رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت سه پریدیم روی تخت. - به عنوان گرگ خیلی جای خوبی هست. @گیلاسگفت: - اما مشکوکن! اگه مجبور شده که ما رو سریع جمع کنه چطور این غارها رو درست کرده. @sanli گفت: - من هم مشکوکم. همون موقع یکی گفت: - صاحب خونه! هستی؟ - کیه؟ بیا تو. داخل اومد. @مـهســآ بود. تازه وارد انجمن. - به سلام خانم خانم ها! اون هم با ذوق سلام کرد و اومد مثل ما روی تخت نشست. - دیدید چه اتاق‌هایی هست! - آره خیلی خفنه! - اما یک چیزی بنظر من درست نمیاد. ماهم سریع گفتیم که درباره چی حرف میزدیم. اون هم یکم سر تکون داد بعد گفت: - من هم همینطور مثل شما فکر می‌کردم. برای همین رفتم به ارباب @Nasim.M پیوسطم. سکوت کردیم. پس این برای تبلیغ اومده بود. @گیلاسپرسید: - کی هست این اربابت؟ - اربابم اول متحد @M@hta بود اما وقتی دید اون می خواد خودش رییس باشه و همه امتیازها برای خودش باشه از اون جدا شد. حالا هم حاضر قسم بخوره اگه براش بجنگین طلسم رو نابود کنه. - می تونه؟ @مـهســآگفت: - این طلسم رو خودشون دو نفر ساختن.
  2. پارت هفتاد و نه - الینا! - جانم! - با من ازدواج کن! چشم‌هام رو بستم و پلک‌هام رو فشردم. صداش دوباره گوشم رو نوازش داد: - با من ازدواج می‌کنی؟ چشم‌هام رو باز کردم و نگاهش کردم. نگاهش کمی نگران بود. - موافقی؟ خندیدم. - اینطور؟ - نه، نه. خم شد و در داشپرت رو باز کرد و چیزی رو در آورد و مقابلم باز کرد. - اینطور. با من ازدواج می‌کنی؟ حلقه رو که از طلای سفید بود و نگین بنفشی داشت نگاه کردم و گفتم: - قبول می‌کنم. و دستم رو جلو بردم تا توی انگشتم کنه. ** دانای رمان ** ساعت از ۱۱ شب گذشته. خونه مادربزرگ آروم شده. پدربزرگ می‌گه: - باربد جان یه چیزی بخور. -میل ندارم. - پس برو بخواب. باربد نه با قاطعیت گفت: - نه می‌خوام به خونه‌مون برم. - چی؟! کجا؟! - خونه‌مو، پیش برادرهام. مادربزرگ که حسابی ترسیده بود گفت: - تو حالت خوب نیست. اونم هنوز آروم نشده. - می‌دونم ولی اون برادرمه. - برادرت؟ برادرت صورتت رو این‌جوری کرده! باربد منطقی گفت: - یکجورایی حق داشت. یک واکنش طبیعی بود. - تو چند ساعت پیش از ترس داشتی می‌لرزیدی. الان می‌خوای پیش همون آدم برگردی؟ - اون آدمی که میگین اسمش دانیاله. پدر بزرگ دست به کمر بلند شد. - نه! تا من هستم، نمی‌ذارم امشب بری. اون الان حالت طبیعی نداره. - اگه نرم، اگه همین‌جا بمونم، فردا بدتر می‌شه. من دانیال رو می‌شناسم. - چی بدتر می‌شه؟ - اون فکر می‌کنه من ازش قهر کردم، یا ازش می‌ترس، یا دارم پشتش حرف می‌زنم. مادر بزرگ با عصبانیت گفت: - خب می‌ترسی! حق هم داری! اون وحشیه! - بس کنید مادرجون! اینهمه نامردی رو در حق دانیال می‌کنید؟ پدر بزرگ خودش رو جمع کرد. باربد بلند شد و رفت تا لباس‌های بیرونیش رو بپوشه. اون دو نفر خیلی نگران بودن. خداحافظی کرد. مادربزرگ گفت: - هر وقت خواستی برگرد. - بسیار خوب، ممنون! تاکسی گرفت و به خونه رفت. تا همون جا تردید داشت. جلوی خونه چند دقیقه نگاهش کرد بعد داخل رفت. داخل نمی‌رفت بخاطر خانواده یا برادرش، داخل می‌رفت برای نیوشا. وارد سوییت که شد دانیال رو توی هال دید. واقعا یکم نگران شد. دانیال به هوای اینکه دو پسر هستن سرش رو بالا آورد و با دیدن باربد با زیر چشم کبود جا خورد. باربد نگاهش کرد و اون گفت: - برگشتی؟ صدای باربد به سختی در می‌اومد. - بله. - برو به اتاقت. باربد درحالی که از این بخشندگی دانیال، که دلیلش به ما معلوم هست، متعجب بود به اتاقش رفت و خدا رو شکر کرد که همه چیز تموم شد.
  3. پارت بیست و دو - خوب حداقل بذار خانمت زایمان کنه و نوه‌م رو اینجا در آغوش بگیرم بعد برو. - خیلی طول می‌کشه اون مریضه! برای زایمان بر می‌گردیم. - اون‌ها نمی‌ذارن برگردی. اما عبدالله اعتقاد داشت باید بره. شب به الکساندرا که دیگه کم‌کم داشت به خونه عادت می‌کرد گفت: - لوازمت رو حمع کن، باید بریم خرمشهر. - خرمشر کجا؟ - زیاد دور نیست. الکساندرا هنوز متوجه نشده بود چه خبره. - رفت مسافرت؟ - شاید. یک مدت طولانی قرار بمونیم؟ الکساندرا ناراحت و وحشت‌زده گفت: - چرا؟! - پدرم مریض شده، باید ازش مراقبت کنم. - تو مگه پدر داشت؟! اون تا حالا پدر عبدالله رو ندیده بود. - آره. - کجا بود؟ - یک شهر دیگه. سوالات الکساندرا تمومی نداشت. چرا مثل زن‌های دیگه فقط نمی‌گفت چشم! - شما رو ترک کرد؟ کلافه گفت: - آره. - پس چرا تو خواست رفت پیش او؟ - اینجا اینطوریه دیگه! باید از پدر و مادر مراقبت کنی. سوالات الکساندرا دردی رو درش زنده می‌کرد. - بعد مراقبت از بچه فقط مادر؟ - آره، نه... مراقبت با مادرانه خرجش با پدر. - خرج تو با پدر؟ - آره. الکساندرا دیگه چیزی نگفت اما بنظرش این تقسیم بندی ناعادلانه بود. از طرفی مخالفتی نکرد چون فهمیده بود بی‌نتیجه‌ست. فقط رفت یک کنار نشست و زانوهاش رو بغل گرفت. تازه به اینجا داشت عادت می‌کرد و همه اون‌هایی که کنجکاو برای دیدنش بودن رو دوست داشت. با خودش فکر کرد: یعنی زندگی همه زنانه ایران اینطوری هست؟ فقط درد، درد و درد! چند روز آینده آماده شدن و خانواده با اشک و ناراحتی اون‌ها رو بدرقه کردن و مادر عبدالله دست عبدالله رو توی دست عروسش گذاشت و گفت: - پسرم رو به تو می‌سپارم! الکساندرا که با تعارف آشنایی نداشت با تعجب گفت: - او مستقل و قوی. من نتوانست از او مراقبت کرد. همه وسط گریه خندیدن. با حال بهتری سوار اتوبوس کردنشون. الکساندرا یاد روزی افتاد که عبدالله اون رو برگردوند و آه کشید. کاش اون روز بر نمی‌گشت. راه طولانی رو رفتن و الکساندرا گاهی دردش می‌گرفت و گاهی ویار می‌کرد اما عبدالله محل نمی‌داد و در آخر وقتی حالش خیلی بد بود کلافه گفت: - جمع کن خودت رو. مگه دیگران باردار نمیشن؟ در اصل عبدالله توی خاطرات آخرین سفر کذایی‌ش گم شده بود.
  4. پارت شصت و چهار انگار فقط یک دقیقه گذشت که دم گوشم گفت: - ترنج! بیدار شو رسیدیم. ترنج! بیدار شدم و اومدم پلکم رو بنالونم که یادم اومد آرایش دارم. - رسیدیم؟ - آره، الان توی مرز هستیم. باید پیاده بشم و به نیروهام سلام بدم. نگاه کردم. یک عده با لباس نظامی قهوه‌ای جلومون ایستاده بودن و سلام نظامی می‌دادن. - پس برو. در رو باز کرد و پیاده شد و جلو رفت. اون‌ها. وقتی که دیدنش شروع به خوندن شعری به زبون خودشون کردن و سواد هم با سلام نظامی روبه‌روشون ایستاد. یکم بعد یکس از همراهان سواد حرفی بهشون زد و اون‌ها عقب رفتن و سواد برگشت و سوار شد. - راه بیفت. راننده حرکت کرد. وارد خاک اسواتنی شدیم. سواد نفس عمیقی کشید. - دیگه تموم شد. از حالا به بعد دنیا برای منه! من هم حس عجیبی داشتم. من، ترنج، یک مترجم ساده توی ایران، حالا ملکه یک کشور غریب میشدم که حتی هم نژاد من هم نیستن. لبخندی روی لبم نشست. من خیلی خوشبختم! ماشین با اسکورت‌هاش انقدر رفت که به یک روستا رسید. روستا با همون خونه‌های گنبدی شکل که حدود بیست و دو خونه بیشتر نداشت که با جمعیت اینجا طبیعی بود. وارد که شدیم صدای فریاد بالا رفت. وارد که شدیم دیدیم افراد روستا دورمون جمع شدن. با پیاده شدن ما صدای هلهله‌ و بعد جیغ و بالا و پایین پریدن. بچه‌ها هم به سمتمون دویدن و من رو در آغوش کشیدن. نگران لباس قشنگم شدم اما خندیدم. تا پایتخت سه، چهار بار دیگه هم این اتفاق افتاد تا اینکه سواد اعلام کرد: - اینجا نگه می‌داریم که هم لباس عوض کنیم و هم بزرگان شهر بیان استقبالمون. من که احساس می‌کردم به این زودی بوی عرق گرفتم با عشق قبول کردم. یک چادر زده شد و من هم دستور دادم چمدون‌هام رو جلوی چشمم باز کنند و از بین لباس‌ها یک لباس مجلسی خیلی شیک آبی رنگ که مثل سیندرلا میشدم رو انتخاب کردم. صبیه و آرایشگرم کمکم کردن بپوشمش و آرایشم رو تمدید کردن. آرایشگرم گفت: - باورم نمیشه واقعا آرایشگر یک ملکه هستم. لبخند خشکی زدم. خیلی استرس داشتم. صدایی اومد: - بانوی من، اشراف برای دیدن پادشاه و شما اومدن. نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. چندین مرد کت و شلواری بیرون ایستاده بودن که با دیدن من احترام گذاشتن. یکی‌شون جلو اومد. - ملکه ورود شما رو تبریک میگم. چقدر همشون خوب انگلیسی بلد بودن. - ممنون از استقبال شما! همه اعلام کردن. - تبریک میگم! - ممنون! سواد به سمت من اومد. - سوار شو تا وارد پایتخت بشیم. سوار ماشین شدم و دوباره حرکت کرد. سواد بهم گفت: - می‌دونی چرا انقدر مردم از دیدن ما ذوق می‌کنند؟ - بخاطر من؟
  5. رمان آغوش رو خوندی عزیزم؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      مگه میشه شما بنویسی و قشنگ نباشه

    3. آتناملازاده

      آتناملازاده

      لطف داری قشنگم

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      💋💋💋💋

  6. پارت هشتاد و هشت ** الینا ** - نیوشا گوش کن، الان بهتربن فرصته که باربد رو به اون سمت بکشونی. - مطمئنی؟ - مگه نمی‌خوای‌ش؟ مطمئن گفت: - چرا. - مگه نمی‌خوای از راه خلاف بیرون بیاد؟ - چرا. این رو با یکم تردید گفت اما به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم: - پس باید اینکار رو انجام بدی. کمی مکث کرد بعد زیر لب گفت: - باشه. و پرسید: - تو قرار چیکار کنی؟ - منظورت چیه؟ - یعنی واقعا می‌خوای دانیال... نذاشتم ادامه بده: - آره، آره. یکم هر دو سکوت کردیم بعد خداحافظی کرد. جوابش رو دادم و قطع کردیم. یکم فکر کردم و نفس عمیقی کشیدم. من برای روزهای سخت آماده‌م. اون روز دانیال دنبالم اومد. قیافه‌ش نزار بود. - میای بیرون بریم؟ با خودم فکر کردم زمان خوبیه شاید یکم بیشتر فهمیدم. - منتظر بمون حاضر بشم. سر تکون داد و بیرون رفت. نگاهی به لباس‌هام کردم. یک هودی قرمز گوجه‌ای با شلوار سوارکاری برداشتم و پوشیدم. روسری کوتاه مشکی براق سرم کردم که موهام بیرون بود و دمبش رو توی هودیم کردم. کیف مشکیم رو هم برداشتم و بیرون زدم. منتظرم بود. یک رکابی مشکی و شلوار پوشیده بود روش هم کت مشکی پوشیده بود. با دیدن من لبخند زد. لبخندی که از چشم‌هاش پایین نیومد. پرسید: - بریم؟ - بریم. همینطور که به سمت در می‌رفتیم گفتم: - یکم باید حال و هوات رو عوض کنی عزیزم. - آره، خودم هم توی همین فکرم. - یک مسئله دیگه هم هست که من ازش ناراحتم. ایستاد. من هم ایستادم. به سمتم برگشت. - چی عزیزم؟ - جایگاه من توی این خونه چیه؟ - تو خانم این خونه هستی. سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نیستم دانیال. تو انگار فراموش کردی که من وجود دارم. - اصلا اینطور نیست. من این مدت کلافه بودم. - الان اگه زن و شوهر بودیم یکی‌مون همچین مشکلی می‌خورد می‌تونست اینطور خودش رو عقب بکشه؟ یکم مکث کرد بعد گفت: - حق با توی! معذرت می‌خوام! - سلامت باشی! - بریم؟ سر تکون دادم. حرکت کردیم. من رو یکدفعه به خودش فشرد. جا خوردم. دلم هری ریخت. خندید و گفت: - با عزیزدلم می‌خوام بیرون برم! من فقط شگفت‌زده خندیدم. سوار ماشینش شدیم و حرکت کرد. توی راه نفس عمیقی کشید و گفت: - آخیش! انگار از همه اون مشکلات دور شدم. بعد نگاهم کرد. - خیلی وقته باهم بیرون نرفتیم ها. - من که گفتم. با محبت نگاهم کرد. - باید بیشتر برات وقت بذارم. مگه کی رو دارم جز تو! متعجب گفتم: - خیلی‌ها رو. داداش‌هات، اقوام. - کی رو دارم که به من هم فکر کنه؟ کی رو دارم که بجای اینکه به من تکیه کنه من بهش تکیه کنم؟ کی رو دارم که اولیه‌تش من باشه؟ کی رو دارم که خودش بتونه از خودش مراقبت کنه و روی پاش بایسته؟ بعد نگاهم کرد. - می‌بینی؟ همه این‌ها تو هستی.
  7. روارت هشتاد و هفت ** دانیال ** دانیال از مراسم هفتم برگشت تمام وجودش خشمگین بود. وقتی برای تسلیت به سمت زن دایی رفت، زن دایی بغلش کرد و آروم اما با گریه دم گوشش گفت: - من که می‌دونستم می‌خواد آرام رو از خودش زده کنه... هق... اما هرچی سردتر رفتار می‌کرد دخترم بیشتر وابسته‌ش میشد... هق... همون جا بهش گفتم بذار به دانیال بگم گفت نه شما به من اطمینان کنید خودم درستش می‌کنم... هق... بهش گفتم باربد جان هرکار می‌خوای بکن اما یک وقتی دخترم رو ول نکنی که میمیره... هق... گفت نه زندایی خیالت راحت... هق... الان خیال راحتم زیر خاک خوابیده. از هم جدا شدن. دانیال با حالی زار گفت: - زندایی کاش به من می‌گفتید! کی دیدید این‌ سه‌تا خودشون بتونند کاری رو درست انجام بدن آخه! به زار افتاد. - کاش به خودت می‌گفتم دانیال. کاش اصلا عاشق خودت میشد اونطور خیالم راحت بود. یاد نگین افتادم و توی دلم گفتم: اینجوری هم خیالت راحت نباشه زن دایی! درحالی که سردرد گرفته بودم به سمت دنیل رفتم تا بشینم. چشمم گاهی تازثر می‌دید و قبل از اینکه به دنیل برسم روی زمین افتادم و با چشم‌های بازم آخرین صحنه رو که نگاه نگران باربد بود دیدم و بیهوش شدم. تو یک قاتلی باربد! اون هم قاتل ناموس خودت! ** دانای رمان ** صدای قدم‌های دانیال توی راه‌پله پیچید. عصبی بود و به سرعت خیز برداشته بود. خدایی بود که مادربزرگ به موقع رسید و در رو قفل کرد وگرنه به داخل می‌پرید. باربد روی مبل نشسته بود. سعی داشت طوری نشون بده انگار نگران نیست اما این روی دانیال رو هیچ‌وقت ندیده بود. پدربزرگ کنارش نشسته بود و دستش رو طوری که انگار بچه‌ای رو پناه داده گرفته بود. مادربزرگ پشت در ایستاده بود و گوش تیز کرده بود. صدای دانیال از پشت در اومد: - این در لعنتی رو باز کنید. - دانیال جان، پسرم هنوز وقتش نیست. اما صدای دانیال اینبار تندخوتر بلند شد: - گفتم در رو باز کنید. پدر بزرگ با صدایی لرزون گفت: - دانیال، آروم باش. الان وقتش نیست. - آبروی من رو همه جا برده. به زنش ماجرا رو گفته. باربد بلند شد و داد کشید: - من نگفتم. خودش بی‌دعوت اومد. مادربزرگ با صبوری بیشتری گفت: - دانیال برو بالا. باربد حالش خوب نیست. دانیال محکم به در کوبید. - در رو باز کن مادرجون، این موضوع بین من و باربدِ. - تو الان حالت طبیعی نیست! نمی‌ذاریم نزدیکش بشی! دانیال نفسش رو محکم بیرون داد. صدایی که نشون می‌داد داره خودش رو کنترل می‌کنه. - یک هفته برادر من رو قایم کردید که چی! انقدر عاقل بود که چیزی درباره اشتباه باربد نگه. بقیه اقوام هنوز نمی‌دونستن آرام و باربد دوست بودن. خانواده دایی بخاطر آبروی خودشون پناه کرده بودن. پدر بزرگ گفت: - حق نداری دست روش بلند کنی! - من حق دارم برای حرکت‌های خودم تصمیم بگیرم. باربد از پشت مبل فریاد زد: - نمی‌خوام ببینمت! نمی‌خوام! خواهش می‌کنم برو! تو الان حالت طبیعی نداری. این جمله دانیال رو متوقف کرد. چند ثانیه سکوت خفه‌کننده شد و بعد دانیال با صدایی که از شدت خشم آروم‌تر شده بود گفت: - باشه، باشه باربد. الان داخل نمیام. مادربزرگ نفس راحتی کشید. اما دانیال با لحنی که لرز به جون همه انداخت گفت: - ولی این تموم نشده. وقتی ترست ریخت، خودت به خونه میای، خودت. بعد صدای قدم‌هایش... باربد روی مبل فرو رفت و دست‌هاش رو روی صورتش گذاشت. خیلی کلافه بود. دوست داشت تنها باشه اما مادربزرگ با محبت زنانه خودش سراغش اومد. - الان فقط عصبانیه، آروم می‌شه. اما باربد زیر لب گفت: - نه، این‌بار فرق می‌کنه، خیلی هم فرق می‌کنه.
  8. اسم دختر نیوشا
  9. پارت هشتاد و شیش پدر بزرگ مچ باربد رو که جای انگشت‌های دانیال هنوز روی پوستش بود، گرفت. - این چیه؟ کی این‌جوری فشار داده؟ کی این‌کارو کرده؟ کار فرهادِ؟ - نه، کار دایی نیست، اصلا چیزی نیست. - دانیال بوده؟ دانیال این‌کارو کرده؟ باربد سکوت کرد. و همین سکوت یعنی «بله». مادر بزرگ با صدای بلند گفت: - من می‌دونستم! می‌دونستم یه روز کارش به اینجا می‌کشه! اون پسر وحشی چرا درک نمی‌کنه تو نقشی توی چیزی که ازش خبر نداشتی، نداری! - اون فقط… عصبانی بود. - عصبانی بود؟ این اسمش عصبانیت نیست باربد! این وحشی‌گری هست. در همین لحظه صدای قدم‌های سنگین دانیال در راه‌پله پیچید. - صدای خودشه! فقط اون انقدر تند راه میره. نذارین داخل بیاد. مادربزرگ فوراً به سمت در رفت و دستش رو روی قفل گذاشت. دانیال از پشت در گفت: - پدرجون، در رو باز کنید. می‌خوام با باربد حرف بزنم. پدر بزرگ با صدایی که از عصبانیت می‌لرزید گفت: - نه! تا وقتی من اینجام، نمی‌ذارم دستت بهش بخوره! دانیال از پشت در گفت: - من نمی‌خوام بزنمش. می‌خوام حرف بزنم. مادر بزرگ فریاد زد: - تو حق نداری حتی نزدیکش بشی! دیدیم چیکار کردی! بعد به گریه افتاد. - ون هنوز عزادار اون نوه‌م هستم تو دیگه حالم رو بدتر نکن. - مادر جون کاریش ندارم. پدر بزرگ گفت: - دانیال، برو. الان وقت حرف زدن نیست. تو حالت خوب نیست. باربد هم ترسیده و ما عزاداریم. برو انقدر نمک به زخممون نزن. چند ثانیه سکوت. بعد صدای قدم‌های دانیال که آروم ‌آروم از راه‌پله بالا می‌رفت. ** الینا ** پسرها جز باربد برگشتن. هیچ‌کدوم حرفی درباره چرا نیومدن باربد نمی‌زنند و فقط میگن: - میاد. چند روز دیگه میاد. باربد به درک من نیوشا رو نیاز دارم اما اگه باربد نباشه اون هم بهانه‌ای برای اینجا اومدن نداره. باهام تلفنی صحبت می‌کرد: - نمی‌دونم چی شده باربد حاضر نیست ببینم. حتی مراسم خاکسپاری دختر دایی‌ش من رو نبرد. - یک اتفاقی بین این‌ها افتاده و من نمی‌دونم چی. - بنظرت چیکار کنم؟ چیزی که اعتقاد داشتم رو گفتم: - بنظرم بذار زمان همه چیز رو حل می‌کنه. - وضعیت خونه چطوره؟ - بد. نمی‌دونم این دختر چقدر براشون عزیز بود مه هر سه‌شون پوکیدن. و با یادآوری نگاه گرفته دانیال دلم گرفت. نیوشا گفت: - باربد که حالش خوب بود، گفت که سعی می‌کنه به این قضیه فکر نکنه و فقط فضای عزای خونه حالش رو بد می‌کنه. - من خودم وقتی به این فکر می‌کنم که یک دختر نوجوون از خودکشی خودش رو کشت دلم آتیش میشه. - نوجوون؟ بگو بچه! کاش می‌فهمیدم چرا اینطور کرد. حواسم جمع آداب معاشرت شد. - راستی تو حتما بلند شو برای مراسماتشون برو. عروس خانواده‌ای نمیشه نری. - توهم بیا. - من هنوز قومشون نیستم خوب. این هم حرفیه گفت و رفت اما فردا خیلی طلبکارانه به من زنگ زد. داشت گریه می‌کرد. - الینا این دانیال تو دیونه‌ست! - چرا؟! چی شده مگه؟! - یکجور باربد رو زده که زیر چشمش کبود شده. برگام ریخت.
  10. ** الینا ** از صبح که با اون هول بیدار شدن استرس داشتم. ما رو نبرده بودن و خودشون رفته بود. ولی من دلم آروم و قرار نمی‌گرفت. با زن‌های خونه توی سالن کوچیک نشسته بودیم و منتظر خبری بودیم. نیوشا کلافه گفت: - اه، این دختر هم روز بعد از عروسی من باید می‌مُرد! حس بدی دارم. نگاهش کردم و با خودم فکر کردم این دختر چقدر خودخواه هست. یکی از کدبانوها اومد و به من گفت: - خانم آقا دانیال گفتن امشب رو توی واحد قبلی‌شون می‌مونند. نیوشا کلافه گفت: - پس باربد چی؟ - مثل اینکه اصرار ایشون بوده. نیوشا کلافه بلند شد. حنانه خانم بهش گفت: - کجا؟! - میرم آماده بشم خونه‌مون برم، اینکه نمیاد. اون رفت و من با نگرانی بیشتر مجبور به تحمل زمان شدم. ** دانای رمان** وارد واحد شدن. باربد از دستی بودن در اینجا رو انتخاب کرد چون هم نمی‌خواست جلوی افراد اون خونه، مخصوصا زنش تحقیر بشه و هم می‌دونست که اینجا اقوام هستن که هواش رو داشته باشن. وارد واحدی شدن که جز فرش و یخچال چیزی درش نمونده بود. دانیال تا وسط هال بدون مکث اومد. بعد وسط هال ایستاد و به عقب برگشت و به باربد زل زد. باربد پیش دستی کرد. - می‌تونم توضیح بدم. - توضیح بدی؟ تو یک قاتلی. تو با یک بچه روهم ریختی و بعد ولش کردی. - اصرار خودش بود. خیلی داشت اذیت میشد. فقط خواستم یک مدت باهاش باشم و طوری رفتار کنم که ازم زده بشه. اما ماه دوم دوستی‌مون نیوشا وارد زندگیم شد و من کلا از آرام فراموش کردم. دانیال فریاد نزد. اما صدایش از هر فریادی بدتر بود: - تو عقل نداری؟ تو نمی‌فهمی این یعنی چی؟ باربد آرام مُرده. باربد آرام کوچولو دیگه نیست. اگه تو طور دیگه‌ای رفتار می‌کردی شاید الان زنده بود. می‌فهمی چی کار کردی؟ باربد می‌خواست بگه که به من چه اون خودش نباید اینکار رو می‌کرد اما دانیال خشمگین‌تر از اونی بود که این حرف‌ها کمکش کنه. باربد به دو برادرش نگاه کرد که کنار هال نشسته و بغ کرده بودن و نشون می‌داد قصد کمک کردن بهش رو ندارن و چه بسا اون‌ها هم اوت رو تقصیرکار می‌دونند. - دانیال… به خدا نمی‌خواستم... دانیال یک قدم دیگه جلو رفت. این‌بار واقعاً قصد داشت بزنه. باربد عقب عقب رفت، تا جایی که پشتش به دیوار خورد. ترس واقعی رو داشت حس می‌کرد. - دانیال، آروم باش! چته! منم، باربد! اما دانیال دستش رو بالا برد. اینبار قصد داشت تا حد مرگ فرد خاطی جلو روش رو بزنه اما باربد یکدفعه از زیر دستش فرار کرد و به سمت در دوید. دانیال فریاد زد: - کدوم گوری میری؟ باربد در رو باز کرد. دانیال پشت سرش دوید، دستش رو محکم گرفت. با خشم، نفس‌نفس‌زنان گفت: - تا وقتی نفهمم چرا این کارو کردی، نمی‌ذارم بری! باربد با تموم قدرتش خودش رو عقب کشید اما دانیال محکم‌تر گرفت. مچ باربد درد گرفت. باربد پرخاش کرد. - من نباید تاوان بچه‌بازی‌های یکی دیگه رو بدم. - وقتی می‌تونستی ندی که باهاش در رابطه نرفته باشی. - تو الان عصبانی هستی، ول کن من برم بعدا صحبت می‌کنیم. اما دانیال هنوز رها نکرده بود. خشمش کور بود. مشتش بالا رفت و زیر چشم باربد فرود اومد. باربد یک‌لحظه فکر کرد کور شده. به عقب پرتاب شد. طول کشید تا درد کمتر بشه و بفهمه که کور نشده. هنوز مچ دستش توی دست دانیال بود و فهمید که برای نمردن باید خودش رو رها کنه. باربد یک لحظه با تمام توانش خودش رو عقب کشید و مچش از دست دانیال رها شد. تقریباً افتاد، اما خودش رو نگه داشت. و دوید. پله‌ها رو تند پایین رفت. دانیال پشت سرش فریاد زد: - باربد! برگرد! برگرد لعنتی آبروریزی نکن. اما باربد نایستاد. در واحد طبقهٔ پایین رو کوبید. در باز شد. مادر بزرگ که هنوز داشت برای نوه‌ش گریه می‌کرد نگران شد. - باربد! چرا رنگت پریده؟ چی شده؟فرهاد اذیتت کرده یا روح آرام رو دیدی؟ باربد فقط گفت: - می‌تونم بیام داخل؟ و پشت سرش صدای قدم‌های سنگین دانیال در راه‌پله پیچید. باربد داخل دوید و دست مادر بزرگش رو هم گرفت و داخل برد. - باربد! عزیزم چی شده؟ چرا این‌جوری‌ای؟ باربد روی مبل افتاد، دستش رو گرفت، نفسش می‌لرزید.
  11. آتناملازاده

    سلام

    پارت ها زو فقط مدیرها می تونند پاک کنند پارت های بعدی ادامه بده
  12. رت دو - مجبور بود. بخاطر اینکه اون خیلی قدرتمند شده. @هانیه پروین گفت: - من باورم نمیشه. اون دوست من بود. مثل خواهر بهم نزدیکی بود. باورم نمیشه اینکار رو با من کرد. @شکوفه فدیعمی گفت: - من حاضر به همکاری نیستم. @A.H.M هم گفت: - من هم. بعد از اون کلی صدای من هم بالا اومد. @هانی بانو گیج بود و نمی‌دونست چی بگه. یکدفعه یک نفر دیگه بالا پرید و شروع به صحبت کرد: - ارباب قول میدن در صورتی که کمکشون کنیم طلسم رو بشکنند و ما آزاد بشیم. این رو @دنیای کوچک من گفت. همهمه بینمون افتاد. واقعا روی حرفش می‌موند؟ @Asra_p گفت: - از کجا معلوم؟! - باید قبول کنه. مگه برای جنگ نخواستمون پس باید بعدش آزادمون کنه. همه سکوت کردن. انگار چاره دیگه‌ای نداشتیم. @s.a گفت: - خوب حالا ما باید چیکار کنیم؟ @هانی بانو دوباره گفت: - دور تا دور این فضا غارهایی هست که ما همه چیز برای آسایش شما گذاشتیم. هر چهار نفر برید توی یک غار. @راویِ امیدبرعکس اسمش ناامیدی داد: - مگه ما انسان اولیه هستیم بریم توی غار؟ - بابا غارش غار نیست. برید خودتون می بینید. مجبوری برای رفتن آماده شدیم. من و @گیلاس که یک تیم بودیم و دنبال یک نفر دیگه هم می‌گشتیم که یکی گفت: - میشه من هم با شما باشم؟ نگاهش کردیم. بنظر دختر خوبی می‌اومد. - آره، اسمت چیه؟ @sanli - خوشبختم! بریم یک غار پیدا کنیم. چندتا از غارها پر شده بود. یکی پیدا کردیم و سریع داخل رفتیم. وارد غار که شدیم دیدیم حق میگه. مثل هتل معروفی که توی قشم بود شده بود. با خوشحالی جیغ زدیم. - عجب جایی!
  13. پارت هشتاد و چهار باربد همونجا نشست و صفحه باز شده رو نگاه کرد. سریع کنارش نشستم. بابک و دنیل هم روی کوله‌مون آویزون شدن. یک خاطره بود انگار. * برای چندمین بار به آینه نظر کردم. لباس هایم خوب بود؟! آرایش صورتم چه؟! آه نکند گیسوهای پریشان را دوست نداشته باشد! لباسم بنفش است. خودش گفت به من می آید؛ همان روز در ایوان، همان روز ولنتاین. از شما چه پنهان من هنوز یواشکی سلیقه ی او را دوست دارم! آنچنان قلبم به قفسه ی سینه ام می کوبید که ترسم از شکسته شدن دوباره اش بود؛ آخر تازه شکسته بود! از شما چه پنهان من هنوز هم یواشکی دیدن او را دوست دارم! شال را به دور موهایم پیچیدم آنچنان که تاری از آن دیده نشود، همانطور که او می خواست از شما چه پنهان من هنوز یواشکی غیرت او را دوست دارم! - مامان! نگاهم کرد اما من دیگر حرفی نداشتم. - بله! - اون...قسمت زن ها می مونه؟ از شما چه پنهان اما من هنوز بودن او را دوست دارم! مادرم اخم کرد خسته شده بود از دخترک دیوانه اش؟! - چطور؟ شونه ای بالا انداختم از شما چه پنهان من هنوز یواشکی دوست داشتن او را دوست دارم! به سوی تالار رفتیم همان که روزها برایشان نقشه کشیدیم. از شما چه پنهان من هنوز آن تالار را دوست دارم! صدای خاله ام می آید: - حالت چطوره آرامی خانم؟ نامم آرام است اما او آرامی صدایم کرد و همه آرامی صدایم کردن و نام من آرامی شد. از شما چه پنهان اما من هنوز این نام را دوست دارم! هیچ کس از روزهای ما نمی داند او نمی خواست که کسی چیزی بشنود، کسی عشق را بین ما ببیند، کسی هم رازمان شود زیرا او نمی خواست برای آینده اش بد شود و من... از شما چه پنهان من هنوز آینده ی او را دوست دارم! در باز می شود و او به داخل می آید. چقدر آن کت و شلوار آبی به تن لاغرش می آید از شما چه پنهان من هنوز لاغری اش را دوست دارم! خاله گونه اش را می بوسد و می دانم که ته ریش هایش صورتش رو می خراشاند از شما چه پنهان من هنوز ته ریش هایش را دوست دارم! به ما می رسد و با خنده ای مصنوعی نگاهم می کرد نکند می ترسد باز نیز عصبانی شوم و رازمان را به همه بگویم؟ از کدام قسمتش می ترسد سالها برایش جان دادنم را، یا با یک لبخند دیگری مرا فروختن را؟! او رد می شود و من به راه رفته اش نگاه می اندازم درست مانند همان روز، درست مانند همان روز همان آخرین روز که مرا گذاشت و رفت و نگاهی نیز به پشت سرش نیانداخت. از شما چه پنهان من هنوز رفتن او را دوست دارم! می رقصد و رقصیدن او را دوست دارم! می رقصم و می دانم رقصیدنم را دوست دارد! صدای سوت می آید و من هم سوت می زنم تا کس نبیند چگونه در خود فرو ریخته ام! می خندم و او خندیدنم را دوست دارد! با آهنگ آواز خواندم را دوست دارد! ساعت ده است و من این ساعت را می شناسم آنگاه است که به من می گفت.... تو را دوست دارم! غذا می آوردند و من کنار زن های دیگر و او کنار زنش می نشیند از شما چه پنهان من هنوز کنار او نشستن را دوست دارم! دستم می لرزد تا غذا به دهان برم جوجه کباب است همان که او دوست دارد! چند دانه بر روی میز می افتد در کنار نوشابه ای که او دوست دارد! من بدون او خوشبخت نیستم اما او... چه زیبا غذا بر دهن دیگری می گذارد! - آرام جان! چرا غذات رو نمی خوری مامان؟ آه چند دقیقه ست که به او زل زده ام؟ من هنوز زل زدن به او را دوست دارم! هر دو می خندیم و او شاد است و من نا آرام من هنوز شادی او را دوست دارم! غذا تمام می شود و وقت آن است که بر آشیانه ی عشق کند پرواز ای وای بر قلبی که او را دوست دارد! بر سوار ماشین می شوند و می رویم تا خانه ی عروس وای چه زیباست این خانه همان که من دوست دارم! بر روی تختش انداخته اند هزاران گل از همان گل سرخ زیبا که من دوست دارم! شمع ها روشنند برای امشب چه تاریک است دلم آه از شما چه پنهان او را دوست دارم! همه از خانه بیرون می رویم برای آن ها چه رنگی به شب زده خدای عاشق ها! به پنجره ی خانه اش شوم خیره امشب در آن اتاق یکی شود زن و قلب من بیوه! دلم انقدر در زیر پایش شده است له که گرفته است کم کم حس و حال گیوه! آه ای دل غمیده غم بخور! آه ای سر شوریده غم بخور! در آخر قصه چنین گویم از دل و جان که خدا کند شود خوشبخت از سر آغاز آخر از شما چه پنهان من هنوز یواشکی او را دوست دارم!
  14. پارت هشتاد و سه از سالن بیرون رفتم و جلوی در اتاق پرو مردانه ایستادم. بسم الله گفتم و داخل رفتم. بابک تنها روی یک صندلی نشسته بود. - ا، داداش! - اینجا چیکار می‌کنی؟ - هیچی، نشستم. داخل رفتم. - چرا؟ - حوصله جمعیت رو ندارم. - خوب چرا؟ خندید و سکوت کرد. - بگو دیگه. - زیاد وضعیت اونجا خوب نبود. اول نفهمیدم چی میگه بعد خندم گرفت. - انگار اون رشته خیلی روت تاثیر گذاشته. خندید. اون مهمونی هم به خوشی و خوبی تموم شد و جز خاطره خوب ازش نموند. تنها چیزی که آزارم می‌داد این بود که کل مهمونی پرهام و الینا باهم بودن و وقتی زمان رفتن از مراسم دیدم الینا به پوریا که تندتند داره حرف میزنه زل زده چیزی توی ذهنم اومد: چه‌زیباست،نگاهت‌به‌او،کاش‌کمی‌و‌ بودم. خواب بودم که یکی در رو از جا کََند. بهت‌زده از جا پریدم. باربد بود. - چی شده؟! - زود باش بریم. - چه مرگته؟! اگه جواب نمی‌داد فحشش هم می‌دادم. - آرام... آرام مُرده. - آرام؟! این رو گفتم و بلند شدم. - چرا؟ - نمی‌دونم، بریم؟ توی شوک بودم. آرام! آرام خجالتی و محجوب! آرام پونزده ساله. دختر کوچولوی خانواده! نفهمیدیم با چه حالی خودمون رو رسوندیم. از هم لحظه‌ای که وارد شدیم صدای جیغ و گریه می‌اومد. به داخل آپارتمان رفتیم. مردها روی مبل نشسته بودن و سر دایی توی دستش بود و گریه می‌کرد و زن دایی روی زمین نشسته بود و خودش رو میزد و گریه می‌کرد و زن‌ها سعی داشتن آرومش کنند. دیر متوجه ما شدن. متوجه که شدن سلام کردیم. چند نفر جواب دادن. زن دایی از جا پرید و جیغ کشید: - تو، تو دختر من رو کشتی! نفهمیدیم با کدوممونه یا اصلا منظورش چیه. به سمت ما اومد اما سریع گرفتنش. - چیکار می‌کنی؟! - تو رو خدا خودت رو کنترل کن! زن دایی رو عقب کشیدن اما اون جیغ میزد: - تو دخترم رو کشتی! تو دختر نوجوونم رو کشتی! ما هنوز مونده بودیم چه خبره که دایی درحالی که مدام صداش میزدن اومد و یک چیزی از روی اپن برداشت. یک دفتر بود. صفحه‌ای ازش پیدا کرد و جلو اومد و توی سینه باربد کوبوند. - بخون تا بفهمی چطور دخترم رو کشتی. پس به باربد بود. اما چرا؟!
  15. دوست دارم در حال نگاه کردن عکس هات بمیرم #رهبرشهیدم
  16. پارت هشتاد و دو نگاهش کردم. خیلی وقت بود که دیگه با این لحن و خنده با من روبه‌رو نشده بود. تقریبا از همون روزهای اول بعد از اینکه مخم رو زد. - بله. چشمه با ذوق گفت: - یک جفت دو قلوی دو ساله هم دارن. بایادآوری بچه داداش‌هام لبخند زدم. - وای خدا! به الینا نگاه کردم. احساس می‌کردم شادیش با دلیله و از فکری که کردم لرزیدم. همون‌موقع اعلام کردن عروس و داماد وارد میشن. همه چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم! نگاهم به دامادی برادرم بود و دلم لبریز از شادی! من عاشق برادرهام بودم و این رو کسی نمی‌تونست انکار کنه. از مقابلم که رد شد احساس کردم دلم غرق آرامش از اینکه برادرم سر زندگیش رفته شده. دیجی اعلام کرد: - مادر و پدر عروس خانم و آقا داماد بیان و دو طرف سن بایستن. پدر و مادر عروس با اینکه طلاق گرفته بودن اومدن و ایستادن. نگاه کردم به آرمین که گیج بود و نگاهش به ما که بیاد یا نه. دوباره به میز خانواده مادری نگاه کردم که سعی داشتن مادر رو به بزور بلند کنند و بفرستن. به سمت عروس و داماد برگشتم و دیدم باربد حرکت کرده و از جایگاه پایین اومده. طول کشید تا فهمیدم به سمت میز ما میاد. دست من رو گرفت و کشید. ناخودآگاه بلند شدم و همراهش رفتم. من رو روبه‌روی خانواده همسرش گذاشت و رفت توی جایگاه. پچ‌پچ‌ها بلند شد. دیجی اعلام کرد عروس و داماد بیان. پایین اومدن و باربد سمت من و نیوشا سمت خانواده‌ش رفت. محکم در آغوشش کشیدم. تا خرخره براش خوشحال بودم و نمی‌دونستم این ازدواج چه آتیشی توی زندگی ما قرار بندازه. البته اگه واقعیتش رو بگم حتی با اینکه اینهمه بلا سرمون اومد اما اگه به عقب برگردم و ازم بپرسن یا یک ازدواج ناموفق برای باربد اما بدون اون مشکلات، یا همین ازدواج میکم همین ازدواجی که دلش درش خوشه. البته من توی مراسم خبری از دردهایی که بعدا سراغمون می‌اومد نداشتم و حتی حدس نمی‌تونستم بزنم. بجاش به گذشته‌ش فکر کردم. به وقتی کنکور قبول نشد و به فکر مهاجرت افتاد. اون موقع آرمین فراری بود و قبل از این بود که پول اختلاس کرده‌ش رو پس بده. باربد خیلی شانسی فهمیده بود اون کدوم کشور هست. برای یکی از اطرافیانش ایمیل فرستاد که اون هم می‌خواد به همون کشور بیاد. طول کشیده بود تا خبری از آرمین بگیره و تا اون موقع حسابی سیریش شده بود تا اینکه بالاخره جواب آرمین اومد. اصلا ولش کن گذشته رو، الان رو عشقه! رقص دو نفره رو گذاشته بودن. رقص اول فقط عروس و داماد بودن اما از رقص دوم بقیه هم می‌تونستن برقصن. به سمت میز برگشتم. پدرام و الینا داشتن غش‌غش می‌خندیدن. حس بدی بهم دست داد. به اون سمت رفتم و در یک تصمیم آنی بجای اینکه دستم رو سمت الینا که تا حالا رقص دو نفره با من نرفته بود دراز کنم، به سمت چشمه دراز کردم. نگاه الینا رو از گوشه چشم و لبخندی که از لبش رفت دیدم. چشمه نگاهی به الینا کرد که الینا بهش لبخند زوری و عجله‌ای زد و گفت: - آوا رو به من بده. آوا رو که خواب بود به الینا داد و دستش رو به من داد و وسط اومد. شروع به رقص آرومی کردیم. گفت: - از الینا ناراحتی چون با پوریا گرم گرفته؟ - نه. - پس چرا بهش پیشنهاد رقص ندادی؟ نمی‌خواستم بحث خانواده رو به بیرون ببرم. - می‌دونی که نمی‌رقصه. دیگه چیزی نگفت. چند دور دیگه که زدیم گفت: - بابک از مهمونی بیرون رفت. - ا، چرا؟! - نمی‌دونم، گفت خسته‌ست میره بخوابه اما بنظر من یکم عجیبه. یکم فکر کردم. واقعا عجیب بود! بابک دورهمی دوست داشت. نکنه مواد زده یا با دختری پنهانی... - کجا رفت؟ - گفت میره اتاق پرو. سر تکون دادم. چند دور دیگه زدیم بعد وسط همون دورها کنار سالن بردمش و ازش جدا شدم و گفتم: - من برم ببینم کجاست. - باشه.
  17. پارت هشتاد و یک ** دانیال ** یکی اومد و دم گوشم گفت: - آرمین اومد. به اون سمت نگاه کردم. آرمین با چند همراهش وارد شد همهمه توی سمت چپ تالار افتاد. من از غیر اقوام دعوت نکرده بودم چون می‌ترسیدم آشنایی بین اون‌ها و خانواده مادری پیش بیاد، مثل اتفاقی که برای نگین افتاد، و بعد خر بیار و باقالی بار کن. اما همین اقوام هم از آرمین حساب می‌بردن. آرمین با اون کت و شلوار آبی کاربنی و پیراهن پوست پیازی و کراوات یخی اصلا به یک مرد پنجاه ساله نمی‌خورد. با میزهای خودش احوال‌پرسی کرد و بعد سر اولین میز نشست. نگاه دنیل روی من برگشت یعنی برم احوال‌پرسی کنم یا نه! بابک که به خودش زحمت نگاه کردن به آرمین هم نداد. با چشم به دنیل اشاره کردم نه اما چون خودم زیر ذربین اقوام بودم و یکطوری صاحب مجلس به حساب می‌اومدم به اون سمت رفتم. داشت با کناری‌هاش صحبت می‌کرد. با دیدن من ابرویی بالا انداخت. - ا، توهم بودی! - سلام! دستش رو دراز کرد و باهاش دست دادم و جواب سلامم رو داد. رفتارهای آرمین توی دیدارهای مستقیم معمولا خیلی گرم و افتاده بود که البته هرکی یک مدت باهاش سرکار داشته باشه متوجه میشه از سیاستش چنین رفتارهایی داره. - ممنون که اومدی! - عروسی پسرمه! تازه یک هدیه هم برای تو دارم. - برای من؟ نگاهی به ورودی سالن کرد و بعد گفت: - آره، رسید. به اون سمت برگشتم. یکم جا خورده موندم بعد صورتم شکفت. اینکه پرهام بود. به سمت ما اومد. چشم‌های اون هم برق میزد. - سلام! دستش رو فشردم و جواب سلامش رو دادم. می‌خواستم بغلش کنم و محکم به خودم فشارش بدم اما نمی‌خواستم کسی شک کنه که این کی هست پس خیلی دوستانه در آغوشش گرفتم. ازش جدا شدم و گفتم: - خیلی خوش اومدی! بیا سمت میز ما بشین. رو به آرمین سر تکون دادم و با پوریا سمت میز ما رفتیم. الینا و چشمه وقتی دیدن یک نفر رو به اون سمت میارم بلند شدن. به پرهام معرفی کردم: - نامزدم الینا خانم! چشم‌های الینا یک‌لحظه گرد شد اما بعد خودش رو جمع کرد. - همسر آرمین، چشمه خانم. مادر خواهرمون. پرهام با الینا دست داد و گفت: - خیلی زیبا! به سلیقه برادرم احسنت می‌گم! بعد با چشمه دست داد و به من گفت: - باهم آشنا هستیم. و آوا رو گرفت و بوسید. - وای من هنوز این خواهر کوچولوم رو ندیدم! بهت‌زده به الینا نگاه کردم اما وقتی لبخند روی لبش رو دیدم فهمیدم توی صحبت‌های خانمانه‌شون خیلی چیزها رو چشمه بهش گفته. باز هم دستم رو روی کمر پوریا گذاشتم و گفتم: - مراعات کن. دیگران رو مشکوک می‌کنی. خودش رو جمع کرد. - باشه، باشه. و میز رو عقب کشید و نشست. من هم نشستم. الینا با ذوق پرسید: - شما اسمتون پرهامه یا پوریا؟ - پرهام توی شناسنامه و پوریا صدام می‌زنند اما دانیال اصرار داره هر دوش صدام بزنه که به یکی از اسم‌ها برنخوره. الینا لوند خندید و پرسید: - زن دارید؟
  18. بسم الله الرحمن الرحیم همه بهت‌زده بهم نگاه می‌کردیم. چرا اینکار رو با ما کرده بود؟ داشتیم زندگی عادی‌مون رو می‌کردیم اما با زهری که از طریق بینایی وارد بدنمون کرده بود ما رو تبدیل به گرگینه کرده بود. مدت‌ها بود که این نوع زندگی تلخ رو داشتیم و حتی @roshi توسط مردم محلی خودش وقتی که گرگینه بود کشته شده بود. ما نمی‌دونستیم چرا اینطور شدیم و با کی مشترک هستیم تا وقتی که اون نامه کذایی برامون اومد. توی نامه نوشته شده بود: - می‌خوای بفهمی کی تو رو گرگینه کرده؟ پس ساعت سه فلان جا واستا. همه کنجکاو بودیم و اون ساعت به اون مکان در شهرمون رفتیم و اونجا ماشینی دنبالمون اومد و ما رو برد. یادمه اون روز داشتم نگران میشدم. مخصوصا وقتی که ماشین از شهر خارج میشد. - کجا میری؟ - تهران. - من نمیام. از توی آینه سرد نگاهم کرد. - مگه نمی‌خوای بفهمی چرا این بلا سرت اومده آتنا؟ - تو من رو می‌شناسی؟ - من @شایان آباد م. متعجب و با هیجان گفتم: - شایان آباد توی انجمن؟! - آره. - چه عجیب که اینجا کارت به من افتاد. با خونسردی گفت: - خیلی هم عجیب نیست. - چطور؟ - می‌فهمی. اون روز ما رو توی تهران سوار اتوبوسی کردن و به سمت شمال کشور بردن. کنارم @گیلاس نشسته بود. باهم صحبت کردیم و دوست‌های خوبی شدیم و قول دادیم در این مدت حواسمون به خودمون باشه. توی اتوبوس هم داشتن زنگ میزدن و برای خانواده هاشون بهونه می آوردن. به جنگل‌های شمال که رسیدیم پیاده شدیم و راه طولانی داخل رفتیم تا اینکه چیزی که نباید می‌دیدیم رو دیدیم. @هانی بانو به عنوان سخنگو صحبت می‌کرد: - افراد انجمن نویسندگی نودهشتیا در چهار مرحله تبدیل به گرگینه شدن و در همون چهار مرحله به اینجا اومدن. لطفا ارباب ما رو درک کنید. اون نیاز شدید به نیرو داشت. @Nasim.M که دومین گرگینه انجمن بود خیانت کرد و مشغول جمع آوری سپاه شد تا بر ضد ارباب ما شورش کنه، پس ارباب مجبور شد ما رو تبدیل به گرگینه کنه تا برای این نبرد پشتش باشیم. @Nasim داد زد: - کی هست این ارباب؟ چند ثانیه جدی نگاهمون کرد بعد گفت: - @M@hta همه بهت‌زده بهم نگاه کردیم. یعنی کسی که اینهمه وقت کنارمون بود گرگینه بود. @عسلگفت: - اینکار ظلمه.
  19. پارت شصت و سه - چرا مجلسی نپوشیدی؟ این مدت می‌پوشیدی. مجبور شدم همه چیز رو برای اون هم توضیح بدم و بنظرش منطقی اومد. بعد گفت: - بنظرت خونه مدرن اونجا پیدا می‌کنیم؟ - حتما پیدا می‌کنیم اما تو باید با من توی کاخ زندگی کنی. - من می‌خوام آرایشگاه بزنم. براش روشن کردم که بهتره با افراد پولدار بگرده و به عنوان آرایشگر ملکه سطح خودش رو در حد اشراف نگه داره. البته روشن کردم. - دوست دارم آموزشگاه بزنی. می‌خوام با سیستم آرایشی جدید جهان آشنا بشن. آرایشم که تکمیل شد راضی به خودم نگاه کردم. گفتم: - رسمی و شیک! - بله. تشکر کردم و بیرون رفتیم. سواد منتظرمون بود. ابرو بالا انداخت. - آفرین بانو، چه تیپ خوبی! - ممنون! دستش رو به سمتم دراز کرد. دستم رو توی دستش گذاشتم. خم شد و روی دستم رو بوسید. - حالا دیگه توی جایگاهی که لیاقتش رو داری قرار گرفتی ملکه من! غرور گرفتم. این چیزی بود که من واقعا هستم. ملکه! بیرون رفتیم و لیموزین رییس‌جمهور و حتی خودش منتظر ما بود. احترام گذاشتیم. خندید و با هیجان گفت: - آماده هستید؟ من گفتم: - ممنون از همه تلاشی که برای ما کردید! و با این حرفم به سواد هم یادآوری کردم تشکر کنه و اون تشکر بلند بالایی کرد. رییس‌جمهور باهاش روبوسی کرد و بعد با من روبوسی کرد و بازوهام رو گرفت و گفت: - یک شروع جدید. - نگران نباشید آقا! کاری می‌کنم نامم توی تاریختون موندگار بشه. - به خوبی دیگه؟ خیلی زرنگ بود. با اطمینان گفتم: - به خوبی! خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. قبل از دور شدن نگاهش کردم. این چه مرد خوبی بود و چه دوستش داشتم. براش دست تکون دادم و اون هم دستش رو یکم بالا آورد. ماشین حرکت کرد. به سواد گفتم: - خیلی راه هست؟ - تقریبا آره، اما توی کشور راحت‌تریم. - چطور؟ و در همون حال از آینه به عقب که ماشین‌های همراهمون بودن نگاه می‌کردم. - خوب به هر آبادی که برسیم مردم به استقبالمون میان و در نتیجه حوصله‌مون سر نمیره. - خوبه. بعد مظلومانه گفتم: - میشه سرم رو روی شونه‌ت بذارم؟ خوابم میاد. خندید و به شونه‌ش اشاره کرد. - بیا.
  20. بسم الله الرحمن الرحیم داستان انجمن گرگینه ها نویسنده ملیکا (آتنا) ملازاده ژانر: تخیلی، ترسناک خلاصه: همه ما گرگینه شدیم و این خیلی ترسناکه اما تا حدودی باهاش کنار اومدیم اما از جایی که باید روبه‌روی هم قرار بگیریم همه چیز فرق کرد. مقدمه: همه چیز از اون انجمن نویسندگی کذایی شروع شد اسمش این بود که مهتا انجمن رو زده تا اهل قلم دور هم جمع بشن اما این یک دروغ بود این انجمن زده شده بود تا اون بتونه زهر اصلی رو از طریق طلسم توی نیمه شب وقتی ماه کامل هست وارد وجود ما کنه تا چند هزار امگا داشته باشه
  21. پارت هشتاد ** الینا ** حس قشنگیه .. وقتی یه نفر جوری نگاهت میکنه که انگار تو رویای به حقیقت تبدیل شدش هستی روزی عروسی رسید. عروس سرماخورده بود. با سرم سرپا شد و مدام فین‌فین می‌کرد. به آرایشگاه بردمش و وسط آرایش هی دستمال عوض می‌کرد. - الینا گلوم درد می‌کنه! کاری نمی‌تونستم براش بکنم. خودم هم زیر دست آرایشگاه بودم. عروس خیلی قشنگ شده بود. آرایش من به عنوان همراهی زودتر تموم شد و رفتم لباس بپوشم. چشمه داشت بچه‌ش رو آروم می‌کرد. ما دوتا به عنوان همراه اومده بودیم. لباسی که انتخاب کرده بودم یک پیراهن از ساتن و پولک به رنگ طلایی بود. پشت پلک‌هام هم همین رنگ‌ها و شاین‌دار بود. رژگونه حنایی با رژ لب قهوه‌ای زده بود. توی آینه چندبار به خودم نگاه کردم. عجب چیزی شده بودم. از اتاق آرایش که بیرون اومدم دهن چشمه هم باز مونده بود. - وای عجب چیزی شدی! - مرسی بانو! بعد بچه رو از بغلش گرفتم. - تو برو آماده شو. - دستت طلا! چند دقیقه بعد چشمه با لباس قشنگ مشکیش اومد. بچه رو هم آماده کردیم و بعد رفتیم و مشغول قربون صدقه عروس شدیم. کمکش کردیم لباس عروسش که خیلی هم سنگین بود رو بپوشه. - چطور با این می‌تونی راه بری آخه! - چاره‌ای ندارم خواهر! فیلم بردار اومده؟ - فیلم بردار اومده اما داماد نیومده. یکم بعد خبر دادن داماد هم اومده. سریع فرستادیمش برای فیلم و خودمون هم لوازممون رو جمع کردیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم عروس رفته بیرون رفتیم. وارد کوچه که شدیم ماشین دانیال رو دیدم که به سمتمون اومد. دنیل هم کنارش بود. ما دوتا با اون شال‌های باد کرده عقب نشستیم. بعد از سلام و احوال‌پرسی به سمت تالار راه افتادیم. جلوی تالار نگه داشت و پیاده شدیم و داخل رفتیم. به اتاق پرو زنانه رفتم و شالم رو برداشتم و تیپم رو آماده کردم و بیرون اومدم. دانیال جلوی در منتظرم بود. جفتمون خیره بهم شدیم. کت و شلوار مشکی با پیراهن ستش پوشیده بود و کراوات سبز زده بود. همینطور که نگاهم می‌کرد گفت: - چرا نگفتی من هم طلایی بپوشم؟ - طلایی بپوشی؟ منظورت کراوات طلایی هست؟ مهم نیست همین یکی نباشه چیزی نمیشه. به سمت سالن راه افتادیم. گفت: - چقدر خوبه که لباس مجلسی‌های تو همش آستین بلنده. احساس امنیت می‌کنم. دستم رو سمت شقیقم بردم و پایین آوردم. - چاکرم بشی! خنده‌ش گرفت. - دلقک! - بله، کاریم داشتی؟ بی‌صدا درحالی که دستش توی جیبش بود خندید. وارد تالار شدیم. جمعیت زیاد بود. عروس و داماد منتظر خبر فیلم‌بردار بودن تا بیان. دانیال رفت تا به همه میزها خوش آمد بگه و من هم رفتم یک میز اول سالن پیدا کردم و نشستم. یکم بعد چشمه اومد. نزدیک‌تر که شد براش دست تکون دادم اومد و صندلی کنارم نشست. دانیال مشغول صحبت با خانواده مادریش بود. می‌دیدم که مادرش هم بین اون‌ها نشسته و زل زده به روبه‌رو. بهتر بود همین امروز باهاش آشنا میشدم و دل دانیال رو به همین گرم می‌کردم. جز اقوام مادریش از اقوام پدریش هم اومده بودن. اون طرف دیگه سالن نشسته بودن و برعکس اقوام مادری که ساده و صمیمی بودن خیلی از دماغ فیل افتاده بنظر می‌اومدن. دوباره برگشتم روی اقوام مادری و چشم چرخوندم دختره نگین رو دیدم. از دور هم معلوم بود زن یک آدم پولدار شده. نوع لباسش، آرایشش، طلاهای سر و گردنش که احتمالا به اقوام پدریش گفته بدله، مدل موهاش و حتی قیمت گل سرهاش. بابا عقده‌ای!
  22. پارت هفتاد و نه به خونه که برگشتیم وقت شام بود. پیشنهاد دادم جیگر برداریم توی آلاچیق که باربیکو هم داشت خودمون به سیخ بزنیم. در اصل نیاز به پیشنهاد نبود البته که همه پیشنهادهای جالب رو من می‌دادم و طوری برادرها به این مسئله عادت کرده بودن که می‌دیدم باربد توی رابطه‌ش اصلا پیشنهادی نمیده، حنانه خانم هم که معمولا درگیر کار بود و متسفانه ناخودآگاه نوعی کدبانو شده بود و الینا هم که هیجان هیچ‌کاری رو نداشت. اون شب به الینا گفتم: - می‌خوام یکبار ببرمت مامانم ببینت. یکم مکث کرد بعد گفت: - میشه الان نباشه؟ - چرا؟ جوابی نداد و گفتم: - باشه، هروقت تو راحتی. حنانه خانم خودش رو در آغوش گرفت. - سرده! باربد گفت: - چيزى كه ما نياز داريم تركيب هواى خنک و سرد پاييز و زمستون و روز طولانى تابستونه والا. نیوشا و الینا خندیدن. دنیل گفت: - بریم سفر؟ - توی این هوای سرد؟ - ای بابا! دلم خیلی گرفته آخه! چشمه گفت: - بچه‌ها من یک خبر تلخ براتون دارم. همه نگران نگاهش کردیم. توی این شرایط خبر بد چی بود دیگه! بابک گفت: - چی؟ - پدرتون دوباره ازدواج کرده. - مگه تو رو طلاق داده؟ چشمه درحالی که نتونست جلوی اشکی که توی چشم‌هاش جمع شده بود رو بگیره سرش رو به معنی نه تکون داد. همه شرمنده شدیم. حنانه خانم دستش رو روی دست چشمه گذاشت. - برات متاسفم! چشمه غمگین خندید. - برای شما هم خبر بدی دارم. نگاهش به ما برادرها بود. پرسیدم: - چی؟ - دختر دایی شما، نگین همسرش شده. ** تندتند زنگ واحد دایی رادوین رو می‌زدم. در باز شد. زن دایی بود. با استرس و چادر به سر. - وای! شمایید؟! چی شده؟! سکته کردم. - دایی خونه‌ست؟ - آره. با شنیدن این جواب از کنار زن دایی رد شدم و داخل رفتم. باربد هم اومد. دایی توی هال بود. با دیدن ما پرخاش کرد: - یعنی چی بدون اجازه... - دایی تو می‌دونی دخترت زن آرمین شده؟! - معلومه، خودم اجازه عقدش رو دادم. داد زدم: - آخه چرا؟! - به تو چه مربوطه؟ نکنه خاطرخواهشی؟ - چرا اینکار رو با دخترت کردی؟! نمی‌دونی آرمین مدام زن عوض می‌کنه؟! نمی‌دونی خلافکاره؟! نمی‌دونی که چه نوع آدمی هست؟! چرا اینکار رو کردی؟! دایی هم متاقبا داد زد: - چون پولداره! جا خوردم. ادامه داد: - چون پولداره، چون قول داده برامون خونه و ماشین بگیره. چون دخترم پول دوست داره. با پوزخند نگاهش می‌کردم. - که اینطور! پس دیگه حرفی نیست. و به باربد اشاره کردم بریم. وقتی داشتیم می‌رفتیم دایی گفت: - درضمن کسی توی خانواده نمی‌دونه و قرار هم نیست بدونه. بی‌توجه حرکت کردم که گفت: - اگه کسی بفهمه من هم حرف زیادی برای گفتن دارم. ایستادم. پس خیلی چیزها می‌دونه!
×
×
  • اضافه کردن...