نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
سارایی
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
2 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های سارایی
-
سارایی شروع به دنبال کردن ملیکا ملازاده کرد
-
سارایی شروع به دنبال کردن نیکتوفیلیا کرد
-
پارت اول با حرص آدامسم را توی فضای دهانم جابجا کردم و به آدمی که از آدامسم هم چسبناکتر و سمجتر بود و داشت دوتا سمبوسه میخرید، نگاهی انداختم. خدایا امشب کی تمام میشد؟ خسته بودم و دلم میخواست سریعتر به خانه برگردم اما ادب حکم میکرد سمبوسهی داغ را از دست غریبه بگیرم و لبخندی تحویلش دهم. گازی پر سر و صدا به سمبوسهاش زد و با دهانی نیمهپر سوال کرد: - راستی کی اسم تو رو انتخاب کرده؟ با یادآوری مهراد، لبخندی به لبم آمد. - داداشم! با اینکه اون زمان بچه بود ولی مامان و بابام خیلی به نظرش احترام میگذاشتن. ابروهای نازکش بالا پرید و متعجب نگاهم کرد. -چه جالب! من بودم اسم دخترمو هم یه چیزی میگذاشتم که به اسم پسرم بیاد. خوشی چه ربطش به مهراد؟ مردک گستاخ بی ادب! مگر کسی از او نظر خواسته بود؟ سعی کردم شخصیتم را در حد او تقلیل ندهم و رک و رو راست جملهی زیبای «به تو چه» را در صورت ریش دارش نکوبم و مودبانه پاسخ دادم: - حالا اسمهای شما سه نفر هم زیاد به هم نمیآن ولی خب به نظرم خوشی خیلی اسم قشنگیه! مهم اینه که من اسمم رو دوست دارم. تازه مگه غزل و قصیدهست که اسم ها به هم بیان؟ ـ آره خوشی که اسم قشنگی هست ولی خب... حوصلهی چرندیاتش را نداشتم، نگاهی به نوشابهی توی دستش کردم و میان حرفش دویدم. - اون مال منه؟ انگار به خودش آمده باشد، سرش را باز کرد و به سمتم گرفت و خجول پاسخ داد: - ببخشید فراموش کردم، بله خوشی خانم بفرمایید. تشکری سرسری نثارش کردم و نوشابهی سیاه رنگ را با بی میلی از دستش گرفتم. با چشم و ابرو اشارهای به سمت دویست و شش سفیدش کردم و پرسیدم: - بریم تو ماشین؟ گرمه واقعا! سری تکان داد و جلوتر رفت. گرمای مرداد که شب و روز نمیشناخت و حتی الان که دیگر ساعاتی از غروب گذشته بود، هوا هنوز هم به قدری گرم بود که دیگر تحملش برایم سخت شده بود. از کنار انبوه جمعیتی که تقریباً هر شب همینجا بودند گذشتیم تا به پژوی سفید رنگش رسیدیم، منتظر کنار در ماشین ایستادم تا در را برایم باز کند. تعللم را که دید بالاخره دست به کار شد. به محض این که نشست گفت: - قصد نداشتم همین قرار اول در رو برات باز کنم! - مطمئن باش اگه باز نمیکردی به قرار دوم نمیرسید، اصلا سوار نمیشدم که قرار اول هم بخواد تموم بشه! خندید و آخرین لقمهی سمبوسهاش را بلعید. دستی روی پیشانی بلندش کشید و دریچهی کولر ماشین را به سمت من تنظیم کرد. یک چهارم از سمبوسه را بیشتر نخورده بودم اما چنان نگاهم میکرد که اشتهایم را به کل از دست دادم و با خودم فکر کردم بهتر است خودم را سیر نکنم تا بعد که خواستیم شام بخوریم، جا برای شام داشته باشم. به سمتش گرفتم و تعارف کردم و از خداخواسته، مثل کروکودیل تا ذرهی آخرش را هم بلعید! موقع حرکت، یک بار دیگر همه چیزش را در تاریک و روشن ماشین آنالیز کردم. قد نسبتاً بلندی داشت، تقریباً صد و هشتاد و پنج، شش سانتی میشد؛ موهای کم پشت خرمایی رنگ، ریش طلایی زیتونی، چشمان درشت آبی و بینی قلمی و سربالایی که البته معلوم بود دکتر جراحش آنچنان هم حاذق نبوده چون با کمی دقت میتوانستی جای بخیه ها را تشخیص بدهی. مسیرش را به سمت منزل پدریام کج کرد و گفت: من که سیر شدم، شما هم که انگار گرسنه نبودی، انشاءالله شام مفصلتر باشه برای یه وقت دیگه! دود از گوشهایم بلند شد، قطعاً دیگر قرار نبود قیافهی رنگارنگ نحسش را ببینم! هر رفتارش بیشتر کلمهی گستاخ را در ذهنم تداعی میکرد و دلدل میکردم فقط به خانه برسم. تنها نکتهی مثبت آن فضا، کولر ماشین بود که آن هم انگار کمی مشکل داشت، هی خاموش و روشن میشد. نزدیک به خانه شده بودیم که گفت: - گوشیت رو بده تا شمارهم رو بزنم برات. میخواستم روی پیراهن مردانهی سفیدش بالا بیاورم اما فعلاً میبایست آبروی خانوادهام را حفظ میکردم. - شما بفرمایید من وارد میکنم. شمارهی تلفن همراهش را شمرده شمرده گفت و مطمئن شد که هر رقمش را وارد کردهام، در نهایت پرسید: - چی سیوم کردی؟ - آقای صابری دیگه! - آقای صابری که بابامه، من محمدم - پس مینویسم آقا محمد با سر تایید کرد و دیگر صحبتی بینمان رد و بدل نشد. جلوی در خانه، بدون این که صبر کنم در را برایم باز کند، سریع از ماشین پیاده شدم و سرسری گفتم: - خدانگهدارتون آقا محمد. پیاده شد و نگاهم کرد - خوشی؟ سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: - خوش گذشت بهم! شب خوبی داشته باشی. دستی تکان دادم و وارد خانه شدم، دلم میخواست جیغ بکشم! معلومه که بهت خوش گذشت! همین که وارد شدم سر و صدای خانوادهی خالههایم و بچههایشان گوشهایم را پر کرد. فراموش کرده بودم امروز پنجشنبه بود!
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
- براساس واقعیت
- عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند
ضمن عرض خوشامد، مفتخریم اعلام کنیم که رمان شما توسط مدیریت نودهشتیا تایید شده
میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
آموزش پارت گذاری:
۱. روی لینک زیر ضربه میزنید و وارد تاپیک رمانتون میشید:
۲. بعد اینقدر صفحه رو پایین میکشید تا به این کادر برسید: "ارسال پاسخ به این موضوع"
۲. روش میزنید و پارتتون رو مینویسید.
۳. بعد هم دکمه آبی رنگ رو میزنید و تمام.
یکبار تلاش کنید مطمئنم یاد میگیرید❤️
-
سارایی شروع به دنبال کردن رمان سرخوشی | سارا رئیسی کاربر انجمن نودهشتیا کرد
-
نام رمان: سرخوشی نویسنده: سارا رئیسی کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی خلاصه: کدام راه صحیح است؟ هرگز نخواهم فهمید تا قدم به راه نگذاشته باشم، تا پِیِ تجربه کردنِ پستی و بلندی هر مسیر نرفته باشم! اما اگر قدم گذاشتن به راه پشیمانی در پی داشته باشد چه؟ حقیقت این است که هرگز مهم نبوده قدم به چه راهی میگذاری؛ همیشه قرار بوده یک جایی از مسیر پشیمان بشوی! اما تو چه خواهی کرد؟ سرشکسته و پشیمان برمیگردی یا مصممتر برای رسیدن به مقصد، زخم پاهایت را میبندی و ادامه میدهی؟ مقدمه: قسم به واژههای قدرتم، به مثنویهای مستمر قسم به شعرهای مُنتَظَر قسم به من، به آن خودِ مبهمم قسم به این حسِ مشترک قسم به لحظهای که قرار است ببینمت! سخن نویسنده: این رمان بر اساس برشی از واقعیت های یک زندگی میباشد
- 2 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- براساس واقعیت
- عاشقانه
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :