلندتری رو به شهاب گفتم: - و تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنی چون مادرش عرب هستش و از قضا قاتل هم هست پس حتماً برای براتی کار می‎‎‎‎‎‎کنه درست می‎‎‎‎‎گم؟ شهاب به الکس چشم‎‎‎‎‎‎‎‎غره‎‎‎‎‎‎ای رفت و با حرص گفت: - من تنها کسی نیستم که توی این اتاق این فکر رو می‎‎‎‎‎‎کنم. بعدش به انجلا و فاطیما نگاهی انداخت، دافنه با خونسردی شونه‎‎‎‎‎‎شو بالا انداخت و گفت: - از نظرم شما زیادی دارید قضیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو سخت می‎‎‎‎‎‎‎کنید، به‎‎‎‎‎‎جای این‎‎‎‎‎که اینجا باهم دیگه بحث کنید، خیلی راحت اخراجش کنید تا هیچ شکی هم توی دلتون نمونه. فاطیما در جواب دافنه گفت: - در حال حاضر بهترین کار همینه. الکس کلافه پوفی کرد و گفت: - باشه. از کنارم بلند شد و همون‎‎‎‎‎طور که داشت به سمت اتاق می‎‎‎‎‎رفت گفت: - همین الان می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎کنم. نگاهش رو من ثابت موند و ادامه داد. - امروز تو به هیچ‎‎‎‎‎وجه از اتاق کار بیرون نمیای، اینجا امن ترین اتاق عمارت هستش. حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی بحث با الکس رو نداشتم، برای همین سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، الکس بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق بیرون رفت؛ فاطیما که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی اون‎‎‎‎‎قدر شماها همه‎‎‎‎‎ش درحال قر زدن بودین یادم رفت بهتون خبر خوبی رو بدم. همه توی سکوت با هیجان به فاطیما نگاه کردیم، آنجلا لبخندی زد و گفت: - خاله به قربونت بره، چه خبری هستش؟ فاطیما لبخند دندون‎‎‎‎‎‎نمایی زد و رو به جمع گفت: - صبح ساعت هفت با پدرام به ازمایشگاه رفتیم و از اون طرف سونوگرافی هم دادم، خوب خداروشکر. دستش رو روی شکمش گذاشت و مکثی کرد، با آرامش ادامه داد. - دکتر گفتش که دوقلو باردارم؛ ای‎‎‎‎‎جانم پدرام از شدت خوش‎‎‎‎‎‎حالی بال در آورده بود. قهقه‎‎‎‎‎‎ای زدم و با ذوق گفتم: - از الان گفته باشم، اسم‎‎‎‎‎‎هاشون رو خاله‎ ملیکا شون تعین می‎‎‎‎‎‎‎‎کنه. فاطیما لبخندی زد و دافنه که کنار فاطیما نشسته بود، فاطیما رو توی آغوش گرفت و با صدای بغض‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفت: - خدایا شکرت، برات خیلی خوش‎‎‎‎‎‎‎حالم فاطیما، مطمئن هستم تو مادر خیلی خوبی برای بچه‎‎‎‎‎‎هات میشی. نگاهم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب قفل شد، می‎‎‎‎‎‎تونستم امید به آینده رو توی اون دریای طوفان زده ببینم.
  12. تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم وقتی شهاب از اتاق بیرون رفت، به سمت حموم رفتم، یک دوش خیلی مختصری گرفتم و حوله‎‎‎‎‎‎‎‎م رو دور بدنم پی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیدم از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎هام، یک لباس بلند نخی سفید، که پر از گل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شکوفه بودن، آستین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های لباس از آرنج دستم پلیسه می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد و کلوش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، لباس خیلی دلنشینی بود؛ لباس رو تنم کردم و به لطف الکس که آینه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اتاقم رو شکسته بود بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال آرایش کردن شدم و فقط برس رو برداشتم و موهام رو شونه کردم و آزادانه دورم ریختم؛ موبایلم رو برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم، توی سالن نشیمن کسی نبود حتماً یا توی سالن غذاخوری هستند یا طبق معلوم توی اتاق کار الکس، چون هیچ صدایی از سمت سالن غذاخوری نمی‎‎‎‎‎اومد پس حتماً دومین حدسم درست بوده؛ پشت در اتاق کار یکم مکث کردم، صدای گفت‎‎‎‎‎‎‎گوهای الکس و پدرم خیلی واضحه داشت می‎‎‎‎‎‎اومد، یک حسی از ته دلم می‎‎‎‎‎‎گفت همین‎‎‎‎‎‎‎‎جا بمونم و گوش بگیرم اماّ وجدانم قبول نکرد و بدون در زدن در اتاق رو باز کردم؛ تقریباً همه‎‎‎‎‎‎‎‎ی اعضای خانواده توی اتاق بودن غیر از خودم، شهاب با دیدنم لبخند مهربونی زد که واسش پشت چشمی نازک کردم، الکس و پدرم با دیدنم لبخند هراسونی زدن و گفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گو شون رو متوقف کردن، نیشخندی تلخ کنج لبم نشست، رو به پدرم با کنایه گفتم: - اگر مزاحم‎‎‎‎‎‎‎‎تون شدم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم برم. پدر به میز کار الکس تکیه داده بود، با حرفی که زدم نگاه مهربون و نگرانی بهم انداخت، اومد رو به روم ایستاد و دستی به شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام زد و گفت: - عزیزک بابا، کی گفته که او مزاحمی، تو تاج سر منی یکی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎یک‎‎‎‎‎‎‎‎دونه‎‎‎‎‎م. - در مورد چی داشتین صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کردین؟ الکس تک‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و نگاهی مهربون بهم انداخت، دستش رو بالا آورد و به کنار خودش اشاره کرد و گفت: - بیا کنار من بشین جوجه، همه‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو مو به مو واست تعریف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. از کنار پدرم گذشتم و به سمت الکس رفتم، کنارش روی مبل دونفره نشستم و منتظر بهش نگاه کردم، تا الکس اومد حرفی بزنه شهاب زودتر گفت: - همون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که قبلاً هم بهت گفتم عزیزم من نسبت به این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید حس خوبی رو نداشتم، برای همین اسم و فامیلی چندتایی شون رو به یکی از آشناهام دادم و همین نیم‎‎‎‎‎‎ساعت پیش با من تماس گرفت و گفت، یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎ها سابقه داره و الان هم تهت تعقیب هستش. الکس دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎ها بیشترین‎‎‎‎‎‎شون سابقه دار هستند، این‎‎‎‎‎‎که دلیل نمیشه. پدرم در جواب الکس گفت: - داری درست میگی پسرم، اماّ این رو هم قبول کن که هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم شون در حال حاضر تحت تعقیب نیستند. رو به پدرم گفتم: - چرا تحت تعقیب هستش؟ پدرم کلافه نفس عمیقی کشید و گفت: - به جرم قتل، این‎‎‎‎‎‎طور که معلومه مادرش عرب و پدرش ایرانی هستش، کلاً شش ماهه که به ایران اومده. زیرلب گفتم: - آها که این‎‎‎‎‎‎طور.
  13. اولین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎م رو برای شهاب نوشتم، از تمام حرف‎‎‎‎‎‎‎هایی که توی دلم بود و می‎‎‎‎‎‎‎خواستم که بعد از مرگم بدونه نوشتم، دومین نامه رو برای الکس نوشتم، سومین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو برای پدرم نوشتم طولانی‎‎‎‎‎‎‎‎ترین نامه‎‎‎‎‎‎‎‎م بود، آخری رو برای کمال نوشتم؛ نامه‎‎‎‎‎‎‎‎هارو برداشتم و گذاشتم‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون توی همون کشو و در کشو رو بستم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق خوابم نگاه کردم، دلیل این‎‎‎‎‎‎‎‎کارم رو خودم هم نمی‎‎‎‎‎دونستم فقط یک حسی نزدیک بهم می‎‎‎‎‎‎گفت لازم بوده و باید انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎دادی، چشم‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و خیلی زود به خوابی آروم فرو رفتم. با نفس کشیدن عطر آشنای چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و به چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دل‎‎‎‎‎‎‎ربای شهابم نگاه کردم، دوست داشتم تا آخرین لحظه‎‎‎‎‎‎‎ی مرگم همین چهره‎‎‎‎‎‎‎ی مردونه‎‎‎‎‎ی شهاب رو خیره نگاه کنم، اون‎‎‎‎‎قدر غرق در تماشای چهره‎‎‎‎‎‎ی شهاب بودم گذشت زمان رو نفهمیدم چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری گذشت، چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب باز شدن و خمار بهم نگاه کرد، با مهربونی گفتم: - صبحت بخیر عزیزم. شهاب لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالی زد و گفت: - صبح توهم بخیر ملکه‎‎‎‎‎‎ی من. می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ازش درمورد نقشه بپرسم ولی بلافاصله پشیمون شدم؛ نیمه نشسته شدم و به پشت تخت تکیه دادم؛ شهاب که انگار بیشتر منظور حرفش با خودش بود تا من. - چندباری به الکس گفتم از این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید خوشم نمیاد، اماّ کو گوش شنوا، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس خوبی ازشون نگرفتم. نگاهم رو که روی خودش دید ادامه داد. - باور می‎‎‎‎‎کنی، وقتی به اون برادر دیونه‎‎‎‎‎ت گفتم از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نیومده چی بهم گفت؟ تصور حرفی که الکس زده زیاد سخت نبود، جلوی خنده‎‎‎‎‎‎م رو گرفتم و گفتم: - چی گفت عزیزم؟ - با اون غرور احمقانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش گفت، مگه قراره فردا به‎‎‎‎‎‎جای ملیکا با این‎‎‎‎‎‎‎ها عقد کنی. نتونستم جلوی خنده‎‎‎‎‎م رو بگیرم، قهقه‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و با مهربونی گفتم: - هی بیخیال، الکسه دیگه بعضی وقت‎‎‎‎‎‎‎ها حرف‎‎‎‎‎‎هایی می‎‎‎‎‎زنه به دل‎‎‎‎‎‎نگیر. شهاب خودش هم خنده‎‎‎‎‎‎ش گرفت، با مهربونی گفت: - نه عزیزم ناراحت نشدم، فقط اگر خنده‎‎‎‎‎‎‎های فاطیما رو موقعه‎‎‎‎‎‎ی شنیدن حرف الکس رو فاکتور بگیرم. از روی تخت بیرون اومدم و نیم‎‎‎‎‎‎‎نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت ده‎‎‎‎‎‎‎نیم بود و این یعنی همه‎‎‎‎‎‎ی اعضای عمارت بیدار شدند، رو به شهاب کردم و لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زدم. - لطفاً از اتاق برو بیرون، می‎‎‎‎‎‎خوام برم حموم. شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو بالا انداخت و لبخند شیطنت‎‎‎‎‎‎آمیزی زد، زیرلب همون‎‎‎‎‎‎جور که از تخت بلند میشد گفت: - همین یک امروز رو هم هرکاری دوست داری انجام بده، از فردا معلوم میشه رئیس کیه.
  14. - من از وقتی که توئه بچه سوسول داشتی توی بهترین دانشگاه‎‎‎‎‎‎‎ها تحصیل می‎‎‎‎‎‎کردی داشتم برای این‎‎‎‎‎روزها تعلیم می‎‎‎‎‎‎دیدم، پس نباید هرکسی رو ضعیف بشماریم، مگه نه الکس؟ پوزخندی زدم و گفتم: - این‎‎‎‎‎‎که توی دیترویت، حتی اگر مثل موش بری توی لوله فاضلاب می‎‎‎‎‎‎گردم و پیدات می‎‎‎‎‎‎کنم فهمیدی؟ با حرفی که زد قلبم هری ریخت. - اماّ تا اون موقعه خواهر گندزاده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت کفن پوشیده. امیر تماس رو قطع کرد، شهاب فریاد زد. - لعنتی، خودم می‎‎‎‎‎‎کشمت عوضی. ملیکا از روی مبل بلند شد و اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎‎مون با آرامش و مهربونی گفت: - من هیچ‎‎‎‎‎‎هم از امیر نمی‎‎‎‎‎‎ترسم، در اصل اونه که باید از ما بترسه. لبخندی محو اومد روی لبم، از این‎‎‎‎‎‎که می‎‎‎‎‎دیدم روحیه‎‎‎‎‎‎شو هنوز از دست نداده خیالم راحت شد، پدرم آهی کشید و با ناراحتی گفت: - پست‎‎‎‎‎‎‎‎فطرت، تینکس بی‎‎‎‎‎‎‎چاره که گناهی نداشت عوضی مریضه. با صدای مادرم همه‎‎‎‎‎‎‎مون برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. - باید تا دیر نشده یک فکر دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای بکنیم. نگاهش خیره موند روی من و ادامه داد. - پس این نگهبان‎‎‎‎‎‎‎های جدید چی شدن؟ نگاهی به ساعت توی دستم کردم و گفتم: - تا نیم‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه باید که برسن. شهاب زیرلب گفت: - خوبه حداقل از این بابت خیال‎‎‎‎‎‎مون راحت باشه. *** ملیکا با سردرد شدید به اتاقم اومدم، شهاب و بقیه به اتاق کار الکس رفتند تا نقشه‎‎‎‎‎‎‎ی جدیدی رو بکشند، من به میل خودم خواستم به اتاقم برگردم چون هم به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی سردرد داشتم و از یک طرف دیگه خواستم چندتایی نامه بنویسم، نمی‎‎‎‎‎‎دونم این چه حسی بود که درونم شعله‎‎‎‎‎‎ور شده بود و فقط دم گوشم آروم زمزمه می‎‎‎‎‎‎‎کرد. - بیا، توهم به‎‎‎‎‎‎ما بپیوند. باز خداروشکر اسماء زحمت کشیده بود و خورده شیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو از روی زمین تمیز کرده بود، رفتم سمت پاتختی کنار تخت خوابم و در یکی از کشو هاش رو باز کردم، چندتا ورق آچار برداشتم و خودکار مشکی که در کنار ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎هابود رو هم برداشتم و نشستم روی تختم.
  15. ملیکا با لحنی گرفته گفت: - راه دیگه‎‎‎‎‎‎‎ای جزء کشتن نیست، نمیشه مکان‎‎‎‎‎‎‎شون رو به پلیس لو بدیم؟ هنوز هم با ملیکا سرسنگین بودم، دلم نیومد بیشتر از این بهش بی‎‎‎‎‎‎‎‎اعتنا باشم، برای همین با مهربونی بهش لبخندی زدم و با ملایمت گفتم: - تا دلت بخواد توی هر کشوری و هرجایی که فکرش رو بکنی آشنا و پارتی دارن، کسی که پاتوقش به شهری مثل دیترویت بیافته یا خیلی احمقه یا قوی. ملیکا فقط با نگرانی بهم نگاه کرد و چیزی نگفت؛ اسماء به نشیمن اومد و اعلام کرد که شام آماده‎‎‎‎‎‎‎ست، همه‎‎‎‎‎‎گی از نشیمن به سمت سالن غذاخوری رفتیم و هرکسی روی صندلیه همیشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیش نشست، از اون‎‎‎‎‎‎‎جای که ناهار هم نخورده بودم با اشتها برای خودم برنج و خورشت قیمه کشیدم، توی سکوت شام خوردیم و یکی‎‎‎‎‎‎‎یکی از سرمیز شام بلند شدیم و به نشیمن رفتیم، فاطیما و دافنه خمیازه‎‎‎‎‎‎‎ای کشیدن و گفتند که میرن تا بخوابند؛ به ملیکا نگاه کردم که روی یک مبل دونفره نشست قبل از این‎‎‎‎‎‎‎که شهاب بره و کنارش بشینه خودم رو به مبل رسوندم و کنار ملیکا نشستم، با دیدنم کنارش لبخند غمگینی زد، چشمکی بهش زدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم، شهاب مثل گرگ زخمی بهم نگاهی انداخت و رفت روی مبل تک‎‎‎‎‎‎‎نفره‎‎‎‎‎‎ای نشست، پدرم، رز و مادرم هم هر کدوم روی یکی از مبل‎‎‎‎‎‎های تک‎‎‎‎‎‎نفره نشستند، تا رز خواست حرفی بزنه با صدای گوشی پدرم سکوت کرد، پدرم با عجله نگاهی به صفحه‎‎‎‎‎‎‎ی گوشی انداخت و گفت: - تنکس هستش. گوشی رو جواب داد و گذاشت روی بلندگو، صدای مردی که قشنگ ایرانی صحبت می‎‎‎‎‎‎کرد پشت گوشی پیچید. - به‎‎‎‎‎به آقای راد، از شما دیگه توقعه همچین کاری رو نداشتم برام آدم بفرستی تا آدرسم رو برات پیدا کنند. از تعجب ابروهام بالا رفتن، اشتباه نکنم باید صدای امیربراتی باشه، از کنار ملیکا بلند شدم و رفتم سمت پدرم، شهاب هم همین کار رو انجام داد، پدرم با تن صدای خیلی جدی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت: - تنکس کجاست؟ امیر خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و با بدجنسی گفت: - عمر شو داد به شما، طفلک ولی چه مرد خوبی بود. گوشی رو از دست پدرم بیرون کشیدم، سعی کردم خشن بودن صدام رو پنهان کنم و با خونسردی گفتم: - داری با دم شیر بازی می‎‎‎‎‎‎کنی براتی. امیر با کنایه گفت: - من مثل برادرم ساده‎‎‎‎‎‎لوح نیستم پسر، من رو یا خیلی دست کم گرفتین یا من خیلی شمارو دست بالا. شهاب برعکس لحن من که خونسرد بود با خشم غرید. - فکر کردی حالا که ببر مرده و تو رئیس گروه دال شدی خیلی نفوذناپذیر شدی بچه؟ معلوم بود شهاب بدجوری با این حرفش امیر رو عصبانی کرده چون با خشم گفت:
  16. نفس عمیقی کشیدم، خدا الکس رو از روی زمین محو کنه که برای نقشه‎‎‎‎‎‎‎های شوم و بدجنس‎‎‎‎‎‎‎گرانه‎‎‎‎‎‎‎ش از ملیکا سوءاستفاده کرد، اماّ کاری هست که شده و الان موقعه‎‎‎‎‎‎ای نبود که بخوام با این حرف‎‎‎‎‎‎ها روحیه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا رو از این داغون‎‎‎‎‎‎‎تر بکنم، بهش نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شدم و آروم گرفتمش توی آغوشم و سرش رو فشار دادم به سینه‎‎‎‎‎‎‎م، بوسه‎‎‎‎‎‎ای به کف سرش زدم و گفتم: - قتل علی تقصیر تو نبود، اون موقعه تو به درستی نمی‎‎‎‎‎‎دونستی داری چیکار می‎‎‎‎‎کنی، لازم نیست این‎‎‎‎‎‎‎قدر خودت رو مقصر بدونی. دست‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا دور کمرم حلقه شد، درون قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎م غوغای برپا شد عطر موهاش رو درون ریه‎‎‎‎‎‎هام فرستادم؛ ملیکا با صدایی بغض‎‎‎‎‎‎‎‎آلود گفت: - لازم نیست اشتباهی رو که من مرتکب شدم رو لاپوشانی کنی، از همون لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای که علی رو کشتم می‎‎‎‎‎‎دونستم زمانی می‎‎‎‎‎‎رسه که باید تقاصش رو پس بدم. شونه‎‎‎‎‎‎‎هاشو گرفتم و از خودم کمی دورش کردم، به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خیسش نگاه کردم و با جدیت گفتم: - هر ساعت هزاربار هم که شده تکرار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، قرار نیست برای تو اتفاقی بیافته، خواهش می‎‎‎‎‎‎کنم توهم کم خودت رو سرزنش کن. *** الکس نگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود و هنوز هم میلی به خوردن غذا یا چیزی نداشتم، فقط منتظر بودم که پدرم بیاد و نتیجه‎‎‎‎‎‎‎ی گفت‎‎‎‎‎‎‎گو شو با تنکس برام بگه، بی‎‎‎‎‎‎‎‎قرار توی اتاق شروع به قدم زدن کردم به هرکسی که به ذهنم می‎‎‎‎‎رسید تماس گرفتم و بهشون سپردم تا ردی از گروه دال برام پیدا کنند، هربار که پیامکی برام می‎‎‎‎‎‎اومد با عجله نگاه می‎‎‎‎‎کردم و هر دفعه هم بیشتر از قبل ناامید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم، لعنت بهش انگار مثل یک سایه بود هرچی بیشتر تلاش می‎‎‎‎‎‎‎‎کردیم که پیداش کنیم بیشتر ازش دور می‎‎‎‎‎شدیم، تنها امیدمون فقط پدرم و تنکس بود با باشدن در اتاق به قامت پدرم نگاه انداختم، بلافاصله گفتم: - چی شد؟ پدرم این‎‎‎‎‎‎بار برخلاف دفعه‎‎‎‎‎‎ی پیش لبخندی زد و با خونسردی گفت: - باهاش صحبت کردم، گفت چندروزی هست به دیترویت اومده ولی آدرس دقیقی رو ازش نداشت، اماّ گفت تا چندساعت بیشتر طول نمیکشه و جای دقیق‎‎‎‎‎‎‎شو بهمون میگه. نفس راحتی کشیدم، لبخندی زدم و رفتم سمت پدر و دستم رو روی شونه‎‎‎‎‎‎‎ش گذاشتم، با ملایمت گفتم: - ممنونم. پدر لبخندی زد و گفت: - انجام وظیفه‎‎‎‎‎‎‎‎م بود پسرم. *** شهاب با شنیدن خبر توی پوست خودش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎گنجید، لبخند دندون‎‎‎‎‎‎‎‎نمایی زد و گفت: - این عالیه پسر، قبل از این‎‎‎‎‎‎که خودش متوجه بشه مثل آب‎‎‎‎‎‎‎کش سوراخش می‎‎‎‎‎‎کنیم.
  17. یک‎‎‎‎‎‎تای ابروم بالا رفت، الکس پوزخندی زد و گفت: - چه‎‎‎‎‎طور به فکر خودم نرسیده بود؛ یادمه وقتی تازه توی این‎‎‎‎‎کار رفته بودم طی پشنهادهایی که بهم دادن به این شهر توی ایالت میشیگان رفتم، اونجا پر از خلافکارهای هست که یکی از اون یکی خطناک‎‎‎‎‎‎‎تر هستن. یک چیزهایی درمورد این شهر به گوشم خورده بود، برای همین بلافاصله گفتم: - اماّ اون‎‎‎‎‎‎‎ها قانونی رو بین خودشون دارن. الکس هم‎‎‎‎‎‎‎زمان با من گفت: - جناح همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی ما یکیه، اینجا کسی حق لو دادن هیچ گروهکی رو نداره. محسن لبخندی زد و گفت: - تا زمانی این حرف درسته که یکی‎‎‎‎‎‎شون زیر دین کسی نباشند. من و الکس منتظر به محسن نگاه کردیم که رو به من با مهربونی گفت: - با پدرت وقتی جون بودیم اشتباهی راه‎‎‎‎‎‎مون به دیترویت افتاد، اونجا اتفاقی به یک پسری برخورد کردیم که بدجوری توی دردسر افتاده بود و نیاز به کمک داشت، خوب رضا برای کمک به این جون زیاد خوش‎‎‎‎‎‎حال نشد و همه‎‎‎‎‎ش می‎‎‎‎‎‎گفت بهتره خودمون رو توی دردسری که به ما مربوط نیست نندازیم، اماّ من دلم بدجوری برای تنکس سوخته بود و اصرار کردم بعد از کلی زحمت رضا رو راضی کردم که به تنکس کمک کنیم، خلاصه هرطور که بود اون رو نجات دادیم و اون به من و رضا قول داد هر چیزی که هر زمانی ازش بخواهیم برامون انجام بده، خوب راستش من هرزگاهی باهاش در تماس هستم و احوالش رو می‎‎‎‎‎پرسم. الکس اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش که توهم دیگه بودن باز شد و لبخندی بدجنس اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هاش، با اون غرور همیشه‎‎‎‎‎‎گیش گفت: - بهتره دست روی دست نزاریم پدر، همین الان باهاش تماس بگیر، اماّ تمام موضوع رو در اختیارش نزار. محسن سری تکون داد و از روی مبل بلند شد. - شماره تماسش رو توی یکی از دفترهام نوشتم. *** چندتقه به در اتاق ملیکا زدم و در رو آروم باز کردم، جلوی پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی سراسری ایستاده بود و با دیدن من لبخند مهربونی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هاش، رفتم سمتش و رو به روش ایستادم، به چشم‎‎‎‎‎‎های درشت و خمارش خیره شدم، سیاهی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش مثل آسمون پر از ستاره می‎‎‎‎‎درخشیدن، با عشق داشتم از نگاه کردن به تک‎‎‎‎‎‎تک اعضای صورتش لذت می‎‎‎‎‎‎‎بردم، با مهربونی یکی از دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش رو بلند کرد و گونه‎‎‎‎‎‎مو نوازش کرد، قلبم از تمام استرس و مشکلاتی که روش سنگینی می‎‎‎‎‎کرد رها شد؛ دستش رو که روی صورتم بود توی دستم گرفتم و بوسه‎‎‎‎‎‎ای به پشت دستش زدم؛ با مهربونی گفتم: - همین الان از پیش الکس و پدرت اومدم، تقریباً همه چیز رو دوباره داریم جفت‎‎‎‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎‎‎کنیم. لبخندش از روی لبش محو شد، نگاهش رو ازم دزدید و با صدای آرومی گفت: - امیربراتی حق داره که بخواد من رو بکشه، مرگ علی واقعاً بی‎‎‎‎‎‎رحمانه بود.
  18. - نگران نیستم، فقط از دست خودم عصبانیم نباید ملیکا رو وارد این‎‎‎‎‎‎کار لعنتی می‎‎‎‎‎‎‎کردم. دافنه دستم رو توی دستش گرفت و با آرامش گفت: - عزیز من تو که نمی‎‎‎‎‎‎‎دونستی قراره این‎‎‎‎‎‎جور بشه، اتفاقی هست که افتاده و نمیشه به عقب برگشت، بهتره به جای افسوس خوردن برای گذشته به فکر آینده مون باشیم. *** ملیکا از صبح الکس حتی بهم نگاه هم نمیکنه، خوب راستش از دستش ناراحت نیستم بیشتر تقصیر خودم بود که تمام نقشه‎‎‎‎‎‎‎هاشون رو خراب کرده بودم، پدرم کلافه بود و همش با نگرانی بهم نگاه می‎‎‎‎‎‎کرد، شهاب که از پدرم هم بدتر بود چندباری که بهش نگاه کردم احساس کردم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش اشک جمع شده، از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره‎‎‎‎‎‎‎ی اتاقم رفتم به حیاط دلباز و زیبای عمارت نگاه کردم، هرگوشه‎‎‎‎‎‎ی این حیاط برام یادآور اون روزهای که الکس بهم آموزش می‎‎‎‎‎‎‎داد تا بتونم روی پاهای خودم باشم بود، همون صبح وقتی شهاب انگشترم رو ازم گرفت با قاطعیت مجبورم کرد که دست روی قرآن بزارم و قسم بخورم هیچ بلای سر خودم قرار نیست بیارم، اولش با این‎‎‎‎‎‎کار مخافت کردم ولی وقتی اشک‎‎‎‎‎‎‎های شهاب رو روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هاش دیدم راضی شدم که قسم بخورم، اماّ چه‎‎‎‎‎‎‎طور میشه از من توقع داشتن که دست روی دست بزارم و منتظر باشم خانوادم به دست امیر سلاخی بشن. *** شهاب در اتاق کار الکس باز شد و محسن با چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ای گرفته به داخل اتاق اومد، الکس با دیدن محسن گفت: - خب، چی گفت، قبول کرد؟ محسن اومد روی مبل رو به روی من نشست، آهی کشید و با لحنی غمگین گفت: - کمال خیلی بدجور زخمی شده، اون‎‎‎‎‎‎‎جور که مادرش می‎‎‎‎‎گفت فعلاً توی کماست. الکس مشت محکمی روی میز کارش زد و زیرلب غرید. - لعنت به این شانس. محسن رو به من کرد و گفت: - شما چی پیدا کردین پسرم؟ کلافه فقط داشتم پاهام رو تکون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم، با ناامیدی گفتم: - لعنت بهش انگار آب شده رفته توی زمین، هرجایی که میشد رو توی استانبول آدم فرستادیم، طبق گفته‎‎‎‎‎ی ملیکا چهره‎‎‎‎‎‎‎ش دقیقاً مثل برادرش علی هستش؛ برای همین با الکس عکسش رو به تمام فرودگاه‎‎‎‎‎‎‎های بین‎‎‎‎‎‎‎‎المللی دادیم ولی هیچ به هیچ. محسن کمی به فکر فرو رفت، بعد از مکثی کوتاه گفت: - من چندتایی از دوستان خیلی قدیمیم توی شهر دیترویت هستن، اون‎‎‎‎‎‎جور که خیلی وقت پیش‎‎‎‎‎‎‎ها شنیدم خیلی از گروهک‎‎‎‎‎‎‎‎های خلافکار وقتی می‎‎‎‎‎‎خوان مخفی بشن اونجا رو انتخاب می‎‎‎‎‎کنند.
  19. خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای عصبانی کردم و غریدم. - به هیچ‎‎‎‎‎‎وجه، شده تمام دنیا رو ماءمور کنم تا امیربراتی رو پیدا کنند، از کمال درخواست کمک نمی‎‎‎‎‎‎‎کنم. فاطیما با ترس یکم مِن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مِن کرد و با دودلی گفت: - الان توی زمانی نیستیم که غرور حرف اول رو بزنه، پای جون ملیکا وسطه، حاضرم قسم بخورم وقتی براتی داشت بهش پیشنهاد خودکشی می‎‎‎‎‎‎داد از اعماق وجودش داشت این حرف رو سبک سنگین می‎‎‎‎‎‎کرد. قلبم فرو ریخت، ترس از دست دادن ملیکا کل وحودم رو از هم پاره کرد، انگار یک نفر داشت گلوم رو فشار می‎‎‎‎‎داد و راه نفسم رو تنگ کرده بود، پدرم با صدایی که پر از بغض و ناراحتی گفت: - باید قبل از مراسم عقد امیربراتی رو متوقف کنیم، به هر نحوی که شده. چند نفس عمیقی کشیدم و به فکر فرو رفتم، کمک گرفتن از کمال یک اشتباه محض بود ولی از یک لحاظ دیگه شاید کمک بزرگی برامون باشه، یکم کوتاه اومدم و گفتم: - باشه، از کمال هم کمک می‎‎‎‎‎‎گیریم، هرطور که شده امیربراتی رو پیدا می‎‎‎‎‎‎کنیم. فاطیما با هیجان گفت: - من یک فکری دارم، از نظر من بهتره که عمارت رو تخلیه کنیم چون تقریباً بیشتر از گروهک‎‎‎‎‎‎‎ها آدرس اینجا رو به راحتی بلد هستن، پدرام یک خونه‎‎‎‎‎ توی وسط شهر گرفته، بهتره تا تموم شدن این قضیه بریم اونجا. فکر خوبی بود برای مخفی نگه داشتن ملیکا، اماّ من کسی نبودم که توی این وضعیت بحرانی بتونم به کسی اعتماد کنم، برای همین با خونسردی گفتم: - امنیت عمارت دوبرابر جاهای دیگه‎‎‎‎‎ست، تعداد نگهبان‎‎‎‎‎‎‎هارو دوبرابر می‎‎‎‎‎‎‎کنم. مادرم در موافقت حرف من گفت: - حق با الکسه، عمارت جای امنی هستش. *** سر میز صبحانه هیچ‎‎‎‎‎‎کس حرفی نزد، در تمام مدت ملیکا حتی کوچیک‎‎‎‎‎ترین نگاه هم بهم ننداخت و این کم‎‎‎‎‎‎‎محلی اون بیشتر قلب من رو خون کرد، چندباری خواستم برم و از دلش در بیارم ولی با یادآوری همچین خرابکاری‎‎‎‎‎‎‎ای که کرد پشیمونم کرد؛ از عمارت بیرون رفتم بهتره یکم توی حیاط قدم بزنم تا شاید از حس خفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که داشتم کم‎‎‎‎‎‎‎‎تر بشه، با صدای دافنه قدم‎‎‎‎‎‎‎هام رو متوقف کردم. - الکس. دافنه خیلی زود خودش رو به من رسوند و باهم شروع کردیم به قدم زدن، با لحنی مهربون گفت: - نگران نباش، به دلم آگاهه هیچ اتفاق بدی برای هیچ‎‎‎‎‎‎کس نمیافته.
  20. با یادآوری سیلی‎‎‎‎‎‎‎ای که الکس توی گونه‎‎‎‎‎م زد لبخند تلخی اومد روی لبم، با ناراحتی گفتم: - فکر کنم بیش از اندازه اعصاب برادرم رو بهم ریختم و اون هم از کوره در رفت. شهاب دندون قروچه‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و زیرلب گفت: - به حسابش می‎‎‎‎‎‎‎رسم. وای خدا فقط این وسط دعوای شهاب و الکس کم بود، خیلی زود با مهربونی گفتم: - لازم نیست عصبی بشی، خوب راستش این سیلی یک‎‎‎‎‎‎جورایی حقم بود چون بیشتر از حدم زبون درازی کردم. - ولی باز حق نداره دست روت بلند کنه. - هی بی‎‎‎‎‎‎خیال، هرچی باشه اون برادرمه. *** الکس بیشتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که اعصابم از ملیکا خورد بود، حالم از خودم هم بهم می‎‎‎‎‎‎‎خورد نباید به صورت نازنینش اون‎‎‎‎‎‎جور سیلی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زدم، ایشالله دستم بشکنه؛ با باز شدن در اتاق نگاهم رو از پنجره‎‎‎‎‎ی به در انداختم، مادرم به همراه، پدرم، رز و فاطیما به داخل اتاق اومدن، نگاهی گذرا به تک‏‎‎‎‎‎‎‎‎تک چهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاشون انداختم، معلومه که تازه از خواب بیدار شدن و از اون‎‎‎‎‎‎‎جایی که خشم توی چهره‎‎‎‎‎‎‎ی پدرم معلوم بود همه چیز رو فاطیما واسشون توضیح داده، دستم رو بلند کردم و به مبل‎‎‎‎‎‎‎‎ها اشاره کردم. - بهتره که همه‎‎‎‎‎تون بنشینید، چون از اون‎‎‎‎‎‎جای که این دو خانوم خرابکاری کردن حرف برای گفتن زیاد داریم. مادرم، رز و فاطیما هر کدوم روی مبل‎‎‎‎‎‎‎ها نشستند، پدرم با اخم‎‎‎‎‎‎های توهم رفته به سمتم اومد و رو به روم ایستاد، با لحنی خشمگین گفت: - رز همین الان ایمیل شهاب رو چک کرد. با عجله نگاهم رو به رز انداختم و سوالی بهش نگاه کردم، رز یکم دستپاچه شد ولی خیلی زود خودش رو جمع‎‎‎‎‎‎جور کرد و گفت: - دیشب شهاب برای گروه دال پیام فرستاده بوده و برنامه‎‎‎‎‎‎ای که واسه ماه آینده بود رو جلو. پریدم وسط حرف رز و گفتم: - این‎‎‎‎‎جاشو در جریان هستم، بهم بگو گروه دال چی جواب داده؟ رز نفس عمیقی کشید و گفت: - فهمیدن کاسه‎‎‎‎‎‎ای زیر نیم کاسه‎‎‎‎‎‎ست، چون با قاطعیت نوشته بود که جنس‎‎‎‎‎هارو نمی‎‎‎‎‎خواد. شقیقه‎‎‎‎‎‎ی سرم از شدت عصبانیت نبض می‎‎‎‎‎‎‎زد، دیگه از این بهتر نمیشد، تمام امیدمون به دسترسی به باند عرب‎‎‎‎‎‎‎ها توی نزدیک‎‎‎‎‎ترین زمان هیچ و پوچ شد؛ با حرفی که مادرم زد چشم‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب بزرگ شدن. - به‎‎‎‎‎‎نظرم بهتره از کمال سعادت کمک بگیریم، دفعه‎‎‎‎‎ی پیش اون زودتر از ما امیرراتی رو پیدا کرد، شاید الان اون بتونه بهمون بگه پاتوق فعلی گروه دال کجاست.
  21. الکس نفس عمیقی کشید، عصبانیتش جاش رو به نگرانی داد، با لحنی کلافه رو به فاطیما گفت: - من میرم به اتاق کارم، خودت هم برای شهاب همه‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح بده، تا اطلاع ثانوی دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎خواد چشمم به چهره‎‎‎‎‎‎ی تو و اون خانوم مثلاً زرنگ بخوره. با قدم‎‎‎‎‎‎‎های سریع از اتاق بیرون رفت، چند دقیقه سکوت وحشت‎‎‎‎‎ناکی حکم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ران اتاق بود، هیچ‎‎‎‎‎کدوم حرف نزدیم شهاب وقتی دید نه من و نه فاطیما چیزی نمی‎‎‎‎‎گیم رو به من گفت: - نمی‎‎‎‎‎‎‎خوای توضیح بدی ملیکا؟ با آخرین شجاعتی که توی وجودم بود سرم رو بالا گرفتم و با تردید به چشم‎‎‎‎‎‎های غم‎‎‎‎‎‎زده‎‎‎‎‎‎ی شهاب نگاه کردم، آب دهنم رو قورت دادم تا اومدم که حرفی بزنم فاطیما پیش‎‎‎‎‎‎قدم شد و تمام موضوع رو سیر تا پیاز برای شهاب تعریف کرد، تمام مکالمه‎‎‎‎‎‎‎ی بین من و امیر رو ریز به ریز گفت و شهاب با هر کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که از دهن فاطیما بیرون می‎‎‎‎‎اومد بیشتر قرمز میشد؛ طبق حدسی که می‎‎‎‎‎‎‎زدم شهاب هم دقیقاً با همون نگاه وحشت‎‎‎‎‎‎ناکی که الکس بهم نگاه می‎‎‎‎‎کرد بهم خیره شد، با صدایی که از خشم دورگه شده بود رو به فاطیما گفت: - من و ملیکا رو بی‎‎‎‎‎‎زحمت تنها بزار. با حالتی زار به فاطیما نگاه کردم، کاشک می‎‎‎‎‎‎شد که ذهنم رو بخونه و متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی درخواستم بشه و از اتاق بیرون نره، اماّ فاطیما برعکس خواسته‎‎‎‎‎‎‎‎ای که من داشتم فقط باشه‎‎‎‎‎‎‎ای زیرلب گفت و آروم از اتاق بیرون رفت و در اتاق رو بست، با تنها شدن من و شهاب تمام اون یک‎‎‎‎‎ذره شجاعتی که درونم بود فروکش کرد و باز بدنم بی‎‎‎‎‎‎حس شد، با بی‎‎‎‎‎‎‎حالی روی تخت نشستم و منتظر شدم شهاب هم مثل الکس هرچی از دهنش بیرون میاد بارم کنه؛ شهاب بدون هیچ حرفی اومد کنارم روی تخت نشست و دست راستم رو که انگشترم(همون انگشتری که الکس به ملیکا داده بود و داخل نگینش ذهر کشنده‎‎‎‎‎‎‎ای داشت) توی انگشت حلقه‎‎‎‎‎م بود لمس کرد، با چابکی و خیلی سریع قبل از این‎‎‎‎که واکنشی از خودم نشون بدم انگشتر رو از دستم بیرون کشید و توی مشتش نگه داشت، با بهت بهش نگاه کردم و سوالی بهش خیره شدم، با صدایی بغض آلود گفت: - این بهتره پیش من بمونه. خدا بگم تورو چیکار کنه فاطیما، اگر می‎‎‎‎‎‎‎گذاشت که خودم برای شهاب همه‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح بدم اون قسمتی رو که امیر بهم گفت خودکشی کن رو سانسور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، از اینجا که معلومه شهاب ذهنم رو خونده بود از هرکسی بیشتر توی دنیا شهاب من رو می‎‎‎‎‎شناخت، می‎‎‎‎دونست برای نجات دادن خانواده‎‎‎‎‎م هرکاری می‎‎‎‎‎‎کنم؛ سعی کردم توی لحن گفتارم بغضی که توی گلوم بود رو مخفی کنم. - انگشترم رو بهم پس بده لطفاً. قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از چشم‎‎‎‎‎های شهاب پایین چکید، از دیدن چشم‎‎‎‎‎های اشک‎‎‎‎‎آلود شهاب قلبم به درد اومد، روحم هرلحظه می‎‎‎‎‎‎خواست از بدنم بیرون بره و فقط داشت به حماقت‎‎‎‎‎‎هام پوزخند میزد؛ دستم رو بالا بردم و قطره‎‎‎‎‎ی اشک شهاب رو که روی گونه‎‎‎‎‎ش بود با انگشت اشاره‎‎‎‎‎م برداشتم و بردم سمت لبم و بوسیدم، با لحنی مملو از غم گفتم: - برای نجات جون شما، این جسم فانی رو که هیچ، روحمم رو اگر لازم باشه قربانی می‎‎‎‎‎کنم. دستم بی‎‎‎‎‎‎‎جون روی پاهام افتاد، شهاب گونه‎‎‎‎‎م رو نوازش کرد و با نگرانی گفت: - گونه‎‎‎‎‎‎‎ت چرا قرمزه؟
  22. تکه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شکسته‎‎‎‎‎‎‎‎ی آینه روی زمین افتادن و بیشتر فضای کف اتاق پر شد از خورده شیشه، دیگه توان تحمل وزنم رو نداشتم پاهام هرلحظه داشت بی‎‎‎‎‎‎‎جون‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن، با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های لرزون به سمت تختم رفتم و نشستم، اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام بدون این‎‎‎‎‎‎که کوچیک‎‎‎‎‎‎ترین اختیاری داشته باشم روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام پایین می‎‎‎‎‎اومدن، حال و روز فاطیما از من یکم بهتر بود با ملایمت رو به الکس گفت: - وقتی داشتم لپ‎‎‎‎‎‎‎تاپ تو هک می‎‎‎‎‎‎کردم دقیقاً لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ی آخر به جزء خودم رد سیگنال خیلی قوی‎‎‎‎‎‎‎ای رو تونستم تشخیص بدم، تا همین چنددقیقه پیش فکر کردم اون سیگنال تو یا آنجلا هستید. الکس به فاطیما چپ‎‎‎‎‎‎‎‎چپ نگاه کرد، مکثی کوتاه کرد و ابن‎‎‎‎‎بار برخلاف چنددقیقه پیش آروم گفت: - خودم متوجه‎‎‎‎‎‎‎ی این موضوع شدم، رد دوتا سیگنال هم‎‎‎‎‎‎زمان اون هم بدون محافظت‎‎‎‎‎‎‎‎ توی سیستمم، اول رد سیستم تورو گرفتم و خیلی زود متوجه شدم دنبال چی بودی، برای همین تصمیم گرفتم به جای این‎‎‎‎‎که رد دومین سیگنال رو بگیرم گوشی‎‎‎‎‎تو هک کنم. پس الکس تمام مکالمه‎‎‎‎‎‎ی بین من و امیر رو گوش داده بود؛ از این بهتر نمی‎‎‎‎‎شد هنوز یک ساعت نگذشته بود که دست‎‎‎‎‎‎مون برای الکس رو شده بود، قطعاً تا ظهر نشده خبر این کار من و فاطیما رو به گوش کل اعضای عمارت می‎‎‎‎‎رسوند و فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه شهاب قرار بود چه واکنشی از خودش نشون بده، الکس رو به من کرد و با جدیت گفت: - ازت بیشتر از این‎‎‎‎‎‎ها توقع داشتم، فکر نمی‎‎‎‎‎کردم مثل احمق‎‎‎‎‎‎ها رفتار کنی. تمام خشمی که از امیر براتی درونم بود رو بیرون ریختم، از روی تخت بلند شدم و با عصبانیت گفتم: - لازم نیست به من یاد بدی چی خوبه چی بد، هرکاری که کردم فقط برای محافظت از شما بوده. الکس اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم دیگه رفتن، با صدای بلندی گفت: - یعنی می‎‎‎‎‎‎‎‎خوای بگی من عقلم از تو یک علف بچه کم‎‎‎‎‎‎‎تره ها؟ با صدای شهاب هر سه‎‎‎‎‎‎‎ی ما نگاه‎‎‎‎‎‎مون به در اتاق افتاد. - هیچ معلوم هست اینجا چه‎‎‎‎‎‎خبره؛ صداتون توی کل عمارت داره می‌‎‎‎‎‎‎‎پیچه. نگاهش مستقیم روی من بود، از حرارت نگاهش داشتم ذوب می‎‎‎‎‎‎شدم خدایا خودت به فریادم برس، با مهربونی گفتم: - همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو توضیح میدم. الکس نیشخندی زد، با کنایه رو به شهاب گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎خواد گندی رو که زده توضیح بده. اخم‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب توهم دیگه رفتن، رو به الکس با لحنی محکم گفت: - این چه طرز صحبت با ملیکاست؟ الکس به کلی از کوره در رفت و فریاد زد. - دِآخه لعنتی تو که خبر نداری بدون این‎‎‎‎‎که به بعدش فکر کنه چیکار کرده. شهاب چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش رو تنگ کرد و با لحنی مشکوک رو به من گفت: - چیکار کردی؟ دقیق نمی‎‎‎‎‎‎دونستم چی‎‎‎‎‎‎جوری توضیح بدم که شهاب هم مثل الکس خشمگین نشه، نگاهم رو از چشم‎‎‎‎‎‎‎های شهاب دزدیدم و به زمین نگاه کردم، فاطیما به خودش اومد و رو به شهاب کرد و گفت: - خواهش می‎‎‎‎‎‎‎کنم یکم مراعات حال ملیکا رو داشته باشید.
  23. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت الکس و ادامه دادم. - کسی که باید ازش عصبانی باشی منم نه فاطیما. برق ترسناکی توی چشم‌های الکس بود، دستش رو بالا آورد و سیلی محکمی توی گونه‌م زد، از شدت ظربه چند قدم عقب رفتم و یکم تلو‌تلو خوردم، صورتم داغ شده بود و گزگز می‌کرد، اشک‌هام بی‌اختیار روی گونه‌هام می‌اومدن ولی الکس عصبانی‌تر از چیزی بود که به اشک‌های من کوچک‌ترین اهمیتی بده، رو به فاطیما گفت: - تکلیف تو یکی رو بعداً مشخص می‌کنم. فاطیما برعکس ترسی که قبلاً از الکس داشت با شجاعت از روی تخت بلند شد و رو‌به‌روی الکس ایستاد و پوزخندی زد. - حق نداری با خواهری که برای نجات جون شما حتی حاضره از زندگیِ خودش بگذره این‌طوری رفتار کنی. جرات این‌که به چهره‌ی الکس نگاه کنم رو به هیچ‌وجه نداشتم، تنها کورسوی امیدم به شهاب بود، چون اتاق شهاب به اتاق من نزدیکه و تنها چیزی که الان می‌خواستم این هستش بیاد منو از دست‌های الکس نجات بده؛ الکس که با حرف فاطیما عصبانی‌تر شده بود با لحنی بلندتر گفت: - من واقعاً نمی‌فهمم، نمی‌خوامم که شما زن جماعت رو درک کنم. از گوشه‌ی چشمم نگاهی به الکس انداختم، فاطیما رو از سر راهش کنار زد و اومد روبه روی من و بازوم رو محکم توی دستش گرفت، یا من زیادی از حد ضعیف شده بودم یا این‌که زور الکس سر به فلک کشیده بود، لبم رو دندون گرفتم تا دردی که توی بازوم پیچیده بود رو مخفی کنم، مکث الکس رو که دیدم نگاهم رو از زمین برداشتم و به چشم‌های آبی الکس نگاه کردم، تصویر پدرم رو واضح می‌شد توی چشم‌هاش دید، نمی‌دونم چی توی صورتم دید چون ملایم‌تر از قبل ادامه داد. - نباید باهاش صحبت می‌کردی، ما قرار بود فرداشب توی گروه‌شون نفوذ کنیم باید بگم با این کار شما دونفر همه‌چی کلاً بهم ریخت. آب دهنم رو قورت دادم تا بغضی که گلوم رو در بر گرفته بود کم بشه، با صدایی که خودم هم به‌زور متوجه می‌شدم گفتم: - اون گفت اگه کاری رو که می‌گم انجام ندی تمام خانواده‌تو یک‌جا نابود می‌کنم. الکس بازوم رو رها کرد و با همون دستش کلافه دستی به موهاش کشید، رفت سمت پارچ روی میزعسلی، اون رو برداشت و محکم به آینه‌ی اتاقم زد، با برخورد پارچ به آینه صدای بدی توی اتاق پیچید،
  24. - اون دیگه به خودم مربوط میشه کوچولو، اماّ این‌رو بدون شده یک روز قبل از مرگم هم شده انتقام خون برادرم رو از تو و اون الکس چلپی می‌گیرم، بهتره که خوب گوش‌هاتو باز کنی؛ من کاری به کار اون نامزدت ندارم و اگر یکم عقل هنوز توی سرش مونده باشه وسایلش رو جمع می‌کنه و با مادر عزیزش و اون دوست‌دختر دوران جوانیش میره به همون پناهگاه‌شون توی ویستیر و اماّ اگر توی این جنگی که بین من و الکس چلپی کوچک‌ترین دخالتی داشته باشه، قسم می‌خورم تمام کسانی رو که توی اون عمارت کوفتی زندگی می‌کنند رو یک‌جا نابود می‌کنم. نه مثل این‌که هرچی من کوتاه میام این عوضی بدتر وحشی میشه، اخم‌هام بدجوری توی هم‌دیگه رفتند استرسی که توی وجودم بود جاش رو به عصبانیت داد. - توهم بهتره خوب گوش‌هات رو باز کنی امیر براتی، من چیزی برای از دست دادن ندارم همین‌طوریش هم دکترها از من قطع امید کردن ولی تو خیلی چیزها داری که از دست بدی، این رو هم بدون تو هنوز حتی ذره‌ای الکس رو نمی‌شناسی چون اگر می‌شناختی این ریکس رو با زندگی خودت نمی‌کردی. امیر کمی مکث کرد و با لحنی که آروم‌تر شده بود گفت: - می‌دونم چه‌قدر خانواده‌ت واست مهم هستن و تو تنها کسی هستی که می‌تونی جلوی این خون‌ریزی رو بگیری. نگاهی زیر چشمی به فاطیما انداختم، از عصبانیت کبود شده بود و داشت جوری به صفحه گوشی با نفرت نگاه می‌کرد انگار چهره‌ی امیر رو داخل صفحه گوشی می‌دید، با امیدی که توی قلبم برای خاتمه‌ی این جنگ لعنتی بود گفتم: - و پیشنهاد تو چیه؟ با لحنی که ازش ذهر می‌چکید گفت: - شبی که قراره عقد کنی، بعد از مجلس جلوی چشم تمام خانواده‌ت خودکشی کن. بغض لعنتیم بدون این‌که روش کوچیک‌ترین اختیاری داشته باشم توی گلوم نشست، چندباری دهنم رو باز کردم تا حرفی کوبنده بزنم اماّ حتی یک کلمه هم نتونستم که بزنم، فاطیما صبرش لبریز شد و با نفرت گفت: - تو عوضی‌ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم، اماّ باور کن تو حتی طلوع خورشید هفته‌ی آینده رو نمیبینی آقای براتی. - امیدوارم دم دروازه‌ی برزخ چهره‌ی زیباتون رو ببینم فاطیما چلپی. این‌بار منظور حرفش با من بود. - و اماّ تو ملیکا خانوم، تا شب عقدت بهت فرصت میدم خانواده‌ت رو نجات بدی، در غیر این صورت بعد از گذشت نیمه شب تمام کسانی که برات مهم هستن رو از دست میدی. فاطیما خواست حرفی بزنه ولی امیر گوشی رو قطع کرد، نتونستم توی چشم‌های نگران و عصبی فاطیما نگاه کنم، حسابی گیج و سردرگم شده بودم، عقل و احساسم باهم مخالف بودن، گوی انگار هرکدوم توی یک جناح مختلفی ایستاده بودن و قصد ویران کردن همه‌جا رو داشتند، فاطیما سکوت من رو که دید ترسیده گفت: - تو که به حرف‌های اون پسره‌ی احمق فکر نمی‌کنی؟ سرم رو بالا آوردم و به چهره‌ی رنگ پریده‌ی فاطیما نگاه کردم، دهنم از استرس خشک شده بود، می‌ترسیدم حقیقت رو بگم و فاطیما رازم رو فاش کنه، با لحنی که سعی داشتم حس درونیم رو مخفی نگه‌دارم گفتم: - معلومه که نه، چرا باید ازش بترسم پسره‌ی ابلح. از حرفی که زدم معلوم بود حتی ذره‌ای قانع نشده، تا اومد که دهنش رو باز کنه و حرف بزنه در اتاق به شدت باز شد و الکس با چهره‌ی خشمگین وارد اتاق شد، توی تمام این چندسالی که الکس رو می‌شناسم این‌قدر عصبانی ندیده بودمش، رو به هردوی ما فریاد زد. - به چه حقی با امیر براتی صحبت کردین؟ من زودتر از فاطیما جواب دادم و با ملایمت گفتم: -الکس باور کن فاطیما هیچ تقصیری نداره من ازش خواهش کردم. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت الکس و ادامه دادم.
×
×
  • اضافه کردن...