رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. پارت هشتاد و نه برعکس چیزی که فکر می‌کردم زن و مرد مدرنی با فرهنگ و اخلاق خیلی خوب بودن. بودنشون توی کاخ اون هم طولانی‌تر از بقیه توریست‌ها حس خوبی بهم دست می‌داد. اما یکم بعد متوجه نگاه‌های عجیب سواد به همسر اون مرد یا شوخی‌های زیاد اون با سواد یکم مشکوک شدم. یک شب توی اتاقم نشسته بودم و روتین پوستیم رو انجام می‌دادم که آرایشگرم داخل اومد. - ترنج! - معلوم هست کجایی؟ من ترتیب این‌ها رو نمی‌دونم. به سمتم اومد و یک دستمال برداشت و مشغول پاک شدن صورتم شد و گفت: - الان وقت این کارها نیست. برو اتاق همسرت. - چی شده مگه؟! - اون زن قرقیستانی به اتاق همسرت رفته. نفهمیدم چطور از جا پریدم. یک رکابی سیاه و سفید تنم بود. - سریع یک چیزی بده بپوشم. به اتاق لباسم رفت و اولین چیزی که دم دستش بود رو آورد. یک پیراهن قرمز ساده با یقه هفتی بود. سریع پوشیدمش و صبیه با دست موهام رو مرتب کرد. بیرون زدم. درحالی که سعی می‌کردم خیلی سرعتم تند نباشه که جلوی خدمه مسخره نباشه به اون سمت رفتم. جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و بعد در زدم. - بله! در رو باز کردم و داخل رفتم. اون زن و سواد پشت میز بیلیاردی که سواد تازه برای خودش سفارش داده بود ایستاده بودن و داشتن بازی می‌کردن. یکم خیالم راحت شد اما نه خیلی زیاد. لبخند استرسی زدم و با ادب کرنش کردم و گفتم: - سرورم، من هم می‌تونم پیشتون بیام؟ سواد درحالی که چهره‌ش دمغ بود گفت: - البته ملکه! لبخندی به زن قرقیستانی زدم و رفتم و روی صندلی پشت میز نشسته بودم. اون هم که معلوم بود دمغ شده لبخندی زد و مشغول بازی شد. در سکوت و فضای سنگینی بازی‌شون رو ادامه دادن تا اینکه سواد برنده شد. خیلی معذب باهم چندتا تعارف رد و بدل کردن و زن رفت. سواد نگاهی به من انداخت و به سمت تختش رفت و همینطور که لباسش رو در می‌آورد گفت: - خوب دیگه می‌تونی بری، من رو کنترل کردی! حرصم گرفت. چرا بجای اینکه من طلبکار باشم به خودش اجازه می‌داد که طلبکار باشه؟ بلند شدم و به اون سمت رفتم. - معلوم هست داری چیکار می‌کنی! می‌خوای آبروریزی راه بندازی؟ می‌خوای بره توی کشورش چی پشت سرت بده؟ طلبکارتر از من گفت: - چی باید بگه؟ ما فقط داشتیم بیلیارد بازی می‌کردیم. پوزخند زدم و با کنایه گفتم: - حتما اینطور هست سرورم! بعد بیرون رفتم و خبر دادم که دیبا که مسئول کاخ بود بیاد. به اتاقم اومد و احترام گذاشت. - جانم! - دیبا جان می‌خوام این زوج قرقیزستانی رو به یک کاخ دیگه بفرستی. - ا، چرا؟ غرورم اجازه نداد بگم که همسرم چیکار کرده پس گفتم: - مشکلاتی به وجود اومده. - کجا بفرستمشون؟ - بفرستشون خونه‌ای که به سوگل اختصاص دادم. سر تکون داد. - باشه، نگران نباش! لبخند نصف نیمه‌ای زدم. اون احترام گذاشت و رفت و من توی خشم غرق بودم. ** چهار ماه بعد ** - اون دختر من نیست ترنج، می‌تونم قانونی اون رو دختر خودم بدونم اما نمی‌تونی از من توقع داشته باشی که محبتی که برای دختر خودمه رو براش داشته باشم. این رو گفت و خشمگین بیرون رفت. این رو گفت چون ناراحت بودم چرا تولد خانوادگی که برای جاسمین گرفته بودم رو شرکت نکرده بود. کلافه به جاسمین نگاه کردم که توی بغل مادر ناتنیش بود و با ترس ما رو نگاه می‌کرد. لبخندی بهش زدم و به مادرش گفتم: - جاسمین رو ببر توی مهد بچه‌ها بازی کنه. اون هم از خدا خواسته سریع احترام گذاشت و رفت. حالا تیپ هردوشون فرق کرده بود. چاق‌تر شده بود و مادر سرفان مخصوص ندیمه‌ها رو می‌پوشید و موهاشون و بدنشون همیشه مرتب بود چون قانون گذاشته بودم که هفته‌ای دوبار باید همه به حموم کاخ که خودم داده بودم درست کردن برن.
  2. آتناملازاده

    متن مذهبی

    قبل از اینکه من دنیا بیام شهدا برام کشته شدن
  3. ای خاک امشب به من بد کردی ۱۸/۴/۱۴۰۵
  4. پارت هشتاد و هشت خود رییس‌جمهور و همسرش به استقبال ما اومدن. به ما دوتا اتاق توی هتل دادن که یکی رو برای زانیا و جاسمین گذاشتیم و یکی رو خودمون و دزیره. بچه‌ها اینجا خیلی لذت می‌بردن. اولین بار بود که یک کشور دیگه می‌دیدن و میشد گفت که قبرس از خودشون پیشرفته‌تر هست. زانیا متوجه شده بود که اینجا حکومت نیست. - مامان چرا این‌ها به پادشاهشون سرورم نمیگن و جلوش احترام نمی‌ذارن؟ - چون اون پادشاهشون نیست، رییس‌جمهورشون هست. - رییس‌جمهور چی هست؟ در حالی که فکر می‌کردم شاید چیزی که الان به زانیا میگم یک روز سرنوست ملت اسواتنی رو عوض کنه گفتم: - همه کشورها پادشاه و خاندان سلطنتی ندارن. بعضی کشورها مردم انتخاب می‌کنند که کی روی قدرت باشه. اون هم به مدت محدود. - یعنی چی که مردم انتخاب کنند؟! یعنی مردم میان میگن من می‌خوام فلانی پادشاهمون بشه؟! - یکجورایی! در بهت گوش می‌داد. وقتی که به پایتخت برگشتیم یک چیزهایی فرق کرده بود. توی یک دورهمی اجباری توی کاخ مادر شوهرم که بقیه زن‌های سواد هم بودن و من حرص می‌خوردم. زن سوم سواد گفت: - ملکه فقط قصد دارن فرزند دیگران رو بزرگ کنند؟ خودشون نمی‌خوان پسر بیارن؟ لبخند زوری به لحن تمسخر آمیزش زدم. - فعلا که نشده عزیزم. مادر شوهرم سریع گفت: - نشده چون با شوهرت نمی‌خوابی. دخترش گفت: - مامان چیکار داری، به ما چه! مادرش گفت: - تو حرف نزن. با حرص اما معدبانه گفتم: - به شما ربطی نداره. - چرا ربط داره. - اصلا ربطی نداره. با حرص و داد گفت: - خیلی هم مربوطه چون که تو پسر من رو جادو کردی. - حد خودتون رو بدونید به خودتون بیان ما زن و شوهر هستیم و قصد نداریم هم رو ول کنیم، حتما متوجه این قضیه هستید. پوزخندی بهم زد. - شوهر تو جز تو با دیگران هم زن و شوهر هست. چند ثانیه با حرص نگاهش کردم و بعد بلند شدم و گفتم: - ببخشید خانم‌ها من توی کاخ کار دارم. صبیه، بچه‌ها رو بیار. و با حرص بیرون اومدم. ** سه ماه بعد ** یک توریست قرقیزستانی به کاخ اومد و خواست من رو ببینه. معمولا به همه توریست‌ها این اجازه رو می‌دادیم. اما این وقتی اومد خیلی کنجکاو دیدن من و پذیرایی سلطنتی نبود بلکه بیشتر نگران بود. - خانم تمام پول من رو توی کشور شما زدن! حتی پول برگشت ندارم. نمی‌دونستم راست میگه یا دروغ. میزان پول رو پرسیدم دیدم زیاد نیست. با خودم گفتم: بهتر این پول رو بهش بدم و باعث بشم جلوی هم میهن‌هاش دید خوبی به من داشته باشه. و با لبخند گفتم: - نگران نباشید، من این هزینه رو به شما میدم و خیلی متاسفم که توی کشور ما این اتفاق برای شما افتاد. صورتش شکفت. ازش پرسیدم: - شما چیکارِ هستید؟ - من لوله کش هستم. چیزی به ذهنم رسید. - اتفاقا ما در حال ساخت یک سرویس بهداشتی عمومی کنار میدان اصلی شهر هستیم. می‌دونید که زیاد اینجا استفاده نمیشه. برای همین نیاز به لوله‌کش داریم. من می‌تونم اون پول رو به عنوان حق‌الزحمه به شما بدم و در مقابل خونه و غذاتون تا زمانی که این سرویس بهداشتی تموم بشه با ما. نگاهم کرد. انگار بنظرش اومد چاره دیگه‌ای نداره. - فقط... کجا رو برای خواب در اختیار ما می‌ذارید؟ - بنظر من کاخ خودمون خوبه. ما به همه توریست‌ها اجازه میدیم یک شب در اتاق مهمان کاخ بمونند. ولی شما می‌تونید بیشتر بمونید. انگار این رو نمی‌دونست اما ذوق کرد و لبخند زد. - برای همین چیزهاست که توریست‌ها انقدر علاقه پیدا کردن که به این کشور بیان. جوابش رو با لبخند دادم. اون مرد و زنش به کاخ اومدن.
  5. ۱۷۹ اون که انگار من رو یادش بود و کاری که کرده بودم رو هم می‌دونست سرد جوابم رو داد. گفتم: - رزم‌آور ملوانی هستم. به باربد اشاره کردم. - ایشون وکیل هستن. برای نجات برادرهاشون در زندان اومدن. اخم کرد. - اینکه آقا دانیال و دنیل زندان هستن بخاطر وجود همین شما دو نفر هست؛ بعد فکر می‌کنید قبول می‌کنم که شما برای کمک اومدید؟ نوچی کشیدم. اینطور فایده نداشت! به سمت باربد رفتم و از شیشه ماشین آویز شدم. - این همکاری نمی‌کنه. یکم فکر کرد بعد گفت: - واستا به بابک زنگ بزنم. از ماشین فاصله گرفتم و منتظر موندم. چند دقیقه بعد بابک بیرون اومد و از همین جا بهمون سلام کرد و به سرایدار چیزی گفت. صدای بابک پایین بود اما صدای سرایدار رو می‌شنیدیم: - آخه من چطور سر حرف شما راهشون بدم درحالی که می‌دونم آقا توقع داره با حرف شما هم راهشون ندم. -... - بابا این‌ها چه کمکی دارن به آقا بکنند آخه! و با چندش به ما نگاه کرد. عجب والا! بابک چیز دیگه‌ای هم گفت که سرایدار گفت: - بابک جان برای خودت بد میشه ها! آقا خیلی عصبانی میشه. بابک چیز بهش گفت و اون شونه‌ای بالا انداخت و گفت: - خوددانی! و داخل رفت. بابک هم رو به ما اشاره کرد داخل بیان. سرایدار در رو باز کرد. *** توی اداره منتظر ایستاده بودیم که در باز شد و آبان و دانیال وارد شدن. من و باربد بلند شدیم. برگشت و به ما نگاه کرد و با دیدن باربد اخم‌هاش درهم شد. سرهنگ گفت: - بشین رزم‌آور. روی صندلی روبه‌رویی ما نشست. دستبندش نزده بودن. سرهنگ هم نشست و گفت: - می‌شنوم. - چی رو؟ لحن سرد و قاطع الانش با لحن وقتی که گرفتنش خیلی فرق می‌کرد. - کار کیه؟ دنیل یا... نگاهی به ما کرد و دوباره به سمت دانیال برگشت. - پوریا؟ دانیال در سکوت چند ثانیه نگاهم کرد بعد گفت: - کار هیچ‌کدوم... نگاهی به ما کرد. - کار خودم بوده. من جا نخوردم. توقع داشتم که اشتباه برادرش رو برعهده بگیره. پس فقط من بودم که می‌تونستم شرایط رو جمع کنم: - اما ما اینطور قبول نداریم. باید از دو برادرتون هم بازجویی بشه. با اخم نگاهم کرد. - چه احتیاجی؟ من اعتراف کردم. - ما این اعتراف رو دروغ می‌دونیم.
  6. شب من توی خونه نشسته بودم که به گوشیم پیام اومد. گوشی گرونه دست یاسر بود و فقط وقت‌هایی که قرار بود اون دختره رو ببینم بهم می‌داد و اون سیمکارت رو روی گوشی خودم گذاشته بودم. شماره ناشناس بود. * آقا سیاوش؟ حتما خودش بود. * بله، خودمم. * الماسم. یکم مکث کردم که فکر کنه شگفت‌زده شدم و بعد پیام دادم. * سلام الماس خانم خوب هستید شما؟ * سلام، ممنون! یک مدت چیزی ننوشتم و اون هم چیزی ننوشته بود. بالاخره نوشتم: * چیزی شده؟ * دلم گرفته بود! گفتم به یکی پیام بدم. آره جون عمه‌ت! نوشتم: * خدا بد نده! چی شده؟
  7. چندتاشون برداشتن و من با نگرانی داشتم نگاه می‌کردم ببینم فرهاد چیکار می‌کنه که یکی از پسرها گفت: - فرهاد توهم بردار دیگه. - نه داداش من اهلش نیستم. - ناز نکن، بردار. تصمیم گرفتم جلوتر نرم تا ببینم بر می داره یا نه. - اگه من سیگاری بشم بابام می کشم. - گمشو بابا بچه ترسو! - تو که بابات کمتر از شیشه نباید بزنه. فرهاد با افتخار گفت: - بابای من هیچی مصرف نمی کنه. - گوه نخور بابا! اون رو خودم دیدم کنار معتادهای سر کوچه نشسته بود. اخم کردم. نباید می‌ذاشتم ماجرا از این جلوتر بره پس خودم جلوتر رفتم و پس کله‌ای به دوتا از پسرها زدم. هر دو شاکی به سمت من برگشتن و با دیدن من رنگشون پرید و عقب کشیدن. - ا... آقا سیاوش! اخم کردم. - آقا سیاوش و مرگ توله سگ! پام رو به زمین یکم جلوتر از خودم کوبوندم. ترسیدن و یک قدم فاصله گرفتن. به فرهاد نگاه کردم. - گمشو بریم. بدون حرف حرکت کرد. چشم غره‌ای به پسرها رفتم و دنبال فرهاد حرکت کردم. از مدرسه که بیرون رفتیم گفت: - بخدا من نمی‌کشم! سر تکون دادم و به راهم ادامه دادم. اون هم درحالی که سرش پایین بود دنبالم اومد. آروم گفتم: - من هم چیزی نمی‌کشم. سر رو بالا آورد و متعجب نگاهم کرد. - چی؟ - گفتم من هم چیزی نمی‌کشم. صورتش شکفت.
  8. سر تکون دادم یعنی باشه و پیاده شدم. به داخل مدرسه رفتم. می‌خواستم توی حیاط منتظر بمونم که زنگ بخوره که از دور فرهاد رو بین بچه‌هایی که توی حیاط ورزش داشتن دیدم. اما ورزش نمی‌کرد. بین سه چهارتا پسر یک کنار دورتر از بقیه بچه‌ها ایستاده بود. دبیر ورزششون هم توی حیاط نبود و دانش آموزها برای خودشون فوتبال بازی می کردن. به اون سمت رفتم. نزدیکشون رسیدم اما متوجه من نشدن و صداشون رو می‌شنیدم: - بچه‌ها ببینید چی آوردم. دستش رو جلو آورد و کف دستش رو باز کرد. تونستم چند نخ سیگار ارزون قیمت رو کف دستش ببینم. یک دوتا از پسرها خندیدن. - ایول!
  9. عاشق دلنوشته تم

    1. s.a

      s.a

      وای من قربونت برم 😀😊❤️❤️

  10. نیشخند زدم و بیرون رفتم تا الماس بیشتر از این شک نکنه. وقتی یاسر داشت من رو به خونه بر می گردونند دیدم که ساعت برگشتمون به ساعت تموم شدن مدرسه فرهاد نزدیک هست پس گفتم: - من رو جای مدرسه فرهاد بذار. - می مونم تا هر دو بیان. - نمی‌خواد. خوب نیست زیاد ما رو باهم ببینند ممکن شک کنند که چرا بعد از دو سال انقدر باهم هستیم. سر تکون داد و جلوی مدرسه نگه داشت و پول بهم داد. گفتم: - نقشه بعدی چیه؟ - منتظر بمون تا بهت خبر بدم. البته فکر کنم خودش سراغت رو بگیره و هرچی شد به من اطلاع بده.
  11. سلام

    اگه قلم رمانت رو کوچیک تر کنی و کلمات انگلیسی استفاده نکنی بهتره

    1. وحید واثقی منفرد

      وحید واثقی منفرد

      درود
      قلم را حتما
      نمی دونم چه سایزی برای اینجا مناسب است
      برای کلمات انگلیسی هم سعی می کنم
      سپاس

    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      سایز قلم رو روی ۱۴ بیارید

  12. سلام

    بنظرم داستانت رو می تونی رمان کنی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      تا صفحه اولش رو تموم کردم قشنگه واقعا فقط بهتره اول معرفی کنی احسان چیکارش هست بهتره

      عاشقانه هاش با شوهرش اولش هم بیشتر بنویسی بهتره و ماجرای خودسوزی رو اگه می خوای رمان کنی اون دختره توی تلفن با خواهرش لو نده

      در کل قلمت خیلی خوبه و هیجان برای بقیه ش دارم 

    3. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      اره الان یکم اتفاقا فشرده اس اگه بخوام رمان کنم چند پارت وسطش اضافه می کنم و یک سری چیزا رو حذف می کنم وسط داستان دوباره میارمشون 

      ممنون از اینکه وقت گذاشتی 

      خداروشکر دوستش داری 

      ممنونم❤️

    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      اره حتما رمانش کن حیفه

  13. ۱۷۸ چون حدس می‌زدم نیوشا پشت در منتظر ایستاده با چشم اشاره کردم که بیا روی مبل کناریم بشین. نشست. من هم نشستم و آروم گفتم: - یک اتفاقی برای برادرهات افتاده. نگران شد. خیلی کم خبر از برادرهاش داشت. البته می‌دونستم اون هم دلتنگ میشه و گاهی ارتباطی با بابک داره اگه برای هردوشون خطرناکه. برای بابک اگه دانیال بفهمه و برای باربد اگه نیوشا بفهمه. برای همین‌ها بود که درباره پرهام چیزی بهش نگفته بودم. اما الان باید می‌گفتم. - چی شده؟ - برای ماجرای سال پیش... دانیال و دنیل رو گرفتن. - اون‌ها دست داشتن؟! سرم رو به دو طرف تکون دادم. - نه... یعنی من اینطور فکر نمی‌کنم. حدس من به شخص دیگه‌ای هست. - کی؟ یکم مکث کردم بعد گفت: - یک چیزی رو تو باید بدونی. - چی؟ - شما یک برادر دیگه هم دارید. گیج نگاهم کرد و بعد گفت: - منظورت شایان هست؟ نوچی کشیدم. - نه طبیعتا منظورم اون نیست. - پس کی؟ - اسمش پرهامه. با تعجب نگاهم کرد. همه چیز رو تندتند براش تعریف کردم و در آخر اضاف کردم: - من فکر می‌کنم کار اوم هست. - عجب! بعد پرسید: - اون پسر کجاست؟ - پیداش نیست. - اگه دانیال هم این شک رو بگه دنبالش می‌تونند برن. با کلافگی گفتم: - می‌دونی که اون نمیگه! همینطور که هیچ‌وقت به بابک نگفت که تو هستی که نمی‌خوای با برادرهات دیدار کنی. و سرزنش‌آمیز نگاهش کردم. روش رو گرفت و سری تکون داد. - من باید چیکار کنم؟ - تو یک وکیلی. وکالت دانیال رو به عهده بگیر و به سرهنگ و بقیه ثابت کن که کار پوریا هست. - اگه من اینکار رو بکنم نیوشا.... سکوت کرد. خودش فهمید خیلی حرف مفت‌زده پس گفت: - باشه. فردا به ادارتون میام. قبلش باید چیزهای بیشتری درباره پرهام بدونم. - بهتر با اعضای اون خونه صحبت کنی. سر تکون داد. - با بابک و چشمه و حنانه خانم باید صحبت کنم. امیدوارم خشم دانیال گریبان‌گیر خودم نشه. - شاید خدا خواست با همین کار رابطه‌تون خوب شد. سکوت کرد. می‌دونستم خودش بین جدال عشق و منطق گیر کرده. باهم به سمت خونه دانیال رفتیم. نیوشا رو پیچونده بود و گفته بودیم مشکل قضایی برای مهران پیش اومده و باربد می‌خواد کمکم کنه. تا خونه دانیال من و باربد ساکت و توی فکر بودیم. هر دو نگران بودیم. به جلوی در که رسیدیم باربد بوق زد تا سرایدار در رو برامون باز کنه. آقایی که سرایدار بود اومد و جلوی در ایستاد اما تردید داشت که در رو باز کنه یا نه. آخر سر گفت: - ببخشید آقا باربد، گفتن شما رو راه ندیم. من پیاده شدم و به سمتش رفتم. - سلام خسته نباشید!
  14. پوزخند زد. - اگه تو الان آدم حساب میشی بخاطر جایگاهی که من برات ساختم. - ا، صدف هم بخاطر این جایگاه الکی دنبالمه؟ - حق نداری از احساسات اون استفاده کنی. پوزخند زدم. - نترس آقا، من برعکس تو از اینکارها بلد نیستم. همون موقع یکی داخل آشپزخونه اومد. دریا بود که چهره ش هم نگران بود. - بابا دارید چیکار می‌کنید شما؟ صدای دعواتون داره میاد. یاسر نگران گفت: - حرف هامون هم معلوم بود؟ - نه.
  15. خوب دوتا راننده توی اون کامیون ها بودن یعنی برای ماهور مهم نیست؟ 

    1. ghaazal

      ghaazal

      راننده‌ای تو ماشین‌ها نبوده عزیزم… پارت بعدی مشخص میشه البته -^

  16. پارت هشتاد و هفت اما حالا خود سواد کنسرت می‌ذاشت. اما نه برای من و نه برای اینکه خودش دوست داشت برای اینکه اون زن دوست داشت. و توی کاخ می‌آوردش و کنار خودش می‌شونه و تمام مدت از لذت بردنش لذت می‌برد و من از تمام وجود حرص می‌خوردم. و چند وقت بعد هم کاخی برای زن دومش درست کرد. خودش هرکاری می‌کرد اما سر من حساس شده بود. از هزار نفر آمار اینکه کجا میرم و با کی میرم رو می‌گرفت. با زندگی آزاد و روشنفکر من مشکل داشت و همیشه سر این بحث داشتیم. با دوست‌های ایرانی من خیلی سرد رفتار می‌کرد. مدام باهاش حرف می‌زدم که اینکارها رو کنار بذاره اما مگه گوش می‌کرد. با کلافگی بهش می گفتم: - من توی رابطه با تو اومدم تا من هم ارامش و خوشبختی داشته باشم اما تو انگار این رو فقط حق خودت می بینی. ارتشمون آماده شد و برای اولین رژه‌ش خودم رفتم و با عشق رژه ارتشمون رو دیدم و لذت بردم. البته این ارتش کوچیک توی جنگ‌های خارجی به کارمون نمی‌اومد اما برای امنیت داخلی خوب بود. شاید سواد برای من کافی نبود اما من برای این مردم کافی بودم و همین برام شادی‌آور بود. ** سه ماه بعد ** این اولین سفر خارجی من و سواد به عنوان امپراطور و ملکه بود. حکومت موقت رو به زاکیا سپردیم و قرار شد به قبرس شمالی بریم. کشوری که جز ترکیه کسی به رسمیت نمی‌شناختش و همین باعث میشد که از کشور دومی که حاضر هست به رسمیت بشناسشون خیلی استقبال خوبی به ارمغان بیاره. برای ماهم بهتر بود به کشوری بریم که باهامون خیلی خوب و خاص رفتار می‌کردن. قبرس در سال ۱۹۶۰ استقلال خود را از بریتانیا کسب کرد و حکومت مستقل قبرس براساس مشارکت جوامع ترک و یونانی در اداره امور این جزیره اعلام موجودیت کرد و بریتانیا، یونان و ترکیه حق حاکمیت دولت قبرس را تضمین کردند. در سال ۱۹۶۳، نمایندگان اقلیت ترک در پی اختلاف بر سر نحوه اجرای این توافق از دولت قبرس خارج شدند و در پی بروز درگیری بین دو طرف، سازمان ملل متحد در سال ۱۹۶۴ یک نیروی پاسدار صلح را به این جزیره اعزام داشت که مأموریت آن تا کنون تمدید شده است. در سال ۱۹۷۴ دولت رئیس‌جمهور وقت قبرس، در کودتایی به تحریک حکومت نظامیان یونان سرنگون شد و ترکیه با استناد به موقعیت خود به عنوان یکی از تضمین کنندگان حق حاکمیت قبرس، واحدهای ارتش خود را در شمال این سرزمین مستقر کرد که عملاً باعث تقسیم این جزیره شد. در این سال، جمعیت قبرس حدود ششصد و پنجاه هزار نفر برآورد شده بود که ۷۰ درصد آنان را یونانی‌تباران، ۲۸ درصد را ترک‌تباران و بقیه را سایر اقوام تشکیل می‌دادند، اما گفته می‌شود که مهاجرت وسیع ترک‌ها از ترکیه به این سرزمین باعث شده است که جمعیت ترک‌تباران به حدود دویست و شصت هزار نفر، یعنی نزدیک به ۴۰ درصد کل جمعیت این سرزمین برسد. بخش ترک‌نشین قبرس در سال ۱۹۸۳ اعلام استقلال کرد و نام خود را جمهوری قبرس شمالی گذاشت که توسط سازمان ملل متحد و کشورهای جهان رسمیت نیافته است. جالبیش این بود که این کشور حتی از کشور ما جمعیت خیلی کمتری داشت. کلا صد و خورده‌ای هزار جمعیت داشت و این خیلی بنظرم بامزه بود. حتی کشور خودم برام حالت خاله بازی داره وای بحال همچین کشوری. شاید زندگی توی کشور پر جمعیتی مثل ایران همچین روحیه‌ای برای من به ارمغان آورده. بهرحال هرطوری بود سه تا بچه‌هام رو برداشتم و با هواپیمای ساده‌ای که شخصی بود به قرس شمالی رفتیم. البته لازم به ذکر نیست که قبرس جنوبی کلا با این حرکتمون مخالف بود. بی‌توجه به مخالفت اون‌ها دستور دوختن لباسی رو دادم که رسانه‌های جهانی رو با اولین سفر ما بترکونه. وقتی پوشیدمش توقع داشتم سواد که حالا رابطه‌مون بهتر شده بود از تعجب روانی بشه اما اون فقط گفت: - این برای همچین سفری خیلی تجملاتی نیست؟ با اینکه از نوع رفتارش یکم دل‌چرکین شده بودم به سمت آینه برگشتم و یکم چپ و راست شدم. - تقریبا! ولی می‌خواستم اولین سفرمون یک چیز خاص باشه. - من هم لباس صورتی بپوشم؟ - بپوش. و به لباسم که صاف، تمام مروارید، شنل صورتی که از روی کمر آویزون بود نگاه کردم. عجب چیزی بود! - عالیه! به فرودگاه قبرس شمالی که رسیدیم اعضای دولتش منتظرمون بودن. نخست‌وزیر به همراه گروهی از کابینه. سواد جلو رفت و من هم همراهش حرکت کردم. نخست‌وزیر جلو اومد. و دو دستی با سواد دست داد و خندید. بعد از خوش و بشی به سواد رو به من کرد. - شما خوب هستید خانم؟ با لبخند بهش سر تکون دادم. - ممنون جناب! یکم خودش رو با بچه‌ها سرگرم کرد و بعد ما رو راهنمایی کرد. اسکورت رییس جمهور که اسکورت ساده‌ای هم بود به سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم.
  17. آتناملازاده

    متن مذهبی

    دستام رو بگیر پاشم حسین زیر خیمه تو جاشم حسین
  18. خیلی رمانت قشنگه عزیزم

    یکم نقش مراد رو بیشتر کن

    1. ghaazal

      ghaazal

      ممنون از نگاهت عزیزم🤍

      مراد هم در آینده قطعا نقش پررنگ‌تر و داستانِ خودشو  داره…

    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      بی صبرانه منتظر ادامه رمانت هستم

    3. ghaazal

      ghaazal

      خوشحالم از همراهیت بانو❤️

  19. در زمان ریاست جمهوری، حضرت آیت الله خامنه ای یک چک پنجاه هزار تومانی برای نخست وزیر وقت – مهندس میرحسین موسوی – ارسال می نمایند و می فرمایند: حداکثر پولی که ممکن است از بیت المال در هزینه های شخصی بنده جابجا شده باشد، کمتر از این است، ولی شما این مبلغ را به حساب خزانه دولت واریز کنید تا من مدیون بیت المال نباشم. مهندس حمید میرزاده (تهران)
  20. سلام یک پارت برای داستان همه بچه ها می نویسی؟ 

    1. دنیای کوچک من

      دنیای کوچک من

      باشه عزیزم الان می نویسم 

  21. پارت هشتاد و شیش - عزیزم، دیگه دوریت رو تاقت نمی‌آوردم. و ازم جدا شد و با محبت انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده نگاهم کرد. لبخند زوری زدم. - من هم دلم براتون تنگ شده بود عالیجناب! و کرنش کردم. سردی رفتارم رو متوجه شد و یکم خودش رو جمع کرد و اینبار سمت زانیا رفت. کمی خوش و بشش با پسرش رو تحمل کردم بعد گفتم: - اگه سرورم اجازه بدن من به دیدن دخترم برم و بعد اگه امکانش باشه می‌خوام چیزی رو به شما نشون بدم. نگاهم کرد و خوشحال از طولانی حرف زدنم گفت: - البته، راحت باشید! من به اتاقم رفتم. همه دوست‌هام توی اتاق منتظرم بودن. به سمت خیز برداشتن و بغل کردیم هم رو. دیبا گفت: - دیونه معلوم هست کجا رفتی؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدیم؟ سوگل گفت: - حداقل می‌گفتی باهم بریم. زمرد گفت: - خیلی بی‌خبر رفتی همه نگران شدن. واقعا چیزی نشده بود؟ با این حرفش بقیه سکوت کردن و من رو نگاه کردن. لبخندی زدم که سعی کردم واقعی باشه. - معلوم که چیزی نشده. ببخشید به شما نگفتم نیاز بود اطرافیان من اینجا باشن که کسی نتونه قدرتم رو بدست بیاره. بعد برای اینکه وقت نکنند اعتراضی به حرف چرت و پرتم بکنند سریع گفتم: - میشه بچه‌م رو برام بیارید؟ یک ماه ندیدمش دلم براش لک‌زده! شب سواد به اتاق اومد. بلند شدم و بهم نگاه کردیم و با خودم فکر کردم چقدر نگاه‌هامون سرد و غریبه هست. جلو اومد و پیشونیم رو بوسید و کنار هم نشستیم. یکم در سکوت بودیم بعد گفت: - چی رو می‌خواستی بهم بگی؟ صدا زدم: - جاسمین! جاسمین در حالی که سرفان شیک حنایی رنگی تنش کرده بودن و موهاش رو بافته بودن بیرون اومد. - بله مامان! یاد گرفته بود به من مامان بگه. سواد ابروهاش بالا پرید. - مامان؟ ماجرا رو تعریف کردم و گفتم: - اشکالی نداره اون رو به عنوان شاهدخت بپذیریم؟ - منظورتون اینه امتیازات شاهدخت هم بگیره؟ سر تکون دادم. - اون بچه ما میشه. - خوب... اون نژاد خوبی نداره. - چه اشکالی داره؟ چند ثانیه نگاهش کرد و بعد نفس عمیقی کشید. - باشه من ترتیبش رو میدم. لبخند زدم. - ممنون از شما! اون هم لبخند زد و به سمتم خم شد و با نگاه مهربون‌تری گفت: - دلم برات تنگ شده بود! ** شیش ماه بعد ** زانیا شیش سال و نیم جاستین چهار سال دزیره ده ماه دزیره رو که تازه داشت چهار دست و پا می‌رفت و گرفتم و بوسیدمش. تـو را چـه بنامم جز نَفَس‌کـه بـود و نبـود تـــو ‌بود و نبود من است حال بد من حتی برای دوربین‌ها هم مشخص بود. برام از ایران روانپزشک فرستادن اما من قبولش نکردم. نمی‌خواستم رازهای زندگیم لو بره. دلخوشیم این بود که خواننده‌های محلی رو پیدا کنم و توی کاخ شب‌ها کنسرت بذارم. سواد رو یکبار توی دورهمی دعوت کردم اما این بهانه‌ای شد که بگه: - همسر اولم خیلی آهنگ دوست داره. اون رو هم هربار کنسرت می‌زنی دعوت کن. این باعث شد که دیگه دلم نخواد کنسرت برگذار کنم.
  22. الان هم اولین فکرم این بود که این ماجرا رو گردن بگیرم و بذارم تا پوریا از ایران خارج بشه اما بعد با خودم فکر کردم: تا کی قرار از خیانت دیگران در مقابل خودم کوتاه بیام و دوباره خودم رو قربانی کنم. چیزی توی ذهنم گفت: اما اون داداشت هست. * پس خودم چی؟ چرا همه داداش‌هام راحت از من می‌گذرن اما من نباید راحت ازشون بگذرم؟ ذهنم خواست تا حد امکان جلوی رد شدنم از کارهای قبلی رو بگیره پس گفت: * حداقل بهش فرصت بده از کشور خارج بشه. * اما اینطور کی حرف من رو باور می‌کنه؟ * واقعا می‌خوای اینکار رو بکنی؟ مشت‌هام رو روی دیوار گذاشتم و به فکر رفتم. نه، نه، نه! من نمی‌تونستم! من نمی‌تونستم! همون‌جا نشستم. گردن می‌گرفتم. حداقل تا زمانی که مطمئن بشم پوریا از کشور خارج شده. داد کشیدم: - خدا لعنتت کنه! دنیل که حالم رو دیده بود حسابی هل کرده بود. - داداش چی شده؟! سرم رو توی دستم گرفتم. - هیچی... هیچی نگو دنیل! *** در رو باز کردن. نور توی صورتم زد. بعد از یک روز نور می‌دیدم. - رزم‌آور شباهنگ همراه ما بیان. دنیل بلند شد و نگران من رو نگاه کرد. گفتم: - نگران نباش! و بیرون رفتم. با آبان به سمت دفتر سرهنگ رفتم. امیدوار بودم فقط سرهنگ داخل باشه. وارد که شدم چشمم به الینا افتاد که کنار سرهنگ ایستاده بود و با نگرانی من رو نگاه می‌کرد. سرهنگ گفت: - رزم‌آور شباهنگ، خانم ملوانی ادعایی دارن که می‌خوام نظر شما رو هم درباره‌ش بدونم. متعجب بودم که الینا چه نظری می‌تونه داشته باشه. خود سرهنگ گفت: - ایشون ادعا دارن که شما نه... برادرتون پرهام شباهنگ جاسوس آرمین بوده. این دختر خیلی زرنگ هست! و خیلی وفادار! آب دهنم رو قورت دادم. - نه... سرم رو پایین انداختم و گردن گرفتم. - کار من بود! پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. - من اینکار رو کردم. هر دو بهت‌زده نگاهم کردن. بهت‌زده و ناامید! ** الینا ** توی خونه نشسته بودم و پاهام رو تکون می‌دادم. نیوشا برام شربت آورد. برداشتم. - دستت درد نکنه! باربد کی میاد؟ - الان دیگه میاد. با گفتن این حرف بالاخره در باز شد. - سلام سلام خانم! من بلند شدم و نیوشا به سمتش رفت. باربد متوجه من شد. - به الینا خانم، سلام! خوب هستید؟ جواب سلامش رو دادم. نگاهی به قیافه رنگ پریدم کرد و گفت: - خوبی؟ چیزی شده؟ سر تکون دادم. - آره، چیزی شده! نیوشا به باربد گفت: - من هم چندبار ازش پرسیدم اما جوابی نداد. به نیوشا نگاه کردم. - میشه فقط با باربد حرف بزنم؟ درحالی که تعجب کرده بود و نگران هم شده بود گفت: - باشه. و سینی رو روی اپن گذاشت و به اتاق رفت. باربد چند قدم جلو اومد و دوباره پرسید: - چی شده؟
  23. با تعجب نگاهش کردم. - چی؟ - آره، از دیروز حرف تو رو توی خانواده داره. - چطور ممکنه؟ اون می دونه من کی هستم و چه زندگی دارم. با خونسردی گفت: - خوب... صدف توی انتخاب همسر زیاد با سلیقه نیست. ازدواج اولش هم همینطور شد. با تعجب نگاهش کردم. الان من رو کوبوند؟! نباید می گفت نه بابا تو خوب هستی بجاش... بجاش... نمی دونم لابد یک چیزی دارم دیگه. برگشت و نگاهم کرد. نگاه بهت زده م رو که دید یکم با لب هاش ور رفت تا نخنده. بعد یکدفعه هر دو باهم زیر خنده زدیم.
  24. وارد که شدم همه در حال ماچ و روبوسی با الماس بودن. دریا من رو که دید مثل هربار جلوی الماس تحویلم گرفت. همینطور که جوابش رو می‌دادم از بالای شونه ش به صدف نگاه می‌کردم. که با چشم‌های براق نگاهم می کرد. نگاهم رو که دید سر تکون داد. من هم جوابش رو با سر تکون دادن دادم و بهش لبخند زدم. این حس رو دوست داشتم. اگه اون زن احمقم خونه مامان و خونه خانواده خودش رو بالا نمی کشید و با پولش قاچاقی مهاجرت نمی‌کرد من هیچ‌وقت به کسی جز اون فکر نمی‌کردم و همه دنیام بود. همه نشستیم و الماس داشت از مهمونی دیروز تشکر می کرد و صدف هم زیر چشمی به من نگاه می کرد و یاسر در حالی که پاش رو عصبی تکون می داد به صدف چشم غره می رفت. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم تا آب بخورم. کدبانوشون اونجا بود. داشت ظرف‌ها رو آماده می کرد. سلام کردم. جوابم رو داد و گفت: - خوب صدف رو عاشق خودتون کردید ها!
×
×
  • اضافه کردن...