-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و هفت جلوی در ورود جنازه سربازها افتاده بود. -
حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم که سر و کار غلامان حسن با زهراست..
- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
بلند شدم. - پس من منتظر خبرت می مونم. اون هم کیفش رو برداشت و بلند شد. تا وقتی برسونمش هر دو توی فکر و سکوت بودیم. وقتی داشتم به خونه یاسر می رفتم گوشیم رو برداشتم و دیدم یاسر پیام داده: * چی شد؟ قبلا هم ازش بدم می اومد اما حالا ازش متنفر بودم. نوشتم: * دارم به خونه تون میام. جلوی خونه شون که رسیدم زنگ رو زدم. حسابی خوابم می اومد. دیگه نمی رفتم خونه و همین جا می خوابیدم. در رو که رد بالا رفتم. خودش جلوی در اومد. سویچ رو توی دستش انداختم و کنارش زدم. - بکش کنار پک و پارم! و داخل رفتم و یک کوسن از روی مبل برداشتم. دوباره پرسید: - چی شد؟! - چی شد و مرگ! بذار بکپم دیگه.
-
درخواست طراحی جلد رمان حریرشکستہ| م_ملک کاربر انجمن نودھشتیا
آتناملازاده پاسخی برای Nawrgoon ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
روی سه نقطه بالای صفحه وقتی توی رمانی بزن -
شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟ فکر میکنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود. طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند. من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگهدارم. گاهی اوقات که برای ملاقات ایشان به زندان میرفتم از مشکلاتی که داشتیم چیزی به ایشان نمیگفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب میدادم. برای مثال، طی ملاقاتهایی که با ایشان در زندان داشتم یا در نامههایی که در دوران تبعید برای ایشان مینوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمیگفتم و نمینوشتم. #مصاحبه خانم خجسته
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و شیش اما آنچه باید در مورد این واقعه گفت، این است که ترور شاه درست در زمانی صورت گرفت که احزاب و گروههای سیاسی مختلف با تسلیم یا سکوت در برابر هیئت حاکمه رژیم بر اختناق روز افزون در کشور مهر تایید گذاشته بودند. بههمین خاطر بود که سواد فکر میکرد هر حرکت دیگری به کلی خاموش شده و او همچنان خواهد توانست به سلطه خود بر این ملت ادامه دهد. اما ترور وی هرچند ناموفق بود اما این واقعیت را آشکار ساخت که شعلههای گذشته از آنکه خاموش نشده، بلکه روز به روز شعلهورتر هم میشود. همچنین ترور شاه استراتژی جدید برخی از مبارزان سیاسی را بهمنظور مخالفت با رژیم نشان داد. آنها با شناخت بهتری از ماهیت رژیم دریافتند که برای براندازی رژیم، جنبههای تئوریک دیگر کاربردی ندارد و باید بهطور قهرآمیز در برابر آن ایستاد. حادثه کاخ شایعات زیادی را در مجامع مختلف و افکار عمومی بهوجود آورد. برخی بر این عقیده بودند که بهطور قطع در انجام این امر دست بیگانگان محرز بوده و بیان میکردند در جریان سفر شاه به آمریکا مذاکرات محمدرضاشاه با مقامات آمریکا موفقیتآمیز نبوده و اصولاً توافقی از سوی آمریکا به عمل نیامده است و حادثه اخیر را مربوط بههمین عدم توافق سیاسی با مقامات آمریکا میدانند. عدهای دیگر بر این عقیده بودند که بین مقامات آمریکا و شخص سواد توافق کامل به وجود آمده بود و در نتیجه تصمیم گرفته شد با سیاست روسیه در ایران مقابله شود و اظهار میشد حملاتی که اخیراً بهوسیله جراید نسبت به سیاست روسیه به عمل میآید این ادعا را تایید میکند. عدهای نیز انجام این سوء قصد را تحریک عناصر ضد ایرانی دانسته و معتقد بودند که حادثه مزبور در تعقیب اقدامات قبلی گروهکهای ضد ایرانی صورت گرفته است. اما اطلاعات مدعی بود که جز عدهای معدود از افراد تندروی جبهه ملی تقریباً تمام مردم نسبت به مساله حادثه اظهار نگرانی کرده و از اینکه در صورت بروز حادثه برای شاه بهطور قطع استقلال کشور از بین خواهد رفت و هرکس در هر طبقه و مقام و موقعیتی که هست در اثر انقلابات حتمی و ممکنه یا از بین رفته یا صدمه خواهد دید اظهار نگرانی و وحشت کردهاند. ساواک معتقد بود در جلسههای روحانیان و بازاریان و به خصوص در محافل مذهبی اینطور بحث میشود که تزلزل در ارکان سلطنت بهطور قطع مملکت را در ورطه حکومت کمونیستی گرفتار خواهد کرد و کمونیستها بلافاصله از موقعیت سوءاستفاده کرده و بزرگترین صدمات را بهمملکت و مذهب وارد خواهند ساخت و بنابراین طبقه مذهبی پیش از سایرین از اینکه حادثه منجر به خیر شد خوشحال هستند و حقیقتاً شکر و دعا میکنند! ** پنج ماه بعد ** اولین دانشگاه توی اسواتنی رسما تاسیس شد و از خیلی از کشورهای آفریقایی که دانشگاه نداشت شاگرد میگرفت. در اولین گروه حدود چهار هزار دانشجو داشت. وقتی که من مشغول به رسیدگی به دانشگاه بودم دوباره نقشه قتلی برای سواد پیش اومد که با توجه به آرامش این موقع بعید بود. اون روز نمایندگان مجلس با شاه دیدار و گفتگو داشتند، بعدازظهر همان روز هنگامی که شاه برای گردش به بیرون شهر میرفت، در حین عبور از خیابان باغ وحش مورد سوء قصد قرار گرفت و دو نارنجک به سوی کالسکه او پرتاب شد. چند تن کشته و زخمی شدند اما شاه جان سالم به در برد. طرح قتل سواد هنگامی صورت گرفت که همکاری شاه با مشروطیت که تازگی به شکل آزادی خواه در اومده بود در اوج خود بود. روز قبل از ترور او با صدور دستخطی از وکلای مجلس شورای ملی قدردانی و اعلام میکند روز افتتاح مجلس در عمارت جدید رسماً در آنجا حاضر خواهد شد. پس از قرائت دستخط شاه همه وکلای مجلس شورای ملی یکدفعه زندهباد اعلیحضرت میگویند و هیاتی را انتخاب کردند که برای عرض تشکر به حضور شاه برسند. شاه نیز با مهربانی آنها را پذیرفت و گفتگوهای دوستانهای صورت گرفت. سواپ خواهان شناسایی و مجازات مرتکبان این عمل بود، اما اقدامی جدی در این خصوص صورت نگرفت تا جایی که شاه نامهای گلایهآمیز به مجلس شورای ملی ارسال کرد. شاه گرچه از این ترور جان سالم به در برد، اما بدبینیاش نسبت به مشروطهخواهان فزونی یافت و دیگر از کاخ سلطنتی خارج نشد. در این ترور هم مرتکبان ترور مشخص نشدند. توی هر دو ترور من نگران سواد نشدم و اون بهم اعتراض کرد: - اینکه من اینطور منفور مردمم هستم بخاطر شماست اما شما حتی یکبار نترسیده بودید. و من با بیخیالی گفتم: - اگه طرفدار اصلاحات ایرانیهام نبودید باز مردم چیزی برای اعتراض پیدا میکردن پس گردن من نندازید. ** پنج ماه بعد ** شنیدم که دودو پسر اول سواد برای دیدن پدرش اومد اما سواد چون با من بود اون رو رد کرد و من چه کیفی کردم. اون روزها جاسوسهام اخبار یواشکی به من رسونده بودن. کاکی، پسر دوم سواد از همسر اولش که حالا داشت به جوونی نزدیک میشد دیدارهای مشکوکی با بزرگان داشت. با توجه به شرایط عجیب سال اخیر کمی نگران شده بودم که نکنه ازش سواستفاده کنند. سواد به سفر خارجی میخواست بره. به من گفت: - شما هم میان؟ - دوست دارم بیام اما حتما باید در مراسم آغازه دانشگاه شرکت کنم. - شاهزادهها رو با خودت نبر. ممکن توی جمعیت گم بشن. سر تکون دادم یعنی باشه. روزی که اون رفت من یک پیراهن صورتی پوشیدم و با جاسمین و زاکیا که دوست داشت توی اولین مراسم تنها دانشگاه کشورشون باشه به دانشگاه رفتیم. مراسم هنوز به آخر نرسیده بود که دیدم یک نفر بدو بدو داخل اومد. حدس زدم از افراد مراسم باشه اما وقتی نزدیک من رسید نگران شدم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و پنج زانیا علاوه بر مدرسه روزی دو ساعت پیش زاکیا میرفت و اون بهش خصوصی درس میداد و همین باعث شد که باهم صمیمیتر بشن. دوست دختر سواد هم از زندگیش به خواست خودش بیرون رفت. اما یکم بعد با یک دختر بدکار توی رابطه رفت. اون روز دیگه طاقت نیاوردم و وقتی زن بابام دیدنم اومد توی بغلش گریه کردم. - من چقدر بدبختم! - ملکه شما باید فراموش کنید همسری دارید و مشغول همین کارهایی باشید که خدا به شما نعمتش رو داده. خدا رو شکر کنید! خیلی از زنها توی شرایط شما همچین نعمتهایی ندارن. من هم به پیشنهاد اون عمل کردم. دیگه از ماه شاید یک هفته توی کاخ بودم و بقیه یا سفر یا در حال کار. بچهها رو جز دوتا کوچیکشون با خودم میبردم. اما بعد فهمیدم که دوباره باردار هستم. کلافه شدم. این چه شانسی بود! دیگه نمیتونستم راحت و زیاد از کاخ بیرون برم. ولی هنوز دوست داشتم به کارهام رسیدگی کنم. دکتر معاینه کرد و گفت که ماهی یک هفته میتونم بیرون کاخ باشم. ماه آخر رسید. میخواستم مسافرت این ماهم رو برم. مادر جاسمین خیلی مخالفت کرد: - ملکه من شما پا به ماه هستید براتون خطرناکه! من با دکتر مشورت کردم و اون گفت: - تقریبا دو هفته دیگه وقت دارید. من هم به مامان جاسمین گفتم: - میرم و یکهفتهای برمیگردم. اما توی سفرم درد گرفتم. توی یک روستا بودیم و بیمارستان نبود. سریع قابله روستا رو برام پیدا کردن و فرزند چهارمم عبد الوهاب، اسمی که سواد قبل از دنیا اومدنش گذاشته بود رو توی اون روستا دنیا آوردم. به پایتخت که برگشتم سواد نبود. خیلی توی ذوقم خورد. میگفتن سفر کاری رفته. زاکیا که متوجه شد من خیلی ناراحت شدم عبد الوهاب رو از بغلم گرفت و گفت: - برای پرنس باید مراسم بزرگی بگیریم. و سعی کرد با محبتش دلخوری من رو کم کنه. برای بچه مهمونی بزرگی گرفت و اتاق مخصوصی برای دو بچه آخرم آماده کرد و براشون دایه گرفت. وقتی سواد هم اومد کاخ رو تزیین کرد و جشنی توی کاخ گرفت و به من گفت: - ببخشید که برای تبریک نبودم. ** پنج ماه بعد ** دوست زنهای اشراف رو دعوت کردم. برام کلی هدیه خوب آوردن. بعد باهم کتاب اسطورهای اونها رو خوندیم. عکسهای عروسیم رو دیدن و کتاب بهم معرفی کردیم و یکم حرف درباره دوران آشنایی با همسرهاشون زدن و رفتن. اون موقع میخندیدم اما بعدش طولانی خوابیدم و یاد این حرف افتادم که میگفت: کسیو بابت خواب طولانیش سرزنش نکنید، شماکه نمیدونید دیشبو با چه فکرخیالی تاصبح نخوابیده.. بعد از ظهر یک دیدار با مردم داشتم. مردم به استقبالم اومدن. یک قدم به سمت مردم رفتم. مردم ذوق کردن و چنان ازذحام کردن که پلیس نگران شد. لبخند زدم در حالی که توی دلم میگفتم: گمان نکن که شادم؛ آنچه میبینی رقص ماهی بر سر قلاب است!ـ اون ماه اتفاق بد دیگهای هم افتاد. همسر و پسرم بهطرز معجزهآسایی از یک سوءقصد جان سالم به در بردند. پسرم هر روز صبح پادشاه را تا دفتر او در کاخ همراهی میکرد و عادت داشتند دست در دست هم پیاده این راه را طی کنند. صبح زانیا استثنائاً پدرش را همراهی نکرد، زیرا قرار بود به خواست مربی خودش از شاگرد جدیدی که به مدرسه کاخ میآمد استقبال کند. بنابراین پادشاه به رغم کوتاهی راه، با اتومبیل به کاخ مرمر رفت. همینکه به کاخ رسید یکی از سربازانی که نگهبانی کاخ را بهعهده داشت بهسوی اتومبیل تیراندازی کرد. بر اساس شهادت پیشخدمت مخصوص و مامورین امنیتی، همسرم بدون توجه به این واقعه از اتومبیل پیاده شده وارد سرسرای کاخ شد. در تمام این مدت سرباز به تیراندازی خود ادامه میداد. دو نگهبانی که معمولاَ در دو سوی در ورودی کاخ پاسداری میکردند به محض شلیک نخستین گلوله فرار کرده بودند. پیشخدمت مخصوص سعی کرد بعد از ورود پادشاه به کاخ درها را ببندد ولی تیر به دستش اصابت کرد. سرباز مهاجم همسرم را تا دفترش دنبال کرد تا اینکه نگهبانان درون کاخ متوجه جریان شدند و متقابلاَ شلیک کردند. اون فرد کشته شد اما سواد حسابی ترسیده بود. نخست سعی شد از علنی شدن حادثه جلوگیری بهعمل آید، خبر روزنامههای عصر حاکی از نزاع چند سرباز در کاخ مرمر بود که منجر به تیراندازی و قتل سه نفر شده بود. روز بعد روزنامهها خبر دادند که هنگامی که محمدرضا پهلوی عازم دفتر کارش بوده است، یک سرباز وظیفه بهعلت جنون آنی به او تیراندازی کرده است و در نتیجه باغبان و دو تن از ماموران کشته شدند. دولت در مورد حادثه کاخ مرمر، چهارده تن را به اتهام کوشش در انجام سوءقصد به جان شاه بازداشت و محاکمه کرد. اما دادستانی ارتش نتوانست ادعای خود را در مورد رابطه بین دستگیرشدگان و رضا شمسآبادی به اثبات برساند. میانگین سن دستگیرشدگان ۲۷ سال بود. همگی به خانوادههای متوسط تعلق داشتند، نیمی از آنها معلم و دانشجو بودند و بیشترشان از ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم طرفداری میکردند. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و چهار ** چهار ماه بعد ** چند وقتیه یه دونه از این آهنگهای چالشی افتاده تو دهن زانیا و همزمان باهاش اون حرکت چالشی رو هم میزنه. جالبه که نه زمزمهی گاه و بیگاه اون آهنگ و نه اون حرکت، تا حالا توجهم رو جلب نکرده بود و به سادگی از کنارش میگذشتم. حتی گاهی خودم هم با مسخرهبازی باهاش همراهی میکردم یا لپش رو میکشیدم یا موهاش رو به هم میریختم. چون خیلی به نظرم عادی میومد که گاهی یه آهنگ بیفته سر زبون آدم. برام سؤال شد که واقعاً چی میشه که بعضیهامون اینقدددر روی جزء به جزء حرکات بچهها و حتی همسرهامون دقیق و حساس میشیم که ازش به عنوان یه مشکل یا مسألهی کلافه کننده اسم میبریم؟ شاید جملاتی که به خودمون میگیم، مثل: «اگه بهش چیزی نگم، عادت میکنه» یا «این کار بدیه و نباید انجامش بده» باعث میشه اینقدر حساس بشیم و ناآگاهانه کوپنهای محدودمون برای تذکر دادن رو بسوزونیم. بد نیست وقتی این جملهها به ذهنمون میرسه، تمرین این هفته رو به یاد بیاریم و کمی مکث کنیم و به خودمون بگیم: اینها فقط چند تا جملهن. جملههایی که حتی معلوم نیست درست باشن. از کجا معلوم که عادت کنه؟ کی گفته زمزمه کردن یه کلمه یا شعر کار بدیه؟ این کار کمک میکنه که آگاهانه اجازه ندیم چند تا جملهی بیاساس، کنترل ما رو بگیره تو دستش، «حال»مون رو با وعدهی «آینده»ی بهتر خراب کنه و نذاره منبع و مولد عشق و مهری باشیم که میخوایم تو رابطهمون جاری باشه ** همون کانال ** اون ماه تولد من هم بود. من واقعاً دوست دارم از اینا باشم که روز تولدشون خیلی بی تفاوت و اینان و حتی یادشون میره ولی بطور جدی از دو ماه قبلش شروع میکنم به ساییدن خودم و بقیه. برای همین یک جشن بزرگ گرفتم. اون روزها احساسات ضد ایرانی دوباره اوج گرفته بود و ترورها شروع شده بود. همه نگران من بودن اما من نگران نبودم. میدانستم كه دير يا زود خواهم مُرد، اما همه اين را میدانند كه زندگی آنقدرها هم ارزش ندارد كه انسان بخواهد هميشه زنده بماند! کسی نمیتونست انکار کنه که من خیلی برای این کشور زحمت کشیدم. این رو توی روزنامه خارجی که من رو شرح میداد خوندم: ترنج اول نه تنها یک فرمانروای سیاسی ، بلکه حامی جدی فرهنگ و زبان است. او خود به مطالعهی آثار کلاسیک یونانی و لاتین علاقهمند است و در جوانی به چند زبان تسلط داشت . این علاقهی شخصی به دانش و زبان ، در سیاستهای فرهنگی او نیز بازتاب یافت. به کمک او چاپخانهها رونق گرفتند و آثار بسیاری از نویسندگان ، شاعران و مترجمان منتشر شد . دولت او از گسترش آموزش و دسترسی مردم به کتاب حمایت میکرد و این امر باعث شد نوشتیار زبان انگلیسی از دایره محدود اشراف و دانشگاهیان خارج شود و به میان مردم عادی نیز راه یابد. ترنج اول نه تنها در عرصهی فرهنگی ، بلکه در سیاست داخلی و روابط بینالملل نیز یکی از تأثیرگذارترین فرمانروایان آفریقا بود دوران سلطنت او ، که بهعنوان «عصر نفوذ ایرانی» شناخته میشود ، دورهای از ثبات ، شکوفایی اقتصادی و رشد قدرت جهانی اسواتنی بود . او زنی باهوش ، محتاط ، مصمم و در عین حال سخنوری بینظیر که قدرت زبان را بهخوبی درک میکرد . او در جهانی مردسالار به تخت سلطنت رسید و با اتکا به هوش و تواناییهای فردیاش توانست جایگاهی بیسابقه برای یک زن در سیاست جهانی رقم بزند . اما سواد قدر من رو نمیدونست و اون روزها شنیدم که دوران بارداری من یک معشوقه داشت. دخترِ بهش میگه: - با من عروسی کن. - نمی تونم من برای کشور نمی تونم تو فقط وقت بارداری همسر من کنارم می مونی. - با من عروسی کن وگرنه من به همه میگم سواد حرصش گرفت اما بزور گفت: - باشه اما کسی نفهمه. ولی دختر خونه رو پر گل کرد و لباس عروس هم خرید و دفعه بعد که سواد بهش سر زد اعتراف کرد باردار هست. اما سواد باهاش دعوا کرد و گفت: - بچه رو باید بندازی. و به اینکار مجبورش کرده بود و بعد از انداختن بچه هم بهش گفت: - بیا از هم جدا بشیم. اون دختر انقدر بیمهری دیده بود که گفت: - باشه، من قبول میکنم. من به روی سواد نیاوردم اما اون خودش فهمید که من خبر دارم. دوباره من رو به پیکنیک دو نفره برد که از دلم در بیاره. اونجا باهم درباره دخترهامون صحبت میکردیم. میگفت: - آخه بچهی دو سه ساله چیه که نیاز به قدرتش باشه؟ گفتم: یه لحظه خودت رو بذار جای اون بچه که همهی اطرافیانش هم ازش بزرگترن و هم کارهایی رو انجام میدن که اون بلد نیست یا زورش نمیرسه. میتونی تصور کنی از مقایسهی توانمندیهای خودش با اونها چه احساسی بهش دست میده؟ میتونی درک کنی که چهجوری در آرزو و تمنای توانمندی و قدرت میسوزه؟ گفت: آره، اتفاقاً یادم میاد که یه روز دخترم به خاطر اینکه دستش به دستگیرهی در نمیرسید، یه عالمه گریه کرد و هر چی بهش میگفتم که خوب الان کوچولویی، بزرگ میشی دستت میرسه قبول نمیکرد و آروم نمیشد. گفتم: بیا با همین مثال پیش بریم. بیشتر والدین فکر میکنن تو همچین موقعیتهایی وظیفهشون اینه که بچه رو متقاعد کنن که آرزوی نامعقولی داره و گریه کردن واسه همچین چیزی کار بدیه و باید گریهش رو زود تموم کنه. و معمولاً نتیجهی تلاشهاشون انتقال این پیام به بچهست: «تو بچهی بدی هستی که همچبن آرزوی نامعقولی داری و داری براش گریه میکنی» و جالبه که همزمان یه پیام به خودشون هم میدن: «من هم والد بدی هستم که نمیتونم بچهم رو متقاعد و ساکت کنم!» من بعد از اون پیکنیک فکر کردم رابطهمون صمیمی شده اما اون همچنان دنبال خیانت بود و این رو از اینور و اونور میشنیدم. بین مردم هم معشوقه بازی اون جا افتاده بود و پشتش بد می گفتن. سر تحریک اطرافیان معشوقش رو مدتی دور کرد و روزها در خوشی کنار هم بودیم و حتی توی جمع ها من کنار خودش بودم و به من محبت می کرد و می گفت جز من کسی رو نمی خواد. ** شیش ماه بعد ** زانیا ده ساله بود جاسمین هفت سال و سه ماه دزیره چهار ساله سبا دو ساله و حسین ده ماه بود -
- اما چرا باید همچین کاری بکنه؟ یکم مکث کردم و بعد گفتم: - اما امشب داشت به من میگفت که قول بده قبل از اینکه احساسات الماس درگیر بشه ماجرا رو بهش بگی. بعد چیزی به ذهنم رسید: - الماس! سریع گفت: - بله! - میتونی دنبال کنی ببینی کارهای مهاجرت صدف به کجا رسیده؟ - برای چی؟ با کلافگی سر تکون دادم. - فقط دنبال کن. آروم گفت: - باشه.
-
نوچی کشیدم. - الان این حرف ها چه کمکی به ما می کنه؟ - چون تو باعث میشی صدف نخواد با من بیاد. جا خوردم. کمی مکث کردم و بعد گفتم: - چی؟ - آره، من و صدف قرار بود باهم بریم. اما مامانم نمی دونه. ولی جدیدا صدف شل شده و حتی گفته چه اشکالی داره اینجا بمونیم؟ این بخاطر تو هست. از دهنم پرید: - اما صدف میدونست که قرار تو رو بازی بدیم. اینبار اون جا خورد و من لب به دندون گرفتم. - مطمئنی؟ صداش خیلی ناامید و گرفته بود. سر تکون دادم یعنی آره.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۸۱۲ دو سرگرد برای ما فرستاده بودن. سرهنگ نجات آریا و سرگرد محسن معمولی. اول مکان اخیر آرمین رو پیدا کردیم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و سه اون دختر دقیقا کنار ملکه مادر نشسته بود و لباس تجملاتی با فرهنگ خودشون پوشیده بود. چندبار دقت کردم که نگاه یا اشاره دست زنهای اشراف به اون هست و درحالی که بهش زل زدن در گوشی حرف میزنند. بالاخره مراسم که یکم آرومتر شد بلند شدم و به سواد گفتم: - سرورم با اجازه شما من حرفی برای مردمن بزنم. اون که دید نگاهها به من هست نتونست مخالفتی کنه و گفت: - راحت باشید ملکه! جلوتر رفتم و سر سنی که جایگاه مخصوص پادشاه و ملکه بود ایستادم و درحالی که به نگاههای خیره بهم لبخند میزدم گفتم: - توی این روز خجسته که باهم جمع هستیم میخوام بانویی رو معرفی کنم که حتما نگاه شما رو هم خیلی جذب خودش کرد. به دختری که کنار مادر شوهرم بود اشاره کردم. - ایشون، نامزد شاهزاده سوم همسرم هستن. همه دست زدن و هورا کشیدن اما خاندان سلطنتی توی شوک بودن. حقشون بود. ** چهار ماه بعد ** زانیا رو از معلم خصوصی گرفتم و به مدرسه عمومی فرستادم تا با بچهها آشنا بشه. روز اول با ذوق اومد و گفت: - امروز آخرِ یه زنگ که بیکار شدیم، دفترچهم رو در آوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن. بغل دستیم دید و گفت خوش به حالت نقاشیت خوبه، بعد بغل دستی اون و بعدش هم یواش یواش با خوردن زنگ تفریح، بقیهی بچهها دور میزمون جمع شدن که نقاشیم رو ببینن. - چه جالب! فکرش رو میکردی داشتن یه هنر بتونه باعث شکلگیری ارتباط بشه و بچهها رو جذبت کنه؟ روز سوم با کله کچلش که برای مدرسه زده بودیم اومد و در مورد اکیپهایی که بچهها تشکیل دادن صحبت کرد. میگفت اعضای این اکیپها خیلی باحالن و باهم میگن و میخندن و بهشون خوش میگذره. - انگار بدت نمیاد تو هم عضو اکیپشون بشی! - به دوست داشتنِ من نیست که ... اعضای این اکیپها از سالهای قبل با هم دوستن. هیچ وقت یه تازهوارد رو تو جمعشون راه نمیدن! - اوهوم، پس تو اینطوری فکر میکنی... با حرص گفت: - من اینطوری فکر نمیکنم واقعاً همینطوره! تازه همهشون از اونایی هستن که زنجیر رو میندازن دور گردنشون! - این واسه تو چه معنیای داره؟ - یعنی من رو بین خودشون راه نمیدن. بابام که تازه برگشته بود و اومده بود به ما سر بزنه گفت: - غصه نخور! تو که روابط عمومیت عالیه. یواش یواش تو هم باهاشون دوست میشی. من (تو دلم): آخه چرا داری سعی میکنی دلداریش بدی؟ زانیا گفت: - چرا فکر میکنی من میتونم؟؟! من اصلاً هم روابط عمومیم خوب نیست! (بچهها برچسبهای مثبت اغراق شده رو باور نمیکنن و پس میزنن) من گفتم: - احتمالاً باباجون با چیزهایی که قبلاً ازت دیده، به این نتیجه رسیده. روز چهارم اومد و گفت: - مامان! یه خوبی این مدرسه میدونی چیه؟ این که تو هر پایه چند تا کلاس داره. این باعث شده خیلی از بچهها با دوستای صمیمی سال قبلشون تو یه کلاس نباشن و دنبال دوست جدید باشن. تازه... بچههای اینجا با بچههای اشراف فرق دارن. باهات طوری رفتار نمیکنن که احساس غریبگی کنی. حتی وقتی کسی که جزء اکیپشون نباشه، باهاشون حرف میزنه، از این لبخندهای مصنوعی تحویلش نمیدن که از حرف زدن پشیمون بشه! - چه خوب! و بعد به این فکر میکنم که این قصه سر دراز داره و چه خوبه که یاد گرفتم فقط برای قصههاش یه شنونده باشم. چه خوبه که دندون رو جیگر میذارم و راهکار نمیدم. چه خوبه که هر روز ازش نمیپرسم دوست پیدا کردی؟ چه خوبه که الکی دلداریش نمیدم! چه خوبه که میتونم احساسات خودم رو ازش جدا کنم و تاب بیارم. چه خوبه که فرصت میدم خودش تجربه کنه، ارزیابی کنه، دوباره تجربه کنه، ارزیابیهاش رو اصلاح کنه و... همینطور روند طبیعی شناخت رو طی کنه و یواش یواش جایگاه خودش رو تو مدرسهی جدید پیدا کنه. *خاطره از کانال تربیت نامحسوس، مرضیه رضائیان* اون روزها من کمکم داشتم با همسر دوم شوهرم رابطه بهتری پیدا میکردم. به قدری این زن عاقله و با اخلاق بود که با وجود نداشتن صورت خوبی، برای سیرت خوب، او زن اول محترم بود. در این تاریخ که من مذاکره میکنم، او تقریباً سی ساله، قدی متوسط، خیلی ساده، آرام، باوقار، سبزه، با صورت معمولی بلکه یک قدری هم زشت، لیکن خیلی با اقتدار. اما همون زن برای زایمان بچه سومم خیلی کمکم کرد. وقتی دکتر احساس خطر کرد گفته بود: - یا باید مادر رو زنده نگه دارم یا بچه رو. مادر شوهرم گفته بود: - مادر مهم نیست. شاهزاده رو زنده نگه دارید. اما اون دعوا کرده بود که این چه حرفیه شما میزنید ملکه رو نگهدارید و اینطور شد که من و حسین اولین پسرم هر دو سالم موندیم. ** چهار ماه بعد ** فردا تو مدرسه جشن دارن و با دوستاش کلی برنامه ریختن که چی ببرن و چیکار کنن که بهشون خوش بگذره. اما امروز که از مدرسه برگشت، سوزش گلو و دل دردی داشت که به مرور اونقدر شدید شد که شب کارش به بیمارستان و سرم و آمپول کشید. عصر یه خورده لرز داشت. یه پتوی دیگه روش انداختم و کنارش نشستم. گفت: - مامان! آخه چرا من اینقدر بدشانسم؟ اون از جشن روز جهانی کودک که مریض بودم و غایب بودم، اون از جشن دو ماههی اول که ما سفر بودیم و من غایب بودم و حالا هم این جشن که اینجوری شد. هر وقت قراره جشن باشه و بهمون خوش بگذره، یه جوری میشه که من نیستم.... و دیگه گریه امونش نداد. دستاش رو گرفتم و فقط نگاش کردم. با اینکه با همهی وجود درکش میکردم، اما احساس میکردم با هیچ کلمهای نمیتونم باهاش همدلی کنم. بیاختیار اشکهام سرازیر شد. با دستهای تبدارش دستهام رو فشار داد... فهمیدم همدلیم رو دریافت کرده. ** همون کانال ** -
سر تکون داد. - آره، چرا که نه! ماشین رو به حرکت به سمت کافی شاپ خفنی که یاسر بهم نشون داده بود بردم. وارد که شدیم پشت یک میز خوشگل نشست و من هم روبه روش نشستم تا اینکه گارسون اومد و هر دو سفارش دادیم. الماس انقدر سرخوش بود که یادش رفته بود که به اسم حالم بده من رو خواسته بود تا دنبالش بیام. یکم در سکوت نشسته بودیم بعد گفتم: - من باید یک چیزی رو بهت بگم. - چی؟ - من.... من اونی نیستم که تو فکر میکنی. ابروهاش بالا پرید. اما هنوز جدی نگرفته بود. - چی؟ - من یک آدم پولدار که توی خارج کشور زندگی می کنم نیستم. برگ هاش ریخت. ادامه دادم: - من حتی یک آدمی که زندگی معمولی داره هم نیستم. گیج نگاهم می کرد. - من پدر یک بچه م. یک مرد فقیر و قلدر که توی پایین شهر زندگی می کنم. شغلم هم بلال فروشی هست. در حالی که سرش رو متعجب به دو طرف تکون می داد گفت: - تو داداش یاسر نیستی؟! - چرا، این تنها چیزی هست که حقیقت داره. من داداش یاسرم. اسمم هم سیاوش هست. ناباور نگاهم می کرد. ادامه دادم: - اینکه من با این هویت نزدیک به تو بشم بخاطر نقشه یاسر و مادرت بود. و بعد نقشه رو کامل براش تعریف کردم. در سکوت گوش می داد و آخر سر گفت: - خدا لعنتت کنه یاسر. و ناراحت نگاهم کرد. - یاسر هم من و هم مادرم رو بازی داد. - این تصمیم جفتشون بود الماس. سرش رو به دو طرف تکون داد. - تو از همه چیز خبر نداری. بعد از طلاق یاسر بود که باهاش آشنا شدم. خیلی همدیگه رو دوست داشتیم. همون جا فهمید که قصد مهاجرت دارم. از خدا خواسته با من موند. نقشه مون این بود که من مهاجرت کنم و بعد برای اون دعوتنامه بدم تا بره. اما یکدفعه همه چیز فرق کرد. اون که اول رابطه به من می گفت که اهمیت نداره تو چقدر پول در میاری من وظیفه م خرجت رو بدم از یکجا به بعد کمک خرجی با من نمی کرد که من هم اعتراضی نداشتم تا اینکه حتی کم کم خرجش رو من می دادم. از یکجا به بعد به خودم اومدم دیدم تمام پولم برای اون و رضایتش داره میره. یاسر ازم خواستگاری کرد و اصرار داشت ازدواج کنیم. اما من چشمم باز شد و دیدم واقعا مرد می خوام. اوایل عذاب وجدان نمی ذاشت که مستقیم بهش نه بگم اما بعد دیدم سرنوشت خودم مهم تر هست پس باهاش بهم زدم. اما اون لجش گرفت. تا چند وقت دنبالم بود و اصرار می کرد اما از یکجا به بعد بیخیال شد. من هم خیالم راحت بود که نیست و راحتم گذاشته اما اون اومده بود و خودش رو اویز مادرم کرده بود. برای انتقام با من. فکر کردم تا همین جا تموم شده اما اون همیشه سعی کرد مادرم رو با من دشمن کنه. باز هم فکر کردم که همین جا تموم میشه ولی انگار قرار نیست تموم بشه. سرش رو پایین انداخت و اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. با حرص از اینکه یاسر چقدر میتونه پست تر از اونی باشه که فکرش رو میکردم سری به معنی تاسف تکون دادم. - خدا لعنتش کنه! الماس آروم داشت اشک هاش رو پاک می کرد. - هنوز هم دوستش دارم!
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
- سلام! جواب سلامش رو دادم و دستم رو به سمتش دراز کردم. باهم دست دادیم. - ببخشید دیر شد! - بیخیال بابا! و با یکم دلبری گفت: - مهم اینه که اومدی! بهش لبخند زدم. انگار توی ماجرا افتاده بود. ماشین رو به حرکت در آوردم. - کجا بریم؟ - برای من که فرقی نداره. - بریم کافیشاپ؟
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و دو درحالی که خودم هم احساس رضایت میکردم گفتم: - آره. و ازش تشکر کردم. لبخند زد و گفت: - کاری نکردم. بریم توی کار آماده کردن خودت. اون و آرایشگرم به جونم افتادن. اول یک حموم خفن و انواع کرم و مواد صنعتی و سنتی برای پوستم. بعد نیم ساعت خوب توی وان آب و گل محمدی نشوندنم و یکجورایی حسابی بوی گلاب گرفتم. برای آرایش نشوندنم. یک گریم ظریف ملایم و خط چشم کشیده و ریمل حجم دهنده. بین دو خط خط چشمم رو فاصله گذاشتن و اوف، چی شده بود! برام مخلوط سایه دودی، مشکی و حنایی زدن و رژگونه مسی رنگی ملایم به پوستم که با گریم یکم تیرهتر شده بود زدن. - ایول بابا گل کاشتی! مشغول درست کردن موهام شد. حالت باز و بسته رو باهم زد و قسمتی که باز گذاشته بود رو فر کرد و نیم تاج استخونی هم توی سرم گذاشت. حالا نوبت انتخاب لباس بود. خوب گشتم و یک لباس خواب حنایی که برای این موقع سفارش داده بودم و آستینهای حریر چاک دار و گلهای قشنگ روی سینه داشت رو تنم کردم. دخترها از ذوق جیغ کشیدن. خودم هم توی آینه نمیتونستم نگاه از خودم بردارم. دستبند قشنگم که از دست تا روی انگشتهام رو با طلای ظریفی نما میداد پوشیدم و پابند ظریفم با نگینهای لیمویی انداختم. لاک حنایی برام زد و دستهام رو زیر آب سرد گرفتم که لاک زودتر ببنده. حاضر حاضر بودم. - همه چیز آمادهست! و چشمکی بهشون زدم و به سمت اتاق سواد رفتم. تا کارش تموم بشه و بیاد یکم خودم رو با پروندههاش سرگرم کردم تا اینکه صدای در اومد. سریع پروندهها رو بستم و بلند شدم و به اون سمت رفتم. سواد وارد شد و از دیدن من جا خورد. بعد نگاهی به سر و پام کرد. - ا... ملکه! با لبخند جلو رفتم. - سلام سرورم، خوش اومدید! به سمتم اومد و هنوز محو تیپم بود. - ممنون! من رو در آغوش گرفت و سر و پام رو نگاه کرد. - چیزی شده؟ - نه، چی بشه؟ - تیپ زدید. سرم رو نزدیک بردم و با دلبری گفتم: - برای همسر عزیزم تیپ زدم! سری تکون داد. لبخند کوچیکی روی لبش بود. - عجب! روی برگردوند و چشمش به میز افتاد. - این چیه؟! ازش جدا شدم، دستش رو گرفتم و به اون سمت بردمش. نگاهی به میز کرد. - غذا رو اینجا آوردید؟ - اینها رو خودم درست کردم. واضح تعجب کرد. - جدا؟! - بله. با خوشحالی پشت میز نشست. - دست شما درد نکنه خانمم! با اینکه میگفتم خودش برام مهم نیست و فقط قدرت رو میخوام اما به طور واضحی از این حرف دلم گرم شد. سریع پشت میز نشست و چنان با سرعت از همه چیز برای خودش کشید و بیتوجه به ست قاشق و چنگالی که براش گذاشتم با دست مشغول خوردن شد که من هنوز وقت نکرده بودم حرفش رو هضم کنم. من هم پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم. وسط خوردن چندبار با اشتیاق نگاهم کرد. اشتیاقی که میدونستم نشون دهنده یک شروع جدیده و این حسابی به حالم میآورد. ** چهار ماه بعد ** دوباره خوب شدن رابطهمون باعث شد که یک کوچولو توی شکم من جا خشک کنه. اون روزها نگرانیهایی داشتیم. یک سری ترور برای ایرانیها از طرف مخالفان ضد ایرانی اتفاق میافتاد. سواد اصلا نمیذاشت من بیرون برم. خیلی از ایرانیها برگشته بودن و روز به روز قدرتم کمتر میشد. حتی بابا ترسیده بود و در کمال تعجب به من گفته بود: - من چون پدر ملکه هستم خیلی ممکن تحت حمله قرار بگیرم پس یک مدت به ایران میرم و اوضاع آرومتر که شد برمیگردم. و ترکم کرده بود. ملکه مادر که شرایط رو مناسب دیده بود به پادشاه پیشنهاد داده بود: - من زن دارم. - اون مورد سرزنش مردمه. - هنوز زنه منه. اون دختر یکی از بزرگان رو بهش معرفی کرد: - فلانی خیلی خوبه ها! - نمیخوام. اما ملکه مادر که نمیخواست اون دختر رو از دست بده بهش گفته بود: - فردا بهترین لباست رو بپوش، توی جشن همش کنار من باش، اینطور همه فکر می کنند تو زن جدید پادشاهی و شاه هم چیزی نمیتونه بگه. این اخبار که بهم رسید نگران بودم که قرار توی مراسم چی بشه. آخر سر یک نقشهای کشیدم که خودم حسابی به خودم افتخار کردم. توی مراسم توی جایگاه مخصوص کنار سواد نشسته بودم. شاید گروهکهای ضد ایرانی وجود داشت اما هنوز هم من محبوب مردمم بودم. بیشتر مردم من رو دوست داشتن و کارهایی که توی مملکت کرده بودم براشون مهم و عزیز بود. -
وقتی به پایین رسیدم سریع زنگ زدم. خوبه ما تهران زندگی نمیکردیم اگه نه تا فردا صبح نمیرسیدم و مجبور بودم ببرمش کله پاچه ای تا صبحانه بخوره. صدای دلخورش اومد: - بله! - من پایینم. - میذاشتید فردا بیان. از الان داشت برای من ناز میکرد! اه، حوصله اینکار زنها رو ندارم. - گفتم شاید یکم دیر بشه. - باشه، الان میام. اون موقع لباسم رو با لباسهای یاسر عوض کرده بودم. یک پیراهن ماشی و شلوار استخونی. وقتی الماس اومد دیگه دلخور نبود. احتمالا با خودش فکر کرده بود الان ناز کنم این پسر رو میپرونم.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ا۸۱ - تو چیکارِ احسنی آخه حرو... صدای فریاد سرهنگ اومد: - دانیال! شرمسار جلوی سرهنگ باربد رو رها کردم و عقب رفتم. آبان رو صدا زد که من رو ببره و من با نگرانی از سرنوشت برادرهام همراهش رفتم. ** الینا ** - احتمالا پوریا از کشور خارج شده. سرهنگ بعد از گفتن این حرف دستش رو مشت کرد و روی پاش گذاشت. تازه الان داشتم میفهمیدم چقدر دانیال رو دوست داره. سرهنگ به خونه دانیال اومده بود تا همه نقشه بچینیم. بودن توی این خونه و این جمع بهم حس خاصی دست میداد. یاد اون روزها میافتادم. و یاد عشق! حنانه خانم گفت: - خوب حالا باید چیکار کنیم؟ - به طور فنی کاری نیست که بتونیم انجام بدیم اما خیلی هم بیچاره نیستیم. چشمه حرف سرهنگ رو زودتر گرفت و گفت: - باید بریم و پرهام رو پیدا کنیم. همه جز سرهنگ نگاهش کردن. باربد گفت: - اما چطوری؟! دنیل که آزاد شده بود سریع گفت: - کار سختی نیست، خونهش ترکیهست. بابک که دیگه همه چیز درباره کارهای این ها میدونست و حسابی هم شکاری بود اما فعلا باید داداشش رو نجات میداد گفت: - احمقی؟ معلوم که اونجا نیست؟ هرجای این زمین پهناور میتونه باشه. من سریع گفتم: - دقیقا، و فقط یک نفر میدونه کجاست. دوباره مکث شد و اینبار سرهنگ که دید اینها خیلی گیراییشون ضعیفه گفت: - آرمین. همه نگاهها بهم عجیب شد. حنانه خانم گفت: - اما اون به حرف کدوم از ما اهمیت میده؟ چشمه سریع گفت: - اما باید بریم و همه تلاشمون رو بکنیم. باربد گفت: - اگه بلایی سر خودمون بیاد چی؟ من که جرات رو در رویی با آرمین رو ندارم. دنیل با خشم نگاهش کرد. - چون تو یک بیشرف ترسویی! باربد کلافه داد زد: - حواست به حرفهات باشه توله آرمین. دنیل بلند شد و گفت: - گمشو از این خونه بیرون. تو جز دردسر چیزی نداری. باربد بلند شد و داد زد: - میزنم دندونهات رو توی دهنت خورد میکنم ها! - خر کی باشی! بابک بلند شده بود و بینشون ایستاده بود تا بهم حمله نکنند. حنانه خانم بلند شد و گفت: - از سرهنگ خجالت بکشید. باربد خودش رو عقب کشید و گفت: - میدونید چیه؟ حق با زنمه. من باید یادم بره گذشتهای داشتم. و به سمت در رفت. چشمه بلند شد و با ناراحتی گفت: - واقعا داری میری؟! باربد جوابی نداد و فقط از خونه بیرون رفت. ** چطور میخواستیم بریم؟ باربد حاضر نبود توی اینکار شرکت کنه و واقعا دنیل برای اینکار مناسب نبود. بابک هم که اصلا دخالتی نداشت و نمیشد یکدفعه به داخل بدیمش. بهترین فرد توی چشم همون چشمه و نگین بودن که با آرمین زندگی کرده بودن و یک سری از نزدیکهاش رو میشناختن. سرهنگ هم قول داد یک سری نیرو در اختیارمون قرار میده اما قبل از رفتن به من گفت: - تو نیازی نیست بری. ممکن آرمین بلایی سرت بیاره. - شاید رفتن من تنها راه کمک به دانیال باشه. من با کمک مهران که توی اون دستگاه نفوذ کرده میرم. بابک هم گفته بود: - من هم حتما میام. آوا و شایان رو به حنانه خانم سپردیم و آماده رفتن شدیم. -
به سردی گفت: - هه بامزه! - هستم! - گوه نخور بگو کجایی؟ این زنکه صدف رو خونه مامان آوردم. برگهام ریخت و نیمخیز نشستم. - چی؟! این چه گوهی بود که خوردی؟! اون اینجا چیکار میکنه؟! - خفه داد نزن صدا رو کسی میشنوه! میخواست امشب حتما ببینت. دریا حرفهایی که راجعبه بازی کردن باهاش بخاطر نقشه بود رو بهش گفت اما اون احمق باور نکرد. گفت امشب هرطوری هست باید تو رو ببینه.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
* بعضی وقتها ناخودآگاه چنین احساسی بهم دست میده. من هم چیزی رو نوشتم که کار رو خیلی جلوتر ببره. * میخوای دنبالت بیام یکم دور بزنیم حالت بهتر بشه؟ میدونستم خر ذوق شده که نقشش گرفته. * میتونی؟ * آره، اما یکم شاید دیر برسم. * باشه، ممنون! یک استیکر فرستادم و اومدم شماره یاسر رو بگیرم که در کمال تعجب خودش زنگ زد. - بله! با صدای سردی پرسید: - کجایی؟ - توی لباسهام.
- 146 پاسخ
-
- 1
-
-
پست یکی مونده به آخر چند خط از زبون سوم شخص شده
-
در دوران جوانی (هجده سالگی) زمانی که خدمت پدر بزرگوار مقام معظم رهبری حضرت آیت الله سید جواد خامنه ای می رسیدم، از من موقعیت درسی ام را سؤال می کرد و سپس مکررا تاکید می کرد: که آقا سید حسین، خوب درست را بخوان و مثال می زد و می فرمود: ببین! آقا سید علی به زودی به مقام اجتهاد می رسد. از چیزهایی که به یاد دارم این است که مرحوم آقا سید هاشم میردامادی – پدربزرگ مادری مقام معظم رهبری – و مرحوم پدر مقام معظم رهبری عنایت خاصی به آقا داشتند و بارها شنیدم که می فرمودند: علی آقا آینده خوبی دارد; چرا که خیلی کنجکاو و پی گیر درس است، به استاد زیاد اشکال می کند و به مباحثه کردن علاقه دارد. تکیه کلام پدر مقام معظم رهبری این بود که (به زبان ترکی) می فرمود: علی پسرم! علی پسرم! آقای سید حسین میردامادی (دایی مقام معظم رهبری – مشهد)
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۸۰ اخمهاش درهم شد. - من رو گرفتید که اعتراف کنم بعد اعترافم رو قبول ندارید؟! میخوان به اون چیزی که شما میگین اعتراف کنم؟! - آقای شباهنگ برادر شما تحت تعقیب هستن. اگه شما چیزی بدونید و انکار کنید مجرم هستید. دانیال فقط در سکوت نگاه کرد. سرهنگ گفت ببرنش. بعد به سمت ما برگشت. باربد کلافه گفت: - مطمئنم کار اون نیست. من این نگاهش رو میشناسم. این نگاه حامی هست. سرهنگ گفت: - من هم به اندازه شما دوست دارم که دانیال بیگناه باشه، اما باید مدارک بیشتری برای ارائه داشته باشید. ** دانیال ** از بازجویی دنیل خیالم راحت بود. اون هیچی نمیدونست. حتما خودشون هم با بازجویی متوجه این میشدن. وقتی که اون روز دنیل برنگشت مطمئن شدم که فهمیدن و آزادش کردن. سه روز از دیدارم با سرهنگ میگذشت. توی این سه روز هیچ حرکتی برای من نزده بودن. من هنوز کلافه بودم. کلافه از دیدن باربد. اما نمیتونستم به خودم اعتراف نکنم که دلم براش تنگ شده بود. و نمیتونستم با خودم اعتراف نکنم که دفاع اون سه نفر ازم: سرهنگ، باربد و الینا. چقدر بهم حس خوبی داد. هرچند این حس خوب همراه با غم عمیقی بود. هر روز بیشتر از دیروز داشتم چیزهایی که دوستش داشتم رو از دست میدادم و انگار هیچ راه برگشتی نبود. هر روز وضعم داشت بدتر از دیروز میشد. کاش میشد این قلبم از حرکت بایسته. کاش این زندگی تموم میشد. در باز شد و نور توی صورتم زد. - رزمآور شما رو خواستن. - باشه. بلند شدم. پاهام خواب رفته بود و بدنم کوفته بود. همراهش رفتم. وارد دفتر که شدم با دیدن باربد و الینا اخم کردم و به سرهنگ نگاه کردم. - اینها چرا اینجا هستن؟ - آقای شباهنگ وکیل شما هستن. با اخم درحالی که قلب خودم از حرفی که میزدم گرفته بود گفتم: - ایشون وکیل من نیستن. من انتخاب نکردم و اجازه این انتخاب رو دارم. یکدفعه سرهنگ مشتش رو به میز کوبوند. تعجب کردم. چقدر عصبانی شده بود. - بس کن دیگه دانیال! ما سعی داریم راحلی برای نجات تو پیدا کنیم اما تو همکاری نمیکنی! با فریاد برای اینکه بتونم بیشتر این بازی رو ادامه بدم گفتم: - شما با اینکارتون به ملت خیانت میکنید! با حرص و کلافگی نگاهم کرد بعد گفت: - باشه، تو اینطور میخوای؟ همین حالا میگم برات تشکیل پرونده بدن. بعد گوشی رو برداشت تا زنگی بزنه. از گوشه چشم میدیدم الینا و باربد هل شدن. الینا ملتمسانه گفت: - سرهنگ! باربد به سمت سرهنگ رفت. - سرهنگ بخدا من میتونم ثابت کنم که کار دانیال نیست. بعد سریع پروندهای رو برداشت و به اون سمت رفت. - نگاه کنید من همه واریزها و جابجاییهای حساب رو دیدم. یک چیزی این وسط درست نیست که اگه دنبالش رو بگیریم میتونیم ثابت کنیم کار دانیال نیست. با حرص نگاهش کردم. این چی از زندگی من میخواد؟ وقتی که بهش نیاز داشتم بهم آسیب زد و ترکم کرد. حالا اومده ضربه دوباره رو بهم بزنه. سرهنگ گفت: - میگی چیکار کنیم؟ - هرطوری هست پرهام رو قبل از خارج شدن از کشور بگیرید، بقیهش با من. به سمتش خیز برداشتم. الینا ترسیده صدام زد: - رزمآور! سرهنگ هم با بهت نگاهم کرد که من دارم چیکار میکنم. یقه باربد رو که دیر متوجه من شده بود گرفتم و به عقب بردمش و روی صندلی خمش کردم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود و یک - من حتی نمیتونم حدس بزنم چرا اینکار رو کرده. اما اون حالا دستگیر شده و توی زندان شماست. - بله، و من هم به مجازات کارش میرسونمش. اعدامش میکنم. از همین میترسیدم. - نه سرورم، شما نباید اینکار رو بکنید. با اخم نگاهم کرد. - شما به من دستور میدید که اینکار رو نکنم؟ - من به شما دستوری نمیدم. اما اینکار اصلا به صلاح نیست. از بعد ماجرای زمرد ایران به اندازه کافی نگران وضع ملتش توی اسواتنی شده. با این اتفاق اونها رو با خودتون دشمن میکنید. با حرص گفت: - بدرک! بذار دشمن بشن. از این حرفش عصبانی شدم. اون داشت به سمت بالکن اتاق میرفت و من گفتم: - رییس حمهور آفریقای مرکزی هم با این حرف شما موافق هستن؟ ایستاد. سکوت کرد. و من میدونستم که بهرحال موافقت میکنه. *** چهار ماه بعد *** سبا یک ماه رو توی آغوشم فشردم. مهیار به ایران برگشته بود و رفتنش مصادف شده بود به جشن تولدی که برای سبا گرفتیم. من و سواد تقریبا بعد از اون ماجرا و جلوش ایستادن من طلاق عاطفی گرفته بودیم. اون با هرکسی که دلش میخواست بود و من هیچ اطلاعی نداشتم با کی هست. باید برام مهم باشه اما نبود. من قدرت داشتم و همین بس بود. در روز به کارهای مملکتی میرسیدم و کار با اسلحه یاد میگرفتم و با توریستها دیدار میکردم و شبم برای بچهها بود. تنها وقتی که دلم سوخت وقتی بود که فهمیدم سلطان با سواد بوده و حتی سواد براش یک خدمتکار هم فرستاده تا راحتتر باشه. باز هم به روی هیچکدومشون نیاوردم. به خدمتکار قبلی سلطان که خودم بهش هدیه داده بودم پول دادم که برام جاسوسی کنه. بعد از یک ماه که باهم بودن مثل اینکه سلطان شکمش رو حسابی صابون زده بود و به سواد گفته بود: - کی با من ازدواج میکنی. - دیگه از این حرف ها نشنوم. - تو با من اینطور کردی! و سواد به عقب هلش داده بود و گفته بود: - برو گمشو، من تو رو ترجیح نمیدم بهش که! اون رو کنار زد و بعد به سمت یک زن دیگه رفت. حسابی دلم خنک شد. به یکی از دوست های قدیمیش گفت که براش دختر پیدا کنه. دختر وقتی فهمید از شوق و ذوق روی پاش بند نیود.اطرافیانش که فهمیدن کلی ذوق کردن براش و همه می خندیدن. پدرش تشر زد: - خوبه داری... میکنی و می خندی. اون عصبانی شد. - اگه همچین چیزی هست چرا شما اجازه دادید و انقدر ذوق داشتید؟ پدر کلافه رفت. شب که سواد اومد دختر استرس داشت و دستش می لرزید و همون کنار نشسته بود اما راضیش کردن بیاد. چندبار به همین شکل هم رو دیده بودن و جاسوس من رو به عنوان ندیمه به دخترِ داد. بالاخره تصمیم گرفتم که این حالمون رو پایان بدم. به آشپزخونه دربار رفتم. هرچند وقت یکبار اونجا میرفتم که چک کنم ببینم همه چیز بهداشتی هست یا نه، برای همین از دیدنم جا نخورد اما وقتی گفتم: - میخوام خودم غذا درست کنم. تعجب کرد. - چرا ملکه؟ از دستپخت من خوشتون نمیاد؟ با لبخند گفتم: - اینطور نیست؛ من میخوام پادشاه یکبار دستپخت من رو بخورن. فقط به اندازه دو نفر غذا درست میکنم. اون هم لبخند زد و گفت: - پس اجازه بدید کمک آشپزتون باشم. و کنارم موند و هرجا نیاز بود کمکم کرد و طبیعتا بیشتر کارهای سختش روی دوش اون بود. مثلا نگینی کردن و... سه مدل غذا درست کردم. فسنجون که حدس زدم چون سلیقهای هست اما معمولا مردها دوست دارن ممکن خوشش بیاد. قرمهسبزی که این رو که همه دنیا خوششون میاد و آبگوشت. چون غذاها باید مدتی میموند میرفتم و هر یک ساعت یکبار به غذا سر میزدم. کیک و چند مدل دسر هم درست کردم. وقتی تموم شد از خستگی کمرم راست نمیشد. اما هنوز کار برای انجام دادن بود. به اتاق سواد رفتم و خدمه با لوازمی که گفته بودم هم اومدن. فیلمبردارم هم داشت فیلم برای پیجم میگرفت. رومیزی شرابی روی میز پهن کردیم و روش حریر سرخابی انداختیم. دوتا شمع حنایی که دورش مار داشت و یک بشقاب بزرگتر مس، یک بشقاب خورشت خوری برنج، یک ماست خوری مس که روی هم قرار میگرفت جلوی هممون بود. ست کامل قاشق و چنگال سلطنتی که از مس سفارش داده بودم رو باکلاس چیدم و جامهای مسی رو گذاشتم و پارچ مسی که من رو یاد آفتابه میانداخت رو هم گذاشتم. توی لیوانها دستمال سفره بنفش گذاشتم. یک گلدون هم وسط گذاشتم و گلهای لینیوم رو داخلش گذاشتم. بنظر خودم که خیلی خوب شده بود. مولودی که برای مشورت دادن باهم اومده بود گفت: - عالی شد! -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نود اون روزها سواد از من ناراحت بود چون من قبول نمیکردم فعلا دوباره بچهدار بشم. چه عجلهای بود؟ بچه ما هنوز کوچیکه. تازه من که قرار نیست وارث تاج و تخت دنیا بیارم و اون هم که بچه زیاد داره. سواد توی سفر آخرمون به جمهوری دموکراتیک عربی صحرا از دختر رییس جمهور اون کشور خواستگاری کرده بود اما اون چون دخترش ازدواج کرده بود جواب منفی داده بود ولی من خیلی از اینکار سواد حرصم گرفت. هرچند اون اهمیتی به عصبانیت من نداده بود. فهمیده بودم سواد دنبال این بود که متحد دیگهای جز ایران پیدا کنه و اینطور من رو هم دور میانداخت و اینکارها بهانهگیریش بود. میتونست که با یک عضو عادی توی کشورهای دیگه ازدواج کنه اما تضمینی وجود نداشت که کشورهای دیگه به اندازه ایران یک دختر معمولیشون رو حمایت کنند. دلم از اینکه به این زودی دلش رو زده بودم گرفته بود اما بیشتر نگران قدرت و بچههام بودم. واقعا همشون رو اندازه هم دوست داشتم! اما زانیا این فکر رو داشت که من دوستش ندارم. خودش میگفت: - من احساس میکنم فقط وقتی که اشتباه میکنم و میخوان دعوام کنید به من اهمیت میدید. من سعی داشتم طوری رفتار کنم که همچین حسی نداشته باشه اما من کلی کار مملکتی داشتم و سه تا بچه و کارهای حرم و بازیهای سیاست هم بود. شبها باهم بازی فکری انجام میدادیم اما اون رو کم میدونست. گاهی دوست داشت که با خانواده پدریش رفت و آمد بیشتری داشته باشه اما من چون دوست نداشتم تحت تاثیر قرارش بدن یا به سمت خودش بکشوننشون از همین حالا رفت و آمدش با اونها رو کم کرده بودم و بدون خودم نمیذاشتم بره. برای اطرافیانم هم سختیهایی بود. یکبار زمرد با تک بادیگاردش بیرون بود که گروهی از مردم که مخالف حضور و نفوذ ایرانیها توی کشورشون بودن بهش حمله کردن و بادیگارد رو که از مردم اسواتنی بود رو گرفتن و به قصد کشت به جون زمرد افتادن که با کمک نیروی پلیس پایتخت جون سالم بدر برد. وقتی که من به بیمارستان رسیدم حالش خیلی بد بود. بعد از اینکه حالش بهتر شد گفت: - من دیگه اینجا نمیتونم بمونم، به ایران برمیگردم. برام سخت بود یکی از دوستهام و متحدانم بره اما بهش حق دادم و قبول کردم. بلوط هم که این اتفاق رو دیده بود ترسید و اون هم به ایران رفت. اما بقیه بخاطر من یا شاید قدرتشون همینجا موندن. با این اتفاق احساس کردم پایههای قدرتم داره شل میشه. شاید یک بچه دیگه نجات قدرتم میشد. ** چهار ماه بعد ** توی حموم بودم. خانم ماه هم با من اومده بود. داشتم از وضع و حال و احوالش میپرسیدم که یکدفعه احساس کردم سرم گیج رفت. چون حموم رو به سبک حمومهای قدیم ایران ساخته بودم حدس زدم بخاطر بخار زیاد حموم هست پس بلند شدم تا برم یکم آب به صورتم بزنم که یکدفعه به پشت افتادم و معلوم نبود اگه خانم ماه من رو نمیگرفت چی میشد. - یا خدا! ترنج چی شدی؟! وقتی بهوش اومدم توی اتاقم بودم و دکتری از سومالیلند که از دکترهای معروف آفریقا بود و برای همین سواد به دربار خواسته بودش و دکتر مخصوص ما شده بود بالای سر من بود. بیحال گفتم: - چی شده؟ بقیه لبخند به لب داشتن. مظفر که انگار به دنبال دکتر فرستاده شده بود با لبخند گفت: - تبریک میگم ملکه! باید مشتلوق بدی! - چه خبره؟ - دکتر میگه بارداری. ابروهام بالا پرید و به دکتر نگاه کردم. اون هم لبخند به لب داشت. به انگلیسی گفتم: - اما من علایم نداشتم. دکتر جواب داد: - همه بارداریها علائم ندارن. لبخند زدم. باید به سواد میگفتم. وقتی خبر رسید برگشته به اتاقش رفتم. نگاهی به صورتم کرد. - چیه؟ خیلی خوشحال میزنی. چشمهام برق میزد. این رو مطمئن بودم. - داری پدر میشی! چند ثانیه نگاهم کرد بعد خندید. - نه بابا، ایول! این کل هیجانش برای بچهای بود که انقدر ذوق اومدنش رو داشت. ** چهار ماه بعد ** با اضطراب به سمت اتاق سواد راه افتادم. وارد که شدم دیدم عصبی داره توی اتاق راه میره. صداش زدم: - سرورم! با اخم به سمتم برگشت. - این چه وضعی هست ملکه؟ - من واقعا نمیدونم چی بگم! اما اسن تقصیر من نیست. - دوست شما، مهیار، کسی که بخاطر شما توی نیروی نظامی من جایگاه گرفته توی شورش بر علیه من فعالیت داشته. با ناراحتی و درد کمری که بخاطر اضطراب بهم داده شده بود گفتم: -
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
آتناملازاده پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اره خدا رو شکر- 34 پاسخ
-
- 4
-
-
-