رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت هشتاد و چهار الینا ناباور نگاهشون می‌کرد. - نه، این امکان نداره! - الان درمان شدم. اما روم نمیشد که بیام پیدات کنم. تا اینکه این آقا پسر اومد و راه رو برامون باز کرد. الینا از جا پرید. - نه، نه، نه! کمی مکث کرد و دوباره گفت: - یعنی اینهمه سال بی‌دلیل ازت متنفر بودم؟ تو من رو ترک نکرده بودی؟ تو ازم مراقب کرده بودی؟ من آدم بده شدم! مادر بلند شد و به حالت دلسوزی گفت: - تو آدم بده نیستی. الینا زمزمه کرد: - باورم نمیشه! و به سمت حیاط دوید. دانیال نگرانش شد و گفت: - الینا! و دنبالش راه افتاد. مادر هم دنبالش دوید و دانیال متوجه نشد که پدر ناتنی به سمت اتاقش رفت. ** دانیال ** - لطف کردید، اومدین! مادر الینا گفت: - مرسی که من رو ترقیب به اینکار کردی؛ اگه اجازه بدی می‌خوام گاهی بیام دیدنش. - صاحب اختیارین! دستم رو توی دستش گرفت. نگاهی به کف دستم کردم. پول‌هایی که داده بودم. نگاهش کردم. لبخند زد. - خوشحالم که دخترم تو رو که انقدر دوستش داری کنارت داره. به شوهرش نگاه کردم. اون هم لبخند زد یعنی قبول کن. من هم لبخند زدم. به داخل برگشتم. الینا روی مبل نشسته بود و پاهاش توی بغلش بود. یادم اومد گفته بودن خانم‌ها خرید دوست دارن پس فقط گفتم: - بریم خرید؟ نگاهم کرد. با چشم‌های سرد اما لحنی که سعی می‌کرد معمولی باشه. - آره، بریم. همین که مخالفت نکرد یعنی حالش عادی نیست. توی پاساژ هم همش توی خودش بود. حتی وقتی لباس نباتی کوتاه گیپور رو اندازه می‌کرد توی حال خودش نبود. توش مثل بچه کوچیک ها شده بود. گفتم: - بنظر من که قشنگه! - آره، خوبه! - درش بیار تا حساب کنم. سری تکون داد و من حساب کردم و بیرون اومدیم. توی ماشین بهش گفتم: - نگاهم کن. نگاهش رو از پاهاش گرفت و به من دوخت. من هم چند بار نگاهش کردم و بعد گفتم: - دلم برای تماشای خودم توی چشم هات تنگ شده. - خوب رگ خواب من رو بلدی. آرومم کردی! - کنارت آرومم که آرومت می‌کنم. با لحن غمگینی که سعی می‌کرد عادی نشونش بده گفت: - شاید هم تجربه باعث شده. خندیدم. - تجربه! زرشک!
  2. می دونی چقدر دوستت داشتم؟ مثل خون توی رگ هام جریان داشتی
  3. صفاریان: 1. یعقوب بن لیث صفاری ۱۸ سال 2. عمرو بن لیث ۲۲ سال 3. طاهر بن محمد بن عمرو - حکومتی بسیار کوتاه 4. لیث بن علی ۱۱ 5. محمد بن علی نامعلوم 6. معدل بن علی -معلوم نیست
  4. آتناملازاده

    اهنگ ای دریغا

    دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم خراب آباد دل آباد دارم دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی و سینا سرلک ای دریغا با لینک مستقیم ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان را تا کجاها تا کجاها میکشانی میکشانی ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ
  5. پارت چهار - از کجا معلوم @Nasim.M روی حرفش بمونه اما @M@htaنه؟ @sanliگفت: - حتی اگه روی قولش نمونه من ترجیح میدم برای انتقام از مهتا هم شده به نسیم بپیوندم. دیدم راست میگه. رو به @گیلاسکردم. - این نظر ماست، نظر تو چیه؟ - اگه شما میرید من هم میام. من که اینجا کسی رو نمی شناسم. به @مـهســآگفتم: - ما آماده ایم. از روی تخت پایین رفت. - پس بذار من به بقیه هم بگم بعد میام و توضیح میدم چطور میشه رفت. بعد رفت و ما بهم نگاه کردیم. پرسیدم: - بنظرتون کار خوبیه؟ @گیلاس قاطع گفت: - آره. پس دیگه نتونستم مخالفت کنم. شب دوباره @مـهســآ اومد دنبالمون. - آماده اید که بریم؟ @sanliنگران پرسید: - همین امشب بریم؟ - آره دیگه. - باشه، بریم. مهسا توضیح داد: - من تا یکجا شما رو می‌رسونم بعد به دوستم می‌سپارم که با اون برید. پس نفوذی بود. - باشه.
  6. پارت هشتاد و سه مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! چند ثانیه نگاهشون کرد. شاید با اصرار بیشتر نرم میشدن شاید هم نه. پس گفت: - بهتون پول میدم. متعجب نگاهش کردن. گفت: - بهتون پول میدم. خیلی زیاد! در مقابل بیان و برای الینا بهونه‌ای بیارید تا قانعش کنه شما مجبور بودید نباشید. هر دو نگاهش کردن. احساس کرد توی نگاهشون دلسوزی هست. *** الینا گیج و بهت‌زده به مادرش و شوهر مادرش نگاه می‌کرد. اشک توی چشم‌های مادر حلقه زده بود و شوهر مادر توی فکر بود. الینا با صدایی که به سختی در می‌اومد گفت: - شما اینجا چیکار می‌کنید؟! مادر گفت: - اومدیم تو رو ببینیم عزیزم. - بعد از اینهمه سال یاد من کردید! - بعد از اینهمه سال جرات پیدا کردم بیام و حقیقت رو بهت بگم. الینا چند ثانیه سکوت کرد و دانیال خوشحال بود که اینبار رو از دوش الینا برمی‌داره. - حقیقت... حقیقت چی؟! خونه خلوت بود. دانیال همه رو مرخص کرده بود و به برادرهاش هم گفته بود نیان تا الینا اگه واکنش هیجانی نشون داد بعدا احساس حقارت نکنه. - حقیقت اینکه این سال‌ها کجا بودم و چرا رفته بودم. الینا زهرخندی زد و روش رو گرفت اما همچنان مهبوت بود. - تو زندگی من رو تباه کردی. این گفتن تو چه کمکی به من می‌کنه. مادر التماس‌آمیز گفت: - انقدر تلخ نباش! دختر جواب داد: - وقتی داشتی می‌رفتی با همین لحن التماست کردم که بمونی. - تو نمی‌دونی چرا رفتم. اگه بدونی محبت مادرانه‌م رو درک می‌کنی. - من نمی‌خوام بدونم. دانیال که دید الانه نقشش خراب بشه میانجی‌گری کرد: - الینا جان، بذار حداقل حرفشون رو بزنند. الینا نگاهی به دانیال انداخت و بعد با نارضایتی روش رو گرفت و منتظر موند حرف بزنند. در مقابل نگاه مشتاق دانیال، مادر شروع به حرف زدن کرد: - وقتی تو پنج ساله بودی فهمیدم یک بیماری دارم. - بیماری... بعد پوزخند زد. - این چه بیماری بود که دواش دور شدن از من بود؟ - دوای بیماری من دور شدن از تو نبود، دوای تو دور شدن از من بود. - نمی‌فهمم چی میگی! مادر خودش رو به گریه زد. - من سادیسم داشتم دخترم. دانیال و الینا همزمان جا خوردن. الینا از حقیقت دروغی که می‌شنید و دانیال از نقشه جالب اون‌ها. - نمی‌تونستم تو رو کنار خودم نگه دارم! نمی‌تونستم ببینم که خودم آزارت میدم! می‌دونستم توی پرورشگاه بی‌مادری اذیتت می‌کنه اما بهتر از این بود که ازم متنفر باشی.
  7. پارت بیست و چهار عبدالله به زنش گفت: - تو برو اتاق رو ببین. الکساندرا همراه زن بابا رفت. زن بابا در حال رفتن به سمت اتاق پرسید: - چند وقتته؟ - چه؟ - چند وقته بارداری؟ الکساندرا با کلمه باردار این مدت آشنا شده بود. به در اتاق رسیدن. - سه ماه. - چند وقته ازدواج کردید؟ - چهار ماه. زن بابا در رو باز کرد. - آفرین! پس زمین پر باری! الکساندرا نفهمید منظورش چیه و براش مهم هم نبود. حواسش رفت پی اتاق. یک اتاق ساده با یک گلیم و پتو کنار اتاق برای نشستن و پشتی و رخته‌خواب‌های جمع شده. روزهای اول زندگی در اونجا به دلش نبود اما کم‌کم عادت کرد. اتاق جدید به دلش نشست و از اینکه غذا درست کردن با اون نبود خوشحال بود. عبدالله که اینجا سرکار نمی‌رفت و خرج با پدرش بود بیشتر وقت‌ها الکساندرا رو می‌برد و دور می‌داد. خرمشهر نسبت به ایلام شهر قشنگ‌تری بود و هم صحبتی با زن بابای عبدالله هم لذت خودش رو داشت و اینجا اقوام زیادی برای شناختنش می‌اومدن و دوباره توی همون شرایطی افتاده بود که دوست داشت. همسرش براش انگشتر خرید. باهم به کوه نوردی رفتن. اما احساس می کرد هیچی درست نمیشه. با خودش گفت: هميشه نميتوني منتظر زمان مناسب بموني گاهي وقتها بايد جرأت كني و بپري ... با اومدن به اونجا عبدالله بعد از یک ماه پاک زیستن دوباره کارهای قبلش رو شروع می‌کنه. انقدر که خبرش به اقوام می‌رسه و بهش میگن: - بجای زن بازی صیغه کن اما اون قبول نمی کنه. به هیچ کسی هم سر نمیزنه و یک مدت همه زن ها رو ول می کنه و برای اینکه حرف‌ها بخوابن فقط با زنش می‌گرده و هر روز بیرون می‌برش تا همه ببینند اون با زنش هست. اما بعد از دو سه هفته وقتی الکساندرا پنج ماه بود دوباره کارهای گذشتش رو شروع می‌کنه. یکی دو روز عصرها که وقت آزاد داشت به چند کاباره شبانه سر زد و مدتی را در مصاحبت دختران معرفی شده از سوی دوستان خود گذراند که به آنها هدایایی گرانقیمت نیز داد. چند ماه بعد در یک مجلس میهمانی به یکی از همان دخترهایی که مدتی رو با عبدالله سرکرده بود برخوردم و او با افتخار فراوان انگشتری رو که از عبدالله هدیه گرفته بود به زن باباش نشون داد. زن بابا با عموی عبدالله صحبت کردن و بهترین راحل رو این دیدن که این مرد سی و چهار ساله رو سرکار بفرستن تا دست از اینکارهاش برداره. عموی عبدالله به بهانه اینکه توی خیاط‌خونه‌ش نیاز به کمک داره اون رو پیش خودش برد. اونجا انقدر با عبدالله صحبت کرد که... - اگه تو از زنت تامین نمیشی نیازی نیست سمت گناه بری، یک زن دیگه بگیر. که آخر سر عبدالله قبول کرد.
  8. <a href="https://imgurl.ir/viewer.php?file=c44895_1726398854_K1rO8.jpg"><img src="https://cdn.imgurl.ir/css/images/no_thumbnail.jpg" border="0" alt="c44895_1726398854_K1rO8.jpg" /></a> عکس های اضاف به عکس اصلی [URL=https://cdn.imgurl.ir/][IMG]https://cdn.imgurl.ir/uploads/c44895_1726398854_K1rO8.jpg[/IMG][/URL]
  9. [url=https://uploadkon.ir/uploads/c56213_261726398854-K1rO8.jpg][img]https://uploadkon.ir/uploads/thumbs/c56213_261726398854-K1rO8.jpg[/img][/url] عکس اصلی
  10. پارت شصت و پنج - تو که جای خودت! بخاطر اینکه ما یک شروع دوباره هستیم. یک شروع مهربون‌تر. یک شروع آزادتر. چیزی که پدرم نبود. مردم آزادی می‌خوان. - مردم آزادی می‌خوان اما بنظر من آزادی نیاز اساسی‌شون نیست. - چطور این رو میگی؟ درحالی که به شهری که مثل روستا بود نگاه می‌کردم گفتم: - برای ما کشورهایی که چه از لحاظ شهرسازی و چه فرهنگی کمی عقب‌تر از حد معمول هست یک اصلاح‌گر مهم‌تر از یک دمکراس هست. - خوب نمیشه که یک اصلاح‌گر دمکرات باشه؟ - میشه؛ اما اعتقاد ندارم که یک دمکراس می‌تونه نجاتمون باشه. ما دیکتاتور نیاز داریم. سر تکون داد و گفت: - به عنوان کشوری که مردمش چندین بار بخاطر آزادی شورش کردن زیادی افکارت عجیبه. - چیزی که از دمکراسی توی کشورم، همون‌قدر که انجام شده دیدم، من رو مجاب کرد دیکتاتوری بهتره. - حکومت باید مردم رو به سمت با فرهنگ‌تر شدن پیش ببره. نیشخندی زدم و نگاهش کردم. - نه بابا، آفرین! خندید. به کاخ رسیدیم. یک کاخ اروپایی کوچیک که رنگ و روش رفته بود. یکم پشمام ریخت اما در نهایت یک لبخند زدم و پیاده شدم. دوباره احترام نیروی نظامی و همون نیروی نظامی بودن که به صورت دایره‌وار دور ما حلقه زده بودن تا مردم نزدیک نشن. در باز شد و ما داخل رفتیم. وضعیت باغ خیلی باحال بود. فکر می‌کردی وارد جنگل‌های آمازون شدی. جلوتر چند نفر منتظر ما بودن. سواد دم گوشم گفت: - خانواده‌م هستن. سر تکون دادم. همه به ترتیب ایستاده بودن. مادرش رو معرفی کرد. البته هر سه می‌دونستیم که دیدار داشتیم. مادرش خیلی مغرورانه به من سر تکون داد و من هم با لبخند مصلحتی سر تکون دادم. نه بیشتر نه کمتر! معلوم بود پسر و مادر از قبل هم رو دیدن که واکنش خاصی نشون ندادن. با یک سیل از برادر و خواهرها آشنا شدم. بعد از این آشنایی طولانی به همسر اول رسیدم. - نانارسیس، همسر اولم. نانارسیس زنی چهل ساله بود و سنش از سواد هم بالاتر بود. زن به سردی نگاهم کرد و سری تکون داد. من با همون لبخند مصلحتی سر تکون دادم و با پسر سیزده و دوازده و دختر یازده ساله‌ش آشنا شدم. انگار توی چشم بچه‌هاش تیری بود که قرار بود به من بخوره. همسر دوم کاکاوه بیست و شیش ساله و حسابی جوون بود. توی چشم‌هاش آرامش خاصی بود و بنظر می‌اومد قصد جنگ با من نداره. دختر و پسر همسر دوم هم همسن و سال بچه‌های همسر اول بودن و توی نگاهشون نگرانی خاصی دیده میشد. همسر سوم مُرده بود و چون جایگاه خانوادگیش بالاتر بود پسرش که ولیعهد هم بود فرزند خونده من به حساب می‌اومد که بعد از آشنایی با همسر چهارم که دختری سی و شیش ساله بود و هنوز فرزند نداشت و با نگاه بدبینش من رو نگاه می‌کرد، بچه رو برام آوردن. بنظرم که همه سیاه‌پوست‌ها شکل هم بودن. بچه کوچیک چهار ساله با استرس روبه‌روی من ایستاده بود و دامن زنی که بعدا فهمیدم دایه‌ش هست رو گرفته بود. با لبخند روی زانوهام نشستم. - بیا ببینم کوچولو! من عاشق بچه‌ها بودم و این قابل انکار نبود. تنها چیزی که احساسم رو به بچه‌ها تغییر می‌داد منفعتم بود. مثل کاری که با بچه الهام کردم. و حالا منفعتم در مقابل این بچه کاملا مثبت بود. اگه من مادر خوبی براش میشدم و به سلطنت می‌رسید من ملکه مادر میشدم و دیگه نیازی نبود از قدرت کنار برم. - زنیا، برو پیش مادرت. این رو سواد گفت. زنیا انگار خبر داشت که من قرار مادرش بشم چون نگاه با تردیدی به من و بعد به دایه‌ش انداخت. دایه‌ش با چشم اشاره کرد برو. اون هم یک قدم جلو اومد و احترام گذاشت و به انگلیسی گفت: - خوش آمدین ملکه! خندیدم و دست انداختم بازوش رو گرفتم. بچه جا خورد و نمی‌دونست چیکارش دارم اما من جلو و به آغوش کشیدم. یکدفعه چیزی در من پدیدار شد. یک حس مادرانه خیلی قوی، یک شور، یک عشق! و اینطوری شد که من برای اولین بار حس مادرانه رو کشیدم.
  11. پارت هشتاد و دو حالا وقتش بود که نقشه خودم رو عملی کنم. نمی‌ذاشتم عزیزترین کسم توی این میزان از تنهایی بمونه. باید واقعیت معلوم میشد. آدرس رو ازش نگرفته بودم اما بعد از چندبار صحبت کردن فامیل کسی که مادرش باهاش ازدواج کرد و لو داد. باید می‌رفتم ببینم چرا دخترش رو تنها گذاشت و آیا می‌دونه الان تهران هست یا نه و اینکه قصد داره باهاش دیدار داشته باشه و اگه نداره چرا! باید راضیش می‌کردم که به سبک زندگیش برگرده. با کمک رابطه‌هایی که داشتم جاش رو پیدا کردم. یک روز با یک دسته گل به دم خونه‌شون رفتم و زنگ زدم. صدای آقایی اومد: - بله! - ببخشید، امکانش هست به داخل بیام؟ - شما؟ بدون اینکه هول بشم گفتم: - بیایم متوجه میشین. - خوب من شما رو نمی‌شناسم چطور راهتون بدم؟ - نگران نباشید، خبلی نزدیکم. عضوی از خانواده‌م. یکم مکث کرد بعد گفت: - من که نمی‌فهمم چی میگی. بیا داخل. و در رو زد و گفت: - طبقه دو. درحالی که خودم می‌دونستم، اصلا زنگ طبقه دوم رو زده بودم. به واحد رسیدم. در زدم. در باز شد. یک مرد عبوس و جدی پشت در بود. نگاهی به من و دسته گل توی دستم کرد. - امرتون! - حتما باید بیام داخل که بگم. مکث طولانی کرد و بعد گفت: - پس بیا. وارد شد و من هم پشت سرش رفتم. روی کاناپه نشستم. همون موقع یک خانم هم با حجاب از اتاق بیرون اومد. بلند شدم و سلام کردم. خوشحال بودم که اینجا هست. روم نمیشد به مرده بگم خانمتون هست یا نه، اینطور اصلا راهم نمی‌داد اما حالا بود و همین خوب بود. خانمه جوابم رو داد و مرد هم روی مبل نشست و خانمه هم اومد و کنارش نشست. مرده گفت: - با این تیپ که اومدی انگار قصد خواستگاری داری. من کلا یک پسر دارم، اون رو می‌خوای؟ - نه... به خانمه نگاه کردم. - خواستگاری دختر شما اومدم. خانم مدتی جا خورده نگاهم کرد. مرد پرخاش کنند گفت: - چی داری میگی؟! ** دانای رمان ** دانیال بی‌توجه به پدر ناتنی الینا رو به مادرش ادامه داد: - چرا دخترتون رو ترک کردین؟ چطور تونستید بخاطر یک مرد یا خودخواهی خودتون اون رو از محبت مادر محروم کنید؟ اون مرد کلافه گفت: - تمومش کن و بلند شو برو. بدون توجه به حرفش ادامه دادم: - اون الان نیاز به بودن شما داره. بیان و ازش معذرت‌خواهی کنید و بهش برگردین. زن به گریه افتاد. مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! - شما چطور مسئولیت مادر شدن رو پذیرفتید وقتی که حاضر به اتمام رسوندنش نبودید؟ دختر شما باید حس ناکافی بودن داشته باشه بخاطر ناکافی بودن شما! مرد به سمتم اومد. - دیگه خیلی زر زدی، بسته. بازوم رو گرفت و اومد بلندم کنه که سفت نشستم. هرچی کشید دید بلند نمیشم. اومد محکم‌تر بکشه که مچ دستش رو گرفتم و بهش چشم غره رفتم. کمی مکث کرد بعد دستش رو عقب کشید. اون خانم به حرف اومد: - تو رو خدا از اینجا برید. من می‌خوام بدون اون ادامه بدم.
  12. پارت بیست و سه خدا رو شکر راه زیادی نبود. پیاده که شدن یک نفر به سمتشون دوید. - داداش عبدالله خوش اومدین! الکساندرا از عبدالله پرسید: - چه کسی است؟ - بچه زن بابام از شوهر قبلیش. الکساندرا به پسر بیست ساله نگاه کرد. پسر جلو دوید و دست عبدالله رو که خیلی سرد نگاهش می‌کرد بوسید و گفت: - شما زحمت نکشید من میرم وسایلتون رو میارم. و رفت. الکساندرا به عبدالله نگاه کرد که سرد و تلخ بود و توی دلش بهش حق داد. برادر جوون با هیجان لوازم رو توی گاری گذاشت و دعوتشون کرد بشینند و مدام حرف میزد. بالاخره عبدالله پرسید: - حال بابام چطوره؟ - هی! ان شاءالله که طوری‌شون نمیشه! عبدالله نفس عمیقی کشید. حس عجیبی داشت. اصلا زنده موندن و نبودن پدرش براش مهم نبود. فقط می‌خواست حساب و کتاب کنه تا چند وقت اونجا هست. به خونه رسیدن. زن باباش اومد استقبالشون. - اینه خانم خوشگلت! و چند بوسه آبدار روی صورتش زد. - اسمت چیه عزیزم؟ - الکساندرا! - واه، عجنبی هستی؟! الکساندرا با ذوقی که از هیجان مردم بعد از گفتنش داشت گفت: - من تازه مسلمان شد. زن ذوق کرد و چندبار هر دوشون رو بوسید و تبریک گفت. الکساندرا داشت لذت می‌برد اما عبدالله بی‌حوصله پرسید: - پدرم هست؟ - آره بابا طفلک با این حالش که نمی‌تونه راه بره. بیا داخل. هر دو وارد خونه‌ای شدن که به خرابه می‌مونست. اونجا الکساندرا پدر شوهرش رو که آنچنان مریض بود که متوجه نمیشد کسی کنارش هست رو دید. عبدالله غمگین خم شد و دست پدرش رو بوسید. یکم احساس دلسوزی می‌کرد. زن بابا گفت: - می‌بینی چه بلایی سر این طفلک اومده! - ان شاالله بهتر میشه. - طبیب میگه سکته بدی زده. عبدالله سری به تاسف تکون داد و چیزی نگفت. زن بابا گفت: - بیا تا اتاقت رو نشونت بدم.
  13. پارت هشتاد و یک - پس خانواده‌ت رو دیدی؟ سرم رو به دو طرف تکون دادم. - پدرم رو نه، خیلی زود مُرد. مادرم همه چیزش رو فروخت و اومد تهران تا کار کنه اما همین جا ازدواج کرد و من رو به پرورشگاه سپرد. بهت‌زده نگاهم کرد. انگار باورش نمیشد. - مادرت زنده‌ست؟ - آره. - چرا تا حالا بهم نگفتی؟ یکم جابجا شدم و گفتم: - راستش قصد داشتم بگم و منتظر بودم یکبار بپرسی. واقعا هم همینطور بود. دستپاچه گفت: - معذرت می‌خوام! مسئله این نیست که زندگی تو برام مهم نیست بلکه فکر می‌کردم هرکی پرورشگاه هست خانواده نداره. - نه، بیشتر بچه‌های پرورشگاه بد سرپرست هستن نه بی‌سرپرست. آهانی گفت و چیزی اضاف نکرد اما من می‌دونستم که به زودی دنبال مادرم میره. ** دانیال ** برای شام میخواستیم پایین بریم. من جلوی آینه بودم، اما بابک روی تخت من دراز کشیده بود و دست‌هاش رو پشت سرش گذاشته بود. - برای شام نمیای؟ - به یک سوالم جواب بدی میام. - اگه جواب ندم نمیای؟ بی‌توجه نیم‌خیز شد و با سرخوشی گفت: - کی میخوای از الینا خواستگاری کنی؟ - مگه قراره خواستگاری کنم؟ - چرا که نه؟ شما هم بهم می‌خورید و هم عاشق هستید. برس رو روی میز گذاشتم. - اگه گرسنه‌ای بیا. و پایین میرم .بقیه سرگرم حرف زدن و بچه‌ها بودن، اما الینا نبود. یواشکی از چشمه پرسیدم، گفت حیاطه.ِ از خونه بیرون زدم و با چشم دنبالش گشتم. آتیشی درست کرده بود و کنارش نشسته بود. جلوتر که رفتم، دیدم دستهاش رو دور خودش حلقه زده و کتی پوشیده. - هوا انقدر سرد نیست. سمتم برگشت، چشمهاش سرخ بود. با نگرانی رفتم و کنارش نشستم. - چی شده؟ لبخند خسته‌ای زد. - هیچی. - هیچی که خیلیِ. دوباره به آتیش خیره شد. - دلم گرفته، بد رقم گرفته؛ ول کن نیست. - چه دل پرویی! میخواستی بهش بگی دانیال که بیاد، دیگه نمی‌ذاره گرفته باشی. همچین میکند که دیگه تا وقتی هست جرات نکنی بگیری و این الینا خانم ما رو اذیت کنی. با لبخند نگاهم کرد. - مثلا چیکار میکنی؟ - مثلا... مثلا... آها، پاشو . - چی؟ دستش رو گرفتم و بلندش کردم. - بلند شو میگم. دنبال خودم قسمتی از باغ کشوندم که صدامون به داخل نره. - کجا من رو میبری؟ - هیس! رسیدیم یک قسمتی که پر از دار و درخت بود. گیج به من و دور و بر نگاه کرد. - خوب، حالا چیکار کنیم؟ - گرگم به هوا بازی کنیم؟ یک لحظه موند، بعد قهقه‌ای زد که برای اولین بار ازش دیدم. - چیکار؟! - خوب قایم و موشک، سر بذار. هنوز میخندید. - دهه، سر بذار دیگه. با خنده دستهاش رو روی چشمهاش گذاشت و روش رو سمت درخت برگردوند. - یک... دو... سه. سریع پشت یک درخت کلفت رفتم و یک شاخه گل رز سرخ جدا کردم و دستم گرفتم. ده رو که گفت، برگشت. - کجایی؟ از جلوی درختی که پشتش بودم رد شد که چرخیدم از پشتش در اومدم، یک دستم رو درخت بود. باور کن واسه توی بیتابم باور کن واسه چشمهات که بیخوابم باور کن که به داشتنت میبالم من باور کن باور کن برگشت سمتم که زود خودم رو کشیدم پشت درخت از اینور بیرون آمد. جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنهام نذار تو این بیکسی میدونم میدونی عاشق چشمهاتم باور کن بدجوری غرق نگاهتم اومد پشت درخت که دور زدم؛ اون هم کوتاه نیومده. دور، دور میکردیم. از عشقت دیونم قدرتو می دونم پیش تو می مونم هستو می دونم از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من با تو می مونم باالخره پشت درخت ایستاد. یکم سرم رو اینور درخت بردم تا راحت ببینمش. باور کن تپش تند-تند قلبم رو باور کن سردی دستهای خستهام رو باور کن تا آخرش من بات هستم و باور کن باور کن با شیطنت سرش رو این ور آورد که دور زدم و خودم رو پشت سرش رسوندم. با نوک پا به پاش ضربه زدم؛ با بهت برگشت سمتم و به درخت تکیه داد، گل رو سمتش گرفتم. جونمی عمرمی قلبمی نفسی بمون و تنهام نذار تو این بی کسی میدونم میدونی عاشق چشمهاتم باور کن بدجوری غرق نگاهتم گل رو از دستم گرفت. با لبخند بهش اشاره کردم که به سمت ویال حرکت کنه. خودم کنارش، اما بافاصله حرکت میکردم؛ به چشمهای هم زل زده بودیم. از عشقت دیونم قدرت رو میدونم پیش تو میمونم هس تو میخونم از اینکه پیشمی از خدا ممنونم باور کن عشق من باتو میمونم *بابک جهانبخش* غرق نگاهش بودم که بارون شروع به باریدن کرد؛ دستهامون رو روی سرمون گرفتیم. - بدو. هر دو با خنده به سمت ساختمون دویدن.
  14. پارت هشتاد اون شب همه فکر کردن همه چیز تموم شده اما دانیال تا صبح نتونست بخوابه. بله ، آدم می تونه همزمان که داره برای آینده برنامه ریزی می‌کنه ، به این فکر کنه که کاش شب بخوابه و صبح بیدار نشه . . ! فرداش با الینا وقت صبحانه مشغول شطرنج شد. به الینا آروم گفت: - کی بریم دنبال کارهای عقد؟ این ماه عید غدیرها. - باشه برای بهمن. - چرا؟ لبخند زد. - دوست دارم روز تولدم باشه. - باشه، خوبه. ** الینا ** یک سیب از ظرف میوه برداشتم و گاز زدم. من اهل باکلاس بازی نبودم. به عقب که برگشتم همه داشتن با تعجب نگاهم می‌کردن. وای این‌ها چقدر لوسن! کنار دانیال خودم رو ولو کردم روی مبل نگاهم کرد. خیلی با محبت. بعد سیب رو ازم گرفت. ا، چرا سیبم رو برد! سیب رو جلوی دهن خودش گرفت و چرخوند تا رسید به اونجا که من گاز زدم. یک گاز از همون‌جا زد. وای این چه کاری بود! وای من چرا اینطوری شدم! چرا ضربان قلبم تند میزنه! ! از جام بلند شدم. اگه یکم دیگه می‌نشستم صدای ضربان قلبم رو می‌شنید. شب به سوییتم اومد. برام چندتا النگو، یک قواره پارچه و یک دسته گل گرفته بود. با تعجب و حیرت گفتم: - این‌ها برای چیه؟ - تو اگه سنتی ازدواج می‌کردی یک خرید اولیه داشتی. این بجای اونه. - دانیال... این‌ها خیلی با ارزشن! نفس عمیقی کشید. - خوب خدا رو شکر که به تو می‌خورن! ** دانای رمان ** وقتی به سوییت برگشت چشمه بهش گفت: - درست نیست وقتی توی سوییت تنهاست سراغش بری. - انقدر بزرگش نکن. من فقط دیدنش رفته بودم. - پس چرا انقدر ترسیدی؟ چرا به چشم هام نگاه نمی کنی؟ راست می‌گفت. دانیال نمی‌خواست که از راز درونش با خبر بشه. - من خسته‌م باید برم دوش بگیرم. رفت و زیر دوش به این فکر کرد که... عشق تو چیزی دارد که به من آرامش می‌بخشد حتی اگر همه جهان بلرزد من با عشق تو محکم و استوار بی ترس می‌خوابم و الینا هم داشت فکر می‌کرد: در طول روز هنگام انجام هر کاری بـه تـو فکر می کنم وقتی چشم‌هایم را باز میکنم تـو را می بینم، و همین‌طور وقتی آن‌ها را می‌بندم تـو همیشه در افکار مـن جاری هستی دانیال با حوله حموم روی بالکن ایستاد و دست‌هاش رو روی نرده گذاشت و به فکر فرو رفت: مـن هرگز بـه تـو آسیب نخواهم زد چون تـو قلب مـن هستی اگر بـه تـو آسیبی بزنم بـه خودم آسیب زده‌ام و خواهم مرد این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. - آقا، چای براتون آوردم. به سمت اتاق برگشت و کد بانو رفت. لیوان چای رو برداشت و دوباره ذهنش به سمت الینا رفت که یکدفعه فریاد کشید: - وای! چای روی پاش ریخت. سوزش بدی داشت. لب‌هاش رو روی هم فشار داد تا ضایع نکنه. حنانه خانم که اومده بود چیزی بهش بگه با صدای فریاد در اتاق رو سریع باز کرده بود و گفت: - چی شده؟ خندم گرفت. - هیچی، هیچی! نگاهی به لیوان توی دستم و شلوار خیسم کرد - خدا رحم کرد بدجا نریخت. میرم برات شکر بیارم توهم برو زژر آب بگیر. ** الینا ** - بریم باغ؟ - بریم. رفتیم اونجا نشستیم به فیلم دیدن. همچین بچه‌های مثبتی ما هستیم. وسط فیلم هی نگاهش می‌کردم و حض می‌بردم. یادمه سر خواستگار قبلیم یک عزیزی بهم گفته بود: - دختر خوب منتظر یه مرد بمون مراقبت از تو کار پسر بچه ها نیست. - الینا! - جانم! انگار تردید داشت. - تو... از اول... پرورشگاه بودی؟ یعنی چیزی درباره خانواده‌ت می‌دونی؟ - من... من... یکجورایی آره. کوچیک بودم که پدرم فوت کرد. اصلیت ما برمی‌گرده به خمین. - استان مرکزی؟
×
×
  • اضافه کردن...