رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. - نه من تو کار شما دخالت می‌کنم ، نه شما تو کار من، اگه بخوام قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎تر توضیح بدم این هستش که، نه شما سوال اضافی‎‎‎‎‎ای از من می‎‎‎‎‎‎‎کنید نه بنده از شما سوال بی‎‎‎‎‎‎‎‎جایی می‎‎‎‎‎کنم، این‎‎‎‎‎‎‎جوری کار کردن درکنار هم خیلی آسون‎‎‎‎‎‎تر هستش. وا این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیوونه چی داشت برای خودش می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، با عصبانیتی که کنترلی روش نداشتم از روی صندلی بلند شدم و بالحن پر از غرور و عصبانیت گفتم: - ولی آقای‎‎‎‎‎‎‎‎براتی اگر قراره که باهم دیگه کار کنیم، من این‎‎‎‎‎‎جوری که شما گفتین راحت نیستم. - نه خانوم بنده نظرم اینه اگه موافقید که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی حله. خوب طبق خواسته‎‎‎‎‎‎‎ی الکس نباید زود تسلیم می‎‎‎‎‎‎شدم برای همین سریع گفتم: - نه خیر. بدون هیچ حرفی از اتاق سریع اومدم بیرون، می‌دونستم که دیر یا زود خودش میاد به دست و پام می‌افته چون الکس بهم گفته بود که علی براتی فقط تو نگاه اول فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنی که محکم و قویه ولی در اصل آدم ضعیفی هست ولی خوب رقیب خطر‌ناکی هم هست که باید از میدون خارج بشه، این‎‎‎‎‎کار هم به من سپرد که حلش کنم. *** کیف دستیمو گذاشتم روی میز، صدای زنگ گوشیم اومد صفحه‌شو که نگاه کردم، دیدم الکسه دکمه اتصال رو زدم. - الو؟ - الو چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد مارانا همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی طبق نقشه پیش رفت؟ - آره همه چی دقیق انجام شد. الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد، چه عجب این الکس جدیداً داره می‎‎‎‎‎‎‎خنده بدجوری مشکوک میزنه خخ. - الکس این پسره که خیلی خونسرد جلوه می‌داد، فکر نکنم حالا حالا بیاد سمتم. - عجله نکن مارانا تو فقط منتظر بمون خودش میاد. - باشه پس، من هرچی شد بهت خبرشو می‌دم. - اوکی. باشه فعلاً من باید برم کاری برام پیش اومده خودت که همه‌چی رو می‎‎‎‎‎‎‎دونی و امیدوارم من رو ناامید نکنی. - خیالت راحت. و باز هم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد، فکر کنم مامانش خداحافظی کردن رو یادش نداده؛ بدنم کمی درد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دوش آب گرم بدجوری الان لازم داشتم بلند شدم و لباس‌هام رو در آوردم گذاشتم روی تخت، حوله‌مو برداشتم رفتم سمت حموم، دوش آب رو باز کردم تو این چهارسال چیا که نشد خورد شدم، شکستم، از همه بدتر این‎‎‎‎‎‎‎که ازم سواستفاده شد،آهی کشیدم و به شستن خودم ادامه دادم، شیر آب رو بستم حوله رو دور خودم پی‎‎‎‎‎‎‎چیدم اومدم بیرون یک شلوار راحتی با یک تاپ تنم کردم و روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هامو بستم به خاطرات بد چهارسال پیش فکر کردم. *** چهار سال قبل با کلید در خونه پدری رو باز کردم، یک حیات کوچیک ولی مدرن و بروز، در نشیمن رو باز کردم وارد شدم بابام روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود، بدجوری قیافه‎‎‎‎‎ش توهم دیگه بود، تا چشمش به من افتاد لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کرد و یک ‎دفعه باعصبانیت از روی مبل بلند شد و اومد سمتم و گفت: - چیه چی می‌خوای چرا اومدی؟ سرم رو انداختم پایین، حرفی برای گفتن نداشتم، بدی عالم رو درحق پدرم تموم کرده بودم ولی خوب جایی هم برای موندن نداشتم، با تته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎پته گفتم: - بابا چیز من اومدم پیش شما.. . نزاشت ادامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم و بابغضی که توی صداش بود گفت: - از جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های فقط دور شو، نمی‎‎‎‎‎خوام بلایی سرت بیارم بعد شرمنده‎‎‎‎‎‎‎ی مادرخدابیامرزت بشم، فقط برو همین. اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎اومدن، از کاری که کرده بودم مثل چی پشیمون بودم ولی خوب مگه می‎‎‎‎‎شد برگشت به عقب، جای رو برای موندن هم نداشتم. - ولی بابا من جایی رو ندارم که برم، التماست می‎‎‎‎‎‎‎کنم منو ببخش بابا. یک پوزخند تلخی نشست کنج لبش و قطره‎‎‎‎‎‎‎ی اشکی از گوشه‎‎‎‎‎‎ی چشمش چکید که قلبم رو بیشتر خون کرد و باصدایی که گرفته بود گفت: - تا حالا کجا بودی هان وقتی من و فروختی به اون شهاب می‌خواستی فکر الان هم بکنی، الان هم زود گم‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو بیرون. سرم رو انداختم پایین و از همون راهی که اومدم برگشتم، بیشتر نموندم تا خورد شدن و شکسته شدن پدری که بهش خنجر زده بودم رو ببینم، رفتم تا حداقل تقاص کاری که باهاش کردم رو پس بدم. *** زمان حال بازم با فکر کردن به گذشته سرم درد گرفت یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی رو توی این دنیای بی‌رحم خوب فهمیدم، اگه گرگ نباشی، دریده میشی، باید شکار کنی قبل از این‎‎‎‎‎‎که زودتر شکار بشی، زود اعتماد کردم، زود هم شکستم ولی این حق من نبود، تلفن هتل رو برداشتم و شماره پرسنل رو گرفتم. - الو بفرمائید؟ - بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ز‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حمت یه فنجان قهوه با کیک شکلاتی بفرستین اتاق ۱۰۰۵. - چشم حتماً. تلفن رو قطع کردم گذاشتم روی میز،کاری برای انجام دادن نداشتم زیاد، بی‎‎‎‎‎‎‎‎کار توی گوشیم یکم چرخ زدم که بعد بیست دقیقه در اتاق به صدا در اومد، بلند شدم یک مانتو تنم کردم سریع رفتم طرف در، در رو باز کردم از چیزی که دیدم پوزخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، از جلوی در رفتم کنار تا بیاد داخل. سینی رو که دوتا فنجون قهوه و یک کیک بود رو گذاشت روی میز عسلی خودش هم با کمال خونسردی نشست روی تخت، سعی کردم یکم خودم رو متعجب نشون بدم با کمی فاصله ازش روی تخت نشستم و منتظر نگاهش کردم که لب باز کرد.
  2. صدای زنگ گوشی اومد، گوشی رو برداشتم یک شماره ناشناس بود. - الو بفرمائید. صدای پشت خط: - خانوم، منصور هستم حاضر شدین؟ - بله می‌تونید بیاید دنبالم. - خانوم در رو باز کنید پشت درم. گوشی رو قطع کردم، عجب آدمیِه‌ها چه‌قدر هم که کلیشه‌ای حرف می‌زنه خخ، کیفم رو برداشتم رفتم سمت در، درو باز کردم، جلوی در بود‌ از جلوی در رفت کنار، با غرور خاصی که متعلق به خودم بود قدم ور می‌داشتم، صدای صندل‌های بلندم می‌اومد که نشون از محکم بودنم می‌داد وارد آسانسور شدیم که منصور دکمه طبقه پارکینگ رو زد. *** دره عقب رو برام باز کرد، نشستم داخل ماشین و پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ماشین رو دادم پایئن. بعد بیست دقیقه رسیدیم جلوی یک عمارت بزرگ، دوتا بوق زد در رو برامون باز کردن ماشین رو برد داخل باغ عمارت، منصور پیاده شد و در رو برام باز کرد. از ماشین آروم و استوار پیاده شدم و نگاهی به اطراف باغ انداختم، دور تا دور عمارت پر از درخت‌های کاج و بید بود، نگاهم رو از باغ گرفتم و رفتم سمت در ورودی عمارت جلوی در عمارت وایسادم، زنگ در رو زدم که بعد از چنددقیقه‎‎‎‎‎‎ی دختر جوان در رو باز کرد. - شما خانوم مارانا هستید؟ منصور زودتر من جواب داد. - بله. دختر که فکر کنم خدمتکار بود از جلوی در رفت کنار تا ما وارد بشیم بیشتر شبیه موزه بود تا خونه، دختر جلوتر ما می‌رفت تا راه رو نشون بده به یک در سفید رسیدیم توقف کرد اول چند تقه به در زد با صدای بفرمائید درو باز کرد. یک اتاق کار مربع شکل خیلی بزرگ که همه چیز داخلش مشکی بود فضای اتاق از بس که تیره بود احساس خفه‌گی بهم دست داد، اول خدمتکار داخل شد بعد منصور، آخر از همه من وارد شدم، یک پسر حدودا سی، ۳۱ ساله پشت میز نشسته بود تا چشمش به من افتاد لبخند محوی روی لب‌هاش نشست، اسمش رو می‌دونستم داخل پرونده خونده بودم. علی براتی شغل تاجر قالی از روی صندلی بلند شد میز رو دور زد اومد رو به روم دقیق تو چشمام نگاه کرد انگار می‌خواست دنبال چیزی بگرده، منتظر نگاهش کردم، با خونسردی دستش رو بلند کرد و گفت: - سلام خوش اومدین. به دستش نگاهی کردم با دودلی بهش دست دادم در جواب خوش آمدگویی فقط سری تکون دادم. - بفرمائید بنشینید. به سمت مبل تک نفره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفتم و نشستم، منصور هم بالا سرم ایستاد علی براتی هم رفت سمت مبل تک نفره‎ که رو به روی من بود نشست، با لحن معمولی‎‎‎‎‎ای گفت: - چی میل می‌کنید بگم واستون بیارن؟ - یه قهوه لطفاً. علی رو کرد طرف همون دختره گفت: - زهره برو دو فنجون قهوه بیار . دختره که حالا فهمیدم اسمش زهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎س چشمی گفت و رفت، علی نگاه خیلی عادی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید و گفت: - می‌تونید راحت باشید. اشاره‌ای به نقابم کرد، دلم می‌خواست همین الان یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎تیر توی مغزش خالی کنم، اماّ خوب طبق نقشه باید سه، چهار روز دیگه به قتل برسه، نقاب رو از روی صورتم برداشتم با نگاه نافذش خیره نگاهم کرد که اخم غلیظی بین ابروهام نشست، از این نگاه‎‎‎‎‎‎‎ها خوشم نمی‎‎‎‎‎‎اومد حالا خیلی از قیافه‎‎‎‎‎ش خوشم‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎یاد اینم داره بدتر منو عصبی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه. - چه بانوی زیبایی، پس باید خیلی خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شانس باشم که افتخار با شما همکاری رو داشته باشم. - اوه، ممنونم شما لطف دارین، آقای‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎براتی. به زور داشتم جلوی خودم رو می‌گرفتم لهش نکنم، چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش برق خاصی دارن انگار هزاران قصه پشت این چشم‎‎‎‎‎‎‎ها قایم شده بودن. - پس بهتره بریم سره اصل مطلب، این‎‎‎‎‎جور هم زودتر با کار و هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیگه آشنا می‎‎‎‎‎‎شیم. خوب با این حرفش موافق بودم، هرچه زودتر کارم تموم می‏‎‎‎‎‎شد و زودتر می‎‎‎‎‎رفتم تا قیافه‎‎‎‎‎شو نبینم، برای همین لبخندی زدمو گفتم: - بله بله حتماً. - پس بهتره از همین اول راه باهم رو راست باشیم، تا بعدها به‎‎‎‎‎‎مشکل نخوریم. منتظر نگاهش کردم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم عصبی بشم و سوتی بدم ولی خوب اگه خراب‎‎‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎کردم الکس کلی باهام دعوا می‎‎‎‎‎کرد، پس تظاهر به آرامش کردم و خیره شدم بهش تا حرف‎‎‎‎‎‎‎شو بزنه. - من سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تا قانون داخل کارم دارم، اول اینه که کارها رو تقسیم می‌کنم، دوم این‌که نه تو کار کسی دخالت می‌کنم نه کسی تو کارم دخالت کنه. به این‌جای حرفش رسید تعجب کردم نذاشتم صحبت کنه. - نفهمیدم چه تقسیمی، چه دخالتی میشه، درست توضیح بدین؟
  3. نفس عمیقی کشیدم و با دودلی گفتم: - الکس؟ - بله؟ - شهاب هم هست؟ - آره. سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم، حرفی هم برای گفتن نداشتم، چون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که اگه حرفی بزنم و باب میل الکس نباشه مجبورم طعنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خوشگل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو تحمل کنم، بااین حال الکس کم نیاورد و بامسخرگی گفت: - چیه ترسیدی باهاش رو به رو بشی؟ پوزخندی زدم، خوب اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که بخودم اعتراف کنم آره می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم که ببینمش و دوباره قلبم بلرزه ولی ظاهرم رو جلوی الکس نگه داشتم وبا لحنی که از خشم می‎‎‎‎‎‎لرزید گفتم: - هه، نه! - آفرین دختر خوب تو دست پرورده خودمی. - آره دیگه. یک لبخند محو نشست کنج لبش، به چشم‌های الکس زل زدم، چقدر من به این پسر مدیون بودم وقتی همه ترکم کردن فقط الکس بود که زیر بال و پرم رو گرفت، اون بود که بهم یاد داد باید گرگ باشی تا زنده بمونی؛ آره اینست رسم روزگار باید تلخ باشی تا مگس‌های دورت کمتر باشن، توی حال هوای خودم بودم که الکس صدام کرد. - مارانا؟ - جانم؟ - خم شو زیر صندلی یک پلاستیک هست بردار. خم شدم دستم رو کردم زیر صندلی برداشتم، الکس که پلاستیک رو دستم دید گفت: - گره‌شو باز کن داخلش دوتا دستکش هست دستت کن به هیچ وجه هم در نیار، حتی وقتی حموم میری فهمیدی؟ سری تکون دادم و گره رو باز کردم، دستکش‌ها رو در آوردم دستم کردم، انگار نه انگار که دستکش بود. هم رنگ دستم بود خیلی طبیعی. - دیگه تأکید نکنم ها. باشه‌ای گفتم و از ماشین پیاده شدم. الکس دره صندوق عقب رو باز کرد چمدون رو داد دستم، زیر لب تشکر کردم، به رو به رو نگاه کردم، یک هتل پنج ستاره و بسیار شیکی بود، برگشتم از الکس خداحافظی کنم که دیدم الکس نیست، عادت داشتم به این یهو غیب شدن‌هاش. قدم اول رو برداشتم برای دل شکسته‌م، قدم دوم رو برداشتم برای غرور خورد شده‌م، قدم سوم رو برداشتم برای... . از آسانسور اومدم بیرون حرکت کردم سمت اتاق شماره ۱۰۰۵. کارت رو زدم در با صدای تیک باز شد. یک اتاق مربع شکل با ست سفید مشکی. چمدون رو گذاشتم گوشه اتاق، نشستم روی تخت، حرفهای الکس توی سرم اکو شد. - ببین مارانا برو اتاق ۱۰۰۵ بعد بیست دقیقه یکی به نام منصور میاد دنبالت از این به بعد اون بادیگارد توعه. تورو می‌بره پیش رییس باند عرب‌ها. *** دقیقاً بعد بیست دقیقه دره اتاق به صدا در اومد. - هه چه وقت شناس! رفتم سمت در و درو باز کردم. یه مرد حدوداً 45، 50ساله بود که موهای کنار شقیقه‌ش سفید شده بود، با قیافه معمولی. فکر کنم منصور باشه. دید که دارم جدی نگاهش می‌کنم با لحنی که رسمی بود گفت: - سلام بنده منصور هستم بادیگارد شما. - بله خودم می‌دونم. - شما سی دقیقه دیگه با رئیس عرب‌ها قرار دارین. هه مردک احمق، خنده عصبی کردم و با نیشخند گفتم: - بله خودم می‌دونم. از جلوی در اومدم کنار. - بفرمائید داخل. - نه ممنون پایین داخل لابی می‎‎‎‎‎‎‎ایستم حاضر شدین زنگ بزنین بیام دنبالتون. - نه خودم میام لازم نیست. نذاشت ادامه حرف رو بزنم زود گفت: - نه آقا دستور دادن همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا دنبالتون باشم. اوف کل‌کل با این مرد بی‌فایده بود. سری تکون دادم درو بستم. باید حاضر می‌شدم. یک عبا عربی ساده تنم کردم، شال حریر هم مدل دور سرم بستم، فقط مونده بود نقاب. رفتم جلوی آینه خط چشم رو از داخل کیفم در آوردم مدل مصری کشیدم که چشم‌های بزرگ مشکیم رو خیلی ناز کرده بود، نقاب رو زدم، یک نگاه به خودم داخل آیینه انداختم؛ خیلی جذاب و شیک شدم!
  4. به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ازش گرفتم و سوالی نگاهش کردم، انگار خودش فهمید باید توضیح بده، برای همین با لحنی که همیشه کوبنده و سرد بودگفت: - این و بگیر چیزهای داخلش رو قشنگ مطالعه کن برای مأموریت هفته دیگه به دردت می‌خوره. باشه‌ای گفتم، با یادآوری تماس عسل گفتم: - راستی الکس، عسل زنگ زد. با شنیدن حرفی که زدم الکس از عصبانیت قرمز شد و با طعنه گفت: - اشتباه نکنم این دختره مریضه، حالا چیکارت داشت؟ - می‌گفت وقت داری با هم قرار بذاریم، منم چون حوصله‎‎‎‎‎‎ی بحث رو با این دختره‎‎‎‎‎‎‎ی لوس نداشتم گفتم هرموقعه وقت داشتم خودم باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم. یک پوزخند نشست گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی لب الکس با لحن تند و عصبی گفت: - هه، آره حق با تو، بگو دلم نیومد دل دوست دختر عشق سابقم رو بشکنم. اخم‌هام و کشیدم تو هم با عصبانیت گفتم: - الکس باور کن امروز روز سختی داشتم تو یکی دیگه روی عصابم نرو. الکس بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جوابم رو بده با کمال خونسردی پشتش و بهم کرد و بدون خداحافظی کردن رفت، الکس هم جدیداً بی‌اعصاب شده پوفی کردم در خونه رو بستم دلم هوس یه شیر قهوه کرده، رفتم سمت آشپزخونه تا درست کنم در کابینت رو باز کردم و پودر قهوه رو برداشتم دوباره رفتم سمت یخچال درش رو باز کردم و شیر رو از در یخچال برداشتم شیر رو ریختم داخل قابلمه شیرجوش و پودر قهوه هم ریختم بعد از ده دقیقه درست شد، یک لیون برداشتم و شیرقهوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مو ریختم توی لیوان توی، از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت پذیرایی، رفتم سمت یکی از کاناپه‎‎‎‎‎‎‎ها و نشستم، کنترل تلویزیون رو برداشتم کانال‌ها رو هی بالا و پایین کردم همش یا مستند بود یا اخبار، تلویزیون رو خاموش کردم سرم رو میون دست‌هام گرفتم فکرم رفت به سمت چهارسال پیش. *** «چهار سال قبل» با التماس نگاهش کردم و با لحنی که به جرات قسم می‌خورم دل سنگ هم آب می‌کرد گفتم: - شهاب تو رو خدا با من این کارو نکن آخه کجای دنیا رو دیدی گناه پدر رو پای دختر بنویسن؟ گریه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م تبدیل به هق‎‎‎‎‎‎‎هق شد و با التماس نگاهش کردم، موهام رو تو دستش تاب داد، جیغ بلندی کشیدم، دستم رو گرفت و بلندم کرد کشون‌کشون برد سمت در، انقدر جیغ زده بودم التماس کرده بودم صدام در نمی‌اومد، در رو باز کرد و پرتم کرد بیرون؛ با صدای بلند داد زد: - احمق روانی اگه فقط یکبار دیگه این سمت‌ها ببینمت، زنده‌ات نمی‌ذارم، پیش خودت چی فکر کردی خنده عصبی کرد و دوباره گفت: - فکر کردی من از اولش عاشقت بودم نه‌خیر خانوم خانوما حالا هم گم‌شو همون‌جایی که ازش اومدی. در رو محکم بست و من با بی‌حالی از جام بلند شدم، سردرگون قدم برمی‌داشتم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم کجا برم، کجا رو دارم برم خونه پدری که اگه پانصد متریشم رد بشم بابام زنده‌ام نمی‌زاره الانم که شهاب نامرد این بلا رو سرم در اورد ای‌خدا کجا برم؟ *** «زمان حال» دلم به قاروقور افتاد از روی کاناپه بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه، حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ی این‎‎‎‎‎که چیزی درست کنم هم نداشتم، تو یخچال نیم نگاه انداختم پنیر رو برداشتم با نون‌های که تو یخچال گذاشته بودم رو هم برداشتم یکی دو لقمه خوردم معده‌م درد گرفت دیگه نتونستم بخورم از آشپز‌خونه اومدم بیرون، رفتم سمت پرونده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که الکس بهم داده بود، روی میز وسط حال گذاشته بودم. رفتم سمتش و برداشتمش رفتم سمت اتاق کارم تا باز کنم بخونم؛ اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که توی پرونده اومده بود باید یکی از حریف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سرسخت الکس رو از میدون رقابت خارج می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، یا بهتر بگم به قتل برسونمش. *** «یک هفته بعد» زنگ در خونه به صدا در اومد رفتم سمت در و در رو باز کردم که الکس باخونسردی و مثل همیشه جوری که انگار داره دستور میده گفت: - وسایلت و جمع کردی؟ - آره توی اتاقه. - تو برو تو ماشین من وسایلت و میارم. زیر لب باشه‌ای گفتم و رفتم. سوار ماشین شدم بعد پنج دقیقه الکس هم اومد، ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
  5. مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشیدم صدای آهنگ مجید خراطها رو زیاد کردم. لیوانم و پر کردم. گلوم از تلخی نوشیدنی سوخت، ولی اعتنایی نکردم؛ زندگی من از این تلخ‌تر بود، اماّ باید عادت کنی، باید با دردهات دوست باشی تا زنده بمونی، تصمیمو گرفته بودم باید انتقام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم از تمام اون لحظه‌هایی که بازیم داد، با احساس درونم بازی کرد و من رو مثل مهره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شطرنج جابه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا کرد، اگه اسم من ماراناس که منم مثل خودشون باهاشون بازی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و جوری زمین‎‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم که تا عمر دارن فراموش نکنند، با دوباره فکر کردن به انتقامی که مثل خوره داشت جونم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد گوشیم برداشتم زنگ زدم به الکس، یک بوق، دو بوق، سه بوق، صدای زن که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت مشترک موردنظر درحال حاضر پاسخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎باشد، با عصبانیت گوشی رو پرت کردم اون طرف با بی‌حالی از جام بلند شدم تلو‌تلو خوران از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت بار درش و باز کردم لیوانی رو برای خودم پر کردم مزه‌مزه کردم، فکر کردم به حرف‌های الان الکس اعصابم خورد شد قرار بود یک مأموریت برم خیلی سخت بود برای یک هفته دیگه باید خودم رو آماده می کردم. دوباره یک لیوان دیگه برای خودم پر کردم، با بی‌حالی از جام بلند شدم رفتم بیرون؛ یک نگاه به خونه نقلیم انداختم راضی بودم؛ خونه بزرگ دوست نداشتم، چون به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کافی تنها بودم تو خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی بزرگ دیگه بیشتر احساس تنهایه بیشتری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، تا اومدم یه قدم بردارم چشم‌هام سیاهی رفت دستم رو گذاشتم روی دیوار، قلبم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه تنهایی به درد اومد، قدم‌قدم با ملاحظه برمی‌داشتم توی این چهارسال به خوبی یاد گرفته بودم که خودم باید تو سختی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های زندگیم، خودم باید دست خودم رو بگیرم؛ یک دفعه سرم تیر کشید، چشم‌هام سیاهی رفت پاهام توان این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بیشتر از این سرپا بمونم رو نداشتن، با بدن درد شدیدی از خواب بلند شدم دیدم روی زمینم وا، چرا من رو زمین خوابیدم، یکم که فکر کردم یادم اومد طبق معمول بازم از حال رفتم. حرف مونا خدمتکاری که هفته یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار می‌اومد خونه‌م رو تمیز می‌کرد تو گوشم پیچید: - خانوم مارانا خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم این‌قدر نخورید، ضعف معده می‌گیرید، به مرور زمان مریض می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شید. یک لبخند تلخی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎هام مثل همیشه، الان چندسال که یک لبخند ساده رو لبم نیومده، مگه بااین حجم از خاطره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی تلخی که توی ذهنم ثبت شده بودن مگه میشه لبخند هم زد، کمرم داشت می‌ترکید از درد؛ بلند شدم که برم به سمت حموم که دوباره سرم تیر کشید، آروم‌آروم حرکت کردم سمت حموم، دوش آب سرد رو باز کردم و باهمون لباس‌هام رفتم زیرش، نشستم کف حموم سرم رو گرفتم میون دست‌هام. دلم بدجور گرفته بود، آیا اینست که رسم روزگار که از نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین فرد زندگیت ظربه بخوری؛ بدنم قفل کرده بود زیر آب یخ، دستم رو گذاشتم رو دیوار حموم بلند شدم، قدیمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتن آب اون آتش و خشم درون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو از بین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بره، با هر بدبختی بود خودم رو شستم و شیرآب رو بستم و حوله رو از روی آویز برداشتم و بدنم رو خشک کردم، از حموم رفتم بیرون، رفتم سمت کمد لباس‌هام و یه دست لباس راحتی برداشتم و تنم کردم و رفتم سمت گوشیم صفحه‌شو روشن کردم یا خدا، شش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تا تماس بی‌پاسخ از عسل! این دختره دیوونه چی می‌خواد از جونم آخه؟ تا اومدم گوشیو خاموش کنم، دوباره زنگ خورد؛ عسل بود، دوباره گوشی رو برداشتم با لحن سرد و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای جواب دادم. - الو بفرمائید؟ - الو سلام، خوبی عزیزم؟ - ممنون بله خوبم. بفرمائید؟ - زنگ زدم که بگم وقت داری همو ببینیم؟ - فعلاً نه وقت ندارم هر وقت داشته باشم خودم تماس می‌گیرم. - باشه عزیزم اوکی. بدون خداحافظی قطع کردم، گوشی رو پرت کردم روی تخت، این دختره خیلی پرو تر از این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود، رفتم سمت میز توالت، برس و برداشتم موهام و صاف کردم، یک نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، صورتم گرد و پوست سفیدی دارم که الان از بس چیزی نخوردم دم به زردی می‌زنه، چشم‌هام درشت مشکی و بینی کوچیک و لب‌های بزرگ گوشتی دارم درکل قیافه‌ام بد نبود، همین جوری که داشتم به خودم تو آینه نگاه می‌کردم صدای زنگ در خونه اومد. رفتم سمت در و از چشمی نگاه کردم، الکس بود. در و باز کردم. به چشم‌های یخی و سردش نگاه کردم و زیر لب سلامی کردم و اومدم از جلو در کنار.
  6. سلام ایا میشه به صورت هم‌زمان دوتا رمان بزارم توی سایت؟

    1. Melikadanayii

      Melikadanayii

      یک‌سوال دیگه، عزیزم من رمانم رو داخل فایل گوشیم خیلی وقته که به اتمام رسوندم، امکانش هست تمامی پارت هارو امروز بگذارم و درخواست تکمیل رمان رو بدم؟

    2. روشـنـا

      روشـنـا

      سلام گلم بله میشه دوتا رمان 

      اره عزیزم میتونی

  7. نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذاره؛ مثل انتقام. انتقامی که از یک دختر بی‌گناه گرفته شد. انتقامی که قلب یک پسر عاشق رو سیاه کرد... خیلی چیزها هست که هنوز مشخص نشده... . رازهایی وجود داره که همه از شنیدن‌شون متعجب میشن! در گذشته خیلی اتفاق‌ها افتاده بوده که من، تو، و خیلی از دور و اطرافیان‌مون حتی حدس‌ هم نمی‌زدیم! گذر زمان خیلی چیز‌ها رو‌ عوض می‌کنه، مثل عاشقی من و تو. دست سرنوشت خیلی چیز‌هارو مشخص می‌کنه، از گذشته سی‌ساله بگیر تا آینده… . مقدمه: هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است.
×
×
  • اضافه کردن...