Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دلخوری گفتم: - درسته بهم بد کردی ولی من نمک نشناس نیستم، درسته بهم بد شده، درسته در حقم ظلم شده اماّ من نمک کسی رو که بخورم نمکدون نمیشکنم. الکس از روی تخت بلند شد و با پشیمونی که توی نگاهش بود گفت: - ببین مارانا من نمیگم نبودم، من نمیگم من رو ببخش ولی برای یکبار که شده به حرفهام گوش کن، آره درسته نباید در حق تو ظلم میکردم ولی باور کن تمام وجودم از خشم و نفرت پر شده بود، زمانی که من مچ دافنه و شهاب رو گرفتم بعدش آنقدر عصبی بودم که جلوی چشمهای مادرم دافنه رو میخواستم به قتل رسوندم، باور میکنی؟ عشقم رو کسی رو که به خاطرش کل دنیا رو بهم میریختم ترک کردم و فرستادمش یک جای خیلی دور، آره دروغ نمیگم اگه هزار بار دیگه هم برگردم به عقب بازم انتقامم رو از شهاب میگرفتم چون اون لحظه فقط فقط تنها چیزی که وجودم رو پر کرده بود خشم انتقام بود. با تعجب و دهن باز به الکس خیره شدم، نمیدونم بیشتر به خاطر حرفهای الکس تعجب کنم یا اشکهای که پی در پی از چشمهاش جاری میشدن! نمیدونم چرا دلم واسش سوخت، آخه الکس غرور و جذبهای که داشت ازش توقع گریه کردن نداشتم. من عادت داشتم همیشه الکس رو محکم ببینم نه این الکس که توی تکتک سلولهای چشمهاش غم دیده میشد! - اماّ چرا من؟ من که گناهی نداشتم! الکس سرش رو انداخت پایین و گفت: - اون لحظه هیچی برام اهمیت نداشت، من هم عشقم رو از دست داده بودم و هم غرورم رو، مارانا باور کن من اونقدری که میبینی بیغم نیستم، من بدون پدر تو یک شهری بزرگ شدم که همه از دم خلافکار بودن، من بزور خودم رو کشیدم بالا، من دیوونهوار عاشق دافنه بودم، اماّ اون در حقم نامردی کرد. - ببین الکس، من نمیگم که تورو بخشیدم و الان همهچی حله ولی میخوام که این راهی که داخلش باهم قدم برداشتیم رو تا تهش باهات برم. الکس که تا الان سرش پایین بود سرش رو آورد بالا و لبخندی زد و گفت: - میدونستم تصمیم عاقلانهای میگیری. با یادآوری منصور اخمهام توهم رفت و گفتم: - راستی جریان منصور رو فهمیدی؟ الکس با شنیدن این جمله اخمهاش توهم رفت و گفت: - آره فهمیدم واسه همین، همین امشب تو باید با یک پاسپورت جعلی بری ترکیه. - اماّ من اونجا کسی رو نمیشناسم که؟ - نترس اونجا آشنا دارم، تو از اینجا تنها نمیری به همراه احمد یکی از دوستام میفرستمت ترکیه، از اونجا هم اون تورو میبره عمارت پیش مادرم. - باشه. الکس نفس صدا داری کشید و گفت: - باشه پس هرچی که لازم داری رو سریع جمع کن تا یک ساعت دیگه آماده باش. سرم رو به علامت باشه تکون دادم؛ الکس هم بدون هیچ حرفی دیگهای از اتاق رفت بیرون، رفتم سمت تخت خم شدم و چمدونم رو برداشتم و زیپش و باز کردم انداختمش روی تخت، در کمد لباسهارو باز کردم و یکییکی لباسهام رو برداشتم و تا کردم، گذاشتمشون توی چمدون و زیپ چمدون هم بستم، گذاشتمش گوشه اتاق و به قیافه خودم تو آیینه نگاه کردم. خوبه لباسهای تنم بد نبود، ولی قیافم خیلی بیروح شده بود، زیر چشمهام گود افتاده بودن و تنها چیزی که جلو توجه میکرد غم توی چشمهام بود. آهی کشیدم دقیقاً نمیدونم مقصر اصلی این زندگی نحس رو کی بدونم؟ بابام یا شهاب یا الکس؟ نگاهم رو از آیینه گرفتم و از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق الکس. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بابا با نگرانی بهم خیره شد و گفت: - ملیکا خواهش میکنم دیگه خودت رو تو دردسر ننداز، نمیخوام که برات اتفاقی بیافته. نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی که مثلاً میخواستم پنهان کنم ولی خوب زیاد موفق نشدم چون لرزش صدام قشنگ مشخص میکرد که از ناراحتی دارم دق میکنم از این زندگی نحس. - چشم ولی قول صد در صد نمیدم، چون دردسر برای من از در و دیوار میاد. بابا آهی کشید و گفت: - دخترم اگه دوست داشته باشی بیای پیش پدرت من هستم، ایندفعه رو تنهات نمیزارم. نفس عمیقی کشیدم، از این حرف بابا لبخندی نشست روی لبهام، با اون همه بدی که در حقش کردم بازهم دلش برام میسوزه، نمیدونم چرا باز فکرم به چهار سال پیش خطور میکرد، به همون زمانی که با دستهای خودم داشتم سرنوشتم رو سیاه میکردم. - واقعاً جلوت خیلی شرمنده هستم بابا، از این شرمندهترم نکن، میدونم خیلی اذیتت کردم ولی خوب به هرحال اگه تو این راه نموندم حلالم کن. اشک دور چشمهای بابا جمع شد، بلند شد و اومد بغلم نشست یکی از دست هاشو انداخت پشت کمرم منو کشوند سمت خودش، منم با کمال میل رفتم تو آغوش پدری که چهارسال ازش محروم بودم، بیاختیار اشکام جاری شدن، سخته به ولله که سخته چهارسال از پدرت دور باشی، بابا پیشونیم رو بوسید و گفت: - نه دخترم تقصیر تو نیست در اصل مقصر اصلی من هستم که با اشتباهاتم در گذشته آینده تو رو تباه کردم، ازت خواهش میکنم که بتونی منو ببخشی. *** جلوی در عمارت الکس پیاده شدم، هوا تاریک شده بود، رفتم سمت آیفون و دکمه رو فشار دادم، در بدون پرسش باز شد و رفتم داخل، در اصلی عمارت رو هل دادم و وارد شدم، با شنیدن آهنگ تعجب کردم. “خیال میکردم عاشقت نمیشم. اگه نگات کنم یکم. یک روز تو خوابمم نمیدیدم. واسه تو جونمم بدم. دلم یک کاری کرده با غرورم. که مثل بچههام تا از تو دورم. که وقتی میری بغض رو از چشام میشورم. دلت یک لحظه واسه من نمیشه. میدونم تقصیر تو نیست همیشه. اونی که مال قلبته دیر عاشقت میشه. همینه عشق خوابت نمیبره. ازت نمیگذره شکنجه آوره. همینه عشق یه حس دلهره. که میگی با خودت نباشه بهتره.” رفتم سمت اتاق الکس، میدونستم الان توی اتاق کارش نشسته و یک نخ سیگار هم دستش هست، رسیدم پشت اتاق الکس و بدون در زدن در رو باز کردم؛ ولی هیچکس داخل اتاق نبود! در اتاق رو بستم و رفتم سمت اتاق خودم، عجیب دلم گرفته بود، از دست الکس عصبی نبودم فقط دلخور بودم، از این همه اعتمادی که بهش داشتم و اماّ… در اتاق خودم رو باز کردم که با کمال تعجب دیدم الکس روی تخت توی اتاق من نشسته. با باز شدن در الکس که سرش پایین بود، سرش رو گرفت بالا و به من خیره شد، به ولله که میشد غم رو توی اون چشمهای کیریستالیش به وضوح دید، با لحن غمگینی گفت: - میدونستم تنهام نمیذاری. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تمام بدنم تبدیل شدن به گوش و به بابا خیره شدم. - دختری با چشمهای سبز و موهای طلایی که به جرات میتونم بگم زیبا ترین دختری هست که من دیدم، روز به روز که میگذره این دوتا بیشتر عاشق همدیگه میشن و اماّ شهاب خبر نداره که دافنه نامزد الکس هست. نزاشتم بابا ادامه حرفش رو بزنه، یا بهتر بگم چون فهمیدم میخواد چی بگه! - آها پس میخواهی بگی که بعد این که الکس فهمیده شهاب با نامزدش رابطه داره قاطی میکنه و تصمیم میگیره اینجوری از شهاب انتقام بگیره؟ - بزار برات راحتتر بگم، کسی که شهاب رو پر کرد و تصمیم انتقام رو انداخت توی سر شهاب الکس بود و بازم کسی که سر تورو شست و شو داد که از شهاب انتقام بگیری بازهم الکس بود. درسته از بابا مطمئن بودم میدونستم دروغ نمیگه ولی این تیکه شو داشت زیاده روی میکرد. - یک لحظه صبر کن پدر من پیاده شو باهم بریم، در مورد انتقام من از شهاب الکس هیچ نقشی در پر کردن من نداشت من ازش درخواست کردم و اون رد نکرد به من ربطی نداره که توی گذشته چه اتفاقی افتاده. بابا کاملاً خونسرد گفت: - توقع همین رفتار رو ازت داشتم ولی اگه صبر کنی و بذاری کل واقعیت رو بهت بگم دیگه اینجور رفتار نمیکنی مارانا خانوم. بابا از عمد مارانا رو با لحن تمسخر آمیزی گفت که صد تا کنایه و حرف داخلش بود، بدون هیچ حرفی به بابا خیره شدم، از حرفهاش هنوز توی شک بودم اماّ به روی خودم نیاوردم از الکس که کاملاً شاکی بودم و این طرفداریهای الکی فقط به خاطر این بود که بابا یک موقع نخواد سرزنشم کنه به خاطر اون رفتارهای زشتم به خاطر چهار سال پیش. بابا که سکوت من رو دید ادامه داد. - بعد از اینکه عشق میون دافنه و شهاب روز به روز بیشتر میشه رفتارهای دافنه هم با الکس سردتر میشه، الکس که زرنگتر از این حرفهاست تصمیم میگیره یک روز دافنه رو تعقیب کنه، بعد دافنه که وارد خونه شهاب میشه الکس هم با پرویی کامل میره داخل خونه شهاب و دافنه و شهاب رو کنار هم میبینه، الکس دیوانهوار عصبی میشه با شهاب دست به یقه میشن شهاب که متوجه میشه الکس نامزد دافنه است همهچی رو براش الکس توضیح میده و بهش میگه که از نامزدی شون خبر نداشته اماّ الکس آروم نمیگیره با شهاب طرح دوستی میریزه و از همهچی زندگی شهاب باخبر میشه و شروع میکنه به شستشو دادن مغز شهاب و شهاب رو پر میکنه، بقیهشم که خودت خبر داری. نفسهام سنگین شدن، عرق سردی روی کمرم نشست فکرم اصلاً کار نمیکرد یک جورایی به معنای کامل هنگ کرده بودم، یعنی این همه مدت شهاب نمیخواسته از من انتقام بگیره کسی که بهش یاد داده بوده همون شخصی هست که من فکر میکردم داره کمکم میکنه؛ من زیادی ساده هستم یا این جماعت به ظاهر خوب زرنگ؟ به صورت بابا خیره شدم، لبهاش تکون میخوردن ولی من چیزی نمیفهمیدم، فقط با حالتی درمونده بهش خیره شدم، شاید اگه چهارسال پیش من مدارک بابا رو نمیدزدیم بدم دست شهاب و شهاب نصف شرکت بابا رو نکشیده بود بالا، باباهم من رو از خونه نمیداخت بیرون و من هیچوقت با اون الکس عوضی رو به رو نمیشدم، ولی خود کرده را تدبیر نیست. این من خودم بودم که گول شهاب رو خوردم و بعد از اون بلایی که سر بابا آوردم باباهم به شدت ازم عصبانی شد و بیرونم کرد الکس بود که بهم جا و مکان داد الکس هیچوقت بهم نگفت که از شهاب انتقام بگیر این خودم بودم که ازش خواهش کردم که کمکم کنه. - بابا. بابا، با مهربونی گفت: - جانم دخترم؟ - من باید چند وقت فکرهام رو جمع و جور کنم بهترین تصمیم این هست که برم ترکیه، هم از دست منصور که نفوذی از آب در اومد یک جورایی فرار میکنم و هم این که برم فکر هامو جمع کنم. - یعنی فعلاّ میخواهی با الکس ادامه بدی؟ - توی این موقعیت بهترین تصمیم همینه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سوار ماشین بابا شدم، بابا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. حدوداً یک ساعت بعد جلوی یک ویلای بزرگ بیرون از شهر ترمز کرد، دوتا بوق زد که سرایدار در رو براش باز کرد، در که کامل باز شد وارد حیاط ویلا شدیم، تا چشم کار میکرد توی حیاط گل رز آبی کاشته شده بود! والله تا جایی که من یادمه همچین گلهای رو مادرم دوست نداشت که مثلاً بگم برای به یاد بودن مامانم کاشته، نگاهم رو از حیاط گرفتم و از ماشین پیاده شدم، شانه به شانه بابا رفتیم سمت در اصلی ویلا، بابا دستگیره طلایی رنگ رو کشید پایین و در رو هل داد، اول خودش رفت تو بعد منم پشت سرش رفتم، موزیک ملایمی در حال پخش بود، من رو به گذشتههای خیلی دور برد، به همون زمانی که مامانم زنده بود و هرشب موهام رو میبافت و بابا مثل همیشه آهنگهای ملایمی میذاشت، همیشه هم آهنگهای غمگینی بودن. “معذرت اگه کمم واسه دلت، نگفتم حرفامو بهت گذاشتم عاشقم بشی.. شدم تمام عامل سرگیجههای دائمت، نفهمیدی که عشق من تو زندگیت مزاحمه.. معذرت اگه داد میزدم سرت اگه چشمات همش تره.. اگه بعد از این بازیا میگفتم بار آخره شکستنت جلو چشام، منو از رو نمیبره دروغام میشد باورت، منو ببخش.. معذرت اگه مجبور شدی بری، حق داری هرچی که بگی.. کاری کردم که دائما بگی لعنت به زندگیم.. ترسیدم خیانت کنم بهت از روی بچگی.. معذرت واسه قرصای هر شبت که هرکدومشم کمه واسه آروم گرفتنت.. میدونم هرچی میکشی همش به خاطر منه پشیمونم ببین منو معذرت تنها حرفمه.. با یادآوری چشمهای اشکی شهاب همون بغض همیشگی نشست توی گلوم، دردی توی قفسهی سینهم پیچید که نفسم رو بند آورد، دلم میخواست دقیقاً همین الان روحم بدنم رو ترک کنه و بمیرم، کاشک از خیر انتقامم میگذشتم ولی دیگه پشیمونی فایدهای نداره، اگرم که بخوام برگردم به شهاب عمراً من رو ببخشه. *** (شهاب) فندک طلایی رنگم رو از روی میز عسلی روبه روم برداشتم، سیگارم رو روشن کردم و پوک عمیقی ازش گرفتم، با یادآوری قیافه نحس الکس اخمهام توهم رفت، خدا بگم چیکارت کنه پسره بیهمه چیز، همه زندگیم رو به خاطر یک فکر کثیف و اتفاقی که من اصلاً ازش خبر نداشتم نابود کردی، میدونم که ملیکا دلش پاکه مهربونه همچین افکار پلیدی هیچوقت نداره فقط و فقط اون الکس بهش یاد میده، منم بلدم چهجور ازش انتقام بگیرم، میخوام وقتی همهچی رو به ملیکا گفتم و حقایق رو در موردش فهمید چیکار میکنه پسره احمق فکر میکنه که من بچهام. وای الکس دلم میخواد وقتی بفهمی پسر محسن (پدر ملیکا) هستی چیکار میکنی؟ *** (مارانا) روی مبل یک نفره نشستم و منتظر به بابا خیره شدم، بابا بیمقدمه گفت: - قبل از این که برم سر اصل مطلب بزار بهت بگم که اون یار و رفیقت منصور یک پلیس مخفی هست، دوم اینکه یک جورایی الکس این موضوع رو فهمیده و اول میخواد تورو فراری بده و موضوع شهاب هم بهونهاست و در آخر تو با چیزهایی که الان میفهمی فکر نکم دیگه با الکس ادامه بدی. یعنی چی که منصور پلیس بود؟ یعنی این همه مدت نفوذی بوده، لعنت به این شانسی که من هیچوقت نداشتم. - خوب میشنوم؟ - تو این چند وقتی که الکس بهت کمک کرده تو فکر میکنی چون آدم خیرخواهی بوده انجام داده؟ تا خواستم دهنم رو باز کنم و از الکس طرفداری کنم بابا زودتر گفت: - هیس تو هیچی نگو، امروز تو اصلاً هیچی نگو فقط و فقط گوش کن. بابا که سکوتی رو دید ادامه داد: - حدوداً ۶ سال پیش توی یکی از دانشگاههای آمریکا که شهاب درس میخوانده با دختری بهنام دافنه آشنا میشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بغض سنگینی توی گلوم نشسته بود، چشمهام پر از اشک شد جلوم رو تار میدیدم، دو سه بار پلک زدم. فکری از سرم رد شد، بابا صد در صد الان که توی خونهاش نیست باید باهاش تماس بگیرم ببینم، کجا میتونم باهاش قرار بزارم. گوشیمو از روی صندلی شاگرد ورداشتم و شماره بابا رو گرفتم. - مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفاً بعداً تماس بگیرید اوف! خدا بگم چیکارت کنه الکس، چرا نذاشتی ببینم که بابام چی میخواست بهم بگه! از آیینه سمت راست ماشین، یک ماشین پرشیا مشکی توجهام رو جلب کرد. از عمد پیچیدم توی یکی از کوچهها و راه رو ادامه دادم، یکم سرعتم رو کم کردم دوباره به آیینه نگاه کردم که با کمال تعجب دیدم همون پرشیا هم پیچید توی کوچه سرعت ماشین هم خیلی کمه مثلاً طوری که من متوجه نشم، این هرکی که هست داره منو تعقیب میکنه، نکنه کار الکس هست که ببینه من واقعاً میرم سرخاک مامانم یا نه، گوشی رو برداشتم شماره الکس رو گرفتم. یک بوق… دو بوق… صدای جدی الکس پشت گوشی پیچید. - الو - یعنی واقعاً نمیدونم چی بهت بگم! تعجب رو میشد توی صدای الکی فهمید. - چرا اونوقت؟ - برای من آدم فرستادی که تعقیبم کنن؟ الکس با نگرانی گفت: - چی میگی مارانا؟ حواست هست داری چیکار میکنی؟ یک نگاه دیگه توی آیینه انداختم، هنوز پرشیا پشت سرم بود. - پس یعنی تو یک پرشیا مشکی رو تعقیب من نفرستادی؟ الکس با عصیانیت زیادی که توی صداش بود، گفت: - زود برگرد سمت خونه همین الان. - باشه. دیگه نذاشتم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و سرعت ماشین رو زیاد کردم، تفنگم رو از زیر صندلی ماشین برداشتم که آماده باش باشم، از کوچه پس کوچه ها انداختم، ولی انگار که رانندگی صاحب پرشیا حتی از منم بهتر بود، ضربان قلبم بالا رفت، عرق سردی پشت کمرم نشست. نکنه شهابه؟ استرس کل بدنم رو سست کرده بود، پیچیدم توی یک کوچه با کمال تعجب دیدم کوچه بنبست هست با عصبانیت دو سه بار زدم روی فرمون، ماشین رو زدم روی ترمز و تفنگم رو برداشتم، و از آینههای ماشین نگاه کردم که دیدم در ماشین باز شد و بابا پیاده شد، با دیدن بابا خوشحال از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت بابا، رو به روی بابا قرار گرفتم و گفتم: - اتفاقاً منم داشتم دنبال تو میگشتم، زنگ زدم خاموش بودی! خشم و نفرت رو میشد توی چشمهاش دید، دستش رو برد بالا و محکم خابوند توی صورتم و با لحنی که توش خشم موج میزد گفت: - دختره عوضی تو به اون پسره بیهمهچیز خبر دادی که بیاد خونه رو به رگبار ببنده؟ بازم بغض لعنتی توی گلوم نشست باورم نمیشد، با تتهپته گفتم: - به خدا کار من نبود من اصلاً خبر نداشتم، الانم الکس گیر داده که باید امشب قاچاقی برم ترکیه قبل رفتنم اومدم که با تو صحبت کنم. بابا پوزخندی زد و گفت: - این الکس مارموز فهمیده که میخوام همهچی رو درموردش بهت بگم، فکر کنم شک کرده برای همین که تصمیم داره تورو هرچه زود تر بفرسته ترکیه. - اما اون گفت که برای این که شهاب بلای سرم نیاره میخواد که منو بفرسته! - فعلاً که نمیشه اینجا صحبت کرد سوار ماشین من شو تا بریم بیرون از شهر تا صحبت کنیم. - بذار که اول گوشیم رو بذارم توی ماشین چون اگه دیر کنم و جواب ندم الکس ردیابیم میکنه و میفهمه کجام. - باشه پس زود باش. سریع رفتم سمت ماشین و گوشیم رو گذاشتم توی ماشین تا اومدم که دوباره برم سمت بابام فکری به سرم زد؛ گوشی رو دوباره برداشتم و به الکس پیام دادم. - من جایی کار دارم تا شب نمیام. نترس بلایی سرم نمیاد ولی اگه تا فردا نیومدم، بیرون از شهر دنبالم بگرد دقیق نمیدونم کجا ولی خدا کنه چیزهایی که میفهمم من رو از تو ناامید نکنه چون فقط تویی که الان قهرمان زندگی منی. پیام رو ارسال کردم و گوشی رو گذاشتم توی ماشین و سریع رفتم سمت بابا. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مثل دیوونهها از روی تخت بلند شدم و دور اتاق قدم زدم، اخلاق الکس رو میشناختم به یک چیزی پیله کنه بد پیله میکنه؛ خدایا خودت یک راهی جلو پاهام بذار، همینجور که داشتم دور اتاق قدم میزدم فکر دبشی به سرم زد، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم ساعت ده صبح بود، دو سه بار پلک زدم یعنی من از دیروز ظهر خواب بودم تا الان؟ حالا این حرفها رو بیخیال، من الان بهجای فکر کردن که چرا چند ساعت خوابیدم برم نقشهام رو عملی کنم. نگاهی به لباسهای تنم انداختم مانتو شلوارهای دیروز تنم بود بیخیال شونههامو انداختم بالا و شالم رو سرم کردم، موبایلم رو هم از روی تخت برداشتم و از اتاق زدم بیرون؛ رفتم سمت اتاق الکس چند تقه به در زدم که هیچ صدایی نیومد. دستگیره در رو کشیدم پایین و رفتم داخل به اطراف اتاق نگاه کردم الکس نبود، اوف پس کجایی الکسخان؟ راهم رو کج کردم و رفتم سمت اتاق کار پشت در اتاق ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم، بدون در زدن دستگیره رو کشیدم پائین و رفتم داخل. الکس پشت میز کارش نشسته بود، با وارد شدن من به اتاق، الکس نگاهش رو از لبتاپ جلوش گرفت و با تعجب به من نگاه کرد و گفت: - اتفاقی افتاده مارانا؟ لبم رو با زبونم تر کردم و سعی کردم خودم رو ناراحت نشون بدم با آخرین حد مظلومیتی که ازم بر میاومد گفتم: - امشب که قراره برم ترکیه میخوام قبلش تنهایی برم سرخاک مامانم. الکس مکثی کرد و گفت: - باشه، با منصور برو. لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم؛ سریع از اتاق الکس اومدم بیرون و رفتم سمت حیاط، منصور گوشه حیاط نشسته بود رفتم سمتش و گفتم: - کلید ماشین رو بده. منصور از جاش بلند شد و گفت: - اماّ خانوم آقا الان اطلاع دادن که من ببرمتون. با عصبانیت گفتم: - همینی که گفتم بده اون کلید بیصاحب رو. منصور بدون حرف کلید ماشین رو از جیب شلوارش در آورد و گرفت سمتم، کلید رو ازش گرفتم و رفتم سمت ماشین؛ سوار ماشین شدم و سریع از خونه خارج شدم. از سکوت ماشین داشتم دیوونه میشدم ظبط ماشین رو روشن کردم که صدای یوسف زمانی توی ماشین پیچید. "فکر نمیکردم چشام اشکو ببینه. ولی رسم روزگار انگار همینه. که یکی دیوونه وار عاشق بمونه. ولی تا آخر فقط تنها بمونه. من تو این سالا یک روز خوش ندیدم. آخرش به آخرین حرفت رسیدم. که میگفتی عشق ما هم اشتباه بود. عشق از اون اول فقط تو قصهها بود. اشتباه بود این دروغ عاشقیت واسهم گناه بود. آخه عاشق که رفیق نیمهراه نیست. این جداییمون جواب خوبیام نیست. بعضی وقتا که تو خلوتم تو تنهایی میشینم. خودمو توی گذشتهها میبینم." -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
وا این که الکس بود! سریع نشستم روی تخت و با تعجب به الکس نگاه کردم، به دور اطرافم نگاه انداختم، مگه من آخرین بار توی خونه بابام نبودم، پس الان توی خونه الکس توی اتاق خودم چه غلطی میکنم؟ رو به الکس گفتم: - میشه توضیح بدی اینجا چه خبره؟ الکس با خونسردی گفت: - وقتی اونجوری از بیمارستان زدی بیرون، بعد هرچی بهت زنگ میزدم جواب نمیدادی منم ردیابیت کردم فهمیدم که خونه اون پدر مثلاً مهربونت هستی. الکس یکم مکث کرد و نفس عمیقی کشید که گفتم: - خب بقیهاش؟ - منم با بچهها اومدم اونجا یکم تیراندازی شد بعد تو رو سریع اوردم بیرون. با دهن باز به الکس خیره شدم! - بابام که طوریش نشد؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - نترس بابات زرنگتر این حرفهاست که زخمی بشه. پوف ایخدا از دست این الکس، چرا اومد، بابا میخواست یک چیزی در مورد الکس بهم بگه. پس بهتره که کلاً به روی خودم نیارم که بابا میخواست چیزی بگه وگرنه اگه چیز مهمی باشه الکس نمیذاره که من بفهمم؛ سعی کردم که خودم رو خونسرد جلوه بدم و گفتم: - خب حالا اینها رو ولش قضیه تیر خوردن من و شهاب رو توضیح بده ببینم چی شده؟ - شهاب مرد. دلم از این حرف الکس فرو ریخت؛ یعنی چی که شهاب مرد؟! ضربان قلبم بالا رفت عرق سردی روی پیشونیم نشست، با بغض بدی که توی گلوم نشست گفتم: - مرد؟ شهاب با خونسردی کامل گفت: - نه. اعصابم از این سرد و گنگ صحبت کردنهای الکس بهم ریخت. با عصبانیت گفتم: - میشه درست صحبت کنی ببینم چی شده؟ - بعد از این که تو تیر خوردی من بردمت بیمارستان، بچهها رو فرستادم اونجا دیدن هیچکس نیست حتی جنازهای هم نبود ولی فرداش توی اینترنت پخش شده بود که شهاب سلطانی به قتل رسیده، بعد خبر رسید که تشییع جنازهش فردا ساعت یازده ظهره، با همه بچهها قرار گذاشتم و رفتیم بهشت زهرا بعد از تموم شدن خاکسپاری وقتی هوا تاریک شد دوباره رفتیم بهشتزهرا نبش قبر کردیم با کمال تعجب دیدیم هیچ جنازهای توی قبر نیست. با حیرت به الکس خیره شدم، هضم حرفهاش یکم برام سنگین بود، یعنی شهاب خودش رو زده به مردن تا مثلاً دمار از روزگار من و الکس در بیاره، پس بابا هم یک چیزایی فهمیده بود که میخواست بهم بگه، هرطور شده باید یواشکی برم دیدن بابا؛ رو به الکس گفتم: - حالا چی میشه؟ - باید قاچاقی بفرستمت ترکیه. - اماّ؟ - اماّ اگر نداریم باید بری، همینی که گفتم. - کی برم؟ - همین امشب. - چی، نه امشب نمیشه. الکس با حرص و اعصبانیت گفت: - چی رو امشب نمیشه، میخوای دست رو دست بذارم تا اون شهاب عوضی یک بلایی سرت بیاره ها؟ - باشه میرم ولی امشب رو نه، خواهش میکنم. - امشب میری همینی که گفتم، دوست ندارم حرفم رو دوبار تکرار کنم. خیره به الکس نگاه کردم که مثلاً دلش بسوزه ولی تأثیری نداشت، خیلی خونسرد از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون. الان من چه خاکی توی سرم بریزم، من باید بفهمم بابا در مورد الکس چی رو میخواست بهم بگه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بابا لبخند غمگینی زد و با آرامش خاصی که همیشه توی لحن صحبتهاش بود گفت: - برات همهچی رو تعریف میکنم ولی اولش باید قول بدی که آروم باشی و تا همه رو گوش نکردی هیچکاری نکنی. - میشه واضحتر حرف بزنی. - ببین دخترم، حقیقت همیشه تلخه، شاید حرفهایی که الان بشنوی باب میلت نباشه ولی تو بهتر از هرکسی میدونی من اهل دروغ و ریا نیستم. دلم فرو ریخت، یعنی چی میخواد بگه؛ من بابام رو خیلی خوب میشناسم هیچوقت دروغ نمیگه که بخواد کسی رو از چشم یک آدم بندازه، حتماً موضوع خیلی جدیه که پدری مثل بابای من غرور به اون بزرگیشو گذاشته کنار و من رو مجبور کرد تا به حرفهاش گوش بدم. همینجور منتظر به بابا خیره شدم، بابا با کمی مکث گفت: - تا بیست دقیقه دیگه یک مهمون داریم، قراره که با اون همه چیز رو برات توضیح بدیم. - اونوقت برای حرفهاتون دلیل و مدرک هم دارین دیگه؟ بابا لبخندی زد و گفت: - تو پدرت رو هیچوقت دستکم نگیر. دلم بدجوری گرفت، آره دیگه اگه اون بلا رو سر پدر شهاب نمیآوردی الان حال و روز من این نبود؛ کلافه گفتم: - با اجازهت من میرم تو اتاق قبلیم دراز بکشم، وقتی اومد بهم خبر بده بیام. بابا لبخند مهربونی که ازش بعید بود و این من رو بیشتر توی تعجب مینداخت، گفت: - برو دخترم، استراحت کن. بدون حرف نگاهم رو از بابا گرفتم و رفتم سمت اتاق سابقم؛ خونه بابام یک خونه نقلی بود و من از همینم خوشم میاومد، یک پذیرایی مربع شکل، گوشه سمت راسته سالن پله گردی میخوره؛ رفتم سمت پله و از پلهها رفتم بالا، طبقه بالاهم یک سالن دراز باریک که شامل چهارتا اتاق بود، رفتم سمت در اتاق خودم و در رو باز کردم، با دیدن اتاق بغض بدی توی گلوم نشست. قدم اول رو برداشتم و رفتم توی اتاق؛ تکتک خاطرات اومدن جلوی چشمهام، خندهها، گریهها. قدم دوم هم برداشتم دیگه طاقت نداشتم از این بیشتر بغضم رو نگه دارم. اشکهام پیدرپی روی گونههام جاری میشدن. به دکوراسیون اتاق نگاه کردم هنوزم بعد از این همه سال همون شکل بود، هیچ چیزی تغییر نکرده، با دلتنگی رفتم سمت تخت خوابم و نشستم روی تخت. دستی به پتوی عروسکی که طرحهای سیندرلا رو داشت کشیدم. واقعاً برام مثل یک عذاب بود که باور کنم تمام این خاطرات فقط درحد همون خاطره بمونن. از خدا نه از بندههاش گلهگی دارم، این حق من نبود؛ با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم به صفحه گوشی نگاه کردم با دیدن شماره الکس قلبم فرو ریخت. اومدم گوشی رو جواب بدم ولی یک حسی مانعم شد، زنگ گوشی قطع شد منم گوشی رو گذاشتم روی بیصدا و پرتش کردم کنارم. خمیازهای کشیدم احساس بیحالی و خستگی میکنم، به نظرم یکم استراحت کنم فوقش مهمون مزاحم بابا اومد میاد بیدارم میکنه، از حس بیخیالی خودم و دیوونه بازیهای خودم خندم گرفت، شونهمو انداختم بالا و دراز کشیدم سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. با احساس نوازشهای کسی از خواب نازنینم بلند شدم، لای پلکم رو باز کردم که با دوتا چشم آبی آشنا رو به رو شدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** یک هفته بعد آخیش بلاخره از بیمارستان نجات پیدا کردم، روی تخت نشستم تا الکس بیاد باهم بریم خونه؛ صدای زنگ گوشیم از داخل کیفم اومد، در کیفم رو باز کردم و گوشیم رو در آوردم؛ شماره ناشناس بود! با کمی تردید ورداشتم. - الو. - ملیکا بیا لب پنجره زود باش. چشمهام از تعجب گرد شدن، این که صدای مردی مثلاً بابام بود! - که، چی؟ - مجبوری که بیای وگرنه خودت میدونی چه کارهایی ازم برمیاد. - اسم تو هم گذاشتن پدر؟ - تو هرجور میخواهی فکر کن. - باهام چیکار داری؟ - تو بیا لب پنجره میفهمی. از روی تخت اومدم پایین و رفتم سمت پنجره، به بیرون نگاه کردم که کوچه خلوتی بود که یک ماشین زانتیای نوک مدادی پارک بود، یکم که بیشتر دقت کردم دیدم بابام داخله ماشینه. - خوب دیدمت توی ماشین نشستی، چرا گفتی بیام لب پنجره؟ - یکم بیشتر تو ماشین رو نگاه کن. - اوف از دست تو. یکم که بیشتر نگاه کردم از تعجب دهنم باز موند، اه، لعنتیها اسماء کارگر خونه رو گروگان گرفتن تا من رو بدست بیارن. - واسه چی اسماء رو گرفتین؟ - بهتره که بیای پایین سوار ماشین بشی وگرنه جنازهش رو تحویلت میدم. - خدا لعنتت کنه. گوشی رو با عصبانیت قطع کردم و از اتاق زدم بیرون، یکدفعه وسط راه متوقف شدم و شماره الکس رو سریع گرفتم. یک بوق...دو بوق... . - جانم مارانا؟ - الکس من دارم میرم، نمیتونم توضیح بدم اگر دیدی تا شب نیومدم بیا دنبالم. - وایسا ببینم نرو، کجا میخواهی بری؟ جواب الکس رو ندادم گوشی قطع کردم و به راهم ادامه دادم. *** در ماشین بابا رو باز کردم و نشستم، بابا لبخندی زد و گفت: - آفرین دختر باهوشم خوب شد که اومدی. اخم غلیظی کردم و گفتم: - خوب من که اومدم اسماء رو ول کن. - باشه دخترم عصبانی نشو. *** بابا ماشین رو پارک کرد دم همون خونه قدیمی. با یاد خاطرات گذشته بازهم بغضم گرفت، چقدر که اون روزها خوشحال بودم، تنها دغدغهم این بود که شهاب رو ببینم همین ولی الان خیلی شکسته شدم، هی روزگار چهکردی که از همه روزها دیوانهتر هستم. با غم از ماشین پیاده شدم، بابا در خونه رو باز کرد و با هم وارد خونه شدیم. به اطراف خونه نگاه کردم هیچی تغییر نکرده بود، همهچی مثل گذشته. اشک دور چشمهام حلقه زد، واقعاً تحملش برام سخت بود. روی اولین مبل که رسیدم نشستم و نگاه اشکآلودم رو به بابا کردم و گفتم: - خب میشنوم؟ - میخوام چندتا حقیقت تلخی رو برات تعریف کنم که شاید از شنیدنشون زیاد خوشحال نشی. - اون وقت درمورد کیه دقیقاً؟ - درمورد دشمنی قدیمی الکس با شهاب. - اماّ شهاب با الکس که دشمنی نداشتن، از سر من باهم دشمن شدن که. بابا پوزخندی زد و گفت: - خیر دخترم، تو فکر میکنی الکس بیخودی به تو محبت میکنه گلم؟ با تعجب گفتم: - چی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پلکهام دوباره سنگین شد و به خواب رفتم. با صدای کسی به خودم اومدم ولی چشمهام رو باز نکردم، یکم که دقت کردم صدای الکس بود. صدای بغضآلود الکس بدجوری اذیتم میکرد. - مارانا خواهش میکنم اون چشمهای خوشگلتو باز کن، وای مارانا نمیدونی که چهقدر برام عزیزی، خدا لعنتت کنه شهاب چهجور دلت اومد به مارانا شلیک کنی. با حرفهای الکس بغض بدی توی گلوم نشست، از تمام دنیا دلگیر بودم، از خودم از سرنوشت شومی که داشتم، حالم از خودم و زندگی که پدر گرام باعث شد نابود بشه بهم میخوره. آروم چشمهام رو باز کردم که دوتا تیله یخی روبهرو شدم. الکس که چشمهای بازم رو دید با ذوق گفت: - بیدار شدی خوشگلم. لبخند کم جونی زدم و گفتم: -آره. - صبر کن گلم تا من برم به دکتر بگم بیاد عزیزم. - باشه. الکس از روی صندلی بلند شد و رفت سمت در اتاق، در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون. به دور اطرافم نگاه کردم، سمت راست اتاق یک پنجره قدی که فضای خوبی رو ایجاد کرده بود؛ همینجور که داشتم به فضای اتاق نگاه میکردم، در باز شد و الکس به همراه یک دکتر جوونی وارد اتاق شدن. دکتر لبخند مهربونی زد و گفت: - بهبه خانوم بالاخره بیدار شدی. - مگه چند ساعت بیهوش بودم؟ - ساعت نه بگو چند ماه. - چی، چند ماه؟! - دقیقاً دو ماهه که بیهوش هستی. با تعجب داشتم به چشمهای سبز دکتر نگاه میکردم، به صورت دکتر بیشتر که دقت کردم واقعاً مرد جذابی بود، موهای قهوهای که فرم زیبای بهشون داده بود؛ چشمهای درشت سبز کشیده و بینی استخونی ولی به صورتش میاومد، صورت کشیده و پوست گندمی داشت. نگاهم رو از دکتر گرفتم و به الکس خیره شدم. - شهاب چی شد؟ الکس جدی نگاهم کرد و گفت: - بعد بهت میگم. سرم رو به نشونه تائید تکون دادم. دکتر اومد دستگاههای که بهم وصل بود رو چک کرد و با لبخند گفت: - خوب خداروشکر حالت خوبه، انشالله فردا میری بخش. - ممنونم آقای دکتر. دکتر لبخندی زد و گفت: - اگه کاری ندارین من دیگه بدم؟ الکس زودتر من جواب داد. - نه ممنونم میلاد جان. میلاد سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. رو کردم سمت الکس و گفتم: - خب میشنوم. الکس اومد سمت صندلی کنار تخت و نشست و با جدیت کامل گفت: - هرموقعه از بیمارستان مرخص شدی همهچی رو برات تعریف میکنم. - اماّ؟ - اماّ نداریم، همینی که گفتم، دیگه حرفم نباشه. با ناراحتی گفتم: - باشه. - درد که نداری؟ - نه. - از دستم دلخوری؟ تک خندهای کردم و گفتم: - نه بابا دیوونه چرا ناراحت باشم آخه؟ - باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با حرف الکس شهاب به خودش اومد، قطرههای اشک پی در پی از چشمهاش روی گونههاش میاومدن، پاهام داشتن بیجون میشدن، تمام بدنم الان میخواست شهاب رو توی آغوش بگیره و نوازش کنه؛ شهاب با حسادت و لحنی غمگین گفت: - هه، اگه بذارم جنازهش رو ببری. سریع اسلحه رو گرفت طرفه من و شلیک کرد؛ سوزش بدی توی ناحیه پهلوم احساس کردم، الکس عصبی به شهاب زل زد و دوباره به سمت قلب شهاب شلیک کرد، پاهام سست شدن و با زانو خوردم زمین، شهاب هم بیحال افتاد و چشمهاش بسته شد. خودم رو کشیدم سمت دیوار و لم دادم، پهلوم عجیب درد میکرد، الکس با عجله اومد سمتم و روی دوتا زانوهاش نشست، با نگرانی گفت: - مارانا خوبی؟ لبخند غمگینی زدم و گفتم: - آره، بهتر از اونی که تو فکرشو بکنی. اشک دور چشمهای الکس جمع شد. - الکس. - جانم؟ - میشه یک خواهشی ازت بکنم؟ - تو جون بخواه. - میشه، نجاتم ندی، بذار برم راحت بشم. قطره اشکی از چشمهای یخی الکس چکید و افتاد روی ساق دستم. - تو دیوونه شدی؟ خواستم جوابش رو بدم ولی درد پهلوم امونم نداد، الکس بلند شد و من رو بلند کرد و گذاشت روی شونههاش. الکس رفت سمت در قبل از این که بره بیرون سرم رو گرفتم بالا و به جسم پر خون شهاب نگاه کردم. زیر لب آهنگ بیکس محسن لرستانی رو زمزمه کردم. "به پهنای صورت. براش گریه کردم. غمو هدیه کردم به قلبم. براش قرض کردم. براش نذر کردم. بمونه تا تسکین شه دردم. اگه زیر چشمام گود افتاد. توی شهر چو افتاد. که فلانی بیکس شد. اگه دیدی غرورم له شد. زندگیم مشکل شد. چون زمونه برعکس شد. اگه زیر چشمام گود افتاد. توی شهر چو افتاد. که فلانی بیکس شد. اگه دیدی غرورم له شد. زندگیم مشکل شد. چون زمونه برعکس شد." چشمهام سیاهی رفتن و دیگه چیزی رو احساس نکردم. *** با سردرد بدی چشمهام رو باز کردم، همه جارو تار میدیدم چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه؛ ولی بهتر که نشد هیچ بدتر تار شد. چشمهام رو دوباره بستم. صبر کن ببینم من اصلاً تو بیمارستان چه غلطی میکنم؟ همهچیز کمکم یادم اومد؛ یعنی شهاب چه بلایی سرش اومده؟ آخ شهاب نمیدونی که درسته ازت ناراحتم ولی دارم دیوونه میشم که نکنه بلایی سرت اومده باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- میگم عزیزم من چند لحظه برم دوباره میام. لبخندی زدم و گفتم: - باشه. شهاب هم لبخندی زد و از کنارم رفت سمت چپ سالن، نگاهم رو از شهاب گرفتم و به منصور خیره شدم، با اشاره گفتم که بیاد سمتم. منصور اومد سمتم و رو به روم ایستاد و با لبخند گفت: - مبارک باشه مارانا خانوم، آقا الکس هم گفتن که بهتون بگم مبارکتون باشه عروس دوازده. لبخند مرموزی زدم و گفتم: - ممنون. منظور منصور از عروس دوازده این بود که، ساعت دوازده شب همهچی حل میشه. منصور ازم دور شد و کلاً از دیدم پاک شد. *** شهاب با دهن باز داشت نگاهم میکرد، اشک دور چشمهاش حلقه زده بودن، خدا من رو لعنت کنه که نقطه ضعفم همین چشمها بودن. - هه، چیه تعجب کردی آقا شهاب فکر کردی فقط خودت بدی، فقط خودت بلدی انتقام بگیری؟ شهاب با تعجب و حیرت گفت: - چی، چی میگی ملیکا این چرت و پرتها چیه الان گفتی؟ - اوم، خوب بگم برات، هیچی فقط اینکه بدبختت کردم شهاب، همون بلایی که تو چهارسال پیش سر من آوردی منم الان سر تو آوردم فقط همین. شهاب از عصبانیت قرمز شد و فریاد زد. - فکر میکنی الکیه، تو الان زن منی. پوزخندی زدم و گفتم: - عاقد جعلی بود. - میکشمت ملیکا، هم تو رو و هم اون بیغیرتی که تو رو آدم کرده رو زنده نمیذارم، اگه قرار نیست ماله من بشی، پس هیچکدوممون زنده از این اتاق بیرون نمیریم. خنده حرصی کردم و گفتم: - هه، کی تو، تو من رو زنده نمیذاری؟ شهاب یک قدم اومد جلو، دستش رو بلند کرد تا بهم سیلی بزنه، صدای تیراندازی از داخل حیاط اومد. لبخندی زدم و به ساعت دیواری نگاه کردم، دقیقاً ساعت دوازده بود، الکس دست بهکار شده. شهاب سریع اسلحهشو از پشت کمرش در آورد و گرفت طرف من، نیشخندی زدم و نگاهش کردم. - بکش، فکر کردی من از مرگ میترسم، تو من رو چهار سال پیش کشتی. شهاب قطرهی اشکی از چشمهاش چکید، قلبم از دیدن این صحنه خون شد، انگار داشتن قلبم رو مچاله میکردن، الانه که بمیرم، میتونم بوی مرگ رو حس کنم. - اماّ تو گفتی که من رو بخشیدی، نباید این کارو با من میکردی. - چرا تو کردی؟ شهاب فریاد زد و گفت: - لعنتی من پشیمون بودم، چرا تو کردی؟ شهاب دو، سه بار به سقف شلیک کرد و دوباره گرفت سمت من. - ملیکا من امشب نه خودم رو و نه تو رو زنده نمیذارم. شهاب تا اومد شلیک کنه طرف من در اتاق با شدت باز شد و قامت الکس نمایان شد. با تعجب به الکس نگاه کردم، قرار نبود که الکس بیاد فقط منصور و چندتا آدمها بیان. شهاب اسلحه رو گرفت سمت الکس تا اومد شلیک کنه، الکس زودتر شلیک کرد و تیر خورد به بازوی شهاب، الکس رو کرد طرف من و با فریاد گفت: - ملیکا بجنب باید بریم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در اتاق به شدت باز شد و خدمتکار جوونی با عجله وارد اتاق شد. - وای ببخشد آقا شهاب، خواستم بگم که عاقد اومده. - باشه، اشکال نداره میتونی بری، ما هم الان میایم. خدمتکار لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون؛ شهاب رو کرد طرف من و با لبخند گفت: - بریم عزیزم؟ - آره بریم. با شهاب وارد سالن عروسی شدیم، تا چشمکار میکرد، خلافکار و مواد فروش دعوت بودن، پوزخندی زدم. **** - خانوم ملیکا راد آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای شهاب سلطانی در بیاورم؟ - بله. لبخند غمگینی اومد روی لبهام، نه کسی بود که بگه عروس رفته گل بچینه، نه پدر بامعرفتی داشتم که جلوی همه بگم با اجازه پدرم. خیلی سخته برای یک دختر که این چیزها رو تجربه کنه. عاقد از شهاب هم پرسید و شهاب هم با خوشحالی جواب بله رو داد. به جمعیت خونسرد و خشک نگاه کردم که حتی یک دست زدن ساده هم بلد نیستن. *** آهنگ ملایمی پخش شد، شهاب بلند شد و خمشد طرفم و گفت: - عروس خانوم اجازه یک دور رقص رو میدین؟ - چرا ندم شاه داماد؟ دستم رو گذاشتم توی دستهای شهاب و رفتم سمت جایگاه مخصوص رقص. تمام غمهای عالم توی دلم بود، چی میشد که این عروسی رو چهارسال پیش میگرفتیم، چی میشد که شهاب از انتقامش میگذشت! ولی نکرد، اون با تمام بیرحمی انتقامش رو از من بیگناه گرفت، حالا چرا من از انتقامم بگذرم؟ منم مثل خودش بدم، منم دختر همون پدری هستم که دلش یک ذره برای دخترش نسوخت. آره من اینم، من اسمم ملیکا راد نیست، ملیکا چهارسال پیش مرد و دفن شد، من مارانا تهرانی هستم، کسی که قراره امشب ساعت دوازده انتقام سختی رو از شهاب بگیره. رقصمون تموم شد و دوباره رفتیم سمت صندلیهای عروس و داماد. نشستم روی صندلی که از اون دور منصور رو دیدم که داره با لبخند نگاهم میکنه، بهش اشاره کردم تا بیاد پیشم. قبل از این که منصور بیاد یک مرد قد بلند که حدوداً فکر کنم ۴۵ سالش بود، چهقدر هم که جذبه داشت لعنتی! اومد سمتمون، سریع برگشتم سمت منصور بهش نگاه کردم و یک تای ابروم رو انداختم بالا بهش فهموندم که فعلاً نیا سمتم، اون هم سرجاش ایستاد. شهاب مرده رو که دید با لبخند از جاش بلند شد و گفت: - بهبه آقای ایلهان خوش اومدین. - ممنونم شهاب جان، اومدم که تبریک بگم. یکم تعجب کردم مرده یکم لهجه داشت، فکر کنم ترک بود! یادم باشه این مرده رو به الکس بگم. - مرسی داداشم، انشالله قسمت خودت. - انشالله منم تا دوماه دیگه عروسی میکنم، منتظر ارکان هستم که بیاد. - آها، اوکی. - من دیگه برم شهاب جان. - خوش اومدین. - ممنون. ایلهان روش رو ازمون گرفت و رفت، الان وقتش بود که از شهاب بپرسم این کی بود! - میگم شهاب؟ - جانم؟ - این آقا ایلهان کی بود؟ - یک تاجر ترکیهای عزیزم. - آها، باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با دودلی گفتم: - باشه. الکس لبخندی زد و گفت: - به من اعتماد نداری؟ - از چشمهام بیشتر. - پس، بذار به عهده من. - باشه. *** با الکس از کافیشاپ زدیم بیرون؛ رفتیم سمت بیمارستان. توی راهرو دو تا اتاق، مونده بود که به اتاق شهاب برسم یک پرستار صدام زد. - خانوم، یک لحظه. - بفرمائید؟ - شما ملیکا خانوم هستید؟ - بله، چرا؟ - آقا شهاب، تازه بههوش اومدن، فقط دارن اسم شما رو صدا میزنن. - ممنونم، که اطلاع دادین، الان میرم پیششون. - خواهش میکنم. روم رو از پرستار گرفتم و رفتم سمت اتاق شهاب، دو تا تقه به در زدم، که صدای شهاب اومد. دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم. شهاب بیحال روی تخت دراز کشیده بود، تا من رو دید لبخند بیجونی زد و گفت: - خوش اومدی گلم. لبخندی مهربون از ته دلم زدم، همین جور که داشتم وارد اتاق میشدم، انگشتر فیروزهای که الکس بهم داده بود رو لمس کردم، تصمیمم رو گرفتم، شهاب رو که به قتل برسونم، خودم رو هم دقیقاً کنار همون جنازهی شهاب میکشم. - ممنونم. رفتم سمت راست تخت و نشستم روی صندلی، تمام تلاشم رو کردم تا بغض و اندوه چشمانم رو مخفی نگهدارم. - بهتر شدی شهاب؟ - آره، عزیزم بهترم. - دکتر گفت که بهخاطر جعبه ساعت گلوله بهت نخورده. شهاب لبخند جذابی زد، که دلم یکهویی لرزید! نه، ملیکا نباید خودت رو دوباره تسلیم شهاب بکنی، تو الان اینجا هستی تا انتقامتو بگیری. - یک چیزی بگم؟ - آره بگو. - با من ازدواج میکنی؟ با پیشنهاد ناگهانیش جا خوردم! نمیدونستم چه جوابی بهش بدم، هنگ کرده بودم، الان بهترین موقع برای نقشه انتقامم بود برای همین خودم رو سریع جمعجور کردم و گفتم: - قول میدی که دیگه ترکم نکنی؟ - آره قربونت برم قول میدم. - اوم، باشه قبول میکنم. - آخ که من قربون چشمهای نازت. *** یک هفته بعد به خودم توی آینه نگاه کردم؛ باورم نمیشد! واقعاً دارم انتقامم رو از شهاب میگیرم، اماّ به چه قیمت، نابود شدن روحم، سیاه شدن قلبم؟ یک دور چرخیدم؛ لباس عروسم رو خود شهاب انتخاب کرده بود؛ من هم تمام کار هارو گذاشتم به عهده الکس تا نقشه رو انجام بده، اگر به من بود که هر لحظه ممکن بود بیخیال انتقام بشم، قدرت عشقی که داشتم هر لحظه داشت ازانتقام قدرتمندتر میشد. از توی آینه شهاب رو پشت سرم دیدم، برگشتم و نگاهش کردم. شهاب قدمقدم اومد جلو، دستهاش رو دور صورتم قاب کرد. - ملیکا؟ اه لعنت بهت شهاب، دوباره من رو با این لحن صدا زدی، خدا لعنتت کنه، تمام سعیم رو کردم تا اشک دور چشمهام جمع نشه. - جانم؟ - دوست دارم. بغضم رو قورت دادم و از ته قلبم گفتم: - حسی که من به تو دارم فراتر از دوست داشتنه، فراتر از حسی که لیلی به مجنون داشت، من با تمام قلبم نه، من روحم عاشقته. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- این جعبه توی کیسه بالای کتشون بوده، خدا رو شکر وقتی تیر به سمت قلبشون رفته این جعبه مانع خوردن تیر به قلب میشه، فقط کمی زخمی شدن که تونستیم با چند تا بخیه درست کنیم. با تعجب و خوشحالی داشتم گوش میدادم؛ جعبه رو گرفتم. درش رو باز کردم، همون ساعتی بود که برای شهاب روز ولنتاین خریده بودم، یعنی این همیشه همراهش بوده! خدایا شکرت که نجاتش دادی، باز همون سایهی تاریک لعنتیه درونم با خشم رو بهم گفت( چیه خوشحالی، ببینم چهقدر زود فراموش کردی) - الان میارنش بخش؟ - تا یک ربع دیگه میارن. سرم رو تکون دادم، از خوشحالی روی پاهام بند نبودم؛ الکس اومد طرفم، از خوشحالی پریدم بغلش. - الکس، شهاب نمرده. الکس لبخندی زد و گفت: - میدونم عزیزم. - الکس؟ - جانم؟ - این همه محبت تو رو من چهجور جبران کنم هوم؟ - تو بخندی کافیه. در اتاق باز شد و تخت شهاب، به همراه چندتا پرستار اومد بیرون؛ رفتم سمت تخت شهاب چشمهاش نیمهباز بود؛ لبخند زدم و گفتم: - شهاب. وای شهاب، الاهی دوچشمانم کور میشد، پاهایم فلج میشد، اصلاً قلبم از تپش میافتاد، اماّ این تاریکی نفرت انگیز درونم بیخیال این انتقام میشد، خدای من دچار دوگانگیه خیلی بدی شدم. شهاب لبخند بیجونی زد؛ یکی از پرستارها رو کرد سمتم و گفت: - خانوم برید کنار، بیمار باید استراحت کنه. سرم رو تکون دادم اومدم کنار. - مارانا تو چیزی خوردی؟ - نه. - پس، بیا بریم یک چیزی بخوریم. - نه نمیام، میخوام پیش شهابم باشم، تا حداقل این روزهای آخر چشمهای خوشگلشو بیشتر ببینم. - آخه دختر خوب، زیر چشمهات گود افتاده، شهاب تو رو اینجور ببینه که خوشش نمیاد. - تو هم که میدونی چهجور من رو راضی کنی. با الکس از بیمارستان زدیم بیرون، بغل بیمارستان یک کافیشاپ بود؛ با الکس وارد کافیشاپ شدیم، رفتیم سمت میز و نشستیم. گارسون اومد. - چیمیل دارید؟ - دو فنجون قهوه و دو پرس کیک شکلاتی. گارسون سفارشات رو نوشت و رفت. - الکس؟ - جانم؟ - تو میدونی اون کی بود، که به شهاب تیر زد؟ - آره یکی از رقیبهای شهاب. با تعجب گفتم: - اماّ من فکر میکردم که کار تو هست. - نه من نبودم. - حالا چرا من رو میخواست؟ - چون از علاقه شهاب به تو خبر داشت. - میدونی کیه؟ - آره. - اسمش رو بگو. - اماّ شاید اگه بفهمی ناراحت... . نذاشتم ادامه حرفش رو بگه. - بگو الکس، خواهش میکنم. - پدرت. با تعجب به الکس خیره شدم! خخ پدر ما رو باش، پیش خودش فکر کرده با این کارهاش میتونه من رو به زانو دربیاره، نمیدونه من خودم به خون شهاب تشنهام. - مارانا قول بده، کار اشتباهی نکنی. باشه؟ - نه، ولی این کارهاش بدجوری روی مخم میره، پیش خودش چی فکر میکنه؟ - این کار رو بسپار به من، اوکی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب با عصبانیت فریاد زد و گفت: - چی، ببینم تو دیوونه شدی ها؟ مرد پوزخندی زد و گفت: - دیوونه نه، عاقل. - به اون رئیس مسخرهت بگو شهاب بیدی نیست که با این بادها بلرزه. مرد پوزخندی زد و یک قدم اومد جلو، تفنگ رو گرفت بالا و من رو نشونه گرفت و با اون صدای کلفت و ترسناک گفت: - یا این خانوم خوشگل رو میدی، یا باید از این جا یکسر میره بهشتزهرا. شهاب مردمک چشمهاش لرزید، ولی خودش رو نباخت و با عصبانیت فریاد زد. - غلط میکنی. چشمهام رو بستم و وانمود کردم که مثلاً ترسیدم، خیلی خوب میدونستم که اینها نقشه الکس هست و هیچگونه آسیبی به من نمیرسه؛ صدای تیر اومد! چشمهام رو با ترس باز کردم. از تعجب چشمهام گرد شد، با فریاد گفتم: - نهنه غیرممکنه. شهاب جلوی پای من افتاده بود و پر خون بود، شهاب خودش رو سپر من کرده بود، امکان نداشت! سرم رو گرفتم بالا، تفنگم رو بردم بالا و سریع سه تا مرد رو نشونه گرفتم و به سهتاشون شلیک کردم. با زانو خوردم زمین باورم نمیشد، اشکهام همینجور روی صورتم سر میخورد، با صدای بلند هقهق میکردم، که دوباره صدای تیر اومد. جون بلند شدن از روی زمین رو نداشتم، دستم رو کردم لای موهای شهاب. - شهاب تو نباید بمیری، باید زنده بمونی! ولی شهاب چشمهاش بسته بود. شهاب نباید الان میمرد من هنوز باهاش کار داشتم، باید زنده بمونه، باید زنده بمونه. دوتا کفش جلوم دیدم، سرم رو گرفتم بالا؛ الکس بود؛ انگار که تازه جون گرفتم، بلند شدم و گفتم: - الکس کمکم کن شهاب نباید بمیره. دم گوشم زمزمه کرد: - نترس گلم، نمیذارم طوریش بشه. به چشمهای آبی الکس خیره شدم. - تو میتونی الکس. دوتا مرد قوی هیکل اومدن سمت شهاب و بلندش کردن؛ گذاشتنش توی ماشین، خواستم من هم سوار بشم که الکس اومد جلو و گفت: - مارانا تو نیا، خواهش میکنم. - اماّ، میخوام بیام، میدونی که یکجا بند نمیشم. - اماّ! با لجبازی گفتم: - وقت رو هدر نده، زود باش بریم. سوار ماشین شدیم و با سرعت تمام رفتیم سمت نزدیکترین بیمارستان؛ شهاب رو بردن توی اتاق عمل. پاهام تحمل وزنم رو نداشتن، شهاب نباید میمرد، باید زنده بمونه. آنقدر در سینه غم دارم جناغم سوخته، ابرها دیر آمدید از راه، باغم سوخته، کور شد ذوقم ولی جا برسرم داری هنوز، تیر برقی لانه متروکم، چراغم سوخته. الکس که حال دگرگونم رو دید اومد سمتم و جلوی پام زانو زد. - مارانا باید قوی باشی، باشه؟ با بیحالی گفتم: - سعی میکنم. - آفرین. دو ساعته که بیوقفه توی سالن فقط قدم میزنم؛ نگاه به ساعت کردم، خدایا چرا ثانیهها انقدر کند میگذره؟ در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون؛ سریع رفتم سمتش و با لحن نگران پرسیدم. - آقای دکتر چیشد؟ دکتر یک جعبه توی دستش بود، گرفت طرفم و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- الکس من چهجور، این همه لطف تو جبران کنم؟ - تو فقط بخند. - ممنونم الکس، تو خیلی خوبی. - میدونم. - خخ خدانگهدار. - بای. گوشی رو قطع کردم، نگاهم به آسمون افتاد. اشک تو چشمهام جمع شد، واقعاً از خدا ممنون بودم بابت وجود الکس، بدون منت محبت میکرد، مثل یک برادر پشتم بود، نمیدونم این همه بیرحمی و این همه نفرت از کجا سر و کلهشون پیدا شد، آخ که دارم از درون مثل هیزمی که به بنزین آقشته شده میسوزم، از غم عشق، از اینکه تصمیم گرفتم اون چشمهای محشره شهاب رو برای همیشه نبینم. بعد از نیم ساعت رسیدم جلوی خونه شهاب، از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم؛ در بدون پرسش باز شد وارد حیاط شدم. داشتم میرفتم سمت خونه، که در باز شد شهاب اومد بیرون، با سرعت خودش رو بهم رسوند. با لحنی که توش ترس موج میزد گفت: - چیزیت که نشده؟ - نه، خوبم. شهاب یک قدم دیگه اومدجلو، چشمهاش غمگین بود. خواستم حرف بزنم که دیدم شهاب بغلم کرد. سرش رو برد دم گوشم و زمزمه کرد. - اگه تو چیزیت میشد، هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم. بدنم گر گرفت، قلبم داشت روی درجه هزار میزد وای خدای من عطر شهاب رو با تمام قدرتی که داشتم به ریههام فرستادم، تنها چیزی که الان میتوستم بهش فکر کنم، فقط یک چیزی بود، دنیا دقیقاً توی همین لحظه بیاسته، دقیقهها و ثانیهها جلو نرن و توی همین لحظه بمونن، ازش جدا شدم، توی چشمهاش نگاه کردم، داشتم توی چشمهاش دنبال عشق میگشتم. شهاب دستهاش رو آورد بالا دو ور صورتم رو قاب گرفت و پیشانیم رو بوسید. آروم زمزمه کرد. - دوست دارم، اونقدری که جونمم حاضرم بدم. توی دلم به خودم پوزخندی زدم، قلبم جون دوبارهای گرفت انگار که روح دوباره به بدنم برگشته بود، با بغض زیرلب گفتم: - ثابت کن. شهاب لبخندی زد و دوباره بغلم کرد. *** باهم رفتیم داخل خونه، رفتیم توی نشیمن. تا اومدیم بشینیم روی مبل، صدای تیر اندازی از حیاط اومد! شهاب اولش تعجب کرد ولی سریع خودش رو جمع جور کرد و رو کرد سمت من و گفت: - ملیکا زود برو تو اتاق زیر زمین، که در آهنی داره به هیچوجه بیرون نیا، فهمیدی؟ سرم رو تکون دادم و با دو رفتم سمت زیرزمین تا اومدم برم داخل اتاق، دلم طاقت نیاورد اگه شهاب میمرد چی؟ نه، نه! من باید برم نجاتش بدم. هر چهقدر هم که میخوام ازش انتقام بگیرم ولی طاقت دیدن مرگش رو ندارم. سریع تفنگ که تو کیفم بود رو بیرون آوردم و از پلهها رفتم بالا. صدای تیراندازی زیاد شده بود! از خونه پشت به در ایستادم سرک کشیدم. بعضی از نگهبانها زخمی افتاده بودن، شهاب هم پشت یکی از ماشینها خم شده بود و این ور اون ور رو نگاه میکرد تیراندازی میکرد. ضربان قلبم باز بالا رفت، اینور اونور رو نگاه کردم. تفنگ رو آوردم بالا و و شلیک کردم، سریع رفتم سمت شهاب بغلش نشستم. شهاب با عصبانیت گفت: - چرا اومدی اگه چیزیت بشه چی؟ - نمیتونستم تنهات بذارم. شهاب کلافه دستی به موهاش کشید. جفتمون تیراندازی کردیم، صدای تیراندازی قطع شد. صدای یک نفر اومد که گفت: - شهاب بیا بیرون، کارت دارم. با شهاب از پشت ماشین اومدیم بیرون. سه تا مرد هیکلی ایستاده بودن. ما هم رفتیم جلوتر. یکی از مردها اومد جلوتر و گفت: - آقا شهاب باید این خانوم خوشگل رو بدی به ما. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- خب، میشنوم. - میخوام، که وانمود کنم اون رو بخشیدم. - هر تصمیمی که بگیری من پشتت هستم. از حرفی که میخواستم بزنم دو به شک بودم، ظربان قلبم بیشاز حد بالا رفته بود، صدای درونم رو خفه کردم، نباید تسلیم قلبم میشدم، من انتقامم رو میگیرم، اونم به بدترین شکل ممکن. - وانمود میکنم دوست دارم باهاش ازدواج کنم، دقیقاً توی همون شب ازدواج با دستهای خودم میکشمش. الکس لبخندی زد و گفت: - آفرین مارانا. - یک چیز دیگه. - جانم؟ - دلم میخواد یک زیارتی کنم، الان حدود شش سال میشه که زیارت نکردم، خیلی هواش رو کردم. - باشه، با منصور برو. از جام بلند شدم و با نگاه قدردانی گفتم: - ممنونم الکس. و از اتاق زدم بیرون. رفتم سمت اتاق و در رو باز کردم. لباسهام رو پوشیدم و گوشیمو برداشتم و شماره منصور رو گرفتم. یک بوق...دو بوق...سه بوق...صدای منصور پیچید پشت گوشی. - الو جانم مارانا خانوم؟ - الو منصور بیا خونه الکس کارت دارم. - چشم خانوم اومدم. گوشی رو قطع کردم و منتظر منصور موندم. صدای پیامک گوشیم اومد، نگاه انداختم منصور بود. «خانوم جلوی درم بیاید.» سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین. رفتم دم در ماشین منصور یکم اونورتر بود، رفتم سمت ماشین و در رو باز کردم نشستم. - برو امام زاده بیبی زبیده (ع). منصور با تعجب گفت: - چرا اونجا؟ - میخوام یک زیارتی بکنم دلم هوایی شده. منصور چشمی گفت و حرکت کرد. حدود چهل دقیقه توی راه بودیم که رسیدیم. از ماشین پیاده شدم، قلبم تندتند زد. نفهمیدم چشمهام کی خیس شدن؟ وارد حیاط شدم چشمم به گنبد خورد، آهی کشیدم. خدایا من رو ببخش اگه فراموشتون کرده بودم. با قدمهای لرزون رفتم داخل حرم، خلوت بود. رفتم سمت ضریح بوسهای زدم. به هقهق افتادم، زیر لب زمزمه کردم. - من رو ببخش بیبی جان اگه نمیاومدم. من رو ببخش اگه مغرور شده بودم، من رو ببخش اگه گناه کردم! یکم که گریه کردم سبک شدم، یک قرآن برداشتم و بوسهای زدم. دو رکعت نماز زیارت خواندم و از زیارتگاه زدم بیرون، خیلی سبک شده بودم. منصور به ماشین تکیه داده بود. رفتم سمتش در رو برام باز کرد، زبر لب تشکری کردم و نشستم. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم، شهاب بود! تماس رو برقرار کردم. - الو؟ صدای نگران شهاب پیچید پشت گوشی. - ملیکا حالت خوبه کجایی؟ با تعجب گفتم: - آره خوبم تو ماشینم چیزی شده؟ - زود بیا خونهام زود. - باشه اومدم. گوشی رو قطع کردم و رو به منصور گفتم: - من رو ببر خونه شهاب. -باشه خانوم. شماره الکس رو گرفتم بعد سه بوق صدای الکس توی گوشی پیچید. - جانم مارانا؟ - الکس شهاب زنگ زده بود نگران بود! - میدونم. با تعجب گفتم: - چی شده؟ - بهش زنگ زدم، گفتم فهمیدم جاسوس برام فرستادی، اگه از خونهم نره سرش رو تحویلت میدم. بعد چهارسال خندهم گرفت. - الکس تو... . نذاشت بقیه حرفم رو بزنم، گفت: - برای این، اینکار رو کردم که انتقامت رو بگیری. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- تو صداقت رو یادم دادی، این رو یادمه. - ممنونم که نمک میخوری و نمکدون رو نمیشکنی. لبخندی زدم و به نیمرخ الکس نگاه کردم، مرد جذابی بود؛ شاید اگه قبل شهاب باهاش آشنا میشدم عاشقش میشدم ولی الان قلبم در اختیار یک نامرد دیگری بود. یکم دیگه با الکس توی حیاط موندیم و رفتیم توی خونه، حوصله اتاق رفتن رو نداشتم. حوصلهم بدجور سر رفته بود! با الکس نشستیم پایه تلویزیون، هی کانالها رو بالا پایین کردیم، هیچی به هیچی. از جام بلند شدم و رو به الکس گفتم: - اگه اجازه بدی میخوام برم کتابخونهت. الکس لبخندی زد و گفت: - خونه خودته. لبخندی زدم و زیر لب تشکری کردم. رفتم سمت کتابخونه که طبقه بالا بود. یک کتابخونه خیلی بزرگ حدوده سیصد متر بود که یک سالن گرد بود و یک میز بزرگ وسط و دور میز پر از صندلی بود، از هر نوع کتابی که بخوای بود، رفتم طرف قفسه اشعار، از بچهگی عاشق شعر و بیتهای عاشقانه بودم، بیشتر شون رو از حفظ بودم. یکیشون رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. نفهمیدم کی سرم رو گذاشتم روی میز و از خستگی خوابیدم. با تابش نور زیاد چشمهام رو باز کردم. دور اطرافم رو نگاه کردم. وا، من که آخرین بار توی کتابخونه بودم چه جور الان توی اتاق خودمم؟! بیخیال، بلند شدم رفتم سمت حموم یک دوش بیست دقیقهای گرفتم و اومدم بیرون. لباسهام رو تنم کردم و دوباره دراز کشیدم روی تخت، که صدای پیامک گوشی اومد. برش داشتم و نگاهی انداختم. شهاب بود! «ملیکا؟» «من اسمم ماراناست.» «حالت خوبه؟» پوزخندی زدم. هه مگه فرقی میکرد به حال حرف دلم رو نوشتم. «مگه فرقی میکنه؟» «آره.» «مثلاً؟» «مواظب خودت باش، فعلاً.» وا، پسره خل ازش سوال پرسیدم میگه مواظب خودت باش، روانی! از روی تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. باید با الکس صحبت بکنم. رفتم سمت اتاق کارش. چند تقه به در زدم. صدای جذاب الکس اومد. - بیا داخل. در رو باز کردم و وارد شدم. الکس پشت میز نشسته بود و داشت چند پروندهای رو میخوند. بدون حرف رفتم روی یکی از مبلها نشستم. - شهاب باز بهت پیامک داده؟ - آره. - نگرانته؟ - آره. - دوستش داری؟ - قلبم اون رو میپرسته، اماّ غرورم ازش متنفره. الکس متعجب سرش رو آورد بالا و گفت: - چرا همهش میگی آره؟ جواب درست بده. - چند وقته به اسم قبلیم صدام میکنه. - تو بهش چیگفتی؟ - بهش گفتم اسمم ماراناست. - خوب کردی. با تصمیمی که یکدفعهای و فقط یک لحظه به ذهنم خطور کرد گفتم: - الکس؟ - جانم؟ - تصمیمم رو گرفتم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- در زدم، تو نفهمیدی. - تو فکر بودم. - باید تصمیمتو بگیری. - چه تصمیمی؟ - شهاب باید بمیره. قلبم از حرکت ایستاد، خون توی رگهام یخ زد، تمام بدنم بیحس شدن و گیج بودم و سردرگم، خیره به الکس نگاه کردم، که اومد نشست بغلم. - میدونم، درکت میکنم، عشق و عاشقی سخته اگه میخوای میتونم کمکت کنم ببخشی، فقط تو لب تر کن. آب دهنم رو با زحمت قورت دادم، با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم: - میشه بهم فرصت بدی، فکر کنم؟ الکس لبخندی نشست روی لبهاش و گفت: - مارانا ممنونم که میخوای یک فرصت دوباره به زندگیت بدی. غمگین نگاهش کردم و گفتم: - این قلب زخم خوردهم رو کی ترمیم کنه؟ - خود به خود ترمیم میشه، تو فقط یک فرصت به زندگیت بده، باشه؟ لبخندی زدم و گفتم: - باشه. - حالا پاشو باهم بریم، یک قهوه بخوریم. تک خندهای کردم و گفتم: - پس جاسوس شهاب چی؟ الکس یک تای ابروش رو انداخت بالا و نیش باز گفت: - دیدم تو راحت نیستی، اخراجش کردم. لبخندی زدم و با مهربونی گفتم: - آخه چجور این همه محبتت رو جبران کنم؟ - تو فقط بخند. لبخندی زدم. الکس پشتشو بهم کرد و گفت: - بیا دیگه. با الکس از اتاق زدیم بیرون و رفتیم سمت حیاط، روی آلاچیق گوشه حیاط نشستیم. خیلی حیاط با صفایی بود، نفس عمیقی کشیدم؛ خدارو هزار بار بابت دوست خوبی مثل الکس رو شکر میکنم. خدمتکار اومد و دوتا فنجون قهوه رو گذاشت با کیک شکلاتی. زیر لب تشکری کردم و یکم برای خودم کیک برداشتم، شروع کردم به خوردن. باز اون خاطرات دست از سرم بر نداشتن. *** چهار سال قبل با خوشحالی و ذوق قالب رو گذاشتم توی فر، از خوشحالی روی پاهام بند نبودم؛ آخه برای اولین بار بود که کیک درست میکردم خدا کنه خوب بشه. صدای کلید توی قفل در اومد، در باز شد و شهاب اومد داخل. با لبخند رفتم طرفش و بغلش کردم. - خوش اومدی خرسی جونم. شهاب با خنده گفت: - به من گفتی خرسی؟ - اهوم. شهاب اومد سمتم، که من رو بگیره فرار کردم که به خنده گفت: - بلخره که میگیرمت موش کوچولو. *** زمان حال با صدای الکس به خودم اومدم. - مارانا؟ - جانم الکس. - یک سوال میپرسم صادقانه جواب بده. - باشه بگو. - تو هنوز شهاب رو دوست داری؟ سرم رو انداختم پایین، هیچ جوابی نداشتم! یا داشتم؟ - نمیدونم، واقعاً گیج شدم، قلبم یک حرفی میزنه مغزم حرف دیگهای! الکس لبخندی زد و باز گفت: - اگه روزی بشه، که میون من و شهاب یکی رو انتخاب کنی کدوم؟ نذاشتم بقیه حرفش رو بزنه و گفتم: - هیچوقت نمیخوام همچین روزی رو تصور کنم ولی اگر مجبور به انتخاب باشم، هردوی شمارو انتخاب میکنم و خودم رو فدا. - صداقت رو میشه از چشمات خوند. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب نیشخندی زد و گفت: - زرنگ هم که شدی؟ - تو چی فکر میکنی؟ شهاب از روی صندلی بلند شد و اومد رو به روم ایستاد. - بهت اعتماد نداشتم، فکر کردم خیانت میکنی. پوزخندی زدم و گفتم: - خیانت کردن و انتقام گرفتن متخصص توئه نه من. - من رو عصبی نکن ملیکا. سعی کردم خونسرد باشم. - عصبانیت کنم، چی میشه هان؟ - ملیکا. - چیه، از این ورژن من خوشت نمیاد، این تو نبودی که من رو به این روز انداخت؟ شهاب کلافه دستی به موهاش کشید، سری از تأسف براش تکون دادم. پشتم رو بهش کردم، خواستم از اتاق برم بیرون که شهاب آرنج دستم رو گرفت، برگشتم نگاهش کردم. با نگرانی گفت: - مواظب خودت باش، الکس خطرناکه. پوزخندی زدم و گفتم: - پس چرا منو فرستادی؟ منتظر به شهاب نگاه کردم که چیزی نگفت. با عصبانیت دستم رو از دست شهاب کشیدم بیرون و از اتاق رفتم بیرون. زود از خونه شهاب زدم بیرون و سر خیابون ایستادم، دستم رو بردم بالا تا یک تاکسی بیاد. یک پراید نقرهای جلو پام ترمز زد، سرم رو خم کردم راننده یک مرد مسن بود. - آقا خیابون الهیه میبری؟ - آره سوار شو. در عقب رو باز کردم و نشستم. از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه کردم، غمی چنان توی دلم ریشه کرده بود که شاخه و پیچکهاش تمام بدنم و روحم رو اسیر خودش کرده بود، تمام وجودم میگفت، همین الان برگرد، بهش بگو که دوستش داری، بهش بگو حاضری یک فرصت دوباره بهش بدی، اماّ غرورم اجازهی اینکارو نمیداد، پوزخندی به قلبم زد و با خشم گفت( این همون شهابه که تورو به این وضع انداخت، کاری کرد از پدرت دور بشی، از خونه و تمام چیزهایی که دوست داری دور بمونی، تبدیلت کرد به اینی که الان هستی، باعث این دوری فقط و فقط خود شهابه و باید تقاص تمام اشکهاتو پس بده.) بعد از نیم ساعت جلوی خونه الکس رسیدم؛ کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. زنگ در رو زدم و وارد حیاط خونه شدم، دلم بد جور گرفته بود، یکم توی باغ قدم زدم، صدای الکس رو از پشت سرم شنیدم. - مارانا؟ برگشتم و با لحنی خستهای گفتم: - جانم الکس؟ - چی شد؛ تعریف کن ببینم. همه چی رو تعریف کردم که الکس پوزخندی زد و گفت: - شهاب دوست داره. نیشخندی زدم و گفتم: - چی شهاب من رو دوست داره، دیوونه شدی الکس؟ الکس جدی شد و گفت: - نه جدی میگم. خنده عصبی کردم و گفتم: - هه شهاب اگه من رو دوست داشت، صدسال من رو بغل دست یک مافیایی نمیانداخت. الکس با اطمینان و غرور گفت: - شهاب بهتر از هرکسی میدونه، من به زنها دستدرازی نمیکنم و مرد چشمناپاکی نیستم، هرچی هم که توی کارم خطرناک و بیرحم باشم توی این یکی موضوع حساسم. مکثی کرد و دوباره گفت: - بیشتر از من تو شهاب و نگاههاشو میشناسی. روم رو از الکس گرفتم و رفتم سمت اتاقم، دیگه طاقت حرفهای الکس رو نداشتم، در رو باز کردم و رفتم توی اتاق در رو بهم کوبیدم. عصابم از این همه استرس توی زندگیم خورد شد، سرم رو با دستهام ماساژ دادم، فکرم مشغول بود. همه چی تو هم بود! الکس... شهاب... عسل... انتقام من... از همه بدتر احساس من! سر در نمیآوردم! گیج شدم، یعنی قرار بود چیبشه؟ آخر این زندگی به چی تموم میشد؟ انتقام تلخ به چی پایان داده میشد؟ در اتاق باز شد و الکس اومد داخل. - در میزدی بهتر نبود. الکس نیشخندی زد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- هیچ وقت این انگشتر رو دستت نکن، مگر اینکه قلبت به خودش این اجازه رو بده که تنها عشقت رو بکشی. با حیرت گفتم: - چی؟ - حتی زمانی که از دنیا سیری، حتی موقعی که هیچ امیدی نداری، حتی اگر هزار تا دلیل برای مردن هم داشته باشی دستت نکن، فقط یک زمانی دستت کن. - چه زمانی؟ - زمانی که فقط در یک لحظه بتونی شهاب رو از بین ببری. گیج شده بودم یکم؛ به انگشتر نگاه کردم، که یک دکمه کوچیک بغل نگینش بود! اون دکمه رو فشار دادم که سنگ فیروزه یکم اومد بالا در و در انگشتر باز شد؛ یک مایه قرمز مانند داخل انگشتر بود! با تعجب نگاه کردم! نگین انگشتر رو باز درست کردم؛ نگاهم رو به الکس دوختم. - این صلاحی هست، برای تو میتونی راحت اگه خواستی شهاب رو بکشی. بدون حرف از اتاق الکس زدم بیرون. کلافه بودم؛ از همه بدتر توی دوراهی بودم، آیا من میتونم؟ باز این بغض لعنتی اومد سراغم. یاد یک تیکه بیت افتادم. "میروم دیگر شما یادم کنید من که رفتم این غزلها رو شما دفتر کنید میروم تا دل نبندم به خوبیهایتان بازم دل بستم و زخمی شدم باور کنید" با کلافگی رفتم توی اتاقم نشستم روی تخت، بازم اون خاطرات هجوم اوردن. *** چهار سال قبل شهاب با لحن غمگینی گفت: - مارانا اگه من بمیرم چیکار میکنی؟ با عصبانیت مشتی کوبیدم توی سینهش و گفتم: - خدا نکنه دیوونه، زبونت رو گاز بگیر. - جوابم رو ندادی؟ - خودم رو میکشم. شهاب اخمی کرد و گفت: - ببین ملیکا، اگه روزی مردم قسمت میدم، به جون خودم که بلایی سر خودت نیاری باشه؟ - اه حالا چی شده داری از مرگ صحبت میکنی؟ - همین جوری. بغض بدی از تصور اینکه شهاب بمیره توی گلوم نشست، زیر لب با چشمهایی که از اشک خیس شده بودن خیره به شهاب گفتم: - من خمار بیتو بودن میکشم، دست و پایم تا ابد لرزان شود، تا کجای عاشقی عاشق شوم، یک جهان از شور من حیران شود. *** زمان حال اه شهاب، تو اگه اون انتقام مسخره رو نمیگرفتی، هیچ کدوم از این اتفاقها نمیافتاد، توی افکارم بودم که در اتاق باز شد. الکس بود، اومد طرفم و چند تا پرونده گرفت طرفم و گفت: - الان زنگ بزن به شهاب بگو، نصف پروندهها رو تونستم بپیچونم. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب و کنایه گفتم: - شک نمیکنه، که انقدر زود تونستم اینکار رو انجام بدم؟ پوزخندی زد و گفت: - تو کاری رو که من میگم رو انجام بده. زیرلب باشهای گفتم و پروندهها رو ازش گرفتم و شماره شهاب رو گرفتم. بوق دوم گوشی رو برداشت. - الو چیشد؟ - حله نصف پروندهها رو تونستم اوکی کنم. مکثی کرد، لحنش ناراحت و غمگین بود. - میدونستم از پسش برمیای. پوزخندی زدم و گفتم: - کی بیام بدم بهت؟ - اگه میتونی الان بیا. - حله. بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم، لباسهای بیرونم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون، بعد از نیم ساعت جلوی خونه شهاب بودم، زنگ در رو زدم و در باز شد، یک راست رفتم دم اتاق کارش، چند تقه به در زدم که صداش اومد. - بیا تو. دستگیره رو کشیدم پایین و در رو باز کردم. شهاب نشسته بود پشت میز و داشت قهوه میخورد، رفتم جلو و پروندهها رو گذاشتم روی میز. - میدونستم از پسش برمیای. پوزخندی زدم و گفتم: - لازم نبود برام بپا بذاری. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** یکم با الکس صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که من به عنوان سرخدمتکار اینجا اقامت داشته باشم، رفتم سمت اتاقم، لباسهای خدمتکاری رو تنم کردم و رفتم پایین. رفتم توی آشپزخونه سه تا خدمتکار بودن در حال تمیز کردن، رو کردم سمت شون گفتم: - سلام من سرخدمتکار جدیدتون هستم. یکی از خدمتکارها که من رو میشناخت، تا اومد حرف بزنه که بهش اخم کردم و با چشم ابرو بهش حالی کردم؛ که چیزی نگه. یک خدمتکار که جوون بود، اومد سمتم و بهم دست داد. - خوشبختم، منم امروز اومدم. هه پس حدسم درست بود، شهاب بیخودی به من اعتماد نمیکنه! - منم خوشبختم. دیگه چیزی بینمون رد بدل نشد، اون خدمتکاری که من رو میشناخت اومد سمتم و گفت: - یک لحظه میشه بیای بیرون، کارت دارم؟ باشهای زیر لب گفتم و با هم از آشپزخونه زدیم بیرون. - خانوم چرا خودتون رو خدمتکار کردین؟ - هیس ممکنه صدات رو کسی بفهمه. - اما، چرا؟ - حالا توضیح رو ولش فقط یک چیزی؟ - بله؟ - به کسی در مورد من چیزی نگو، مخصوصاً به اونی که تازه اومده. فهمیدی؟ - بله خانوم. - خانوم نگو، بگو مارانا. - چشم. - راستی اسمت چیه؟ - اسما. لبخندی زدم و گفتم: - خوب حالا بریم سرهکار. باهم رفتیم داخل خونه، خوبی این بود که سرخدمتکار بودم، فقط دستور میدادم. بلخره بعد از کلی کلنجار رفتن، با این سه تا دیوونه که چجور کار کنن رفتم سمت اتاقم؛ در رو که باز کردم چشمهام از حلقه زد بیرون! الکس نشسته بود روی تخت و داشت داخل گوشیم رو چک میکرد. - ممکن بود که یکی ببینتت! الکس با خونسردی گفت: - مهم نیست. - از تو گوشی چیز به درد بخوری پیدا کردی؟ الکس که متوجه تیکم شد، با اخم گفت: - شهاب بهت پیامک زده. - چینوشته؟ - نوشته بهش نزدیک شو، که به اتاقش رفت و آمد داشته باشی. پوزخندی زدم، چه قدر شهاب پست بود! حیف اون همه سال عمرم رو که حروم کردم به پاش. - خب تو چی جواب دادی؟ - نوشتم اوکی حله. - میخوای چیکار کنی؟ - شهاب مدارک من رو میخواد، منم میدم. با تعجب گفتم: - چی؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - هه، تو چی فکر میکنی؟ یک تای ابروم رو انداختم بالا. - از بازی کردن خوشم میاد. - بزن بریم برای سربهسر گذاشتن شهاب. لبخند بدجنسی زدم. - الکس؟ - جان؟ با اکراراه و دودلی گفتم: - شهاب رو آخر چیکار میکنی؟ الکس نگاه معنی داری بهم کرد و گفت: الکس: تو باید تصمیم بگیری نه من. با حرفی که الکس زد، هری دلم ریخت، خواستم حرفی بزنم که، الکس از روی تخت بلند شد و رو به من گفت: - دنبالم بیا. باشهای زیر لب گفتم و پشت سر الکس حرکت کردم، الکس رفت توی اتاق کارش؛ رفت پشت میز و یک جعبه کوچیک آورد؛ گرفت طرف من. ازش گرفتم درش رو باز کردم، یک انگشتر فیروزه بزرگ بود! با تعجب به الکس نگاه کردم که گفت: - بشین برات میگم. بدون حرف نشستم روی مبل. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- چی رو میخواهی یادآوری کنی هان؟ به چشمهای شهاب نگاه کردم، غم بزرگی رو میشد دید! ولی چرا؟ منتظر داشتم نگاهش میکردم؛ که بر عکس قیافه مهربون چند لحظه قبلش، با خونسردی گفت: - شدی مثل پوست استخوان، اینجور میخوای بری ماموریت؟ پوزخندی زدم، پس آقا شهاب نگران بود خونه الکس غش نکنم ماموریتش لو بره، شروع کردم به خوردن سالاد. صدای زنگ گوشی اومد، سرم رو گرفتم بالا دیدم گوشی عسل داره زنگ میخوره. عسل از جاش بلند و رو به شهاب گفت: - با اجازه من یک لحظه برم. شهاب سری تکون داد که عسل زود رفت. - ملیکا. خدایا این پسر صددرصد من رو میخواد دیونه کنه، کاشکی یکی پیدا میشد به این حالی میکرد من رو اینجور با این لحن صدا نزنه، برعکس حال زارم با بیتفاوتی که فکر نکنمم زیاد توش موفق بودم گفتم: - هان؟ - هیچی. شونهم رو انداختم بالا و دیگه میلی به غذا نداشتم، از سر میز بلند شدم و زیر لب تشکری کردم و رفتم سمت اتاقم. باید آماده میشدم تا برم پیش الکس همون ماموریت قلابی، یک دوش ده دقیقهای گرفتم و لباسهام رو پوشیدم. از اتاق زدم بیرون که شهاب رو جلو در دیدم. - اگه آمادهای بریم؟ - آره. *** سوار ماشین شدیم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. به حرفهای شهاب فکر کردم. قرار بود که من به عنوان سرخدمتکار برم، تو خونه و تمام اطلاعات الکس رو بدزدم و بدم دست شهاب. بعد که شهاب، تمام ثروت الکس رو بدست بیاره نصفش رو بده به من. هه زکی، خیال باطل آقا شهاب. من بمیرمم به الکس خیانت نمیکنم، با صدای راننده به خودم اومدم. - خانوم رسیدیم. در ماشین رو باز کردم و رفتم پایین. زنگ در رو فشار دادم، که بدون پرسیدن در باز شد، در رو هل دادم و وارد حیاط شدم؛ رفتم سمت خونه، الکس مثل همیشه، جلوی شومینه روی صندلی نشسته بود و یک لیوان قهوه دستش، رفتم پشت سرش ایستادم. - پس حضرت آقا برای من نقشه کشیده؟ پوزخندی زدم و گفتم: - آره اونم سفت و سخت. - پس بذار یکم توی خماری بمونه. - ازم میخواد اطلاعات تو رو بدزدم بدم دستش. - هه پسره احمق. یکم با الکس صحبت کردم و رفتم سمت اتاق خوابم. پروندهها رو که الکس داده بود زیر رو کردم و یکم خوندم، سرم داشت منفجر میشد از درد. از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه رو کردم سمت خدمتکار گفتم: - بیزحمت یک قهوه درست کن برام. نشستم رو صندلی توی آشپزخونه تا قهوه رو بیاره . بعد پنج دقیقه قهوه رو گذاشت جلوم. قهوه رو یکم مزهمزه کردم تلخی قهوه حالم رو جا آورد. تلخی قهوه رو دوست داشتم، بهم یه انرژی خاصی میداد، از آشپزخونه رفتم بیرون، رفتم سمت اتاق الکس باید موضوعی رو بهش میگفتم. جلوی دم اتاقش که رسیدم دوتا تقه به در زدم، که صدای الکس اومد. - بیا تو. در رو باز کردم الکس جلوی پنجره ایستاده بود و داشت داخل حیاط رو نگاه میکرد. رفتم داخل و بدون حرف نشستم روی تخت، الکس برگشت و منتظر نگاهم کرد. دوتا تک سرفهای کردم و گفتم: - الکس من یک فکری دارم. - چی؟ - شهاب من رو الکی، نمیفرسته اینجا؛ صددرصد یک جاسوس هم میفرسته چون میترسه که بهش خیانت کنم. - آره درسته. - پس فقط یک نتیجه میگیریم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دستم رو گرفتم به دیوار که نیافتم، الان وقت غش کردن و ضعف نبود، بابدبختی لباسهام رو تنم کردم و از اتاق رفتم بیرون، رفتم سمت آشپزخونه خدمتکار در حال آشپزی بود، رو بهش با مهربونی گفتم: - سلام. - سلام خانوم. رفتم سمت یخچال؛ درش رو باز کردم و نگاهی داخلش انداختم، همهچی داخلش بود یکم فکر کردم، دوتا شلیل و آلو برداشتم و شروع کردم به خوردن؛ خوب الان وقتش بود که برم تصمیم رو به شهاب بگم، نگاهم رو جدی کردم و با غرور رفتم سمت اتاق شهاب. چند تقه به در زدم که صداش اومد. - بفرمائید. در رو باز کردم و داخل اتاقش شدم. روی تخت نشسته بود سرش داخل گوشی بود؛ دوتا تک سرفه کردم که سرش رو گرفت بالا تا من رو دید گفت: - تصمیم تو گرفتی؟ - آره. - خوب؟ - باشه، قبول میکنم. شهاب لبخند تلخی زد و گفت: - حالا که قبول کردی؛ از امشب کارت رو شروع کن. با لحنی عادی گفتم: - باشه. شهاب به صندلی اشاره کرد و گفت: - بیا بشین تا بگم برات. رفتم سمت صندلی و نشستم و منتظر به شهاب نگاه کردم. *** از اتاق شهاب اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم، خوب حرفهای شهاب رو دوباره مرور کردم، پوزخندی زدم، هه پسرهی مثلاً زرنگ چی فکر کردی؛ چند تقه به در خورد. - بیا داخل. در باز شد و خدمتکار اومد تو. - خانوم ناهار آمادهس. - باشه الان میام. از روی تخت بلند شدم و رفتم پایین، توی سالن غذا خوری، شهاب و عسل دیوونه هم بودن؛ محل سگ به عسل ندادم نشستم پشت میز. با چیزی که روی میز بود اخمهام درهم رفت. *** چهار سال قبل با حرص گفتم: - شهاب من گرسنمه. شهاب با خنده گفت: - پنج دقیقه صبر کن؛ الان میام. شهاب با یک سینی اومد، نگاه به غذا انداختم، که اخمهام تو هم رفت. - این چیه، شهاب؟ - سالاد آواکادو. - الان تو فکر میکنی، من با این سیر میشم؟ - خوب گلم، اول این رو بخور، بعد یک غذا خوشمزه تر بهت میدم. با اخم چنگال رو برداشتم و شروع کردم به خوردن. *** زمان حال صدای نازک رو مخ عسل پیچید توی گوشم. - مارانا حواست کجاست؟ سرم رو گرفتم بالا و عصبی نگاهش کردم. - از صدات خیلی خوشت میاد؟ عسل پشت چشمی نازک کرد و دیگه چیزی نگفت. شهاب با لحنی که، یکم خنده داخلش بود گفت: - خوب حالا دعوا نکنید! پوزخندی بهش زدم و یکم برای خودم سوپ ریختم، که شهاب گفت: - سالاد هم بخور. سرم رو گرفتم بالا توی چشمهاش نگاه کردم. چی، رو میخواست یادآوری کنه؟ اون خاطرات لعنتی رو؟ اون زجرها رو؟ اون اشکها رو؟ - نه ممنون. سوپ رو یکم مزهمزه کردم. شهاب از پشت میز بلند شد و اومد سمت من، یک بشقاب برداشت و یکم از سالاد آوا کادو ریخت داخل بشقاب، سوپ رو از جلو من برداشت و بشقاب سالاد رو گذاشت.