-
تعداد ارسال ها
166 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی مرسی- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
در خواست رصد و ویراستاری رمان یارگیلا | لبخند زمستون کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای لبخند زمستان ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
لینک رمانت رو بذار عزیزم -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شیش اما عبدالله محلش نداد و با غلامرضا که گریه میکرد از خونه بیرون رفت و خودش رو به خونه مادرش رسوند و در زد. مادرش در رو باز کرد و بچه رو که از شدت گریه سرخ شده بود و چهره کبود شده عبدالله رو دید. - یا خدا چی شده؟! عبدالله نخواست چیزی از زندگی زناشوییشون به مادرش بگه چون مطمئن بود که مادرش اینکار آنا رو گناه کبیره میدونه. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجاه به سفره عقدم نگاه کردم که با گلهای بنفشه تزیین شده بود. این انتخاب خودم بود اما حالا میدیدم که اصلا کیوت نشده. خانواده عمههام و حتی خاندان مادریم اومده بودن. خانواده مادریم خودشون رو گرفته بود و یک کنار نشسته بودن و گاهی با حرص و کینه به خانواده پدریم نگاه میکردن اما خانواده پدریم میرقصیدن و بقیه رو وسط میکشیدن و سعی داشتن که فضا رو شاد کنند. سلطان از همه بیشتر مجلس رو توی دستش گرفته بود و اصلا بلوتوث خودش رو وصل کرده بود. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجاه به سفره عقدم نگاه کردم که با گلهای بنفشه تزیین شده بود. این انتخاب خودم بود اما حالا میدیدم که اصلا کیوت نشده. خانواده عمههام و حتی خاندان مادریم اومده بودن. خانواده مادریم خودشون رو گرفته بود و یک کنار نشسته بودن و گاهی با حرص و کینه به خانواده پدریم نگاه میکردن اما خانواده پدریم میرقصیدن و بقیه رو وسط میکشیدن و سعی داشتن که فضا رو شاد کنند. سلطان از همه بیشتر مجلس رو توی دستش گرفته بود و اصلا بلوتوث خودش رو وصل کرده بود. -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
میشه تم رنگ روش رو بجای سبز نارنجی بزنید؟ یا قرمز -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس دوم بنظرم بهتره- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اگه عکس بهتری مد نظر خودتون هست اون رو پیشنهاد بدید -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://uupload.ir/view/medium_2549a944-d6a3-41de-97af-7f33e3acaed0_u2iv.webp/ -
درخواست جلد رمان ملکه اسواتنی | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنج عبدالله توی مغازه بود که یکی از همسایههای مغازه اومد. - آقا عبدالله! چی بیغیرت شدی شما! این شروع صحبت باعث شوک عبدالله شد. - چی میگی مرد؟! - زنت رو تنها فرستادی ترمینال بره خونه خانوادهش. - زنم؟! دنیا روی سر عبدالله فرو ریخت. سریع ماجرا رو فهمید. دختره پرو! کار خودش رو کرد. الان وقت عصبانیت نبود یکطوری باید رفتار میکرد که آبروش نره. - به تو چه مرد! پسر عموم رسوندش. سرت توی کار خودت باشه. مرد پوزخند زد. - چرا به من میپری؟ من خوبت رو میخواستم. - کسی که از تو خیر ببینه از خدا بلا میبینه. برو خودت رو جمع کن. - چته مرتیکه! و به حالت اعتراض از مغازه رفت. عبدالله درحالی که مثل سیر و سرکه می جوشید اول ایستاد تا مطمئن بشه مرد به اندازه کافی دور شده بعد بیرون رفت و در مغازه رو قفل کرد و سوار گاریش شد و به سمت ترمینال رفت. اتوبوس با تاخیر طولانی حرکت کرد اما حرکت کرد. سرعت اتوبوس خیلی پایین بود و لقلقکنان حرکت میکرد. آنا احساس میکرد که اگه پیاده بره از اتوبوس زودتر میرسه. از شیشه اتوبوس میدید مردی سوار الاغ همزمان با اونها داره حرکت میکنه. آخر سر این تاخیر و آروم رفتن اتوبوس کار به دستش داد. صدای فریادهایی بلند شد: - واستا! مرد واستا! از این صدا همه افراد اتوبوس ترسیدن. مخصوصا آنا که وحشتی نهفته داشت. راننده نگران ایستاد و مردهای نگران بلند شدن که در صورت هجومی از خانوادهها مراقبت کنند. مردی داخل اومد. قلب آنا فرو ریخت. سر خودش رو پشت صندلی پنهان کرد. راننده از عبدالله که با حرص به دور و بر نگاه میکرد گفت: - چته مرد؟! چی میخوای؟! - همسرم اینجاست. بعد بین جمعیت که حالا یکم آرومتر شده بودن راه رو براش باز کردن. چند صندلی رفت که آنا و پسره رو که سعی در پنهان شدن داشتن دید. خم شد و غلامرضا رو از دست آنا کشید. آنا با جیغ آرومی سرش رو بالا آورد. عبدالله از ترس اینکه آشنایی اینجا نبینش و آبروش نره داد و بیداد رو برای خونه گذاشت و با دست دیگهش مچ دست ظریف آنا رو گرفت و دنبال خودش کشید. قلب آنا تندتند میزد و اشک توی چشمهاش جمع شده بود. تا حالا از عبدالله رفتار تند جدی ندیده بود اما باز هم ترسیده بود چون میدونست این دوران همچین حرکتی برای مردها حکم خیانت رو داشت. عبدالله وقتی به گاری رسید با خشونت مچ دست آنا رو به اون سمت پرت کرد. - برو سوار شو. آنا ناراحت سوار شد. چون نقاب داشت عبدالله صورتش رو نمیدید. بچه رو توی بغلش گذاشت و حرکت کرد. تمام مدت عبدالله عبوس و آنا ترسیده بود. آنا اصلا دوست نداشت به خونه برسه. دوست داشت وسط راه از گاری بپره و خودش رو به خونه کسی برسونه و اونجا پناه ببره اما از طرفی اینکار عبدالله رو عصبیتر میکرد و از طرف دیگه جز خانواده شوهرش کسی رو اینجا نداشت و فکر نمیکرد اونها در مقابل عبدالله ازش دفاع کنند، اون هم بعد از اینکار. گاری جلوی در ایستاد و عبدالله پیاده شد و درب خونه رو باز کرد و به آنا نگاه کرد. - برو داخل. آنا با ترس پیاده شد و با احتیاط از کنار عبدالله رد شد و به داخل رفت و برای اینکه عبدالله توی حیاط به مشت و لگدش نگیره و از صداش همسایهها نفهمند و آبروش نره خواست به داخل خونه بدوه که عبدالله از پشت موهاش رو از زیر چادر گرفت. - کجا؟ بچه متوجه غیر عادی بودن شرایط شد و زیر گریه زد. عبدالله بدون توجه آنا رو به سمت انباری کشوند و با لگدی در انباری رو باز کرد. با یک دست بچه رو گرفت و با دست دیگه آنا رو از سر به سمت انباری هل داد. آنا که به داخل پرتاب شد اون در رو روش بست و کلون در رو انداخت. آنا بیخیال آبروش شد و به در میکوبید و جیغ میزد و گریه میکرد.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهار - آنا احساس میکنم تنها کارهای خونه رو انجام بدی اذیت میشی! - چیکار کنم؟ منکه دختر بزرگ ندارم. - میخوام برات دست کمک بگیرم؟ آنا اول متوجه نشد چی میگه بعد متعجب نگاهش کرد. - میخوای برای من دست کمک بگیری؟ - آره، درآمدم به اون حد هست. اینطور کارهای توهم کمتر میشه. آنا از گردن عبدالله آویز شد. - وای تو بهترین همسر دنیایی! و گونهش رو محکم بوسید. عبدالله خندید و اون رو در آغوش کشید. چند روز بعد عبدالله کلید رو که انداخت و در رو باز کرد صدا زد: - خانم بیا که مهمون داری. آنا چادر سرش کرد و بیرون رفت. با دیدن زن میانسالی که با چادر رنگی و یک بغچه بدست کنار عبدالله بود همون جا موند. عبدالله گفت: - جمیله خانم از حالا به بعد اتاق کنار درب حیاط میخوابن. آوردم دست کمک تو باشن! جمیله زن مهربونی بود که هم توی کار بچهداری دستش تند بود و هم توی کار خونه. عبدالله خیلی علاقمند به پسرش بود. غلامرضا پنج ماه شده بود و عبدالله مدام بیرون میبردش، براش خرید میکرد، باهاش بازی میکرد و پارچه میخرید تا آنا برای بچه لباس بدوزه. غلامرضا نسبت به بچههای همسن خودش خیلی لباس داشت. اون روزها کار عبدالله خیلی گرفته بود که خدمتکار و حتی برای خونه رادیو خرید اما به همون سرعت که بالا رفت به همون سرعت هم ورشکسته شد و به پیسی خوردن. خدمتکار رو اخراج کردن و مقدار غذاشون هم به یک وعده در روز تغییر یافت اما همون هم بیشتر نون جزغاله بود. خدیجه پیشنهاد داد: - از خانواده، م قرض میگیرم. به حدی وضع عبدالله بد شده بود که مخالفتی نکرد و خدیجه به خانوادهش نامه نوشت و یک هفته منتظر جواب موند اما جواب که اومد این بود: * دخترم تو برای ما خیلی عزیز هستی اما این مسئله به ما ربطی نداره و وظیفه شوهرت هست که رفاه مالی برای زندگی تو رو بیاره. توی این دور و زمونه هرکسی باید زندگی خودش رو نگه داره و پدرت هم سعی داره که خرج خانواده خودش رو بده. آنا با توجه به شرایط اون زمونه از خانوادهش ناراحت نشد اما بیغذایی باعث شد که عبدالله پیشنهاد بده: - بیا غلامرضا رو به مادرم بسپاریم. اون موقع خرجش از ما کم میشه و اون هم یک شکم سیر غذا میخوره. آنا یک شب کامل بچهش رو بغلش گرفت و گریه کرد و بعد موافقت کرد. چون دیگه حتی شیر نداشت به بچه بده. مادر شوهرش بچه رو به خدیجه که بچه شیرخوار داشت سپرد. هر روز خدیجه بچه رو به خونه مادرش که به خونه برادرش نزدیکتر بود میآورد تا آنا بتونه به دیدنش بیاد و آنا هم با وجود طعنههای مادرشوهرش هر روز برای دیدن و بغل کردن بچهش میاومد. یکبار مادرشوهرش گفت: - زنی کنه انقدر از خونه بیرون میاد رو باید زد. نمی فهمم چرا عبدالله با تو انقدر خوب رفتار می کنه. عبدالله ناامید شد و کار رو کنار گذاشت. آنا سرش غر زد: - اینطور که نمیشه! عبدالله محلش نداد. آنا گفت: - لاقل بذار من و غلامرضا یک مدت بریم پیش خانواده من تا یکم شرایط تو بهتر بشه. - چه کارها! انقدر بیغیرت شدم؟ همون یکبار که سنگ روی یخ شدم کافیه! اما آنا نگران پسر شیش ماهش بود. یک روز زمان حرکت اتوبوس رو فهمید و به خونه مادرشوهرش که رفت برای اولین بار به خدیجه گفت: - میخوام امشب غلامرضا رو پیش خودم ببرم. - مطمئنی؟ - بله. خدیجه مخالفتی نکرد و وسایل غلامرضا رو دستش داد. آنا با غلامرضا از خونه بیرون اومد. قلبش تندتند میزد. راه همیشگی دو خونه رو طی نکرد و به سمت شهر راه افتاد. پرسون پرسون ترمینال رو پرسید و نمیدونست مردم خالهزنک باعث چه دردسری براش میشن.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان عبدالله | نویسنده آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
https://forum.98ia.net/topic/3168-رمان-عبدالله-آتناملازاده-عضو-نودهشتیا/?do=getNewComment -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و نه تا سر زبونم اومد که بنظرتون چی؟ اما نگفتم. من همیشه برنده میشدم چون هوای زبونم رو داشتم. - هرکی برای شما عزیز باشه برای من هم عزیزه بابا! بابا با ذوق لبخند زد و بعد گفت: - پس من آماده سفر باشم؟ - هنوز زوده. منتظر خبر من بمونید. لبخند زد و من هم با لبخند سردی جوابش رو دادم. استرس داشتم. اگه سواد جلو نمیاومد چی؟ اما جای استرس نبود. از پروژه جدیدم داشتم برمیگشتم که یک ماشین دولتی جلوم نگه داشت. نگاهی به شیشههای دودی ماشین انداختم. لابد دوباره از اطلاعات بود. اما شیشه که پایین اومد سواد رو جای کمک راننده دیدم. ابروهام بالا پرید. سعی کردم خودم رو متعجب نشون بدم. پس برگشته بود. با خنده گفت: - خانم برسونیمتون! این جمله رو بارها به شوخی وسط تمرینهامون داشتیم. با حرص نگاهش کردم و راهم رو کج کردم. ماشین کنارم حرکت میکرد. به انگلیسی گفت: - هی هی کجا میری؟! محل ندادم. پیاده شد و به سمتم اومد. مچ دستم رو گرفت. به سمتش برنگشتم. - ولم کن! به همون انگلیسی ادامه داد: - نکن اینکارها رو! ماشین دولتیه! منم تابلوام. - پس ولم کن تا مشکلی پیش نیاد. - ببین من بخاطر تو برگشتم. توی دلم گفتم آره جون عمهت! - تو اگه من برات مهم بودم اصلا نمیرفتی. - من نیاز داشتم مدتی فکر کنم. - این رو باید به خودم هم میگفتی! هنوز دستم رو سفت گرفته بودم و وا نمیدادم. - روم نشد. - تو که راست میگی! من فارسی میگفتم و اون انگلیسی جواب میداد. گفت: - خواهش میکنم بیا سوار شو. صحبت می، کنیم. نگاهی به ماشین و رانندهش انداختم و گفتم: - باشه. دو ساعت بعد جلوی در خونه نگه داشت. - من فردا شب برای تایین زمان عقد میام. - بابام بهش برخورده که بیخبر رفتی. - از ایشون هم عذرخواهی میکنم، خوبه؟ دلخور نگاهش کردم. داشتم یکم خودم رو لوس میکردم. بهم لبخند زد و دستش رو سمتم دراز کرد. - بای؟ با چشم به راننده که سپاهی بود اشاره کردم یعنی نمیتونم دست بدم و گفتم: - بای! *** خونه شلوغ بود فقط مامان هنوز نیومده بود. استرس داشتم. لباسی که پوشیده بودم یک پیراهن آبی بود که دکلته داشت و شیون میخورد و بالاتنهش پر کار شده بود. موهام رو هم کراتینه کرده بودم و آزاد باز گذاشته بودم و برای آرایش به آرایشگاه رفته بودم که یک آرایش سفید، کالباسی برام انتخاب کرده بود و بیبی فیسم کرده بود. همه دوستهام و آشناها دعوت بودن. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه - لیاقت نداری! و رفت و آنا هم دوباره به حال خودش گریه کرد. خدیجه به حال خودش افسوس خورد. چه زندگی داشت و حالا اینطور تحقیر میشد. یادش اومد از قبل از ازدواجش. از بچگیش. همیشه گرون ترین چیزها رو داشت، از بقیه دوستهاش باهوشتر بود، نقاشی هاش از همه بهتر بود و حتی بین دوستهاش دو تندتری داشت. غرق خاطرات گذشته بود. یادش اومد همون بچگی یک مدت جنزده شده بود. بخاطر خونههای قدیمی و اعتقاد مردم و زیاد پیش دعا ده و... رفتنشون امکان این اتفاقات اون موقعها بود. یازده سالش بود و یادش بود که یک روز از مطبخ یکدفعه بی دلیل چندتا بشقاب به سمتش پرت شد و اون فرار کرد. یکبار داشت زیر تخت رو تمیز می کرد که یک نفر دستش رو گرفت. دیگه بخاطر این اتفاقات فرستادنش خونه مادربزرگش و چند سال قبل از ازدواجش رو با مادربزرگ پیرش زندگی میکرد. اون شب آنا انقدر با بچه خودش رو توی آشپزخونه سرگرم کرد که عبدالله شام نخورده خوابید. بعد آنا رفت و جای خودش و بچه رو کناری پهن کرد و به خواب رفت. صبح با صدای عبدالله بلند شد: - هی زن، پاشو نون بده به مردت! عبدالله سعی داشت لحن شوخی داشته باشه. آنا بلند شد. میدونست که انتخاب دیگهای نداره. اون یک زن بود و باید تحد فرمان میموند. در سکوت برای عبدالله صبحانه گذاشت و خواست بره که عبدالله دستش رو گرفت و نشوندش و با محبت گفت: - بشین باهم بخوریم. آنا نشست و در حالی که سرش پایین بود مشغول خوردن شد. عبدالله چندبار سعی کرد باهاش سر حرف رو باز کنه اما هیچ واکنشی از اون ندید. کلافه شده بود. آنا خواست زودتر از پای سفره بلند بشه که عبدالله نذاشت و گفت: - بمون، میخوام ببینمت. عبدالله بعد از صبحانه بیرون رفت و تا بلند شدن بچه آنا با کارهای خونه سرگرم شد. کمکم با خودش فکر کرد: شاید حق با اون باشه! شاید من نباید اینطور باهاش حرف میزدم بالاخره مرد و غرور داره! زنی که شوهرش ازش راضی نباشه خدا هم ازش راضی نیست و توی جهنم سرب داغ میریزن توی دهنش! با این حرفها خودش رو آرومتر کرد و حتی تونست مجرم رو به قربانی تبدیل کنه و شروع به سرزنش خودش کرد. انقدر که وقتی کلون در رو زدن و در رو باز کرد و دید خواهر شوهرش و خواهر شوهرش گفت: - عبدالله اومده بود به مادر سر بزنه گفت دعواتون شده دست روت بلند کرده. اومدم ببینم حالت خوبه یا نه. آنا گفت: - حق داشتن. خیلی خجالت کشیدم! حرفهای من خیلی بد بود. خواهر شوهرش خدیجه با محبت سعی کرد آرومش کنه. باهم داخل رفتن و خدیجه روی بهارخواب نشست و آنا براش چای آورد و کنارش نشست. خدیجه مشغول بازی با بچه شد. آنا گفت: - می خوام یک هدیه برای آقا بگیرم. اما اجازه ندارم تنها بیرون برم. - به من بسپر! با من بیرون بیای ناراحت نمیشه. آنا خوشحال شد. باهم به بازار رفتن و آنا یک زیرپوش مردونه پسندید. - این خوبه! خدیجه بهش چشمک زد. سر راه برگشتن به خونه خدیجه سعی داشت آنا رو نرم کنه: - نگاه داداش برای عروسیت چه سور و ساتی برپا کرد. چه عروسی گرفت. دوتا گوسفند جلوی پات کشت. همه اینها بخاطر اینه تو رو دوست داره دیگه. آدم بخاطر این چیزها که از شوهرش ناراحت نمیشه. شب که عبدالله اومد دید آنا بچه رو خوابونده لباس قشنگی پوشیده و منتظرشه. لبخند زد. - به خانم! آنا هم لبخند زد و زیرپوش رو بیرون از جعبه به سمتش گرفت. عبدالله خندید و خوشحال بود که این قضیه ختم به خیر شده و زیرپوش رو از آنا گرفت. عبدالله هم حسابی سرخوش بود و آنا نفهمید که عبدالله اون ساعتی که نبود رفته بود خودش رو ساخته بود. آنا اون شب گذاشت عبدالله موهاش رو شونه کنه و ببافه و عبدالله که سواد قرآنی داشت براش داستانهای قرآنی تعریف کرد و بقیه شب رو باهم روی بهارخواب گذروندن. حتی عبدالله قول داد اون رو هفته دیگه پیش خانوادهش بفرست تا یک مدت اونجا بمونه. آنا برای رفتن لحظه شماری میکرد. آخر هفته عبدالله با یک فرد مورد اطمینان اون و بچه رو فرستاد. خدیجه از رفتن به خونه مادربزرگش خیلی خوشحال بود و مادر و پدرش هم اونجا اومدن و چهار هفته از دیدن دختر و نوهشپون استفاده کردن و این چهار هفته عبدالله خیلی دلتنگ شده بود و برای خودش هم عجیب بود چقدر این دختر رو دوست داره. از اون طرف مادر عبدالله از اینهمه آزادی عروسیش راضی نبود: - داری لوسش میکنی! - بیخیال مادر! دختر خودت هر روز به خونهت میاد. - دختر من همین جا ازدواج کرده. میخواستن دختر به شهر غریب ندن. چه وضعی که زنت چهار هفته نیست؟! بالاخره آنا و غلامرضا برگشتن. از وقتی برگشته بودن غلامرضا خیلی بیقرار شده بود. نوبه دندونهاش هم بود. عبدالله زنش رو توی مراقبت از بچه تنها نذاشت. شب ها دو نفره بیدار می موندن و بهش می رسیدن. آنا عبدالله رو مرد جدی میدید که زیاد اجازه صمیمی شدن به کسی حتی همسرش نمیداد اما مهربون بود. اونها هر شب بعد از خوابوندن بچه روی بهارخواب مینشستن و چای میخوردن و حرف میزدن و آنا کل روز رو برای این ساعت تحمل میکرد.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه آنا تصمیم گرفت بیشتر حالت خانم خونه بگیره. اول متوجه شد که خونه خیلی نامرتبه. این نامرتبی ربطی به لوازم خونه نداشت. حتی وقتی همه جا از تمیزی برق میزد خونه خیلی نامرتب بود. اون خونه زود فهمید این بخاطر مهندسی خونه ست. اون همیشه بزرگ فکر می کرد و می تونست عمق یک مسئله رو بفهمه. به عبدالله گفت. عبدالله اول گفت: - یعنی میگی چیکار کنیم؟ من پول ندارم ها. آنا از اینکه عبدالله همه چیز رو اول به پول ربط میده ناراحت شد و گفت: - اصلا از اون لحاظ نخواستم. - خیلی خوب، ناراحت نشو! بگو چی میخوای؟ چند دقیقه بعد باهم به جون حیاط افتادن. اول همه برگهایی که روی زمین افتاده بود رو جمع کردن و توی تنور انداختن و سوزوندند. بعد همین بلا رو سر علفهای هرز و خارها آوردن. آنا دوتا چای ریخت و دوتا تخم مرغ گذاشت آورد روی بهارخواب خوردن. عبدالله همینطور که لیوان چای دستش بود با نگاهی تحسین آمیز به حیاط خیره شد. - چه تصمیم خوبی گرفتی! - هنوز خیلی مونده! عبدالله که حالا با انگیزه از زیباسازی خونه بود باغچه رو شخم زد و آنا با آبپاش حیاط رو آب و جارو کرد. بعد باهم سرامیکهای دور باغچه رو تمیز کردن و عبدالله شاخههای شکسته رو زد و آنا تنور رو که کلی کپه خاکستر داشت تمیز کرد و خاکسترها رو توی گونی ریخت و عبدالله بیرون گذاشت. حالا حیاط رنگ و بویی گرفته بود و وقتش بود که آنا میخ خودش رو بکوبه. - چه باغچه بزرگی داره اینجا، حیفه که توش هیچی نباشه! همین کلمه رو گفت و بست کرد. فردا شب عبدالله با سه نهال و دو بوته گل به خونه اومد. آنا از خوشحالی بالا و پایین میپرید. - خونه خیلی قشنگ شد دستت درد نکنه! عبدالله لبحند کوچیکی زد و با وجود حرصی که هنوز سر از دست دادن پولش داشت فکر کرد شاید خوشحالی آنا ارزشش رو داشته باشه. - به لطف کدبانویی تو انقدر قشنگ شد! و آنا با این حرف به اوج آسمون رفت. آنا دوست داشت داخل خونه رو هم تمیز کنه اما عبدالله از ترس اینکه اینجا هم خرج برنداره نذاشت. همون دوران عبدالله یک تجارتی انجام داد اما شریکهاش توسط اون مرد رو به رو خریداری شدند و عبدالله گول خورد و به سبک خیلی بدی در این تجارت شکست خورد و خسارت زیادی بهش وارد شد. آنا حتی از شغل عبدالله خبر نداشت و برای خودش خانمی میکرد. با زنهای همسایه دوست شده بود و ظهرها جلوی در خونه مینشستن و باهم صحبت میکردن. زنهای همسایه ازش پرسیدن: - تو توی این سن با مرد به این بزرگی ازدواج کردی راضی هستی یا نه؟ - چی بگم والا! نه راستش خیلی راضی نیستم اما چیکار میشه کرد؟ این هم سرنوشت من بوده. البته از زندگیم راضیام اما اخلاقات یک مرد با این سن یکم خاصه. زنها نگاهی باهم رد و بدل کردن و یکیشون گفت: - میدونستی عبدالله قبل از تو زن داشته؟ رنگ از چهره آنا پرید. - زن داشته؟ - زن رسمی نه... یعنی ما نمیدونیم. اما غیر رسمی داشته. شوهر خودم براش جور کرده. یک دختر دوبار به خونهش اومده. کلی هم پول و هدیه بهش داده. آنا سکوت کرد. یکی دیگه از خانمهای جمع که حال اون رو بد دید چشم غرهای به زن قبلی رفت و بعد گفت: - ای بابا مرد دیگه نیاز داره گاهی به زنی! مجردم بوده اون موقع! آنا سعی کرد خودش رو جمع کنه و با اینکه این خبر ناراحتش کرد اما بنظرش خیلی طبیعی میاومد پس تصمیم گرفت جلوی عبدالله به روی خودش نیاره که میدونه. اما وقتی که عبدالله اومد و سعی داشت باهاش شوخی کنه اون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و چیزی که شنیده بود رو گفت. عبدالله اول جا خورد بعد با تندی گفت: - حالا که چی؟ آنا روش رو گرفت و با بغض و آروم گفت: - هیچی! عبدالله دلش سوخت و به سمتش رفت و خواست توی بغلش بگیره. - عزیزم، تو اصلا نباید بخاطر اون زنها ناراحت بشی. اونها اصلا با تو قابل مقایسه نیستن. تو نجیبی! آنا به خودش جرات داد و گفت: - تو چی؟ عبدالله خشکش زد و دستهایی که برای در آغوش گرفتن آنا رفته بود توی هوا خشک شد. - منظورت چیه؟ آنا با دست خیلی آروم عبدالله رو کنار زد. - برو کنار، دوست ندارم تنی که به تن یکی دیگه خورده به منم بخوره. عبدالله اول گیج شد و بعد به خودش اومد و چنان سیلی محکمی توی گوش آنا زد که تمام سر و صورت آنا درد گرفت و دستش رو روی صورتش گذاشت و وقتی از بهت خارج شد زیر گریه زد. عبدالله بلند شد و سرش فریاد زد: - بیلیاقت! و بیرون رفت. آنا با گریه رفت بچهش رو که از صدای فریاد پدرش از خواب پریده بود و گریه میکرد بغل کرد و هر دو گریه کردن. عبدالله شب برگشت. مستقیم پرسید: - خانم شام چی داریم؟ بعد هم بچه رو بغل کرد و بوسید. آنا با ناراحتی نگاهش کرد. سرخی صورتش رفته بود اما دلش هنوز آتیش بود. عبدالله جعبهای مقابلش گذاشت. از همون جعبهها که فروشنده خریدهات رو داخلش میذاشت. یک جعبه کارتونی. - این برای توی! آنا جعبه رو گرفت اما باز نکرد و روش رو گرفت. - آنا، دختر جان! بازش کن دلم رو نشکن! آنا جواب نداد. - دختر من سن و سال ناز کشیدن رو ندارم. آنا میخواست بگه: ولی خوب سن و سال کتک زدن رو داری اما نگفت. چون میترسید عبدالله این رو هم به عنوان حاضر جوابی حساب کنه و دوباره کتکش بزنه. - باز کن دیگه. آنا با توجه به غریزه فهمید که اگه اینطور گفتن عبدالله رو گوش نکنه ممکن حرکت بعدی فحش یا حتی کتک باشه پس جعبه رو باز کرد. یک آویز ساعت استیل. خوبه حداقل متوجه شده بود که ساعت گردنی زنش آویزش خراب شده. - چیزی نمیخوای بگی؟ متوجه منظورش شد اما اصلا به دلش نبود که تشکر کنه. عبدالله کلافه شد.- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو اونها اخم کردن و کلافه گفتن: - به تو چه که کجا میره؟ زن رو چه به اینکه درباره کارهای مرد بپرسه! و اون هم لب بسته بود. عید نوروز پیش خانواده شوهرش بود. خیلی بهش خوشگذشت اما دوست داشت این روز رو پیش خانواده خودش باشه. به همسرش گفت: - میشه یک سفر پیش خانوادهم بریم؟ سی و دو هفته از ازدواج اونها میگذشت و هنوز خانوادهش رو ندیده بود. عبدالله دلش برای این دختر بچه سوخت و گفت: - البته که میریم. اما اتفاقی افتاد که خانواده عبدالله سفر کردن رو برای آنا مناسب ندونستن. اون اتفاق هم بارداری آنا بود. وقتی که از حالات آنا خانواده حدس زدن که باردار هست اون فقط مدت طولانی شوکه و رنگ پریده بود. در اصل خوشحالی اون رو به این حال رسونده بود چون مدت حدودا زیادی از اقدامشون به بارداری میگذشت و هنوز خبری نشده بود. عبدالله خیلی ذوق کرد. - چه پسری به ما بدی خانم! - از کجا معلوم پسره؟ - میدونم، پسره. آنا متوجه شده بود عبدالله یکم خسیس هست و کمتر برای خونه خرج می کنه اما فکر می کرد حالا که باردار شده برای بچه خوب خرج می کنه اما اون هنوز مواد غذایی رو کم می گرفت و به خدمتکاری که مادر عبدالله برای کمک فرستاده بود می گفت که جز یک وعده در هفته گوشت، هر نوع گوشتی درست نکنه، این نوع آشپزی برای اون زن هم خیلی سخت بود. حتی عبدالله میوه نمی خرید. اما از لحاظ محبت گفتاری و رفتاری برای آنا کم نمیذاشت. آنا هم غرق در عشق بود و به عبدالله میگفت: تو دقيقا همان يک نفري هستي كه دلم ميخواهد... پا به پايش پير شوم 🫶🏻♥️🫂• اونها با هوا تاریکی روی بهارخواب میرفتن و بقیه روزشون رو اونجا با نسیم خنک و امواج نور ماه ادامه میدادن. عبدالله به چشم های آنا زل میزد و براش می خوند: این نگاهِ شوخِ تـو، دیـوانـه میسازد مرا رقصِ این چشمانِ تو پروانه میسازد مرا اینقَدَر شوخی مکن، تـو با دلِ دیوانه ام مستیِ چشم و لبت مستانه میسازد مرا با همه این ها خساست عبدالله و دوری از خانواده آنا رو خیلی اذیت می کرد ماه شیشم بود که خانواده ش با سیسمونی اومدن. آنا از خوشحالی روی پاش بند نبود. عبدالله هم خوشحال بود. - خوب شد شما اومدید آنا خیلی دلتنگ بود. وقتی خانواده آنا اینجا بودن عبدالله انقدر خرج می کرد که اگه آنا قبلش رو نمی دید فکر می کرد که آدم ولخرجی هم هست. خیلی دوست داشت که خانواده ش برای زایمان بمونند اما اون ها فقط یازده روز موند و بعد دوباره رفتن. اینبار دوری حتی از قبل هم سخت تر بود. هرجوری بود آنا تحمل کرد تا زمانی که وقت زایمانش رسید. همه نگران بودن خانواده شوهرش به اونجا اومدن و قابله هم منتظر بود. وقتی اومدن و به عبدالله خبر دادن: - مبارک باشه، پسردار شدید! صورت عبدالله از خوشحالی درخشید. اون هم مثل همه مردهای اون دوره عاشق فرزند پسر و اسم و رسمش بود. همه با ذوق تبریک گفتن. مادر عبدالله از همه خوشحال تر بود چون بالاخره پسرش توی این سن بالا صاحب فرزند شده بود. همه داخل رفتن. عبدالله بچه رو بغل گرفت. آنا با اینکه بیحال بود لبخند زد. از اینکه شوهرش رو اینطور خوشحال می بینه احساس سربلندی کرد. عبدالله دم گوش بچه اذون گفت و تکرار کرد: - اسم غلام رضا ست. اسم تو غلام رضا ست. همه صلوات فرستادن. بعد از دنیا اومدن غلام چند روزی دور آنا و بچه بودن و بعد تنهاشون گذاشتن. آنا به چهره پسرش نگاه میکرد. احساسی بهش نداشت. از اون حالت ترسید. به بچه میرسید اما احساس خوبی بهش نداشت. دیگه حتی شوهرش و خونه و زندگیش رو دوست نداشت و بهونهگیر خانوادهش شده بود. اون روزها کسی درباره افسردگی بعد از بارداری چیزی نمی دونست و همین باعث میشد که آنا عذاب وجدان بیشتری داشته باشه و دیگران هم بخاطر رفتارش بیشتر سرزنشش کنند. روزی او یک جنگجو است، روزی دیگر یک آشفته و شکسته بیشتر روزها،کمی از هر دو است، اما هر روز او اینجاست ایستاده، میجنگد، تلاش میکند او من هستم. اما بالاخره این دوران هم با همه سختی هاش گذشت و آنا به زندگی عادی برگشت و دوباره شروع به کار کرد و خونه همیشه تمیز و غذا آماده بود و بچه هم بنظر نمیاومد که یک مادر بیتجربه داشته باشه، مخصوصا اینکه خیلی زود وزن اضاف کرد و توی اون دوران بچه هرچی وزنش بیشتر بود سالمتر بنظر میاومد. خانواده شوهرش دیگه به بهانه بچه مدام به اونجا سر میزدن. وقتی اون ها می اومدن خونه پر از بوی دود قیلیون میشد و آنا مجبور بود بچه رو روی بالکن ببره. اون ها مدام بی اجازه به لوازم خونه اون دست میزدن و اونور و اونور می رفتن. اون ها مدام درحال صحبت بودن و به سکوت هیچ اعتقادی نداشتن و خونه همیشه پر سر و صدا بود و بچه با اینکه بخاطر اون نوع شکل معاشرتش اجتماعی تر شده بود اما سر و صدای زیاد باعث عصبی تر شدنش نسبت به نوزادهای دیگه شده بود اما وقتی آنا این رو به عبدالله می گفت عبدالله بهش می خندید و می گفت: - خدا شفات بده دختر!- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و هشت از حرف زدن ایستادم. نمیدونستم چیزی بگم. هرچی میگفتم ممکن بود بابا رو عصبانی کنه و درسته تا حالا دست روم بلند نکرده اما با این حال همه چیز ممکن بود. - بابا! - چی داری برای دفاع از خودت؟! - چیزی ندارم. بعد به لحنم بغض دادم. - نگران نباش، اشتباه خودم رو پذیرفتم و عواقبش هم به گردن میگیرم. به دُره نگاه کردم. - تو و زنت زندگی خوب و خوشی بدون من خواهید داشت. چون من دارم میرم. سواد میخواد به کشورش برگرده و برای خواستگاری از من پیغام فرستاده. نقشم جواب داد. بابا خشکش زد. - میری؟! سر تکون دادم. اینبار دل خودمم یکم گرفت. - راحت میشین، شما و زنتون. و با دست دره رو نشون دادم و به داخل اتاقم رفتم و خدا رو شکر کردم که ماجرا ختم به خیر شد. یک ساعت، یک ساعت و نیم بعد چند ضربه به در خورد. - بیا داخل. بابا داخل اومد. قیافهش غمگین و شکسته بود. به سمتم اومد و روی تخت نشست. پاهام رو جمع کردم و درست و حسابی نشستم. چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت: - تصمیمت برای رفتن جدیه؟ سر تکون دادم یعنی آره. - بخاطر حرفهایی که من زدم؟ - نه بابا، اصلا. من روی این پیشنهاد فکر کردم و بنظرم خوب اومد. بابا من ملکه میشم. - ملکه کشور کوچیک و عقب افتاده چه نفعی برای تو داره. اما من اعتقاد داشتم که از هیچی نبودن توی یک کشور خوبتر بهتره. انگار بابا بغض کرده بود. - من بدون تو چیکار کنم؟ دستش رو گرفتم. - خوب شما هم بیان بابا. نگاهم کرد. شوکه شده بود. - من هم بیام؟! - چرا که نه، تو پدر من هستی. یکم این پا و اون پا کرد بعد پرسید: - مامانت چی؟ سر تکون دادم و گفتم: - نه، فقط من و تو. یکم مکث کرد بعد گفت: - دره چی؟ -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بسم الله الرحمن الرحیم آنا خوشحال بود. حالا که داشت کنار مرد زندگیش قدم میزد حس خوبی داشت. یکجورایی مرد دیگهای توی زندگیش نبود. تعداد بچههاشون زیاد بود و عمهش که همسرش مُرده بود اون رو پیش خودش برده بود تا بزرگ کنه. البته از این مسئله ناراحت نبود. چون عمه اون رو حسابی لوس میکرد و خیلی بهش میرسید. از طرفی زندگی توی یزد خیلی لذتبخشتر از زندگی توی روستایی در اردبیل بود. خونه عمه بزرگ بود و تنها ساکن اون خونه هم آنا با دو خدمتکار. خانوادهش گاهی به اونجا میاومدن یا گاهی اون رو به روستا میبردن. که معمولا هر سال سه بار میدیدشون و کنار هم بودن. اما حالا ازدواج کرده بود و با شوهرش داشت توی شهرستان آبدانان در استان ایلام، که آن موقع روستا بود، قدم میزد. روستا جدیدش محل سکونتش رو هم دوست داشت. به بزرگی یزد نبود اما آب و هواش به بدنش میساخت. این چهل و دو روزی که از ازدواجش گذشته بود خوب با روستا آشنا شده بود. این شهر برعکس شهر خودشون چشمههای فراوان داشت و میتونست که مدتها کنار چشمه بزرگی بشینه و از محیط لذت ببره. همسرش ازش میپرسید: - چه محو این آبها میشی. - تو یزد نبودی که بفهمی چی میگم. با اینکه مردم روستا لر و کُرد بودن اما همسرش عبدالله فارس بود که سالهای جوانی پدرش برای تجارت به این شهر اومده بود و موندگار شده بودند. با همه اینها عبدالله کردی میدونست، از بچگی یاد گرفته بود و توی شهر کردی حرف میزد اما توی خونه همه فارسی حرف میزدن و آنا راحت بود. - بریم؟ - بریم. به سمت روستا رفتن. مردم روستا عمدتا لباس لری و کردی داشتن اما آنا مانتو بلند و یاسی رنگی با روسری تیره پوشیده بود. باهم به کبابی رفتن. آنا یکم معذب بود. تا حالا جایی نشسته بود که اینهمه کرد نشسته باشند و جلوی اونها غذا بخوره. اونجا عبدالله بستهای که خریده بود و به آنا نشون نداده بود رو روی میز گذاشت. - این برای توی! آنا با ذوق بسته رو باز کرد. با دیدن لباس کردی رنگی رنگی خندید. - مرسی! - دوستش داری؟ - خیلی! و به صورت همسرش لبخند زد. آنا هفده سالش بود و عبدالله سی سال داشت. وقتی کباب رو خوردن عبدالله به جایی بردش. آنا با ذوق به مردی نگاه کرد که از توی یخچال کوچیک همراهش چیزی در میآورد. - برای خانم یخ در بهشت بزنید. چند ثانیه بعد مرد لیوان قرمز رنگی که داخلش پر یخ بود رو جلوی آنا گرفت. آنا به عبدالله نگاه کرد. عبدالله با چشم اشاره کرد بگیر. آنا گرفت و یک قلپ خورد. کمی مکث کرد بعد با نهایت لذت گفت: - خوشمزهست! عبدالله لبخند زد. باهم به خونه برگشتن. - برو لباست رو امتحان کن. آنا لباسش رو امتحان و اومد و جلوی شوهرش عشوه اومد و اون هم با لذت نگاهش می کرد. بعد با همسرش به دیدن خانواده شوهرش رفت. پدر شوهرس که تاجر بود دو زن داشت که عبدالله پسر همسر اول بود. همسر اول فقط دو پسر داشت که عبدالله پسر کوچیکش و عزیز پنج خواهرش بود. همسر دوم هم سه پسر داشت. آنا خانواده شوهرش رو دوست داشت. شوهرش رو هم همینطور. با همه اینها از شوهرش ممنون بود که با وجود مخالفت خانواده همسرش برای اون خونه مجزا گرفت و به خونه مشترک با مادر شوهر نبردش. شب وقتی از خانه مادر شوهرش پای پیاده به خانه بر میگشتن عبدالله گفت: - تو سواد داری؟ - نه. - دوست داری سواد قرآنی داشته باشی؟ آنا اول تعجب کرد و بعد متعجب پرسید: - میشه؟! - چرا که نه، حق تو اینه که به عنوان مسلمان حداقل قرآن بتونی بخونی. چشمهای آنا برق زد. فردا خود عبدالله به ملا مکتب سر زد و راضیش کرد که برای درس دادن به آنا هر دو روز چند ساعت شبانه به خونه اونها بیاد. زندگی بنظر زیبا بود اما آنا متوجه چیز عجیبی شده بود. بعضی شبها عیدالله آنا رو پیش خانوادهش میذاشت و بیرون میرفت و تا صبح نمیاومد. آنا از خانواده شوهرش میپرسید: - آقا عبدالله کجا میره؟- 7 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و هفت - پس مسئله چی هست؟ - تا قبل از این اتفاق ازدواج ما یک ازدواج احساسی بود اما حالا نوعی ازدواج سیاسی میشه و شما خوب می دونید که ازدواج سیاسی یعنی اینکه سواد به وجدان خودش اجازه بده همیشه از من دور باشه. چند ثانیه نگاهم کرد بعد سر تکون داد یعنی آره حق با تو هست. *** وقتی به خونه رسیدم دیدم بابا روی مبل نشسته. سلام کردم و بعد اومدم به اتاقم برم که صداش اومد: - ترنج! به سمتش برگشتم. - بله. - لباس عوض کن بیا بیرون. - باشه. همینطور که میرفتم توی اتاقم با خودم فکر کردم که قیافهش خیلی جدی بود. بیرون که رفتم دیدم دره کناری با استرس ایستاده. روی مبل نشستم. کمکم داشتم میفهمیدم چه خبر شده. یکم استرسم گرفت. - بله بابا! - دره چی میگه! - چی میگه؟ بابا از جاش بلند شد. یکم ترسیدم. با خشونت به سمت من اومد. - تو وقتی من نیستم خونه رو پارتی میکنی و کلی دختر و پسر جوون میاری و یکیشون خواست به دره تجاوز کنه؟! مکث کردم. چطور باید این ماجرا رو جمع میکردم. - پارتی؟ پارتی نه. کلا ما هشت نفر هم نمیشدیم. دوستهام بودن. شما میدونی که من جاست فرند پسر هم دارم. - ولی دور هم میشینید مشروب میخورید. - بابا من اهل مشروب نیستم. اونها برای خودشون آورده بودن. انگار داشت نرم میشد. - میخواسته به دره تجاوز کنه. - مست بود، نمیشناختش، فقط مزاحمش شده بود. فکر کرد از خودمونه. میخواست مخش رو بزنه. دره داد کشید: - اون دست من رو گرفته بود و میکشیدم. با اخم نگاهش کردم. ترسیده سکوت کرد. انگار تازه یاد بابا افتاد که فریاد زد: - تو به دره سیلی زدی! -
من آتناملازاده عضو هاگوارتز کتاب جادویی خود را آغاز کردم
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
بسم الله الرحمن الرحیم رمان عبدالله نویسنده آتناملازاده ژانر اجتماعی داستان از سال ۱۳۲۴ خلاصه: مردی قدیمی که برای همسر اولش نتوانست همسر خوبی باشد و اشتباهات زیادی هم در کنار انجام میداد. بعد از اینکه همسر اولش طاقت نیاورد و طلاق گرفت او از کار خود پشیمان شد و سعی کرد که راه خود را عوض کند اما از گذشته همیشه نمیشد فرار کرد. مقدمه: گیج کنندهترین اقدامی که علیه خویش میتوانیم بکنیم این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان میداند یک دروغ بزرگ است ... 🕴 شنون آدلر- 7 پاسخ
-
- 6
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل و شیش دره بلند شد و نگاه آخرش با خشم و گریه رو به من انداخت و رفت. روی مبل نشستم و سرم رو توی دستم گرفتم. بچهها اومدن دلداریم بدن. کلافه گفتم: - خوبه، این هم ازم متنفر شد. فردا بابا اومد. دره هیچی بهش نگفت اما دیگه همیشه سعی می کرد با من چشم توی چشم نشه یا وقتی که من توی هال بودم سعی می کرد بره توی اتاق. حتی بابا هم متوجه این حالت ها شد. - بین شما اتفاقی افتاده بابا؟ - نه، چطور؟ - آخه احساس می کنم دره یکم باهات سرده. لب هام رو با حرص روی هم فشردم. این دختر آخر سر برای من دردسر میشد. - نه بابا چیزی نیست، بین خودمون هست درستش می کنیم. فرداش سر پروژه جدید بودم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. برداشتم. - بله! نیم ساعت بعد من دوباره توی اداره اطلاعات بودم. - بعد از چند هفته که ازش خبری نبود یکدفعه درخواست ازدواج رسمی فرستاد؟ - این درخواست بیشتر از جنبه احساسی داشتن جنبه سیاسی داره. - پس من هیچ وقت احساسات اون رو بدست نیاوردم. یکم، خیلی کم بغض کردم. درست عاشقش نبودم اما اینکه همچین نگاهی بهم نداشت هم باعث تحقیرم میشد. - اینطور فکر نکنید. آقایون با شما خانم ها فرق دارن. فقط جنبه احساسی ماجرا رو نمیبینند و از همه لحاظ بررسیش میکنند. چیزی نگفتم. خودش دوباره پرسید: - قصدتون چی هست؟ - نه. - نه؟! جدی نگاهش کردم. - نه، خودش من رو ترک کرده خودش باید بیاد من رو ببره. خندید. - از اون لحاظ! اتفاقا نظر خوبیه، باشه، من خبر میدم. وقتی بیرون اومدم از وقتی که داخل رفتم خوشحالتر بودم. قویتر و شجاعتر. من منتظر سواد موندم اما دو روز بعد دوباره به اداره اطلاعات رفتم. - راستش ایشون گفتن که سفر دوبارهشون با هواپیما خطرناکه. بنظرم من هم درست میگن. - نمیشه، باید خودش بیاد. - بیان محورهای دیگخه جز لجبازی رو ببینید. انگار منظورش لوس بازی بود. توضیح دادم: - مسئله اون نیست. -
بچه بودم یکبار توی خواب دیدم که یک نفر روم دراز کشیده و سرش روی سینه م. سرش رو که بالا میاره و من رو نگه می داره می خنده و دندون های زشت و ترسناک و دهن کشیده ش رو می بینم یک شب بعد از جشن شب یلدامون توی اتاق تاریک نشسته بودم شوهرم هم خوابیده بود. یکدفعه از سمت شوهرم یک نفر من رو صدا زد. البته نه حروفش حروف ما بود و نه میشد فهمید چی میگه اما من احساس کردم من رو صدا زد. بعد جمله ای گفت با همون اسم من که اولش بود بعد جمله رو گفت که نفهمیدم چیه اما بعد از اون زندگی خیلی برام سخت شد و ماه های سختی رو گذروندم بعد از چند وقت یکبار کنار همسرم خوابیده بودم کسی دم گوشم گفت: ملیکا یک صدای کشیده و ترسناک. بلند شدم نگاهش کردم دیدم یک مرد با صورت کشیده و خوشتیپ هست که تمام بدنش سرخ. به من خندید و وقتی خندید دندون های بلند و ترسناکش دیده شد و دهنش خیلی گنده بود. انقدر خسته بودم خوابیدم اما بعدا یادم اومد همون مردی که توی بچگی دیدم و صدا هم فهمیدم مال همون هست جند وقت بعد من اسمم رو از ملیکا عوض کردم به آتنا اما هنوز گاهی من رو ملیکا صدا می زدن تا اینکه یکبار در راه برگشت از سفر راهیان نور چشم هام رو بستن و سعی داشتم بخوابم اما توی حالت بیرون فکنی رفتم یعنی بدنم قفل بود اما بیدار بودم یک چیزی بین این دنیا و اون دنیا که صداش رو پشت گوشم شنیدم - ملیکا! ماشین تصادف کرده. داره می خوره به ماشین رو به رویی. نگاه آتیش گرفت. و حتی حجم گرمای آتیش به صورتم می خورد و سعی داشتم خودم رو نجات بدم و از اون حالت در بیام تا فرار کنم اما نمی تونستم تکون بخورم.
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمانت رو خوندم عزیزم خیلی قشنگ بود واقعا قلمت قوی بود و ادم ترقیب میشد که بخونه ببینه چه اتفاقی افتاده