رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. بالاخره ترجیح دادم یکم مثل آدم رفتار کنم مگه این دختره هم از خر شیطون بیاد پایین. - چطور درباره چنین کشور پرتی اطلاعات دارید؟ - شما چطور توی همچین کشور پرتی زندگی می کنید؟ - من اول برای زندگی به نیوزلند رفتم و بعد وقتی دیدم شرایط زندگی در کشور بغلیش که زیر نظر همون کشور هم اداره میشد بهتره به اونجا رفتم. حدس میزدیم این دختر که انقدر آرزوی مهاجرت داره جذب این حرف‌ها بشه. سرعت قدم‌هاش آروم‌تر شد. - بله، شنیدم با اینکه کشور مستقلی هست همه کارهای سیاسیش بر عهده نیوزلنده چون در گذشته عضوی از اون کشور بوده. - چطور انقدر اطلاعات دارید؟ - من به کشورهای دیگه خیلی علاقه دارم و درباره‌شون تحقیق می‌کنم. متوجه شدم دیگه دریا و یاسر مقابل ما راه نمیرن و ازشون دور شدیم. - زندگی اونجا سختی‌های خودش رو داره. بالاخره همه اونجا مسیحی هستن. - شوخی می‌کنی؟ من از خدامه همچین جایی باشم. راستی شما توی آلوفی شمالی هستید یا جنوبی؟ قبلا این رو تمرین کرده بودیم. - جنوبی.
  2. - دو دقیقه واستا مثلا من بعد از یک سال آقا سیاوش رو دیدم یک خوش برگشتین بگم. دختره سرد به من نگاه کرد که طبق قرار در حالی که یک دستم توی جیب شلوار سورمه‌ایم بود با ادبانه سلام کردم. دریا جوابم رو داد و خودش دستش رو به سمتم دراز کرد. باهاش دست دادم. - خوشبختم خانم! سر تکون داد و به یاسر گفت: - این داداشت تا الان کجا بود؟ - نیووی. - نیووی کجاست؟ خودم به زبون اومدم. این چرا با خودم صحبت نمی‌کرد! - یک کشور جزیره‌ای توی اقیانوس آرام. - ها، همون کشور که چون وای فای مجانیه بهش میگن جزیزه وای فای. - معلومه اطلاعات عمومی‌تون بالاست خانم.
  3. پیاده شدم و باهم به سمت پاساژی که انگار درش بودن رفتم. چندبار دیالوگ و کنش‌ها رو مرور کردیم و بعد داخل رفتیم. با تلفن هماهنگ کرد و گفت: - بیا. از پله برقی بالا رفتم. تا حالا همچین پاساژ شیکی نرفته بودم. یک طبقه بودیم که دیدم دریا با یک دختر جوون داره میاد. - بابا دستم شکست بیخیال شو دیگه. - یک مانتو برای تو هم بخریم بعد بریم. - من مانتو نمی خوام فقط بریم. همون موقع ما بهشون رسوندیم. دریا گفت: - ا یاسر اومدی! بیا این ها رو از الماس بگیر که خیلی غر میزنه. الماس پلاستیک ها رو به دست یاسر داد - بگیر راحت بشم. یاسر ازش گرفت. من تا اون موقع چیزی نگفتم چون یاسر می گفت الماس دختر مغروری هست و زود روی خوش نشون نمیده. دریا به من گفت:
  4. تو که می خواستی بری اون همه دلبری برای چی بود
  5. خندیدم - خیالت راحت من آبدیدم! - راستی بنظرت بهتر نیست تا موقع فرهاد رو بیاری اینجا؟ - نه، نمی خوام کسی بفهمه که دارم همچین کاری می کنم. چه فرهاد چه خانواده زنم و مادرم که باهم قاطی شدن. راستی تو دیدن مادر میای؟ - آره چندبار این دو سال اومدم. حتی گاهی فرهاد رو دیدم. توی دلم گفتم: ای بی معرفت! هر روز اندازه پول روزم رو می داد و باهام سر و کله میزد تا اینکه گفت: - فکر کنم دیگه حاضر هستی. - کجا باید این دختر رو ببینم؟
  6. با خنده گفت: - داداش تو انقدر خوشتیپ بودی و معلوم نبود. - آخه اوسکل قیافه م رو آدم کنی اخلاق سگم و دهن عنم رو می خوای چیکار کنی؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد زد زیر خنده. خودم هم خندم گرفت. گفت: - بابا من هم همینطور خرم اما جلوی این ها یکجور رفتار می کنم که انگار از شکم ننه در اومده آدم با اصل و نسبم. خندیدم. بعد از دو سال باهم صمیمی شده بودیم. - باز تو یک مکتبی رفتی ادم شدن یاد گرفتی. - احیانا منظورت به اون مدارس داغونی که باهم می رفتیم یا اون پیام نوری که فقط هفته ای یکبار می رفتم؟ همین کلمات قلمبه و سلمبه رو یاد گرفتم. - چهارتا به من هم یاد بده. با خیال راحت گفت: - نترس، خوب چیزهایی بلدم آموزشت میدم که حض کنی اما شاید خیلی طول بکشه.
  7. ال بویه: احمد دیلمی ۲۲ سال پناه‌خسرو ۴۸ سال
  8. پارت سی و سه الکساندرا با ناراحتی سری به معنی مخالفت تکون داد و گفت: - چرا شما اینجور؟ از بچه خود کار خواست؟ دنیا آورد بعد نخواست؟ همه‌ش زندانی کرد که نکنه خطر اومد؟ بعد به یک مرد کلا داد و دیگه مراقبت نکرد؟ دخترها همیشه صاحب دارن؟ مادرشوهر که نسبت به زن‌های زمانش زن فهمیده‌تری بود و بیشتر می‌فهمید که توی چه عرفی و چرا جا افتاده، سری به معنی تاسف تکون داد. - گرسنگی نکشیدی که اینطور چیزها رو بفهمی. بعد کمکش کرد بلند بشه. - بیا بریم که الان زن‌های همسایه‌ها میان. خوشی ما زن‌ها هم همین کنار هم بودن‌هاست. بعد دخترش رو صدا کرد که رخته خواب رو بیارن. اونجا درازش کشوند و کم کم خانم ها هم می‌اومدن و همه دست پر بودن. با ذوق ازشون تشکر می کرد. زن ها دورش نشستن و شروع کردن از خاطرات زایمان خودشون و چیزهایی که باید برای بزرگ‌ کردن بچه مراعات می‌کرد رو براش می‌گفتن. تا شب الکساندرا سرگرم بود و با خودش فکر کرد: همه چیز هم اینجا بد نمیشه! شب مهمون‌ها که رفتن الکساندرا تونست بچه‌هاش رو که این دست اون دست میشدن در آغوش بگیره و با هدیه و خوراکی‌هایی که براش آوردن مشغول بشه. عبدالله اومد. به الکساندرا لبخند زد. الکساندرا هم که غرق لذت بود لبخند زد. عبدالله کنار بچه‌هاش نشست و هر دو از سکوت شب لذت بردن. فرداش با همون اقوام به خونه همسرش رفت و غنچه هم سعی می‌کرد همون کاری که مادرشوهرش گفته رو توی چشم انجام بده و الکساندرا هم خوشحال بود که هیچ‌کاری، حتی مراقب از بچه‌هاش گردنش نیست. اما غنچه بلد بود که چطور الکساندرا رو اذیت کنه. عبدالله بهش می‌گفت: - می خوام یکم برای زن دوم خرید کنم. تو نباید از خونه بیرون بری. در رو هم روی کسی باز نکن. اون هم نبایذ بیرون بره. زن با چشم اشاره کرد. بعد هم عبدالله با همه خساستش یک الاغ گرفت تا غنچه که اجازه داشت آزادانه فقط با یک اجازه بیرون بره برای رفت و آمد راحت باشه. کم‌کم دعواهاشون بیشتر شد. غنچه اتاق الکساندرا رو می‌خواست. عبدالله می‌گفت: - اون اتاق بزرگ‌تره و اون دوتا بچه‌داره - اما تو بیشتر پیش من هستی پس بهتره ما به اون اتاق بریم. آخر سر عبدالله کوتاه اومده بود و به الکساندرا گفته بود اما الکساندرا بساط جیغ و داد گذاشته بود و در آخر گفته بود: - من به مامانت میگم. عبدالله این حرف بهش برخورده بود و الکساندرا رو زده بود و گفته بود: - خفه شو زنکه لجن! گمشو توی اون اتاق. مادر عبدالله گاهی که برای سر زدن به زن‌ها می‌اومد متوجه ماجرا میشد. سر حرف با الکساندرا نشستن. الکساندرا وقتی غنچه پذیرایی کرد و رفت به مادر شوهرش گفت: - نمی‌دونی این زن دوم عجب چیزی هست. - می دونم، درباره گذشتش از چند آشنا تحقیق کردم. می‌دونم که جز عبدالله کسی دوستش نداره. - می‌خوام با عبدالله حرف زد که به من خونه جدا بده اما فکر نکرد قبول کرد. بعد ناراحت گفت: - فکر کرد عبدالله اون رو بیشتر دوست داشت. - خیلی ساده بخوام توضیح بدم، هرچیزی رو که حس کردی، قطعا درسته. بعد ازش خواست حرف‌هاش رو بگه: - تعریف کن! تعریف که می‌کنی پام رو همون جایی می‌ذاری که تو چراغ برداشتی. تعریف کن روی دلت نمونه. الکساندرا با این حرف‌ها فهمید که مادر شوهرش خیلی بیشتر از زن‌ها دوران خودش می‌فهمه پس گفت: - اگه از من پرسید چه دستاوردی از روزهایی که گذشت داشتی! میگم، تونست زنده موند توی روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برام ناممکن بود. بعد نفس عمیقی کشید و گفت: - تصمیم داشت تغییرات داد به زندگیم. خواست همین جا ورزش کرد. - ورزش چیه؟ الکساندرا تعجب کرد چون کلمه فارسیش رو گفت و مادر شوهرش نمی‌دونست. مشغول توضیح دادن شب و غنچه هم از در آشپزخونه با حرص رابطه صمیمی اون‌ها رو نگاه می‌کرد.
  9. ۱۶۳ جوابم رو نداد. پرهام گفت: - بچه نشو دیگه. بشین باهم مردونه صحبت کنید کدورت‌ها رفع بشه. - این حرف به درد دو نفر میخوره که باهم زد و خورد کردن نه کسی که زیر مشت و لگد برادرش افتاده. پوریا با بهت گفت: - کِی بهت مشت و لگد زد؟! من که با این اغراق‌های بابک آشنا بودم با اخم گفتم: - نکنه دوست داشتی عادلانه‌ش کنی؟ معلوم بود نمی‌خواست جوابم رو بده اما بار این تهمت رو تحمل نداشت. - منظورم اون نبود. - بابک می‌شینی یا نه! پتو رو از روی سرش کنار زد و نشست. - نه. نیشخند زدم. - اما نشستی. تازه فهمید چه گولی خورده. من هم متوجه صورتش شدم که از دو جا آسیب دیده بود. یک طرف کبود و یک طرف کمی سرخ به چشم می‌خورد. گوشه پیراهنش رو که از صبح در نیاورده بود بالا زدم. پهلوش تا قفسه سینه در اثر برخورد با در کبود بود. دوست نداشتم لی‌لی به لالاش بذارم اما نتونستم نگم: - کاش نبودم و با تو این کار رو نمی‌کردم. زیر لب گفت: - خدا نکنه! پوریا گفت: - کاش بجاش دستت شکسته بود! با حرص نگاهش کردم که با چشم‌های خندون نگاهم می‌کرد. به سمت بابک برگشتم و به چشم‌های مشکی و قشنگش زل زدم. می‌ذاشتم اعتکاف رو بره و خودم جلوی آرمین می‌ایستادم نمی‌ذاشتم چپ نگاهش کنه. - جز اولی همش قبول. یکم فکر کرد تا ترتیب یادش بیاد. بعد با حرص گفت: - چرا بازی در میاری؟ پرهام گفت: - سوال من هم همینه. دستی روی گردنش کشیدم. - چون با اخلاقی که از تو و خودم سراغ دارم خیلی سخت‌تر از گزینه‌های دیگه‌ست. پوریا خندید و بابک چپ‌چپ نگاهم کرد و زیر لب فحش داد و بلند گفت: - بتاز دانیال خان. شما رو فقط الینا میتونه درست کنه. پرهام از خنده غش کرد و من هم خنده‌ام گرفت. پوریا در بین خنده گفت: - مگه الینا چطوره؟ - به اندازه‌ای که دانیال رو در حال ظرف شستن و زمین جارو کردن ببینیم هست. دنیل از صدای خنده‌هامون متعجب وارد شد و بین چهارچوب در ایستاد. - به صورت داغون شدهی بابک می‌خندید؟ بابک با حرص نگاهش کرد. - دهنت رو ببند دنیل! براس اینکه حواسش رو از اون پرت کنم با انگشت پیشونی بابک زدم. - به جای اولی یک چیز دیگه پیشنهاد بده. خواست به روی خودش نیاره اما با شنیدن این حرفم چشم‌هاش برق زد. تا پرهام ماجرا رو به دنیل توضیح بده و غرغرهاش رو گوش کنه گفت: - هیچوقت تردم نکنی. صدای شکسته شدن قلبم رو واقعاً شنیدم. سکوت اتاق رو گرفت. پرهام وضع بهتر از من نداشت. خودم همه چیز رو، همه چیز رو براش توضیح داده بودم. دنیل روش رو گرفت تا من نگاهش رو نبینم. گیج شده بودم. نمی‌دونستم چی بگم یا چیکار کنم. فقط می‌خواستم از اون وضعیت رها بشم. - من رو ببخش... به خاطر همه چیز... باید به اتاقم برم... هرچی رو که می‌خواستی... رو برات همین هفته انجام میدم. نفهمیدم چطور خودم رو به اتاقم رسوندم. جلوی آینه ایستاده بودم و دست‌هام به دو طرف قابش بود. تصویر یک مرد شکسته رو داخلش دیدم. فرداش بابک کارهاش رو درست کرد و بعد از برگشت سرسنگین به اتاقش رفت. چشمه که صبح از مسافرت برگشته بود باهاش صحبت کرد و فهمید دوست‌هاش به صورتش اشاره کردن و اون هم که دوست نداشته دروغ بگه واقعیت رو گفته و داغ دلش تازه شده.
  10. هفتاد و سه صبیه گفت: - مثل آقا یک چیزی یادگاری از خودت بده. چون طرفدار رهبر نبودم یکم سرد گفتم: - آهان! ولی ایشون یک فرد مذهبی هستن کخ به عنوان یک هدیه مقدس چیزی از خودشون میدن. - از این لحاظ هست اما با عشقی که مردم بهت پیدا کنند برای اون‌ها هم مقدس میشی. سر تکون دادم. - فکر خوبیه! بریم. آرایشگرم نمی‌اومد و با صبیه می‌رفتیم. بیرون رفتم. زاکیا توی باغ منتظرمون بود. احترام گذاشت. - بفرمایید ملکه! نگاهی به ماشین گرونی که آورده بود انداختم. - این از کجا؟ - ماشین برای رفته و آمدهای توی شهری هست. - یک جیپ نداری بیاری؟ چند دقیقه بعد با جیپ توی شهر قدم می‌زدیم. هر جا مردم ما رو می‌دیدن به سر و کولمون می‌پریدن و زن‌ها بوسه بارونم می‌کردن. توی شهر چند محله خوب و نوساز و تمیز و بدون زباله بود که آسفالت خوبی داشت و ماشین‌های خوبی هم درش رفت و آمد می‌کرد. از زاکیا پرسیدم: - این ماشین‌ها از کجا؟ - اروپایی‌ها وقتی رفتن ماشین‌هاشون رو چون نمی‌تونستن ببرن با قیمت پایین فروختن. - مثل عراق. بعد گفتم: - من رو به حاشیه‌های شهر ببر. جایی که مردم فقیر رو ببینم. من رو به جاهایی برد که خونه‌های حلبی دورتا دور هم بودن و وسطشون یک چاه آب بود که همه ازش استفاده می‌کردن. من رو به ساختمون‌های شلوغ و پر جمعیتی برد که اب فقط هفته‌ای دوبار به اونجا می‌رسید و من رو به بیرون شهر برد که مردمی چهارچوب گلی برای خودشون درست کرده بودن و داخل اون بودن. توی راه برگشت گفتم: - مشکل این مردم مسکنه و شهرسازیه. - ما مشکل زیاد داریم. - یک مشکل دیگه هم زیاد بودن ایذر در اینجاست. خندید. ادامه دادم: - یک روستای خالی درست کنید. دورتا دورش رو دیوار بکشید و نگهبان بذارید. می‌خوام همه مبتلاها به ایذر رو به اونجا ببرید. - تعدادشون خیلی زیاده. - اگه لازم بود تعدادی‌شون رو بکشید. با تعجب نگاهم کرد. - به عنوان یک مترجم خیلی زود با سیاست خو گرفتید. - من طرفدار نظم اجتماعی هستم. حتی به عنوان یک دیکتاتور. - این آدم‌کشی خیلی جلوه بدی در جهان داره. نیشخند زدم. - از کجا می‌فهمن که برای چی مردن؟ ایذره دیگه. اگه روزی جون ده نفر از مردم روستا رو بگیره چی میشه؟ - اگه اینطوره همه باید آزمایش بدن. ما انقدر آزمایشگاه نداریم و چطور وادارشون کنیم که بیان و آزمایش بدن؟ - با صلیب سرخ هماهنگ می‌کنم. با نیروی نظامی به روستاها می‌فرستیم و از همه آزمایش بگیرن. با پاپ هم باید نامه‌نگاری کنم. باید اصلاحات فرهنگی اینجا راه بندازه و از فحشا بترسونشون. نیاز به تعداد زیادی کشیش داریم. - بله بانوی من! تا به کاخ برسیم عصر بود. زانیا رو خواستم. بدو بدو توی بغلم اومد. بوسیدمش و درخواست پیدا کردن دایه رو گفتم زاکیا به جزایر کوک بفرسته.
  11. - خوبه! یک حوله به دستم داد و یک در رو باز کرد. - عنوان شامپو بدن و شامپوی سر گذاشتم. کیسه و لیف هم هست. یکجور خودت رو بشور که رنگت عوض بشه. این شامپوها مدل موهات رو بهتر می کنند. وارد حمومش شدم. یک وان کوچیک سرامیکی بود. - به! لباس‌هام رو یک کنار انداختم و توی آب نشستم. دوش رو باز کردم اما صدای یاسر اومد که به در میزد. - دکمه کنار جکوزی رو بزن. پس جکوزی این بود. دور و بر رو نگاه کردم. یک دکمه بود زدم. از دو طرف وان آب بیرون می‌اومد. اون هم آب گرم. - به!
  12. - انقدر سنش بالاست و ننه ش توی کارهاش دخالت می‌کنه. - دنبال شر نباش. اون زن تو خوب بود که از خانواده ش هیچ حسابی نمی برد؟ آخر سر هم همه رو آواره کرد. یادم به زنم افتاد. از وقتی شماره رد و بدل کردیم یک لحظه راحتم نمی‌ذاشت. همش پیام های عاشقانه حرف های عاشقانه. من هم بچه بودن و خام شده بودم و فکر می کردم یکدفعه ای تحول یافته و عاشق من شده. هرچی توجیبی می گرفتم اون رو می بردم کافه یا براش گل می گرفتم. حتی وقتی دیدم کفاف نمی کنه تو جیبی هام رفتم سرکار تا خرجش رو بتونم بدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: - بیخیال گذشته. بگو ببینم چیکار باید بکنم؟ - اول بیا حموم برو یک دست کت و شلوار مشتی بدم و چند دشت از پیراهن های خوب خودم ببینم چطور میشی.
  13. هفتاد و دو - یک بانک خوب هم باید بزنیم. - باید از یک کشور که توی حوزه بانک‌داری معروفه کمک بگیریم. - نه بابا، توهم معلوم اهل اصلاحاتی. خندید. - آره خوب؛ کشورمه. عشق خاصی توی صداش بود وقتی می‌گفت کشورمه. - سواد! - جانم! - میشه همه شب‌هایی که اینجا هستی باهم توی یک اتاق بخوابیم؟ یکم مکث کرد. نگران پرسیدم: - نمیشه؟ - باشه... اما شاید گاهی به تنهایی نیاز داشته باشم. - باشه. فردا صبح توی آغوش سواد چشم باز کردم. بیدار شدم و توی بالکن رفتم و گوشی رو آوردم و پست گرفتم. - دوستان عزیز قرار برای دو شاهزاده بزرگ‌تر همسر انتخاب بشه. هرکسی از هرجای جهان بخواد می‌تونه شرکت کنه. بهترین‌هاتون انتخاب میشن. اطلاعات و عکس شاهزاده‌ها رو استوری می‌کنم. شاید خدا خواست شما ملکه بعدی شدید. این حق رو از خودتون نگیرید. بعد نگاهی به فالورها کردم. نهصد هزار نفر. - عالیه! پیش سواد رفتم و با عشق و محبت بیدارش کردم. همینطور که نیمه خواب روی تخت نشسته بود گفت: - چه کیفی میده توی کشور خودم کنار تو از خواب بیدار بشم. صدام رو کلفت کردم: - عشق منی! نور خورشید به چشم‌هاش هم می‌رسید. گفتم: - سواد! - جانم! - می‌خوام برای زانیا یک دایه اروپایی بگیرم. میشه امروز سفیر آلمان رو بگی بیاد. سر تکون داد یعنی باشه. کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - زاکیا درخواست داده برات نقاش هم برسه. مثل اینکه چندتا خوب پیدا کردن. - مرسی از سرعت عملتون! خواهش می‌کنمی گفت و از اتاق بیرون رفت. من هم رفتم لباس بپوشم که به داخل شهر برم. یک لباس ساحلی آستین کوتاه آبی پوشیدم. آرایشگرم گفت: - آفتاب اینجا خیلی سوزانه ها. - جدی؟ - آره دیگه، فکر می‌کنی چرا پوستشون رنگیه؟ صبیه گفت: - ما سفید پوست‌ها وقتی دنیا میایم قرمزیم، بعد هم یا سفیدیم، یا جوگندمی، یا برنز یا سبزه. وقت مریضی زیاد می‌شیم وقتی میمیریم هم یکم حالت آبی طور می‌گیریم. بعد به این‌ها میگیم رنگین پوست. زیر خنده زدیم. لباسم رو با یک رکابی دکمه‌دار کرم عوض کردم. شلوار کرم پوشیدم و کت کوتاه کرم روش. موهای کوتاهم رو فر داد و دورتا دور سرم ریخت و یک حلقه روی صورتم انداخت کفش کتونی کرم پوشیدم و گفتم: - کاش یکم هدیه داشته باشم وقتی کسی از مردمم رو می‌بینم بهش هدیه بدم.
  14. سر تکون داد. - اگه اینطور بود بیشتر می دادم. گاز داد تا به خونه رسیدیم. الان کسی نبود. - کو بقیه؟ - رفتن که ترکش های بدهنی شما بهشون نخوره. - این دختره هم همین جا زندگی می کنه؟ نوچی کشید. - نه بابا خونه جداگانه داره. - مگه چند سالشه؟ - بیست و نه ساله ش. ابروهام بالا پرید.
  15. با نگرانی گفت: - واقعا می پرسم بابا؛ دزدی کردی؟ زدم پس کله ش. - احمق اگه من از اینکارها بلد بودم وضعمون این نبود. گوه نخور برو انتخاب کن. ییخیال ماجرا شد و خوشحال و شاد برای انتخاب رفت. سعی کردیم ارزون‌ترین شلوار رو برداریم. شصد و چهل تومن شد. بقیه پول رو توی جیبم گذاشتم و با فرهاد شنگول به خونه برگشتم. تمام مدت فکر می‌کردم یعنی چطور می‌خواد از من چیزی بسازه که نیستم؟ فردا رفتم همون پارک و خودش دنبالم اومد. بیخیال اتفاق های دیروز گفت: - چیزی عوض نکردی که. - من بچه دارم توی خونه.
  16. هفتاد و یک با محبت نگاهم کرد. - تو چقدر نسبت به این بچه مهربونی! بهش لبخند زدم. - نسبت به توهم مهربونم! - ا، نشون بده پس! به آرایشگرم گفتم: - خانم لطفا بیرون واستین و تا صدا نزدم زنیا داخل نیاد. لبخند شیطونی زد و رفت. چون دیگه کسی توی کاخ جز خدمه زندگی نمی‌کرد ترجیح دادیم شام رو توی اتاق من بخوریم. درحالی که به سواد تکیه داده بودم لقمه توی دهن زانیا که با ذوق داشت اتفاقات روزش رو تعریف می‌کرد می‌ذاشتم و از خانواده خوشبختی که داشتم لذت بردم. بعد از غذا هر سه روی تخت دراز کشیدیم. زانیا وسطمون بود. من داشت عکس لوازمی که می‌خواستم برای کاخ سفارش بدم رو نشون می‌دادم. هشت دست مبل سلطنتی که سالن‌ها و اتاق پادشاه و من رو پوشش می‌داد. یک دست مبل راحتی برای اتاق پادشاه که بزرگ‌تر بود. میز ناهارخوری بیست و چهار نفره سلطنتی. چند دست پرده که همش سلطنتی بود. چند توالت فرنگی رنگی. برای بعضی از قسمت‌ها که قرار نبود نقاشی بشه کاغذ دیواری. ساعت‌های ایستاده و مجسمه‌های بزرگ که پایه گلدون هم داشته باشن و گلدون‌های شیک و گل‌های مصنوعی. و چند قفسه دکوری. - می‌خوام یک موزه کوچیک از خاندان سلطنتی توی کاخ داشته باشیم. سواد با تعجب قیمت‌ها نگاه کرد. - این‌ها چه نوع سلطنتیه هستن که انقدر ارزونن؟ - این‌ها رو از آنلاین‌شاپ‌های ایران انتخاب کردم. البته چندتا فرش هم انتخاب کردم باید ببینی. - یعنی این‌ها اصل نیستن؟ به سادگی گفتم: - نه، اشکالی داره؟ درحالی که چهره‌ش هنوز گیج بود گفت: - نه. راستی درباره چیزی می‌خواستم باهات صحبت کنم. گوشی رو کنار گذاشتم. - جان! - حالا که همسرهام توی کاخ دیگه‌ای هستن من گاهی باید اون‌ها رو هم ببینم. حداقل بچه‌هام رو. این واقعیت حس بدی بهم داد اما هنوز قدرت مبارزه باهاش رو نداشتم. - باشه، دو شب در هفته خوبه؟ - من سه تا همسر دارم. سه شب در هفته زیاد بود. - تو مگه بینشون زمان‌بندی داشتی؟ - یعنی چی؟ - یعنی هر شب نوبت یک نفرشون بود؟ نوچی کرد. - هروقت هر کدوم رو که می‌خواستم. - خوب از حالا هم همینطوری میشه دیگه. دو شب وقت داری هر کدوم رو می‌خوای. یکم فکر کرد. - باشه. زانیا گفت: - مامان برم جوجه‌هام رو بیارم ببینی؟ - جوجه داری! آره، برو الان بیار. زانیا که برگشت جوجه‌هاش رو توی باغ بردیم و سواد مثل پدری که هیچ‌کاری جز بچه‌ش نداره مشغول بازی باهاش شد. وقتی نشست تا میوه‌ای بخوره گفتم: - تو از دوازده سالگی ازدواج کردی؟ - هی! - خوب چرا الان پسرهای دوازده ساله‌ت رو داماد نمی‌کنی؟ سری تکون داد. - راست میگی. زمانشه. - بیا با افرادی از کشورهای دیگه ازدواجشون بده. - ما یک کشور تازه تاسیس و فقیر هستیم. کی میاد که زن پسرهای ما بشه. با خیال راحت گفتم: - اون با من. تو فقط از نقشه‌م حمایت کن.
  17. ٠۲ - پتو رو از صورت بردار. - چندبار بگم نمی‌خوام با این وضع ببینیم. - بالاخره که میبینمت. بعد خواست حضور من رو اطلاع بده که با اشاره دست مخالفت کردم. - وحشی! هنوز هم همون رفتار نوجوونیش رو داره. از کجا معلوم که الینا برای همین ولش نکرده و بهش تهمت نفوذی بودن زدن! انگار پرهام همه چیز رو میدونست که متعجب نشد. - خودت رو لوس نکن دیگه! من که میدونم چقدر دانیال رو دوست داری. اون هم دوستت داره پس به قول خودتون کش نده مسئله رو. - حیف که آدم بد ذاتی نیستم اگه نه دعا میکردم اون روز که زیر مشت و لگدش دست و پا میزنی برسه تا بفهمی بچه کیه. - چرا اینطور رفتار میکنی؟ تو پسری. یعنی تا الان کتک نخوردی، دعوا نکردی؟ بابک با حرص گفت: - حاجی این کتکه، حالیته؟ - خوب تا حالا اتفاق نیفتاده؟ - اوف، تا دلت نخواد! پوریا خنده‌ش گرفت. - خوب چطور از دلت در می‌آورد؟ - برو بابا دلت خوشه چه از دل در آوردنی؟ دو دقیقه بعدش می‌اومد با لحن خوش دوتا تهدید و غر می‌زد بعد ما مجبور بودیم بگیم چشم داداش، حق با توی. اما اینبار فرق می‌کنه. تمام بدنم رو خورد کرده. پرهام درحالی که با شیطنت من رو نگاه می‌کرد گفت: - با این چیزهایی که تو میگی فکر نکنم برای منت‌کشی زیاد تلاش کنه و بالاخره این تویی که کوتاه میای پس بنظرم تا تنور داغه بچسبونه و چندتا امتیاز بگیر. بابک یک مدت ساکت موند بعد روی پهلو چرخید و پتو رو کنار زد اما چون پشتش به من بود متوجه من نمیشد. - اگه الان خوب ایستادگی نکنم بعدا بدتر میشه. باید بفهمه من یک جوونم. - به نظرم یکم سیاست داشته باش. یک جور ازش باج گیری کن که از قیمتش دیگه جرئت تکرار نداشته باشه. بابک به فکر و من چشم غره رفتم. چه بدآموزی هست. - یعنی ازش پول بگیرم؟ - هرچیزی میتونه. بیشتر فکر کرد. - سه‌تا چیز مد نظرم اما فکر نکنم قبولش کنه. سه تا هم فرعی به ذهنم میاد. پرهام خندید و من هم نیشخندی زدم. با همون خنده گفت: - بگو ببینم چیه. - اول این که قول بده دیگه دست روم بلند نمیکنه. - دومیش. کم‌کم عصبانیت صداش کمتر میشد. انگار شیوه پیشنهادی پرهام به دلش نشسته بود. این که دیگه کتک نخوره هم انقدر براش مهم بود که از خشمش کم کنه. - دوم این که علاوه بر این اعتکاف دیگه توی کارهای مذهبی من دخالت نکنه. سوم اینکه چهار تومن پول بهم بده. قصد داریم یک خیریه بزنیم، نیاز به یک سرمایه اولیه داریم. هر دو چند ثانیه بخاطر روح بلندش سکوت کردیم. اینهمه پول دارم اما تا حالا به ذهنم نرسیده بود همچین چیزی بزنم. - یعنی واقعاً هیچ‌کدوم از این‌ها رو برات انجام نداده؟ - می‌بینی چقدر ابتدایی؟ اما همین رو هم ازم دریغ کرده. منتظر فرصتِ تا کتک بزنه و از این کار لذت میبره. من طلبه‌م ولی تا حالا یک تبلیغ نتونستم برم. سه ساله التماسش میکنم. حالا خدایی از پول برام کم نگذاشته. پوریا نگاهی به چهره گرفته‌ام انداخت و انگار غریبی‌م رو دید و گفت: - خودت که فهمیدی خیلی از این‌ها رو آرمین نگذاشته. - آرمین؟ این بهانه دانیال برای کارهاش. هر وقت کم میاره پای آرمین رو وسط میکشه. اگه نه آرمین اصلا کاری به ما نداره. اون انقدر بیکاره که بیاد روی جزئیات زندگی من تمرکز کنه؟ اون‌های امروز هم حتما خفتگیری، دزدی چیزی بودن. بهرحال ماشین مدل بالا بود. بعد هم که از دستشون فرار کردم. - تو هنوز آرمین رو نشناختی. با دست اشاره کردم بحث رو ادامه نده. حرف قبلی رو پیش کشید: - نگفتی سه تا فرعی چی بودن؟ - اول این که ازم معذرت خواهی کنه. دوم این که حساب کتاب خرج و مخارج رو نداشته باشه تا با خیال راحت هرجا میخوام خرج کنم. سوم اینکه... اوم، اون رو باشه وقتی قطعی شد بهش میگم. شاید هم نگفتم. - خب بهش بگو. تو که در رو بستی نمی‌ذاری بیاد. خنده عصبی کرد. - الان تو برو بهش بگو. داد و بیدادش بالا میره که من باید طلبکار باشم اون بچه پرو طلبکاره. فکر می‌کنی گوش می‌کنه؟ پوریا به من نگاه کرد، یعنی حالا نوبت عرض اندام توی. آروم گفتم: - برگرد ببینم چه بلایی سرت آوردم. اون که متوجه حضور من شد سکوت کرد و پرهام هم از خنده غش کرد. پتو رو روی سرش کشید و به کمر چرخید. - خیلی کارت مسخره بود پوریا. گفتم: - بابک جان بشین.
  18. ۱۶۱ حنانه خانوم از زندانی کردن بابک ناراحت بود و مدام روی زانوهاش میکوبید. حالم که جا اومد کلید اتاق رو به حنانه خانوم دادم تا بابک رو بیرون بیاره. فرداش برای صبحانه که رفتم بابک نبود. - کجاست؟ پوریا جواب داد: - دانشگاه، ساعت هشت کلاس داشت. صبحانه رو خوردیم و خواستم برم که یکی از خدمتکارها خبر داد: - آقا بابک برگشتن. خیلی هم ترسیدن. صدای قدم‌هایی تندی از روی راه‌پله اومد و بالاخره چهره رنگ پریده‌ش رو دیدم. به سمتم اومد و با ناراحتی دستم رو گرفت. - چرا با من اینکار رو میکنی؟! از رفتارش متعجب موندم. بقیه هم حال بهتر از من نداشتن. - چی شده؟ درباره دیشب حرف میزنی؟ - درباره امروز حرف میزنم. جلوی ماشینم رو افراد تو بودن که گرفتن. ذهنم روشن شد که آرمین دست به کار شده. نگران بلند شدم و بازوش رو گرفتم و روی صندلی نشوندم. اول سعی کردم خودم رو مبرا کنم و بعد نگرانی، م رو بروز بدمـ - کار من نبوده؛ اما به من بگو چیکار کردی که اینطور شد. - اگه کار تو نبوده پس... سکوت کرد. پوریا بود که وحشت‌زده زمزمه کرد: - آرمین! از چیزی که می، ترسیدم سرم اومد. اینبار واقعاً نمی‌تونستم جلوی اتفاق که بفهمه آرمین تا کجا نفوذ داره رو بگیرم. - داشتی چیکار میکردی؟ - چرا آرمین باید... - بابک! یکم کم مکث کرد. - من به عنوان سخنران یک روز گوهرشاد حرم انتخاب شدم دانیال. برگ‌‌هام ریخت. عجب پیشرفتی! مگه چقدر کارش خوب بود که چیزی که گنده‌تر از اون خوابش رو هم نمی‌دیدن رسیده بود؟ کاش سایه نحس آرمین نبود تا جشن به پا می‌کردم و هزار بار بهش تبریک می‌گفتم. اما الان فقط یک چیز توی ذهنم قوت گرفت. آرمین اصلا نمی‌ذاره. - تو آدم نمیشی، نه؟ انگار دیشب و امروز فراموشش شد که با سرتقی گفت: - نه. من تصمیمم رو گرفتم. چه تو و چه آرمین هرچقدر تلاش کنید، حتی اگه جونم رو بگیرید کوتاه نمیام. من پنج روز دیگه توی این اعتکاف شرکت می، کنم. توی چهره‌ش ردی از نگاه سرتق الینا دیدم. نمی‌دونم به خاطر اون بود، ترس از پرویی برادر یا غرور از دست رفته خودم بود که کابوسی رخ داد. سیلی به صورتش زدم که به عقب پرتاب شد. محکم به در اتاق پوریا کوبیدمش و سیلی دوم رو طوری زدم که مطمئن شدم تا یک هفته دیگه ردش از صورتش نمیره. یادم نمیره پرهام همه سعیش رو میکرد من رو نگه داره و دنیل نیز وحشت‌زده کناری ایستاد بود. از سر و صدامون حنانه خانوم بالا اومد و با دیدن بابک افتاده روی زمین جیغ کشید. پوریا من رو به آشپزخونه کوچیک طبقه‌مون برد و دنیل برام آب آورد. پرهام رو ول کردم و به کمک حنانه خانوم رفت تا بابک رو به اتاق ببرن. صدای داد و بیداد بابک عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد. پوریا طاقت نیاورد و بهم اعتراض کرد: - طفلک بچه چیزی نگفت که! این چه رفتاری بود از تو؟ پسر جوونی شده. تا شب خودم رو فحش میدادم. میدونستم باید معذرت خواهی کنم اما هنوز روش رو نداشتم. حنانه خانوم سعی کرد آرومم کنه اما فایده‌ای نداشت: - این چیزها بین سه تا پسر طبیعیه، یک مسافرت برید حالتون خوب میشه. پرهام پیش بابک بود. از حنانه پرسیدم: - بابک چطور؟ - صورتش آسیب دیده و پهلوش کبود شده. خودش میگه مثل مادر پهلو شکسته شدم. مادر پهلو شکسته کیه؟ با حال بد گفتم: - دستم بشکنه که با داداشم اینکار رو نکنم. لبخند تلخی زد. پوریا هم داخل اومد. - پاشو از دلش در بیار. - چندبار اومدم راهم نداد. - در رو قفل کرده بود؛ اما الان به بهانه این که زود بر میگردم پشت سرم باز گذاشتم. بلند شو گناه داره. بلند شدم. - توهم بیا. باهم به سمت اتاقش راه افتادم. بی سر و صدا روی صندلی که پرهام کنار تختش گذاشته بود نشستم. سرش زیر پتو بود. پوریا روی فرش نشست و گفت:
  19. ۱۶۱ پسرها سلام کردن که جوابشون رو دادم. ماکان گفت: - با اجازتون ما بریم! - ناهار باشید. بابک از خداخواسته گفت: - آره ناهار بمونید. - مرسی یک چندتایی دلمه خوردیم. خداحافظی کردن و رفتن. بابک میخواست برای بدرقه‌شون بره که مچ دستش رو گرفتم ناراحت نشست. روی تخت دراز کشیدم. دست‌هام رو پشت سرم قالب کردم و یک پام رو توی شکمم جمع کردم. اتاق بابک پر از عکس و لوازم مذهبی بود. جانماز، یک شیشه خاک کانال کمیل،یک بشقاب که روش ونیکاد نوشته بود. جواب نامه‌ای که حضرت آقا با یک قرآن برای بابک فرستاده بود. در آخر قرآنش. - می‌شنوم. - چی بگم؟ خوب خیلی‌ها اعتکاف شرکت میکنن. اصلا مشکل تو با این قضیه چیه؟ به پهلو چرخیدم و سعی کردم هنوز هم خودن رو کنترل کنم. - تو پسر آرمینی، این رو می‌فهمی؟ همه نگاه‌ها به ماست. نمی‌خوام برام مایه آبروریزی بشی. خودم دلم براش سوخت. این حرف دیگه خیلی نامردی بود. - من باعث آبروریزی میشم یا اون دنیل... - درست صحبت کن. بابک داری بد تا میکنی! تو که دوست نداری از بقیه کارهای جهادی رو هم منع بشی. - اولا... - واسه من اولا دوماً نکن بابک. این رو زیادی محکم گفتم. یک ‌لحظه ساکت شد و با لحن آروم‌تری ادامه داد: - می‌دونی من چقدر علاقه به اعتکاف داشتم و همه این سال‌ها به نظرت احترام گذاشتم و نرفتم. حالا تو به نظر من احترام بگذار. نمی‌تونستم بگم آرمین مجبورم کرده چون هم باعث ترسش از تسلط آرمین رومون میشد. هم ممکن بود به حد رابطه‌مون شک کنه. دلیل قانع کننده‌ای هم برای مخالفت نداشتم. اون هم انگار تصمیمش رو گرفته بود. وقتی دید خیلی کلافه بنظر میام سعی کرد دوباره توی فاز مظلوم و بچه حرف گوش من بزنه. - دانیال! - مرگ! حرصش گرفت. - چرا سخت میگیری آخه؟ به اجبار باید دیکتاتور بازی در می‌آوردم. - اینطور صلاح میبینم. - اگه اینطور باشه من پیش مامان برگردم برام بهتره. - پیش مامان هم حق نداشتی بدون اجازه من از این کارها بکنی. یادت هست؟ الان هم پرو بازی در نیار و چشم بگو. دیگه هم نبینم از این جنگولک بازی‌ها راه بندازی. توی دفتر بسیج می‌شینی و فقط کارهاییکه نیاز نیست پات رو بیرون بگذاری انجام میدی. عصبانی شد. - تهدید، فقط دستور! تموم کارهات رو با زور و تهدید پیش می‌بری. از جاش بلند شد. فهمیدم قصد داره بیرون بره. - بشین سرجات بابک. پیراهن سفیدش رو برداشت و تنش کرد. - کری مگه؟ گفتم بشین. مثل خودم داد کشید: - نمی‌خوام. در رو که باز کرد. بلند شدم و به سمتش رفتم. هرچند معمولا خودم بهش اجازه میدادم بعد از اعصاب خوردی بیرون بره و بادی به سرش بخوره اما دلیل بر این نبود که حق داشت هر وقت می‌خواد افسار پاره کنه. نیاز بود بهش تسلط داشته باشم و مجبور بود حساب ببره. سمتش رفتم و یقه لباسش رو از پشت کشیدم. به عقب خم شد. از شدت شوک ماجرا فریاد آرومی زد. انقدر خمش کردم تا گوشش کنار دهنم قرار گرفت. رنگش از ترس پریده بود و دست‌هاش روی یقه بود تا بر اثر فشار نفسش به مشکل نخوره. نمی‌خواستم زیاد بترسه، چون کم‌خونی داشت و براش خوب نبود. کم‌خونی ماهم ارثی از مامان بود. چند ثانیه‌ای صبر کردم تا مطمئن بشه قرار نیست کتک بخوره. آرومتر که شد در گوشش گفتم: - آره زور میگم، قدرتش رو دارم زور بگم حرفیه؟ چه غلطی می‌تونی بکنی؟ عصبی‌تر شده بودم. دیگه چیزی به اسم منطق توی وجودم نبود. دنیا انقدر بهم سخت گرفته بود که دیگه استعداد جلوگیری از عصبانیتم رو نداشتم. - دیگه داری حالم رو به هم میزنی دانیال! تمام وجودم پر از خشم شد. به چه حقی اینطور با من حرف میزد! چرا از وقتی باربد رفته این رو نمی‌تونم جمع کنم! - خفه میشی یا گل بگیرم! - پام رو از این اتاق بیرون بگذارم تا آخر عمر حتی صدام رو نمی‌شنوی. تنم یخ کرد. به چه حقی روی نقطه ضعف من دست گذاشته بود. خون جلوی چشم‌هام رو گرفت. به سمت تخت پرتش کردم. تلو‌تلو خورد ولی تعادلش رو حفظ کرد. تا خواست صاف بایسته مشتی به کمرش زدم که همزمان با افتادنش روی تخت نفسش بند اومد. - آخ! یک دفعه شروع به تندتند نفس کشیدن کرد. برش گردوندم. فکر نمی‌کرد تا این حد عصبانی باشم که هنوز ادامه داشته باشه. التماس‌آمیز نگاهم کرد ولی اون موقع از حرفش انقدر حرص داشتم که یادم نمی‌اومد برادرم هست. یک دستم رو روی سینه‌ش گذاشتم و وزنم رو روی دستم انداختم. سینه پهنی داشت و خیالم راحت بود آسیبی نمی‌بینه. دستش رو روی مچ دستم گذاشت و گفت: - دانیال... نمی‌تونم ..نفس ...بکشم! - به درک! زهرخند زد و سعی کرد چیزی بگه اما تواناییش رو نداشت. یکم نگران شدم و دستم رو برداشتم. دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و ناله‌ای کرد. دستی روی موهاش کشیدم. - اعتکاف بی اعتکاف. با این حرفم حالش بدتر شد. انگار توقع داشت حالا که باهاش تلخ رفتار کردم به عنوان معذرت خواهی اجازه رفتن رو بهش بدم. کلید اتاقش رو از زیر بالشتش برداشتم و بلند شدم تا برم که سرم گیج رفت. احساس خواب‌آلودگی آشنایی برام به وجود اومد. اینبار من بودم که تلوتلو می‌خوردم. همینطور که روی تخت بود دستم رو دو دستی گرفت. دلم از گرمای دستش گرم شد. پس هنوز براش مهم بودم. - دو دقیقه بشین بعد برو، تلخیت کم نمیشه. دستم رو کشیدم و با همون حال سمت در رفتم. در حالی که یک دستش روی سینه‌ش بود نگران دنبالم راه افتاد اما پام رو که بیرون گذاشتم در رو روش بستم و قفل کردم. خودم رو به اتاق رسوندم. روی تخت دراز کشیدم و ماگ رو برداشتم. عکس روی ماگش داشت با لبخند نگاهم می‌کرد. - آخ الینا! وقتی با من بودی چقدر همه چیز قابل تحمل‌تر بود! بابک چون نمی‌تونست بیرون بیاد به دنیل زنگ زده بود و گفته بود حال من بده. دنیل و پوریا که صدای دعوا رو می‌شنیدن اما ترجیح دادن دخالت نکنند به اتاق من اومده بودن و من رو بیهوش دیدن. حنانه خانم رو خبر دادن و اون دکتر آورد و به زور سرم به هوشم آوردن. دنیل می‌گفت: - فقط بخاطر یک دعوا از هوش رفتی؟
  20. به حراجی توی خیابونمون رفتیم. یکدفعه فرهاد گفت: - بابا! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - بله! - من کفش خریدم. بعد یک پاش رو کمی بالا آورد. یکدفعه یاد قزضش افتادم. - چند قرض کرده بودی از دوستت؟ - یک تومن. پونصد از پول ها جدا کردم و بهش دادم. - این رو بهش بده بگو تا ماه دیگه بقیه ش رو میدم. با ذوق پول رو گرفت و بعد دوباره گفت: - بابا! - باز چیه؟ - این پول از کجا؟ با حرص گفتم: - به تو چه بچه، پرو نشو.
  21. می خوای قسمت خریدها رو پاک کن تا یکم طبیعی تر بنویسیم مثلا یک حراجی رفتن و یک دست کفش و شلوار نو براش گرفتن
  22. خیلی بابا رو مهربون درست کردید صبح همون روز با چاقو دنبال بچه ش کرده بود اما ایول داستان عالی داره پیش میره
  23. - باشه. بلند شدم و بیرون رفتم. همینطور پول رو نگاه کردم یک میلیون و سیصد. ایول بابا! چه پولدار شده این. با سرخوشی به سمت خونه رفتم و توی راه هم به این ماجرای جدید فکر می‌کردم. آخه من رو چه به هوش از سر دختر مردم بردن؟ من حتی هوش از سر زن خودم هم نتونستم ببرم. اولین بار که سعی کردم جلوی راهش قرار بگیرم و به بهانه‌ای درباره اون کلاس بپرسم تا برای خواهر نداشته اطلاعات کسب کنم هم خیلی سرد جواب می‌داد. اما وقتی که بهش شماره دادم ماجرا فرق کرد. انگار تمام عمرش منتظر همین حرکت بود.
  24. پارت هفتاد - چه نیازی بود؟ این کاخ رو اروپایی‌ها به مد روز آماده کردن. - خوب با مد روز اون موقع آماده کردن. الان مد فرق می‌کنه. تازه این لوازم با وجود با ارزش بودنشون خیلی کهنه شده. سری تکون داد. براش لوازم مهم نبود و قصد دیگه‌ای داشت. - پس این لوازم رو به خونه من بیار. سواد زیر چشمی نگاهم کرد. توقع مخالفت داشت اما من با لبخند گفتم: - البته، میگم مسئولین اموال ملی رسیدگی کنند. سواد و مادرش زیر خنده زدن. سواد گفت: - عزیزم، ما همچین چیزی نداریم. با همون لبخند نگاهش کردم. - پس باید داشته باشیم. سری تکون داد و مادرشوهر هم با حرص نگاهم کرد. سواد بعد از شام این رو به زاکیا گفت و زاکیا گفت: - رسیدگی‌می‌کنیم. - فعلا خودتون برعهده بگیرید و یک وزارت خونه براش بزنید. چشم‌هاش برق زد. - اگه سرورمون قبول کنند من در خدمتم! معلوم بود توی اونجاش عروسیه! می‌خواستم این رو به سمت خودم بکشم و چون بنظر می‌اومد جایگاه خوب و تاثیر زیادی روی سواد داره. این تاثیر به کارم می‌اومد. - من باید به کشور برم و دوری بزنم. البته روستاها رو از قبل دیدم. می‌خوام شهر رو هم ببینم. - بله ملکه، رسیدگی میشه. به اتاقم رفتم. پیجم رو باز کردم و عکس اتاقم رو آپلود کردم و زیرش نوشتم. - منتظر تغییرات باشید. به فالورهام نگاه انداختم. همین حالا حدود هفتاد هزار بودن. عکس‌های روز عقدمون رو استوری کردم. یکم به خواب رفتم. باید برای خودم هم دفتر و درباری داشته باشم که وقت بیکاری نداشته باشم. سر شب از خواب بیدار شدم. صبیه رو صدا کردم. هر دوشون زود آداب درباری یاد گرفته بودن. - بله بانوی من! - زنیا رو برام بیار. - بسیار خوب! اتاق صبیه و آرایشگر یک اتاق کوچیک بود که به اتاق من راه داشت. آرایشگرم رو خواستم. - جان! اون انگار هنوز خوب یاد نگرفته بود. - بیا یکم بهم برس کلی کار دارم باید بیرون برم. همون‌موقع در زده شد. فکر کردم زنیا رو آورده اما سواد داخل اومد. - ا، تویی؟ جلو اومد و همدیگه رو بغل کردیم. - منتظر کسی دیگه بودی؟ - آره، اطلاع داده بودم زنیا رو بیارن.
  25. - د خوب اگه من ولش کنم برم که بیشتر از یاسر متنفر میشه. - نه، قرار نیست شما با بی‌رحمی رهاش کنید. گیج نگاهش کردم. - انگار شما میرید خارج تا کار اقامت اون رو هم درست کنید. حتی همه مدارک رو ازش می‌گیرید. - بعد می‌پیچونمش؟ - نه، نه! بعد انگار یک تصادف توی خارج برای شما پیش میاد که ماشین آتیش می‌گیره و همه مدارک هم نابود میشه. داداشم اونجاست و می‌تونه اسناد ساختگی اینکار رو درست کنه. پوزخندی زدم. - این نقشه از کدوم ذهن مریضی اومده؟ با خنده به یاسر نگاه کردم. - اون زنت هم یکم عجیب می‌زد اما این دیگه رسما رد داده! صورت زنش از عصبانیت سرخ و دست خودش هم مشت شد. برعکس اینکه فکر می‌کردم اینبار دیگه زنش طاقت نیاره اما حتی دستش رو روی مشت یاسر گذاشت تا آروم نگه‌ش داره. مسئله این بود که اینکار خیلی نامردی بود و من از همین حالا از این زن بدم اومده بود برای همین تحقیر کردنش حس خوبی بهم می‌داد. زنش با عصبانیت گفت: - می‌خوای کمک کنی و پول خوبی بدست بیاری یا نه؟ پوفی کشیدم. پول پاهام رو شل می‌کرد. - باس فکر کنم. یاسر با حرص گفت: - گوه نخور بابا! عصبانی نگاهش کردم اما حق با اون بود. نباید این فرصت رو از دست می‌دادم. - باشه، من هستم. زنش نفس عمیقی کشید اما خودش نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: - آخه من چطور از تو آدم با شخصیتی بسازم! با پام میز رو هل دادم یکم عقب‌تر رفت. - خفه بمیر تو! حالا اگه راست میگی این کار نون برام میاره یک پولی بده ببینم چقدر روی حرفتی! یاسر با حرص نگاهم کرد اما زنش با چشم اشاره کرد که یک پولی بهش بده. دست توی جیبش کرد و کیف پولش رو در آورد و گفت: - بگیر، فقط فردا صبح اینجا باشی.
×
×
  • اضافه کردن...