رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Nil

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    304
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil

  1. پارت(7) با احساس نوازش شدن سرم کمی توی جام جابه جا شدم. یعنی کی بود؟توی این خونه که کسی از این کارها نمیکنه! حس کنجکاویم بهم میگفت که بلند شم و شخص نوازش کننده رو ببینم اما گرمای دستش و آرامشی که بهم میداد باعث شد که دوباره خوابم ببره. چند دقیقه‌ای بیشتر نخوابیده بودم که زمزمه‌ی دو نفر از کنار گوشم بلند شد: -ای وای ...خاک عالم بر سرم،پسرم پس چرا هنوز بیدارش نکردی؟دیرتون میشه‌ها!! -عیبی نداره مامان جان فوقش فردا میریم برای آزمایش. -پسرم اگه تو بخوای به امید سیر خواب شدن میکا هر روز اینجوری منتظرش بمونی که کارت زاره،این دختر من از خواب سیرمونی نداره. این مادر منه یا دشمن من؟سر صبحی تمام پته‌های من رو ریخت روی آب. -شما بفرمایید مادر جون من خودم یکم دیگه بیدارش میکنم. با بسته شدن در اتاق یکی از چشم‌هام رو باز کردم و پرسیدم: -رفت؟ -صبح بخیر،بیدارت کردیم؟ببخشید،این مامانت اصرار داشت که باید همین الان بیدارت کنم. از جام بلند شدم و روی تخت نشستم. -صبح توهم بخیر عزیزم،چرا خودت زودتر بیدارم نکردی؟برای آزمایشگاه دیرمون میشه. دستش رو به سمت موهای پریشون شده‌ی دور سرم آورد و مرتبشون کرد. شانس آوردم که موهام رو برای خواستگاری اتو کرده بودم وگرنه اگه با موهای فر خودم باز گذاشته میخوابیدم امروز باید از ته قیچیشون میکردم. -دلم نیومد که بد خوابت کنم،عجله‌ای هم برای زود رفتن نبود،اول محضر باید باز بشه که بریم ازشون نامه بگیریم. از جام بلند شدم و در حالی که به سمت سرویس بهداشتی بیرون میرفتم گفتم: -تا تو ماشینت رو روشن کنی من هم اومدم. بعد از شستن دست و روم لباس‌هام رو تنم کردم و با زدن یکم ریمل و تینت از خونه خارج شدم. بعد از رفتن به محضر و گرفتن نامه به سمت آزمایشگاه رفتیم. توی سالن انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون شه که راستین دستش رو روی پام گذاشت و پرسید: -استرس چی رو داری که این جوری پات رو تکون میدی؟ گوشه‌ لبم رو از تو گاز گرفتم و با لرزی که توی تنم نشسته بود جواب داد: -اگه … راستین که انگار با همون کلمه‌ی اول فکرم رو خونده بود حرف رو قطع کرد. -اصلاً حرفش رو هم نزن،برای من فقط بودن تو در کنارم مهمه. با آرامشی که از شنیدن حرفش توی وجودم سرازیر شده بود لبخندی زدم و سر تکون دادم. بعد از چند دقیقه از توی بلندگو اسم هامون رو صدا زدن و برای گرفتن إزمایش به اتاق‌های جداگانه‌ای فرستادنمون. پرستاری که قرار بود ازم نمونه‌ی خون بگیره پرسید: -توی این پنج روز گذشته که قرصی مصرف نکردی؟ -نه،بهم گفته بودن که نباید مصرف کنم. پرستار سوزن سرنگ رو وارد رگم کرد که از پیچش سوزش شدیدش توی دستم لبم رو گاز گرفتم و روم رو اونور کردم که چشمم افتاد به راستین که با قیافه‌ی مچاله شده‌ای داشت به دست من نگاه میکرد. یه لحظه خندم گرفت،این که از من هم حساس تره،برای دیدن خون دادن من اینجوری دلش ریش شده بود. فکر میکردیم که بعد از دادن آزمایش کارمون تمومه اما زهی خیال باطل. مدام ما رو از این اتاق به اون اتاق پاس دادن،مشاوره‌ی تکی،مشاوره زناشویی،مشاوره‌ی پزشکی،مشاوره‌ی دو نفره،خلاصه که حسابی شیره‌ی هر دومون رو کشیدن.
  2. پارت(6) صدام رو صاف کردم و رو به جمع گفتم: -برای موضوع جهیزیه میخواستم بگم که من خودم با پولی که توی این سال‌ها از باشگاه در آوردم همه‌ی وسایل رو تهیه میکنم. بابا با لبخند سریع پشت حرفم رو گرفت: -خوبی مستقل بودن هم همینه دیگه،خب دخترم ...نگفتی؟چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای به مهریت اضافه کنی؟ قیافه‌ی میکا همچنان توی هم بود و مدام با گوشه‌ی شالش کلنجار میرفت. بعد از چند لحظه سرش رو بالا گرفت و جواب داد: -یه شرطی هست؟ با چشم‌های گرد شده جلوتر از بابا پرسیدم: -چه شرطی؟ میکا توی چشم‌هام زل زد و با مردمک‌های لرزونی جواب داد: -اگه خدایی نکرده یه روزی به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمیخوریم و خواستیم که از هم جدا بشیم قبلش حتماً یه سفر یک هفته‌ای دو نفره به ویلای انزلی شما بریم. همه از شنیدن این حرف میکا شوکه شده بودن. چرا داشت همچین حرفی رو میزد؟از چی میترسید؟ بابا سری تکون داد و گفت: -من که مشکلی توی این شرط نمیبینم،راستین جان شما هم موافقی؟ با اینکه توی دلم غوغا به پا شده بود خودم رو کنترل کردم و جواب دادم: -موافقم ... -خوب پس مبارکه،بفرمایید که چایی‌ها از دهن افتاد. هنوز هم توی فکر شرطی که میکا گذاشت بودم،حتماً باید بعداً ازش بپرسم که دلیل این شرطش چیه؟ همونطور که توی فکر بودم لیوان چایم رو برداشتم و به سمت دهنم بردم ... (میکا) داشتم زیر زیرکی راستین رو که توی هپروت سیر میکرد نگاه میکردم،لیوان چاییش رو از روی میز برداشت و مقداری ازش رو نوشید اما به ثانیه نکشید که همش رو به بیرون تف کرد و به سرفه افتاد. همه به خنده افتادن که عمو رامبد به شوخی رو به راستین گفت: -یکم جانب دار باش پسر جون،یه فلفل و نمک که این همه اقرار کردن نداره! راستین که از سرفه قرمز شده بود رو به من پرسید: -سرویس …بهداشتی … با خنده‌ای از ته دل به در دستشویی اشاره کردم که راستین سریع به سمتش دوييد. حقته آقا راستین،منو شب خواستگاریم جلوی همه تبدیل به دلقک کردی،حالا نوش جان کن. میدونستم که راستین منتظر تلافی من هست و حواسش به همه چیز جمعه برای همین هر دو لیوان رو خراب کرده بودم. بعد از پنج دقیقه راستین که چشم‌هاش اشک افتاده بود به سالن برگشت که ماهان با خنده ازش پرسید: -خوبی داداش؟چاییت تند بود یا شور؟ ما که هر چی ازش پرسیدم آخر هم نگفت که میخواد توی چاییت چی بریزه. راستین با صدایی که از سرفه‌ی زیاد گرفته بود جواب داد: -اسیدی بود. چشم‌های همه با شنیدن این جواب راستین از تعجب گرد شد و با نگاه سوالی به سمت من نگاه کردن که شونه‌هام رو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم: -توش جوهر لیمو ریخته بودم. صدای قهقهه‌‌ی همه دوباره بلند شد که راستین با چشم‌هاش برام خطو نشون کشید. خانواده‌ی راستین بعد از گذاشتن قرار عقد برای هفته‌ی آینده رفتن و قرار شد که از فردا من و راستین دنبال کارهای عقدمون بیفتیم.
  3. پارت(5) با ورود ما به سالن،عمو رامبد با صدای بلندی گفت: -خوب،بچه‌ها هم که اومدن،دهنمون رو شیرین کنیم عروس خانم؟ سرم رو با خجالت پایین انداختم،بعد از چند ثانیه کوتاه سرم رو بلند کردم جواب دادم: -هر چی که بابام صلاح بدونه. تا حرفم تموم شد یهو صدای خنده‌ی جمع بلند شد که با چشم‌های گرد شده به همشون نگاه کردم. -همه‌ی عروس‌ها وقتی خجالت میکشن لپ‌هاشون گل میندازه اما عروس ما از خجالت نوک بینیش گل انداخته. گنگ به عمو رامبد نگاه کردم که نفس با ته خنده‌ای که هنوز ادامه داشت گفت: -نوک بینیت رنگی شده. شوکه شده سریع از سالن بیرون زدم و به سمت آینه‌ی قدی دویدم که با دیدن خودم توی آینه دلم میخواست که از خجالت فقط بمیرم. این کار کار راستین بود،حتماً روی گل‌ها اسپره‌ی رنگ زده و وقتی من بوشون کردم نوک بینیم رنگی شده. از حرص دست‌هام رو مشت کردم و زیر لب غریدم: -میکشمت راستین. داشتم با دستمال مرطوب نوک بینیم رو پاک میکردم که بابا از توی سالن صدا زد: -میکا جان چایی رو بیار. -چشم الان میارم بابا جون. یک چایی برات بیارم آقا راستین که قشنگ حض کنی. داشتم چایی رو توی لیوان‌ها میریختم که نفس وارد آشپزخونه شد. -میکا جان کمک میخوای؟ -آره عزیزم،بی زحمت اون شیرینی‌های خوشمزت رو پشت سر من پخش کن. سینی چایی رو برداشتم و به همراه نفس وارد سالن شدیم. طبق رسوم سینی چایی رو اول جلوی پدر و مادر راستین،بعد خانواده‌ی خودم و در آخر سینی که توش دو تا لیوان چایی مونده بود رو جلوی راستین نگه داشتم. راستین برای انتخاب لیوان چایی دو به شک بود که یه طرف سینی رو به سمتش چرخوندم و اشاره زدم که لیوان اون سمتی رو برداره. اونی که میخواستم نشد و راستین با نیش باز خلاف لیوانی که من بهش اشاره‌ کرده بودم رو برداشت. سعی کردم که خودم رو کنترل کنم،سر جام برگشتم و لیوانی که مونده بود رو جلوی خودم گذاشتم. (راستین) به میکا که دمغ شده یه گوشه نشسته بود و به حرف‌های بابا اینا گوش میکرد نگاه کردم. حتماً خیلی از این که نقشش نگرفت و من لیوان مورد نظرش رو برنداشتم حالش گرفته شده. بابا یهو وسط حرف‌هاش رو به من و میکا کرد و گفت: -بابا جان،شما که بالا بودید ما با آقای سلیمی حرف‌های باقی مونده‌ی لازم رو زدیم،حال میخوایم با شما در میونشون بذاریم که اگه شما هم موافقید زودتر اقدام کنیم. -هر جور شما صلاح میدونید،بفرمایید پدر جان. -قبلش دخترم شما به من بگو که نظر خاصی برای مهریه دارید؟ میکا به پدرش نگاه کرد و بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه که انگار اجازه‌ی حرف زدن رو ازش گرفته باشه جواب داد: -نه،من که نظری ندارم،هرچی که پدرم و شما صلاح بدونید رو قبول دارم. -عرضم به حضور شما که آقای سلیمی این موضوع رو به من سپردن،من هم نظرم به این بود که به عنوان مهریه ده درصد از سهام شرکت زنجیره‌ای وفایی،به اضافه‌ی یه خونه‌ی ویلایی توی منطقه‌ی تهرانپارس که قرار توش زندگی کنید و پانصد عدد سکه‌‌ی تمام بهار آزادی رو مهرت کنیم،اگه چیز دیگه‌ای هم مد نظرتونه بگید که بهش اضافش کنیم. قیافه‌ی میکا توی هم رفت و به پدرش که سرش رو پایین انداخته بود و عصبی پوست گوشه‌ی ناخنش رو می‌کند خیره شد. میدونستم که چشه،قبلاً بهم گفته بود که پدرش از این که نمیتونه براش جهیزیه تهیه کنه شرمندس و نمیدونه که باید چیکار کنه.
  4. رمان:عشق شیطون بلای من نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،غمگین.
  5. پارت(4) -ما امشب مزاحم شما شدیم که دختر گلتون میکا خانم رو برای آقا پسرمون راستین جان خواستگاری کنیم،بچه‌ها به هم علاقه مندن و از قبل همه‌ی حرف‌هاشون رو باهم زدن پس اگه موافق باشید از مرحله‌ی حرف زدن این دو نفر با هم بگذریم،درسته راستین جان؟ راستین عرق پیشونیش رو با دستمال جیبی کتش پاک کرد و بعد از صاف کردن صداش با سر پایینی جواب داد: -بله،درست میفرمایید پدر جان. چی چیو درست میفرماید؟چرا اینجا هیچکس من رو آدم حساب نمیکنه؟ عجول و نسنجیده گفتم: -ببخشید ولی من یه سری حرف‌ها دارم که باید با آقا راستین بزنم. عمو رامبد خنده کنان و گفت: -حق با دختر گلمه،نظر اون رو هم باید میپرسیدیم،پس با اجازه شما آقای سلیمی بچه‌ها برن که دختر گل مون هم حرف‌های مهمش رو به آقا راستین بزنه،بالاخره حرف یک عمر زندگیه. -خواهش میکنم،اجازه‌ی ما هم دست شماست،میکا جان آقا راستین رو راهنمایی کن به اتاقت. محجوبانه از جام بلند شدم و به سمت راستین که از جاش بلند شده بود رفتم و خیلی آروم زمزمه کردم: -دسته گل رو هم بیار. جلوتر راه افتادم که راستین بعد از برداشتن دسته گل پشتم سرم اومد و با هم وارد اتاقم شدیم. در رو بستم و بعد از کشیدن یه نفس راحت گفتم: -دیوونه این چه کاریه که کردی؟این همه گل؟؟؟؟حیف نیست؟ راستین بی هیچ حرفی با چشم های قلبی شده فقط نگاهم میکرد. جلوش ایستادم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم. -کجایی آقای عاشق؟ -میکا خیلی ناز شدی،چقدر کت و شلوار بهت میاد!مخصوصاً رنگش که پوستت رو روشن تر کرده. -مرسی عزیزم چشم‌هات ناز میبینه،دیوونه چرا از اول نگفتی رنگ لباسم رو برای ست پوشیدن با من میخوای؟ -آخه دوست داشتم ذوق کردنت رو از نزدیک ببینم،یه دلیل هم میخواستم که وقتی این دسته گل بزرگ رو میگیرم بهم غر نزنی. کنار دسته گل روی زمین زانو زدم و با عشق نگاهشون کردم،از خوشحالی داشتن توی دلم قند میسابیدن،اگه بخوام با خودم صادق باشم همیشه عاشق همچین دسته گل‌هایی بودم اما بخاطر نداشتن پولش خودم رو با منطق گول میزدم که پول دادن برای همچین چیزی حیفه. بلند شدم و با ذوق لپ راستین رو بوسیدم. -عاشقشونم،خیلی قشنگه،مرسی عشقم. راستین سریع بغلم کرد و پیشونیم رو عمیق بوسید. -راستی حرف‌هایی که میخواستی بهم بزنی چی بود که گفتی بیایم توی اتاقت؟ بلند خندیدم و جواب دادم: -هیچی بابا،میخواستم با دسته گل چند تا عکس دو نفره‌ی یادگاری بندازیم. -ای شیطون،یه لحظه وقعا ترسیدم،با خودم گفتم شاید چیزی شده،پس بیا زودتر عکس هامون رو بندازیم و بریم پیش بقیه. سری تکون دادم که با گوشی آیفن راستین از خودمون چند تا عکس قشنگ گرفتیم. -بسه دیگه،بیا بریم،الان صداشون در میاد. نشسته دسته گل رو بغل کردم،سرمو نزدیک بردم و عمیق بو کشیدم،دل کندن ازشون سخت بود. از جام بلند شدم،دستی به لباسم کشیدم که یهو چشمم افتاد به راستین که داشت برای خودش ریز ریز میخندید. -چیزی شده؟ -نه عزیزم بیا بریم.
  6. پارت(3) بلند شدن صدای زنگ آیفون خونه باعث شد که یه لرز خفیفی توی تنم بیفته. ماهان از روی مبل توی هال بلند شد،به سمت آیفن اومد و بعد از جواب دادن در رو باز کرد. کل خانواده برای استقبال از خانواده‌ی وفایی جلوی در خونه به صف شدن و نفس که مسئول فیلمبرداری بود با دوربین راستین که از قبل ازش گرفته بودم کمی عقب تر از بقیه شروع به فیلم گرفتن کرد. با شنیدن زنگ در بابا در ورودی خونه رو باز کرد و اولین نفر عمو رامبد توی قاب در نمایان شد. بعد از عمو خاله نوشین با دو دسته گل کوچیک توی دستش وارد شد. چشم‌هام از تعجب گرد شد،کم مونده بود فحش دادن به راستین رو توی دلم شروع کنم که خودش با یه دست گل خیلی بزرگ که با زور بلندش کرده بود وارد خونه شد که باعث شد علاوه بر چشم‌های گرد شدم دهنم هم باز بمونه. ماهان که کنار من ایستاده بود سریع با آرنجش به پهلوم ضربه زد و زمزمه کرد: -ببند اون دهنو. خودم رو جمع و جور کردم،با خانواده راستین دست دادم و روبوسی کردم. راستین بعد از سلام کردن سر سری با بقیه جلوی من ایستاد و دسته گل پونصد شاخه‌ای رز هفت رنگ رو به سمتم خم کرد. به سختی دسته گل رو ازش گرفتم که سنگینیش باعث شد با همون دسته گل به سمت پایین خم بشم که راستین با خنده دوباره دسته گل رو ازم گرفت و با راهنمایی‌های ماهان اون رو گوشه‌ی سالن گذاشت. دسته گل‌های کوچیک رو از مامانش گرفت و خیلی جنتلمنانه یکی رو به مامانم و اون یکی رو به نفس هدیه داد. الان که دسته گل رو روی زمین گذاشته بود تازه میتونستم لباسی که پوشیده بود رو ببینم. یه کت شلوار مشکی با یه پیراهن مردونه‌ی صورتی. ای عوضی،پس دونستن رنگ لباس من رو برای ست کردن لباس خودش با من میخواست نه خرید دسته گل! خانواده‌ها داخل سالن نشستن و شروع کردن به صحبت کردن از هر دری. نیم ساعتی میشد که از همه چیز صحبت شده بود به جز اصل کاری که راستین دیگه طاقت نیاورد و با تیکه حرفش رو زد. -بابا جان لطفاً برید سر اون مطلبی که به چایی آوردن عروس خانم منتهی میشه. همه به کم طاقت بودن راستین خندیدن. -امان از دست شما جون‌های امروزی،چشم،آقای سلیمی با اجازه ی شما. -خواهش میکنم،بفرمایید آقای وفایی.
  7. عشقم میدونم خیلی اذیتت میکنم اما میشه یه لحظه تایپک رمان سیاه قلب رو باز کنی که بتونم عکس جلد قبلی رو عوض کنم؟؟ 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nil

      Nil

      من دیشب نبودم باز کردی؟؟؟ الان نتونستم کاری کنم 

    3. هانیه پروین
    4. Nil

      Nil

      عوضی کردم عسلم ببند

  8. پارت(2) -نفس جون قبلاًها با جنبه تر بودی‌ها،زود برو خونتون آماده شو و تا قبل از ساعت هفت با اون شیرینی‌های خوشمزت اینجا باش جیگر(جیگر رو مثل سالار خان توی سریال برره گفتم). نفس با خنده سری از روی تأسف برای من تکون داد و با ماهان و مامان از اتاق بیرون رفتن. داشتم اتاق رو گرد گیری میکردم که برای گوشیم پیامک اومد. سریع پریدم روی گوشی و پیام رو باز کردم. -سلام عمر من،لباسی که برای شب میخوای بپوشیش چه رنگیه؟ با ذوق شروع به تایپ کردم: -سلام عزیزم،کت و شلوار مجلسی صورتی رنگ،رنگ لباس من رو میخوای چیکار؟ گوشی رو گذاشتم روی میز بغل تخت و به آینه‌ی اتاقم شیشه پاک کن زدم و شروع کردم به دستمال کشیدن. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که راستین جواب پیامم رو داد: -میخوام رنگ دسته گل رو باهاش ست کنم،نظرته؟ -رز صورتی؟ -اوهوم،دوست نداری؟ -راستین مگه قرار نبود رز هفت رنگ بگیری؟ -آخ،ببخشید یادم رفته بود،پس همون رز هفت رنگ رو میگیرم. -لازم نکرده،اصلا نمیخواد بیاین. ناراحت گوشی رو پرت کردم روی تخت و شغول کارم شدم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای گوشیم بلند شد،بهش محل ندادم و روی کارم تمرکز کردم. اما هر پنج ثانیه صدای پیامک گوشی بلند میشد،حرصی گوشی رو توی دستم گرفتم و پیامش رو باز کردم. -ببخشید. -غلط کردم. -چیز خوردم. -میکا به خدا اگه جواب ندی به جای شب همین الان پا میشم میام اونجاها! گوشی توی دستم زنگ خورد که جواب دادم و بدون حرف زدن فقط گوش کردم. -دلیل نفس کشیدن راستین قهره؟قهر نکن دیگه،به خدا من دیگه طاقت دوریت رو ندارم اگه امشب رو کنسل کنی میام میدزدمت و بی خیال همه‌ی مراسمات میشم‌ها،حالا از من گفتن بود. از دیدن عشق زیادش نسبت به خودم دلم نرم شد و جواب دادم: -ازت دلخورم. -جبران میکنم،تو فقط امشب رو کنسل نکن. -باشه قبوله،فعلاً برو به کارهات برس که شب دیر نکنی. -چشم،دقیقاً هشت اونجام،فعلاً بای. -بای عزیزم. بعد از قطع کردن گوشی گردگیری اتاق رو تموم کردم،کف اتاق رو جارو و طی کشیدم و رفتم که خودم رو حاضر کنم. (سه ساعت بعد) -میکا دست‌هات چرا میلرزه؟ -نفس خرابکاری نکنم چایی رو بریزم روشون؟ -خودت رو لوس نکن این حرف‌ها برای اونایی که خواستگارشون رو برای بار اول میبینن. دستی به کت لباسم کشیدم و پرسیدم: -خوب شدم؟ -عالی،صورتی خیلی بهت میاد. به سمت آینه‌ی قدی توی سالن رفتم و خودم رو برای بار هزارم رو چک کردم. واقعاً هم که به این قد بلند من کت و شلوار میومد،یه آرایش ملایم صورتی هم روی صورتم پیاده کرده بودم که عالی روی پوستم نشسته بود. به قول نفس من باید آرایشگر میشدم نه مهندس کامپیوتر.
  9. پارت(1) (میکا) -خوشگل عمه کیه؟نفس عمه کیه؟آقا مانیه؟ لپ‌های مانی رو محکم بوسیدم و توی بغلم فشارش دادم که صدای اعتراض نفس بلند شد: -چلوندی بچم رو،تمام دل و روده‌ش اومد توی حلقش. -بر اون ژن غالبت لعنت نفس،این بچه نباید یه ذره شبیه ماهان میشد؟ -شبیه ماهان نشده اما کپ عمه جونشه،رنگ پوستش و جنس موهاش رو ببین. با این حرف نفس با دقت به مانی نگاه کردم،پوست سفید،موهای خرمایی فر،چشم‌های مشکی رنگ مثل نفس،بینی متوسط،لب‌های قلوه‌ای. خندم گرفت در اصل جز چشم‌هاش همه چیزش کپ خودم بود. -نه راست میگی،حرفم رو پس میگیرم،بر ژن غالب عمش لعنت. صدای مامان از بیرون اتاق بلند شد که غرغر کنان داشت به سمت اتاق من میومد. -من نمیدونم من چه گناهی کردم که همش باید توی این خونه تنهایی جون بکنم؟ به نفس اشاره کردم و گفتم: -الهی فدات شم،کی گفته که تو تنهایی؟پس این کلفت چیه اینجا که صداش زدم برای کمک؟ نفس لباسی رو که داشت تا میکرد توی سرم کوبید. -حالا دیگه من اینجا کلفت شدم آره؟اصلا من اشتباه کردم دلم برات سوخت،گفتم دست تنها نباشی توی شب به این مهمی. مامان از سمت دیگه با کوسن مبل اتاقم زد توی سرم. -با عروس من درست صحبت کن ورپریده،سر خونه و زندگی خودت که بری کی میخواد بیاد کارهات رو انجام بده؟تو نمیخوای آدم شی؟ -نه متأسفانه فرشته‌ها نمیتونن آدم بشن. مامان به سمتم اومد و مانی رو از توی بغلم گرفت. -انقدر حاضر جوابی نکن وروجک،پاشو اتاقت رو تمیز کن تا اومدن خواستگارها چیزی نمونده،پسر مردم رو میخوای بیاری توی این انباری و باهاش حرف بزنی؟ نفس جلوتر از من جواب داد: -مامان جون این دوتا مگه حرف دیگه‌ای هم مونده که با هم بزنن؟اینا همه‌ی برنامه هاشون رو هم چیدن،این مراسم فقط یه مراسم نمایشیه که ازش عکس و فیلم داشته باشن. نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم: -بله که حرف داریم،خوبش هم داریم،فقط من نگرانم که همش رو توی یک ساعت نتونیم بزنیم. ماهان داخل اتاقم شد و در حالی که مانی رو که دست‌هاش رو برای باباش باز کرده بود و از بغل مامانم آویزون شده بود توی بغل می‌گرفت گفت: -شما که هنوز هیچ کدومتون حاضر نشدید!مهمون‌ها تا سه ساعت دیگه اینجا هستن. از روی تخت بلند شدم و در حالی که دستمال گردگیری رو از دست مامان میکشیدم جواب دادم: -مگه این زن پر حرف تو میذاره؟بردار دست زن و بچتو بگیر ببرشون خونه که آماده بشن و بذارن که ما هم به کار هامون برسیم. نفس بهم چشم غره‌ای رفت و با حالت قهر به سمت ماهان رفت. -عزیزم بیا بریم وقتی برای مراسم خواستگاریش تنها موند اون وقت حالش رو میپرسیم. به سمت نفس پریدم و لپش رو محکم بوسیدم.
  10. رمان:عشق شیطون بلای من(فصل دوم سیاه قلب) نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،غمگین. خلاصه:بعضی از عشق‌ها با یک نگاه شروع نمیشن؛با هزاران جنگ،کل کل،زخم و اشک ساخته میشن. میکا و راستین برای رسیدن به هم از خیلی چیزها گذشتن. انقدر همدیگر رو دوست داشتن که فکر می‌کردن هیچ اتفاقی در دنیا نمیتونه بینشون فاصله بندازه اما زندگی همیشه برای عاشق‌ها نقشه‌های قشنگی نمی‌کشه ... وقتی بزرگ‌ ترین آرزوی میکا به بزرگ‌ ترین حسرت زندگی‌ شون تبدیل میشه،چیزی در بینشون ترک می‌خوره؛چیزی که نه با پول درست میشه،نه با عشق و نه حتی با تمام فداکاری‌های راستین.
  11. سلام عزیزم من که خیلی وقته درخواست انتشار زدم و کارهاش انجام شده

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تاپیک بزنید طراح فایلتون باید فایلو بفرسته تا تایید کنید

    2. Nil

      Nil

      اگه تایپک انتشار رو میگید هست توی دسته‌ی درخواست انتشار الان تگتون میکنم توش

  12. سلام عسلم اسم من توی آرشیو نویسنده‌های سایتتون نیست. 

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      نیلوفر صبوری بودی؟

    2. Nil

      Nil

      آره عزیزم 

    3. هانیه پروین
  13. @s.a @هانیه پروین مرسی عزیز دلم خیلی ممنون 💐❤️
  14. سلام روز بخیر،درخواست انتشار رمان گل صبا رو دارم.
  15. سخن نویسنده:این رمان داستانی واقعی آمیخته با تخیلات لطیف نویسنده است،در داستان واقعی گل صبا یعنی مادرم ماری بوده که عاشقش میشه و همیشه و همه جا دنبالش میکرده و از مادرم محافظت میکرده،در داستان اصلی مادر من با پسر خان ازدواج میکنه و به تهران میره و اون مار هم دو سال بعد در زلزله‌ی رودبار در خانه‌ی مادر بزرگم زیر آور میمونه و میمیره.
  16. پارت شصت و سوم برعکس جون‌های امروزی دختر با طبیعت خو گرفته بود و از گشت و گذار توی طبیعت انرژی میگرفت. دخترک بالاخره از رود خونه دل کند و برای پیاده روی به سمت جنگل راه افتاد. -گل بانو دخترم زیاد ازمون دور نشی‌ها! -چشم بابا جون همین نزدیکی‌ها یکم قدم میزنم و برمیگردم. دخترک مسخ شده قدم به قدم بیشتر وارد جنگل شد و انقدر محو زیبایی درخت‌های تنومند بود که نفهمید از خانوادش خیلی دور شده. گل بانو بخاطر قولی که به پدرش داده بود قصد برگشت کرد که اتفاقی چشمش به کنار بوته‌ای افتاد که مار سیاهی دمش بین خار‌های بوته‌ها گیر کرده بود. دخترک ترسی از مار‌ها نداشت در اصل بخاطر علاقه‌ی زیادش به حیوانات رشته‌ی تحصیلیش رو دامپزشکی انتخاب کرده بود. دخترک آهسته به مار زخمی نزدیک شد و با یک حرکت سرش رو محکم بین انگشت‌هاش گرفت. -هیش …چیزی نیست،فقط میخوام از توی خار‌ها آزادت کنم،بعدش قول میدم که آزادت کنم. دخترک با احتیاط دستش رو به سمته بوته‌‌ی خار برد و دم مار رو از بوته جدا کرد. -خوبه …حالا میخوام رهات کنم،یه وقت من رو نیش نزنی‌ها!! -خیالت راحت،نیشت نمیزنه … دخترک با شنیدن صدای پسر غریبه‌ای نزدیک به خودش وحشت زده به پشت برگشت و رخ به رخ شخصی شد. -ترسوندمت؟؟ببخشید،سلام من هیرادم. دخترک محو چشم‌های سبز روشن و عجیب پسر شده،با اینکه وسط یه جنگل وسیع با این پسر تنها بود نمیدونست که چرا احساس غریبگی یا ترس نداشت،انگار که این پسر رو از خیلی سال‌های قبل تر میشناختش ... (پایان)
  17. پارت شصت و دوم لحظه‌ای بعد همه‌ جا در سکوت فرو رفته بود و خاکستر درخت با جریان باد روی جسم بی جون دختر و مار زخمی مبریخت. هیرا با آخرین ذره‌ی جونی که توی بدنش داشت فریاد زد: -خدا ….. بدنش در لحظات آخر تبدیل به انسان شد و با حسرت به عشق از دست رفتش نگاه کرد. به سختی دستش رو به سمت دست دخترک برد و دستش رو گرفت. چطور ممکن بود که عشقش مرد باشه؟!دست‌های محبوبش هنوز هم گرم بود… صدای ترک خوردن تنه‌ی درخت که بلند شد هیرا تن بی جون دخترک رو توی آغوشش کشید. در حالی که آخرین نفس‌هاش رو میکشید پیشونی گل صبا رو بوسید و خیره به چشم‌های بستش زمزمه کرد: -توی این زندگی که نشد بهم برسیم،امیدوارم توی یه زندگی دیگه دوباره ببینمت،اون وقت بهت قول میدم که به عنوان یه انسان به دنیا بیام و این دفعه دیگه دیر نکنم … جون از تن پسرک رفت و جسمش همراه با درخت به خاکستر تبدیل شد. بعد از مرگ پادشاه مارها زمین و زمان به غرش افتاد،طوفان و سیل،زلزله و آتش سوزی همزمان کل جنگل اون منطقه رو در بر گرفت. در کنار درخت خاکستر شده زمین دهن باز کرد و جسم دخترک رو در خودش کشید. (شصت سال بعد) دخترک زیبا رویی با خانوادش برای مسافرت به روستای آبا و اجدادیشون اومده بود. بر عکس برادرهای دختر که مشغول بازی با گوشی بودن دختر کنار جریان آب رودخونه نشسته بود و دستش رو توی آب سرد رودخونه نگه داشته بود. -گل بانو …دخترم سرما میخوری‌ها!! دخترک لبخند زیبایی نثار مادرش کرد و براش دست تکون داد. -چیزی نمیشه مامان جون اونقدرها هم آبش سرد نیست.
  18. پارت شصت و یکم درست لحظه‌ای که همه چیز تموم شده به نظر میرسید صدای زجه‌های گل صبا زندگی دوباره‌ای به هیرا بخشید. درست پشت سر حبیب‌الله هیرا با خشم تبدیل به مار شد و به آدم‌های حبیب‌الله حمله کرد. حبیب‌الله که صدای ناله‌های آدم‌هاش رو شنید با خشم به پشت برگشت و با دیدن هیرا که دوباره سرپا شده موهای گل صبا رو ول کرد. با تفنگی که نسل به نسل گشته بود و حالا به حبیب‌الله رسیده بود و میتونست پادشاه مار‌ها رو زخمی کنه به سمت هیرا رفت. هیرا که سخت مشغول جنگیدن به آدم‌های حبیب‌الله بود متوجه‌ی نزدیک شدن حبیب‌الله به خودش نشد. حبیب‌الله از فاصله‌ی نه چندان دوری به سمت سر هیرا نشونه گرفت و دستش رو روی ماشه گذاشت. با منعکس شدن صدای بلند تیراندازی تمام حیوانات جنگل فراری شدن و پرنده‌ها به آسمون پرواز کردن. دست‌های حبیب‌الله به شدت می لرزید و با بهت به تصویر رو به روش خیره شده بود. هیرا با شنیدن صدای تیر به سمت صدا برگشت و با دیدن گل صبایی که خودش رو جلوی تفنگ انداخته بود و تیر به کنار قلبش اصابت کرده بود دنیا روی سرش خراب شد. به سرعت خودش رو به گل صبا رسوند بدنش رو دور جسم دخترک پیچید. دخترک با بغض سرفه‌ی خونی کرد و لب زد: -دلم میخواست یک بار هم من مثل تو که تمام این سال‌ها از دور ازم محافظت کردی ازت محافظت کنم،هیرا من …من …دوس … دخترک نتونست حرفش رو کامل کنه و توی بغل هیرا از دنیا رفت. وقتی چشم‌های عسلی گل صبا سوی خودش رو از دست داد و از دنیا رفت هیرا چنان نره‌ای از سر خشم و درد از دست دادن گل صبا کشید که آسمان به لحظه‌ای سیاه شد و بارون سیل آسایی جریان گرفت. زمین لرزید و کوه‌ها جا به جا شدن،با طوفانی که بلند آتش درخت شعله ور شد و تمام افراد خان و حبیب‌الله رو به آتش کشید. -گل صبا … با ناله‌ای که هیرا از سر زجر سر داد زمین دهن باز کرد و نه تنها حبیب‌الله رو بلکه تموم روستا‌های اون اطراف رو هم در خودش بلعید.
  19. جلد دوم رو دیدید؟ 

  20. پارت شصتم دخترک با پیچیده شدن دست آدم خان دور کمرش از ترس فریاد زد: -هیرا …کمک … هیرا با شنیدن صدای جیغ گل صبا تازه به خودش اومد و متوجه‌ی افرادی که با تفنگ دورش کرده بودن شد. پسرک که محبوبش رو در چنگال دشمن دید نفرت و خشم تمام وجودش رو در بر گرفت و به ثانیه نکشید که تبدیل به ماری سیاه و غول پیکر شد. آدم‌های خان با دیدن مار غول پیکر وحشت زده بی امان به سمتش شلیک کردن اما گلوگه‌ها نخورده به هیرا در یک سانتیش به زمین میفتاد. پسرک با خشم دمش رو به آدم‌های احد خان کوبید و هر کدوم رو به سمتی پرت کرد. هیرا وقتی آدم‌های دورش رو از بین برد آروم به سمت شخصی که گل صبا رو اسیر کرده بود رفت. اون آدم با دیدن مار غول پیکری که با خشم به سمتش میومد آهسته گل صبا رو رها کرد و پا به فرار گذاشت. هیرا که گل صبا رو آزاد شده دید رمق از تنش در رفت،دوباره تبدیل به انسان شد و توی بغل گل صبا افتاد. دخترک با گریه هیرا رو صدا زد و تکونش داد: -هیرا …هیرا تورو خدا تنهام نزار،هیرا تو بهم قول دادی که من رو خوشبخت کنی. صدای زمختی از پشت سر دخترک بلند شد: -کسی که قراره تو رو خوشبخت کنه من هستم نه اون هیولای پلید. گل صبا با وحشت به حبیب‌الله و آدم‌های دورش نگاه کرد. حبیب‌الله با لذت به جون دادن هیرا خیره شد و به قصد گرفتن دخترک بهشون نزدیک شد. -پاشو ببینم عروس فراری … حبیب‌الله بازوی نحیف گل صبا رو توی دستش فشرد و از جسم هیرا جداش کرد. -وقتی توی اون طویله با خانوادت به آتیش کشیدمت میفهمی که تاوان بی آبرو کردن احد خان و پسرش چی میتونه باشه. سیلی محکمی در گوش گل صبا خوابوند که باعث شد به زمین بیفته. حبیب‌الله لگدی نثار جسم پر از درد هیرا کرد و رو به آدم‌هاش دستور داد: -این هیولا رو توی آتیش همین درخت بندازید که نه اثری از خودش بمونه و نه اثری از این درخت مسخره که تبدیل به افسانه شد،از این به بعد فقط داستان شکوه،جلال و قدرت خاندان ماست که دهن به دهن و نسل به نسل بازگو میشه. حبیب‌الله موهای گل صبا رو توی مشتش گرفت و جسمش رو روی زمین دنبال خودش کشوند.
×
×
  • اضافه کردن...