Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب مکثی کرد و با لحنی آرومتر و خونسرد گفت: - چیز جدیای نیست، درمورد چندتا از پرونده هاست که قرار بود کنسل بشند؛ اگه خدا بخواد قراره از قاچاق بیرون بیام؛ هم من و هم الکس. با شنیدن حرفی که الان شهاب زد، قلبم از هیجان و شادی لبریز شد، با ذوق و خوشحالی گفتم: - باورم نمیشه.. .جدی میگی؟ شهاب لبخندی زد و گفت: - معلومه که جدی میگم عزیزم، خودت که میدونی توی این کاری که ما بودیم نقطه ضعف داشتن برابر بود با مرگ و شکست، ما الان یک خانوادهی بزرگی هستیم و بهترین تصمیم این بود که طمع بیشتری نداشته باشیم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - این بهترین کاری بود که میشد انجام داد. شهاب برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود، سرش رو پائین انداخت و گفت: - در رابطه با کاری که کمال میخواست انجام بده من میخواستم درس خوبی بهش بدم، اماّ الکس و پدرت بر این باور هستن که مجازاتش رو تو انتخاب کنی. از استرس کف دستهام عرق کرد، تمام بدنم سرد شد، بعد از مکث طولانی گفتم: - ببین شهاب، خواهشمیکنم برات سوءتفاهم نشه عزیزم، اماّ همون جوری که تو اخلاق من رو میشناسی باید بهت بگم که هیچ تنبیهی قرار نیست برای کمال در نظر بگیرم، فقط اگر شماهم موافق باشید میخواستم باهاش تماس بگیرم و ازش بپرسم چرا قرار بوده از اعتماد من نسبط به خودش سوءاستفاده کنه. شهاب نگاهش رو که به پائین بود بالا آورد و خیره به چشمهام نگاه کرد، اخم ریزی بین ابروهاش نشست و با لجبازی گفت: - حالا که به همین آسونی بخشیدیش، پس بهتره که هیچ صحبتی هم بین تون برقرار نشه. با این که دلم میخواست به کمال زنگ بزنم و کلی حرف بارش کنم ولی اینبار بر خلاف چیزی که میخواستم گفتم: - باشه، هرجور که تو صلاح میدونی. شهاب با نگاه مشکوکی بهم نگاه میکرد، با بی اعتمادی گفت: - الان مطمئن باشم باهاش صحبت نمیکنی؟ از اینکه اعتماد شهاب رو نسبط به خودم از دست داده بودم از دست خودم عصبانی شدم، لبخندی گرم نشست روی لبم و با اطمینان خاطر گفتم: - قسم میخورم هیچ نوع تماسی باهاش نداشته باشم، خیالت راحت مرد من. شهاب که قانع شده بود لبخندی زد و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. - گمان کنم تا یک ساعت دیگه این پسره پدرام برسه عمارت، تا قبل از اومدنش من هم بهتره برم حمام و یک دستی به چهرهم بکشم. - باشه عزیزم برو. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لبخندی محو اومد روی لبم، سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق شهاب رفتم، در اتاق رو آروم باز کردم، نگاهی گذرا به اتاق تاریک انداختم، شهاب توی اتاق نبود، یکتای ابروم بالا رفت و هزار فکر جورواجور اومد توی ذهنم، تمام بدنم گر گرفت و شقیقهم نبضهای ناهماهنگ میزد، با پاهایی بیتوان به سمت اتاق خودم رفتم، بغض عجیب غریبی راه گلوم رو بسته بود، از همه بیشتر این حجم از ناراحتیم برام قابل درک نبود، شاید براش کار فوریای پیش اومده باشه و بدون اینکه به پدر و الکس اطلاع داده باشه بیرون رفته، در اتاقم رو باز کردم و با دیدن چیزی که میدیدم لبخندی از ذوق و اشتیاق اومد روی لبم، بی صدا رفتم توی اتاق و خیلی آروم در رو بستم، پاورچین پاورچین به سمت تخت رفتم و شالم رو از روی سرم برداشتم و گذاشتم روی میز کنار تخت، کنار شهاب دراز کشیدم و در همون تاریکی اتاق که کمی چشمانم بهش عادت کرده بود به چهرهی مردانهی شهابم خیره شدم، این چشمهای طوفان زده که الان بسته و خواب بودن، من رو بدجوری درون خودش غرق کرده بود، جوری که الان انتهای اون دریای آبی چشمهاش بودم، یکم که دقت کردم چیزی رو توی آغوش شهاب دیدم، خیلی آروم نیمه نشسته شدم و خم شدم سمت شهاب، با دیدن پیراهن راحتیم توی آغوشش بغض توی گلوم نشست، اینبار اشکی که درون چشمهام جمع شده بود از غم و ناراحتی نبود بلکه از عشقی پاک و عمیق بود، بوسهی آرومی به پیشانیه شهاب زدم و دوباره دراز کشیدم، چشمهای شهاب باز شد و با دیدن من لبخندی اومد روی لبش، با صدایی خوابآلود و دورگه گفت: - خسته نباشی ملکهی من. - ممنونم چشم قشنگم. یک دستش رو بالا آورد و موهام رو نوازش کرد، با مهربونی گفت: - حالت که خدایی نکرده بد نشد عشقم؟ - نه عزیزدوردونهم، خداروشکر بهترم. شهاب نشست و دستش رو دراز کرد کلیدپریز رو کنار تخت بود زد و چراغ اتاق روشن شد، با دیدن موهای آشفتهش که چندتا از تارموهاش روی پیشانیش ریخته بود لبخند پهنی اومد روی لبم، با لحنی مهربون گفتم: - اگه دل من یک دشت باشه، تو جوشانترین چشمهی مخفی منی قربونت برم. شهاب با حالتی خاص بهم نگاه کرد، یکم بهم نزدیکتر شد و با لحنی لرزون گفت: - خدای من تو یک فرشتهای؛ انشالله هفتهی دیگه که باهم ازدواج کردیم، تمام تو سهم من میشه برای همیشه. چشمهام رو بستم و لبخندی زدم، حس سبکی تمام وجودم رو فرا گرفت؛ با یادآوری حرفی که رز بهم زد من هم مثل شهاب روی تخت نشستم و گفتم: - راستی شهاب، مادرت گفت بهت بگم که تمام کارهایی رو که بهش سپرده بودی رو انجام داده غیر از پروندهی دال. شهاب اخمهاش توهم دیگه رفتن و زیرلب با حرص گفت: - حاضرم شرط ببندم پول چندین برابری درخواست کرده و مادرمم قبول نکرده. با کنجکاوی گفتم: - برای چی پول بیشتری درخواست کردن؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در اتاق ملیکا رو باز کردم و رفتم داخل، به سمت یکی از لباس راحتیهای ملیکا رفتم و یکیشون رو بداشتم، آروم به سمت بینیم بردم و با تمام قدرتی که توی بدنم بود بو کشیدم، خدای بزرگ قسمت میدم اینبار من رو با ملیکا برای کارهای بدم مجازات نکن، به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم، پیراهن ملیکا رو توی آغوشم گرفتم و چشمهام رو بستم، خیلی زود حس سبکی وجودم رو فرا گرفت و به خواب رفتم. *** ملیکا بعد از این که فاطیما کل پاساژها و مغازه هارو کلاً گشت و همهی مارو مجبور به خریدن کلی لباس و انواع و اقسام کیف، کفش، روسری، لوازم آرایش کرد بلهخره رضایت داد ساعت شش عصر به عمارت بگردیم، تازه اگر آنجلا یادآوری نمیکرد که قراره پدرام به عمارت بیاد فکر نکنم تا دوازده شب هم ما به خونه برمیگشتیم؛ با پاهایی که از خستهگی ذوق ذوق میکردن وارد نشیمن شدیم، الکس به همراه پدر جلوی تلوزیون نشسته بودن و داشتن فوتبال تماشا میکردن، هردوی آنها با شنیدن صدای ما که وارد نشیمن شدیم برگشتن و به ما نگاه کردن، الکس خندهای کرد و گفت: - شرط میبندم همین الان هم فاطیما رو به زور از خرید کردن منصرف کردین. آنجلا آهی کشید و گفت: - پسرم دقیقاً زدی به هدف، به خدا اگه قرار نبود پدرام به عمارت بیاد حالا حالا دست از سر ما برنمیداشت. فاطیما قهقهای زد و با لبخندی دندوننما گفت: - خیلی در حق من ظلم کردین، من هنوز کلی خرید داشتم که انجام ندادم. به من اشاره کرد و دوباره گفت: - ملیکا قرار بود یک چندتایی کتاب بگیره که به لطف آنجلا جون نگرفت. با مهربونی گفتم: - اشکالی نداره عزیزم، من یک وقت دیگه هم میتونم برم کتاب بگیرم، هرچی باشه تا یکی دو ساعت دیگه قراره آقاپدرام بیاد اینجا و همهمون باهاش آشنا بشیم. رز با نگرانی رو به الکس و پدرم گفت: - شهاب کجاست؟ الکس با خونسردی گفت: - بعد از یک ساعتی که شما رفتین یکم خسته بود رفت به اتاقش که یکم استراحت کنه. دلم برای دیدن شهاب ضعف رفت، رو به جمع گفتم: - من هم یکم خسته هستم، تا اومدن مهمونمون بهتره یه من هم یکم استراحت کنم. رز لبخند گرمی بهم زد و زیرلب جوری که فقط من بشنوم گفت: - به شهاب بگو کارهایی که بهم سپرده بود رو دقیق انجام دادم، فقط موند پروندهی دال. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب چشمهاش رو با عصبانیت بست، معلوم بود که داره حرف من رو توی ذهنش سبک سنگین میکنه، خودش بهتر میدونست که من بیشتر از هر کسی به خون کمال تشنه هستم ولی باید به بعد انتقام هم فکر کرد، پدر نفس عمیقی کشید و با خونسردی گفت: - بهتره تصمیم این کار رو به عهدهی خود ملیکا بزاریم. شهاب نیشخندی زد و گفت: - حاضرم قسم بخورم ملیکا بدون هیچ معطلی میگه بخشش و تمام. سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - پس اگر ملیکا بگه بخشش ماهم میبخشیم. شهاب معلوم بود براش سخته که از کنار این اتفاق بدون هیچ عکسالعملی بگذره ولی اونقدرها هم احمق نبود که به ملیکا استرس وارد کنه، بعد از مکثی طولانی گفت: - باشه، هرجور ملیکا صلاح بدونه. بایادآوری پدرام رو به شهاب کردم و گفتم: - راستش یک زحمتی برات داشتم شهاب. شهاب لبخند کمجونی زد و گفت: - چه زحمتی الکس، تو من رو زیاد زیر دین خودت بردی، هرچیزی که باشه برات از ته قلب انجام میدم. لبخندی اومد روی لبم و گفتم: - خواهش میکنم، کاری نکردم؛ راستش تو در موضوع پیگیری گذشتهی آدمها خیلی بیشتر از من ماهر هستی قبل ازدواج فاطیما با پدرام میخوام همه چیز رو درموردش بفهمم. شهاب سرش رو به علامت باشه تکون داد و گفت: - فامیلیش چیه؟ - پدرام فاتحی. *** شهاب با بدنی خسته روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاف خیره شدم، تمام کارهای انتقالی و برگذاری شغل جدید رو به اختیار مادرم گذاشته بودم چون خودم اصلاً در شرایطی نیستم که بخوام کارهارو اداره کنم؛ هنوز هم حرف الکس رو که در مورد حال ملیکا گفت رو باور نکردم، صبح سرمیز صبحانه خیلی پکر و رنگ پریده بود، باید خودم پیگیری کنم و با دکتری که ملیکا رو دید صحبتی کنم وگرنه دلم آروم و قرار نداره، سمت راست سرم درد شدیدی گرفت، به خواب احتیاج داشتم ولی بهتر از هر چیزی میدونستم که این چندروز به بودن ملیکا در کنارم عادت کرده بودم و هیچجوره الان خوابم نمیبرد، با فکری که به سرم زد از روی تخت بلند شدم و از اتاق خودم بیرون رفتم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به همراه شهاب و پدرم به نشیمن رفتیم که من پیشنهاد دادم به اتاق خصوصی بریم چون به هیچوجه به هیچچیزی نمیتونستم که اعتماد کنم؛ روی یکی از مبلهای تک نفره نشستم، شهاب و پدر هم نشستن که بلافاصله شهاب با نگرانی گفت: - الکس دیروز قبل از این که من به عمارت برسم دکتر درمورد حال ملیکا چی گفت: انتظار همچین سوالی رو از جانب شهاب داشتم، خودم رو برای هر جملهای آماده کرده بودم غیر از حقیقت، اصلاً دلم نمیخواست شهاب باز دست به دیونهبازی بزنه و حالش بد بشه، برای همین با لحنی خونسرد گفتم: - چیز خواستی نگفت، مثل همیشه یکم ضعف کرده بود و افت فشار داشت همین. شهاب یکتای ابروش رو بالا انداخت و پوزخندی زد، پدرم با لحنی مشکوکانه گفت: - برای این از دیروز تا الان خودت رو توی اتاق کارت حبس کردی؟ شهاب با شنیدن حرفی که پدرم زد با وحشت بهم نگاه کرد و با لحنی لرزون گفت: - خواهش میکنم حقیقت رو بگو الکس. ظاهرم رو حفظ کردم و گفتم: - باور کنید دارم حقیقت رو میگم. رو به پدرم کردم و ادامه دادم. - دلیل این که از دیروز توی اتاق کارم بودم این بود که داشتم به چندتا کارها رسیدگی میکردم، قرار بر این شد که از کار قاچاق بیرون بیام و داشتم یکم حساب کتاب میکردم. شهاب که انگار کمی قانع شده بود با لحنی آرومتر گفت: - خوب راستش من هم چندروزی هست که توی همچین فکری بودم، به نظرم رسید که الان که یک خانوادهی بزرگی هستیم نقطه ضعفهای زیادی داریم و این برای دشمنها خوراک در دسترسی هست. با اطمینان گفتم: - من هم دقیقاً همین در نظرم بود. پدرم لبخندی زد و گفت: - این بهترین تصمیمی هست که میشد گرفت. شهب که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - ببخشید محسنجان بین کلامت پریدم، اماّ قبل از هر چیزی این رو بگم من یکنفر اینبار از کنار کمال خونسرد گذشت نمیکنم این رو گفته باشم. با اینکه حق با شهاب بود اماّ نمیشد اینبار ریسک کنم چون حال ملیکا خوب نبود و دوست نداشتم که هیچ تنشی براش به وجود بیاد، برای همین با آرامش و لحنی آروم گفتم: - ببین شهاب تو بهتر از هر کسی میدونی که من بیشتر از تو دلم میخواد پدر این کمال بیپدر رو در بیارم ولی قبل از هرکاری باید به نتایج اون کارهم فکر کنیم، ما اگر جنگی رو شروع کنیم با اطمینان میگم این جنگ قربانیهای زیادی داره و هیچ دلم نمیخواد که یکی از اون قربانیها ملیکا باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- یک جوری داری بهم نگاه میکنی انگار قراره با نگاهت چیز شومی رو از من دور کنی! لبخند کمجونی زدم و گفتم: - زیاد هم به خودت امیدوار نباش جوجه، بیشتر محو چهرهی خوابآلودت شده بودم. ملیکا پشت چشمی نازک کرد و با حالتی قهرآلود شروع به خوردن صبحانه کرد، شهاب نگاه مشکوکی به چهرهی رنگ پریدهم کرد، نگاهم رو ازش دزدیدم و خودم رو سرگرم خوردن صبحانهم کردم، با صدای پدر سرم رو بالا گرفتم. - میگم الکس پسرم، من و شهاب باهم صحبت کردیم و قرار شد ملیکا به همراه شهاب با ما هفتهی دیگه عقد کنند. لبخند زورکیای روی لبم نشست که بیشتر شبیه به دهن کجی بود، رو به ملیکا و شهاب کردم و گفتم: - این عالیه. فاطیما تکسرفهای کرد و از روی صندلیش بلند شد، رو به جمع کرد و با لحنی پر از استرس گفت: - الان که همهمون دور هم دیگه جمع شدیم میخوام خبر خوبی رو به همهتون بدم. نگاهش رو به من انداخت و لبخند دلنشینی زد، با قدردانی گفت: - اماّ قبل از این که این خبر رو بدم میخوام که بدونید، من سالیان سال این زندگیم، در تمام مراحل سختی که پیشرو داشتم الکس مثل یک، پدر، برادر و یک دوست درکنارم بود و من خوشبختم رو الان فقط مدیون درک و شعور الکس هستم که با تمام وجودش من رو درک کرد و مورد قضاوت انجام نداد. مکثی کرد و ادامه داد. - ازت ممنونم الکس، اینرو بدون تا قطرهی آخر جونم رو مدیون تو هستم. لبخندی زدم و با مربونی گفتم: - همین که تو خوشحال باشی کافیه. فاطیما لبخندی زد و نگاهش رو به جمع انداخت، دستش رو روی شکمش گذاشت و چشمهاش رو بست، با صدایی آروم گفت: - قراره یک عضو جدید کوچولو به جمعمون اضافه بشه، پدرش تا شب به تهران میرسه و قراره برای آشنایی با شما به عمارت بیاد. ملیکا از شادی جیغی کشید و با سرعت از روی صندلی بلند شد و به طرف فاطیما رفت، همدیگه رو توی آغوش کشیدند، ملیکا با تن صدای بلندی گفت: - ایجانم، قراره یک نینی کوچولو بیاد بینمون. فاطیما از ملیکا تشکر کرد، رز، مادرم و دافنه هم از روی صندلی بلند شدند و به طرف فاطیما رفتن، یکی یکی اون رو در آغوش گرفتن و ابراز خوشحالی کردن، مادرم بیشتر از همه فاطیما رو توی اغوش خودش نگه داشت و اصرار داشت که فاطیما هنوز همون دختر کوچولو هست. بعد از کلی ذوق زدن خانومها بابت شنیدن این خبر تصمیم بر این شد که همهگی برن خرید و گشت و گذار کنند. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** الکس دوتا تقه به در اتاق کارم خورد و در آروم باز شد، اسماء با یک سینی وارد اتاق شد و با مهربونی گفت: - آقا براتون قهوه با کیک آوردم. لبخند کمجونی زدم و بیحال زیرلب تشکری کردم، اسماء سینی رو گذاشت روی میز کارم و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، فنجون قهوه رو برداشتم و یک جرعه ازش خوردم، از دیروز نتونسته بودم بخوابم، اصلا مگر میشد که خوابید، دارم از غم جسم بیحال ملیکا نابود میشم؛ دیروز وقتی حالش بد شد فوری زنگ زدم به دکتری که آشنای قدیمیم بود و خواهش کردم که خودش رو فوراً برسونه، حال ملیکا رو چک کرد و واسش یک سرم تقویتی زد، اما با یادآوری حرفهای آخرش مو به تنم سیخ میشد. ( الکس داداش، باور کن اصلا دوست ندارم همچین حرفی رو بهتون بزنم اما بهتره که هر لحظه خودتون رو آماده کنید، متاسفانه حال خواهرتون خیلی وخیم هستش و برای هرنوع درمانی دیر شده) بغض سنگینی که داشت گلوم رو از هم میپاشید رو با سختی قورت دادم، از دیروز به هیچکس نگفتم که دکتر چه حرفی زده، مخصوصاً شهاب چون اطمینان نمیدم خودش هم حالش بد نشه، از این حالی که توش بودم دارم دیونه میشم؛ در اتاق به آرومی باز شد و مادرم اومد داخل، با دیدن چهرهی بیحال و چشمهای قرمزم با نگرانی به سمتم اومد و گفت: - پسرم، خواهش میکنم بگو چی شده، از دیروز که با دکتر صحبت کردی یک بند خودت رو توی اتاق کارت حبس کردی. لبم رو با زبونم تر کردم و با صدایی گرفته گفتم: - چی میخواهی بشنوی مامان؟ مادرم اشک دور چشمهاش جمع شد و اومد کنارم ایستاد، دستش رو گذاشت روی شونههام و با لحنی ترسیده و دودل گفت: - التماست میکنم بگو که گفته ملیکا حالش خوب میشه. قطرهی اشکی روی گونههام سر خوردن، قلبم رو انگار یک نفر توی دستهاش گرفته بود و داشت فشار میداد، سرم رو پائین انداختم، حرفی برای گفتن نداشتم، اصلاً چی میتونستم بگم، میگفتم من دوسال پیش از مریضیه ملیکا مطلع شدم و هیچ اقدامی نکردم و باعث حال وخیمش شدم، هیچکسی جزع خود من مقصر نیست، خدایا دارم خفه میشم به بزرگیت قسمت میدم یککاری کن؛ مادرم سکوت من رو که دید من رو یکم تکون داد و با صدای نسبتاً بلندی گفت: - الکس جواب من رو بده، دارم دیونه میشم. نفس عمیقی کشیدم و مشت محکمی روی میز زدم، با عصبانیت بلند شدم و با آخرین توانم فریاد زدم. - چی میخواهی بدونی مامان؟ مکثی کردم و با لحنی که از غم لرزید گفتم: - دکتر گفت خودتون رو برای هر اتفاقی آماده کنید. *** با اصرار مادرم به سالن غذاخوری رفتم و نشستم سر میز، به هیچوجه حال و حوصله هیچکس و هیچچیزی رو نداشتم و نمیخواستم که از اتاقم بیرون بیام، اما مادرم مدام گفت نباید چیزی به روی خودم بیارم که شهاب و ملیکا متوجه چیزی بشند، نگاهی گذرا به بقیه انداختم، دافنه با دیدن حال زارم لبخند مهربونی زد و سوالی نگاهم کرد، زیرلب خیلی آروم گفتم: - بعداً راجبش صحبت میکنیم. نگاهم رو از روی دافنه برداشتم و به پدرم نگاه کردم، تمام سعیمو کردم تا حداقل خونسردی مو حفظ کنم. - ملیکا و شهاب هنوز بیدار نشدن؟ پدر لبخند گرمی زد و گفت: - قبل از اومدنم، بهشون سر زدم، الانهاست که بیان. با صدای ملیکا سرم چرخید سمت ورودی سالن. - بهبه خانواده صبح همهگی بخیر. یکم برای خودم آب ریختم و چندجرعه خوردم تا یکم از سنگینیه بغض لعنتیم کم بشه، لبخندکم جونی زدم و گفتم: - صبح توهم بخیر جوجه، حالت بهتره؟ پشتسر ملیکا شهاب هم با قدمهای آروم وارد سالن شد و باهم به سمت میز غذاخوری اومدن، مادرم، رز، دافنه و فاطیما از دیدن ملیکا لبخندی زدن و با دیدنش ابراز خوشحالی کردن، ملیکا تشکری از همه کرد و به همراه شهاب روی صندلی نشستند، ملیکا که نگاه خیرهی من رو به خودش دید، لبخند دندون نمایی زد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با تابیدن نور خورشید توی صورتم چشمهام رو باز کردم، تمام بدنم بیحس بود، نگاهی گذرا به اتاقم انداختم، شهاب کنارم دراز کشیده بود و غرق در خواب بود، با دیدن صورت مردونهی شهاب لبخندی اومد روی لبم، اما لبخندم دوامی نیاورد و خیلی زود از صورتم پاک شد، با یادآوری اتفاقها ظربان قلبم بالا رفت، خدایا من چه حماقتی کرده بودم، باید در اولین فرصت با کمال تماس بگیرم و حسابشو کف دستهاش بزارم، خیلی آروم بدون اینکه شهاب رو بیدار کنم توی تخت نیمهنشسته شدم، محو چهرهی شهابم شدم، تکتک خطوطهای صورتش رو برانداز کردم، یکحسی درونم رو قلقلک میداد که دستم رو دراز کنم و موهاشو نوازش کنم ولی مانع حس درونم شدم و بهتره بزارم که استراحت کنه، اینطور که معلومه وقتی من توی آغوش الکس بیهوش شدم، حال بدم رو به شهاب اطلاع دادن و اونهم دلش نیومده که من رو توی این حال تنها بزاره، حس شرمندگی تکتک سلولهای بدنم رو مثل پیچیکهای گل گوشتهار در بر گرفته بود و داشت وجودم رو درون خودش میبلعید؛ گذشتن گذر زمان رو نفهمیدم چهطوری گذشت؛ شهاب چشمهاش رو باز کرد و با دیدن من که نیمه نشسته بودم، با عجله نشست و با نگرانی و لحنی ترسیده گفت: - حالت خوبه ملیکا؟ لبخندی مهربون اومد روی لبم، با عشق گفتم: - وقتی تو کنارم هستی مگه میشه حالم بد باشه، مورفینمن. لبخند کمرنگی نشست گوشهی لبش، سرش رو انداخت پائین و گفت: - وقتی مادرم باهام تماس گرفت، گفت حالت مساعد نیست نزدیک بود همون لحظه پشت فرمون سکته کنم. تکخندهای کردم و دستم رو بردم بالا و گونهشو نوازش کردم. - من بدون تو لحظهای نمیتونم نفس بکشم وقتی الکس گفت رفتی، قسم میخورم برای یک لحظه روحم از تنم جدا شد. شهاب نگاهش رو به چشمهام دوخت، مردمک چشمهاش از غم و ناراحتی بزرگ شده بودن، لبخند غمگینی اومد روی لبم و دوباره گفتم: - وقتی با این نگاه طوفان زدهات نگاهم میکنی دلم میخواد همینجا توی آغوشت محو بشم، اصلاً میدونی چیه آقا شهاب، تو حق نداری به هیچوجه من رو دیگه تنها بزاری! مکثی کردم و گفتم: - مفهوم شد؟ شهاب قهقهای زد و گونهم رو محکم کشید، با مهربونی گفت: - یک نفر هست که من دیوانهی نگاهش شدهام، عاشق و شیفتهی چشم سیاهش شدهام، لرزهی دست و دلم، هرتپش قلبم از اوست، محو لبخند بر آن صورت ماهش شدهام. از این همه عشق و محبتی که شهاب نسبت به من داشت بیشتر از قبل عذابوجدان توی وجودم ریشه کرد، بغض تلخی نشست توی گلوم، اشک چشمهام رو پر کرد، نگاهم رو از شهاب دزدیدم و به دکمههای پیراهنش نگاه کردم، با لحنی گرفته گفتم: - بابت کاری که کردم واقعا از ته دلم ازت معذرت میخوام. مثل اینکه بدجوری نمک پاشیدم روی زخم شهاب چون تازه یادش اومد و با لحنی تند و عصبانی گفت: - فقط میخوام یک چیزی رو بدونم، چی پیش خودت فکر کردی، آخه لامصب تو با خودت نگفتی اینجوری اگر من بفهمم قضیه از اینی که هست بدتر میشه؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - میدونم هرچی که بگی حق داری، الکس همهچی رو برام تعریف کرد، باور کن خودمم میدونم کارم یک حماقت محض بود. شهاب برای حرفی که میخواست بزنه یکم دودل بود. - فقط بهم بگو چی باعث شد برای دیدن کمال به من دروغ بگی؟ سرم رو آروم بالا گرفتم و به چشمهاش نگاه کردم، مثل دریای طوفان زده که تمام کشتیها درونش غرق شدن داشت بهم نگاه میکرد، با صدای آرومی گفتم: - چون ازت میترسیدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس اومد کنارم روی تخت نشست، دستم رو توی دستش گرفت و آروم نوازش کرد، از خشم و عصبانیت چندلحظه پیش توی چشمهاش خبری نبود، بهجاش داشت با نگرانی بهم نگاه میکرد، از تصور اینکه شهاب ترکم کرده قطرهی اشکی روی گونهم پایین چکید، با بغض گفتم: - شهاب من رو ترک کرد، بازم منو تنها گذاشت؟ الکس من رو توی آغوش خودش کشید و موهام رو نوازش کرد با مهربونی گفت: - نگران نباش جیگرگوشم، شهاب ترکت نکرده فقط خیلی عصبانی بود نمیخواست خدایی نکرده دلت رو بشکنه برای همین با من تماس گرفت و گفت چندروزی رو میره شمال تا یکم آروم بشه. بیصدا گریستم، روحم انگار داشت از بدنم جدا میشد، حالم دست خودم نبود، چهطور همچین حماقتی رو انجام دادم، لعنت به من از اولش میدونستم اگه شهاب متوجهی دروغم بشه عصبانی میشه، با صدای ناراحت الکس به خودم اومدم: - چرا بهش دروغ گفتی ملیکا؟ آروم از بغلش بیرون اومدم و به چشمهای آبی الکس نگاه کردم، با شرمندهگی گفتم: - الکس باور کن از اولش دروغ نگفتم. الکس چشمهاشو باریک کرد و کنجکاو پرسید. - از اولش واسم تعریف کن بدون هیج دروغی. همهچیز رو مو به مو واسه الکس تعریف کردم و دلیلمم برای اینکه چرا از دقیقهی آخر به شهاب دروغ گفتم رو هم توضیح دادم، الکس نیشخندی زد و گفت: - از اونی که فکر میکردم آب زیرکاهتره، پسرهی موزی. یکتای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: - راستی الکس منظورت از اینکه توی نشیمن گفتی قرار بوده یککاری رو انجام بده چی بوده؟ الکس مکثی کرد و گفت: - شهاب به من درمورد ملاقات تو و کمال گفته بود، من هم با مادرم صحبت کردم و بهش گفتم که تمام سیگنالهای گوشی و لپتاپهاشو هک کنه، مادرم خیلی زود متوجه شد از تماسهای کمال که از این قراره موقعیت رو بسنجه و تورو بدزده، من هم خیلی زود با شهاب تماس گرفتم و اون خودش رو با سرعت به تو رسوند، از اونطرف من با فرودگاه تماس گرفتم و اطلاع دادم که اگر کمال به غیر از مادرش هرکس دیگهای رو سوار هواپیما کرد به من خیلی زود اطلاع بدن. با تعجب و حیرت به الکس نگاه کردم، با اطمینان خاطر گفتم: - الکس من حاضرم قسم بخورم کمال اصلا قصد همچین کاری رو نداشته چون فکر میکرد من قراره با شهاب به خونهی پدرم برم. الکس پوزخندی زد و گفت: - گوشی شهاب رو هک کرده بود و متوجه شده بوده که شهاب پیش تو نیست و تو به همراه پدرت به خونه رفتی، مادرم طی اینکه تماس تلفنی کمال رو هک کرده بود متوجه شد. تمام تنم از حماقتی که کرده بودم گر گرفت، هرچی هم که خودم رو لعنت کنم باز کمه، اماّ کاری که کرده بودم و نمیشد به عقب برگردم؛ دردی که توی قفسهی سینهم بود داشت بدتر میشد و نفس کشیدن برام داشت هرلحظه دشوارتر میشد، الکس انگار متوجهی حالم شد چون با نگرانی گفت: - ملیکا، حالت خوبه؟ با سختی گفتم: - خوبم. الکس از روی تخت بلند شد و از روی میزعسلی که روش پارچ آب و یک لیوان قرار داشت یکم آب ریخت و لیوان رو گرفت سمتم، با دستهایی که هیچ جونی توش نبود لیوان رو با هزار زحمت از الکس گرفتم و چند جرعه خوردم. با بغضی که داشت هرلحظه بیشتر و بیشتر خفهم میکرد گفتم: - الکس، خواهشمیکنم به شهاب بگو برگرده. الکس دوباره کنارم نشست و شروع به صحبت کردن کرد، اماّ من هیچی از حرفهاش رو نمیفهمیدم، گوشهام داغ کرده بودن و پشتسرم شروع کرد به نبض زدن، چشمهام سیاهی رفتن و توی آغوش الکس از هوش رفتم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نفس حبس شدهام رو بیرون دادم و با شرمندهگی به کمال نگاه کردم، بغضم رو قورت دادم و گفتم: - نمیخواستم که اینجوری بشه متاسفم. کمال لبخند مهربونی زد و اومد کنارم روی مبل نشست، با لحنی ملایم گفت: - فدای سرت عسلنبات، شهابه دیگه کاری نمیشه کرد. از این حجم از درک و شعور کمال لبخندی اومد روی لبم، پدر هم اومد روی یکی از مبلها نشست و رو به کمال با احترام گفت: - برای این اتفاق متاسفم. کمال رو به پدرم لبخندی زد و گفت: - اگه پای ملیکا وسط نبود میدونستم چهطوری باید از خجالت شهاب در بیام اماّ به ملیکا قول دادم که هر اتفاقی هم که بیافته خطای از طرف من سر نزنه. پدر لبخندی زد و چیزی نگفت، کمال نگاهی به ساعتش انداخت و رو به من کرد و گفت: - من دیگه باید برم عزیزم داره دیرم میشه. *** دوساعتی از رفتن کمال میگذشت، چندباری با شهاب تماس گرفتم ولی گوشیشو خاموش کرده بود، از استرس کف دستهام عرق کرده بودن و پاهام گزگز میکردن، رو به پدرم با نگرانی گفتم: - به نظرت من رو میبخشه؟ پدر دوتا بوقی زد و بلافاصله در عمارت الکس باز شد، رو به من لبخند گرم و مهربونی زد و گفت: - الان رو یکم بهش حق بده دخترم ولی شهابی رو که من میشناسم فکر نکنم طاقت قهر با تو رو داشته باشه. با یادآوری الکس قلبم تندتر زد، فقط همین کم بود الکس این قضیه رو بفهمه، دیگه باید خودم قبر خودم رو با دستهام میکندم، پدر ماشین رو پارک کرد و باهم از ماشین پیاده شدیم، توی دلم داشتم صلوات میفرستادم که شهاب آقایی کرده باشه و چیزی به الکس نگفته باشه؛ پشت سر پدرم وارد نشیمن شدم، الکس به همراه آنجلا و رز توی نشیمن بود، تا چشمش به من افتاد از روی مبل بلند شد و اومد سمتم، صورتش از عصبانیت کبود شده بود، با صدای دورگه و عصبانی گفت: - وای به حالت ملیکا. بازوم رو گرفت توی دستش که پدرم با عصبانیت رو به الکس گفت: - هیجکدوم تون حق ندارید ملیکا رو سرزنش کنید. الکس که از خشم میلرزید گفت: - چی، نباید سرزنش کنم، هیچ میفهمید چیکار کردید؟ مکثی کرد و فریاد زد. - هیچ میدونید این پسرهی احمق که شما دوتا بهش اعتماد داشتید قرار بوده چیکار کنه؟ پدر خونسرد شونهشو بالا انداخت و گفت: - برام مهم نیست چیکار میخواسته انجام بده. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - و اینم بگم هیچکس حقی نداره دخترم رو اذیت کنه گفته باشم. الکس که متوجهی حال دگرگونم شد یکم آرومتر شد و با لحنی که کمی ملایم شده بود رو به پدر گفت: - قسم میخورم نمیخوام که ملیکا رو سرزنش کنم فقط قصد دارم باهاش یکم خصوصی صحبت کنم همین. با صدایی که بهزور خودم میشنیدم گفتم: - بهتره بریم اتاق من. پدرم زیرلب گفت: - باشه اماّ وای به حالت اگه حالش بد بشه. الکس سرش رو تکون داد، به همراه الکس رفتیم سمت اتاقم، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل، بیحال و با بدنی سست نشستم روی تخت و به الکس نگاه کردم که بدون مقدمه و با بیرحمی گفت: - قبل از هرچیزی اینو بهت بگم که شهاب رفت. از شنیدن حرفی که الکس زد قلبم هری ریخت، تپش قلبم بالا رفت و درد وحشتناکی توی سینهام پیچید، با ناباوری گفتم: - چی، کجا رفت؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که خودمهم بهزور میشنیدم گفتم: - باشه میشینم، اماّ قول بده آروم باشی. شهاب چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید، دستهاش که دور صورت من قاب بود رو پائین اورد و یکی از دستهاشو توی موهاش فرو کرد، خدایا یعنی از این بهتر نمیشد الان من چهطوری از دل شهاب دربیارم؛ کمال تکسرفهای کرد و با نگرانی رو به من کرد و گفت: - ملیکا رنگ از صورتت پریده. با دستش به مبل اشاره کرد و با مهربونی گفت: - بهتره که بشینی عزیزم. شهاب نوچی کرد و پوزخندی زد زیر لب فحشی نثار کمال کرد و با خشم و نفرت زیرچشمی به کمال نگاه کرد، برای اینکه هردوی اونها رو از صدا نیارم با قدمهای لرزون به سمت مبلدونفرهای رفتم و نشستم، شهاب رو کرد سمت کمال و تا خواست که حرفی بزنه قامت پدرم از پلهها پائین اومد و با عصبانیت گفت: - اینجا چهخبره؟ کمال با دیدن پدرم لبخند گرمی زد و به سمت پدرم رفت، پدر که از دیدن کمال زیاد خوشنود نشده بود ولی چیزی به روی خودش نیاورد و به سمت کمال رفت، کمال دستش رو آورد بالا و رو به پدر گفت: - سلام از دیدنتون خوشحالم آقامحسن. پدرم لبخند کمرنگی زد و با اکراه با کمال دست داد، زیرلب گفت: -ممنونم. پدرم رو به شهاب کرد و یکتای ابروش رو انداخت بالا، با ملایمت گفت: - چیزی شده، میشه بپرسم چرا خونه رو گذاشتید رو سرتون؟ شهاب که تا الان هم بهزور جلوی خودش رو گرفته بود با دست به کمال اشاره کرد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: - من هیچ علاقهای به اینکه همسرم با این آقا قرار ملاقات اونهم دور از چشم من گذاشتن ندارم. کمال پوزخندی زد و با طعنه زیرلب گفت: - باعث بدبختی و رنجعذاب ملیکا شده و تازه هنوز هم طلبکاره! از دست تو کمال، بد حرفی زدی شهاب الانهاست که خون جلو چشمشو بگیره خونهرو، روی سرت خراب میکنه، حدسم درست از آب دراومد، شهاب با قدمهای بلند و سریع خودش رو به کمال رسوند و مشت محکمی توی گونهش زد، پدرم خیلی زود به خودش اومد و بین کمال و شهاب قرار گرفت، رو به شهاب کرد و با عصبانیت غرید. - حق نداری تصمیم من رو زیر سوال ببری شهاب، بهتره بری توی حیاط تا آروم بشی. کمال دستش رو بالا آورد و خون گوشهی لبش رو پاک کرد، شهاب با حیرت گفت: - کدوم تصمیم پدرجان؟ پدرم سینهشو سپهر کرد و با خونسردی گفت: - من از ملیکا خواستم با کمال امروز تنهایی ملاقات داشته باشند، بهتره توهم با این موضوع که بردیا و ملیکا باهم پسردایی و دختر عمه هستن کنار بیای پسرم. دستهای شهاب مشت شدن، چند دقیقه توی همون حالت موند و خیلی سریع بدون اینکه چیزی بگه از خونه رفت بیرون و در حیاط با صدای بدی بسته شد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دست کمال که روی پاهاش بودن مشت شدن، لبخند زورکیای زد و گفت: - اذیتت که نمیکنه؟ نفس عمیقی کشید و ادامه داد. - منظورم اینه، قدر تو میدونه؟ با لحنی آسودهخاطر گفتم: - خیالت راحت کمال، شهاب من رو از هرکسی بیشتر دوست داره؛ خوب یکجورای من رو بیشتر از حد معمول دوست داره. لبخندی اومد روی لبش و گفت: - امیدوارم خوشبخت بشی، قلب مهربونت لیاقت خوشبختی رو داره. تا اومدم حرف بزنم زنگ آیفون به صدا در اومد، قلبم هری ریخت و با ترس به سمت آیفون رفتم، قبل از اینکه در رو باز کنم رو به کمال گفتم: - خواهش میکنم برو توی اتاق من، اگر شهاب باشه دردسر میشه. کمال با خونسردی گفت: - من جایی نمیرم و ترسی از شهاب هم ندارم. پوفی کردم و با اکراه کلید آیفون رو فشار دادم، در حیاط به شدت باز شد و شهاب با عجله به داخل حیاط اومد و با عصبانیت فریاد زد. - ملیکا. آب دهنم رو قورت دادم و در نشیمن رو باز کردم، خداخدا کردم قبل از دعوای این دونفر پدرم متوجه شده باشه و بیاد، با ترس به شهاب نگاه کردم که از عصبانیت کبود شده بود و داشت میاومد سمتم؛ با تتهپته گفتم: - شهاب همهچیز رو توضیح میدم، خواهشمیکنم آروم باش. شهاب بدوناین که به من توجهای داشته باشه، آروم من رو کنار زد و به داخل اومد، رو به کمال با صدایی که از خشم میلرزید گفت: - پسرهی وقیح، چهطور جرات کردی در کمال خونسردی به دیدن ملیکا بیای؟ کمال در کمال آرامش از روی مبل بلند شد و خونسرد گفت: - نمیدونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم. قبل از اینکه شهاب به کمال نزدیک بشه خودم رو بینشون انداختم و رو به شهاب گفتم: - شهاب، لطفاً آروم باش، خواهشمیکنم. قلبم از ترس به کندی میزد، چشمهام یکلحظه هیچجای رو ندید، کمال با عصبانیت به شهاب تشر زد و گفت: - تو چهطور آدمی هستی، نمیبینی رنگ از صورت ملیکا پریده؟ به من اشاره کرد و گفت: - کوری؛ نمیبینی داره از ترس سکته میکنه؟ شهاب نگاهش رو از کمال برداشت و نگران به من نگاه کرد، با ترس بهم خیره شد، دستهاشو آورد بالا و صورتم رو قاب گرفت، با مهربونی گفت: - باشه ستارهیشبم، من آرومم. مکثی کرد و گفت: - بهتره یکم بشینی تا رنگ به صورتت بیاد قربونت برم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پنج دقیقهای از رفتن پدر به اتاق میگذشت که صدای آیفون اومد، با عجله بلند شدم و با دکمهی آیفون رو حیاط رو باز کردم، از پنجرهی نشیمن نگاه انداختم که کمال با یک دستهگلرز صورتی داشت به سمت نشیمن میاومد، به سمت در نشیمن رفتم و در رو باز کردم، کمال با دیدنم لبخند گرم و مهربونی زد و گفت: - خوشحالم که میبینمت عسلنباتم. لبخندی زدم، دستم رو دراز کردم و دستهگل رو از کمال گرفتم، با مهربونی گفتم: - خوشاومدی، منم از دیدنت خوشحالم. به داخل خونه اشاره کردم و دوباره گفتم: - بیا داخل، راحت باش بهجای شهاب پدرم داخل اتاقه. کمال گل رو به دستم داد و با قدمهای آروم اومد توی نشیمن، خندهای کرد و گفت: - حاضرم شرط ببندم تو بهش نگفتی که قراره امروز همدیگه رو ببینیم. از خجالت گونههام گر گرفت و با صدای آرومی گفتم: - اینطور بهتره، خدامیدونه اگر شهاب میاومد چه بلای سر هردوی شما میاومد. کمال خیلی صمیمی روی یکی از مبلها نشست و نگاهی گذرا به فضای نشیمن انداخت. - خونهی خیلی دنج و قشنگیه. - آره، من عاشق خونهی پدرم هستم. قبل از اینکه کمال چیزی بگه دوباره گفتم: - چی میل داری؟ کمال لبخندی زد و با قاطعیت گفت: - باور کن چیزی میل ندارم. به مبل اشاره کرد و دوباره گفت: - بهتره بشینی، هرچی باشه زیاد وقت نداریم. نگاهی به ساعت توی دستش کرد و گفت: - سهساعت دیگه پرواز دارم، زیاد وقت ندارم که بمونم. به سمت مبل رفتم و نشستم، به استایل کمال نگاهی انداختم، پیراهن آستین بلند قهوهای که جنس کتان داشت تنش کرده بود با شلوار کتان مشکی، موهاش رو حالت خیلی سادهای داده بود و مثل گذشته یکم تهریش داشت؛ تکسرفهای کرد و گفت: - حالت چهطوره؟ - خوبم، قلبم همونجوریه، گاهی خوبه و گاهی خیلی درد میگیره. کمال مکثی کرد و گفت: - شهاب چی، تصمیم داری چیکار کنی؟ لبخندی زدم و با ملایمت گفتم: - هفتهی دیگه ازدواج میکنیم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- میخوای از بقیه پنهان کنی؟ مکثی کردم ولی بلافاصله گفتم: - هر تصمیمی که بگیری اینرو بدون من پشتتو هستم. فاطیما لبخندی زد و گفت: - از اینکه عصبانی نشدی و بهم پشت نکردی واقعاً ممنونم الکس؛ باور کن از همه بیشتر از خشم تو بود که ترسیده بودم. صداش لرزید و با بغض ادامه داد. - برعکس تصورات من مثل یک کوه پشتم بودی و ازم حمایت کردی، نزاشتی که حماقت کنم دستش رو روی شکمش گذاشت و آروم نوازش کرد. - و بچهمو از بین ببرم، تو بهم معرفت و مردونگی رو امروز به صورت خیلی واضح نشون دادی. لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم. - از وقتی که خیلی کوچیک بودی خودم بزرگت کردم، نه مثل خواهر، بلکه برام مثل دختر خودم میمونی کوچولو. خندهی آرومی کرد و گفت: - سرمیز شام وقتی همه بودن اعلام میکنم که قراره یک کوچولو به عضو خانوادمون اضافه بشه. *** ملیکا از همون صبح استرس بدی افتاده بود توی جونم، از ترس اینکه شهاب متوجه بشه و من رو نبخشه داشتم دیونه میشدم، خدای من این فکر احمقانه از کجای سرم اومد که پنهانی به دیدار کمال بیام، پدر که متوجهی استرسم شده بود با مهربونی گفت: - لازم نیست نگران باشی دخترم، اگرم خدایی نکرده شهاب فهمید خودم باهاش صحبت میکنم و بهش میگم که خودم کمال و تمام حواسم بوده. - باور کن بابا اگر بفهمه توی صورتم نگاه نمیکنه. پدر خندهای کرد و گفت: - آنقدر به خودت استرس وارد نکن، عزیزک بابا. پدر جلوی حیاط خونه پارک کرد و باهم پیاده شدیم، پدر قفل در حیاط رو باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم، زیرلب تشکری کردم و وارد حیاط خونه شدم، اونقدری حجم استرس توی وجودم زیاد بود که بدون توجه کردن به حیاط و خونه خیلی زود عرض حیاط رو طی کردم و رفتم داخل نشیمن، به ساعت توی دستم نگاهی انداختم، دهدقیقه به پنج عصر بود و الانها بود که کمال برسه، بابیحالی نشستم روی یکی از مبلها و به پدرم نگاه کردم که با مهربونی گفت: - من میرم توی اتاقم، بهتره چشمم بهش نیافته چون اطمینان نمیدم که یک سیلی بهش نزنم. با شرمندگی گفتم: - ممنونم که روم رو زمین ننداختی بابا. پدر لبخندی زد و از نشیمن بیرون رفت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پدرام که انگار تعجب کرده بود خیلی زود و با نگرانی گفت: - تویی فاطیما، معلوم هست تو کجایی، پس چرا هرچی باهات تماس میگرفتم و ایمیل میزدم جوابم رو نمیدادی؟ فاطیما آب دهنش رو قورت داد و گفت: - یکم کار برام پیش اومد و چند وقتی هست اومدم ایران. پدرام با مهربونی گفت: - حالت خوبه، چرا انقدر صدات گرفتهست؟ فاطیما نگاهی گذرا به من انداخت ولی خیلی زود نگاهش رو از من گرفت و به از پنجره به بیرون خیره شد، فاطیما با دودلی گفت: - پدرام. - جانم عزیزم، چی شده، داری نگرانم میکنی؟ - حاضری به خاطر من مسلمون بشی؟ پدرام تکخندهای کرد و گفت: - یادمه بهم گفتی دین من باعث نمیشه تو دیدگاه دیگهای به من داشته باشی! دست آزاد فاطیما که روی پاهاش بود مشت شد، با لحنی که سعی داشت خونسرد و آروم جلوه بده گفت: - جوابم رو ندادی پدرام، حاضری مسلمون بشی؟ پدرام مکثی کرد و با مهربونی گفت: - اونقدری دوستت دارم که بخوام هرکاری برات انجام بدم، خوب راستش مسلمون شدن هم خیلی فکر خوبیه. لبخندی اومد روی لبم، هنوز ندیده از این پسره خوشم اومد، اینطور که معلومه واقعاً مرده، فاطیما لبخند دلنشینی زد و آروم گفت: - من ازت باردارم پدرام. پدرام قهقهای زد و با ذوق گفت: - چی، یعنی دارم بابا میشم، وای خدای من، باورم نمیشه. - سه روز پیش متوجه شدم که باردارم، خوب راستش همین امروز تصمیم داشتم بچه رو سقط کنم. پدرام با ناراحتی گفت: - اگه بچه رو سقط میکردی هیچوقت نمیبخشیدمت فاطیما، اماّ چرا؟ - چون فکر نمیکردم که خوشحال بشی و قبول کنی که مسلمون بشی. *** ماشین رو توی حیاط پارک کردم و با مهربونی رو به فاطیما گفتم: - دوست داری چیکار کنی؟ با کنجکاوی گفت: - درمورد چی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دقیقاً همون بلایی سر فاطیما اومد که سر مادرم و پدرم اومده بود، با این تفاوت که اینبار جایگاه عوض شده بودن، دستی به موهام کشیدم و کلافه از روی مبل بلند شدم، دستم رو دراز کردم و با مهربونی گفتم: - فعلاً از این جهنم بریم بیرون، بعداً راجبش صحبت میکنیم. فاطیما دستم روگرفت و از روی مبل بلند شد، بدون اینکه به کسی رفتنمون رو اطلاع بدیم خیلی سریع از مطب قلابی بیرون اومدیم و سوار ماشین من شدیم، فاطیما تکسرفهای کرد و به ماشین خودش که یکم اونور تر پارک بود اشاره کرد و گفت: - ماشین من چی میشه؟ - یکی از بچههارو میفرستم که بیاد ببره. فاطیما سرش رو به نشونهی باشه تکون داد و از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه کرد، ماشین رو روشن کردم و از پارک بیرون اومدم، با سرعت نهچندان زیادی روندم، بعد از دهدقیقه که هردوی ما سکوت کرده بودیم، من سکوت رو شکستم و گفتم: - همین الان باهاش تماس بگیر و بهش بگو، نمیزارم یک بچهی بیگناه دیگه بدون پدر بزرگ بشه. فاطیما با صدای لرزونی گفت: - من این بچه رو نمیخوام، دوست ندارم برای اینکه بیاد واسه بچهش پدری کنه بهش التماس کنم. عصبانی مشتم رو به فرمون کوبیدم و با عصبانیت گفتم: - د آخه لعنتی. مکثی کردم و آرومتر گفتم: - دوستش داری؟ فاطیما آروم گفت: - آره. - خوب پس بنظر تو الان اون بندهی خدا حق نداره که بدونه قراره پدر بشه؟ فاطیما نگاه ترسیدهای بهم کرد و گفت: - اگه قبولمون نکنه چی، اگه مارو نخواد چی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - ببین فاطیما چرا داری قصاص قبل از جنایت میکنی آخه خواهر من، تو بهش بگو اگر قبول نکرد ما یک فکر دیگه درموردش میکنیم. فاطیما مکثی کرد و با دستهای لرزونش گوشیش رو از توی کیفش در آورد، ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و منتظر بهش نگاه کردم، گوشی رو گذاشت روی بلندگو، بعد از پنجمین بوق صدای مردونهی پدرام پشت تلفن پیچید. - الو، بفرمائید؟ فاطیما مکث طولانیای کرد و با صدای گرفتهای گفت: - الو، منم فاطیما. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** الکس دستهام رو بالا آوردم و شقیقههام رو ماساژ دادم، کلافه پوفی کردم و به صورت رنگ پریدهی فاطیما نگاه کردم، با لحنی که تمام سعیمو داشتم کنترل کنم و آروم باشم گفتم: - پسره الان کجاست؟ فاطیما قطرهی اشکی از چشمهاش پائین چکید و با صدایی که بزور از گلوش بیرون میاومد گفت: - نمیدونم، الکس باور کن نمیخواستم اینطور بشه. نباید کاری میکردم که ازم بترسه و دست به کارهای وحشتناکی مثل خودکشی بزنه، برای همین با صداقت و مهربونی گفتم: - فاطیما تو به اندازهی ملیکا برام عزیزی قسم میخورم، لازم نیست بترسی من تورو حتی ذرهای هم قضاوت نمیکنم، فقط قبل از هرکاری میخوام که بدونم، خودش هم در جریان هست که تو بارداری یا نه؟ فاطیما مکثی کرد و با منمن گفت: - نه خبر نداره، دوهفتهای هست که به ایتالیا رفته. یکتای ابروم رفت بالا و نفس عمیقی کشیدم تا روی اعصابم مسلط باشم. - میشه لطفاً از اول آشناییتون تا الان که دور از چشممن اومدی بچهی طفل معصوم رو سقط کنی تعریف کنی؟ فاطیما آهی کشید و سرش رو پائین انداخت، با لحنی ناراحت و آشفته گفت: - حدوداً یکسالی هست باهم آشنا شدیم، اولین دیدارم با پدرام توی استانبول بود، روز به روز بیشتر باهم وقت میگذروندیم، مرد خوب و باادابی هستش، شغلش استاد زبان هست و درآمد نسبتاً خوبی داره، دوهفته پیش از طرف یکی از شرکتهای انتشاراتی پیشنهاد کار گرفت و چون موقیت و درآمدش خوب بود قبول کرد، قبلش با من صحبت کرد و از من خواست با اون به ایتالیا برم و من قبول نکردم، بهش گفتم یکسری کار دارم و بعد از انجام کارهام شاید بهش ملحق شدم. قطرههای اشکش پشتسرهم روی گونههاش میاومد، بهش نزدیکتر شدم و دستم رو گذاشتم روی شونههاش، با ملایمت گفتم: - چرا بهش نگفتی که بارداری؟ به اطراف کلینیک نگاهی انداختم و اخمی بزرگ نشست روی پیشونیم، به فضای اطراف اشاره کردم و گفتم: - و اینکه چرا توی همیچینجای نامعتبر اونم قایمکی خواستی این بچهی معصوم رو سقط کنی؟ فاطیما چیزی نگفت و فقط اشکهاش بودن که مثل بارون روی گونههاش میاومد، لحنم یکم عصبیتر شد و با صدای یکم بلندتری گفتم: - اونروی من رو بالا نیار فاطیما جواب من رو بده. لبش رو با زبونشتر کرد و با صدایی که از گریهی زیاد دورگه شده بود گفت: - پدرام مسیحی هستش. خندهی تلخی اومد روی لبم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یک شونیز بلند مشکی به جنس ساتن برداشتم به همراه یک شلوار پارچهای سفید، شونیز دکمهای بود و قدش تا روی زانوهام بود، لباسهارو که انتخاب کردم برداشتم و گذاشتم روی تخت، نشستم روی صندلیه میز توالت و موهام رو شونه کردم، از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت تخت تا لباسهام رو تنم کنم، در اتاق یکدفعه باز شد و شهاب اومد داخل، تا چشمش به من افتاد لبخند پهنی اومد روی لبش، با خنده گفت: - ام، میگم من میرم بیرون، لباس پوشیدی بیا داخل نشیمن. با حیرت بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم، شهاب خیلی زود به بیرون رفت و در اتاق رو بست، نفس حبس شدهام رو رها کردم و تندتند لباسهام رو پوشیدم، یک آرایش مختصری کردم و از اتاق بیرون رفتم، با یادآوری اینکه گوشیم رو توی اتاق جا گذاشتم، برگشتم و گوشیم رو از توی اتاق برداشتم و به سمت نشیمن راه افتادم، صدای گفتگوی پدرم و شهاب داشت میاومد، با رفتن من توی نشیمن شهاب نگاهش رو از من دزدید و لبخندی دلنشین روی لبش نشست، پدرم با دیدنم با مهربونی گفت: - صبحت بخیر دخترم. - ممنونم پدر. نگاهی گذرا به نشیمن انداختم، کسی به غیر از پدرم و شهاب توی نشیمن نبود، رو به پدر کردم و همونطور که داشتم روی یکی از مبلها مینشستم گفتم: - بقیه کجان؟ شهاب بهجای پدرم جوابم رو داد. - الکس با فاطیما یکجایی کار داشتن و صبح خیلی زود به بیرون رفتن، مادرم به همراه آنجلا و دافنه چندجایی خرید داشتن و گفتن که هرموقعه توهم مساعد بودی من تورو به اونها ملحق کنم. بایادآوری کمال و دیدارم، لبخندی زدم و گفتم: - ممنونم ولی من چیزی فعلاً احتیاج ندارم، دوست دارم امروز برم زیارت و از اونطرف برم سرخاک مادرم. شهاب لبخندی زد و گفت: - هرجوری که مایلی عزیزم، پس بهتره اول یکم صبحانه بخوری بعدش خودم تورو میرسونم. لبخندی عجولانه زدم و گفتم: - نه نه ممنون، دوست دارم امروز با پدرم وقت بگذرونم. پدرم که متوجهی لحنم شد لبخندی زد و رو شهاب گفت: - آره پسرم حق با ملیکاست، امروز رو بهتره پدر دختری وقت بگذرونیم. شهاب لبخند گرمی زد و گفت: - هرجور راحتین. بعدش رو کرد سمت من و گفت: - عزیزم بهتره صبحانهتو بخوری و سروقت قرصهاتو مصرف کنی. از روی مبل بلند شدم و با مهربونی گفتم: - اوه اصلاً حواسم به خوردن قرصهام نبود. مکثی کردم و گفتم: - خودت صبحانه خوردی؟ - نه هنوز نخوردم، منتظر شدم تو بیدار بشی باهم بخوریم عزیزم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهای بازم رو که دید لبخندی زد و بامهربونی گفت: - هنوز بیداری جان دلم؟ بیحال و با لحنی خسته گفتم: - اهوم، یکم توی خوردن شام زیادهروی کردم و معدهم درد گرفته. اومد کنارم روی تخت نشست و بازوم رو آروم نوازش کرد. - باید بگم شام واقعاً عالی بود عروسکم، دست پختت حرف نداره. لبخندی دندوننمایی زدم و گفتم: - میدونم. شهاب قهقهای زد، انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت: - میگما ملیکا، من با الکس و پدرت صحبت میکنم، بهتره اگر توهم موافق باشی هفتهی دیگه به همراه الکس و پدرت ماهم عقد کنیم، دلیلی نداره بندازیم عقب. از حرفی که شهاب زد دلم ضعف رفت، یکم نیمه نشسته شدم و دستهای شهاب رو گرفتم توی دستم، لبخندی زدم و گفتم: - معلومه که منم موافقم شوالیهی چشم آبی. شهاب خم شد و بوسهای روی موهام زد، زیرلب آروم و عاشقانه زمزمه کرد. _ ناز چشمان تو را شعر کنم در دل شب، تاکه مهتاب ننازد به جمالش هر شب.. . از عشق لبریز شدم، حس سبکی درون تکتک سلولهای بدنم پیچید، قلبم سرشار از عشق تندتند میتپید، لبخندی زدم و من هم مثل شهاب تیکه شعری از مولانا رو زمزمه کردم. - گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم! داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم. *** با تبیدن نور آفتاب از پنجرهی اتاق چشمهام رو باز کردم، خمیازهای کشیدم و نشستم، به دور و اطرافم نگاه کردم، شهاب توی اتاق نبود، کی بیدار شده و رفته رو نفهمیده بودم، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت نهنیم صبح بود، اینطور که معلومه حتماً شهاب زودتر از خواب بیدار شده تا به کارهاش رسیدگی کنه، از روی تخت بلند شدم و گوشیم رو از روی میزعسلی برداشتم، کمال پیام داده بود. ( چشم عسلنبات، کاری انجام نمیدم که آقا شهاب عصبی بشه، ساعت پنج عصر همین روز خونهی محسن میبینمت، پروازم رو جلو انداختم و الان ایران هستم) نفس عمیقی کشیدم و لبخند بدجنسی اومد روی لبم، شهاب فکر میکنه فردا قراره کمال رو ببینم، باید امروز به یک بهونه از عمارت بیرون برم، اینجوری خیالم راحتتره که تنهایی با کمال ملاقات کنم، نمیتونم به قولهای شهاب اعتماد کنم، پیام رو از توی گوشیم پاک کردم، گوشیمو باز گذاشتم روی میزعسلی و با لبخند پیروزمندانهای به سمت حمام رفتم؛ یکدوش سرپایی و مختصری گرفتم، حولهمو دورم پیچیدم و اومدم بیرون، حولهم چون حالت دکلته بود نور آفتاب به سرشونههای برهنهم میتابید و سفیدیه پوستم رو بیشتر جلوه میداد، رفتم سمت کمد لباسها و درش رو باز کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهام از تعجب گرد شدن، مشت محکمی روی میزم زدم و با عصبانیت گفتم: - و توهم قبول کردی؟ شهاب شونهشو بالا انداخت، آهی کشید و گفت: - به یک شرط قبول کردم که خودمم هم اونجا حضور داشته باشم، اولش ملیکا مخالفت کرد و گفت محسن رو به جای من با خودش به ملاقات میبره ولی من اصلاً قبول نکردم و گفتم باید من هم باشم، اماّ به صورت پنهان توی یک از اتاقهای خونهی محسن. دستی به موهام کشیدم و از روی صندلی بلند شدم، با عصبانیت طول اتاق رو بالا، پائین کردم و گفتم: - آخه پسر تو عقل تو از دست دادی، چرا اجازه دادی؟ شهاب سرش رو پائین انداخت و با صدای آرومی گفت: - نمیتونم دلش رو بشکنم. دستهاش که روی پاهاش بود مشت شدن، با لحنی ملایمتر گفتم، - باشه، اماّ منم میام. شهاب سرش رو آورد بالا و خندهی کوتاهی کرد. - قول میدم با شنیدن این خبر ملیکا زهر ترک میشه و کلاً بیخیال قرارش میشه. لبخند شیطانیای اومد روی لبم و گفتم: - قرار نیست ملیکا متوجهی حضور من بشه، به هیچوجه نمیتونم به این پسره اعتماد کنم. - منم همینطور. *** ملیکا بیحال خودم رو روی تخت خوابم انداختم، شام یکم برام سنگین بود و معدهم درد گرفته بود و تیر میکشید، با یادآوری نگاه های بین پدرم و رز لبخندی اومد روی لبم، سر میز شام الکس از شهاب رز رو برای پدرم خواستگاری کرد، چهرهی شهاب واقعاً دیدنی بود از خجالت و حرص کبود شده بود ولی چیزی به روی خودش نیاورد، با ازدواج مادرش و پدرم موافقت کرد، الکس اعلام کرد که یکهفتهی دیگه اگر همه موافق باشن پدرم و رز، الکس با دافنه عقد کنن و یک دورهمی کوچیک و خانوادگی داشته باشیم، همهمون با خوشحالی موافقت کردیم، حتی آنجلا هم با لبخند و رضایت به پدرم و رز نگاه میکرد، اماّ غایب بودن فاطیما سر میز شام باعث تعجبم شد اماّ چیزی نگفتم؛ باید به کمال پیام بدم، گوشیم رو برداشتم و برای کمال پیام نوشتم. ( پسفردا که به ایران اومدی، ساعت پنج خونهی پدرم بیا، راستی شهاب هم هست ولی قول داده که کار احمقانهای نکنه و توی یکی از اتاقها منتظر میمونه، خوشحال میشم اگر توهم کاری نکنی که اون رو حرص بدی.) پیام رو ارسال کردم و گوشیمو گذاشتم روی میزعسلی کنار تخت، چشمهام رو بستم، هنوز خوابم نبرده بود که در اتاق آروم باز شد و شهاب اومد داخل. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
علیحیدر با نگرانی گفت: - باشه داداش باهاشون تماس میگیرم و اطلاع میدم، اماّ اتفاقی افتاده، از دست دادن همچین گروههای به این بزرگی میتونه اعتبار تو یکم خراب کنه. نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم: - همون بهتر بزار خراب بشه، میخوام از اینکار بیام بیرون. خندهای کرد و گفت: - چی باعث شده الکس چلپی بزرگ منصرف بشه؟ با مهربونی گفتم: - تو اینکار تا زمانی روی اوج و قدرت هستی که نقطه ضعفی نداشته باشی، من الان یک خانوادهی بزرگی دارم و دلم نمیخواد اونهارو طعمهی کارهای خودم بکنم، انشالله اگر خدا بخواد دوست دارم برم تو کار صادرات چرم. - بهترین تصمیمی هستش که تا به الان گرفتی داداش، خانواده از همهچیز بالا تر هستش. - این تصمیم رو باید خیلی وقت پیش میگرفتم، اماّ ماهی رو هرموقعه ازآب بگیری تازهست، بازم بابت اینکه از اول تا به الان وفادار کنارم بودی ممنونم علیحیدر، اینرو خواستم بدونی هرموقعه که به چیزی احتیاج داشتی میتونی با خیال راحت رو من حساب کنی. - من رو از این بیشتر شرمنده نکن، تو جزئی از خانوادهی خودم هستی. *** نیم ساعتی بود مکالمم با علیحیدر تموم شده و هنوز فاطیما نیومده بود، کلافه نفس عمیقی کشیدم، چندتقه به در خورد. - بیا داخل. به جای فاطیما، قامت شهاب توی چهارچوب در بود، انگار از قبل سرحالتر به نظر میرسید، لبخندی گرم و دوستانهای زدم و با دست به مبلهای توی اتاق اشاره کردم. - چرا ایستادی، بشین. شهاب روی یکی از مبلها نشست، دندون قروچهای کرد و با حرص گفت: - کمال از ملیکا خواسته همدیگه رو ملاقات کنن. یکتای ابروم بالا رفت، پوزخندی روی لبم اومد و با تلخی گفتم: - ملیکا چی گفته؟ شهاب که انگار خیلی کلافه بود ولی خودش رو داشت کنترل میکرد گفت: - مرتیکهی نفهم فکر کرده من میخوام بلای سر مادرش بیارم و همین رو بهونه کرده که برگرده به ایران، قبل از رفتنش هم خواسته که ملیکا رو ببینه، ملیکای سادهلوح منم بهش گفته خونهی محسن همدیگه رو ببین. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اینطور که معلومه شهاب هیچجوره کوتاه نمیاد، زیاد اصرار کردنهای من هم باعث میشه باخودش فکر کنه من به کمال حسی دارم، برای همین لبخندی گرم و مهربون اومد روی لبم و با مهربونی گفتم: - حالا که تو اینجوری خیالت راحتتر هستش باشه، اماّ بهم قول بده کار عجولانهای ازت سر نزنه. شهاب لبخند پیروزمندانهای نشست روی لبش، با مهربونی گفت: - چشم، قربونت برم. *** الکس نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقم انداختم، ساعت یکربع به پنج عصر بود؛ کارهام خیلی عقب افتاده بودن و راهی برای رقیبهای کاریم باز شده بود و از نبود من تمام تلاششون رو کرده بودن که از من جلوتر بزنند، با مرخص کردن علیحیدر یکم کار برام دشوار شده بود و نمیتونستم یک آدم قابل اعتماد مثل علیحیدر پیدا کنم، از اونطرف دلم میخواد از اینکار بیرون بیام و به کلی خلاف رو کنار بزارم، باید مشورتی با وکیل امور مالیم بکنم و اگر همهچیز روبهراه بود یک شرکت صادرات چرم راهاندازی کنم؛ باید قبلش با مادرمم مشورت بکنم ببینم نظر اون درمورد اینکار چیه، بایادآوری فاطیما و کارهای مشکوک اخیرش گوشیم رو برداشتم و شمارهی فاطیما رو گرفتم، بعداز چهارمین بوق صدای پرانرژیش پشت گوشی پیچید. - الو جانم الکس؟ - کجایی، میخوام باهام صحبت کنیم. - یکچندجایی کار داشتم حل کردم، تو راه عمارت هستم، تا یکربع دیگه میرسم. - باشه، توی اتاق کارم منتظرتم. - حله. گوشی رو قطع کردم، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، باید به اتاق کارم برم تا یکم به اوضاع رسیدگی کنم؛ در اتاق کارم رو باز کردم و رفتم پشتمیزم و نشستم، چندتا پروندهی ناتمومم که روی میز بود رو برداشتم و مطالعه کردم، هنوز چندتا محلوله بود که به دست خریدارها نرسیده بود، باید تمام هزینههاشون رو طبق روز بهشون پس میدادم و از اونطرف هم که هیچوقت مستقیم خودم باهاشون صحبت نمیکردم باید مثل گذشته رابط بینمون این خبر رو بهشون میداد، شماره تلفن علیحیدر رو گرفتم، بعد از دومین بوق جواب داد. - الو، جانم داداشم. تکسرفهای کردم و گفتم: - نمیخواستم مزاحمت بشم علیجان، اماّ قبل از رفتنت به استرالیا، یک زحمت کوچیک برات داشتم. با مهربونی گفت: - این حرفها چیه الکسجان، شما نور چشمیما هستی، هرکاری که باشه با جون و دل انجام میدم. - میخواستم با رئیس گروه، آلیدور و پالی تماس بگیری و بهشون اطلاع بدی تمام هزینههاشون رو طبق روز بهشون بر میگردونیم و میتونن محلولهشون رو از جای دیگه تهیه کنن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
برای حرفی که میخواستم بزنم دودل بودم، میترسیدم باز مثل چنددقیقه پیش عصبی بشه ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم: - میگما چشم قشنگ من؟ - جانم ستارهی شبم؟ سعی کردم ترسم رو پنهان کنم، آروم از آغوشش بیرون اومدم و به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: - قول میدی که زود عصبی نشی؟ شهاب که زرنگتر از من بود گفت: - کمال چیزی بهت گفته؟ - خوب راستش یکجورایی آره، قراره بیاد ایران و مادرش رو با خودش ببره، قبل از رفتش گفت که همدیگه رو ببینیم. شهاب خونسرد و در کمال آرامش گفت: - توهم قبول نکردی و اون هم خداروشکر اصرار نکرد. لبخند دندون نمایی زدم و دستش رو گرفتم توی دستم، با مهربونی گفتم: - نیم ساعت، اونم توی خونهی پدرم. شهاب چشمهاش از تعجب گرد شد، با عصبانیت و حرص بهم نگاه کرد، چندباری دهنش رو باز کرد که چیزی بگه اماّ باز سکوت کرد، در آخر با جدیت گفت: - باشه، اماّ یک شرط دارم. با مظلومیت گفتم: - چه شرطی؟ - من هم باید اونجا حضور داشته باشم. خندهای کردم و گفتم: - اوه، آره حتماً توهم بیا، اصلاً چهطوره الکس هم بیاد جمعمون جمع میشه، فقط متاسفانه مطمئن نیستم کسی سالم از خونه بیرون بره. شهاب با قاطعیت گفت: - همین که گفتم، یا من هم باید بیام، یا کلاً بهتره از فکرش بیرون بیای. باید تیر آخرم رو میزدم، سرم رو کج کردم و با مظلومیت گفتم: - آخه همنفسم، معلومه که اگه توهم بیای یک دعوای بزرگ بینتون اتفاق میافته. دستم رو بردم بالا و گونهشو کشیدم، با لبخند ادامه دادم. - من شهابم رو میشناسم الاهی قربونت برم، باشه دلت راضی نمیشه من تنها باهاش ملاقات کنم، چشم پدرم رو هم میگم که حتماً پیشم باشه. شهاب با اکراره و دودلی بهم نگاه کرد، آهی کشید و با همون لحن حرصی گفت: - آخه ببین من به این پسره هیچ اعتمادی ندارم. مکثی کرد و گفت: - میام و توی یکی از اتاقها پنهان میشم که اگر فکر نا بهجای باز به کلهاش زد اینبار نمیزارم قسر در بره. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب خندهی حرصیای کرد و گفت: - آره خوشم اومد، زرنگ از آب در اومد، اماّ چرا به تو زنگ زده؟ پوفی کردم و گفتم: - چیز خاصی نگفت، فقط خواست یک تذکر کوچیک بده که همهچیز رو میدونه، اماّ نمیخواد کاری بکنه. الکس پوزخندی زد و گفت: - حاضرم قسم بخورم بهت گفته، من فقط به خاطر تو کاری باهاشون ندارم چون خاطرت برام عزیزه. شهاب دندون قروچهای کرد، جرات اینکه به شهاب نگاه کنم رو نداشتم، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - خواهش میکنم، التماستون میکنم آنقدر این مسئله رو کشش ندین. رو به هر جفتشون کردم و با لحنی پر از بغض گفتم: -هردوتون همین الان قسم بخورید که هیچ قدمی دیگه بر نمیدارید. درد بدی توی قلبم و قفسهی سینهام پیچید، پاهام یکم بیحس شدن، از درد شدیدی که داشت نقطه به نقطهی بدنم رو فرا میگرفت اخمهام توهم رفت، بیحال دوباره نشستم، به سختی نفس میکشیدم، شهاب با صدای لرزونی گفت: - قسم میخورم، هرچی تو بگی ملیکا، خواهش میکنم بگو که الان حالت خوبه؟ الکس خیلی سریع از روی مبل بلند شد و همونجور که داشت به سمت من میاومد با صدای خیلی بلندی گفت: - اسماء. با صدای بیجون و گرفتهای گفتم: - نگران نباشید، خوبم. شهاب دستش رو بالا آورد و من رو آروم کشید توی آغوشش، آرامش مثل رعدبرق درون وجودم جرقه زد و درد سینهم آروم شد، لبخند رضایت بخشی اومد روی لبم، خودم رو محکمتر درون آغوشش فرو بردم و چشمهام رو بستم، الکس با لحنی شیطون گفت: - خوب فکر کنم من برم اتاقم بهتر باشه، سرراه یادم باشه به اسماء بگم مشکلی نیست. شهاب خندهی ریزی کرد، صدای قدمهای الکس میاومد که داشت از نشیمن بیرون میرفت؛ شهاب موهام رو نوازش کرد و زیرلب آروم زمزمه کرد. - حتی تصور اینکه تو کسی غیر از من رو دوست داشته باشی من رو میکشه، قلبم به درد میاد، روحم از هم میپاشه. با لحنی مهربون گفتم: - تو به کالبد جسمم معنای زندگی رو نشون دادی. خندهای آروم کرد و گفت: - تو به تاریکیه قلبم نور بخشیدی، به روح گمراه شدهام راه زندگی رو نشون دادی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب اومد رو به روم ایستاد و با چشمهای طوفان زده و ترسیده بهم نگاه کرد، لبخند غمگینی زد و گفت: - فکر نمیکنم حال من برات مهم باشه، همین الان تصمیم داشتی من و خانوادت رو ترک کنی. اخمهام توهم رفت، از دیدن شهاب توی این حال از خودم بدم اومد، خدای من غلط کردم، نباید کاری بکنم که دوباره بهش حمله دست بده، اماّ نگرانیمو بروز ندادم، با خونسردی گفتم: - آره اتفاقاً به خوب نکتهای اشاره کردی، من لحظهای هم اینجا نمیمونم، بهتره این رو بفهمید. شهاب لبخندی غمگین زد و سرش رو پائین انداخت، با صدایی که دورگه شده بود گفت: - برای اون پسره میخوای شهابت رو ترک کنی، یعنی اون از من برات عزیز تره؟ از فکری که شهاب با خودش میکرد ترس بدی توی دلم افتاد، نه نباید اجازه میدادم همچین فکری با خودش بکنه، با لحنی ملایمتر گفتم: - ببین شهاب قسم میخورم من فقط برای سلامت همه هست که اینقدر پافشاری میکنم، دلم نمیخواد هیچکدومتون رو از دست بدم، چرا نمیخواهید بفهمید؟ شهاب دستم رو گرفت و آروم بوسهای زد، با مهربونی گفت: - تو حاکم تمام منی، الاهی قربون اون قلب مهربونت برم، قسم میخورم همهچیز رو مو به مو برات تعریف کنم. چشمهام رو تنگ کردم و مشکوکانه گفتم: - وای به حالتون اگر کوچیکترین دروغی بگید. *** روی مبل نشستم، شهاب هم کنارم نشست، مثل همیشه الکس روی مبل تکنفرهای نشست، منتظر به هردوی اونها نگاه کردم، اماّ الکس برعکس لبخندی که توی حیاط روی لبش بود، الان طلبکارانه بهم نگاه کرد و باجدیت گفت: - تو از کجا متوجه شدی که من و شهاب هنوز دنبال کمال هستیم؟ قلبم هری ریخت، لبم رو با زبونم تر کردم و با تته پته گفتم: - امم، خوب، چیه فکر کردین من متوجه نمیشم؟ الان نوبته شهاب بود که چشمهاشو تنگ کرده بود و یکتای ابروش رو انداخت بالا، پرسشگرانه و دودل گفت: - با کمال صحبت کردی؟ کم نیارودم، از روی مبل بلند شدم و با عصبانیت گفتم: - من از شما سوال دارم نه شما از من، بعدش هم مگر من بچهم که شما دارین من رو محاکمه میکنید؟ الکس خیلی جدی گفت: - اون روی من رو بالا نیار ملیکا، لطفاً بشین و اول توضیح بده که از کجا متوجه شدی؟ بدون اینکه به شهاب نگاه کنم گفتم: - آره با کمال صحبت کردم، اینم بگم که متوجهی تمام کارهاتون شده و فهمیده دنبال مادرش هستید.