z.alifarhani.79
کاربر حرفه ای-
تعداد ارسال ها
22 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های z.alifarhani.79
-
z.alifarhani.79 شروع به دنبال کردن سوا جون هو کرد
-
سوا جون هو شروع به دنبال کردن z.alifarhani.79 کرد
-
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مراسم صرف شام که همراه با شوخی و گاه بحثهای کاری، کمی بیشتر از حد معمول به طول انجامیده بود، بعد از ساعات اندکی به پایان رسید. یک به یک با تشکر و تعریف از طعم دلپذیر غذا، پیشغذا و دسر ها، آشپزخانه را به مقصد سالن پذیرایی ترک میکردند. نفس هم بعد از کمی کمک کردن در جمع کردن ظرفها که علارغم مقاومتهای صاحبخانه انجام شده بود، وارد سالن شده و روی تک مبل موجود در گوشهای نشست. در این میان مادر از رفتار و سکوتاش زیر گوشی انتقاد کرده بود و او هم جواب مادر دلخوش و گاه سادهاش را به نگاهی بیش، نداد. صمیمیت تشکیل شده ما بین نیما، نازنین و شیما، زیر دلش را قلقلک میداد. صدای خندههایشان او را به یاد خود می انداخت آن زمانی که... ـ تو فکری! یکه خورد! آنگونه که اصلا نفهمید کی برایش چایی آورده، برداشته و حالا با تکان ناگهانیاش بر دامن پیراهنش ریخته و کمی از داغیاش، پوستش را لمس کرده بود. شهره ادیب، که از واکنش نفس شرم زده مینمود، به سرعت از جا برخواسته و اندکی بعد با دستمال نم داری بازگشت؛ بعد از جای دادن آن در دست نفس با صدایی لرزان که حالا نظر دیگران را هم به آن ها جلب کرده بود گفت: ـ من... من واقعاً متأسفم! اصلا فکر نمیکردم اینقدر حواست پرت باشه؛ نخواستم بترسونمت! نفس که از این میزان شرمزدگی دخترک، خود بیشتر شرمنده شده بود، با لبخندی اجباری گفت: ـ خواهش می کنم عزیزم، چیزی نشده که؛ پیش میاد! پدر، مادر، یاشارخان و... دیگران هر کس به نوبه خود اظهار نظری کردند و حتی نفس را بابت این حرکتاش دست انداخته و جوو آن جمع را زود به حالت خنده و شوخی بازگرداند. اما در این میان، نگاه نافذ، سکوت و چهرهی عاری از هر واکنش شهاب از چشم نفس دور نماند و او را معذبتر کرد. با خود اندوخت که همین یک شب به اندازه یک سال به دستاش اتویی برای تمسخر داده است. نفس که بعد از پاک کردن سر سری لباساش، حالا بر جای خود نشسته بود، مجدداً حضور شهره در کنارش را احساس کرد. نگاهی به او انداخت و لبخند زد. میخواست ظاهرش را برانداز کند اما حوصلهاش را نداشت و تازه قبل از آن، شهره زودتر مسیر تفکر نفس را در دست گرفت تا به سوالاتش پاسخ بدهد... -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از تمام محتویات میز، که نظر همه را جلب کرده و هر کس سوالی میپرسید و جوابی میگرفت، نفس مقدار کمی برنج و تکهای از مرغِ کباب شدهای که جلویش بود برداشت و در ظرفی که به خود اختصاص داده بود ریخت. گوشاش پیش دیگران، حرفها و شوخی هایشان بود اما حواساش به اشتهای باز شدهاش در اثر بوی خوش غذاهای گرم سر میز پرسه میزد. کم پیش میآمد نفس ولع خوردن داشته باشد و گویا امشب شانس با او یار نبود و حسابی دلش میخواست از خودش حتی شده اندکی از هر طعم، کنار غذایش بچشد و پذیرایی کند. سرش را بلند کرد کمی هم از سالاد پر از سس و روغنی که جلویش برق میزد در پیالهاش بریزد که همان لحظه، با شهاب چشم در چشم شده و دستاناش از حرکت ایستاد! کی سر میز حاضر و بخصوص رو به رویش نشسته بود که متوجه نشد! همانطور که نگاهش میکرد، دستاناش را عقب کشید. از خوردن سالاد منصرف شد و رفته_رفته نفساش سنگینتر و اشتهایش بستهتر میشد. شهاب که متوجه وضعیتاش شده بود، همانطور که با پدر صحبت میکرد، کاسه کوچکی که در دست داشت را پر از سالاد کرده، رویش را با سس اضافه و مقدار اندکی نمک تزئین و بدون کوچک ترین نگاهی، نیم خیز شده و آن را کنار بشقاب غذای نفس روی میز گذاشت. منتظر عکسالعملاش نماند. بحثاش را پیش گرفته و مشغول غذا خوردن شد. نفس دختر هولی نبود اما خود هم در عجب و حیران بود چرا در مقابل حرکتهای ناگهانی شهاب، گردش خون به زیر پوستاش کمی بیشتر از حد معمول احساس میشود! نفس که از هول و ولا افتاده بود و دیگر محتویات رنگی سفره مقابل برایش جذابیتی نداشت، غذایش را با پذیرفتن آن ظرف سالاد هر طور که بود خورده و با نوشیدنی لبنی سرد کنار دستاش پایین میداد. نگاهش را از ظرف غذایش بلند نمیکرد تا گرفتار نشود. در این میان کمی وقایع گذشته مانند یک زخم کهنه در دلش سر باز کرده و از درون به او نیشتر میزد. آنگونه که اگر کنترلی بر احساساش نداشت، قطعاً اشکهایش تا کنون سر خورده و بر گونهاش غلتیده بود؛ دلیلاش را هم خود نمیدانست اما دلش بهانه گیر شده بود گویا بخشی از احساساش مشتاق آن حسِ حمایت و محبت گونهی آشنا که در طول مسیر و میهمانی امشب از شهاب ادیب سر زده بود شده و بخش دیگرش مدام از وقایع رابطه احساسی پوچ و شکست خوردهاش به او یادآوری میکرد تا مبادا در دامی دیگر بیفتد. با خود عهد بسته بود دیگر به احدی دل ندهد. محیط کاریاش او را به هیچ عنوان موجب به پنهان شدن نمیکرد و همیشه وقار، زیبایی و اراستگیاش را به رخ اطرافیان کشیده تا برای داشتناش در تلاش باشند؛ اما هیچکس تا کنون نتوانسته بود جوابی جز یک"نه" قاطع بشنود و حتی یک فرصت کوچک برای آشنایی و اثبات خودش داشته باشد. -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد از پدر، قبل از دیدن مادرش، چشم غزهای به نیما که ما بین نازنین و شیما نشسته بود رفت که او هم به سرعت حساب کار دستاش آمد و فهمید نرفتناش به دنبال نفس، قرار است برایش گران تمام شود. او هیچگاه جر و بحث کردن با نفس را دوست نداشت. میدانست در نهایت کم میآورد و حتی شاید مدتی را با هم قهر باشند اما مقصر نبود و اصلا در جریان خرابی ماشین نفس نبود. سارا خانوم که از آشپزخانه میآمد و متوجه حضور نفس شد، سلام بلند بالایی به او کرد و باعث شد یاشار خان، شیوا، و مادرش که پشتشان به نفس بود هم به سمتاش برگردند و یکی_یکی سلام و احوال پرسی کنند. نفس رو به روی سارا خانم ایستاد که دستاش را گرم فشرد و بعد از بوسیدن رویش با محبتی مادرانه به او گفت: -خوش اومدی دخترم. ببین دستهات چقدر سردن و خستگی از چشمهات میباره! لبخند خجالت زدهای به رویش زد و گفت: ـاز این که تا این وقت شب شما رو برای صرف شام منتظر گذاشتم، واقعاً شرمنده ام؛ امیدوارم من رو ببخشید اما همه چیز از جمله خراب شدن ماشینم خیلی غیر منتظره رخ داد و... سارا خانم که فهمیده بود نفس چه سختیی را برای توضیح دادن وقایع دقایقی پیش متحمل شده است، دستاش را پشت شانهاش گذاشت و با هدایت کردناش به سمت آشپزخانه به او گفت: -اصلا نبینم معذب باشی دخترگلم؛ واسه همه این چیزا پیش میاد. تازه! کسی گرسنهاش نبود و اینجوری تونستیم وقت بیشتری رو باهم پای صحبت و غیبت کردن بگذرونیم. و بعد با همراهی پدر، مادر و یاشار خان، به حرفاش خندیدند و با تعارفهای مکرر و بی وقفهاش، همه را به صرف شام به سمت آشپزخانه فراخواند از جمله شهابِ ادیب که تازه وارد خانه شده بود. نفس با ورودش به آشپز خانه، انتظار داشت آنجا هم مثل بقیهی خانه پر از وسایل و دکوراسیون مجلل و سلطنتی باشد اما برعکس و بر خلاف تصوراتاش، با یک آشپزخانه ساده آما مدرن رو به رو شد. آشپزخانهای که تمام چیدمان و کاشی کاریاش ترکیبی از رنگ های سبزِپستهای و کرمی بود. شاید اگر انتخاب خودش بود، هیچوقت این دو رنگ را کنار هم تصور نمیکرد اما الان میدید که واقعاً تزاد زیبایی را ایجاد کردهاند. همگی با استفاده از الفاظ تعارف گونه تکراری، بلآخره به دور آن میز چوبیِ کرمی رنگ نشستند. میزی که خودش ساده از جنس درخت گردو به نظر میرسید اما رویش پر بود از انواع غذاهای مختلف و رنگا رنگ. شاید حتی برای بعضی از آنها نمیتوانست اسم انتخاب کن. اما تازه یادش افتاده بود که آشپز آن غذاها، سالیان سال در خارج از کشور و در محیط و فرهنگ دیگری زیست کرده است پس طبیعی بود که غذاهایش... -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوشبختانه نیازی به زدن آیفون یا... نبود و هر دو لنگه در روی هم قرار گرفته اما چفت نشده بودند. نفس در را هل داده و برای اولین بار پا به آن حیاط بزرگ و وسیع با درختهای سر به فلک کشیده که از تنههای تنومندشان به راحتی میشد پی به قدمتشان برد، گذاشت. درختهای پر بار و گاه زینتی که در زیر آنها گلهای زیادی، با نظم و ترتیب خاصی کاشته شده بودند. خیلی دلش میخواست بداند این همه زیبایی کار چه کسی است که همان موقع صدایی دقیقاً پشت سرش و زیر گوشش گفت: -عمو صفا ... نفس دست سردش را به سرعت روی قلباش گذاشت و با هین بلندی که کشید، یک قدم به عقب رفته و رنگپریده تر به شهابِ مبهوت از ترسیدناش، نگاه کرد. هیچ کدامشان انتظار این پیش آمد را نداشت. شهاب که زودتر به خودش آمده بود رو به آن چشمهای ترسیده گفت: -من فقط خواستم بهت بگم عمو صفا که سرایدار و باغبون این خونهاس، این گلها رو کاشته و در مدت نبودنمون به خونه رسیدگی میکرده؛ همین! نفس چشمهایش را روی هم قرار داده و باشهایی گفت. هر دو فکر نمیکردند اینگونه باعث غافلگیری یکدیگر شوند و آن هم نشان از شناختی بود که به همدیگر نداشتند! نفس از سرعت شهاب و شهاب از سر به هوایی نفس... اکنون که دیگر حس و حال کاویدن اطراف از وجودش رفته بود، این شد که مسیر اصلی را با قدمهای بلند، طوری که پیراهناش را از اطراف کمی بالا کشیده بود تا کثیف نشود، طی کرد و خود را به درب سالن رساند. بعد از زدن چند تقه به در، بلاخره وارد شد... با ورودش به خانه خانواده ادیب، بعد از آن سرمای حیاط و آنچه مابینشان گذشت، رنگ به رخسارش نمانده بود. در آن لحظه از آنکه میدید برای رسیدن به سالن پذیرایی قرار است مسافتی را طی کند تا گرمای خانه به زیر پوستش خزیده و کمی رنگ و رویش باز شود، خیالش راحت شد. میدانست هیچ چیز از چشم پدر و مادرش دور نمیماند. حالا امیدوار بود پی به دیر کردنشان نبرده باشند تا مجبور نباشد برایشان جریان صرف قهوه را تعریف کند و کورسوی امیدی در دل خانوادهاش روشن شود که شهابِ ادیب... تشری به تفکرات صد من یک غازش زد و با دیدن پدر که حالا تقریباً به او رسیده بود، دستی تکان داد. حتی فرصت نکرده بود محیط خانه را از نظر بگذراند اما بعد از طی کردن یک راهروی نسبتاً طویل، به محیط اصلی، بزرگ و دلباز خانه رسیده بود که همه در آنجا حضور داشتند. -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
زیر لب آهسته و آرام گفت اما به گوش شهاب رسید که با خندهای رو به نفس گفت: -با اومدنم ناراحتت کردم؟! نفس به سرعت سری تکان داد و گفت: -جنابِ ادیب! این چه حرفیه که میزنید؟ من فقط نمیخواستم مزاحم شما بشم! -هیچ مزاحمتی در کار نیست؛ لطفاً با من راحت باش. اصلا لازم نیست با من اینقدر رسمی صحبت کنی. اسمِ من شهاب هست؛ پس چرا اصرار داری با پیشوند و پسوند صدام کنی؟ نفس که مجدداً میخواست برای صاف کردن گلوی خشک شدهاش جرعهیی از قهوهاش را بنوشد، با آن تلنگرِ بی هوای جنابِ ادیب، مبهوتِ اخم کوچکِ پیشانیاش شد! همین چند دقیقه پیش آرام و شمرده صحبت کرده بود و لبخند به لب داشت؛ اما حالا... شهاب که از برق مردمک چشمهای حیرانِ نفس، فهمید با آن دخترک معذبِ درون ماشین چه کرده است، به پاس اصلاح اشتباهاش سرعتش را کم کرد، کمی هم برای تغییر هوای دم کرده ماشین شیشه را پایین آورد و رو به آن گفت: -معذرت میخوام؛ ناراحتت کردم؟ اما نفس دیگر طاقتاش سر آمده بود که به سرعت رو گرفت و در جواب گفت: -لطفا سریعتر بریم خونه؛ خانواده منتظرن! - من منظوری نداشتم؛ فقط به خاطر صمیمیت بابا و هر دو خانواده، گفتم که این رسمیت رو بذاریم کنار و با هم راحتتر باشیم. نفس گیجتر از قبل با شنیدن :« با هم راحتتر باشیم » از زبان شهاب، نمیدانست آن را به چه معنی کند و منظورش را چگونه برداشت کند. ترجیح داد در سکوت ادامه مسیر را با او همراه باشد تا وضع از آن بدتر نشده است. *** زودتر از زمانی که به دنبالاش آمده بود، به مقصد رسیدند. شهاب ماشین را متوقف کرد و درهای ماشین را که بعد از حرکت به طور خودکار قفل شده بودند را باز کرد. نفس اقدام به پیاده شدن کرد اما با شنیدن صدای شهابِ ادیب، نیم خیز در ماشین منتظر اتمام جملهاش شد: -مجددا عذرخواهی میکنم نفس! همه چیز تا قبل از آن "نفس" خوب بود. از این میزان راحتی که راجع بهش صحبت کرده بود، راضی نبود که در جواب به یک:« خواهش میکنم، موردی نداره. » ساده اکتفا کرد اما خودش خوب میدانست که خیلی هم اشکال و مورد دارد. سپس پیاده و به سمت آن درِ بزرگ سفید رنگ با فرفوژه طلایی که از قبل با دستِ شهاب نشان شده بود، حرکت کرد... *** -
z.alifarhani.79 شروع به دنبال کردن دکتر آرش نوروزی ایران زاد کرد
-
دکتر آرش نوروزی ایران زاد شروع به دنبال کردن z.alifarhani.79 کرد
-
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لحظهای از ذهناش گذشت:« چقدر ناماش زیباست!» رفتار و صمیمیت از قبل پیشبینی نشده شهابِ ادیب برای نفس، کمی سنگین و غیر قابل هضم بود. او از آن پسرِ سرسنگین که تنها یکبار آن را ملاقات کرده بود و در آن ملاقات هم جز اخمهای در هم و سر به زیری چیزی ندیده بود، شیٔ دیگری به خاطر نداشت. حالا آن اصرار برای صرف قهوه و در کل آمدناش به جای نیما، برایش عجیب بود! در گیر و دار همین افکار بود که بازگشتاش را از پشت همان شیشهی نم گرفته، تشخیص داد؛ اما اینبار دست پر آمده بود! قفل ماشین را با ریموت موجود در دستاش باز کرده و بعد از باز کردن در، سوار شد و در را به آرامی بست. نفس که حالا برای گرفتن آن لیوان داغ، تماماً به سمتاش چرخیده بود، با نگاه خود، شروع به انالیزش کرد: قد متوسط رو به بلندی داشت. همراه با آن پوست یک دست سبزه و چشمهای عسلی رنگ و روشن، تزاد زیبایی را ایجاد کرده و آن میتوانست به عنوان قشنگترین قسمت ظاهریاش شناخته شود. موهای کم پشت، فرم لبها و صورتاش کاملاً معمولی اما در کل چهره مردانهای داشت. اندام ورزیدهاش آن را کامل مینمود بخصوص که همیشه به لباسها و طرز پوشاش اهمیت میداد و مشخص بود با سلیقه و وسواس لباس هایش را ست کرده بود. دقیقاً مثل همان بافت یقه اسکی سورمهای، شلوار پارچهای راسته و کفش کالجی که اکنون به پا داشت. -قرار بود نوشیدنی رو گرم بخورید! نفس یکهای خورد! در آن لحظه فهمید که مجدد خیره و مبهوت چشماش را به او دوخته است و بیش از پیش معذب شده بود. معذرت خواهی زیرلبی کرد که باعث خنده شهابِ ادیب شده و همانطور که سرش را به اطراف تکان میداد، با دست به دست کردن لیوان و گذاشتن دستِ راستِ آزادش بر روی دنده ماشین، آن را مجددا به راه انداخت. نفس لیوان قهوه سادهای که در جا لیوانیِ مقابل دنده برایش گذاشته بود را با پنجهی انگشتهایش برداشت و با بالا گرفتناش، دست دوماش را نیز به دورش حلقه کرد. حرفی برای زدن نداشت. آماج افکار درونیاش آتشی بر جاناش انداخته بود. خودش را برای آمدن به این مهمانی پر دردسر ملامت میکرد و با خودت میگفت که ای کاش در خانه میماند و این شرایط را تحمل نکرده بود. نفس بعد از کمی این پا و آن پا کردن، بعد از نوشیدن چند جرعه از قهوه خوش طعماش که باعث شده بود در دل با خودش بیاندیشد:« اویی که در این شهر زندگی میکرد تا کنون آن کافه را ندیده و آقای ادیب که از خارج کشور آمده بود میشناختش» صدایش را صاف کرد و پرسید: -جسارت نباشه جناب ادیب، میتونم بپرسم چرا شما جای نیما اومدید؟! شهاب که در جدیترین حالت خود قرار گرفته بود، سری تکان داد و گفت: -نیما و نازنین با دخترا رفته بودن طبقه بالا تا نیما تنظیمات لبتاب جدید شیما رو درست کنه. زمانی هم که شما تماس گرفتید من کنار آقای کیانی نشسته بودم؛ برای همین بهشون گفتم نیازی به صدا زدن نیما نیست و... این شد که خودم اومدم! -آها! -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نفس که بی حرکت تا انتهای حرفاش را شنیده بود و همچنان نگاهش را به بیرون از شیشه و نمای شهر دوخته بود، سرش را به زیر انداخت و گفت: -متشکرم! چیزی میل ندارم و به اندازه کافی هم امشب دیر کردم؛ پس... -نگران نباش؛ برای ما این ساعت تازه سرِ شبِ و هنوز خیلی زوده که فکر کنی دیر وقته! نگاهِ نفس بیاختیار به سمت ساعت که حالا از نُه هم گذشته بود، کشیده شد: -اما برای شامی که هنوز سرو نشده دیره؛ من از این بابت حسابی شرمزدهام که مجبور بودید تا این ساعت منتظرم بمونید! شهاب خنده مردانهای به طرز صحبت کردن ادبی نفس کرد و گفت: -اشکالی نداره. من مطمئنم با اون جوو گل انداخته و میزان پذیرایی مامان و... هیچکس نگاهش حتی به ساعت نیافتاده که بفهمه چه وقت از شب رو سپری کرده؛ زیاد به این امر اهمیت نده. حالا اگر دوست داری به یک قهوه فوری دعوتت کنم؟ بلاخره نگاهش را از آن شیشهی بخار گرفته برداشت و به سمت شهاب برگشت. نگاهش کرد، عمیق اما اندکی، نه طولانی. سریع رو گرفت ولی در دلاش نمیدانست آیا درست است دعوتاش را بپذیرد یا نه و اصلا چه دلیلی داشت که... از این میزان سردرگمی کلافه بود و هنوز جوابی به آن پسرِ منتظر نداده بود. او برایش تنها غریبهای بیش نبود و دلاش نمیخواست خاطرهای منجر به تفکر با یک مرد داشته باشد که ممکن است روزی قلباش را به درد آورد. حس کرد دیگر دارد شلوغاش میکند؛ آمد چیزی بگوید که یکهو ماشین از حرکت ایستاد! نگاهش پرسشگرانه در اطراف چرخ میزد که با حرکت دست شهاب به سمت کمربند ایمنی، به او چشم دوخت که پیش دستی کرد و با آن لبخند متین گفت: -میبینم که قدرت خستگیت اون قدر بالاست نمیتونی تصمیم بگیری؛ پس بذار یه قهوه مهمونت کنم. وقتی برای مخالفت به او نداد و بعد از پیاده شدن و دور زدن ماشین، وارد یک کافه در سمت راست خیابان شد که نامش را در تابلوی آبی رنگ بزرگی بر سر در مغازه نصب کرده بودند:«کافه_گلِ یاس.» -
درخواست ناظر برای رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام و درود! با تشکر از همکاری شما🌹- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام گلم، شبت بخیر ♥️
میخواستم راجع به چند اقدام برای رمانم خارج از انجمن باهات گفتوگویی داشته باشم!
ممکنه؟!
-
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در همین افکار با بدنی بیرمقتر، خشک و خستهتر از همیشه، بخصوص از نشستن در آن هوایِ سردِ پاییزی، بدون لباس گرم و مناسب، از جایش بلند شد و به سمت دربِ خانه رفت. چفت در را باز کرد، طوری که پشتاش به فرد تکیه زده به ماشینِ جلوی خانه بود، خارج شده و بعد از چفت کردن در، همانطور که شکایت گونه گله میکرد و صدایش از حد معمول بلند تر و کمی خشدار بود گفت: -خیلی دیر کردی نیما؛ اگر نمیاومدی سنگینتر بــــو... با برگشتناش به سمت آن مردِ سیاهپوش که دست به سینه تکیه به ماشین زده و در آرامش به او گوش سپرده بود، کلام در دهاناش ماسید! او نه تنها نیمای خانواده نبود، بلکه هیچ شباهتی هم از نظر قد و قواره با او نداشت که اینگونه او را نشناخته بود! لبخندی بر لبهای شهاب از این میزان تعجب و شکل خنده داری که نفس از تعجب به خود گرفته بود، نقش بست. صاف ایستاد. دستهایش را از حالت دست به سینه باز کرده و حالا با برداشتن تکیهاش از ماشین و فرو کردن آنها در هر دو جیب شلوارش، با خوشرویی سلامی کرد: -سلام. نفس با همین یک کلمه، گویی از ارتفاع به زمین پرتاب شده باشد، به خود آمده و تکانی خورد. شال عقب رفتهاش را روی سر مرتب و خودش را جمع و جور کرد. میدانست علارقم خستگی و ضعفهایی که دارد، الان لپهایش گل انداخته بود اما سکوت بیش از این جایز نبود: -سلام جناب ادیب؛ من... من معذرت میخوام شما رو با نیما اشتباه گرفتم. -بله بله متوجهم ولی کاملاً حق با شماست! یکم اومدنم طول کشید شما رو هم منتظر گذاشتم. امشب هم هوا خیلی سردتر شده؛ بیرون نشسته بودید؟ نفس حدس میزد، از نک دماغ قرمز شدهاش هرکسی توان درک این مسئله را داشته باشد و چیز مهمی نیست و گفت: -بله، حسابی از سرمای هوا غافل شدم و... نگذاشت حرفاش را کامل کند و با باز کردن درب جلوییِ ماشین برای نفس، او را دعوت به سوار شدن کرد و بیشتر از آن در خیابان معطل نکرد. نفس از صحت این که در اولین دیدار انفرادی بخواهد در آن فاصله نزدیک کنار شهاب بنشید، مطمئن نبود اما خوب میدانست رد کردن این استقبال او به دور از ادب خواهد بود پس با تسلط و آرامش ذاتیاش بر هر قدم که بر میداشت، به سمت ماشین رفت و هنگام رسیدن به در، قبل از سوار شدن ابتدا تشکر زیرلبی کرد. هوای مطبوع داخل ماشین که خبر از روشن بودن بخاری میداد، رخوت را در تناش تشدید و او را کسلتر کرد که البته این امر از چشمان تیز بین شهابِ ادیب که تازه سوار شده و به بهانه بستن کمر بند کمی به سمت نفس چرخیده بود و زیر چشمی نگاهی به صورتاش انداخته بود، دور نماند. ماشین را روشن و به حرکت در آورد. طولی نکشید که بعد از پشت سر گذاشتن فرعیها، وارد خیابان اصلی شده و به مسیر ادامه دادند. هر دو ساکت و بی حرف نشسته بودند با این تفاوت که نفس از آن سکوت لذت میبرد اما آقای ادیب دلاش میخواست بیشتر حرف زدن نفس را ببیند. خوب میدانست با آن میزان شلوغی خانه، نباید امیدی بر این داشته باشد که آنجا با او همصحبت شود؛ برای همین، با فشردن دستش به دور فرمون، سعی کرد سر بحث را باز کند و گفت: -چیزی میخوری برات بگیرم؟ مثلاً: یک نوشیدنی گرم! -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با گذاشتن سوئیچ در جایگاهاش، اولین استارت را که زد، ماشین روشن نشد! اخمی در هم کشید و باز هم سوئچ را چرخانده و باز هم... روشن نشد! به سرعت کلافه شد و بدناش گر گرفت. حالا موهای بازِ و چسبیده به گردناش بر حرارت بدناش میافزودند و این ترکیب اعصاباش را متشنج میساخت. یک بار دیگر طولانیتر استارت ماشین را زد اما زمانی که نتیجهای حاصل نشد، تهه دلاش خالی شد و واقعاً در آن وضعیت دلاش میخواست گریه کند؛ برای آن شب به اندازه کافی دیر کرده بود که دیگر بخواهد منتظر تعمیر کار برای ماشین یا پیدا کردن آژانس و اسنپ باشد. انگار واقعاً قسمت این بود که به آن مهمانی نرسد! از ماشین پیاده شد و درباش را به شدت بست. انگار میخواست تمام حرصاش را به شدت از دست رها شدهاش خارج کند. با لمس سریع گوشی همراهاش قفلش را باز کرد و به سرعت شماره پدر را گرفت. زیاد منتظر نماند که صدای پدر باز هم در آن فضای شلوغ در گوشاش طنین انداز شد: -جانم نفس؟ چشمهایش را بست و سعی کرد آرام باشد: -الو، بابا! من نمیتونم بیام، لطفاً منتظرم نباشید! لحن پدر به تعجب تغییر کرد و جوری که انگار به آنچه شنیده شک کرده باشد گفت: -چی؟ نمیتونی بیای؟ چرا، چی شده مگه؟! -ماشینم خراب شده بابا، روشن نمیشه، من واقعاً خستم دیگه حوصله بیرون رفتن ندارم که برم دنبال ماشین بگردم. پدر با اطمینان صدایش را صاف کرد و او را دعوت به آرامش کرد: -ببین عزیزم، آروم باش؛ برو یه گوشه بشین من الان نیما رو میفرستم بیاد دنبالت. چیزی هم نشده که اینجور اعصاب خودت رو خراب کنی. - آخه... -فقط منتظر نیما بمون نفس! فهمید که دیگر چانه زدن با پدر بی مورد است پس به گفتن:«چشم» مختصری اکتفا کرد و تماس از سمت پدر قطع شد. پای حوض کنار شمعدانیهای قرمز و صورتی رنگاش نشست. به جرأت میتوانست اعتراف کند که این شمعدانیها، بیشتر از تمام اهل این خانه به درد دلهایش گوش سپرده و با او درد کشیدهاند. همان شبهای اولِ جداییاش از پدرام، همان شبهایی که احساس میکرد دیگر دنیا به آخر رسیده است، وقتی بیشتر وقتاش را در حیاط و باغچهاش میگذراند، پدر آن گلدانها را برایش خریده و در اطراف حوض چیده بود. در این مدتِ بیش از یک سال، بزرگتر و پر برگ و گلتر شده بودند و حسابی رفیق روزهای سخت... در همین افکار، نمیدانست چه مدت گذشته بود که صدای درب خانه او را از جا پراند! به ساعتاش نگاهی انداخت، بیش از چهل دقیقه از تماساش با پدر میگذشت و نیما تازه رسیده بود! یعنی خانه آقای ادیب چه نقطه از شهر بود که اینقدر با آنها فاصله داشت؟! -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حوله کوچکتری را روی موهایش کشید و با پیچیدن آن ها، آب اضافهشان را هم گرفت. آنقدر خسته بود که با دیدن سشوار آه از نهادش برخواست و تازه حس میکرد که چقدر دلش میخواهد با همان حوله به زیر لحاف گرم و نرماش بخزد و تا شیفت بعدی حتی برای خوردن غذا هم از جایش بلند نشود؛ اما افسوس که... در همین افکار بود که موبایلاش با خاموش و روشن شدن فلش دوربین، خبر از تماس ورودی داد و بعد صفحهاش روشن و شماره پدر بر روی صفحه نمایان شد. آن را از روی میز برداشت و علارغم اینکه میدانست پدر برای چه تماس گرفته است، پاسخ داد: -جانم؟ آن سمت خط که صدای خنده و صحبت کردن بسیار بود و مشخص بود تماس از مکان بسیار شلوغی برقرار شده است، صدای پدر را به وضوح به گوشش رساند: -سلام نفس جان، خوبی بابا؟ -ممنونم، شما خوبی؟ دیر کردم؟! پدر خندید: -اره عزیزم، زنگ زدم اینو بگم! -تازه دوش گرفتم بابا، موهام رو خشک میکنم، آماده میشم و میام. شما شامتون رو بخورید؛ منتظر من نباشید! -نه عزیزم، منتظرت میمونیم؛ توأم زودتر آماده شو و بیا! -چشم. -چشمت روشن عزیزم، خدا نگهدارت. -خداحافظ بابا. تماس را که قطع کرد، احساس کرد که محبت پدرش به او دقیقاً با محبت کردناش به نازنین دوازده ساله یکسان است و باز هم این احساس را در او زنده میکند که هنوز هم دختر خانه و فرزندیست که هیچگاه در چشم آن ها بزرگ نمیشود. این در صورتی بود که خود در دل گویی سالها پیر و فرتوت شده و از زندگی عقب افتاده بود. با پرت کردن گوشیاش به روی تخت، از جا بلند شد و باز هم برای انتخاب یک دست لباس برای مهمانی به سمت کمد رفت. ظاهراً تصمیم گیری برای پوشیدن لباس راحت و مناسب واقعاً دشوار بود که مدتی را بی حرکت خیره به لباس های آویزان کمد گذراند. شاید هم علت چیز دیگری بود اما در نهایت با برداشتن یک پیراهن جلو بسته بلند دخترانه که یقه و سرآستین مردانهای داشته و به رنگِ ابیِ تیره بود، خودش را از ست کردن مانتو و شلوار و... راحت کرد. علاوه بر آن مدتی بود که دلش میخواست آن لباسها را بپوشد اما فرصتاش مهیا نشده بود و امشب انگار برای تغییر احوالش میخواست کمی به خودش اهمیت دهد. با پوشیدن لباس، از زیباییاش که آنقدر قشنگ در تناش نشسته بود لذت برد و جون تازهای گرفت. رو به روی آیینه میزش که با چراغ های مهتابی مزین شده بود نشست و شروع به خشک و صاف کردن عجلهای موهایش کرد. بعد از اتمام، کار را با یک رژ دخترانهای که تقریباً تفاوت چندانی با رنگ طبیعی لب هایش نداشت و بیشتر به آنها نظم میداد، خاتمه بخشید سپس با انتخاب کردن و به سر گذاشتن یک شال مشکیِ براق که تزاد زیبایی با لباسِ ماتاش ایجاد کرده بود، اعلام آمادگی کرد و بعد از آخرین نگاه به موهای صافاش که از پشت آزادانه بر روی کمرش نشسته بود، گوشی موبایل و سوئیچ ماشین را برداشت و به سمت خارج از اتاق و بعد هم با برداشتن کفش عروسکی تهه صافاش از جا کفشی موجود در سالن، به بیرون از خانه حرکت کرد. مجدداً همه در ها را به دقت بست و قبل از آن خوب به پشت سر و فضای خانه نگاه کرد تا با خیال راحت و بدون جا گذاشتن چیزی به مسیرش ادامه دهد. ماشیناش را قفل نکرده بود. سوار شد. درب را بعد از جمع کردن دنباله پیراهناش به داخل ماشین و مرتب کردناش برای اینکه زیر پاهایش قرار نگرفته و خاکی نشود، به آرامی بست. نگاهاش در آیینه، به چشمهای عاری از هر گونه آرایش خسته و بیحالی گره خورد؛ زیر لب یک:«عیب نداره» سادهای گفت و بعد از باز کردن درب داشبورد و برداشتن ادکلن شیرین_تلخاش و فشار دادن محلولِ موجود در آن شیشه مشکی رنگ که یک آویز قرمز به آن جذابیت بیشتری بخشیده بود، بر روی مچ دست، گردن، فرق سر و لباساش، آن را بازگرداند و حالا صاف نشست تا بلاخره از دری که از قبل باز کرده بود، خارج شود اما... -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
آهنگ در حال پخش بود اما او فارق از دنیا، آنچنان در افکار خود، گذشته، حال و بی خبری از آیندهاش غرق بود که حتی کلمهای از آنچه که پخش میشد را درک نمیکرد و گویی مسیر را از حفظ میراند و هر آن ممکن بود ماشین را از جاده منحرف کند. درب خانه را با کلید باز کرد و بعد از گشودن کامل آن، مجدداً سوار ماشین شده و آن را به داخل خانه هدایت کرد. نگاهی به ساعتاش انداخت، آنچنان هم دیر نشده بود و میتوانست بدون عجله کار هایش را انجام دهد. با خود اندیشید، حالا اگر هم دیر شود و به شام نرسد، میتواند بقیه شب را در کنار خانواده باشد و... دلش نمیخواست آدم بد قولی باشد و همه چیز را به گذر زمان سپرد و به سمت ساختمان داخلی خانه حرکت کرد. به غیر از چراغ کم نور اشپزخانه، تمام فضای سالن و اتاق ها غرق در تاریکی بود و هیچ چراغی را روشن نگذاشته بودند. میدانست که مادر بر این چیزها و امنیت خانه وسواس بخصوصی دارد و همیشه قبل از بیرون رفتن با حوصله تمام چراغ ها، درب و پنجره و گاز و آبگرمکن و لوله ها و... را چک کرده و به وضعیت استاندارد می رساند. نفس دست از وارسی کردن خانه برداشته و مستقیماً وارد اتاقاش شد. اولین کاری که کرد: از سر کشیدن مقنعه و بعد باز کردن تنها دکمه مانتوه کت مانند مشکیاش بود. با در آوردن آن ها و انداختنشان بر روی صندلیه رو به روی آیینه، وارد حمام اتاقش شد و ما باقی کارهایش را که در آوردن بقیه لباسها، باز کردن موها و شانه کردنشان بود را انجام داد. موهایش را قبل از هربار شستن شانه میکرد تا گرههای کوری در آن ایجاد نشده و به راحتی قابل شستن باشد. لوله را تنظیم و آب را معتدل کرد. آب را به دوش منتقل و مستقیماً زیر دوش ایستاد. بدناش که از ایستادن مستقیم بر روی کاشیهای سرد کف حمام رو به سرد شدن میرفت و لرز خفیفی را در خود احساس کرده بود را حالا با قطرات آب ولرمی که از دوش بر سر و تناش میچکید، گرم کرده بود. احساس رخوتی در او ایجاد شده و باعث میشد نفساش را عمیقتر و بازدماش را طولانیتر بیرون دهد. سرش را بالا گرفت و قطرات آب صورتش را لمس کرد. پنجه هر دو دستاش را در لا به لای موهای خیس شده اش فرو برد و شروع به ماساژ دادن پوست سرش که از صبح در زیر مقنعه با کش سفتی که موهایش را با آن بسته، کشیده شده بود، کرد. از قفسه کنار دیوار، شیشهی شامپو آبی رنگاش را برداشت و با خالی کردن مقدار مناسبی در کف دستاش و آغشته کردن دست دومش به آن، هر دو دست را بر بالا و اطراف موهایش مالید، بعد از اینکه مطمئن شد شامپو به همه جای موهایش رسیده، حالا شستن موهایش را اغازکرد؛ طوری که کف فراوان تمام سر و بدناش را پر کرده بود و این قشنگ ترین قسمت استحمام بود که به آن علاقه داشت! بلاخره بعد از دقایقی، وقتی شستن و آبکشی کردن موهایش را تمام کرد، پوست لطیف بدناش را هم با لیف زبر مانندی که اندکی روی پوستاش را به رنگ سرخ در آورده بود شست و به اجبار خود را متقاعد به پایان دادن استحمام کرده و از فضای دم کرده حمام در اثر بخار آب، دل کند و با پوشیدن حولهاش از آنجا خارج شد. -
z.alifarhani.79 شروع به دنبال کردن فاطیما هاشمی کرد
-
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تختهای یکی دو بیمار را به خاطر تخلیه و تنظیف اتاقها جا به جا کرده بود. به طور آنکال برای بیماران جدیدی که از اورژانس میآمدند تختها را با ملحفه و بالشت سفید رنگِ تمیز چیده و آماده کرده بود. آزمایشهای جدید را به آزمایشگاه برده و پاسخهای بعضی از آزمایش های اورژانسی را گرفته بود و... از ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح که رسیده بود، تا ساعت دوازده ظهر یک راست کار کرده و تازه کمی سرش خلوت تر شده بود و آن هم به دلیل تایم غذا خوردن بیماران و استراحت پرسنل قبل از تعویض شیفت صبح به عصر کاری بود. آن روز، تنها شیفت صبح و عصر که باید تا هشت شب منتظر میماند، خودش بود! در این وقت کمه استراحتاش، علارغم انکه صبحانهاش را نخورده بود، هیچ میلی به وعده نهار نیز نداشت و تنها با نشستن بر روی صندلی چرخ دارِ درون پایگاه، بعد از کشیدن یک آه پر سوز تلفن همراهاش را از جیب خارج کرده و با لمس صفحهاش فهمید آن چند تماس از دست رفتهای که موفق به پاسخگویی آنها نشده بود، از طرف مادر بودند. بی درنگ با لمس مجدد و کشیدن نام مادر بر روی صفحه موبایل، تماساش را بر قرار و منتظر پاسخ داد از آن طرف خط ماند که طبق معمول طولی نکشید و صدای پر مهر مادرش را شنید: -جانم مادر، خوبی؟! لبخند خستهای زد: -سلام مامانم، ممنونم، شما خوبی؟ چیزی شده زنگ زدی؟! از آنجایی که قبلاً به تک تک اعضای خانواده گوشزد کرده بود به غیر از مواقع اظطراری با او تماس نگیرند، حالا حدس زدن اینکه مادر برای گفتن امر مهمی تماس گرفته بود، آنچنان سخت به نظر نمیآمد. -منم خوبم عزیزم؛ آره مادر، زنگ زدم بهت بگم آقای ادیب و خانومش زنگ زدن و مارو واسه شب، شام خونشون دعوت کردن؛ اگه تونستی یکم زودتر بیا که با هم بریم و... حرف مادرش را قطع کرده، به میاناش دوید و گفت: -ولی مامان، من امروز تا هشت شب شیفتم؛ چطور انتظار دارید باهاتون بیام؟! صدای مادر تن آرام تری گرفت و گفت: -میدونم عزیزم ولی... پدرت گفته حتماً باید هممون اونجا باشیم! خستگی و گیجی از کار فشردهاش کم بود، حالا فکر کردن به پافشاری های عجیب پدر هم به دغدغههایش اضافه شده بود. کمی دیگر با مادرش در این باره صحبت کرد و بعد تماس را قطع کرد. همیشه بعد از این شیفتهای سنگین، به محض رسیدن به خانه، بعد از یک دوش آب گرم، خودش را به تخت خواباش رسانده و با مصرف یک قرص آرام بخش با دوز پایین، خود را به آغوش خواب میسپرد و حالا فکر کردن به اینکه بخواهد به یک مهمانی شلوغ برود... حسابی او را کلافه و ناراحت کرده بود. بعد از گذشت یک سال و چند ماه از کار کردناش در فضای بیمارستان، حالا باید خوب به محیط کاریاش عادت کرده باشد و همینطور هم هست اما فشاری که امروز متحمل میشد آنچنان هم بی مورد نبود! یک سوی آن مرتبط به اتفاقات و بد بیاری های صبحاش بود و مورد دوم، زمانی رخ داد که با رفتن به اتاق سه و دیدن تخت خالی شماره هفت، وقتی به خیال ترخیص شدن مادر پروانه سراغاش را از پرستار گرفت و در نهایت تعجب خبر ایست قلبی و فوت آن بیمار را شنیده بود، به یاد وابستگی پروانه که به راستی همچون یک پروانهای به دور شمع، دور مادرش میچرخید و نگراناش بود، قلبش در سینه فشرده شد و دیگر نتوانست حال و حوصله خودش را به مسیر خوبی و بی خیالی سوق دهد. این اتفاق جدیدی نبود اما به طور عجیبی تصویر آن دختر در ذهن و قلباش مانده بود و بیشتر تصور حال و تنهایی کنونی اش او را میآزرد. نفس عمیقی کشید و با تکان دادن سرش به اطراف، که باعث شده بود کمی چشمهایش از این حرکت سیاهی برود سعی در منحرف کردن افکارش داشت. شیفت در حال تعویض و پرستارها در رفت و آمد بودند و نفس از همان جایی که نشسته بود، ارنجش را بر دسته صندلی گذاشته و با قرار دادن مچ دست زیر چانهاش به این تردد خیره و با لحنی خسته گاهی پاسخ خداحافظی و گاه جواب سلام افراد تازه از راه رسیده را میداد. روز سختی را میگذراند و خودش را با هر کاری سرگرم میکرد تا لحظهای بیکار نباشد تا از هجوم فکر و خیال از گذشته تا زمان حال در امان باشد. هر طور که شد بلاخره این شیفت کذایی امروزش هم به پایان رسید و حالا وقت رفتن به خانه شده بود. عجلهای نداشت و به خانوادهاش گفته بود که قبل از او بروند و خودش هم بعد از رسیدن به خانه و تعویض لباس و یک دوش مختصر به آنها ملحق خواهد شد. همکارش که از راه رسید و شیفتاش را تحویل داد، به کنایه های شوخ طبع همکاراناش از روحیه امروزش دلخور نشده، لبخند سرسری زد و به سمت پارکینگ بیمارستان، که در طول روز فرصت کرده بود ماشین را به آنجا منتقل کند، حرکت کرد. ماشین سر جای خودش با زدن دزدگیر چراغ های راهنمای زرد رنگش را به نمایش گذاشت و صدای تیک باز شدن قفل ها، نفس راحتی بر بازدمش افزود که میتوانست به سمت مسیری آرام و به دور از تنش رانندگی کند. حداقل این آرامش تا زمانی که میتوانست یک دوش آب گرم بگیرد قابل احساس بود و برای ادامه شب و اینکه قرار است محیط و جوو میهمانی چگونه باشد، فکری نداشت... -
رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا
z.alifarhani.79 پاسخی برای z.alifarhani.79 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در مسیر و فاصله کمِ سنگفرش کف حیاط تا خانه، خواهر و برادرش با شوخی و بازیگوشی به سرعت از کنارش گذشته و خود را به داخل خانه انداختند و مادر تشر زنان پشت سرشان روانه شد. حالا پدر بود که پشت سرش قدم برمیداشت اما طولی نکشید که خود را به او رساند و با انداختن ساعد دست چپش بر دورِ گردن دخترش، با اون هم قدم شد. پدر میدانست دل دخترکش گرفته و او همچنان با این موضوع جدا شدن کذایی کنار نیامده و فراموش نکرده است. پدر لحناش را در آرامترین حالت ممکن قرار داد و ناماش را همانگونه که همیشه به زبان میآورد و باعث حسادت خواهر و برادرش میشد، صدا زد: -نفسِبابا! لبخند خستهای از پیشبینیی که در ذهناش از طرز صحبت بابا کرده بود، زد؛ سری تکان داد و به همان ملایمت در پاسخ گفت: -جانم بابا! پدر بیمقدمه بحث را باز کرده بود: -عزیزم، مدت زیادی از این خاطراتِ تلخه گذشته میگذره؛ نمیخوای همه چیز رو فراموش کنی؟ نمیخوای دوباره اون نفس قوی خانواده باشی؟ تا کی قراره به محض اشاره کوچکی به جداییت اینطور به هم بریزی و... حرف پدرش را قطع کرد تا چیزی بگوید اما گویی پدر اینبار مصمم تر از همیشه بود: -نه نفس، اجازه نمیدم مثل همیشه من رو با وعده وعید های پوشالی ساکت کنی و باز شاهد فروپاشی های درونیت باشم! وقتشه دیگه همه چیز رو به طور جدی فراموش کنی! آسیب دیدی، زجر کشیدی، درد کشیدی، تحقیر شدی، درست! اما همه این اتفاق ها متعلق به گذشته توه دخترم، تا همینجا بسه و آیندهات رو به خاطر چیزی که تموم شده سیاه نکن! به من وعده فردا رو نده که همین ثانیههایی که در گذر هستن و ما داریم در این باره صحبت میکنیم و این چهره دمغ تو، بخشی از تباهی آینده ات هستن! نفس تنها با دهانی نیمه باز و زبانی بند آمده شاهد حرفهای حقیقت بار پدرش بود؛ در نهایت پدر در سکوت دستی بر شانه اش زد و او را همانطور حیران میان حیاط ایستاده بر همان سنگفرشها، تنها گذاشت. مدتی را در همان حالت با بغض سپری کرد و بعد بی وقفه با اعصابی خراب تر از آنچه که بود، مسیر مستقیم اتاقاش را در پیش گرفته و حتی به صدا زدن های مادر و برادرش پاسخی نداد! آنچه دلش میخواست، یک دست لباس راحتی بود و خزیدن به زیر لحاف گرم و نرم تخت خواباش... *** همیشه از عجله کردن و انجام دادن کارهایش با عجله متنفر بود؛ اما حالا که بی خوابیهای شب گذشته کار دستاش داده، دیر وقت از خواب پریده و برای شیفت صبحاش دیر جنبیده بود، بلااجبار با عجله به این سو و آن سوی اتاق میدوید تا خود را آماده کند. صورتش را شست، یادش رفت مسواکش را بزند، موهایش را شانه زد و شل و ول بالای سرش جمع کرد؛ برای مسواک زدن به سرویس بهداشتی اتاقش بازگشت که یکهو پایش لیز خورد اما با گرفتن به چهار چوب در خود را نگه داشت. مانتو شلوار مشکی رنگ اداری و رسمیاش را که مناسب فضای کاریاش بود را پوشید، جوراب هایش را هم ایستاده، در حالتی که نگاهش به تلفن همراهی بود که برای دهمین بار از سمت بیمارستان زنگ میخورد، به پا کرد و تازه زمانی که رو به روی آینه برای پوشیدن مقنعهاش ایستاد، نظرش به چروکی مانتو و جوراب های لنگه به لنگه اش افتاد و آه از نهادش بلند شد؛ این میزان بد بیاری آن هم در آن وقت کم، نوبر بود! باز هم با بیچارگیی حاصل از گره خوردن امور واجباش، به ناچار لباس هایش را تعویض و مرتب کرد و مجدداً برای پوشیدن مقنعهای که موهای کج بسته شدهاش را به نمایش گذاشته بود مقابل آینه ایستاد اما اینبار دیگر واقعاً وقتی برایش نمانده بود. کیف، سوئیچ ماشین و موبایلش را از کنار تخت برداشته و به حالت دو به سمت درب سالن پذیرایی و خروجی خانه دوید. مادر اعتراض گونه او را برای صرف صبحانه صدا زد که توجهی نکرد و با همان عجله، ماشیناش را روشن و از درب حیاطی که از قبل باز کرده بود خارج و بستن درب را با تمام شرمندگی با تک بوق کوتاهی که زد، بر عهده مادر گذاشت. تقریباً چیزی حدود چهل و پنج دقیقه از شروع شیفتاش گذشته بود و او از این دیر کرد بخصوص اینکه مجبور بود توبیخ سرپرستار و مسئول بخش را تحمل کند و برای دیر کردناش توضیح دهد، بدش میآمد. در دل دعا میکرد اینبار را حداقل شانس با او یار باشد و گیر ترافیک های صبح گاهی نشود و آن مسیر ده دقیقه ای تا بیمارستان را در اسرع وقت طی کرده تا اوضاع از این که هست بدتر نشود. همانطور هم شد و خیلی زود با آن سرعتی که رانده بود به محل کارش رسید. ماشین را در جلوی درب ورودی بیمارستان رها کرده و بعد از ثبت کردن ساعت ورود و حضورش در محل کار، به وسیلهی سیستم موجود در داخل اتاقک نگهبانی، بدون برگشتن به سمت محوطه داخلی بیمارستان رفت و تصمیم گرفت بعد از یکی دو ساعت از شروع و حضورش در شیفت کاری، برای جا به جایی ماشین برگردد. در این فاصله که قدمهای بلند و سریعاش نظر اطرافیاناش را جلب کرده بود، هراز گاهی جواب سلام آشنایان را با تکان دادن سر میداد تا بلاخره خود را به راهروی اصلی، منتهی به بخش:« داخلیِ» بیمارستان رساند. پشت در بخش کمی مکث کرد، نفسی تازه کرد و حالا با آرامش وارد شد. طبق معمول صبح بود و تعویض شیفت؛ کماکان همه چیز بههم ریخته و هنوز استقرار بر پا نبود. چیزی نمانده بود به پایگاه برسد که خانم فرهمند، سرپرستار بخش از پایگاه خارج و مستقیماً نگاهش به اویی که حالا در جا میخکوب شده بود افتاد. اخمهایش بیش از پیش در آغوش هم فرو رفته و با صدایی کنترل شده گفت: کیانی، زود شیفت رو تحویل بگیر! نفس که با دیدن آن چشم ها زباناش بند آمده بود، به گفتن "چشم" زیر لبیی اکتفا و بدون ورود به پایگاه مستقیم به سمت اتاق مخصوص پرسنل رفت و مشغول تعویض لباس هایش شد. خدا را شکر میکرد کسی در آنجا حضور نداشت و کارش را سریع به پایان رسانده و خارج شد. حالا با پوشیدن یک دست لباس کرمی رنگ و مقنعه سفید کاریاش، رو به پرسنل شیفت صبح، از پشت کانتر ایستگاه پرستاری سلامی کرد و سوال بعضی ها که علت دیرکردش را میپرسیدند، با بهونه خرابی ماشین پاسخگو بود. زیاد در آن مکان نماند و بعد از فهمیدن اینکه همکار و کمک پرستار شیفت شب، منتظرش نمانده و به محض رسیدن ساعت تحویل شیفت بخش را ترک کرده است و این آشفتگی حاصل از این امر بود، به سرعت برنامه کاریاش را از پرستار مربوطه گرفت و مشغول سر و سامان دادن به کارهایش شد... ***