رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. - واقعاً همون‎‎‎‎‎قدری که برادرم می‎‎‎‎‎‎گفت زیبایی، اماّ حیف که زیادی از حد ازش سواستفاده کردی خانوم کوچولو. از جمله‎‎‎‎‎اش خوشم نیومد چون قشنگ می‎‎‎‎‎‎دونستم پشت این حرفش چیا می‎‎‎‎‎‎تونه باشه، پلک‎‎‎‎‎‎هام رو آروم باز کردم و بهش نگاه کردم که روی صندلی بغل تخت نشست، پیراهن آستین بلند مشکی تنش کرده بود که چندتا از دکمه‎‎‎‎‎‎‎‎های بالایی رو باز گذاشته بود و دقیقاً مثل همون گردن بندی که گردن علی بود گردن امیر هم بود، گردن‎‎‎‎‎بندی با طرح صلیبی که حاشیه، حاشیه‎‎‎‎‎های زیبایی داشت، برای بارچندم شک کردم که نکنه این همون علی باشه، آخه غیرممکنه این همه شباهت بین اون‏‎‎‎‎‎‎ها باشه، یادقاب عکس خانوادگی‎‎‎‎‎‎شون افتادم که پدر مادرش و خواهرشو خودش بود و این پسره امیر نبود؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎های بازم رو که دید پوزخندی زد و بالحن حرص دربیاری گفت: - به خانوم خوش‎‎‎‎‎‎‎خواب می‎‎‎‎‎‎بینم که افتخار دادین و بیدار شدین! بایادآوری این‎‎‎‎‎‎که آخرین بار از صحبتم با این میمون بی‎‎‎‎‎‎‎هوش شده بودم با صدایی که از ته‎‎‎‎‎‎‎‎چاه در می‎‎‎‎‎‎‎اومد گفتم: - چه بلایی سرم اوردین؟ باشنیدن جمله‎‎‎‎‎ام چشم‎‎‎‎‎‎های امیر بزرگ شدن و با عصبانیت و تعجب، دستش رو گرفت طرف خودش و گفت: - من بلا سرت اوردم؟ منظورش رو نفهمیدم چی داره میگه، چون مغزی هم برام نمونده بود که بخوام درک کنم چی به چیه، وقتی دید دارم مثل منگلا نگاهش می‎‎‎‎‎‎کنم، خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و با مسخره بازی و دل‎‎‎‎‎‎‎سوزیه نمایشی گفت: - اوخی، طفلکی، بایدم مثل گاو چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو درشت کنی و به من نگاه کنی، اشتباه نکنم اون مرتیکه بهت نگفته که ناراحتی قلبی داری؟ دیگه از این بیشتر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم که تعجب کنم، این دیوونه چی داشت برای خودش می‎‎‎‎‎‎‎گفت، اصلاً فکر کنم اینی که حالش خوب نیست من نیست در اصل این خودش بود که نیاز به درمان داشت، با تمام توانی که توی بدنم داشتم گفتم: - اول که من هیچ مریضی قلبی ندارم و فکر کنم که هرکسی که بهت این آمار رو داده به غلط داره، دوما منظور تو قشنگ متوجه نمیشم یا صحبت نکن یا اگرم می‎‎‎‎‎‎‎‎خواهی حرف بزنی خواهشاً قشنگ حرف بزن بیبینم چی میگی. برای چندلحظه ناراحتی رو توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های امیر رو میشد دید ولی این زیاد طول نکشید چون با تلخی و طعنه گفت: - آره دیگه بایدم انتظار همچین حرفی رو ازت داشتم چون از اون مرد مریضی که پیشش زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کردی هیچی نمیشه پیش‎‎‎‎‎‎بینی کرد. اخم‎‎‎‎‎‎‎هام تو هم دیگه رفتن، اگه اشتباه نکنم کل این متلک و فحاشی‎‎‎‎‎‎هاشو داشت به الکس میداد، دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت گفتم: - درست صحبت کن وگرنه پشیمون میشی. - درست صحبت نکنم مثلاً می‌‌‎‎‎‎‎‎‎خوای چی‎‎‎‎‎کار کنی، نکنه با نیروی جادوییت می‎‎‎‎‎‎خوای منو بکشی با دست‎‎‎‎‎‎های بسته؟ دندون‎‎‎‎‎‎‎هامو با حرص بهم دیگه سابیدم، راه چاره‎‎‎‎‎ای جز این‎‎‎‎‎‎که ببینم آخر حرفش چیه و چی می‎‎‎‎‎‎خواد بگه رو نداشتم و سکوت کردم تا خودش دهن‎‎‎‎‎باز کنه و حرف بزنه، سکوتم رو که دید گفت: - ببین من دقیقاً تمام مشکلاتم با تو نیست دختر جون، البته تا چندساعت پیش کل دردسرهارو تقصیر تو می‎‎‎‎‎‎‎دونستم اماّ الان می‎‎‎‎‎‎بینم تو غیر از یه بازیچه چیزی بیشتر نبودی وقتی که از هوش رفتی دکتر رو اوردم بالاسرت و بهم گفتش که دریچه‎‎‎‎‎‎های قلبت خیلی گشاد شدن و وضعیت جسمیت اصلاً خوب نیستش و اینم گفت که به گمونم خیلی وقته که این مشکل رو داری و طبق آزمایش‎‎‎‎‎های که ازت گرفت هیچ‎‎‎‎‎‎نوع قرصی برای درمانت مصرف نمی‎‎‎‎‎‎کنی، اولش از شنیدنش خیلی تعجب کردم حتی خود دکتر هم خیلی براش مبهم بود که چرا هیچ درمانی صورت نگرفته، باخودم فکر کردم که شاید این موضوع رو هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم خبر ندارین ولی یه حسی درونم می‎‎‎‎‎گفت الکس خیلی زرنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر از هرکسی هست که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شناختمه برای همین رفتم تحقیق کردم فهمیدم دو سال پیش این موضوع رو از طریق دکتر خانوادگیش متوجه این موضوع شده ولی این‎‎‎‎‎که چرا بهت نگفته و خواسته پنهان ازت بمونه خیلی واضح روشنه، چون نمی‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواسته درمان بشی و آروم‎‎‎‎‎‎‎آروم نابود بشی.
  2. شهاب چندلحظه‎‎‎‎‎‎‎ای مکث کرد و با صدای لرزون که مطمئناً معلوم بود دیگه نتونسته جلوی اشک‎‎‎‎‎‎‎هاشو بگیره و روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎هاش جاری شده، گفت: - من دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎دونم چی توی گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎ برات اتفاق افتاده که یک‎‎‎‎‎‎ذره برات وجدان نمونده ولی باور کن حتی اگه خود شیطان هم بود این مریضی رو از ملیکا پنهان نمی‎‎‎‎‎‎‎کرد، حتی یه‎‎‎‎‎بار هم عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان نگرفتی آخه مرد حسابی؟ نه دیگه، من هرچی کوتاه می‎‎‎‎‎‎اومدم این انگار نمی‎‎‎‎‎خواست کوتاه بیاد و منو درک کنه، درسته که همه‎‎‎‎‎‎ی آتیش‎‎‎‎‎ها از زیر قبر خودم بلند می‎‎‎‎‎شد ولی فعلاً الان جای بحث کردن و متلک انداختن نبود، باعصبانیت و بغضی که دیگه نتونستم مخفیش کنم گفتم: - دِ آخه لعنتی، چرا باید بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم، به اندازه‎‎‎‎‎‎ی کافی افسرده شده بود، این موضوع رو هم که می‎‎‎‎‎‎فهمید داغون‏‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎شد؛ ببین آقاشهاب برام الان مخصوصاً تو این وضعیت مهم نیست که باور کنی یا نه، فقط می‎‎‎‎‎‎خوام اینو بگم که من اون‎‎‎‎‎‎قدری که تو و همه‎‎‎‎‎‎ی شما فکر می‎‎‎‎‎‎کنید من بد نیستم، من همون موقعی که تو ملیکا رو ول کردی و من توی اون حالو روز دیدمش از کار خودم پشیمون شدم ولی راه برگشتی نداشتم، از روزی که اوردمش پیش خودم بهش حس مسئولیت داشتم و نمی‎‎‎‎‎‎خواستم که اذیت بشه، جریان مریضیش هم از روی صلاح خودش بود که پنهان کردم چون این‎‎‎‎‎‎جور زندگی کردن براش خیلی راحت‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود، تا هر لحظه نگران مریضیش باشه و بدتر استرس بگیره. - الکس من الان واقعاً دارم برادرانه بهت می‎‎‎‎‎‎گم و الان تکلیفم رو باهات روشن کنم خیلی بهتره تا بعد یه جنگ حسابی راه بیافته، انشالله ملیکا رو که پیدا کردیم من دستش رو می‎‎‎‎‎‎گیرم و می‎‎‎‎‎برمش جایی که از همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎ها دور باشه و یه‎‎‎‎‎‎کاری می‎‎‎‎‎‎کنم که تمام این چهارسال رو از یاد ببره. باشنیدن حرف‎‎‎‎‎‎های شهاب لبخند غمگینی اومد روی لب‎‎‎‎‎هام، خوب چی می‎‎‎‎‎تونستم ک بگم، اون‎‎‎‎‎‎ها عاشق هم‎‎‎‎‎دیگه بودن و میشه که ازدواج کنن و باید یه شانس خوش‎‎‎‎‎‎بختی رو به ملیکا بدم و این بهترین تصمیمی بود که می‎‎‎‎‎تونم به عنوان برادر براش بگیرم هرچند که باب‎‎‎‎‎‎‎میلم نیست، با یادآوری دافنه گفتم: - من اون‎‎‎‎‎‎قدری در حق ملیکا ظلم کردم که الان نخوام توی خوش‎‎‎‎‎بختیش دخالت کنم ولی با دافنه چی‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎کنی؟ شهاب آهی کشید و گفت: - خودش باهام صحبت کرد و ازم خواست که تصمیمی بگیرم که قلبم می‎‎‎‎‎خواد و اینم گفت که اگه من انتخابت نباشم می‎‎‎‎‎‎خوام برگردم پیش الکس، البته اگه تو قبولش کنی. تک‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - معلومه که قبولش می‎‎‎‎‎کنم، ملیکا با اومدنش تو زندگیم اینو بهم یاد داد که اگه روح بخشنده‎‎‎‎‎‎ای داشته باشی زندگی کردن برات توی این دنیایی که پر از حسرته خیلی بهتر میشه. - می‎‎‎‎‎‎دونستم که دافنه رو رها نمی‎‎‎‎‎کنی و می‎‎‎‎‎تونم بهت اعتماد کنم و اون رو به تو بسپارم. *** مارانا از درد زیادی که توی کل بدنم بود دوباره چشم‎‎‎‎‎‎هامو باز کردم، سریع تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎های اخیر توی سرم مرور شدن که باعث شد اخم‎‎‎‎‎هام توهم دیگه برن، به اطرافم نگاه کردم، این‎‎‎‎‎‎بار روی تخت دراز کشیده بودم و دستم رو با دستبند به تخت بسته بودن، توی همون اتاق قبلی بودم ولی با تفاوت این‎‎‎‎‎‎که تخت اورده بودن، حالا باز خوبه این پسره‎‎‎‎‎ی دیوونه دلش به حالم سوخته و منو روی تخت گذاشته بخوابم، نفس عمیقی کشیدم که قفسه‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎م تیری کشید، آخ آرومی از میون لب‎‎‎‎‎هام بیرون اومد، باید جلوی امیر هرچه‎‎‎‎‎‎‎قدر هم درد دارم به روی خودم نیارم چون باعث میشه بدتر سوءاستفاده کنه؛ در اتاق باز شد که سریع چشم‎‎‎‎‎‎هام رو بستم تا بفهمم چی به چیه، صدای نزدیک‎‎‎‎‎‎تر شدن شخصی که اومد توی اتاق رو قشنگ می‎‎‎‎‎شد حس کرد، حضورش رو بالاس سرم حس کردم که بعد از چنددقیقه صدای آروم امیر توی گوشم پی‎‎‎‎چید.
  3. حق با شهاب بود ولی من الکس چلپی بودم و کسی نبودم که کم بیارم یا بخوام جا بزنم. - من چند نفری رو می‎‎‎‎‎‎شناسم که شاید بتونن به ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما کمک کنن، اماّ اول باید این جاسوسم رو پیدا کنم. شهاب پرید وسط حرفم و گفت: - نه الکس اشتباه نکن، بذار فکر کنن که ما از هیچی خبر نداریم، به چشم‎‎‎‎‎‎‎های خودت هم اعتماد نکن و به همه به چشم جاسوس نگاه کن، این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری همه‎‎‎‎‎‎‎چی طبق موراد پیش میره. - خوب، از یه لحاظ درست میگی ولی اگه آدم خطرناکی باشه و به مادرم اینا صدمه بزنه چی؟ - تو نگران این‎‎‎‎‎‎‎جور مسائل نباش، آنجلا از پس خودش برمیاد. حرفی از بودن فاطیما نزدم، چون هرچی باشه شهاب هم خودش یه نوعی دشمن ولی تو قالب دوست بود و به خود شهاب هم نباید اعتماد کنم، با یادآوری مسئله‎‎‎‎‎‎ای چنان وحشت‎‎‎‎‎‎زده و حیران شدم که فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه، باحال زاری گفتم: - شهاب یه مسئله‎‎‎‎‎‎‎‎ی خیلی مهمی هستش که هیچ‎‎‎‎‎‎کس حتی خود ملیکا هم ازش خبر نداره. شهاب یکم مکث کرد و گفت: - چی؟ - ملیکا مریضه، دریچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎های قلبش گشاده و الان این وضعیتی که توش هست براش حکم مرگ موش رو داره. شهاب با تته‎‎‎‎‎‎‎‎پته و صدای مملو از غم گفت: - چی داری میگی الکس، چه‎‎‎‎‎‎‎طور همچین چیزی ممکنه، فقط بگو که داری شوخی می‎‎‎‎‎‎کنی؟ یاد دوسال پیش توی ذهنم نقش بست، آهی پر از حسرت کشیدم، من چه‎‎‎‎‎‎قدر در حق این دختر ظلم کرده بودم آخه... . - دقیقاً دوسال پیش، بعد از سالگرد فوت مادرش بود که یهو توی سالن غذاخوری ازحال رفت، یکی از دوست‎‎‎‎‎‎هام دکتر بود آوردمش پیش ملیکا که گفت حالش خوب نیست و باید ببرمش بیمارستان، اماّ وقتی بردمش دکترا گفتن برای درمانش خیلی دیر شده و فقط باید چیزی هست که باهاش بسازه و استرس و هر نوع ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی جسمی رو ممنوع کرد، اینم گفت که برای روحیه‎‎‎‎‎‎ی ملیکا بهتره که خبردار نشه چون افسردگی نابودش می‎‎‎‎‎‎‎کنه. شهاب باصدایی که از بغض می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزید و با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت: - و توی انتقام‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جو دنبال این بودی که از من انتقام بگیری و به ملیکا موضوع رو نگفتی چون می‎‎‎‎‎‎‎ترسیدی که توی روحیه‎‎‎‎‎‎ش برای انتقام تأثیر بذاره، درست نمی‎‎‎‎‎‎گم؟ تک‎‎‎‎‎‎تک کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب به جزء حقیقتی تلخ چیز دیگه‎‎‎‎‎‎ای نبود و من طی این چندروز فقط سکوت کردم و حرفی برای گفتن نداشتن، - من قصد این‎‎‎‎‎‎‎‎که به ملیکا رو بزنم رو نداشتم، قسم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورم. - ببین الکس تو متوجه نیستی بذار چشم‎‎‎‎‎‎‎هاتو روی این قضیه روشن کنم، تو اون‎‎‎‎‎‎قدری خشم و انتقام چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاتو پر کرده بود که حتی نفهمیدی داری به خودت هم ضربه می‌زنی، حالا بماند که چه بلای سر ملیکای بی‎‎‎‎‎‎‎‎چاره که بی‎‎‎‎‎‎‎گناه ترین فرد این قضیه بود اوردی، تو باعث شدی که دیگه تا آخر عمرش به هیچ‎‎‎‎‎‎کس به عنوان عشق و عاشقی اعتماد کنه. سنگینی حرف‎‎‎‎‎‎ها خیلی وقت بود که داشت گلوم رو خفه می‎‎‎‎‎‎‎کرد، درسته به شهاب اعتماد نداشتم و نباید حرف‎‎‎‎‎‎های دلم رو براش رو می‎‎‎‎‎‎کردم ولی واقعاً خیلی خسته بودم، از این‎‎‎‎‎‎بار گناهی که روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎هام بود، از این که داشتم از عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان می‎‎‎‎‎‎مردم از همه‎‎‎‎‎چی. - ببین شهاب تو بهتر از هرکسی اخلاق منو می‎‎‎‎‎‎شناسی و اینو می‎‎‎‎‎‎دونی که برای هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم از کارهای که الان کردم ابراز پشیمونی نکردم چون پشیمون نبودم، اماّ این یکی خیلی با بقیه فرق داره، من در اصل خودم رو زخمی کردم، باور کن برای کاری که با ملیکا کردم و تخم نفرتی که توی دل ملیکا کاشتم پشیمونم.
  4. دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام مشت شده بودن و اون‎‎‎‎‎‎‎قدری عصبی بودم که می‎‎‎‎‎خواستم همه‎‎‎‎‎‎‎شون رو خفه کنم، باصدای مادرم به سمت چپ باغ نگاه کردم که با دیدنش اخم‎‎‎‎‎هام تو هم رفت، هزاربار بهش تاکید کرده بودم که موقعی که دارم با نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم نیا ولی خوب الان وقت این حرف‏‎‎‎‎‎ها نبود، رو به نگهبان‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم: - نصف‎‎‎‎‎تون بمونید همین‎‎‎‎‎جا و نصف‎‎‎‎‎دیگه تون برید بگردید ببینید این امیربراتی کجاها می‎‎‎‎‎‎‎رفته، کجاها خونه داره کلاً هرچی درموردش توی این کره‎‎‎‎‎ی خاکی وجود داره ازش می‎‎‎‎‎‎فهمید و میاید. عصبی از کنارشون رد شدم و رفتم سمت مادرم و آروم غریدم. - مگه من به تو تاکید نکرده بودم آخه؟ مادرم رد نگاهش عوض شد و دقیقاً داشت پشت‌‎‎‎‎‎‎سرم رو نگاه می‎‎‎‎‎کرد، حدس می‎‎‎‎‎زدم که داره به کی نگاه می‎‎‎‎‎‎کنه ولی به روی خودم نیاوردم، مادرم اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش جمع شد و با بغض زمزمه کرد. - محسنم خودتی؟ اوف الان حوصله‎‎‎‎‎ی عشق‎‎‎‎‎‎ و عاشقیه این‏‎‎‎‎‎ دوتا رو اصلاً نداشتم و بهتر بود که حداقل چندساعتی تنهاشون بزارم چون می‎‎‎‎‎دونم خیلی حرف دارن که باهم بزنن و من توی این چندساعت برم ببینم این امیربراتی چه‎‎‎‎‎‎کارست. - مامان بهتره که برید داخل باهم حرف بزنید، اینم ذکر کنم که توی اتاق مخفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ت صحبت کنید چون دوست ندارم فعلاً دردسری درست کنید. واینستادم تا جوابی بهم بدن و سریع از کنار مادرم رفتم و رفتم سمت عمارت، باید با فاطیما صحبت می‎‎‎‎‎کردم، اون دختر زرنگی بود و هیچ‎‎‎‎‎‎کس غیر از من نمی‎‎‎‎‎دونست که این دختر پر از شور و اشتیاق یک پلیس مخفی توی ترکیه بود و بیشترین لاپردها رو از توی آگاهی رو بهم می‎‎‎‎‎‎داد و حواسش جمع بود تا من گیر نیافتم و پاک‎‎‎‎‎سازی می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، در عمارت رو باز کردم و رفتم داخل، سکوت سنگینی توی فضای عمارت بود که این یکم آرامش‎‎‎‎‎‎‎بخش بود برام و تمرکزم رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد، از پله‏‎‎‎‎‎ها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق فاطیما، قبل از این‎‎‎‎‎‎که در اتاق رو بزنم به ساعت مچیِ دستم نگاه کردم، ساعت نزدیک‎‎‎‎‎‎های هفت صبح بود، دلم نیومد که بیدارش کنم برای همین از جلوی در اتاق کنار رفتم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که اتاق ملیکا رو پیدا کنم، در یکی از اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مهمان رو باز کردم و فضای اتاق رو که نگاه کردم معلوم بود دست نخورده‎‎‎‎‎‎ست، در بعدی رو باز کردم که بوی عطر همیشگیه ملیکا توی بینی‎‎‎‎‎‎‎‎م پی‎‎‎‎‎‎‎چید، چشم‎‎‎‎‎هامو بستم و لبخندی اومد روی لب‎‎‎‎‎‎هام، وارد اتاق شدم و در اتاق رو آروم بستم، تمام اون لحظه‎‎‎‎‎‎‎هایی که ملیکا پیشم بود و قدر اون لحظه‎‎‎‎‎‎هارو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم افسوس خوردم، برای تک‎‎‎‎‎‎‎تک روزهایی که درکنارم بود و من داشتم نقشه‎‎‎‎‎‎‎ی خراب کردن زندگی‎‎‎‎‎‎‎شو می‎‎‎‎‎‎‎‎کشیدم افسوس خوردم، آهی کشیدم و رفتم سمت تخت‎‎‎‎‎‎‎خواب و نشستم، سرم رو میون دست‎‎‎‎‎‎‎هام گرفتم و فکری نبود که به ذهنم نیاد، غمی نبود که ریشه‎‎‎‎‎‎های قلبم رو خشک نکنه، بیشتر از این داغونم که خودم باعث نابودیه ملیکا شدم، من باعث حال الانش بودم، باصدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون، گوشی رو از جیبم در اوردم و به اسم روی صفحه نگاه کردم که برای چندثانیه خشکم زد، شهاب بود، حتماً زنگ زده نمک به زخمم بزنه و دوباره تهدید کنه ولی دلم رو به دریا زدم و تماس رو جواب دادم که صدای عصبی شهاب پشت گوشی پیچید. - الو، آخه پسره‎‎‎‎‎‎ی احمق چرا تو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر عجولی، همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو به گند کشیدی. توقع هر حرفی رو داشتم غیر این یکی، باتعجب گفتم: - درست حرف بزن ببینم چی میگی، من تازه رسیدم ترکیه، گندکاری خودتو گردن من ننداز. شهاب بدتر عصبی شد و باتن صدایه بلندتری گفت: - این یارو امیربراتی فهمیده تو دنبالشی، تو دم‎‎‎‎‎‎‎‎دستگاهت جاسوس داری، این احمق دیوونه ‎‎‎‎‎هم ملیکا رو برداشته می‎‎‎‎‎‎‎خواسته ببره یه‎‎‎‎‎‎جای دیگه که بهش حمله کردن و ملیکا رو ازش دزدیدن، الان یعنی از بد به افتضاح تبدیل شد آقای الکس. شوک بدی بهم وارد شد، از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و با ته انرژی‎‎‎‎‎‎ای که برام مونده بود گفتم: - شهاب به خدا حمله کار من نبوده، من فهمیدم که به تو پیام داده می‎‎‎‎‎‎خواستم تازه همین‎‎‎‎‎‎‎‎الان باهات تماس بگیرم و درخواست کمک و هم‎‎‎‎‎‎‎کاری کنم. - خودم می‎‎‎‎‎‎دونم حمله کار تو نیست، منم اتفاقاً می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بهت زنگ بزنم ولی مثل این‏‎‎‎‎‎‎‎که دیر دست به‎‎‎‎‎‎کار شدیم چون الان هیچی توی دست و بال‌مون نیست.
  5. خوب پدر آدم زرنگی بود و توی چندساعت با من بودن فهمید که درونم اون چیزی که تظاهر می‎‎‎‎‎‎‎کنم نیست، خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود که زبونم می‎‎‎‎‎‎خواست بیان کنه ولی خوب قلبم اجازه نداد که دل پدرم رو باحرف‎‎‎‎‎‎‎‎های تلخم بشکنم چون به انداره‏‎‎‎‎‎‎‎‎ی کافی زندگیه دخترش رو به گند کشیده بودم؛ زیرلب گفتم: - دنبالم بیا، پیدا کردن ملیکا خیلی مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شخصیت منه. منتظر نشدم که باحرف بعدیش بدتر دلم خون بشه، جلوتر راه رفتم که کم‎‎‎‎‎‎تر چهره‎‎‎‎‎‎‎‎ی مهربون پدر رو ببینم و برای هر لحظه که زندگیه ملیکا رو خراب کردم شرمنده بشم، صدای قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم پدر رو از پشت‌‎‎‎‎‎‎‎‎سرم می‎‎‎‎‎‎‎‎شنیدم، حال دلم بدجوری طوفانی بود، با حسی که جدیداً به ملیکا پیدا کرده بودم حسابی الان عصبی شده بودم از قلم سرنوشتی که فقط برای من بارنگ مشکی نوشته بود، باحرفی که پدرم زد خشکم زد، ایستادم ولی جرات برگشت رو نداشتم چون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم چشم‎‎‎‎‎‎‎هام حقیقت رو لو بدن. - می‎‎‎‎‎‎دونم به ملیکا علاقه‎‎‎‎‎مند شده بودی پسرم، این پریشونیت و کلافگی تو هرکسی متوجه میشه، مخصوصاً منی که بیشتر از هرکسی توی این گزینه سر رشته دارم. دهنم باز می‎‎‎‎‎‎شد که حرفی بزنم، جوابی بدم و از قلب له شدم حداقل طرفداری رو بکنم ولی هیچ کلمه‎‎‎‎‎‎ای سرزبونم نمی‎‎‎‎‎‎اومد که بگم، برای اولین‎‎‎‎‎‎بار ترسیدم که لرزش صدام باعث لو رفتنم بشه؛ پدر اومد رو‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روم ایستاد و منو محکم کشید توی آغوشش و باتن صدایی پر از حسرت و غم گفت: - پسرم معذرت می‎‎‎‎‎‎خوام، اگه من بیشتر تلاش می‎‎‎‎‎‎کردم که مادرتو پیدا کنم و راضیش کنم، الان تو ریشه‎‎‎‎‎‎‎‎ِ جونم جلوی چشم‎‎‎‎‎‎هام از بین نمی‎‎‎‎‎‎رفتی. خوب هزاران حرف بود برای گفتن، هزاران گله‎‎‎‎‎‎‎گی بود ولی من از پدرم ناراحت نبودم چون این مادرم بود که لجبازی کرد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو اوردم بالا و منم بعد از این همه حسرتی که توی دلم بود پدرم رو بغل کردم، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن، بغضم بدجوری سنگینی می‎‎‎‎‎‎کرد توی گلوم ولی بیشترین سعی‎‎‎‎‎‎‎مو کردم که اشک‎‎‎‎‎‎‎‎هام نریزه چون من قوی‎‎‎‎‎‎‎‎م اونقدری قوی که باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو درست می‎‎‎‎‎‎‎کردم، الان وقت گریه‎‎‎‎‎‎‎‎زاری نبود، برای همین با مهربونی گفتم: - نه بابا تقصیر تو نیست، مشکل از خود منه ولی اشکال نداره سعی می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم با این حس ممنوعه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که دارم کنار بیام. پدر از بغلم اومد بیرون و با اون چشم‎‎‎‎‎‎‎های آبی که الان طوفانی شده بودن نگاهم کرد و با غم گفت: - پسرم مطمئنم همه‎‎‎‎‎‎چی درست میشه، اونقدری خوش‎‎‎‎‎‎‎بخت میشی که تمام این‎ سال‏‎‎‎‎‎‎‎هارو از یاد ببری. از این‎‎‎‎‎که باز هم توی این تاریک‎‎‎‎‎‎‎ترین بخش زندگیم یکم بهم امید داد حس خوبی پیدا کردم و لبخندی زدم و گفتم: - امیدوارم. حالا این من بودم که دستی روش شونه‎‎‎‎‎‎‎‎های پدرم گذاشتم و گفتم: - خوب الان بهتره که بریم خونه. پدر لبخندی زد و گفت: - باشه پسرم بریم. شونه به شونه، قدم به قدم، باهم رفتیم به سمت عمارت، سرایدار با دیدنم لبخندی زد و در رو برام باز کرد، با صدای تیکی در باز شد، در رو هل دادم و با پدر وارد باغ عمارت شدیم، تعداد نگهبان‎‎‎‎‎‎ها بیشتر شده بودن و هرکسی داشت داشت به این طرف و اون طرف می‎‎‎‎‎‎رفت که با دیدن من و پدر همه‎‎‎‎‎شون ایستادن و سرشون رو پایین انداختن، هر لحظه از این الکسی که چنددقیقه پیش مهربون و آروم بودم داشتم تبدیل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم به همون الکسی که همه ازش هراس داشتن، با خشمی که درونم داشت قل‎‎‎‎‎‎‎‎قل می‎‎‎‎‎‎‎کرد، باخشم غریدم. - یعنی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه آدم این‎‎‎‎‎‎‎جا بودن و هیچ‎‎‎‎‎‎‎کدوم‌تون عرضه این‎‎‎‎‎‎‎که نذارید غریبه وارد محوطه بشه، من مگه هزاربار به شما تاکید نکرده بودم؟ هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم‌شون جواب ندادن و همون‎‎‎‎‎‎‎‎جور سرشون پایین بود که خشم و عصبانیت من رو بیشتر می‎‎‎‎‎‎کرد، باتن صدای بلندتری گفتم: - ببینم خداروشکر کر هم که شدین، به اون خدای بالاسری اگه فقط یه تار مو از سر مارانا کم بشه هیچ‎‎‎‎‎‎کدوم تون زنده نمی‎‎‎‎‎‎‎‎مونید.
  6. راننده تک ‎‎‎‎‎‎‎‎‎بوقی زد و آروم حرکت کرد و رفت سمت هواپیما، هم من و هم پدر جفت‎‎‎‎‎‎‎مون اونقدری فکرمون مشغول بود که بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفتیم سمت سالن خروجی و چون وسایلی زیاد نداشتیم و نیازی نبود که بریم چمدون تحویل بگیریم مستقیماً از سالن بیرون زدیم، خوب خداروشکر که شانس باهام یاره چون بلافاصله تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون ترمز زد، به پدر اشاره کردم که سوار بشه، پدر در عقب ماشین رو باز کرد و نشست من هم در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم که راننده به ترکی گفت: - سلام، خوش‎‎‎‎‎‎اومدین کجا تشریف می‎‎‎‎‎‎‎برید؟ زبون ترکیم خوب بود ولی بیشتر می‎‎‎‎‎‎فهمیدم چی صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنن تا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بخوام منم مثل خودشون قشنگ صحبت کنم ولی خوب هرجوری بود کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو بغل هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه چیدم. - سلام، تشکر لطفاً به آدرس... . راننده زیرلب چشمی گفت و ماشین رو به حرکت در اورد، از پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا داشت خیلی سرد می‎‎‎‎‎‎شد و ملیکا هم که از سرما متنفر بود، فقط خدا کنه که این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق حداقل توی اتاق گرمی اون رو نگه داشته باشه وگرنه ملیکا سالم به دستم نمی‎‎‎‎‎‎‎رسه؛ درمورد علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی خیلی تحقیق کرده بودم و این رو مطمئن بودم برادری نداشت و سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها بود که تنها زندگی می‎‎‎‎‎‎‎کرد و خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎شو به قتل رسونده بود تا نقطه ضعفی در برابر دشمن‎‎‎‎‎‎‎هاش نداشته باشه، حالا این برادر دیوونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اش سر از کدوم خراب شده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای در اورده رو فقط خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎دونه و خدا، از طرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎ هم حالا که می‎‎‎‎‎‎‎خواستم همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی اعضای خانواده‎‎‎‎‎‎‎مو یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا جمع کنم بعید می‎‎‎‎‎‎دونم شهاب با من هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری کنه و خودش میره و ملیکا رو برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎داره و میره، این‎‎‎‎‎‎‎‎همه ترسیدن برای منی که حتی از مرگ خودمم هیچ ترسی نداشتم واقعاً جای تعجب داره، یادم نمیاد تو کل زندگیم حتی زمانی که عاشق دافنه بودم ترسیده باشم، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت اندازه‏‎‎‎‎‎‎‎ی الان احساساتی نبودم، شاید اون اخلاق غیرقابل تحملم برای نبود پدر توی زندگیم بود، یا فقط نیاز به حمایت و تشویق یه پدر بودم که توی کل این سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال واقعاً کمبود حمایتی از جنس پدر داشتم؛ راننده وارد کوچه‎‎‎‎‎‎‎‎ شد عمارت دقیقاً یکم پایین‌‎‎‎‎‎‎‎‎تر بود ولی خوب خوشمم نمی‎‎‎‎‎‎‎اومد دقیق این راننده بفهمه که خونه کجاست، رو به راننده کردم و گفتم: - ممنونم آقا همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا نگه دارید. راننده گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی کوچه نگه داشت، از جیبم کیف پولم رو برداشتم و زیپ‎‎‎‎‎‎‎شو باز کردم، خوب فقط دلار توی کیفم بود، یکی از صد دلاری‌ها رو برداشتم و گرفتم طرف راننده که باتعجب به پول نگاه کرد و گفت: - اماّ آقا این پول خیلی زیاده. لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎جونی زدم و گفتم: - اشکال نداره بگیرش. راننده باهمون تعجب و حیرتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش بود پول رو از دستم گرفت و با خوشحالی گفت: - ممنونم آقا، خدا برکت بده. - خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. فکر کنم پدر خوابش گرفته چون صدایی ازش در نمیاد، به عقب نگاه کردم که دیدم داره بالبخند نگاهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، نگاهم رو که دید گفت: - فکر کنم رسیدیم درسته؟ - آره رسیدیم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پدر هم پیاده شد و در ماشین رو هردو بستیم که راننده حرکت کرد و رفت، رو به محسن کردم و گفتم: - عمارت یکم پایین‎‎‎‎‎‎‎‎تره، چون نمی‎‎‎‎‎‎‎خواستم بفهمه توی کدوم خونه میریم جلوتر گفتم نگه داره. محسن تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - محتاطکار ولی دراین‎‎‎‎‎‎حال هم مهربون، پسرم تو فقط تظاهر به بد بودن می‎‎‎‎‎‎‎‎کردی ولی قلبت یه چیز دیگه رو میگه.
  7. - علی براتی رو یادته؟ پدر با شنیدن اسم علی یکم شکه شد و گفت: - آره، اماّ اون که مرده و اگه اشتباه نکنم ملیکا اون رو به قتل رسونده بود. - درسته ولی علی یه برادر دوقولو به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام امیربراتی داشته که من از وجودش خبر نداشتم، حالا اون به فکر فانتزیه خودش برگشته که مثلاً با دزدیدن ملیکا و کمک گرفتن از شهاب از من انتقام بگیره. پدرم نفس آسوده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کشید و گفت: - خوب این‎‎‎‎‎‎‎‎که خیلی خوب شد پسرم، شهاب هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت به ملیکا صدمه نمی‎‎‎‎‎‎زنه. باکلافه‎‎‎‎‎‎‎‎گی دستی به صورتم کشیدم و درمونده گفتم: - می‏‎‎‎‎‎‎‎دونم ولی یه مشکل بدتر هم داریم. پدر سوالی نگام کرد و گفت: - چی پسرم؟ - شهاب هنوز 24 ساعت نگذشته که منو تهدید کرد ملیکا رو از چنگم در میاره و اون‎‎‎‎‎‎‎‎رو می‎‎‎‎‎‎‎بره که در مقابل من ازش محافظت کنه، تازه گمون نکنم اگه شهاب ملیکا رو نجات بده حتی لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای بزاره دست من بهش برسه. پدرم که دلیل آشفتگی‎‎‎‎‎‎‎‎مو الان فهمیده بود بهتر حس من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎تونست درک کنه و با خونسردی و مهربونی گفت: - شهاب به خواسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های ملیکا ارزش قائل میشه این رو من مطمئن هستم، نگران شهاب هم نباش اون الان دیگه مطمئن هستش که تو آسیبی به ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎زنی. - باید با شهاب تماس بگیرم، باید بهش بگم که همه‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو می‎‎‎‎‎‎‎دونم و باهم ملیکا رو از دست اون پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دیوونه نجات بدیم. پدر خنده‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و دست چپ‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو اورد بالا تا و به ساعت مچیش نگاهی انداخت و باخنده گفت: - پسرم تو که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای ساعت شش صبح باهاش تماس بگیری، طفلک شاید خواب باشه، بزار ساعت نه، یا ده باهاش تماس بگیر. - من شاید چهارساله که از شهاب دورم ولی یه‎‎‎‎‎‎‎زمانی بهترین دوستش حساب می‌‎‎‎‎‎‎‎شدم و این‎‎‎‎‎‎رو به خوبی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که وقتی موضوع درمورد ملیکا باشه و مخصوصاً ملیکا توی خطر باشه عمراً شهاب الان توی تختش باخیال راحت خوابیده باشه. - باشه پسرم بهش زنگ بزن ولی الان زمان مناسبی نیست باور کن. خوب یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جورایی با پدر موافق بودم، فعلاً این چندساعت هم طاقت میارم؛ دیگه حرفی بین من و پدر رد و بدل نشد که ماشین جلوی سالن خروجیه فرودگاه ترمز کرد و راننده به زبون ترکی گفت: - آقا رسیدیم. - ممنونم. رو به پدر کردم و گفتم: - رسیدیم. پدر از روی صندلی بلند شد و در ماشین رو باز کرد و گفت: - پس بهتره هرچی زودتر بریم. از روی صندلی بلند شدم و پشت‌‎‎‎‎‎‎‎‎سر پدر از ماشین پیاده شدم، راننده سرش رو از پنجره‎‎‎‎‎‎‎‎ی ماشین در اورد و گفت: - از اینجا تا سالن خروجی رو متاسفم باید خودتون برید آقا، خوش‎‎‎‎‎‎‎حال شدم از دیدن تون. سرم رو تکون دادم و گفتم: - مشکلی نداره، منم از دیدارت خوش‎‎‎‎‎‎‎حال شدم.
  8. با شنیدن حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های پدرم، حس مبهمی توی وجودم جریان پیدا کرد، در خروجی هواپیما رو باز کرد که خداروشکر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خودشون زحمت پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎های هواپیما رو کشیده بودن، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها آروم پایین می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم، از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پدر دنبال داستان درست کردن با مادرم نبود پس یعنی از یک دردسر جلو افتادم و قشنگ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم روی پیدا کردن ملیکا تمرکز کافی رو داشته باشم، کامل همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو پایین اومده بودم که ایستادم و برگشتم تا ببینم پدرمم اومده یا نه، تا برگشتم دیدم که اونم دقیقاً پشت‎‎‎‎‎‎‎‎سر من ایستاده و به سمت ماشین مخصوص اشاره کرد و گفت: - بهتره که هرچه زودتر سوار بشیم و ردی برای پیدا کردن ملیکا بگیریم. سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که بامحسن سمت ماشین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم، دست کردم توی جیب شلوارم و موبایلم رو در آوردم و شماره تلفن مادرم رو گرفتم که بلافاصله بعد از بوق خوردن صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو الکس پس تو کجایی آخه، دوساعته دارم شماره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم خاموشه. نفس عمیقی کشیدم تا حداقل روی اعصابم یکمی مسلط باشم و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خودی روی سر مامانم عقده‎‎‎‎‎‎‎‎هامو خالی نکنم. - من تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رسم، تا اون موقع دوست دارم که تمام اطلاعاتی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی قراره به دردم بخورن رو برام پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی مادر. به در ماشین رسیده بودیم که کمی مکث کردم تا اول پدر سوار بشه، مکثم رو که دید زیرلب تشکری کرد و سوار شد منم بلافاصله بعد سوار شدنش سوار شدم؛ مادر با این‎‎‎‎‎‎‎‎که لحن من کاملاً معلوم بود عصبی و کلافه‌‎‎‎‎‎‎‎‎م سعی کرد با تمام آرامش و خونسردی جوابم رو بده. - ببین پسرم من تقریباً فهمیدم که کار کی بوده، اماّ قول بده که اول بیای خونه تا همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون فکرهامون رو روی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه بزاریم و عجولانه تصمیم نگیریم. ماشین شروع به حرکت کرد تا مارو به سمت سالن خروجیه فرودگاه ببره و اماً صددرصد مادرم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ونست که حرفی که قراره بزنه من رو خیلی عصبی می‎‎‎‎‎‎‎کنه وگرنه مادر توی هیچ مسائلی نشده که این‎‎‎‎‎‎طور به من هشدار عصبی نشدن بده. - مامان بگو چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شده، خودت که بهتر در جریان هستی من آدم خیلی صبوری نیستم. - باشه حالا توهم لازم نیست برای من خط و نشون بکشی، کسی که مارانا رو دزدیده امیر براتی برادر دوقولوی علی براتی همون تاجر عرب که مارانا رو فرستاده بودی تا به قتل برسونه. می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که کاسه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زیر نیم کاسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎کس جز احمقی به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام اون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه با من دربیافته. - تو از کجا فهمیدی؟ - خوب اولش فکر کردم شاید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه کار شهاب باشه، گوشیه شهاب رو هک کردم که متوجه شدم امیر براتی به شهاب پیام فرستاده برات یه کادو دارم و می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که با الکس چلپی مشکل داری و با من هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری کن. با هر کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که مادرم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت بیشتر خندم می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت، آخه پسره‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق خبر نداره که شهاب خودش عاشقه ماراناست و به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه بهش صدمه نمی‎‎‎‎‎‎‎زنه. - شهاب بهش چی گفته بود؟ - قبول کرد، راستی قراره‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون فردا شب لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎مرزه. نفسم کند شد، این پسره‎‎‎‎‎‎‎ی گستاخ رو من اگه نکشتم اسمم الکس نیست، دیگه هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم باید با شهاب تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم و ازش درخواست کمک می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، الان زمانی نبود که بخوام مغرور باشم، پدر که دید حالم بدجوری دگرگون شده بانارحتی و نگرانی پرسید. - چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شده الکس، ملیکا رو کی دزدیده؟ سرم رو انداختم پایین تا چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های پر از نگرانیه پدرم رو نبینم تا از این داغونی که الان هستم داغون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر نشم، با شرمندگی گفتم: - ببین من واقعاً نمی‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎ها بیافته، ملیکا خیلی وقت هست که برام عزیزه، من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که بلایی سرش بیاد. پدر که صندلیه رو‎‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روی من نشسته بود بلند شد و نشست کنارم و دستش رو گذاشت روی شونه‎‎‎‎‎‎‎م و دوباره دستش رو برداشت و آروم گذاشت روی گونه‎‎‎‎‎‎‎م و بامهربونی که واقعاً انگار داشتم خواب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیدیم گفت: - ملیکا به من گفته بود که چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر کمکش کردی، لازم نیست شرمنده باشی پسرم، اتفاقی برای ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افته اون دختر خیلی قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش، حالا بگو ببینم کی جرات کرده دختر منو بدزده و با تو و من دربیافته؟ پدرم دستش رو از روی صورتم برداشت و گذاشت روی رون‎‎‎‎‎‎‎پام.
  9. جفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خسته بودیم که حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی ادامه حرف زدن رو نداشتیم، سرم رو تکیه دادم به پشت صندلی و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو بستم، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا یهویی یاد حرف ملیکا افتادم که بعضی اوقات که دلش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نگاه خیلی غمناک به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت: - میگم الکس، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات خیلی شبیه پدرم هستش، باورکن هرموقعه بهت نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم انگار دارم اون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم. منم اوایل چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر عصبی میشدم که من رو شبیه پدر بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وفاش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، اماّ الان از خودم شرمگینم که که من اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری بد هستم که خودم رو لایق این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پسر محسن باشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم؛ من همیشه خودم رو صاحب تمام اختیاراتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوره به احساساتم اجازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دخالت توی تصمیمات زندگیم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم، الان که از این جهت نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم اگه برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گشتم به عقب و راهی برای جبران زندگیم بود، اولین قدمی که برای زندگیه خودم برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشتم بااحساساتم آشتی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، درهای تمام نقاط ضعفم رو باز می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و اجازه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم که گاهی اشتباه و گاهی درست برام تصمیم بگیرن تا الان توی این سن پر از حسرت نباشم، دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام کسی رو مقصر اشتباهات زندگیم بدونم و فعلاً تا ملیکا رو پیدا نکنم و زندگیم رو یکم درست نکنم از تجارت و خلاف بیرون میام چون مغزم خیلی درگیره و باید برای تجارت یه مغز متفکر داشته باشی، سرم داشت از هجم فکرهای مختلف، تصمیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سخت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترکید، دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست تا ترکیه یکم بخوابم ولی مگه میشه، پشت به پشت هم فقط مشکلاتم توی ذهنم تجسم می‎‎‎‎‎‎‎شدن، یعنی محسن و مادرم بعد از گذشت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه سال چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوان باهم کنار بیان و چه تصمیمی میگرن، با چیزی که توی ذهنم اومد برای چند لحظه خندم گرفت، مثل پسر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که دوست داشتن خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی از هم پاچیده شون دوباره درست بشه الان منم داشتم تصور این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پدرم و مادرم باهم ازدواج کنن و بتونیم برای اولین بار مثل خانواده دورهم دیگه جمع باشیم فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری اتفاق توی چندروز افتاد که خودمم گیج شدم الان توی این موقعیت اول به کدوم فکر کنم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرم شدن و به خواب فرو رفتم؛ بااحساس دست کسی روی صورتم از خواب بیدار شدم ولی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو باز نکردم، صورتم رو داشت نوازش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، با یادآوری همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز و پدرم موقیعتم رو یادم اومد و الان این پدرم بود که داشت صورتم رو نوازش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دوست داشتم تا آخرین لحظه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی مرگم همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور ادامه پیدا کنه ولی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور نشد چون پدر باصدای آروم اسمم رو زیر لب صدا کرد. - الکس پسرم. سعی کردم که معمولی جلوه بدم و آروم لای پلکم رو باز کردم و به پدرم که سمت راستم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم، ملیکت حق داشت که همیشه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات شبیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرمه، لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی روی لبم اومد و باصدای خسته‎‎‎‎‎ گفتم: - مشکلی پیش اومده؟ محسن دستش رو اورد بالا و گذاشت روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م و بامهربونی گفت: - نه اتفاق بدی نیافتده، هواپیما ده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ دقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست که توی فرودگاه نشسته، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بیدارت کنم ولی باور کن دل توی دلم نبود برای ملیکا. از دل‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سوزیه پدر غرق در آرامش خاصتی شدم که تا الان حسش نکرده بودم و از روی صندلی با بدن خسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بلند شدم و گفتم: - نه اشکالی نداره اتفاقاً باید همون لحظه بیدارم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردی، الان پیدا کردنه ملیکا توی الویت من هستش، بعد هم می‏‎‎‎‎‎‎‎‎تونم استراحت کنم. محسن هم از روی صندلی بلند شد و گفت: - خوب الان میگی که کجا بریم و اول کجاها رو بگردیم. برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم یکم دوبه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شک بودم و اگرم قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کرد حق داشت ولی خوب دلم رو زدم به دریا و همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که به سمت خروجی هواپیما می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم گفتم: - اول می‌ریم خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من چون باید به مادرم بگم دوربین کل اون محوطه رو هک کنه و بفهمیم کار کی بوده، البته اگه تو مشکلی نداری بیای اونجا، می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی تا من بفهمم کار کی بوده بری آپارتمان من و اونجا بمونی تا بیام. محسن تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - پسرم من سنم از قهر کردن و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎حرفا گذشته الانم اومدیم اینجا تا ملیکا رو باهم پیدا کنیم، دلیلی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم پیش آنجلا نیام؛ تازه بعد از چندسال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام کلی باهاش حرف بزنم.
  10. ازهم یکم فاصله گرفتیم و آرش یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رفت بالا و باتعجب گفت: - ببینم چیزی که تو سرت نخورده خدایی نکرده، آخه اون الکسی که من می‎‎‎‎‎‎‎شناسم الان باید با اون غرورو مخصوص به خودش، سینه‎‎‎‎‎‎‎شو سپر کنه و بگه، تا چیزی که زیاده برای من دختر. طفلکی حق هم داشت که تعجب کنه، اون الکسی که این بنده‎‎‎‎‎‎‎ی خدا شناخت ازش داشت، این‎‎‎‎‎‎جوری نبود و من همه این خوش‎‎‎‎‎‎‎اخلاقی‎‎‎‎‎‎‎هارو مدیونه ملیکا هستم که باوجود پاکش منو از اون لجن‎‎‎‎‎‎‎زار بیرون کشید. - خخ از دست‎‎‎‎‎‎‎تو آرش؛ حالا این‎‎‎‎‎‎‎‎هارو ولش کن مردی که بهت گفتم اومد؟ - آره، همین ده‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه‎‎‎‎‎‎‎ای میشه که اومده، گفتم بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها راهنمایی‎‎‎‎ کنن بره داخل هواپیما تا توهم برسی. سرم‎‎‎‎‎‎رو تکونی دادم و گفتم: - خوب کردی، پس ماهم بریم که هرچی زودتر برسیم ترکیه. - باشه حله بریم. آرش جلوتر از من حرکت کرد و منم پشت‎‎‎‎‎‎سرش راه افتادم که احساس کردم کسی داره نگاهم می‎‎‎‎‎کنه، خیلی آروم همون‎‎‎‎‎‎طور که پشت‎‎‎‎‎‎سر آرش راه می‎‎‎‎‎‎‎رفتم سرم رو یکم نه جوری که جلو توجه بشه به طرفی که احساس کردم دارن نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنن کردم و همه‎‎‎‎‎‎جا رو زیر نظر گرفتم، اماّ چیز مشکوکی به‎‎‎‎‎‎نظرم نرسید و سعی کردم حواسم پرت نشه تا قشنگ بتونم تمرکز کامل رو روی پیدا کردن ملیکا داشته باشم نه چیزهای الکی و وقت‎‎‎‎‎‎‎گیر، از سالن اصلی بیرون رفتیم و سوار اتوبوس‎‎‎‎‎‎‎ها شدیم که بعداز سه‎‎‎‎‎‎دقیقه نزدیک یه هواپیمای شخصی توقف کرد، اول ایستادم تا آرش پیاده بشه و خودم‎‎‎‎‎‎هم پشت‎‎‎‎‎سرش از اتوبوس پیاده شدم؛ بادخنکی به صورتم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد که یکم حالم رو سرجاش میاورد، از پله‎‎‎‎‎‎‎های هواپیما بالا رفتیم و وارد هواپیما شدیم، نگاه کوتاهی به فضای هواپیما کردم، دوتا صندلیه بزرگ راحتی داشت که رنگ زرشکی بودن با یک‎‎‎‎‎‎در که به اتاق خواب ختم می‎‎‎‎‎‎‎شد که بیشتر برای مسافرت‎‎‎‎‎‎های طولانی به درد می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد، محسن روی یکی از صندلی‎‎‎‎‎ها نشسته بود و چشم‎‎‎‎‎‎هاش رو بسته بود ولی با شنیدن صدای‎‎‎‎‎پا بلافاصله چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش رو باز کرد؛ آرش ازجلوی من کنار رفت و دستش رو بلند کرد و به یکی از مبل‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و بالبخند و مهربونی‎‎‎‎‎ای که واقعاً آدم رو شرمنده‎‎‎‎‎ی خودش می‎‎‎‎‎کرد گفت: - برو بشین داداش، یکم استراحت کن از این‎‎‎‎‎جا به بعد رو بچه‎‎‎‎‎‎ها همراهیت می‎‎‎‎‎کنن. زدم روی شونه‎‎‎‎‎‎اش و سعی کردم حداقل لبخندی بزنم ولی شبیهِ هرچی بود غیر لبخند، اون‎‎‎‎‎قدری فکرم درگیر ملیکا بود که اصلاً نای حرف‎‎‎‎‎زدن هم برام نمونده بود. - ممنونم، تا اینجاهم زیاد بهت زحمت دادم. - بازم که شروع کردی الکس، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای که دوساعت بشینم ور دلت باهات حرف بزنم، باورکن اگه ولم کنیا دنبال بهونه می‎‎‎‎‎گردم که نگه‎‎‎‎‎ت دارم بگیرمت به حرف. - صددرصد اگه مشکلم رو حل کنم، برگشتم ایران توی اولین فرصت میام پیشت، بازم ممنون. آرش که چند قدمی به در خروجی برداشت گفت: - منتظر دیدن دوباره‎‎‎‎‎‎ت هستم داداش. - منم همین‎‎‎‎‎‎طور. آرش دیگه چیزی نگفت و از هواپیما بیرون رفت، رفتم سمت صندلی و نشستم روش که محسن رو کرد سمت من و گفت: - راستی پسرم، یه‎‎‎‎‎‎ ده‎‎‎‎‎‎دقیقه بعد از این‎‎‎‎‎که تو رفتی یه پسر جوونی اومد، اسمش علی‎‎‎‎‎‎حیدر بود. حوصله نداشتم دوساعت توضیح بده که علی‎‎‎‎‎‎حیدر چی گفته و چی‎‎‎‎‎شده، برای همین آروم پریدم وسط حرفش و گفتم: - می‎‎‎‎‎دونم، خودم فرستادمش چون ما که می‎‎‎‎‎رفتیم اون تنها می‎‎‎‎‎موند و آدم از همه قابل اعتمادمو فرستادم تا فعلاً پیشش بمونه و نذاره که جایی بره. محسن لبخند کم‎‎‎‎‎‎جونی زد و دیگه چیزی نگفت، راستش شرمنده بودم اونقدری جلوی محسن روم‎‎‎‎‎سیاه بود که جرات نگاه کردن به چشم‎‎‎‎‎هاش روهم نداشتم، دیگه چه برسه بخوام بابا صداش کنم.
  11. " هنوز تو ذهنم ادامه داری، می‎‎‎‎‎‎‎خوام فراموشت کنم اگه بذاره پاییز ببین‎‎‎‎‎‎‎ما هم تو این آسمونا ستاره داریم خدا دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎داره مارو، ببین کجای کاریم من یخ زدم این بالا سرده دلم، تو رفتی و کردی تو برفا ولم زلال بودم باهات ولی پا رو دلم گذاشتی چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی دربارهِ دلم رفت یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور، یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای دور ولی دیدش آسمون تو همه جا آبی بود صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار، قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست عشق شاید اشتباهی بین‎‎‎‎‎‎‎ما باشد ولی، گاهی حال‎‎‎‎‎‎ما را اشتباهی خوب کن مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه بااینکه می‎‎‎‎‎‎‎دونم تهش برام غمه مال منی دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎دونه کمش برام یه عالمه، نمی‎‎‎‎‎‎دونه که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونه" بغض خیلی غریبی توی گلوم جا باز کرده بود، بعد از سی‎‎‎‎‎سال زندگی کردن حالا چه‎‎‎‎‎‎‎توی سختی چه‎‎‎‎‎‎رفاه کامل هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت دلم برای خودم نسوخته بود، غیر از الان، واقعاً اگر بخوام پیش خودم اعتراف بکنم دلم برای خودم خیلی سوخت اون از بچ‎‎گی که فقط توی داشتن حسرت داشتن یک پدر گذشت تا بزرگ شدم و روی پاهای خودم ایستادم و اولین‎‎‎‎‎‎‎بار عاشق شدم که اونم دلش بامن یار نبود و بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیم رو نابود کرد و فقط تنها نتیجه‎‎‎‎‎‎ی مثبتی که برام داشت پیدا کردنه پدرم بود، الانم که تازه داشتم دوباره معنیه زندگی کردن رو می‎‎‎‎‎‎فهمیدم و دوباره به دختری دیگه دل می‎‎‎‎‎‎بستم که اونم خواهر عزیزم از آب رو اومد، دیگه از این بیشتر ضدحال نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونم که بخورم؛ این آهنگه بدجوری احساساتم رو بازی داده بود، دیگه حوصله‎‎‎‎‎‎ی آهنگ‎‎‎‎‎‎‎‎گوش کردن هم نداشتم، ضبط ماشین رو دوباره خاموش کردم و باسرعت بیشتری به سمت فرودگاه روندم؛ بعداز گذشت حدوداً چهل ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه به فرودگاه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم، کیف مدارک‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو برداشتم و از ماشین رفتم بیرون و درماشین رو قفل کردم، هوای آزاد بیرون نفسم رو یکم‎‎‎‎‎‎‎‎جا اورد، وسط برج ششم هست و هوا سردیش رو تازه می‎‎‎‎‎‎‎خواد به رخ بکشه، نفس‎‎‎‎‎عمیقی کشیدم و رفتم سمت سالن فرودگاه و وارد سالن شدم، گوشی رو دست کردم توی جیب شلوارم که دربیارم یادم افتاد که گذاشته بودمش توی جاموبایلی ماشین، ای‎‎‎‎‎بابا الان باید دوباره برگردم برم بیارمش، از فراموشیه خودم یکم حرصم گرفت و ناچار دوباره از سالن بیرون رفتم و به سمت ماشین قدم برداشتم، قفل ماشین رو باز کردم و خم شدم توی ماشین و گوشی رو برداشتم، دوباره درماشین رو قفل کردم و رفتم سمت سالن، شماره تلفن آرش رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پی‎‎‎‎‎‎چید. - الو، داداش توی سالن دیدمت تا خواستم بیام سمتت غیبت زد یهو. - آره اومدم ولی یادم اومد که گوشی‎‎‎‎‎‎مو توی ماشینم جا گذاشتم رفتم گوشی رو بردارم الان وارد سالن میشم. وارد سالن شدم که آرش رو یکم دورتر دیدم، اونم متوجه‎‎‎‎‎‎ی من شد و دستش رو بلند کرد، گوشی رو اوردم پایین و قطع کردم و رفتم سمت آرش؛ این پسر همیشه‎‎‎‎‎ی خدا فقط می‎‎‎‎‎‎خنده حالا فرقی نداره غمگین باشه یا خوش‎‎‎‎‎‎‎حال، روبه‎‎‎‎‎‎‎روی هم قرار گرفتیم که آرش بی‎‎‎‎‎‎وفایی نکرد و آروم بغلم کرد و بادست راستش دوتا ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی آروم پشت‎‎‎‎‎‎کمرم زد و خنده کنان گفت: - به می‎‎‎‎‎‎‎بینم قشنگ جاافتادی برای لباس دامادی. از لحن شوخش لبخندی روی لبم اومد و نخواستم که باحرف‎‎‎‎‎‎‎های همیشه سردم دل‎‎‎‎‎‎‎شو بشکنم و گفتم: - نه‎‎‎‎‎‎‎‎بابا کی به من زن میده.
  12. - چشم داداش، الان به بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها میگم که حواسشون باشه. - دمت‎‎‎‎‎‎گرم آرش برات این لطف‎‎‎‎‎‎‎تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎کنم. - این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎هارو نزن داداش، تو اونقدری برام ثابت شده‎‎‎‎‎‎‎ای که فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه چه‎‎‎‎‎‎قدر مدیونت هستم. - نه‎‎‎‎‎‎‎بابا داداش حالا اونقدرهایی هم که تو میگی نیستش؛ بازم ممنونم برسم اونجا باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم. آرش خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - باشه داداش منتظرت هستم. گوشی رو بازهم بدون خداحافظی قطع کردم و گوشی رو گذاشتم توی جاموبایلیِ ماشین، به مسیر روبه‎‎‎‎‎‎‎روم خیره شدم ولی حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای حواسم به جلو نبود، تمام هوش و حواسم فقط پیش دختری بود که الان خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎دونه توی چه‎‎‎‎‎‎حالی هستش، اماّ من نجاتش می‎‎‎‎‎‎دم حتی نمی‎‎‎‎‎‎ذارم ذره‎‎‎‎‎‎‎ای اذیت بشه و نجاتش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم؛ کار کی می‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه وای به‎‎‎‎‎‎‎حال احمد اگه جاسوس باشه، به تمام مقدسات قسم که بلایی سرش میارم که مرغ‎‎‎‎‎های هفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آسمون که هیچ، ماهی‎‎‎‎‎‎‎های دریاهم براش گریه کنن ولی خوب زودهم نمیشه قضاوت کرد، چون‎‎‎‎‎‎‎‎تازه همین امروز با ملیکا آشنا شده و می‎‎‎‎‎‎دونه من چه آدمی هستم خودش رو الان مخصوصاً که به کمک ملیکا نیاز داره توی دردسر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ندازه و درگیر این کارها نمی‎‎‎‎‎‎‎کنه، ملیکا رو کسی زیاد نمی‎‎‎‎‎‎شناختن چون فقط سه‌‎‎‎‎‎‎تا پرونده رو دادم دستش، که یکی سه‎‎‎‎‎‎‎سال پیش بود و چیز خیلی مهمی نبود، پرونده‎‎‎‎‎ی دومی هم که فقط تا اوایلش رفت بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎شو ادامه نداد و اماّ سومین پرونده درمورد علی‎‎‎‎‎‎براتی که خانواده‎‎‎‎‎‎شو خودش به قتل رسونده بود خودش رو هم که ملیکا کارش رو تموم کرد، اماّ شاید یه فک‎‎‎‎‎‎فامیلی داشته خواسته بیاد انتقام بگیره، خوب درصدش خیلی کمه چون کسی خودش رو زیاد با من درگیر نمی‎‎‎‎‎‎‎کنه و مخصوصاً روی خط قرمزهام رژه نمی‎‎‎‎‎‎رن؛ توی فضای ماشین سکوت خیلی بدی پیچیده بود که اعصابم رو از اینی که بود خورد‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و روشنش کردم که صدای معین‎‎‎‎‎‎‎‎زندی توی فضای ماشین پی‎‎‎‎چید. "مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه‎‎‎‎‎‎‎‎عالمه هرچی صدات کنم تو رو بازم کمه، ‎‎‎‎‎با اینکه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم ته‎‎‎‎‎‎‎ش برام غمه مال منی، دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه کمش برام یه عالمه، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونه که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎دونه بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو نمیشه سر این روزا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشم من بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو داغونم تو چی حالت نمیشه بد این‎‎‎‎‎‎‎‎جوری نمیشه رفت، دل یهو نمیشه سرد آخه عشقو نمیشه یهو از ریشه زد، پس نمیشه زد اگه دلت پیشم آرومه نرو، حالا که تو خیابونا پر بارونه نرو اگه دیدی حالم داغونه نرو، قسمم اگه جون هردوتامونه نرو رفت یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای دور، یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور ولی دیدش آسمون، تو همه‎‎‎‎‎‎‎‎جا آبی بود مال منی بذار نگات کنم تورو، تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه‎، با اینکه می‎‎‎‎‎‎‎دونم تهش برام غمه مال منی‎‎‎‎‎‎‎‎، دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه ،کمه‎‎‎‎‎‎‎‎ش برام یه عالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه، که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه"
  13. این اتفاق‎‎‎‎‎‎های شوم کی پس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوان تموم بشن رو فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه، اماّ ذهنم بدجوری درگیر شده، آخه کسی نمی‎‎‎‎‎‎دونست که من زنده‎‎‎‎‎‎‎‎م الکس اون‎‎‎‎‎‎جوری که وانمود کرده بود من مردم که همه باور کرده بودن حتی شهاب، پس کی فهمیده که من زنده‎‎‎‎‎‎‎م و خواسته از طریق من از الکس انتقام بگیره رو فقط خدا می‎‎‎‎‎دونه؛ توی حال و هوای خودم بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد که سرم رو گرفتم بالا و به در خیره شدم تا ببینم این شاه‎‎‎‎‎‎‎‎دزد کیه، درباز شد و بادیدن مردی که توی چهارچوب در ایستاده لحظه‎‎‎‎‎‎ای جناب عزارئیل رو دیدم، دهنم برای حرف زدن باز شد ولی چیزی نمی‎‎‎‎‎‎تونستم بگم فقط مثل ماهی‎‎‎‎‎‎ای که آب بهش نرسیده و فقط دهنش باز و بسته میشه شده بودم، چندباری پلک زدم که شاید به امید این‎‎‎‎‎‎که توهم زده باشم از جلو چشم‎‎‎‎‎‎هام بره ولی نرفت که هیچ، باپوزخندی که روی ل..*باش بود اومد نزدیکم و دقیقاً رو‏به‎‎‎‎‎‎‎‎روم ایستاد، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش این‎‎‎‎‎‎بار رنگ نگاه کردن‎‎‎‎‎‎شون فرق داشت، پراز کینه بود، پراز خشم و نفرت، دستش رو اورد بالا و گذاشت روی گونه‎‎‎‎‎م و باکل نفرتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود گفت: - چیه خوشگل خانوم، تعجب کردی دیدی مردی که به قتل رسونده بودیش الان رو‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روت ایستاده؟ لبم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو با زبونم‎‎‎‎‎تر کردم و باصدایی که خودم به زور می‎‎‎‎‎‎فهمیدم گفتم: - تو، تو زنده‎‎‎‎‎ای علی؟ دستش رو از روی گونه‎‎‎‎‎‎‎م برداشت و قهقه‎‎‎‎‎ای زد. - نه خانومی، اون علیِ ساده‎‎‎‎‎‎لوح رو شما کشتید، من برادردوقولوشم، امیر. چشم‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب شدن اندازه توپ فوتبال. - اماّ علی درمورد تو به من چیزی نگفته بود! امیر از این حرفم بدتر عصبی شد و چونه‎‎‎‎‎‎‎م رو محکم گرفت توی دست‎‎‎‎‎‎هاش و باعصبانیت که سعی داشت یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر باشه آروم غرید. - دختره‎‎‎‎‎‎ی چشم سفید داداش‎‎‎‎‎من دیگه هرچی ساده بود ولی احمق که نبود، حیف هزار حیف، دلم خیلی می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که بادست‎‎‎‎‎های خودم بکشمت ولی گذاشتم یکی که بیشتر لذت میده این‎‎‎‎‎‎کار رو کنه. حرفی نداشتم تا بزنم، پس فقط تو سکوت نگاهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، اماّ من که خودم داشتم می‎‎‎‎‎‎‎مردم چرا نجاتم داد که دوباره بکشه، من که خودم داشتم به این زندگی خاتمه می‎‎‎‎‎دادم؛ سکوت من رو که دید ازم یکم فاصله گرفت و دوباره باهمون لحن زهرآلودش ادامه داد. - می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی قسمت جالبش کجاست، اون‎‎‎‎‎‎جایه که مردی تورو به قتل برسونه که یک‎‎‎‎‎روزی همه‎‎‎‎‎ی زندگیت بود. اونقدری سرم گیج بود که اصلاً متوجه‎‎‎‎‎‎ی حرف‎‎‎‎‎هاش نبودم، بدنم حسابی ضعف کرده بود، بدن درد شدیدی که هرلحظه بیشتر می‌‎‎‎‎‎شد بدجوری داشت ضعیفم می‎‎‎‎‎کرد، امیر هی حرف می‎‎‎‎زد ولی من حتی یک کلمه‎‎‎‎‎شو هم نمی‎‎‎‎‎فهمیدم چی داره میگه، سرم بدجوری سنگین شده بود و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام سیاه تاریکی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس هرچی که از مدارک‎‎‎‎‎‎‎ها لازم بود رو برداشتم و از کمدمخفیه اتاقم شماره تلفن‎‎‎‎‎هایی که می‎‎‎‎‎‎دونستم به دردم می‎‎‎‎‎خوره روهم برداشتم، ازاتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه، دریخچال رو باز کردم و پارچ‎‎‎‎‎‎آب خنکی رو برداشتم و چندجرعه خوردم که یکم حالم سرجاش بیاد، باید به یکی از خدمه‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎‎‎گفتم که دارم میرم و حواسشون کامل به اینجا باشه ولی وقت این رو که برم دم اتاق و باهاشون دوساعت الان حرف بزنم رو نداشتم، پس از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم حیاط و به سمت ماشینم رفتم، در ماشین رو باز کردم و کیف کوچک مدارک‎‎‎‎‎‎هارو انداختم صندلیه شاگرد و خودمم نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم، از عمارت زدم بیرون و راه افتادم به سمت فرودگاه، شماره‎‎ تلفن آرش رو گرفتم که سریع جواب داد. - جانم داداش. - من تا یک‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه فرودگاهم، یه مرد میاد به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام محسن اون رو به بچه‎‎‎‎‎‎‎ها بسپار که بیارن پیش خودت قراره که بامن بیاد ترکیه.
  14. *** مارانا از درد زیاد از خواب بلند شدم، کل بدنم قفل شده بود انگار، باهزار بدبختی لای چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو باز کردم که اولین چیزی که دیدم تصویر خودم توی آیینه بود، بادیدن خودم روی صندلی اونم با طناب کل دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو از پشت بسته بودم و پاهامم بسته بودن به صندلی، من اینجا چی‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎کردم اصلاً کی من رو اورده اینجا، سرم داشت می‎‎‎‎‎‎ترکید از این همه فشار روحی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که روم بود، من که آخرین‎‎‎‎‎‎‎‎بار توی دریا بودم پاهام لیز خوردن و بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش شدم پس اینجا چه‎‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم؛ یکم بدنم رو روی صندلی جا‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎جا کردم که بدتر دردهای بدنم توی ذوقم خورد، حالا باز خوبه هر لعنتی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که بوده دهنم رو نبسته چون دیگه تحمل اینجا زیر صفر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، یکم که به اطرافم نگاه کردم متوجه دوربین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مداربسته شدم که یکی دقیقاً بالای آیینه رو‎‎‎‎‎‎‎به روی من بود و یکی دیگه هم سمت چپم بود، حالا دیگه خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه چندتا دوربین توی این اتاق چهل، پنجاه متری گذاشتن، صدای آروم آهنگی به گوشم رسید ولی طوری آروم نبود که نشه تشخیص داد چیه. *** از غم دنیا هی بنالم، لعنت به رسم روزگارم.. به قلبی که تو سینه دارم.. سیرم خدا از ظلم دنیا.. ماندم با دردام تک و تنها.. هی داد و بی‎‎‎‎‎داد از دل شکسته.. هرچی غمه روی دلم نشسته.. هی داد و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد از دل گرفته.. کی سرنوشتمو باغم نوشته.. هرکسی اومد خنجری زد.. منو بسوزونه به هر دری زد.. گوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام سنگین‎‎ شدن، طاقت گوش کردن بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آهنگ رو نداشتم، خیلی باحال دل من یک‎‎‎‎‎‎‎شکل بود بغضم شکست و دوباره راهی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام شدن، آخه من الان دقیقاً به کدوم یکی از دردهام باید گریه می‎‎‎‎‎‎‎کردم؟ بابام از یه‎‎‎‎‎‎طرف.. زندگیه خودم از یک‎‎‎‎‎‎‎طرف دیگه، قلبم به سختی می‎‎‎‎‎‎‎زد واقعاً جونی توی بدنم نمونده تا بتونم زنده بمونم، اصلاً مگه هر انسانی توی زندگیش چه‎‎‎‎‎‎‎قدر گنجایش داره که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه اتفاق رو باهم بتونه قبول کنه، آهی پراز حسرت کشیدم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده، اگه الان زنده بود امیدی برای زنده بودن داشتم ولی واقعاً هیچی دیگه از این زندگی نمی‎‎‎‎‎‎خوام، درسته که شهاب هنوز فراموشم نکرده و دوستم داره با این‎‎‎‎‎‎‎‎که عشق سابقه‎‎‎‎‎‎شو پیدا کرده باز می‎‎‎‎‎‎‎خواد بیاد دنبال من ولی این قلب من دیگه قلب سابق نیست، خود من هم اون آدم قبل نیستم، یعنی نمی‎‎‎‎‎‎تونم باشم بعد از این همه جریان‎‎‎‎‎‎‎‎های که اتفاق افتاد عمراً اگه بتونم به حالت سابق بگردم، مگه میشه دست شهاب رو گرفت و تظاهر کنی که اتفاقی نیافتاده و باخیال راحت بری زندگی‎‎‎‎‎‎تو کنی، نه هرجوری هم که به قضیه نگاه کنی هیچ‎‎‎‎‎‎چیز مثل قبل نمیشه. رنج‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما را که توان برد به یک گوشه چشم.. شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.. این تیکه بیت حافظ رو خیلی دوست داشتم، حتماً تا الان الکس فهمیده که دزدیده شدم و حسابی قاطی کرده، فقط خداکنه که میونه‎‎‎‎‎‎‎ش با پدر بهم نریزه که حسابی بد میشه، چون اسم من که وسط باشه هم به‎‎‎‎‎‎کل پدر قاطی می‎‎‎‎‎‎‎کنه و هم الکس.
  15. *** شهاب به تابلوی جاده نگاه کردم، هنوز پنجاه کیلومتر دیگه به تهران مونده بود، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا یک‎‎‎‎‎‎‎‎دفعه‎‎‎‎‎‎‎ای استرس خیلی عجیبی گرفتم و فکرهای منفی می‎‎‎‎‎‎‎‎اومدن توی سرم، به ساعت ماشین نگاه کردم ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎ حدوداً نزدیک‎‎‎‎‎‎‎های چهارصبح بود، دافنه که همون اول جاده خوابش گرفت، بدجوری کلافه شدم و خودمم دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم می‎‎‎‎‎‎خوام چی‎‎‎‎‎‎کار کنم، اماّ تهِ‎‎‎‎‎‎‎قلبم میگه ملیکا رو به‎‎‎‎‎‎‎دست بیار ولی اگه ملیکا منو دیگه نخواد چی، شاید فراموشم کرده وگرنه حاضر نمی‎‎‎‎‎‎شد بازهم با الکس بمونه ولی من باور نمی‎‎‎‎‎‎کنم شاید الکس اینم جزو نقشه‎‎‎‎‎‎‎هاش باشه، صفحه‎‎‎‎‎‎‎ی گوشیم روشن و خاموش شد، فکر کنم پیام اومد ولی چرا هیچ صدایی ازش در نیومد پس؛ دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و روشن کردم که دیدم دو‎‎‎‎‎تا پیام از یک‎‎‎‎‎شماره‎‎‎‎‎‎‎ی ناشناس برام اومده، یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا این وقت شب چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎موقعه پیام دادن، حتماً هرکسی که هست بدجوری می‎‎‎‎‎‎‎خواد با عصاب و روان من بازی کنه، ماشین رو بردم بغل جاده و ترمز کردم، پیام رو باز کردم که با دیدن عکس به خدایِ‎‎‎‎‎‎ هفت‎‎‎‎‎‎آسمون قلبم برای چندلحظه نزد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام داشتن می‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن؛ ملیکا رو با طناب بسته بودن به یک‎‎‎‎‎صندلیه چوبی و کل لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های تنش خیس آب، رنگ صورتش به سفیدی می‎‎‎‎‎زد و موهای لخت مشکیش روی شونه‎‎‎‎‎‎هاش بود؛ پیام بعدی رو نگاه کردم که دیدم نوشته. ( سلام به آقاشهاب، برات یه سوپرایز قشنگ داشتم ولی خوب دلم طاقت نیاورد زود لو دادم، می‎‎‎‎‎‎‎دونم با الکس‎‎‎‎‎‎‎‎چلپی مشکل داری و دنبال بهونه ازش می‎‎‎‎‎‎‎گردی، منم ناحقی نکردم برات یه خوب‎‎‎‎‎‎شو گذاشتم کنار، خواستم خودم حساب‎‎‎‎‎‎‎شو برسم اماّ گفتم بادست‎‎‎‎‎‎های تو باشه الکس بیشتر خورد میشه، دنبالم خواستی بگردی، فرداشب خودت تنها بیا لب‎‎‎‎‎‎مرز ترکیه، اونجا کادو رو بهت تقدیم می‎‎‎‎‎‎کنم توهم در عوضش تایک‎‎‎‎‎‎‎‎ماه بهت فرصت میدم که علی‎‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر یار وفا داره الکس رو بکشی و جنازشو بهم تحویل بدی، منتظر دیدارت هستم، باتشکر از شما برادرگمشده‎‎‎‎‎‎ی علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی) با خوندن اسم آخر پیام، چشم‎‎‎‎‎‎هام از حدقه زد بیرون، علی‎‎‎‎‎‎براتی رو یادمه همون تاجر عرب که الکس بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه‎‎‎‎‎‎‎چیز ملیکا رو فرستاد تا بهش اول زهر بده دیوونه‎‎‎‎‎‎‎ش کنه ولی در آخر ملیکا اون رو کشت، پس یه داداش هم داشته لعنتی‎‎‎‎‎‎ پس باید وانمود کنم که ملیکا رو می‎‎‎‎‎‎خوام برای انتقام از الکس وای خداکنه از علاقه‎‎‎‎‎‎‎ی من به ملیکا بو نبره که دیگه هیچی‎‎‎‎، اوف کم گیج بودم الان به طور کلی بدتر هم شدم، الان به الکس بگم چی‎‎‎‎‎‎‎شده یا نه، اماّ الان نمیشه چون می‎‎‎‎‎‎ترسم که گوشی مو هک کرده باشه و بفهمه که می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بهش کلک بزنم برای همین منم براش تایپ کردم. ( فردا شب منتظرم باش ولی اگه کلکی تو کارت باشه فاتحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو از قبلش بخون) براش فرستادم و دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم توی جاده باید با الکس هماهنگ می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون این الکسی که من می‎‎‎‎‎‎شناسم حتماً تا الان فهمیده ملیکا دزدیده شده و کلاً قاطی کرده، نباید بزارم همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو قاطی و پاتی کنه و اگر بفهمه زیر سر داداش علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتیه که کلاً همون یه‎‎‎‎‎‎ذره عقلش رو هم از دست میده و دیوونه بازی در میاره، پس فعلاً اول باید برسم خونه تا بتونم از اون یکی گوشیم با الکس تماس بگیرم و باهم هماهنگ بشیم، درسته که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام سر به تنش باشه ولی وقتی اسم ملیکا وسط باشه باید دشمنی رو بزارم کنار و عاقلانه تصمیم بگیرم، حساب و کتاب من و الکس هم باشه برای بعد، خوب من که باهاش یکم تسویه کردم ولی الان برای ملیکا هم که هست هرجفت‎‎‎‎‎‎‎‎مون باید کوتاه بیایم، صفحه گوشیم دوباره روشن شد، جواب پیامم رو داده. ( نگران نباش) به ولله که اگر ملیکا رو اذیت کرده باشه لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ نمی‎‎‎‎‎‎‎کنم و جون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو می‎‎‎‎‎ذارم کف دست‎‎‎‎‎‎‎هاش، خیلی از خودم عصبیم، من باعث شدم که ملیکا الان توی اون حال باشه منه احمق اگه گول الکس رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوردم و توی فکر انتقام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتادم الان هیچ از این اتفاق‎‎‎‎‎‎ها نبود، طفلک الان داشت زندگی شو بدون هیچ دردسری ادامه می‎‎‎‎‎‎‎داد ولی خوب چه‏‎‎‎‎‎‎میشه کرد، کاری که نباید می‎‎‎‎‎‎‎شده اتفاق افتاده، الانم باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو درست کنم هم فکر اساسی درمورد دافنه کنم و هم ملیکا، بعضی تصمیم‎‎‎‎‎‎‎هارو باید هرچه زودتر گرفت وگرنه برای جبران شون خیلی دیر میشه، دافنه رو من از اونجا اوردم ولی قلبم پیش یه زن دیگست وجدانم قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کرد دوباره بخوام دافنه رو رها کنم ولی قلبم با تمام توان اسم ملیکا رو فریاد می‎‎‎‎‎‎‎زد و هرکاری هم که بکنم نمی‎‎‎‎‎‎‎تونم دوباره جایی برای دافنه توی قلبم باز کنم، پس فردا اول صبح کاری که می‎‎‎‎‎‎‎کنم با دافنه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم و فعلاً توی این اتفاقات می‎‎‎‎‎‎فرستمش بره پیش مامانم، یکم که آب از آسیاب افتاد اگه خودش دوست داشت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه برگرده پیش الکس، منم که خودم تکلیفم روشنه میرم و ملیکا رو از دست داداش علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی نجات میدم.
  16. از اتاق رفتم بیرون و به سمت حیاط رفتم، هر قدمی که برمی‎‎‎‎‎داشتم بغض توی گلوم سنگین‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎‎شد، دیگه کشش این همه مشکلات رو باهم نداشتم، یعنی اگه بخوام درست‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بگم دیگه گنجایشی نداشتم؛ رسیدم به ماشینم و درش رو باز کردم و نشستم روی صندلی، ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، لامصب اونقدری این چند مدت از دنیای دور و اطرافم دور شدم که نفهمیدم دشمن‎‎‎‎‎‎‎ها از کجا دارن بهم حمله می‎‎‎‎‎‎کنن، خیر سرم ملیکا رو فرستادم تا اونجا در امان باشه بدتر انداختمش توی دردسر، با یادآوری پریزاد دختر منصور دوباره اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، الان من توی این همه گرفتاری این رو دیگه کجای دلم بزارم، آدم مطمئن دورو اطرافم کم پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎شد ولی باز علی‎‎‎‎‎‎حیدر از همه اون‎‎‎‎‎‎‎ها بهتر بود،با یه دستم فرمون ماشین رو گرفتم و با اون یکی از گوشی بابا شماره تلفن علی‎‎‎‎‎‎حیدر که از حفظ بودم گرفتم، خدالعنت کنه باعث این اتفاق رو بعد از سه‎‎‎‎‎‎چهار بوق صدای خسته و خواب‎‎‎‎‎‎آلود علی‎‎‎‎‎‎حیدر پشت گوشی پیچید. - الو. - الو علی زود پاشو داداش الکسم. علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر که صدای عصبی و نگران من رو فهمید دوتا تک‎‎‎‎‎‎سرفه کرد و زود گفت: - جانم مشکلی پیش اومده داداش؟ - الان که فعلاً نه ولی آدرس خونه محسن پدر مارانا رو برات می‎‎‎‎‎‎‎فرستم برو اونجا، منصور رو که یادته جاسوس پلیس از آب دراومد، دخترش پریزاد الان خونه محسنه برو اونجا دختره رو بردار و ببر یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای امن، حواست هم باشه دختره زرنگه از دستت مثل ماهی لیز نخوره که همه‎‎‎‎‎‎مون بی‎‎‎‎‎‎چاره‎‎‎‎‎‎‎ایم. - باشه حله داداش، الان برام آدرس رو بفرست میرم. - فقط رفتی اونجا فکر نکنم محسن بهت اعتماد کنه و دختره رو بده دستت، دیدیش بهش بگو پسرت سلام رسوند منتظرت هستش با آرش الکس هم گفته که پریزاد رو بده تا یه‎‎‎‎‎‎جای امن ببرمش. - آخه فضولی نباشه‎‎‎‎‎‎ها ولی این محسن که فکر کنم پسر نداشت. - می‎‎‎‎‎‎دونم این یه رمزه بهش بگو فقط همین. - چشم داداش. - ممنونم علی. - خواهش‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم داداش تو بیشتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎ها گردن من حق داری. اونقدری حوصله نداشتم که با علی‎‎‎‎‎‎حیدر تعارف تیکه پاره کنم، برای همین بی‎‎‎‎‎‎حوصله گفتم: - آدرس رو برات پیامک می‎‎‎‎‎کنم تا یک ساعت نشده اونجا باش. دیگه حوصله‎‎‎‎‎‎ی حرف اضافه نداشتم و گوشی رو قطع کردم، و آدرس خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن رو پیامک کردم برای علی‎‎‎‎‎‎حیدر و گوشی رو پرت کردم روی صندلیه شاگرد، پاهام رو بیشتر روی گاز فشردم و به راه جلوم خیره شدم، باید وقتی رسیدم ترکیه به مامانم بگم که تمام سیگنال‎‎‎‎‎‎های گوشی‎‎‎‎‎‎هارو چک کنه، مخصوصاً احمد که الان توی الویت هستش و بدجوری الان ذهنم رو درگیر کرده، آهی کشیدم و به لجبازی مامانم توی گذشته فکر کردم، قشنگ یادمه وقتی هجده‎‎‎‎‎‎‎سالم شد مامان همه‎‎‎‎چی رو درمورد دین مسلمون بهم گفت و تصمیم رو گذاشت به عهده‎‎‎‎‎‎ی خودم من هم اون دوران کنجکاو بودم و درمورد دین اسلام تحقیق کردم و چندتا کتابی خوندم که بدجوری خوشم اومد و تصمیم گرفتم مسلمون بشم، مامانم هم به تصمیمم احترام گذاشت و موافقت کرد، بعد از گذشت چندسالی خودش هم مسلمون شد، خوب اگه همون اول لجبازی نمی‎‎‎‎‎کرد و قبول می‎‎‎‎‎‎‎کرد که مسلمون بشه الان این همه مشکلات رو نداشتیم، یا مثلاً اگه من دافنه رو مجبور به انتخاب نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت این همه بلاسر ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎اوردم، اماّ باز باخودم میگم شاید همه این‎‎‎‎‎‎ها حکمتی داشته که آخرش من بابام رو بشناسم ولی به چه‎‎‎‎‎‎‎قیمتی؟ پوفی کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا یکم فکرهای منفی از سرم دور بشه تا بتونم حداقل گندی که خودم زدم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎و‎‎‎‎‎‎‎جور کنم.
  17. دیگه حرفی بهش نزدم و گوشی رو قطع کردم، حس ششم لعنتیم بدجوری الان روی عصابم بود ولی فعلاً بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیالش شدم و شماره تلفن یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎ها که توی فرودگاه کار می‎‎‎‎‎‎‎کرد رو گرفتم، پنجمین بوق صدای همیشه شاد آرش پشت گوشی پیچید. - الو، بفرمائید؟ - الو، سلام آرش‎‎‎‎‎‎‎‎جان منم الکس‎‎‎‎‎‎‎‎چلپی. - به‎‎‎‎‎به آقا‎‎‎‎‎‎الکس دیگه داشتم فکر می‎‎‎‎‎‎‎کردم مارو فراموش کردی! خنده‎‎‎‎‎‎‎ی بی‎‎‎‎‎‎‎حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - آرش راستش داداش یه کار خیلی مهم برام پیش اومده که گره اون کارهم با دست‎‎‎‎‎‎‎های تو باز میشه. - تو جون بخواه داداش، هرچی بگی یک‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت نشده ردیفه. - نزدیک‎‎‎‎‎‎‎ترین پرواز رو می‎‎‎‎‎‎‎خوام به .. ترکیه. - تا چنددقیقه دیگه می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی اینجا باشی داداش بگم هواپیما رو بچه‎‎‎‎‎‎ها ردیف کنن. نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که تعجب کردم، ساعت نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎های دو شب بود؛ گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم و آروم رو به محسن کردم و گفتم: - تا کی می‎‎‎‎‎‎‎تونی آماده بشی که بریم فرودگاه؟ محسن یکم مکث کرد که من دوباره گوشی رو بردم دم‎‎‎‎‎‎گوشم و گفتم: - آرش‎‎‎‎‎‎‎‎‎جان داداش من قطع می‎‎‎‎‎‎کنم تا چنددقیقه دیگه باهات تماس می‎‎‎‎‎‎گیرم و خبرش رو میدم بهت. - باشه داداش منتظر خبرت هستم. گوشی رو قطع کردم و به محسن نگاهی انداختم، نگاه منتظرم رو که دید گفت: - یکی، دوساعت طول می‎‎‎‎‎‎کشه که کل مدارک‎‎‎‎‎‎‎هامو باخودم بیارم و یکم وسایل رو جمع کنم. محسن راست می‎‎‎‎‎‎‎گفت باید مدارک و وسایل‎‎‎‎‎هارو جمع می‎‎‎‎‎کردیم و بعد می‎‎‎‎‎‎رفتیم. - باشه پس منم برم عمارت و وسایل با مدارک‎‎‎‎‎‎هاکو جمع کنم، ساعت پنج صبح فرودگاه باش، اونجا هرجایی که بری اسم منو بدی خودشون راهنماییت می‎‎‎‎‎‎‎کنن تا من بیام. سری به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد و گفت: - حله. - پس فعلاً من برم، خداحافظ. - خداحافظ. اومدم که برم یادم اومد که گوشی بابا دستم مونده، خودمم به کل گیج شدم، گاهی توی ذهنم محسن صداش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و گاهی بابا، رو به محسن که رفته بود سمت کمد لباس‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم: - راستی گوشیت اگه لازم نداری یه مدت دست من باشه، فعلاً تا بریم ترکیه کارهارو ردیف کنم گوشی رو بهت میدم دوباره. محسن لبخند مهربونی زد و بالحنی که آرامش به آدم منتقل می‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - باشه پسرم حالا یه گوشی مگه چه‎‎‎‎‎‎‎قدر ارزش داره، دستت باشه من یه گوشی دیگه هم دارم. - باشه ممنون. بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت همون اتاقی که خودم بودم و گوشی له شده‎‎‎‎‎‎م رو برداشتم و گذاشتم جیب شلوارم تا سیم‎‎‎‎‎کارت و رم گوشی رو سرفرصت دربیارم.
  18. حق داشت، اگه سقف این خونه رو هم روی سرم خراب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد باز حق داشت، توی ذهنم فکری جرقه زد، رو کردم سمت محسن و گفتم: - همین الان هرچی که لازم داری رو جمع کن، با اولین پرواز بریم ترکیه. محسن از روی زمین بلند شد و دستش رو دراز کرد سمت من و با لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎جونی گفت: - پاشو پسرم، پاشو که بریم ملیکا رو پیدا کنیم. نگاه کوتاهی به دستش انداختم، قلبم یه گرمای خاصی بهش تزریق شد، از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎راه تنها نیستم و پدرم پشتم هستش از این‎‎‎‎‎‎‎‎که زندگی دخترش رو به گند کشیدم و بازهم بالبخند نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنه برام بسته، دستم رو بلند کردم و دست‎‎‎‎‎‎‎‎های محسن رو گرفتم و با باقی مونده از توانم بلند شدم و آروم گفتم: - من عصبی شدم گوشیم رو زدم توی دیوار، فعلاً وقت ندارم که برم گوشی جدید بگیرم، گوشی تو بده که با یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎ها تماس بگیرم که هواپیما رو اوکی کنن. محسن دست کرد توی جیبش، کمی دستش رو پایین بالا کرد و کلافه گفت: - توی جیبم نیست، فکر کنم توی اتاقه. سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و با محسن به سمت اتاق رفتیم، هرلحظه که هیچی هر صدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ثانیه هم ملیکا از جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام کنار نمی‎‎‎‎‎‎‎رفت، خسته‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی بودم که فکرم کار کنه و بفهمم کار کی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه ولی کار هرکی که هست شهاب نیست چون یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت نشده که فهمیده ملیکا زندس و کاری ازش برنمی‎‎‎‎‎‎‎‎اومد که بخواد انجام بده؛ محسن گوشی رو از روی میز کنار تختش برداشت و گرفت سمت من و گفت: - بیا پسرم بگیرش، فقط تورو همون خدای که می‎‎‎‎‎‎‎‎پرستی دخترم رو پیدا کن، من طاقت از دست دادن دوباره‌‎‎‎‎‎‎‎‎ی دخترم رو ندارم. قلبم با شنیدن این حرف بابا آتیش گرفت، چی باید می‎‎‎‎‎‎‎گفتم، حتی خودمم باور نداشتم که ملیکا رو می‎‎‎‎‎‎‎‎تونم باز سالم پیدا کنم یا نه، چی باید می‎‎‎‎‎‎گفتم که هم قلب خودم رو صامع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و هم بابا رو آروم، اماّ با همون یکم نورامیدی که ته قلبم روشن بود لبخندی زدم و با اطمینانی که خودمم دوبه شک بودم گفتم: - نگران نباش، دیر یا زود می‎‎‎‎‎‎‎فهمم کار کی بوده و ملیکا رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، تا وقتی که ملیکا رو پیدا نکنم قول میدم حتی یک‎‎‎‎‎‎‎ثانیه درنگ نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و کل ترکیه که هیچ کل جهان هستی رو زیر و رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم ولی پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. بابا نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت، گوشی رو از دستش گرفتم و اول شماره تلفن همون نگهبانی که خبر دزدیده شدن ملیکا رو داد گرفتم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید. - بله. - احمد منم الکس، چی‎‎‎‎‎‎‎‎شد ردی تونستین بگیرین؟ - قربان شمائید، بله قربان داریم دوربین‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مداربسته رو چک می‎‎‎‎‎‎‎کنیم، تا اینجا یک ماشین بوگاتی مشکی با شماره پلاک..، پیدا کردیم ولی چهره راننده اصلاً مشخص نیست، بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها دارن می‎‎‎‎‎‎‎زنند توی سیستم که ببینیم پلاک به‏‎‎‎‎‎‎‎‎نام کیه. یکم خیالم راحت شد ولی باز نمی‎‎‎‎‎‎‎شد کامل گفت همه‎‎‎‎‎‎چی رو حل کردیم، برای همین با همون جدیت گفتم: - خودتون رو فقط با همون شماره پلاک سرگرم نکنید، شده کل خیابون‎‎‎‎‎‎ها حتی سوراخ موش‎‎‎‎‎هارو هم بگردین. احمد تک سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - راستی قربان، بی‎‎‎‎‎ادبی نباشه ولی شما خودتون مثلاً به شخص خاصی مشکوک نیستین، که ما بیشتر بفهمیم و تحقیق کنیم؟ خوب من دشمن زیاد داشتم ولی اکثرا ملیکا رو نمی‎‎‎‎‎‎‎شناختن، ای‏‎‎‎‎‎‎وای نکنه زیر سر همین پسره کمال هستش، با یادآوری کمال اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت و گفتم: - خوب، به یه‎‎‎‎‎نفری مشکوکم احمد، اسمش کمال‎‎‎‎‎‎سعادته ولی حواست باشه داری درموردش تحقیق می‎‎‎‎‎کنی سوتی ندی که سرت رو به باد میدی، اون از من و تو خیلی زرنگ‎‎‎‎‎‎‎تره و اینم بگم که هیچ‎‎‎‎‎‎‎کس از اسم کمال باخبر نشه، خودت برو و تحقیق کن. احمد کمی مکث کرد، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس ششمم به‎‎‎‎‎‎صدا در اومد که این احمد جاسوسه همون کماله ولی چیزی به روی خودم نیاوردم تا پام برسه اونجا، بعداز مکث طولانی‎‎‎‎‎‎ای که کرد سریع گفت: - چشم‎‎‎‎ قربان حتماً.
  19. این مردک دیوونه اصلاً متوجه بود داشت چی بلغور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد برای خودش، نفس تو سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م حبس شد، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های معصوم ملیکا اومد جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، با عصانیت غریدم. - ببین جنازت‎‎‎‎‎‎‎‎رو تحویل مادرت میدم اگر تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه مارانا رو پیداش نکنید. اجازه ندادم که بهونه‎‎‎‎‎‎ای بیاره یا حرفی بخواد بزنه گوشی رو قطع کردم و با تمام قدرتی که توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام بود پرتش کردم توی دیوار رو‎‎‎‎‎‎به‏‎‎‎‎‎‎‎روم، دست‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎لرزیدن از روی صندلی بلند شدم و از اتاق با پاهایی که داشتن از ترس از دست دادن ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق محسن یا همون بابای عزیزم، چند قدم مونده بود به اتاق محسن که دیگه توانی توی پاهام نبود که با جفت زانو‎‎‎‎‎‎‎‎هام خوردم زمین، بغض خیلی غریبی بعد از چندسال توی گلوم نشست، باصدایی که سعی داشتم یکم جون داشته باشه تا محسن بشنوه گفتم: - محسنن، بابا.. دیگه بیشتر از این نتونستم صحبت کنم اشک‎‎‎‎‎هام روی گونه‎‎‎‎‎‎هام اومدن، این حرکاتم برای خودم هم غیرقابل باور بود، باور نمی‎‎‎‎‎‎کردم منی که یک‎‎‎‎‎زمانی خدایی غرور بودم الان برای دختری که با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خودم بدبختش کرده بودم و چندساعتی بود که فهمیده بودم خواهرمه الان دارم گریه می‏‎‎‎‎‎‎‎کنم، محسن با شتاب در اتاقش رو باز کرد که من رو توی اون حال دید ترسیده به سمتم اومد و جلوی پاهام زانو زد و با جفت دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش صورتم رو قاب گرفت و باناراحتی گفت: - چی شده پسرم، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم من رو نترسون. باصدایی که بزور از چاه در می‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد گفتم: - ملیکاا، ملیکا رو دزدین. محسن با شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎م برای چند‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه خشکش زد و باتعجب و ترس گفت: - چی، چی‎‎‎‎‎‎‎‎داری میگی الکس، ملیکا رو چه‎‎‎‎‎‎طور دزدین مگه نگفتی جاش امنه؟ نفس عمیقی کشیدم تا قشنگ بتونم برای محسن توضیح بدم که چی‎‎‎‎‎‎شده ولی خوب دروغ چرا یکمی شرمنده بودم، یکمی هم نه خیلی زیادتر شرمنده بودم، شرمنده مردی بودم الان که پدرم نام داشت، شرمنده خودم بودم که ملیکا رو توی این اوضاع انداخته بودم، تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم: - جریان گذشته من و شهاب رو خبر داری فکر کنم؟ محسن سری به نشونه آره تکون داد که باز گفتم: - شهاب بهم زنگ زد که دیدم دافنه پشت خط هستش گفتش که با شهاب رفته منم چیزی نگفتم و قبول کردم ولی رو به شهاب گفتم که ملیکا زندس و اونم به کل قاطی کرد که ملیکا رو میاد از دست من نجات میده من احمق هم زنگ زدم ملیکا داشتم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که از دهنم پرید و بهش گفتم که شهاب می‎‎‎‎‎‎‎دونه زندس و می‎‎‎‎‎خواد پیداش کنه و با خودش ببره و اینم فهمید که دافنه رو پیدا کرده ولی با این‎‎‎‎‎‎حال می‏‎‎‎‎‎خواد که پیداش کنه، جوابم رو اصلاً نداد و گوشی رو بدون این‎‎‎‎‎که جوابم رو بده قطع کرد. به این‎‎‎‎‎‎‎جای حرفم رسیدم سکوت کردم، با چه رویی می‎‎‎‎‎‎‎تونستم بگم ملیکا داشته خودکشی می‎‎‎‎‎‎کرده، چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور تو چشم‎‎‎‎‎‎‎های به اصطلاح پدرم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و می‎‎‎‎‎‎‎گفتم، ای‎‎‎‎‎‎خدا قدرتی بهم بده تا باز هم سرپا باشم و این قضیه هارو یکم راست و ریستش کنم، محسن که دید سکوت کردم و سرم رو انداتم پایین بامهربونی گفت: - قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بگو چی‎‎‎‎‎‎شده پسرم، چرا سرت رو انداختی پایین تو که نمی‎‎‎‎‎‎خواستی ملیکا رو بدزدن. آهی پر از حسرت کشیدم و گفتم: - این‎‎‎‎‎‎‎جور که آدم‎‎‎‎‎‎‎های جلوی عمارت الان گفتن ملیکا توی دریا داشته غرق می‎‎‎‎‎شده که فرد ناشناسی اون رو نجات میده و تا آدم‎‎‎‎‎های عمارت برسن اون رو می‎‎‎‎‎‎دزده و می‎‎‎‎‎‎بره. بابا اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم رفت و جدی گفت: - این همه آدم چه‎‎‎‎‎‎‎طور نتونستن جلوی یک‎‎‎‎‎‎نفر رو بگیرن؟
  20. خوب از هرطرف که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستی نگاه کنی الکس بیشترین حق رو توی این اتفاق داشت ولی خوب تا آخر عمر که نباید حسرت خورد، نفسی کشیدم و بامهربونی گفتم: - درسته حق کاملاً باتوئه ولی خوب تا آخر عمرت که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونی حسرت گذشته و بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی تو بخوری عزیزم، ماهی رو هرموقعه از آب بگیری تازست. الکس بالحن تلخی که جیگرمو سوزند گفت: - ولی ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که مرده باشه رو از آب بگیری دیگه به درد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوره. - خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم خودتو اذیت نکن الکس باور کن لایق خوشبختی هستی، اجازه بده پدرم گذشته رو حداقل کمی جبران کنه، گذشته درسته فراموش نمیشه ولی کم‎‎‎‎‎‎‎‎رنگ میشه. - ملیکا باور کن اندازه تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م اونقدری دیگه جون توی تنم نیست که حتی حوصله این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که تلافی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار شهاب رو دربیارم رو ندارم. باشنیدن اسم شهاب دوباره این دل لعنتیم لرزید هی خدای من چرا من این پسرک رو فراموش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، الکس که سکوت و مکث من رو بعد از شنیدن اسم شهاب دید دوباره گفت: - راستی ملیکا یه موضوعی رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بهت بگم ولی قول میدی که آروم باشی و فعلاً زیاد از خونه بیرون نمیری اگر مجبور باشی. قلبم توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م تند می‎‎‎‎‎‎‎‎زد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا قلبم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت موضوعی که الکس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد درموردش صحبت کنه از شهابه ولی خوب یکم سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم که الکس تمام موضوع رو توضیح بده. - جانم الکس چی‎‎‎‎‎‎‎شده؟ ولی آنچنان هم موفق بر نلرزیدن صدام نشدم ولی خوب با این‎‎‎‎‎‎‎‎حال الکس بالحن جدی گفت: - شهاب فهمید تو زنده‎‎‎‎‎‎‎ای و به کلی قاطی کرد که تورو پیدا کنه و ببره پیش خودش کلی هم شاکی بود از دست من. دهنم خشک شد، قلبم توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎ام برای چند لحظه دیگه نزد، باورم نمی‎‎‎‎‎‎شد شهاب دنبال انتقام از من نیست و هنوزم منو دوست داره، الکس نامردی نکرد و باحرف بعدیش داغون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترم کرد. - من نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم این لعنتی دردش چیه که دافنه رو پیدا کرده و برده پیش خودش ولی هنوزم دست از سرتو برنداشته مرتیکه‎‎‎‎‎‎ی احمق. نه من دیگه از این بیشتر توان داغون شدن رو ندارم بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جواب الکس رو بدم گوشی رو قطع کردم و گوشی رو محکم کوبیدم روی زمین و بلند گریه کردم، حالم اصلاً خوب نبود داشتم خفه می‎‎‎‎‎‎‎شدم از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دریا، پاهام داشتن می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن ولی هرجوری بود خودم رو رسوندم نزدیک آب و صندل‌ها رو از پاهام در آوردم و آروم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آروم رفتم توی دریا، سرم داشت از فکرهای مختلف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترکید، اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام مدام و پی در پی روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎اومدن، اونقدری رفته بودم جلو که آب دریا تا زیر گردنم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی آب بودم ولی بدنم داشت از حرارت بالا آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت، اصلاً حالم دست خودم نبود نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که دارم چی‎‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎کنم یا اصلاً توی چه مکانی هستم فقط می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که این حرارت بدنم کم بشه، با شنیدن مداوم اسمم به خودم اومدم و برگشتم که ببینم کی داره اسمم رو صدا می‎‎‎‎‎‎‎‎زنه که زیر پاهام خالی شد و رفتم زیر آب، چندباری دست و پا زدم ولی انگار دریا هم با من سر لج افتاده بود، رگ مچ پاهام گرفت و نتونستم پاهام رو دیگه تکون بدم، نفسم کم اومد و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس ملیکا گوشی رو قطع کرد بدون این‎‎‎‎‎‎‎که حتی حرفی بزنه، ای‎‎‎‎‎‎‎خدا من رو لعنت کنه که دهنم بی‎‎‎‎‎موقع باز میشه دختری بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎چاره این چندوقت به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اندازه کافی بهش شوک وارد شده منم که ضربه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آخر رو زدم، ساعت رو نگاه کردم حدوداً ساعت یک شب بود فکر کنم مامانم خوابیده، الان ملیکا رو به کی بگم که بره و آروم کنه اووف از دست من، صدای زنگ گوشیم اومد که دیدم یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عمارتی که مامانم و ملیکا اینا زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردنه، ناخوآگاه اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رفت توی هم نکنه اتفاقی افتاده، سریع گوشی رو جواب دادم. - بله - رئیس مارانا خانوم توی دریا بودن به گمانم داشتن غرق می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن یکی میاد ایشون رو نجات میده و ما که داشتیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم ببینیم چی‎‎‎‎‎‎شده مارانا خانوم رو دزدیدن.
  21. الکس با صدایی پر از شرمندگی و با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه گفت: - شرمنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تم ملیکا، باور کن اندازه کل این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که عذاب کشیدی و گریه کردی شرمندم من نباید باجونیت باآرزوهات این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، نباید تو رو وارد این بازی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کثیف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم. از این‎‎‎‎ حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس بغضی که توی گلوم پینه بسته بود شکست و اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام پشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سر هم روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومدن، باصدایی لرزون و پر از دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم: - نه الکس، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور نگو، من باهمه این موضوعات تو رو بخشیدم و برگشتم پیشت، لازم نیست خودتو ناراحت کنی، این سرنوشت من بوده و باید اتفاق می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاده، شاید اگر تو وارد این بازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدی یکی دیگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد و اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های بدتری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاد، تازه من باید ازت تشکری کنم که خیلی چیزهارو توی این زندگی بهم یاد دادی و نذاشتی توی این دنیایی که پر از گرگ هستن خورده بشم، موضوع شهاب هم شاید قسمت نبوده که باهم دیگه باشیم این تقصیر تو نیست الکس. الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - باور کن تو مهربون‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین زنی هستی که دیدم و البته اینم بگم که کارتو با کمال کنسل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ندارم بیشتر از این به‎‎‎‎‎‎‎‎خاطر من توی دردسر بیفتی. نذاشتم الکس بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه و سریع گفتم: - الکس باور کن من خودم دوست دارم که همکاری کنم باور کن. الکس از این جواب من عصبی شد و بالحن تندتری گفت: - اصلاً همچین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی ازم درخواست نکن، چون کمال اگه بفهمه خواهرمی دردسر بدی برات به وجود میاد. از دست این الکس، نه به اون زمان‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که خطرناک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین کارهارو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد نه به الان که فهمیده خواهرش هستم و نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد خار کف پاهام بره ولی نباید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاشتم جلوی کار کردن من با کمال رو بگیره چون من نیاز دارم که کمال مادرشهاب رو برام پیدا کنه، پس سعی کردم بالحن ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری گفتم: - ببین الکس خودت بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی من از پس شرایط بدتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو اومدم و لازم نیست نگران باشی پس خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم بذار تا آخر این کارو برم بعدش هرچی تو بگی. الکس کلافه و دلخور گفت: - نکنه از کمال خوشت اومده و برای همین داری اصرار می‎‎‎‎‎‎‎کنی؟ از جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس خندم گرفت و باتعجب و خنده گفتم: - وای الکس از دست تو، من چرا باید از این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی از خودراضی خوشم بیاد آخه؟ - ببین ملیکا باید حواست خیلی به کمال باشه اون مثل آدم‎‎‎‎‎‎‎‎های که قبلاً تو زندگیت دیدی نیست، کمال یه چیزی فراتر از اون چیزی هست که من یا تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنیم. از این نگرانی الکس لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، چندسالی می‎‎‎‎‎‎‎‎شد که هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کس نگرانم نمی‎‎‎‎‎‎‎شد ولی توی این مدت اخیر هم پدر و هم الکس نگرانم می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن و این یه‎‎‎‎‎‎حس قدرت بهم می‏‎‎‎‎‎‎‎‎داد. - مطمئن باش حواسم بهش هست داداشی. الکس مکثی کرد و با مهربونی گفت: - از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که ازم متنفر نیستی ممنونم ملیکا، از این‎‎‎‎‎‎‎که همراهم موندی و ترکم نکردی ممنونم آبجی خوشگلم. ازاین‎‎‎‎‎‎که الکس خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال بود دوباره لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد و با یادآوری پدر گفتم: - راستی الکس، با پدر به کچا رسیدین؟ الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - ازش دلیل‎‎‎‎ خواستم و اونم توضیح داد، به نظرم که داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت چون حقیقت رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش دید ولی خوب بعضی از حسرت‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو نمیشه جبران کرد و هرکاری هم که بکنی نمیشه بعضی چیز‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو جبران کنی.
  22. *** مارانا نیم‎‎‎‎‎‎‎‎ ساعتی بود که اومدم خونه، کلافه روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، خودمم اصلاً نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام چیکار کنم، اصلاً من نفهم چرا آدرس مادر شهاب رو می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ولی از یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ور دیگه باید باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که به سرش نزنه بیاد این اطراف که بابای ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لوح من دوباره هوایی بشه، تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎ها و حقیقت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که فهمیده بودم مثل خوره به جونم افتاده بود، یعنی این همه مدت توی این چهار سال الکس داداشم بوده، واقعاً به عقل جن هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎رسه این‎‎‎‎‎ که منم، اماّ اگه بخوام شباهت زیاد چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس و پدرم رو فاکتور بگیرم، از این همه بدتر احساسات خودم بودن ولی باید هرجور شده این احساساتم رو کنترل می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون شهاب بعد از پنج، شش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال دوباره به عشق قدیمیش رسیده بود و من رو دیگه فکر کنم فراموش کرده، شهاب الان دست دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیره و میره پیش مادر و یک زندگی بدون دردسر و پر از آرامش، منم باید این احساس لعنتیم رو کنترل می‎‎‎‎‎‎کردم، با یادآوری انگشتری که الکس بهم داده بود که هر موقع احساس کرده بودم که هزاران دلیل برای مردن دارم ازش استفاده کنم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت چمدونی که با خودم به این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا آورده بودم، زیپ مخفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو باز کردم و انگشتر رو در آوردم، بهش نگاهی انداختم نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا دلم هری ریخت، بهتر بود الان دستم کنم چون با این مأموریتی که باکمال دارم شاید به دردم بخوره، الکس بهم گفته بود که زهر توی این انگشتر خیلی خطرناکه، اماّ خوب اون توی سنگ انگشتر مخفی بود و تا من دکمه مخفی‎‎‎‎‎‎‎شو نزنم خطری نداره، انگشتر رو دستم کردم و رفتم سمت ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که کمال بهم داده بود، باید مطالعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و دقیق کارم رو انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم، چون اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست که جلوی کمال کم بیارم و یا سوتی بدم برای همین ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو برداشتم و رفتم دوباره روی تخت نشستم و شروع کردم به خوندن، این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که معلوم بود کار من از این قرار بود که من باید اسم و فامیلی دخترها رو ثبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و هرکدوم رو آماده می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترینش این بود که باید حواسم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که جاسوس میان‌شون نباشه، به‎‎‎‎‎‎ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دوازده شب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ رو نشون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد، اماّ اصلاّ خوابم نداشت برای همین از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، حالم بدجوری گرفته بود بهتره برم حیاط پشتی ویلا یکم حالم عوض بشه، راهروی خونه توی سکوت بدی فرورفته بود که این بیشتر غمگینم می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد چون از روزی که اومده بودم عادت داشتم این خونه رو پر از شادی ببینم ولی الان توی غم بزرگی رفته بود، از خونه خارج شدم و رفتم سمت حیاط پشتی و نشستم روی یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎ها و به دریای‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی این وقت شب معلوم نبود و فقط صدای امواج آروم آب بود که به گوشم می‎‎‎‎‎‎‎خورد، باصدای گوشیم نگاهم رو از دریای تاریک گرفتم و به صفحه‎‎‎‎‎‎‎ی گوشیم که توی دستم بود انداختم، این وقت شب الکس بود که زنگ می‎‎‎‎‎‎زد، خدای من نکنه با پدر بحث‎‎‎‎‎‎‎شون شده، سریع گوشی رو جواب دادم و با نگرانی گفتم: - جانم الکس چیزی شد باصدای گرفته‎‎‎‎‎‎‎ی گفت: - ملیکا. دلم لزرید این‎‎‎‎‎‎‎جور صدام زد، چون الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت این‎‎‎‎‎‎‎‎جوری صدام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد، باصدایی که سعی کردم نلرزه و بامهربونی گفتم: - جانم الکس، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎کنم توی خودت نریز هرچی رو که توی دلت سنگینی می‎‎‎‎‎‎‎کنه بهم بگو، می‎‎‎‎‎‎‎تونی بهم اعتماد کنی. الکس آهی کشید و باافسوس گفت: - چرا نخوام که بهت اعتماد کنم، خواهرکوچولوی من؟ با این حرفش اشکی دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام حلقه زد، خوب اگه بخوام اعتراف کوچیکی بکنم از الکس به عنوان یک همراه خوب برای آیندم خوشم اومده بود ولی الان اون داداشمه و این حسی که بهش داشتم قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده، باصدایی که پر از بغض و محبت بود گفتم: - الکس، عزیزم معلومه که من خواهرکوچولوتم، تو هم داداش‎‎‎‎‎‎‎‎بزرگه‎‎‎‎‎ی من که حواسش به من همیشه هست.
  23. تمام تنم داشت توی آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سوخت، ضربان قلبم اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری داشت محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد که هرلحظه امکان داشت قفسه سینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م رو شکافت بده، بغض خیلی سنگینی توی گلوم نشسته بود ولی سعی کردم که نقطه ضعف دست الکس ندم برای همین سریع دوتا تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سرفه کردم و با غرور گفتم: - پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و از دست تو راحتش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، تمام حقیقت رو بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم که چه بلاهای سرش آوردی. الکس نذاشت که من ادامه حرفم رو بزنم و با خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی گفت: - هه، خیلی ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای شهاب اون همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه و این خودش بود که تصمیم گرفت دوباره پیش من بمونه. امروز بیشتر از حد بهم حمله عصبی وارد شده بود برای همین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم که بلای سر خودم بیارم، گوشی رو روی الکس قطع کردم و باتمام سرعت دوباره رفتم توی جاده و باسرعت مرگبار رانندگی کردم، زیرچشمی به دافنه نگاه کردم که دیدم داره بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎صدا اشک می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزه، خوب بی‎‎‎‎‎‎‎‎چاره حق داشت شاید باخودش فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه حالا که من فهمیده بودم ملیکا زند‎‎‎‎‎‎‎‎‎ه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎س دیگه دوستش ندارم، خوب باید یک برنامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزی برای خودم به‎‎‎‎‎‎‎‎‎پا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و دوتا راه‎‎‎‎‎‎‎‎هم بیشتر نداشتم، اولیش یا باید دست دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم و می‎‎‎‎‎‎رفتم پیش مادرم بدون هیچ دردسری زندگی‎‎‎‎‎‎‎مون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردیم یا باید کلاً دافنه رو بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم و می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم دنبال ملیکا و یک جنگ حسابی با الکس راه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎انداختم، اماّ فعلاً وقت این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها نیست بهتره از دل دافنه دربیارم و خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالش کنم، برای همین بامهربونی برگشتم سمت دافنه و دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو گرفتم و گفتم: - نبینم اون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش خوشگلت بارونی باشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها عزیز من. دافنه بالحنی که دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سنگ هم آب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بابغض گفت: - من می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم تو ملیکا رو خیلی دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داری شهاب، لازم نیست از روی ترحم با من بمونی. پریدم وسط حرفش و بادلخوری گفتم: - تو من رو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری شناختی، عروسک بی‎‎‎‎‎‎‎معرفت من؟ دافنه لبخند غمگینی زد و گفت: - من درکت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، همون جوری که یه زمان الکس من رو درک کرد، درسته این همه داستان‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو به‎‎‎‎‎‎‎خاطر من برپا کرد ولی هیچ‎‎‎‎‎‎وقت توی این چندسال به من سخت نگرفت. خواستم بپرم وسط حرفش که دستش رو گرفت بالا و گفت: - نه خواهش ‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم بذار حرفم رو بزنم شهاب، الکس چون عاشق بود دل یه آدم عاشق رو درک کرد، منم یه عاشقم پس باید دل یک آدم عاشق رو درک کنم، اگه یک درصد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی عاشق ملیکا هستی درنگ نکن و برو دنبالش، این‎‎‎‎‎‎‎رو بدون من اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالم که تو توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات زندگی باشه نه این که یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎مشت حسرت زندگی از دست رفته. از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه درک دافنه لبخندی روی لب‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎شد اینقدر این دختر فهمیده باشه ولی خوب خودمم هنوز سردرگم بودم ولی باید خودم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎و‎‎‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎‎‎کردم، برای همین رو به دافنه با مهربونی گفتم: - قربون اون دل مهربونت برم عروسک من، باور کن اگه هر تصمیمی بگیرم باهات درمیون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم عزیزم. دافنه یکم مکث کرد و گفت: - میگم شهاب؟ - جانم؟ _ میگم اگه تو تصمیم گرفتی بری دنبال ملیکا، منم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که برگردم پیش الکس، می‎‎‎‎‎‎دونم که اون لیاقت یک زندگی خوب رو داره. باتعجب به دافنه نگاهی انداختم و عصبانی گفتم: - حالا که من فعلاً جای نرفتم، دوم تو بعد این همه عذابی که بهت داد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوای برگردی پیش الکس که چی بشه؟ - خوب من این‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو می‎‎‎‎‎‎کنم که هم تو به عشقت برسی و هم الکس.
  24. دافنه با دودلی و ترس گفت: - امم، خوب میگم شهاب، میشه من از تلفن موبایلت یه زنگ بزنم به الکس و باهاش خداحافظی کنم، چون همیشه درهفته سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت و باهام صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد امشب هم سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنبه است و الکس زنگ میزنه و پگاه جواب نمیده نگران میشه، حداقل بهش بگم که دارم میرم. از این مهربونی دافنه دلم ضعف رفت، الان مطمئن بودم با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری که من با الکس کرده بودم اگه زنگ بزنم بهش هرچی از دهنش بیرون میاد میگه ولی خوب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که دافنه متوجه چیزی بشه و از اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ور هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم حالا که بعد از مدت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها دیدمش روش رو زمین بندازم برای همین گوشی رو از توی جیب شلوارم در آوردم و گرفتم طرف دافنه و گفتم: - بیا عزیزم زنگ بزن ولی قبلش اینو بگم که الکس مخصوصاً الان به خون من تشنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست اگه چیزی پشت تلفن گفت جدی نگیر. دافنه توجهی به حرفم نکرد و باخوشحالی گوشی رو ازم گرفت و با ذوق شماره الکس رو که از حفظ بود گرفت و گذاشت دم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گوشش، بعد از چند لحظه دیدم که دافنه تعجب کرد و زود گفت: - الکس منم دافنه. می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که به دافنه بگم بذاره روی بلندگو ولی خوب شاید دافنه راحت نباشه هیچی نگفتم که باکمال تعجب دیدم خود دافنه گوشی رو گذاشت روی بلندگو که صدای الکس اومد. - تویی دافنه، پس چرا از گوشی شهاب تماس گرفتی؟ دافنه مکثی کرد و گفت: - یادته بهم گفته بودی آزادی هرجا که دوست داری بری؟ صدای پوزخند الکس اومد و معلوم بود که به اندازه کافی امروز من حالش رو گرفته بودم. - پس بالاخره‎‎ اون پسره رو انتخاب کردی، باشه دافنه هرجور که خودت دوست داری، مطمئن باش که من هیچ صدمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به شهاب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم. دافنه باخوشحالی گفت: - ممنونم الکس تو واقعاً مرد خوبی هستی و من مطمئنم که بهترین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها لیاقتت هست. - ولی به شهاب بگو اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی که الان زنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای فقط به خاطر همون دختریه که یک روزی نفهمیده بهش ظلم کردم. از شنیدن جمله الکس دهنم در صدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه خشک شد و سریع ماشین رو گرفتم بغل جاده و گوشی رو از دافنه که داشت باتعجب به حرکات من نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گرفتم و با عصبانیت گفتم: - الکس جان دافنه رو قسمت میدم یک‎‎‎‎‎‎‎بارم شده تو زندگیت آدم باش ملیکا زندس؟ الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با مسخرگی گفت: - تو فکر کن آره، اماّ تو دیگه چته، تو که الان عشقت بغلت نشسته. این مرتیکه داشت چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت برای خودش, باورم نمیشه این همه مدت ملیکا زنده بوده و من بازیچه دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس شده بودم. - ولی اگه فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنی که جاشو بهت میگم کور خوندی. پوزخندی زدم و گفتم: - خودت بهتر از هرچیزی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی اگه بخوام پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. الکس عصبی داد زد و گفت: - مثلاً پیداش کردی، که چی ها؟
  25. لپ دافنه رو کشیدم و بامهربونی گفتم: - خوب کار از محکم کاری عیب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، هرچه زودتر بریم بهتره، تازه باید پگاه رو بفرستم یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای امن که الکس اگه بفهمه من تو رو بردم زنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاره. دافنه لبخندی زد و گفت: - الکس هیچ بلای سر پگاه نمیاره، تمام این مدت هم من رو آزاد گذاشت و بارها بهم گفته بود که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا برم، این خودم بودم که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم. باتعجب داشتم به دافنه نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد که این همه مدت خود دافنه می‎‎‎‎‎‎‎خواسته که زندانی الکس باشه، اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفتن و با عصبانیت گفتم: - یعنی این همه مدت خودت خواستی اینجا بمونی، میشه بپرسم چرا؟ دافنه چندثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و باناراحتی گفت: - چون الکس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت و این‎‎‎‎‎‎هم گفت که تو اول خواستی از دختری به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام ملیکا انتقام بگیری بعد خودت دیوانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقش شدی، منم با خودم گفتم من نه کسی رو اینجا دارم نه جایی رو پس تصمیم گرفتم اونقدری اینجا بمونم که شاید یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روزی رسید و تو اومدی دنبالم. واقعاً از حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های دافنه شوکه شده بودم، پس الکس اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدرها که من، یا کل مردم فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم بد نیست، اون حتی با دافنه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرده و بهش حق انتخاب داده بوده، برای چندلحظه شرمنده شدم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی صفحعه فیسبوکم این پست رو گذاشتم ولی با یادآوری این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا رو همین الکس به ظاهر مهربون کشته بود دوباره از کار خودم خوشم اومد. - اماّ الکس نامرد، ملیکا رو به قتل رسوند. دافنه اخم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم رفت و با ناراحتی گفت: - واقعاً متاسفم که این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها برات افتاده شهاب، اگه من خودداری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و باهات توی دانشگاه دوست نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم الان این همه بلا سرت نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد. از این همه مهربونی دافنه لبخنی روی لب‎‎‎‎‎‎هام اومد و گفتم: - تقصیر تو نبود عروسکم، درسته گذشته رو نمیشه تغییر داد ولی آینده رو میشه درست کرد. تا دافنه خواست حرفی بزنه ازجام بلند شدم و دوباره گفتم: - پاشو عزیزم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا بریم بعد هم میشه صحبت کنیم. دافنه از روی تخت بلند شد و گفت: - باشه عزیزم بریم. با دافنه از اتاق رفتیم بیرون که پگاه توی خونه نبود، رو به دافنه گفتم: - این دختره فکر نکنم توی خونه باشه، تو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی کجا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه رفته باشه؟ - اون همیشه می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت اگه روزی عشقت بیاد دنبالت من هم بدون چیزی راهم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم میرم یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور دنبال آرزوهام چون الکس پول خوبی بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد. از کارهای دخترا واقعاً خندم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیره ولی خوب چه میشه کرد چه بهتر، برای همین لبخندی زدم و گفتم: - باشه پس بزن بریم تهران، که کلی کار داریم. دافنه لبخندی زد و هردومون بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم، ماشین رو روشن کردم و باسرعت از اون محله رفتم بیرون و زدم توی جاده، دافنه انگاری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست چیزی بگه چون با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش هی بازی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و معلوم بود که استرس داره برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد بزنه، برای همین با مهربونی رو کردم بهش و گفتم: - خوشگل من چیزی شده؟
×
×
  • اضافه کردن...