-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درخواست نقد ۱۲۶ پارت -
سلام
یک قسمت برای ترجمه هم بزنید لطفا و کتاب در اختیار قرار بدید که ترجمه کنیم و اثارمون رو به سایت اصلی ببرید
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۷ سرش رو به صندلی تکیه داد و چشمهاش رو بست. یکم دیگه گفت: - تو خیلی خوبی! من رو حلال کن! - حلالت باشه! اما ته دلم هنوز دلچرکین بودم. *** حنانه خانم داشت زجزِ میزد: - این زنکه زندگی تو رو تباه کرده چرا انقدر هواش رو داری؟ - اینطور صداش نزن. - باربد هم همچین کاری کرد اما اون رو ترد کردی اما این دختره که تازه یک سال اومده توی زندگیت رو بخشیدی. چرا؟! داد کشیدم: - چون خواست. برگرده. و خوشحال بودم که پسرها این حرفها رو نمیشنون. با چشمهای اشکی گفتم: - اون نخواست برگرده. جا خورد. دوباره گفتم: - فهمیدی؟ من کسی رو بیرون نکردم. بغضم رو قورت دادم. - اما الینا برگشته. اینجا هم جاش امن نیست. خیلی زود میفرستمش جایی که امن باشه. اما بعد از اینکه اون فردی که بهش تهمتزده رو پیدا و وادار به اعتراف کنم. اما وقت نکردم که به کمک الینا برم چون مجبور به یک برای دور زدن تحریمها شدم. من گروگان بودم اما اینبار خود بانک و همکارهای خارجیم درخواست کرده بودن حتما من رو ببینند. سرهنگ قبل از رفتن بهم گفت: - اونهایی که همراهت میان ماموریت دارن اگه قصد فرار داشتی با تیر بهت آسیب بزنند پس مراقب باش. چرا من نمیتونستم مثل بقیه باشم؟ با چهار نفر آمادۀ رفتن شدیم. هواپیمای شخصی رو آماده کردن. دو نفر از اونها خلبان و کمک خلبان بودن. پشت نشستیم. اون دوتا باهم صحبت میکردن و به من بیتفاوت بودن. زیر لب شروع به آهنگ خوندن کردم: ای مسافر غریبه، چرا قلبم رو شکستی؟ رفتی و تنهام گذاشتی، دل به ناباوری بستی. ای که بی تو تک و تنهام، توی این غربت سنگی! میدونم بر نمیگردی؛ شدی همرنگ دورنگی. همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود. چرا فکر کردی به جُز من، یکی دیگه لایقت بود؟ رفتی و ازم گرفتی اون نگاه لحظه هات رو. واسۀ من عمری گذاشتی، التهاب لحظه هات رو. حالا من تنها نشستم، با نوای بینوایی. چه غریبم بی تو اینجا ای غریب بیوفایی. حالا من، تنها نشستم، با نوای بینوایی. چه غریبم، بی تو اینجا ای غریب بیوفایی. *مسافر غریبه- محسن چاوشی* به خودم اومدم اون دوتا به سمتم برگشته بودن. یکیشون گفت: - چه صدای قشنگی داری! لبخند تلخی زدم. - ممنون! اون یکی گفت: - حالا که فکر میکنم ما به تو خیلی بیمحلی کردیم. چند ماه داری کمکمون میکنی اما با وجود همکار بودن هنوز هم صحبت نشدیم. برعکس اون نفر اولی علاقه به آشنایی نداشت. همین محبت کوچک دلم رو گرم کرد . - ممنون. - اسمت دانیال بود؟ - بله. اون یکی هم لطف کرد و پرسید: - چند سالته؟ - بیست و پنج. نفر دوم به نرمی گفت: - اگه ما با تو یک کم تلخ رفتار میکنیم به دلیل تنفر ازت نیست. به دلیل اینه که تو درجه گیریات نسبت به ما فرق میکنه. هیچ قانون خاصی نداری و هیچ قانون خاصی به تو نیست. هرکار دلت میخواد میتونی بکنی. -
هيچگاه به دليل انتساب به پيامــبرخدا ص
چـيزى نخــوردم و
"از آبروى آن بزرگوار به ســود خود
استفاده نكردم..!"
-امامســجاد ع/کشــفالغمه- -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۶ ** الینا ** یک ماه اداره نرفتم. هم خیلی اوضاع بده و هم سرهنگ گفته بخاطر خوابوندن شایعات یک مدت نیا. یک ماه خودم رو توی خونه حبس کردم و توی همین ماه هفده کیلو کم کردم. توی خونه هم آرامش ندارم. مازیار همش جلوی دره. همیشه تهدید و ترس هست. امروز که اومد دیگه خانوادهم سنگ تموم گذاشتن. مهران با عصبانیت به سمت در اتاق هلم داد. - برو کتکت بزنه شرش بخوابه تا همه همسایه ها رو نکشیده اینجا! بهتزده نگاهش کردم. باورم نمیشد! این مدت مازیار گاهی در مقابل بابا کتکم میزد و گاهی که بابا نبود تا جون داشت میزد. حالا هم که از ترسش توی خونه قایم شده بودم داداشم این رو میگفت. یک لحظه طاقتم طاق شد. آروم گفتم: - همین کار رو میکنم. به سمت آشپزخونه رفتم. مهران دنبالم دوید. - هوی چیکار میکنی؟ کارد رو برداشتم و به سمتش گرفتم. - هر کدوم از شما دوتا مقابلم بیان بلا سرتون میارم. بعد در حالی که نگاهش میکردم به سمت در رفتم. ** دانیال ** مثل همیشه سر کوچهشون ایستاده بودم. مازیار نامرد مزاحم شده بود. بزور میخواست بره توی خونه. مدتی بود متوجه شده بودم مازیار همسرش. که البته حیف اسم همسر برای اون. خیلی دوست داشتم دهنش رو سرویس کنم اما سرهنگ گفته بود تا وقتی که اتهام از روی الینا برداشته نشه حق ندارم. چه چیز گند و گوهی این حرف مردم. دیگه کینهم رو نسبت بهش فراموش کرده بودم و حالا فقط نگرانش بودم. اون روز هم ده بار وسط آبروریزیهای مرتیکه میخواستم برم پایین و دهنش رو سرویس کنم ولی بیخیال شدم اما در خونه که باز شد ناخودآگاه در ماشین رو باز کردم که اگه اون بیشعور میخواد توی خونه بره حالش رو بگیرم. الینا که بیرون اومد بیشتر نگران شدم. اما وقتی دیدم جرات نمیکنه بهش نزدیک بشه کنجکاو شدم. یکم دقت کردم دیدم چیزی توی دستش هست. به این سمت اومد. هنوز رو به مازیار بود و داشت با صدای بلند داد میزد: - تکون نخور، تکون بخوری تیکه تیکهت میکنم. بعد برگشت و شروع به دویدن توی کوچهها کرد. ماشین رو روشن کردم. از جلوی اون کوچه نمیتونستم رد بشم که من رو ببینه پس از کوچه پس کوچهها زدم تا به جایی رسیدم که میدونستم از اون بیرون میاد. جلوی کوچه نگه داشتم. بیرون اومد. بوق زدم. متوجه من شد. شناخت. چند ثانیه چاقو بدست همونجا ایستاد. خم شدم در رو باز کردم. به سمت ماشین دوید و سوار شد. صورتش کبودیهای جدید داشت. چاقو میوه خوری رو توی کاشپورت انداخت. - سلام! - سلام! نگاهی به سر و روش انداختم. - دلم برات تنگ شده بود! خودم هم جا خوردم. قصد داشتم بگم خیلی نگرانت بودم اما همچین چیزی گفتم. آهی کشید. با صدای بیحالی گفت: - من رو از اینجا ببر دانیال. گاز ماشین رو گرفتم و بردمش. در همون حال گفتم: - خوب فرار کردی! همیشه دختر شجاعی بودی. - حق این مرتیکه رو میذارم کف دستش. فقط از شر این شایعات راحت بشم. - چرا انقدر اصرار داری از شر این شایعات راحت بشی؟ متعجب نگاهم کرد. - چی؟ - واقعا چه نیازی هست؟ فقط برو یک شهر دیگه زندگی کن. اینطور که من شنیدم هیچ جوره این شایعه بیدلیل و منطق رو نمیشه از روت برداشت. - پس آبروی خانوادم چی؟ حرصم گرفت. این دختر به من خیانت کرد و اصلا به من فکر نکرد اما حالا از آبروی خانوادهش میگه و خودش رو میخواد برای اونها قربانی کنه. - این مدت من نشنیدم که خانوادهت پشتت در اومده باشن. سکوت کرد. توی فکر رفت. من ادامه دادم: - نمیتونم خونهم ببرمت چون مطمئنم میان و دنبالت میگردن اما میبرمت ویلای کرج حنانه خانم و شایان رو هم میارم پیشت تنها نباشی. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۵ کسی جواب نمیداد سمت پسری که خیلی شبیه الینا بود رفتم. از هجوم من تکونی خورد. داد زدم: - کیه؟! سرهنگ از کنار اون خانم سریع سمت من اومد و بازوهام رو گرفت. - دانیال آروم باش! اون مرد که انگار باباش بود زیر لب با بهت تکرار کرد: - دانیال! - سرهنگ بزارید انتقامش رو بگیرم. - اگه تو این حرکت رو بزنی مردم بیشتر باور میکنند که اون واقعا با کسی بوده. انقدر خشمگین بودم که اصلا به این حرفها اهمیت نمیدادم. - بدرک که اینطور فکری کنند. من حاضر نبودم روی این دختر خط بیفته. دستش رو آروم میگرفتم که دردش نیاد. حالا این مرتیکه باهاش چیکار کرده. - دانیال! گوش کن! آبروی الینا الان مهمه. این رو باید برگردوند. بذار کمکش کنم برگرده بعد خودم کمکت برای انتقام میکنم. دستش رو پس زدم و کلافه بیرون رفتم. میکشمت مردی مجهول لعنتی که اول عزیز من رو تصاحب کردی و بعد نابودش کردی. ** یک ماه بعد ** یک ماه از هزار دردم گذشته. یک ماه که دوتا برادرم که برام موندن رو ندیدم. نه زنگهاشون رو جواب میدم و نه پیامهاشون رو. یک دوبار هم تا جلوی در اومدن خبر رسوندم که حق ندارن داخل بیان. تا حدی ازشون خبر داشتم. هر دو خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ هستن. این مدت خیلی مجبور توقع داشتن جمعهها پیششون بیام اما نه جمعه خونه مادربزرگ رفتم و نه توی جلسهای شرکت کردم و نه جز ضرورت از دفترم یا خونه بیرون میرفتم. تنها جایی که بیشتر میرم هر روز یکبار جلوی در خونه الینا اینها میرم کمی از شرایط چیزی بفهمم. اما هردفعه دست از پا درازتر برمیگردم. کل روز مشروب میخورم و با خودم غر میزنم و کل شب روی تخت دراز میکشم و از اینکه نمیتونم بخوابم معترض بودم اما به طور وحشتناکی نگران الینا بودم. سرهنگ گفت کمکش میکنه اما انگار فایدهای نداشت چون هم سرش شلوغ بود بخاطر شرایط مملکت هم جلوی دهن مردم رو نمیشد گرفت. حنانه خانم به بالا دوید. - دانیال! بیحوصله نگاهش کردم. چشمهاش پر از نگرانی بود. - دانیال، تو فقط آروم باش، باشه؟ نگران شدم. - چی شده؟ صدای قدمهایی از پلهها اومد. از استرس صداش حدس زدم آرمین اومده و بلند شدم تا ببینم اینجا چیکار میکنه اما دو برادرم رو دیدم و اخم کردم و داد کشیدم: - شما اینجا چه غلطی میکنید؟! حنانه خانم ترسیده گفت: - دانیال، آروم باش! بدون توجه بهش به سمتشون رفتم. - گمشید بیرون، سریع. بازوی دنیل رو گرفتم که بازوش رو از دستم کشید. - بس کن دیگه دانیال. جا خوردم. توی چشمهای گستاخش براق شدم و خواستم چیزی بگم که گفت: - بزن، بکش اما اینطوری نکن. ما برادریم. برادرها هم رو ترک نمیکنند. ما برگشتیم خونهمون و دیگه اجازه نداری که ما رو از خونه بیرون کنی. این قانون ماست. فهمیدی؟ ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. این دنیل بود که داشت اینطور با من صحبت میکرد؟! به سمت بابک برگشت. - بریم به اتاقمون. و خودش راه افتاد. بابک هم نگاهی به من کرد و بعد مثل کسی که فرار میکنه راه افتاد. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست و چهار ** دانیال ** جلسه تقرییا تموم شده بود که گوشی دفتر زنگ زد. سرهنگ رفت و برداشت. - بله! ما دیگه برای رفتن داشتیم بلند میشدیم و لوازمون رو جمع میکردیم. - چی؟! یکم نگران شدیم و نگاهش کردیم. این روزها آمادگی اتفاقات بد رو زیاد داشتیم. - چرا؟! من که باهاش صحبت کرده بودم. -... - چی؟! چی شنیده بود؟! بنظر میاومد موضوع شخصی باشه. - باشه پس من الان میام. سریع گوشی رو گذاشت و لباسش رو عوض کرد و همینطور که بدون توجه به بقیه بیرون میرفت گفت: - شباهنگ با من بیا. با خودم فکر کردم لابد دست کمک نیاز داره که من رو با خودش میبره. سوار ماشینش که شدیم متوجه شدم دستهاش موقع رانندگی میلرزه. - خدا بد نده سرهنگ، چیزی شده؟ - خدا که بد نمیده. حاصل عمل وحشتناک یک انسانه. عادت به فوضولی نداشتم. - نمیتونیم اینطور رانندگی کنید. نگه دارید من بشینم. ماشین رو به کنار خیابون برد و جامون رو عوض کردیم. پرسیدم: - کجا برم؟ آدرس رو که داد یادم اومد یک بیمارستان هست. پس مسئله مهمه. به بیمارستان که رسیدیم همینطور که پیاده میشد گفت: - توهم بیا. پیاده شدم و دنبالش راه افتادم. انگار اتاق رو میدونست. هرچی جلوتر میرفتیم حس بدتری میگرفتم و دلیلش رو هم نمیدونستم. تا اینکه به اتاق رسید و در رو باز کرد. داخل رفتم. دختری آش و لاش با سری باندپیچی شده روی تخت افتاده بود و چند نفر دورش بودن. جلو رفتم. یکدفعه خشکم زد. پاهام شل شد و روی صندلی همون نزدیک نشستم. هه! نشستن؟ فکر کردم روی صندلی دارم فرو میام اما روی زمین افتادم. متوجه من نشدن. با ترس و نگرانی داشتن به سرهنگ ماجرا رو میگفتن. کلمات توی ذهنم تکرار میشد: - شوهرش... - عروسیش بود... - تهمتزده بودن توی اداره با چند نفر هست... - زیر مشت و لگد گرفتش... - با تیغ موهاش رو از پوست سر برید.. - بیهوش شد... - دندونش شکسته... - چشمش باز نمیشه... - بینیش شکسته... یکدفعه فریاد زنان بلند شدم: - بسته! بسته دیگه! همه بهتزده به من نگاه کردن. درحالی که تمام وجودم از شدت خشم میلرزید گفتم: - کیه؟! این نامرد کیه؟! همه هنوز گیج نگاهم میکردن. داد کشید: - کیه؟! بگین که بکشمش. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ارت صد و بیست و سه ** الینا ** وسط این شرایط کشور گفتم سریع عروسی رو که تالارش رو از قبل گرفته بودیم بگیریم و تمومش کنیم. دل نگرون دانیال بودم. وقتی از سرهنگ میگفت: - ماموریتت تموم شد و حالا یک زن متاهلی پس دانیال برای تو مرده. و من سعی کردم دیگه دنبالش رو نگیرم اما هر وقت اسمی از اونها میشنیدم گوشهام تیز میشد. باربد ساقدوش داماد بود. باربدی که برادر و پدرش رو در مقابل ازدواج با نیوشا لو داد و با وکیل آرمین که اون هم جز اطلاعات بود دست به یکی کرد و برامون پرونده جور کرد و کمک کرد پای من توی اون خونه باز بشه. شنیدم دانیال گفته اون دیگه داداش من نیست و برادرها هم نباید باهاش دیداری داشته باشن. البته تا جایی که من میدونم نیوشا هم همچین قانونی گذاشته بود. یک لباس سفید عروسی اجاره کردیم و مراسم رو تالار گرفتیم. صبح با هزار عجله بلند شدم و به آرایشگاه رفتم. مامان و ملینا و نیوشا همراهم بودن. آرایشم انجام شد. گفتم: - خیلی سادهست. - داماد گفتن براتون آرایش وی آی پی بزنم نه عروس. جا خوردم. چه بدجنس! حداقل با خودم هماهنگ میکرد. - باشه، ممنون! آیفون آرایشگاه به طرز عجیبی پشت سر هم زنگ زد. آرایشگر که معلوم بود فرد عصبی گفت: - سر آورده! از اون طرف انگار مامان آیفون رو نگاه کرده بود که با خوشحالی گفت: - الینا شوهرته! ملینا متلک انداخت: - انگار خیلی عجله داره! نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دستی روی موهام کشیدم. توی دلم گفتم: خدا کنه خوشش بیاد! صدایی بلند شد: - آقا کجا؟! این چه وضعشِ؟! بمون خانم ها حجاب کنند. صدای داد مازیار به گوشم رسید: - این زنیکه احمق کجاست؟ ! انگار از نیوشا پرسید: - دوست نفهمت کجاست؟! دوباره شروع به داد و بیداد کرد. صدای زنها رو هم میشنیدم اما دادهای مازیار نمیذاشت متوجه بشم چی شده! نمیدونستم چیکار کردم. میدونستم بخاطر ماجرای دانیال نیست چون سرهنگ نیرویی به بهترین شکل براش توضیح داده بود و پول خوبی هم توی جیبش گذاشته بود. آدمشناس بود سرهنگ! با پاهای لرزون بلند شدم و به اون سمت رفتم. از پشت دیوار که بیرون اومدم، دیدمش. کت و شلوار آبیش بهم ریخته بود و یقه پیراهن دودیش کنار رفته و موهاش بد حالت بود. زن ها دورش جمع شده بودن و چندتا هم روسری هاشون رو سرشون انداخته بودن. من رو که دید خانمها رو کنار زد و به سمتم خیز برداشت. قبل از اینکه بفهمم چه خبره مشتش روی گونهم نشست. دنیا در مقابلم سیاه شد و صدای استخونهای گونهم رو حس کردم. داد کشید: - که برای ماموریت با دانیال بودی! خونه سرهنگ جونت هم بخاطر ماموریت میرفتی؟ جلوی هزار آدم بخاطر ماموریت تیپ مجلسی زده بودی. اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه. دهنم پر از خون شده بود و گونهم وحشتناک میسوخت. دهنم رو باز کردم تا خون راه به بیرون پیدا کنه. مریم بهتزده سرجاش خشکش زده بود و ملینا روی زمین بیحال نشسته بود. نیوشا هم از ترس شالش رو به سرش انداخته بود و کنار در ایستاد تا اگه لازم شد فرار کنه. یک دفعه دوباره گونهم سوخت. یک مشت دیگه همون جا زد. مریم جیغ کشید: - چیکار میکنی کثافت؟! به سمتش برگشت . - کثافظ من نیستم. دختر توعه! اونها مامور نگرفتنش، پرستو گرفتنش. میدونستی همه این دخترهایی که میبرن اطلاعات برای تفریح خودشونِ؟ یکی از نیروهای آرمین که خودش اونجا بود بهم گفت که این آشغال رو در حال ... دیده. در حالی که صورتم به کف زمین چسبیده بود بهتزده از شایعه، بدجنسی، نقشه یا هرچیزی که فقط حرف بود و اینطور باور کرده بود سکوت کرده بودم. ملینا جیغ کشید: -تو دیوانهای! به چه حقی بخاطر حرف یکی از نیروهای آرمین با خواهر من اینطور رفتار میکنی؟! واقعا نمیفهمی... یک دفعه دست انداخت من رو گرفت و به سمت آینه پرتاب کرد. با صورت داخل آینه رفتم و ورود شکستههای شیشه به زیر بینیم رو احساس کردم. لثه هام پاره شد و روی میز آرایش افتادم. شیشه زیر صورتم پر خون شد. صدای قدمهای نیوشا که از پلهها به سرعت برداشته میشد رو شنیدم و آرایشگر داد کشید: - میری یا زنگ بزنم پلیس؟! چشمم به مامان خورد که هنوز بهتزده به صورت غرق خون دخترش خیره شده بود. نمیدونم چی توی نگاهم دید که تلوتلویی خورد و قلبش رو گرفت و روی زمین افتاد. این رو دیگه تاقت نمیآوردم. این درد زیاد بود. جیغی کشیدم و خودم رو صاف گرفتم تا به سمتش بدوم که دست مازیار پشت سرم قرار گرفت و محکم به آینه کوبیدم. لبهام از هم پاره شد و رژ لب بنفشم جاش رو به قرمزی خون داد. دستش از پشت سرم که جدا شد روی زمین افتادم و بیهوش شدم.چند ثانیه قبل از بیهوشی سردی تیغ رو روی پوست سرم احساس کردم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست و دو از صراحتم جا میخوره انگار انتظار داشت با ژست مسخرهای یک اسم عجیب و غریب از منو رو بگم. بدون توجه به نگاهش میگم: - مطمئنا از قبل غذای ما رو کنار گذاشتن. لبخند روری لبش نشست از زرنگیام ولی بیتوجه گفت: - لطفا یک یادگاری بنویسید. فقط نگاهش کردم. تبلت رو برگردوند سمت خودش و شروع به نوشتن کرد. *بزرگترین مُشکل دنیا اینه کِه؛ آدَمهای بِدهکار همیشِه طلبکارن* با ناراحتی نگاهش کردم اما اون نگاهم نکرد ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفته و سعی کردم به روی خودم نیارم. - این رو که مینویسیم، میره تو فایل مخصوص هر کسی و بعدا میتونیم بخونیم. - یعنی الان بنویسم میره توی فایل خصوصی من؟! تلخ و آروم خندید. -شما که این جا فایل باز نکردین. میره تو فایل خصوصی من. البته کامپیوتر این جا یک جوریه که فایلها این جا باز نمیشه؛ بلکه هر کسی از رمز خصوصیش میتونه بخونه. لبخند زدم جالب بود اشاره کردم تبلت رو بده به من داد به دستم نوشتم. *خوبم!... باور کنید ...؛ اشکها را ریختهام... غصهها را خوردهام ...؛ نبودن ها را شمرده ام ...؛ این روزها که میگذرد... خالی ام ...؛ خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت ...؛ و حتی از عشق!... خالی ام از احساس* و خیره شدم به نوشته نوشتهای که حرف دلم بود هنوز غذاها رو نیاورده بودن اومدم حرفی بزنم تا این سکوت قشنگی که هزار بار ای کاش رو تو قلبم نشوند از بین بره، اومدم حرفی بزنم که انگشت اشارهاش رو گذاشت روی بینیش. - هیس! با تعجب نگاهش کردم نگاهش رو به سمت دیگهای دوخت. - حواس تنهاییام رو با خاطرات پرت کردم. بزار یک لحظه خوشبخت باشم. نفسم گرفت باورم نمیشد این مدتی که هر دو خودمون رو به کوچه علی چپ زده بودم تموم شده باشه. - من..تو..من.. - نمیخوام حرفی بزنی. میخوام سکوت باشه. حیف اون یک سال و اندی باهم سکوت نداشتیم. سکوت کردم سکوت کرد معذب بودم تو خودم میپیچیدم غذاها رو آوردن تازه ترس به دلم افتاد نگاهی به غذا کردم با صدایی که از بحث اخیر تحلیل رفته بود پرسیدم: - این چیه؟ یک تیکهاش رو خورد. - هاموس. نگاهی به چیزی که به آبگوشت و نخود و یک چیزی مثل نون چرب میخورد کردم. - ها؟! از حالتم خندش گرفت. - هاموس؛ یک غذای محبوب عربی. - برای چی فکر کردین من این جور چیزها دوست دارم؟ - شما که هنوز نخوردین. قاشق رو برداشتم. نمی دونم این غذا رو با قاشق میخوردن یا نه. با استرس به غذا نگاه کردم میدونستم توش چیزی ریخته یکی از جامها رو برداشت و برایم از پارچ دوغ ریخت گذاشت کنار دستم. متوجه شدم که برای خودش نریخت دوست داشتم بلند بشم و در برم ولی اینکار غیر ممکن بود سریع میگرفتم و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره بسم الله گفتم و یک قاشق شامل یکم آب نخود و نخود خوردم. آخر غذا هیچی نشد اما همین کار هم تهدیدی از طرف اون بود. نگاهی به ساعتش کرد. گفتم: - انگار عجله داری. -آره تولد سینا یکی از دوستهای بابک من رو هم دعوت کرده بخاطر بابک مجبورم برم. کیفم رو برداشتم. - بریم. ***دانیال*** از فرداش شایعه بیماری رئیس جمهور پخش شد که همین برای خراب شدن جو انتخابی کافی بود. مونده بودیم واقعا بیمار یا شایعهایی برای جلب محبت و... از طرفی اگه واقعا بیمار بود میتونست کاندید بشه یا نه ! توی همین احوال خبر دادن که بابک بیهوش شده *کم خونی* و حالش بده. سرمون شلوغ بود و نشد بهش سر بزنم اما چندبار خبرش رو گرفتم. اون روز بخاطر کار زیادی حتی وقت استراحت همیشگی هم نداشتیم، و من رو هم توی کارها نقش میدادن. بعد از ظهر خبر دادن کار بابک به بیمارستان کشیده. هر چی از دنی میپرسیدم چه خبر میگفت حالش زیاد بد نیست و نگرانش نباشم و... اما میترسیدم بخاطر نگران نشدن من بگه. آخر سر سرهنگ که متوجه حال خرابم شده بود اجازه داد نیم ساعته برم و برگردم. سوار ماشین شدم و با سرعت به بیمارستان نزدیک خونهامون رفتم و از پرستار شماره اتاق رو خواستم. خودم رو به اتاق رسوندن و نگران داخل رفتم اما دم در خشکم زد. بابک روی تخت دراز کشیده بود و باربد بالای سرش ایستاده بود. دنی هم توی اتاق قدم میزد. هر سه متوجه من شدن و بهتزده نگاهم کردن. به خودم اومدم و سری به نشونه تاسف تکون دادم و همینطور که بیرون می اومدم برای دنی نوشتم. * دیگه هیچ کدومتون رو خونه نبینم* -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و بیست برگشتم و به ساختمون رستوران نگاه کردم البته رستوران نبود باغ تالار بود؛ باغش پر از انواع گل و درخت بود و ساختمون هم نمای سفیدی داشت با پنجرههای بزرگ که پرده آبی رنگش از اینجا هم دیده میشد ماشینهای زیادی تو باغ بودن و زن و مردها داخل میشدن و بیرون میاومدن یک چیزی نظرم رو جلب کرد همه تقریبا همه زنها سر لخت بودن سریع فهمیدم از اون رستورانهای مخفی. - دانیال من نمیام. با خنده زورکی گفت: - دیدی گفتم دختر چهارده سالهای؟ بعد با محبت گفت: - من قصد بدی ندارم؛ ولی اگه دوست ندارین بیان، هر جور راحتین. چرا انقدر خوب بود هنگامی که با او چنین بد رفتار کرده ام؟ بعد رفت سمت ساختمون داشتم نگاهش میکردم که چندتا بچه پسر سوسول و مدهوش به سمتم اومدن. - به به چه گلی، چه منگی! کلاغ سیاه گنجشک ما میشی؟ از پسشون بر میاومدم اگه پام چالق نبود. صدای دانیال اومد: - گورتون رو گم کنید؛ یالا. از هیکلش ترسیدن. باید هم بترسن یک هیکل داره شاه نداره! یکیشون سعی کرد خودش رو نبازه و گفت: -اصال مال خودت؛ بهترش رو دارم. بعد رفتن دانیال به من نگاه کرد خودم گفتم: - میام. پاتون درد نمیکنه؟ -آروم حرکت کنم چیزی نمیشه. رسیدیم به در سفید رنگ رستوران دو نفر با کت و شلوار فیروزهای و پیراهن مشکی دم در ایستاده بودن. با دیدن ما در رو باز کردن و یکیشون گفت: - خوش اومدید آقای شباهنگ! سری تکون میده میریم تو؛ اوف یعنی واقعا فقط اوف سرامیکهای درخشان گلبهی روی زمین چنان برق میزنه که از اینه خودم رو بهتر میتونم ببینم میزها اشرافی نباتی و نقرهای با صندلیهای اشرافی مشکی روی هر میز گلدونی بود پر از گلهای طبیعی وسط سالن بود. چسبیده به دیوار هم تختهای سنتی بود. وسط سالن یک قسمت یکم بالاتر رفته بود که چند نفر داشتن توش تانگو میرقصیدن و گروه ارکست هم روی سکوی بالای با کت و شلوارهای آبی و جلیقه ستش با پیراهنهای سفید و کراواتهای یخی و نقرهای آخر سالن یک سالن کوچیک و جدا قرار داشت که توش میز بیلیارد و میز پینک پونک بود لوستری از سقف آویزون بود که تا دو متری زمین پیچ می خورد و میرسید. رستوران دوبلکس بود صدای قهقه از طبقه بالا میاومد. نگاههای متعجب و حتی وحشتزده به سمت من بر میگرده جالب بود و خوب بود که مقنعهام رو با یک روسری شیری رنگ که همیشه تو کیفم دارم عوض کرده بودم باز هم ترس از این بود که من پلیس باشم باز هم باشون یکی نبودم برگشتم و به دانیال نگاه کردم. - من با اینها یکی نیستم. جوابی نمیده حرکت میکنه هر کدوم از پرسنل میبیننش سریع سلام میدن و خم و راست میشن یک نفر که سر و وضعش نشون میداد از بالا بالاها رستورانه اومد سمتمون در حالی که با تعجب به من نگاه میکرد. گفت: - خوش اومدین قربان! میز همیشگیتون حاضر. دانیال نگاهی به بالا میاندازه. - بفرمایید! نخواستم دنبالش مثل جوجه اردک راه بیفتم پس پرسیدم: - کجا؟ من طبقه بالا نمیامها. کلی پلهست لبخندی زد که چال روی گونههاش افتاد اخم ریزی کردم. اه اصلا از چال روی گونهاش خوشم نیومد انگار فهمید چون این بار اخم کرد و با لحن جدی گفت: - میریم روی پشت بوم. با هم از پلههای مارپیچ بالا رفتیم طبقه بالا پر از اتاق بود باز هم از پلهها بالاتر رفتیم رسیدیم روی پشت بوم اینبار واقعا تا چند ثانیه نتونستم حرفی بزنم وسط پشتبوم یک حوض بزرگ بود. که پلههای فلزی مسی رنگی میخورد تا ازش بالا بری پیشخدمتهای اینجا برعکس پایین که پیراهن و شلوار با جلیقههای بادمجونی مشکی داشتن کت و شلوارهای دودی با پیراهن کاهویی و کراوات دودی و مشکی پوشیده بودن هر کسی ما رو میدید نگاهش رومون خیره میموند بدم اومد از جایی که بودم از جایی که نباید میبودم چنگیز خان برگشت سمتم و با احترام گفت: - لطفا بفرمایید! بالا گرفتم و به کسی نگاه نکردم جلوتر حرکت کردم به یکی از آلاچیق ها که رسیدیم اشاره کرد بریم بالا دوباره از پله کانی ها بالا رفتیم بالای دایرهها مبل های راحتی نقره ای رنگی به صورت نیم دایره گذاشته شده بود تو نصفه دیگه گردی هم یک میز دو نفره شیشهای با صندلیهای گلبهی رنگ گذاشته بودن دو تا فانوس فضا رو روشن و قشنگ کرده بودن از اونجا میشد تموم شهر رو دید نفسم از اون همه زیبایی بند اومد. برگشتم و شیطون نگاهش کردم. - سرگرد به حساب شما دیگه؟ با خنده اشاره کرد بشینم نشستم خودش هم رو به رویم پشت میز نشست. - اگه بگم به حساب شما چی؟ - همین حالا در میرم. خندهاش شدیدتر میشه حالا شونههایش تکون میخوره لبخندی میزنم یادم بود این حالتش لبخندم تلخ میشه سرم رو پایین میاندازم نکنه یک وقتی سرش رو بالا بیاره و بخون فکر مزاحمی که توی ذهنمه پیشخدمت بالا میاد و تبلتی رو میذاره روی میز و کنار میره. دانیال با چشم به تلفن روی میز اشاره میکنه. - هرچی میخواین علامت بزنید تا براتون بیارن. نگاهی به اسمهای عجق و وجق میاندازم بعد به سمت خودش برش میگردونم. - من تا حالا همچین رستورانی نیومد. با سلیقه خودتون یک چیزی که تند نباشه، سبزی جات نباشه، ماهی دوست ندارم نباشه، نیمه پخته نباشه سفارش بدین. مخلفاتشم کوفت و زهرمار نباشه، دلستر و این طور چیزها هم نمیخورم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و نوزده نشست. - بریم. باهم بیرون رفتیم. رو به روی درمانگاه یک پارک بود. نگاهم رو به دختر و پسرهایی که توی پارک قدم میزدن دوختم چه الکی، الکی واسه خودشون دردسر درست میکنند و چه خوشحالن! شاید اگه اون اتفاق نمیافتاد تا آخر عمر با مازیار خوشبخت بودم اون جوون خوبی بود. سعی کردم حواس خودم رو پرت کنم. به اداره رفتیم .وای چقدر اداره شبها خوشگلتر بود چه شلوغم بود. با اینکه کلا برامون مرخصی زده بودن اما توی این وضع دلمون نبود کنار بکشیم. همه حالم رو پرسیدن. ساعت ده اومدم برم که بخاطر تاریکی هوا پام به یک چیزی گیر کرد و پیچ خورد. - آخ! هیچ عکس العملی نشون نداد اما یکی به سمتم دوید سروان آبان بود که برای گزارش پروندهای به این اداره موقت ما اومده بود. - خوبین سرگرد؟! - آیی، بله. - اما بنظر میاد خیلی درد دارین. میخواین من برسونمتون؟ نگاهش کردم چشمهای درشت مشکی رنگش تنها چیزی بود که چهرهاش رو خوشگل میکرد. - نه، ممنون. - ولی شما نمیتونید برونید. - من میرسونمشون، شما تشریف ببرید. سمت صدا برگشتم، دانیال بود. آبان سری تکون داد و با حرص رفت. اومدم بلند بشم که پام درد گرفت دوباره نشستم. دستش رو دراز کرد سمتم با تعجب نگاهش کردم که لبخند محوی زد و گفت: - فکر کردم از دخترهای خانواده خودمونین. با تکیه به ماشین بلند شدم. کمکم کرد در سمت راننده رو باز کنم و بشینم بعد خودش نشست و ماشین رو روشن کرد همون موقع برام پیام اومد نگاه کردم از مازیار بود. گوشی رو دوباره توی کیفم برگردوندم و حواسم رو دادم به آهنگی که انگار حرف دل من رو می خوند: دروغات همه با من ، من دیوونه دیوونم واقعا که پای توئه نامرد میشینم و میبارم بعد تو دیگه شاید کسی نتونه جاتو بگیره. ولی اون موقعی که باید نبودی که کنارم مهم نیست بعدش اصلا نه نباشی بازم هستم ولی من دیوونه هنوز واسه تو دلواپسم یه دونه دلِ تنها یه سایه که دیگه ندارم خودم درستش میکنم میرم پی کارم میرم پی کارم... آره اون موقع همین رو گفتم، می رم پی کارم! میرم پی کارم... ماشین رو خاموش کرد به سمتم برگشت. یک دستش رو به صورت قائمه رو پشتی صندلی گذاشت نیروی شب با اون تاریکی هر کسی رو جادو میکرد. لبخندی زد و با لحن شیطونی گفت: - سرگرد دختر چهارده ساله رو که نیاوردم. پیراهنش رو بدون هیچ خجالتی در آورد. ناخودآگاه روم رو گرفتم. صدای خنده آرومش اومد. هنوز وقتی با منه میتونه بخنده، هنوز وقتی با منه میتونه آروم باشه و این رو میفهمیدم. بر میگردم. یک تیشرت استخونی که روش نوشته شده بود دانیال انقدر هیکلی بود که از زیر لباس هم برجستگیهای بدنش بیرون بزنه برای اینکه حواس خودم رو پرت کنم میپرسیدم: - واه! شما مردها چه گیری دادین به دخترهای چهارده ساله. همین طور که پیاده میشد جواب میداد: -بخاطر این که دخترهای چهارده ساله اول سن بلوغشون و راحت گول میخورن. لبخندی زدم. گوشیم رو در میارم به مامان موقعیت رو اطالع میدم البته از طریق اس در کناریم باز میشه با تعجب بر میگردم سمت چنگیز خان یک خورده خم داخل ماشین. -پاتون هنوز درد میکنه؟ هل شدم. -آره، یعنی نه، یعنی... نه...آر...نه گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره کردم. رزم دار آرشام پارسا بود. -بله رزم دار! -کجایی شما؟ جلسه چی شد؟ -وای یادم رفت. برگردم؟ نوچی کشید. - ای بابا! نه راحت باشید! خدانگهدار! و قطع کرد. ته دلم خوشحال میشم که بیخیالمون شده. گوشی رو قطع و به دانیال نگاه میکنم. -این لباستون یکم غیر رسمی نیست؟ اول نگاهی به لباسش میاندازه بعد به من. - اینطوری راحتترم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و هجده چیزی نگفت و فقط سرش پایین بود. صداش زدم: - مازیار! بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت: - بله! - قول بده که این ماجرا همین جا تموم بشه. سرش رو بالا آورد. نگاهش سرد بود. التماسآمیز صداش زدم. - مازیار! - بیا سوار شو برگردیم. - مازیار! با همون سردی گفت: - بهم فرصت بده. ** - راننده ام وی ام ما رو هم در جریان بذار چیکار داری میکنی؟ این صدای پلیس راهنمایی رانندگی بود که با این حرفش من رو از دور زدن هفتمین بار دور میدون باز داشت. دیگه به سرد بودن مازیاری که باهام بود اما سرد بود فکر نمیکردم. کلافه از کنار رفتن خاتمی به نفع موسوی بودم و متوجه کارم نبودم. نوری و مهر علیزاده هم با اینکه رسمی نشده بودن اما مشکل بزرگی ایجاد نکرده بودن. جهرمی، پور محمدی و مظاهری هم از حزبهای مقابل نخواستن به رسمیت در بیان. جز اون باید مراقب افراد رد صالحیت شده هم میبودیم. اعلمی، بیات، شعله سعدی. توی اداره وقت غذا خوردن نداشتیم و بیسکوییت میخوردیم، از همونهایی که نوار دورش همه چیز رو از قفل گاو صندوق بانک مرکزی تا بخت دختر همسایه رو به جز بست خود بیسکوئیت باز میکنه. از پنج صبح به سمت اداره میرفتم و ساعت سه بعد از ظهر بر میگشتم تا پنج بعد از ظهر بعد دوباره به اداره میرفتم تا ده شب. بالاخره این عذاب یک روز انداختم. سرم رو روی میز گذاشتم و توانایی بلند کردنش نداشتم. وقتی چندبار صدام کردن و جوابی نشنیدن دانیال به سمتم دوی. بزور نشستم. گفتم: - حالت خوبه رزمآور! نای جواب دادن نداشتم. یکی از خانمها برام آب آورد و نزدیک دهنم آورد. بزور دو قلپ خوردم بهتر شدم. دانیال گفت: -میتونید بلند بشین؟ به آرومی گفتم: -فکر کنم بتونم. -پس بلند بشین تا درمانگاه ببرمتون. رو به یکی از ستوانها گفت: -برای ما مرخصی رد کنید. با کمک همون خانم بلند شدم و به سمت در رفتم. دانیال پشت سرمون اومد و در رو برام باز کرد. صندلی جلوی ماشین نشستم و خودش سوار شد. -کمربندتون رو ببیندید. کمربند رو بستم و سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم. -ماشین جدیده؟ از اینکه با اون حال هم دست از فوضولی بر نداشتم خندهاش گرفت. -خیر، ماشین دنی رو قرض گرفتم. چشمهام رو بستم و با صدای باز شدن در ماشین دوباره بازشون کردم. -پیاده بشین سرگرد! کنار رفت و پیاده شدم. همون چند دقیقه خواب حالم رو بهتر کرده بود. وارد درمانگاه شدیم. گفت: -شما بشینین تا من بهشون بگم یک سرم تقویتی براتون حاضر کنند. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و هفده ** الینا ** با دانیال قراری گذاشتیم. قرار گذاشتیم که بجای دوری و کینه پشت هم باشیم. من نگران روزی بودم که بفهمه من عقد کردم. به خونه خانواده همسرم رفتم. دوست نداشتم اونجا بمونم. جو خونهشون خیلی مضخرف بود. مادرشوهرم که همش ساکت بود و فقط کار میکرد و پدر شوهرم با اون نگاه هیزش مدام قربون صدقهم میرفت. اما اون روز قرار بود من رو به خونه مادربزرگ مادری که پاگشام کرده بود ببره. - حاضری؟ - آره. - کدوم رو پوشیدی؟ مانتوم رو نشونش دادم. مانتو مزونی آبی خیلی قشنگ. این رو دانیال برام گرفته بود. - اوو چه قشنگه! این از کجا؟ - چند سال پیش توی یک حراج خریدم. - عالیه! تو از همه دخترهای اونجا سری. بریم؟ لبخندی از تعریفش زدم. - بریم. ماشین رو آماده کرد. مادر ناتنیش بیخیال نشست و پدرش هم جلو نشست و من کنار مادر ناتنیش. شنیده بودم که یک برادر ناتنی هم جز دو برادر اصلی خودش داره که پیش یک برادر ناتنی دیگهش. ماشین حرکت کرد و کلی توی راه بودیم تا اینکه گفت: - رسیدیم. سرم رو از روی شیشه برداشتم و نگاه کردم. خشکم زد. خدای من! - اینجا... خونه خانواده مادر ناتنیت هست؟! - آره... میشناسی؟ - مازیار... مازیار من نمیام. خشکش زد. باباش هم تعجب کرد و نامادریش همچنان خنثی. مازیار بهتزده گفت: - چی میگی! دعوتمون کردن. - من... من نمیتونم بیام. - الینا! درحالی که باورم نمیشد توی تهران به این بزرگی توی همچین کابوسی افتاده باشم گفتم: - من، من نمیتونم. در ماشین رو باز کردم و بیرون پریدم و شروع به دویدن کردم. صداش که دنبالم میدوید رو میشنیدم: - الینا! الینا! نمیایستادم. زندگی خوب من تموم شد. چطور این بلا ممکنه؟ من نفرین شده هستم. - الینا واستا ببینم چی شده! اما من بیخیال میدویدم. بالاخره از پشت گرفتم. - ولم کن! ولم کن! - عزیزم! بگو چی شده؟! کی اونجا تو رو میشناسه؟ - ولم کن دانیال. هر دو سکوت کردیم. دست من رو گرفت و به سمت خودش برگردوند. نگاهش سرد بود. - دانیال! نفس نفس میزدم. - مازیار! - تو با دانیال بودی! - اون... اون گذشته بود. و سرم رو پایین انداختم. گفتم: - چرا نگفتی دوست پسر داشتی؟ - خیلی... خیلی بچه بودم. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و شیش اون شب عبدالله اونجا خوابید و صبح، صبحانه شیکی خورد. غنچه با ناز پرسید: - زنت هم برات همچین میزی میچینه؟ کسی خبر نداشت الکساندرا زن صیغهای هست. - اون! اون اصلا آشپزی بلد نیست. بعد یاد چیزی افتاد. - درضمن، تا دنیا اومدن بچهش نمیخوام چیزی بفهمه. زنهای فرنگی لوسن یک چیزیش میشه. - چشم آقا! و افتاده شروع به خوردن کرد. بعد از صبحانه به خونه برگشت. الکساندرا چیزی نپرسید. اون تقریبا جز برای چیزی که عبدالله مجبورش میکرد هیچ رابطه احساسی با عبدالله نداشت و خودش رو همراه اون نمیدونست. گاهی به زن پدر شوهرش میگفت: - شما محرم گرامی داشت. عبدالله فقط محرم مشروب نخورد و با دختر نبود. مگه حسین عزیز شما نبود غیر از محرم؟ وقتی هم که زن بابا بهش میگفت: - چرا انقدر با عبدالله سردی؟ از دستش میدی ها. الکساندرا جمله انگلیسی میگفت که معنیش این میشد: - یآدِٺٖ بآشِہ بَعضْۍٰ چیّزآ بآیَد تَموٰތ بِشَنْ، ٺآ چیزٰآۍِ بِهٖٺࢪ شُࢪވعٰ بِشَنٓ. یک روز که زنهای همسایه اومده بودن گاهی باهم در گوشی صحبت میکردن. حدس میزد درباره خودش باشه. بالاخره یکی از زنها گفت: - الکساندرا جون! - بله! - اگه آقا عبدالله یک زن دیگه بگیره چه حالی میشی؟ همه چهارچشمی نگاهش کردن. افراد اون جمع میدونستن. الکساندرا گیج گفت: - یعنی من رو طلاق داد و زن دیگه گرفت؟ - نهنه، روی تو همسر دیگه بگیره. - معشوقه بگیره؟ زنها کلافه شدن که نمیتونند بهش برسونند. - نه، زن. - مثل من؟ - آره. توی دین مسیحیت اینکار حروم بود پس الکساندرا گفت: - مگه شد؟ - آره. - در مسیحیت نشد. شما چطور توانست؟! یکی از زنها که درس دین خونده بود گفت: - ای بابا خواهر اگه قرار نبود خدا اجازهش رو بده اون مردهای اعراب نه پیامبر رو قبول میکردن نه خدا رو. الکساندرا تقریبا فهمید چی میگه پس گفت: - پس چرا قانون عوض نکرد حالا؟ - چون به نفع آقایون نیست، حالا. بعد همه خندیدن و بحث کلا عوض شد اما بعد اتفاقی افتاد که الکساندرا مجبور شد با این قضیه روبهرو بشه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و شونزده دیگه جرات مخالفت نداشت. - باشه. خودکار رو که تمام مدت توی دستم بود روی میز کوبوندم. - سرهنگ اجازه مرخصی میدین؟ - بفرما! بلند شدم و احترام گذاشتم بعد بیرون رفتم. خبر رسیده بود محمد علی پسر دایی مهدیام عقد کرده بود. چون دامغان بودن من نمیتونستم وسط این مشکلات برم اما بابا و مامان رفته بودن. همکارها داشتن باهم صحبت میکردن. - زمان ما کلا صدا و سیما دو تا دوربین داشت که یکیش فول تایم در اختیار مسابقه محله بود، اونوقت عقل ما نمیرسید که معلممون چطوری چهل تا دوربین داره که توی خونه تکتک بچههای کلاس جاساز کنه! برای جلسه رفتم. راجعبه حال و هوای قبل از انتخابات و مشکلاتی که میتونست به وجود بیاد حرف زدن. سرگردی گفت: - نباید زیاد مشکلی پیش بیاد طبق عادت رئیس جمهوری قبلی دوباره رای میاره. همسرش که توی همون اداره کار میکرد جواب داد: -مقابل رئیس جمهور فرد قدرتمندی مثل آقای رفسنجانی و اطرافیانش هستن. گفتم: - و ضمنا فراموش نشه در سفارت انگلیس جنب و جوشهایی شنیده میشه. همه سر تکون دادن. بیرون اومدیم اما هنوز سرگردون بودیم و هرچند نفر در حال صحبت و مشورت باهم بودیم که صدایی اومد: - شما با خودت چی فکر کردی که برای یک سرگرد احترام نمیذاری! همه به اون سمت برگشتیم. سرهنگ هماشاه رو به روی دانیال ایستاده بود. دانیال با خونسردی گفت: - متوجه شما نشدم. - که متوجه نشدی! با خودت چی فکر کردی؟ مثل اینکه یادت رفته تو اینجا اسیری اما بعضی وقتها جوری رفتار میکنی انگار بخاطر عرضهت به اینجا رسیدی و فرد حیاتی توی اداره هستی. همه نگاهها به دانیال بود .دلم براش سوخت. اون ادامه داد: من متوجه نمیشم چرا سرهنگ اصرار به بودن تو توی این جلسه بود، بنظرم هر اتفاقی قرار بیفته یک طرف قضیه تویی. دانیال سکوت کرده بود و زیر نگاه بقیه صورتش سرخ شده بود. دلم نیومد سکوت کنم و جلو رفتم. - اما ناگفته نماند که خدمت جناب شباهنگ بسیار بیشتر از خیلی سرهنگهای ما هست. اینبار همه نگاه ها به سمت من برگشت. با خونسردی ادامه دادم: - لازم به ذکر از زحمتهای ایشون هست؟ هنوز همه جا سکوت بود. - دور زدن تحریمها رو ما با هماهنگی ایشون با رابطههاشون در خارج کشور و سفارتها انجام میدیم. لو دادن جاسوسها، تعلیم مامورهای ویژه، جلوگیری از قاچاق بی رویه، به سرانجام رسوندن سیزده ماموریت به بهترین شکل.... بازم بگم؟ سرهنگ هماشاه نگاهم کرد. - این دفاع شما از پسر یک پدر خوانده برای چیه سرگرد؟ لبخند کوچیکی زدم. - سرهنگ بنظرم بهتر برای ناهار تشریف ببرین. از این توهین صورتش سرخ شد و با ناراحتی بیرون رفت. یک نفر دیگه قصد دفاع از دانیال رو پیدا کرد و گفت: - اصلا سرهنگ نیرو انتظامی خودش توی جلسه سپاه چیکار داره که به بقیه گیر میده؟ به دانیال خیره شدم. وقتی ناراحت بود چهرهاش چنان مظلوم می شد که قلبم میلرزید. از اون لرزشهای خطرناک! ** دانیال ** با ذهنی مشوش شب داشتم میرفتم به سمت خونه که گوشیم زنگ زد. به صفحه روش نگاه کردم. *مرحوم* از اینکه الینا بهم زنگ زده متعجب شدم و سریع ماشین رو کناری پارک کردم و جواب دادم: - بله! صدای نگرانش به گوشم رسید: - کجایی؟! - دارم به سمت خونه میرم. - توی ماشینی؟! گیج جواب دادم: - پس کجا باشم؟! - دوربینها یک نفر رو دیدن که تحرکات مشکوکی نزدیک ماشینت داشته. احتمالا بمبگذاری هست. با این حرف گوشی رو خاموش نکرده توی جیبم گذاشتم و دستگیره در رو کشیدم اما باز نشد. چندبار امتحان کردم و به قفل نگاه کردم اما مشکلی نداشت. متوجه شدم سیستم ماشین رو دست کاری کردن. سریع بالشتک بالای صندلی رو کندم و با تیزی زیرش دور شیشه ها ضربه زدم تا شکست. خودم رو بیرون انداختم و با سرعت از ماشین دور شدم که صدای وحشتناکی اومد و چند لحظه بعدش موج انفجار به جلو پرتم کرد. چون میدونستم امکان انفجار دوم و بزرگتر وجود داره دوباره بلند شدم و تلو تلو خوران به راهم ادامه دادم و آخر بیهوش روی زمین افتادم. - هنوز بهوش نیومده. قبل از اینکه صدا جوابی بشنوه زمزمه کردم: - بهوشم. متوجه شدم چند نفر به سمتم دویدن و یک نفر هم دستم رو گرفت. دنیل بود. ازش پرسیدم: - بابک کجاست؟ - خونه نبود، خبردار نشد. از سرهنگ پرسیدم: - کی باعث این اتفاق شده؟ - هنوز معلوم نیست. - میتونم مرخص بشم؟ نگین به سمت در راه افتاد و گفت: - کارهای مرخص شدنتون رو دنبال میکنم. از دنیل پرسیدم: - این اینجا چیکار میکنه؟ - به نمایندگی آرمین اومده. الینا یک قدم جلو اومد. کلا یکی از عادتهاش این بود وقتی میخواست حرفی بزنه که باید بهش توجه میشد یک قدم جلو میاومد. - حال عمومی شما خوبه! فقط کم خونی تون باعث بیحالیتون شده و موج انفجار هم بعد از مدت کمی تشنج به همراه داشته. سر تکون دادم. - من و تو هیچ امنیتی نداریم، خط عمرمون به یک مو بنده. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت: - پس... می تونیم پشت هم بایستیم؟ ما متحدان خوبی میشیم. مدتی بهم خیره شدیم. امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر است! -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و پونزده توی اون جمع دانیال فهمید که باربد دیگه تلفن کسی رو جواب نمیده و نمیاد. ** الینا ** اون روز بهم اطلاع دادن که از سفارت انگلیس بوهایی میاد. قرار شد هر جوری شده جاسوسی وارد سفارت کنیم. به پیشنهاد دانیال مترجم انگلیس که فردی از همون کشور بود رو توی یک تصادف سوری اما نه چندان شدید به بیمارستان تهران منتقل شد و اونجا هم با یک تماس کوچیک به وسیله افراد مورد اعتماد از سفارت خواستن مترجم به کشور خودش برگرده و استراحت کنه. دانیال توی اتاق کنفرانس راه می رفت و حرف میزد: -تا وقتی بتونند از کشور خودشون مترجمی بیارن که فارسی بلد باشه طول میکشه، شاید هم اصلا همچین قصدی نداشته باشند. من ادامه حرفش رو گرفتم: - فرد نفوذی از طرف ما باید به عنوان مترجم وارد سفارت بشه. با لبخند سری تکون داد. - فعلا هیچ مکانی به اندازه سفارت انگلیس نمیتونه باعث مشکل بشه. سرهنگ گفت: - حالا مسله این هست که چه فرد قابل اعتماد، آموزش دیده و با مهارت رو وارد سفارت کنیم. من و دانیال اومدیم چیزی بگیم که خودش گفت: -نه... با بهت نگاهش کردیم که گفت: -همون قدر که ما تک تک حرکتهای اونها رو زیر نظر داریم، اونها هم وقتی بخوان کاری کنند هر جا خطری باشه رو در نظر میگیرن. منتظر نگاهش کردیم که گفت: - بذار اون شخص رو خودشون انتخاب کنند، بعد ما نقشهامون رو عملی میکنیم. همه نگاهی بهم کردیم و نیشخندی زدیم. قرار شد به طور نامحسوس و پنهانی به ادارات نزدیک سفارت پخش بشیم تا بتونیم زیر نظر داشته باشیمشون. خیلی زود اون فرد مشخص شد. هفته بعد پشت میز جلسه نشسته بودیم و منتظر بودیم مترجم جدید رو بیارن. چیزی طول نکشید که در زدن، سرهنگ اجازه داد و وارد شدن. پسر با ترس به ما نگاه می کرد. از پشت چهره ترسیدهاش تونستم تشخیص بدم همون پسری هست که توی بیمارستان دیده بودم. همون پسر که شوهر خواهرش با چوب زده بودش. سرهنگ اشاره کرد بشین اون هم با ترس آخرین صندلی نشست. سرهنگ در حالی که پرندهها رو نگاه میکرد گفت: - جناب کوروش، درسته؟ پسر آب دهنش رو قورت داد. - ب... ب... بله. سرهنگ نگاهش کرد. - نترس پسر جون لولو خور خوره که نیستیم. با ترس گفت: - آخه من کاری نکردم. توی این جلسه دانیال نبود و همین یکم رو اعصاب بودم و احساس تنهایی میکردم. سرهنگ با خنده گفت: - ما که نگفتیم کاری کردی پسر جان! کوروش همینطور با نگرانی نگاهش میکرد. من هم بهش گفته بودم که کاری باهاش نداریم اما باور نداشت. گفتم: - ببینید ما از شما خواستار یک همکاری هستیم... یک همکاری که شما حتما باید انجام بدین در اصل یک توفیق اجباری چون این مسئله اهمیت زیادی برای کشور داره. یکم آرومتر شد اما گفت: - من عرضه این کارها ندارم. با عصبانیت گفتم: - باید عرضهاش رو داشته باشید. فهمیدین؟ قشنگ ترسید. - فرصت آموزش نداریم. شما فقط هر کاری که ما بهتون میگیم رو انجام میدید و هر گونه خطا، سوتی یا بدجنسی براتون بد تموم میشه. خواست چیزی بگه که چشمهام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - باشه؟ -
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پنج هر سه باهاش بیرون رفتیم. چند نفر جز ما یواشکی بین گیاهها نشسته بودن تا تعدادمون کامل بشه. بالاخره راه افتادیم. یک راه طولانی رو بین بوتهها رفتیم تا اینکه ایستاد و گفت: - از اینجا به یکی دیگه میسپارمتون. همونموقع @Roshana اومد و ما رو به اون سپرد. حرکت کردیم. اینبار راه خیلی طولانی بود. @زینب چرمگر گفت: - وای، چرا این راه تموم نمیشه! @رائوزین گفت: - وای آره پاهای من هم داره از کار میافته. @s.a گفت: - من هم دیگه طاقت ندارم. کاش برگردیم. @سایانگفت: - اگه اینجا بمونیم خوراک گرگها میشیم. @پری بانو گفت: - احمق ما خودمون گرگینه هستیم چطور خوراک گرگها بشیم! - خوب هروقت که بخوایم تبدیل به گرگینه نمیشیم که. - از نیمه شب تا صبح که میشیم. @Omidگفت: - اما من این مدت روی نفسم و روحم انقدر کار کردم که هروقت بخوام تبدیل به گرگینه میشم. گفتم: - دروغ نگو! - باور کن، میخوای الان امتحان کنیم؟ یکدفعه صدایی از عقب صف اومد: - بسته دیگه. همه به اون سمت برگشتیم. @A.H.M بود. @Roshana کلافه گفت: - هیس! چرا داد میزنی؟ - من خسته شدم. اگه قرار باشه اینطور بیام توی جنگ که نه، از خستگی میمیرم. - نمیشه استراحت کنیم. میخوام وقت تبدیل شدن توی منطقه خودمون باشیم. اگه نه نیروهای @M@hta که اونها هم تبدیل شدن ما رو پیدا میکنند و تیکه تیکه میکنند. @لیدی ویستلدوان رو همینطوری از دست دادیم.- 12 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و چهارده خیلی زود آماده شد و به سمت خونه اونها پرواز کرد. همش سعی داشت به خودش و دیگران نشون بده انگار اصلا براش مهم نیست اما در اصل حسابی حس پس زده شده بودن میکرد و نیاز به اونها داشت. توی راه بود که تلفنش زنگ خورد. سرهنگ بود. - بله! - سلام پسر، خوبی؟ - سلام قربان، اتفاقا میخواستم بهتون زنگ بزنم و بخاطر لطفتون تشکر کنم. سرهنگ با لحن جدی همیشگیش گفت: - صدا میاد، بیرونی؟ - بله، دارم میرم خونه مادر بزرگم. - یک کنار نگهدار، وقت تلفن صحبت کردن رانندگی نکن. ماشین رو به کنار خیابون بردم و نگه داشتم. - در خدمتم! - به اقوامت گفتم تو از اول نفوذی ما توی اون دستگاه بودی و گرفتنت هم فرمالیته بود. سوتی ندی. - دستتون درد نکنه! نه، ممنون! بعد از خداحافظی دوباره راه افتادم اما اینبار با ذوق کمتر. با خودم فکر میکردم بالاخره اون چیزی که ازش میترسیدم شد و واکنش اونها بدترین حالتش بود. تا کی میتونم پنهان کنم. یک روز میشه که تشت ما روی زمین میافته. سعی کردم ذهنم رو از آینده بگیرم و به الان فکر کنم. به خونهشون رسیدم. نگاهی به آپارتمان پر خاطره کردم. روزهای زندگیم در اینجا شاد بود. اقوام رو داشتم، برادرهام رو داشتم، دختری که کنارش شاد بودم رو داشتم. هنوز به کار آرمین برنگشته بودم. آهی کشیدم. اون روزها مُردن. از ماشین پیاده شدم و به سمت درب ساختمون رفتم و زنگ رو زدم. آیفون برداشته بود. صدای شاد خاله کیشکا پیچید: - الهی قربونت بشم دانیال جان! بیا داخل. در رو زد. وارد حیاط خونهای شدم که فکر نمیکردم دیگه پام رو داخلش بذارم. با خودم فکر کردم چقدر سرهنگ مرده که با اینکه براش هیچ فایدهای نداشت اما من رو از این درد نجات داد. تا به راهرو رسیدم دیدم یک نفر از پلهها پایین اومد. - به، دانیال خان! شوهر خاله کیشکا بود. به من که رسید محکم در آغوشم کشید. یکم من رو که مونده بودم چه خبره همینطور نگه داشت بعد گفت: - من رو ببخش! یعنی همه ما رو ببخش! ما بهت بد کردیم. بعد ازم جدا شد و با چشمهای خیس اشک نگاهم کرد. عذاب وجدان گرفتم. - من که نمیفهمم چی میگین! دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو همراه خودش به سمت بالای پلهها برد. وارد خونه که شدیم، خونه ترکید. همه همهمه کنان از جاشون بلند شدن. از همه بیشتر نگاه مشتاق دنیل و بابک رو میدیدم. همه به سمتم اومد و کلی ماچ و بغل از محرم و نامحرم شدم که حتی نمیتونستم بفهمم چه خبر هست و کی اینجا داره سواستفاده میکنه. من رو روی هوا به سمت مبلها بردن و کنار ویدا نشوندن. شوهرش گفت: - ما از شدت عذاب وجدان داریم دیوانه میشیم دانیال جان! تو اینهمه مدت عذاب کشیدی اما ما بجای اینکه پشتت باشیم هرچی جلوی چشممون بود رو باور کردیم. دخترش گفت: - خوب ما نمیتونستیم همچین حدسی بزنیم بابا. واحد گفت: - در عوضش اگه از حالا همچین اتفاقی بیفته تا خودت نگی چه خبره ما هیچی رو باور نمیکنیم. خیلی دل دانیال آروم شد. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و پنج - حالا کی رو پیشنهاد میکنید؟ - دختر خواهر خانم خودم هست. مطلقس. - چند سالشه؟ مرد که عبدالله رو راضی میدید با هیجان گفت: - بیست و هفت سال. ماشالله خوش زاست. از ازدواج قبلیش هفت تا بچه داره. - پس چرا طلاقش داد. - شوهرش همین پارسال مُرد. - بچههاش گردن من نیفتن! مرد سریع توضیح داد: - نه، پیش خانواده پدریشون هستن. - خوب میخوام دختر خانم رو ببینم. - امروز میگم دم مغازه بیارنش. تا عصر ذهن عبدالله مشغول بود. الکساندرا خوشگل بود و عبدالله دوستش داشت اما سرکش بود. شاید یک زن آروم زندگیش رو بهتر کنه. وقتی عمو چندبار یاالله گفت عبدالله متوجه شد که دختر اومده. نگاهش کرد. صورت دختر زیر چادری که روی صورتش گرفته بود پنهان بود. با دیدن نگاه کنجکاو عبدالله آروم انگشتش رو باز کرد و چادر افتاد. عبدالله زنی رو دید هم قد خودش، لاغر، پوست رنگ پریده، صورت خوشحالت، لبهای معمولی و بینی خوشحالت، چشمهای آبی و موهای حالتدار مشکی که از زیر چادرش بیرون زده بود. عمو معرفی کرد: - غنچه خانم! عبدالله با گرمترین لحنی که میتونست داشته باشه گفت: - سلام خانم، خیلی خوش اومدید! اون زن خوشگل بود. - سلام جناب، ممنون! عمو گفت: - اگه هر دو راضی هستید بریم مسجد؟ هر دو بهم نگاه کردن. زن سعی داشت خودش رو خجالتزده نشون بده. عبدالله گفت: - من که کاری ندارم، بریم قبل از نماز به حاج آقا برسیم. زن خوشحال از اینکه عبدالله هم عجله داره راه افتاد. عمو و زنش سعی کردن جلوتر برن تا این دوتا کنار هم راه برن. عبدالله از دختره پرسید: - از زندگی من خبر دارید؟ - شنیدم یک همسر اجنبی دارید. - من نمیتونم شما رو خونه خودم ببرم. غنچه درحالی که توی دلش میگفت: حالا میبینی. به زبون آورد: - مشکلی نیست، من خونه پدرم میمونم. - من هم یک میزان هزینه به شما میدم تا به مشکلی برنخورید. بعد که برگشتیم شهر خودمون شما به خونه خودتون میان. زن لبخند زد. به مسجد رسیدن. عبدالله یکلحظه صیغهش با الکساندرا رو به یاد آورد و یکم دلش سوخت اما سریع از ذهنش بیرون کرد و داخل رفتن. عمو رفت تا حاج آقا رو بیاره. حاج آقا اومد و صیغه رو خوند و هر چهارتا بیرون اومدن. زن عموی عبدالله گفت: - عبدالله خان امشب خونه خواهرم دعوت هستید. - چشم خانم، میام. بعد از همه خداحافظی کرد و از همسرش گرمتر خداحافظی کرد و به خونه رفت. الکساندرا با مادر ناتنی عبدالله مشغول بود. عبدالله نگاهش کرد. همین حالا هم احساسش بهش کمتر شده بود. شب به زن باباش گفت: - من خونه عمو دعوتم. - با الکساندرا؟ - نه، مردونهست. احتمالا شب برنگردم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و سیزده بعد با محبت گفت: - معلومه که بهت مسئولیت میدم. فقط منتظر بمون. فردا نتونست به قولش عمل کنه. صبح بود و داشتم با دنیل بیلیارد بازی میکردم که بابک گفت: داداش گوشیت. گوشی رو از دستش گرفتم. - بله! - رزم دار شباهنگ؟ - خودم هستم. خودش رو معرفی کرد و گفت: - به سرعت به اداره بیان. - اتفاقی افتاده؟ - قدسی ایران فوت کردن. و سریع قطع کرد. آخ آخی گفتم و به اتاق رفتم تا لوازم مورد نیازم رو بردارم. لباس رسمی برای اومدن کارگرها تنم بود. اسلحه و کارتم رو جوری که کسی نبینه جاسازی کردم و بیرون زدم. کل اداره تا فردا در حال کار بود. باید همه مسائل امنیتی آماده میشد. جز اون یکجورایی انگار مسئول تشریفات هم شده بودیم. دنی زنگ زده بود که میای یا نه گفتم شاید نتونم بیام اما نصف شب برگشتم و به مدت دو ساعت خوابیدم و دوباره به اداره اومدم. خونه جدید راه کمتری تا اداره داشت. - در خاکسپاری شرکت کنم؟ - تو از دور مراقبت کن به اندازه کافی افراد برای محافظت و مسئولیت هست. - چه جمعیتی هم اومده! مردم با شور و بنری که عکس ایشون و امام بود بدرقهشون کردن و رهبر بالای سرشون نماز خوندن. توی اون جمع رئیس جمهور و آقای رفسنجانی بعد از ایشون بیشتر دیده میشدن. فرداش آذری، وکیل آرمین، دوباره به دیدنم اومده بود. در حالی که پشت بهش و رو به پنجره ایستاده بودم گفتم: - یک روز تو زیر دست من میشی. - به این حرف ایمان دارم برای همین از شما حمایت میکنم. اما این حرفها رو جلوی کسی دیگه نگین خطرناکه. - خطر برای دانیال یک سبک زندگیه. بعد کتم رو برداشتم. - من باید به اداره برم. جلسه امروز راجعبه انتخاب جاسوس بود. - پس نفر اولی که توی این المپیاد مقام آورد رو برای کارمون انتخاب میکنیم؟ - اگه دیدیم به شرایط ما میخوره و قدر به همکاری فعال. من وسط بحث پریدم و پرسیدم: -چطور میخوایم سفارت رو مجبور به گرفتن اون مترجم بکنیم؟ با چشم به خودم اشاره کرد. اول نفهمیدم چی میگه! - من؟ این امکان نداره کسی به من اعتماد نمیکنه. - به وسیله فردی که مورد اعتماد اونها هست انجام بده. پس این قول سرهنگ برای حمایت بود. - فکر نکنم بتونم. لبخند اطمینان بخشی زد. - من شک ندارم که میتونی! چرا به این مرد انقدر اطمینان داشتم! قبل از رفتن به من اشاره کرد تو بمون. جلو رفتم. گفت: - هفته پیش نشد بیام دیدن اقوامت، این هفته حتما میام. - نیازی نیست، چیزی... درست نمیشه. - من درستش میکنم. دروغ مصلحتی رو برای این وقتها گذاشتن دیگه، نه؟ و لبخند زد. هفته دیگه روی قولش موند. شب بود که تلفن خونه زنگ خورد. حنانه خانم برداشت و یکم بعد صدا زد: - دانیال خان، پدربزرگتونه. من که ته دلم یکم منتظر بودم به اون سمت رفتم. پسرها اونجا بودن. تلفن رو گرفتم. - جانم آقا جان! - سلام پسرم! سلام دورت بگردم! - سلام، خوب هستید؟ احساس کردم بغض داره. - قربون نجابتت برم! میای خونهمون بابا؟ دلم برای دیدن روی ماهت تنگ شده! نفس عمیقی کشیدم. - چشم آقا جون، چشم! گریهش گرفت. - قربونت بشم! - خدا نکنه، الان میام. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و دوارده جلسه بعد از چند شعر دیگه تموم شد. راه افتادم بیرون. هنوز به ماشین نرسیده بودم که صداش اومد: - دانیال! ایستادم. چقدر دلم تنگ صداش بود! به عقب برگشتم. دوید تا بهم برسه. چشمهاش سرخ بود. - دانیال! نمیدونست با اینطور دانیال گفتن دیوانهم میکنه. - میشنوم. با همون اشک گفت: - وضعیت کشور رو که میبینی. این شرایط چند سال برنامهریزی نیاز داره. برنامهشون خیلی بیشتر از اینهم هست. اگه میرحسین به قدرت برسه کلا همه چیز نظام عوض میشه و برای رسیدنش هرکاری میکنند. - اینها به من چه ربطی داره؟ - پدر توهم شاخهای از دستهای پشت پرده میرحسین هست. این رو تقریبا میدونستم. با لحن التماسگونهای گفت: - من رو درک کن دانیال. کشورم بود، مردمم بود، استقلال وطنم بود. کار درست بود. من مجبور بودم اینکار رو بکنم. پوزخند زدم. - همه اینها رو درک میکنم اما نمیتونم زخم اینکه چقدر دوستت داشتم و چقدر بیرحم بودی رو فراموش کنم. - دانیال! - خداحافظ! بعد در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. خداحافظ یار دیرینه من. ** به سمت حنانه خانم برمیگردم. - خوب! - صد و چهار کیلو. چهار کیلو لاغر شدم. تشکر میکنم و از اتاقم به سالن میرم. صدای خنده باقی مونده اعضای خانواده میاد. کنارشون میشینم و میگم: - اگه طنز میگفتین بگین ما هم فیض ببریم. چشمه گفت: - داشتیم خاطرات این اخاور رو تعریف میکردیم. ابرویی بالا انداختم. - اخاور؟ - ببخشید اوارخ. هر دو ابروم رو بالا انداختم. - اواخر، اواخر، واقعا سخته؟ زیر خنده میزنه. - خوب این اخاور چه خبر؟ همه میخندن. فرداش به اداره میرم و تا یارانهم رو باز میکنم عکس عجیبی میببینم. عکس یک پسر که صورتش رو با چفیه پوشیده و اسلحه رو به سمت جلو گرفته و زیرش بزرگ نوشته شده: * مرگ بر منافق * کلافه بلند میشم و به اتاق سرهنگ میرم. در میزنم رو وارد میشم. - به، رزمآور عزیز، ما بالاخره شما رو دیدیم. - میشه دنبال من بیان؟ ابروش بالا رفت. - من دنبال تو بیام؟ - بله چون چیزی هست که فقط توی دفتر من میتونید ببینید. کنجکاو از پشت میز بیرون اومد. - بریم بیینیم چی هست. همراهم اومد. وقتی بیرون رفتیم دیدم که همه نگاهها به ما هستن، مخصوصا الینا. نگاهم رو ازش گرفتم و در رو باز کردم و کنار ایستادم که سرهنگ وارد بشه. وارد شدیم و به سمت یارانه رفتم. - بفرمایید اینجا رو ببینید. اومد و نگاهی به صفحه مانیتور کرد و چهرهش درهم شد. - عجب! - بله! - چه پر جون هم نوشته. بعد گفت: - خوب پیداش کن. - هیچ قانونی نیست که من بتونم از خودم دفاع کنم. دستم جلوی رقبا هم کوتاهِ. - اگه منطورت فلانی و فلانی نه کار اون ها نیست. ببین از دور و بری های خودت کی در این کاره. ماشاالله نیومده دورت رو پر از آدم کردی. - دست دور و بری های خودم رو کوتاه کنم با اصولگرایها مجموعه چیکار کنم؟ هر دو یکم سکوت کردیم بعد گفتم: - یک جشن میدم. نمکگیرشون میکنم. خندید. - تو نمیتونی عقاید دیگران رو نمکگیر کنی. - پس چیکار کنم که کمتر بخوان زجرم بدن؟ - ول کن دانیال، مگه بچهای! دستم رو توی موهام فرو کردم و ساکت شدم. شاید واقعا من داشتن بزرگش میکردم. سرهنگ گفت: - شنیدم جز مادربزرگت کسی از خانواده مادریت باهات ارتباط نداره. - همه تردم کردن. - درستش میکنم. فردا جمعهست. روز دیدار خانوادگی شما. حقا که اطلاعاته! همه چیز رو میدونه. - من میرم. باید چیزی رو به همهشون بگم. نپرسیدم چی! این مسئله انقدر کلافهم کرده بود که اون مسئله مهم نباشه. دوباره گفتم: - اگه شما بجای زندانی کردن من توی یک دفتر بهم مسئولیتی بدین من از شر این نگاهها راحت میشم. - ای بابا تو هنوز به فکر اونی! -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و یازده قصد دومم این بود که شایان رو به خونه خودمون بیارم. مامان بهش رسیدگی میکرد اما نه اونطور که باید. به حنانه خانم گفتم میتونه مسئولیتش رو قبول کنه یا نه. اون که از خداش بود طوری کاری که با مامان کرده رو جبران کنه قبول کرد. رفتم و با مامان صحبت کردم. بچه رو توی بغل من گذاشت و دنیل هم رفت لوازمش رو جمع کرد. از اینکه یک بچه رو از مادرش جدا میکردم حال خودم بد بود اما برای اونها خیلی مهم نبود. آرش گفت: - خدا خیرت بده! مادرت خیلی ساده به بچه رسیدگیهای عادی رو میکرد و اونطور که باید براش وقت نمیذاشت. پیش تو توی ناز و نعمت زندگی میکنه. این هم که همش دنبال پول من بود. بچه رو به خونه بردم و تحویل حنانه خانم دادم. بچهای که دوست داشتم به الینا بسپرم. حنانه خانم ذوق کرد و گفت: - قول میدم من رو از مادرش بیشتر دوست داشته باشه. بچه روزهای اول یکم بیقراری میکرد اما کمکم عادت کرد. من هم سعی داشتم برنامه زندگیم رو یک تغییراتی بدم. از یک جلسه شب شعر شروع کردم. این جلسه رو مادربزرگ بهم معرفی کرد. گفت نوه دوستش به این جلسه میره. آدرس رو و زمانش رو برام گرفته بود. من هم که تازگی شعر میگفتم شعری رو انتخاب کردم و به اون آدرس رفتم. یک ساختمون سه طبقه بود. وارد لابی که شدم دیدم آسانسور داره. نفس راحتی کشیدم و داخل آسانسور رفتم. دکمه طبقه رو زدم. هنوز در بسته نشده بود که یک نفر داخل دوید. یک خانم چادری. پشتش به من بود اما وقتی برگشت یخ زدم. الینا! الینایی که من با همون پوشش هم پسندیده بودمش حالا در مقابلم با چادر و حجاب کامل و همچنان بدون روسری بود. پس رزمآور ملوانی اینطوری میگشت. هه، چه فکریه! معلومه که اینطوری میگرده. اون یک سپاهیه! چشمهاش با حالی بین بهت و دلتنگی و وحشت بین چشمهام جست و جو میکرد. دنبال چی میگشت؟ من توی چشمهام جز جهانی دلخوری چیزی برای ارائه نداشتم. روم رو گرفتم. چرا اون باید مقابلم سبز بشه! سرنوشت من رو نوشتی و داری بهش میخندی خدا؟ تا به خودم بیام صدای *دینگ* آسانسور اومد. رسیده بودیم درحالی که تمام مدت توی چشمهای هم نگاه میکردیم. از کنارش رد شدم و بیرون رفتم اما قلبم رو جا گذاشتم. وارد سالن تاریک شدم که یک نفر بالای سن در حالی که میکروفن جلوش بود در حال خوندن شعرش بود. به یک نفر که اسمها رو یاداشت میکرد تا نوبتی بیایم و بخونیم اسمم رو دادم و درحالی که فکر میکردم چه شب شعر بزرگی هست یکجا نشستم. ناخودآگاه سریع چشم چرخوندم تا ببینم کجاست. با فاصله از من نشسته بود و نگاهش از دور به من بود. با دیدن نگاه من سریع نگاهش رو گرفت. چند شعر خونده شد و تمام مدت من دوست داشتم به عقب برگردم و نگاهش کنم اما برنگشتم. نوبت شعر من رسید. رفتم روی سکو. چشم گشتم. همونجا بود. سرش رو پایین انداخت. من مشغول خوندن شدم: آتشی در سینهام دارم که جانم سوخته... دیگر از دنیا نگو با من، جهانم سوخته... ظاهرم خوب است اما خوب میدانم خودم.. از درون خاکسترم، روح و روانم سوخته.... هر کجا از حسرتِ بسیارِ قلبم گفتهام... اندکی راحت شدم، اما زبانم سوخته... بد کشیدم بد شکستم بد نشستم پایِ دل... از همین آشِ نخورده، بد دهانم سوخته... همه دست زدن. طولانی! بعد مجری اعلام کرد: - ممنون از شاعر خوب و نو قلممون. دعوت میکنم از خانم الینا ملوانی که بیان شعر قشنگشون رو بخونند. الینا راه افتاد. وقتی که بین راه بودیم از کنار هم رد شدیم. نگاه سنگینی بهش انداختم و رفتم روی صندلیم نشستم. شروع به خوندن کرد: الو الو کربلا اتل متل یه بابا ، غریب و زار و بیمار اتل متل یه مادر ، یه مادر فداکار اتل متل بچه ها ، که اونا رو دوست دارن آخه بغیر از اونا ، هیچ کسی رو ندارن مامان بابا رو می خواد ، بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتها ، بابا چه مهربونه وقتی که از درد سر ، دست میذاره رو گیج گاش اون بابای مهربون ، فوحش میده به بچه هاش همون وقتی که هر چی ، جلوش باشه میشکنه همون وقتی که هر کی ، پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر ، هیچ کسی رو نداره اون وقتی که بابا جون ، موجی میشه دوباره دویدم و دویدم ،سر کوچه رسیدم بند دلم پاره شد ، از اون چیزی که دیدم بابام میون کوچه ، افتاده بود رو زمین مامان هوار میزد ، شوهرم رو بگیرید مامان با شیون و داد ، می زد توی صورتش قسم می داد بابا رو ، به فاطمه به جدش تو رو خدا مرتضی ، زشت میون کوچه بچه داره میبینه ، تو رو بجون بچه بابا رو دوره کردن ، بچه های محله بابا یهو دویدو ، زد تو دیوار با کله هی تند و تند سرش رو ، بابا می زد تو دیوار قسم می داد حاجی رو ، حاجی گوشی رو بردار نعره های بابا جون ، پیچید یهو تو گوشم الو الو کربلا ، جواب بده بگوشم مامان دوید و از پشت ، گرفت سر بابا رو بابام با گریه می گفت ، کشتند بچه هارو بعد مامانو هلش داد ، خودش خوابید رو زمین گفت که مواظب باشید ، خمپاره زد بخوابین الو الو کربلا ، پس نخودا چی شدن کمک می خوام حاجی جون ، بچه ها قیچی شدن تو سینه و سرش زد ، هی سرش رو تکون داد رو به تماشا چیا ، چشماشو بست و جون داد بعضی تماشا کردن، بعضی فقط خندیدن اونایی که از بابام، فقط امروز رو دیدن سوی بابام دویدم، بالا سرش رسیدم از درد غربت اون، هی به خودم پیچیدم درد و غربت بابام، نشونه های درده درد و غربت بابام، غنیمت از نبرده شرافت و خون دل، نشونه های مرده ای اونایی که امروز، دارین بهش می خندین برای خنده هاتون ، دردشو می پسندین امروزشو نبینید ،بابام یه قهرمونه یه روز به هم میرسیم ، بازی داره زمونه موج بابام کلیدهِ قفل در بهشته درو کنه هر کسی ، هر چیزی رو که کشته یه روز پشیمون میشین ، که دیگه خیلی دیره گریه های مادرم ، یقتو نو می گیره بالا رفتیم ماسته ، پایین اومدیم دوغه مرگ و معاد و اغبا ، کی میگه که دروغه *شاعر ؛ ابوالفضل سپهر چه قلمی داشت! چه دغدغهای! معلومه این زن از من میگذره. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و ده جواب نداد اما من ادامه دادم: - دیگه دوست ندارم اسم باربد رو بشنوم. به هیچ عنوان. بعد بلند شدم. - برگردیم دیگه. صداش رو پشت سرم شنیدم: - اما چرا؟ به سمتش برگشتم. گفت: - تو هیچوقت به من نگفتی مشکلت با باربد چیه؟ فقط بخاطر اینکه ازدواج کرده؟ - من حرفم رو زدم بابک. اون هفته من به طور رسمی اولین ماموریتم رو داشتم. آرمین و اطلاعات باهم قراردادی برای دور زدن تحریمها نوشتن. فقط یک مشکل این وسط وجود داشت. آرمین اصرار داشت که بتونه قاچاق اسلحه از ایران داشته باشه اما ایران این رو ممنوع اعلام کرد و آرمین حاضر شد که هزینهای به ایران در اینباره بده اما باز هم ایران قبول نکرد. آرمین روی من فشار میذاشت و من کلافه نمیدونستم باید چیکار کنم. هنوز سر و کله زدن رو بلد نبودم. توی خونه هم مشکلات خودم رو داشتم. هنوز بیست و پنج سالم نشده بود و یک برادر بیست و یک ساله داشتم که به سمت خلافهای اول جوونی میرفت. یک برادر نوزده ساله داشتم که کلا فازش با ما فرق میکرد و حسابی کم حرف شده بود و من نه وقت و نه مهارت داشتم که ببینم چشه. تازه باهم وارد یک زندگی شده بودیم و نمیدونستیم چطور باید کنار بیایم. سه تا پسر بودیم. بدون بزرگتری، هر سه توی سن جوونی. کسی نبود راهنماییمون کنه یا اگه باهم دعوامون شد جدامون کنه. حنانه خانم هم بیشتر خودش رو مسئول کارها میدونست نه زندگی شخصی ما. صبح بچهها رو بیدار کردم و در حالی که به نقنقشون گوش میدادم بزور به کوه بردمشون. به سختی همون چند متر رو بالا اومدن و حتی نذاشتن به تپه برسیم. یکجا نشستیم و چای درست کردیم و توی مایتابه برای خودمون تخممرغ شکستیم. تازه اونجا بود که یکم حال گرفتن و ابراز لذت کردن. راه برگشت به یک چشمه رسیدیم و دوتا پسر شروع به آب بازی کردن. خوب که خودشون رو خیس کردن. - بسته دیگه بچهها. اونها هم با خنده تموم کردن. به خونه رسیدیم گفتم: - لباستون رو عوض کنید که سورپراز دیگه هم براتون دارم. - بابا تو که ما رو شرمنده کردی. - دشمنت! لباس عوض کردیم و به رستوران یک هتل رفتیم و مرغ کرهای خوردیم. قبل دو بسته پر شیرکاکایو جعبهای گرفتم و به خونه آوردم که به عنوان عصرونه برام بیارن. وقتی به خونه رسیدم چیزی که سفارش داده تا از استرلیا برام بیارن رسید. پسرها هیجانزده شدن. - آهو؟! - آهو! با خودم فکر کردم کاش باربد هم اینجا بود... هه! یکی از درسهای بزرگ زندگی که هرکسی باید یاد بگیره اینه: چیزی که تو واقعیت تموم شده رو تو رویاهات ادامه نده. و این موجود جز اعضا جدید خونه شد. کمکم رفت و آمدهای خلافکارهای ایران توی خونهم خیلی زیاد شد و ابراز ارادتها آرمین رو نگران کرده بود. اینها رو وکیل آرمین بهم گفته بود چون خود آرمین اصلا به روش نیاورد. دوست نداشتم بابک بفهمه که اینجا چه خبره و تا حدودی موفق بودم اما بحث راجعبه دنیل فرق میکرد. اون تا حدودی ماجرا رو میدونست و متوجه بود. هرچند من دوست نداشتم زیاد دخالت کنه. به آرمین هم گفته بودم: - دوست ندارم برادرهام توی اینکار بیان. - باشه، تا خودشون نخوان واردشون نمیکنم. - دوست ندارم روشون فشار بیاری تا وارد اینکار بشن. و اون بهم قول داد که همچین کاری نمیکنه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و نه امروز باید میرفتم سپاه تا آموزش تیراندازی ببینم. رفتم آماده بشم. وقتی برگشتم بابک پیشم اومد. - داداش میشه من یک مدت پیش مامان برم؟ - چرا؟ اینجا اذیتی؟ بخاطر کارهای دنیله؟ یکم مکث و بعد انکار کرد. - نه، خودم دوست دارم برم. - مطمئنی؟ - بله. نمیتونستم باهاش مخالفت نکنم اما برای زندگیش در اونجا نگرانش بودم. - باشه، برو. چند روز که نبود من هم به آموزشهام میرسیدم و شبها با دنی عشق و حال راه میانداختیم. من چون صبح باید سرکار میرفتم مست نمیکردم اما دنیل بعضی وقتها انقدر مست میشد که نمیتونست داخل خونه بیاد و همون جا میخوابید. اما جای خالی بابک بدجور حس میشد. یکبار این مدت با دنیل درگیری داشتم. از این شلوار پارهها که مد بود میپوشید. چندبار بهش ذکر دادم نپوشه. مستقیم مخالفت نمیکرد اما توی پاش دیدم. آخر سر یک روز که برگشت دنبالش رفتم و شلوارش رو که به چوب لباسی آویز کرده بود برداشتم. با تعجب صدام زد و پرسید: - چیکار میکنی؟! محلش ندادم. دنبالم اومد. به اتاقم رسیدم تیغ رو برداشتم. متوجه شد و اومد ازم بگیره. - دانیال، بیخیال! دستش رو کنار زدم. - دیگه نمیپوشم. محلش ندادم و تیکه تیکه کردم و جلوش انداختم و کلافه به اتاق خودم رفتم. حنانه خانم اومد. - کارت دعوت برات اومده؟ - کیه؟ - پسر خالهت. پوزخند زدم. - بیخیال! چیزی نگفت. میدونست دل خوشی ازشون ندارم. - حالت بده؟ - دلتنگ بابکم. - خوب بهش زنگ بزن بیاد. دیگه زیاد مونده. ماهم دلمون براش تنگ شده. این رو گفت و بعد بیرون رفت. راست میگفت. بهش زنگ زدم و بعد از حال و احوال گفتم: - هشت روز خونه نیستی بهتر دیگه برگردی. - چند روز دیگه بمونم برمیگردم. - آخه چرا میخوای اونجا بمونی؟ سکوت کرد. همیشه جواب اینطور سوالهام سکوت بود. - بابک! - بله؟ - پول تاکسی داری یا دنبالت بیام؟ یکم مکث کرد بعد گفت: - یکم بیشتر بمونم بعد میام. دیگه کلافه شدم. - خیلی داری روی حرف من حرف میزنی ها. سکوت کرد. تکرار کردم: - برای شام منتظرتم. و قطع کردم. از اینکه میخواست دور باشه دلخور بودم. خونه مادرم جز اذیت و سختی برای اون چیزی نداشت پس چرا میخواست بره؟ قبل از شنیدن این خبر میخواستم فیلم ترسناکی بذارم و باهم نگاه کنیم اما حالا دیگه حالش رو نداشتم. دلا دیدی که یارانت چه کردند، چه آنها دیدنت از تو گذشتن به تو گفتن همیشه با تو هستیم، چه زود آن عهد و پیمان را شکستند.. شب آماده شدم. بابک اومد و با دنی سلام احوالپرسی کردن. - تو چرا دمغی؟ - خواب بد دیدم هنوز به حال نیومدم. - چی؟ من دیگه بلند شدم تا به اون سمت برم. دنی گفت: - خواب دیدم دارم غرق میشم. بیرون که رسیدم بابک متوجه من شد و سلام کرد. - سلام، لباست رو در نیار. جا خورد. - سلام چرا؟ رو به دنیل که جلوی تلوزیون نشسته بود کردم. - توهم برو لباس بپوش. امشب شام بیرون میریم. جفتشون هورا کشیدن و دنی رفت آماده بشه. راه برگشت دیدیم هنوز وقت داریم پس به پارک رفتیم. نمیدونم چرا من فقط از این خانواده درونگرا شدم. یا با اون لنگهای درازشون از سرسره سر میخوردن یا ایستاده تاب سواری میکردن. دانیال توهم بیا. - برو بابا دیونه! همینطور که تاب بازی میکردن باهم صحبت میکردن. کمکم صدای صحبتهاشون یواشتر شد و تابها هم ایستاد. هی به من نگاه میکردن و صحبت میکردن. بالاخره بابک بلند شد و سمتم اومد و من که خیلی کنجکاو بودم ببینم ماجرا چیه منتظر موندم. رو به روم ایستاد و دستهاش رو پشتش داد. - داداش! - جان! سرش رو پایین انداخت و با پنچه پاش با تیکه سنگی روی زمین بازی کرد. - ما.. چیز... ما یک خواستهای داشتیم. - بگو داداشم. برگشت و به دنیل نگاه میکرد که ما رو نگاه میکرد. - الان... الان چند ماه که ما باربد رو ندیدیم... میشه... آشتی کنیم؟ فقط نگاهش کردم. طولانی. اون دلش برای باربد تنگ شده بود؟ من چی؟ من چرا دلم تنگ نشده بود... حال که با خیالت زندگی میکنم، معنای دلتنگی را نمی فهمم. دلتنگ خـــــــیالت که نمیشوم… بعد بلند شدم. - بابک! -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت صد و هشت نگاهم رو گرفتم و داخل رفتم. سرهنگ. همون مثلا پدر ناتنی الینا. همون که با کلی ذوق و هیجان به اینجا آوردمش. با دیدن من بلند شد. - خوش اومدی رزم آور! و به سمتم اومد و بازوهام رو گرفت. با لذت به گروگان خودش نگاه کرد. ** الینا ** پشت میزهای مشترک رزمآورها نشستم. ذهنم درگیر بود، قلبم هم. اون اینجا بود. دانیال اینجا بود. یک روز قبل از عقد من تا وجودش کاری کنه که دوباره به تصمیمم شک کنم. دیروز مادر ناتنی و پدر همسر جدیدم به آخرین جلسه خواستگاری اومده بودن و من متوجه شدم پدرش معتاده و مادر ناتنیش حالت عادی نداره. البته من هم یک مادر فراری داشتم و اینطور سر به سر میشدیم. ولی... دانیال الان اینجاست! ♡ بس کن الینا. فکر میکنی اون تو رو قبول میکنه؟ فکر میکنی تو رو محل میده؟ حق با وجدان بود. پس بیخیالش! بیخیالش! بیخیالش! بیخیالش! انقدر این کلمه رو در طول روز تکرار میکنم که عادتم بشه. وقتی از دفتر سرهنگ بیرون اومد به سمتش برنگشتم اما سنگینی نگاهش رو حس کردم. وقتی رفت نفس عمیقی کشیدم. تا آخر ساعت کاری بیرون نیومد و من هم از خدا خواسته بعد از اتمام ساعت کاری اولین نفر بیرون زدم که نبینمش. بیرون که اومدم راه اشکهام باز شد. من عشقم رو فروخته بودم. من عشقم رو به کشورم، به مردمم، به رهبرم فروخته بودم. اون کفه سنگینتر بود قبول، اما این کفه خیلی درد داره! به خونه رسیدم. همه توی شور و شوق عقد من بودن. بابا گفت: - عزیزم بیا غذا. خیلی کم پیش میاومد که بابا به من عزیزم بگه. - خستهم، اشتها ندارم. مریم نگران پرسید: - چی شده؟! مهران گفت: - استرس عقد داره، حق داره. اما ملینا گفت: - اصلا از وقتی از ماموریتش اومده اینطور شده. دو ماهِ. بابا گفت: - تقصیر ماست، باید یک مسافرت میبردیمش. گفتم: - من خوبم، فقط باید بخوابم. اما خودم میدونستم توی اون اتاق قرار گریه کنم نه خواب. ** دانای رمان ** دنیل داشت شام درست میکرد و بابک روی مبل دراز کشیده بود و بیحال به سقف نگاه میکرد. دانیال از اتاق بیرون اومد و اول از همه متوجه حال بابک شد و گفت: - بابک، چرا رنگت پریده؟ بقیه هم حواسشون جمع بابک شد. - چیزی نیست… فقط یه کم سرم گیج میره. دانیال نزدیک شد. چشمهای بابک نیمهباز بود. دانیال گفت: - استرس داشتی؟ - نه، نه زیاد. از اون نیست. یعنی صبح برای اون سرگیجه داشتم اما الان حالم یکم فرق میکنه. - چیز خوردی؟ بابک مکث کرد. دانیال چقدر زود میفهمید! - فقط دو، سهتا قرص. دو، سه تا؟! - چه قرصی؟ - همونی که دیشب خوردی. برای سردرد. دانیال یکم مکث کرد بعد روی مبل کناری نشست و به آرومی گفت: - بابک اون قرص برای من بود. دوزش برای تو زیاده. بابک چشمهایش را بست. - فکر کردم فرقی نداره… قرصِ خودم اثری نداشت. چندتا چندتا هم خوردم اما باز هم اثری نداشت. حتی همین هم کاری از پیش نبرد و مجبور شدم بیشتر از یکی بخورم ولی انگار بهم نساخت. باربد که حرفهاشون رو نصف نیمه شنیده بود پرسید: - چی شده؟ دانیال گفت: - هیچی. تو کاری نداشته باش. اما لحنش… باربد از لحن دانیال فهمید که حالش رو به ناراحتی داره میره. دانیال دوباره رو به بابک گفت: - چندتا خوردی؟ - فقط… سه تا. - اون هم بعد از اینکه دو سه تا از قرصهای خودت هم خوردی؟ بابک به اینجاش فکر نکرده بود و حتی دنیل که اومده بود دم آشپزخونه نگران شد. بابک گفت: - دو ساعت گذشته بود. ولی احتمالا تمام اثرش توی این دو ساعت نمیرفت. دانیال لحظهای چشمهاش رو بست. نه از عصبانیت، از ترس. از اینکه اگر چند ساعت دیرتر میفهمید، چه میشد. بعد آرام بلند شد. اما آرامشش، آرامش قبل از طوفان بود. - بابک… بلند شو. همه هول شدن. بابک اول نفهمید این فرمان برای تنبیه هست یا درمان اما چشمهای سرخ دانیال جواب رو بهش داد. - داداش… من… نمیخواستم.. - بلند شو. باربد کاغذها رو کناری گذاشت و به سمتش رفت. - داداش… آروم باش… بابک نمیدونست… - الان وقت حرف تو نیست. باربد سعی کرد تا حد امکان بین دانیال و بابک قرار بگیره اما هنوز دو برادر روبه روی هم بودن. دانیال دوباره رو به بابک گفت: - میفهمی چی کار کردی؟ این شوخی نیست. این میتونست بهت آسیب بزنه. - اشتباه کردم. دانیال باربد رو عقب زد و یک قدم جلو رفت. فاصلهشان کم شد. بابک نفسش رو حبس کرد. باربد گیج شد. دانیال عصبانی نبود که بشه آرومش کرد و هرطور جلوگیری از کارس نوعی خورد کردن دانیال بود. دست دانیال بالا رفت. بابک چشمهاش رو بست. گونهش نه چندان زیاد اما سوخت. دست سنگین بود. نزدیکهای نیمهشب بود. هوا سرد شده بود و سکوت خانه مثل یک پتوی نازک روی همهچیز افتاده بود. بابک روی پهلو روی مبل دراز کشیده بود. گونهاش هنوز کمی گرم بود، همون سوز خفیفی که یادآور یک ساعت قبل بود. دنیل روی صندلی کنار میز نشسته بود و با انگشتش لبهٔ لیوان را میچرخاند. باربد کلافه شده بود و از خونه بیرون رفته بود. هیچکس حرف نمیزد، اما سکوت دیگه سنگین نبود، فقط کمی خجالت، کمی آرامش، کمی خستگی. دانیال از آشپزخانه بیرون آمد. در دستش یک لیوان آب گرم و یک کاسهٔ کوچک بود. گفت: - بابک، بیداری؟ بابک آرام گفت: - آره. صدایش کمی گرفته بود، بخاطر اینکه هنوز خودش را بابت قرص خوردن سرزنش میکرد. دانیال کنار مبل نشست. لیوان را گذاشت روی میز. کاسه را کنار آن. گفت: - باید اثر قرصی که خوردی کامل از تنت بره. نمیذارم چیزی بمونه. اون همه آب خوردی دستشویی هم رفتی؟ بابک نیمچرخ زد تا نگاهش کنه. - آره، چندبار. دانیال دستش رو پشت گردن بابک گذاشت. نه برای دلجویی، نه برای نوازش، برای چک کردن دما و نبض. - سرت هنوز گیج میره؟ حالت تهوع داری؟ بابک گفت: - آره... ولی بهترم. دانیال سر تکان داد. - خوبه. باید آب گرم بخوری. بدنت سریعتر پاک میشه. بابک آرام نشست. گونهاش هنوز کمی داغ بود، اما نه آنقدر که اذیتش کنه، فقط آنقدر که یادش بیندازد چرا در این شرایط هست. دنیل از آشپزخانه گفت: - اگه خواستی برات عسل هم میارم. بابک لبخند کوچکی زد. - نه… همین خوبه. اما دانیال گفت: - آره بیار، نباید ریسک کنیم. بعد لیوان رو به دستش داد. بابک خورد. گرمای آب از گلویش پایین رفت و بدنش رو آروم کرد. دانیال گفت: - تا صبح چند بطری باید آب بخوری. نباید اثرش بمونه. بابک گفت: - باشه… ممنون. دانیال نگاهش کرد. جدی! بابک ناراحت بود. نه اینکه کتکی که خورده به حق نباشه. در کل از کتک خوردن دلخور بود. چرا شرایط خانهشان باید طوری میبود که یک نفر به خودش اجازه دست بلند کردن روی افراد دیگه رو میداد؟ فکر نمیکرد توی خانه دوستهاش شرایط مشابهی باشه ** دانیال ** وکیل آرمین به دیدنم اومد. اومده بود سند این خونه رو بهم بده. توی اتاق مطالعه باهاش دیدار داشتم. من پشت میز نشسته بودم و اون رو به روم بود. نگاهی به حال بدم انداخت. - امیدوارم دوران زندان به شما خیلی سخت نگذشته باشه. - مگه مهمه؟ - بله، خیلی مهمه. پوزخند زدم. - یعنی باور کنم زجر کشیدن من برای آرمین کمترین ناراحتی داره؟ چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند کوچیکی زد و سرش رو پایین انداخت. - البته من از نظر ایشون نگفتم. متوجه نشدم منظورش چیه. - پس کی؟ - برای ما. برای ما کمک حالان خاندان شباهنگ مهم هست. چه اسم قشنگی برای نوچهها گذاشت. - جدا؟ چرا؟ - چون شما برای ما مهم هستید.... مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. - جناب دانیال خیلیها هستن که آرزوی روزی رو دارن که به شما خدمت کنند. چند ثانیه نگاهش کردم بعد خندیدم. طولانی و بلند. دستهام رو توی موهام کردم و گفتم: - اما آقای چالدران همینطور که میبینید من هنوز بچهم. - اینطور نگین. صاف نشستم و با لبخند و صدایی که ته حالت خنده داشت گفتم: - چطور دوست دارید بگم؟ احساس کردم هل شده. سعی کردم بحث رو عوض کنم: - آرمین خیلی جانشین داره. - اما شما پسر بزرگش هستید. - حتی همین رو مطمئن نیستم. تازه جز اون کلی شریک و دست راست و چپ و معشوقه و... که میتونند جانشینش باشند. دیگه از این امیدهای واهی صحبت نکنید. بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. - اما هیچکدوم به اندازه شما طرفدار ندارن. - ازتون خواستم بس کنید. مدتی توی سکوت گذشت. - بهتر بریم بیرون تا بتونیم ازتون پذیرایی کنیم. - نیازی نیست. من باید برم. به سمتم اومد و پشت سرم ایستاد. - اما نه مدت طولانی. من از این به بعد در خدمت شمام. به سمتش برگشتم. بهم لبخند زد و رفت. اون که رفت یک نیم ساعتی به حرفهاش فکر کردم و بعد بیرون رفتم. چه وضعی بود توی خونه بابک روی یک مبل نشسته بود و قرآن میخوند و دنیل اونور توی تلوزیون شوی رقص گذاشته بود و با آهنگ خارجی میرقصید. بابک با حرص اعتراض کرد: - هرچی من ثواب میکنم اون داره کباب میکنه. به سمت دنی رفتم و کنترل تلوزیون رو برداشتم و خاموش کردم. معترض به سمتم برگشت. - هی! - مگه نمیبینی داره قرآن میخونه؟ وقت قرآن خوندن آهنگ میذاری؟ - خوب اون نخونه. اخمهام درهم شد. - هنوز کارمون به اونجا نرسیده. و کنترل رو روی مبل انداختم و به بابک نگاه کردم. به روی خودم نمیآوردم اما عاشق اینکارهاش بودم. میگن: برایِ کسی بمیرید ، که با دیدنش یادِ خُدا بیوفتید! وگرنه یادِ خاطرات افتادن رو همه بلدن.