-
تعداد ارسال ها
540 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
20
تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا
-
فصل دوم سیاه قلب صفحهی نقد رمان عشق شیطون بلای من | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
موفق باشی عزیزم از خوندن رمانت لذت بردم🤍- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
فصل دوم سیاه قلب صفحهی نقد رمان عشق شیطون بلای من | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام نویسندهی عزیز💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) نام رمان: اسم رمانتون هست عشق شیطون بلای من، نام عاشقانه و بامزهایه اما در مرحله اول که به چشمم اومد گفتم اخ من این اسم رو قبلا نشنیدم؟ انگار چنین رمانی رو خوندم، این یعنی نام رمان تو یک حالتی قرار داره که ممکنه خواننده رو دو به شک کنه، قبلا خوندم؟ عه پس بیخیالش میشم. اما از نظر اینکه چقدر به رمانتون نشسته، اسم خوبیه گلی ژانر: عاشقانه رمان بُلده، طنز هم کلکلها و چیزهای با مزه دیدیم که خیلی عالیه اما من تو ژانر سوم یکم مکث کردم، اینکه یک رمان هم طنز باشه هم غمگین پارادوکس عجیبیه درصورتی از این پارادوکس استفاده کنین ک میزان طنز و غمش در یک موازات باشن خلاصه: خلاصه خوب بود اطلاعاتی که باید میداد رو داد هرچند برای من خلاصه تو این خلاصه میشه که پیرنگ کلی رو در قالب چند خط توضیح داد بدون اسپویل اصل قضیه. ولی خلاصه یک چیز کم داشت! من دوست داشتم یک کشش بهم بده یک هل یک چیز خفن که بگم واو یعنی چی میشه؟ چجوری؟ چرا؟ خلاصه ی اینجوری بنظرم خیلی بیشتر جذب کنندست و اینکه خلاصه خیلی زیاد یا خیلی کم نباشه البته صددرصد کیفیت از کمیت مهم تره چشمک* مقدمه: رمان فاقد مقدمه بود. خوبه که با توجه به عواطف رمان یک مقدمه براش در نظر گرفته بشه شروع رمان: انتخاب خواستگاری و مراسامات با توجه به جلد اولی که من سعادت خوندنش رو نداشتم انتخاب بدی نبود؛ شروع یک زندگی مشترک پر دغدغه که قراره ما شاهد این دغدغه بشیم خوبه. فضاسازی و توصیفات: آی آی رسیدیم به بخشی که من خیلی منتظرش بودم، فضاسازی و پتانسیل این رمان قطعا میتونه خیلی بهتر بشه گلی، میشه ما با کلمات خیلی رفتارها حرکات و … رو حس کنیم در رمان شما این حس کردنه کم بود من دوست داشتم بیشتر به جای خوندن کلمات رو بفهمم درک کنم لمس کنم اینجوری جذابیتش برام بیشتر بود مثلا لازم نیست بگیم هوا گرمه همین ک بگیم عرق از پیشونیم سر خورد نشون میده. نمیگم در رمان شما نبود ولی وجود بیشترش خیلی زیباترش میکنه. توصیفات زمان خوب بود من تو فهمش مشکل نداشتم توصیف ظاهر هم خوب بود اما تا یک جایی! من از چهرهی راستین، نیکا، ماهان، مادر، خانوادهی وفایی هیچ ایدهای نداشتم هیچ چهرهای رو نمیتونستم تجسم کنم بهتره کمی بیشتر بگی نه که پشت هم ردیف بشن موی بلند ناخن دراز واه و واه و واه، مثلا خواستی بگی چشماش ابیه یک جا بگو چشمای آبی رنگش تر شد یا هرچیزی. توصیف مکان هم همین، من هیچ ایده ای از زندگی میکا، ازمایشگاه، جیگرکی، خونه نیکا و … نداشتم که خیلی دلم میخواست حتی شده مختصر بخونم دربارش در کل توصیفات جای بهتر شدن دارن عسلم این حرفا مبنا بر کم و کاستی رمانت نیست *چشم قلب* سیر رمان: سیر رمان با توجه به فضاسازی و توصیفات یکم حالت تند گرفته، ما خیلی پرش چند روز بعد چند ساعت بعد و داشتیم ایناها باز مشکل چندانی نیست همین که کمی فضاسازی و توصیفات قوی تر بشه سیر هم درست میشه خوشگلم نسبت مونولوگ به دیالوگ: در این قسمت نمیخوام بگم خیلییی زیاد اما گهگاه دیالوگ ها از مونولوگ پیشی گرفتن و میزانشون بیشتر بوده تو ی پارت ما شاهد مکالمات راستین و میکا هستیم«اون اوایل» اینجا دیالوگها پشت هم اومده که خیلی حس هارو از ما دریغ کرده، واکنش ها میکا فقط در قالب مکالمه گفته شده زیبا تر نیست ما تو مونولوگها هم ببینیم میکا چه حسی اون لحظه داشته؟ نکات نگارشی: این جمله یکم سنگینه میتونه به جای پیچیده شدن روون تر بیان بشه عزیزم «ماهان وارد اتاقم شد و در حالی که مانی رو که دستهاش رو برای باباش باز کرده بود و از بغل مامانم آویزون شده بود توی بغل میگرفت گفت:» پیشنهاد: ماهان وارد اتاقم شد و مانی به محض دیدن پدرش، دستش رو باز کرد از بغل مامان آویزون شد. ماهان هم با بغل گرفتنش از کارش استقبال کرد. __________ من تو دیالوگ همیشه بر این فکرم که آیا در دنیای عادی هم همونجوری بیان میشه؟ دیالوگ: شما که هنوز هیچ کدومتون حاضر نشدید! مهمونها تا سه ساعت دیگه اینجا هستن. در این قسمت کلمهی «هستن» یکم برای من حالت مونولوگی گرفته به نظرم قشنگتره از «اینجان» استفاده بشه بازم نظر نهایی مختص خودته گلی __________ یک پیشنهاد، دیدم که واژه «که» تو جملات پشت هم آورده شده و متن رو سنگین کرده برای مثال: به سختی دسته گل رو ازش گرفتم که سنگینیش باعث شد با همون دسته گل به سمت پایین خم بشم که راستین با خنده دوباره دسته گل رو ازم گرفت اگه «که» دوم حذف بشه خوانش راحت تره^^ __________ در دیالوگ آزادیم دستمون بازه اما تو مونولوگ بهتره یک سری ساختار رعایت بشه مثال: خانوادهها داخل سالن نشستن و شروع کردن به صحبت کردن از هر دری. قرار گرفتن فعل در اخر جمله یک موضوعیه که از نظر ساختاری ادبیات رو درستتر میکنه نیاز به پیشنهاد نیست کافیه جمله دوم فعلش اخر باشه ___________ تکرار اضافیه علائم نگارشی هیچ تغییری در تاثیرشون نخواهد داشت بهتره طبق ساختار درست یک علامت باشه عسلم ___________ «ما که هر چی ازش پرسیدم» فعل و ضمیر «ما» باهم یک شکل نیستن یا «ما» باید تبدیل به « من » بشه یا «پرسیدم» تبدیل به «پرسیدیم» عزیزم ___________ تو پارت ۶ دیالوگ میکا بوده «-یک شرطی هست؟» در صورتی که جمله خبریه علامت سوال رو حذف کن خوشگلم ___________ یک قسمت هایی دیدممونولوگ با پرانتز بین دیالوگ اومد که لازم نیست چندان همون مونولوگ باشه و ادامهی دیالوگ با - بیان بشه بهتره عسلم ___________ قسمتی که پزشک ژنتیک دربارهی سرگیجه میکا میپرسه جواب سوال اره یا نه بوده ولی توضیح زیادی راستین در جواب به دکتر داده شده پیشنهادم اینه بله و خیر مشخص بشه و بعد در دیالوگ بعدی بعد از درخواست دکتر توضیح داده بشه ___________ «فکر کنم که راستین طاقت نیاورده و زودتر از ساعتی که گفته بود به اینجا اومده.» واژهی «بود» از گذشتهست و «اومده» از زمان حال، بهتره زمان ها یک دست باشن عزیزم اینجوری زیبا تر و درست تر نشون داده میشه ___________ غلط های املایی: پارت ۳ آیفن❌ آیفون✅ پارت ۴ وقعا❌ واقعاً✅ پارت ۱۰ شاستی❌ شاسی✅ پارت ۱۲ خانوم❌ خانم✅ توی ماشین نشستم و با گوشیم شمارهی میکا رو گرفت.❌ توی ماشین نشستم و با گوشیم شمارهی میکا رو گرفتم✅ پارت ۱۸ ببخشد❌ ببخشید✅ در نهایت.. نویسنده جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزهای بشه برات تا من عشق شیطون بلای من رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه نیلوفر جان🤍 روشنا. @Nil- 5 پاسخ
-
- 2
-
-
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و هشتم» *** به رفتوآمد کارگرها چشم دوختم؛ خانمهایی که استایلشون بیشتر شبیه مدلهای فشن بود تا افراد تمیزکنندهی این خونه! فرشِ مشکیِ کفِ هال پهن شد و بخشی از سرامیکها رو پوشوند، آینهی کنسول جابهجا شد، کیسههای اضافه بیرون رفت، من هم مثل یک بچهی یتیم گوشهای نشسته بودم و به رفتوآمدها زل زدم. هر دفعه یک کدوم سؤالی میکردن که سؤالِ خودِ من هم بود! «خانم، یخچال رو ما نمیتونیم جابهجا کنیم، کارگرِ مرد ندارین؟» «خانم، تلویزیون به دیوار وصله، سیمکشیها رو کی انجام میده؟» -خانم؟ سرم بالا اومد؛ از فکر خارج شدم و به زنی که با کت و دامن روبهروم ایستاده بود نگاه انداختم، چشمهایِ تیرهاش خالی از هر حسی بود و چهرهاش رو عبوس میکرد. -ما وسایل رو چیدیم، تایمِ کاریمون تموم شده. به کیفِ مشکیِ ورنیاش نیمنگاهی انداختم؛ مطمئناً قیمتش از لباسهایی که من به همراه داشتم بیشتر بود؛ یعنی چه چیزی مجبورش میکرد تو خونهی این و اون کار کنه؟ رفاه؟ فقر؟ اگه اینها فقیر بودن، ما چی بودیم؟ -سکینه خانم، بریم با آقا هماهنگ میکنیم، این خانم کلاً حالشون انگار خوب نیست! با اکراه حرف میزد؛ زنی که سکینه رو هدف قرار داده بود از بالایِ چشم من رو نگاه میکرد، گاهی هم رنگِ نگاهش شکلِ ترحم میگرفت. حتماً خداش رو شکر میکرد که جایِ من دیوونه نیست. -خانم، اگه ما زندگی میکنیم، اینها چیکار میکنن؟ صدایِ پچپچ رو میشنیدم، زنی که مشغولِ تعویضِ لباس بود و با دوستش حرف میزد، شاید این هم فکر میکرد خوشبهحالم که اینجا زندگی میکنم. جالبه! چقدر آدمها تفکرِ متفاوتی داشتن و چقدر من تو هیچکدوم از این تفکرات جای ندارم. نفهمیدم کِی رفتن، زیاد هم برام مهم نبود؛ هوا رو به تاریکی میرفت و با تکیه به دیوار از جا بلند شدم؛ لازم بود دوش بگیرم، باید این خستگی رو از تنم میشستم. به سمتِ ساکِ لباسام رفتم، همهی لباسها رو ریختم تا بتونم لباسهایِ مورد نظرم رو پیدا کنم، از تکون دادنِ رختورخت، بویِ شیرینی دماغم رو درگیر کرد. -این بویِ چیه؟ ساک رو کامل خالی کردم که به تهش رسیدم، کتِ مشکیای چشمم رو گرفت، این کت اینجا چیکار میکرد؟ برای کی بود؟ پدرم که این سبک لباس تن نمیزد. بیمهابا کت رو گوشهای پرت کردم که همونلحظه صدایی تو سرم پیچید. -میران امامی، بارون، رعد و برق، وکیل!- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و هفتم» تماس رو متصل کردم. -بله؟ دستمال رو رویِ لبم فشار دادم، انگار چاقو خورده بودم، خونش بند نمیاومد. -کجایی؟ این صدا با اون صدایِ لطیفِ استاد میرزاد خیلی تفاوت داشت. -خونه. تککلمهای جواب دادنم رو نپذیرفت، پس کرمش رو ریخت. -عه، چه جالب! فکر میکردم قبرستونی! اخمهام تو هم رفت، دستمال رو از لبم جدا کردم و به سمت نایلونِ زبالهای که صبح تو آشپزخونه دیده بودم قدم برداشتم. -ادب داشته باش. تنِ صداش بالا رفت و باعث شد چشمم رو ببندم. -چی از دهنت دراومد الان؟ آبِ دهنم رو قورت دادم و همونجا کنارِ سفرهی صبحونه نشستم. -با توعم! دوباره تکرار کن. دستم ناخواسته سمتِ دندونهام رفت و گوشی رو از گوشم فاصله دادم. -هی… چی. نفسنفس زدنش هم تنم رو میلرزوند؛ این حجم از ترسم رو درک نمیکردم. -بالاخره که خونه میام، بهت میفهمونم چجوری باهام حرف بزنی. چشمم رو باز کردم و اشکِ جمعشدهی گوشهی پلکم رو با انگشت گرفتم. -چرا اینجوری… حرف میزنی… باهام؟ بغضم باعث شد بخنده؛ حالش رو کاملاً عوض کرد. -هرجور دلم میخواد باهات حرف میزنم، موشِ کوچولو، زنگ بزن مامان جونت گریهزاری کن، عرعر. با «عرعر» کردنش از پوچیِ شخصیتش باخبر شدم، بارها تا نوکِ زبونم اومد بگم «خر عرعر میکنه.» ولی زبونم رو کوتاه کردم. -قرارِ غروب چند تا کارگرِ خانم بیاد وسایل رو بچینه. ساختمون هم دوربین داره، نگهبان هم هست، فکرِ خروج از خونه رو نداشته باش. لحنش پر از تهدید بود؛ انگار پشتِ این جملاتی که با آرامش بیان میکرد، حرکتِ انگشت رویِ گردن وجود داشت که میخواست بگه گردنم زده میشه. منِ کودن هم از این آدمی که اگه با مرد جماعت سر و کار داشت، پوستش رو میکندن، میترسیدم. -نشنیدم! پلکم پرید و نگاهِ خیرهام رو از سینکی که نصفهنیمه وصل بود برداشتم، پرسیدم: -چی؟ -بگو چشم، همسرِ عزیزم. قهقهه زد و من به این فکر افتادم که حتماً باید با وکیل صحبت کنم، وگرنه تا ابد باید کنجِ همین آشپزخونه سگلرزه میزدم.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
سلام عزیزم خوش امدین به انجمن نودهشتیا🤍 رمان شما تاییده شده. تو همون صفحه میتونین پارت بزارین لینک صفحهی رمانتون: https://forum.98ia.net/topic/6387-رمان-آشفته-در-رویا-کیانا-حیدری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و ششم» ناخنم رو به سمت دندونم بُردم، زمینِ خالی از فرشِ هال باعث شد رویِ مبل پرت بشم. -دلت خوشهها! وکیل از کجا پیدا کنم؟ میدونی چقدر خرجشه؟ تا به حال انقدر با نهال راحت نبودم؛ اجبار آدمها رو مجبور میکرد کارهایی بکنن که دستِ خودشون نیست. -میخوای کمکت کنم؟ پارچ آبِ یخ رو سرم خالی شد؛ تازه فهمیدم دارم با یک دوست دانشگاهی که از نظر مالی با من زمین تا آسمون فرق داشت صحبت میکردم. دستم که جلویِ دهنم بود متوقف شد و تیزیِ دندونم به ناخن نرسید. -نه عزیزم، درست میکنم، نگران نباش، ببخشید سرت هم درد آوردم، دلم پر بود، حرف زدم، خودم حلش میکنم. کاش زنگ نمیزدم؛ کاش خودم رو انقدر کوچیک نمیکردم. از اینکه جلوش کوچیک بشم وحشت داشتم و ناراحتی من رو موجَب کرد تصمیم اشتباه بگیرم. -نه گلی، چه حرفیه؛ اگه کمکی ازم برمیاد، بهم بگو، تعارف نکن. لبخند لرزونی زدم که زخم رویِ لبم باعث شد چشمم رو محکم ببندم. مختصر خداحافظیای کردم و به تماس پایان دادم. شمارههای گوشیم رو از بیکاری بالا و پایین کردم، اینستاگرام رو باز کردم و بستم. برای یک لحظه از ذهنم گذشت من بهاصطلاح تازهعروس بودم، مادرِ مثلاً مهربونم نباید حداقل بهم زنگ میزد؟ در کسری از ثانیه سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با صدایِ بلند گفتم: -احمقی؟ دنبال دردسر میگردیها! بشین یک فکری به حال این زندگیِ کوفتی کن. از جام بلند شدم؛ تا پنجرهی بزرگِ هال که بیپرده مونده بود قدم برداشتم. نگاهم به ساختمونِ روبهرو افتاد و اینبار با دقت نگاهش کردم. «هتل و رستوران نیلی» یادم اومد! ساختمونِ بدبختیهای من بود؛ یک قدم به عقب برداشتم و دستم رو جلویِ دهنم گذاشتم. چرا باید این مردک به جایی نقل مکان میکرد که آخرین روز خوشبختیم رقم خورد؟ اگه اون شب اونجا نبودم؛ شاید الان… شاید… موبایل تو دستم لرزید، نگاهِ خیرهام رو از ساختمون برداشتم و به خاموش و روشن شدنِ صفحه خیره موندم، دیدنِ اسمِ کوروش عذابِ الهی بود، مگه ساعت ده صبح کلاس نداشت؟ گوشی انقدر زنگ خورد که بالاخره صداش خفه شد، به ثانیه نرسید دوباره زنگ خورد. کلید بود، چیز کلید!- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و پنجم» اما اول باید با یکی صحبت میکردم؛ اگه این کار رو نمیکردم دیوونه میشدم. باید یکی بهم میگفت حق با منه و درکم میکرد. کسی که دوست خوبی برام باشه! به سمت کیفم یورش بردم و موبایل رو برداشتم، شمارهی نهال رو پیدا کردم. بعد دو بوق صداش تو گوشم پخش شد. -چه عجب! چند روزه دارم بهت زنگ میزنم، برنمیداری؛ چرا دانشگاه نمیای ذلیل مرده؟ استاد میرزاد رو دیدم گفت ازت خبر نداره! چه غلطی میکردی؟ اون شب بعد رستوران مگه بحثتون شده؟ بدون یک لحظه مکث جیغ میکشید و سؤالاتش رو پشتِ هم ردیف میکرد، به محض اتمام حرفش بالاخره آروم شد. -نهال؟ همین کافی بود تا هیجانش فروکش کنه و نگرانی جاش رو بگیره. -چرا صدات اینجوریه؟ گریه میکنی؟ نمیخواستم بیمقدمه نگرانش کنم، اما انقدر دلم پر بود که نتونستم جلوی زار زدنم رو بگیرم. گریه کردم و همراه باهاش همهچیز رو براش گفتم، از بعد اون شب تا همین لحظه! دلداریهاش و اشک ریختناش هم نتونست آرومم کنه، انگار قرار نبود سبک بشم. -الهی بمیرم برات، چی کشیدی! اون مادر عفریتت از خشم خدا نمیترسه؟ من امروز استاد میرزاد رو تیکهپاره میکنم! میکشمش. به سکسکه افتادم؛ به جز این هیچ صدایی ازم درنمیومد. کمرم تیر میکشید و لبم ذوقذوق میکرد. -گفتی ازت عکس داره؟ جدی بود؛ دیگه اون هم گریه نمیکرد. آب دماغم رو بالا کشیدم و از تو هال دستمالی برداشتم. -آره، گفته کُلی عکس ازم گرفته. -از کجا میدونی راست گفته؟ دستمال رو لوله کردم و داخل دماغم فرو بردم. -نمیدونم، ولی نمیتونستم ریسک کنم. کمی فکر کرد و بعد موشکافانه گفت: -فکر کنم اگه تو راضی نبوده باشی و اجبار بوده باشه، شرعاً عقد باطله. حالا برای من مرجع تقلید شده بود. -مهم الان اینه تو شناسنامهم اسم نحسش هست، پدر و مادرم که هیچی! اگه بتونم اصلاً بر فرض محال، ازش طلاق بگیرم چی غلطی کنم؟ کجا برم؟ نفسی کلافه کشید و صدایِ جیغجیغوش رو بلند کرد. -احمق! اگه بتونی ثابت کنی میتونی طلاق بگیری، چهبسا اون عکسها هم به دست بیاری، نور علی نور میشه، باز بر فرض محال چیه؟ حرفاش تو مغزم پخش شد و جایجایِش رو اشغال کرد. اینکه بخوام به وسایل کوروش دستبرد بزنم من رو میترسوند! از کجا باید پیدا میکردم اون عکسها رو؟ تو گوشیش میذاشت یعنی؟ -گیریم پیدا کنم، طلاق بگیرم کجا برم؟ خجالت کشیدم؛ از بیکسیم جلویِ نهال بیشتر از نداریم خجالت کشیدم. -فعلاً یک کارو پیش ببر! بهتر نیست با وکیل صحبت کنی؟- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و چهارم» *** صدایِ جویدن لقمهاش اعصابم رو بهم میریخت. -میشه انقدر با صدایِ بلند غذا نخوری؟ با چایی موندهی نون و پنیر رو قورت داد؛ تو اون آشپزخونهی بزرگ رویِ یک زیلو کوچیک نشسته بودیم. -چته؟ نزدیک پریودته، هاری؟ ابروهام به سمت هم رفتن و سخت هم رو به آغوش کشیدن. مگه زن حتماً باید پریود باشه که اعتراضش رو بیان کنه؟ حرفم رو با آبجوش قورت دادم و دیگه چیزی نگفتم. کوروش از جا بلند شد و دستی به کتوشلوار اتو کشیدهاش کشید. -میمونی خونه تا برگردم. -ولی من کلاس دارم. پیشونیش چین افتاد؛ از بعد حموم تویِ چشماش خون جمع شده بود که چهرهاش رو ترسناک میکرد. -دیگه قرار نیست دانشگاه بری! شوکه نشدم؛ انگار تو یک دنیای کلیشه گیر کرده بودم که از جز به جزئش خبر داشتم. -چرا؟ دهن جواب نمیداد؛ این رو یادم داد. -چون من میگم؛ شوهرتم، اجازه نمیدم درس بخونی یا کار کنی. رسماً بردهداری رو شروع کرده بود؛ من هم به تبعیت از اون ایستادم، باید دانشگاه میرفتم، نه که خیلی عاشق درس خوندن باشم، نمیخواستم تو این خونه حبسم کنه. -مگه عهد بوقه؟ من میخوام برم. قدمی که به سمتم برداشت باعث شد به همون موازات به عقب گام بردارم. -چه غلطا! حرفای گندهگنده میزنی! من؟ کدوم من؟ تو نیم من هم نیستی، بچه. بغضم رو تو همون گلو سرکوب کردم؛ اگه الان کنار میکشیدم، تا ابد و یک روز باید خدمتکاریش رو میکردم و بس! -من… درس میخوام بخونم. دیکتاتوری مگه؟ چرا باید هر حرفی تو میگی گوش کنم؟ مگه تو کی هس… صدایِ سیلی زودتر از دردش حس شد؛ سرم از ضربهای که با پشت دهن به دهنم خورده بود تاب گرفت و یکم به عقب متمایل شد. شوکه، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و به زمین خیره شدم. -خفه شو، خفه باش! دهنت رو اندازه ظرفیتت باز کن، دخترهی احمق. عربدهاش تنم رو لرزوند؛ چشمایِ گرد شدهام رو به سمت صورتش روانه کردم. دیدن رگ برآمدهی گردنش نشون از عصبانیت میداد، اما اونی که الان پشتِ دست خورد من بودم! -چیکا… تو… تو چیکار… کردی؟ دستی به گردنش کشید و دور خودش چرخید. -زدم که یاد بگیری برای من گندهبازی در نیاری. اشک تو چشمم حلقه زد، اما اجازه ریزش یک قطره رو هم ندادم؛ مزهی خون رو تو دهنم حس میکردم، ناخنش رو لبم خراش انداخته بود. -زورت به من رسیده؟ گردنکلفتی الان؟ این دختری که با جسارت حرف میزد، من نبودم! این دختر جربزهی بیشتری از من داشت که در مقابلِ این عوضی سکوت نکرد. -باز که زبونت درازه! دستش رو بالا آورد؛ سرم رو خم کردم و چشمم رو بستم. -پوف! صدایِ کوبیده شدن در به چارچوب بهم نشون داد که کوروشی دیگه در کار نیست. از زدنم شونه خالی کرد و من رو با این خونه تنها گذاشت. همونجا رو زانوهام افتادم و خودم رو بغل گرفتم. اشک دونهدونه روی صورتم برق انداختن و به هقهق تبدیل شدن. عجب صبح عروسیِ شیرینی داشتم! کاش میشد چمدونم رو جمع کنم و برگردم! باید فرار میکردم، من باید از اینجا فرار میکردم.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و سوم» چشم که باز کردم، خودم رو کنج اتاق دیدم، کنار همون بخاریِ زواردررفته، بدنم خشک شده بود، به خودم تکونی وارد کردم که صدایِ «آخ»ام اکو شد. خواب دیده بودم؟ به دستم نگاه کردم، خبری از حلقه نبود! دستم سفید و کشیده بهم دهنکجی میکرد. به سمت در اتاق دویدم و به چریکچریک کمرم توجهی نکردم. برای یک لحظه سرم گیج رفت، انگار وسایل اتاق کِش اومدن، صدایی از دور میشنیدم که من رو صدا میکنه. -راز؟ بیدار شو! داری کابوس میبینی، پاشو. ولی کابوس اصلی بیداری بود. چشمم از حدقه دراومد، دهنم رو برای نفس کشیدن تا جا داشت باز کردم و «هین» بلندی کشیدم. حالا بیدار بودم تو همون خونهای که از دیشب خونهی من بود، کنار مردی که شوهرم بود و شب قبل شروع زندگی مشترکش با من رو تیک زد. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد سقف سفید و مرتب بالای سرم شد. -یکی اومدم بخوابم، انقدر تو خواب ناله و عرق کردی زهرمارم شد. از گوشهی چشم دیدم که روش رو به سمت مخالفم کج کرد و پتو رو روی سرش کشید. کُل تنم عرق سرد نشسته بود و از گرما نمیتونستم خوب نفس بکشم. من که کابوس نمیدیدم، من که بین بد و بدترین، تو جایِ بدِ مورد علاقهم ساکن شدم، پس اینها چی بود؟ -پاشو، یک چیز درست کن، باید برم دانشگاه. با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که امروز شنبهست، روزِ شلوغ و پر از کلاس کوروش! یکم زیرِ شکمم درد میکرد که بهش بها ندادم، البته به حرف کوروش هم بها ندادم، پتو رو تا خط ترقوهام بالا کشیدم و پلکِ خیسم رو به هم فشردم. -با توعم! با پاش از زیر پتو به پام ضربه زد. -میخوام بخوابم، حالم خوب نیست. -منم دیروز اسبابکشی کردم به این خونه، حالم خوب نیست، پاشو ببینم. پس برای همین این خونه با اون خونهی جهنمی که دیده بودم فرق میکرد! تنها کار خوبی که در حقم کرد همین بود، تصور اون کابوس نحس رو ازم دور کرد. من هم رو برگردوندم، پشت به اون حرف زدم، البته کمی تن صدام بالا رفت. -مگه خدمتکار گرفتی؟ تا الان چی میخوردی؟ از سرکشی خوشش نیومد؛ ناگهان بازوم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند. قلبم تو سینه ایستاد و دلم ضعف رفت. -پاشو، اون روی سگمو بالا نیار، تا الان رویِ خوشمو دیدی، اون روم بیاد بالا خون جلو چشمامو میگیره. روی خوشش این بود؟ وای به روز دیدنِ روی سگش پس! دلم به ادامهی بحث راضی نبود؛ اینکه شونهام بین انگشتای بزرگش در حال له شدن بود هم بیتأثیر نبود. -ولم کن، میخوام برم دستشویی. چی تو چشمام دید که رضایت داد برم؟ اطاعت یا حماقت؟ همزمان با من خودش هم بلند شد و راه حموم رو در پیش گرفت. این رو از فریادش فهمیدم: -تا من دوش بگیرم آماده باشه همه چی! خودم هم شدید نیاز به حموم داشتم، روحم کثیف بود و تنم رو چرکی کرد، باید چجوری از بین میبردم این بدن رو؟- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام نویسنده جان! به نودهشتیا خوش آمدید🤍🦋
از آشنایی با شما خوشوقتم عزیزجان. من برای استقبال از شما و آشنا کردنتون با بخشهای مختلف انجمن اینجا هستم.
🔴برای نوشتن رمانتون، ابتدا روی لینک زیر کلیک کنید و آموزش رو کامل بخونید:https://forum.98ia.net/topic/8-آموزش-ایجاد-تاپیک-رمان/?do=getNewComment
🔴اگه اثرتون داستان کوتاه هست، روی لینک زیر کلیک کنید و آموزشها رو مطالعه کنید:
https://forum.98ia.net/topic/16-آموزش-ایجاد-تاپیک-داستان-کوتاه-در-نودهشتیا/?do=getNewComment
🔴در لینک زیر هم برای بهبود قلم شما، آموزشهای رایگان نویسندگی رو در اختیارتون قرار دادیم:
https://forum.98ia.net/forum/23-آموزش-نویسندگی/🌟لازم به ذکر هست که نویسندگان نودهشتیا به صورت رایگان از خدمات طراحی جلد و ویراستاری اثر و نقد حرفهای بهرهمند خواهند شد!
هر سوال یا مشکلی داشتید، برای بنده مطرح بفرمایید تا راهنماییهای لازم رو دریافت کنید.
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و دوم» ساختمون آسانسوردار به اذن خدا آسانسورش خراب بود و مجبور شدم ساک به دست از پلهها بالا برم. کوروش هم سوتزنان پشتم میومد، شنیدی بعضیا میگن سایهی شوهرم پشتم باشه تو مکانهای ترسناک، ترسم میریزه؟ من با وجود اون سایه بیشتر میترسیدم. به جلوی در که رسیدیم، کوروش کلید انداخت و در رو باز کرد. اولین چیزی که به صورتم خورد بویِ تند سیگار بود، حتی دود هم داخل خونه به شکل مه پرواز میکرد. لباسها گلولهشده روی مبلها و فرشهای جمعشده، شبیهی خونهای بود که تازه اثاثش رو آورده بودن. -آخیش. رویِ مبلِ سهنفرهی کنج اتاق خودش رو پرت کرد و جورابهاش رو از پا کند. -سلام، خیلی خوش اومدین، بفرمایید، توروخدا تعارف نکنین. بعد از زدن حرفش، رو مبل دراز کشید و دستش رو رویِ پیشونیش گذاشت. با همون لبخند مسخره که فکر میکرد خیلی جذابش میکنه. -مثل ماست واینَسا، سمت راستت دو تا اتاق هست، اونی که تخت دونفره داره، برو تو! دوش موشتم بگیر، بدم میاد زن بو بده. فکم قفل شد و بندِ ساک رو توی مشتم فشردم. کاش خدا به جای ندادن عقل بهش این زبون نیشدار رو نمیداد. به سمت آدرسی که داد رفتم تا از شرش راحت بشم. اتاق هم مثل هال خالی از فرش بود؛ پارکت قهوهایرنگ و تختِ خوابِ دونفره با روتختی شکلاتی! همین. چیز دیگهای به اتاق نیاورده بود. با بیمیلی به کمدِ قهوهای کنج اتاق نگاه انداختم؛ لباسهایی که ازشون حرف میزد باید اینجا میبودن! اخمی کردم و زیپ کیفم رو به سمت خودم کشیدم. تعویض لباس ده دقیقهای جونم رو خرید، در حال عوض کردن تیشرتم بود که در اتاق با شتاب باز شد. مانتو رو جلوی تنم گرفتم و دستپاچه به چشمای دریدهی مرد زل زدم. -وقتی در بستهست یعنی باید در بزنی. کتش رو از تن کند و روی زمین انداخت. هیچ توجهی به حرفم نکرد، انگار اون صدایِ پر از هراس براش لذتبخش بود. آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم. -چی..می…خوای…از…جونم؟ عرق نشسته روی گودی کمرم سُر خورد و خودش رو به پایین رسوند. نفسم باز سخت بالا میاومد. میترسیدم! من از این مرد با چشمایِ شبیه به گراز میترسیدم! -بچه خوبی باشی خودتو… بیادبی کنی جونتو میخوام. منظورت از «خودتو» رو خوب درک میکردم، عقب رفتن کار دستم داد! پام به پای تخت گیر کرد و روی فنر نرمش پرتاب شدم. -نه…خواهش میکنم…توروخدا…من نمیخوام…جون عزیزت. اما کَر شده بود؛ دعایی که برای لال شدنش کردم معکوس جواب داد و باز دامن من رو گرفت. -التماس کن، خوشم میاد. روم خیمه زد؛ جیغ زدم و صدای جیغم تو گلو خفه شد! تقلا کردنم تا فرار کنم، اما با یک دست، جفت دستهای من رو مهار کرد. دیگه لباس هم جایی که باید باشه، نبود! اشک ریختم و تن به خواستهاش دادم، زار زدم و هربار که راه نفسم رو باز میکرد، به جای نفس کشیدن، التماس میکردم. نشنید، اون شب و شبهای بعد هیچی نشنید.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد و یکم» دیگه حرفی به میون نیومد؛ در سکوت به خونهی کوروش اینا رسیدیم، خانوادهش با خداحافظی مختصری ازمون جدا شدن. من موندم و مردی که دیگه از آینهی وسط به من خیره شده بود. -بیا جلو. رویِ مطیعگرم لال شد و گستاخ جواب دادم: -نمیام جلو. لبخند زد؛ از اون لبخندها که باعث میشد به شلوارم چنگ بزنم. -برای من جلو و عقب فرق زیادی نداره؛ خودت اذیت میشی. سپس دنده رو عوض کرد و به راه افتاد. مشتم گرهشدهام رو باز کردم و ازش چشم برداشتم. هر غلطی میکرد دیگه مهم نبود. آب از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب! تو تاریکی شب و هوای دلگیر، سرم رو به شیشهی کنارم چسبوندم و چشمم رو بستم. تو رویای خودم غرق شدم، تو دنیایِ خیالیای که واسه خودم داشتم. اونجا همهچی رنگی بود! تو دنیای من سیاه و خاکستری جا نداشت، دنیای من پر بود از سفیدی و پاکی. تو دنیایِ من زنها ساکت نبودن، سرکوب نمیشدن. تو سرزمین من خبری از خانوادههایی که بچهشون رو آتیش میزنن، نبود. تو دنیای من مرد و زن برابر بودن، لازم نبود چون طرف مرده هرکار میکنه تأیید بشه، لازم نبود چون زن ظریفه براش قلدری کنن. دنیایِ من شیرین بود، مثل یک لیوان خاکشیر خنک که وقتی تو گرمایِ خرداد از مدرسه برمیگردی، میچسبه. -مُردی؟ دنیام کدر شد؛ سمفونیِ صداش برام مثل سقوط از بهشت به جهنم بود. انگار اون سرزمین و جهان تحت سلطهی من سقوط کرد و امپراتورش به قهقرا رفت. -چرا انقدر لاغرِ مُردنیای؟ غذا نمیدادن بهت تو خونه؟ چشمم بسته بود، نمیتونستم در کنار صدایِ نکرهاش، سیمایِ رو مخش رو هم تحمل کنم. یک لحظه از کنج ذهنم برای بار هزارم گذشت که این مرد واقعاً تو جامعه بود و تحصیلات داشت؟ -اشتهایی هم برام گذاشتی، استاد؟ همین رو میخواست بشنوه؛ مردک احمق از شنیدن همین صدایِ ضعیفی که مسببش خودِ اشغالش بود، لذت میبرد. -اشتهات رو باز میکنم، غصه نخور، همسرم. قهقههاش انقدر بلند بود که ناچار شدم با انگشت کوچیکم جلویِ ورود صدا رو بگیرم. چندشم میشد، به همون خدا دلم میخواست اوق بزنم. خداروشکر رسیدیم و تونستم برای لحظهای پیاده بشم و هوای تازه و کثیف شهر رو استشمام کنم! البته کثیفیِ هوا هم انگار بالاشهر و پایینشهر میشناخت، اینجا زیاد هم آلوده نبود. سرم رو بالا گرفتم و به خونههای توی خیابون، گوشهچشمی انداختم. خونههایی تو جایِ توپ که من حتی کلاهمم میافتاد این سمت، پول نداشتم اسنپ بگیرم و کلاه رو بردارم. ولی دیدنش زیاد لذتبخش نبود؛ سرسری به ساختمون نگاه کردم که نمایِ سفید یکیشون نظرم رو جالب کرد. چقدر آشنا بود! -طبقهی دوم، آسانسوردار! چه زنِ خوشبختی، واو. تمرکزم بهم ریخت و نتونستم تا بالای ساختمون رو ببینم؛ مجبور شدم به ساختمونی که از داخل ماشین بهش اشاره میکنه نگاه بندازم، یک آپارتمان با نمایِ قهوهای و درِ ریموتدارِ مشکی که در حال باز شدن بود. زیبا بود، تراسهای پر از گل نشون میداد آدمای زنده تو اون خونه زندگی میکنن، نه مُردههای متحرک، کسایی که زندگیِ انتقامی و اجباری ندارن! آدمهای عادی، با زندگیهای عادی که هیچوقت قدرش رو نمیدونن. نوایِ لاستیکها و دودِ اگزوز من رو به خودم آورد، کوروش با شتاب واردِ خونه شد و من زیر نمِ بارون به آسمون زل زدم. اسم رمان یادم اومد! عبث احساس.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
معرفی و نقد رمان « حریرشکستہ » | م_ملک کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
در مورد خلاصه، قرار نیست انقدر سختش کنین برای خودتون عزیزم، یک پیرنگ کلی از رمانتون داشته باشین دربارهی شروع و پایان حالا بیاین اطلاعاتی که تنها چارچوب رمان رو مشخص میکنه به قلم بیارین. ببینین منظورم این وقتی دیالوگ مینویسین یهو اینتر نزنین برین پایین ادامش بدین چون باعث میشه خواننده فکر کنه دیالوگ تموم شده و به مونولوگ رسیده ولی دیالوگ همچنان ادامه داره. مثال: -سلام حالت چطوره؟ اره منم خوبم شکر! خانواده چطورن؟ اوضاع درست پیش میره؟ حالا طوری که شما نوشتین: -سلام حالت چطوره؟ اره منم خوبم شکر! خانواده چطورن؟ اوضاع درست پیش میره؟ موفق باشی عزیزم مطمئنم عالی پیش خواهی رفت✨🤍 -
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت هفتاد» برعکس تصورِ کوروش، خداحافظی بدون آه و ناله انجام شد. مادر برای خالی نبودن عریضه من رو در آغوش گرفت و سرم رو بوسید. پدر هم در سکوت سیگاری دود کرد که تا به اون روز بین انگشتاش ندیدم. نه کسی دستم رو تو دست شوهرم گذاشت، نه حتی تا دمِ حیاط اومد و مردِ زندگیم رو سفارش کرد تا مراقبم باشه! هیچ چیز قشنگی تهِ این خداحافظی نبود. شاید ده دقیقه تو راه بودیم، شاید هم بیشتر، پدرشوهرم جلو نشسته بود و من و مادرِ کوروش صندلیهای پشت رو اشغال کردیم. -بابا جان، امشب میخواین بیاین خونهی ما؟ شاید… کوروش از ماشین بغلی سبقت گرفت و بوق وحشتناکِ متوالیِ ماشین، حرف پدرش رو قطع کرد. -نه! همین، بدون هیچ توضیح اضافهای خانوادهاش رو متوجه کرد که تو سلاخی کردن من دخالت نکنن! برای یک لحظه به ذهنم خطور کرد که شاید مثل سریال و داستانهای انتقامی بود! رمانی هم به این مضمون خونده بودم! خدایِ من، اسمش چی بود؟ -من فردا میرم خرید، چند دست لباس نو میخرم، راز تن کنه. تو این سرما با این لباسای نازکش مریض میشه، تو هم مریض میکنه. بارون نمنم شیشهی جلو رو خیس میکرد و با برفپاککن اثرش از بین میرفت. رمان دربارهی دختری بود که مردی بهخاطر انتقام از پدرش بهش نزدیک شد، در آخر هم زندگی دختر رو سیاه کرد. -لازم نیست، تو خونه لباس زنونه زیاد هست، بالاخره یک چیز سایزش میشه. مادرشوهر، نیمنگاهی به من انداخت و لبش رو گزید، لابد اینبار نگران بود از اون لباسهایی که مشخص نیست برای کیه گَر بگیرم و به بچش انتقال بدم! حدسم کم درست هم نبود. -وا! اون لباسها برای کین؟ «لا إلهَ إلا الله»ای از دهنش خارج شد و لبخند تصنعی رویِ لب نشوند. -قربونت برم که نگرانِ زنِ منی! من خودم حواسم هست، لباسها همنوعه. دلِ مادرش آروم گرفت؛ ولی برای من نه! -خوبه، ترسیدم لباس دخترای دیگه باشه. گوشهی پلکم پرید، حتی فکر به این هم از تحملم خارج بود. خدایا، برای این دیگه نمیتونم صبوری کنم. مادرش قصد ساکت شدن نداشت، این رو از جملهی بعدیش فهمیدم. -صبح، صبحونه هم نیاریم؟ البته وظیفهش با مادر عروسه، اما خب… «اما خب» و نگاهِ پر از اکراهش هم نتونست خم به ابروی من بیاره، با اخمهای درهم تنها صداها رو میشنیدم، اصلاً و ابداً فکرم زیر سقف این ماشین نبود. -صبحونه از بیرون میگیریم؛ بدون هماهنگی من هم لطفاً نیاین، همسرم شاید نیاز به استراحت داشته باشه.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
انتقامی عاشقانه رمان طلوعِ او |ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در تالار زیر، درخواست انتشار اثرتان را ثبت کنید: درخواست انتشار با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
معرفی و نقد رمان « حریرشکستہ » | م_ملک کاربر انجمن نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام نویسندهی عزیز💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم میدرخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) *نام رمان* رمان شما به نام «حریر شکسته» نام زیباییه به نظرم و بیشتر انگار تاکید بر تراژدی و غمگین بودن رمان داره، نهایت بخوام ربطش میتونم بگم به عاشقانه... اما اسمیه که به نظرم بر روی رمان نشسته در کُل پرفکت. *ژانر* انتخاب ژانرها کاملاً هوشمندانه بود و در موردش نقدی ندارم هر سه ژانر همین الان قابلِ رویته در رمان، کاملاً هم واضح. *خلاصه* به نظرم خلاصه کمی زیاد بود! و اونقدر که خود متن رمانتونمن رو جذب کرد خلاصه اینطور نبود، اطلاعاتی که در رمان وجود داشت در خلاصه خیلی کم بود بیشتر به این پرداخته شد که به خواهر و برادرهایی که مادرشون فرق داره سخت زندگی میکنه نمیگم خلاصه بده! ولی به نظرم میتونه تیکههای اولش کمتر بشه و به جاش از قسمت «این داستان روایت زنی است که...» شروع بشه. و کمی از کاری که عماد کرده معما وارد خلاصه بشه. به نظرم اینجوری خیلی خلاصه جذاب تری میشه. *شروع رمان* به نظرم قسمت بمب رمان شما، شروعش بود، هرچقدر خلاصه چندان جذبم نکرد شروع منو مجذوب خودش کرد، شروع رمان گره داشت، ابهام داشت، عشق و تردید داشت واقعاً از شروعش لذت بردم^^ *فضاسازی و توصیفات* خب من از متون رمان شما، موقعیتهارو میتونستم درک کنم چون با استفاده از بازی با کلمات میشد فهمید موقعیت از چه قراره اما هیچ توصیفی تو کل رمان ندیدم، توصیف شخصیتی منظورم نیست چون به نوبهی خودش هر کاراکتر یک شخصیتی داره که با رفتارش یا توصیفِ راوی ازش مطلع هستیم، اما هیچ چهره، هیچ مکانی برای من توصیف نداشت، انگار چند شخصیت در یک فضای تهی مشغول نقش آفرینی بودند، قلم شما واقعاً زیبا و مجذوب کنندهست پس بنظرم خیلی زیبا تر میشه اگه کمی خساست دربارهی توصیفات کم بشه«لبخند» البته توصیفات زمانی خوب بوده اینکه در چه ساعتو چه زمانی هستم کاملاً واضح به نظر میومده که این عالیه. *نسبت دیالوگ به مونولوگ* گاهاً دیالوگ ها، از مونولوگ ها پیشی میگرفتند که من او رو بر حساب این میزارم که ما زیاد قبل دیالوگها توصیف نداشتیم، البته نه که بگم کلاً دیالوگ ها پشت هم بودند اما میشه کمی قبل از هر دیالوگ، حتی در حد یک خط مونولوگ باشه، نه که برای همیشه! اما اکثرا چنین چیزی باشه خوب تر میکنه. *سیر رمان* سیر رمان خوب بوده اما یکم در خطر تندی قرار داره که بهتره قبل از تند شدن ترمزش گرفته بشه «خنده» *نکات ویرایشی* این نکات میتونن ایراد یا حواس پرتی باشن که گاهاً برای نویسندهها از جمله خودم پیش میاد و من اینجا چند نمونه از هر چیز رو مثال میزنم، ممکنه یک مورد که من مثال زده باشم تو کل رمان بوده باشه ممکنه بیشتر از یکی باشه پس در نتیجه شما از هر نکته به عنوان الگو برای استفاده نکردن مجدد استفاده کنین نویسنده جان. *نکته* اینکه در مونولوگ فعل در آخر جمله قرار بگیره ترکیب درست تریه نویسنده جان مثال: «همه چیز تمام میشد. نه فقط برای من، بلکه برای او هم» جایگزین: «همه چیز، نه تنها برای من، بلکه برای او هم تمام میشد.» یا « دستش را گذاشت روی صورتش» جایگزین: «دستش را بر صورتش گذاشت» _____________________ *نکته دوم* یک نکته دیگه در در مورد نوشتار رمان به ذهنم اومد این بود که، از یک فونت خاصی برای نوشتار استفاده کردین بهتره فونت عادی باشه نویسنده عزیز ____________________ *نکته سوم* دیالوگ هارو بهتره جلوی «-» بزارین از نظر ویراستاری درست تره و بهتره جملات رو نکشید، تنها از توضیحات برای دیالوگ ها یا مونولوگ ها استفاده کنین، سعی کنین از «...» بیشتر به لکنت یا لرزش استفاده کنین برای مکث تنها کافیه از ویرگول استفاده بشه _____________________ *نکته چهارم* در رمان شما یک قسمت جابهجایی زمان فعل دیدم: «اگر یک قدم دیگر برمیداشت سمتش، قسم میخورم عقل و نقشه و نیم میلیارد دلار و تمام دنیا را فراموش میکردم.» درستش اینه فعلها یک دست باشن: « اگر یک قدم دیگر برمیداشت سمتش، قسم میخوردم عقل و نقشه و نیم میلیارد دلار و تمام دنیا را فراموش میکردم.» _______________________ *نکته پنجم* «بوی قهوهی مانده و الکل ضدعفونی پیچیده بود توی هوا» این جمله به نظرم از نظر ساختاری یکم میتونه بهتر بیان بشه مثال: «بوی قهوهی مانده و الکلِ ضدعفونیکننده در هوا پیچیده بود.» _______________________ *نکته ششم* تکرار بیش از حد یک فعل متن رو سنگین میکنه، از اون روان بودن رمان هم کم میکنه برای مثال جملهی: « او را دیدم که با لباس فرم چروکشدهاش پشت میز نشسته بود و کفشهایش را درآورده بود. موهایش از زیر مقنعه بیرون زده بود و چشمهایش گود افتاده.» میتونه به جملهای مثل این: « او را دیدم؛ با لباس فرم چروکشدهاش پشت میز نشسته و کفشهایش را درآورده بود. موهایش از زیر مقنعه بیرون زده و چشمهایش گود افتاده بود» یا هرچیزی که خودتونمیپسندید^^ _____________________ *نکته هفتم* بعد با نیشخند: + نکنہ باز با اون پسرہ....چی بود اسمش؟... عماد؟ در این بخش از رمان من نظرم اینه قبل از دیالوگ یکجملهی کامل بیان بشه. به طور مثال: بعد با نیشخند لب زد: -نکنه باز با اون پسره... چی بود اسمش؟ آها عماد! ____________________ *نکته هشتم* واژهی «توی» یکواژهی عامیانه هست بهتره در نوشتار ادبی از «در» استفاده بشه. « یک جمله که مثل چاقو توی قلبم فرو رفت.»❎ « یک جمله که مثل چاقو در قلبم فرو رفت.✅ یا « سیلی خورد توی صورتش»❎ «سیلی به صورتش برخورد کرد»✅ _______________________ *نکته نهم* یک نکته که در رمان شما خیلی به چشمم اومد وجود نداشتن فعل بود، اول یکمثال براش زدم چون یکنمونه دیدمولی هرچی جلوتر رفتم فعل ها بیشتر از قبل نادیدهگرفته شد، نویسندهی عزیز به نظر من از بین بیست تا جمله اگه دوتاش فعل نداشته باشه باز قابل قبوله اما از بین بیست تا جمله هجده تا فعل نداشته باشه کمی به چشم میاد البته انتخاب نهایی با شماست حرف من صرفا یک پیشنهاد هست«چشمک» _____________________ *نکته دهم* پرش لحن از ادبی به محاوره دیدم ممکنه هم مشکل تایپی بوده باشه اما من میگم که نهایتاً در ادامهی نوشتارتون بدرد بخوره مثالش: « خشم هنوز زیر پوستم میجوشید، اما صدام محکم بود.» «صدام» در اینجا باید بشه «صدایم» یک پرش لحن دیگه: نه از ترس، از اینکه نمیخواستم دوباره بگه«بیا جلو» در اینجا «بگه» باید به «بگوید» تبدیل بشه. نویسنده جان وقتی در ابتدا از یک لحن برای نوشتار رمانتون استفاده میکنین تا انتها رو همون لحن پایدار بمونین پرش لحن زیبایی رمان رو میپوشونه. این ها تنها نمونههایی از پرش ها بودن در ویرایش حتما لحاظ کنین تا نوشتاری کامل تر داشته باشین«لبخند» ____________________ *جهت یادآوری* یک جا هم «ستار» رو «سردار» خطاب کردین جهت یادآوری میگم که در ویرایش درست کنین <پارت ۱۰> ____________________ *نکته آخر* بهتره فاصلهها بین دیالوگ و مونولوگ باشن فاصله زیادن دادن خواننده رو گیج میکنه که کدوم قسمت برای دیالوگ هست کدوم قسمت برای مونولوگ یک مثال میزنم براتون که واضح باشه^^ «صدای علیرضا بود. آرام، اما جدی: –ستار... پس کی میخوای بهشون بگی؟ الان دیگه وقتشه. سَھند بیخیال ماجرا نمیشه» این قسمت دیالوگ علیرضا طوری بود که من فکر کردم وارد مونولوگ شدیم اما ادامهی حرفش بود. *سخن خواننده* این قسمت فقط برای خودمه و نظر شخصی خودم! چقدر از ایده و طرز نوشتار شما لذت بردم^^ حریر شکسته طوری بود که من برای خوندنش تعلل نکردم، پشت هم کلمه به کلمه تو قلبم نشست واقعاً خوشحالم که افتخار نقد این اثر زیبا و دلنشین رو داشتم امیدوارم زود به زود و در اسرع وقت پارتگذاری کنین این موضوع خوشحالم میکنه نویسندهی خوش قلم نودهشتیا:) در نهایت.. م.ملک جانم، از رمانتون خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستین از پسش بر بیاین **نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانتون نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشتهی عالیتون، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشین و انگیزهای بشه براتون تا من حریر شکسته رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم ایننوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانتون کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامهی روند رمانتون براومد دریغ نکنید^^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه نویسندهجان🤍 روشنا. @Nawrgoon- 5 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتونهم» -معلوم… هست… چه غلطی… میکنی؟ فاصلهاش باهام کم بود؛ انقدر کم که برای حرف زدن باهاش مجبور بودم سرم رو پایین بندازم تا هراس جلوی زبونم رو نگیره. سرش رو به سمتم خم کرد؛ بویِ دهنش بد نبود، اما معدهی من حتی به این بو هم آلرژی داشت. زبونش رو روی لبش کشید و انگار چیز شیرینی خورده بود و میخواست مزهی نهایی زیر زبونش بمونه. -چسبید. دندونام به هم برخورد میکردن، نه از ترس! از عجز… از اینکه گیر حیوونی افتاده بودم که رام نمیشد، مردی که دور تا دور اتاقم قدم میزد و با چندش به وسایل نگاه میانداخت. مردی که از سکوت من لذت بُرد، منِ احمقی که الان زنش بودم، منِ کودنی که لبم ذوقذوق میکرد و باز میگزیدمش تا جلویِ این آدم گریه نکنم. -جمع کن دیگه؛ چقدر لفتش میدی؟ امشب کُلی برنامه داریم، بجنب. همونجا مثل ماست ایستاده بودم، نِقِش شونهام رو پروند. دستبهسینه ایستاد تا من جمع کردم، هرچی لباس کهنه و قدیمی داشتم برداشتم. -خیلی حوصلهسربری! به رویِ خودم نیاوردم؛ چندتا کتاب که از دانشگاه داشتم و چند رمانی که از دوستام هدیه گرفته بودم رو تو ساک جا دادم. -خیلیم احمقی. توهینهاش قلبم رو میفشرد، ولی دَم نمیزدم. اون حرکتش چشمم رو ترسونده بود، نمیخواستم حرف بیربطی بزنم که باز به سمتم هجوم بیاره. همین الانشم از قسمت زیر دماغم حالم به هم میخورد. ساک رو به دست گرفتم و استوار ایستادم. ظاهرم نشون نمیداد با فروپاشی روانی شاید دو روز فاصله دارم. نمیدونستم در مقابل این مرد اگه ضعیف باشم، له میشم! -کُل چیزمیزات همیناست؟ دیگه برگشتی در کار نیستا! شوک بعدی رو سرم آوار شد. -منظورت چیه؟ با اکراه از در بسته به هال اشاره زد و صداش رو نجواگونه کرد. -دیگه نمیای اینجا، از مامانت خوشم نمیاد، انگار بهم چشم داره. ابروهام بالا پرید؛ بُهت تنها چیزی بود که از صورت رنگبرگشتهام به چشم میاومد. -چ… چی؟ خندید؛ از اون خندهها که نامادری سفیدبرفی توش تبحر داشت. شونهای بالا انداخت و به سمت در رفت. -همین که شنیدی؛ ما میریم جلو در، یه ربع وقت داری از خانوادت خداحافظی کنی، بیرون اومدی اشک و آه و گریه نبینم! آه و نالت رو بذار برای شب. قهقههاش گوشم رو کر کرد. وسایل اتاق دورم سرم میچرخید. ساک از دستم افتاد و صدایِ بسته شدن در تو سرم ناقوسوار به صدا دراومد. این زندگی چیزی نبود که من فکرش رو میکردم. این مرد بیمار بود و من نمیتونستم از پسِ خودش و بیماریش بربیام. یا میمردم یا مثل اون دیوونه میشدم، برعکس بختم، این موضوع برام روشن بود.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تعرض استاد رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
روشـنـا پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«پارت شصتوهشتم» -پس اتاقت این شکلیه. دستپاچه، لباسی که از آویز درآورده بودم رو دوباره با آویز دار زدم؛ سرم رو تو کمد فرو کردم و سکوت رو برگزیدم. قلبم انگار میخواست از سینهام بیرون بزنه. صدایِ قدمهاش که بهم نزدیک میشد، میل عجیبی به فرار رو تو من تقویت میکرد. -زبونت رو موش خورده، صدات چند روزه درنمیاد؟ من زنِ خفهخونگرفته دوست ندارما. گرمای بدنش رو حس کردم، اسید معدم تا گلو بالا اومد و با فشار آب دهنم به جای سابقش برگشت. در یک تصمیم ناگهانی از جلوی کمد کنار اومدم و کنار بخاری سنگر گرفتم. لبخندِ کج روی نیمرخش حالا کامل شده بود؛ سری که برای رسیدن به گردنم خم کرد، حالا به حالت صاف دراومده بود. کمر صاف کرد و لبخندش رو کش داد. -خوشگلم، چرا میلرزی؟ من که هنوز کاری نکردم! سپس چشمش رو با کمد دوخت و مثل دیوونهها باهاش حرف زد. -آقای کمد، من دستم بهش خورد اصلاً؟ بعد نوبت بخاری بود. -تو دیدی؟ اگه دیدی، بگو زنم داره از ترس سکته میکنه. احمقِ عوضی، لعنت به اون دانشگاهی که به این مدرک داده بود! من واقعاً با یک دیوونه سر و کار داشتم. -میشه تمومش کنی؟ صدام انگار از قعر چاه دراومده بود؛ هر احمقی ترس رو حس میکرد، چه برسه به مردی که با حرف زدنم برقِ شعف تو چشاش جولان داد. -چیو تموم کنم؟ من اومدم ببرمت خونمون که تمومت کنم، تو خونهی آرزوهات، جایی که صد نسلت شبیهش هم ندیدن، دخترجون. بغض به گلوم چنگ زد؛ نه به خاطر اینکه مستقیم به جد و اباءام توهین کرد، مرورِ اینکه من قرار با این مرد زندگی کنم، مثل پتک به سرم کوبیده میشد. -من نمیخوام؛ من ازت متنفرم. از تو عوضیتر تو زندگیم ندیدم، تو که برات دختر ریخته بود، چی از جون من میخواستی، لاشخو… خفه شدم؛ صدام تو گلو خفه شد، نفسم بند رفت. وحشیانه پوست لبم در حال کنده شدن بود، دستم از شوک دو طرف بدنم آویزون موند. به پیراهن تنم چنگ زد و دستش رو لای گردنم برد. چشمام تو حدقه گرد شده بود و به چشمایِ باز مرد خیره موندم. با پیشرویاش به سمت یقهی لباسم به خودم اومدم؛ دستم رو رویِ قفسهی سینهاش جای دادم و فشردم. سرم رو تندتند به چپ و راست تکون میدادم تا ازم دل بکنه. دل کند. ولی ردِ این دل کندش تا مدتها روی لبم به بنفشی میزد. نفسم به سختی بالا اومد؛ به سرفه افتادم و برای کشیدن هوا به ریهام تقلا کردم، تکخندهای زد و با پشت دست، آب دهن دور دهنش رو پاک کرد. مثل یک حیوون، درست مثل یک حیوون.- 104 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
- استاد تاکسیک
- درد
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دختری از تبار احساس- 163 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
بانوی عمارت- 163 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
روشـنـا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دیو و دلبر- 163 پاسخ
-
- 1
-