رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

آتناملازاده

عضو ویژه
  • تعداد ارسال ها

    166
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. مادری گفت که مرد تکیه گه توست این تکیه گه صد ساله به خواب است
  2. پارت چهار - تندتند بال بزن. آب باید از روشون بچکه. شروع به بال زدن کرد. اولش فکر کرد هیچ فایده ای نخواهد داشت اما میل به بقا و کمک های مادرش باعث شد که به جایی برسه که فهمید دیگه می تونه ادامه بده. - مامان، من دیگه می تونم پرواز کنم. صدای مادر آمد: - آه! سپس متوجه شدم که زیر کتفم سبک شد. به اون سمت نگاه کردم. - مامان! طوفان جسم مادرم رو به بازی گرفت و به اینور و اونور پرت کرد و سپس به سمت زمین پرتاب شد. - مامان! با صداش همه به اون سمت برگشتن. - وای! - پرا جون! - مادرش! رییس کاروان با اینکه خودش حسابی آشفته شده بود گفت: - باید بریم. اگه بیشتر بمونیم ممکن دوباره طوفان بیاد و افراد بیشتری رو از دست بدیم. گلپرک شروع به گریه کرد. - نمی تونید برید. مامانم همین جاها باید افتاده باشه. - ما همه جا رو گشتیم اما خبری از مامانت نبود. - خودمون دیدیم افتاد. پیدا میشه. ما کم گشتیم. رهبر گروه با حرص و نگرانی گفت: - نمی‌تونیم بیشتر بمونیم، هوا هنوز ابری هست. باید بریم. - من نمیام.
  3. پارت سه من گفتم: - ببخشید عمو من خواب مونده بودم. سعی کرد مهربون‌تر صحبت کنه: - آخه عمو جون! می‌دونی اگه توی طوفان گیر کنیم چه اتفاقی می‌افته؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. واقعا نمی‌دونستم. از واکنش من خندید. - باشه. بهتر دیگه راه بیفتیم. ماهم بین جمعیت رفتیم و همه به پرواز در اومدیم. مامان به من گفت: - گلپرم! تو هنوز بچه‌ای و تا حالا این راه طولانی رو پرواز نکردی پس ممکن خسته بشی. گفتم نگران نشی. - اگه نتونم چی؟ - می‌تونی خدا وقتی زمان مهاجرت رو این موقع می‌ذاره به شما توان پرواز طولانی داده. ما همه توی این سن مهاجرت کردیم. با حرف مامان خیالم راحت شد. اما هنوز یک ربع از پروازمون نگذشته بود و قرار بود بعد از نیم ساعت حرکت پناهگاه پیدا کنیم و کمی استراحت کنیم که هوا ابری شد. یکی از همراهانمون به رییس کاروان گفت: - باید به جایی پناه ببریم. - می‌بینی که اینجا دشت هست. اولین درخت بزرگی که دیدیم در زیر آن پناه می‌گیریم. اما طوفان مدام بیشتر و بیشتر میشد. پرواز توی این حالت برای من که بچه بودم خیلی سخت بود. یک لحظه احساس کردم که بال هام سنگین شده. - مادر بال هام خیس هست. - گلپرک سعی کن تندتر بال بزنی تا آب از روشون بریزه. تسلیم نشو مامان! اما من داشتم تسلیم میشدم. چیزی نگذشت که بال زدن هام آروم و آروم تر شد و به سمت پایین می رفتم. فهمیدم دیگه طاقت ندارم. فریاد زدم: - مامان! توی همون طوفان نگاه مادرم رو که به سختی بال میزد دیدم. وقتی داشت به سمت زمین می‌رفتم و با خودم فکر می‌کردم این آخرین بار هست که نگاهش رو می‌بینم فریاد کشید: - گلپرک! و خودش رو به سمت من سوق داد. به زیر من رفت و من رو به بالا هول می داد و تند تند بال میزد و می‌گفت:
  4. پارت دو - خوب... وقتی برگردیم می‌تونید اون‌ها رو ببینید. اما این جواب برای بچه‌ها قانع کننده نبود. هرچی بیشتر مادر سعی می‌کرد اون‌ها رو راضی کنه اون‌ها بیشتر ناراضی میشدن. - ما تصمیممون رو گرفتیم. نمیایم. مادر نمی‌دونست چیکار کنه. در همون حال چشمش به مادر بزرگ افتاد که اون‌ها رو نگاه می‌کرد و می‌خندید. مادر بزرگ که ناراحتی دخترش رو دید گفت: - نوه‌های قشنگم! بیان براتون یک قصه تعریف کنم. بچه‌ها با خوشحالی به سمت مادر بزرگ رفتن. او همیشه بهترین قصه‌ها را تعریف می‌کرد و همه چیز را می‌دانست. از عقاب و جغدها گرفته تا زندگی موش‌های صحرایی، از بارانی که در جنگل به همراه خود سیل آورد تا هجوم ملخ‌ها، یا چیزهای زیباتر، مثل امتداد رنگین‌کمان و گل‌های رنگارنگی که جوجه‌ها هیچ‌وقت ندیده بودند. - مادر بزرگ، درباره چی می‌خوای به من قصه بگی؟ - می‌خوام قصه اولین مهاجرت خودم رو براتون تعریف کنم. جوجه‌ها سراپا گوش شدن. - حدودا همسن و سال شما بودم که زمان اولین مهاجرت منم رسید. برعکس شما من اصلا ازش ترسی نداشتم. البته ذوقی هم نداشتم. قبول کرده بودم که این قسمتی از زندگی من هست. اما اون شب... راستش خیلی دیر خوابیدم. داشتم به زندگیم بعد از این مهاجرت فکر می‌کردم. برای همین تا دیر وقت بیدار بودم و دیر خوابیدم. صبح مادرم هرکاری کرد نتونست بیدارم کنه. چندبار صدام زد: - گلپرم! دختر قشنگم! بلند شو وقت رفتنه. اما من اصلا نمی‌تونستم بیدار بشم. هی صدام می‌کرد: - گلپر بلند شو. الان همه میرن ما رو تنها می‌ذارن ها. - خوابم میاد. - گلپر هوای زمستون خیلی سرده، برف میاد دفن میشیم. اما من خیلی خوابم می‌اومد. آخرین جمله مادرم رو شنیدم و چشم‌هام بسته شد: - گلپر به طوفان و بارون می‌خوریم ها. بالاخره مادرم تونست من رو بیدار کنه اما خیلی دیر. با ترس خودمون رو به کاروان رسوندیم. پرستوی رییس با حرص به سمت ما اومد. - معلومه شما کجا هستید؟ ما بخاطر شما کاروان رو نیم ساعت نگه داشتیم.
  5. پارت یک یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون، خدای رنگین‌کمون، خدای آسمون، هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری زیر این گنبد کبود لونه‌ای بود روی درخت گردو. توی این لونه چندتا پرستو زندگی می‌کردن. مامان پرستو بود و سه تا از جوجه‌هاش. مامان‌بزرگ پرستو هم بود. اسم جوجه‌ها پِپِل، پُپُل و پٰپال بود. که پِپِل و پُپُل پسر بودن و پٰپال دختر بود. داستان از اونجایی شروع شد که مامان پرستو بهشون خبر داد: - به زودی قرار مهاجرت کنیم. پِپِل پرسید: - مهاجرت چیه؟ مامان پرستو به آسمون اشاره کرد. - خورشید رو می‌بینی چقدر بزرگه. - آره. - می‌بینی چقدر مهربونه، به ما گرما میده. پِپِل با ذوق گفت: - آره. - خوب این خورشید همیشه برای همه جا مهربون و گرم نیست. گاهی سرد و خشن میشه. گاهی پشت ابرها میره و اون موقع یک عالمه آب از آسمون میاد که می‌تونه لونه‌هام رو خراب کنه. وقتی خشن میشه دیگه مامان نمی‌تونه غذا پیدا کنه و هیچ‌جا غذا نیست. پرستوهای کوچولو با ترس به مادرشون نگاه کردند. - نه، نه شما نباید بترسید. چون ما از اینجا میریم. میریم به سرزمینی که خورشید مهربون داشته باشه. جوجه‌ها چند ثانیه خبر رو بالا و پایین کردن بعد پُپُل پرسید: - یعنی ما از اینجا میریم؟ - آره. - هیچ‌وقت هم برنمی‌گردیم؟! غم توی صدای بچه‌ش رو احساس کرد و سریع گفت: - منظورم این نبود. ما برمی‌گردیم. - کِی؟! خیلی زود؟! مادر واقعا گیج شده بود. - نه، یکم... یعنی، وقتی شما بچه‌های بزرگی بشین. بچه‌ها دوباره بهم نگاه کردن. - دوست‌هامون چی؟! - دوست‌هایی که پرستو باشن باهم میریم. پپال گفت: - من کلی دوست غیر پرستو دارم. گنجشک، ساره و حتی سنجاب.
  6. بسم الله الرحمن الرحیم نام داستان: غم مادر نویسنده: آتناملازاده ژانر: غمگین سخن نویسنده: اسماً برای کودکانه، اما برای کودکان نخوانید! تاریخچه: این اولین داستانی بود که من نوشتم.
  7. پارت سی و شیش - اون یک شاهزاده‌ست. یکم مکث کرد بعد نیمه خنده گفت: - چی؟! - درست شنیدی. - از خاندان قاجاره؟ واقعا با خودش چی فکر کرده! - اون خارجیه! - واه! خارجیه؟ شاهزاده انگلیسی هست؟ - نه، اسواتنی. یکم سکوت کرد بعد گفت: - اسواتنی کجاست؟ - آفریقا. - آفریقا؟! سکوت کردم. اون هم یکم سکوت کرد و بعد گفت: - پولداره؟ - بله. - می‌دونم، من دختر خودم رو می‌شناسم. چیزی نگفتم. خوب می‌شناخت دیگه. - برت نداره اونجا ببره. یکم هول شدم. - نه، نگران نباش. - باشه ببین من میام اما یک مشکلی اینجا هست. - چی؟ - زن پدرت نباشه. یکم گیج شدم و بعد گفتم: - یعنی چی نباشه؟ - توی جلسه‌ای که من میام زن پدرت نباشه. - کجا بره توی شهر غریب آخه؟ با لجبازی گفت: - من نمی‌دونم، بهرحال الهام نباید باشه. شاخک‌هام بالا پرید. پس اون فکر می‌کرد که الهام هنوز زن باباست. - باشه. - خیلی خوب، مراسمت کی هست؟ - پس فردا شب. یکم درباره سواد ازم توضیح گرفت و بعد قطع کرد. می‌دونستم که می‌خواد بره لباس بخره. به بابا و دره گفتم که مامان چی فکر می‌کنه و گفتم: - دره یکجوری رفتار کن انگار دوست منی. - باشه، مشکلی نیست. روز قباله‌نویسی رسید. بابا از قبل ازم پرسیده بود: - لباس نمی‌خوای بخری؟ - نه، لباس دارم. اون روز رو تصمیم گرفتم کت و شلوار بپوشم. یک کت کوتاه کرم و شلوار دم‌پای کرم پوشیدم. تقریبا بدون آرایش بودم. زنگ در خونه رو زدن. فهمیدم مامانه. توی هال رفتم. بابا نگاهی به دره کرد و در رو باز کرد. چند دقیقه بعد مامان وارد شد. - کسی نیاد استقبالم ها! درحالی که نگران دره بودم لبخند زدم و باهاش دست دادم. - خوش اومدی! گونه‌م رو بوسید. - چه خوشگل شدی تو!
  8. من ارباب چاهویا! ارباب تاریکی‌ها! سپاهیان من از هنگامی که آسمان تیره می‌شود سوار بر جاروهای جادویی به داخل شهر می‌ریزند. تو آنها را نمی بینی. آنها کار خود را بلند هستند. کارشان چیست؟ به تو حمله می‌کنند. به تو ای انسان حمله می‌کنند. با جاروشان به سر تو می‌زنند. ناگهان حالت دگرگون می‌شود. سرت درد می‌گیرد. ذهنت آشفته می‌شود. احساس می‌کنی دیگر نمی‌توانی. می‌خواهی این بدن انسانی را بدری و از بین ببری. چند روزی بیشتر طول نمی‌کشد. زهر ما به داخل بدنت ورود خواهد کرد و تو... حتی نمی‌فهمی چه شد که تصمیم گرفتی اولین روش خودکشی که به ذهنت رسید را روی خود انجام دهی. می‌پرسی چرا چنین کاری می‌کنم؟ به تو خواهم گفت. برای نابودی توی انسان. برای نابودی تماما تو. برای دستیابی به زمین. امکانش نیست؟ هست، سخت است اما هست. با خود می‌گویی آیا تو نمی‌توانی مرا نابود کنی؟ خیر نمی‌توانی، می‌دانی چرا؟ زیرا برای رسیدن به من باید از هفت دریا بگذری و هفت ستاره را پشت سر بگذاری و از میان چاله فضایی رد شوی تا به قلعه من برسی. برای اینکه وارد قلعه من که از هفت کشور بزرگ‌تر است بشوی باید هفت خندق را رد کنی و هفت دروازه را بشکنی و هفت دیوار را بالا بیایی و هفت هزار نگهبان را بکشی و با هفت اژدها بجنگی تا به هفت در اتاق من برسی. سپس باید از آن داخل بیایی و با هفت حیوان خانگی من بجنگی و سپس من با هفت قدرتم با تو می‌جنگم. پس گمان نبر که به من پیروز خواهی شد. البته مردی بود. یک شاهزاده نیمه خدایی، پسر میترا خدای خورشید. پسر ناخلف او که از ازدواج او با زنی زیبا و رعیت‌زاده به دنیا آمده بود. او از تمام این‌ هفت‌ها گذشت تا به هفت در اتاق من رسید. سپس آن‌ها را پشت سر گذاشت و وارد اتاق من شد. هفت حیوانم آماده مبارزه با او شدند. من و او به یکدیگر زل زدیم. چه پسر زیبایی بود. از تمام جادوگران کاخم زیباتر. چشمانش مرا گرفت. نخواستم او را بکشم. خواستم مال خودم کنم. آماده نبرد برای اسارت بودم اما او جنگ نمی‌خواست. در مقابلم زانو زد. - من از ذات خورشید به ذات تاریکی پناه آوردم. او برای من شد. پسر میترا برای من شد. دستم را بر شانه‌اش گذاشتم. سرش را بالا آورد و به من لبخند زد. عقب رفتم. بر تختم نشستم. برخاست و به من زل زد. او حالا اینجا بود.
  9. پارت سی و پنج بی‌صدا خندید. - انگار خیلی عاشقشی! از خجالت سرخ شدم. بابا گفت: - شرطش اینه که الان غذات رو بخوری. چند ثانیه گیج نگاهش کردم بعد خندم گرفت. خودش هم خندید. مشغول غذا شدم و صدای دره رو شنیدم: - مبارکه! اون روز به مظفر که بهم پیام داده بود گفتم. برام نوشت. * لباس داری؟ ☆ یک چیزی می پوشم. * آماده شو بیام ببرمت بخری. پشمام ریخت اما زود آماده شدم. باهم رفتیم پاساژگردی و یک دست لباس مشکی گرفتم. - مشکی برای خواستگاری؟ - خوبه که! شونه‌ای بالا انداخت. - چی بگم! حساب کرد و من هم تشکر کردم و رفتیم شیرموزی. اونجا ازش پرسیدم: - تو که انقدر دست و دلباز نبودی چی شد؟ چشمکی زد. - گفتم نمک‌گیرت کنم ملکه شدی ما رو فراموش نکنی. خندیدم. - یعنی چیکار کنم؟ - من هم می خوام بیام اون کشور. اینبار برگام ریخت. - چی؟! - آره. - مظفر اون یک کشور آفریقایی عقب مونده، ست ها. با چهره درهمی که کمتر ازش می‌دیدم گفت: - یک شروع جدید می‌خوام. - خوب چرا به یک کشور اروپایی مهاجرت نمی‌کنی. - می‌خوام قدرت رو امتحان کنم. متوجه منظورش نشدم. - قدرت چی؟ - یعنی تو نمی خوای به دوستت یک مسئولیت بدی؟ مکث کردم. برای اولین بار این ذهنیت برام اومد. رفتن به اسواتنی با چند همراهی و بدست آوردن دولت اونجا. *** یک تیشرت مشکی با دامن راه راه مشکی و زرد پوشیدم. موهام رو که تازه کوتاه کرده بودم مرتب کردم و پایین رفتم. هنوز نیومده بود. دره همه چیز رو تمیز کرده بود و خودم خوراکی‌ها رو آماده کردم. زنگ در زده شد. بابا به سمت در رفت و آیفون رو زد و خودش به استقبال رفت. صدای احوال‌پرسی‌هاشون می‌اومد. داخل که اومدن من و دره به استقبال سواد رفتیم. لبخند زدم. همون کت و شلوار سفیدش رو پوشیده بود با پیراهن مشکی و پاپیون سفید. یک دسته گله گلایل قشنگ هم دستش بود. دسته گل رو به سمتم گرفت. - گل برا گل! از لهجه‌ش خندم گرفت و دسته گل رو ازش گرفتم. - خوش اومدی! با دره هم سلام و احوال‌پرسی کرد و رفت و نشست. خیلی زود با بابا مشغول حرف زدن شدن. مثل همه افرادی که سواد رو می‌دیدن از وضعیت اسواتنی ازش سوال می‌پرسید. قبلا بهش سپرده بودم راجع‌به رفتنش چیزی به بابا نگه. بالاخره حرف‌های زندگی جلو اومد: - من خواست دختر شما برای ازدواج، آمدم با سنت و اجازه شما ایشان برای من. خاک به سر من با این فارسی یاد دادنم. دره تمام مدت داشت می خندید. - شما بگو ببینم الان وضعیت درآمدت چطور هست؟ - من داشت یک پولی قبل از اومدن در خارج که همان کرد سرمایه و وضعم بود خوب. - خونه هم داری؟ سواد با لبخند سری تکون داد. - دارم یک خونه ویلایی. - آقا سواد این دختر من یکی یکدونه‌ست، عزیز منه، نکنه براش کم بذاری. - من کم نذاشت، من بود حامی دختر شما. بابا سر تکون داد و نگاهی به من کرد. بلند شدم تا پذیرایی کنم. در همون حال بابا گفت: - جلسه بعد مادرش هم بیاد که قباله‌نویسی کنیم. شما سنت‌های ما رو می‌دونید. - کم. بابا مشغول توضیح سنت‌ها شد. سواد شام رو موند و بعد رفت. بابا بهم گفت: - پسر خوبی بنظر میاد! مبارک باشه دخترم! - ممنون! - زنگ بزن به مامانت هم بگو. پوزخند زدم. - اگه ایران باشه. ایران بود. وقتی بهش گفتم گفت: - حالا جدی هست که من بیام؟ - برای قباله‌نویسی می‌خوای بیای. - آها یعنی همه کارهاتون رو کردید آخر کار به من گفتید؟ حالا موضعش عوض شد. - آشنایی مدرن بوده. بابا هم زیاد کاری نکرده. - او! حالا کی هست پسره؟ - یک پروژه باهاش داشتم. یک چیزی هست که باید بدونی. صداش یکم نگران شد: - چی؟
  10. پارت سی و چهار - این بهترین خبر عمرم بود! - من باید با پدرم صحبت کنم. - تو فقط به من دستور بده چیکار کنم، همون کار رو انجام میدم. سکوت کردم. لحنش عوض شد: - ترنج! - جانم! - خوبی؟ سکوت کردم. - چرا یکطوری هستی؟ - ترسیدم. - از چی؟ سکوت کردم. خودش فهمید. - ترنج! - جانم! - من برای تو میمیرم! لبخند زدم. انگار یک حسی داشت به وجود می اومد. اما هنوز زود بود. شب شر شام با غذام بازی می کردم. چطور به بابا بگم. - ترنج! - جان بابا! - چیزی شده؟ دره با نگرانی پرسید: - غذا رو دوست نداری؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم. بابا پرسید: - پس چی شده؟ - من باید چیزی رو بهتون بگم. - خوب بگو بابا! چشم‌هاش نگران بود. حالم نگرانش کرده بود. - بابا... یک نفر می‌خواد به خواستگاری من بیاد... یک نفر که دوستش دارم. - بالاخره سواد می خواد به خواستگاریت بیاد؟ من و دره بهت‌زده نگاهش کردیم. دره چون نمی‌دونست و من چون نمی‌دونستم بابا می‌دونه. - شما، چطور؟ - من یک مردم و نگاه‌های یک مرد رو تشخیص میدم. سرم رو پایین انداختم. دلم آشوب بود. بابا ادامه داد: - اولش برام سخت بود اما می‌دونستم که تو به زودی برای این خواسته پیشم میای. اما یک چیزی رو باید بدونی. مردم ما عادت به سیاه‌پوست‌ها ندارن. اگه مسخره یا توهینی کردن نباید ناراحت بشی. بابا نمی‌دونست که اون قرار به کشور خودش برگرده. من هم بهتر دیدم فعلا نگم. - بگم خواستگاری بیاد؟ - انگار کسی رو نداره که براش خواستگاری بیاد. پس بهش بگو. اما منم یک شرط دارم. سرم رو بالا آوردم و سریع پرسیدم: - چه شرطی؟!
  11. پارت سی و سه جا خوردم. چند ثانیه بهت‌زده نگاهش کردم. - چی؟! - نبود تو برام خیلی سخته! فقط نگاهش کردم. دستم رو گرفت. - با من ازدواج کن. تو رو ملکه خودم می کنم. خشکم زد. فکر نمی کردم به این زودی خواستگاری کنه. - ترنج! - تو... تو از من خواستگاری کردی؟! - آره. میام از پدرت تو رو خواستگاری می کنم. ذهنم شروع به تحلیل کرد. اون می خواست از من خواستگاری کنه و من رو با خودش آفریقا ببره. اما اگه قصد اون ها این بود که به پدرش تحویلش بدن چی؟ چه بلایی سر ترنج می اومد. - سواد! - جانم! - بذار فکر کنم. لبخند زد. - باشه عزیزم، من منتظرت می مونم. لبخند زوری زدم و به سمت ماشین رفتم. دنبالم راه افتاد. - نمی مونی؟ - نیاز دارم برم. - نمی خوای از من خداحافظی کنی؟ چند ثانیه نگاهش کردم بعد لبخند زوری زدم. - میام فرودگاه. شیشه رو بالا دادم و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم حرکت کردم. خیلی فکر کردم. واقعا سخت بود. از طرفی اگه بدون من می رفت هیچ تضمینی وجود نداشت که من به خواسته م برسم و اگه هم ازدواج می کردیم و بعد می رفتیم که اونجا معلوم نبود چی پیش می اومد. دو روز کامل از خونه بیرون نرفتم و فقط فکر کردم. حتی جواب تلفن کسی رو ندادم و کار تازه هم قبول نکردم. سواد هم هر وقت زنگ میزد رد تماس میزدم و براش پیام می فرستادم که نیاز دارم فکر کنم. بالاخره روز سوم خودم بهش زنگ زدم. با ذوق گفت: - ترنج! - خودمم. - می دونم دختر! دیونه شدم این دو روز. من چیزی نگفتم و اون هم چیزی نگفت. اما از صدای نفس هاش فهمیدم که منتظره. - من... نفسش حبس شد. یعنی انقدر دوستم داشت؟ - قبول می کنم. صدای فریادش از پشت تلفن اومد. - یس! یس! یس! گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا فریادش تموم بشه. وقتی هیجانش کمتر شد گوشی رو دوباره به گوشش چسبوند.
  12. من فاطمه
    همسر شهید دانیال
    بانویی ده هشتادی
    دختری نوجوان
    زنی که قبل از شکوفاییشدن بهار زندگی‌اش خزان رسید
    من نیز مانند تمامی دخترها سال‌ها خوشبختی را آرزو می‌کشیدم
    مانند هر بانویی برای اولین سالگرد ازدواجمان برنامه داشتم
    همانند هر با احساسی رویاهایی برای آن روز داشتم
    اما هیچ‌گاه در باورم نمی‌گنجید این روز را در کنار خاک تازه شویم عزا بگیرم
    البته...
    البته تصورش می‌کردم
    روزهایی که مرا التماس می‌کرد تا برای شهادتش
    در روز عقد
    هنگامی که می‌گویند هر آرزوی کنی برآورده می‌شود
    دعا کنم
    آری آن روز دانستم دانیال معشوقی جز من دارد
    معشوقی بسیار زیباتر
    مهربان‌تر
    با وقارتر
    بزرگ‌تر و برتر از من
    و آن معشوق خدا بود
    آری عشقم به سوی یارش پرید
    آری عاشق به معشوق رسید
    و چه زیبا است این وصال
    وصالی که مرا حقیر که نکرد
    به حق رساند
    و من هستم آن دخت ده هشتادی
    که همسر شهید
    هم رکاب شهید
    هم سنگر شهید بودم
    من فاطمه
    دختر ایران
    دختر دماوند و خلیج فارس
    شهرزاد سرزمین هزار و یک شب
    من فاطمه
    همسر شهید دانیال
    همسر شهید مدافع امنیت
    دوستانم
    با من عهده ببندید
    با من عهد ببندید ‌که به
    به اسلام
    به ایران
    به خون شهید
    و به رهبر اثر
    وفادار باشید

  13. پارت سی و دو - ببخشید... نباید اینطور حرف میزدم. اما خیلی نگرانت شده بودم و خیلی دلم گرفته بود. - خوب چرا تو زنگ نزدی؟ یکم مکث کردم بعد گفتم: - خوب تو چرا خبر نگرفتی؟ - با خودت نگفتی شاید اتفاقی برای این مرد افتاده؟ - راستش نه، احتمالش کم بود. حالا مگه چی شده؟ کلافه دو دستش رو روی موهاش کشید و آهی کشید. سرش رو که بالا آورد دیدم چشم‌هاش سرخه. - همسر اولم فوت کرده. جا خوردم. - چی؟ - همسرم فوت کرده. - چرا؟! با ناراحتی گفت: - بیمار بود. اونجا بیماری زیاده. اشک توی چشم هاش حلقه زد. - با اینکه به صلاح دید مملکتی ازدواج کردیم اما واقعا برام عزیز بود. توی دلم یک چیزی جوشید. یک حسی مثل خشم و حسادت. اما سعی کردم بحث رو جای دیگه ای ببرم. - بچه هم داشت؟ - یک پسر سه چهار ساله ازش دارم. - خدای من پسرت کجاست؟! سر تکون داد. - نمی دونم، اصلا نمی دونم چه بلایی سرش میاد. آب دهنم رو قورت دادم. - خیلی ناراحت شدم. اما در اصل بخاطر اینکه می دیدم انقدر برای اون زن ناراحت شده کلافه بودم. اون روز حال نداشت و زودتر رفت. چند روز بعد سراغم اومد. - ترنج من رو دعوت کردن آفریقای جنوبی. می خوان که کمکم کنند حق خودم رو پس بگیرم. البته یک قول هایی دادن اما نمی دونم چقدر درسته. - ولی چه عالی! مطمئن باش که بیشتر از ایران می تونند کمکت کنند. - آره اما من می ترسم با پدرم همکاری کنند و همه این ها نقشه ای برای لو دادن من باشه. لبخند از روی لبم رفت. حق با اون بود. - خدای من! می خوای چیکار کنی؟ - سعی دارم پنهانی طریق برادر همسرم که تنها فرد نزدیک به من هست که پدرم بهش اطمینان داره و توی کابینه خودش جا داده اطلاعات کسب کنم. - اگه پدرت بهش اطمینان داره شاید واقعا آدم مورد اطمینانی برای اون هست. ابرویی بالا انداخت. - از این خبرها نیست. بالاخره چند روز بعد به من میگه: - من می خوام برم ترنج. - خدای من! پس من چی؟ - اتفاقا برای همین اومدم سراغت، توهم با من بیا.
  14. سلام عزیزم

    موضوع رمانت خیلی جالبه

    اما توی روند

    بهتر یکم وقتی با همچین چیزی رو به رو میشن بهت زده و ترسیده نشونشون بدی تا خواننده خودش رو با رمان هماهنگ ببینه

  15. سلام عزیزم

    یکی اومده توی تاپیک رمان من لینک فیلم پو. رن گذاشته

    تگتون کردم

    رمان ملکه اسواتنی

  16. یک خونه بود یک خونه یک خونه یک خونه که درش بزرگ شدم من یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه پر از سرمای بی رحم خاطرات یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه بود که بابا درش من رو دوست نداشت یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که مامان همیشه غمگین بود یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که داداشی از من عزیزتر بود یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که من اجازه بچگی نداشتم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که از صدای داد و گریه پر بود یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که تروما خیلی زیاد بود یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که من داشتم به عروسک خرسی غذا می دادم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که یکم غذا ریخت روی لباسم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که بابا سرم داد زد یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که عروسکم رو گرفت و بالای یخچال گذاشت یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که من گریه کردم و جیغ کشیدم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که بابا عصبی شد و عروسکم رو... یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه عروسکم روی پشت بوم افتاد یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که دیگه برام نیاوردش یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که من درش بزرگ شدم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که نفت ریختم، آتیشش زدم یک خونه بود یک خونه بود یک خونه یک خونه که عروسکم رو پیدا کردم و برگشتم.
  17. پارت سی و یک ناراحت پرسید: - به این زودی؟ کجا؟ - کار دارم. یکم دیگه حرف زدیم و بعد خداحافظی کردم و رفتم. به خونه سواد که رسیدم اول یک نفس عمیق کشیدم و بعد به سمت در رفتم و زنگ رو زدم. - ترنج تویی؟! - منم. سریع در رو زد. داخل رفتم. به جلوی در که رسیدم دیدم بدو بدو بدون دمپایی روی بهارخوابه. - خوش اومدی! به هیجانش لبخند زدم که سعی کردم رسمی باشه. - ممنون! باهم به داخل خونه رفتیم. - فکر می‌کردم بعد از پیشنهاد خواستگاری دیگه نبینمت. - ا. روی مبل نشستم. چند ثانیه ایستاد و نگاهم کرد. - چیه؟ - چه خوشگل شدی! خندیدم. اون هم لبخند زد و به آشپزخونه رفت. با قهوه و میوه اومد و روی میز گذاشت. - نوش جانت! - اوه اصطلاحات ما رو هم که یاد گرفتی. اینبار اون خندید. تمام مدتی که قهوه می‌خوردم نگاهم می کرد. بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: - به چی نگاه می‌کنی؟ - به زیباترین زن دنیا! لبخند روی لبم نشست. - دوستت دارم ترنج! لبخند روی لبم ماسید. *** یک ماه از دوستی من و سواد می‌گذشت. این مدت می‌خواستم ببینم امیدی به رفتنش هست یا نه. یک روز دیدم خیلی خوشحال نیست. سعی می‌کرد جلوی من نشون نده. دوری زدیم و بعد باهم به کافه رفتیم. - چیزی شده؟ - چی؟ - غمگینی. نگاهش رو از من گرفت و با مکث گفت: - نه. - معلوم که نه! چند روزه که اصلا از من سراغی نگرفتی و الان هم که اومدی اینطور هستی. - معذرت می خوام! خودم رو جمع کردم.
  18. پارت سی - اون خانم مامانت بود؟ - بله. - بابات همچین زن‌هایی دوست داره؟ کنجکاو نگاهش کردم. - یعنی چی؟ - یعنی بابات مثل من دوست نداره؟ ساده، با لباس و صورت ساده؟ خندم گرفت. خنده‌ای عصبی. - اصلا ماجرا این نیست دره. بابا عاشق مامانم شد. اون موقع به این چیزها فکر نکرد. اما بعدا دید... دید اشتباه کرده. - یعنی انتخاب مامانت یک اشتباه بود؟ - یک اشتباه بود که طلاق گرفتن. با بچه‌ها به خونه رفتیم. انگار بچه‌ها موضوع رو به عمه این‌ها گفته بودن چون یکجوری بودن، انگار هی یک چیزی می‌خوان بگن و نمی‌تونند. شب خانم ماه بهم پیام داد * وقت داری فردا بریم بیرون؟ ☆ نه فردا رو به مامان قول دادم. * مگه برگشته؟ معمولا در و دل‌هامون رو با خانم ماه می‌کردم چون هم راز دار بود و هم من دوست ندارم کسی که درد و دل‌هام رو می‌شنوه برام دلسوزی کنه و توی این موردها خانم ماه گزینه خوبی بود برای همین بیشتر از بقیه درباره زندگی من می‌دونست. ☆ آره، توی پاساژ من رو دید. * خوب می کنی، بهش سر بزن. ☆ دلم نیست با این نوع مادری کردن برام بهش سر بزنم چیزی نوشت که بنظرم درست می‌اومد. * اون صدش رو برای تو نذاشته مثلا چهل و پنجاه گذاشته اما توهم در حال گذاشتن صدت براش نیستی و حتی کمتر از چهل داری می ذاری پس ناراحتیت چیه. با نظرش موافق بودم و با خیال راحت‌تری برای فردا آماده شدم. فردا صبح اون‌ها رفتن و من حاضر شدم برای دو کار. یک تیشرت که تا زیر آرنج آستین داشت به رنگ صورتی پوشیدم که روش یک خرس بود که قلب صورتی مخملی دستش بود. یک شلوار کبریتی صورتی هم پوشیدم. روسری صورتی رو جوری بستم که باتنه‌م محفوض باشه و یک دست ساق دست صورتی هم انداختم. از اتاق که بیرون رفتم بابا با ناراحتی نگاهم کرد. - میری پیش مامانت؟ - بله. چیزی نگفت اما من صداش زدم: - بابا! نگاهم کرد. - بله. - برمی‌گردم. ترس همیشگیش این بود که من برم پیش مامان و بخوام برای همیشه بمونم. لبخند زد. - باشه بابا. بهم لبخند زدیم و بیرون اومدم. خونه مامان یک واحد آپارتمان توی متوسط رو به پایین شهر بود. زنگ در رو زدم از پایین باز کرد. سوار آسانسور شدم و بالا رفتم. خودش در رو برام باز کرد و محکم بغلم گرفت. منم بغلش کردم و باهم داخل رفتیم. یک آپارتمان صد متری دو خوابه که مامان و مامان بزرگم درش زندگی می‌کردن. مامان بزرگم زنی باهوش اما از نوع بدش، مرموز و گنده‌گو بود که جز داد نمی‌تونست حرف بزنه. بخاطر همین چیزها بود که وقتی مامان هم نبود من سری بهش نمیزدم. - چه عجب خانم یادی از ما کردی! - دیگه اومدم. و روی مبل نشستم و شالم رو در آوردم. - به مامانت گفتم انقدر زحمت بکش بچه بزرگ کن بعد از دُم باباش کَنده نشه. با خودسری نگاهش کردم و گفتم: - آره، کاش حرفتون رو گوش می‌کرد. چون من قرار نیست از دُم بابام کنده بشم. مامان که با سینی شربت اومد به مادربزرگ چشم و ابرو رفت که بست کن. اون هم روش رو گرفت و به تلوزیون نگاه کرد. - بردار عزیزم. - بذار روی میز مامان بر می‌دارم. روی صندلی نشست و با هیجان نگاهم کرد. - چه خبر؟! - هیچی، سلامتی! - شنیدم تولد گرفتی، من رو دعوت نکردی. نگفتم در اصل جشن برای چی بود و بجاش گفتم: - نمی‌دونستم اومدی. از جیب لباس توی خونه‌ش چیزی در آورد و به سمت من گرفت. - تولدت مبارک عزیزم! لبخند زدم. توقعش رو نداشتم. گرفتم و تشکر کردم. بازش کردم. تیشرت شلوار پلنگی بود که تیشرتش زیپ دار و شلوارش دم پا بود. - خیلی قشنگه دستت درد نکنه! - نمی‌خوای بپوشی؟ - الان زود باید برم، می‌پوشم عکسش رو برات می‌فرستم.
  19. طاهریان طاهر بن حسین ۲ طلحه بن طاهر ۶ عبدالله بن طاهره ۱۵ طاهر بن عبدالله ۱۸ محمد بن طاهر ۱۱
×
×
  • اضافه کردن...