-
تعداد ارسال ها
1 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های spider-man
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
spider-man عکس نمایه خود را تغییر داد
-
spider-man شروع به دنبال کردن سه شنبه ها ساعت 5 کرد
-
رها روانشناس جوانی است که خوب بلد است پشت سکوت آدمها دنبال چیزهایی بگردد که گفته نمیشوند. شاید چون سالها پیش، خودش نتوانسته بود سکوت یک نفر را بهموقع بفهمد. یک سهشنبهی بارانی، ساعت پنج، آرمان وارد اتاق شمارهی هفت میشود؛ مردی سرد، طعنهزن و بیاعتماد که به اصرار خانوادهاش آمده و از همان ابتدا روشن میکند هیچ علاقهای به درمان شدن ندارد. او سؤالها را با سؤال جواب میدهد، هر تلاش رها برای نزدیک شدن را پس میزند و انگار تمام زندگیاش را طوری ساخته که هیچکس نتواند پشت دیوارهایش را ببیند. اما رها کمکم متوجه میشود بعضی واکنشهای آرمان بیش از حد دقیقاند تا بیمعنی باشند؛ مکثهایی کوتاه، بیخوابیهایی که کسی دربارهشان حرف نمیزند، خانوادهای که گذشته را از خانه پاک کردهاند و زخمی که آرمان حاضر نیست حتی اسمش را بشنود. سهشنبهها ادامه پیدا میکنند و هر جلسه، بخشی از دیواری را ترک میاندازد که سالها دستنخورده مانده بود. اما هرچه رها بیشتر تلاش میکند آرمان را بفهمد، مرز میان زخمهای او و گذشتهی خودش باریکتر میشود. چون گاهی خطرناکترین آدم برای یک روانشناس، کسی نیست که نمیخواهد درمان شود؛ کسی است که زخمش، بیش از حد آشناست. «سهشنبهها، ساعت پنج» داستان آدمهایی است که بلد نیستند کمک بخواهند، خانوادههایی که به جای روبهرو شدن با درد آن را پنهان میکنند، و دو نفری که هرکدام به شکلی متفاوت، سالهاست از یک سؤال فرار میکنند: آیا بعضی آدمها واقعاً آنقدر خراب میشوند که دیگر نتوان درستشان کرد؟