-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
- د خوب اگه من ولش کنم برم که بیشتر از یاسر متنفر میشه. - نه، قرار نیست شما با بیرحمی رهاش کنید. گیج نگاهش کردم. - انگار شما میرید خارج تا کار اقامت اون رو هم درست کنید. حتی همه مدارک رو ازش میگیرید. - بعد میپیچونمش؟ - نه، نه! بعد انگار یک تصادف توی خارج برای شما پیش میاد که ماشین آتیش میگیره و همه مدارک هم نابود میشه. داداشم اونجاست و میتونه اسناد ساختگی اینکار رو درست کنه. پوزخندی زدم. - این نقشه از کدوم ذهن مریضی اومده؟ با خنده به یاسر نگاه کردم. - اون زنت هم یکم عجیب میزد اما این دیگه رسما رد داده! صورت زنش از عصبانیت سرخ و دست خودش هم مشت شد. برعکس اینکه فکر میکردم اینبار دیگه زنش طاقت نیاره اما حتی دستش رو روی مشت یاسر گذاشت تا آروم نگهش داره. مسئله این بود که اینکار خیلی نامردی بود و من از همین حالا از این زن بدم اومده بود برای همین تحقیر کردنش حس خوبی بهم میداد. زنش با عصبانیت گفت: - میخوای کمک کنی و پول خوبی بدست بیاری یا نه؟ پوفی کشیدم. پول پاهام رو شل میکرد. - باس فکر کنم. یاسر با حرص گفت: - گوه نخور بابا! عصبانی نگاهش کردم اما حق با اون بود. نباید این فرصت رو از دست میدادم. - باشه، من هستم. زنش نفس عمیقی کشید اما خودش نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت: - آخه من چطور از تو آدم با شخصیتی بسازم! با پام میز رو هل دادم یکم عقبتر رفت. - خفه بمیر تو! حالا اگه راست میگی این کار نون برام میاره یک پولی بده ببینم چقدر روی حرفتی! یاسر با حرص نگاهم کرد اما زنش با چشم اشاره کرد که یک پولی بهش بده. دست توی جیبش کرد و کیف پولش رو در آورد و گفت: - بگیر، فقط فردا صبح اینجا باشی.
- 146 پاسخ
-
- 4
-
-
- تو قبل از اینکه هفت خط بشی هم آدم مورد اطمینانی نبودی چه برسه به الان - حداقل مثل تو اوسکل نبودم که بخاطر یک دختر همه چیز رو ول کنم و از خونه فرار کنم. به سمتش خیز برداشتم. خودش فهمید چه غلطی کرده و از اونور مبل پرید و شروع به فرار کردن کرد. من بدو اون بدو من بدو اون بدو. زنش هم سعی داشت یکجوری آرومم کنه. آخر سر جیغ کشید: - این طرز رفتار با یک مادر که دخترش میخواد ترکش کنه نیست! با این حرف ایستادم. پس خودش مادر اون دختر بود! عجب مادر خودخواهی! - دخترته پس! بعد به یاسر اشاره کردم و با خنده گفتم: - دختر توی یعنی! من میشم عموش! یاسر چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. زن گفت: - کمکمون میکنی؟ روی مبل لم دادم و پا روی پا انداختم و یک خیار برداشتم و با پوست گازی بهش زدم. - اگه صادقانه بگین چرا من آره کمکتون میکنم. نگاهی بهم کردن که احساس کردم این معنی رو داره که بگین یا نه! آخر سر انگار به توافق سر گفتنش رسیدن. یاسر هم اومد و چسبیده به زنش نشست. از اول هم بچه ننه ترسویی بود. - خو؟ - دخترم میخواد مادر پیرش رو ترک کنه و بره. من جز اون بچهای ندارم. نمیخوام از دستش بدم. بعد ادای گریه کردن در آورد. حوصله اینکارا رو نداشتم. - خوب، بقیهش؟ - من میخوام نگهش دارم. به کمک احتیاج دارم. کمک شما! مکث کردم. حال و هوای اون خیلی برام مهم نبود اما حالا که فهمیدم مادرش میخواد با خودم گفتم چرا من دایه مهربونتر از مادر بشم. - ولی هنوز نگفتیت چرا من ها! - گفتیم که به شما اطمینان داریم. - درسته من مثل این داداشم درس نخوندم اما احمق هم نیستم. چرا... من؟ دو کلمه آخر رو شمرده گفتم تا حساب دستشون بیاد که روی سوالم جدی هستم. نگاهی بهم کردن و آخر یاسر گفت: - دختر همسرم از من خیلی خوشش نمیاد. دوست داره من از زندگی مادرش برم. - خوب خوبه که اون عقل داره. چپ چپی نگاهم کرد. زنش گفت: - اگه دختر من از شما که برادر یاسر هستید خوشش بیاد از یاسر هم خوشش میاد. نگاهی به صدف کردم که انگار اون هم راضی به این خیانت به خواهرش بود. گفتم:
- 146 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- باید شکل دیگهای خودت رو نشون بدی. - یعنی چی؟ - باید نشون بدی یک بچه پولداری. ابرویی بالا انداختم. - اوو! پس ماجرا اینطوره! خندیدم. - یعنی میخوان خرج من کنید تا پولدار بنظر برسم و مخ اون دختر رو بزنم؟ - بله متاسفانه! - ولی حالا چرا من؟ یاسر چیزی گفت که با شناختی که از روحیه خودخواهش داشتم میدونستم چرت و پرته: - میخوام یک سودی هم به تو که برادرمی برسه، بده؟ - گوه نخور! انگار بهش برخورد. بدرک! یلاقوا! رو به زنش کرد. - گفتم که این بدرد کار ما نمیخوره، این کجا و فرهنگ اینکار کجا؟ چطور آدم جذابی بکنیمش؟ بیا بیخیالش بشیم. زنش معلوم نیست به چه دلیل اصرار داشت که من اینکار رو انجام بدم پس با چشم اشاره کرد آروم باش. بعد خودش رو به من گفت: - الان وقت این جر و بحثها نیست. این ماجرا برای شما هم سود داره. پس لطفا دل به کار بدید. - تو مرام ما نیست احساساتت مردم رو به بازی بگیریم. - ببینید، اینها رو بیخیال، ما دوست داریم شما کمکمون باشید. متوجه اصرارش نمیشدم. کلافه گفتم: - آخه اینکار بیشرفی هست! - به اون خانوادهای فکر کنید که دخترشون بره تنها میشن. - بابا بدرک تنها میشن اون دختر حق داره برای زندگی خودش انتخاب کنه. یاسر با تمسخر گفت: - همین مونده بود تو یکی برای ما حرفهای گنده گنده بزنی. دیگه تاقت نیاوردم. - دهنت رو گِل میگیرم ابوقراضه!
- 146 پاسخ
-
- 5
-
-
- اوه، بله، بله! ته دل ناراحت شدم که بعد دو سال برای کاری یاد من افتاده ولی خودم رو دلداری دادم که... • خوب مرد حسابی! نه جایگاه داری، نه رفتار خوبی، چرا بهت نزدیک بشه. هرچند دلداری نبود. بیشتر تحقیر بود اما باز هم خوب بود. - یک شرایط خوبی پیدا شده. گفتم کی بهتر از برادرم که بهش برسه. مثل اینکه اشتباه قضاوت کرده بود. - چی هست حالا؟ با تمسخر به زن داداشش خیره شد و پرسید: - برای من هم کیس ازدواج جور کردید؟ زن با ناراحتی روش رو گرفت و یاسر اخم کرد و یا لحن سنگینی گفت: - تقریبا! خندیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم و پاهام رو روی میز گذاشتم. - خوب، در خدمتم! به دخترها اشاره کرد برن توی اتاق. - بودن حالا! اخمی کرد و بحث رو وسط کشوند: - یک پروژه هست که بخاطرش خوب پول میدن. - اوه، پروژه! این رو با لحن تمسخرآمیزی گفتم و اون هم اخم کرد. - چی هست حالا این پروژه؟ خوردنیه؟ معلوم بود حوصله مسخره شدن رو نداره پس سعی کرد سریع توضیح بده تا از شرم راحت بشه: - یک دختر نوزده سالهست. پوزخند زدم. - دختر نوزده ساله من پیرمرد رو می خواد؟ - اون نمی خواد. تو باید بخوایش. - تو توقع داری مخ اون دختر رو بزنم؟ با چشمهای براق و مصمم گفت: - بله. - اوسکلی تو؟ چطور فکر می کنی اون به من پا میده؟ اخم هاش درهم شد. انگار جلوی این زن احساس تحقیر کرد. - اون به تو پا نمیده. کدوم آدم حسابی به بی سر و پایی مثل تو پا میده. تیکه سیبی که توی دستم بود رو به سمتش پرت کردم. - درست صحبت کن حرومی! اون زن دستش رو روی شونه ش گذاشت و سعی کرد آرومش کنه: - الان وقت جر و بحث نیست.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
اصلا دختره دریا نبود اون فکر کرد دریا زن جوونه ست، پیرزنه دریاست
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و دو غنچه بهش برخورد و عقب کشید. خواهر از خدا خواسته رفت بچه رو برداشت. دوست نداشت غنچه جلوی چشم الکساندرا بیاد. وارد اتاق شدن. الکساندرا هنوز کلافه بود اما با دیدن بچهها دستش رو دراز کرد. خواهر و برادر بچهها رو توی بغلش قرار دادن. الکساندرا با ذوق نگاهش رو از اون بچه به سمت اون یکی میبرد. سبزه، چشم شکلاتی، مو بور. چهرهشون به خانواده پدریش بیشتر از مادر رفته بود. عبدالله به بچه سمت راستی اشاره کرد: - اسما! و به کودک دوم اشاره کرد: - ماهی. و الکساندرا فهمید اینور دنیا، پشت کوه، مادر حتی حق انتخاب اسم برای بچهش رو نداره. درحالی که الکساندرا فکر میکرد همه چیز بده کنار بچههاش به خواب رفت اما با صدای محبتآمیزی بیدار شد: - عروس خانم! بلند شو که برات کاچی آوردم. با تعجب سرش رو بالا آورد. مادرشوهرش بود. تعجب کرد که بعد از دعوای صبح چطور اینطور مهربانانه باهاش برخورد میکنه. البته خبر نداشت اینور دنیا همه هم رو میجَوَن و بعد طوری رفتار میکنند انگار اتفاقی نیفتاده. خاصیت خانواده همین هست. میخوان باهم بمونند پس باید فراموش کنند. سعی کرد نیمخیز بشه. مادر شوهرش کمکش کرد که تکیه بده. نگاهی به ظرف دست مادرشوهرش انداخت. توش یک چیز قهوهای رنگ و زشت بود. - این چی؟ - کاچیه! - کاچی؟ کاچی چی؟ مادر شوهر پوفی کشید. - اینهمه وقته اینجاست هنوز زبون ما رو یاد نگرفت. بعد با محبت و دلسوزی نسبت به زن زائویی که مادر بالای سرش نیست گفت: - معجزه میکنه. زن زائو رو زود سرپا میکنه. الکساندرا که به چیزی به اسم اغراق آشنایی داشت با هیجان کاچی رو گرفت و مشغول خوردن شد. مادرشوهرش پرسید: - چطوره؟ الکساندرا که توی کشورش غذا تعریفی نداشت با لذت گفت: - اوم، عالی! مادر شوهر کیف کرد و گفت: - امروز خانمها میان خونه ما مهمونی بعد میبرنت خونه خودت. به غنچه سپردم حسابی حواسش بهت باشه اگه کم گذاشت به من بگو. - تنکیو! بعد پرسید: - مهمون برای چی؟ - برای بچه آوردن تو. چشمهاش برق زد. - من؟! شما خوشحال بود من بچه آورد؟ مادرشوهر با لحن صلحجویانه گفت: - البته، اونها نوههای من هستن. - اول ناراحت. - دختر باید خرجش کنی، اما پسر قدرت بدنیش زیاده. برات پول در میاره. وقتی هم پیر بشی وظیفه زنش ازت مراقبت کنه. اما دختر رو همیشه باید مراقب باشی که بیرون خونه نیاد. کسی نبینش. کسی بلایی سرش نیاره. بعد هم باید جهیزیه بدی و کلا میشه برای شوهر و خانواده شوهر. -
- با شما زندگی می کنه؟ - آره این خونه برای پنج نفر آدم جا داره. یک حساب و کتاب سرانگشتی کردم بعد گفتم: - ببین درسته من مثل تو با سواد نیستم اما شما چهار نفر نمیشین؟ - نه خوب دریا هم هست. نگاهی به اون خانم کردم و گفتم: - مگه این دریا نیست؟! - نه بابا این دخترشه. - جان؟! همون موقع یک خانم حدود شصت ساله از اتاق بیرون اومد. - داداشت رو آوردی یاسر جان؟ پشمام ریخت. نه بذار بهتر توصیف کنم. خودم ریختم پشمام موند. دهنم واقعا باز موند. انقدر حالم داغون بود که خانمه معذب شد و به یاسر نگاه کرد. یاسر هم چشم غرهای به من رفت یعنی خودت رو جمع کنه. من طوری جمع کرده نکرده به یک ور دیگه زل زدم. همون دختره صدف که داشت جلوی خندهش رو میگرفت جلوی چشمم بود. یاسر به خانمش گفت: - سیاوش که میگفتم ایشونه. - بشینید سیاوش خان تا براتون پذیرایی بیارم. در حالی که روی مبل مینشستم گفتم: - زحمت نکشید! دخترش و خواهرش ازم کلی پذیرایی کردن و من که خیلی وقت بود جز توی موکبها جایی انقدر خوراکی دستم نیومده بود برای خودم کم نذاشتم. هر دو روبهروم نشستن و خوب متوجه بودم که چیزی از من میخوان ولی گذاشتم تا خودشون حرف بزنند و تا موقع من بخورم. بالاخره سیاوش به حرف اومد: - راستش رو بخوای برای کاری دنبالت اومدم.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۶۰ زیر لب زمزمه کرد: - مامان! و من رو محکمتر در آغوش گرفت. ** دانیال ** از بالکن به کاخ خودم نگاه کردم. میگفتن: الکی میگن پسرا هم عاشق میشن فقط باید گوشتی باشی خوشگل باشی یا شاغل باشی یا موقعیت خانوادگیت خوب باشه و پولدار باشی در غیر اون صورت تا اخر عمرت تنهایی واسه پسرها اینه فکر کنم دخترها هم عاشق نشن خوش قد و قامت باشی وضع مالیت خوب باشه موقعیت خانوادگیت خوب باشه و پولدار باشی اگه زشتم بودی اون گزینههای بعدی خیلی اثر داره وگرنا تا اخر عمرت تنهایی. توی دلم به اون پسرهایی که اینها رو دارن و تنها نیستن غبطه میخوردم. من همهی اینها رو داشتم اما الینا که تنها کسی بود میتونست من رو از پرتگاه تنهایی برگردونه براش هیچ اهمیتی نداشت. فرداش اداره بودم که از طرف آرمین بهم پیغام دادن: - برو دانشگاه ببین داداشت داره چیکار میکنه! میدونستم اینطور وقتها به بابک داره گیر میده. زیر لب گفتم: - چی از جون این بچه میخوای دیگه؟ به دستور تو بسیج هم نرفت که. مرخصی ساعتی رد کردم و به دانشگاهش رفتم. خودم رو تا دانشکدهاش رسوندم. نیاز به گشتن نبود بابک بین جمعیت راه میرفت و به هرکی میرسید میگفت: - اعتکاف ثبتنام کنم؟ بیا باهم هستیم. فلانی هم هست. انگار اومدن من رو اون ماکان فوضول که دم در دیده بودم و در رفت شنیده بود که سعی داشت تندتر اسمها رو بنویسه. دستهاش رو مثل جوراب فروشهای کنار خیابون بهم زد. - بیاین بیاین که همچین فرصتی دیگه گیرتون نمیاد. متوجه من شد اما اصلا به روی مبارکش نیاورد! صدای دو نفر رو که باهم صحبت میکردن شنیدم: - این پسر بیکاره ها ! احساس میکنه توی زمان جاهلیته و دست راست پیامبر. - دانیال! به عقب برگشتم. مازیار بود. - تو اینجا چیکار میکنی؟ - سلام. من استاد حق، التدریسی این دانشگاه هم هستم. باهم دست دادیم و جواب سلامش رو دادم. با چشم به بابک اشاره کرد. - میخواد به این طریق دانشجوها رو به قول خودش به راه راست ببره. به بهانه این که دوستهاتون هستن یا تفریحی دور هم هستیم. چند نفر رو راضی کنه که بیان. بعد از اون باهاشون طرح رفاقت بریزه و بسیجی ها دورش کنن تا از خودشون بشه. پسر رو نگاه اونور یقه شیخی بسته. همین ماه پیش تونسته دو بیحجاب رو چادری کنه. از ما گفتن بود اما آرمین نگاه خوبی به این کارهاش نداره. پوف عصبی کشیدم. - بابک! بابک! بگم چیکار نشی! نگاهش به صورت عصبیم افتاد. اشاره کردم بریم. سرش رو با مظلومیت کج کرد و در حالی که سعی میکرد نخنده چندبار پلک زد. چشم غرهای بهش رفتم که اینبار خندهاش گرفت، ولی سریع روش رو اونور کرد. ببین دیگه این هم ازم حساب نمیبره! کارش که تموم شد کمکم دوربرشون خلوت شد. یک قدم برداشتم که صداش رو شنیدم: - ماکان، ماهان. اون دو پسر کوله به دست از کلاس بیرون اومدن و کوله بادمجونی رنگش رو به دستش دادن. یک دفعه هر سه به سرعت به سمت در دویدن. بقیه بچهها با تعجب نگاهشون میکردن و مهران خندهاش گرفت. من نمیتونستم بدوام پس با قدمهای تند رفتم تا این که از جمعیت دور شدیم. شروع کردم به دویدن. خیلی از من جلوتر بود. به ماشینم که رسید از مخفیگاه سوئیچ رو برداشت و سریع در رو باز کرد. - بپرید بالا. جلوی چشمم با ماشینم دور شد. به خونه برگشتم. باید به نقش داداش مهربون و نگران میرفتم. چند نفس عمیق کشیدم و وارد خونه شدم. مطمئناً مقصدم اتاقش بود. صدای خودش و دوستهاش میاومد: - الان شما دقیقاً چرا اینجا موندین؟ - میخوام ببینم چطور میزنت حال کنیم. ماکان تشر زد. - ماهان! - سر این مسئله حالاحالا بکشبکش داریم. - چرا داداشت دوست نداره بیای؟ صدای آه مانند بابک رو شنیدم: - نمیدونم واقعاً! بعضی وقتها میگم هیچکس به اندازه دانیال درکم نمیکنه و بعضی وقتها کاملا برعکس. چندتا سرفه مصلحتی برای اعلام وجود کردم و وارد شدم. بابک روی تخت و اون دوتا روی زمین نشسته بودن. با دیدن من بلند شدن. مستقیم به سمت بابک رفتم. گوشش رو کشیدم و از زمین بلندش کردم. - آی! آی! - آی و کوفت! حالا کارت به جایی رسیده که ماشین من رو دو دره میکنی؟ سرش رو هل دادم. جفتمون خندمون گرفته بود. -
بلال تموم شده رو توی سطل آشغال انداختیم و لوازمم رو جمع کردم و با چشم دنبال موتورش گشتم. یکم که ازم دور شد فهمید دنبالش نیومدم و صدام زد: - بیا. - موتورت کو؟ به شاسی بلند حنایی رنگش اشاره کرد. - دیگه این رو دارم. دهنم باز موند. - حاجی! خندید. دنبالش دویدم. باهم سوار شدیم. مثل شتر بود وامونده. - چه چیزیه پسر! دوباره خندید و ماشین رو به حرکت در آورد. با دست تاسی که از آینه آویز بود رو تکون دادم. - توی همین دو سال انقدر پیشرفت کردی؟ - بله. - فکر کنم من برکت رو از زندگیت برده بودم که با نبودم انقدر پیشرفت کردی. خنده از لبش رفت و با دلخوری نگاهم کرد. - چی میگی؟! - آره من برکت میبرم، زندگی خودم رو نگاه. - حالا کاری میکنم برات که زندگیت پر برکت بشه. و پاش رو روی گاز نگه داشت. متوجه شدم به سمت بیرون شهر نمیره. خونه یک خوابش اونجا بود. - خونهت هم عوض کردی؟ - از کجا فهمیدی؟ - خوب این آدرس نیست. سر تکون داد یعنی آره. - بابا تو کار تو خیلی پوله انگار. - زرنگ باشی بله. - کاش من هم درس میخوندم. بعد دوباره غرق خاطرات شدم. در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست انجا که صفا هست یقیقا نور خدا هست چرا طلاق انقدر زیاد شده چرا باهم نمی سازن چرا نیمه ی گم شدمون اونی نیست که می بینیم چرا می گیم اگه عاشق می شی باید همه چیو کنار بزاری چرا خدا رو کنار می زاریم چرا وقتی می شکنیم از همون خدا طلب کار می شیم توی جلسه مذهبی بودیم. دوست هام میبردنم. خیلی آدم حسابی بودن. برعکس من. تمام جلسه جز همین حرف هیچی نشنیدم. ذهنم پی اون دختره بود. نوجوون بودم و بد چشمم رو گرفته بود. کنترلی روی احساساتم نداشتم. دوست داشتم قدم جلو بذارم اما خجالت میکشیدم. کاش هیچوقت این احساس سراغم نمیاومد. مادرم همیشه می گفت: خوشا انان که در گهواره مردن بوی از غم دنیا نبردنم - رسیدیم. به خودم اومدم. - هان! با دست جایی رو نشون داد. - اینجاست. به خونه نگاه کردم. یک خونه دو طبقه حیاط دار. - اجاره؟ - یک طبقه رو خریدم. - بابا عجب! خندید و گفت: - پیاده شو. باهم پیاده شدیم. کلید انداخت و داخل رفتیم. یک خونه قدیمی بود و باغچه و یک تاب داشت. - زنت هست؟ - اون که طلاق گرفت رفت بابا. - اوخ، خدا بد نده! خندید. - بد که اون بود. - الان تنهایی یعنی؟ - نه، زن دارم.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
- خوب زن منم خیانت کرده! من سو سابقه ندارم اما هزار مشکل دیگه دارم. - زن تو خیانت کرده نیست اما زن اون هنوز توی خونهش. بعدش هم تو میدونی که داداشت شالاتانه و یک لقمه نون حلال توی خونهش نیست. خلاصه، اونها نذاشتن. البته از حق نگذریم اگه فقط به حرف اونها بود که قبول نمیکردم و بچه رو تحویلشون میدادم اما خودم هم به دلم نبود. نمیدونم چی توی دلم مانع میشد. - حاجی تو اینجا چیکار میکنی؟ با خنده نگاهم کرد. - بلالهات نسوزه. سریع بلالها رو از روی منقل برداشتم و بلند شدم. - نمردیم و شما رو دیدیم. - داداش مگه از داداشش بیخبر میمونه؟ یکی از بلالها رو سمتش گرفتم. از دستم گرفت و گفت: - بریم دور و دور؟ - باید پول در بیارم، دخلم خرابه! شب بریم؟ - چند روزی در میاری؟ یک حساب سرانگشتی کردم و گفتم: - عادیش شیش تا بلال میفروشم که دونهای بیست تومنه. صد و بیست تومن.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و یک - حالا مادر نمیخواد انقدر تند برید. - اتفاقا میخواد. اگه به صیغه تو رو بدم دامادم هم پرو میشه. بعد گفت: - الکساندرا تا وقت زایمان میاد خونه ما که این زن چیز خورش نکنه. تو دوتا بچه از دست دادی دیگه بسته. الکساندر خوشحال همراهیشون کرد. دیگه ناراحت نبود که عبدالله رو نمیبینه. زمان گذشت و عبدالله هفتهای سه شب اینور بود بقیه پیش غنچه. البته خانواده اینطور فکر میکردن. شبی دو شب میخانه بود. بالاخره زمان زایمان الکساندرا رسید. وقتی درد داشت التماس میکرد: - من برد بیمارستان. اما بهش جواب میدادن: - الان قابله میاد. - مگه قرون وسطی؟! من رو برد دکتر. - دکتر نامحرم بیاریم بالای سرت؟ خجالت نمیکشی؟ درد شدیدتر میشد. - من خواهم مرد! - اینهمه زن زایمان کردن نمردن. - زایمان خیلی درد... من دکتر خواست، آمپول خواست. زنهای همسایه گفتن: - ماهم انقدر درد تحمل کردیم؛ تو خونت از ما رنگینتر دختر خارجی! انقدر دردش زیاد شد که نتونست حرف بزنه. قابله اومد و الکساندرا با درد وحشتناکی در حالی که میشنید: - شوهرش کجاست؟ - با صیغهش بیرون شهر بود، خبر گرفته داره میاد. اولین بچه رو دنیا آورد. اما هنوز راحت نشده بود. قابله گفت: - دو قلوست. ببرینش بیمارستان. مادر شوهرش گفت: - رسوای عالممون نکن دنیاش بیار. و با زجر غیر قابل تصویری دومی ذثرو هم دنیا آورد و قبل از بیهوش شدن متوجه شد در چهارتاخ باز شد و عبدالله داخل دوید و گفت: - دنیا اومد؟! و دیگه چیزی نفهمید. وقتی بیدار شد مادرشوهرش بالای سرش بود. الکساندرا تا خرخره از اینکار ضد حقوق بشر که اون رو به بیمارستان نبردن دلخور بود اما حالا نگران چیز دیگهای بود. - بچههام! مادرشوهرش با اوقات تلخی گفت: - دخترن، هردوشون. مرسی واقعا! دوتا دختر پس انداختی. حیف اون همه مراقبتم از تو! الکساندرا اول جا خورد بعد زیر گریه زد و وحشتزده گفت: - شما دیوانه! شما روانی! شما قاتل! من بسیار درد کشید! کودکی آورد که جنسیتش نبود دست من! اما شما مرا سرزنش کرد! شما ظالم هستید! از تمام شما متنفرم! مادر شوهر هم پرخاش کرد: - از من متنفری پاچه دریده؟ من تازه بعد از یک پسر دختر آوردم توی همون تشک زایمان شوهرم سیاه و کبودم کرد. بعد من یک کلمه به تو میگم به من میپری! خوبه زبون هم نداری و انقدر حرف میزنی. خوبه مثل مادر شوهر خودم به فلک ببندمت تا بفهمی چی باید بگی. - دوست نداشت شما رو دید. برو و بچهها من آورد. - برای نوههام هم نقشه میکشی. اونها مال این خانوادهن و من تایین میکنم کی ببینیشون، فهمیدی؟ و در مقابل چشمان بهتزده الکساندرا بلند شد و بیرون رفت. اما اونجا دلش سوخت و به دخترش که نگران به در اتاقی که ازش صدای دعوا میاومد گفت: - بچهها کجان؟ - پیش عبدالله و غنچه. عبدالله عاشقشون شده. غنچه هم کلی قربون صدقهشون رفت. - میخواد خودشیرینی کنه! برو و بیارشون مامانشون ببینه. و بعد ناراحت از زبون درازی عروسش به حیاط رفت. خواهر به اتاقی که برادر اونجا بود رفت. عبدالله و غنچه دو طرف بچهها نشسته بودن و عبدالله داشت براشون شعر میخوند. خواهر خوشحال شد که برادرش انقدر بچههاش رو دوست داره. بدرک که دختر هستن. مهم اینه پدرشون رو زنده کردن. - داداش الکساندرا بهوش اومده. - بذار بچهها رو ببرم ببینه. یکی رو خودش برداشت. غنچه اومد دومی رو برداره که عبدالله گفت: - آبجی بچه رو بیار. -
سرم رو با تعجب بالا آوردم. باورم نمیشد! برادر کوچیک،ترم بالای سرم بود؟! ایستادم. - یاسر! دستهاش رو از هم باز کرد. - سیاوش. و هم دیگه رو توی آغوش کشیدیم. باورم نمیشد بعد از ۳ سال میبینمش. همه چیز از اون دعوای لعنتی سر قاسم شروع شد. یاسر گیر داده بود که باید قاسم رو بدی به من و زنم که بچه نداریم بزرگ کنیم چون تو یک مرد تنهایی و بلد نیستی از بچه مراقبت کنی. نمیدونم چرا اون موقع نذاشتم. البته همش کار من نبود خانواده آیناز بودن که خیلی اصرار داشتن که قاسم باید نزدیک خودمون باشه و به اونها نده. هرچی گفتم: - بابا داداشم اینها پولدار هستن بذارید بچه بره به نون و نوایی برسه. گفتن: - درسته پولدارن اما آدمهای درستی نیستن. داداشت که سوسابقه داره، زنش هم که خیانت کرده. اون خونه جای خوبی برای بزرگ شدن قاسم نیست.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شصت و نه - نه، باید از قهرمان و اسطورههای اینجا بیشتر بدونم، اصلا باید تاریخ و ادبیات همین کشور رو بدونم. - میگم از آفریقای جنوبی براتون استاد دانشگاه بفرستن. - اینجا دانشگاه نداره؟ با خونسردی گفت: - خیر. نگاهش کردم. نگاهم رو که دید گفت: - بانو ما تازه مستقل شدیم. - این دلیل بر کم کاری نیست. - بچههای اینجا درس نمیخونند بعدددانشچو بشن؟ برای صد نفر دانشگاه بزنیم؟ کلافه فکر کردم باید مردم رو به سمت علم هل بدم. - بگو تا پس فردا من استاد دانشگاهها رو میخوام. قابل باشن. اگه بدردم نخورن پسشون میفرستم. - برای درس دیگهای نمیخوان؟ - البته که میخوام. ولی فعلا اینها مهمتر هستن. رفت سر هزینهها: - چند مقدار هزینه نیاز دارید؟ - سفارش میگیرم خبر میدم. بعد طلبکار گفتم: - دیگه از کسی اینطور نپرس. جا خورد. - منظورتون چیه؟! - هرکی از خاندان، حتی پادشاه خرجی داشت باید فاکتور بده و به همین اندازه هزینه بدی. هر دو هل بودن. اون به سواد نگاه کرد. سواد از در پشتیبانی در اومد - حق با ملکهست، از این به بعد اینطوری کن. بعد رو به من گفت: - امروز برای ناهار مادرم به اینجا میان. - قدمشون روی چشم! این رو به فارسی گفتم و اومدم بلند بشم که گفت: - تو بمون. و به زاکیا گفت: - تو میتونی بری. زاکیا احترام گذاشت و رفت. سواد به من اشاره کرد که برم کنارش بشینم. سپس من رو در آغوش گرفت و گفت: - حال تازه عروس من چطوره؟ ** سر ناهار من لقمه درست میکردم و توی دهن زنیا میذاشتم. مادرشوهرم با حرص گفت: - اینکارها رو نکن بد عادتش میکنی! - من عاشقش شدم، دوست دارم این حس رو بهش نشون بدم. - تو کلا این بچه رو یک روز دیدی. با چشمهایی که بخاطر عشقم به زنیا برق میزد نگاهش کردم. - خوب آدم روز اول که بچه تنیش هم میبینه عاشقشه. جایگاه مهمه نه فقط زمان. زنیا سرش رو بالا آورد و گفت: - بچه تنی یعنی چی؟ آروم چونهش رو فشردم. - هیچی عزیزم! بعد به دایه هیکلیش نگاه کردم. احتمالا زنیا بهش وابسته شده بود اما اون به یک دایه اروپایی نیاز داشت که طبق متود روانشناسی غربی بزرگش کنه. ولی اگه یک زن غربی میآوردم ممکن بود سواد جذبش بشه. مگه اینکه... آره، یک پیرزن! صدای مادرشوهرم دوباره اومد: - شنیدم کلی چیز برای کاخ سفارش دادی. نگاهش کردم. - بله. -
نمیخواستم دوستهام ببینند و چون اون ساعت من بیشتر بین دوستهام بودم و بازی میکردیم امکانش کم بود که بتونم طوری که اونها نفهمن نامه رو بهش بدم. اول باید کاری میکردم که پسرها اون ساعت اونجا نباشن. با همونهایی که صبح فوتبال بازی میکردیم شب توی خونه یکیشون جمع میشدیم و بازی کامپیوتری میکردیم. قبل از اینکه شب بشه رفتم شهر رو خوب گشتم. یکجا رو پیدا کردم و شب وقت بازی گفتم: - بچهها راستی یکجای باحال برای فوتبال پیدا کردم، خیلی راحتتر از اونجای همیشگی هست. نه ماشینی رد میشه و نه آدمی. انقدر از اون مکان تعریف بیخود کردم که بچهها مجاب شدن صبح بریم اونجا بازی کنیم. من هم آدرس رو بهشون دادم. با صدای آشنایی به خودم اومدم: - کجا غرقی پسر؟
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
و همین جمله من رو به این وضعیت کشوند وقتی اتوبوس جلوی پارک نگه داشت حواسم جمع زمان حال شد و در حالی که زمزمه میکردم: - سگ توی روحت پوران. کیسه برنجی که همراهم بود رو باز کردم. از توش منقلم و ذغالها رو در آوردم و راه انداختم. یکم که داغ شد بلالها رو هم از پلاستیک همراهم در آوردم و دوتا گذاشتم روی منقل تا جلب توجه بشه و شروع کردم به تکرار کردن: - بدو بدو بلال آوردم چه بلالی! بلالها! خودم اونجا بودم اما ذهنم به همون چهارده سال پیش کشیده شد. چندبار دیگه هم دیدمش. اون موقع خبری از گوشی نبود اما خیلیها با نامه دوست میشدن. چندبار فکر کردم چیکار کنم، چیکار نکنم آخر سر دست به قلم بردم و نامهای نوشتم. تا صبح چندبار نوشته نامه رو خوندم و کم و زیاد کردم و یک سطل آشغال رو پر از نامههای خط خورده کردم تا در آخر چیزی که میخواستم ازش در اومد، اما حالا یک سوال بود. چطور این رو به دستش برسونم؟
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
اتوبوس رسید. سوار شدم و من کارت رو زدم. این هم داشت تموم میشد. باید دوباره شارژ میکردم. لعنت به این زندگی! هی! آره داشتم میگفتم من بچه بودم. وقتی قاسم دنیا اومد بیست و دو سالم بود. وقتی با مادرش آشنا شدم فقط نوزده سالم بود. توی آموزشکده خیاطی کنار خونهمون آموزش میدید. هفده سالش بود. قشنگ یادمه. سال هشتاد و نه بود. اون دختر اومده بود تا بتونه برای بچه خواهرش خودش لباس بدوزه. اون موقع من هم خانواده کوچیکی داشتم. خانواده پنج نفرهای شامل: من، مادرم، پدرم، برادر کوچیکم و زن داداشم. اولین بار که دیدمش توی کوچه داشتم فوتبال بازی میکردم. اون هم از کلاس جا مونده بود و به عجله داشت میاومد. یادم مغنهش تا وسط سرش بود و موهاش رو بسته بود و مانتو و شلوار سورمهای مدرسه داشت که داده بود مانتوش رو تنگ کنند و شلوارش هم کوتاه بود. طوری که مچ پاهای قشنگش رو وقت حرکت میشد دید. یک دسته پارچه و یک پلاستیک هم توی بغلش بود و استرس از صورتش میبارید. اون روز از جلوم رد شد و نگاه من روش خیره موند. از فکرم نرفت. با خودم فکر کردم: چه اشکالی داره؟
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شصت و هشت کنار خودم نشوندمش و براش لقمه درست کردم و سمت دهنش بردم. لقمه رو خورد. سواد جدی گفت: - لوسش نکن! ما با بچههامون اینطور رفتار نمیکنیم. - ولی ما میکنیم. زنیا لقمهش رو خورد و مثل ههمون به انگلیسی گفت: - شما همون مادر من هستید که به آسمونها رفته؟ من چیزی ازتون یادم نیست. نگاه معذبی به سواد انداختم و بعد گفت: - نه عزیزم، من مادر جدیدی هستم. سر تکون داد و دست انداخت تا خودش برای خودش صبحانه درست کنه. بعد از صبحانه با سواد برنامههای عروسی رو چیدیم و کارت دعوت برای بابام آماده کرد. - برای مادرت چی؟ - نمیخواد. - چرا آخه؟! جواب ندادم. اون هم بحث رو عوض کرد: - برو لباس عروس رو از هر کشوری میخوای بگیر. - یک لباس عروس خوشگل اما خوش قیمت از ایران سفارش میدم. - آبرومون میره. با تعجب گفتم: - پول سر چرت و پرت بدیم آبرمون نمیره؟ - خوب جواهرات مادر زنیا رو میگم تحویلت بدن. - ممنون، آرایشگرم خیلی ماهره میدم آرایش و موم رو اون بزنه. قبول کرد و قرار شد درباره بقیه مراسم با منشی مخصوصش صحبت کنم و همونموقع صداش کرد و اومد. اون روز برای اولین بار با زاکیا مرد سی سالهای که دوست و مشاور سواد بود آشنا شدم. با محبت گفت: - خوش اومدید بانوی من! خیلی اشتیاق داشتیم شما رو ببینیم. - ممنون از شما! سواد با راحتی بهش گفت: - ببین زاکیا خانم چی میخوان. و زاکیا به من نگاه کرد. بعد از برنامهریزی کامل بیرون اومدم و همه کاخ رو یک دور گشتم. حالا که خلوت بود خیلی خوب بود. کاخ ده خدمتکار خانم و سه آقا داشت. هر زن هم یک خدمتکار داشت که با خودش برده بود. خوب باید خیلی شروع کنم. اولش از تزیین اینجاست. نه، اولش از جایی دیگهست. یک پیج توی اینستا زدم و جلوی دوربین ایستادم و به انگلیسی گفتم: - زندگی جدید من به عنوان ملکه اسواتنی. و پست کردم. نت خیلی ضعیف بود و دیر پست شد. بعد دوباره به اتاق سواد رفتم. وارد که شدم با زاکیا نشسته بودن و حرف میزدن. زاکیا برای من بلند شد. سواد گفت: - چی شده ملکه؟ الان اینجا بودید. - اومدم یک چیزی از شما بخوام. - چی؟ نگاه سریعی به زکیا انداختم و دوباره به سواد نگاه کردم. - من یکم هزینه برای بازسازی کاخ میخوام. - معماری؟ - دکور. به زاکیا نگاهی کرد. - مشکلی هست؟ حرصم گرفت چرا اون باید نظر بده. - نه قربان! - پس بهشون به اندازه کافی سرمایه بده. - چشم سرورم! بعد روبه من کرد. - چقدر سرمایه نیاز دارید بانو؟ - اول چندتا نقاش میخوام، از اینهایی که روی دیوارهای کلیسا نقاشی میکشن. - میخوان نقش و نگار مذهبی به کاخ بدید؟ -
یکم خودم رو کنترل کردم و به فرهاد گفتم: - گمشو بریم خونه. زن داداش همسرم اعتراض آمیز گفت: - نخیر، قرار نیست ببریش! و من رو ول کرد و به سمت قاسم رفت و از بین بقیه درش آورد و در آغوشش کشید. نگاهی به حالت محافظت کاریش کردم و گفتم: - باشه. بعد صدام رو کلفت کردم و گفتم: - اما فقط تا قبل از خواب. به خونه که رسیدم باید اونجا باشه. و بدون اینکه منتظر اعتراض کسی بمونم بیرون رفتم. کلافه بودم. پسر احمق! آویزون زندگی من بود. مزاحم من! توی جوونی از دست این و مادرش پیر شده بودم. مادر احمقش! مادر عوضیش! روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم. مگه من چند سالم بود که یک پسر سیزده ساله داشتم؟ فقط سی و پنج سال. بقیه همسن و سالهای من هم زندگیشون اینطور بود؟ نه نبود. پس من چرا توی این برزخ گیر کرده بودم؟ هه، چرا؟ خودم، این بلا رو سر خودم آورده بودم. اما من خیلی جوون بودم، اصلا نوجوون بودم.
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
وای چه جالب که هماهنگ با فکر من داری میری
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
اره این به ژانرش هم میتونه ربط داشته باشه حالا بعد از این بچه ها اگه پارت گذاشتن ک هیچ نذاشتن من وقت کنم فردا یه پارت میزارم الان برم بخوابم فردا خیر سرم باید صبح زود بیدار شم😂
-
-
خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم: - با توام! اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید: - چون کفش نداشتم. در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت من ادامه داد: - چون کفش نداشتم. حتی جوراب نداشتم. چون یکبار هم غذای توی رستوران نخوردم. همه با ناراحتی نگاهش کردن اما من داد زدم: - غذای بیرون احمق؟ نگاهی به دور و برم کردم، چیزی نبود. کفشم رو در آوردم و به سمتش انداختم. به دست برادرزنم خورد. - کفش و جوراب؟ مگه تو کدوم گوری میری که کفشت خراب شده؟ با ناراحتی گفت: - دیگه یک مدرسه که باید برم. - همینه! اگه مدرسه کوفتی تو نبود این اتفاقا نمیافتاد. خواهرزنم بالاخره صبر خودش رو از دست داد و گفت: - ا فیروز خان این چه حرفیه؟ درس نخونه که مثل ما بشه.
- 146 پاسخ
-
- 7
-
-
عید قربان مبارکتون باد
- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
بسم الله الرحمن الرحیم - واستا ببینم کره خر! در حالی که چاقو ضامندارم رو توی مشتم میفشردم دور تا دور حوض دنبالش میدویدم. با رنگی پریده و صورت خیس از عرق میگفت: - خودم جورش میکنم. خودم جورش میکنم بابا. بخدا جورش میکنم. این حرفها حالیم نبود. فقط میخواستم یک حال اساسی ازش بگیرم. پسره احمق! امروز بخاطر اون همسایهمون به خودش اجازه داده بود جلوی من رو بگیره و داد و بیداد راه بندازه که پولم رو میخوام. اونم پولی که من هیچ خبری ازش نداشتم. با سر و صدای ما اعضای خونه بیرون ریختن و وقتی ما رو توی اون حالت دیدن جیغ زنان به سمتمون اومدن. سریع چاقو رو توی جیبم کردم. نمیخواستم ببینند من روی پسرم چاقو کشیدم. این مادربزرگش خیلی حساس بود. اگه خونه خودمون بود میدونستم باهاش چیکار کنم اما اینجا فرق میکرد. - بگو بببینم اون پول رو گرفتی تا چه گوهی باهاش بخوری؟
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه من یک شروعی میزنم شما ادامه بده
- 146 پاسخ
-
- 6
-
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی الکساندرا جواب نداد اما توی دلش گفت: اون راه که اصلا یاد بچه نبودی. به شهر خودشون که رسیدن مادر شوهر و خواهر شوهرش به استقبالشون اومدن اما از دیدن زنی که کنار عبدالله ایستاده بود تعجب کردن. عبدالله گفت: - غنچه خانم صیغه من هستن. مادر و دختر نگاه معناداری بهم انداختن و بعد به چهره عبوس الکساندرا نگاه کردن. مادر سریع پرسید: - از خانواده بابات که نیست؟ - نه بابا! زن گفت: - از آشنایی با شما خوشحالم خاله! و خم شد دست مادر شوهرش رو بوسید تا دلش رو بدست بیاره اما مادر شوهرش زن آبدیدهای بود و زیر بار این چیزها نمیرفت. غنچه به خواهر شوهرش زل زد. - شما خیلی جوون هستید! خواهر شوهر درحالی که بخاطر الکساندرا و بیخبری این اتفاق ناراحت بود اما باز هم لبخند مهربونی زد و گفت: - ممنون عزیزم! تازه یاد پسر و عروسشون افتادن. اول مرد رو و بعد الکساندرا رو بغل کردن. مادر پرسید: - بچهت خوبه، اذیتت نکرد؟ - نه من اونجا خیلی راحت بود چون کار نکرد. همه سوار گاری شدن و رفتن. غنچه ناراحت بود که چرا هر دو با الکساندرا صحبت میکنند و به اون محل نمیدن. اما با خودش گفت: دلشون رو بدست میارم. به خونه عبدالله که رسیدن غنچه خوشحال به سرپناه جدیدش نگاه کرد. مادر و دختر خونه رو تمیز کرده بودن تا پسرشون بود. همه داخل رفتن. غنچه گفت: - چه خونه قشنگی! چه خانواده خوبی! چقدر خوشحالم اینجام. اما مادر شوهر به پشتی تکیه داد و جدی گفت: - عبدالله، با زنهات بیا اینجا بشین کارت دارم. هر سه جلوش نشستن. غنچه معذب و الکساندرا متعجب بود. هنوز وقت نکرده بودن چادرهاشون رو در بیارن. مادر به غنچه نگاه کرد. - اسمت چیه؟ - غنچه. - خانوادهت کی هستن؟ ازدواج مجددت هست؟ غنچه همه رو توضیح داد. - ببین دختر خانم، شما انتخاب ما نبودی، انتخاب خود عبدالله جان بودی. البته این زنش هم اینطوری بود اما دل ما رو بدست آورد. - من هم سعی میکنم دل شما رو بدست بیارم. مادر رو به عبدالله کرد: - چند وقته صیغهش کردی؟ - یک ساله. - پس نیاز نیست دل ما رو بدست بیاری چون قرار نیست بیشتر از یک سال بمونی. رنگ از چهره زن پرید. عبدالله هم حساب کار دستش اومد اما السکاندرا با این تند صحبت کردن نمیتونست بفهمه چی میگن. - فقط یادت بمونه. تو زنش نیستی، صیغهش هستی. اون هم روی سر زنش اومدی. این عروس رو میبینی. هیچکاری بلد نیست. از این به بعد کارهای خونه با تو هست. - بله خاله، در جریانم. - نبینم دعوا کنید ها. زیاد هم توی چشم اقوام ما نباش. برای مهمونی و دورهمیها توقع نداشت باش دعوتت کنیم. غنچه سرش رو پایین انداخت. چهرهش سرخ بود. مادر شوهر به الکساندرا نگاه کرد. - اگه اذیت کرد به من بگو خودم حقش رو کف دستش میذارم. این جمله رو چون آروم گفت الکساندرا فهمید و صورتش شکفت. دختر با کینه نگاهش کرد. عبدالله گفت: -
مقدمه: خدا اون لحظه ست که دلت خالیه اما نمیذاره بشکنی، بغض داری ولی یه دفعه آروم میشی اون حضور بی صدا ، که همیشه باهاته یکی شروع کنه
- 146 پاسخ
-
- 5
-
-