-
تعداد ارسال ها
68 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت نوزده روزها گذشت؛ مردم مکه کلافه بودند. قریشیان کم نیاورده و حتی با بودنشان در شعب ابوطالب آبروی مکهییان را به خطر برده بودن. بالاخره قرار بر این شد که تحریم را از آنان برداشته و به شهر بازگردند. زینب از خوشنودی نمیدانست چه کند. به خانه مادر رفت و آنجا را مرتب کرد و حیاط را آب زد. از چشمه با مشک آب آورد و در کوزه بزرگ ریخت و زمین را جارو کشید و خاکروبی کرد. جای پدر و مادر را آماده ساخت. ابولعاص از اینکه بعد از مدتها لبخند را بر لب زینب میبیند خشنود بود اما نمیدانست آیا محمد دست از کارهایش برداشته با نه! - پدرت سه سال خاندانش را به سختی انداخت، اگه دوباره بخواهد هزیون بگوید همهشان را به کشتن میدهند، من از آینده کارهایش گریزانم! - اگر بخواهی تمام عمر از حق گریز کنی روزی گیر خواهی افتاد که دیگر پشیمانی فایده ندارد. - تو درباره چه روزی سخن میگویی؟ زینب با جدیت گفت: - من معاد را به یادت میآوردم. ابولعاص اول جا خورد و بعد قهقه زد. - حقا که سخنان محمد را جز دیوانگان باور نخواهند کرد و دیوانگان زنان هستند! سپس کلمه معاد را زیر لب تکرار کرد و خندید. زینب را خستگی از دعوت همسر به اسلام نبود. او ابولعاص را دوست داشت و میخواست او را به همراه خود داشته باشد. اما ابولعاص را مقاومت بسیار بود. خانواده آمدند و زينب به استقبالشان رفت. او ماهها بود مادر را ندیده بود. به پیش که رفت از دیدن حال مادر رنگش پرید. او را پژمرده دید که حتی نمیتواند به تنهایی راه برود. - خداوندا، چه بر سر خدیجه بزرگ آمده؟! خدیجه گفت: - فقط از خدا میخواستم که زنده بمانم تا بازگشت مسلمانان را به خانههایشان ببینم. او را به داخل بردند. خدیجه با لبخند بوی خانه را استشمام کرد. بر جای خود گذاشتنش و فرزندانش به دورش حلقه زدند. او فاطمه را در بر گرفت و بوسید. - دخترم در حافظه تو خانه نیست، اینجا را بنگر، اینجا خانه ماست. سپس به دیگر دخترانش نگریست. - دیگر آرزویی در جهان ندارم، خدا را اطاعت کنید و پدرتان را حفاظت! زینب به پدرش نگریست که به دیوار تکیه داده بود و بر روی صورت لاغر شدهاش قطرات اشک ریخته بود. خدیجه فاطمه را در آغوش گرفت. - او را حفظ کنید که او اولین فرزندی است که نطفهاش را مسلمان زدهاند و به او امیدوارم، آنچنان که مادر مریم، مریم را امیدوار بود! سخن گفتن حالش را رو به بدی برد، فرزندان ترسیدند. زینب برخاست و گفت: - میروم برای شمام طبیب بیاورم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفت از فردا آموزش همزمان پیانو و زبان فارسی رو شروع کردیم. سواد از همسرهاش بهم میگفت. از بچههاش و از اینکه این مدت باهاشون ارتباط تلفنی داره اما اونها نمیتونند پیشش بیان چون پدرش خیلی مراقبه. بابا بعد از رفتن زن و بچهش در به در دنبالشون بود. سردردهای وحشتناک میگرفت و من سعی میکردم ازش مراقبت کنم. خیلی هم بهانهگیر شده بود. مداو گیر میداد چرا دیر اومدی! فلان لباس رو نپوش! یا خواسته داشت. فلان غذا رو بپز! اونجا جارو نخورده! طلاهای الهام رو قبل از رفتنش ازش گرفته بودم اما بابا خبر نداشت. توی دلم بهش خندیدم. - زنکه خنگ! چند روز دنبال فروش طلاها بودم. مقدارشون کم بود اما درخواست یک وام هم داده بودم که تازه برام ریخته بودن و اون رو هم گرفتم و یک زمین خریدم. چقدر خوشحال بودم. از اول هم از این دختره خوشم نمیاومد. باید بابام رو دوباره داماد کنم. با یکم پول که از طلاها نگه داشته بودم رفتم یک رستوران خارجی و سفارش سوشی دادم. وقتی آوردن. گارسون بهم گفت: - عزیزم این سبزها ریشه یک دختر ژاپنی و خیلی مراقب باش چون تنده. اون رفت و من کنجکاو اول از همه همون رو تست کردم. زرشک! فکر کنم آه الهام من رو گرفت چون تمام مدت بعدش داشتم چیزی میخوردم که تندیش بره و غذا زهرم شد. همه هم بهم خندیدن و فقط صاحب رستوران یکم دلداریم داد: - برای خیلی ها اینجا پیش اومده. کلافه بیرون اومدم. چقدر پول داده بودم هیچی از غذام نفهمیدم. فرداش وقتی داشتم برای دیدار با سوا میرفتم یکی از افراد وزارت جلوم رو گرفت. - ببخشید! - در خدمتم! - من رو که میشناسید؟ لبخند زدم. - بله در ملاقاتها دیدمتون. اون هم لبخند رسمی زد و چیزی رو دو دستی به سمتم گرفت. یک کارت بود. - این چیه؟ - مراسم سیاسی برگذار شده. در اصل برای شاهزاده و آشنایی ایشون با مسئولین هست. از شما هم دعوت شده که شرکت کنید. با خوشحالی کارت رو گرفتم. - خیلی ممنون! لبخند زد و رفت. من بالا رفتم. سواد چهرهم رو که دید به انگلیسی گفت: - تو خیلی خوشحالی! - بله خوشحالم. و کارت رو نشونش دادم. - منم میام. اون هم خوشحال شد. - خوبه من تنها نیستم. کارت رو که باز کردم از خوشحالی جیغ زدم: - وای خانوادگی دعوتم بابا هم میاد. سواد یک تار ابروش رو بالا انداخت. وقتی بابا فهمید قبول کرد. این مراسمها چیزی نبود که راحت پیش بیاد. تازه گفت: - میخوام این شاهزاده رو ببینم. من به فکر لباس بودم. - شما باید یک کت و شلوار نو بگیرید. آهی کشید. - واقعا حوصله ندارم اما چون تو میخوای باشه. گونهش رو بوسیدم و با لحن لوسی گفتم: - میسی ددی! -
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پنج زینب به داخل سرای رفت و به حال خود اشک ریخت. کنیزان در بین خود میگفتند: - او را دیدید؟ دین پدر را تبلیغ میکرد اما حاضر نشد به همراه او برود. دیگری با تمسخر گفت: - آخر دین شکمش را سیر نمیکند! و هر دو خندیدند. ابولعاص کمی ایستاد تا خشمش فروگذار کند سپس به داخل رفت و زینب را گرفته در کناری دید. دلش برای او سوخت و به سمتش رفت و کنارش نشست. زینب به سویش بازنگشت. حسی در درون ابولعاص او را سرزنش میکرد و میگفت: - تو خود را انقدر حقیر ساختی که محتاج محبت و لبخند زنی هستی؟ او را با تازیانه به اطاعت در بیاور، دیگر کسی را ندارد که از او حمایت کند! دیگر حس میگفت: - مگر میتوانم به او سخت بگیرم؟ او عزیز من است! - زینب! زینب را جوابی نبود. - همسرت تو را مورد خطاب قرار میدهد، جواب بده! زینب روش را گرفت. ابولعاص آهی کشید و گفت: - چشم و چراغ خانهام، من که نگفتم برای آنان کاری نمیکنم. آنان خاله من و خانوادهاش هستند. دختر خالههایم، شوهر خالهام، آنان خانوادهی همسر من هستند. زینب بازگشت و نگاهش کرد. ابولعاص ادامه داد: - کسی باید باشد که به آنان طعام برساند. هیچ با خودت اندیشیدی که چگونه در آن شعب بتوانند زنده بمانند؟ ما در اینجا میتوانیم کمکشان کنیم. زینب با خوشنودی گفت: - آیا تو راست میگویی؟! - آری، با تو پیمان میبندم! سپس همدیگر را در آغوش کشیدند. سه سال به زینب اینگونه گذشت. ابولعاص شبانه بر خری طعام و... میبست و او را به سمت شعب میفرستاد. یا خر به دست مسلمانان میافتاد یا مردان مکه که در اطراف شعب مشغول مراقبت بودند تا کسی یاری به قریش نرسد میرسید. زینب بسیار کم خانوادهاش را میدید. ابولعاص با اینکه آنان را هنوز دوست میداشت برای آنکه دیگران به او شک نکنند ورود افراد قریش را به خانهاش ممنوع کرده بود. زینب هم هنگامی که میخواست به دیدار خانوادهاش برود آنقدر مردان مکه او را مورد تنش قرار میدادند که پشیمان میشد. حال بگوییم چرا پیمبر شعب ابیطالب را انتخاب کرد. شعب زمینهای ابیطالب بود که قابل کشت چنان نبود و بیرون شهر در میان راه کاروانها بود. اینکار هم باعث میشد تا افراد قریش بتوانند داد و ستدی هرچند کم داشته باشند. و اینکه مردمان دیگر ظلم به آنان را ببینند و افراد مکه مورد فشار قرار بگیرن. زینب هربار که از دیدار خانواده برمیگشت تا چند روز حالش بد بود. او میشنید که مردم در شعب سنگ به شکم میبندن تا فشار گرسنگی را احساس نکنند. پوست درخت میخوردند تا معده سنگین شود. سنگ را در دهان میمکیدن. گاهی علی نیز برای این ماموریتهای مخفی میآمد و جمع میکرد و با همون قاطرها در تاریکی میفرستاد. گاهی نیز بین مردان قریش و محافظان بحث میشد. تا کاروانها بود و اموال ابیطالب و خدیجه به اتمام رسید. خدیجه به زینب گفت: - فدای الله و خدا شده است، اموالم به نیکی رفته و بهترین سرمایهگذاری بود! -
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهار زینب در مقابل چشم دید که تمام خاندانش برای در امان ماندن از دشمنان و تحریم کنندگان خانههای خود را رها کردند و با خیمهای به شعب ابی طالب شتافتند. زینب نیز میخواست برود اما ابولعاص میگفت: - چه میگویی، عقل خود را از دست دادی؟ چرا باید خانه خود را رها کنیم و به آنجا رویم؟! - آنان خاندان من هستند، من دخت پیمبر آنان هستم، من نیز از تحریم شدگان هستم. - آری تو نیز تحریم شدی اما من که تحریم نشدم. اموال بر مرد است و تو میتوانی در سرای من آرامش و آسایش داشته باشی. زینب اشک میریخت و میگفت: - من نمیخواهم آرامش و آسایش داشته باشم میخواهم با خاندانم باشم، تو نمیگذاری که من حق خود را در برابر اسلام ادا کنم. - تو نیز مانند پدرت دیوانه شدی، او تقاص کار خود را پس میدهد و خالهام چون همسرش است راه او را میرود پس تو نیز حرف شنو همسرت باش! - مادرم راه پدر را پیش گرفت چون راه راست است و او پیشوا زنان عصر خود و نزد پرودگار خود جایگاه والایی دارد. ابوالعاص به نیشخند گفت: - تو را به خدایان این سخنان را تمام کن. خدا باید اول شکم وابستگان خود را سیر کند. خدایی که دم از فقیران میزند و پیمبر خودش را کفایت نمیدهد چگونه خداییست؟ بردگان برای بندگی ما هستند و ما عیان برای بندگی خدایان! - نگاهت بس کوچک و چشمانت کور و گوشهایت ناشنوا و بر دلت مهر زدهاند. ابولعاص خشمگین شد. - بس کن ضعیفه، به سرای برو و از مقابل چشمانم دور باش که اگر مهر تو بر دلم نبود آنچنان تازیانه ات میزدم که به گورستان مردگان رهسپار شوی! -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شیش فردا دوباره برای تدریس سواد رفتم. قبل از اینکه سوار آسانسور بشم و بالا برم صدای افراد هتل رو میشنیدم که باهم صحبت میکنند. - آره از کشور خودش پرتش کردند بیرون. - الان چرا ایران این رو پناه داده؟ - چی بگم والا. کشور درست و حسابی که نداره. همسایه ماهم که نیست. ثروت و اینها هم که کشورش نداره. تصمیم گرفتم سوار نشم تا یکم اطلاعات پیدا کنم. - چند روز پیش براش چندتا دختر آورده بودن. همین سیاه پوستهای همراه خودش آورده بودن. من به پلیس زنگ زدم. - آره دیدم فرداش از وزارت اومدن و باهاش صحبت کردن. - فکر کنم یکم تند صحبت کردن یا تهدیدش کردن آخه وقتی من غذاش رو بالا بردم کلافه بود. اوه چه کارهایی کرده این پسر! - خوب کردن. پرو پرو برگشته گفته حداقل برام یک صیغه بیارید. - خوب چی جوابش رو دادن؟ - این آقای عبدالهیان خیلی باغیرت، واقعا با جوابش کیف کردم. به بهانه جارو زدن اون راهرو دم در گوش ایستاده بودم. همه ترسیده به سرایدار نگاه کردن. - کارت خطرناک بود اگه متوجه میشدن چطور میخواستی ثابت کنی جاسوس نیستی؟ - نه نترس زیاد نموندم. خلاصه برگشت و بهش گفت من زنان زناکار ایرانی هم بازیچه شهوت مردها نمیکنم، اون هم چه برسه به یک مرد خارجی. همه خندیدن. - دلمون خنک شد! دیگه کافی بود سوار شدم و بالا رفتم. یک ساعت و نیم رو کامل با سواد درس کار کردم. هوش بالایی داشت و به سرعت یاد میگرفت. هیچ کدوم اشارهای به اتفاقات افتاده نداشتیم و حالش بنظر من عادی بود. بعد از تموم شدن درس لوازمم رو جمع کردم و بلند شدم. - من بهتر برم. - یک... لحظه... بشین. به فارسی گفت. نشستم. فکر کردم میخواد درباره همون حرفهایی که پایین شنیدم صحبت کنه. - من... خواست... جبران کرد... جبران کرد. - چه چیزی رو؟ - همین.... یاد داد به من... توی دلم نفس عمیقی کشیدم که انگار بحث اون نیست. - نیازی نیست. من حقوق میگیرم. - دونست... اما من خود جبران کرد... فرهنگ، سنت. - آها یعنی منظورت اینه توی فرهنگ شما کسی که براتون کاری بکنه شما باید براش جبران کنید؟ سر تکون داد یعنی بله. - بذار من جبران کرد. خندم گرفت. - خوب... چطور میخوای برام جبران کنی؟ - تو پیانو بلد؟ تو پیانو دوست؟ - نه من پیانو بلد نیستم. علاقه دارم بلد نیستم. آخه پولش رو ندارم. با هیجان گفت: - من پیانو داشت. گفت برام خرید اینها. فردا آورد. تو دوست با من پیانو زد؟ - یعنی چی؟ - من به تو پیانو یاد داد. چشمهام از تعجب گرد شد و دوتا دستهام رو روی میز گذاشتم. - تو واقعا به من پیانو یاد میدی؟! سر تکون داد یعنی آره. چشمهام برق زد. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنج - خوبی؟ الهام خوبه؟! سرش رو بالا آورد و با چشمهای اشکی نگاهم کرد. فردا با خیال راحت از رفتن الهام برای آموزش پیش سواد رفتم. وسط درس متوجه بودم همه حواسش به منه و داره نگاهم می کنه. سرم رو بالا آوردم. _ چیه؟ _ میشه با من اینطور رفتار نکنی؟ می تونیم برای هم دوستان خوبی باشیم؟ یکم مکث کردم. _ باشه، سعی می کنم. _ سعی نکن دوست خوبی بشو. من هم قول میدم دیگه از اون حرف ها نزنم. سر تکون دادم و باشه دیگه ای گفتم. خواستم ادامه درس رو بگم که تلفن رو برداشت و گفت: _ بذار به مناسبت آشتی کنون زنگ بزنم یکم خوراکی برامون بیارن. چند دقیقه بعد میز رو به رومون پر از خوراکی های خوشمزه بود. اون روز بیخیال درس شدم و به حرف زدن مشغول شدیم. بابا چند روزی در حال جست و جو بود. مدام می گفت: _ میترسم بلایی سرش اومده باشه. من هم خودم رو نگران نشون میدادم. وزیر من رو خواست. _ میتونم یک چیزی ازتون بخوام؟ _ در خدمتم! اول مقدمه چینی کرد: _ شما برای ما ثابت شده هستید و بهتون اطمینان داریم جز اون از این پروژه هم خبر دارید و غیر از اون آخرین نفری هستید که امکان شک کردن بهتون هست. _ چه ماموریت مهمی هست که من باید انجام بدم؟ یکم مکث کرد بعد توضیح داد: _ بودن بیشتر جواب سواد در اینجا خطرناکه اما ما قصد برگردوندنش رو نداریم اما میخوایم یک مدت طوری نشون بدیم که انگار به کشور دیگه فرستادمشون. _ یعنی من هم باید باهاشون برم؟ سرش رو به معنی نه تکون داد. _ شما باید پنهانش کنید. چشمهام گرد شد. _ پنهانش کنم؟! سر تکون داد یعنی آره. _ بهتر خونه خودتون هم نباشه چون ممکن اونجا رو هم تحد نظر بگیرن. _ کجا ببرمش؟! شونه ای بالا انداخت. _ خونه اقوام، شنیدم اقوام پدری شما در شهر کوچیکی نزدیک یامسر زندگی می کنند. خوب آمار من رو داشتن. _ کی باید این کار رو بکنیم؟ _ دقیقا یک ماه دیگه. سر تکون دادم. _ مشکلی نیست. _ از شما توقع دیگه ای هم نمیرفت. ما یک هدیه ای هم در نظر گرفتیم بابت این کار که بعدا تقدیم می کنیم. این خوب بود. _ چند وقت باید اونجا نگه شون دارم؟ _ دو ماه. زیاد بود اما حتما پول خوبی هم می دادن از طرفی اینطور ادامه نقشه م برای الهام می گرفت. به خونه که برگشتم دیدم بابا داره گریه میکنه. کلافه شدم و رفتم جلوش نشستم. _ چرا نمی خوای باور کنی الهام ترکت کرده رفته؟ سرش رو بالا آورد و بهت زده نگاهم کرد. بعد صورتش رو بین دوتا دست هاش گرفت و با صدای بلندتر گریه کرد. _ بابا! از بین دست هاش گفت: _ مگه من چقدر بدم که هیچ زنی باهام نمی مونه؟ چرا هربار عاشق میشم باهام این کار رو می کنند؟ من کی رو اذیت می کنم؟ من به کی ظلم می کنم؟ مگه من کمتر از گل بهشون گفتم؟ بعد دست هاش رو از مقابل صورتش برداشت و دست من رو گرفت. _ آره ترنج؟ من بدم؟ من اذیتشون می کنم؟ من لایق دوست داشتن نیستم؟ اگه اینطورم بگو خودم رو اصلاح کنم. کل وجودم درد کشید. خودم رو جلو کشیدم و بغلش کردم. از خودم بدم اومد. گریه م گرفت. _ نه بابا تو بد نیستی تو ماهی! گیر آدم های بد افتادی. و توی دلم گفتم: از جمله خود من! فردا که پیش سواد رفتم داشت اعتراض می کرد: _ مسئولین ایران دوست ندارن من اینجا باشم. برای تقدیم کردن من به برادرم هرکاری می کنند که اگه همین تلاش رو برای کمک بهم میکردن تا حالا کل آفریقا رو گرفته بودم. _ چرا به یک کشور دیگه پناه نبردی؟ به سمت گاو صندوق رفت و ازش کاغذی رو برداشت و اومد و روی میز انداخت. _ خودشون برام نامه فرستادن که به ایران بیا. حالا هم تهدیدم می کنند اگه بخوام کشور دیگه ای بریم نمی ذارن زنده برسم. _ حالا می خوای چیکار کنی؟ دادهاش رو زده بود و آروم تر شده بود. _ سه ماه دیگه انتخابات ریاست جمهوری تونه تا اون موقع منتظر می مونم. بعد هر دو در سکوت به فکر رفتیم. به فکر برنامه ای که با خانواده مون راه انداختیم. به خونه که برگشتم حال بابا هنوز خوب نبود. غذا حاضر کردم و صداش زدم. سر میز با غذا بازی می کرد. _ بابا! _ جان! با چشم به غذا اشاره کردم. _ بخورید؟ _ باشه. -
کلمات بی معنی رو توی داستان جا بده😅 داستان ساز
آتناملازاده پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
توی تولدم دوست نچرالم ببی با شوگرش که پلنگ مازندران بود شرکت کرد توپ، توت، تف، تیله- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهار یک روحانی جدید برای آموزش های دینی به سواد اومده بود. دیشب اشهد گفته بود. با اینکه حجم آموزش ها بیشتر شده بود اما اعتقاد داشت که از پسش بر میاد. بابا بعد از رفتن الهام گوشه گیر شده بود. بد به این زن جوون عادت کرده بود. با اینکه بهش قول تعطیلات دو نفره رو داده بودم اما بخاطر کارم کمتر می تونستم پیشش باشم. سواد آموزش های دینی رو کامل دید و تا حدودی به زبان فارسی هم تسلط پیدا کرد اما هنوز باهم فرانسوی صحبت می کردیم. یک ماه خیلی زود گذشت و از آخرین روزی که بابا از، الهام پرسید کی بر می گرده الهام دیگه تلفنش رو جواب نداد. از اون طرف سواد آموزش لازم رو درباره دین دید و حالا اجازه داشتم مکان های دیدنی ایران رو نشونش بدم یا به قول وزیر... _ عظمت و قدرت ایران! از اون طرف بابا هم از نگرانی تاقت نیاورد. _ من میرم ببینم چرا جواب نمیده. _ برو بابا ان شاءالله که حالش خوبه! من هم داشتم برای اولین بازدید آماده میشدم. لیست رو تحویل من دادن. پل طبیعت موزه ملی سد کاخ های سعد آباد برج میلاد امروز قرار بود پل طبیعت رو بریم. دنبال یک لباس مناسب گشتم. هوا دیگه سرد بود و من هم یک پالتو آجری_ زرد پوشیدم با شلوار مشکی و مغنه مشکی. کیف مشکی م رو برداشتم و بیرون رفتم. در همون حال به نقشه ای که برای الهام کشیده بودم فکر می کردم. به هتل که رسیدم ماشین رو همون جلوی در پارک کردم و توی لابی رفتم. از همون جا باهاش تماس گرفتن تا بیاد. چند دقیقه بعد با کاپشن براق سفید و شلوار شیش جیب سفید و کلاه ستش اومد. دهنم از تعجب باز موند. این چه وضعی؟ جلو اومد و به فارسی گفت: _ سلام! به دو بادیگاردش نگاه کردم که پشت سرش با پالتوهای بلند مشکی و کلاه مشکی ایستاده بودن و سعی داشتن جلوی خندشون رو بگیرن. _ بریم. خندم رو در قالب لبخند بیرون دادم. _ بریم. باهم به سمت در رفتیم. یک محافظش جلوتر از ما رفت و ماشین رو آورد. هر دو جلو نشستن و ما عقب. گفت: _ هوای تهران خیلی سرد است. با اشاره دستش محافظ ها حرکت کردن. _ و آلوده. فقط سر تکون دادم. یکم به بیرون نگاه کرد بعد گفت: _ حجاب نیز چیز جالبی است. _ چطور؟ نگاهم کرد. _ در کشور من زنان با بالاتنه برهنه می گردن. چشم هام گرد شد. _ نه! _ چرا. یکم فکر کردم بعد گفتم: _ دین مردم شما چیه؟ _ بیشتر مسیحی هستیم اما این مسئله از سنت نشات می گیره البته اینجور نیست که همیشه این شکلی باشن، معلوما توی جشن های سنتی. سر تکون دادم. این چه سمی بود دیگه؟ من بیشتر خجالت کشیدم. گفت: _ ترنج، یک سوال میتونم ازت بپرسم؟ _ بپرس. یکم مکث کرد و دو دوتا چهارتا کرد بعد گفت: _ اینجا زن نیست؟ متوجه سوالش نشدم. _ زن؟ این ها همه زن هستن. _ نه نه منظورم این زن ها نیست. یکن به دور و بر نگاه کرد و بعد دوباره من رو نگاه کرد و صداش رو پایین آورد: _ همنشین. چشم هام گرد شد. _ چی؟! اومد توضیح بیشتری بهم بده که دستم رو به سمتش گرفتم. _ ساکت شو. دیگه ادامه نده. با تعجب نگاهم می کرد. _ تو مسلمونی نباید درباره این چیزها حرف بزنی این کار اصلا اخلاقی نیست. و روم رو گرفتم. بچه پرو پنج تا زن داره هنوز هم می خواد. اون روز بخاطر همین بحث اصلا بهمون خوش نگذشت و خیلی رسمی دیدار پل طبیعت رو تموم کردیم و حتی بیرون غذا نخوردیم و به خونه برگشتم. بابا دنبال الهام رفت و من هم منتظر عملی کردن بقیه نقشه م بودم. یک هفته که تا برگشتن بابا طول کشید روز درمیون سواد رو به بیرون میبردم یا آموزش می دادم. دیگه درباره هوس هاش چیزی به من نمی گفت و من هم خیلی رسمی رفتار می کردم. بابا با شونه های خمیده برگشت. بدون اینکه به من نگاه کنه رفت توی اتاقش و وقتی وارد شدم کنار تخت روی زمین نشسته بود. _ بابا! دستش رو روی صورتش گذاشت و مثل بچه ها شروع به گریه کرد. جلو رفتم و بازوهاش رو گرفتم. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه با دیدن الهام که سر در اتاق ایستاده سکوت کردم. لبخند زد. _ خوبی؟ سر تکون دادم. _ بیا داخل. وارد شد و روی تخت نشست. _ باید یک چیزی بهت بگم. نگاهش کردم. _ جان! یکم مکث کرد بعد با تردید گفت: _ من باردارم. ابروهام بالا پرید. _ هان؟! با خجالت سر تکون داد. یکم با تعجب نگاهش کردم بعد کلافه گفتم: _ به سنت دقت کردی؟ اگه خودت یا بچه ت طوریش بشه چی؟ نفس عمیقی کشید. _ بهش فکر کردم، اما میخوام نگهش دارم. _ چرا دقیقا؟ ارث خور میخوای اضاف کنی؟ اخم کرد. _ درست صحبت کن دختر! از جا بلند شدم. _ درست صحبت نمی کنم. حواست به خودت باشه الهام، یادت نره نصف این خونه بنام منه. _ منظورت چیه؟ روم رو گرفتم و جواب ندادم. _ با توام، منظورت چیه؟ _ منظورم اینه بچه رو می ندازی و هیچی هم بابا از این قضیه نمی فهمه اگه نه کلاهمون توی هم میره. رنگ از چهرهش پرید. _ این چه وضع حرف زدن ترنج! حواست هست؟ بلند شدم و در رو روش بستم. لعنت بهش! فردا برای اولین کلاس درس به هتل رفتم. وارد لابی شدم و به دور و برم نگاه کردم. آسانسور رو سوار شدم و بالا رفتم. طبقه دوم بود. راهرو رو نگاه کردم. شروع به گشتن کردم و اتاق صد رو پیدا کردم. در زدم. یک دختر در رو باز کرد. تعجب کردم و اومدم برگردم که گفت: _ خانم صنعتی؟ _ بله خودم هستم. از جلوی در کنار رفت. _ بفرمایید داخل! گفتن من بیام که شما تنها اذیت نشین. وارد شدم. یک راهرو کوتاه بود. ازش که گذشتیم یک اتاق بزرگ بود که سرامیک های سفید داشت و ست مبل پنج نفره نارنجی_ مشکی یک تخت بزرگ از چوب بلوط، یک فرش کوچیک، تابلو بزرگ عکس اسب بالای تخت، میز کار چوب بلوط، بالکن بزرگ با پرده های نارنجی_ سفید و یک کمد آینه دار از همون چوب. دوتا مرد هیکلی کنار پنجره ایستاده بودن و خودش هم روی صندلی گهواره ای کنار پنجره نشسته بود و کتاب می خوند. با دیدن من بلند شد و معدب سلام کرد. جوابش رو دادم. اشاره کرد که روی بالکن بیا. همراهش رفتم. یک میز و دوتا صندلی توی بالکن بود. هر دو نشستیم. _ خوب هستید؟ _ ممنون! کتاب ها رو جلوش گذاشتم. _ این ها رو باید به شما آموزش بدم. اولی رو برداشت و بازش کرد. چند صفحه نگاه کرد بعد با فارسی شکسته ای شروع به خوندن کرد: _ آب... با.. با... با.. دام.. با... ران.. آ... هو با تعجب نگاهش کردم. خندید و به فرانسوی گفت: _ مدتی که خودم سعی کردم فارسی رو یاد بگیرم. لبخند زدم. _ خیلی هم عالی! پس کار برای من خیلی آسونه. تلفن رو برداشت. _ بذارید براتون چیزی سفارش بدم. آب پرتقال میخورید؟ سر تکون دادم یعنی آره. تا عصر باهاش فارسی کار کردم و کمی تاریخ گفتم اما از جغرافیا سعی کردم چیزی نگم آخه میترسیدم بعدا باعث جاسوسیش بشه. به خونه برگشتم. اول رفتم پیش الهام که توی آشپزخونه بود. سعی کرد جوری نشون بده که انگار متوجه من نیست و خودش رو مشغول کاری کرد. پرسیدم: _ به بابا که نگفتی؟ سرش رو به معنی نه بالا انداخت. _ کی میخوای بندازیش؟ جوابی نداد. دیگه ادامه ندادم. بالاخره مجبور میشد بندازش که. فردا دوباره که به دیدن سوار رفتم وسط درس درد و دل رو شروع کرد: _ مقامات ایران دوست ندارن که من اینجا بمونم. _ چرا؟ درحالی که کلافه بود گفت: _ کشورهای غربی طرفدار برادر من هستن که بهشون قولهایی داده، از طرفی چون من به ایران پناه آوردم از اتحاد ما و ایران ناراضی هستن. _ این چه ربطی به مسئولین ما داره. در حالی که سرش رو بین دست هاش گرفته بود گفت: _ اون ها میگن حمایت از من به دردسر و خرج هاش نمی ارزه. اعتقاد دارن کشور من هیچ فایده ای براشون نداره. مدتی سکوت کردیم بعد پرسیدم: _ چرا مسلمون نمیشی؟ سرش رو بالا آورد و متعجب نگاهم کرد. _ چی؟ سر تکون دادم. _ آره، اگه مسلمون بشی مطمئن باش پشتت در میان. اینبار سکوتمون طولانیتر شد. به خونه که برگشتم الهام که میدونست منتظر جوابم اشاره کرد به اتاق بریم. وارد که شدیم دست به کمر و منتظر نگاهش کردم گفت: _ بذار بچه رو به دنیا بیارم ترنج. اخمهام درهم شد. انگشت اشارهم رو سمتش گرفتم. _ الهام! _ نظرم رو بشنو بعد از کوره در برو. سکوت کردم. درحالی که دست هاش رو درهم حلقه کرده بود گفت: _ من یک پسر داشتم که سه سال پیش گم شد، توهم میدونی. شناسامه ش هنوز باطل نشده. شناسامه اون رو برای بچه میذارم و میدم مامانم که توی یک شهر دیگه هست بزرگش کنه. _ آهان، بابا هم گذاشت. در حالی که همچنان ترسیده بود گفت: _ نمیفهمه، تا پنج ماهگی که میشه ازش پنهان کرد. بخدا میشه. پوزخند زدم. _ فکر می کنی من خرم؟ یکم گذشت بعد گفتم: _ برو با خودت کنار بیا الهام این بچه قرار نیست بمونه. الهام رفت. فردا دوباره سرکار رفتم. _ چی شد مسلمون میشید؟ _ هنوز دارم روش فکر میکنم. چقدر همه روی پیشنهادهای من فکر می کنند این روزها. _ مردمتون عصبانی میشن اگه مسلمون بشین؟ _ آره، اما اون ها برام مهم نیستن. از مسئولین می ترسم و روحانیون دین خودمون. یکم مکث کردم بعد با شیطنت گفتم: _ و خانوادتون. اول متوجه نشد بعد خندش گرفت. _ آره. _ چندتا همسردارید؟ در حالی که کتاب رو ورق میزد گفت: _ پنج تا. _ در مقابل فهرست پدرتون خیلی کمه. خندید. _ خوب من هنوز یک شاهزادم. ابرویی بالا انداختم. _ صحیح! _ شما از خودتون بگین. اهل این نبودم کم کم اطلاعات بدم پس شروغ به گفتن کردم: _ من تک بچه مامان و بابام هستم. مادرم چند سال پیش ترکمون کرد و رفت. اصلا خبر ندارم کجاست. پدرم با یک خانمی که خودش هم یک بچه ده ساله داره ازدواج کرده. پدرمون کارخونه چوب و زمین های زیادی داره. از بچگی من رو مدارس دو زبانه میفرستاد. برای همین فرانسوی رو هم خوب بلدم. چون دست پدرم توی سیاست بازه من رو به وزرا معرفی کرد و به همین دلیل که همچین شرایطی رو به من میسپارن. _ مادرتون کجاست؟ اصلا سراغش رو گرفتید؟ یکم به فکر رفتم و در همون حال گفتم: _ مگه میشه سراغش رو نگرفته باشم؟ آرایشگر، ازدواج نکرده و با چندتا از دوستهای بیوهش زندگی میکنه. چندبار پیشش رفتم اما زیاد برای من وقت نداره. سرش خیلی شلوغه، خیلی! _ خودت تا حالا دوست پسر داشتی؟ چه زود صمیمی شد. خندیدم و با خجالت گفتم: _ بله. _ چه زمان؟ اصلا چند سالت هست؟ یکم توی ذهنم خاطراتت رو جمع و جور کردم. _ بیست و هشت سالمه. اولین دوست پسرم هجده سالگی بود. من حیوون خونگی خیلی دوست داشتم و ازش یک خرگوش خریدم. چندباری بخاطر عادتهای حیوون ازش سوال میپرسیدم چون خرگوش خودش بود. سر همون دوست شدیم. _ چرا ازدواج نکردید؟ حسابی کنجکاو شده بود ها. _ پنج سال باهم بودیم که فوت شد. _ اه، چه غمگین! بعد از او دیگر به کسی دل نبستید؟ نریمان هجده سالگی وارد زندگیم شده بود و بیست و سه سالگی که برای خواستگاری رسمی آماده شده بودیم رفت. _ سال بعدش عاشق یک پسر اصفهانی شدم. البته شما نمیدونی اصفهان کجاست. بهرحال این پسر شاگرد رستوران بود. از لحاظ سطحی از خانواده ما پایین تر بود اما ازش خوشم میاومد. سه سال بعدش، یعنی سال پیش باهم سرد شده بود. مدتی طولانی اینطور بود.. در نهایت کات کردیم. _ پس باید داغش تازه باشه. خندیدم. _ نه بابا! تو بگو. من هم زود صمیمی شدم ها! _ از چی بگم؟ _ زن هات. با آرامش گفت: _ اسم همسر اولم نانارسیس اهل کشور خودمونه. پدرش از بزرگان کشورمون بود و دخترش رو در سن ده سالگی به عقد من در آوردن. _ نانارسیس؟ خندید. _ فقط شما میتونید از اسمهای زیبا بذارید؟ خندیدم. _ همسر دومم کاکاوه هست. دختر عمومه. خودم ازش خوشم میاومد. یازده سالگی بهم دادنش. _ چه سن کمی برای ازدواج. سر تکون داد. _ زن سومم آسونیساست. دختر خالهم، چهارده سالگی گرفتمش. همسر چهارمم خواهر همون زن هست. آمیونیسا پونزده سالگی گرفتمش. زن آخرم فادی هم دختر یکی از بزرگان بود که نوزده سالگی گرفتمش. سر تکون دادم. _ بچههات؟ لبخندی روی لبش نشست که معلوم بود از علاقه به بچههاش. _ همسر اولم سه بچه داره. دودو دوازده سالش، کاکی یازده سالش، هستا ده سال. _ کاکی پسره؟ سر تکون داد یعنی آره. _ همسر دومم دو فرزند داره. تکتا دوازده سال، دادا یازده سال. از همسر سومم هم یک بچه دارم. زنیا سه سالش. لبخند زدم. _ الهی! خندید. _ همسر چهارمم هنوز بچه ای نداره. _ پس شیش بچه داری. در چند سالگی؟ اول متوجه سوالم نشد بعد گفت: _ سی و سه سال. سر تکون دادم. به خونه که برگشتم الهام توی فکر بود. بهش خاطرنشان کردم دفع القوع نکنه که من هم مقابله میکنم. توی یک هفته ای که الهام فکر می کرد من هم به اون مرد آموزش می دادم. فارسی رو زود یاد میگرفت و به تاریخ علاقه داشت اما حفظ کردن اسمهای جغرافیایی براش سخت بود. اول سواد تصمیمش رو گرفت. _ به دولت ایران اعلام کردم که حاضرم مسلمون بشم. و بعد الهام. _ من به بهانه دیدار از مادرم از اینجا میرم و یکجا خودم رو گم و گور میکنم تا بچه به دنیا بیاد. بعد اون رو با شناسنامه داداشم به خواهرم میسپرم و خودم بر می گردم. فقط یک قولی به من بده. _ چه قولی؟ با مظلومیت نگاهم کرد. _ وقتی برگشتم کمکم کن تا بابات رو راضی کنم. _ چی میخوای بهش بگی؟ سرش رو پایین انداخت و یکم مکث کرد بعد گفت: _ میگم افسردگی داشتم و نیاز به مدتی دوری. _ باشه، کمکت میکنم. _ پس من یک ماه به عنوان مسافرت میرم و این مدت با پدرت هم تماس برقرار میکنم بعد هم با مادرم از اون شهر میریم. روش خوبی بود. از اون طرف پیشنهاد سواد هم توی مجلس رفته بود. سر میز شام الهام گفت: _ دلم برای مادرم تنگ شده مدتی پیشش میرم. بابا نیم نگاهی بهش انداخت. _ چه مدت؟ الهام من منی کرد. _ یک ماه. چشمهای بابا گرد شد. _ یک ماه؟! من گفتم: _ اتفاقا خیلی خوبه! طفلک الهام هروقت میره فقط یک هفته می مونه. الان یک ماه نرفته بهتر بره. بابا کلافه گفت: _ یک ماه خیلی زیاده. ما چیکار کنیم؟ _ دختر و پدری کیف میکنیم. بعد لبخند اغوا کننده ای زدم. بابا توی عمل انجام شده قرار گرفت. _ آره بابا جان خیلی خوبه! دوباره به سرکار رفتم. سواد خیلی خوشحال بود. _ بخاطر پیشنهاد مسلمون شدن قبول کردن که من بمونم. بعد جعبه ای رو جلوم گذاشت. _ این برای تو. _ چیه؟ با چشم اشاره کرد بازش کن. بازش کردم. توی جعبه پر از گل رز بود. _ وای! خندید. _ شنیدم دخترهای ایرانی گل خیلی دوست دارن. درحالی که روی گلها دست میکشیدم گفتم: _ آره، اما چرا؟ _ بخاطر کمکت، اگه راحل تو نبود من نمی تونستم از این مشکل رد بشم. بهش خندیدم. شب که به خونه برگشتم الهام داشت لوازمش رو می بست. با دیدن باکس پرسید: _ کی بهت داده؟ _ همین شاهزاده آفریقایی که بهش درس یاد میدم. ابروهاش بالا پرید. _ چرا؟ ماجرا رو تعریف کردم. سری تکون داد و دوباره مشغول جمع کردن شد. صبح زود بابا بیدارم کرد تا خداحافظی کنیم. از الهام خواست که مراقب خودش باشه. الهام بعد از بابا به سمت من اومد. توی چشم هاش التماس موج میزد. انگار باز هم امید داشت که نجات پیدا کنه. سرد نگاهش کردم اما با گرمی ساختگی بهش دست دادم و ازش خواستم مراقب خودش و پسرش باشه. وقتی رفت نفس عمیقی کشیدم. -
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سه هنوز روزگار روی خوشش را نشان آنان نداده بود که قبایل مکه بر آنان شوریدند و جلسه گذاشتند که قریشیان را باید محمد را رها کنند یا ما از هر حیث تحریمشان میکنیم. نه کسی با آنان تجارت باید کرد و نه خرید و فروش، نه ازدواج صورت میگیرد و نه دلرحمی. این خبر در قریش همهمه بر آورد. زینب خود را وحشتزده به سرای مادر رساند. - آیا خبرها راست است؟ - آری دختم، خود را نیازار و به آغوش من بیا! زینب در آغوش مادرش فرو رفت. امکلثوم نیز به سوی آنان آمد و خود را به شانه دیگر مادر چسباند و رقیه نیز فاطمه نوزاد را در آغوش گرفت و با صدایی آهسته گفت: - سرنوشت ما چه خواهد شد؟! زینب پرسید: - پدر کجاست؟ - در جلسه با ریاسای قبیله میباشد. زمان زیادی نبرد که درب باز شد و پدر داخل آمد. همه از جای برخاستند و به سمتش رفتند و به دورش حلقه زدند. در پشت سر او علی کودک وارد شد. پیمبر گفت: - سلام خداوند بر شما باد! دیگران نیز جوابش را دادند. خدیجه دانست که اینگونه در پیاش آمدن او را معذب کرده پس دستش را گرفت و به سوی جای برد و روی آن نشاندش و خود سمت راستش نشست. رقیه در سمت چپ پدر بنشست و امکلثوم و علی در مقابل او نشستن. زینب پرسید: - پدر سراسر وجود ما وحشت است! - آیا شما مسلمان نیستید؟ پس از چه میترسید؟ ما محبت خدایی را داریم که آنان او را انکار میکنند. سخنش باعث شد آرامش به میان بیاید. محمد به حرف آمد. - افراد قبیله خداوند را انتخاب کردند و با سوادان خطی خواهند نوشت و ما را از همه چیزهای دنیوی که میتوانند محروم خواهند ساخت و در کعبه آویز خواهند کرد. سکوت جمع را فرا گرفت و سپس خدیجه به سخن آمد. - سپاس خدایی را که وجودش بینهایت است و از اوست هرچه داریم و جز او هیچ نداریم! -
ملیکا/آتنا ملازاده متولد ۱۴ آبان ۱۳۸۰ از قدیمی های نودهشتیا دوتا کتاب از طریقسایت نودهشتیا چاپ کردم دانشجوی تاریخ هستم
- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
ارتقا گروه کاربری درخواست مقام کاربری
آتناملازاده پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
امادگی برای طراح جلد- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دو - آیا شنیدهای که محمد به پدر ما توهین کردهاست؟ ابولعاص ناراحت سرش را تکان داد. - شنیدهام. اینبار عتیبه همسر ام کلثوم گفت: - و شنیدهای که ما دخترانش را طلاق دادهایم؟ - این را هم شنیدهام، چه از من میخواهید؟ عتبه دو دستی دست ابولعاص را گرفت. - ما آمدهایم تا از تو بخواهیم که زینب را طلاق دهی. ابولعاص با تعجب به او نگاه کرد، سپس خندهای کرد و پرسید: - چه بخواهید؟! - زینب را طلاق بده، اینگونه او تنبیه میشود و دست از دیوانگیهایش برمیدارد! ابولعاص به عتبه زل زده بود و ذهنش در خاطراتش با زینب جستوجو جو میکرد؛ خندیدنهایش، مهربانیهایش! هرگاه که از در میآمد، زینب را میدید و دلش آرام میشد، هرگاه دیگران عذابش میدادند زینب از او دلجویی میکرد، هرگاه از چیزی در زندگی عصبانی میشد، زینب با سخنهای خود او را قانع و راضی میساخت. - هان؟ چه میگویی؟! ابولعاص نگاه خشمگین خود را به او دوخت و با خود فکر کرد چه میشد نگاهی همچون علی داشت تا مخاطب او از ترس زبانش بند بیاید؟ اما همین نگاه نیز برای ترساندن آنها کافی بود. - بلند شوید و از خانه من بیرون بروید! عتبه هل شد ولی عتیبه خود را جمع و جور کرد و گفت: - خواسته ما را رد مساز، ما زنهایی بهتر از دختر محمد به تو خواهیم داد! عتبه سریع دنباله سخن برادر خود را گرفت: - راست میگوید، پدر ما را برای خود حفظ کن که بسیار بیشتر از محمد برای تو سود دارد! عتیبه گفت: - کار محمد تمام است، به زودی او را خواهیم کشت! سپس کف دستش را رو به روی نگاه ابولعاص گرفت. - دستت را در دست ما بگذار! ابولعاص از جا بلند شد. - از خانه من بیرون روید! با صدای فریادش زینب که تقریباً میدانستند آن دو به چه علت به خانه او آمدهاند، به داخل اتاق دوید. وقتی صورت خشمگین شووی خود را و در مقابل نگاه نگران پسران ابولهب را دید، لبخند کوچکی زد. پسران ابولهب که در مقابل یک زن تحقیر شده بودند، از جا برخاستند و غر زنان از خانه بیرون رفتند. ابولعاص برگشت و نگاه خود را به زینب دوخت. لبخند روی لب زینب بهترین دستمزد برایش بود با خود فکر کرد چقدر زینب را دوست دارد و جواب لبخند او را داد. *** سالی نگذشت که درد زایمان بر جان خدیجه افتاد. هنگامی که زینب دورتر از آن بود که خود را به کمک مادر برساند و دیگر دختران کوچک بودن، هنگامی که همسایگان و آشنایان این عزیز را به جرم باور خدایی دیگر تنها گذاشتن و خدیجه مانده بود چه کند و محمد خود را به هر دری میزد اما راهی نبود! ناگهان در باز شد و چهار بانوی بهشتی به کمک خدیجه آمدند. بلی، بهترین زن عالم از بطن عارفترین بانوی عالم در دستان پارساترین زنان جهان به دنیا آمد. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو بده مگه؟ لبخند زد. _ نه، خوبه! برو مراقب خودت باش. _ سویچ بابا رو میدی؟ سویچ رو بهم داد و رفتم. وقتی رسیدم مرد منتظرم بود. لبخند زدم و با احترام و به فرانسوی گفتم: _ درود جناب شاهزاده! با لبخند تشکر کرد و گفت: _ خوش آمدید! هر دو باهم جای وزیر رفتیم. _ جناب سواد توی هتل می مونند. دوتا بادیگارد و یک دست کمک هم دارن. کتاب هایی به شما داده میشه که با اون ها بهشون فارسی یاد بدید. یک برنامه تفریحی هم براشون بنویسید و برای من بیارید تا ببینم تایید میشه یا نه. چشم گفتم: _ الان چیکار کنم؟ _ برای دیدار با رییس جمهور میخوان برن شما هم به عنوان مترجم همراهشون برید. چشم دیگه ای گفتیم. با سواد بیرون رفتیم. ماشین دولتی جلومون ایستاد. سواد گفت: _ دو محافط من هستن. یکی شون پشت فرمون بود و یکی کنارش. من و اون با فاصله عقب نشستم. حرکت که کردیم گفت: _ اسم شما چیه؟ _ ترنج! _ معنیش چیه؟ _ یک نوع میوه. _ ها، می خوام ببینم چه میوه هست. _ نشونتون میدم. به هتل رسیدیم. _ من اینجا می مونم. _ من باید برگردم میشه بگین راننده تون برسونم؟ خودش و یکی از محافظ هاش پیاده شدن و راننده ش من رو رسوند اما گفتم سر کوچه پیاده م کنه چون نمی خواستم ماشین دولتی رو کسی ببینه. خونه ما پایین شهر بود و کوچه هاش باریک. تشکر کردم و به سمت در رنگی خونه رفتم. وارد که شدم یاور پسر الهام رو دیدم که داره توی حیاط بازی می کنه. _ کسی خونه هست؟ _ نه. سر تکون دادم و وارد شدم. الهام روی مبل دراز کشیده بود و رنگش پریده بود. _ ترنج میری برام میوه بگیری؟ الهام باردار بود و برای این سن بارداری سخت و خطرناک بود. از طرفی خودش نمیتونست خرید بره چون بابا اجازه بیرون رفتن رو بهش نمی داد. رفتم و خریدم و خودم شستم و براش بردم. _ خوبی؟ با بغض گفت: _ میخوایم بریم خونه آقای رضایی. متوجه شدم چرا حالش بد شده و غصه خوردم. اقای رضایی دوست بابا بود و یک دختر پر سن و سالی داشت که برای بابا خیلی عشوه می اومد. لباس هایی می پوشید که واقعا خجالت آمیز بود و عشوه و ادعاهایی میاومد که اعصاب ما رو خورد می کرد. الهام جرات نداشت چیزی به بابا بگه. _ بابا تو رو انتخاب کرده الهام به این چیزها فکر نکن. دستم رو گرفت و فشرد. لبخند زوری بهم زد اما معلوم بود خیلی نگران بود. شب با بابا رفت. خواستم بیدار بمونم تا اگه دیر اومد و حالش بد بود کمکش کنم اما خیلی دیر اومد و یاور خوابیده بود و من هم رفتم خوابیدم. فردا رفتم و کتاب های آموزش زبان فارسی رو گرفتم و بعد از شنیدن چند نصیحت دیگه به خونه برگشتم. دوباره یکم درباره کشورشون تحقیق کردم و فهمیدم فقط یک میلیون و خورده ای جمعیت داره. رفتم و مشغول مطالعه شدم. داشتم یک کتاب رو ترجمه می کردم که اولین کار ترجمه من میشد. در همون حال مشغول خوندن آهنگی شدم. کاش توو روم؛ یه کم حسِ خجالت داشتی! و از اولش؛ باهام صداقت داشتی… ●♪♫ چی شد؟ تا حرف از صداقت شد؛ یهو صدات قطع شد! ●♪♫ تو با من گرم بودی؛ دستات چرا سرد شد؟ ●♪♫ چند وقتیه که خدا رو شکر بهترم؛ ولی بازم نمیشه از تو بگذرم! ●♪♫ هنوزم قفلم روت! ●♪♫ هر چند که حضورت همه جا؛ فقط باعثِ اُفتم بود… ●♪♫ خدا می دونه که کجا الان پلاسی و ممکنه با هر آدمی؛ هر آن بلاسی! ●♪♫ ولی من چی؟ ●♪♫ یه خونه نشینم که ممکنه ساکت؛ مدت ها یه گوشه بشینم! ●♪♫ چرا؟ چون هنوز هستم؛ توو شوکِ کارت! ●♪♫ ولی خب تو؛ خدا رو شکر که حالت خوبه… ●♪♫ شعر و ملودی : آرمین زارعی بگو کنارش، مستی یا خوابی؟! ●♪♫ لباس براش چی پوشیدی؟ رسمی یا عادی؟ ●♪♫ بزار همه چیوُ من؛ رو راست بگم بهت ●♪♫ تو یه تیمی می خوای؛ که به هم پاس بدنت! ●♪♫ اینم بدون که دیگه برام مهم نیستی… ●♪♫ حالا برو با هر کی که می خوای؛ لاس بزن هی! ●♪♫ برو که هیچی بین ما نی اصلا؛ زندگیم با تو پاشید از هم…! ●♪♫ من به نبودِ تو؛ راضی هستم… ●♪♫ چون تو رفتی و گذاشتی خالی، دستم… ●♪♫ دیگه برو… ●♪♫ چون نمی خوام اصنشم! تو رو نباید حتی از اولشم به تو دل میباختم ●♪♫ چون دوس نداشتم؛ به دستِ تو یا کسای دیگه مسخره شم! ●♪♫  تو غرق خوشیو من از سرِ شب؛ اصلا خوابم نمی بره اصنشم… ●♪♫ انقدر قرص و دری وری با هم می خورم؛ که شاید استرسام کمتر بشن ●♪♫ چون خودم با یارو دیدمت! ●♪♫ به حرفات شک کنم؛ یا بو پیرهنت؟ که غرقِ عطر مردونس! ●♪♫ حیف که خوردم از تو، من رو دست… ●♪♫ پس برو گمشو! تف به ذاتت! ●♪♫ اینا همه کمبودِ عقده هاته… ●♪♫ جا زدی خوبیامو با بدی جواب دادی… میمردی، به همه پا ندی؟! ●♪♫ هنوزم اخلاقای بدتوُ باز داریشون؟ ●♪♫ کثافت کاریاتوُ؛ می کنی ماس مالیشون؟! ●♪♫ این یارو کیه؛ که همش بهت زنگ میزنه؟ ●♪♫ نکنه رابطه ی کاری داری؛ باز با ایشون؟! ●♪♫ تنظیم قطعه : مسعود جهانی خدایی بگو! یعنی انقده خجالت داشت؟ ●♪♫ حالا دوس پسرت؛ یه تایمی کسالت داشت… ●♪♫ ●♪♫ مگه چی کار کرده بود؛ که این مدلی این کارا رو کردی توی کثافت باش؟ ●♪♫ من هنوز همون آدمم… هنوزم تخسم… ●♪♫ واسه هر چیز الکی هم؛ بغضم نمیترکه ●♪♫ تو بودی دلیلِ افتم… پس دیگه از ما؛ بکش بیرون لطفا! ●♪♫ چون دیگه همه جوره تو رو تست کردم! تو این شرایطم؛ نبودتو حس کردم… بگو بینم خب تو الان کجایی؛ که از غم نبودت یه گوشه کز کردم؟ -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بسم الله الرحمن الرحیم پارت اول برای دیدنش ذوق داشتم. تا اون موقع یک سیاه پوست رو از نزدیک ندیده بودم. عاشق شغلم بودم! عاشق آشنایی با افرادی از فرهنگهای مختلف. سر کمدم رفتم تا لباس مورد علاقه م رو پیدا کنم. بابا ماهانه کلی پول بهم میداد تا برای خودم لباسهای مختلف بخرم. مانتو پوست پیازی با شلوار دودی و شال مشکی رو برداشتم. آرایش کمرنگی کردم و بعد از عوض کردن لباس بیرون زدم. اسنپ گرفته بودم. اومد و سوار شدم. رو به روی وزارت خونه ایستاد. تشکر کردم و پیاده شدم و به اون سمت دویدم. کارت شناسایی م رو نشون دادم و داخل رفتم. من رو به اتاق وزیر بردن. با دیدن من بلند شد. تا حالا چندبار برای ترجمه اونجا اومده بودم. _ خوش آمدید خانم برادران! با لبخند گفتم: _ ممنون جناب وزیر! در خدمتم! با دست به مردی که روی مبل نشسته بود و با لبخند من رو نگاه می کرد اشاره کرد. _ جناب سعود هستن پسر پادشاه اسواتنی. با لبخند رو به مرد سر تکون دادم. با همون لبخند جوابم رو داد. مثل همه سیاه پوست هایی که توی فیلم ها دیده بودم بود. کت و شلوار زرشکی با پیراهن ذغالی پوشیده بود و کروات سفید_ زرشکی زده بود. _ باید یک چیزهایی رو همین اول درباره ایشون بدونید. به وزیر نگاه کردم. _ در خدمتم! _ ایشون به این کشور پناهنده شدن. امپراطورشون، یعنی پدرشون حال ناخوشی داره و بیست و چهارتا بچه داره بین طرفدارهای ایشون و برادرهاشون جنگه و ایشون به ایران برای حمایت گرفتن پناه آورده. تا وقتی که این کشور شما بهش فارسی و فرهنگ ایرانی یاد میدی و توی ایران دورش میدی. نگاهی به مرد کردم و گفتم: _ چشم! اون شب توی خونه کامل درباره پدر سعود تحقیق کردم. وی در سال ۱۹۸۶ در سن ۱۸ سال و ۶ روز به جای پدرش سوبهوسای دوم به تخت نشست. او تا سال ۲۰۰۶ جوانترین پادشاه جهان بود و تاکنون ۱۵ همسر دارد. وی یکی از آخرین پادشاهان مطلقه دنیاست که انتخاب نخستوزیر، اعضای کابینه و قوهٔ قضائیه بر عهده اوست. تخمین زده میشود که وی حدود ۶۴٫۵ میلیون یورو ثروت دارد که آن را مدیون اموال و داراییهای خود از جمله ۶۰٪ از خاک کشور سوازیلند میباشد. شاه مسواتی سوم ۱۳ کاخ، چندین ناوگان خودرو و یک جت شخصی به ارزش ۱۰٫۹ میلیون یورو دارد. مسواتی به دلیل زندگی تجملی و اختیار همسران متعدد در حالیکه کشورش با فقر بسیار شدیدی روبروست با انتقادات زیادی در داخل و خارج کشور روبرو شده اما تودهٔ مردم سوازیلند به او علاقه داشته و معتقدند خدا او را به کشور و کشور را به او دادهاست. برآورد میشود ۲۶ درصد افراد ۱۵ تا ۴۹ ساله در این کشور به ویروس اچآیوی مبتلا هستند و پادشاه راه حل ممنوعیت رابطه جنسی را پیشنهاد کرد. او ممنوعیت ۵ ساله رابطه جنسی تمام زنان و دختران زیر ۱۸ سال را صادر کرد. این رای به مذاق مردم خوش نیامد، چون خود مسواتی ۱۳ زن و دست کم ۲۳ فرزند داشت و همان سال با یک دختر ۱۷ ساله ازدواج کرد. این ممنوعیت عجیب و غریب یک سال بعد لغو شد. در مراسم پنجاهمین سالگرد استقلال کشورش اعلام کرد اسم کشورش را به «پادشاهی اسواتینی» تغییر دادهاست. او یکی از معدود پادشاهان جهان است که قدرت چنین تغییری را یک تنه دارد. فعالان حقوق بشری بارها رهبران این کشور را متهم کردهاند که احزاب سیاسی را محدود میکنند و علیه زنان رفتار تبعیضآمیز دارند. این کشور بالاترین نرخ ابتلا به بیماری ایدز را دارد. امید به زندگی برای مردان در این کشور ۵۴ سال است و برای زنان ۶۰ سال. سوازیلند تنها کشور آفریقایی است که پادشاهی مطلق دارد. پادشاه کنونی، پسر سوبهوسای دوم است، مردی که بیش از ۸۲ سال سلطنت کرد و ۱۲۵ زن داشت. مسواتی سوم در ۳۲ سال سلطنتش ۱۵ همسر برگزیده است. مسواتی سوم به «شیر» شهرت دارد. هم به دلیل همسران زیادی که اختیار میکند و علاقهای که به لباسهای سنتی دارد با تعجب نت رو خاموش کردم. عجب آدمی بود این! اگه اینطور خودش هم حتما زن زیاد داره. فردا میخواستم به دیدنش برم. با چیزهایی که دربارهش شنیده بودم ترجیح دادم زیاد تیپ نزنم پس تنها مانتو بلند یشمی رنگم رو با مغنه مشکی پوشیدم و بیرون رفتم. الهام زن بابام با دیدن من دست به کمر شد. _ کجا خانم؟ الهام سی و چهار سالش بود و فاصله سنیش با من کم بود. دو سال بود زن بابام شده بود و از ازدواج قبلیش یک پسر ده ساله داشت که با خودش زندگی میکرد. بابا شخصیت نرم رفتار و سرزنده ای داشت و چون الهام دختر یکی از دوست هاش بود باهاش ازدواج کرده بود. الهام هم به سرزندگی بابا بود و یک ازدواج ناموفق و چهار سال تنها زندگی کردن افسردش نکرده بود. با اینکه گاهی رفتارهای تندی هم داشت که وقت عصبانیت به چشم میخورد رفتارش با من هم عادی بود. _ سرکار! به تیپم اشاره کرد. _ خیر باشه هیچ وقت اینطور تیپ نمیزدی. خندیدم. -
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
«بسم الله الرحمن الرحیم» پارت اول نور مستقیم خورشید، چشمهای ابوالعاص را اذیت میکرد. دستش را سایبان نگاهش کرد تا کوچه پس کوچههای مکه را بهتر ببیند. با دیدن افرادی که به هم میرسیدن و خاله زنکوار به صحبت مشغول میشدند، خندهاش گرفت. ماجرا چه بود که باز فضولی مردان و زنان مکه را بر انگیخته بود؟ از تپه پایین رفت و وارد شهر شد. چند قدمی بیش نگذشته بود که چندین نفر به سویش دویدن ایستاد تا آنها او را با خبر ساخته و به سرگرمی خود را ادامه بدهند. یکی با نگرانی که هیجان خبر به خوبی در آن نمایان بود گفت: - ای ابولعاص، خبرها را شنیدهای؟! - خیر، از کجا باید خبرها را شنیده باشم؟ من در بیابان بودهام! - ای عقب مانده از دنیا، پسران ابولهب دختران محمد را طلاق دادهاند! چشمهایش از تعجب گرد شد. رقیه و امکلثوم دختر خالههای و خواهر خانمهای ابولعاص بودند و این مسأله برای او مهم بود. - علتش چیست؟ - محمد شعری از طرف خدایش در نکوهش ابولهب گفته. - وای به او، وای بر دیوانگی او! قدمهایش را به سوی خانه کوچک محمد کج کرد. در مقابل منزلش ایستاد و کلون در را کوبید. صدای فاطمه کوچک از پشت در آمد: - کیستی؟ - ابولعاص هستم! فاطمه در را باز کرد و به پشتش پناه برد و از آنجا شوهر خواهر خود را دید که در آن لباس فاخر با قدمهایی محکم و بلند به سوی منزل پدرش میرفت. ابولعاص به داخل رسید و محمد را دید که در گوشهای نشسته و با ریش های خویش بازی میکند. در مقابلش نشست. - چه کردهای؟ چه گفتهای؟چرا زندگی دخترانت را بخاطر کینه خود خراب کردهای؟! محمد نگاهش کرد. - من فقط ابلاغ کننده وحی الهی هستم و حرفی از خود نمیزنم! ابولعاص پوزخندی زد و گفت: - حاضر نیستی از سخنان خود دست برداری! بعد از جایش بلند شد. - هیچ نکردهای جز آنکه دخترانت را نگون بخش کردهای! برگشت و از خانه بیرون رفت. با خود فکر کرد دیگر خود را نگران کارهای او نمیکند، به سمت خانه خود رفت. دوست داشت زینبش را ببیند تا عصبانیتش را از یاد ببرد. از طرفی دوست میداشت تا با کنار زینب بودن غم را از دل او نیز بزداید. کلون در را به دست گرفت که ناگاه صدایی از پشت سرش آمد. - ابولعاص! به سمت صدا برگشت پسران ابولهب یکی از عموهای محمد. - هان؟ چه شدهاست که هردوی شما به دیدار من آمدهاید؟! -ما را به داخل خانهات راه نمیدهی؟ بدون دادن پاسخ کلون در را چندبار به در کوبید. صدای غلامی آمد: - کیستی؟ - من هستم، ابولعاص؛ مهمان هم داریم! غلام در را باز کرد و ابولعاص با دو مرد وارد خانه شدند. پسران ابولهب چشمشان به کنیزان زیباروی ابولعاص بود و با خود فکر میکردند مگر زبیب چه دارد که با آنکه فرزندی به ابولعاص ندادهاست، هیچکدام از این کنیزان طمع آغوش ارباب خود را نکشیدهاند. وارد هال خانه شدند؛ زینب که اشکش را به تازگی زدوده بود، با دیدن پسران ابولهب اخم کرد و بازگشت و به اتاق مشترکش با ابوالعاص رفت. هر سه که نشستند، ابولعاص پرسید: - شما را به من چه کاری است؟ عتبه همسر پیشین رقیه به سخن آمد. -
سریال کره ای پسران برتر از گل
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
سلام! 😊 سریال "پسران برتر از گل" (Boys Over Flowers) داستان یک دختر به نام "گُو جون پیو" را روایت میکند که به یک مدرسه خصوصی ثروتمندان میرود. او با گروهی از پسران معروف به نام "F4" آشنا میشود که شامل چهار پسر ثروتمند و محبوب است. در قسمت اول، جون پیو با رفتارهای خشن و سلطهجویانه یکی از اعضای F4 به نام "گو جون پیو" مواجه میشود. او تصمیم میگیرد که به هیچ وجه تسلیم نشود و در برابر آنها ایستادگی کند. این شروعی برای ماجراهای جالب و چالشهای عاطفی است که در ادامه سریال پیش میآید. این سریال به خاطر داستان عاشقانه و شخصیتهای جذابش بسیار محبوب شده است. آیا شما هم این سریال را دیدهاید؟ 😊 -
نام ها: پسران برتر از گل – F4 محصول: 2009 کره جنوبی از شبکه KBS2 ژانر: کمدی | عاشقانه | جوانان | درام تاریخ پخش: Jan 5, 2009 قسمت ها: 25 + 1 روز های پخش: دوشنبه و سه شنبه مدت زمان: 1 ساعت و 5 دقیقه وضعیت: تمام شده بازیگران: Gu Hye Seon – Lee Min Ho – Kim Hyun Joong خلاصه: این مجموعه دربارهٔ دختری از طبقه کارگر است که درگیر زندگی گروهی از مردان جوان ثروتمند در دبیرستانش میشود. این مجموعه بینندگان بالایی در کره جنوبی داشت و یکی از محبوبترین سریالها در سراسر آسیا شد
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان ملقب به ابوالعاص | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم داستان: ملقب به ابوالعاص نویسنده: آتناملازاده ویراستار: زهرا بهمنی خلاصه: من زینب، دختر پیامبر بزرگ اسلام و دختر خدیجه بزرگ، خواهر فاطمه سرور بانوان جهان! من زینب؛ همسر پسر خالهام قاسم، ملقب به ابوالعاص... من زینب؛ دختی که مثل دیگر خواهرانش به اسلام روی آورد اما همسرش، نه! مقدمه: بسترم بغض است و کابوس شبانه ناامیدی... بیدارم از روی ناچاری و حرکاتم تکراری... گریه سرمشق همیشه تکراریام و تنهایی، همدم تنهاییام... مداد یادگاریام را در دست میگیرم و اینبار بیدلیل مینویسم، بیاحساس میکشم و به هیچ میرسم... چه دردناک است فراموشی! **فاطمه باغبانی** -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
بسم الله الرحمن الرحیم رمان ملکه اسواتنی نویسنده آتناملازاده خلاصه: من ترنج، یک مترجم ساده ایرانی. خیلی ساده و یکدفعه ای دل یک ولیعهد رو میبرم. دل یک ولیعهد که با همه ولیعهدهای دنیا فرق میکنه. یک شاهزاده سیاه پوست من رو به سرزمینی میبره که تا حالا اسمش هم نشنیدم و من رو وارث جهانی میکنه که تصورش هم نمیکردم. مقدمه: اِسواتینی که پیشتر با نام سوازیلند خوانده میشد، یک کشور آفریقایب محصور در خشکی. پادشاه کشور مسواتی سوم بوده است. مسواتی سوم فعالیت احزاب سیاسی را ممنوع اعلام کرد، او ۱۰ نماینده از ۶۵ نمایندهٔ پارلمان را انتخاب میکرد، همچنین انتصاب نخستوزیر نیز وظیفهٔ او بود. مسواتی هرگونه قوانینی را که کوچکترین اختیاری را از او سلب مینمود، وتو میکرد، او در اسواتینی یک نظام دیکتاتوری مطلق بنا نهاد. ۸۳ درصد مردم اسواتینی پیرو دین مسیحی هستند. ۱۵ درصد مردم پیرو آئینهای سنتی و قبیلهای، ۱ درصد مسلمان، نیم درصد بهایی ۰٫۲ درصد هندو هستند -
رمان آتوسا دختر ایران