رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت صد و هفت این مدت خیلی دوست داشتم درباره الینا بپرسم اما هیچ‌کسی علاقه نداشت در اینباره با من حرف بزنه و من هم بعد از یک دو بار گوشه بی‌جواب دادن بیخیال میشدم. ** الینا ** خواستگار برام اومد. وسط حال خرابم از سرنوشتم و از بلایی که سر پسری که عاشقش بودم آوردم خواستگار برام اومد. پسری بود معلم، که مادرش فوت کرده بود و پدرش ازدواج کرده بود اما اون با پدرش زندگی نمی‌کرد و تونسته بود خونه کوچیکی اجاره کنه و ماشینی بخره و همین باعث شد به فکر ازدواج بیفته. بابا بهم پیشنهاد داد قبول کنم و من با قلبی که هنوز عاشق مردی بود که با خیانت ولش کردم اجازه اومدن به جلسه دوم خواستگاری رو بهش دادم. وقتی باهاش حرف میزدم صدای دانیال و چهره‌ش توی ذهنم بود. مرد مهربون من! یکی از مامورها که چندبار چنین ماموریت‌هایی رو برداشته بود بهم گفته بود: - اولش اینطوره. بعد عادت می‌کنی. همه عاشق اولین سوژه‌شون میشن. و با این حرفش بهم امید داده بود. حالا این مرد روبه‌روی من بود و به اشتباه بهش جواب مثبت دادم مگه من رو از اون فکر و خیال بیرون بیاره. بهش جواب مثبت دادم. روزی که فرداش عید بود. جواب مثبت دادم و عید رو با خانواده گذروندم و روز سوم عید برای جلسه سوم با عمه و شوهر عمه‌ش اومد. گفته بودن: - پدر و مادر ناتنی‌ش هر دو مریض هستن نمی‌تونند بیان. داداش‌هاش هم جلسه دوم اومده بودن. اون روز بیشتر نگاهش کردم. قد حدود صد و هشتاد و چهار. هیکل نسبتا خوب. پوست سفید و موهای مشکی و چشم‌های ریز سبز و عینک ته استکانی به صورت. قیافه‌ش نسبتا خوب بود. اما دل من پی این قیافه نبود. پی عزیز خودم بود. ** دانیال ** سال هشتاد و هشت رسید. این سال من رو روی اره دو طرفه قرار داد. بعد از پنجم عید که با بچه‌ها به شمال رفتیم، هرچند که ذهن ههمون هنوز مشوش بود، باید به اداره می‌رفتم. لباسی که داده بودن رو پوشیدم و سوار ماشینم شدم و به اونجا رفتم. نگاهی به اداره‌ای کردم که برای بیشتر ما حکم سم رو داشت. آهی کشیدم و پیاده شدم. روبه‌روی ماشین ایستادم و به خودم گفتم: - جناب دانیال، به اسارت خوش اومدی! بعد یقه لباسم رو درست کردم و بالا رفتم. وارد که شدم با چشم به دنبال کسی گشتم که راهنمایی‌م کنه. یک نفر جلو اومد. از درجه‌ش فهمیدم هم سطح منه. پس احترام نذاشتم. - خوش اومدید! امرتون؟ کارت رو به سمتش گرفتم. - گفتن خودم رو به اینجا معرفی کنم. کارت رو که گرفت و نگاه کرد حالت چهره‌ش عوض شد. - صحیح! به من نگاه کرد. نگاهش سنگین بود. - پس اون جناب شباهنگ عزیز و محترم شما هستید. عزیز و محترم رو یکجورایی طعنه‌وار گفت. - بفرمائید جناب! برای شما دفتر خصوصی در نظر گرفته شده. دفتر خصوصی گذاشته شده بود که بتونند به حد نیاز من رو از مسائل مهم دور کنند و نصف روز مثل اسیر توی زندان نگه‌م دارن. - اول بفرمائید به سرهنگ عرض سلامی بکنید بعد. چقدر کلمات این مرد طعنه‌دار بود. به سمت دفتری که نشون داد رفتم. تا دست به دستگیره در بردم در باز شد و یک نفر ازش بیرون اومد. بوی عطتو دارم حس میکنم تو برام همیشه مثله سایه ای مثله سایه ای نگو قسمتم نبوده بین ما تو توو قلب من مثله یه همسایه ای مثله یه همسایه ای چشم‌هاش گرد شد و به در تکیه داد. توی چشم‌هاش مخلوطی از حس‌هایی رو می‌دیدم که دیگه نمی‌تونستم باور کنم. یه طرف نگاه معصومه چشات یه طرف قصه تلخ رفتنه پشت در منتظر بغض صدات با تلنگری میخواد که بشکنه داری پنهون میکنی گریتو باز دست اشکاتو ولی خونده دلم میشکنم تا نشکنی تو روزگار در رویه پاشنه نمیچرخه گلم همون مرد که نمی‌دونم چرا دنبالم اومده بود معرفی کرد: - رزم‌آور ملوانی. البته شما از قبل باهم آشنا شدید. ایشون سر پرونده شما هدایای بسیاری دریافت کردن. تو از اولم نبودی یک دقیقه عاشق من همیشه تو فکرت این بود کی میشه موقع رفتن ولی ای کاش نمیرفتی میدی چه حالی دارم تو که نیستی ولی اینجا هنوزم عطرتو دارم تمام من براش چند مدال و سکه بود که بهشون رسیده بود. خوبه حداقل یکی اینجا نباخت. این عادت دلم شده زندگی با چشات کنه پشت یه مشت خیاله پوچ خودشو هی فدا کنه این عادت دلم شده نگذره این ثانیه ها شاید خودت یه روز دلت تنگ شه واسه عاشقیام به سمت در رفتم. ازش جدا نمیشد. دست روی دستگیره گذاشتم. متوجه‌ شد و کمی کنار رفت اما نگاهش رو از من نگرفت. در باز شده بود اما نگاه ما هنوز بهم بود. تو از اولم نبودی یک دقیقه عاشق من همیشه تو فکرت این بود کی میشه موقع رفتن ولی ای کاش نمیرفتی میدی چه حالی دارم تو که نیستی ولی اینجا هنوزم عطرتو دارم * مجید یحیایی بی انصاف *
  2. پارت صد و شیش - دانیال آروم باش! اینجا خونه پدر زنمه. خندم گرفت. - بچه تو رو چه به زن گرفتن. پشت دستش رو بالا آورد. اول متوجه نشدم و بعد احساس کردم فشارم داره می‌افته. - اون... حلقه‌ست. سر تکون داد یعنی آره. - تو... عقد کردی؟ - آره. - تو توی سن نوزده سالگی عقد کردی؟ عقل نداری تو؟ اخم‌هاش درهم شد. - به خودم ربط داره. پوزخند زدم. - بدون برادرهات؟ شکستم. شونه‌هام سنگین شد و یک شونه‌م پایین‌تر افتاد. با لحن عصبی خواست ماجرا رو تموم کنه. - باشه قبول! اصلا تو بخاطر ما توی کار خلاف رفتی، اصلا بخاطر ما... بخاطر من. خوب که چی؟ همه عمر سگ آرمین باشم و براش عو عو کنم تا یک تیکه استخون جلوم بنداره؟ من عاشق شدم دانیال؛ چرا درکم نمی‌کنی؟ سرش داد کشیدم: - خیانت به برادرهات کجای عاشقی تو بود؟ یک دفعه داخل رفت و در رو روم بست. بغض گلوم رو گرفت و پیشیونیم رو به شیشه در تکیه دادم. یکم در همون حالت موندم بعد به سمت پارک راه افتادم. هر قدم که می‌رفتم بدنم سنگین‌تر میشد. دنیل کنار متور ایستاده بود و با نگرانی من رو نگاه می‌کرد. نرسیده بهش بیهوش شدم. قرص‌هام رو خوردم. یک پلاستیک قرص. می‌دونی... من که دوباره حالم خوب میشه، خیلی هم خوب میشه. اما یادم نمیره کی من رو به این روز انداخت صبح زود در رو زدن. خبر دادن با من کار دارن. آیفون رو برداشتم. - بله! - آقای دانیال شباهنگ؟ - خودم هستم. رمز رو گفت و سریع گفتم: - الان میام. به اتاق برگشتم و لباس عوض کردم و پایین رفتم. در رو که باز کردم یک پسر جوون بود که لبخند زد. - بفرمائید! و کارت رو یواشکی نشونم داد. به سمت ماشین شخصیش رفتیم و نشستیم. یک پلیس خانم کنارم بود. مرد صندلی کنار راننده نشست و گفت: - این خانم رو می‌شناسی؟ به سمت دختر برگشتم. اونهم نگاهم کرد. دیدن باران چشم‌هام از تعجب گرد شد. - باران! **فلش بک به گذشته** آرمین به دختری که کنار دیوار ایستاده بود اشاره کرد . نگاهش کردم. یک دختر قد متوسط، با پوست تیره، چشم‌های خیلی قشنگ مشکی. موهای کوتاه مشکی. - می‌شناسیش؟ لبخند زدم. - بله ایشون خواننده‌ای هستن که دیشب توی مراسم تولدم باهم اجرا کردیم. و با همون لبخند گفتم: - خوشبختم خانم! لبخند زد. - همچنین. -اسمش بارانه، بیست سالشه. - بله! حرفی زد که سرجام خشکم زد: - هدیه تولد توی. متعجب نگاهی به آرمین، بعد به دختر کردم تا شاید آثار عصبانیت رو توی چهره‌اش ببینم اما فقط سرش رو پایین انداخت. - چی داری میگی؟! - دوباره تکرار کنم؟ - داری راجع به یک انسان صحبت میکنی. پوزخند زد. - عه، نمی‌دونستم! دست‌هام رو مشت کردم. - حتی اسمش هم نشنوم. - من نمی‌برم ولی اگه خودت اومدی بردیش اتاقت چی؟ این رو با تمسخر گفت. عصبانی بیرون رفتم. *** من استخدام شدم. استخدام اطلاعات سپاه. هه! توی شرایط عجیبی از زندگی قرار گرفته بودم. نه اینکه از پسش بر نیام. نه اینکه تنهایی نتونم از پسش بر بیام. اما ای کاش تنها نبودم! ما به خونه عمو نقل مکان کرده بودیم اما زیاد طول نکشید و خبر رسید آرمین و اطلاعات باهم دیداری در خارج کشور داشتن و حالا من به طور رسمی عضو هر دو گروه به حساب میام. چوب دو سر نجس!
  3. پارت صد و پنج - اطلاع داشتیم میاین. داداشتون کل خونه رو چراغونی کرد. - باربد؟ این رو با کمی امیدواری گفتم. معذب و غمگین شد. - ای آقا باربد کجا بود؟ این چند ماه یک سر هم نزد. دلم گرفت. توی چند ملاقات اول فهمیده بودم که خانواده مادری فهمیدن و من رو به اصطلاح ترد کردن اما پشت بچه‌ها رو خالی نکرده بودن و این مدت که خونه تحت بررسی بود به واحد قبلی برده بودنشون اما برای برگشت من دوباره برگشته بودن. با قدم‌های تند به سمت خونه رفتم مگه حواسم از بغضم پرت بشه. در رو با شدت باز کردم که... نگاهم رو از برف شادی و مقواهایی که روی زمین جلوی پام ریخت گرفتم و بالا آوردم. صحنه رو به روم تا ابد توی ذهنم هک شد. حنانه‌ای که کیک دستش بود. دنیل که برف شادی داشت و بابک که رو به روم با دست های خالی از مقوا ایستاده بود. چند ثانیه بیشتر نگذشت که صدای گریه چهار نفر به آسمون رفت. برادرهام رو توی بغلم کشیدم و سرشون رو تک- تک می‌بوسیدم. چی کشیده بودن اینها این مدت! احساس میکردم از همه دردهای من بیشتر درد کشیدن. چند دقیقه‌ای از هم جدا نشدیم. کیک حنانه خانم رو بریدم و بعد از چند ماه یک تیکه شیرینی خوردم. دنیل از باربد می‌گفت که چطور رو به روش ایستاده و التماسش میکرده. میگفت که باربد اون رو به بهانه حرف زدن به سمت اتاق برده و یک دفعه به داخل اتاق می‌ندازش، در رو روش قفل میکنه و برای همیشه میره. بابک از وقتی میگفت که آرش اومده بود توی خونه و وقتی دنیل نبوده بابک رو تهدید میکرد که باید هرچی پول داداشت داره پیدا کنی و به من بدی اگه نه داداشت رو اعدام میکنند. - باربد هم بهمون سر نزد. دنیل رفت دیدنش اما پدر زنش از خونه بیرونش انداخت و گفت خونه ما جای حروم‌زاده‌ها نیست. خود دنی ادامه داد: - دیدم باربد از حرفش سرخ شد اما به روی خودش نیاورد و نگاهش رو از من گرفت. حنانه خانم که دید خیلی اذیتم گفت: -برو یک دوشی بگیر تا من هم برات غذا درست کنم. نگاه چه لاغر شده! کسی درباره الینا صحبت نمی‌کرد. خیلی زرنگ بودن. بعد از حموم لباس عوض کردم و بیرون رفتم. متور مشکی قشنگم هنوز سالم بود. آخ چه لذتی داره آزاد توی خیابون‌ها دور زدن. کلاهم رو گذاشتم و داشتم سوار میشدم که دنیل دنبالم دوید. - داداش کجا میری؟ ابرویی بالا انداختم. - بله؟ - میری دعوا کنی؟ بی‌صدا خندیدم. - نه. - پس کجا میری؟ - دنیل! لحن سرزنش آمیزم رو فهمید و سریع توضیح داد: - می‌دونم داری سراغ باربد میری. منم میام. خنده‌م گرفت. - مگه رانندگی بلدی؟ با جدیت گفت: - پس فکر کردی این مدت که نبودی چطور هی می‌رفتم این دادگاه و اون دادگاه تا پیدات کنم؟ غم توی دلم نشست و سرم رو پایین انداختم و زیر لب گفتم: - سوار شو. و خودم رو یکم عقب کشیدم تا بشین. نشست و موتور رو روشن کرد. من از قبل می‌دونستم دوست دختر باربد کجا زندگی می‌کنه. دنیل هم که پیداشون کرده بود و یکبار رفته بود هم آدرس رو می‌دونست. پایین شهر بود. - یک پارک سر همین کوچه هست. تو برو اونجا تا من بیام. پارکی بود که باربد و نیوشا همیشه قرار می‌ذاشتن. اون که رفت وارد کوچه شدم و از روی جوب آب پریدم و مقابل در زنگ‌زده خونه کاهگلی دو طبقه قرار گرفتم. زنگ قدیمی رو فشار دادم. - بله! - باربد. - من نیوشام. نفس عمیقی کشیدم. یعنی این دختر غکر می‌کرد صدای مرد و زن رو تشخیص نمی‌دم؟ - گفتم باربد رو بگین پایین بیاد. - شما؟ - دانیالم! یکم مکث کرد بعد گفت: - با... باربد این... جا نیست. - خانم من کاریش ندارم فقط می‌خوام باهاش صحبت کنم. - همین که گفتم... نیست. صدایی از پشت سر اومد: - کیه نیوشا؟ - هیس! - حالا میشه بهش بگین پایین بیاد؟ گوشی رو گذاشت. همون دم در نشستم تا اینکه باز شد. به عقب برگشتم و باربد رو دیدم که با پاهای لرزون پشت سرم ایستاده. بدون اینکه بلند بشم گفتم: - علیک آقای بی‌معرفت! سرش رو پایین انداخت. اما من دلم خیلی پر بود. - چرا با من این کار رو کردی؟ تو برادر من بودی! صمیمی‌ترین دوستم! چرا با من این کار رو کردی؟ - چیکار کردم؟ بلند شدم و رو به روش ایستادم. - چی؟ روش رو گرفت. - بذار زندگیم رو بکنم دانیال! با من کاری نداشته باش! تازه دارم مزه خوشبختی رو می‌کشم! نابودم نکن! مثل آرمین نباش! فراموش کن همچین برادری داشتی! - نامرد من بخاطر شما رفتم توی دار و دسته آرمین. - تو بخاطر ما نرفتی؛ بخاطر پول و قدرت رفتی. داد کشیدم: - ساکت شو. بعضی ها بیماری "کور محبتی" دارند، چشم و قلب شان فقط یک طیف کوتاه و کوچک ازمحبت را میبیند و تشخیص میدهد، دریایی از محبت را نثارشان کنی، فقط ذره ای از آن را میفهمند، خودتان را خسته نکنید، محبتتان اسراف میشود ، شاید این محبتی که امروز هدر میدهید. روزی دنیای انسانی را زیباتر سازد! محبتتان را اسراف نکنید! نگاهی به دور و بر کرد.
  4. پارت صد و چهار سرم رو بالا آوردم. چقدر خوشحال بود! چطور انقدر زود بین دوست و دشمن من جابجا میشه؟ - کی بیرون میرم. - خیلی زود! فعلا می‌فرستیمت خونه امن. گفتم لوازمت رو بردارن تو همین حالا برو چیزهایی که دم زندان تحویل دادی رو بگیر که بری. فقط نگاهش می‌کردم. باور نمی‌کردم. صد درصد توی ذهنم بود که یک چیزی اینجا اشتباه. که قرار نیست نجات پیدا کنم. من یکبار به خونه امن رفته بودم اما دوباره به اینجا برم گردونده بودن و چه معلوم که باز هم همین کار رو نمی‌کردن؟ لوازمم رو تحویل گرفتم. یادم رفته بود چقدر لوکس استفاده می‌کردم. ساعتم، انگشترم، کمربندم، کیف پولم، زنجیر گردنم. این‌ها واقعا مال من بود؟ چشم‌هام رو بستن و سوار یک ماشینم کردن. توی راه با خودشون صحبت می‌کردن اما حرف‌هایی نبود که بدرد من بخوره. با همه این‌ها از شدت بیکاری بهشون گوش می‌کردم. از ماشین پیاده‌م کردن و از چهارچوب در رد شدیم و توی یک اتاق دست و چشم‌هام رو باز کردن. همون اتاق قبلی بود. حتی نایستادن توضیح بدن و بیرون رفتن و در رو پشت سر خودشون قفل کردن. به سمت دری که به بقیه خونه می‌خورد رفتم. اون هم قفل بود. گیج روی تخت نشستم. چند دقیقه همینطور گیج بودم که صدای باز شدن در داخل خونه اومد. شوکه و خوشحال بلند شدم. یک خانم پیری داخل اومد. - بفرما پسرم برات غذا آوردم. سینی دستم داد و رفت و در رو قفل کرد. انگار اصلا نیومده بود. انگار یک رویا بود که یک مادر بزرگی اومد یک سینی پر از غذاهای خاطره انگیز بهم داد و رفت. دفعه پیش غذام سوپ و گاهی کباب بود که خود سرهنگ هر دفعه میاورد. به سینی نگاه کردم. یک بلدرچین توی یک بشقاب کوچیک، یک بشقاب برنج، یک کاسه کوچیک آش، سبزی و نوشابه. خدای من! پشت میز کوچیک اتاق نشستم و شروع به خوردن کردم. بیشتر از غذا نحوه دادن غذا به دلم نشسته بود. وقتی زندانی باشی خیلی چیزها برات جذاب میشه. دلم برای حنانه جون تنگ شده بود. غذام که تموم شد خودم رو روی تخت پهن کردم و خوشحال بودم که دیگه خبری از اتاقی که بخاطر سرامیک سرد بود و همیشه بوی نابودی می‌داد دورم. اون احساس‌های بد جز ردی چیزی جای نذاشته بود و الان دوست داشتم به یک خواب خوب و آروم برم و تا سال‌ها بیدار نشم. اما چه خوابی! مامان بود. پول داد ماست بخرم بچه بودم فروشنده بقیه پول رو نداد مامان فکر کرد من پول رو بالا کشیدم زد توی گوشم با زبون اشاره به دایی گفت این مثل باباش دزده من ماجرا رو برای دایی تعریف کردم رفت از سوپری پرسید - نه، پسر شما فقط همین قدر به من داد پسر شما فقط همین قدر به من داد! مامان دیگه نمی‌خواست من رو تحمل کنه بفرستش پیش باباش از خواب پریدم. حالم بد شده بود. از قبل هم بدتر. همه روز توی اون اتاق زندانی بودم جز وقت‌هایی که اون خانم می‌اومد. نه حرف اضاف میزد و نه توضیح بیشتری می‌داد. فقط یک روز بعد از سه روز اونجا بودن بهم گفت: - امروز سرهنگ نیرویی برگشته. احتمالا فردا که بخواد سرکار بیاد دیدن توهم میاد. وقتی سرهنگ از در داخل اومد نمی‌دونستم از خوشحالی چیکار کنم. پسر درونگرایی بودم و نمی‌تونستم توی رفتار احساساتم رو نشون بدم اگه نه شاید می‌پریدم بغلش. چشم‌های اون هم برق میزد. احساس می‌کردم از ته دل دوست داشت من سلامت بمونم. موند و باهم صحبت کردیم. در اصل بهم توضیح می‌داد تا کی قرار بمونم و وقتی بیرون رفتم باید چه کارهایی انجام بدم. همه چیز برام جالب و مهم بود. شام رو آوردن اما اینبار بجای اون پیرزن یک مرد جوون شام رو آورد. برام اهمیتی نداشت! سرهنگ اون مرد رو ندید چون در زد و در رو نیم باز گذاشت و من رفتم جلوی در و سینی رو تحویل کردم. بیشتر غذا گذاشته بود و توی دوتا ظرف که یکی همون غذا توی ظرف بیرونی بود و یکی ظرف اینجا. - شما توی ظرف من بخورید. - نه من نمی‌تونم از این غذا بخورم مال شماست. من گفتم برای خودم یک پرس سفارش بدن. اینبار پشت میز تحریر نشستم و چون دو نفر بودیم سینی رو زوی زمین گذاشتم و دورش نشستیم. شروع به خوردن کردم. یکم که گذشت دیدم سرهنگ می‌خنده. لقمه‌م رو قورت دادم. - چی شده؟ - ماشالله خیلی پر اشتهایی‌ها. منم خندیدم. یکم نگاهم کرد بعد با مهربونی گفت: - خبر خوبی برات دارم. - جان؟ - فردا به خونه‌تون بر می‌گردی. قاشق از دستم افتاد. ** با ذوق چندبار زنگ و چندبار در زدم. صدایی اومد: - اومدم آقا. صدای ذوق زده سرایدار بود. در رو باز کرد و هر دو بهم خیره شدیم. گفت: -آقا سردت نشه با این لباس! خندیدم. یک بلوز کهنه و شلوار راسته پام بود . - چرا از دیدنم متعجب نشدی؟
  5. پارت صد و سه همه جز عمه ایران که ماجرای ملینا رو می‌دونست سعی داشتن با ملینا رفتار خوب و دوستانه‌ای داشته باشن و به عنوان مهمون بهش خوش‌بگذره اما اون همیشه کلافه و عصبانی بود و از اینکه نمیشد به عنوان خانواده خودش بهش نگاه کنند حرص می‌خورد. بیشتر از ترس اینکه ملینا دردسر درست نکنه بود که به محض تموم شدن یک هفته برگشتیم و توی خونه خودمون مستقر شدیم. **دانیال** کلافه بودم. خیلی نگران بودم. شبی که قرار بود من رو تحویل اون مرد بدن تا صبح نخوابیدم. صبح هرچی منتظر بودم دیدم دنبالم نیومدن. هر سربازی که رد میشد تنم می‌لرزید و هر صدای باز شدن در بزرگ زندان که می‌اومد بدنم یخ می‌کرد. کاش می‌ذاشتن حداقل برای آخرین بار با برادرهام دیدار کنم. تا عصر خبری نشد و من درد روحی سختی رو تحمل کردم. انقدر این روزها عصرها فشار روانی تحمل کرده بودم که دیگه از عصر می‌ترسیدم. بالاخره عصر سرباز دنبالم اومد. - بیا کارت دارن. کارم داشتن؟ یعنی نمی‌خواستن ببرنم؟ دنبال سرباز راه افتادم. ناخودآگاه یکم امیدوار شده بودم. شاید سرهنگ برگشته بود! به دفتر کار رییس زندان که رسیدم در زد و وارد شدیم. سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. توی نگاهش چیزی نمی‌تونستم ببینم. - امشب فرستاده نمیشی. منتظر ادامه‌ش موندم. - جلسه گذاشته شد. مثل اینکه فرمانده کل قوا با فرستادن شما مخالف هستن. پدرت هم وقتی دیده ممکن تو براش آتو قوی باشی نگران شده و گروهی رو برای مذاکره به ایران... - خوب من چی میشم؟! یکم مکث کرد بعد گفت: - فردا تکلیفت معلوم میشه. وقتی به سلول برمی‌گشتم احساس سرگیجه داشتم. سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم اما فقط چشم‌هام بسته شده بود و بدنم به حالت اغما رفته بود و توانایی تکون دادن دست و پام رو نداشتم اما همه چیز رو می‌شنیدم و حس می‌کردم. نفهمیدم چند ساعت توی این حالت بودم که بعد به خواب رفتم و تا صبح کابوس دیدم. ساعت چهار صبح بود که بیدار شدم. وضو گرفتم و به نمازخونه زندان رفتم. افراذ زیادی اونجا نبودن. گریه‌م گرفت و از خدا طلب کمک کردم. - کاش میشد از اینجا فرار کنم! کاش راهی سر راهم می‌ذاشتی! کاش سرهنگ نیرویی بود، اون به مرگ من راضی نبود! با قدم‌هایی شل و ول و شونه‌های افتاده به سلول برگشتم. داشتم لباس برمی‌داشتم که برم دوش بگیرم که صدای در بزرگ زندان اومد. مکث کردم. صدای رییس این قسمت اومد که داشت به کسی که احتمالا سرباز بود می‌گفت: - برو دال. شین رو بیار. لباس از دستم افتاد. به دور و بر نگاه کردم. به آینه چسبیده به دیوار. یادم نمیاد چی برداشتم و بهش کوبیدم اما انگار مال خودم نبود چون صدای اعتراض یکی از هم سلولی‌هام بلند شد. یک تیکه از شیشه‌هاش رو برداشتم و روی گلوم گذاشتم. هم سلولی‌هام ترسیدن و فریاد زدن. از صداسثی اون‌ها سرباز شروع به دویدن کرد و من رو که دید داد زد: - پناه بر خدا! و دوید و رفت. چند ثانیه بعد با همون مرد اومد. با همون مردی که به من سیلی زده بود. - جلو نیان. خودم رو می‌کشم. خودم رو می‌کشم و از شر همه‌تون راحت میشم. مرد نگرانم شد. - پسر، دیوانگی نکن. - گمشو! در حالی که سعی داشت هم هم سلولی‌ها و هم سرباز رو آروم کنه بدون اینکه قدمی جلو بیاد سعی کرد با من حرف بزنه: - بدش به من. زخمی شدی. بدش به من. یکم خودش رو سمتم کشید که من دو قدم عقب رفتم. شیشه روی گلوم بود. دیگه طاقت نیاوردم. خواستم بکشم و همون موقع نیم نگاه مرد رو به پشت سرم دیدم. شرایط تحلیل نداشتم که فشاری روی دستم اومد و موهام کشیده شد. بعد چرخیدم و دستم به پشتم برگشت و با فشار شدیدی روی مچم شیشه از دستم افتاد و محکم به تخت برخورد کردم. طول کشید تا بتونم تحلیل کنم که چی شده. یکی از هم سلولی‌ها اینکار رو کرده بود. رییس سلول‌ها به سرباز گفت: - این رو ببره بازداشتگاه تا برم گزارش بدم. بعد هم یکی رو بفرست تا شیشه‌ها رو جمع کنه. هم سلولی دستم رو ول کرد و سرباز بازوم رو گرفت. برگشت و به هم سلولی نگاه کردم. با چشم، های غمگین و دلسوزانه نگاهم می‌کرد. مرد بیرون نرفت تا مطمئن بشه من رفتم. نیم ساعت بیشتر توی بازداشتگاه نبودم که دنبالم اومدن. - بیا بریم. دیگه همه امیدم رو از دست داده بودم و فکر اینکه نجات پیدا کنم توی ذهنم نبود. وقتی وارد اتاق رییس زندان شدم جز خودش هیچ‌کس رو ندیدم. - شنیدم دیونه‌بازی کردی. - کردم که کردم! یک چیزی شبیه پوزخند زد. حال ادب و ترس و... نداشتم. این‌ها که دیگه داشتن من رو می‌کشتن. - احمق! خدا بهت رحم کرد، چند ثانیه قبل از شنیدن معجزه زندگیت داشتی خودت رو به درک واصل می‌کردی. دیگه حال امیدوار شدن‌هایی که تهش ناامیدی بود رو نداشتم پس نگاهش هم نکردم. - نتیجه این شد که تو به عنوان گروگان می‌مونی. در مقابل پدرت سالانه پولی میدی و توی دور زدن بعضی از تحریم‌ها کمکمون می‌کنه. تو هم میشی واسطه این تجارت. تازه حتی یک شغل آبرومند بهت میدن. میری توی اداره کار می‌کنی پسر.
  6. پارت صد و دو - اون تو رو می‌خواد. هنوز متوجه نشده بودم چی داره میگه. - رقیب پدرته. یعنی تا قبل از اینکه پدرت با اون همه سرمایه بیاد دانمارک اون سرمایه‌دار اعظم دانمارک بود. می‌دونی که اختلاس‌گرها معمولا به کانادا و مافیا به آمریکا مهاجرت می‌کنند اما اون به دانمارک رفت و موی دماغ این مرد شد. لبخند از روی لبم رفته بود و متعجب نگاهش می‌کردم. - چی می‌خوان بگین؟ - صحبت‌ها زده شده. ایران تو رو به این آقا می‌فروشه. چند ثانیه نگاهش کردم بعد خندم گرفت و خنده عصبی کردم. - یعنی چی؟! چطور می‌تونید؟! شونه‌ای بالا انداخت. داد کشیدم: - چطور می‌تونید؟! من نمی‌گذارم اینکار رو با من بکنید. سرباز رو صدا زد بیاد من رو ببره. به سمت سروانه برگشتم. - کار توی؟! آره، کار توی. اومدم به سمتش خیز بردارم که سرباز گرفتم. - بیا بریم پسر برای خودت شر درست نکن. من رو به سمت در کشید اما من همچنان داد میزدم: - اگه سرهنگ نیرویی بفهمه پدرتونرو در میاره. به سلولم بردنم. تحمل نداشتم. بالشتم رو برداشتم و چندبار به دیوار کوبیدم و در همون حال داد میزدم: - من نمیرم. نمی‌تونید اینکار رو با من بکنید. من کلی کمکتون کردم. اون مرد چه بلایی سر من می‌آورد؟! برادرهام چی میشدن؟! در به شدت باز شد. فکر کردم سرباز اما مسئول بخش رو آورده بود. عصبانی گفت: - چته تو؟ ایستادم و توی صورتش داد زدم: - اون‌ها نمی‌تونند از من به عنوان اسباب‌بازی استفاده کنند. من جایی نمیرم. یکدفعه احساس کردم استخون فکم شکست. روی زمین افتادم. روم به سمت هم سلولی‌هام شده بود و می‌دیدم که نگرانم شدن. - تموم کن و دهنت رو ببند. دیگه صدا نشنوم. و رفت. مشتم رو محکم به زمین کوبیدم. - لعنتی! داشت گریه‌م می‌گرفت. سرم رو پایین گرفتم تا حالم رو نبینند. اما اون‌ها دلشون برام سوخت و به سمتم اومدن. من سن بچه‌شون رو داشتم. ** الینا ** خانواده مادریم اومدن دنبالمون و دو روز خونه اون‌ها بودیم. - چرا شما واقعیت رو به خانواده پدریتون نمی‌گین؟ - چون آبروی بابامون آبروی ما هم هست. اگه بابا به بدی شناخته بشه ما توی اجتماع به سختی می‌تونیم سرمون رو بلند کنیم. و سر ازدواجمون هم به مشکل می‌خوریم. از حرف‌هایی که پشت سر مامان در میاد هم نمیشه گفت. چون الان همه فکر می‌کنند مامان طلاق گرفته و پیش شما اومده اما اگه بفهمند فرار کرده و معلوم نیست کجاست ماجرا فرق می‌کنه. ملینا رو نشد خونه خانواده مادری بیاریم. ازش متنفر بودن. خونه خانواده پدری هم حالش بد بود. گریه می‌کرد و می‌گفت: - من هم نوه این‌هام اما به چشم غریبه نگاهم می‌کنند. - حالا که ما رو به چشم آشنا نگاه می‌کنند گل به جمالمون نمی‌زنند. انقدر رابطه‌مون با خانواده پدری خوب نبود. البته با ما خوب رفتار می‌کردن مخصوصا بعد از اینکه فهمیدن بچه طلاق شدیم اما در اصل خواهر و برادرها رفتار خوبی باهم نداشتن. پدر بزرگ و مادر بزرگم ده تا بچه داشتن که پدر من بچه اول بوده اما هیچ‌وقت خانواده‌ش دوستش نداشتن و همیشه می‌گفتن: - این پسر از بچگی بد ذات بوده و باعث بردن آبروی ما شده. کلا نسبت به بچه‌هاشون خیلی حس‌های متناقض داشتن. وقتی پدر بزرگم میمیره می‌فهمند همه اموالش رو خودش از قبل بنام دوتا از بچه‌هاش زده. یک دختر و یک پسر. بچه هفتم و بچه نهمش. بنام همین دوتا. انگار اصلا بچه نداره. بعد از این ماجرا کلی بحث و دعوا بین خانواده‌ها پیش میاد. بابام که کلا قهر می‌کنه و میره تهران. یکی دیگه از عموهام که بچه سوم خانواده بوده هم چون زن از همدان گرفته میره همدان. مادر بزرگم از کار پدر بزرگم حمایت کرده بود و سر همین بچه‌های معترضش باهاش قطع رابطه می‌کنند. جز بچه چهارم خانواده که همین عمه‌م که مورد اطمینان همه هست باشه و بچه هشتم خانواده عمه مجردم که مجرد مونده تا از مادرش مراقب کنه. پس بذارید یک لیست از خانواده پدریم بدم که راحت باشید و گیج نشین. ۱ پدرم ۴۱ ساله ۲ عمو اصلان ۳۹ ساله ۳ عمو وحید، همدان، ۳۷ ساله ۴ عمه ایران، راز دار، ۳۵ ساله ۵ عمو واحد، ۳۳ ساله ۶ عمه ناهید، ۳۰ ساله ۷ عمو امیر، ارث برده، ۲۷ ساله ۸ عمه خانم بس، با مادرش، ۲۵ ساله ۹ عمه وحیده، ارث برده، ۲۲ ساله ۱۰ عمو جواد، ۲۰ ساله فاصله سنی‌مون با خانواده پدری خیلی کم بود و این خوب بود. من و عمو جواد که یکجورایی مثل دوست می‌موندیم. باهم شوخی می‌کردیم و سربه‌سر هم می‌ذاشتیم. خانم‌بس هم گاهی می‌اومد بهموم سر میزد و کلی چیز خوشمزه درست کرده بود. انقدر مهران از این وضعیت کیف می‌کرد که می‌گفت: - کاش همیشه اینجا بمونیم.
  7. پارت صد و یک سر تکون دادم. - ما پرستار و دکتر مورد اطمینان داریم اما این خونه‌ها رو کسی نباید پیدا کنه پس... دستم رو فشرد و گفت: - من بهت سر میزنم اما خودت باید به خودت کمک کنی. بعد یک پلاستیک دارو کنارم گذاشت. - یک چند وقتی شب و روزت رو قاطی می‌کنی بعد خوب میشی. - مرسی! چند روز اونجا بودم. واقعا چیزی نمی‌فهمیدم. در روز چندبار سرهنگ بهم سر میزد و گاهی خواب بودم و متوجه اومدنش نمیشدم. کم کم حالم بهتر شد و داروهام رو کم کردن. بلند میشدم و توی اتاق چند قدم راه می‌رفتم. خیلی لاغر شده بودم. توانایی کتاب خوندن نداشتم چون سرم درد می‌گرفت. داروهام که کمتر شد بیشتر بیدار می‌موندم و بیشتر حوصله‌م سر می‌رفت. اتاق دوتا در داشت یکی به سمت حیاط یکی داخل خونه و من می‌دونستم هر دو قفل اما برای امتحان هم به سمتشون نمی‌رفتم چون نمی‌خواستم از دوربین‌ها ببینند و به من مشکوک بشن. یک روز به سرهنگ گفتم: - اینجا خیلی حوصله‌م سر میره. - اگه قرار بود بیشتر بمونی یک فکری برات می‌کردم اما به زودی باید بری. - کجا برم؟ با حرفی که زد دنیا روی سرم خراب شد. - باید به زندان برگردی. رنگم پرید. - زندان؟! - نترس اون افراد همه به زندان‌های دیگه فرستاده شدن. خیلی هم سپردم که تو رو توی شرایط خوبی نگه دارن. - من... اونجا جهنمه. دستم رو توی دو دستش گرفت و فشار داد. - خیلی اونجا نمی‌مونی. اصلا نمی‌خوای بری به برادرات خودی نشون بدی؟ دو هفته که اینجایی. چشم‌هام رو روی هم فشار دادم. - آخ، برادرهام. خیلی زود به زندان برگشتم. هم اتاقی‌هام جدید شده بودن و حالا اتاق هفت نفر جمعیت داشت. انگار اون‌ها شنیده بودن من باعث چه اتفاقاتی شدم. انگار از قبل می‌شناختنم. شاید هم من حساس شده بودم. وقتی پسرها رو دیدم متوجه یکم زخم که هنوز نرفته بود روی صورتم شدن. - کتکت زدن؟! شکنجه؟! - نه دعوام شده. - دروغ نمیگی؟! چرا این مدت نبودی؟ آرومشون کردم. رنگشون بد پریده بود. - دروغ نمیگم. دعوا کردم. بخاطر مجازات بازداشتگاه بودم و نمیشد بیام. گیج بودن. بنظرشون قانع کننده نبود اما آرومشون کردم. چندبار در هفته آینده سرهنگ به دیدنم اومد و من هم هرچی می‌تونستم کمکش می‌کردم. بعضی وقت‌ها کسی رو هم با خودش می‌آورد اما هفته بعدش تا وسط‌های هفته خبری ازش نشد. خودم رو نگران نکردم گفتم شاید فعلا نیازی نداره یا سرش شلوغه. با خودم فکر کردم بهتر حالا که اینجام یک کار با ارزش انجام بدم. من زبانم بد نبود اما مدرک خاصی نداشتم و خصوصی کار کرده بودم. خواستم ادامه بدم. به قسمت اداری رفتم و اون‌ها گفتن: - نامه بنویس و امضا کن بده تا رسیدگی کنیم. و من دنبالش رفتم. تا مدتی خبری از سرهنگ نبود و من نگران بودم. بالاخره بعد از چندبار اجازه خواستن تا با رییس زندان صحبت کنم اجازه داد. وقتی سوالم رو شنید گفت: - این چیزها چه اهمیتی برای تو داره؟ - بالاخره وضع من هست. - سرهنگ برای ماموریت رفته. حالا حالا هام بر نمی‌گرده. توهم برو و منتظر باش. من به سلولم برگشتم. وقتم رو با خوندن زبان می‌گذروندم. چند روز گذشت که خبر دادن بیا کارت داریم. من رفتم. مردی اونجا بود که چهره ایرانی نداشت. نگاهش به من بود اما من جز نیم نگاهی محلش ندادم. - بله. - شب چند نفر دیگه میان باید توضیحات رو به اون‌ها هم بدی. نقس عمیقی کشیدم. فعلا که عروسک خیمه شب بازی این‌ها بودم. - باشه. بیرون اومدم. شب منتظر موندم تا به اون اتاق برم اما دیدم جز رییس زندان و همون سروانی که با من لج داشت کسی اونجا نیست. سروان خوشحال میزد. انقدر خوشحال که حتی به من لبخند زد. روم رو گرفتم. دیوانه شده بود! - کسی که اینجا نیست. - بشین. روی صندلی رو به روی سروانه نشستم و سعی داشتم نگاهش نکنم که اعصابم خورد نشه. - بله! - اون مردی که امروز توی اتاقم بود رو یادته؟ - بله. ناخودآگاه چشمم به سروان افتاد که توی گنج خودش نمی‌پوستید. - اون یکی از سرمایه‌دارهای بزرگ دانمارکی... کنجکاو شدم. همچین آدمی اینجا چیکار می‌کرد. - پدر توهم الان دانمارک. یک نور امید توی دلم زنده شد. یعنی ممکن این رو آرمین برای نجات من فرستاده باشه؟ اگه اینطور باشه پس این‌ها هم قبولش کردن که گذاشتن اینجا بیاد. - خوب؟!
  8. پارت صد پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را نانجیبان همه هستند مبادا که تو را تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را دفعه بعد بیدار شدم فقط متوجه ناله‌های خودم و همهمه پرستارها و دکتر بالای سرم که سعی داشتم کمکم کنند شدم. تمام وجودم درد می‌کنه و احساس می‌کردم به حالت احتضار دراومدم و قرار بزودی بمیرم. خیلی عجیب بود اما دوست نداشتم بمیرم و سعی داشتم از روح و جسمم بخوام تحمل کنه. من سه تا برادر داشتم که به من احتیاج داشتن. دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه برف و کولاک زده راه خراب است نرو بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم دفعه سومم که چشم باز کردم شب بود و جز چند برق کوچیک همه جا تاریک بود. سعی کردم بلند بشم. متوجه شدم که نفس کشیدن برام راحت نیست. بعد متوجه پام که گچ گرفته شده بود شدم و سنگینی سرم و باندپیچی انگشتم و درد شدید پهلوم. نگران صورتم شدم. توی کمد آینه‌ای کنار تخت خودم رو نگاه کردم و یکدفعه فریاد زدم: - خدا! بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند این شب وسوسه انگیز مرا می شکند بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست با سر و صدای من همه نگران به سمتم دویدن. شیفت شب بود و دوتا پرستار و یک دکتر بود. من رو گرفتن. - تکون نخور برای شکستگی‌هات خطرناکه! من زار میزدم و هزیون می‌گفتم. یکی از پرستارت ها هم همراه من گریه‌ش گرفت. اون پرستار دیگه بهش توپید: - تو چرا گریه می‌کنی؟ - آخ این پسر طفلک سنی نداره چرا اینهمه بلا سرش اومده؟ بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم داد و بیداد می‌کردم اما از یکجایی به بعد سکوت کردم. درد داشتم ها! اما... می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش علیرضا آذر *** - این چه بلایی که سرش اومده؟! با این صدا تا جایی که چشمم باز میشد بازش کردم. نتونستم بشناسم چه افرادی بالای سرم هستن اما متوجه شدم تعداد زیادی میشدن. - با شمام؟! مگه این پسر دستتون امانت نبود؟ گفتم مراقبش باشید. این چه بلایی که سرش اومده. کم کم بهتر می‌دیدم. - سرهنگ ما بی‌تقصیر هستیم. تا خبردار بشیم و خودمون رو برسونیم این بلا سرش اومده بود. - تا خبردار بشین؟ شما اینطور زندان رو اداره می‌کنید؟ باید مراقب باشید. باید قبل از شروع یک حادثه جلوش رو بگیرید. بعد به من نگاه کرد. دیگه سرهنگ نیرویی رو می‌دیدم. - اون افراد رو به بازداشتگاه بفرستید تا درباره‌شون تصمیم گرفته بشه. چند ثانیه به من نگاه کرد بعد گفت: - این پسر هم به خونه امن می‌برم. اونجا کمتر آسیب می‌بینه. زود ماشین آماده کنید. اون‌ها که رفتن بالای سرم من اومد. - خوبی؟ سر تکون دادم یعنی آره. دستی روی سرم کشید. بنظر می‌اومد بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده خیلی کلافه‌ست. چند دقیقه بعد اومد و من رو معاینه‌ای انجام دادن تا ببینند می‌تونم سوار ماشین بشم یا نه. - می‌تونه، یعنی آسیب نمی‌بینه اما اگه با آمبولانس ببریدش برای خودش بهتره. - آمبولانس رو نمی‌تونیم به اون خونه‌ها نزدیک کنیم، مردم رو کنجکاو می‌کنه. با ون می‌بریمش. سرهنگ که رفت پرستار به من نگاه کرد. - نمی‌دونم کی هستی که انقدر هوات رو دارن اما شانس آوردی. با بیحالی گفتم: - اگه شانس می‌آوردم اینجا نبودم. اگه شانس می‌آوردم روی این تخت نیفتاده بودم. - نگو این حرف‌ها رو. بذار کمکت کنم بری. به هر بدبختی بود من رو بلند کردن. وقتی می‌نشستم کل بدنم درد می‌کرد. لباس‌های زندان رو از تنم در آوردن و یک دست لباس معمولی که البته اون هم لباس زندان بود اما از این راه راه‌های نبود، تنم کردن. - می‌تونی راه بری؟ - بله. کمکم کردن پایین بیام. اول داشتم می‌افتادم اما بعد تونستم روی پاهام بایستم. - کجات درد می‌کنه؟ - پهلوم، سینه‌م، دستم، گردنم، سرم و صورتم. - آخ! دستش رو دور شونه من انداخت. - تکیه‌ت رو به من بده. تکیه‌م رو بهش دادم و من رو به سمت در برد. - مطمئنی نمی‌خوای برات ویلچر بیارم؟ - هنوز انقدر افتاده نشدم. من رو به حیاط زندان بردن و یک ون رو آماده کرده بودن که تهش برانکارد گذاشتن. من رو روش خوابوندن. از راهی که رفته بودم ضعف کرده بودم. من رو خوابوند و خودشون هم روی صندلی‌ها نشستن. پرستار به سمت من خم شد. - مسکن بهت بدم؟ در حالی که از شدت درد نفسم بالا نمی‌اومد گفتم: - آره. بهم یک مسکن داد و گفت: - راه زیاد تو اگه می‌تونی بخواب. سعی کردم بخوابم اما انقدر ماشین بالا و پایین میشد که نتونستم. وقتی در رو باز کردن چرت کوتاهم هم پاره شد. برانکارد رو برداشت. - خودم میام. محلم ندادن. متوجه شدم توی حیاط یک خونه هستیم. به سرعت به سمت دری بردنم و وارد اتاقی شدم. من رو روی تختی خوابوندن و رفتن. فقط سرهنگ نیرویی موند. یکم به دور و بر نگاه کردم اما بخاطر خواب‌آپری قوی قرص چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم. . سرهنگ نگران ازم پرسید: - خوبی؟
  9. بابا جوابی نداد و مریم سرش رو پایین انداخت. - آره، می‌خوای من، دخترت رو انکار کنی بخاطر آبروت؟! بلند شد و داد میزد: - اقوامم هیچ‌وقت به چشم دختر خانواده خودشون نگاهم نمی‌کنند بخاطر اینکار تو! مریم سرش رو بالا آورد و گفت: - دخترم، بشین صحبت می‌کنیم. - تو چطور مادری هستی که حاضری این بلا رو سر بچه‌ت بیاری. یکدفعه بابا بلند شد. همه ترسیدیم اما اون جدی به ملینا نگاه کرد و گفت: - باید قبول کنی. بعد با انگشت اشاره به اون و مریم اشاره کرد. - اگه نه جفتتون گورتون رو از خونه من گم می‌کنید. بعد رفت. ملینا بهت‌زده به سمت ما برگشت که ما هم از این رفتار توی شگفت مونده بودیم. یکدفعه زیر گریه زد. از تعجب و غصه با دهن باز گریه می‌کرد و بعد با حال بد همون جا نشست و به گریه کردن ادامه داد. بابا بعد از کلی دعوا با ما رفته بود. اصرار داشت ما توی مراسم شرکت کنیم. حتی اصرار داشت ملینا که همچین کار بی‌رحمانه‌ای باهاش کرده بود توی مراسم شرکت کنه. ماهم که گفتیم نمیایم. گفتیم چرا باید توی عروسی هوو مامانمون بیایم؟ کل اقوام تهران اومده بودن. البته اقوام خانواده پدری. اصرار داشتن ما شب به هتل اون‌ها بریم اما ما گفتیم: - عروس شب حجله‌ش رو هتل بگذرونه ما خونه خودمون رو خالی نمی‌کنیم. چه شب حجله‌ای هم بود. با هزار بدبختی بابا رو راضی کردن که یک سوئیت برای اون شب بگیره چون قیمتش از قیمت هتلی که اقوام بودن کمتر بود. اون شب چند نفر از اعضای خانواده پیش، ما اومدن. یک عده‌شون غصه ما رو می‌خوردن و بیشترها فوضول بودند ببینند چرا مامان طلاق گرفت. حوصله هیچ‌کدومشون رو نداشتم. هیچ‌کدوم. فردا مثلا قرار بود که عروس و داماد تازه سر زندگی‌شون بیان اما اقوام چون نگران بودن نکنه اون‌ها اذیت بشن از ما خواستن که یک مدت به مشهد سفر کنیم. چون سرهنگ ماموریت بود و من فقط با واسطه سرهنگ نیرویی کار می‌کردم می‌تونستم برم. مهران هم از خانواده‌ش اجازه گرفت. حتی گفتن ملینا رو هم میارن. خودشون با مریم صحبت کردن و راضیش کردن و با ماشین عموم به مشهد رفتیم. عمه‌م ما رو به خونه خودش برد و اونجا بهمون گفت: - اگه دوست دارید همیشه اینجا بمونید. *** دانیال *** نمی‌دونم ماجرا چی بود فقط دوباره همین خبر بهم رسید که با کمک گرفتن از من مخالفت شده. اینبار انگار خیلی بیشتر از دفعه پیش بود به حدی که می‌خواستن من رو دادگاهی کنند. برق از سرم پرید. خواب نداشتم. تا اینکه رییس زندان بهم گفت مثل اینکه می‌خوان من رو با آرمین معامله کنند. دهنم باز موند. چه معامله‌ای؟! من رو تحویلش میدن؟! خدایا چی میشه؟ آرمین چه بلایی سر من میاره؟ کسی که داداش کوچیک خودش رو معتاد کرد چه بلایی سر من میاره؟ کسی که با داداش بزرگش سهم ارث خواهر و برادرش رو بالا کشید... کسی که با اون پول به کار مافیایی زد چه بلایی سر من میاره؟ پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست خواستم با سرهنگ صحبت کنم. به رییس زندان التماس کردم اما اون گفت: - فقط خودشون باید بخوان. - من واقعا باید باهاشون صحبت کنم. - به خودت بیا. تو کی هستی که یک سرهنگ اطلاعات رو احضار کنی؟ اون می‌دونست که احتمالا روز من سر اومده پس نیازی نمی‌دید دیگه با من مهربون باشه. آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم این بلاتکلیفی طولانی شد. اون روزها سعی کردم برای دور کردن ذهنم از ماجراها کاری کنم. چندتا از بچه خوب‌های زندان بهم پیشنهاد دادن که کنکور ثبت‌نام کنم. من دانشگاه نرفته بودم. بهم اجازه دادن و کنکور انسانی رشته دبیرستانیم رو شرکت کردم و کتاب‌هاش خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می‌کردم بدستم رسید. کتاب‌ها رو که میدیدم یاد داداش‌هام می‌افتادم. اون‌ها هم مدرسه‌ای بودن. حالا توی چه شرایطی درس می‌خوندن؟ خدایا اون‌ها بدون من چطور زندگی کنند، من بدون اون‌ها چطور زندگی کنم؟ و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم بیشتر روزم رو توی کتابخونه بودم و توی اتاق هم به کسی کار نداشتم اما یک گروه خیلی دنبال این بودن که به تازه واردها ثابت کنند که خودشون رییس هستن. یکبار سر اینکه می‌خواستن من رو مجبور کنند نوبت اون‌ها برای کارهای آشپزخونه برم بحثمون شد. تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم دعوا حتی تبدیل به کتک کاری شد. اول مغرور شدم به اینگه کنگ‌فو بلدم اما بعد از چند ثانیه زیر مشت و لگد چند نفر بودم. میزدن و میزدن. انگار نمی‌خواستن ول کنند. انگار دردش نمی‌خواست کم بشه. انگار می‌خواستن من رو بکشن. آره می‌خواستن من رو زجرکش کنند. این جماعت همه گرگند مبادا که تو را پی یک شام بزرگند مبادا که تو را دانه و دام زیاد است مبادا که تو را مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را از یکجا به بعد چیزی حس نکردم و وقتی هم که بیهوش اومدم انقدر حالم بد بود که توانایی واکنش نشون دادن نداشتم. - خدا کنه نمیره! - من نمی‌فهمم اون زندانبان‌ها چه غلطی می‌کنند. - چرا این اتفاق برای این که انقدر مهم باید پیش بیاد؟ نکنه نقشست؟ می‌خواستن توی زندان بکشنش.
  10. پارت نود و هشت - آرمین؟! - بله. یکم امیدوار شدم. یکم هم ترسیدم. اگه من رو بخاطر کارهایی که بر ضدش کردم بکشه چی؟ یکدفعه دستم داغ شد. نگاه کردم همون سرهنگ بود. بهم لبخند زد. - ما هوات رو داریم! - برادرهام. - نگران نباش! از تو مکانشون امن‌تره. یکم سکوت کردم بعد گفتم: - می‌تونم ببینمشون؟ - فکر کنم دیگه وقتش. برای ملاقاتی این هفته میگم بیان. خوشحال شدم. بعد از روزها از ته دل خوشحال شدم. - ممنون! روز ملاقات باورم نمیشد که برادرهام رو سالم می‌دیدم. البته همه برادرهام نه.... باربد... پسرها انقدر هل بودن که نمی‌دونستن کدومشون گوشی رو بردارن. آخر سر چند جمله رد و بدل کرد و گوشی رو به شایان دادن. شایان داشت گریه می‌کرد. - داداش! شایان برادر ناتنیم بود. برادری از مادر. - جان داداش! داداش قربونت بره! - داداش من خیلی دلم برات تنگ شده! بابا میگه که تو قرار بمیری! قرار اعدامت کنند. تو رو خدا نمیر داداش! من تنها می‌مونم! من رو هیچ‌کس دوست نداره! مشتم رو به دیواره زدم. - لعنت به این آرش! بعد دلداریش دادم: - نه داداش من نمیمیرم! خیلی زود بیرون میام. قول میدم. بابک شونزده ساله گوشی رو از شایان گرفت. - دانیال کلی نذر و نیاز کردم مطمئنم بیرون میای! خدا دلمون رو نمی‌شکنه! - من بیرون میام. شماها کجا هستید؟ کسی که اذیتتون نمی‌کنه؟ - خونه مامانیم. آرش گاهی حرفی میزنه اما محل نمیدیم. از باربد هیچ خبری نیست. از اون روز که تو رو بردن اون هم گم شد. داشتیم سکته می‌کردیم. یک روز اومد و حتی نگاهمون نکرد. لوازمش رو جمع کرد و رفت. چی شده... دنیل هجده ساله گوشی رو کشید. - داداش خوبی؟ - تو خوبی پسر؟ - آره نگران نباش. ما حالمون خوبه. شاید به خونه برگردیم. سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه اصلا برنگردید! نمی‌خوام جایی برید که آرمین بتونه بهتون دسترسی... - وقت ملاقات تمومه. نگاهی به پسرها کردم و گفتم: - مراقب خودتون باشید! و گوشی رو سرجای قبلیش گذاشتم. ***الینا*** نگاهی به مریم کردم که توی آشپزخونه بود. این چی داشت که بابا اون رو به مامان ترجیح داده بود؟ مامان خوش‌صحبت و خوش‌خنده بود و همیشه به خودش می‌رسید و بوی گل می‌داد اما این زن همیشه بوی غذا می‌داد و هیچ‌وقت هم آرایش نمی‌کرد و می‌گفت: - من بلد نیستم. مامان مستقل و از عهده بدر بود و مریم... مریم همه نشانه‌های مامان رو از خونه پاک کرده بود. لوازم خونه، لباس‌هاش، عکس‌ها و... به من می‌گفت برای من پنهانشون کرده اما در اصل می‌خواست وجود مامان فراموش بشه. اون روز ما با لباس‌های جدیدمون سرگرم بودیم. بابا که انگار متوجه شده بود این چند وقت اخیر بیش از حد نامهربونی کرده ما رو بیرون برده بود و برای هر چهارتایی‌مون لباس گرفته بود. - چرا ملینا هیچ‌وقت نیست؟ - خونه خالش مهمونی اونجاست. - خیلی خوشگذرونه! با تعجب نگاهم کرد. - مهمونی خونه خاله‌ش نره؟! جوابی ندادم و لباسم رو برداشتم و بلند شدم. - من میرم درس بخونم. بلند شدم و بالا رفتم. برای گوشیم یک پیام اومده بود. گوشی نوکیام رو باز کردم. پیام از عمه‌م بود. اون تنها کسی بود که از ماجرای خونه ما خبر داشت و تقریبا هر روز یا روز در میون خبری از ما می‌گرفت. روی تخت دراز کشیدم. مهران خواب بود. صدای در اومد و فهمیدم بابا اومده. چند دقیقه دیگه صدای داد و بیدادشون بلند شد. بابا داد میزد: - باید با من بیای. - چرا؟ - چون من میگم. من تایین می‌کنم که کجا بریم و کجا بیایم. مریم جیغ زد: - ولی من نمیام. - نشنیدم چی گفتی؟ - به من دست نزن. گفتی بیا میام اما دیگه به من دست نزن. و صداها خوابید. وقتی که برگشتن بابا جمعمون کرد: - الینا، مهران، ملینا بیان کارتون دارم. ما هر سه پایین رفتیم و هر کدوممون روی یک مبل نشستیم. به مریم نگاه کردم که چهره‌ش می‌درخشید. این‌ها که با دعوا رفتن چی شد! بابا گفت: - می‌خوام یک چیزی رو بهتون بگم. وقتی دید برای هیچ‌کدوممون مهم نیست و پوکر نگاهش می‌کنیم خودش گفت: - من می‌خوام رفتن مادرتون و بودن مریم توی این خونه رو رسمی اعلام کنم. می‌خوام برای مریم عرپسی بگیرم. چشم‌هامون گرد شد و بهم نگاه کردیم. یعنی چی؟! بابا که مخالف صددرصدی اینکار بود. از آبروش نمی‌ترسه؟ ادامه داد: - نمیشه همیشه جلوی حرف مردم رو گرفت. همه دارن متوجه میشن که یکی نیست و یکی دیگه خونه‌ست. هرچند خانواده مادریت قول دادن درباره‌ش حرفی نزنند اما باز هم حرف داره می‌کشه. من باید آبروم رو بخرم و این کار هم فقط یک راه داره. نیم نگاهی به ملینا انداخت بعد گفت: - باید جوری نشون بدیم انگار من از نگار جدا شدم و حالا دارم با زنی به اسم مریم ازدواج می‌کنم. چند ثانیه مکث کردیم تا حرف رو بالا و پایین کنیم. بعد من پرسیدم: - خوب ملینا چی؟ - ملینا دختر مریمه. شوکه بهم نگاه کردیم. انگار فهمید خیلی بد گفته که دوباره توضیح داد: - یعنی اینطور میگیم. انگار ملینا دختر مریم از همسر قبلیشه. اون‌ها که نمی‌خوان شناسنامه‌ش رو نگاه کنند. چند ثانیه سکوت شد. بعد ملبنا پوزخند بهت‌زده و صدا داری زد: - یعنی می‌خوای من رو انکار کنی بابا؟!
  11. پارت نود و هفت سرباز ناراحت من رو به بازداشتگاه برد. در رو که پشت سرش بست یکدفعه همه امیدم ناامید شد و همه روزهای تلخم، مخصوصا روزهای توی بازداشتگاه هم برگشت. خاطرات توی ذهنم رژه می‌رفت. توی خونه‌مون بدو بدو می‌کردم. با اون کفش‌های چراغ‌دار که با هر قدم چراغش روشن میشد. پشت سرم باربد می‌دوید. هر دو یک فرفره دستمون گرفته بودیم. صدای گریه‌های دنیل کوچولو می‌اومد. مامان نمی‌دونست ما رو ساکت کنه یا دنی رو. صدایی نداشت تا فریاد بزنه. برعکس اون ما خیلی پر صدا بودیم. در باز شد و آرمین داخل اومد. انگار فرشته نجات مامان اومد. توی یک نگاه فهمید چه خبره! به سمت ما بچه‌ها دوید. اومدیم فرار کنیم که با یک دست من رو گرفت و با یک دست باربد رو. من پنج ساله رو روی یک شونه انداخت و باربد چهار ساله رو روی شونه دیگه. در حالی که برامون شعر می‌خوند به سمت مامان رفت. نگاهی به وضعیت بچه انداخت بعد ما رو به حالت کشتی روی مبل انداخت و گفت: - بدویین آماده بشین که می‌خوام شاو بیرون بریم. باربد آخ جون گفت و رفت آماده بشه اما من موندم. بعد به سمت مامان رفت. دنیل رو بغل کرد. - به زودی براشون پرستار می‌گیرم. خم شد و موهای خرمایی وز مامان رو بوسید. - ماهی کوچولو من اذیت نشه! مامام دستش رو چرخوند یعنی چطور؟ یعنی چی شده؟ آرمین با خوشحالی گفت: - من و داداشم برنامه‌ها داریم. به زودی کلی پول دستمون میاد حالا بمون و ببین. سرم رو بین دستم گرفتم. حالم بد بود! حالم از یادآوری این خاطره که سر آغازی برای بدبختی‌های ما بود بد بود. همون جا دراز کشیدم. ساعت‌ها پشت سر هم می‌گذشت و توی زندگی من تغییری ایجاد نمیشد. پنجره روی در باز شد. نگاه کردم. می‌خواستم یکی باشه که من رو بیرون بیاره اما همون سروانه بود. گفت: - اگه معذرت خواهی کنی میگم بیرونت بیارن. - من کاری نکردم که عرض بخوام. اما تو... باعث خجالت نیرو انتظامی. اخم کرد و پنجره رو محکم بهم زد و رفت. من دوباره غرق خاطرات شدم. همه می‌گفتن عمو آرشم معتاد شده. عموی ناتنیم بود. بابام دوستش نداشت. عمو آمین هم دوستش نداشت. حتی خود پدربزرگم هم دوستش نداشت. اون اصلا هیچ کدوم از بچه‌هاش رو دوست نداشت. حتی از زن‌هاش هم زود خسته میشد و ولشون می‌کرد. وسط حرف بزرگ‌ترها. از پشت در گوش دادن‌ها. فهمیدم عمو آمین بهش تریاک میده. آرمین خوشحال بود و می‌خندید. به عمو آمین می‌گفت: - تو فوق‌العاده‌ای! اما برای چی؟! با بوی الکل چشم باز کردم. همه جا سفید بود. چشمم رو زد. اول از همه رییس زندان رو بالای سر خودم دیدم. توی چشم‌هاش پشیمونی رو دیدم. روش رو از من گرفت. بعد دکتر رو دیدم. - چی شده؟ من چرا اینجام؟ رییس رفت و دکتر کنار تخت من نشست. - خوبی؟ تشنه‌ت نیست. - نه. - توی زندان بیهوش شده بودی. سابقه داری؟ سر تکون دادم و از مریضیم گفتم. - آره، همین رو داری. برای فردا با سرهنگ نیرویی قرار ملاقات داری اما اگه حالت بد بود بگو که لغوش کنم. کنجکاو نگاهش کردم. - شما هم ماجرای من رو می‌دونید؟ - بله. - قرار چه بلایی سر من بیارن؟ خندید و دستی روی موهام کشید. - نترس پسرجان! وقتی بهتر شدم دوباره جلسه گذاشتن و ازم قول قطعی برای کمک گرفتن و پرسیدن: - می‌تونی در آینده هم کمکمون کنی؟ - بستگی داره. سرهنگ نیرویی ابرویی بالا انداخت. - به چی؟ - تا وقتی که برادرهام توسط کسی... چه اینور و چه اونور تهدید نشن همکاری می‌کنم. یکم سکوت کرد و بعد لبخند زد و گفت: - می‌دونی که آرمین می‌خواد سرت توافق کنه؟
  12. پارن نود و شیش ** دانیال *** قبلا بهم سپرده بودن که این بازجویی نیست و سرهنگ اومده تا ببینه تو می‌تونی همکاری باهاش داشته باشی یا نه. بهم گفته بودن که این همکاری می‌تونه حتی سند آزادی من از زندان باشه. نباید باور می‌کردم اما رییس زندان چنان صداقت و هیجانی توی صداش بود که من رو ترقیب کرد. بهم گفت که اصلا برای من پرونده‌ای ایجاد نشده و اگه راضی به همکاری بشم خیلی امتیاز بدست میارم. گفته‌هاش من رو هم هیجان‌زده کرد. سرهنگی که گفته بود رو دیدم. رفتار اون هم با من محبت‌آمیز بود. یک لحظه شک کردم شاید این‌ها به بهانه همکاری می‌خوان ازم حرف بکشن اما دیگه مهم نبود. - توجیحت کردن؟ توجیحم کرده بودن. این تنها فرصت من بود. تنها فرصت برای برگشتن پیش خانواده‌م. - بله. من آماده هرگونه همکاری هستم. هرچیزی از تجربیات و دیده‌های خودم بدردتون می‌خوره و هرچیزی که می‌تونم براتون جور کنم. لبخند زد. از این همکاری خوشحال شد. از اینکه انقدر زود قبول کردم. اما اون روز هیچی ازم نپرسید و هیچی ازم نخواست. بهم گفت برم. رییس زندان هم خوشحال بود. - کارت عالیه! تو پسر زرنگی هستی! - اگه زرنگ بودم الان اینجا نبودم. من فقط دوست دارم آزاد بشم پیش خانواده‌م برم. - به اونجا هم می‌رسی، فقط صبور باش. چند روز گذشت اما خبری نشد. نگران بودم. بی‌قرار بودم. لحظه‌ها دیر می‌گذشت. دیگه اونجا داشتم دیونه میشدم. می‌خواستم رییس زندان رو ببینم اما نمی‌ذاشتن. یک روز خودش من رو خواست. اون هم کلافه بود. - پس چی شد قول‌هایی که به من دادی؟! - تقصیر من نیست. تقصیر سرهنگ هم نیست. ماجرای تو خاص. نمیگم چه برنامه‌ای برات دارن اما بدون که جلسات زیادی برای این نقشه گذاشته شد ولی هنوز موافقت ایجاد نشده. خیلی‌ها مخالف هستن. - می‌خوان با من چیکار کنید؟! همه چیز داشت پیچیده‌تر میشد اما رییس زندان گفت: - نگران نباش هرچی بشه وضعت از الانت بهتره. تو سعی کن روزهات رو قابل تحمل‌تر بکنی و نگران نباش چون طولانی نخواهد شد. اما معلوم بود خودش هم به حرفش باور نداره. یک ماه از بودنم توی اون زندان گذشت. هر روزش سخت‌تر از دیروز بود. نگرام و کلافه بودم. می‌خواستم زنگ بزنم امل می‌گفتن: - برای تو مجوز زنگ زدن نیومده. ملاقاتی می‌خواستم امل می‌گفتن: - برای تو مجوز ملاقاتی نیومده. کلافه شدم. - اگه من انقدر خواستم بفرستینم توی یک سلول تا راحت باشید. - زبون درازی نکن. دعوا راه ننداز. کلافه به اتاقم رفتم. آخر ماه رییس زندان با خوشحالی خواستم. - جلسه اتاق من انجام میشه. ببین هرچی از پدرت می‌دونی و فکر می‌کنی کمک هست بگو چون سرهنگ خیلی سعی کرد راضی‌شون کنه که تو بدرد می‌خوری. - آرمین چی میشه؟ - آرمین چی میشه؟ اون خارج کشور طوریش نمیشه اما تو توی زندانی، جای تو خطرناکه. توی جلسه نشستم. اون همه نظامی با اخم نگاهم می‌کردن. نیروی انتظامی و سپاه بودن. همون ستوانی که توی بازداشتگاه اذیتم می‌کرد رو هم دیدم. نگاهش بین بقیه نگاه‌های کینه‌آمیز گم میشد. گفتم. گفتم. هرچی که می‌دونستم رو گفتم. با اینکه آرمین زیاد من رو قاطی کارها نمی‌کرد اما من توی همه دیدارهاش بودم تا بتونه پسر بزرگ و ولیعهدش رو به رخ دیگران بکشه پس خیلی اطلاعات داشتم. خیلی بیشتر از اون چیزی که اون‌ها توقع داشتن و بشدت خوشحال میزدن. البته یک گروهی انگار از اینکه من کارم رو خوب پیش بردم عصبانی بودن. دوست داشتن من اینجا بمونم. دوست داشتن انتقام آرمین رو از من بگیرن. اینبار که به زندان برگشتم دیگه حال بدی نداشتم. انگار باور کرده بودم که این روزها تموم میشه. شاید هم امیدواهی بود. شاید حالا که من رو تخلیه اطلاعاتی کرده بودن دیگه سراغم رو نمی‌گرفتن. کاش یکم سیاست داشتم و چند اطلاعات برای خودم نگه می‌داشتم. سعی کردم حواس خودم رو از این ماجراها پرت کنم. به کتابخونه زندان رفتم. هیچ‌کس داخلش نبود اما اونجا کتابی رو برداشتم و مشغول خوندن شدم. تا عصر توی کتابخونه بودم. گاهی کتاب می‌خوندم و گاهی هم که خیلی بی‌قرار میشدم و از نوشته کتاب‌ها چیزی حالیم نمیشد کتاب رو کنار می‌ذاشتم و یکم توی کتابخونه قدم رو می‌رفتم تا استرسم بخوابه. هنوز درد اون روزها رو یادم نمیره. عصر یک سرباز اومد. - من همه جا رو دنبال تو گشتم. - از این به بعد اتاق نبودم اینجام. - بیا کارت دارن. خوشحال و امیدوار دنبالش راه افتادم. اما جلوی دفتر رییس زندان دوباره همون سروانی که باهاش دعوا کرده بودم رو دیدم. با نفرت بهم خیره شدیم. بهم پوزخند زد. - طفلک بابات! چه حروم لقمه‌ای بزرگ کرده. - تو رو سننه؟ آنتنشی؟(جاسوس) - می‌خوام سر به تن تو و بابا نباش. به سرباز نگاه کردم. - اومدم این آقا رو ببینم؟ سرباز که گیج شده بود گفت: - نه... بریم داخل. اومدم برم که سروانه برام زیر لنگی گرفت. تلو تلو خوردم بعد به سمتش برگشتم و هلش دادم. - چته دیونه؟! پوزخند زد. - معدب باش زندانی؟ چونه من رو گرفت و باهاش بازی بازی کرد و بعد به عقب هلش داد. کلافه شدم و یقه‌ش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. - انگار کتک قبلی بستت نبود؟ با صدای داد من در باز شد و رییس زندان بیرون اومد. ما رو که دید اول هنگ کرد بعد سر سرباز داد زد: - جداش کن. من خودم یقه سروان رو رها کردم. رییس زندان دوباره داد زد: - این رو به بازداشتگاه ببر چشمم بهش نیفته.
  13. پارت نود و پنج - من توی اون خونه میمیرم. - چیزی نمونده، فقط یکم دیگه به من مهلت بده. توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر نگاهم به چشم‌های دلسوز و نگرانش بود. کاش این مرد پدرم بود. کاش این مرد همیشه برام بمونه! تا مرا می نگرد قافیه را می بازم بازی منتهی العافیه را می بازم سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم به خونه که برگشتم. بیحال و زخمی بودم. حتی حالم از مریم هم بدتر بود و این رو از قیافه‌م متوجه شدن. به اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم و عکس مامان رو که روی پاتختی بود برداشتم و بهش زل زدم. چقدر لبخند بهش می‌اومد. ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم چند ضربه بدر خورد. - بله! ملینا توی چهارچوب در ایستاد و به من زل زد و با نگاهش اجازه خواست که داخل بیاد. - چی شده؟ - میشه بیام کنارت؟ برگشتم و دوباره به عکس خیره شدم. فکر کنم چند دقیقه آینده نتونم نگاهش کنم. ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم - بیا. اومد و کنارم نشست. بهم نگاه کرد و یکدفعه اشک توی چشم‌هاش جمع شد. کلافه شدم. - باز چیه؟ جوابی نداد اما به گریه افتاد. - با توام دختر، برای چی گریه می‌کنی؟ دوس داشتم بره تا من بتونم به صورت قشنگ مادرم زل بزنم. مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند - برای تو. - چرا برای من. - چون تو حالت بده؟ خدایا من از این دختر خوشم نمی‌اومد چرا انقدر دوست داره به من نزدیک بشه. هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز که در بندِ توام آزادم - من خودم بخاطر خودم گریه نمی‌کنم تو بخاطر من گریه می‌کنی؟ - همین بیشتر اذیتم می‌کنه. - دوست داری گریه کنم؟ سرش رو بالا آورد. چشم‌های اشکیش رو دیدم و یکدفعه چیزی توی دلم فرو ریخت. چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید - دوست دارم این درد از وجودت بره. - تو نگران نباش من بلدم چطور هر روز بمیرم و هر روز زنده بشم. هق هق می‌کرد. - اینطوری نگو غصه می‌خورم. برای اولین بار کار عجیبی کردم. خودم رو جلو کشیدم و خواهر اندرم رو بغل کردم. دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
  14. پارت نود و چهار و کمک مریم رفتم. با صدای من ملینا هم بیرون پرید و با دیدن اون وضعیت جیغ کشید و به سمت ما اومد. - بابا! بابا تو رو خدا! بابا که دفاع ما رو دید ولش کرد و به اتاق مشترکشون رفت. من کنار مریم و ملینا نشستم و در حالی که گوشم به گریه‌های اون‌ها بود رفتن بابا رو نگاه می‌کردم. اون شب بابا از خونه رفت. مریم می‌گفت احتمالا پیش یک زن دیگه رفته. من هم کم کم داشتم به بابا شک می‌کردم که یک زن سومی هست. یکبار خودم جلوی در خونه دیدمش با یک زن حرف زد و بعد زن تا دید من میام، رفت. به روش آوردم: - تو با اون بودی. - اصلا. - چرا با اون بودی خودم دیدم. انکار کرد: - اون فقط داشت آدرس می‌پرسید. - من به مریم میگم. - بگو، من هم همین جواب رو میدم. اما من به مریم چیزی نگفتم. تنش بیشتر نمی‌خواستم. مریم کسی رو نداشت که پیشش بره. توی تصادف مادرش به کما میره و فوت می‌کنه و پدرش هم پشتش نیست. ولی کارهای بابا کلافه کنند بود. گاهی می‌رفت و یک مدت طولانی نبود. بعد هم می‌اومد اصلا نمی، گفت کجا بوده. یکبار که مریم دید بابا جلوی چشمش با رییس شرکتش بخاطر مصالح شخصی لاس میزنه کلافه شد و دعواشون شد و اون قهر کرد و چند روزی به خونه پدرش رفت اما خیلی زود از اونجا هم عاصی شد و مجبور شد برگرده. بابا ما رو خیلی بیشتر از مریم دوست داشت. یادمه مامان که رفته بود من چند وقت مریض شده بودم. توی تخت افتاده بودم و در طول روز آهسته گریه می‌کردم. نه چیز زیادی می‌خوردم و نه با کسی حرف میزدم. اون دوران بابا مریم رو مجبور کرده بود از من نگهداری کنه. البته من اون موقع نمی‌دونستم این زنی که بالای سرم همون زن ویرانگر و فکر می‌کردم فقط یک پرستار که اصلا از شغلش راضی نیست. اون روزها از شدت غصه موهام رو با قیچی از جایی که بدستم اومد کوتاه کردم. آه خدا هنوز هم دردش باهامه! زندگی یک چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم بابا نماد خیانت بود. نماد نامردی و نماد محدودیت. من هم دوستی نداشتم. فقط سرکار اجازه داشتم برم. حتی دانشگاه هم که می‌رفتم اجازه نداشتم بعد از کلاس‌ها بمونم. من رو مجبور کرد از دوست صمیمیم جدا بشم چون دوست پسر داشت. - چرا می‌خوای تنها دلخوشی من رو بگیری؟ حق به جانب داد زده بود: - من فقط همین رو ازت می‌خوام. فقط همین یک خواسته، زیاده؟ آره، برای منی که توی این دنیا چیزی نداشتن تنها دارایی‌م زیاد بود. گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم بابا سر مسائل اقتصادی هم خساست می‌کرد. هرچند من حق ماموریت و حقوق داشتم اما مریم و بچه‌ها خیلی اذیت بودن. مهران یک دوربین زمانی که مامان بود گرفته بود و با همون کار می‌کرد اما اگه پولی نیاز داشت با هزار غرغر بابا بهش می‌داد. تا مامان بود از پس بابا بر می‌اومد اما الان... چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش کلافه به ملینا نگاه کردم. - بس کن دیگه دختر. کمک مامانت کن تا بره صورتش رو بشوره. ملینا سعی کرد جلوی هق هقش رو بگیره و بازوی مریم رو گرفت. - بیا بریم مامان. صورتت خونی شده. کلمه مامان رو که می‌گفت دلم می‌رفت. قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش روی زانو نشستم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم: - خدایا، کی این درد تموم میشه؟! بستم نیست؟! مگه من چند سالمه؟ مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز فردا پیش سرهنگ رفتم. اون مرد خوبی بود که به غم و غصه‌های من گوش می‌داد. به گریه گفتم: - سرهنگ کمکم کنید! من رو از اون خونه ببرید. با دلسوزی نگاهم کرد اما گفت: - الان نمیشه دخترم. من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم
  15. پارت نود و سه - یعنی چی نمی‌دونی؟ گیج موهام رو توی دستم گرفتم و فشردم. - نمی‌دونم، یادم نیست. هیچی یادم نیست. - فکر کن. - نمی‌تونم. با هموم لحن خشک گفت: - فکر کن. منم سعی کردم فکر کنم تا یک جوابی بهش بدم و دست از سرم برداره. اما هرکاری می‌کردم ذهنم کار نمی‌کرد. خودش سوال دیگه‌ای پرسید: - دلیل دستگیری؟ جواب ندادم چون می‌ترسیدم اطلاعاتی که ازم دارن کامل نباشه و با این بخواب ازم اطلاعات بگیرن. - دلیل؟ - نمی‌دونم. برگه توی دستش رو کناری گذاشت. سرم رو بالا آوردم. یک لحظه ترسیدم اما اون داشت آروم نگاهم می‌کرد. طولانی مدت فقط نگاهم کرد. گیج شده بودم. یکم بعد به سرباز گفت: - می‌تونی ببریش. وقتی بازوم رو گرفت و بلند شدم دیدم از پنجره روی در یکی داره نگاهم می‌کنه اما بیرون که رفتم اون شخص نبود. دو سه روز بعد اونجا در همون حال بودم. نه با کسی می‌گرفتم و نه تلاشی برای بهتر شدن حالم می‌کردم. همش توی فکر بودم و زخم خورده. ** الینا ** کلافه به خونه برگشتم. بابام نبود. زن بابام بود. - بیا یکم کمکم کن کلی کار روی سرم ریخته. باز هم کل روز منتظر مونده بود تا من بیام حمالی‌هاش رو انجام بدم. - اوکی بذار لباس عوض کنم. به اتاق مشترک خودم و داداشم رفتم تا لباس عوض کنم. من و مهران که خواهر و برادر دو قلو بودیم و هر دو بیست و چهار سالمون بود یک اتاق داشتیم اما ملینا که هفده سالش بود و دختر زن بابامون مریم بود یک اتاق مجزا داشت. البته نه فکر نکنید داستان سیندرلا هست. نه ما بلدیم از خودمون دفاع کنیم و مریم هم زن بدجنسی نیست. با همه این‌ها من از مریم بدم می‌اومد. چون اون باعث شده بود مامان و بابام از هم جدا بشن ولی بهش سخت نمی‌گرفتم چون خودش هم خبر نداشت. بابا اون رو سال‌ها صیغه کرده بود و می‌گفت که خانواده‌م قبولت نمی‌کنند. اون و مامان از هم بی‌اطلاع بودن. حتی من از خواهرم ملینا بی‌اطلاع بودم تا اینکه دو سال پیش مامان فهمید اما بدون هیچ حرکت یا خبری غیب شد. فقط نامه‌ای برامون گذاشت و رفت. مریم اما موند و اومد و خانم این خونه شد. لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین کمکش. بابا مامان رو غیابی طلاق نداده بود چون دوست نداشت خبرش از بین خودمون و خانواده‌ها جلوتر بره. مخصوصا نمی‌خواست کسی بفهمه اون یک زن صیغه‌ای داشته. - مهران کجاست؟ - هنوز نیومده. از ملینا نپرسی‌ها! در حالی که دستمال گردگیری رو بر می‌داشتم گفتم: - باشه، نمی‌پرسم. پوفی کشید و روش رو گرفت. همون موقع در باز شد و صدای سلام بلند ملینا اومد. گفتم: - بیا اینجا. اومد جلوی در آشپزخونه و نگاهی به تیپش کردم. مانتو کوتاه قرمز و مغنه مشکی کوتاه و یک کلیپس گنده و آرایش قرمز. - سلام سلام خانم ها! - تو مگه خرابی اینطور می‌گردی؟! خودش رو لوس کرد. - خودت رو ناراحت نکن آبجی جون. اومدم حرف دیگه‌ای بزنم که دستش رو به معنی بای بای تکون داد و گفت: - الان لباس عوض می‌کنم میام کمک. اون که رفت من و مریم طلبکار بهم نگاه کردیم و اومدیم اعتراض کنیم که دیدیم زیاد ماجرا بزرگ میشه و بیخیال شدیم. اختلافات مریم و بابا خیلی زیاد شده بود. این زندگی دزدی بهشون نساخته بود. بیشتر بابا اذیت می‌کرد. نمی‌ذاشت لباس کوتاه بپوشه. نمی‌ذاشت بیشتر از ساعت هشت بیرون باشه یا مسافرت با دوست‌هاش بره و... صدای داد مریم می‌اومد: - تو مدام بهم آسیب میزنی. و بعد می‌اندازی گردن من. چطور تقصیر منه وقتی که تو داری بهم آسیب میزنی؟ سر و صدا که خوابید پایین رفتم. مریم رو دیدم که به حال بد پشت میز ناهار خوری نشسته. نگاهی به آرایش روی صورتش کردم. می‌خواست بره مهمونی که بابا نذاشته بود. نوچ نوچی کشیدم. - خوبه نرفتی با این آرایش کسی نگاهت هم نمی‌کنه. مریم بلند شد و با حرص و بغض نگاهم کرد. دست‌هاش رو مشت کرده بود و اومدم حرفی بزنه که بابا به آشپزخونه اومد. - حاضر شو... باهم میریم. مریم اول با تعجب نگاهش کرد بعد ذوق کرد. اومد بره لباسش رو برداره که بابا گفت: - برو صورتت رو پاک کن و جوری آرایش کن که جلب توجه نکنی. مریم در حالی که همه دعواهای چند دقیقه پیش رو فراموش کرده بود گفت: - انقدر در خوشگل‌تر از من هست کی به من نگاه می‌کنه؟ بابا با بی‌رحمی و خونسردی جواب داد: - آدم بد سلیقه زیاد پیدا میشه. این حرف انقدر بد بود که من و مریم چند ثانیه مکث کردیم. بعد مریم مانتوش رو که از روی دسته صندلی برداشته بود به زمین کوبید و گفت: - من دیگه یک لحظه هم اینجا نمی‌مونم. اومد بابا رو کنار بزنه و از آشپزخونه بیرون بره که بابا به جونش افتاد و شروع به کتک زدنش کرد. من جیغ کشیدم: - بابا! بابا بس کن.
  16. پارت نود و دو بعد به سربازهایی که اونجا بودن گفتن: - ببرینش زندانش، راه حموم هم نشونش بدید. دوباره به من نگاه کرد. - لباس‌ها و حوله و ملافه و یکم وسیله شخصی روی تختت گذاشتیم. یک قدم جلو اومد و دم گوشم گفت: - بهتر بهشون نگی کی هستی چون در این صورت بیرون بردنت از اینجا با اینهمه شاهد خیلی سخت میشه. جا خوردم. این چی داشت می‌گفت؟ من رو بیرون ببره؟! جاسوس آرمین بود؟ من رو به سلول هشت تخته‌ای بردن. هفت تختش پر بود و همه برگشتن من رو نگاه کردن. موهای لختم که روی صورت عرق کرده‌م ریخته و چسبیده بود رو کنار زدم و با چشم دنبال تخت خالی گشتم. سرباز با دست راه حموم رو نشونم داد و رفت. نگاه اون‌ها بهم بود. سرباز دوباره برگشت و گفت: - وقتی لباس‌هات رو عوض کردی این لباس‌ها رو بذار توی پلاستیک که گوشه تخت آویزه میام می‌برم. نگاهم رو از بقیه که کنجکاو پسر بچه‌ای که اونجا اومده رو نگاه می‌کردن گرفتم و از روی لوازم روی تخت خالی که پایین سمت راست بود حوله سفید رنگ رو برداشتم و بیرون رفتم. در همون حال با خودم فکر می‌کردم که من انقدر بی‌اهمیتم که من رو توی زندان معمولی انداختن نه زندان آقازاده‌ها! به حموم رسیدم. یکی رو انتخاب کردم و داخل رفتم. اونجا شامپو و صابون گذاشته بودن. تازه یادم اومد که لیف نیاوردم. حتما بین اون لوازم بود و من ندیدم. لباس‌هام رو در آوردم و آویز کردم. آب رو روی خودم باز کردم. - من اینجا چیکار می‌کنم؟! من چطور اینجا زندگی کنم؟! نیم ساعتی زیر آب ایستاده بودم و بدون اینکه کاری بکنم به زمین خیره شده بودم. بعد دیدم اینطور زندگی نمی‌چرخه و مشغول حموم کردن شدم. در همون حال فکر می‌کردم: برای برادرهام چه اتفاقی می‌افته! یکدفعه گریه‌م گرفت و همون جا رو زمین نشستم و صورتم رو توی دستم گرفتم. یکم گریه کردم بعد سرم رو بالا آوردم و زار زدم: - خدایا شکستم! دیگه شکستم! دیدم اونجا نشستن فایده نداره پس بلند شدم و خودم رو خشک کردم و حوله رو دور بدنم پیچیدم و بیرون رفتم. اما خیلی زود از نگاه‌ها فهمیدم اینطور بیرون اومدن از حموم عرف نیست. به سلول که رسیدم لباس‌های خیسم رو از در آویز کردم و لباس‌های زندان رو پوشیدم. غم وجودم رو گرفت. این‌ها چی بود تن من! نگاه‌ها بهم بود اما من حوصله هیچ‌کسی رو نداشتم. روی تخت نشستم و داشتم فکر می‌کردم که سرباز اومد و گفت: - ا اومدی؟ بعد نگاهی به پلاستیک خالی و لباس‌های آویز انداخت. - چرا آویز کردی؟ اومد و پلاستیک رو برداشت و خودش مشغول جمع کردن شد. به سمتش رفتم و مچ دستش رو گرفتم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: - این‌ها رو نبر. - چرا؟! - لباس‌هامه. نیاز دارم. با خنده گفت: - بهت لباس میدیم بابا. - من این لباس‌های چندش رو نمی‌خوام. لباس‌های من مارک‌ داره. صدای خنده زندانی‌ها بلند شد. - اوه آقا لباس مارک‌دار می‌پوشیده! سرباز نگاهی به بقیه کرد بعد اومد تا لباس‌هام رو جمع کنه که مچ دستش رو گرفتم و داد زدم: - چیکار می‌کنی؟ سکوت جمع رو گرفت. چند ثانیه نگاهم کرد بعد دستش رو بیرون کشید و رفت. فکر کردم راحت شدم و اومدم روی تخت دراز بکشم که یک نفر با قدم‌های تند داخل اومد. یک ستوان بود. شروع به جمع کردن لباس‌های من کرد. به سمتش رفتم. - حق نداری به اون‌ها دست بزنی. اومدم جلوش رو بگیرم اما بدون اینکه به سمتم برگرده یا از کار بایسته با یک دست من رو هل داد طوری که محکم به میله آهنی تخت برخورد کردم و بعد پلاستیک رو برداشت، لباس‌هام رو داخلش رو ریخت و رفت. و من از حرص به خودم پیچیدم. بقیه با تمسخر نگاهم می‌کردن. حالم اصلا خوب نبود. روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخواب برم. کاش میشد تا تموم شدن این درد خواب باشم. کاش میشد بمیرم. روز بعدش روی تخت دراز کشیده بودم. بقیه برای صبحانه رفته بودن اما من حالش رو نداشتم. همون سرباز دیشبی اومد. - هی پسر! بیا بریم. سرم رو بالا آوردم و خونسرد نگاهش کردم. - گفتن تو رو ببرم. - چرا؟ - بازجویی. می‌دونستم حالا حالاها این جز برنامه هر روزم هست پس بدون مخالفت بلند شدم و دنبالش راه افتادم. من رو به اتاق ملاقاتی برد. پشت میز نشستم و یک نفر دیگه هم رو به روی من نشست. نگاه خسته‌م رو بهش دوختم. - اسم؟ - دانیال. - فامیل؟ چه سوالات مسخره‌ای مگه اسم و فامیل من رو نمی‌دونند! - شباهنگ. - چند سالته؟ - بیست و شیش تا کی سوالات تکراری! - تاریخ دستگیری؟ - نمی‌دونم.
  17. پارت نود و یک - چیکار می‌کنی؟! سرباز هل شد. - غذا نمی‌خورد، اومدم راضیش کنم. - وظیفه تو اینه؟ رنگ سرباز پرید. - نه، ولی.... - تو نمی‌دونی این کار چقدر خطرناکه؟ و این رو به حالت داد گفت. اما سرباز نگاه مظلومی به من که روی زمین به همون شکل نشسته بودم و با خونسردی نگاه می‌کردم گفت: - اما اون یک پسر بچه‌ست. - تو می‌دونی همین پسر بچه کیه؟ بعد با نگاهی پر از نفرت به من نگاه کرد و گفت: - اون یک حروم‌زاده دیوثه. اذیت و تحقیری که همه این مدت شده بودم یکجا بیرون زد. بلند شدم و به گلوش چنگ زدم. - عوضی! عقب عقب بردمش و به دیوار کوبوندمش و محکم گلوش رو فشار دادم. اون سرباز جلو اومد و دست‌های من رو گرفت اما من با تمام قدرت گلوی اون سروان رو فشار می‌دادم. رنگش داشت به سمت تیره شدن می‌رفت. یکدفعه لرزی بدنم رو گرفت و جون از بدنم رفت و روی زمین افتادم. چه خبر بود؟! نگاه به سرباز کردم که شوکر دستش بود. سروان خودش رو از دیوار جدا کرد و در حالی که سرفه می‌کرد گفت: - تو... عوضی نه... من... از دیوار جدا شد و گفت: - انقدر وضعیت بد هست که نیاز به تنبیه نباش. داد کشیدم: - من یک ماه که توی بازداشتگاهم. تنها! نه دادگاهی، نه زندانی، نه ملاقاتی، نه توضیحی هیچی. - برای خائنی مثل تو همین هم زیادت. - حرف دهنت رو بفهم من خائن نیستم. پوزخند زد و بعد به سرباز نگاه کرد. - بیا خودت رو معرفی کن. و بیرون رفت. نگاه دلسوزانه‌ای به سرباز انداختم. اون هم آهی کشید و بیرون رفت. ناراحت روی زمین نشستم. تا کجا قرار بود پیش بره! همون کنار خوابم برده بود که با برخورد یک چیز یخ به صورتم از خواب پریدم. بهت‌زده به همون سروان نگاه کردم که لیوان بدست بالای سرم ایستاده بود. با اخم گفتم: - بازم کتک می‌خوای؟ با پوزخند و چشم‌هایی که برق میزد نگاهم کرد. - بیا بیرون. - چیکارم داری؟ - مگه نمی‌خواستی وضعیتت معلوم بشه. اومدن ببرنت. با حال خراب نگاهش کردم. بهم پوزخند زد. اه از این پوزخندهاش متنفر بودم. - اعدام؟ شونه‌ای بالا انداخت و با خنده گفت: - نمی‌دونم! و معلوم بود می‌دونه. نخواستم بیشتر از این مسخره این آقا بشم. بلند شدم و گفتم: - من آماده‌م. از جلوی در کنار رفت و من هم مقابل سرباز قرار گرفتم. یک هفته بود که حموم نرفته بودم و لباس عوض نکرده بودم و همه وجودم بو و کثافت بود. طوری که خجالت‌زده شدم نکنه سرباز جدید از من بدش بیاد. من رو بیرون بردن و سوار یک ماشین کردن و دو نفر دو طرفم نشستن و ماشین حرکت کرد. - من رو کجا می‌برید؟ حتی به سمت من برنگشتن. خشک بودن. مثل مجسمه. خیلی وقت بود چشم‌هام نور خورشید رو ندیده بود و سردرد شدم. بخاطر تکون‌های ماشین گردنم درد گرفت و شرایط پلک‌هام رو سنگین کرد. من که دیگه تسلیم محض شده بودم سرم رو به صندلی تکیه دادم و به خواب رفتم. با ایستادن ماشین چشم باز کردم. - کجاست؟ منتظر جواب نموندم و به بیرون خیره شدم. اوین! داشتن پیاده‌م می‌کردن. یکدفعه به خودم اومدم و سعی کردم فرار کنم اما دستبندم رو گرفتند و اومدن نگه‌م دارن. داد میزدم: - ولم کنید! من نمیام! ولم کنید! من فقط بیست و دو سالم بود و از اینکه حبس ابد خورده باشم می‌ترسیدم. از اینکه وقتی بیرون بیام پیر باشم. از اینکه هیچ‌وقت بیرون نیام می‌ترسیدم. - ولم کنید احمق‌ها! صدایی اومد: - بیارینش اینجا. صدا باعث شد من هم سکوت کنم و به اون سمت نگاه کنم. یک سرهنگ حدود پنجاه ساله بود که ریش‌های مرتب سفیدی داشت و چشم‌های خاکستری. من رو به سمتش بردن. - تو دانیالی؟ چته چرا داد می‌زنی؟ نگاهش کردم. شناختمش. زانوهام شل شد. نه از ترس بلکه از درد خیانت. ناباور گفتم: - الینا! - منظورت رزم‌آور الینا ملوانیه؟ این مرد همون شوهر مادر الینا بود. باربد خیانت! الینا هم خیانت! روی زمین افتادم. روی زمین فرو ریختم. دیگه چیزی برام مهم نبود. من همین الانش هم مُرده بودم. رو به اون‌ها گفت: - ببرینش. اون دوتا من رو می‌کشیدن و من داد میزدم: - ولم کنید! عوضی‌ها ولم کنید! لعنت بهتون! جلوی در ورودی مشغول گشتن جیب‌هام شدن. البته چیزی نداشتم چون برای بازداشتگاه همه رو ازم گرفته بودن. اما خوشم نمی‌اومد بهم دست بزنند و هی دستشون رو پس میزدم یا خودم رو کنار می‌کشیدم و با داد می‌گفتم: - دست از سرم بردارید! کارشون که تموم شد یکی‌شون آروم شونه من رو هل داد و گفت: - بجای داد و بیداد یک حموم برو خفمون کردی.
  18. پارت نود - بابک... نفس عمیقی کشیدم تا از خشمم نسبت به فضولیش جلوگیری کنم و گفتم: - من یک خوابی دیدم. بی‌حوصله نگاهم کرد. کنارش نشستم و خواب رو تعریف کردم. می‌خواست به روی خودش نیاره اما پشم‌هاش ریخته بود. - واقعا؟ - بله. در کل. دستی روی صورتم گذاشتم. - من تقاص دادم. و به شوخی تکرار کردم: - دوستشون. خندید. - پس دیگه نوشیدنی نخور. وگرنه به دوست‌هام اعتراضت رو می‌کنم. خودم هم خندم گرفت. - بچه پرو! گونه‌ش رو بوسیدم. - یکم بیشتر سرت توی کار خودت باشه تا کمتر دردسر درست کنی. بعد بلند شدم و رفتم. ** دانای رمان ** سه‌تایی تازه از بیرون برگشته بودن. دانیال داشت کفش‌هاش رو در می‌آورد و دستش به سمت جیبش رفت. چند ثانیه طول کشید تا مطمئن بشه. - سویچ ماشین کجاست؟ باربد به دنیل گفت: - پیش تو بود. - نه، من فکر کردم تو گرفتی. دانیال خیلی آروم سرش رو بالا آورد. ان‌قدر آروم که هر دو برادر ناخودآگاه ساکت شدن. گفت: - کی آخرین بار دستش بود؟ باربد گفت: - دنیل، تو برداشتی که صندوق عقب رو باز کنی. - آره ولی بعدش گذاشتم روی… روی… صدایش آروم شد: - روی سقف ماشین. - چی؟! - فکر کردم بعدش برش می‌دارم، یادم رفت. دانیال در بین صحبت‌هاشون چیزی نگفت اما نگاه دنیل که بهش خورد چیزی توی نگاهش دید که یک قدم عقب رفت. باربد کلافه شد. دانیال گفت: - سویچ ماشین… روی سقف… و ما اومدیم بالا؟ دنیل حتی جرأت نکرد سرش رو بالا بیاره. - می‌فهمی چی کار کردی؟ - می‌دونم، اشتباه کردم. - این فقط یک اشتباه نیست. این بی‌فکریه. باربد کلافه به دانیال نگاه کرد که داشت تندخو میشد و این بد بود. به سمتش رفت. - حالا اتفاقیه که افتاده، مشکلی پیش نیومده. برو و سویچ رو بیار. از دستی به دانیال گفت تا اینکه بره پایین و هوایی به سر و کلش بخوره. دانیال چشم غره‌ای به دنیل رفت و رفت. دنیل به باربد نگاه کرد. - دانیال عصبی‌تر نشده؟ باربد با ناراحتی سر تکون داد. - آره اما توهم اوسکل‌تر شدی ها! دنیل تک‌خنده‌ای زد. - من برم جلوی چشمش نباشم. - برو گورت رو گم کن. هر دو برادر خندیدن. و باربد غمگین. *** پاش رو روی گاز فشار داد. چندبار موبایل باربد رو گرفته بود اما باربد برنداشته بود. به خونه که رسیدم تا دم در پرواز کرد و بعد از ماشین خودش رو به بیرون پرتاب کرد و در رو از جا کَند و وارد شد. - باربد! به طبقه بالا دوید. باربد بیرون اومد. انگار کسی جز اون نبود. نگاهش سرد بود. - بله! دانیال همینطور که به سمت اتاقش می‌رفت گفت: - زود هرچی مدارک اینجا هست جمع کن کخ باید از بین ببریم. لو رفتیم. مدارک همه اینجا هستن. خودش سر گاوصندوق رفت و هرچی بود رو جمع کرد. بیرون که رفت باربد با کلی مدارک منتظرش بود. - مامورها وارد شدن. حکم قضایی داشتن. - لعنتی! یکم فکر کرد بعد گفت: - باید از پشت‌بوم بریم. زود باش. به سمت دری که به اتاق زیر شیروانی می‌خورد رفتن. دانیال جلو می‌رفت و باربد پشت سرش. دانیال جلوی پنجره اتاق ایستاد و گفت: - من زودتر میرم که اگه کمین کرده باشن و تیر بزنند تو در امان باشی. و بعد خودش رو پیش از هر حرفی بالا کشید. کسی تیر نزد و به روی پشت‌بوم رسید. باربد هم خودش رو بالا کشید. هر دو کنر خم می‌رفتن. صدای پلیس از حیاط می‌اومد. به جایی رسیدن که می‌تونستن بپرن روی خونه همسایه. دانیال سمت باربد برگشت که همچنان خونسرد و پرونده به بغل بود. - اول تو بپر. باربد فقط نگاهش کرد. - زود باش، الان می‌رسن. اشکی از گونه باربد پایین ریخت. - من رو ببخش داداش! و به عقب برگشت و سر پشت‌بوم قرار گرفت. دانیال وحشت کرد. نکنه قصد خودکشی داره؟ صاف ایستاد و اومد به اون سمت بپره که باربد دست‌هاش رو باز کرد و کاغذها توی هوا به پرواز در اومدن تا روی سر پلیس‌ها بریزن. *** دستم رو روی سرم گذاشتم. دیگه از این دیوارهای تیره داشتم دیونه میشدم. این چه بلایی بود سر من اومد! مگه چند سالم بود؟ حالا با من چیکار می‌کنند؟ اعدامم می‌کنند؟ برادرهام چی؟ دست کی بسپارمشون؟ اون مثلا باباشون که تا فهمید من رو گرفتن از کشور خارج شد یا مادری که حوصله هیچ‌کدوممون رو نداشت و به خونه پدری فرستادمون؟ با ناراحتی دستم رو چندبار به دیوار کوبیدم. - چرا با من اینکار رو کردی؟! چرا؟! چرا؟! واقعا چرا با من اینکار رو کرده بود؟ باربد برادرم بود. بهترین دوستم. همراه و هم قصه‌م توی زندگی. با دو دستم سرم رو گرفتم و روی زمین پهن شدم. - نه، نه اون با من اینکار رو نمی‌کنم، اون نمی‌کنه حتما مجبورش کردن. اما چطور؟! با خودم درگیر بودم که در بازداشتگاه باز شد و سرباز با یک سینی غذا داخل اومد و سینی روی رو به روی من گذاشت. - بخور. - نمی‌خورم. - دیشب هم چیزی نخوردی میمیری. سری بالا انداختم یعنی مهم نیست. رو به روم نشست. نگاهش دلرحم بود. پرسید: - چند سالته؟ - بیست و یک. - من نوزده سالمه. لبخند زدم. - کاش منم اون بیرون بودم. - چرا اینجایی؟ سرم رو روی زانوهام گذاشتم. باید بهش می‌گفتم؟ نه... اینطور اون هم از من متنفر میشد. - مهم نیست. با اینکه صورتش رو نمی‌دیدم احساس کردم می‌خواد حرف دیگه‌ای بزنه که صدایی اومد: - سرباز! من سرم رو بالا آوردم و اون از جا پرید و احترام گذاشت. - سروان! مردی جوون و اخمو داخل اومد و با حرص به اون نگاه کرد.
  19. پارت هشتاد و نه - خجالت داره واقعا! دیگه کجا از این‌ها داری؟ نیم خیز شدم. - چیکار می‌کنی؟ به تو چه اصلا! - باعث خجالتی دانیال! نمی‌دونستم از این کوفتی‌ها هم مصرف می‌کنی. - به تو چه؟ بدش به من. خودم رو جلو کشیدم تا ازش بگیرم اما دستش رو عقب برد. - بقیه‌ش کجاست؟ کلافه بودم که چرا نمی‌تونم صدام رو از اون حالت خمار به حالت اولیه برگردونم و قاطع حرفم رو بزنم. - بده به من! گمشو بیرون. - نمیدمش. اومد حرکت کنه که گوشه لباسش رو گرفتم. - کدوم گوری میری؟ بده به من. نوچ نوچ کرد و گفت: - شدی مثل معتادهای مفنگی. تاسف توی نگاهش اذیتم می‌کرد. - بده به من خودت رو خر نکن. اومد بره که دوباره لباسش رو کشیدم. کلافه به سمتم برگشت. - می‌خوایش؟ آره؟ - آره. - پس بیا بخورش. و محکم به زمین کوبوندش. از صدای بلند شکستن شیشه چشم‌هام رو بستم و بعد باز کردم و بهت‌زده به شکسته‌های شیشه روی زمین خیره شدم. مدهوشی از حالت عادی خارجم کرده بود و کنترلم رو از دست داده بودم. - چه غلطی کردی! بلند شدم. یک قدم عقب رفت. سرم یکم گیج می‌رفت اما به سمتش رفتم و سیلی به صورتش خوابوندم. هینی کشید. احمقی کردم و یک دوتا سیلی دیگه هم به صورتش زدم. باورش نمیشد. تنش از ناراحت می‌لرزید و دستش روی گونه‌ش و سرش به سمت دیگه بود. کلافه با پام به شیشه‌ها زدم. - این‌ها رو خودت جمع می‌کنی. و تلو تلو خوران بیرون رفتم تا خودم رو به استخر برسونم و یکم شنا کنم تا به حالت عادی برگردم. شنا که کردم بهتر شدم. روی صندلی کنار استخر دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. لعنت به من! با داداشم چیکار کردم! این فکر اولیه‌ای بود که توی ذهنم اومد اما بعد با خودم گفتم: نباید وقتی مستم نزدیکم میشد. از طرفی توی کاری که بهش ربطی نداشت دخالت کرد و رفتارش بی‌ادبانه بود. حالا با این شدت نباید برخورد می‌کردم اما یک گوشمالی نیاز داشت. همینطور که فکر می‌کردم خوابم برد. خواب عجیبی دیدم. توی یک بیابون ایستاده بودم و یک صلیب پشت سرم بود. یک نفر با چهره ترسناک روبه‌روم ایستاده بود. - چرا اینکار رو کردی؟ از یهویی بودن شرایط و ترسناکی چهره مرد زبونم بند اومده بود. دوباره تندتر گفت: - جرا اینکار رو کردی؟ - چیکار؟ - چرا دست روی دوست ما بلند کردی، اون هم وقتی که سعی داشت تو رو از حرامات دور کنه. ذهنم روشن شد. سرم رو پایین انداختم. دوباره گفت: - چرا؟! - محکم نزدم. این رو خیلی آروم گفتم. - بلند بگو. سرم رو بالا آوردم. - محکم نزدم. - چی؟ - محکم نزدم. با صدای خشنی غرید: - محکم نزدی! - محکم نزدم. سیلی توی صورتم فرود اومد. با اینکه خواب بود دردش رو تا مغز استخون حس کردم. انگار مغزم جابجا شد. - اینطور زدی! باورم نمیشد. توی مستی چیکار کرده بودم! سیلی دوم فرود اومد. روی زمین افتادم. دوباره گفت: - اینطور زدی. با اشاره انگشتش ناخودآگاه بلند شدم. سیلی سوم رو زد. خون از بینیم راه افتاد. دوباره گفت: - اینطور زدی. و از خواب پریدم. دستم رو روی صورتم که هنوز درد می‌کرد گذاشتم. دستم خیس شد. برداشتم. خون دماغم بود. بلند شدم و به سمت دوش رفتم. بینیم رو پاک کردم. - خدای من! صورتم هنوز درد می‌کرد. توی آینه باشگاه که لوازمش رو آورده بودم جای استخر نگاه کردم. نه ردی نیومده بود اما درد داشت. باید برم از دل بابک در بیارم. دوش گرفتم و حوله پوشیدم و به سمت بالا راه افتادم. به سمت اتاق بابک رفتم. چند ضربه بدر زدم. صداش اومد: - بله! در رو باز کردم و وارد شدم. روی تختش دراز کشیده بود. با دیدن من بلند شد و سمت دیگه تخت نشست و پاهاش رو پایین انداخت. شرمنده کمی همون جا ایستادم بعد به سمتش رفتم. - دستم بشکنه! چیزی نگفت. کنارش ایستادم و دستم رو زیر چونه‌ش گذاشتم و صورتش رو بالا آوردم. گوشه لبش پاره بود. صورتم رو با حرص گرفتم. - لعنت به من! بعد گفتم: - آخه چرا وقتی مست بودم اومدی سربه‌سرم گذاشتی؟ با حرص گفت: - اصلا تو چرا مست کردی؟ اهل اینکارها هم هستی!
  20. پارت هشتاد و هشت ** الینا ** به روش لوسی من رو صدا کردن تا کنار داماد بشینم و حلقه نشون رو توی دستم کنه. حلقه نشون که بسیار با ارزش بود رو توی انگشتم کرد و دستم رو بالا آورد و بوسید. پشت دستم داغ شد. چیکار داری با من می‌کنی مرد حسابی! توی چشم‌هام دنبال چیزی بود اما نمی‌فهمیدم چی! با صدای یک نفر به اون سمت برگشتم. برام شاهنامه خوان آورده بود. چه جالب! یک پسر جوون بود که انگار زاده شده بود تا شاهنامه بخونه. بعد از تموم شدن کار صدای تشویق ترکوند. بعد رقص‌ها آغاز شد. یک رقص دو نفره با دانیال رفتم که انگار اون هم مثل من حوصله نداشت که زود تموم کردیم. بعد سراغ همون پسر رفتم. - برقصیم؟ اون که مشغول میوه خوردن بود با تعجب سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد. بعد نگاهی به دانیال انداخت و دوباره به من نگاه کرد. پرسیدم: - چیه؟ - هیچی، هیچی! آره، برقصیم. دستم رو گرفت و وسط رفتیم. در حین رقص حرف نزدیم. وسط رقصمون یک نفر دستش رو طوری روی شونه پسره گذاشت که نشد بچرخیم. - اگه اجازه بدید کمی به نامزدشون برقصن! - بله، حتما. و سریع جیم شد. در حین رقص گفتم: - نیازی به این آبروریزی نبود. - نمی‌تونستم تحمل کنم موس‌موس اون رو بکنی. - موس‌موس هرکی رو بخوام می‌کنم. تو اولین نفری نیستی که باهاش اینکار رو کردم. از حرکت ایستاد. - اِ! - بله. و نگاهی به دور و بر کردم که کسی متوجه ما نشده باشه. دستم رو گرفت و من رو کنار برد و گفت: - اگه این نظرته پس بهتره این نامزدی رو بهم بزنیم. - همین کار رو بکن. بعد عصبانی روم رو گرفتم. اون هم رفت روی صندلیش نشست. کلافه بود و برعکس حرفش اصلا حرکتی به این شکل نزد. و این من رو کلافه کرد. ** دانیال ** توقع داشتم روزهای خوب نامزدی رو تجربه کنیم اما انگار بعد از نامزدی رابطه‌مون سردتر شد. شاید نباید مجبورش به این مراسم می‌کردم. شب‌ها تا صبح فکر می‌کردمذو صبح تا ظهر می‌خوابیدم چون از وقتی که اینجا اومده بودیم دیگه سرکار نمی‌رفتم. اون روزها یک درگیری کوچیک هم با باربد داشتم. برای ماموریت آرمین نبردمش. اون هم به اعتراض گفت: - تو داری من رو کنار می ذاری - بله همچین قصدی دارم. از اولم هم بهت گفتم. اون هم قهر کرده بود. بدرک! مرتیکه قاتل! به دیدن الینا رفتم. روی مبل سوئیت نشسته و توی فکر بود. با دیدن من بلند شد. - دانیال! رفتم و روی مبل روبه‌رو نشستم. اون هم نشست. یکم هر دو ساکت بودیم بعد گفتم: - من نمی‌خوام تو رو مجبور به کاری کنم، مجبور به ازدواج کنم. هروقت راحتی به من جواب بده. ببخشید که تحت فشارت قرار دادم. برای اولین بار دیدم برای چیزی جز روضه اشک توی چشم‌هاش جمع شد. - وای دانیال، راحتم کردی. ناراحت نگاهش کردم. توضیح داد: - من قصد ازدواج با تو رو دارم. اما باید یکم با این قضیه کنار بیام. - متوجه هستم. لبخند زد. - ممنون! سر تکون دادم و به سوئیت خودمون برگشتم اما اعصابم خورد بود. انقدر که به باربد که داشت از سر آب می‌خورد گیر دادم: - چیکار می‌کنی اون بطری برای همه‌ست. بطری رو پایین آورد و با تعجب گفت: - من همیشه همینطور آب می‌خورم. - خوب همیشه چندشی! - چه لوس! اخم کردم. چند وقتی بود دیگه انقدر صمیمی نبودیم که با من اینطور صحبت کنه. - منظورت چیه؟ - منظورم اینه حساسی. - لوس با حساس فرق می‌کنه. کلافه بطری آب رو روی میز پرت کرد. در بطری باز بود و آب به پایین ریخت. - بسته دیگه. و رفت. کلافه از این وضعیت سر یخچال رفتم و بطری که تا حالا جز توی مهمونی‌ها نمی‌خوردم رو برداشتم. انقدر خوردم که مدهوش روی تخت افتادم. توی چیزهای افت و خیزی که یادم هست این بود که روی کاغذی نوشتم: ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی در باز شد. - چی شده با صدای بلند شعر می‌خونی؟! با دیدن حال من ترسید. - چت شده؟! دوباره کم‌خونیت اوج گرفته؟! دید همینطور با خنده بهش خیره شدم. شک کرد. نگاه گردوند و بطری رو توی دستم دید. - نجسی خوردی؟ به سمتم اومد و بطری رو بزور از دستم گرفت. کلافه و کشیده گفتم: - هی!
  21. پارت هشتاد و هفت - مردی که دروازه رو از جا کند بعد از تو در خونه رو بزور باز میکنه فاطمه جان! چند نفر از مردها هم همپای زن‌ها به گریه افتادن . -یک چیزی بگم از امشب توی ذهنت نجوا بزنه تا آخر عمر! زیر تابوت سبک فاطمه کمر علی خم بود! ماهم طاقت نیاوردیم و زیر گریه زدیم. فکر نمی‌کردم توی همچین شرایطی گریه کنم. چقدر من عرق مذهبی داشتم و خبر نداشتم. ای كه میگی به روضه خون روضه ات رو اینجوری نخون منم میگم با دلِ خون خدا كنه دروغ باشه میگن كه گوشواره شكست میگن روی زمین نشست مونده هنوز جایِ یه دست خدا كنه دروغ باشه به زخم تو نمک زدن به خاطر فدک زدن مادرمُ کتک زدن خدا كنه دروغ باشه دنیا به ما وفا نکرد دردامونُ دوا نکرد قنفذ چرا حیا نکرد خدا كنه دروغ باشه جاریِ اشکش مثه رود بینِ در و آتیش و دود گناهِ محسنش چی بود خدا كنه دروغ باشه تو کوچه هایِ بی سپر تنها میونِ رهگذر چهل نفر به یک نفر خدا كنه دروغ باشه از اینجا وصل شیم علقمه، از اونجا روضه بخونم،علقمه هم همین اتفاق افتاد،چهل نفر نه،چهار هزار نفر به یک نفر،اما اون یک نفر عباس بود،اون یک نفر پسرِ امیرالمؤمنین بود،چهارهزار نفر رو کنده ی زانو همه هدف گرفتن عباس رو،الله اکبر،اول دست هارو قطع کردن،وقتی بازوش رو زدن،ابی عبدالله داشت رجز میخوند،تا این اتفاق افتاد،ابی عبدالله،از اون ورِ میدان صدا زد: " اَنَا بنُ فاطِمه" یعنی عباس یادت نره،بازوی مادرِ من رو هم تو کوچه ها زدن...تو مَردی،تو پهلوانی،تو عباسی،اما مادرِ من یک زنِ هجده ساله...مگه دستش چقدر توان داشت،چهل نفر دورش حلقه بزنن....امام باقر فرمود: سبب شهادت مادرِ ما همون ضربه های غلاف بود...یه جوری زد... علی بهانه شد و ضربه خورد بازویت دری شکست در آن دَم، فتاد بر رویت شرار آتش ظلم زمان زبانه کشید رسید آتشِ نمرودیان به گیسویت جراحتی است به روی پرت از آن ایام نشانه ای ز ملاقات میخ و پهلویت هوا ز جور مخاف چو قیرگون گردید نشست سایه ی دستی سیاه بر رویت مدینه با غلاف زدن،کربلا هر کی هرچی داشت دور حسینش حلقه زد،" فرقةٌ بالسیوفِ وفرقةٌ بالرماحِ وفرقةٌ بالحجارةِ" امام باقر فرمود:جدِّ مارو به پنج وسیله کشتن،یه عده شمشیر زدن،یه عده تیرزدن،یه عده نیزه زدن،یه عده سنگ زدن....{ اما این آخری رو تا قیامت نمیشه باورش کرد...خیلی باورش سخته} امام باقر می فرمایند:" وفرقةٌ بالخَشَبِ والعصا؛" پیرمردها با چوب و عصا میزدن...بگو:حسین..... از شدت گریه هیچ فردی نمیتونست حرفی بزنه. روضه که تموم شد بابک پولش رو حساب کرد و اون هم به بابک حسابی تبریک گفت که با وجود همچین زندگی باز هم از یاد خدا غافل نشد و بعد از کلی تشکر که ازش شد، رفت. ** دانای رمان ** دی ماه رسید. زمان به وقتی که الینا قول داده بود نزدیک میشد و استرس داشت. دانیال تصمیم گرفت یک مجلس نامزدی بگیره اما الینا گفت: - بذار تا عقد به کسی نگیم، نمی‌خوام چشم بخوریم. با همه این‌ها دانیال که می‌ترسید الینا زیر حرفش بزنه برای اینکه توی عمل انجام شده قرارش بده مراسم رو گرفت. الینا اون شب لباس بلند سفید رنگی پوشید که بالا تنشه حالت شنل پولکی بود و بقیه ساتن و ساده بود و زیبایی خیلی خاصی داشت. موهاش رو رنگ و مش کرده بود و آرایشگر بالا کار کرده بود و آرایش ملیح بادمجونی داشت. مادرش هم توی اون جشن شرکت می‌کرد و خوشحال بود که توی جشن نامزدی دخترش حضور داره. حتی چندتا از اقوام رو دعوت کرده بود. دانیال کت و شلوار دودی با پیراهن سفید پوشیده بود. احساس می‌کرد اصلا رنگی جز مشکی بهش نمیاد اما بخاطر علاقه‌ای که به الینا داشت به سلیقه اون لباس پوشیده بود. الینا با ناراحتی همراه با دانیال وارد اون مراسم شد. دانیال از حال الینا نگران و ناراحت شده بود و فکر می‌کرد شاید از قبول درخواست ازدواج من پشیمون شده. الینا بعد از خوش و بش با همه به سمت نیوشا رفت و هر دو باهم گوشه دیوار ایستادن و با قیافه‌هایی ناراحت حرف میزدن. دانیال دیگه حدسش به یقین داشت تبدیل میشد. کلافه سمت نوشیدنی‌ها رفت و یک جام برداشت و سر کشید و به اون سمت نگاه کرد. حداقل دوست داشت توی مهمونی نامزدش کنارش باشه. اون هم مهمونی نامزدی‌شون. جام دوم رو برداشت. الینا چیزی به نیوشا گفت و نیوشا همدردانه بغلش کرد. دانیال فکر کرد: یعنی انقدر بودن با من سخته! و کمی از نوشیدنی بعدی خورد. همه وسط می‌رقصیدن. یکی رفت و به الینا درخواست داد. اون رد کرد و به سمت مبل‌ها رفت. راستی مادرش کجاست؟
  22. پارت هشتاد و شیش خونسرد نگاهم کرد. از قیافه‌ش اعتیاد می‌بارید و برای همین من هیچ‌وقت توی مهمونی‌های خودم دعوتش نمی‌کردم و بابک هم این رو می‌دونست. به دوست بابک که نزدیکم بود گفتم: - به بابک بگو روی بالکن بیاد. خودم منتظرش ایستادم. به محض این که احساس کردم اومد به سمتش برگشتم. - مگه نمی‌دونی من نمی‌خوام این مرتیکه رو ببینم؟ یک‌خورده فکر کرد تا ببینه کی رو میگم؛ بعد که فهمید سرش رو پایین انداخت. معلوم بود خیلی رو امشب حساس که لجبازی نمیکنه. - نمیشد؛ همه اقوام رو دعوت کرده بودیم، بهش برمی‌خورد، گناه داشت! همینطور با اخم نگاهش میکردم که جلو اومد و گونم رو بوسید. - ببخشید! اخم‌هام رو بیشتر توهم کردم و با عصبانیت گفتم: - زهرمار! نه اینکه بدم بیادها، نه؛ فقط از اینکه کسی بخواد خرم کنه متنفرم! دو سه قدم فاصله گرفت. چند لحظه همینطور نگاهش کردم بعد با چشم به بیرون اشاره کردم. - برو. انگار بهش دنیای رو داده باشن، اول تعجب کرد ولی بعد یک خداروشکر زیر لب زمزمه کرد و رفت. نگاهم از پنجره بالکن به الینا با اون مانتو و شلوار سنگین مشکی خورد. برعکس همیشه لبخند نمیزد و خیلی خشک نگاهم میکرد. بیرون رفتم و داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که صداش اومد: - این رو هم ببر. به سمتش برگشتم. سینی چایی توی دستش بود. - چی؟ - این رو برای مردها ببرین. داشتم با تعجب نگاهش می‌کردم که گفت: - چیه خوب؟ من که نمی تونم ببرم، خوبیت نداره. همینطور نگاهش می کردم که صدای خنده بابک اومد. به سمتش برگشتیم. جلو اومد و گفت: بدین من ببرم. الینا که تازه فهمیده بود ماجرا چیه نیشخندی زد و سینی رو به‌دست بابک داد. هنوز روضه به طور رسمی شروع نشده بود و صدای روضه آرومی از ضبط می‌اومد. به سمت یک گروه از پسرهای که دور هم نشسته بودن رفتم. با اومدن من بلند شدن. سلام و احوال پرسی کردیم. کنارشون نشستم و ادامه حرف‌هاشون رو گرفتن: -توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه خوبه و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم... بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همون مهربونی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطه پدر و دختری. دیدم پدری که این همه مهربونی بی‌سانسور خرج دخترش میکنه، مگه میشه پیش خدا مقرب نباشه؟ دختری که اینهمه مهر از پدر میگیره مگه ممکنه چهار روز دیگه دست به دامن غریبه‌ها بشه برای جلب محبت؟! توی جامعه که با هم مهربون نیستیم و مشغول خراش دادن دل‌های هم هستیم، اگه توی خانواده به هم محبت کنیم. همین شاید تمرینی بشه برای مهربون بودن با بقیه! قبل از اینکه کسی بتونه نظری بده اعلام شد: - حاج آقا اومدن! با تعجب نگاه کردم که این حاجی کیه که دیدم همه بلند شدن و با سلام و صلوات روحانی که اومد رو تا بالای مجلس راهنمایی کردن. روحانی یک ضبط همراه خودش داشت که آماده‌ش کرد. همه جلو رفتن و نزدیک روحانی روی زمین یا صندلی نشستن اما من که سر در نیاوردم چی به چیه همون جا نشه بودم که یک نفر دیگه هم اومد و روی یکی از مبل‌های کناری من نشست. نگاهش کردم الینا بود. صحبت‌های حاج آقا شروع شد اما چند کلمه بعد ذهن من جمع و جور شد و تونستم صداش رو بشنوم: - کاش یکی هم بود دم میگرفت میگفت ای اهلِ حرم مهدیِ فاطمه نیامد!.. بعد شروع به خوندن روضه کوتاهی کرد: صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا ای داغدار اصلی این روضه‌ها بیا تنها امید خلق جهان یابن فاطمه ای منتهای آرزوی اولیاء بیا اللهم عجل لولیک الفرج همه تکرار کردیم. گوشیم اس داد درش آوردم و نگاه سریع کردم تبلیغ بود اما همون نگاه و حرکت باعث شد به صحبت‌های اون بخش نرسم. - می گن حضرت_علی با این که مسئولیت‌های سنگین اجتماعی فراوانی داشتن، هرگاه که به خانه میآمدن، به کمک حضرت فاطمه می‌شتافت و کارهای داخل منزل را انجام میدادن. دوباره اس اومد این بار گوشی رو خاموش کردم اما باز هم قسمتی رو نشنیدم. - به یک نفر گفتیم آقا میدونی چطور میشه توی سه دقیقه رفت مکه مناسبات حج رو به جای آورد و برگشت؟ گفت نه والا حاج آقا نمیدونیم! گفتم کاری نداره که! یک بار تسبیحات حضرت زهرا رو بخون ثوابش با اون یکی هست. نگاهی به الینا کردم. -جدا؟! سرش رو به معنی آره تکون داد. یکدفعه به ذهنم رسید: اون از کجا می‌دونه؟ بهش نمی‌خوره اهل دین باشه. حاج آقا با صدای پر بغض گفت: - این روزها زیاد بگین السلام علیک یا امیر المومنین علیه السلام؛ این روزها دیگه فاطمه سلامش نمی‌کنه! دخترها به گریه افتادن. تعجب کردم که الینا زودتر از بقیه به گریه افتاد.
  23. پارت هشتاد و پنج به خونه رسیدیم اون به سوییتش رفت و من پیش بچه‌ها رفتم. بابک گفت: - داداش می‌تونم یک چیزی بخوام. - تو دوتا چیز بخواه. - می‌خوام هئیت بزنم. ابرو بالا انداختم. - هیئت چی؟ - یک جلسه هیئت! - برای چی؟ باربد خندید. - شهادت حضرت زهراست دیگه. - ا! و دوباره به بابک نگاه کردم. - راحت باش! دنیل گفت: - حالا چرا اینجا می‌خوای بگیری؟ - اینهمه شما مراسم گرفتید من گفتم چرا اینجا؟ - درست جواب بده. این رو من که اصلا حوصله کلکلشون رو نداشتم گفتم. گفت: - باشه، بخاطر اینکه گروه دوست‌هام ده نفری قرار به اینکار داریم و من هم باید انجام بدم. - باشه، هر کمک و چیزی که لازمه بگو. - نه مرسی خودم درست می‌کنم. حنانه خانم که چون الینا نیاز به تنهایی داشت اومده بود پیش ما گفت: - فقط همون ده نفر؟ - بله. - خوب چرا؟ خونه که بزرگه، بیشتر دعوت کن. چشمه گفت: - آره واقعا. خانواده مادریت هم دعوت کن. من هنوز مادرت رو ندیدم. من گفتم: - همکلاسی‌های دانشگاهت هم دعوت کن. یک مراسم بزرگ بگیرید. - دمتون گرم! باشه. سالن پایین رفت و روب شد. با پارچه‌های سیاه تزیین شد. خریدها انجام شد. خدمتکارها مشغول بودن. الینا پرسیده بود: - ما خانم‌ها هم می‌تونیم شرکت کنیم؟ - آره، اقوام و خانواده دوست‌هام هستن. الینا به من گفته بود: - این اولین بار که من جایی با اقوامت هستم. - بهتر! - میشه مامانم هم دعوت کنی؟ دیروز مادرش به دیدنش اومده بود. خوشحال از اینکه انقدر زود با مادرش کنار اومده گفتم: - چرا که نه! لباس داری؟ - برای شهادت حضرت زهرا که نمی‌خوام لباس عروس بپوشم. وقت لباس پوشیدن نیست. ساده میام. - آخه اقوامم هستن. با بی‌قیدی گفت: - بد موقعی هستن. یک ساعت قبلش هم بابک ازم پرسید: - داداش تو شرکت می‌کنی؟ - چی؟ - آخه باربد و دنیل گفتن شرکت نمی‌کنند. فکر کردم حداقل بخاطر حضور اقوام باید شرکت کنم. - آره، شرکت می‌کنم. یکم مکث کرد بعد پلاستیکی رو به سمتم گرفت. - این چیه؟ - اوم... راستش... خودت نگاه کن. پلاستیک رو که گرفتم جیم شد. باز کردم. یک پیراهن سیاه سایز بزرگ بود. مثل لباس‌های من اندامی نمی‌ایستاد و براق هم نبود. پس منظورش این بود. می‌خواست خوب تیپ بزنم و به قول معروف جلف نباشم. این بچه پرو کی بزرگ شده بود آخه! شیطونه میگه.... بیخیالش! روز مراسم رسید. لباس رو پوشیدم و دکمه‌هاش رو بستم. از بالای پله‌ها به پایین نگاه کردم. جز خانواده دایی فرهاد همه اومده بودن. دوست‌های بابک هم هی اضاف میشدن. الینا رو اقوام بین خودشون نشونده بودن و نیوشا هم که همچنان با من قهر بود اونجا بود. من دوست داشتم مازیار این‌ها هم باشن اما با برادرهاش سفر بود و نتونسته بود بیاد. مادر الینا هم کنارش نشسته بود و دست هم رو گرفته بودن. نگاهم به سمت آشپزخونه برگشت که چشمهام از دیدن شخص مقابل گرد شد. آرش اینجا چیکار میکرد؟!
  24. آتناملازاده

    متن مذهبی

    و چقدر عجیب نیازمند نفس کشیدن تویِ خاک شلمچه هستیم
  25. 👌حلقه ازدواج پسرتان، انگشتر عقیق خودتان بود که کوچک کردن اندازه اش برای داماد، فقط ۱۴ هزار تومان خرج داشت.
×
×
  • اضافه کردن...