Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- از نظرم هر آدمی باید به سلیقههای اولیهای که داشته احترام بزاره. پارسیا سفارش دوتا قهوهی ترک شیرین و دوتا کیک شکلاتی داد و اومد روی همون مبلی که قبلاً نشسته بود نشست، با لحنی پر از انرژی و شاد گفت: - قبل از همهچی بگو ببینم، یک شیرینی عروسی نمیخواهی با من بدی، پسر تو چرا دم به تله هیچ دختری نمیدی؟ تکخندهای کردم و با یادآوری چهرهی دلنشین ملیکا لبخندی اومد روی لبام. - خوب باید بگم که خیلی زود شیرینی عروسی رو میخوری، چون چندسالی هست دختری پیدا شده که قلب داداش شهاب تو بدزده ببره. - پس این دختر خیلی خوششانسه. - در اصل این منم که شانس بهم رو کرد. - پس باید دختر خیلی خوبی باشه، انشالله به پاهای هم دیگه پیر بشید داداش. - ممنونم، تو در چهحالی، کسی هنوز توی قلب نرفته؟ پارسیا خندهایی کرد و سرش رو خاروند. - ای بابا، کسی پیدا نمیشه که دلباختهی من بشه. خواستم حرفی بزنم که دوتا تقه به در خورد و بعد از مکث خیلی کوتاهی در اتاق باز شد، همون منشی که در اتاق همدیگه رو دیدیم، با یک سینی اومد توی اتاق؛ دختر ریزنقش و ریزهمیزه، با چهرهای معمولی، اول اومد سمت من، فنجون قهوه و کیک رو گذاشت روی میز رو به روی من، زیرلب با لحن آروم گفت: - چیز دیگهای احتیاج دارید آقا؟ با جدیت گفتم: - نه. رفت طرف پارسیا و فنجون قهوه و کیک رو برای اون هم مثل من گذاشت روی میز و رو به پارسیا گفت: - امر دیگهای دارید آقا؟ - نه ممنون. بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، به ساعت توی دستم نگاه کردم، ساعت یک بود، کمکم داشتم بیقرار ملیکا میشدم لعنت به من خدایا چرا یهو دلم شور افتاد، باید قضیهی این کمال رو زودتر میفهمیدم و برمیگشتم خونه اصلاً طاقت دور موندن از ملیکا رو نداشتم نه الان نه هروقت دیگه، رو به پارسیا کردم و گفتم: - بگو ببینم پارسیا، چیها از این آقا کمال سعادت دستگیرت شد. پارسیا با شنیدن اسم کمال هیجانش صدبرابر شد و با شیطنت گفت: - از اونی که حد تصورت هم هست زندگیش پیچیدهتره. کلافه پوفی کردم و گفتم: - خوب؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با شنیدن اسمم رنگ از صورت منشی پرید و از روی صندلی با عجله بلند شد و خیلی سریع تند تند گفت: - ای وای آقای سلطانی معذرت میخوام، من تازه شروع به کار کردم و شمارو نشناختم، بیادبی بنده رو ببخشین. سرم رو تکون دادم و خونسرد گفتم: - اشکالی نداره، اماّ آخرین بار باشه. - چشم آقا. نگاهم رو ازش گرفتم و دوتا تقه به در زدم که صدای پارسیا اومد. - بیا داخل. دستگیرهی در رو پائین کشیدم و در رو باز کردم، پارسیا پشت میز نشسته بود که با دیدن من از روی صندلی بلند شد و با خوشحالی گفت: - به آقا شهاب. رفتم داخل اتاق و در رو بستم، رفتم سمت پارسیا و دستم رو به نشانهی دست دادن بردم بالا و با لبخند گفتم: - دلم برات تنگ شده بود پسر. پارسیا دستش رو آورد بالا و باهم دست دادیم، به مبلهای داخل اتاق اشاره کرد و با احترام گفت: - به خدا که دل به دل راه داره، بشین داداش که حسابی قراره سوپرایز بشی. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم، پارسیا هم رفت رو به روم نشست و با محبت و دلتنگی گفت: - خیلی بیمعرفت نشدی داداشم، چرا سراغی از من نمیگرفتی؟ یکم مکث کردم و شرمنده گفتم: - خیلی درگیر بودم یک سری مشکلات پیش اومد. - انشالله هرجا که هستی تنت سلامت باشه داداش. - منونم داداشم. از روی مبل بلند شد و رفت سمت میز و تلفن رو برداشت، رو کرد سمت من و گفت: - چی میل داری آقا شهاب؟ - ممنون چیزی نمیخورم. اخم ریزی کرد و گفت: - اینجور که نمیشه، زیادی داری غریبی میکنی داداشم. لبخندی زدم و برای اینکه ناراحت نشه گفتم: - یک قهوهی ترک، شیرین باشه. پارسیا چشمکی زد و با خنده گفت: - هیچوقت سلیقهت عوض نمیشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
محسن باز رو به ملیکا با لحن کنجکاو پرسید. - راستی دخترم تو قراره در مورد موضوعی با من صحبت کنی؟ ملیکا اول یکم گیج شد و بعدش که انگار موضوع تازه یادش اومده باشه با لبخند مهربونی گفت: - آره پدر جان بعد از صبحانه اگه وقت داری باهم یکم صحبت کنیم. محسن معلوم بود که یکم استرس گرفته ولی زیاد چیزی به روی خودش نیاورد و با محبت رو به الکس کرد و گفت: - میگم پسرم من قبل از اینکه همکارت بیاد وقت دارم که با ملیکا صحبت کنم؟ الکس نگاهی به ساعت توی دستش انداخت و خونسرد رو به محسن گفت: - آره راحت باشید، علیحیدر قراره ساعت چهار بیاد. محسن سرش رو به نشونهی باشه تکون داد؛ ملیکا یکم خم شد طرفم و با صدای خیلی خیلی آروم گفت: - حاضرم قسم بخورم یک کاسهای زیر نیم کاسهی شما هست، هرچی که هست من به زودی میفهمم. لبخندی زدم و از زیرمیز دستش رو که روی پاهاش بود گرفتم توی دستم، و با مهربونی رو بهش گفتم: - قرار نیست اتفاق بدی بیافته عزیزم. دستش رو از دستم کشید بیرون و با ناراحتی و یکم حرص گفت: - آره حالا تا ببینم تا کی این حرفت دوام داره. *** ماشینم رو توی پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم، همین که پاهام رو روی زمین گذاشتم سرم گیج رفت و چشمهام چیزی رو ندید، دستم رو گذاشتم روی ماشین و آروم به ماشین تکیه دادم تا نیافتم، لعنتی صبح یادم رفته بود قرصهام رو بخورم، چندنفس عمیق کشیدم، کمکم دیدم بهتر شد و سرگیجهم از بین رفت، تکیهام رو از ماشین گرفتم و با قدمهایی که سعی میکردم مثل همیشه محکم و استوار باشه به سمت آسانسور رفتم، وارد آسانسور شدم و دکمهی طبقهی دهم رو زدم، با بسته شدن در آسانسور موزیک ملایمی پخش شد، برگشتم و به چهرهی خودم توی آیینه نگاه انداختم، لعنتی، زیر چشمهام بیش از اندازه گود رفته بود و رنگ صورتم حسابی پریده بود، لبهام تیره شده بودن، پوفی کردم و نگاهم رو از چهرهم توی آیینه گرفتم، الان که ملیکام پیدا شده و دوباره به عشقم رسیدم باز میشم همون شهاب سرحال و سرزنده، تنها نگرانیم فقط برای سلامتیه ملیکاست که اونم توکل بر خدا درست میشه. از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت دفتر پارسیا، از آخرین باری که اومدم اینجا یکسالی میگذره، معلومه توی این مدت حسابی به اینجا رسیدگی کردن چون بعضی از جاها تعمیر شده بودن و فضایه کلاسیکی درست کرده بودن، رسیدم به اتاق پارسیا تا خواستم که دربزنم منشی زودتر گفت: - آقا چندلحظه صبر کنید، کجا سرتون رو انداختین پائین دارین همینجوری بدون هماهنگی وارد اتاق میشین؟ یکتای ابروم رو انداختم بالا و با غرور برگشتم سمت منشی جوون که معلوم بود تازه اومده و من رو نمیشناسه، نیشخندی زدم و با غرور گفتم: - لازم به هماهنگی نیست خانوم جوان، من شهاب سلطانی هستم خود آقای محرمی و کل کارکنان اینجا من رو میشناسند. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صبحانه رو در سکوت خوردیم و کسی چیزی نگفت، از این قرار معلومه همه یا خیلی خسته هستن یا میترسند نکنه صحبتی بکنند که ملیکا یا دافنه بویی از نقشههای پلید ما ببرند، تکسرفهای کردم و رو به آنجلا کردم و گفتم: - راستش شرمنده آنجلا خانوم شاید من نتونم خودم رو برای پیکنیک برسونم، امروز یکم دیر از خواب بیدار شدم برای همین به کارها نشد کامل رسیدگی کنم. الکس در تایید حرفم گفت: - آره مامان حق با شهابه منم یکم کار دارم باید بهشون رسیدگی کنم، تا عصر طول میکشه. آنجلا پشت چشمی نازک کرد و با لحنی که معلوم بود یکم ناراحت شده رو به الکس گفت: - باشه اشکال نداره، یک روز دیگه میریم. بعد رو کرد به ملیکا و بالخند گفت: - دخترم امروز واسه ساعت سه وقت دکتر داری، قراره آزمایش و اکو بدی. ملیکا لبخند روی صورتش پاک شد، با لحن غمگینی گفت: - لازم به زحمت نیست، کمال بهترین دکتر رو. نذاشتم ادامهی حرفش رو بزنه، با محبت گفتم: - ایران بهترین جراحهای قلب رو داره، بهتره این دکتری رو آنجلا میگه ببینتت. - اگه اینطور سلاح میدونید مشکلی نیست این دکتر هم ببینه منو، اماّ مطمئنم حرفی رو میزنه که همون دکتر زد. محسن آهی کشید و با ناراحتی گفت: - زبونت رو گاز بگیر دخترم، تو باید خوب بشی، نه برای خودت. اشارهای به جمع کرد و ادامه داد. - برای این که ما به بودنت احتیاج داریم و باید تمام تلاش خودت رو در این مورد انجام بدی. ملیکا لبخند مهربونی زد و گفت: - تمام تلاشم رو میکنم که زنده بمونم، این رو قول میدم. با یادآوری خواستگاریای که دیشب از ملیکا کردم لبخند پهنی اومد روی لبم رو به الکس و محسن گفتم: - از این حرفا گذشته، باید خبر مهمی رو بدم، مبارک باشه قراره دامادتون بشم. الکس پوقی زد زیر خنده و رو به ملیکا گفت: - دختر حداقل یکم ناز میکردی، واجب بود همون دیشب بله رو بگی؟ ملیکا از شرم سرخ شد و از خجالت سرش رو پایین انداخت، محسن لبخند گرمی رو به من زد و گفت: - مبارکتون باشه پسرم ولی قبلش هم با تو و هم با دخترم باید جدا جدا صحبت کنم. - شما اختیار داری آقا محسن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با صدای گوشیم نگاهم رو از چهرهی زیبای ملیکا گرفتم، رفتم سمت تخت و گوشیمو برداشتم، پارسیا بود که داشت تماس میگرفت، تماس رو جواب دادم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم. - الو سلام پارسیا جان. مثل همیشه با صدای پر از انرژی گفت: - سلام آقا شهاب، داداش میگم چرا نیومدی هنوز منتظرتم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، ساعت یازده بود، خندهمو خوردم و با مهربونی گفتم: - چشم روی چشمم، دیشب یکم کار واسم پیش اومد تا دیر وقت بیدار بودم، تا یکی دوساعت دیگه پیشتم داداش. - باشه پس برای ناهار منتظرتم. با یادآوری پیکنیک آنجلا خانوم گفتم: - پارسیا جان برای ناهار زحمت نکش فکر نکنم وقت بشه، چندجایی کاردارم. - تعارف میکنی شهاب جان؟ - من با تو تعارف ندارم، اماّ اگه وقت کردم تا ناهار حتماً میمونم. - باشه پس من منتظرتم. - خدانگهدار. - خداحافظ. گوشی رو قطع کردم که ملیکا با کنجکاوی داشت بهم نگاه میکرد، لبخندی زدم و گفتم: - یکی از همکارامه، خیلی وقته کارها عقب افتاده باید یکم بهشون رسیدگی کنم. ملیکا از روی صندلی بلند شد و آروم به سمتم اومد، با محبت و یکم شیطنت که توی چشمهاش بود یکی از دستهاش رو بالا آورد و صورتم رو نوازش کرد. - یعنی مطمئن باشم دسیسهای بر علیه کمال نیستش؟ خندهای کوتاه کردم و برای اینکه خیال ملیکا رو راحت کنم گفتم: - خیالت راحت عروسک. - خوب پس حالا که آقا شهاب کار بدی قرار نیست انجام بده، بهتره بریم پایئن صبحانه بخوریم. - آره عزیزم بریم. باهم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت سالن غذاخوری راه افتادیم، در کمال تعجب الکس، محسن و بقیههم تازه از خواب بیدار شدند و تازه سر میز صبحانه اومدند، پس دیشب ن تنها برای من برای همه شب پر از فکر بوده، من و ملیکا رو به جمع کردیم و با صدای بلند سلامی کردیم و رفتیم سمت میز، یک صندلی رو برای ملیکا عقب کشیدم، ملیکا زیرلب تشکری کرد و نشست، صندلی رو آروم بردم جلو و یک صندلی در کنار ملیکا برای خودم عقب کشیدم و نشستم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
فکر اینکه ملیکا رو از دست بدم داشت دیوونم میکرد، تصور زندگی کردن بدون اون اونم دوباره اصلاً چیزی نبود که بتونم انجامش بدم؛ توی سرم پر از افکارهای مختلف بود از مادرم و محسن گرفته تا رابطهی الکس و دافنه، از همه پیچیدهتر همکاری من و الکس بود، هنوزم از خودم متعجبم بعد از اون همه اتفاقات چطور شد که من و الکس آنقدر بهم نزدیک شدیم، هنوز اونقدری به الکس اعتماد کامل نداشتم، مطمئن نیستم بعد از خوب شدن ملیکا باز همون روال قدیم پیش میره یا اینکه باید کینه و دشمنیهامون رو کنار بزاریم، اخلاقی که از خودم بیشتر میشناختم اینبود که زیاد آدم کینهایی نیستم و میتونم ببخشم و کنار بیام؛ حالا که الکس بازهم به دافنه برگشته دلیلی برای نفرت از من نداره یا شایدهم من اینجور فکر میکنم، از این موضوع مهمتر درمورد مادرم و محسن هستش که هنوز کامل در این مورد کنار نیومدم راستش رو اگه بخوام بگم دلم به هیچوجه راظی به این که محسن و مادرم ازدواج کنن نمیشه، اماّ از یک طرفی به اندازه کافی مادرم به گردنم حق داره و لایق اینکه بعد از این همه سال به عشقش برسه رو داره؛ اماّ آیا محسن قبول میکنه، شایدم مادرم رو فراموش کرده ولی با یادآوری همین چنددقیقه پیش توی اتاق جلسات لبخندی ناخودآگاه روی لبم اومد، با شنیدن اسم مادرم چهرهی محسن دقیقاً مثل یک کبوتری بود که از جفتش جداش کرده بودند و مجبور به ادامهی زندگیش بود. ملیکا رو آروم توی بغلم گرفتم و سرش رو بوسیدم، چشمهام گرم خواب شدن. *** با عشق به ملیکا نگاه کردم، روی صندلیه رو به آیینه نشسته بود و با برس داشت آروم موهای مشکی و براق شو شونه میزد، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش، پشت سرش ایستادم و به چهرهش توی آیینه نگاه کردم، نگاهش رو از روی موهاش برداشت و به چشمهام خیره شد، قلبم از این همه زیباییش فروریخت، خدایا نکنه باز دارم رویا میبینم، یا شاید سرابی خالیست، آب دهنم رو قوت دادم و با صدای لرزونی گفتم: - تو واقعاً اینجایی عروسک من؟ ملیکا لبخند مهربونی زد و با محبت گفت: - معلومه که اینجام، مگه غیر از آغوش تو جایی هم دارم که برم. باشنیدن صداش آهی از سر آسودگی کشیدم، قلبم خیالش راحت شد که این ملیکا واقعیه و خیالی نیست، آیا میشه در جسم کسی حل شد، میشه روح و جسمت رو درون کسی حبس کرد؟ - ملیکا. - جانم؟ - تو نتها جسمم، نتها قلبم، تو روحمم دیوانهوار عاشق کردی دختر. ملیکا لبخندی زد و با صدایه بچهگونه گفت: - توهم شاهزادهی قلب منی، مرد چشم آسمونی. خندهای از سر شوق کردم، ملیکا همیشه بهم میگفت شهاب این نامردیه که چشمهات آنقدر خوشرنگه تو حق همه رو خوردی به خدا، چرا باید چشمهات رنگ آبی آسمونی باشند آخه؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب یکم مکث کرد و ادامه داد. - قبلش شاید ملیکا بخواد درمورد موضوعاتی باهاتون صحبت کنه. پدر یک تایابروش رو بالا انداخت و کنجکاو پرسید؟ - درمورد چه موضوعی؛ چرا بهم چیزی نگفت پس؟ من دوهزاریم افتاد که درمورد چه موضوعی ملیکا میخواد با پدر صحبت کنه، برای همین رو به پدر کردم و با کمی مهربونی گفتم: - امروز یکم خسته و تازه از راه رسیده بود، مطمئنم حرفهای زیادی قراره زده بشند. زیرچشمی به مادرم نگاه کردم، میدونم هنوزم یکم علاقه به پدر داره ولی خوب نه تنها من حتی یک بچهی یکماهه هم میتونه عشقی قدیمی و کهنهای رو درون چشمهای پدر ببینه؛ پدر خواست حرفی بزنه که فاطیما خمیازهای کشید و بالحنی خسته گفت: - برای امشب کافیه. از روی مبل بلند شد و رو به جمع گفت: - شب همهگی بخیر، صبح کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم. شهاب هم لبخند کمجونی زد و از روی مبل بلند شد، رو به من کرد و لبخند کمجونی زد. - حق با فاطیماست، فردا کلی کار داریم که باید بهش رسیدگی کنیم، شب همهگی بخیر. پدر زیرلب آروم گفت: - آره فرار کنید، که مجبور نباشید زودتر از ملیکا به من حرفی بزنید. شهاب لبخندی زد و چیزی نگفت؛ مادرمم از روی مبل بلند شد و رو به پدر کرد و با مهربونی گفت: - محسن جان لازم نیست عجله کنی، بعضی از حرفها بهتره کمکم شنیده بشه. پدر لبخند محوی زد و از روی مبل بلند شد. - آره حق با توئه اماّ من آدم صبوری نیستم. *** شهاب "کمی گیجم کمی منگم عجیب است پریده بیجهت رنگم عجیب است تو را دیدم همین یک ساعت پیش برایت باز دلم تنگ است …" به چهرهی معصوم و زیبای ملیکا خیره شدم، دستم رو آروم بالا بردم و موهاش رو نوازش کردم، تمام چیزی که میخوام فقط و فقط توی ملیکا خلاصه میشه، صورتش رو، موهای خوش عطرش.. . -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با یادآوری حال وخیم ملیکا بیشتر کلافه و عصبی شدم، از همه بیشتر حالم از خودم بهم میخورد که همچین موضوعی رو سرسری گرفته بودم و رسیدگیه کاملی روی حال ملیکا نداشتم، نگاهی به شهاب انداختم با شنیدن حرفی که پدر زد رنگ از صورتش پرید، دست راستش که روی دستهی مبل بود کمی شروع به لرزیدن کرد، بالحنی پر از غم رو به پدر کرد و با صدای لرزونی گفت: - شده قلب خودم رو از توی سینهم میکشم بیرون، نمیزارم بلایی سر ملیکا بیاد. مادرم تک سرفهای کرد و با دودلی گفت: - میگم اگه خدایی نکرده برای پیوند دیر شده باشه چی؟ اشکی بیاختیار از گوشهی چشم شهاب چکید، با بغضی پر از غم و درد گفت: - حتی نمیخوام به همچین حدسهایی فکر کنم. نفس نمیکشیدم، برام سخت بود به تاوان کاری که خودم باعث شدم فکر کنم، لعنت به من اگر همون موقعه که دکترا گفتن که قلب ملیکا مشکل داره فکری به حال درمانش میکردم و آنقدر راحت ازش گذر نمیکردم الان به فکر اینکه هرلحظه امکان داره از دستش بدم رو نمیکردم، سر دردم هرلحظه داشت بدتر میشد، با درماندهگی رو به مادرم گفتم: - فردا به تمام آشناهایی که داری بسپر، باید تا خیلی دیرتر نشده یک قلب برای ملیکا پیدا کنیم. مادرم سرش رو به عنوان باشه تکون داد، پدر با بغض گفت: - قبلش آزمایشهای مربوط بهش رو انجام بدیم، باید بفهمیم اوضاع در چه حد هست؟ آهی کشیدم و گفتم: - حق با محسنه. مکثی کردم و رو به شهاب گفتم: - فردا تو اولین وقت برو پیش آشنایی که داری و درمورد کمال همه چیز رو جمع و جور کن. رو به فاطیما گفتم: - توهم برو یک سر آگاهی ببین چی دستگیرت میشه. رو به مادرم کردم و گفتم: - تو با ملیکا برین بیمارستان، آزمایش و اکو رو انجام بدین، من و محسن هم قضیهی این دختره پریزاد رو تموم میکنیم. فاطیما، مادرم و پدر سری تکون دادند، شهاب یکم مکث کرد و با منمن گفت: - سه روز دیگه مادرم داره میاد ایران، من همین دو سه روز رو بیشتر مهمان شما نیستم. به چهرهی پدر نگاهی انداختم، با شنیدن حرفی که شهاب زد رنگ از صورتش پرید، حاضرم قسم بخورم مردمک چشمهاش گشاد شدن، با بهت گفت: - رز داره به ایران میاد؟ شهاب سرش رو پایین انداخت و آروم گفت: - آره. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** الکس روی مبل تکنفره، که انتهای اتاق قرارداشت نشستم، به اطراف اتاق نگاهی گذرا انداختم، زیاد اهل رنگهای روشن نبودم برای همین بیشتر رنگ و دکراسیونهای اتاقهای عمارت رنگهای تیرهای داشتن؛ این اتاق مخفی بود و فقط برای جلسات مهم بود که میاومدم اینجا و فقط افرادی رو به اینجا میاوردم که یا از خودم بهشون بیشتر اعتماد داشتم یا اینکه روز آخر زندگیشون رو قرار بود نفس بکشند، نگاهی به ساعت توی دستم انداختم، هنوز دهدقیقهای به دوازده مانده بود، مادرم قرار بود فاطیما، شهاب و پدر رو به اینجا همراهی کنه، سمت راست سرم داشت تیر میکشید از حماقتی که کردم از خودم واقعاً بیزارم، باید حدس میزدم این دخترهی احمق میخواد راه پدرش رو ادامه بده، نباید از اول اجازهی زنده موندن شو میدادم لعنت بهت علیحیدر سادهلوح، اماّ اگر اسم من الکسه که میدونم چه بلایی سرت بیارم، دقیقاً به همون سرنوشتی که پدرت دچارش شد توهم میشی ولی قبلش باهات کلی کار دارم؛ فقط میمونه احساسات علیحیدر، لعنت بهت پسر که خاطرت واسم کلی عزیزه دلم نمیخواد که هیچجوره قلبت بشکنه، علیحیدر از همه بهتر میدونه که توی قانونهای من خیانت چه حکمی داره و تنها مسئلهای هست که اصلاً و به هیچوجه بخشش ندارم. در مخفیه اتاق با صدای آرومی باز شد، مادرم به همراه فاطیما، شهاب و در آخر پدرم وارد اتاق شدند و بدون هیچ حرفی هرکدومشون اومدن سمت مبل و نشستند، شهاب با لحنی خسته و کمی بیحال گفت: - من درمورد کمال به یکی از آشناهام سپردم که تحقیق کنه، همون جور که خودمم حدس زده بودم چیزهایی جالبی درمورد گذشتهش وجود داره. مکثی کرد که گفتم: - خوب؟ - گفت پشت گوشی نمیشه صحبت کرد، فردا میرم محل کارش و باهاش صحبت میکنم. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و به فاطیما نگاه کردم و گفتم: - تونستی با داخلیها ارتباط بگیری؟ فاطیما لبخند جسوری زد و بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: - معلومه که تونستم اماّ شرایط خیلی بحرانیای هست و باید خیلی خیلی حواسمون جمع باشه. خواستم حرف بزنم که مادرم زودتر گفت: - من چندتا از سیستمهای آگاهی و کلانتریهارو هک کردم، فعلاً مدرکی یا چیزی قابل توجهی رو تحویل نداده اماّ نباید زیاد هم امیدوار باشیم، امکانش هست که مدارکهارو توی سیستم ثبت نکرده باشند و به صورت کتبی باشه. حرف آخر مامانم خیلی منطقی بود، پدر با لحنی بغضآلود گفت: - من بیشتر نگران حال ملیکام هستم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** ملیکا با نوازش کسی از خواب بیدار شدم، چشمهام رو که باز کردم با دوتا چشم زیبا و آشنا رو به رو شدم، لبخندی اومد روی لبم و به صورت جذاب شهاب خیره شدم، شهاب که چشمهای بازم رو دید با صدایه لرزونی گفت: - میشه باهم صحبت کنیم؟ با شنیدن صدایه لرزون شهاب کلاً خواب از سرم پرید، سریع بلند شدم و نشستم رو به شهاب با عجله گفتم: - اتفاقی افتاده عزیزم؟ شهاب یکم جلوتر اومد و دستم رو گرفت توی دستهاش، نگاش رو از روی چشمهام گرفت و به پایین نگاه کرد، با صدایی که به زور میشد فهمید گفت: - نه عزیزم چیزی نشده، درمورد خودمون دوتاست، آینده مون. توی دلم غوغایی به پاشد، ظربان قلبم به پایین ترین حد خودش رفت، اصلاً من الان زندهم؛ من کجام، کیام، گیج و منتظر به شهاب نگاه کردم که با تته پته گفت: - با من ازدواج میکنی؟ دهنم مثل ماهیای که از آب بیرون اومده و دنبال ذرهای از هوا میگرده باز و بسته شدن، فقط مات و مهبوت بهش خیره شده بودم، حال زارم رو که دید نزدیکتر اومد و شونههام رو با دستهاش گرفت، با بغضی که سعی داشت کنترل کنه گفت: - ملیکا التماست میکنم نگو که من رو نمیخوای، نگو که باز میخوای ترکم کنی؟ اشکهام بدون اینکه اختیاری روشون داشته باشم روی گونههام اومدن، دستم رو بردم بالا و گونهش رو نوازش کردم، با عشق بهش نگاه کردم و گفتم: - من برای این مرد چشمآبی جونمم میدم، شهاب من حسی که بهت دارم به خاک مادرم قسم میخورم، فراتر از عشقه. مکثی کردم، شهاب دستهاش رو از روی شونههام برداشت و آروم من رو توی آغوشش کشید، با ملایمت گفتم: - پیشنهادت رو قبول میکنم آقا شهاب، هیچ نگران نباش قرار نیست سانتیمتری از کنارت تکون بخورم. بوسهای روی موهام زد و زیرلب شعری از مولانا رو زمزمه کرد: -"جان من و جهان من، روی سپید تو شدهست عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو.. ." -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- باشه خداحافظ. گوشیشو قطع کرد که با شیطونی گفتم: - خیلی بلایی تو پسر، از عمد بهش گفتی حمل قاچاق که دخترهرو گمراه کنی؟ الکس نیشخندی زد و بابدجنسی گفت: - تو هنوز منو نمیشناسی بچه. - به این طرفی که زنگ زدی چهقدر اعتماد داری، از کجا معلوم همین هم تو زرد از آب در نیاد؟ - اونقدری بهش اعتماد دارم که چشم بسته جونم رو میدم دستش. - که اینطور! الکس که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - راستی میخواهید چیکار کنید؟ - چی رو چیکار کنیم؟ الکس پوفی کرد و با لحن عصبیای گفت: - اینجور نمیشه ادامه داد، هرروز پیش هم باشید در کنار هم برید بیاید، به چشم عاشقی همو نگاه کنید. فهمیدم الکس میخواست چی بگه برای همین نذاشتم ادامه بده و گفتم: - باور کن من خودمم همین فکرو دارم، فردا با ملیکا صحبت میکنم. الکس یکم برای حرفی که میخواست بزنه دو به شک بود، یکم مکث کرد و گفت: - اگه قبول نکنه باهات ازدواج کنه چی؟ با شنیدن حرفی که الکس زد دلم هری ریخت، با دستپاچگی گفتم: - الکس ببینم تو میفهمی چی داری میگی؟ الکس شونهای بالا انداخت و خونسرد گفت: - تصمیم با خود ملیکاست، باور کن من بیشتر از هرکسی میخوام خوشبختی شو در کنار مردی که دوستش داره ببینم. از شدت استرس دستهام داشتن میلرزیدن، نه امکان نداشت ملیکا اینبار دست رد به سینهم بزنه، با عجله از روی صندلی بلند شدم و رو به الکس کردم و گفتم: - هنوز چهل دقیقه مونده تا دوازده بشه، من توی این فاصله میرم با ملیکا صحبت کنم. الکس هم از روی تخت بلند شد و با تعجب گفت: - شوخیت گرفته، ملیکا الان خوابه، فردا اول وقت باهاش صحبت کن. لبخند کمجونی زدم و گفتم: - من تا فردا هزاربار میمیرم و زنده میشم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس از قبل هم جدیتر شد و گفت: - چیزی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چندساعت پیش که رفتم توی حیاط مادرم باهام تماس گرفت، این چندماه که ما درگیر این اتفاقها بودیم و کلاً از کارهایه اصلی فاصله گرفته بودیم مادرم تصمیم میگیره حواسش به اوضاع باشه؛ طی تحقیقاتش فهمیده توی دمدستگاه تو یک زنی هست که جاسوسه و برای پلیس کار میکنه، اونقدری هم کارهاشون رو دقیق انجام میدن که هویتش پنهان مونده. الکس از حرفی که زدم زیاد تعجب نکرد. - فاطیما هم به یکچیزهایی شک کرده بود ولی زیاد مطمئن نبود، الان مادر تو هم به این موضوع پی برده پس قضیه از اونی که ما فکر میکنیم بد تره. - به کسی از افرادت شک نداری؟ الکس پوزخندی زد و گفت: - معلومه که شک دارم، اونم کسی نیست به غیر از دختر یکی از نگهبانهام که چندماه پیش فهمیدم جاسوس بوده و کشتمش. یکتای ابروم رو انداختم بالا و با تعجب گفتم: - یعنی میخوای بگی با این که میدونستی پدرش جاسوسه، توی حساسترین نقطهی محدودهی کاریت نگهش داشتی؟ سرش رو برد بین دستهاش معلوم بود کلافه شده، با جدیت گفتم: - میخوای باهاش چیکار کنی؟ سرش رو آورد بالا، برق ترسناکی توی چشمهاش نشست، حاضرم قسم بخورم به بدترین شکل پریزاد رو از بین میبره. - قبل از هرکاری باید بفهمیم در چه حد میدونه و چه مدارکی رو توی دستهاش داره، یا اصلاً شاید تا الان کوچیکترین چیزهم که پیدا کرده تحویل آگاهی داده. - نمیشه زیاد ریکس کنیم، ببینم این فاطیما تا چه حد میتونه نفوذ کنه؟ مکثی کرد و شمرده شمرده گفت: - فردا اول وقت بهش میگم بره کلانتری، اونجا چندتایی آشنا داره. - راستی این پریزاد که گفتی الان کجاست دقیقاً؟ با شنیدن حرفی که زدم عصبانی گوشیشو از توی جیب شلوارش درآورد و همونجور که توی گوشی داشت دنبال شماره میگشت گفت: - پیش یکی از افراد سادهلوحم. گوشی دم گوشش گذاشت، بعد از گذشت چندثانیه با جدیت گفت: - الو کجایی پسر؟ - هنوز ایرانی درسته؟ - قبل از رفتن حتماً همدیگه رو ببینیم یه ماموریت قاچاق دارم واست. - باشه پس فردا تنها بیا عمارت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** شهاب به چهرهی معصوم ملیکا که خوابیده بود نگاه کردم، خدای بزرگ من چهطوری این همه سال طاقت اوردم و ازش دور موندم وقتی از سالن نشیمن اومدیم تو اتاق ملیکا خودش قرصهایی که باید میخوردم رو بهم داد، یکم باهم حرف زدیم که ملیکا همینجور که سرش رو روی دستم گذاشته بود خوابش برد؛ سرم رو آروم بردم میان موهاش و عطر خوشبوی موهاشو رو عمیق نفس کشیدم، فقط خدا میدونه چیا بهم گذشت تا گذشت، به هیچوجه نمیخواستم حتی ثانیهای دوباره ازش دور بشم؛ قضیهی کمال و جاسوس رو که حل کنیم حتماً با الکس صحبت میکنم، اگه ملیکا هم راظی بشه میخوام باهاش ازدواج کنم، هرچند مراسم قبلی آنچان خوب پیش نرفت و ملیکا دقیقهی آخر زد زیر همهچی و ترکم کرد، اماّ خوب حقم بود مگه من نبودم که ترکش کردم و توی این راه کثیف هدایتش کردم، هووف از یادآوری حماقتهای که کردم از خودم بدم میاد ولی خوب نباید میشد که شد، الان هم باید تمام گذشته رو جبران کنم و اولین مرحلهش هم درمان ملیکاست، چشمهام کمی گرم شدن که با شنیدن صدای در اتاق به خودم اومدم، آروم دستم رو از زیر سر ملیکا بیرون کشیدم و از روی تخت خیلی آروم بیرون اومدم؛ در اتاق رو باز کردم که با چهرهی نهچندان عصبیه الکس رو به رو شدم، سوالی نگاهش کردم و گفتم: - هنوز که دوازده نشده؟ نگاه الکس از من به پشت سرم رفت، صورتم رو کمی مایل به ملیکا کردم و نیمنگاهی انداختم، باز به الکس نگاه کردم و با ملایمت گفتم: - قرصهامو بهم داد، داشتیم صحبت میکردیم که خوابش برد. الکس با جدیت گفت: - اینجا نمیشه صحبت کنیم، بریم اتاق من. زیرلب باشهای گفتم و از اتاق بیرون اومدم و در رو آروم بستم و بدون هیچ حرفی پشتسر الکس قدم برداشتم؛ باهم وارد اتاق شدیم منتظر تعارفش نموندم و رفتم سمت نزدیکترین صندلی و نشستم، الکس هم رفت رو به روی من روی تخت نشست و با جدیت نگاهم کرد، یکتای ابروم رو انداختم بالا و گفتم: - چیزی شده؟ - چرا خواهر من باید شب رو توی اتاقی که تو میخوابی بگذرونه؟ تکخندهای کردم، پس بگو چرا اونجوری در اتاق بهم نگاه میکرد، خدای من الکس چی درمورد من پیش خودش فکر میکرد؟ - ببین الکس من از اون دسته پسرا که فکر میکنی نیستم، این همهسال باهم دوست بودیم و اونقدری نزدیک بودیم که بخوام ازش سواستفاده بکنم ولی چنان عاشقش بودم که نخوام پاهام رو بیشتر از حد خودم دراز کنم. الکس یکم آرومتر شده بود. - اونقدری میشناسمت که تا الان بلایی سرت نیاوردم و راحت گذاشتم در کنارش بمونی ولی اینم بگم تو یک مردی و یک قریزههایی داری. نذاشتم بقیهی حرفش رو بزنه و گفتم: - محض اطلاعاتت بگم غیر از این موضوع که خودت هم بیشتر از من، من رو میشناسی باید بگم موضوعی هست که باید درموردش صحبت کنیم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دافنه با قدمهای آروم به سمت تخت رفت و گوشهیه تخت نشست، با ملایمت گفت: - چیزی شده الکس؟ صندلیه راحتی که گوشهی اتاق بود رو برداشتم و گذاشتمش روبهروی دافنه و نشستم روش، دستهای دافنه رو گرفتم توی دستهام و نوازش کردم، دافنه لبخندی زد و اشک دور چشمهاش جمع شد، با صدایی لرزون گفت: - من لیاقت این محبتهاتو ندارم الکس. لبخند غمگینی زدم و سرم رو انداختم پایئن، من این دختر رو چندسال توی یک خونه زندانی کردم، حق زندگی و خوشی رو ازش گرفتم، فقط چون شهاب رو به من ترجیح داده بود، اماّ الان نمیخوام مثل گذشته مجبورش کنم و دوست دارم بهش حق انتخاب و یک زندگیه دوباره بدم، سرم رو گرفتم بالا و با مهربونی گفتم: - دافنه، من نمیخوام بدون هیچ رضایت خودت مجبور به ازدواجت کنم و اگر حتی یک درصد دلت با من نیست لازم نیست بترسی یا اینکه خجالت بکشی. دافنه خواست حرفی بزنه که نذاشتم و دوباره گفتم: - خواستم اینو بدونی اگرهم جوابت منفیه، من به شخصه خودم پشتت هستم و از هر لحاظی حمایتت میکنم، از لحاظ مالی تا وقتی که نفس میکشم ساپورتت میکنم. نگاهش پر از غم و پشیمونی بود، قطرهی اشکی از چشمش روی گونهش چکید، دستم رو بردم بالا و با دستم اشکشو پاک کردم، صورتش رو آروم نوازش کردم و گفتم: - لازم نیست همین امشب جواب بدی. دافنه پرید وسط حرفم و گفت: - ببین الکس بزار یه چیزی رو قبل از هر چیزی بهت بگم، من اونقدری وقت داشتم که بخوام فکر کنم و تصمیم بگیرم و این رو بدون خیلی وقته تصمیم مو گرفتم، دومن تو هیچ وقت من رو اذیت نکردی حتی با این که بهت خیانت کردم، من تصمیمم مشخصه الکس. مکث کرد و مصمم به چشمهام نگاه کرد که دلم هری ریخت، قسم میخورم بعد از چندسال احساس کردم قلبم باز داره گرمای عشق رو میچشه، با تردید پرسیدم. - و این تصمیمت چیه؟ دافنه از روی تخت بلند شد و جلوی پاهام زانو زد و سرش رو گذاشت روی رانهای پام، چشمهاشو بست و با صدایی که از بغض و گریه میلرزید گفت: - تمام من ماله توهه الکس، خیلی وقته که هم روحم رو و هم قلبم رو بهت باختم. دستم رو بردم لای موهاش و آروم نوازش کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
زیر چشمی نگاهی به ملیکا انداختم، اشک دور چشمهاش جمع شد، آروم از جاش بلند شد و رو به شهاب گفت: - منم باهات میام شهاب لبخند بیحالی زد و آروم گفت: - بیا عزیزم. ملیکا رفت رو به روی شهاب و دستش رو گرفت، باهم با قدمهای آروم از سالن بیرون رفتن؛ دافنه با لحن نگران گفت: - میگما الکس، این شهاب اصلاً رنگ به صورت نداره، سر میز شام هم حالش زیاد تعریفی نبود، بهتر نیست ببریمش بیمارستان؟ آهی کشیدم و گفتم: - باهاش صحبت کردم و اصلاً به هیچ وجع نمیخواد الان بره بیمارستان، گفتش یکم اوضاع رو به راه بشه بعد میره. محسن با ناراحتی گفت: - خیلی به ملیکا وابستهست، امیدوارم بتونه حداقل این چند وقت رو دوام بیاره چون واقعاً همهمون مخصوصاً ملیکا بهش احتیاج داریم. خوب راستش بخوام به خودم اعترافی کرده باشم، دلم نمیخواد هیچ بلایی سر شهاب بیاد، نه این که ملیکا بهش وابستهست چون واقعاً به بودن در کنارش و کار کردن باهاش برام ارزش پیدا کرده، اگه بخوام نگاهی به گذشته بندازم همهمون واقعاً عوض شدیم؛ با یادآوری دافنه نگاهی بهش انداختم و گفتم: - دافنه، بهتره یکم باهم صحبت کنیم. از روی مبل بلند شدم و دوباره رو به جمع کرد و گفتم: - با اجازهتون، سرساعت دوازده میبینمتون مادرم میدونه کجا قراره همدیگه رو ببینیم. محسن و فاطیما سری به نشونه باشه تکون دادن، منتظر به دافنه نگاه کردم، دافنه هم بلند شد و رو به فاطیما و مادرم گفت: - شبتون بخیر خانوما. برگشت و رو به محسن کرد و با لبخند مهربونی گفت: - شب شماهم بخیر پدر. با شنیدن کلمهی پدر یکتای ابروم بالا رفت، اینجور که معلومه میانهی خوبی باهم پیدا کردن و این خیلی خوبه، محسن هم در جواب دافنه لبخندی زد و با محبت گفت: - خوب بخوابی دخترم. دافنه اومد کنار من ایستاد، سری برای جمع تکون دادم و همراه باهم دیگه از سالن رفتیم به سمت پلهها؛ در اتاق رو باز کردم و ایستادم تا دافنه اول بره داخل اتاق، زیرلب تشکری کرد و به داخل اتاق رفت، پشت سرش به اتاق رفتم و در رو آروم بستم، به تخت اشاره کردم و با لحن ملایمی گفتم: - بشین، میخواستم باهات صحبت کنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** بعد از شام همهمون دوباره به سالن برگشتیم، برای اینکه یکم حرص شهاب رو دربیارم رفتم کنار ملیکا نشستم و دستم رو انداختم دور شونههاش، شهاب که سرش رو به نشونهی تاسف برام تکون داد رفت روی مبل تکنفره نشست، فاطیما رو به ملیکا کرد و با ذوق گفت: - راستی دختر، فردا قراره بریم پیکنیک. ملیکا به من نگاه کرد و با خنده و جوری که باورش نمیشد گفت: - و توهم قبول کردی الکس؟ محسن با تعجب گفت: - چرا نخواد که قبول کنه؟ ملیکا نگاهش رو از من گرفت و به محسن نگاه کرد، با انگشت اشارهش به من اشاره کرد و ناباورانه گفت - الکسی که من میشناسم عمراً توی جای عمومی اونم پارک بخواد که بره پیکنیک. مادرم لبخند دندون نمایی زد و با غرور گفت: - من این پیشنهاد رو دادم و الکس اگرم میخواست جرات مخالفت رو نداشت. ملیکا با لبخند گفت: - خوبه واقعاً عالیه. در همین حین سرخدکتکار جدیدی که استخدام کرده بودم اومد و رو به من گفت: - چیزی میل ندارید آقا؟ رو به جمع کردم و گفتم: - شما چیزی نمیخورید؟ مادرم یکم مکث کرد و گفت: - یه چایی ممنون. محسن و فاطیما زیرلب گفتن. - ماهم چایی میخوریم. رو به دافنه کردم و سوالی نگاهش کرد. - ممنون چیزی میل ندارم. رو کردم به ملیکا که خودش زودتر گفت: - یه لیوان آب. خواستم از شهاب بپرسم که از جاش بلند شد و خیلی بیحال گفت: - ممنون من چیزی میل ندارم، یکم سرم درد میکنه بهتره برم قرصهام رو بخورم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لبخندی روی لبهام نشست، حق با محسن بود ملیکا از اینکه غذایی که درست کرده سرد بشه و کسی منتظرش بذاره متنفره، آنجلا و فاطیما به همراه محسن از روی مبل بلند شدن، الکس رو به جمع گفت: - پس بهتره عجله کنیم. *** ملیکا نگاهی به میز انداختم و لبخندی زدم، باقالی پلو و چلوگوشت، زرشک پلو و مرغ، سالاد اندونزی و سالاد شیرازی و چند مدل نوشیدنی واقعاً همهچی عالی شده بودن، با خندهی آنجلا و فاطیما نگاهم رو از میز گرفتم و به اونها که به همراه پدرم و الکس، شهاب داشتن میاومدن نگاه کردم، پدرم با خنده گفت: - به به چه کردی دخترم. به میز اشاره کردم و رو به همهشون گفتم: - بفرمایئد، الانه که از گرسنهگی همهشو بخورم و چیزی واسه شما نمونه. الکس پشت چشمی نازک کرد و با خندهای که سعی داشت کنترل کنه گفت: - چشم خانووم. یکییکی پشت میز نشستن، یکی از صندلی هارو عقب کشیدم و نشستم، نگاهی به شهاب انداختم که رنگ به صورت نداشت، دلم هری ریخت و ضربان قلبم بالا رفت، نگاه خیرهمو که به خودش دید لبخندی زد و میز رو دور زد و اومد کنار من روی صندلی نشست؛ دستم رو که روی میز بود گرفت توی دستش و خم شد دستمو بو*سید، زیرلب با مهربونی گفت: - بابت زحمتی که برای شام کشیدی ممنون. خدای من این پسر واقعاً یه فرشتهست یا میخواد منو از اینی که هستم لیلیتر بکنه، الکس تکصرفهای کرد و با اخم ساختگی رو به شهاب گفت: - هی پسر جون، از همین اول بگم من از این کارا خوشم نمیاد، دومن کی بهت اجازه داده دست خواهر بنده رو بگیری؟ شهاب خندهای کرد و جواب الکس رو نداد، با شیطنت رو به الکس کردم و گفتم: - عه خان داداش، شما که روشن فکر بودی؟ - الان دیگه نیستم، توهم مراعات کن تا کلاه مون توهم نرفته. - اوم چشم هرچی شما بگی. نگاهی به پدرم انداختم که داشت با محبت به من و شهاب نگاه میکرد، پدر اون خوب میدونست که شهاب از اون دسته پسرا نیست که بخواد از یک دختر تقاضای بیشتری داشته باشه، توی تمام این سالها که باهاش دوست بودم حتی یکبارم بهم دست درازی نکرد، همین متین بودنش بود که منو عاشق کرد، کسی دیگه حرفی نزد و همه شروع به غذا کشیدن برای خودشون کردن، یکم برای خودم زرشک پلو با مرغ کشیدم و شروع کردم به خوردن، دو لقمه هنوز نخورده بودم که حالت تهوه و معده درد شدیدی گرفتم، بدون اینکه کسی متوجهی حال بدم بشه از غذا خوردن دست کشیدم و یکم برای خودم آب ریختم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اوه آقا کمال سعادت پس باید بگم که فاتحهت خوندهست، از روی صندلی بلند شدم و گوشی مو گذاشتم توی جیب شلوارم، رفتم به سمت خونه، در سالن اصلی رو باز کردم اومدم که برم داخل، سمت راست سرم چنان تیری کشید که برای چند لحظه نفسم بند اومد، دیدم تار شد، با دستم سرم رو مساژ دادم که متوجه شدم ملیکا کنارم ایستاده و داره نگاهم میکنه، چندباری پلک زدم تا دیدم بهتر بشه، به صورت ملیکا نگاه کردم که اشک دور چشمهاش جمع شده بود، لبخند کمجونی زدم و با صدایه ضعیفی گفتم: - من خوبم عزیزم، چیزی نیست فقط یکم سرم گیج رفت. اشکی از گوشهی چشمش چکید و قدم قدم عقب رفت، دستم رو آوردم بالا که دستش رو بگیرم که یهدفعه ناپدید شد؛ دستگیره در رو گرفتم تا از افتادم رو زمین جلوگیری کنم، مات و مهوت به جای خالیه ملیکا نگاه کردم، لعنتی من قرصهامو سر وقت میخورم ولی باز هر روز دارم بدتر میشم، خودم رو جمع و جور کردم باید برم به سالن اصلی ممکنه ملیکا اومده باشه و سراغم رو بگیره؛ صدای الکس توجه مو جلو کرد، سرم رو بالا گرفتم و به قامتش که داشت به طرفم میاومد نگاه انداختم. - پسر تو اینجایی؟ سرم رو تکون دادم و دستگیرهی در رو ول کردم و با قدمهای آروم به سمتش رفتم، فکر کنم متوجهی حال بدم شد چون با قدمهای سریعتر به سمتم اومد و بازوم رو گرفت، با نگرانیای که از الکس بعید بود پرسید. - حالت خوبه؟ ضعیف و بیجون گفتم: - بخوام راستش رو بگم، نه خوب نیستم با اینکه ملیکا رو پیدا کردیم و پیشمه باز همون حالتها برام تکرار میشن. الکس بازوم رو گرفته بود و با کمکش داشتم قدم بر میداشتم؛ با تردید و شمرده شمرده گفت: - باید با دکترت صحبت کنی، ممکنه حالت بدتر بشه. پوزخندی زدم و با تلخی گفتم: - اونا بستریم میکنن. الکس نگاهش رو ازم دزدید و چیزی نگفت، حرفی برای گفتن نبود، الان موقعی نبود که بخوام برم بیمارستان و اصلاً دلم نمیخواست توی تیمارستان بستریم کنن. به سالن نشیمن که نزدیک شدیم آروم بازوم رو از دست الکس بیرون کشیدم و گفتم: - ممنون که کمکم کردی، نمیخوام ملیکا منو توی این حال ببینه. - کاری نکردم، دیر یا زود اگه خودتو درمان نکنی ملیکا متوجه حال وخیمت میشه. - باشه میرم واسه درمان ولی الان وقتش نیست. محسن با دیدن مون گفت: - خوب پسرا شام آمادهست زود باشید بریم سالن غذا خوری تا ملیکا همهمون رو نکشته. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- توی این چندماه گذشته که اتفاقات سختی برای تو و الکس افتاد، با خودم گفتم حالا که شما دونفر سرگرم پیدا کردن ملیکا و درگیر کارهایه دیگه هستین بهتره چندتا جاسوس توی دمدستگاه هردوی شما بفرستم تا مطمئن بشم کارها طبق برنامه پیش میره. مکثی کرد که با عجله گفتم: - وا مامان بگو دیگه، جون به لبم کردی. نفس عمیقی کشید و گفت: - یه پلیس مخفی توی آدمهای الکس هستش، اون جوری هم که من فهمیدم کم مونده تا همهتون رو گیر بندازه و فقط دنبال چندتا مدارک اصلی میگیرده. یکتای ابروم بالا رفت، ذهنم رفت پیش فاطیما، از اونجایی که میدونم دختر خالش میشه و چندین ساله که باهم کار میکنن، مدارک زیادی هم دم دستش داره و تا الان اگر میخواست میتونست اون رو به پلیس لو بده و بهش خیانت کنه. - نفهمیدی اسم و رسمش چیه؟ - اینطور که من فهمیدم خیلی این ماموریت واسشون مهمه و تمام تلاششون رو دارن میکنن که لو نره. خوب پس باید بگم کارمون یکم پیچیده شد. - اماّ اینو تونستم بفهمم که اون یک زنه. با شنیدن حرفی که مامانم زد ناخودآگاه ذهنم بیشتر از قبل درگیر فاطیما شد، فکرم رو به زبون آوردم و گفتم: - مامان این دختر خالهی الکس پلیسه و چندسالی هست گندکاری های الکس رو توی آگاهی پاک میکنه، فکر نمیکنم اون باشه ولی باز تو یه تحقیق درموردش بکن. - باشه پسرم، من یکم سرم شلوغه برم به کارها برسم، خبری شد باز باهات تماس میگیرم. - ممنونم مامان، مواظب خودت باش. - توهم عزیزم مواظب خودت باش. - خداحافظ. - خدانگهدار. گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش روی میز، باز سردردهام به سراغم اومده بودن و داشتن طاقتم رو تموم میکردن؛ اگر هر زمانه دیگهای بود از اینکه الکس قراره گیر پلیس بیافته خوشحال میشدم و خودمم به روند این موضوع کمک میکردم، اماّ الان خیلی فرق میکنه پای زندگی ملیکا وسطه و اصلاً دلم نمیخواد که ناراحت بشه، باید ذهنم رو به کار مینداختم ولی قبلش باید با الکس صحبت کنم و ازش درمورد آدمهای که باهاش کار میکنن بپرسم، با صدای مسیج گوشیم از فکر بیرون اومدم، گوشی رو برداشتم پیام از طرف پارسیا بود، سریع پیام رو باز کرد. ( سلام داداش، باید بگم که این بردیا که گفتی درموردش تحقیق کن زندگیش از اونی که فکر میکنی پیچیده تر هستش، پشت گوشی نمیشه صحبت کنیم فردا بیا دفتر.) -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تک خندهای کردم، سمت راست حیاط یه میز و چندتا صندلی بود، راهم رو کج کردم و رفتم سمت میز و صندلیها. - آره همدیگه رو دیدیم. یکی از صندلیهارو عقب کشیدم و نشستم، مامان با لحنی که همیشهی خدا آروم بود گفت: - همه چی رو مو به مو بهش گفتم، باور کن پسرم بر خلاف اون چیزی که بهت قول داده بودم، خیلی دلم برای وطنم و همون شخص که تو بهتر از من میدونی تنگ شده. دلم برای این همه زجری که مادرم طی این چندسال کشیده بود به درد اومد، من چهقدر احمق و خودخواه بودم که نزاشتم این همه مدت مادرم طعم زندگی رو بچشه، اماّ الان عوض شدم و تمام تلاشم رو برای خوشبختیش میکنم؛ با شیطنت گفتم: - میدونستی فردا قراره باهاش بریم پیکنیک؟ مامان خندهای کرد و گفت: - فکر کردم ازش خوشت نمیاد! - خوب میگی چیکار کنم مامان، قراره دیر یا زود بهش عادت کنم، مگه غیر از اینه؟ - هی پسر دیگه کارم به کجا رسیده تو بچه سر به سر من میذاری. با دلتنگی گفتم: - کی قراره برگردی ایران؟ - سه روزدیگه، البته خیلی کارها دارم که باید اینجا قبل از اومدن انجام بدم، میدونی دیگه. - دلم واست تنگ شده مامان. - منم دلم تنگ شده پسرم، مطمئن باش تمام این روزهای سخت تموم میشن، باهم یه زندگی جدید و نو شروع میکنیم. زندگی جدید، مگه میشه، حال ملیکای من خوب نیست،آهی کشیدم و با افسوس گفتم: - مامان حال ملیکا اصلاً خوب نیست، دکترا جوابش کردن وای مامان الاهی واسش بمیرم، نمیدونی چه دردی میکشه. - میدونم پسرم، اینجا هم که اومد اصلاً حالش خوب نبود، من یه چندجایی رو تحقیق کردم، بهترین متخصص های قلب و عروق هستن، آدرس و همه مشخصاتشون رو هم در آوردم، باهاشون صحبت کردم گفتن که توی اولین فرصت به ایران میان و ملیکا رو میتونیم ببریم مطب پیششون. بغض مزاحمی توی گلوم نشست، اصلاً دلم نمیخواست ملیکا رو توی این اوضاح ببینم و همین بیشتر منو آزار میداد که باید با دستای خودم اون رو به دکترها میسپردم، با صدایی که به زور سعی کردم نلرزه گفتم: - خیلی واسش نگرانم، امیدوارم همهچی خوب پیش بره، چون اصلاً طاقت درد کشیدن شو ندارم. مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه با عجله گفت: - راستی شهاب، یه چیز مهمی هست که باید بهت بگم. - چیه مامان؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس قهقهای زد و رو به آنجلا گفت: - نظرت اینه، بریم پیکنیک مامان؟ آنجلا اخم ریزی کرد و با غرور گفت: - آره دقیقاً منظورم همین بود، مشکلی داری؟ الکس دوتا دستهاشو به نشانهی تسلیم بالا آورد و با خنده گفت: - نه مادر من، بنده غلط کنم مشکلی داشته باشم. آنجلا پشتچشمی نازک کرد و گفت: - خوب پس برنامه ریزی پیکنیک فردامون با من، قراره بعد از این همه مدت طولانی یکم بهمون خوش بگذره. لرزش گوشیم رو توی جیب شلوارم حس کردم، گوشیمو از توی شلوارم در آوردم و نگاهی به صفحهاش انداختم، مادرم بود که داشت تماس میگرفت، از روی مبل بلند شدم و رو به جمع کردم و زیر لب گفتم: - شما صحبت کنید منم چند دقیقه دیگه بر میگردم. الکس خیلی زود پرسشگرانه گفت: - چیزی شده، کی داره زنگ میزنه؟ با خاطر جمعی گفتم: - خیالت راحت، چیزی نیست خصوصیه. الکس سرش رو به نشونهی باشه تکون داد، گوشی رو جواب دادم و همون جور که داشتم از سالن بیرون میرفتم گوشی رو گذاشتم دم گوشم و با عصبانیت گفتم: - چرا خاموش بودی؟ مامان مثل همیشه با مهربونی گفت: - میبینم با این که عشقت رو دیدی بازهم مثل طلبکارها صحبت میکنی بچه؟ در سالن رو باز کردم و رفتم توی حیاط، همینطور که داشتم قدم میمیزدم با لحن ملایمتری گفت: - یکم نگرانت شدم فقط همین. - تو یه وجب بچه نمیخواد نگران من یکی باشی، تعریف کن ببینم ملیکا رو دیدی؟ با یادآوری ملیکا کلاً بدتر اعصابم بیشتر بهم ریخت و کلافهتر شدم، اماّ هرچی که بود نباید عصبانیتم رو سر مامانم خالی میکردم، برای همین با همون لحن آرومم گفتم: - همهچی رو بهش گفتی؟ یکم مکث کرد و گفت: - از کی تاحالا سوال رو با سوال جواب میدن؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- آره حق با تو، اماّ از این که آنقدر خونسرد هستید اینه که منو میترسونه، چون به قدری جفتتون رو میشناسم، قول دادید نمیکشیدش یا بلایی سرش نمیارید درست، اماّ این دلیل نمیشه که بلایی سرش نیارید از هزار تا مردن بدتر. الکس دستشو گذاشت روی ران پای دافنه و با لحن مهربونی گفت: - دافنه حق با شهابه، قرار نیست اتفاقی بیافته، خواهش میکنم این بحث رو تمومش کن. دافنه از حرص شده بود مثل لبو ولی با حرف الکس سکوت کرد و چیزی نگفت، الکس سرش رو طرف فاطیما و آنجلا کرد و با قاطعیت گفت: - بعد از شام با شما دونفر به همراه شهاب و محسن، توی اتاق مخصوص کار دارم. از شنیدن اتاق مخصوص زیاد تعجب نکردم، الکس دقیقاً برعکس من بود، من زیاد از این قایم موشک بازی ها خوشم نمیاومد و کل کارهام بیشتر توی جاهای معمولی بودن، اماّ الکس برای هر کاری که میخواست انجام بده جای مخصوص داشت، الکی نبود توی این تمام سالها حتی یکبارم گیر نیافته بود؛ دافنه زیر لب با بغض گفت: - قسم میخورم اگه اتفاقی بیافته همهچی رو مو به مو برای ملیکا تعریف میکنم و البته هیچوقت بابت این بازی ناجوانمردانه تون نمیبخشمتون. دافنه زیادی داشت بیشتر از حدش دخالت میکرد و هر لحظه بود ملیکا بیاد توی سالن و اصلاً نمیخوام چیزی باعث ناراحتیش بشه، با اعصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم گفتم: - دافنه، دیگه داری واقعاً عصبیم میکنی، یکبار بهت گفتم اتفاقی نمیافته، تمومش کن همین الان. دافنه با حالت قهر بلند شد و گفت: - بهتره منم برم توی آشپزخونه به ملیکا کمک کنم و بیشتر باهم آشنا بشیم، شماهم بمونید به نقشههای پلیدتون برسید. باقدم های سریع از سالن بیرون رفت، محسن پوفی کرد، از چهرهش معلوم بود از این بحثی که ایجاد شده یکم کلافه شده، رو به من کرد و با جدیت گفت: - پسرم، بنظرم دافنه و ملیکاهم حق دارن ولی اینم دلیل نمیشه چیزی درمورد طرف ندونیم. الکس بین صحبت محسن پرید و گفت: - ببخشید بین حرفت پریدم ولی ادامه بحث رو بزارید بعد از شام دور از چشم ملیکا و دافنه توی اتاق، اماّ قبلش مطمئن بشید ملیکا خوابه و متوجهی غیبت همهی ما باهم نشه. حق با الکس بود، ملیکا هیچجوره نباید متوجه این موضوعات میشد، برای همین در تایئد حرف الکس گفتم: - آره حق با توئه، بهتره ملیکا متوجه نشه. فاطیما با لحن کلافه گفت: - میشه خواهش میکنم حداقل بگید، بخندید، ناسلامتی بعد از چندوقت همهمون در کنار همدیگه جمع شدیم، همهش فقط بلدید مثل دیونهها نقشه بکشیم، برای چندساعتی هم که شده بهتره بیخیال تمام اینها بشیم. آنجلا لبخندی زد و با خوشحالی گفت: - آره از نظر من بهتره چندروزی رو قبل از شروعه یه جنگ دیگه خوشبگذرونیم، نظرتون درمورد یه دورهمی و ناهار توی پارک چهطوره؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دافنه و فاطیما بالبخندی مختصر زیرلب تشکری کردن ولی آنجلا با مهربونی گفت: - ممنونم پسرم. به مبلها اشارهای کرد و گفت: - بیا کنار ما بشین شهاب جان، بعد از چند وقت اخیر که پر از استرس و اضراب بود بهتره یکم دور هم گپ بزنیم. لبخند کمرنگی اومد روی لبهام و زیرلب چشمی گفتم، با قدمهای آروم به سمت یکی از مبلهای تک نفره رفتم و نشستم، نگاهی گذرا به جمع انداختم، دافنه در کنار الکس نشسته بود و لبخند بزرگی روی لبهاش بود، از این بابت یکم خیالم راحت شد که حداکثر معنی این رو میده که دافنه از ازدواج با الکس راظیه، فاطیما و آنجلا هم در کنار هم نشسته بودن و زیر لب باهم یه چیزهایی رو میگفتن، محسن هم مثل من روی یک مبل تکنفره نشسته بود، از قیافه محسن میشد آسوده خاطر بودن رو فهمید، با یادآوری قضییهی مادرم یکم استرس گرفتم و هنوزم نمیتونستم قبول کنم که مادرم و محسن باهم باشند، اماّ نباید مثل گذشته فقط به خودم و غرور لعنتیم فکر کنم، محسن با لحن آروم و یکم جدی رو به من و الکس گفت: - خوب، شما پسرا، نمیخواید جواب این بردیا رو بدین، این آروم بودنتون منو داره به شک میندازه! جملهی آخرش رو با کمی خنده گفت، من بهتره چیزی نگم و منتظر به الکس نگاه کردم، الکس با یکم مکث و نگاهی گذرا به سالن انداخت، با صدایی که از حدمعمول پائینتر بود گفت: - فعلاً من و شهاب به ملیکا قول دادیم که بلای سر بردیا یا همون کمال سعادت نیاریم. محسن یکتای ابروش رو انداخت بالا و لبخند شیطنت آمیزی زد، انگشت اشارهاش رو آورد بالا و به من و الکس اشاره کرد و گفت: - و این به معنای این نیست که نخواید پدر شو در بیارید، شما دونفر دست شیطون که هیچ بالاتر از اونم بستید. با صدای آرومی گفتم: - بهتره این حرف رو اصلاً پیش ملیکا نزنید چون اصلاً خوشش نمیاد بلایی سر اون پسرهی دلقک بیاد. دافنه رو به الکس با جدیت گفت: - منم که جریان رو دقیق نمیدونم حق رو به ملیکا میدم، چرا باید بلایی سر اون پسرهی بیچاره بیارید وقتی ملیکا سالم و سرحال اینجاست، از این بابت هم معلومه که این آقا بردیا اون جور هم که شما میگید حقش نیست که مجازات بشه. خواستم جوابش رو بدم که نذاشت و رو به من کرد و دوباره گفت: - ببین شهاب من تورو خوب میشناسم خواهش میکنم حداقل تو کوتاه بیا. سعی کردم که خونسردی مو حفظ کنم و با آرامش که خیالش رو از این که قرار نیست کمال رو بکشیم راحت کنم گفتم: - ما قرار نیست بلایی سرش بیاریم دافنه، بهتره شلوغش نکنی. خندهی عصبیای کرد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به ساعت نگاهی انداختم، ساعت هفت عصر بود و تا شام یک ساعتی وقت داشتم، بهتره یکم به سر وضعم برسم حداقل حالم یکم جا بیاد، به سمت حموم رفتم و دوش آب گرم رو باز کردم، لباسهام رو از تنم در آوردم و توی سطل لباس چرک انداختم، تن خستهم رو بردم زیر دوش آب، با یادآوری آخرین مکالمهی من و مادرم، اخمهام توهم رفت، اون موقع اونقدری فشار عصبی و استرس روم بود که یادم رفت بپرسم چیا به ملیکا گفته، طبق حدسی که میزنم مادرم همیشه دوست داشت که حقیقت رو به محسن بگه و هربار من باعث شدم که نگه، یعنی اگه بخوام که اعتراف کنم حسودیم میشد که مادرم و محسن بهم دیگه برگردن، جزء آدم خودخواه چیز دیگهای نبودم، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرسری شستم و حوله رو دور کمرم بستم و از حموم اومدم بیرون، یه حولهی کوچیک تر برداشتم و موهام رو که یکم بلند شده بودن و روی پیشانیم ریخته بودن ور خشک کردم، بهتره تا یادم نرفته با مادرم تماس بگیرم و یه صحبت کوتاهی داشته باشم، گوشی رو برداشتم و شمارهی مادرم رو که از حفظ بودم رو گرفتم، درکمال تعجب خاموش بود، خوب شاید حوصله نداشته دلنگرانی رو از خودم دور کردم و براش پیام فرستادم. ( مادر وقتی پیامم رو دیدی باهام تماس بگیر) گوشی رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد، خوب باید بگم سلیقهی الکس توی لباس انتخاب کردن حرف نداره، چون درحال حاظر خونه الکس بودم و هیچ کدوم از وسایل شخصیه خودم نبود، بیخیال این حرفها شدم و نگاه دقیقی به لباسها انداختم، حالا که ملیکا بد از مدتهاست که برگشته پیشم بهتره که یه تیپ لایقی بزنم، یه لباس کتان نخ برداشتم که رنگ سرمهای بود، جلوش دکمهای بود و آستینهای لباس تا بازوهام بود، یه شلوار راستهی مشکی که میتونم قول بدم ملیکا از این مدل استایل ها خیلی خوشش میاد، اول شلوار رو پام کردم و پیرهن رو تنم کردم، داشتم دکمههای لباس رو میبستم که در دوتا تقه خورد و در باز شد، با دیدن ملیکا توی اون لباس بلند چینچینیه نخی که گلدار بود کلاً هوش از سرم پرید، به خدای احد واحد این دختر قصد داره دیونهم کنه، با دیدن این که لباسم رو کامل نپوشیدم لپهاش گل انداخت و با خجالت گفت: - چیزه، من میرم بعد میام. از حالت چهرهش قهقهزدم و خواستم که بگم اشکالی نداره بمون، اماّ زود از اتاق بیرون رفت و در رو بست، از دست تو دختر، خدایا توهم داری میبینی که من کم دیونهی این دختر نیستم، هی منو دیونهتر کن، دکمههای لباسم رو بستم و موهام رو با سشوار کمی حالت دادم، عطر رو از روی میز برداشتم و یکم روی گردنم و مچهای دستم رو زدم، گوشیمو برداشتم و با لبخند از اتاق بیرون زدم، به ساعت گوشیم نگاه کردم، دقیق ساعت هشته و اگه اشتباه نکنم باید محسن و آنجلا هم رسیده باشن و ملیکا هم به احتمال زیاد سالن پذیرایی بود، از پلهها پائین رفتم و به سمت سالن پذیرایی قدم برداشتم، هزاران فکر هزاران کلمه توی ذهنم بالا پائین میشد، لعنتی الان نباید هوش و حواسم از کنترل خارج بشه، الان در موقعیتی نیستم که بخوام از خودم دیونه بازی در بیارم، یادم باشه بعد از شام قرص هام رو بخورم. محسن، آنجلا، فاطیما، الکس و دافنه توی نشیمن بودن و صدای گفتگو هاشون کل سالن رو برداشته بود، در تعجبم چرا ملیکا نیستش اومدم که برگردم و به سمت اتاق ملیکا برم الکس صدام زد. - شهاب. - بله؟ - الان میادش، رفته آشپزخونه میخواد به افتخار دور هم بودنمون خودش آشپزی کنه. لبخندی اومد روی لبهام، پس بهتره مزاحمش نشم چون از اینکه یکی حواسش رو موقعه آشپزی پرت کنه متنفره، برای احترام به سمت محسن رفتم و با لبخند گفتم: - از دیدنتون خوشحالم آقا محسن. محسن از روی مبل بلند شد و با لبخند زد روی شونهم با مهربونی گفت: - منم از دیدنت خوشحالم پسر، ببینم الان حالت خوبه خداروشکر؟ - با پیدا شدن ملیکا مگه میشه بد باشم؟ محسن خندهای کرد و همونجور که داشت مینشست گفت: - ای شیطون. لبخندی زدم و روبه آنجلا و بقیه گفتم: - خستهنباشید خانوما. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چشمهای الکس از خوشحالی برقی زد و با لحن پر از امید گفت: - من پیگیری میکنم. از روی تخت بلند شد و همون جوری که داشت به سمت در میرفت با همون لحن مسخرهی خونسردش گفت: - یادت باشه، حتی توی بدترین لحظهها نذار از دشمن غافل بشی، درمورد بردیا یادت نره که پیگیری کنی. - باشه، حواسم هست سر اولین فرصت از لحظهی تولد شو تا الان شو در میارم خیالت راحت. صدای پوزخندش اومد ولی بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، حق با الکس بود الان که یکم خیالم از بابت ملیکا راحت شد باید بگردم ببینم این آقا بردیا چیکاره بوده و چیکارا میکرده، گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و دنبال شماره تلفن پارسیا گشتم؛ پرسیا توی مراکز دولتی بود و تمام اسناد و پروندهها، تا جیک و پوک آدمها که سعی داشتن از دیگران پنهان کنن زیر دستشه، همیشه تا تونستم از نظر مالی پارسیا رو مدیون خودم کردم که توی همچین شرایطی بتونم ازش کمک بگیرم، شمارهشو پیدا کردم و دکمه تماس رو گرفتم، دومین بوق صدای همیشه خوشحالش پشت گوشی پیچید. - بهبه آقا شهاب دلمون واست تنگ شده بود پسر. - سلام تو خوردی جوجه؟ ( چون جثهی ریزی داشت و فرز بود همیشه جوجه صداش میکردم) خندهی بلندی کرد و با قهره ساختگی گفت: - نبردبون چندبار بهت گفتم به من نگو جوجه؟ - ای بابا چشم نمیگم، حالا بگو ببینم چیکار میکنی رو به راهی؟ - آره داداش الاهی شکر، رئیسم بازنشست شده و جایگاه شو داده به من، یهجورای باید بگم الان من رئیسم. لبخند بدجنسی اومد روی لبهام، خوب الان کارم راحتتر شد، با خوشحالی گفتم: - از شنیدن این خبر خوشحالم کردی پسر. - ممنونم داداش، تو چیکار میکنی رو به راهی؟ - از شنیدن حالت رو به راه شدم، فقط یه زحمت کوچیک برات داشتم. - خوشحال میشم اگه کاری از دستم بر بیاد و برای تو بامعرفت انجام بدم. - میخوام زندگینامهی یهنفر رو برام در بیاری. پارسیا مکثی کرد ولی با جدیت گفت: - تو جون بخواه، کی هست حالا؟ - اسم مستعارش کمال سعادت، یه اسم دیگه هم داره بردیا، مثلا تو کار تجارته ولی کار اصلیش قاچاقه انسانه، میخوام از لحظهی تولد شو تا کوچیکترین شایعهها هم واسم در بیاری. - چشم داداش من تا شب اطلاعاتی که خواستی رو برات جفت و جورش میکنم. - ممنونم، پس منتظر تماست هستم. - باشه، چشم. - پس فعلاً دست حق یارت. - همچنین داداش یا علی.