رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. یعنی دوستم داره! نگاهم رو گرفتم. آره اون از من خوشش اومده. از من حتی با اینکه می‌دونه نه پولدار و تحصیل کردم و نه آدم حسابی! به خودم که اومدم اون رو دیدم که داشت به سمت آشپزخونه ویلای همسر یاسر می‌رفت. یکجور که جلب توجه نشه به اون سمت رفتم. وارد آشپزخونه شدم اما اون نبود و فقط خدمتکارشون اونجا بود که داشت لوازم پذیرایی رو آماده می‌کرد. - ا، آقا سیاوش! - خسته نباشید! دستی روی موهاش کشید و عقبش داد. - ممنون! - ببخشید، صدف خانم اینجا نبود؟
  2. وقتی روی زمین گذاشتمش برق ها روشن شد. صورتش خیس عرق شده بود و بی توجه به غرورش داشت هیجان زده شده بود و با چشم های براق نگاهم می کرد. - عالی بود! نیشخند زدم و دوباره کف دستم رو به سمتش گرفتم. دستش رو کف دستم گذاشت و باهم به سمت کنار سن رفتیم. همه برامون دست زدن. الماس خیلی خوشحال بود. فهمیدم که زیادی اهل پز دادن و توی چشم بودن و اینکار انگار برای اون ساخته شده بود. به کنار مادرش که رسیدیم دستش رو ول کردم و چشمم به صدف افتاد که عقب ایستاده بود و من رو نگاه می کرد. این نگاه زن ها رو می شناختم. اون داشت حسادت می کرد.
  3. ۱۶۹ خودم سر حرف رو باز کردم: - آخرین باری که حرم اومدم دو سال پیش بود. زیر چشمی نگاهم کرد. - جدا؟ کی؟ - یکبار خودم تنها اومدم. دلم خیلی گرفته بود! - چرا دیگه وقتی که دلت گرفت نیومدی؟ آه کشیدم. - شاید چون خجالت می‌کشیدم. - در این خونه برای همه باز‌ِ. به مردمی که اینجا هستن نگاه کن. تو فکر می‌کنی همه‌شون پاک و معصوم هستن؟ نه، اما یک چیزی درشون مشترکه. همه‌شون عاشق این درگاهن. سر تکون دادم و پرسیدم: - سخنرانی بعدیت درباره چی می‌خواد باشه؟ - هروقت غیرمذهبی ها فهمیدن که مذهبی‌ها دشمنشون نیستن؛ و مذهبی‌ها فهمیدن که همه گمراه نیستن؛ اونوقت جامعه‌یِ بهتری خواهیم داشت! - خیلی هم عالی! بعد بلند شدم و به داخل رفتم. وقت سحری شد. به همه سحری دادن که سرجاشون بخورن. پلو عدس بود. اخم کردم اما خوب همین بود دیگه. مشغول خوردن که بودیم به هر کدوممون یک بسته دادن. بعد از خوردن غذا بازش کردم. یک دفترچه، خودکار و تسبیح توش بود. دو لیوان آب خوردم بعد دراز کشیدم و پتو رو روم کشیدم. - دانیال! - هوم! - پاشو نماز. نگاهش کردم. فقط قبا تنش بود. - نمی‌خوام. - یعنی چی؟! - حال نماز ندارم. اول فکر کردم بیخیال شد اما آروم گفت: - حداقل بیا سر سفره بشین من به دوست‌هام گفتم داداشم سپاهیه، آبروم میره. چشم‌هام رو باز کردم. - من مامور اطلاعاتم و تو به همه گفتی سپاهیم! تازه فهمید چه گافی داده و یکم هول شد. نگاهش به اینور و اونور رو دیدم. نمی‌خواست کسی ببینه بین ما بحث شده. من هم نمی‌خواستم پس فقط حالت خنده به صورتم دادم و گفتم: - چرا تو از هر ده کاری که انجام میدی نه تاش من رو توی دردسر می‌ندازه؟ فهمید که عصبانیتم جدی نیست و خودش هم خندید. نیم خیز شدم. - حالا که بلند شدم یک روزه هم میگیرم. با ذوق گونه‌ام بوسید. لذتی زیر پوستم اومد. بازوش رو گرفتم و روی بالشت انداختمش. - خودت رو لوس نکن. اون هم خندید. هر دو سرحال بودیم. ماکان که آخرین نفر توی اون قسمت بود که داشت می‌رفت با لبخند نگاهم کرد. بعد نماز صبح من تنها فردی بودم که برای خواب رفتم اما صدای دعا خوندنشون به مغزم نفوذ کرد و توی خوابم داشتن حلوام رو می‌پختن و دعا می‌خوندن. کتاب بر بلندی‌های بادگیر رو برداشتم و به خوندنش مشغول شدم. اونجا کار زیادی برای انجام دادن نداشتم و دوباره خوابیدم. این بار چیزهایی رو توی واقعیت شنیدم که از کابوس ترسناکتر بود. - مطمئنی می‌خوای دانشگاه رو ول کنی و با ما شرکت کنی. - آره خیلی وقته روی این مسئله دارم فکر میکنم. - داداشت چی میگه؟ صدای یکی از همون معمم‌ها بود. صداش رو می‌شناختم. - به اون ربطی نداره، یعنی نمی‌ذارم ربط داشته باشه. من حوزه علمیه نجف شرکت میکنم و قبل از این که بفهمه چی به چیه از کشور خارج می‌شم. تازه اگه بفهمه چیکار میکنم! فوقش کتک و زندانی شدن توی خونه‌ست. مگه داوود تعریف نمیکرد یک دختر چادری که شد چندبار مادرش چادرش رو خراب کرد، حسابی کتکش زد و بعد سه ماه توی خونه زندانی کرد و فقط به اندازه‌ای که نمیره بهش غذا میداد؟ من در مقابل اون‌ها مسئولم و باید تحمل کنم. - داداش تو سپاهی بنظرت این کارها رو می‌کنه؟ - نه نه من منظورم بحث اعتقادات نبود، از حیث دور شدن گفتم. آتیش برپا شد. خدایا چرا این درد تموم نمیشد! برای افطار بلند شدیم و قلبش نماز خوندیم. تمام مدت به بابک نگاه نمیکردم و چیزی هم از گلوم پایین نرفت. نگران پرسید: - داداش خوبی؟ با چشم‌های سرخ نگاهش کردم. جا خورد. اول به دور و بر نگاه کرد تا ببینه کسی متوجه شده یا نه که نشده بود. روبه‌روی من نشسته بود و بقیه سرگرم صحبت بودن. آروم پرسید: - من کاری کردم؟ جوابی ندادم. - باور کن من کاری نکردم! بالاخره لب باز کردم: - کاش اون شب به جای اینکه من دست روی تو بلند میکردم تو این کار رو میکردی. اونموقع شاید می‌تونستم ازت بخوام که هیچوقت ترکمون نکنی.
  4. دستش رو توی دستم گذاشت و با تردید همراهم به وسط سالن اومد. برق ها رو خاموش کردن و نور کمی بود. انقدر این رقص رو تمرین کرده بودم که بدون همراهی طرف مقابله م هم می تونستم انجامش بدم. با شروع اهنگ من هم از حفظ درحالی که توی چشم هاش زل زده بودم حرکت های رقص رو می رفتم و هر لحظه می دیدم که چشم هاش گشادتر میشه و دهنش از تعجب باز می مونه سعی داشتم طوری نشون بدم که انگار همه حواسم به اون هست اما در اصل همه حواسم به حرکت ها بود و در حال شمارش بودم که چیزی رو جا نذارم. کم کم متوجه شدم پیست هی خالی و خالی تر میشه. یاسر قبلا بهم گفته بود که این رقص انقدر حرفه هست که احتمالا افراد توی پیست کنار میرن و محو رقص شما میشن. قسمت آخر رقص دستم رو دو طرف کمر الماس گذاشتم و به بالا بردمش و در حالی که صدای جیغش از هیجان بلند شده بود چرخوندمش.
  5. بالاخره اون آهنگ کذایی که انقدر براش تمرین کرده بودیم رو گذاشتن. حالا که وقتش رسیده بود یکم استرس داشتم. نگاه یاسر و دریا به من بود. آب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم و به سمت الماس رفتم. داشت توی آینه جیبیش آرایشش رو تجدید می‌کرد. مقابلش که رسیدم سرش رو با ذوق بالا آورد. انگار خیلی دنبال همراه بود اما من رو که دید ذوقش پرید و تعجب کرد. دستم رو سمتش گرفتم. - افتخار می‌دید! گیج شده بود. انگار فکر نمی‌کرد من بهش پیشنهاد بدم. نگاه معذبی انداخت. و با اکره انگار چاره‌ای نداشت دستش رو توی دستم گذاشت. - البته!
  6. - تو می‌خوای حواس الماس رو سمت خودت بیاری. اون خیلی سنگینه. تو باید طوری نشون بدی انگار حواست فقط به اون هست. بعدش کی گفته رقصت قشنگه؟ - من توی عروسی ها از همه بهتر می‌رقصیدم. - اون رقص ها بدرد اینجا نمی خورن. بعد من رو روی یک صندلی نشوند و گفت: - اینجا بشین. هیچی نخور، هیچ‌کار نکن، با هیچکی حرف نزن تا اون آهنگ کوفتی رو بذارن. و بعد رفت. با حرص نگاهش کردم. حیف که اینجا جاش نبود وگرنه می‌دونستم باهاش چیکار کنم. باشه بعدا حالش رو می گیرم. نگاهی به سن کردم. بابا من حوصله م سر میره. مهمونی به همینش خوبه که بری وسط و دیگه کنار نیای.
  7. بنظر من هم بهتر یک همچین چیزی بشه. مثلا سیاوش خودش فکر کنه حق این دختر هست که دنبال ارزوش بره و ماجرا رو بهش بگه.
  8. پارت هشتاد و دو مشتی به سمتم پرتاب کرد. به صورتم برخورد کرد و به عقب پرتاب شدم و به دیوار برخورد کردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم خودش هم خشکش زده. دستم رو بالا آوردم و روی دهنم گذاشتم. دستم از خون پر شد. خدای من! اون با من چیکار کرد! به سمتم دوید. - عزیزم! مقابلم نشست و دستش رو روی صورتم گذاشت. - من چیکار کردم! واستا برم بگم دکتر بیاد. اون که بیرون رفت بلند شدم. سرم بخاطر به دیوار خوردن گیج رفت. اما به سمت در رفتم و بیرون رفتم. نگهبان جلوی در با دیدن من جا خورد. - ملکه! بدون توجه بهش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم. وارد اتاقم که شدم آرایشگرم جیغ کشید و صبیه به سمتم دوید. - چی شدی؟! دستش رو کنار زدم و به سمت تختم رفتم و روش نشستم. - لوازمم رو جمع کن، از اینجا میریم. - کجا؟! چه بلایی سرت اومده؟! آرایشگر به سمتم اومد. - کار سواد هست؟! چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. - آماده شو. نگاهشون رو از من گرفتن و صبیه رفت تا لوازم رو آماده کنه. آرایشگر جلو اومد. - میریم ایران؟ یکم فکر کردم. قصد داشتم به ایران برم؟ قطعا نه! من قدرتم رو دوست داشتم. - نه، میریم... میریم سفر. - برای چند وقت وسیله جمع کنم؟ - نمی‌دونم، مثلا یک ماه. مشغول جمع کردن وسایل بودیم که در باز شد. کلافه شدم چرا کسی بدون در زدن داخل اومده. نگاه کردم. سواد بود. ناراحت صاف ایستادم. اصلا دوست نداشتم ببینمش. رو به صبیه و آرایشگم گفت: - برید بیرون. اون‌ها درحالی که مثل من بغ کرده بودن بیرون رفتن. سواد به سمت من اومد. - داری چیکار می‌کنی؟ جوابش رو ندادم. نگاهی به چمدون‌ها کرد. - داری میری؟! باز هم چیزی نگفتم. با صدای آروم اما وحشت‌زده‌ش گفت: - کجا میری؟! ایران؟ باز هم جواب ندادم. گفت: - تو حق نداری بری. تو همسر منی، ملکه من، مادر فرزند من؛ نمی‌تونی به این سادگی من رو ترک کنی! بالاخره به حرف اومدم و درحالی که گوشه لبم می‌سوخت بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - ایران نمیرم. بعد ساکم رو برداشتم و بیرون رفتم. به نگهبان‌ها می‌گفتم بقیه‌ش رو بیارن. هرچی از پشت سر صدام زد اهمیت ندادم. زانیا رو هم با خودم بردم اما هنوز از شهر خارج نشده بودم که زاکیا و افرادش دنبالم اومدن. دستور دادم اسکورت کنار بایسته و گذاشتم نزدیک بیاد. - چی شده؟ از ماشینش پیاده شد و بقیه اسکورتش هم پیاده شدن. احترام گذاشت. - ملکه! - چی شده وزیر؟
  9. پارت چهل و چهار وقت اذون صبح که عبدالله به خونه برگشت دید که شرایط عجیبه پس فهمید چه خبر هست و داخل دوید. پدر زنش چپ‌چپ نگاهش کرد. عبدالله پرسید: - بچه دنیا اومد؟ - بله، پسره. عبدالله خندید و به سمت اتاق رفت. بهار خواب بود و مادرش کنارش داشت بچه رو آروم می‌کرد. عبدالله هیجان‌زده جلو رفت و سلام داد و بچه رو به آرومی از مادر گرفت. نگاهی به چهره نوزاد انداخت و خستگی از تنش رفت. با خودش فکر کرد: این بچه دیگه برای موندن هست. این برای من می‌مونه. پدر بهار دم گوش بچه اذون گفت و اسمش رو ابراهیم گذاشت. با دنیا اومدن ابراهیم عبدالله رفتارش فرق کرد. دیگه میخونه نرفت و با همسرش مهربون شده بود و سرخوش‌تر بود. مادرش بعد از ده روز رفت و بهار و عبدالله با زندگی جدیدشون موندن و بهار چنان خوشبخت شده بود که عشق شوهرش بهش رو حتی همسایه‌ها فهمیده بودن و متوجه شده بود که بعضی‌ها بهش حسادت می‌کنند. سر همین سر نمازش گفت: - پروردگارا ... اگر در این جهان ڪسی هست ، ڪه تاب دیدن خوشبختی مرا ندارد چنان خوشبختش ڪن ... ڪه خوشبختی مرا از یاد ببرد ... بهار که توی خونه مادرش قالی‌بافی می‌کرد از عبدالله خواست براش دار قالی بیاره و اون هم آورد و بهار مشغول کار شد. زندگی شاد جدید بهار و عبدالله رو حسابی سرحال و چاق کرده بود. بهار هنوز هم اجازه نداشت از خونه بیرون بره. بهار هنوز کارهای خونه رو خوب بلد نبود و عبدالله از این خصوصیتش حرص می‌خورد. بهار که اجازه نداشت بیرون بره یا با همسایه‌ها گرم بگیره تمام دلخوشیش این بود که هفته‌ای یکبار عبدالله می‌بردش کافه تا چای بخورن. ابراهیم سه ماه بود که دوباره به شهر خودشون برگشتن. نزدیکی به مادرش برای بهار خیلی بهتر بود. حالا اجازه داشت فقط با خونه مادرش رفت و آمد کنه. بهار خیلی زود جایگاه یک همسر شوهردار رو گرفت و آنچنان فهمیده و باوقار شده بود که همه در عجب بودن و از رفت و آمد باهاش لذت می‌بردن. رفت و آمد خانواده شوهر یا اقوام خودش به خونه‌ش شروع شد و اون دلخوشی‌های بیشتری نسبت به قدیم داشت. یک مدت بعد عبدالله که کار و کاسبیش بهتر شده بود برای خونه خدمتکار پیری گرفت و بهار بچه رو به اون می‌سپرد و خودش قالی‌بافی می‌کرد و تونست یک قالی برای خونه ببافه. توی خونه‌ش دورهمی‌های بزرگی می‌گرفت و عنان زندگی دستش اومده بود. ابراهیم شیش ماه بود که بهار دوباره باردار شد. خودش و مامانش نگران شدن اما عبدالله با سرخوشی گفت: - به به! خدا خیر داده! مادر بهار با حرص گفت: - بهار جونش رو نداره. ابراهیم هنوز شیش ماهش. - ای خاله، مگه بهار اولین نفر هست که توی این سن بچه‌دار میشه! تازه بهار هم شما رو داره هم این خانم دست کمکش هست بره خدا رو شکر کنه وضعیتش از خیلی‌ها بهتره. دو زن دیگه چیزی نگفتن. عبدالله شب زودتر از همیشه به خونه برگشت. - بهار! صدای بهار از اتاق اومد: - بله! - بیا ببین برات چی گرفتم. با شنیدن این حرف بهار نگاهی به خانم کدبانو کرد که اون هم کنجکاو شده بود و بچه رو به بغل پیرزن داد و بیرون رفت. عبدالله با دیدن بهار لبخند زد و بغچه رو روی زمین گذاشت. - این‌ها برای تو هست.
  10. ۱۶۸ فرداش از بقیه خداحافظی کردم و به گوهرشاد که به سختی تونسته بودم جور کنم که به عنوان معتکف بیام، به این شکل که کلی پول کمک هزینه به اعتکاف مسجد کردم، به عنوان معتکف افتخاری حضور پیدا کردم. ساک ورزشیم دستم بود و وارد حرم شدم. سلام دادم و به صحن گوهرشاد رفتم. ساعت چهار صبح بود و این ساعت باید اونجا جمع می‌شدیم که برای نماز صبح معتکف بمونیم. همه جلوی صحن ایستادیم تا اینکه اجازه ورود دادن. جلوی در اسم و مشخصاتمون رو می‌گرفتن و به داخل می‌فرستادنمون. چند نفر بهمون خوش‌ آمد می‌گفتن و بهمون می‌گفتن که کجا بخوابیم. سعی داشتن که از یک طرف جا رو پر کنند اما من با چشم دنبال بابک گشتم. نمی‌دونستم قبل از من اومده یا بعد از من اما خیلی زود پیداش کردم. با دو نفر دیگه که هر سه لباس روحانیت پوشیده بودن، نشسته بود. اولین بار بود که با لباس روحانیت می‌دیدمش. یک قبای بلوطی با عبای ماشی. عمامه به سر نداشتن و حسابی شبیه طلبه‌ها شده بود. نیشخندی گوشه لبم نشست. نمی‌دونستم باید جلو برم یا بذارم بعدا من رو ببینه. اما فکر کردم برای کنترل کردنش باید نزدیکش باشم. پس به اون سمت رفتم و متوجه شدم که ماکان و ماهان هم روی تشک‌های کناری نشستن. منتظر ایستادم اون دوتا روحانی دیگه برن و بعد ساکم رو پشت سرش پرت کردم. - من اینجا می‌خوابم. سیخ نشست. فکر کنم به گوشهاش شک کرد. - اوم، پسرها! ماکان گفت: - بله! االن...هیچی ولش کنید، خیاالتی شدم. ماهان با لبخند پر حرصی گفت: - سالم دانیال خان! بابک جوری سرش رو برگردوند که صدای رگ به شدن گردنش رو شنیدم. صورتش هنوز کبودی کمرنگی داشت که هر دفعه قلب من رو به جای صورت اون به درد میآورد. - دانیال! یک جور گفت که انگار داره با کسی که تا حالا ندیدش صبحت میکنه، مثلا میگه تو دانیالی؟ دهنم رو کج کردم و با لحن مسخرهای گفتم: - دانیالم، از آشناییتون خوشبختم! روی زانو نشستم و آروم گردن بابک رو که رگ به رگ شده بود ماساژ دادم. خودش تازه متوجه گردنش شد. - چیه؟ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ بلند شد، دستم رو گرفت و من رو با خودش به سمت دیگه‌ای کشوند. - تو اینجا چیکار میکنی؟! - میخواستم ببینم این اعتکاف چیه که به خاطرش تو روی برادر بزرگترت میایستی. اخم‌هاش درهم شد. - من بچه‌م که سعی داری خرم کنی؟ اومدی اینجا که کنترلم کنی یا کارم رو بهم بزنی؟ لبخند زدم. پسرهایی مثل اون که یک بزرگ‌تر داشتن تا براشون بزرگی کنه دلنگرونی‌شون همچین چیزهایی بود اما نمی‌دونستن افرادی مثل من که تنها هستن چقدر آرزوشون هست که یک نفر اینطور پشتشون باشه. - من فقط میخوام بیشتر درکت کنم. انگار این حرف از هرچیزی توی دنیا براش مهمتر بود، لبخند زد. به سمت رخته خواب‌ها رفتیم. همون‌جا نشستم و ساکم رو کنارم گذاشتم. یک آقایی رومون گلاب ریخت. بابک به من که شوکه شده بودم نگاه کرد و خندید. شب بود و اولین شروع رو باید با سحری می‌داشتیم. یا بلوز آستین‌دار مسی رنگ توی این گرما مجبوری پوشیده بودم. پسرها بعد از یک کم صحبت شروع به نماز و قرآن خوندن کردن. چند نفر داخل پلاستیک صلوات یا سوره پخش میکردن. جالب اینجا بود که همه با ذوق به شکلی که محتوای داخل پلاستیک‌ها کم می‌اومد بر میداشتن. خیلی‌ها سراغ بابک می‌اومدن و سوالات دینی‌شون رو ازش می‌پرسیدن و یک ساعت خاصی هم بابک روی یک صندلی نشست و یک عده دورش نشستن و مشغول سخنرانی شد. من از دور نگاهش می‌کردم و نگاه اون هم گاهی روی من پرش میزد و متوجه میشدم که با دیدن نگاه من عصبی میشه. من هم عصبی بودم. می‌دونستم با وجود خط و نشونی که برای آرمین کشیدم و قول‌هایی که دادم باز هم هرطوری هست جاسوس خودش رو وارد اینجا کرده. بعد از سخنرانی بابک به این سمت نیومد و به بهانه‌ای کتاب دعا برداشت و بیرون رفت. من هم بلند شدم و بیرون رفتم. توی صحن زیر یک گنبد بین زائرین نشسته بود و داشت دعا می‌خوند. نزدیکش شدم اما متوجه من نشد. کنارش نشستم. برگشت و نگاهم کرد. یکم هول شد. کتاب رو بس. انگار منتظر بود غرغرم رو شروع کنم اما من گفتم: - قبول باشه! زیر لب گفت: - قبول حق! و به روبه‌رو نگاه کرد ولی هنوز کلافه بود.
  11. وسط رقص بودم که یاسر اومد دستم رو گرفت و با لبخند رو به آرام گفت: - ببخشید آرام جان با اجازه من داداشم رو می برم. من رو به سمت کنار پیست رقص کشوند و با حرص اما چهره حفظ شده گفت: - معلوم هست چیکار می کنی؟ - چیکار می‌کنم؟ - تو رو آوردیم دل الماس رو ببری یا صدف رو! برای دفاع از خودم گفتم: - ما فقط داشتیم می‌رقصیدیم. اینجا کلی دختر و پسر هستن که با افراد مختلف دارن می‌رقصن.
  12. ابراهیم هادی این کتاب به حدی معروف هست که همه شما بشناسید. کتابی به شدت خاص از مردی به شدت خاص که شاید دومی نداشته باشه پ. ن: با دیدن ابراهیم هادی که توی همه چیز عالی بود و درحالی که می‌تونست یک والیبالیست معروف، یک کشتی گیر معروف، یک پهلوان و... باشه شهید شد به این نتیجه رسیدم که واقعا شهادت اینطوریه که تو همه جا می تونی باشی اما تصمیم میگیری یکجا باشی
  13. پارت چهل و سه زن بابا با ناراحتی سرش رو تکون داد و عبدالله داشت به سمت مطبخ می‌رفت تا یک لیوان آب بخوره که بهار شروع با مشت به در کوبیدن کرد. - مگه من چیکار کردم! تو من رو به بیرون انداختی! من از ترس اونجا پناه گرفتم! چرا اینطور رفتار می‌کنی! تو روانی هستی! با شنیدن جمله آخر کلافه شد و به سمت در رفت و بازش کرد. بهار ترسید و یک قدم عقب رفت. زن بابا جلو دوید تا جلوی عبدالله رو بگیره اما دیگه دیر شده بود و مشت عبدالله عقب رفت و توی صورتش دختر فرود اومد و اون رو به عقب پرت کرد و شقیقش به دیوار خورد و بیهوش روی زمین افتاد. زن بابا نگران به سمتش دوید. روزهای آینده خیلی برای بهار سخت گذشت. بیمار روی تشک دراز کشیده بود و عبدالله به اون اتاق نمی‌اومد و اون فقط گریه می‌کرد که دلش برای مادرش تنگ شده. اما بعد زن بابا از حال اون چیزی رو حدس زد و خیلی زود فهمیدن درست هست. عبدالله وقتی فهمید که بهار باردار هست حسابی سرحال شد و حال اون هم بهتر شد و سریع نامه‌ای برای مادرش فرستاد. زن بابا به بهار می‌رسید اما می‌فهمید که اون خیلی دلتنگ خانواده‌ش هست پس پیشنهادی به عبدالله داد: - اون کم سن هست و من هم پیر شدم. هیچکی بهتر از یک مادر نمی‌تونم مراقب یک زن باردار باشه. بهتره اون رو پیش مادرش ببری. - من قصد ندارم از اینجا برم. - پس اون رو پیش مادرش بفرست. بهرحال تو خیلی بهش احتیاج نداری. بهار رفت اما سه ماه بعد برای مراسم خاکسپاری زن بابا برگشت. پسر زن بابا گریه می‌کرد و می‌گفت: - چند روز بود مریض بود. قبل از مرگش گفت احساس می‌کنم یکی وارد اتاق شد و بعد... به گریه افتاد. بهار هم گریه می‌کرد. این زن خیلی باهاش مهربون بود. حالا بهار مجبور بود دوباره توی همون خونه با همسرش زندگی کنه. خونه‌ای که دیگه زنی نبود تا همراهش باشه. روزهای اول خیلی حالش بد بود اما... غم زمانه به پایان نمی‌‌رسد برخیز ؛ به شوقِ یک نفس تازه در هوای بهار ! برای شروع جدید آماده شد. اون سعی کرد به عبدالله فکر نکنه و توقعی ازش نداشته باشه. فکر می‌کرد: وقتی آدمهای کوچک رو برای خودمون خیلی بزرگ کنیم هم اونها رو به اشتباه می اندازیم هم خودمون رو! با این شیوه جدید که ما بهش طلاق عاطفی می‌گیم تونست درد روزهای آینده‌ش رو کمتر کنه. ماه آخرش مادر و پدرش با سیسمونی اومدن. سیسمونی رو توی اتاق چیدن و اتاق ساده خونه جون گرفت. برای زایمان موندن و اون روزها متوجه شدن که دامادشون بیشتر شب‌ها خونه نیست. - مادر تو زن باردار شب‌ها تنها می‌مونی؟! بهار سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. باباش پرسید: - کجا میره؟ زن دیگه‌ای داره؟ بهار به گریه افتاد اما سرش رو به معنی نه تکون داد. دل مادر و پدر براش ریش شد. مادرش پرسید: - پس کجا میره؟ بهار با خجالت از اینکه جلوی پدرش داره این حرف رو میگه گفت: - میخونه. پدر و مادر اول جا خوردن و بعد عصبانی شدن. پدر با خشم گفت: - خواهرش می‌گفت توبه کرده. پس هنوز همونه. بعد عصبانی بلند شد و توی اتاق راه می‌رفت. - لعنت بهت! زن جوون داری، بچه تو توی شکمش هست. بعد اینور و اونور می‌چرخی! بهار که از عصبانیت پدرش استرسش گرفت یکدفعه دردی که از صبح داشت بیشتر شد و دلش رو گرفت. - آی! پدر نفهمید چی داره میشه اما مادر نگران شد و گفت: - یا خدا! برو قابله رو بگو بیاد مرد. بهار قابله خونه‌ش کجاست؟ چند دقیقه بعد قابله رسید و بهار درحالی که همسرش توی میخونه بود درد رو تحمل کرد و با وجود سن کم تونست از پسش بر بیاد و پسرش رو به دنیا بیاره.
  14. - نگاه نکن کوچولوام، ده نفر رو حریفم! - آره، حتما. خندید. - باور نمی‌کنی؟ ابرو بالا انداختم. - نوچ! - بهت ثابت می کنم. - منتظر می مونم. همون موقع آهنگی رو که با یاسر بارها رقصش رو تمرین کرده بودیم و مسخره بازی در آورده بودیم پخش شد. پوفی کشیدم. - باید برم سراغ دختر خواهرت. - اوه، باید بگم اون توی رقص خیلی حوصله سر بره.
  15. ۱۶۷ خانم‌ها داشتن درباره اینکه چندبار حرم اومدن صحبت می‌کردن. به درب ورودی طبرسی رسیدیم. چشمه از کیفش چادر رنگی رو در آورد و سرش کرد و آوا رو از من گرفت و از ورودی خانم‌ها داخل رفتن. من هم اذن ورود رو خوندم و بعد از ورودی آقایون داخل رفتم و گشتنم و وارد شدم. چشمم به مناره طلا خورد. با روی شرمنده سلام دادم. دخترها پیشم اومدن. به سمت صحن انقلاب رفتیم. اون‌ها رفتن دست به ضریح بزنند اما من یک کتاب برداشتم و درحالی که مراقب آوا هم بودم مشغول دعا خوندن شدم. انقدر خوندم که صدایی اومد: - دانیال! سر بالا آوردم. چشمه بود اما از پشت سرش نگاه من به الینا بود که داشت نگاهم می‌کرد. با دیدن نگاه من روش رو گرفت. ناخودآگاه آهی کشیدم. دوست داشتم اولین مشهدم ماه عسل با اون باشه اما حالا... چقدر سخته کنارمه اما مال من نیست. کنارمه اما ازش دلخورم. کنارمه اما کلی نقشه برای هم داریم. - بریم؟ - ما می‌خوایم بازار گردی کنیم. - پس من زودتر میرم. آوا هم می‌برم که مزاحمتون نباشه. من و آوا رفتیم. توی راه حالم خراب بود. این سفر یک حسی رو درونم زنده کرده بود که دوستش نداشتم. یک حس همراه با دلتنگی. همه خاطرات خوشمون داشت به ذهنم می‌اومد و ذهنم رو آتیش می‌زد. نفرت و کینه داشت جاش رو به دلتنگی و عطش شدید برای آرزوی داشتنش می‌داد. قلبم انگار داشت از جاش کنده میشد. چنان درد شدیدی بود که احساس می‌کردم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. - داداش! داداش! این بچه من رو از اون عذاب نجات داد. بهش نگاه کردم. داشت به اسباب‌بازی‌ها اشاره می‌کرد. - باشه عزیزم. براش دوتا اسباب‌بازی گرفتم و برای شایان هم گرفتم. بعد دیدم خوبه برای حنانه خانم و پوریا هم سوغاتی بگیرم. سوهان برای حنانه خانم گرفتم اما هرچی می‌گشتم چیز خوبی برای پرهام پیدا نمی‌کردم. برند پوش بود و این چیزها رو استفاده نمی‌کرد. آخر سر یک انگشتر نقره ساده که زیاد هم مذهبی تور نزنه براش خریدم. به هتل برگشتم. بچه رو به دنیل که دیگه بیدار شده بود سپردم و خودم روی تخت دراز کشیدم و با حال بدم به خواب رفتم. عصر پسرها گفتن که با دخترها می‌خوایم به مشهد گردی بریم. یک تاکسی گرفتیم و به طرقبه رفتیم. طبیعت قشنگی داشت و رستوران‌های شیک. توی یک رستوران آلاچیق دار که جوی آبی هم ازش عبور می‌کرد و بچه‌ها مشغول بازی بودن شام خوردیم. بعد به ویلاژتوریست که یک روستای بین راهی بود که پاساژهای خوبی داشت رفتیم تا دخترها خرید کنند. این مدت مهران همش سعی داشت نزدیک من بشه و من هم بهش روی خوش نشون می‌دادم. دنیل و ملینا هم با وجود تذکر من دو سه بار باهم هم قدم یا هم کلام شدن که دنیل با چشم غره من راهش رو عوض می‌کرد. یکجا برای خرید روسری ایستادن. ملینا روسری می‌خواست. چند روسری رو امتحان کرد و من هم با بی‌حوصلگی منتظر بودم که ببینم چی میشه که سه تاش رو انتخاب کرد و مشغول گشتن بقیه لوازم شدن. بعد هم به پارکی رفتیم و بچه رو برای بازی بردیم. از سرسره بالا می‌رفت و برعکس پایین می‌اومد. ما هم با فاصله نشسته بودیم و سعی داشتیم جامون رو با چشمه که بالای سر بچه بود عوض کنیم تا اون هم بشینه و استراحت کنه اما اون راضی نمیشد از سر بچه کنار بره. الینا با فاصله ایستاده بود و نگاهش به بچه بود اما فکرش جای دیگه. به سمتش رفتم. کنارش ایستادم اما متوجه من نشد. - الینا! تکونی خورد و نگاهم کرد. - اوه... شمایید! نگاهش می‌کردم اما اون سعی داشت به چشم‌هام نگاه نکنه. - می‌دونی یاد کی افتادم؟ اون شب روی پشتبون. سرش رو با حسرت تکون داد اما گفت: - نمی‌دونم درباره چی صحبت می‌کنی. - آره، البته که نمی‌دونی. پوزخند زدم و سرم رو پایین انداختم. صداش اومد: - من برای هرچی که اتفاق افتاده متاسفم! - قبلا هم این حرف رو شنیدم اما تو نمی‌دونی چه دردی رو کشیدم. چطور می‌تونم ببخشم! - حق داری، من نمی‌دونم چی بگم. از درد کشیدن تو ناراحتم اما اولیت من احساسات آدم‌ها نیست. بعد خواست بره که گفتم: - پس اولیتت چیه؟ ایستاد، اما به سمتم برنگشت. فقط از بالای شونه نگاهم کرد. - ایران. و رفت.
  16. پارت هشتاد و یک - مگه با تو نیستم؟ با حرص گفتم: - دست به من نزن. - تو از چی ناراحتی؟ - معلوم نیست؟! بدتر از من اخم کرد. - من با زنم رقصیدم. حداقل برای چشم مردم. من اجازه هم دارم بعضی شب‌ها پیش اون‌ها باشم. تو و کشورت تا این حد من رو کنترل نمی‌کنید. دست‌هاش رو از دور بازوم کنار زدم. - باشه، برو هرکار که دوست داری انجام بده. دوباره راه افتادم برم که از پشت بازوم رو گرفت و گفت: - هی هی هی! من رو به سمت خودش برگردوند و بازوهام رو گرفت. - باشه، ببخشید اگه ناراحت شدی! من فقط به تو فکر می‌کنم ترنج. دلم گرم شد و لبخند کمرنگی زدم. اما هنوز کلافه بودم. شام رو توی سکوت خوردیم و شب توی سکوت کنار هم نشستیم و هیچ حرفی نداشتیم که بهم بزنیم. اون شب سواد کار رو بهانه کرد و از اتاق رفت و من تنهاتر شدم. اما فرداش یک عقاب برام هدیه آورد. با هیجان داد زدم: - عجب چیزیه! بهش نزدیک شدم. آزاد بود. یکم می‌ترسیدم بهش دست بزنم اما سواد گفت: - نترس، اذیتی نداره! آروم روی سرش رو با انگشت ناز کردم. - برای بچه‌ها خطرناک نیست؟ - نه بابا. اما باز هم من جرات نکردم پیش بچه‌ها ببرمش و توی راهرو یکجا با قفسه‌ش گذاشتنش. مشکل دیگه هم این بود که زانیا با دزیره کنار نمی‌اومد. - از وقتی اون اومده تو دیگه اصلا حواست به من نیست. - اینطور نیست، این‌ها تصوراتت هست مامان. - تو مامان من نیستی، دیگه انقدر بزرگ شدم که بدونم. از این حرفش جا خوردم و بعد با خشم گفتم: - کی این‌ها رو یادت داد؟ پاش رو به زمین کوبید. - هیچکی. - گفتم کی این حرف‌ها رو بهت گفته؟ مادربزرگت؟ به سمت در دوید. - کجا؟ - میرم پیش زاکیا. کلافه به باغ رفتم. عجب از این پسر. - ملکه! به عقب برگشتم. سواد بود. احترام گذاشتم. - سرورم! کنار هم حرکت کردیم. - بنظر کلافه میای! - نه، چیزی نیست. کنار یک بوته گل ایستادیم. یک گل کََند و توی موهام گذاشت. با عشق بهش لبخند زدم. اما خیلی زود همه چیز فرق کرد. سواد به زن سومش یک مسئولیت کوچیک دولتی داد. وقتی فهمیدم خیلی کلافه شدم و به اتاقش رفتم و گفتم: - معلوم هست تو داری چیکار می‌کنی؟! اون که خیلی وقت بود عادت نداشت تو صداش کنم از پشت میز کارش بلند شد و با تعجب گفت: - چی شده؟! - یعنی نمی‌دونی! - چی رو؟ با عصبانیت و دست‌های مشت شده گفتم: - تو به اون زنکه شغل دولتی دادی. - خوب که چی! تو ملکه‌ای چه ایراد داره زن دیگه‌م یک نقشی بگیره؟ - قرار ما این نبود. اینبار اون عصبانی شد. - قرار ما چی بود؟ - جز من کسی قدرت نداشته باشه. - تو باید این رو درک کنی که جز تو زن‌های دیگه‌ای توی زندگی من هستن. داد زدم: - نه، نیستن. از پشت میز به سمتم اومد و بازوهام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه. - چیزی نیست! آروم باش! صحبت می‌کنیم! دست‌هاش رو پس زدم. - نه، همه چیز رو ازت می‌گیرم. همه حمایت کشورم رو. تو هرچی داری از کشور من داری.
  17. ابرویی بالا انداختم و پوزخند زدم و راه افتادم رفتم. از اینطور دخترها توی محله ماهم بود. با حرص داشتم دور میشدم یکدفعه به یک نفر برخورد کردم. با تعجب نگاهش کردم. - صدف! خنده ش گرفت. - وای ببخشید! و به آب شنگولی که روی زمین ریخته بود نگاه کرد. من هم با حسرت نگاهی به اون ها کردم و گفتم: - اشکال نداره! با من کاری داشتی؟ - آره، دیدم اون دختره مزاحمت شده گفتم شاید به کمک نیاز داشته باشی. نیشخند زدم و به سر و پاش نگاه کردم. خودش هم خنده ش گرفت.
  18. https://forum.98ia.net/profile/25-آتناملازاده/ فرقی نمی کنم عکس چطور باشه شخصیت اصلی یک پسر طنزه
  19. یاسر گفت مشکلی پیش نمیاد. گفت که این دختر خودش زبون تلخی داره و از ادم های تلخ خوشش میاد. به یاسر و دریا رسیدیم. دریا رو به دختره با مهربونی گفت: - بیا عزیزم، بیا یکم بشین صدف اومد باهم برین وسط. الماس با غرور کنار مادرش نشست و پشت چشم نازکی به من کرد و مشغول تماشا شد. من هم مشغول تماشا شدم. چقدر همه چیز اینجا عجیب و جدید بود. زن و مردها خیلی آروم می رقصیدن، آب شنگولی می خوردن یا کارت بازی می کردن. اخه وسط جشن کارت بازی؟ دم گوش یاسر گفتم: - من آب شنگولی می خوام. دم گوشم با حرص گفت: - نخوری ها. تو جنبه نداری آبروریزی راه می ندازی. - اه! و با حرص دوباره به جمعیت و لباس های عجیب و غریبشون نگاه کردم که دریا گفت: - اهان، صدف اومد. به اون سمت نگاه کردم. اینبار خشکم زد. صدف بود با یک لباس پولک درشت کرم و دامن تا زیر زانو به رنگ قهوه ای که موهاش رو ساده پشت سرش انداخته بود و داشت با خنده به سمت ما می اومد. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. چهره شاد و یک رنگ این دختر رو دوست داشتم اما نمی‌دونستم چقدر از این چهره واقعی هست. یاد زن خودم افتادم. اون هم همینطوری بود و کی فکر می کرد که پشت اون چهره چی باشه! هومن یک ساله بود که خانواده ش اصرار می کردن که سهم ارثشون رو تقسیم کنه. پدرش قبل از مرگ برای اینکه ارث از خانواده بیرون نره خونه رو به اسم دختر مورد اطمینانش کرد. اون خیلی ساده قول داد وقتی خواهر هفده ساله ش به سن قانونی برسه تا قیم نخواد اینکار رو می کنه. - سلام! به خودم اومدم و به صدف دست دادم. دریا بلند شد و دست صدف رو گرفت. - بریم برقصیم. و نذاشت من نگاه صدف رو به خودم ببینم. وقتی اون ها می رقصیدن دیگه طاقت نیاوردم و بلند شدم و به سمت میز سلف رفتم و به صدا زدن‌های یاسر هم اهمیتی ندادم. یک جام برداشتم. یک خانم اومد کنارم و گفت: - یکی به من هم می دید؟ درحالی که فکر می کردم چرا خودش بر نمی داره یک جام برداشتم و بدون نگاه کردنش بهش دادم. تکیه ش رو به میز داد و گفت: - شما رو تا حالا ندیده بودم. بدون نگاه کردنش گفتم: - برادر یاسرم. - اوه، بله. خیلی خوشتیپ‌تر از اونی! برگشتم و سرد نگاهش کردم. چه تیپی زده بود. - ممنون! درحالی که دستش رو آروم روی بازوم می کشید گفت: - چقدر سرد! حیف این آقا نیست انقدر جدی باشه؟
  20. پارت هشتاد سه روز آینده اونجا خیلی بهم خوش‌گذشت. آب چشمه می‌خوردیم. غذای سالم و توی جنگل قدم می‌زدیم و تمام مدت با مردی بودم که دوستش داشتم. بالاخره بعد از سه روز به کاخ برگشتیم که حالا بیشتر حکم خونه رو برام داشت. تا وارد اتاقم شدم زانیا که انگار از وقتی شنیده بود من برمی‌گردم همونجا منتظرم بود به سمتم دوید و به آغوشم فرو رفت. - مامان! بغلش کردم و سرش رو بوسیدم. - جون دل مامان! روی تخت نشستم و اون رو روی پام گذاشتم. - این مدت چیکار کردی؟ - همش درس، درس، درس. خسته شدم. خندیدم. تازه داشت درس‌هایی که خودم براش در نظر گرفتم رو یاد می‌گرفت. با لذت اون شب با ذوق توی کاخ قدم زدم و از بودن توی کاخم لذت بردم. روزها گذشت و من خواستم برای زایمان به ایران برم اما مردم و اشراف خیلی اصرار داشتن که حتما توی اسواتنی بچه‌م دنیا بیاد پس گروه زایمان برای خودم آوردم و ماه نهم زایمان کم دردی رو گذروندم و دخترم دنیا اومد. اسمش رو به انتخاب سواد شخصیت تاریخی که دوست داشت گذاشتیم. دزیره. - توهم اسمش رو دوست داری؟ - آره، بانوی صلح. اولین نامزد و عشق ناپلئون و کسی که راضیش کرد از ادامه جنگ دست برداره. می‌تونم یک جشن برای دخترم بگیرم؟ - حتما، ما برای همه پرنس و پرنسس‌ها مراسم می‌گیریم. توی جشن بچه بغل من بود و بومی‌ها و ایرانی‌های که به درخواست من کم‌کم داشتن در مشاغل مختلف برای کمک به ما نفوذ می‌کردن خوشحال بودن. حتی زن‌های سواد که روی سنی کنار جمع نشسته بودن هم خوشحال بودن. اون‌ها فکر کردن حالا که من پسردار نشدم ناراحت و سرخورده شدم. احمق‌ها! تمام وجودم من دخترم هست. همین حالا هم عاشقش شدم. روزهای بعد خوب بود. من مشغول ساخت کشورم شدم. خونه‌های محلی اسواتنی گوسفندها با خود خانواده توی خونه زندگی می‌کردن و بوی خیلی گندی همه خونه و طبیعتا بدنشون رو برمی‌داشت. خونه‌های جدید طویله توی زیر زمینش بود. مسئله مهم دیگه آب شیرین بود. اینجا آب شیرین خیلی کم پیدا میشد. حتی رودها معمولا موقتی هستن و چاه آب خیلی کمه. شهر هم هر چندین خونه یک شیر آب خوردنی هست که اون هم همیشه آب نداره اما وضعیت مردم روستایی خیلی بدتره. سعی داشتم سرمایه‌گذارهای خارجی رو برای زدن چاه در اینجا جذب کنم. چیز دیگه‌ای که نیاز داشتیم مدرسه و علم بود. برای کشورهای دیگه پیغام فرستادم که هرکشوری بخواد می‌تونه مدرسه توی کشور ما بزنه و هر درسی که خودش می‌خواد رو آموزش بده. زاکیا به اعتراض گفت: - اگه توی کشور خودتون هم بود همچین قانونی می‌ذاشتید؟ - نه، اما... چیزی نگفتم. منتظر نگاهم می‌کرد. گفتم: - کشور من فرهنگی طولانی و عالی داره. صورتش از خشم سرخ شد. - چون فرهنگ ما اون چیزی نیست که شما و اون جامعه غرب لعنتی قبول داره ما رو متهم به بی‌فرهنگی می‌کنید؟ دست‌هام رو بالا بردم. - من همچین قصدی نداشتم. پوزخند زد و رد شد و رفت و من پشیمون جا موندم. ** سه ماه بعد ** جشن خیلی جالب و بزرگی بود. یکی از جشن‌های محلی با رقص و پذیرایی محلی. همسر دوم سواد رقص خاصی از رقص‌های محلی‌شون رفت که همه عاشقش شدن. بعد از رقص سواد رفت پیشونیش رو بوسید و گفت: - عزیزم، تو فوق‌العاده‌ای! بعد اون رو به آغوش گرفت و در مقابل چشم‌های غیرباور من برای رقص به وسط جمع رفت و شروع به رقص کردن. بعد از رقص هم اون رو با خودش به سمت صندلی جشن آورد و یک تیکه انگور توی دهنش گذاشت. همه دوربین‌ها و نگاه‌ها به من بود. با اینکه سعی داشتم همینطور آروم و خونسرد بشینم اما از شدت خشم تمام وجودم داشت می‌لرزید. حسابی دشمن شاد شده بودم. توی کاخ سواد دنبالم راه افتاده بود. - هی! چی شده؟ من فقط با خشم می‌رفتم. - با توام! چی شده؟ بازوم رو گرفت و برم گردوند.
  21. به نزدیکش که رسیدم متوجه من شد و به سمتم چرخید. یک پیراهن بلند که یقه‌ش دور گردنش می‌چرخید به رنگ مشکی پوشیده بود. پشت پیراهن تا کمر حریر بود و دامن بلند و ماکسی داشت و جنس پارچه پیراهن ساده بود. النگوهای طلا انداخته بود و گردنبد ظریفی به گردن داشت. نگاهش به من منتظر بود. انگار می‌خواست من هم تمجیدش کنم ولی من درحالی که بی‌تفاوت نگاهی به سر و پاش می‌انداختم گفتم: - مادرتون منتظرتون هستن. اگه حرف زدن تموم شد تشریف بیارید. رنگش سرخ شد اما گفت: - البته، البته! چنان حرصش گرفته بود که وقتی می‌خواست حرکت کنه دامنش زیر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته. بازوش رو گرفتم. دست زدن به بازوی بی‌پوشش مثل صاعقه خودم رو هم لرزوند. نگاهم کرد. چشم‌های مشکیش با اون مژه‌های ریمل زده حس عجیبی بهم داد. بازوش رو آروم رها کردم و اون هم صاف ایستاد و خواست حرکت کنه که کف دستم رو به سمتش گرفتم. نگاهم کرد. گفتم: - دستم رو بگیر، پاشنه کفشت خیلی بلنده.
×
×
  • اضافه کردن...