رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. پوزخندی زدم و گفتم: - خب، حالا که چی؟ شهاب رو کرد سمت من، توی نگاهش نگرانی و دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎واپسی رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد دید، اماّ هیچ اعتمادی به این چشم‎‎‎‎‎ها و نگاه‌‎‎‎‎‎‎ها نیست من دیگه گول این طرز نگاه های شهاب رو نمی‎‎‎‎‎‎خورم، با ملایمت ومهربونی گفت: - خواب بودی؟ با حرص و دلخوری گفتم: - په‌نه‌په، بیدار بودم با چشم‌های‌بسته، شهاب یک تای ابروشو انداخت بالا و دیگه چیزی نگفت. خدمتکار آخرین سینی غذا رو گذاشت روی میز و رفت، یکم برای خودم پاستا ریختم‌ و شروع کردم به خوردن؛ غذام که تموم شد؛ از پشت میز بلند شدم و به شهاب گفتم: - ممنونم بابت شام، فعلا شب خوش. منتظر جواب شهاب نموندم و از سالن غذا خوری اومدم بیرون، حوصله اتاق رفتن هم نداشتم! رفتم سمت حیاط پشتی خونه، نشستم روی تاپ، یاد حرف الکس افتادم که همیشه می‌گفت: - هیچ وقت عاشق نشو؛ چون عمر عشق کوتا‌ه‌ست، چون دیوار عظیم عشق می‌ریزه و دیوار عظیم نفرت، انتقام به وجود میاد. حدود نیم ساعت روی تاپ نشسته بودم، خسته شده بودم، از روی تاپ بلند شدم، یکم توی باغ قدم زدم که سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس کردم؛ هرچی دوروبرم رو نگاه کردم کسی رو ندیدم، باز به قدم زدنم ادامه دادم، که دوباره سنگینی نگاه یکی رو احساس کردم! سرم رو گرفتم بالا و به پنجره اتاق شهاب نگاه کردم؛ پشت پنجره ایستاده بود و داشت من رو نگاه می‌کرد. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم، زیر لب با خودم آروم گفتم: - مالک جانم شدی با این‎‎‎‎‎که یارم نیستی، در دلم همواره، هستی در کنارم نیستی، هر طرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود، انتخابم، هستی در اختیارم نیستی.. . یکم دیگه توی حیاط قدم زدم و رفتم توی اتاقم، روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم. توی صحرا‌ بودم، داشتم قدم می‌زدم که یهو شهاب اومد رو به روم نزدیکم شد، بغلم کرد یک دفعه یک چاقویی رو از جیبش در میاره و از پشت محکم فرو می‌کنه به پشتم. با نفس زدن از خواب پاشدم، عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود، خدایا حتی بعد از این همه بلایی که سرم آورد حتی یک‎‎‎‎‎بارم دلم نیومد نفرینش کنم، حتی یک‎‎‎‎‎بارم نشد از ته دلم بگم دیگه دوستش ندارم، از چهارسال پیش اوایل مدام این خواب رو می‌دیدم ولی الان یک‌سال بود، که کمتر شده بود، گلوم خشک شده، نگاه انداختم پارچ بغل تختم خالی بود؛ باید می‌رفتم آشپزخونه، از روی تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. رفتم سمت آشپزخونه برق رو روشن نکردم، توی همون تاریکی آروم‌آروم رفتم سمت شیر آب، شیر آب رو باز کردم، یکم خوردم. اومدم برگردم برم، اتاقم که سایه‌ای رو گوشه آشپزخونه دیدم! یکم که دقت کردم، دیدم شهاب ایستاده، اومد نزدیکم و گفت: - اتفاقی افتاده ملیکا؟ هربار که اسمم رو صدا روی زبون میاره، فقط خدا می‎‎‎‎‎دونه چندبار میمیرم و دوباره زنده میشم، با لحن کم جونی گفتم: - نه فقط یکم تشنه‌م شد همین. شهاب سری تکون داد، نگاهش رو ازم دزدید و سرش رو پایین انداخت، اه این قلب لعنتی باز رفت رو دوره تند، خودش رو به قفس می‌کوبید جوری که می‌خواست کنده بشه، سرم رو انداختم پایین و تند از آشپزخونه رفتم بیرون،به سمت اتاق رفتم و در رو بستم؛ پشت همون در لیز خوردم و نشستم. سرم رو گذاشتم روی زانوهام و نفهمیدم کی صورتم خیس شد، با هربار دیدن شهاب بیشتر از قبل متوجه می‎‎‎‎‎‎شدم که حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای نتونستم فراموشش کنم و فقط توی این مدت داشتم خودم رو گول می‎‎‎‎‎زدم. *** با بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم، اطرافم رو که نگاه کردم، دیدم روی زمین خوابیدم، یکم که فکر کردم همه چیز یادم اومد. با بدن درد از روی زمین بلند شدم، رفتم سمت حموم لباس‌هامو در اوردم انداختم روی زمین. شیر آب داغ رو باز کردم. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم فکرهام رو جمع‌جور کنم. *** از حموم اومدم بیرون و حوله رو دور تنم بستم. نمی‌دونم چی شد که سرم گیج رفت!
  2. چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم، تا به خودم مسلط بشم. نشستم روی تخت با دو دستم شقیقه‌هام رو ماساژ دادم، سرم بدجوری درد می‎‎‎‎‎کرد، از اون طرف هم درد قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎م امانم رو بریده، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش، اه، امان از چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های شهاب که هربار می‎‎‎‎‎‎‎‎بینمش نفسم رو بند میاره، باز با یادآوری بلایی که به سرم آورده اخم هام توهم دیگه رفتن، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت حموم دوش رو باز کردم، با همون لباس‌هام رفتم زیر دوش. *** از حموم اومدم بیرون،‌ حوله رو دور خودم پیچیدم، یکم لرزم گرفته بود، با بی‎‎‎‎‎‎حالی نشستم روی تخت، تا یکم حالم جا بیاد، که در با صدای بدی باز شد، با تعجب نگاه کردم! شهاب اومد داخل اتاق و در اتاق رو به هم کوبید، با عصبانیت اومد طرفم. یک نگاه به خودم انداختم. با دیدن حوله گفتم: - برو بیرون شهاب، لباسم مناسب نیست. شهاب نگاهی بهم انداخت و رنگ از صورتش پرید، نگاهش چندثانیه لغزید، اماّ خودش رو خیلی سریع جمع و جور کرد و با همون غرور لعنتیه همیشگیش گفت: - باهات کار واجبی دارم. اخم غلیظی کردم و گفتم: - نه خیر، برو بیرون تا لباس‌هام رو عوض کنم. شهاب نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت: - میرم اتاق کارم، منتظرتم زود بیا. این رو گفت و از اتاق رفت بیرون، بدنم رو زود خشک کردم و لباس‌هام رو تنم کردم، موهام رو شونه کردم و ریختم دورم، از اتاق زدم بیرون، رفتم سمت اتاق کار شهاب، جرات این‎‎‎‎‎که نگاه دقیقی به اطراف خونه بندازم رو نداشتم، گوشه به گوشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی این خونه خاطرات خوش و شیرینی بود که در ذهنم تدائی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، بدون در زدن رفتم تو و نشستم روی کاناپه‌ای که داخل اتاق بود. شهاب با تعجب و لحنی تلخ گفت: - قدیم‌ها یک در می‌زدی؟ منم مثل خودش با غرور و طعنه‎‎‎‎‎امیز گفتم: - اون برای قدیم بود. از حرص خوردن شهاب لذت می‌بردم. - خوب می‌شنوم؟ - می‌خوام بفرستمت، توی گروه الکس چلپی نفوذ کنی. سعی کردم جلوی قهقه‎‎‎‎‎‎‎‎ام رو بگیرم و با خونسردی گفتم: - یکم بهم فرصت بده، فکر کنم. منتظر جواب شهاب نموندم از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق خودم، نشستم روی تخت، خوب من که تصمیمم معلومه میرم، پیش الکس باید یکم وانمود کنم؛ دارم فکر می‌کنم. روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هام رو بستم؛ چشم‌هام تازه گرم شده بود، که اسمم رو شنیدم، چشم‌هام رو باز کردم، خدمتکار خونه بالا سرم ایستاده بود. - مارانا خانوم؟ اخم غلیظی بین ابروهام نشست و با عصبانیت گفتم: - مگه کوری، نمی‌بینی خوابم؟ خدمتکار با شرمندگی گفت: - ببخشید خانوم، من به آقا شهاب گفتم، ایشون گفت؛ بیدارتون کنم برای شام. پوفی کردم و با کلافه‌گی نشستم رو تخت، رو کردم سمت خدمتکار گفتم: - باشه اشکال نداره، برو الان منم میام. خدمتکار چشمی زیر لب گفت و از اتاق رفت بیرون. از روی تخت بلند شدم و شالم رو روی سرم مرتب کردم. از اتاق زدم بیرون رفتم سمت سالن غذا، دکور خونه هنوزم مثل قبل بود و چیزی تعقیر نکرده بود، شهاب پشت غذا نشسته بود، اه‌اه اون دختره نکبت عسل هم هست! رفتم سمت میز یک صندلی کشیدم عقب و نشستم. عسل با لحنی طعنه‌دار گفت: - بهت یاد ندادند که وقتی وارد جمعی میشی باید سلام کنی؟
  3. باز هم افکارم به گذشته فرو رفت... . *** چهار سال قبل رو کردم با گریه به شهاب گفتم: - چی شهاب، تو دیوونه شدی؛ بابای من همچین کاری رو نمی‌کنه! شهاب با عصبانیت برگشت سمتم و توی صورتم فریاد زد. - آره من دیوونه‌ شدم اون بابای بی‌شرف تو زد بابای من رو کشت، می‌دونی چرا هان می‌دونی؟ سرم رو به منفی تکون دادم، که شهاب باز داد زد. - چون اون بابای بی‌همه چیز تو، عاشق مادر من بوده، بعد مامان من اون رو دوست نداشته؛ عاشق بابای من بوده،‌‌ این جریان رو که بابات فهمید با بی‌رحمی بابای من رو کشت. با شوک داشتم به شهاب نگاه می‌کردم! باورم نمی‌شد بابای من قاتل باشه، توی فکر بودم، که شهاب موهام رو کشید و داد زد. - یک چیز دیگه ملیکا خانوم. منتظر نگاهش کردم که گفت: - فکر کردی، چرا من به تو نزدیک شدم هان؟ با تعجب و حیرت گفتم: - چرا؟ شهاب پوزخندی زد و گفت: - چون می‌خواستم تک دختره یکی‌یک‌دونه یه اون بابای بی‌شرف تو نابود کنم، حالا می‌دونی اون دختر کیه؟ با بهت داشتم نگاهش می‌کردم که باز گفت: - خوب معلومه، تو هه چی‌فکردی م، ها فکردی من تو رو دوست دارم یا می‌خوامت؟ چیزی نفهمیدم، چشم‌هام سیاهی رفت. *** زمان حال باز این سردرد لعنتی اومد سراغم، قلبم اخیراً از درد نفسم رو بند میاره، قدم‌قدم رفتم سمت تاپ وسط حیاط، به یاد گذشته‎‎‎‎‎‎ها و نشستم روش، سرم‌‌ روی طنابش گذاشتم، چشم‌هام رو روی هم گذاشتم، دست‌های کسی رو پشتم احساس کردم، پشت کمرم از داغ بودن دست‎‎‎‎‎‎ها مور مور شد، برگشتم شهاب رو دیدم، آروم هلم داد،روم رو ازش گرفتم و طناب رو گرفتم، لبخندی بی‎‎‎‎‎اختیار اومد روی لبم، خوب خوبیش اینه شهاب چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م رو نمی‎‎‎‎بینه، چنددقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو بی‎‎‎‎‎‎‎خیال انتقام شدم و خواستم از این لحظه‎‎‎‎‎‎م لذت ببرم، شهاب هل دادن شو یکم تندتر کرد. شال روی سرم افتاد و موهام روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هام پریشون شدند،چشم‌هام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم، شهاب تاپ رو نگه داشت و اومد رو به روم ایستاد، منتظر نگاهش کردم. - ملیکا تو کسی رو به نام الکس چلپی می‌شناسی؟ سعی کردم پوزخند نزنم، با لحن ریلکس گفتم: - نه، نمی‌شناسم! - مطمئنی؟ - آره. شهاب چشم‌هاشو بست و نفس عمیقی کشید. باز چشم‌هاش رو باز کرد کلافه بود؛ به چشم‌هاش نگاه کردم، غم بزرگی رو می‌شد توی نگاهش دید. - شهاب؟ - بله؟ - چرا مواظب منی؟ شهاب چشم‌هاش غمگین بود ولی با خونسردی گفت: - چون قراره برام کار کنی. پوزخندی زدم و با لحنی که پر از درد بود گفتم: - اهوم می‌دونم. از روی تاپ بلند شدم و با کوله باری از غم و افسوس به سمت خونه رفتم، وارد اتاق شدم و در رو محکم به هم کوبیدم.
  4. نگاه به محتوای سینی انداختم، یک بشقاب سوپ قارچ بود، لبخند غمگینی اومد روی لبم، پس شهاب هنوز یادش بود که من سوپ قارچ دوست دارم. رو کردم سمت شهاب و با لجبازی گفتم: - من میل ندارم. شهاب اخمی کرد و گفت: - باید بخوری، تا تقویت بشی! اومدم قاشق رو بردارم که شهاب زودتر برداشت و داخل سوپ‌ها کرد و آورد سمت لب‌هام. دهنم رو باز کردم و خوردم، بازم این دل دیوونه من لرزید، لعنت به عشق... لعنت به دوست داشتن... لعنت به نامردی و انتقام...! دو سه‌تا قاشق دیگه هم بهم داد که گفتم: - شهاب ممنونم، دیگه نمی‌تونم بخورم به خدا! شهاب با کلافگی گفت: - باشه ولی چیزی خواستی، خبرم کن. - باشه، ممنونم. شهاب از روی تخت بلند شد و داشت می‌رفت سمت در، که صداش زدم. - شهاب؟ شهاب برگشت و من رو نگاه کرد. - گوشی من توی کیفم تو هتل بود بی‌زحمت میگی برام بیارن؟ - اتفاقاً با خودم آوردم، میدم دست خدمتکار برات بیاره. این حرف رو زد و از اتاق رفت بیرون. هه پس رفتی گوشی من رو چک کردی، خخ! پیش خودت چی فکر کردی، فکر کردی من گاف می‌دم؟ منتظر نشستم، تا گوشیم رو برام بیارن. چند تقه به در خورد و در باز شد. خدمتکار جونی وارد اتاق شد. بدون تشکر گوشی رو ازش گرفتم. - چیزی لازم ندارید خانوم؟ - نه، می‌تونی بری. زیر لب چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون. صد درصد شهاب تماس‌ها و پیامک‌ها رو چک می‌کرد! پس زنگ زدن و پیامک دادن فعلاً ممنوع. گوشیم رو خاموش کردم گذاشتم زیر بالشتم. چشم‌هام رو بستم تا فکرهام رو جمع‌جور کنم. اول از همه عشق و عاشقی رو باید می‌ذاشتم کنار، من برای انتقام اومدم این‌جا، اماّ قلبم با این حرفی که زدم زیاد موافق نبود، آهی کشیدم و زیر لب آروم گفتم: - از جهان از سرنوشت، از زندگانی خسته‎‎‎‎‎‎‎ام؛ ناتوان ، ناتوانم از هر توانی خسته‎‎‎‎‎‎‎ام؛ کاش می‎‎‎‎‎‎‎شد باز گردد، روزگار کودکی، پیر گشتم در جوانی، از جوانی خسته‎‎‎‎‎‎‎ام. نفهمیدم کی خوابم برد! سنگینی چیزی رو روی دستم احساس کردم. چشم‌هام رو باز کردم، داشتم خمیازه می‌کشیدم که با چیزی که روی دستم بود، خمیازم نصفه موند! شهاب روی صندلی نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی دستم، چند بار آروم صداش زدم، که جواب نداد، فکر کنم خوابه؟ اه گند بزنن به این زندگی من، دلم نیومد بیدارش کنم. اومدم باز چشم‌هام رو ببندم و بخوابم هرکار کردم خوابم نبرد. به موهای مشکی شهاب نگاه کردم، چه قدر الان دلم می‌خواست دست بکنم توی موهاش ولی عقلم میگه خفه شو، خدایا میشه، همه چی برگرده به عقب؛ نه انتقامی وجود داشته باشه، نه چیزی، کاشکی زمان برگرده به عقب! دقیقاً برگرده به ۳۵ سال پیش، همون موقعی که تمام این جریان‌ها به وجود اومد، همون زمانی که ریشه این انتقام تلخ به وجود اومد... .
  5. شهاب پشتش به من بود و داشت با تلفن صحبت می‌کرد، اطراف رو که نگاه کردم دیدم توی همون اتاق چهار سال پیش بودم! بازم خاطرات چهارسال پیش هجوم آوردن توی ذهنم. *** چهار سال قبل شهاب با خنده اومد سمتم و بغلم کرد. با حرص کوبیدم به سینه‌ش گفتم: - خیلی بدجنسی شهاب! - خوب چیکار کنم، دوست دارم. - نه من بیشتر دوستت دارم. - ملیکا؟ - جانم؟ - اون ماشین هارو می‌بینی، توی پیست مسابقه؟ - خوب؟ - بعد یک دفعه دور خودشون می‌چرخن، اون جوری دورت بگردم. با عشق نگاهش کردم و لپشو بوسیدم. *** زمان حال با یادآوری خاطرات چهارسال پیش، یار همیشه وفادارم توی گلوم نشست، غم مثل پیچکی دور قفسه‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎م پیچید، شهاب برگشت و چشم‌های باز منو رو دید و با عصبانیت گوشی رو قطع کرد. رو کرد سمت من و گفت: - کی این بلا رو سرت آورد هان؟ با صدایی که از ته چاه در می‎‎‎‎اومد با سختی گفتم: - صورتشون رو پوشونده بودن! شهاب دست‌هاش مشت شد، حاضرم قسم بخورم حاله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از اشک دور چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش جمع شده بودند، فریاد کشید و گفت: - یعنی چی، صورتشون پوشونده بودن ها؟ از دیدن چهره‎‎‎‎‎ی نگران و عصبی شهاب حالم بیشتر از قبل بد شد، با بغض گفتم: - شهاب سر من داد نزن، پشیمونم نکن که به تو زنگ زدم، اه! شهاب یکم از عصبانیتش خوابید و با لحن آروم‌تر گفت: - خب نزدیک بود جونت رو از دست بدی، فهمیدی اگه یکم دیرتر می‌رسیدم؛ معلوم نبود چه بلایی سرت می‌اومد؟ با قدردانی گفتم: - ممنونم که اومدی. - خواهش می‌کنم. شهاب اومد نزدیکم روی تخت نشست و با مهربونی نگاهم کرد، بازم مثل قدیم، مثل همون موقع‌هایی که دلم رو زیر و رو می‌کرد، لعنت به من که هر بار به خودم لعنت می‌فرستم که با نگاه شهاب این دل بی‌صاحبم نتپه، ولی مگه دست منه؟ نفهمیدم چقدر به هم نگاه کردیم که چشم‌هام سنگین شد و دوباره به خواب عمیقی فرو رفتم. با نوازش‌های کسی چشم‌هام باز کردم، شهاب بالا سرم نشسته بود تا چشم‌های باز من رو دید، لبخندی نشست کنج لب‌هاش و گفت: - بالاخره بیدار شدی، خانوم خوش‌خواب؟ با بی‌حالی لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. - شهاب میشه کمکم کنی؟ می‌خوام بنشینم. شهاب لبخندی زد و کتفمو گرفت و بلندم کرد؛ زیر لب تشکری کردم. چند تقه به در خورد. - بفرمائید. در باز شد و خدمتکاری با یک سینی وارد اتاق شد، شهاب بلند شد و سینی رو از خدمتکار گرفت و اومد سمت من.
  6. - بله خانوم الان براتون توضیح میدم. *** وارد همون هتل شدم، کارت رو وارد کردم و در با صدای تیک باز شد، با منصور رفتیم داخل. کیفم رو پرت کردم، روی تخت و شالم رو از سرم در آوردم. رو کردم سمت منصور گفتم: - چیه چی رو نگاه می‌کنی، بیا بزن دیگه! با نگرانی نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی گفت: - خانوم واقعاً معذرت می‌خوام، من دلم نمی‌خواد این‌کارو انجام بدم. - اشکال نداره، بزن. منصور اومد سمت من و یک سیلی محکم زد توی گوشم، جوری که گونه‌م بی‌حس شد، تا کی قرار بود این‎‎‎‎‎‎جوری پیش بره رو فقط خدا می‎‎‎‎‎دونه، چاقو از توی جیبش در آورد و یکم مچ دستم رو زخمی کرد اخم‌هام از دردش تو هم رفت لب‌هام رو گاز گرفتم تا صدام در نیاد، منصور باز یه سیلی دیگه اون طرف گوشم زد، موهام رو باز کرد و بهم ریخت، بعد کمربندشو در اورد، با سگک کمربند چند بار محکم زد توی مچ دستم و بازوهام، از فشار درد زیاد نفسم بالا نمی‎‎‎‎‎اومد، تک‎‎‎‎‎‎‎تک سلول‎‎‎‎‎‎‎‎های بدنم داشتن زجر می‎‎‎‎‎‎کشیدند، جوری که حس کردم هر لحظه ممکنه همین‎‎‎‎‎جا وسط اتاق هتل بمیرم،از درد چشم‌هام رو بهم فشار دادم،‌ منصور که متوجه حاله بدم شد؛ دست از زدن من برداشت و نشست رو به روم و با مهربانی گفت: - حالت خوبه؟ ببخشید من نمی‌خواستم! پریدم وسط حرفش و گفتم: - نه اشکال نداره. منصور: خوب الان شما از تلفن هتل زنگ بزنید به آقا شهاب. همون کاری که منصور گفت رو انجام دادم. یک‌ بوق، دو بوق، سه‌ بوق... . دیگه داشتم ناامید می‌شدم، قطع می‌کردم که صدای خواب‌آلود شهاب، پیچید پشت گوشی. - الو بفرمائید؟ حالم واقعاً خراب بود، خون زیادی از دستم رفته بود، با بی‌حالی گفتم: - شهاب! شهاب صداش جدی شد و با ترس و نگرانی گفت: - ملیکا تویی؟ - شهاب کمکم کن! شهاب انگار که کمی حول شده بود با ترس و نگرانی گفت؟ - کجایی، چه بلایی سرت اومده؟ خواستم جوابش رو بدم که چشم‌هام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. صدای داد و بی‌داد کسی رو بالا سرم حس کردم! توان باز کردن چشم‌هام رو نداشتم. کمی فکر کردم تا بفهمم اینجا چه خبره. الکس، منصور، کتک‌های منصور، تماس من با شهاب و در آخر بی‌هوشی من! تمرکز کردم تا صداها رو بشنوم، صدای شهاب بود که داشت فریاد میزد! - یعنی چی نمی‎‎‎‎‎‎‎فهمم، یا نه بهتر بگم، باور نمی‎‎‎‎‎‎کنم کسی که وارد اتاق شده رو هیچ‎‎‎‎‎کس ندیده و هیچ دوربینی چهره‎‎‎‎‎ش ظبط نکرده. چشم‌هام رو به سختی باز کردم.
  7. علی آروم لای پلک‌هاشو باز کرد، من رو که دید سریع نشست و با عجله گفت: - چی شده مارانا اتفاقی افتاده؟ پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم: - آره. علی از روی تخت بلند شد خواست بیاد سمتم اسلحه رو گرفتم طرفش، با چشم‌های پرتعجب گفت: - مارانا داری چی‌کار می‌کنی؟ عاجز شده بودم، قلبم با تمام وجود فریاد می‎‎‎‎زد، نه این‎‎‎‎‎‎‎کارو نکن، اماّ گوش‎‎‎‎‎‎‎هام کر شده بودند. - هیچی دارم می‌فرستمت اون دنیا. - مارانا نه، ‌نه! نذاشتم دیگه حرف بزنه، شاید این خودم بودم که نمی‎‎‎‎‎‎خواستم با شنیدن صداش تسلیم بشم، ماشه رو فشار دادم، صدای بدی توی فضای اتاق پیچید، چشم‎‎‎‎‎هام رو چند ثانیه بستم، با اکراره به جنازه پر خونه علی نگاه کردم. اسلحه رو گذاشتم میون دست‌های علی و از اتاق زدم بیرون. بغض بدی توی گلوم نشست، منطقم میگه کار خوبی انجام دادی، قلبم میگه نباید این بلا رو سر علی می‌آوردی، نمی‌دونم عقلم دیگه نمی‌کشه، کاشکی هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد؛ ولی این فقط در حد همون آرزو می‌مونه چون در گذشته اتفاق‌هایی افتاد، که نباید می‌افتاد؛ و الان این شد نتیجه. گوشیمو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم. - مارانا زود بیا جلوی عمارتم. از خونه خیلی زود و با عجله رفتم بیرون، هر نگهبانی یک گوشه پر از خون افتاده بود! برگشتم به خونه علی نگاه کردم. نگاهم رو گرفتم و از در حیاط زدم بیرون. ماشین منصور یکم اون‌ورتر پارک بود، زود رفتم سمتش و نشستم منصور هم زود حرکت کرد. دستکش‌های نامرئی رو از دستم در آوردم و انداختم پشت ماشین رو کردم سمت منصور گفتم: - منصور این دستکش‌ها رو یک جای مطمئن بنداز دور. منصور سری تکون داد. یک چیزی یادم اومد، خونه علی اصلاً چندتایی دوربین داشت، رو به منصور گفتم: - داخل خونه چندتایی دوربین بود. منصور با اطمینان گفت: - از قبل خود آقا این قضیه رو حل کرد، تمام دوربین‎‎‎‎‎‎‎ها هک شدند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم، بعد از نیم ساعت جلوی خونه الکس رسیدیم، منصور دوتا بوق زد و نگهبان‌ها در رو باز کردن. از ماشین اومدم پایین و وارد خونه شدم، الکس توی نشیمن بود، روی مبل تک نفره‌ش که رو به روی شومینه خاموشش بود نشسته بود. رفتم سمتش و پشت سرش ایستادم. - کار بعدی رو شروع می‌کنیم. - از کی؟ - همین الان. با تعجب گفتم: - چی همین الان؟ الکس با خونسردی گفت: - بله همین الان. پوفی کردم و با کلافگی گفتم: - اما الکس من خسته‌م بذار یکم حداقل استراحت کنم! الکس یکم عصبانی شد گفت: - به نظر تو الان موقع استراحت کردن هست هان؟ - خب باشه اَه. - زود با منصور برو، همه چی رو برات توضیح میده، امشب باید شهاب رو به خودت نزدیک کنی. خدای من نه، حداقل امشب رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم وجود شهاب رو در کنارم احساس کنم، جرات این‎‎‎‎‎‎که مخالفتی کنم رو هم نداشتم، سری تکون دادم و از خونه رفتم بیرون. گوشیمو برداشتم و به منصور زنگ زدم، یک بوق خورد که سریع جواب داد. - بله خانوم؟ - زود بیا جلوی خونه الکس. ادامه حرفش رو نشنیدم و گوشی رو قطع کردم. اعصابم بدجور خورد شده، چند تا نفس عمیق کشیدم تا مسلط بشم. گوشیم زنگ خورد منصور بود. - جلوی در خونه هستم. گوشی رو قطع کردم و زود از حیاط رفتم بیرون. ماشین منصور جلوی در بود، در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. - الکس گفت باید مسئله‌ای رو توضیح بدی.
  8. ولی یک عکس بزرگ که جلوی در بود، توجهم رو به خودش جلب کرد. یک زن با پوست سفید و چشم‌های سبز، از زیبایی چیزی کم نداشت و یک مردی در کنارش، با چشم‌های مشکی و جذاب یک دختر کوچیک توی دست‌هاش بود، چشم های دختره هم سبز بود؛ پایین عکس هم یک پسر بچه که دست اون زن رو گرفته بود چشم ابرو مشکی. علی رفت نزدیک عکس؛ روی عکس رو لمس کرد و با لحن غمگینی گفت: - یک روزی من و خانواده‌م خیلی خوشبخت بودیم، تا سر و کله یک خدمت‌کار مرد پیدا شد، زندگیمون رو از هم پاشید. بعد برگشت سمت من و با چشم‌هایی که دورش اشک جمع شده بود، گفت: - مارانا به خدا من نمی‌خواستم، این کارو بکنم باور کن. - علی چی‌شده؟ رفتم سمتش و با مهربونی گفتم: - خودت رو خالی کن بگو. علی دست‌هاشو آورد بالا و با بغضی پر از زجر و غم گفت: - این دست‌های لعنتی رو می‌بینی، با همین دست‌ها مادرم رو کشتم وقتی با اون مرد دیدمش، می‌فهمی، من مادرم رو کشتم من یک قاتلم! علی نشست روی زمین و با صدای بلند گریه کرد، از گذشته‎‎‎‎‎‎‎ای که تجربه کرده میشد فهمید چه‎‎‎‎‎قدر عاجز و درد کشیده، زدم روی شونه‌ش، علی باز ادامه داد. - بابام هم وقتی مرگ مادرم رو دید طاقت نیاورد سکته کرد مرد. - خواهرت کجاست علی؟ - بعد مرگ پدر مادرم، کسی زیاد حواسش به خواهرم نبود، از بالای بالکن پرت شد پایین و سرش ضربه خورد تا دوماه توی کما بود بعد اونم مرد. دستم رو بردم بالا و آروم موهاشو نوازش کردم و گفتم: - علی دردتو می‌فهمم، می‌دونم از دست دادن خانواده یعنی چی. علی نگذاشت حرف بزنم پرید وسط حرفم و گفت: - نه مارانا تو چیزی از دست دادن خانواده نمی‌دونی! - می‌فهمم به خدا می‌فهمم یعنی چی. خیلی حرف‎‎‎‎‎‎‎ها بود که توی قلبم سنگینی می‎‎‎‎‎‎کرد، اون‎‎‎‎‎قدری زیاد بودن که روزها ساعت‌‎‎‎‎‎‎ها هم اگر می‎‎‎‎‎‎گفتم و می‎‎‎‎‎‎گفتم باز بار سنگینی شون روی دوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام بودند. *** با کلافگی دستی توی مو‌هام کشیدم. به زور علی رو راضی کردم قرص آرامبخش بخوره بخوابه، هرساعت که در کنار علی می‎‎‎‎‎گذرونم بیشتر بار عذاب‎‎‎‎‎‎وجدان روحم رو به درد میاره، باید کارش رو تا زوده تموم کنم، راه افتادم سمت اتاق علی. در رو آروم باز کردم، کشو میز توالت شو باز کردم، یک تفنگ بود سریع برداشتم و از اتاق زدم بیرون. به منصور پیامک زدم. «کار فردا تمومه نگهبان ها با تو.» پیام که ارسال شد، برای خودم پاک کردم؛ بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه برای خودم یک لیوان قهوه درست کردم و دوباره برگشتم، توی نشیمن نشستم روی مبل تک نفره و لیوان رو گذاشتم روی میز عسلی و به اسلحه نگاه کردم، پوزخندی نشست گوشه لبم، از اونی که فکرشو می‎‎‎‎‎‎کردم بدتر و بی‎‎‎‎‎رحم تر شده بودم، با این‎‎‎‎‎که انتخاب من نبود این همه دل‎‎‎‎‎‎‎سنگی؛ علی امشب شب آخره، امیدوارم روحت من رو ببخشه. لیوان رو برداشتم و نزدیک لب‌هام آوردم یکم مزه‌مزه کردم، تلخ بود نه به اندازه زندگی من. صدای پیامک گوشیم اومد نگاه کردم. منصور پیامک داده بود نوشته: «همین الان کار رو تمام کن کار نگهبان‌ها تا پنج دقیقه دیگه تمومه.» از جام بلند شدم و بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که به وجدانم فرصت فکر کردن بدند اسلحه رو برداشتم و رفتم سمت اتاق علی. در اتاق رو باز کردم علی طاق باز خوابیده بود. بالا سرش ایستادم و با صدای محکمی صداش زدم. - علی پاشو زود!
  9. در رو بستم و دوباره رفتم سمت نشیمن، روی مبل دراز کشیدم، نفهمیدم کی خوابم برد. با نوازش های کسی، چشم‌هام رو باز کردم؛ علی رو بالای سرم دیدم. علی چشم‌های بازم رو که دید، لبخندی زد و با مهربونی گفت: - لیدی چرا روی مبل خوابیده بودی؟ دور و برم رو نگاه کردم، دیدم توی اتاق خواب هستم. - نفهمیدم کی خوابم برد! - خوب لیدی پاشو بریم، برات سوپرایز دارم. پوزخندی توی دلم زدم، بی‌چاره نمی‌دونست داره قبرشو با دست‌های خودش می‌کنه. از تخت اومدم پایین و رو به علی گفتم: - تو برو، من یک آبی به دست و صورتم بزنم میام. علی زیر لب باشه‌ای گفت و رفت. منم حرکت کردم، سمت سرویس بهداشتی و دست صورتم رو آب زدم، به قیافه خودم توی آینه دست‌شویی انداختم، چه قدر عوض شده بودم! آهی کشیدم، باید تقاص زجرهایی که کشیدم رو پس بگیرم. از دست‌شویی اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه. علی پشت میز نشسته بود، مشغول خوردن صبحانه بود، رفتم سمتش و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم پشت میز. یکم برای خودم پنیر برداشتم و شروع کردم به خوردن. سنگینی نگاه علی رو روی خودم حس کردم، سرم رو گرفتم بالا. علی نگاهم رو که دید با لبخند گفت: - مارانا واقعاً خوشحالم، که تو رو به عنوان همکارم قبول کردم. سعی کردم لبخند بزنم، با بی‌میلی گفتم: - منم خوشحالم. بعد دو دقیقه گفتم: - علی امروز نهار رو اگه دوست داری من دوباره درست کنم؟ - بله که دوست دارم. دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن چایی شیرینم کردم. باید قطره‌های بیشتری بریزم هرچه زودتر بهتر. صدای پیامک گوشیم اومد. گوشیم رو برداشتم و نگاه کردم منصور بود، نوشته بود: 《عدس پلو با سس فلفلی.》 پوزخندی زدم، این یک رمز بینه من و الکس بود؛ اینجوری کسی از حرف زدن مون نمی‌فهمید. منظور الکس این بود: 《کار علی رو هرچه سریع‌تر تموم کن.》 براش نوشتم: 《من بلد نیستم درست کنم ولی یاد می‌گیرم.》 پیام رو ارسال کردم. - کیه مارانا؟ - منصوره پیامک داده، میگه هوس عدس پلو کردم. علی یکی از ابروهاش رو انداخت بالا و با لحن متفکر گفت: -آها باشه! رو کردم سمت علی گفتم: - من خوردم میرم، توی سالن تو هم تموم کردی بیا. علی دستمال کاغذی رو برداشت و دور لبش رو پاک کرد و گفت: - نه منم تموم کردم، با هم بریم. از روی صندلی بلند شدم و با علی از آشپزخونه رفتیم بیرون. - مارانا؟ - بله؟ - یادته در مورد خونوادم پرسیدی؟ - آره. - دنبالم بیا، تا همه چی رو برات بگم. سری تکون دادم و دنبالش حرکت کردم، از پله‌ها رفتیم بالا، توی سالن اتاق‌ها انتهای سالن یک دره مشکی بود، علی کلیدی رو از جیبش در اورد و قفل در رو باز کرد، کلید برق رو زد، اتاق پر بود از عکس‌های خانوادگی و تکی علی.
  10. - بادیگاردم اومده، دنبالم تا یک جایی میرم و زود برمی‌گردم. بادیگارد باشه‌ای گفت و در اصلی رو برام باز کرد، ماشین منصور جلوی عمارت بود، رفتم سمت ماشین، منصور زود از ماشین اومد پایین و در رو برام باز کرد؛ نشستم توی ماشین، منصور ماشین رو دور زد و سوار شد، حرکت کرد. - گوشیتو بده، می‌خوام با الکس صحبت کنم. - خانوم آقا فعلاً نیستن، رفتن خارج کشور. - باش منو ببر به آدرس... . یاد حرف الکس افتادم که بهم گفت: - مارانا می‌خوام ببینم چقدر زرنگی خودت تصمیم بگیر. اه این الکس دیونه جا گذاشته رفته؟! بعد نیم ساعت رسیدیم جلوی یک رستوران بزرگ! منصور می‌خواست پیاده بشه، که در رو باز کنه که گفتم: - نه منصور خودم پیاده می‌شم فقط تو اینجا بمون حواست باشه. منصور سری تکون داد. دره ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. دره رستوران رو هل دادم و وارد شدم، رفتم سمت میز سفارشات یک دختر جون پشت میز بود. - سلام این‌جا یک میز رزرو داشتیم. - میز به نام کی رزرو شده؟ - شهاب سلطانی. - یک لحظه الان چک می‌کنم بهتون خبر می‌دم. سرش رو برد داخل کامپیوتر و گفت: - بله خانوم، میز شماره بیست و شیش. تشکری کردم و راه افتادم سمت میز؛ گوشه سالن بود خلوت‌ترین جای رستوران بود! هه شهاب مارمولک، با غرور قدم‌هام رو برداشتم. صندلی رو کشیدم عقب و منتظر شهاب نشستم. گارسون اومد سمتم و با لبخند گفت: - چی میل دارید؟ - ممنون فعلا چیزی میل ندارم. صدای شهاب رو از پشت سرم شنیدم. - دو تا استیک گوشت لطفاً. مثل همیشه می‎‎‎‎‎‎دونست چی رو توی منو‎‎‎‎‎‎های رستوران دوست دارم؛ بوی عطر گرم و تخلش مشامم رو پر کرد، دست‎‎‎‎‎‎هام بدون این‎‎‎‎‎که اختیاری داشته باشم شروع کردند به لرزیدن، نفس عمیقی کشیدم و تمام تلاشم رو کردم تا قوی باشم، حداقل الان رو کم نیارم،اومد سمت میز و صندلی رو کشید عقب، منتظر به شهاب نگاه کردم؛ تا حرف بزنه، مثل همیشه با اون نگاه نافذ و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هایی که تا اعماق قلبم رو آتیش می‎‎‎‎‎زد بهم نگاه کرد، با ملایمت گفتم: - خب آقا شهاب؟ یک تای ابروشو انداخت بالا و با آرامش گفت: - چیه عجله داری؟ - بهتره بریم سره اصل مطلب! - باید با من کار کنی. پوزخندی زدم و گفتم: - بایدی در کار نیست آقا شهاب. - به نفع خودت هم هست. - خب ادامه‌ش؟ *** نیم ساعتی از برگشتم از سره قرار شهاب می‌گذره، تصمیم رو گرفتم اول کار علی رو تموم می‌کنم، بعد به شهاب نزدیک می‌شم، ولی یک چیزی این وسط مشکوک بود، شهاب کسی نبود که از من درخواست همکاری کنه؟ پس یک نقشه‌هایی تو سرش داشت، اون‎‎‎‎‎‎جور که کم و بیش من ازش شناخت دارم توی دم و دستگاهش هیچ وقت دوست نداره با زن‎‎‎‎‎‎ها هم‎‎‎‎‎کاری کنه، خوب همیشه معتقد بود زن‎‎‎‎‎‎ها زیادی پاک و دل‎‎‎‎‎رحم هستند و بهتره همون‎‎‎‎‎‎جور پاک بمونند. فعلاً الان وقت فکر کردن به شهاب نیست باید کارم رو با علی تموم کنم. ساعت رو نگاه کردم یازده شب بود. اه این روز های لعنتی هم مثل لاکپشت می‌گذره! طی یک تصمیم آنی بلند شدم و رفتم سمت اتاق علی. دستگیره رو آروم کشیدم پایین، سرم رو بردم لایه در، علی خواب بود!
  11. بد نبودم، کردن بدم. تلخ نبودم، تلخم کردن... . دلتنگ مامانم شدم، فردا یادم باشه برم؛ بهشت زهرا سره قبرش. صدای آروم علی رو شنیدم. - مارانا؟ - بله؟ - سرم درد می‌کنه حالم بده! سرم رو از روی شونه‌هاش برداشتم و نگاهش کردم، رنگش مثل گچ سفید شده! - بریم دکتر؟ - نه چیز مهمی نیست، قرص می‌خورم خوب میشه. - باشه پس تو بشین، من برم برات بیارم. از روی تاپ بلند شدم، رفتم سمت آشپز‌خونه، از این‎‎‎‎‎‎‎‎که قطره به همین زود اثر کرد زیاد تعجب نکردم، بیشتر از خودم در حیرت بودم که چه‎‎‎‎‎طور انقدر بی‎‎‎‎‎‎خیال و خونسرد داشتم یک‎‎‎‎‎‎نفر رو که بهم واسبته شده بود می‎‎‎‎‎‎‎‎کشتم؛ جعبه قرص‌ها رو از توی یخچال در آوردم یک قرص مسکن برداشتم، یک لیوان رو هم برداشتم و داخلش آب ریختم؛ بازم دور و بر رو نگاه کردم، کسی نبود؛ زود قطره رو درآوردم و ریختم توی لیوان آب، از خونه زدم بیرون و رفتم سمت علی، لیوان و قرص رو گرفتم سمتش با بی‌حالی ازم گرفت خورد. - علی پاشو باید استراحت کنی! از روی مبل با بی‌حالی بلند شد. پوزخندی نشست کنج لبم، علی رفت سمت اتاق خواب در رو باز کرد و خودش رو انداخت، روی تخت منم پتو رو کشیدم روش و از اتاق اومدم بیرون؛ رفتم سمت نشیمن، نشستم روی مبل سه نفره و دراز کشیدم، تا چشم‌هام رو بستم؛ صدای زنگ گوشیم اومد. اه کیه باز نشد یک بار بخوایم‌ استراحت کنیم یکی مزاحم نشه! گوشی رو برداشتم، نگاهی به صفحه‌ش انداختم، چشم‌هام از حلقه زد بیرون، شهاب بود، قلبم باز بی‎‎‎‎‎‎‎قراری کرد، لعنت به من که وقتی پای شهاب وسط بیاد نمی‎‎‎‎‎‎تونم ذره‎‎‎‎‎‎‎ای خوددار باشم، قرار نبود، به این زودی من نزدیک شهاب بشم؛ اول قرار بود کار علی رو تموم کنم، خواستم بردارم که تماس قط شد. تو فکر عمیقی فرو رفتم، که باز گوشی زنگ خورد؛ نگاه کردم این دفعه ناشناس بود. - الو بفرمائید؟ صدای نگران و کمی عصبیه شهاب پشت گوشی پیچید. - چرا گوشیتو جواب ندادی؟ از نگرانی‎‎‎‎‎‎‎ای که توی صداش بود، نفسم بند اومد ولی خیلی زود خودم رو جمع و جور کردم و با لحنی پر از طعنه گفتم: - نمی‌دونستم باید بهت جواب پس بدم؟ شهاب مکثی کرد و این‎‎‎‎‎‎‎بار با خونسردی گفت: - باهات کار واجب داشتم وگرنه مزاحم اوقات خوشت با علی براتی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم. کلمه‎‎‎‎‎ی اخرش بوی حسادت می‎‎‎‎‎داد، لبخندی نشست روی لبم و گفتم: - خب می شنوم؟ - پشت تلفن نمی‌شه، باید هم‌دیگه رو ببینیم. - انتظار نداری که با کسی که ازم سوءاستفاده‌ کرده، برم سره قرار؟ با لحنی کلافه گفت: - به نفع خودت هم هست بیای بانو. چشم‎‎‎‎‎هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم و صدام نلرزه، چرا هنوزم بعد از گذشت این همه اتفاقات هنوزم وقتی صداش رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنوم قلبم هری میریزه. - کجا بیام؟ - آدرس رو برات پیامک می‌زنم، تا یک ساعت دیگه اون‌جا باش. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، شماره منصور رو گرفتم. یه بوق، دو بوق. صدای جدی منصور پشت گوشی پیچید: - بله خانوم؟ - کجایی؟ اگه نزدیک عمارت علی هستی، زود بیا کارت دارم. - چشم خانوم. گوشی رو قطع کردم، منتظر منصور موندم. بعد از بیست دقیقه، صدای زنگ گوشیم اومد؛ نگاه کردم منصور بود، زود جواب دادم. - خانوم جلوی در هستم. بدون حرفی گوشی رو قطع کردم و زود بلند شدم، از عمارت زدم بیرون، یکی از نگهبان‌ها اومد سمتم و با احترام گفت: - خانوم جایی تشریف می‌برید؟
  12. پشت در ایستادم، یکم خم شدم ببینم علی چی داره میگه. - ببین سامان؛ من نمی‌تونم چرا نمی‌فهمی؟ نمی‌دونم پشت خط چی بهش گفت که صداش بلندتر شد و گفت: - ببین من به مارانا یک حس‎‎‎‎‎‎‎‎‎هایی پیدا کردم، می‌دونم این حس اشتباهه، به ضررم هست ولی میگی چی‌کار کنم هان؟ علی باز گفت: - هه چی میگی سامان، تو میگی تا زوده من مارانا رو بکشم! پوزخندی زدم، پس سامان به من شک کرده، باید تا زوده دست به کار بشم. برگشتم سمت آشپزخونه دره قابلمه قرمه سبزی رو باز کردم، جا افتاده بود. میز رو چیدم و برنج رو کشیدم، برای هر نفرمون هم یک خورشت جدا ریختم، سرم رو گرفتم بالا دور و بر رو نگاه کردم کسی نبود، قطره رو در آوردم چهار قطره ریختم، سریع در قطره رو بستم و دوباره گذاشتم توی جیبم. خب سفره آماده‌س رفتم تا علی رو صدا بزنم، اومدم از پله ها برم بالا، که یکی از پشت چشم‌هام رو گرفت و با خنده گفت: - کجا لیدی؟ - می‌خواستم تو رو صدا بزنم. دست‌هاش رو از چشم‌هام برداشت، برگشتم خواستم حرفی بزنم دیدم نیست! رفتم توی آشپزخونه علی داشت میز رو نگاه می‌کرد. - به چی نگاه می‌کنی، بشین بخوریم دیگه! - ده ساله، که غذای درست حسابی نخوردم. تک خنده‌ای کردم. علی رفت سمت صندلی و نشست یک لبخند بدجنسی اومد، روی لبم؛ منم نشستم، جفتمون شروع کردیم به خوردن، پارچ آب رو برداشتم و برای خودم آب ریختم. - علی؟ علی سرش رو گرفت بالا و با دهن پر گفت: - جانم؟ - چرا نگران منی؟ علی لقمه‌ای که تو دهنش بود، رو قورت داد و گفت: - چون اولین دختری هستی، که منو یاد خانواده‌م می‌ندازی! - خانواده‌ت کجا هستن؟ - میشه در موردش حرف نزنیم؟ - باشه. از جام بلند شدم و رو کردم به علی گفتم‌: - اگه مشکلی نیست، من برم حیاط یک هوای بخورم؟ - خونه خودته لیدی. لبخندی زدم و از آشپزخونه زدم بیرون، رفتم سمت حیاط. یک تاپ گوشه سمت راست حیاط بود؛ اخم بزرگی نشست روی پیشونیم. باز هم خاطرات چهار سال پیش یادم اومد. *** چهار سال قبل با خنده رفتم، سمت تاپ چوبی که وسط حیاط بود. نشستم روی تاپ؛ شهاب اومد پشت سرم شروع کرد به حل دادن، با صدای بلند خندیدم. - شهاب؟ - جان شهاب. - دوست دارم! شهاب خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: -اونجا که مولانا میگه: « من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم؛ یک موی تو را به هر دو عالم ندهم.»️ *** زمان حال با صدای علی به خودم اومدم. - از چی ناراحتی لیدی؟ - چیز خواستی نیست. علی اومد کنارم، روی تاب نشست؛ سرم رو گذاشتم روی شونه علی، کاشکی شیش سال پیش؛ توی اون مهمونی به جای شهاب با علی آشنا می‌شدم، نه این حرفی رو که زدم قبول نداشتم، اگر هزاران بار دیگه هم به عقب برگردم باز عاشق چشم‎‎‎‎‎های شهاب می‎‎‎‎‎‎شم. بر خلاف میلم؛ باید علی رو اول افسرده و بعد می‌کشتم، هه‌ چه ساده دارم از قتل یک نفر حرف می‌زنم! نگاهم رو به آسمون انداختم، خدایا من کی انقدر بد شدم، خودت نگاهی به قلب بی‎‎‎‎‎‎توانم بنداز.
  13. - مارانا حالت خوبه؟ سعی کردم یکم خودم رو ضعیف نشون بدم، با لحن بی‌حالی گفتم: - آره یکم خوبم. - چند دفعه گفتم هتل برات خطر داره؟ سرم رو انداختم پایین و لبخند ملیحی زدم، علی دستشو گذاشت، زیر چونه‌م، چونه‌م رو گرفت بالا و با لحن مهربونی گفت: - ناراحتیتو نبینم لیدی! قلبم داشت فریاد می‎‎‎‎‎زد، از رنجی که داشت تحمل می‎‎‎‎‎کرد، غم مثل شاخه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای دورش پیچیده شده بود، تمام وجودم فقط یک جمله رو می‎‎‎‎‎گفتن. ( از اینجا برو، تو نباید روح یک نفر رو از بین ببری، نباید قلبش رو بشکنی، تو اون آدم بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رحمی که فکر می‎‎‎‎‎کنی نیستی) اماّ من تصمیمم رو از قبل گرفته بودم، باید با شروع این کار به شهاب دست پیدا می‎‎‎‎‎‎کردم و انتقامم رو می‎‎‎‎‎‎گرفتم. وسایلم رو با کمک علی جمع کردم و سوار ماشین شدیم، علی با مهربونی‎‎‎‎‎‎ای که من رو واقعاً متعجب می‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - میگم مارانا تو غذا پزی بلدی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: -آره چی فکر کردی آقا؟ آهی کشیدم از افسوس، داشتم در آتشی می‎‎‎‎‎‎‎سوختم که هیزم‎‎‎‎‎‎هاش برای خودم نبودند، شهاب چرا این‎‎‎‎‎‎کارو باهام کردی. *** وارد آشپزخونه شدم، در یخچال رو باز کردم؛ مواد قرمه‌سبزی رو برداشتم. پیاز رو برداشتم و شروع کردم به خورد کردن که یک چیزی به مخم رسید، گوشی رو برداشتم و پیامک دادم به منصور. «فردا برام یک قطره روان گردان بخر بیار علی نفهمه.» بعد از این که پیامک فرستاده شد، برای خودم پاک کردم. غذا رو درست کردم و زیر گاز رو کم کردم، هر لحظه از تصمیماتی که برای از بین بردن علی می‎‎‎‎‎‎گرفتم بیشتر حیرت می‎‎‎‎‎کردم، نه نباید با این فکرها خودم رو ضعیف کنم، برای این‎‎‎‎که حواسم رو پرت کنم از آشپزخونه رفتم بیرون و وارد نشیمن شدم، علی جلوی تلویزیون روی مبل نشسته بود؛ داشت مستند حیوانات می‌دید. نشستم بغلش و گفتم: -علی بزن یک کانال دیگه بدم میاد از مستند. علی نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت: - به روی چشم، هرچی لیدی بگه. صدای پیامک گوشیم اومد، نگاه انداختم منصور بود. «خانوم خریدم جلوی عمارت علی هستم.» از روی مبل بلند شدم که علی گفت: -کجا لیدی؟ - به منصور گفته بودم، برام یک چیزی بخره الان جلوی دره، برم بگیرم. علی زیر لب باشه‌ای گفت. از در خونه اومدم بیرون، وارد حیاط شدم که یکی از نگهبان‌ها اومد جلو و گفت: - خانوم جایی می‌رید؟ - نه یکی از دوستانم جلوی در هستن چیزی سفارش داده بودم می‌خوام؛ که برم ازش بگیرم. نگهبان سرش رو تکون داد و در اصلی حیاط، رو باز کرد که من بروم بیرون. منصور جلوی در بود؛ به ماشین تکیه داده بود که رفتم سمتش. - سلام چیزی که گفتم رو خریدی؟ - سلام خانوم بله بفرمائید. توی دستش یک پلاستیک مشکی بود، ازش گرفتم و داخلش نگاهی انداختم، آره خودش بود. - ممنونم منصور، من رفتم فعلاً. - خواهش می‌کنم خانوم، خداحافظ. برگشتم توی خونه، یک راست رفتم توی آشپزخونه قطره رو از پلاستیک در آوردم گذاشتم توی جیبم، از آشپزخونه اومدم بیرون، علی توی نشیمن نبود! از پله‌ها رفتم بالا، در اتاق کارش نیمه بود؛ صدای آروم علی می‌اومد.
  14. بی‌خیال سرم رو تکون دادم، باید فکرم رو جمع و جور می‌کردم. صدای پیامک گوشیم اومد، گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم، علی پیام داده بود. پیام رو باز کردم. «مارانا چرا لجبازی می‌کنی؟» یک لبخند بدجنسی اومد روی لبم، زنگ زدم به منصور. بلافاصله گوشی رو جواب داد. - منصور بیا کارت دارم. بدون این که منتظر جوابش باشم، گوشی رو قطع کردم؛ بعد سه دقیقه در اتاق به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم، وا اینا که منصور نبودن! سه تا مرد قد بلند هیکلی با تفنگ وارد اتاق شدن، لبخند اطمینان بخشی زدند و تفنگ رو سمت من گرفتن، آها الان فهمیدم پس این نقشه ست. گوشی رو برداشتم؛ سعی کردم صدام رو تغیر بدم، شماره علی رو گرفتم. یک بوق، دو بوق، سه بوق. - الو؟ - الو، الو علی کمکم کن علی. - چی شده، مارانا چیزی شده؟ صدای جیغ در آوردم، گوشی رو قطع کردم، از این همه بدجنسیم نیشخندی زدم، رفتم سمت تخت و نشستم، رو کردم سمت یکی از مردها و گفتم: - بیا محکم بزن دم گوشم. - اما خانوم آقا الکس بفهمند، دست بهتون زدیم زنده‌‌مون نمی‌ذاره! با جدیت گفتم: - همین که گفتم، زود! اومد رو به روم ایستاد، دستش رو برد بالا و محکم زد زیر گوشم، صورتم گز‌گز کرد، لعنت بهت مرد، عجب دست سنگینی داشت، موهام رو باز کردم و ریختم دورم؛ یکم دست کردم داخلش و بهم ریختم، بعد از پانزده دقیقه علی سراسیمه وارد اتاق شد! رو کرد به اون سه تا گفت: - کی هستین عوضی‌ها برای کی ‌کار می‌کنین هان؟ یکی از مردها اومد سمت من، تفنگ رو گذاشت روی شقیقه‌م با صدای بمی‌گفت: - چیه برات مهم شده؟ علی با عصبانیت داد زد: - چی می‌خوای عوضی برای کی‌کار می‌کنید؟ - باید پرونده باند ۰۰۲۷ رو تحویل بدی. علی از عصبانیت شده بود مثل لبو. - به اون ریس احمق‌تر از خودت بگو؛ با بد کسی در افتادی، بهت میدم اون پرونده لامصب رو ول کن، مارانا رو. مرد پوزخندی زد و گفت: - من رو احمق فرض کردی؛ هان زنگ بزن به آدم‌هات برات بیارن. علی دست کرد داخل جیبش گوشیشو در آورد. - الو سامان برو توی اتاق کارم پرونده ۰۰۲۷ رو بیار هتل. بعد با عصبانیت رو کرد به مرد گفت: - حیف که الان دست و بالم بسته‌اس به رئیست بگو، کسی که بخواد به شریک من دست بزنه رو دستش رو قطع می‎‎‎‎‎‎‎کنم. با حرف‌های علی چشم‌هام شده بود، اندازه پیاله آب‌خوری، پس علی بهم وابسته شده بود، از این‎‎‎‎‎‎که قراره چه بلایی سرش بیارم عذاب وجدان گرفتم، از کی انقدر بی‎‎‎‎‎‎رحم شده بودم، من زمانی اگر یک نفر توی خیابان اشتباهی زمین می‎‎‎‎‎‎خورد قلبم به درد می‎‎‎‎‎‎اومد، الان اونقدری بی عاطفه شدم که قراره یک آدم رو قربانی کنم؛ بعد از بیست دقیقه یک پسر جوونی در اتاق رو باز کرد و اومد داخل، مرد قد بلند و جوونی بود، نگاهی گذرا به آدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های توی اتاق انداخت و به سمت علی رفت، پرونده رو داد دستش، علی هم یک نگاه متفکرانه‌ای کرد و پرونده رو داد دست مرد که بالای سر من ایستاده بود. مرد پرونده رو باز کرد، داخلش رو خوب نگاه کرد؛ بعد با پوزخندی گفت: - خوب پرونده‌ت که درسته، ما هم دیگه بریم آقای براتی. علی عصبانی‌تر از قبل فریاد زد: - حالا که پرونده رو گرفتین گم‌شین دیگه یالا. اون مرد که بالای سره من بود، با لحن مسخره‌ای گفت: - ما که رفتیم، ولی بدجور له شدی؛ علی آقا این یک اشتباه بزرگ بود، توی زندگیت. سه تاشون از اتاق رفتن بیرون، تا در اتاق بسته شد، علی سراسیمه اومد سمت من با لحن نگرانی گفت:
  15. - نه چیز مهمی نیست بیا دنبالم خونه علی هستم. - چشم خانوم. گوشی رو قطع کردم و رو به روی علی قرار گرفتم با لحنی ملایم و قاطع گفتم: - ممنونم که نگران حالم هستی، ولی من می‌تونم از خودم محافظت کنم. اخم‌های علی بدجور تو هم رفت، با لحنی که از عصبانیت می‌لرزید گفت: - باشه هرجور مایلی! درد بدی توی قفسه‎‎‎‎‎‎‎‎ی سینه‎‎‎‎‎‎‎م پیچید، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا یکم دردم آروم بشه؛ چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم و نگاهی به دست علی انداختم؛ باندی که دیشب دور دستش بسته بودم خونی شده بود، اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم دیگه رفتن، با نگرانی‎‎‎‎‎ گفتم: - دستت باز خون ریزی کرده، بهتره بریم بیمارستان. علی با لحنی ذهرآلود و با کنایه گفت: - لازم نیست نگران دست من باشی لیدی. یک تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: - نگران دستت نیستم، نگران خودتم. علی کلافه دستی به مو‌هاش کشید، معلوم بود که بدجوری کلافه ست، توی دلم خودم رو تحسین کردم؛ آفرین مارانا داری موفق میشی. چند تقه به در خورد که علی گفت: - بفرمائید. یک خدمه جوون وارد شد و با احترام گفت: - آقا علی یک آقایی اومدن، میگن که راننده مارانا خانوم هستن. علی سری تکون داد و به خدمه گفت: - باشه بهشون بگو، منتظر باشند. از جام بلند شدم و گفتم: - مواظب خودت باش. علی سری تکون داد و چیزی نگفت. از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت حیاط، منصور تا من رو دید در ماشین رو باز کرد، قبل از این که بنشینم؛ توی ماشین برگشتم و به سمت خونه نگاه کردم. علی رو پشت پنجره اتاقش دیدم، لبخندی زدم و سوار ماشین شدم. با منصور رفتیم سمت هتل. *** کارت رو وارد کردم؛ در با صدای تیک باز شد. بازم الکس روی تخت نشسته بود! بدون حرف رفتم کنارش روی تخت نشستم؛ همه جریان خونه علی رو تعریف کردم، الکس هم با خونسردی گوش کرد‌ و گفت: - اون تیر اندازی کار آدم‌های من بود. چشم‌هام از تعجب گرد شد! - کار تو بود، چرا؟ - با این کارم می‌خواستم؛ واکنش علی روی تو رو بدونم، اماّ مثل این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که بیشتر روی شهاب جواب داد تا اون پسره‎‎‎‎‎‎ی نادون. - پس هیچ خطری تهدیدم نمی‌کنه؟ - باید وانمود کنیم، که یک باند قاچاقچی دنبال تو هستن و می‌خوان تو رو بکشند، تا علی نگرانت بشه. - ولی... . - حرف نباشه! پوفی کردم و گفتم: - باشه. - منتظر می‌مونیم تا خود علی بیاد سمت تو، به احتمال زیاد شاید برات آدمم بذاره که تعقیب کنن. کلافه و یکم عصبی گفتم: -باشه، اماّ.. . نذاشت ادامه‎‎‎‎‎ی حرفم رو بزنم و گفت: - من حرف‌هام رو زدم، تازه دیگه از گوشی خودت فعلا به من اس‌ام‌اس یا زنگ نزن شاید گوشیتو هک کنن. سری تکون دادم، الکس از جاش بلند شد و رفت سمت در قبل از این که بره؛ برگشت خواست حرفی بزنه که پشیمون شد از اتاق رفت بیرون.
  16. زیر بغلش رو گرفتم و آروم‌آروم رفتیم سمت ‌اتاق، اگر چندسال پیش بهم می‎‎‎‎‎‎‎گفتند که قراره روزی به این حال بیافتم و نصف شب توی خونه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پسر جوونی باشم و بهش کمک کنم اصلاً باورم نمی‎‎‎‎شد، علی رو روی تخت گذاشتم و پتو رو کشیدم روی تنش. چراغ اتاق رو خاموش کردم و اومدم بیرون، رفتم سمت نشیمن و نشستم روی مبل. یک خمیازه کشیدم؛ نفهمیدم کی دراز کشیدم و خوابم برد. با صدا زدن اسمم از خواب پریدم؛ چشم‌هام رو باز کردم علی رو دیدم. علی تا چشم‌های بازم رو دید لبخندی زد و گفت: - چرا روی مبل خوابیدی لیدی؟ از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم، وای گردنم چقدر درد گرفته بود؛ دستم رو بردم سمت گردنم و شروع کردم به مالیدن. - من اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد! - اشکال نداره، حالا هم پاشو بریم ناهار بخوریم. چشم‌هام گرد شدن! - مگه ساعت چنده؟ علی تک‌خنده‌ای کرد و گفت: - یک و نیم. با تعجب از جام بلند شدم، باید هرچه سریع‎‎‎‎‎‎‎تر به هتل بر می‎‎‎‎‎‎گشتم. - نه مرسی من باید برم. علی خونسرد بلند شد و رو به روم قرار گرفت و گفت: - من که ناهار نخورده نمی‌ذارم بری. لعنت بهت پسر، سعی کردم آروم باشم و لبخندی زدم گفتم: - باشه. یک‌دفعه یاد دیشب افتادم دوباره گفتم: - نمی‌خوای بگی دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ - آره می‌خوام ولی بعد از ناهار توضیح میدم. از این‎‎‎‎‎‎که همش دست به سرم می‎‎‎‎‎‎کرد اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، سری تکون دادم و گفتم: - دست‌شویی کجاست؟ - انتهای راهرو سمت چپ. باشه‌ای گفتم و از روی مبل بلند شدم، وارد راهرو شدم، هشت تا اتاق بود؛ زیر چشم به سقف نگاه انداختم، سه تا دوربین بود. نگاهم رو از دوربین‌ها گرفتم و رفتم سمت دست‌شویی. بعد از اتمام کارم، از دست‌شویی اومدم بیرون، درِ یکی از اتاق‌ها باز شد و علی اومد بیرون، با لبخند گفت: - بریم لیدی. بدون حرف پشتش حرکت کردم و رفتیم سمت سالن غذاخوری. یک صندلی رو بیرون کشید و رو کرد بهم گفت: - بفرمائید لیدی. تشکری کردم و نشستم. به غیر من و علی کسی دیگه نبود، دور میز تعجب نکردم؛ الکس بهم گفته بود علی به کسی پایبند نمی‌شه چون تو دنیای قاچاق و خلاف عشق ممنوعه و تنها کسی که این قانون رو بهم زده بوده شهاب بود که اونم تو زرد از آب در اومد. تا آخر غذا نه من حرفی زدم و نه علی؛ فکرم رفت سمت دیشب و شهاب، اون لحظه‎‎‎‎‎‎‎ای که بهم گفت سوار شو، اون نگرانیه توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش، نه نباید گول این رفتارهاشو بخورم. با هم از سره میز بلند شدیم، علی جلوتر حرکت کرد؛ منم پشت سرش از پله‌ها رفتیم بالا، وارد همون اتاق کارش شدیم. نشستیم روی مبل، منتظر نگاهش کردم نگاه منتظرم رو که دید گفت: - نباید دیگه تو هتل بمونی. - چرا؟ - دیشب که تیر اندازی شد، در اصل می‌خواستن تو رو بکشند. از دروغی که داشت می‎‎‎‎‎گفت خنده‎‎‎‎‎‎م گرفت، اماّ خیلی زود خنده‎‎‎‎‎‎‎م رو خوردم و به‎‎‎‎‎‎‎جاش پوزخند تلخی گوشه لبم نشست، علی باز ادامه داد. - هتل برات خطر داره. نیشخندی زدم و گفتم: - که‌ چی نگرانم شدی؟ - معلومه که نگرانت می‌شم، الان باهم می‌ریم هتل وسایلت رو جمع کن. پریدم وسط حرفش و گفتم: - من جایی نمی‌رم تو هتل می‌مونم. علی عصبانی شد و از روی مبل بلند شد انگشت اشاره‌ش رو بلند کرد و گفت: - ببین مارانا حق نداری با جون خودت بازی کنی! خواستم جوابش رو بدم، که گوشیم زنگ خورد، منصور بود زود جواب دادم. - الو بفرمائید. - خانوم تو هتل نبودین اتفاقی افتاده؟
  17. چشم‌هام رو باز و بسته کردم، تا جلوی اشک‌های سمجم رو بگیرم. الکس بازوم رو گرفت و برد سمت تخت. - مارانا بشین می‌خوام باهات صحبت کنم. بدون حرف نشستم و منتظر به الکس نگاه کردم، توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش تردید و دودلی بود، نگاه منتظرم رو که دید دو تا تک‌سرفه کرد و گفت: - ببین مارانا از الان به بعد مأموریتت سخت‌تره؛ شهاب رو بیشتر می‌بینی. نه غیر ممکنه، نمی‎‎‎‎‎‎‎تونستم هرروز ببینمش و تمام وجودم آب نشه، مگر می‎‎‎‎‎‎شد چشم‎‎‎‎‎‎‎های آبی‎‎‎‎‎شو ببینم دلم نلرزه. - ببین الکس من... . نذاشت بقیه حرفم رو بزنم و گفت: - نه مارانا من این رو نگفتم که بخوام بگم تو ضعیف هستی. - پس چی؟ - ببین از این به بعد نقشه عوض شد. ده دقیقه از رفتن الکس می‌گذشت. حرف‌هاش رو توی سرم مرور کردم. آره من می‌تونم، باید به شهاب نزدیک می‌شدم، تا بتونم به باند اصلی برسم، اماّ از این‎‎‎‎‎که بند بند وجودم در هر لحظه در کنار اون بودن آتیش نگیره رو زیاد مطمئن نبودم، تلفن هتل رو برداشتم و یک قهوه سفارش دادم. بعد پنج دقیقه در اتاق به صدا در اومد. در رو باز کردم و قهوه رو گرفتم، انعام خدمه رو دادم و در رو بستم. برگه‌هایی که الکس داده بود، رو زیر رو کردم؛ باید همه رو دقیق بخونم. یک خمیازه کشیدم و برگه هارو از جلوم جمع کردم، گذاشتم زیر تشک تخت. روی تخت دراز کشیدم، تازه چشم‌هام گرم خواب شده بود، که گوشیم زنگ خورد اه این کیه این وقت شب لعنت به اون تربیت پدر مادرتون، با غرغر گوشیم رو برداشتم و نگاهی به صفحه‌ش انداختم، علی بود! - الو؟ صدای نگران علی توی گوشی پیچید. - مارانا حالت خوبه؟ اوف پسره‎‎‎‎‎‎ی سمج، با لحنی کلافه گفتم: - آره علی حالم خوبه. - حاضر باش تا ده دقیقه دیگه جلوی هتل هستم. اومدم اعتراض کنم که گوشی رو قطع کرد؛ ساعت رو نگاه کردم ساعت چهار و نیم دقیقه بود. با خستگی از روی تخت بلند شدم، زیر لب هرچی فوش بلد بودم نثار علی کردم، اماّ چاره‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نداشتم باید فعلاً هرچی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت انجام می‎‎‎‎‎دادم تا ببینم نقشه تا کجا دقیق پیش میره، رفتم سمت کمد یک مانتو مشکی جلو باز بلند، با یک شلوار مشکی، شالم هم سرم انداختم، کیف و گوشیم رو هم برداشتم و از اتاق زدم بیرون. سوار آسانسور شدم؛ دکمه هم کف رو زدم، گوشیم رو برداشتم و برای الکس اس ام ای فرستادم. «علی زنگ زد صداش یکم نگران بود گفت میاد دنبالم.» وقتی پیام ارسال شد اس ام اس رو برای خودم پاک کردم؛ تا از در هتل اومدم بیرون، ماشین علی جلوی پام ترمز زد. در ماشین رو باز کردم؛ نشستم توی ماشین. علی پاش رو، روی گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد، مچ دستش خونی بود! یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا و سعی کردم توی چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م نگرانی باشه. - علی دستت چی شده، چرا گفتی بیام؟ - هیس میگم برات، اول بریم خونه‌ی من همه چی رو برات تعریف می‌کنم. از این‎‎‎‎‎‎که داشتیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم خونه‎‎‎‎‎‎ی علی اصلاً حس خوبی نداشتم اماّ اعتراضی نکردم و دیگه هیچ حرفی نزدم تا در عمارت علی. از ماشین اومدیم پایین؛ علی جلوتر از من راه افتاد سمت خونه، چند قدم بیشتر نمونده بود به در اصلی خونه که علی تعادل شو از دست داد! سریع رفتم سمتش و بازوش رو گرفتم، دلم براش سوخت و با نگرانی گفتم: - علی چیزی شده، می‌خوای بریم بیمارستان؟ - نه ‌نه من خوبم لازم نیست. در رو باز کردم و علی رو بردم سمت نشیمن، علی رو گذاشتم روی مبل و گفتم: - جعبه کمک‌هایِ اولیه کجاست؟ با بی‌حالی جواب داد. - توی آشپزخونه؛ کابینت سمت چپ طبقه پایین. بدون حرف رفتم؛ سمت آشپزخونه جعبه رو برداشتم، سریع رفتم دوباره سمت نشیمن؛ نشستم بغل علی دستش رو آوردم بالا یک خراش عمیق بود، ولی نه اون قدر که بخیه بخواد. دور آخر باند رو بستم وسایل رو جمع کردم. نگاهی به علی انداختم خیلی بی‌حال بود. - علی بلندشو ببرمت توی اتاقت.
  18. با عصبانیت گوشی رو پرت کرد توی کیف، دستم رو بردم بالا تا یک تاکسی بگیرم، یک پرشیا سفید جلوی پاهام ترمز زد. یک پسر جون پشت فرمون بود؛ سرش رو خم کرد و با لبخند چندش آوری گفت: - به‌به عجب بانو زیبایی افتخار نمی‌دین؟ یک پوزخند گوشه لبم نشست، بهت حالی می‌کنم پسره گستاخ! دره ماشین رو باز کردم و نشستم. - افتخار آشنایی نمی‌دین؟ - راهتو برو، زیاد حرف مفت می‌زنی. با چشم‌های گرد شده، بهم نگاه کرد یک دفعه عصبانی شد‌ و دستم رو گرفت و محکم فشار داد. زیر لب غرید: - بهت حالی می‌کنم دختره چموش. نیشخند زدم و چیزی نگفتم؛ با اون دستم که آزاد بود آروم زیپ کیفم رو باز کردم و تفنگم رو در آوردم. گرفتم طرفش و با لحن عصبانی گفتم: - پسره احمق تو اصلاً می‌دونی من کی هستم هان؟ ترس رو می‌شد، تو چشم‌هاش بخونم، با تمام عصبانیت و خشم گفتم: - لازم نیست بترسی، کارت ندارم به این آدرسی که میگم برو. تند‌تند سرش رو تکون داد؛ لبخند رضایت بخشی زدم، خوب حداکثر تونستم یکم از اعصبانیتم رو سر یک نفر خالی کنم، بعد از ده دقیقه جلوی هتل ترمز کرد و پیاده شدم قبل از این که حرکت کنه خم شدم توی ماشین و گفتم: - بهت هشدار میدم، به پلیس چیزی نگی وگرنه هفت جد و آبادت رو جلوی چشم‌هات زنده می‌کنم. منتظر جوابش نموندم و رفتم سمت هتل، از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق، کارت رو وارد کردم و در با صدای تیک باز شد، برق اتاق رو، روشن کردم از دیدن الکس روی صندلیه اتاقم جا خوردم! - بهت زنگ زدم خاموش بودی. - نباید که تا واست مشکل پیش اومد به من زنگ بزنی‌ ها؟ نیشخندی زدم و چیزی نگفتم، از روی تخت بلند شد و اومد طرفم. یک قدمی به من ایستاد، بازوم رو سفت فشار داد. - ببین مارانا اگر فقط یک ذره فقط یک ذره دلت بازم برای شهاب بزنه، خودم با دست‌های خودم زنده به گورت می‌کنم؛ شیر‌فهم شد؟ بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و با عصبانیت داد زدم. - چیه چی فکر کردی، فکر کردی من اون احمق رو می‌بخشم هان؟ روحم از حرفی که زدم پوزخندی زد، قلبم رو توی قفس سینه‎‎‎‎‎‎م احساس نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم، آیا هنوز داشت می‎‎‎‎‎‎تپید؟ با لحن آروم تری الکس گفت: - مارانا. سعی کردم صدام نلرزه، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - چیه؟ - خودت می‌دونی من بد تو رو نمی‌خوام. - می‌دونم. الکس خیره نگاهم کرد؛ یک قدم اومد جلوتر و با لحن مهربونی که از الکس کم می‌شد دید گفت: - مارانا من نمی‌خوام دوباره تو شکست بخوری. بازم این بغض لعنتی اومد سراغم. زیر لب با خودم گفتم: از چرخش روزگار دگر سیر شدم، از روز و شبم خسته و دلگیر شدم، مرگم نمی‎‎‎‎‎‎گیرد سراغی از من،به گمانش که جوانم، به خدا پیر شدم.
  19. با تعجب به علی نگاه کردم. علی صورتش رو، کرد طرف شهاب و با لحن مغروری گفت: - با اجازه آقا شهاب، ادامه رقص با من. شهاب دندون‌هاش رو؛ روی هم سائید و رفت، به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های علی نگاه کردم که گفت: - مارانا. - بله. خم شد و دم‌گوشم، جوری که گرمای وجودش گردنم رو سوزاند،آروم زمزمه کرد. - خیلی جسور هستی! چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم: - چرا؟ تا علی اومد جواب من رو بده؛ صدای شلیک کل سالن رو فرا گرفت! الکس همچین چیزی رو از قبل پیش‌بینی کرده بود. علی اسلحه‌شو از جیب پشت شلوارش در آورد و سریع رو کرد طرف من و گفت: - مارانا سریع برو بیرون، یک تاکسی بگیر برو زود باش. سرم رو تکون دادم زود رفتم، طرف اولین اتاق رو که دیدم درش رو باز کردم، کسی داخل نبود! خم شدم و اسلحه‌م رو که روی مچ‌ پام جاسازی ‌کرده بودم، برداشتم و رفتم بیرون. اسلحه ‌رو آوردم بالا و چشم‌هام رو ریز کردم. به این ور و اون ور نگاه کردم، پله‌ها رو اومدم پایین و باز به اطراف نگاه کردم، قلبم تندتر از حد معمول می‎‎‎‎‎‎‎‎زد، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو آروم کردم تا فکرم یکم آروم بشه، از پله یک قدم برنداشته بودم، که سالن توی‌ تاریکی فرو رفت، و فقط صدای شلیک می‌ا‌ومد! یکم چشم‌هام به تاریکی عادت کرد؛ آروم‌آروم قدم بر می‌داشتم که یکی از پشت دستمال نمناکی رو گذاشت روی دماغ و دهنم؛ سعی کردم نفس نکشم. با یک جهت برگشتم و دستم رو روی ماشه تفنگ گذاشتم، فشار دادم و صدای تفنگ توی گوشم پیچید. به جنازه مرد نگاه کردم، چون تو تاریکی بود معلوم نبود! بی‌خیال صورت مرد شدم و راه افتادم سمت در خروجی؛ از در که رفتم بیرون یک بنز مشکی جلوی پاهام‌ ایستاد. تفنگم رو آوردم بالا تا آماده باشم. شیشه ماشین اومد پایین شهاب بود، خیالم یکم آسوده شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم، پوزخندی نمایشی زدم، که گفت: - ملیکا سوار شو. الان زمانی نبود که بخوام لجبازی کنم، بدون حرف سوار ماشین شهاب شدم‌؛ پاش رو گذاشت روی گاز و حرکت کرد. پیچید توی بزرگ‌راه، عطر گرم شهاب توی فضای ماشین پیچیده بود، قلبم با من یاری نمی‎‎‎‎‎‎کرد، لعنت به من که حتی لحظه‎‎‎‎‎‎‎‎ای رو هم نتونستم فراموشت کنم، تک سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و با جدیت گفتم: - همین‌جا نگهدار، می‌خوام پیاده شم. شهاب نیشخندی زد و ماشین رو متوقف کرد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش که روی فرمون ماشین بود مشت شدند، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پاش ‌رو گذاشت روی گاز و با سرعت بالایی حرکت کرد، از توی کیفم گوشی رو برداشتم و شماره الکس رو گرفتم. اه ‌لعنتی خاموش بود!
  20. - ایشون آقا شهاب یکی از سرمایه گذران ما هستن. بعد رو کرد سمت من و گفت: - ایشون علی صاحب باند عرب و اون خانوم زیبا مارانا خانوم شریکشون. نگاهی به شهاب انداختم، تعجب رو می‌شد تو نگاهش خوند! علی دستش‌ رو بلند کرد و به شهاب دست داد، یک پوزخند تلخ گوشه لبم نشست و رفتم جلو دستم رو بردم بالا، یک نگاهی به دستم انداخت و دستش رو آورد بالا و باهام دست داد، گرمی دست‎‎‎‎‎‎‎هاش قلبم رو به آتیش کشید، روزی این دست‎‎‎‎‎‎ها قهرمان زندگیه من بودند نه قاتلم، محمود رو کرد طرف من و شهاب گفت: - شما هم‌دیگه رو می‌شناسید؟ من سریع‌تر از شهاب جواب دادم. - نه. شهاب یک تای ابرو‌ش رو داد بالا ولی چیزی نگفت، محمود سری تکون داد و چیزی به روی خودش نیاورد، محمود رو به همه تعارف زد که بنشینیم. علی هم اومد نشست بغلم، سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس کردم، سرم رو گرفتم بالا و با شهاب چشم تو چشم شدم، سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم؛ تو چشم‌هاش غم رو می‌شد دید، روحم را دریند، قلبم رو انگار داشتند از توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م در می‎‎‎‎‎‎‎‎‎آوردند، لبخند غمگینی به تلخیه هزاران قهوه اومد روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، شهاب از جاش بلند شد و آمد رو ‌به روم قرار گرفت، دستش رو دراز کرد و با لحن سردی گفت: - افتخار یک دور رقص رو می‌دید؟ یک‌نیشخند زدم و دستم‌ رو میان دست‌هاش قرار دادم، با هم رفتیم سمت پیست رقص، آروم‌آروم حرکت کردیم، قلب لعنتیم داشت نافرمانی می‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، تو چشم‌های آبی شهاب زل زدم، ل*ب باز کرد و گفت: - علی رو از کجا شناختی؟ - مگه برات مهمه؟ - معلومه‌که مهم نیستی، فقط کنجکاو شدم! - کنجکاو نشو. یک لبخند کج و کوله نشست کنج لب‌های شهاب و گفت: - خیلی لُند شدی، لیدی! - چیه حسودی می‌کنی؟ یک لبخند حرصی زد و با عصبانیت که سعی داشت کنترل کنه گفت: - خیلی به خودت امیدوار شدی! لبخندی زدم و گفتم: - آره پس‌چی، فکر کردی همیشه چشم انتظارت می‌مونم؟ شهاب اخمی کرد و دیگه حرفی نزد، رقص تندتر شد. یاد چهار سال پیش افتادم. *** چهار سال قبل خنده‌ای کردم و گفتم: - عه شهاب اذیت نکن! نیش‌شهاب باز شد و با لحن خنده داری گفت: - نوچ نمی‌شه باید یاد بگیری. با خستگی بلند شدم و رو به روش قرار گرفتم و با اخم ریزی نگاهش کردم. - عه خانوم چرا اخم‌هات تو هم هست؟ - از صبح گیر دادی به رقص تانگو که بهم یاد بدی، اصلا من نخوام یاد بگیرم باید کی رو ببینم؟ یک تای ابرو شهاب رفت بالا؛ و با خنده سینه‌شو داد جلو و گفت: - من! مشتی به سینه‌ش زدم که خنده‌ش بیشتر شد. *** زمان حال دستم‌ رو گرفت بالا و چرخیدم؛ که یکی بازوم رو گرفت و با یک دستش دستم رو گرفت.
  21. سرم رو گرفتم بالا، نگاهم قفل شد داخل چشم‌های علی، چشم‌های مشکیش داشت داخل تارکی سالن می‌درخشد، یاد چشم‌های یخی شهاب افتادم بعد این همه مدت که می‌گذشت ولی وقتی یادش میافتادم قلبم می‌لرزید، تو فکر بودم که علی بازم خم شد دم گوشم به آرومی گفت: - چیه محو چشم‌هام شدی لیدی؟ اخم ریزی بین ابروم نشست، اخمم رو که دید باز گفت: - عه نداشتیم ها! دستم رو گرفت بالا و یک چرخ خوردم، دوباره به حالت اولی برگشتیم، رقص تانگو رو حرفه‌ای بودم، الکس همیشه می‌گفت دختری که رقص تانگو بلد نباشه از دنیا عقبه، رقصمون خداروشکر زود تموم شد، با هم دوباره رفتیم سمت مبل‌ها و نشستیم که بازم یک‌ خدمه اومد، سمتمون و دوباره نوشیدنی تعارف زد، می‌خواستم بردارم که یاد حرف الکس افتادم که همیشه می‌گفت: - هر وقت با جنس مخالفت رفتی مهمونی اون قدری نوشیدنی نخور که نفهمی چی‌کار می‌کنی. علی یک‌ جام بهم تعارف زد که گفتم: - نه دیگه نمی‌خورم. علی دیگه چیزی نگفت و جام رو گذاشت روی میز عسلی، نگاهم رو دوباره چرخوندم بین سالن، نمی‌دونم چی شد که محمود از جاش بلند شد و رو کرد طرف من و علی گفت: - من برم الان میام. من و علی سری تکان دادیم. چشم‌هام از حدقه زد بیرون! یک دختر قد بلند که یک لباس خیلی کوتاه تنش بود با موهای بلوند، اَه آرایشش رو که نگم بهتره؛ بیشتر شبیه دفتر نقاشی بود. اومد سمت علی و با لوندی و عشوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که حال آدم رو بیشتر بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد گفت: - اوا علی اینجایی فکر کردم دیگه نمیایی بیرون. و یک چشک زد، یک پوزخند نشست کنج لبم، علی هم که انگار از دیدن دختر زیاد خوشحال نشد؛ چون اخم کمرنگی کرد. - حالا که می‌بینی اومدم. دختر که از رو نرفت رو کرد سمت من و قیافه‎‎‎‎‎‎‎شو یکم جمع کرد و با حسادت گفت: - علی معرفی نمی‌کنی؟ علی نگاهی به من کرد و لبخند زد. - مارانا همکار جدیدم. دختر دستش رو دراز کرد طرفم و گفت: - از دیدنتون خوشحال شدم. - منم همینطور. دوباره گفتم: - خودتون رو معرفی نمی‌کنید؟ - آرتمیس هستم. لبخند زورکی زدم که بیشتر شبیه پوزخند شد، سری تکون دادم. - دوستان من برم با اجازه. نگاهش رو از ما گرفت و رفت. بازم یک نگاه دقیق بین سالن انداختم.، محمود رو دیدم که داره میاد سمت ما پشت سرش هم یک مرده. چون فضا تاریک بود نمی‌تونستم واضح صورت مرد رو ببینم، کمی که جلوتر اومدن صورت مرده واضح‌تر شد. قلبم یک دفعه فروکش کرد عرق سردی نشست روی پیشونیم سعی کردم خونسرد باشم نباید خودم رو می‌باختم. دست‌هام رو مشت کردم تا یکم آروم‌تر بشم. حرف الکس تو ذهنم اکو شد. - قوی باش دختر اگه اون‌ها بفهمند یکم ضعیف شدی زخمیت می‌کنن؛ اگرم ضعیف شدی بازم خودت رو قوی نشون بده، چون گرگ‌ها اگه ترس رو تو چشمات ببینن بهت رحم نمی‌کنن و اگرم شجاعت رو ببینن کاری باهات ندارن. صدای علی رو دم گوشم حس کردم - چیزی شده مارانا اخم‌هات تو همه لیدی؟ تک‌خنده‌ای کردم و گفتم. - نه چیزی نیست. دستشو آورد بالا و صورتم رو نوازش کرد. منم لبخندی زدم، می‌دونستم تا الان شهاب به ما نزدیک‌تر شده و منو علی رو می‌بینه، صدای تک‌سرفه کسی اومد. نگاهی انداختم دیدم محمود جلوتر ایستاده و شهاب عقب‌تر! خودم رو خونسرد نشون دادم. من و علی از روی مبل بلند شدیم. شهاب اومد جلوتر. - آقا شهاب بفرمائید بنشینید. - محمود معرفی نمی‌کنی؟
  22. مرد رو کرد طرف من و علی با خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎رویی گفت: - بفرمائید سالن جشن اون طرفه. با علی شونه به شونه هم دیگه به طرف سالن رفتیم، جفت‌مون قدم‎‎‎‎‎‎‎‎های محکم و استوار برمی‌داشتیم، یک خدمتکار جوون اومد سمتم و احترامی گذاشت و با لحنی رسمی گفت: - خانوم مانتو و وسایلتون رو بدین به من. سری به نشانه‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم، مانتوم رو آروم از تنم بیرون آوردم و به همراه کیفم به طرف خدمتکار گرفتم، خیلی جدی گفتم: - بفرمائید. با لبخند ازم گرفت و رفت، برگشتم که دیدم علی داره با لبخند نگاه می‌کنه! یک تای ابروم رو انداختم بالا و بهش نگاه کردم، اومد سمتم و با لحن جذابی گفت: - اوه لیدی خوشحالم که همکاری رو با تو رو قبول کردم واقعاً که زیبا هستی. نیشخند زدم و هیچی نگفتم، خیلی وقت بود تعریف و تمجید دیگران از چهره‎‎‎‎‎‎‎‎م برام معمولی شده بود، با علی وارد سالن مهمونی شدیم، یک سالن بزرگ گرد که وسط سالن پیست رقص بود و دور تا دور مبل های چرم گذاشته بودن، تا من و علی وارد شدیم صدای پچ‌پچ‌ها بالا گرفت، آره تعجب کنید، چون نقشه‌های زیادی براتون دارم، یک مرد مسن حدوداً چهل ساله اومد سمتمون، غرور از چشماش می بارید! هه حالا فکر کردن کی هستن، یک مشت آشغال پست فطرت، علی خیلی مودبانه دستشو بلند کرد و گفت: - به‌به آقا محمود بالاخره چشممون به جمالتون روشن شد! حالا اون مرده که اسمشو فهمیده بودم محموده، با خونسردی‎‎‎‎‎‎‎‎ای که اصلاً به تیپ و قیافش نمی‎‎‎‎‎‎‎اومد گفت: - یک چند وقتی کار داشتم علی جان وگرنه حتماً یک سری بهت می‌زدم. محمود نگاهش به من افتاد و دوباره رو کرد به علی گفت: - معرفی نمی‌کنید؟ علی نگاهی بهم کرد و با غروری که درون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سیاهش می‎‎‎‎‎‎‎درخشیدن گفت: - اوه بله ‌بله این خانوم مارانا شریک جدید من هست. محمود رو کرد طرف من و دستش رو آورد بالا. - از آشنایی با شما خوشحال شدم مارانا خانوم. با بد دلی دستم رو آوردم بالا و بهش دست دادم و با یک لبخند زورکی گفتم: - اوه بله منم خوشبختم از آشنایی با شما. محمود لبخندی زد و گفت. - چرا سر پا هستید؟ بفرمائید. خودش جلوتر از ما حرکت کرد، من و علی هم پشت سرش. بالاترین نقطه سالن طرح مبل فرق داشت سلطنتی بود، بهمون تعارف زد. - بفرمائید بنشینید. تشکری کردیم و نشستیم. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم، سالن لحظه به لحظه بیشتر پر از مهمون می‎‎‎‎‎‎‎شد، یکم که دقت کردم، قاطی مهمون‌ها محافظ هم بود، علی خم شد دم گوشم آروم زمزمه کرد. - چرا ساکتی؟ تا اومدم جوابش رو بدم یک خدمه مرد با یک سینی که داخلش پر از جام‎‎‎‎‎‎‎‎های نوشیدنی بود اومد سمت‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما، خم شد و بهمون تعارف زد، علی دو تا جام برداشت یکیش رو گرفت طرفم، ازش گرفتم و گفتم: - ممنونم. - وظیفه بود لیدی. لبخندی زدم و نگاهم رو دوختم به پیست رقص، علی از بغلم بلند شد و رو به روم ایستاد، بادی به غبغبش انداخت و با جسارت دستش رو دراز کرد و گفت: - افتخار یک دور رقص رو به من میدی لیدی؟ سعی کردم خونسرد باشم تا یکی نزنم زیر گوشش، ولی خوب باید طبق نقشه پیش می‎‎‎‎‎‎‎رفتم! یک لبخند زورکی زدم و دستم رو گذاشتم میان دست‌های علی، با هم رفتیم سمت پیست رقص، آهنگ ملایمی در حال پخش بود. نورهای کمی داخل سالن بود، علی خم شد دم گوشم زمزمه. - خیلی زیبایی لیدی. هه نقشه داشت همین جور که می‌خواستیم پیش می‌رفت، آفرین آقا علی خودت داری به روند پیشرفت بیشتر کمک می‎‎‎‎‎‎کنی.
  23. مانتو رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم. شال حریری که از جنس لمه بود انداختم روی سرم. بازم رفتم جلوی آینه قدی که داخل اتاق بود. به خودم نگاه کردم. به موهایی ‌که الان تا روی شونه‌هام بود نگاه کردم. روزی موهام تا زانوم بود ولی وقتی شهاب ولم کردم کوتاه ‌کردم. بازم پوزخند تلخی ناشی از دردی که توی سینه‎‎‎‎‎‎م بود اومد گوشه‎‎‎‎‎‎‎ی لبم نشست. تقه‌ای به در خورد. کیفم رو برداشتم یک نیم‌نگاه دیگه به خودم انداختم و در رو باز کردم، نگاه منصور رو روی خودم حس کردم، اماّ توجهی نکردم. سرم رو گرفتم بالا و با غرور نگاهش کردم، از اتاق بیرون رفتم و مثل همیشه استوار وارد آسانسور شدم، دکمه پارکینگ رو زدم، صدای ملایمی از آسانسور اومد. *** از آسانسور اومدیم بیرون، منصور چشم‌هاشو ریز کرده بود؛ زیر چشمی داشت به این ور واون‌ ور نگاه می‌کرد. منصور در ماشین رو برام باز کرد، نشستم و دامن لباسم رو که بیرون ماشین مانده بود، منصور زود خم شد و لباسم رو درست کرد. خودش هم اومد داخل ماشین نشست و حرکت کرد. - منصور منو ببر عمارت آقای براتی. از داخل آینه ماشین نگاهم کرد و گفت: - چشم خانوم. نگاهم رو از منصور گرفتم و به بیرون نگاه کردم. به آدم‌هایی که بعضی‌هاشون پیاده و بعضی‌هاشون سوار ماشین بودن. تو چهره بعضی هاشون شادی موج میزد و بعضی هاشون غم. آهی زیر ل*ب کشیدم، تو فکر بودم که صدای منصور من رو از فکر در آورد. - خانوم رسیدیم. دوتا بوق زد و در عمارت علی براتی باز شد، منصور پیاده شد و در ماشین رو برام باز کرد! سعی کردم چهره‌م رو خونسرد نشون بدم، باید قوی به نظر می‎‎‎‎‎رسیدم جوری که طرف مقابل احساس قدرت برتر رو نداشته باشه، یکم خودم رو خم کردم و سرم رو بردم سمت گوش منصور آروم گفتم: - تو برو من خودم حواسم هست. و به حالت عادی برگشتم. لبخندی بهش زدم و نگاهم رو ازش گرفتم، یک مردی اومد سمتم و با احترام گفت: - خانوم خوش آمدین بفرمائید داخل سالن تا آقا علی هم تشریف بیارند. سری تکون دادم و دنبالش رفتم سمت سالن، منتظر ایستاده بودم، که علی رو از بالای پله‌ها دیدم. علی هم تا منو دید تندتر از پله‌ها اومد پایین. اومد سمتم و رو به روم ایستاد. - به‌به چه لیدی زیبایی! - ممنونم. - نه دیگه نداشتیم‌ رسمی صحبت نکن هرچی باشه همکار هستیم. به زور سعی کردم نزنم تو دهنش پسره احمق! - باشه سعی می‌کنم. تا اومد که ل*ب باز کنه و حرفی بزنه، گوشی علی زنگ خورد. یک نگاه به صفحه‌ش کرد و با خونسردی تماس رو رد کرد. پوزخندی زدم و گفتم: - شاید کار مهمی داشت! - شخص مهمی نبود. - آها هرجور راحتید. *** با علی از عمارت رفتیم بیرون، ماشین جلوی‌ پاهامون ترمز کرد. علی در عقب ماشین رو برام باز کرد، تشکری کردم و نشستم. خودش هم ماشین رو دور زد و نشست بغلم. ماشین راه افتاد، هردوی ما سکوت کردیم و بعد نیم ساعت ماشین جلوی یک عمارت بزرگ ایستاد. خدمه‌ای که جلوی در ایستاده بود اومد سمت‌ ماشین‌ و در رو برامون باز کرد، نگاهم رو خالی از هر احساسی کردم و بادی به غبغبم انداختم، از ماشین پایین اومدم، علی اومد طرفم و شونه به شونه‌م ایستاد، هم قدم باهم عرض حیاط رو طی کردیم که رسیدیم جلوی یک در بزرگ طلایی که طرح‌هایی هخامنشی داشت. دو تا خدمه مرد جلوی در بودن تا ما رو دیدن احترامی گذاشتن و درو باز کردن. وارد یک سالن بزرگ که دور تا دورش عتیقه‌های گرون قیمت و گلدان‎‎‎‎‎‎های قیمتی بودند بود، یک مرد اومد سمت‌مون. - سلام خوش اومدین! علی فقط سری تکون داد منم با یک لبخند مختصر سر تکون دادم.
  24. صدای اس ام اس گوشیم اومد. به صحفه گوشی نگاه کردم الکس آدرس رو فرستاده منم متن رو کپی‌کردم‌‌ فرستادم‌‌‌ برای منصور باهاش تماس گرفتم. یه بوق. - بله خانوم - منصور برو به این آدرسی که برات فرستادم. - چشم خانوم. گوشی رو قطع کردم پرت کردم روی تخت. باید منتظر بمونم تا منصور بیاد! حدوداً بعد یک ساعت تقه‌ای به در خورد، رفتم سمت در، درو باز کردم؛‌منصور با یه دختر ۲۸،۲۹ ساله جلوی در ایستادن! به صورت دختر نگاهی انداختم. مو های شرابی و صورت گرد سفیدی داشت و چشم‌های درشت مشکی که هرکس رو جذب خودش می‌کرد! با مهربونی دستشو دراز کرد. دختر: سلام من صدف هستم آقای الکس من رو فرستادن تا شما رو آماده کنم. منم لبخند زدم و دستم رو آوردم بالا و دستش رو گرفتم. - بله خبر دارم. از جلوی در اومدم کنار. - بفرمائید داخل صدف خانوم. تشکری کرد و وارد شد. یه نگاه به منصور انداختم که یه نایلون لباس و یه جعبه آهنی دستش بود. اومد داخل. - خانوم این‌ها رو کجا بذارم؟ اشاره‌ای به بغل تخت کردم و گفتم: - این‌جا بذار. سری تکون داد و گذاشت همون جایی که گفتم. - امری دیگه‌ای ندارین؟ - نه می‌تونی بری. زیر لب چشمی گفت و رفت. رو کردم سمت صدف و گفتم: - می‌تونید راحت باشید گلم. با این حرفم سری تکون داد و با لبخند شال‌ و مانتو‌‌ش ‌رو در آورد. - خانوم اگه آماده هستید شروع کنیم! - آره. رفتم سمت صندلی و نشستم. *** - مارانا خانوم آرایشتون تموم شد می‌تونید بلند بشید. صدف رفت سمت نایلون، زیپ نایلون رو باز کرد و لباس رو ازش بیرون آورد،گرفت طرفم. بدون حرف ازش گرفتم. - خانوم صبر کنید کمک تون کنم. با کمک صدف لباس رو تنم کردم، صدف دستم رو گرفت و برد سمت آینه قدی اتاق، به خودم توی آینه نگاه کردم. تعریف از خود نباشه‌ محشر شدم! یه لباس دکلته نقره‌ای که تا زانو تنگ بود و از زانو به بعد یه‌کم گشادتر میشد. درخشش لباس به قدری بود که هر کسی رو میخکوب می‌کرد! از بالای سمت چپم یه چاک خیلی باز داشت که مدل لباس را خیلی زیباتر کرده بود. چشمم رو از لباس برداشتم و به صورتم نگاه کردم. چشمهام رو یه خط چشم عربی کشیده بود که با سایه نقره‌ای که زده بود با لباسم ست شد و این ترکیب خیلی عالی به وجود آورده بود! یه رژ قلوه‌ای. موهام رو ساده دورم ریخت و پایین‌هام رو یکم حالت‌دار کرده. بالاخره دست از آنالیز خودم برداشتم و رو کردم سمت صدف و لبخندی زدم. - ممنونم صدف جان. - خواهش می‌کنم عزیزم. سری تکون دادم و رفتم سمت گوشیم. شماره منصور رو گرفتم. یه ‌بوق، دو بوق، صدای منصور پیچید پشت گوشی. - الو بله خانوم؟ - منصور حاضر شدم می‌تونی بیای دنبالم. - چشم خانوم. الان میام. باشه‌ای گفتم و قطع کردم. با صدای صدف به خودم اومدم. - خانوم اگه کاری ندارین من برم. - نه ممنون. می‌تونی بری. لبخند مهربونی زد و کیفش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.
  25. - اگه اجازه بدین یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار دیگه باهم صحبت کنیم نظرتون چیه؟ جلوی خودم رو گرفتم تا پشت‎‎‎‎‎‎‎‎چشمی براش نازک نکنم، با خونسردی و لحن پرغروری گفتم: - بله حتماً. - من به حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های شما توی این زمان کم فکر کردم. یک تای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: - خوب نتیجه؟ - پیشنهادتون رو قبول می‌کنم. - ولی من که پیشنهادی نداده بودم؟ - منظورم همون با هم کار کردن هست. - یعنی هیچ مخالفتی برای این که من داخل کارهای شما سرک بکشم ندارین؟ از عمد این حرف رو گفتم که بعد نزنه زیر حرفش. - نه هیچ مشکلی ندارم. دستم رو آوردم بالا و گفتم: - پس شراکتمون مبارک. با یک لبخند مغرورانه دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو آورد بالا و گفت: - مبارکه. اشاره‌ای کردم به سینی قهوه‌ها - بفرمائید میل کنید. لبخندی زد و فنجان قهوه رو برداشت اول به من تعارف کرد، با خونسردی فنجان رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم، فنجان قهوه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی خودش رو هم برداشت، یکم از قهوه رو مزه‌مزه کردم، تلخی قهوه بهم یاد آوری کرد شیرین‌تره زندگی منه‌؛ نگاه خیره علی رو روی خودم حس کردم. سرم رو گرفتم بالا بهش نگاه کردم، تو چشمام انگار داشت دنبال یک چیزی می‌گشت یک ابروم رو دادم بالا و سوالی بهش خیره شدم که زود به خودش اومد: - افتخار یک همراهی برای مهمانی امشب رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دید لیدی؟ یکم مکث کردم و بالبخند ساختگی گفتم: - بله حتماً. - پس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی اوکیه، ساعت هشت شب منتظرم باشید. - نه زحمت نکشین من خودم با راننده‌م میام. - هرجور مایلید! سرم رو به نشانه باشه تکون دادم، از جاش بلند شد و رفت سمت در قبل این که در رو باز کنه برگشت و گفت: - به راننده‌تون بگید شما رو بیاره عمارت من. منم از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم یک لبخند مغرورانه‌ای بهش زدم و گفتم: - باشه با این حرفم لبخندی نشست کنج لبش با خوش حالی روش رو ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت، رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام برای شب چی بپوشم؟ هرچی بین لباس‌هام گشتم چیز مناسبی پیدا نکردم! گوشی رو برداشتم شماره الکس رو گرفتم. - الو بفرمائید. - علی اومده بود. صدای پوزخندشو میشد از پشت گوشی شنید. - می‌دونستم. - همون جور که پیش بینی کرده بودی به یک مهمانی دعوتم کرد، ولی یه مشکل هست! - چه مشکلی؟ - لباس ندارم. - مشکلت این بود! - نه. - پس چی؟ - کلتمو نیاوردم. - می‌دونستم یادت میره خودم گذاشتم زیپ ته ساکت. - ممنونم. - منصور رو بفرست به آدرسی که می‌فرستم هم برات به آرایشگر ماهر بیاره هم لباس. - باش اوکی. با الکس خداحافظی کردم.
×
×
  • اضافه کردن...