-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
خنجر از پشت که رایجه. من از روبه رو همراه یه لبخند خنجر خوردم از کسی که اصلاً انتظارش رو نداشتم.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
سلام درخواست رصد و ویراستاری رمان سیاه قلب رو دارم.- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو هجدهم پارت پایانی (سه روز بعد) ﺑﻬﻮﺵ که ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺭﻭی ﺗﺨﺖ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ خوابیده بودم و ﺑﻬﻢ سرم ﻭﺻﻞ کرده بودن. دهنم خشک شده بود اما کسی توی اتاق نبود که ازش درخواست اب کنم. -آﺭﻭﻳﻦ ....ﺍﻟﻴﺎﺱ .....ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﺠﺎﻳﻦ؟ ﺩﺭ با شدت ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ داخل ریختن. مهیار به سمتم اومد و با نگرانی پرسید: -خوبی داداش؟بلاخره بهوش اومدی؟من میرم دکتر رو صدا کنم. فوری از اتاق بیرون رفت و اجازه ی پرسش هیچ سوالی رو نداد. -آب ...یه لیوان اب بهم بدین. الیاس سریع از پارچ پاین تخت یه لیوان اب پر کرد و به سمتم اومد تختم رو بالا داد و لیوان رو جلوی دهنم گرفت. با ولع اب رو قورت دادم. داشتم اخرین قلوپ اب رو میخوردم که توجهم جلب شد به استین لباس الیاس. مشکی پوشیده بود!!به بقیه ی افراد توی اتاق نگاه کردم لباس همشون سیاه بود،در صدم ثانیه مغزم همه چیز رو تحلیل کرد و تصویر جسم بی جون میکا که روش رو کشیدن جلوی چشم هام جون گرفت. قلب و مغز هم زمان تیر کشید و اشکهام جاری شد. -خدایا ﭼﺮﺍ عشقم رو برﺩﯼ اما من رو زنده گذاشتی؟من این دنیا رو بدون میکا نمیخوام،من رو هم ﺑﺒﺮ پیش عشقم،من ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﻫﻴﭽﻢ. از ته دل اشک ریختم و توی سینم مشت کوبیدم. -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ .....عشق قشنگم ﻛﺠﺎیی؟؟؟ﻫﻤﻪ کس من کجایی؟؟؟ -ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻡ راستین. با دیونگی ﺑﻴﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ چشم ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ که میکا رو دیدم. محکم چشم ها رو مالیدم و پلک زدم،ﺗﻮهمی ﺷﺪه بودم؟داشتم روح میکا رو میدیدم. مثل دیونه ها گفتم: -ﻋﺸﻖ بیچاﺭﻩ ی ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی که ﺧﻮشی ﻧﺪﻳﺪ،حالا بعد از مرگش هم اسیر دست من شده. میکا به حالت تأسف سر تکون داد و گفت: -ﺍﻳﺶ ﻣﺮﺩ ﮔﻨﺪﻩ رو ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺏ ﻏﻮﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻜﺶ. -ﺍﻻهی ﻓﺪﺍت شم میکا،چقدر خوبه که حداقل میتونم این جوری روحت رو ببینم. میکا به سمتم اومد و کنار تختم ایستاد. -ﺭﻭﺡ ﭼﻴﻪ؟ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ﻣﻦ ﺯﻧﺪه ام نمردم که روح باشم،ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻭقتی ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ که ﺑﻴﻬﻮش افتادی رو تخت بیمارستان ﻫﻤﭽﻴﻨﻢ میشه. با گنگی پرسیدم: -ﺍﻣﺎ ﭼﻄﻮﺭی؟ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ که ﺭﻭت رو ﻛﺸﻴﺪﻥ؟ -ﺑﺎ اون ﺩﺍﺩﯼ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺯﺩﯼ ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﺪ که قلبم دوباره به تپش نیفته؟دکترا میگن که این معجزه ی عشقه. با دستم به بچهها اشاره کردم و پرسیدم: -ﭘﺲ ﺍینها ﭼﺮﺍ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ؟ میکا نمایشی گوشش رو تیز کرد و به سمت در نگاه انداخت. -ﺍﻭﻡ ......من رو بیرون ﺻﺪﺍ میکنن ﻓﻌﻼ ﺑﺎﯼ. میکا بعد از حرفش سریع ﺩﻭﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ که این کارش باعث خنده ی بلند ﺑﭽﻪﻫﺎ شد. نیاز با ته خنده گفت: -این نقشه ی میکا برای ﺗﻼفی ﺍﺧﺮﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺑﻮﺩ. ﺍﯼ وای ﺧﺪﺍی من دوباره شروع شد،ﻋﺸﻖ ﺷﻴﻄﻮﻥ بلای ﻣﻦ. با خنده ای از ته دل داد زدم: -ﻣﻴﻜﺎ .....ﺧﻔﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...... (پایان فصل اول) -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو هفدهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻴﻜﺎ به سمتش برگشتم و با لبخند براش دست تکون دادم که با خوشحالی به سمتم دوید. با دیدن ماشینی که با سرعت بهش نزدیک میشد دهن باز کردم که بهش اخطار بدم اما دیگه خیلی دیر شده بود. میکا با ماشین تصادف کرد و سرش محکم به شیشه جلوی ماشین برخورد کرد و روی زمین افتاد. ﭼﻤﺪونم رو روی زمین ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ و به سمتش ﺩﻭﻳﺪﻡ. -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ ....ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟ ﺍﺯ ﺳﺮﺵ ﺧﻮﻥ ﺯﻳﺎﺩﯼ میومد. سرش رو اروم بلند کردم و توی بغلم گرفتمش،رو به مردمی که دورمون جمع شده بودن داد زدم: -یکی ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ به ﺍﻣﺒﻮﻻﻧﺲ،تورو ﺧﺪﺍ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ.... -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻋﺸﻘﻢ .....ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ چشم هات رو ﺑﺎﺯ ﻛﻦ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻧﻪ .....ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ،ﺑﺴﻪ دیگه،ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ عشقم رو ازم نگیر. ﺍﻣﺒﻮﻻﻧﺲ از راه رسید،سریع کارهای لازم رو انجام دادن و میکا رو ﺳﻮﺍر آمبولانس ﻛﺮﺩن،کنارش توی امبولانس نشستم و ﺩستش رو توی دستم هام گرفتم. گوشیم رو بر داشتم و به بقیه رو خبر دادم. با گریه نالیدم: -ﻣﻴﻜﺎ ....ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ....ﭼﺖ ﺷﺪ ﻳﻬﻮیی؟؟؟؟ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ .... پرستار رو به من کرد. -ﺍقا ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﻴﺪ لطفا،بیمارتون ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻪ،ﻟﻄﻔﺎ ﻳﻜﻢ ازش ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﮕﻴﺮﻳﻦ تا من بتونم کارهای لازم رو انجام بدم. -ﺑﺎﺷﻪ ﭼﺸﻢ،هر کاری از دستتون بر میاد براش انجام بدید. دستهام رو روی صورتم گذاشتم و نالیدم: -خدایا چرا این عذاب تمومی نداره؟ (دو روز بعد) ﺍﻻﻥ ﺩﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﻛﻪ ﺗﻮی ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻴﻢ،ﻣﻴﻜﺎ بخاطر ﺿﺮﺑﻪ ﺑﺪﯼ که ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺧﻮﺭﺩﻩ بود توی کما رفت،ﻫﻤﻪ ﺩﺍشتن براش ﺩﻋﺎ میکردن که خدا یک بار دیگه بهمون ببخشتش. آﺭﻭﻳﻦ دستش رو روی کمرم گذاشت و گفت: -ﺩﺍﺩﺍش تورو ﺧﺪﺍ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﺨﻮﺭ و یکم استراحت کن،ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﺗﻠﻒ میشی. -ﻧﻪ آﺭﻭﻳﻦ ﻧﻪ،ﺗﺎ وقتی که عشق من میکا بهوش نیاد و ﺧﻮﺏ ﻧﺸﻪ من نمیتونم هیچ چیزی بخورم یا که استراحت کنم. ﻫﻤﻪ اینجابودن،ﺑﭽﻪﻫﺎ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻦ،تمام خانواده ﻣﻴﻜﺎ،هر کدوم اشفته گوشه ای از بیمارستان افتاده بودن. داشتم از شیشه ی اتاق سی سی یو میکا رو نگاه میکردم که یک دفعه دستگاه ها شروع به بوق زدن کردن. دکتر و پرستارها به سمت اتاق میکا دویدن که جلوی یکشون رو گرفتم. -چه اتفاقی افتاد خانم پرستار؟ -قلب بیمار از کار افتاده،سر راه نباشید لطفاً. پرستار من رو که توی بهت فورو رفته بودم همون جا ول کرد و داخل اتاق شد. به سمت شیشه ی سی سی یو رفتم و داد زدم: -ﻣﻴﻜﺎ......میکا ﻧﻪ.....ﺗﻮ نباید من رو تنها بزاری،تو حق نداری من رو ترک کنی. دکترها با دستگاه به قلب میکا شک وارد میکردن اما حال میکا تعقیری نمیکرد و دستگاه ها مدام سوت میکشیدن. عربده زدم: -ﭘﺎﺷﻮ ﺩﻳﮕﻪ لعنتی ....ﭘﺎﺷﻮ میکا .... یه دفعه قلبم شروع به تیر کشیدن کرد،با دستم به سینم چنگ زدم و به سختی هوا رو داخل ریه هام فرستادم. دکترها که از برگشت میکا ناامید شده بودن و با ملحفه روی صورتش رو پوشوندن. به سمت اتاق میکا یورش بردم یقه ی دکتر رو گرفتم و داد زدم: -نه.....نه....این درست نیست،کارتون رو ادامه بدید،از احیا دست نکشید،اون بر میگرده،اون هنوز کلی ارزو داره که بهشون نرسیده. بابا به سمتم اومد و من رو از دکتر جدا کرد. دکتر سرش رو پاین انداخت و رو به پرستار گفت: -زمان مرگ دو و سیو پنج دقیقه ی بامداد. با شنیدن جمله ی دکتر به سمت جسم میکا رفتم روی صورتش رو کشیدم و با اخرین جونی که توی تنم مونده بود فریاد زدم: -میکا..... قلبم از تپش ایستاد و روی زمین سقوط کردم.... -
تا حالا رابطه ی عشق تنفر رو با هم داشتید؟ چجوریه که هم دیوانه وار دوسش داری و حاضری براش جون بدی و از طرف دیگه وقتی که پیششی نمیتونی بیشتر از چند ساعت باهاش سر کنی؟؟؟
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو شانزدهم (راستین) اشکهای مامان رو با سرانگشت هام پاک کردم. -بخند دیگه بسه،اینجوری میخوای پسرت رو بدرقه ی جای غریب کنی؟قول میدم مدام بهتون زنگ بزنم تازه توی تعطیلات هم شما میاید پیشم. -دستم خودم نیست مادر،جگرم میسوزه،چرا باید اینجوری میشد؟ بابا با به مامان تشر زد: -بسه دیگه عزیزم،دلش رو اشوب نکن،برای راستین این جوری بهتره،اینجا که نتونست یه روز خوش داشته باشه. بابا رو توی بغلم گرفتم و مامان رو از ته دل بوسیدم بعد از خدافظی با خانوادم به سمت گیت پرواز رفتم. باید میرفتم،اینجا نفسم بالا نمیومد. (میکا) از بین ماشین ها لایی میکشیدم و با سرعت زیاد رانندگی میکردم،به ساعت نگاه کردم چهار عصر بود،راستین تا ده دقیقه ی دیگه پروازش میپرید،دیر شده بود به موقع بهش نمیرسم باید بهش زنگ بزنم. پیامک آرام رو باز کردم و شماره راستین رو گرفتم خیلی بوق خورد اما جواب نمیداد،ناامید شده بودم که لحظه ی اخر صداش توی گوشی پیچید: -ﺑﻠﻪ؟ -ﺍﻟﻮ ....ﺍﻟﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ ﺻﺪﺍﯼ نفسهاش که با شنیدن صدای من ﺗﻨﺪ شده بود توی گوشم میپیچید: -ﻣﻴﻜﺎ ....ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺩتی؟ -ﺍﺭﻩ راستین ﻣﻨﻢ .....ﻣﻨﻢ میکا،ﻧﺮﻭ راستین.....تورﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺮﻭ .....ﻣﻦ دیگه نمیتونم یک بار دیگه کسی رو که عاشقشم از دست بدم،ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻧﺮﻭ ....ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭ،ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ که ﺗﻮ ﻫﻢ من رو ﺩﻭس ﺩﺍﺭﯼ. -چی میگی ﻣﻴﻜﺎ؟ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ… -ﭼﺮﺍ....ﭼﺮﺍ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻣﺎ ﺷﺐ ﻋﺮﻭسیمون ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻛﺮﺩﻳﻢ و ﻣﺮﺳﺎﺩ.....یعنی ﺷﻮﻫﺮﻡ فوت کرد،کسی راجب این موضوع به تو چیزی نگفته؟ -ﻧﻪ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،متأسفم. -پس این رو هم ﻧﻤﻴﺪﻭنی قلبی ﻛﻪ ﺗﻮ سینت میتپه قلب ﻣﺮﺳﺎﺩﻩ؟ -چی؟ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﻴﻪ؟ -ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ که ﺷﺐ ﻋﺮﻭسی ما توی ﺟﺎﺩﻩ ی ﺷﻤﺎﻝ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪ ﺷﺪﻩ و ﻗﻠﺒﺖ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ،ﺍﻭﻥ دامادی که مرگ مغزی شده بود و قلبش رو به تو پیوند زدن مرساد شوهر من بود. راستین سکوت کرد که دوباره صداش زدم: -راستین.....صدام رو میشنوی؟ -اره شنیدم اما نمیدونم چی باید بگم... -عشق من ﺑﻬﻢ ﺑﮕﻮ که ﻧﻤﻴﺮﯼ؟؟ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻪ ﺟﺪﺍیی،ﻧﺮﻭ راستین. راستین که انگار از حرف هام جون تازه ای گرفته بود گفت: -ﻧﻤﻴﺮﻡ ﻋﺸﻘﻢ....ﻧﻤﻴﺮﻡ،ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ،حالا ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺭﺩﻡ دیگه نیازی به رفتن من نیست،میکا ﺗﻮ الان ﻛﺠﺎیی؟ -ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺖ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ،ﻛﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ دیگه نزدیکم. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻴﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ،فقط ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺎ... ﮔﻮشی رو قطع ﻛﺮﺩم و پام رو روی پدال گاز فشار دادم. بعد ﺍﺯ پنج دقیقه به فرودگاه رسیده بود،از ماشین پیاده ﺷﺪم و ﺑﺎ چشم هام دنبال راستین ﮔﺸﺘﻢ. ﺩﻳﺪﻣﺶ ﺍﻭﻥ طرف ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ایستاده بود. با ذوق به سمتش دویدم و صدا زدم: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ .... راستین به سمتم برگشت و با لبخند برام دست تکون داد. فقط چند قدم مونده بود بهش برسم که همه چیز برام سیاه شد.... -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو پانزدهم (یک سال بعد) با حس نوازش دستی چشم هام رو باز کردم،مرساد بود. -نکن مرساد خوابم میاد. -پاشو خانومم دلم برای دیدن صورتت تنگ شده. -خل شدی مرساد من که همش ور دل توام بعد تو دلت برام تنگ میشه؟ -اره میشه،دل من برای دیدن چشم های عشقم تنگ شده. خیلی خوابآلود بودم و نتونستم که جوابش رو بدم اما اون به نوازش کردن موهام ادامه داد. -میکا ....من خیلی وقته که منتظرم تو بیای. -نه مثل اینکه تو امروز یه چیزیت شده؟من که همین جا پیشتم،منتظری که کجا بیام؟ -درسته تو این جایی اما من نه. چشم هام رو باز کردم و توی جام نشستم. -مرساد تو داری چی میگی؟من که چیزی از حرف هات نمیفهمم!؟ -عشقم تو باید من رو رها کنی و به زندگیت برگردی. دل خور نگاهش کردم. -به این زودی از بودن با من خسته شدی و میخوای ولم کنی؟ -خوب میدونی که اصلا اینطور نیست،این که قلب من هنوز داره میتپه فقط بخاطر عشقم به تو. مرساد از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت. -کجا میری مرساد؟من رو تنها نزار. مرساد با لبخند نگاهم کرد. -زندگی کن عشق من،زندگی کن،به جای هر دوی ما تو زندگی کن. مرساد از جلوی چشم هام اروم اروم محو شد. اشک هام جاری شدن و زجه زدم. -مرساد ..... از صدای زجه های خودم توی خواب از جا پریدم،نفس نفس میزدم و صورتم غرق اشک بودو تنم خیس از عرق. همش یه خواب بود،یه رویا. از ته دل گریه میکردم و توی اتاق دنبال نشونه ای از مرساد میگشم اما همش یه خواب بود. (چند روز بعد) -ﺳﻼﻡ ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ،ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺣﺎﻟﺖ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟میدونی امروز چه روزیه؟درسته امروز سالگرد ازدواجمونه،یه ﻛﺎﺩﻭ برات اوردم. پاکت توی دستم رو باز کردم و کاغذهاش رو در اوردم. -ﻣﻴﺪﻭنی ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎ چی ﻧﻮﺷﺘﻪ؟فرد مراجعه کننده از ﺍﻓﺴﺮﺩگی ﺷﺪﻳﺪ رنج میبرد و دز دارو های تجویز شده مؤثر نبوده. با پوزخند کاغذها رو روی سنگ قبر انداختم. -ﺑﻌﺪ از رفتن ﺗﻮ من ﭘﺎم رو ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ بیرون ﻧﺰﺍﺷﺘﻢ،ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪﺍﯼ ﻛﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺗﺎیی ﺑﺮﻳﻢ ﺗﻮﺵ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎیی ﺭﻓﺘﻢ،ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪﺍﯼ ﻛﻪ ﺗﻮ مردش ﺑﻮﺩﯼ و ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ،ﻧﺰﺍﺷﺘﻦ که ﺑﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺖ ﻧﺰﺍﺷﺘﻦ که ﺑﻤﻴﺮﻡ،وقتی با قرص خودکشی کردم یا وقتی رگ های هر دو دستم رو زدم هر بار این جسم خسته ی من رو نجات دادن. -ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻢ ﺭﻓﻴﻖ ﻧﻴﻤﻪ ﺭﺍﻩ،خستم ....خیلی ﺧﺴﺘﻪ،یک ﺳﺎﻟﻪ که ﻫﺮ ﺭﻭﺯ اومدم سر مزارت،ﺍﻣﺎ اینیار ﺩﻳﮕﻪ میخوام به حرف هات گوش بدم،همون حرف هایی ﻛﻪ ﻫﺮ وقت ﻣﻴﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﻬﻢ میزنی،میخوام به جای هر دومون زندگی کنم،ﻣﻴﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ و ﭘﻴﺪﺍﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ. -ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﻭلی ﻧﻪ به اون ﺍندﺍﺯﻩ ای که ﺗﻮ من رو دوست داشتی،ﺗﻮ من رو بیشتر ﺩﻭﺳﻢ داشتی،خیلی بیشتر. دسته گل رو روی سنگ قبر گذاشتم و به سمت ماشینم رفتم. در ماشین رو باز کردم که ﺳﻮﺍﺭ شم ﻛﻪ ﮔﻮشی توی جیبم ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ،توی ماشین نشستم و گوشی رو از جیب مانتوم بیرون اوردم،آرام بود: -الو... -ﺍﻟﻮ ﻣﻴﻜﺎ .....ﭘﻴﺪﺍﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮ. -ﺟﺪﯼ میگی؟؟؟ﻛﺠﺎﺳﺖ؟؟؟ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ بهم ﺑﮕﻮ؟ -ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺮﻩ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ برای همیشه ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ بره. -ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ بره،پروازش چه ساعتی و توی ﻛﺪﻭﻡ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ؟ -ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ امام ساعت چهارو ده دقیقه ی عصر. -ﺑﺎﺷﻪ الان راه میفتم،ﺷﻤﺎﺭه ی جدیدش رو هم برام بفرست. گوشی رو قطع کردم،ماشینم رو روشن کردم و با سرعت بالا به سمت فرودگاه روندم..... -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو چهاردهم (میکا-شش ماه بعد) صدای ویبره ی گوشی روی میز بلندتر از هر اهنگ زنگی بود که برای بار هزارم به صدا در میومد. بدون توجه بهش چشم هام رو محکم روی هم فشار داد تا باز توی عالم خواب فرو برم که زنگ ایفن خونه مانع این کار شد. صورتم رو توی پشتی فشار دادم و کلافه جیغ کشیدم. از جام بلند شدم به سمت ایفن رفتم و دکمه ی افش رو زدم. هرکی که بود خودش بلاخره بیخیال میشد. توی این شیش ماهه دیگه همه فهمیدن بودن که میلی به دیدن ادمها ندارم. بار دیگه صدای ویبره گوشی مثل صدای ناقوس مرگ توی سرم صدا داد. به صفحش نگاه انداختم که اسم نیکا روش نقش بسه بود. اروم به سمت پنجره رفتم و گوشه ی پرده رو کنار زدم. خودش بود،عادت همیشگی شونه،هر روز یکی از اونها جلوی در خونه میومد که فقط زنده بودنم رو چک کنه. نیکا که از جواب دادنم ناامید شده بود شروع به داد زدن توی کوچه کرد. -خوب میدونی که تا در رو باز نکنی من از اینجا جم نمیخورم،امروز دیگه حتماً تو رو با خودم از اینجا میبرم. بدون ذره ای توجه به دادو بی داد هاش لباس مشکی هام رو تنم کردم و بعد از برداشتن سویچ ماشین و کیلد های خونه بیرون رفتم. نیکا با دیدنم برای لحظه ای برق شادی تو چشم هاش جونه زد اما با دیدن رفتن من به سمت ماشین قدیمی ماهان که حالا در اختیار من گذاشته بود پکر شد. توی ماشین نشستم و قفل در رو زدم. نیکا به خودش اومد به سمت ماشین دوید و به شیشه ضربه زد. -میکا باید باهات حرف بزنم،خواهش میکنم یه لحظه وایسا. بدون توجه بهش ماشین رو روشن کردم و از کنارش گذشتم. داشت دیر میشد،مرساد منتظرم بود. ماشین رو گوشه ی قبرستون پارک کردم و چهار لیتری اب رو از صندوق ماشین بیرون کشیدم. به سمت سنگ قبر مرساد رفتم و کنارش روی زمین نشستم. با ابی که اورده بودم خاک های روی سنگش قبرش رو شستم و شروع به دردو دل کردم. - یار بی وفای من سلام،خوبی؟ببخشید که دیر کردم،این روزها بخاطر بالا رفتن دز دارو های اعصابم مدام تایم روز و شب رو از دست میدم،اما نگران نباش هر جور که باشه خودم رو بهت میرسونم چه شب باشه و چه روز. صدای نیکا از پشت سرم بلند شد: -اون به اومدن تو هیچ احتیاجی نداره،این مایم که به برگشتن تو به زندگی نیاز داریم. به سمتش برگشتم و با عصبانیت توی چشم هاش زل زدم. -برای من بعد از مرساد دیگه زندگی ای وجود نداره،از اینجا برو نیکا. روم رو از نیکا گرفتم و به سمت سنگ قبر برگشتم. نیکا به سمت دوید روبه روی من ایستاد شونه هام رو گرفت و داد زد: -این بار دیگه نه،باید به حرفهام گوش بدی،تو و راست… قبل از این که حرفش رو کامل کنه با لحن تهدید امیزی گفتم: -مبادا .....نیکا مبادا دیگه اسم اون فرد رو جلوی من بیاری؟نیکا من انبار باروتم دنبال یه جرقم که همه چیز رو به اتیش بکشم،پس اگه نمیخوای که تو دلیل شعله ور شدنم باشی بی هیچ حرفی از اینجا برو. نیکا خوب میدونست به هر چی که بگم عمل میکنم. پس ناامید پشتش رو به من کرد که بره. سر جام کنار سنگ قبر مرساد دراز کشیدم و روی اسمش دست کشیدم. نیکا برگشت و اهسته به سمتم اومد پاکتی رو جلوی روم روی سنگ قبر گذاشت و گفت: -باشه میرم اما تو حقته که این موضوع رو بدونی،این حتما خواسته ی مرساد هم هست که بدونی سر قولش به تو مونده. بعد از زدن حرفش اوجا رو ترک کرد. به پاکت توجه ای نکردم و چشم هام روی هم گذاشتم. -ببخشید عزیزم،خیلی سر و صدا شد،مرساد این ادمها دیگه دارن طاقتم رو سر میارن،چرا نمیخوان بفهمن که من همین الانش هم دارم با تو زندگیم رو میکنم؟ انقدر گریه کردم و حرف زدم که چشم هام گرم شد و همون جا خوابم برد. با صدای سریدار قبرسون که یه پیر مرد مهربون بود از خواب بیدار شدم. -دخترم ....بلند شو ....شب شده،خوب نیست دختر به جونی تو شب رو توی قبرستون بمونه،برای من هم دردسر میشه. از جام بلند شدم و بدون زدن حرفی به سمت ماشین راه افتادم که سرایدار صدام زد: -دخترم صبر کن ....این پاکت رو جا گذاشتی. پاکت رو از دستش گرفتم و روی صندلی شاگرد انداختم. ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه روندم. داخل خونه که شدم با همون لباسها خودم رو روی تخت انداختم و چشمهام رو بستم که صدای نیکا توی گوشم زنگ زد: -اما تو حقته که این موضوع رو بدونی،البته این حتما خواسته ی مرساد هم هست که بدونی سر قولش مونده. درجا توی جام نشستم و پاکت رو برداشتمو بازش کردم. یه سری اسناد پزشکی بود. دونه دونه صفحات رو ورق زدم و خوندم که با رسیدن به اخرین متن صفحه دهنم خشک شد و نفس هام به شماره افتاد. -اهدا کننده قلب مرساد احمدی گیرنده راستین وفایی. -این یعنی چی؟؟؟؟قلب مرساد من توی سینه ی راستین میتپه؟؟؟؟اخه چجوری؟؟؟ خدایا چه اتفاقی داره میفته؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو سیزدهم (یک ماه بعد) -بدون ﻣﻦ ﺭفتی بی ﻣﻌﺮﻓﺖ؟ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ﻣﮕﻪ بهت ﺑﺪ کرده بودم؟ﭼﺮﺍ من ﺯﻧﺪه اﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﮔﻨﺎهی ﻧﺪﺍشتی؟ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ بود که ﺗﻮ ﺭﻭ ﺳﻮﺯﻭﻧﺪ؟ -ﺧﺪﺍیا ﻋﺪﺍﻟﺘﺖ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ﭼﺮﺍ ﺗﻮی ﺯﻧﺪگی ﺍﻳﻦ فقط منم ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﺟﺮ ﺑﻜﺸﻢ؟ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻝ ﺧﻮشیم رو هم ازم ﮔﺮفتی،ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ روی سنگ قبر تازه نصب شده ی مرساد دست کشید. -اخه ﺑﻪ کی ﺑﮕﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ؟ﻫﻤﻮﻥ عکسی رو روی اعلامیه ﺑﺮﺍﺕ ﭼﺎﭖ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﻮ ازم خواسته بودی،همون عکسی ﻛﻪ قرار بود ﻗﺎبش ﻛﻨﻢ برای ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺘﻢ. -ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ ﻛﺠﺎیی که ببینی ﻣﺎﺩﺭﺕ بهم گفت حق منه که ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺷﻮﻫﺮم رو ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ کنم؟ -ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﻳﻪ ﻣﺎﻩ که از رفتنت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻣﺎ داغ من هنوزم مثل روز اول تازست،من رفتنت رو باور ندارم مرساد،ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻣﻴﺪﯼ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪگی لعنتی ﻧﺪﺍﺭﻡ،اصلا دیگه دلیلی برای زنده موندن ندارم... قوطی قرص هایی که دکتر برای اعصابم تجویز کرده بود رو توی مشتم خالی کردم. -خیلی زود میام پیشت. قرص ها رو با زور اب مدنی قورت دادم. کنار سنگ قبر دراز کشیدم و دستم رو روی اسم حکاکی شده ی مرساد کشیدم. (دروغ-مازیار فلاحی) همه میگن که تو رفتی♪♫ همه میگن که تو نیستی …♪♫ همه میگن که دوباره دلِ تنگمو شکستی … دروغه!♪♫ چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی؟♪♫ با ستاره ها، چه نزدیک …♪♫ منو توو دوری ببینی♪♫ همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!♪♫ همه میگن که عجیبه …♪♫ اگه منتظر بمونم …♪♫ همه حرفاشون دروغه!♪♫ تا ابد،اینجا میمونم …♪♫ بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره♪♫ ولی خوب عیبی نداره دلِ من خیلی صبوره …♪♫ همه میگن که تو رفتی♪♫ همه میگن که تو نیستی…♪♫ همه میگن که دوباره دلِ تنگمو شکستی … دروغه!♪♫ چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی؟♪♫ با ستاره ها چه نزدیک…♪♫ منو توو دوری ببینی♪♫ همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!♪♫ همه میگن؛ که عجیبه…♪♫ اگه منتظر بمونم …♪♫ همه حرفاشون دروغه!♪♫ تا ابد، اینجا میمونم …♪♫ بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره♪♫ ولی خوب عیبی نداره دلِ من خیلی صبوره …♪♫ همه میگن که تو نیستی♪♫ همه میگن که تو مُردی …♪♫ همه میگن که تنت رو،به فرشته ها سپردی … دروغه!♪♫ (دروغ - مازیار فلاحی) (راستین) دکتر با دقت به عکس سی تی اسکن و نوار قلب نگاه کرد. -عالیه،هیچ مشکی نیست،پیوند قلب شما موفق بوده،دیگه میتونید مثل همه ی ادم های سالم زندگی عادیتون رو کنید. کلافه دستی به سینم کشیدم. -پس این درد لعنتی چیه که مدام توی سینه ی من میپیچه اقای دکتر؟شما که میگید پیوند موفق بود؟ -عجله نکن پسر جون،پیوند شما موفق بود اما مچ شدن قلبت با بقیه اجزای بدن زمان بره،طبیعیه که بعضی وقت ها قلبت از مغز فرمان بری نکنه،اما بهت اطمینان میدم که میتونی به زندگیت ادامه بدی. پوز خندی زدم،کدوم زندگی؟من همون شب مردم،این فقط جسممه که به زور اشک های مادرم و التماس های پدرم کار میکنه،اگه اون ها نبودن به این نفس کشین اجباری هم پایان میدادم... -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو سیزدهم (یک ماه بعد) -بدون ﻣﻦ ﺭفتی بی ﻣﻌﺮﻓﺖ؟ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ﻣﮕﻪ بهت ﺑﺪ کرده بودم؟ﭼﺮﺍ من ﺯﻧﺪه اﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﯼ؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﮔﻨﺎهی ﻧﺪﺍشتی؟ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ بود که ﺗﻮ ﺭﻭ ﺳﻮﺯﻭﻧﺪ؟ -ﺧﺪﺍیا ﻋﺪﺍﻟﺘﺖ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ﭼﺮﺍ ﺗﻮی ﺯﻧﺪگی ﺍﻳﻦ فقط منم ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﺟﺮ ﺑﻜﺸﻢ؟ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻝ ﺧﻮشیم رو هم ازم ﮔﺮفتی،ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ روی سنگ قبر تازه نصب شده ی مرساد دست کشید. -اخه ﺑﻪ کی ﺑﮕﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ؟ﻫﻤﻮﻥ عکسی رو روی اعلامیه ﺑﺮﺍﺕ ﭼﺎﭖ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﻮ ازم خواسته بودی،همون عکسی ﻛﻪ قرار بود ﻗﺎبش ﻛﻨﻢ برای ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺨﺘﻢ. -ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ ﻛﺠﺎیی که ببینی ﻣﺎﺩﺭﺕ بهم گفت حق منه که ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺷﻮﻫﺮم رو ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ کنم؟ -ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﻳﻪ ﻣﺎﻩ که از رفتنت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻣﺎ داغ من هنوزم مثل روز اول تازست،من رفتنت رو باور ندارم مرساد،ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻣﻴﺪﯼ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪگی لعنتی ﻧﺪﺍﺭﻡ،اصلا دیگه دلیلی برای زنده موندن ندارم... قوطی قرص هایی که دکتر برای اعصابم تجویز کرده بود رو توی مشتم خالی کردم. -خیلی زود میام پیشت. قرص ها رو با زور اب مدنی قورت دادم. کنار سنگ قبر دراز کشیدم و دستم رو روی اسم حکاکی شده ی مرساد کشیدم. (دروغ-مازیار فلاحی) همه میگن که تو رفتی♪♫ همه میگن که تو نیستی …♪♫ همه میگن که دوباره دلِ تنگمو شکستی … دروغه!♪♫ چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی؟♪♫ با ستاره ها، چه نزدیک …♪♫ منو توو دوری ببینی♪♫ همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!♪♫ همه میگن که عجیبه …♪♫ اگه منتظر بمونم …♪♫ همه حرفاشون دروغه!♪♫ تا ابد،اینجا میمونم …♪♫ بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره♪♫ ولی خوب عیبی نداره دلِ من خیلی صبوره …♪♫ همه میگن که تو رفتی♪♫ همه میگن که تو نیستی…♪♫ همه میگن که دوباره دلِ تنگمو شکستی … دروغه!♪♫ چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی؟♪♫ با ستاره ها چه نزدیک…♪♫ منو توو دوری ببینی♪♫ همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!♪♫ همه میگن؛ که عجیبه…♪♫ اگه منتظر بمونم …♪♫ همه حرفاشون دروغه!♪♫ تا ابد، اینجا میمونم …♪♫ بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره♪♫ ولی خوب عیبی نداره دلِ من خیلی صبوره …♪♫ همه میگن که تو نیستی♪♫ همه میگن که تو مُردی …♪♫ همه میگن که تنت رو،به فرشته ها سپردی … دروغه!♪♫ (دروغ - مازیار فلاحی) (راستین) دکتر با دقت به عکس سی تی اسکن نگاه کرد. -عالیه،هیچ مشکی نیست،پیوند قلب شما موفق بوده،دیگه میتونید مثل تمام ادم های اطرافتون عادی زندگی کنید. دستی به سینم کشیدم و با کلافگی گفتم: -پس این درد لعنتی چیه اقای دکتر؟ شما که میگید پیوند موفق بوده پس چرا این قلب من مدام تیر میکشه. -عجله نکن پسر جون،پیوند شما موفق بود اما مچ شدنش با بقیه اجزای بدنتو زمان بره،طبیعیه که بعضی وقت ها از مغزت فرمان بری نکنه،اما بهت اطمینان میدم که میتونی به زندگیت ادامه بدی. پوز خندی زدم،کدوم زندگی؟من همون شب مردم،این فقط جسممه که به زور اشک های مادرم و التماس های پدرم کار میکنه،اگه اون ها نبودن به این نفس کشین اجباری هم پایان میدادم. از دکتر تشکر کردم و از بیمارستان زدم بیرون. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو دوازدهم (میکا) با پیچیدن درد شدیدی توی سرم چشم هام ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. چند بار پلک زدم تا دید تارم بهبود پیدا کنه. صدای چیک چیک سرم نشون میداد که ﺗﻮی ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ هستم. چشم گردوندم که ﻧﻴﺎﺯ رو کنار تختم روی صندلی خوابیده دیدم. ﺍﻳﻦ اینجا چی کار میکرد؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮه؟من اینجا چی کار میکنم؟چه اتفاقی افتاده؟ سرم تیر کشید که دستم رو روی سرم گذاشتم و سعی کردم تا از روی تخت بلند شم. -نیاز ...نیاز اینجا چه خبره؟ نیاز از خواب پرید و با خوشحالی به سمتم اومد. با دیدن لباس سیاه توی تنش چیزی تو ذهنم جرقه زد و ﻫﻤﻪ چیز رو به ﻳﺎﺩﻡ ﺍﻭردم. با وحشت جیغ زدم: -ﻣﺮﺳﺎﺩ ...... ﻧﻴﺎﺯ زور میزد که ﺍﺭﻭﻣﻢ ﻛﻨﻪ اما ﻣﻦ ﺯﺟﻪ ﻣﻴﺰﺩم و ﻣﺮﺳﺎﺩ رﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. با صدای جیغ من همه ی خانوادم و دوست هام داخل اتاق ریختن. ﻧﻴﺎﺯ رو به آروین گفت: -دکتر رو خبر کنید. -بابا مرساد کجاست؟ -دخترم مرساد .....مرساد ..... بابا پشتش رو بهم کرد و از اتاق خارج شد. -ماهان مرساد من کجاست؟تو بهم بگو؟ اشک های ماهان مثل خنجری توی قلب من فرو میرفت. کلافه جیغ زدم: -د،یکی به من بگه شوهر من کجاست؟ چرا با شما اینجا نیست؟ نیکا به سمتم اومد و من رو با گریه توی بغلش گرفت. -تسلیت میگم،خدا بهت صبر بده. با گریه و جیغ گفتم: -چی میگی تو؟مرساد من مرده؟ همه بدون جواب دادن داشتن به حال من گریه میکردن. ناباور داد زدم: ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﻧﻜﻨﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮی سرم بود که ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺮﻡ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﺠﺎﺯﺍﺗﻢ میکنی؟ﺧﺪﺍﻳﺎ من رو ﺑﺒﺨﺶ،ﻣﺮﺳﺎﺩم رو بهم ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻥ. تمنا سرم رو توی بغلش گرفت و با گریه نوازش کرد. هلش دادم و چنگ زدم تو صورت خودم و جیغ زدم: -ﻣﺮﺳﺎﺩ.....ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ.....ﺑﺮﮔﺮﺩ تورﻭﺧﺪﺍ .... ﻣﮕﻪ ﻗﻮﻝ ﻧﺪﺍﺩﯼ که هیچ وقت ﻭﻟﻢ نمیکنی؟ﻣﮕﻪ نمیگفتی که ﻋﺎشقمی؟ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستی که خوشبختم کنی؟ ﺩﻛﺘﺮ و ﭘﺮﺳﺘﺎﺭها به سمتم دویدن و دستو پام رو محکم گرفتن. دکتر داروی آرام بخش رو بهم تزریق کرد. در حالی که داشتم اروم توی خلسه فرو میرفتم بی جون گفتم: -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮ؟؟؟؟ (سحر-دوست دارم) کاشکی چشمات مال ِ من بود تا که دنیا تو ببینم بزار عاشقت بمونم بزار تو دلت بشینم بزار عاشقت بمونم بی تو خیلی سرد ِ خونه تویه چشم ِ من نگاه کن آخه چشمات مهربونه دوست دارم ... نگو که دیگه دیره بخند برای ِ من تا باز گریه ــَم بگیره دوست دارم ... نگو حرفی نداری چیه گناه ِ من؟! که تو دوسم نداری کاشکی دنیات مال ِ من بود تا که دنیاتو میدیدم من واسه داشتن ِ تو دور ِ دنیا خط کشیدم نزار اینجا تک و تنها تویه این زندون بمونم تو میخوای از هم جداشیم نمی تونی نمی تونم دوست دارم ... نگو که دیگه دیره بخند برای ِ من تا باز گریه ــَم بگیره دوست دارم ... نگو حرفی نداری چیه گناه ِ من؟! که تو دوسم نداری (سحر-دوست دارم) چشم های بی ﺭﻭحم رو دوخته بودم به ﻗﺒﺮ ﺧﺎلی ﺟﻠﻮم روم ﻛﻪ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ تا ﺗﻦ بی جون ﻣﺮﺳﺎﺩم رو توی آغوش بگیره. ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﻻﻟﻠﻪﺍﻟﻠﻠﻠﻪ ﭼﺸﻢ افتاد ﺑﻪ ﺟﻨﺎﺯﻩ ی ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻛﻪ روی دست های خانواده و فامیل به سمت قبر هدایت میشد. از جام ﭘﺮﻳﺪﻡ و ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ زدم: -ﻧﻪ ....نمرﺩﻩ ...... ﺷﻮﻫﺮم رو خاک نکنید ....اون ﺯﻧﺪﺳﺖ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ که ﺯﻧﺪﺳﺖ،ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ .....ﮔﻔﺖ که هیچ وقت ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﮔﻔﺖ که ﻫﻤﻴﺸﻪ پیشتم،ﺍﻭﻥ هیچ وقت به من ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﻴﮕﻪ،ﺍﻭﻥ ﺟﻮﻧﻪ،تورﻭﺧﺪﺍ ﺧﺎﻛﺶ ﻧﻜﻨﻴﻦ،ﺍﻭﻥ ﮔﻨﺎهی ﻧﺪﺍﺭﻩ،اون ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻴﻦ،تورﻭﺧﺪﺍ .....ﺍﻭﻥ کلی ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ خیلی ﺯﻭﺩ ﺑﻮﺩ که ﺑﻤﻴﺮﻩ. بابا اینا جنازه ی مرساد رو روی زمین گذاشتن. -بزارید با شوهرش خدافظی کنه. روی زمین زانو زدم و با دست های لرزون روی صورتش رو باز کردم. مرساد با صورت سفید شده که روش جای چند تا زخم عمین افتاده بود اروم خوابید بود. با لرز صورتش رو بوسیدم و زجه زدم: -ﺍﻗﺎیی .…مرسادم ....ﻣﮕﻪ نمیگفتی که ﺯﻭﺩ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺷﻴﻢ؟مگه ﺍﺳﻤﺸﻮن رو هم ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ؟ﭘﺲ ﻛﺠﺎ میخوای بری ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻭﺩﯼ؟ دخترها با گریه به سمت اومدن و خواستن که من رو بلندم کنن اما من خودم رو روی جنازه ی مرساد انداختم و جیغ کشیدم: -ولم کنید لعنتیها،میخوام باهاش حرف بزنم. صورت مرساد رو اروم نوازش کردم و زجه زدم: -ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ .....ﺍﻗﺎیی .....ﭘﺎﺷﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭ،ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ،ﻣﺎ ﺗﺎﺯﻩ سه روزه که ﻋﺮﻭسی ﻛﺮﺩﻳﻢ،ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺎﺷﻪ قبوله ﺗﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ،ﭘﺎﺷﻮ ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ. دخترها چهار نفری بلندم کردن و ﻛﺸﻴﺪﻧﻢ عقب،بابا اینا صورت مرساد رو پشوندن و جنازش رو توی قبر گذاشتن. -ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩها .....تورﻭﺧﺪﺍ ﻣﺮﺳﺎﺩم رو ﺧﺎﮎ ﻧﻜﻨﻴﻦ،ﻣﺮﺳﺎﺩﻡ ﭘﺎﺷﻮ،ﻧﺰﺍﺭﻳﺪﺵ ﺗﻮی ﺧﺎﮎ اونجا ﺳﺮﺩﻩ،ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﺗﻨﮕﻪ،ﺗﺎﺭﻳﻜﻪ،توروﺧﺪﺍ ﻭﻟﺶ ﻛﻨﻴﺪ،ﻣﺮﺳﺎﺩ…. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو یازدهم یک ساعت بعد ماهان و پدرش توی اتاق دکتر نشسته بودن و به حرف هاش گوش میدادن. -خوشبختانه ضربهی وارد شده به سر اسیبی به مغز نرسونده و فقط یه شکستگی مختصر توی کاسه ی سر وجود داره که با مراقبت مداوم بهبود پیدا میکنه،دخترتون تا چند ساعت دیگه به بخش منتقل میشه. چشم های ارسام و ماهان از خوشحالی برق زد. -ممنون اقای دکتر،ممنونم. ارسام و ماهان با خوشحالی از اتاق دکتر خارج شدن. ماهان به پدرش که کمی نگران به نظر میرسید نگاه کرد. -بابا چرا نگران بنظر میرسید؟دکتر که گفت چیز نگران کننده ای وجود نداره. -نمیدونم باید چجوری خبر مرگ مرساد رو به میکا بدیم،همین به خودمی خود سخت هست حالا جریان اهدای عضو هم قوز بلا قوز شده. -میکا دیونه میشه بابا نباید راجب اهدای عضو چیزی بهش بگیم،باید این موضوع رو ازش پنهان کنیم. -خانوادمون رو ساکت کردیم اما دوست هاش چی اون ها همه چیز رو لو میدن. -من با اون ها صحبت میکنم،الکی میگم که شرط اهدای عضو به پسرشون مخفی کردن این موضوع از میکا و راستینه. ارسام با این فکر ماهان موافقت کرد و ماهان برای اجرایی کردنش راهی بخش ای سی یو شد. چند ساعت بعد در حالی میکا توی بخش هنوز توی بیهوشی به سر میبرد پیوند مرساد و راستین انجام شد. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو دهم در سمت دیگه ی بیمارستان جلوی در اتاق ای سی یو خانواده راستین و دوستانش منتظر خبری نشسته بودن. پدر راستین با چشم های به خون نشسته زیر لب زمزمه کرد: -سکته کرده!؟پسر بیستو پنج ساله ی من سکته کرده؟!راستین من سکته کرده؟! الیاس به کمر بابای راستین دست کشید. -عمو جان انقدر خودتون رو اذیت نکنید،راستین خوب میشه بر میگرده مثل روز اولش میشه،خودتون رو از پا نندازید خاله نوشین به شما نیاز داره. رامبد نگاهش رو به نوشین دوخت که از گریه ی زیاد بی حال روی صندلی بیمارستان افتاده بود و دخترها دورش رو گرفته بودن و هر کدوم براش کاری میکردن. یکی بهش اب میداد یکی دیگه پشتش رو میمالید. در ای سی یو باز شد و دکتر بیرون اومد. همه به سمتش رفتن. آروین از بقیه پیش دستی کرد و پرسید: -چی شد اقای دکتر؟حال بیمار ما چطوره؟ -متاسفانه یکی از رگ های اصلی قلبش مسدود شد و نیاز فوری به عمل پیوند داره. رامبد که به سختی سر پا بود رو به دکتر گفت: -اقای دکتر راستین از بچگی مشکل قلبی داشت اما توی این یک سال وضعش بدتر شده بود و تو صف پیوند قلب قرار گرفته بود اما بخاطر نوع گروه خونیش که او منفی هنوز موفق به پیوند نشده. -در هر حال اون وقت زیادی نداره هر لحظه ممکنه حمله ی دیگه ای بهش دست بده،باید هر چی سریع تر براش یه قلب پیدا بشه. دکتر به داخل اتاق برگشت. نوشین خودش رو توی بغل رامبد انداخت و زجه زد. -رامبد بچم ….راستینم …..نجاتش بده رامبد. همه به تکاپو افتادن و هر کس دنبال یه راه برای پیدا کردن قلب پیوندی به هر در زدن. توی بخش سی سی یو دکتر با بی رحمی تمام رو به پدر مرساد گفت: -پسر شما کارت اهدای عضو داره میدونم که این تصمیم برای شما خیلی سخته اما هر لحظه درنگ شما جونی که اعضای پسر شما میتونه نجات بده رو به خطر میندازه،لطفاً زودتر تصمیم خودتون رو بگیرد. دکتر پشتش رو به پدر مرساد کرد و داخل سی سی یو شد. -اینا چی میگن ارسام؟من چجوری اجازه بدم پاره ی تنم رو تیکه تیکه کنن؟اون همین حالاشم تمام تنش زخمیه،جواب یلدا رو چی بدم؟بگم پسرت پنهانی کارت اهدای عضو گرفته؟ -اروم باش احمد،تو الان باید تکیه گاه یلدا باشی،میدونم که خیلی سخته اما اگه میخوای یلدا رو هم با مرساد از دست ندی باید قوی باشی. اقا رامبد پدر راستین که از پرستار شنیده بود یه فرد اهدایی توی بخش سی سی یو هست با پسرها برای راضی کردن خانواده ی اون فرد به بخش سی سی یو رفته بودن که با دیدن خانواده میکا در اونجا شکه شدن. آروم به خانواده میکا نزدیک شدن و رامبد پرسید: -اقای سلیمی!شما اینجا چی کار میکنید؟ -اقای وفایی شما از کجا خبر دار شدید؟ماهان بهتون خبر داده؟ ماهیار با نگرانی پرسید: -ماهان چه چیزی رو به ما خبر داده؟ما برای مشکلی اینجا هستیم. -من خبری به کسی ندادم پدر جان. مهیار پرسید: -میکا هم اینجاست؟اتفاقی افتاده؟ ارسام با ناراحتی جواب داد: -متأسفانه میکا و همسرش توی راه شمال تصادف کردن و الان توی سی سی یو هستن. همه از چیزی که شنیده بودن شکه شدن،ماهان که موقعیت رو ناجور دیده بود پسرها رو کنار کشید و همه ی داستان رو از اول براشون تعریف کرد. حالا که همه متوجه شده بودن فرد اهدایی مرساد پسر عمه و همسر میکاست درمونده شده بودن و نمیدونستن که باید چی کار کنن. -اقای وفایی نگفتید شما برای چه مشکلی اینجا هستید؟خانواده محترم که انشاالله در سلامتن؟ رامبد کلافه دستی به سر و روش کشید،باید حرفش رو میزد،پای جون پسرش در میون بود. -اقای سلیمی میدونم که اصلا موقعیت خوبی نیست اما من مجبورم که حرفم رو بزنم،پای جون بچم درمیونه. -اتفاقی برای اقا راستین افتاده؟ -راستین فوری به یه قلب اهدایی با گروه خونی او منفی نیاز داره،میدونم که بی شرمیه اما ما اومدیم اینجا که به خانواده ی شما التماس کنیم که اجازه ی این پیوند رو بدین. پدر مرساد عصبانی داد زد: -اینا چی میگن ارسام؟قلب بچه ی من رو برای پسرشون میخوان؟بهشون بگو از اینجا گمشن بیرون. -اروم باش احمد سکته میکنی ها،اقای وفایی لطفاً از اینجا برید ما اصلاً توی شرایط خوبی نیستیم. رامبد بدون لحظه ای مکث جلوی پای پدر مرساد زانو زد. -التماستون میکنم،میدونم شما داغتون تازست اما راستین من وقت زیادی نداره،پسر شما دیگه نمیتونه پیشتون برگرده بزارید که قلبش به پسر من زندگی دوباره ببخشه اینجوری انگار که پسر شما هم هنوز زندست. -پدر مرساد پشتش رو به رامبد کرد و داد زد: -ارسام از اینجا بیرونشون کن تا خونش رو نریختم. ماهان سمت پسر ها رفت و زمزمه کرد: -فعلا از اینجا برید اون کارت اهدای عضو داره وقتی که کارت تایید بشه در هر صورت اهدای عضو انجام میشه. پسرها دست رامبد رو گرفتن از روی زمین بلندش کردن و از سی سی یو خارج شدن. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو نه (راوی) هر بار که در اتاق باز و بسته میشد همه با نگرانی چشم میدوختن به در سی سی یو. چندین ساعت بود که همه بیقرار توی بیمارستان منتظر خبری از بچه ها بودن. مادرها شیون میکردن و کسی نمیتونست ارومشون کنه. در بار دیگه باز شد و پرستاری از بخش سی سی یو خارج شد. ماهان که دیگه داشت به جنون میرسید به سمت پرستار رفت. -خانوم پرستار تورو خدا یه خبر کوچیکی چیزی بگید؟پس چرا دکتر بیرون نمیاد الان چندین ساعته که اینجا منتظر یه خبریم،جون عزیزت یه چیزی بگو؟ -اقا این چندمین باره که دارم بهتون میگم من از چیزی اطلاع ندارم باید با دکتر خودشون صحبت کنید،هر کاری از دستمون بر بیاد براشون میکنیم لطفاً صبور باشید. پرستار پا تند کرد و از دست ماهان در رفت. بابای میکا جلو رفت و دستش رو روی شونه ی ماهان گذاشت. -اروم بگیر پسرم،بزار به کارشون برسن،وقتشون رو تلف نکن. -دارم دیونه میشم بابا پس چرا خبری بهمون نمیدن؟ بابای میکا که قلب درد داشت عذابش میداد چشم هاش رو روی هم فشار داد و لب هاش رو گزید. -چی شد بابا؟پرستار ….پرستار، بابا خوبی؟ پرستاری از بخش بیرون اومد و به سمتشون رفت. -اقا حالتون خوبه؟ -خانوم پرستار فکر کنم قلبش درد میکنه. -همراه من بیاین از انتظامات یه ویلچر بگیرید و پدرتون رو ببرید توی اورژانس بهشون رسیدگی میکنن. ماهان رو به نفس کرد و اشاره زد که پیش باباش بمونه تا اون برگرده. با پرستار رفت و بعد گرفتن ویلچر باباش رو به اورژانس انتقال داد. هوا دیگه روشن شده بود و بیمارستان به هم همه افتاده بود. خانواده ی بچه ها همچنان با نگرانی جلوی در سی سی یو خونه کرده بودن. در سی سی یو بار دیگه باز شد و دکتر بلاخره بیرون اومد. با دیدن دکتر همه به سمتش یورش بردن. مادر مرساد با زجه از دکتر پرسید: -چی شد اقای دکتر؟؟؟چی شد؟؟؟حال پسرم خوبه؟؟ دکتر که با این همه سابقه ی کاری هنوز هم نمیتونست توی چشم های یه مادر زل بزنه و خبر بدی رو بهش بده سرش رو پایین انداخت گفت: -متأسفم،پسر شما مرگ مغزی شده،دیگه کاری از دست ما براش برنمیاد. با شنیدن حرف دکتر در انی مادر مرساد روی زمین سقوط کرد و صدای جیغ خواهرش بلند شد. پرستار به سمت مادر مرساد دوید و اون رو روی تخت بیمارستان خوابوندن و به سمت ارژانس بردن. صدای جیغ و شیون خانواده ی بچه ها دل همه ی حضار اون نزدیکی رو به رعشه انداخته بود. ماهان شوهر عمش رو که توان ایستادن نداشت توی بغلش گرفته بود و هر دو با صدای بلند اشک میریختن. پدر میکا که از ترس شندین خبر بدی راجب دخترش از دکتر عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود دستش رو به دیوار گرفت اب دهنش رو به سختی قورت داد و با چشم ها اشکی پرسید: -حال دختر من چطوره اقای دکتر؟ -فعلا نمیتونیم مطمئن چیزی رو بگیم،عکس و ازمایش های لازم رو ازش گرفتیم باید منتظر جوابش بمونید،ضربه ی محکمی به سرش وارد شده ممکنه که فلج بشه یا که حافظش رو از دست بده باید برای هر چیزی خودتون رو اماده کنید. -بابا …. ماهان به سمت پدرش که زانوهاش خم شده بود و داشت روی زمین سقوط میکرد دوید و کمرش رو گرفت. -ماهان خواهرت ….. -خوب میشه بابا،خواهر من قوی ترین ادمی که توی زندگیم دیدم. -اما بدون مرساد …. با یاداوری بلایی که سر خواهرزاده عزیزش اومده بود شونه هاش لرزید،سرش رو پایین انداخت بی صدا اشک ریخت. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو هشت (ﻣﻴﻜﺎ) امشب هم ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮبی و ﺑﺪی هاش با تمام ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﻳﻨﺶ ﺗﻤﻮﻡ. و وقت ﺧﺪﺍفظی ﺭﺳﻴﺪ،ﻫﻤﻪ داشتن ﮔﺮﻳﻪ میکرﺩﻥ،حتی ﻣﺎﻣﺎنم که همیشه فقط دنبال از سر باز کردن من بود. ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮهایی ﻛﻪ شب عرسیشون ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ رو ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ،اما الان اشک های خودم بند نمی اومد. ﻣﺎﻣﺎﻥ با گریه بغلم کرد: -ﻣﻴﻜﺎ من رو بخاطر همه چیز ﺑﺒﺨﺶ،خوشبخت بشی ﺩﺧﺘﺮﻡ. با گریه سر تکون دادم و ﻣﺤﻜﻢ بغلش کردم. ماهان جلو اومد: -ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﻮﭼﻠﻮﻡ ﻋﺮﻭﺱ ﺷﺪﻩ!ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ!ﺧﺪﺍیا ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ که ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺎشی ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮی بغلم و ﮔﻔﺖ ﺍین کوچولو ﺧﻮﺍﻫﺮته،خیلی ﺯﻭﺩ ﮔﺬﺷﺖ،ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﻘﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﺩﺭست و ﺣﺴﺎبی ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺣﻘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ رو تمام ﻛﺮﺩﯼ،ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ شیطنت هاﺕ و ﺍذیت کردنات ﺑﺎﺯ هم ﻋﺎشقتم و نمیتونم ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻴﺶ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﻬﺮ بمونم،خوشبخت بشی خواهری. با چشم های اشکی ﺳﺮم رو تکون ﺩﺍﺩم و به ﺑﺎﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ مردونه اشک ﻣﻴﺮیخت. -ﺩخی ﻣﻨﮕﻮﻝ ﺑﺎﺑﺎ،ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺑﺮﺍﻭﺭﺩﻩ ﺷﺪ و ﺗﻮ رو توی ﺍﻳﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻳﺪم،ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺭﺍﺣﺖ سرم رو بزارم زمین و ﺑﻤﻴﺮﻡ،ﻣﺎﻩ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮﯼ ﻣﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎت رو برای این که این همه تو زندگی بهت سختی دادن ببخش… ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺑﺎ نذاﺷﺘﻢ که ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ. ﺑﺎﺑﺎم با عشق دستم رو گرفت و توی ﺩﺳﺖ های ﻣﺮﺳﺎﺩ گذاشت و ﺗﻮی چشم های مرساد ﺯﻝ زد که ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺳﺮش رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ و ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎ بهش ﻟﺒﺨﻨﺪ زد. بعد از خداحافظی از همه سوار ﻣﺎﺷﻴﻦ شدیم و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ به ﺳﻤﺖ ﺷﻤﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻩ عسلمون. ﻣﺮﺳﺎﺩ با ذوق رو به من گفت: -ﭼﻪ ﺣﺎلی کنیم تو ﺷﻤﺎﻝ با هم ﻣﻴﻜﺎ خانم،ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺷﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ،ﻣﻦ خوشبخت ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺗﻮ ﺩﻧﻴﺎﻡ،ﺗﻮ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﻛﺎﺭهاﯼ ﺧﻮبمی. دستش رو توی دستم گرفتم و با محبت نگاهش کردم. -ﺑﻪ من هر جایی که ﺑﺎ ﺗﻮ باشم ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﺍﻗﺎیی ﺟﻮﻧﻢ،ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ خوشبخت ﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺩﻧﻴﺎﻡ،ﺗﻮ ﭘﺎﺩﺍشی ﻧﻪ ﻣﻦ،ﺗﻮ من رو خوشبخت ﻛﺮﺩﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﺯﻣﺎنی ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ بریده ﺑﻮﺩﻡ. مرساد روی دستم بوسه نشوند: -ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮین ها ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﺕ ﻣﻴﺮﻳﺰﻡ،تو ﻓﻘﻂ ﻟﺐ ﺗﺮ ﻛﻦ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ،ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻧﮕﺎﺭ که ﺭﻭ ﺍﺑﺮﺍﻡ،اصلا باورم نمیشه که تو ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ شدی،ﻧﻔﺴﻢ ﺷﺪﯼ،ﺗﺎﺝ ﺳﺮﻡ ﺷﺪﯼ. با یه چشمک ادامه داد: -ﻓﻘﻂ اگه ﻳﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ی ﺗﭙﻞ مپل هم ﺑﺮﺍﻡ ﺑﻴﺎﺭﯼ ﻣﻴﺸﻪ ﻧﻮﺭ ﻋﻼ ﻧﻮﺭ. بلند خدیدم. -ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﺑﻔﻜﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻣﺎ ﺗﺎﺯﻩ چند ساعته که ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻳﻢ. -ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﭽﻢ،ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ اگه ﺑﭽﻪ ی ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺧﻮﺩﺕ باشه،این کار رو برای من میکنی؟البته ﺍﻻﻥ ﻧﻪ ها ﻳﻪ ﺳﺎﻝ یا ﻓﻮﻗﺶ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﻪ،ﺗﺎﺯﻩ ﺍسم هاشون رو هم ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ. -چه اسمی؟ -ﺍﺭﻭﺷﺎ ﻭ ﺍﺭﺷﺎﻡ. -ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ اسم های قشنگی،ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻝ ﺍﻗﺎﻳﻢ ﭼﺸﻢ،ﺑﻪ ﺷﺮطی ﻛﻪ ﭼﺎﻕ و ﭘﻴﺮ هم ﺷﺪم هیچ وقت ﻭﻟﻢ نکنی. -ﺣﺮﻓﺎ ﻣﻴﺰنی ها،ﺗﻮ نفس منی چجوری نفس کشیدن رو ول کنم؟راستی خانومم؟ -ﺟﺎﻧﻢ ﺍﻗﺎیی؟ -عزیز دلم ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﺑﻮﺩ مگه ﻧﻪ؟ سرخوش ﺧﻨﺪﻳﺪم و جواب دادم: -ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ خیلی خوشبختم ﻣﺮﺳﺎﺩ،ﺍﺯﺕ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﻤﻪ چیز ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ،ﻣﻦ ﻟﻴﺎقتت رو ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﺍﻉ ﺍﻉ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺮف ها ﻧﺰن ها،ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮینی،اصلا تو ﻣﻴﺪﻭنی که ﭼﻘﺪر ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟ -ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ هم که ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻪ اندازه ی دوست داشتن ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺮﺳﻪ. -ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺸﺘﺮﻩ. -ﻧﭻ،ﻧﭻ. -چرا من خیلی خیلی بیشتر ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. با خنده داد زدم: -ﺩﻭﺳﺖ دارﻡ. ﻣﺮﺳﺎﺩ به دیونگیم پا داد و مثل خودم داد زد: -ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..... با لج بازی بلند تر از داد زدم: -مرساد من ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...... ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺷﻴﺸﻪ ﺭﻭ ﻛﺸﻴﺪ ﭘﺎیین ﺳﺮش رو ﺑﺭﺩ ﺑﻴﺮﻭن و ﺩﺍﺩ ﺯﺩ: -ﺍﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ،ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ،ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﺑﺮﺍﺵ،ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ .... ﺩﺍﺷﺘﻢ به دیونه بازی هاش نگاه میکردم و از ته دل ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ وقتی ﺳﺮم رو به روبه رو چرخوندم با دیدن کامیونی که با سرعت ما نزدیک میشد ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﻣﺮﺳﺎﺩ،ﻛﺎﻣﻴﻮﻥ ...... ﻫﻤﻪ چیز خیلی ﺳﺮﻳﻊ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ. مرساد برای این که به کامیون نخوریم فرمون رو چرخوند که ﻣﺎﺷﻴﻦ با سرعت به سمت پرتگاه رفت،ﺍﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺗﻮی چشم هام ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺖ: -ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ،ﺣﻼﻟﻢ ﻛﻦ. خم شد ﺩﺭ سمت من رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ من رو ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ به بیرون هل ﺩﺍﺩ. جیغ بلندی کشیدم و از ماشین پرت شدم بیرون و بعد از کلی غلت زدن،ﺳﺮﻡ ﺑﻪ سنگی بر خورد کرد و نیمه جون شدم. اخرین چیزی که قبل بسته شدن چشم هام دیدم پرت شدن ﻣﺎﺷﻴﻦ با سرعت بالا به ته ﺩﺭﻩ بود و بعد کامل از حال رفتم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو هفت (راستین) با سرعت بالا توی اتوبان ویراج میدادم و به سمت ویلای شمال میروندم،اونجایی که پر از خاطرات عشقم بود. با گریه داد میزدم: -ﺧﺪا .....ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ عشقم رو ﺍﺯﻡ ﮔﺮفتی؟؟؟ﭼﺮﺍ؟؟؟ -ﺍﻳﻦ حق ﻣﻦ نیست که ﻋﺸﻘﻢ سهم یکی ﺩﻳﮕﻪ شه،ﭘﺲ ﻣﻦ چی؟ﻣﻦ چی ﻣﻴﺸﻢ؟ﻋﺸﻖ ﻣﻦ چی ﻣﻴﺸﻪ؟؟؟ اشک هام رو با پشت دستم کنار زدم و ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ فریاد زدم: -خدا ....ﺻﺪﺍﻣﻮ ﻣﻴﺸﻨﻮﯼ؟؟؟ﻣﻨﻢ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺪﺑﺨﺘﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﺧﺪﺍ .... عشق من ﺗﻮی لباس سفید ﻋﺮﻭﺳﻪ من رو ﺑﺰﺍﺭ ﺗﻮی ﻛﻔﻦ ﺳﻔﻴﺪ،ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﺒﻴﻨﻢ دیگه ندارمش،ﻣﻦ ﺩلش رو ﺷﻜﺴﺘﻢ ﺍﺭﻩ ﺍﻣﺎ بعدش که ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ همه چیز روﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﻢ،ﭼﺮﺍ ﺑﻬﻢ ﻧﺪﺍﺩﻳﺶ اخه؟ -خدایا،ﺩﻳﺪﯼ عشقم رو ﭼﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؟ﺷﺒﻴﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ،ﺍﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ اما ﻣﻦ ﻗﺪﺭش رو ﻧﺪﻭﻧﺴﺘﻢ،ﻣﻦ ﺍﺣﻤﻖ ﺍذﻳﺘﺶ ﻛﺮﺩﻡ،ﺭﻧﺠﻮﻧﺪﻣﺶ. سرم رو به چپ و راست تکون دادم. -ﻧﻪ ....ﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﻢ ﭘﺴﺶ ﺑﺪﯼ،ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺵ ﮔﺮﺩﻭنی،ﺍﻭﻥ باید ﻣﺎﻝ من شه،اون ﺳﻬﻢ ﻣﻨﻪ،اون ﻋﺸﻖ ﻣﻨﻪ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻳﺎ جون من رو بگیر یا بهم ﺑﺮﺵ ﮔﺮﺩﻭﻥ. -ﻋﺸﻘﻢ ....ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩ،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﺍﻟﺘﻤﺎست ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩ. اشک هام به سختی میذاشت که راه جلوم رو ببینم. ﺻﺪﺍﯼ ﺿﺒﻄﻮ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺮﺩم و ﺍشک ﺭﻳﺨﺘﻢ. (ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﻭغی ﺷﻨﻴﺪﻡ،ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ شک ﺭﺳﻴﺪﻡ. ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﮎ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻬﻮﻧﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮﺩ،ﮔﺬشتی ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ،ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ. ﺯﻭﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺎﺧﻮﺷﻪ،ﺟﺪﺍیی ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﻪ ﺷﻜﻠﺶ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻨﻪ،ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ،ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺎﺧﻮﺷﻪ،ﺟﺪﺍیی ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ ﻣﻦ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻜﻦ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ،ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ بی ﺗﻮ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪﻩ،ﻧﻤﻴﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺳﺮﺯﺩﻩ ﻣﻦ ﺣﺪﺱ ﻣﻴﺰﻧﻢ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ،ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﭼﺸﻢ ﺯﺩﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺎﺧﻮﺷﻪ،ﺟﺪﺍیی ﭼﻪ ﺁﺳﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ،ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ. ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﻛﻪ ﺷﻜﻠﺶ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻨﻪ،ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ،ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ (ﻳﻪ ﺳﺎﻳﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﺕ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) ﺍﻧﻘﺪﺭ اشک ریختم و ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﻮﺯﺵ ﺑﺪﯼ ﺗﻮﯼ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﺎشین رو به سختی کنار ﻛﺸﻴﺪﻡ و به سمت داشبورد ماشین خم شدم که قرص قلبم رو بردارم اما چشم هام سیاهی رفت و بیهوش شدم. -
مامان میگفت من زحمتت رو کشیدم و بزرگت کردم باید اون جوری که من میخوام زندگی کنی. بابا میگفت من به وجودت اوردم پس باید عصای دست من باشی و ابروی من رو حفظ کنی. داداش میگفت من ازت بزرگ ترم و همین طور مردم تو باید پله ی من باشی،ازادی تو توی دست های منه و تو باید از حق خودت به نفع من کنار بکشی. همسر میگفت من هر کاری که میکنم برای اینده ی هر دومونه پس تو باید تا وقتش از همه ی رویاها و خواسته هات بگذری تا من به اون بالا ها برسم. بچه میگفت از سن نظر دادن تو دیگه گذشته من نمیتونم عقده های تو رو زندگی کنم،من زندگی خودم رو دارم.
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو شش (میکا) راستین بود که با صورت پر از اشک به چشم هام زل زده بود. احساس کردم قلبم تپیدن رو فراموش کرده. اون اینجا چی کار میکرد؟چرا حالا؟ عاقد برای بار اول گفت: -ایا بنده وکیلم؟ ابجی مرساد که داشت روی سمون قند میسابید جواب داد: -عروس رفته گل بچینه. عاقد دوبار شروع به خوندن متن عقد کرد. حس میکردم که هر لحظه ممکنه اشک توی چشم هام جاری بشه. مرساد دستم رو فشار خفیفی داد و اروم لب زد: -خوبی؟چرا دستت یخ کرده؟ بدون این که جوابی بهش بدم به جایی که راستین ایستاده بود زل زدم. یعنی اومده که من رو با خودش ببره؟اگه بیاد جلو و دستش رو به سمتم دراز کنه بدون فکر به هیچ چیزی باهاش میرم. عاقد تکرار کرد: -برای بار دوم عرض میکنم ایا بنده وکیلم؟ همتا دختر دایم جواب داد: -عروس رفته گلاب بیاره. عاقد دوبار شروع به خوندن کرد. مرساد با نگرانی به من زل زده بود و میخواست بدونه که من چم شده. راستین رو دیدم که با گریه چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد. سعی کردم تا حرفش رو لب خونی کنم. -این ....کار ....رو …با ....من ....نکن. مرساد شونه هام رو تکون دادا و گفت: -میکا جان عاقد با شماس. -سرکار خانوم وکیلم؟ نفس که با شکم بالا اومدش سمت راستم ایستاده بود گفت: -عروس خانم زیر لفظی میخوان. همه دست زدن که عمه سمتم اومد و سرویس جواهری رو توی گردنم انداخت. عاقد تکرار کرد: -عروس خانم گلت رو که چیدی گلابت رو هم که اوردی زیر لفظیت رو هم که گرفتی،ایا بنده وکیلم. مرساد با ترس بهم زل زده بود و دستم رو توی دستش بحالت التماس گونه تکون میداد. دوباره به راستین نگاه کردم. هیچ حرکتی نمیکرد فقط با اشک و التماس بهم زل زده بود. عین ماهی که از اب بیرون افتاده لب هامو باز و بسته میکردم اما صدایی ازش بیرون نمیومد. مامانم که متوجه ی حضور راستین توی جمعیت شده بود خم شد سمتم و زمزمه کرد: -میکا جان دیگه دیره،فکر ابروی بابات رو کن،از شرمندگی سکته میکنه. به بابا که کمی رنگ پریده بنظر میرسید اما با لبخند مهربونی داشت نگاهم میکرد چشم دوختم. مرساد کنار گوشم نالید: -میکا،تو رو خدا … چشم هام رو بستم و با صدای نچندان بلندی گفتم: -بله. همه دست زدن و شادی کردن. وقتی چشم هام رو باز کردم راستین دیگه اونجا نبود. فامیل ها تک به تک جلو اومدن و بعد از گفتن تبریک و دادن کادو هاشون داخل باغ رفتن. تمام جشن رو چشم گردوندم اما راستین از اونجا رفته بود. وسط جشن نوبت رقص دو نفرمون شد. اهنگ خارجی لایتی پخش شد. با مرساد وسط رفتیم و شروع به رقص کردیم. مرساد که حال رنگ و روش به حات اول برگشته بود با صدای ضعیفی گفت: -یک لحظه فکر کردم که …که … حرفش رو قطع کردم و با صدای قاطعی گفتم: -اشتباه فکر کردی،من دیگه مال توام،فقط تو. لبخند کم جونی به روم زد و سعی کرد جو رو عوض کنه. -اولین رقص دو نفرمون رو به یاد داری؟ -اره اولش نشناخته بودمت. -اون روز وقتی که جوابم کردی خیلی حسرت خوردم،اما وقتی مامان بهم خبر داد که تو بلاخره موافقت خودت رو با ازدواج اعلام کردی انگار که دنیا رو بهم داده بودن. -اون روز به نظر نمیرسید که رد شدنت زیاد برات مهم باشه؟ -چرا مهم بود خیلی هم مهم بود اما نمیخواستم که مجبورت کنم،من از خدا خیلی ممنونم که تو رو به من داد. -من هم از خدا ممنونم که درست وسط نامیدانه ترین حالم تو رو بهم بخشید. اهنگ تموم شد و مرساد جلوی همه پیشونیم رو عمیق بوسه زد. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو پنج (راﺳﺘﻴﻦ) -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ،ﺗﺎ یک ساعت ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﻡ،فعلا ﺧﺪﺍﻓﻆ. ﺳﺮﻳﻊ ﺳﻮیچ رو برداشتم و ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ. -بلاخره ﭘﻴﺪﺍﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﻋﺸﻘﻢ،ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺟﺪﺍیی،ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ. ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ بالا ﺭﻭﻧﺪﻡ به ﺳﻤﺖ ﺍﺩﺭسی ﻛﻪ آﺭﻭﻳﻦ بهم داده بود. بعد از یک ساعت رسیدم به در باغ تالاری توی اطراف کرج. حالا میکا رو چجوری پیدا کنم؟ داخل باغ شدم و با چشم هام اطراف رو از نظر گردوندم. از سمت در ورودی همهمه ای بلند شد. عروس و دماد اومده بودن،مهماندار ها از همه خواستن که به اتاق عقد برن. شاید میکا هم اونجا باشه؟ با جمعیت داخل اتاق عقد شدم و تک تک مهمون ها رو از نظر گذروندم،پس چرا نیست؟ اومدم از اتاق عقد برم بیرون و توی باغ دنبالش بگردم که با حرف عاقد گردنم به سمت جایی که عروس و داماد نشسته بودن چرخید. -خب،سرکار خانم میکا سلیمی،فرزند ... چیزی که میدیدم رو باور نداشتم،حس میکردم که قلبم ممکنه هر لحظه از تپش وایسه. این میکا بود که با لباس عروس پیش کس دیگه ای نشسته بود. ﺧﺪﺍیا ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺗﻮی اﻳﻦ ﻟﺒﺎس ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻩ شده بود،ﺍﻣﺎ ﺍﻭنی ﻛﻪ ﻛﻨﺎﺭش نشسته ﻣﻦ نبودم. یعنی ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯﻡ ﺳﺮﺩ ﺷﺪه بودی ﻋﺸﻘﻢ؟خیلی ﺩﻳﺮ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻧﻪ؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو چهار (شب عروسی) آرایشگر با چرب زبونی گفت: -ماشاالله،هزار ماشاالله،ﻣﺎﻩ ﺷﺪﯼ عروس خانم. -ﻣﺮسی ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،همش از ﺯﺣﻤﺘﺎﯼ ﺷﻤﺎﺳﺖ. -ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺍﻧﻘﺪر ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ ﻛﻪ ﻋﺮﻭﺳﺖ ﻛﻨﻢ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﺏ ﭘﺎﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎی آرایشگاه رو ﺧﻴﺲ ﻛﺮﺩه بودی. ﺧﻨﺪﻳﺪم و گونش رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ. ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﺗﻮی چشم هام ﻟﻨﺰ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ گذاشته بودن که به رنگ چشم های خودم جلوه ی بیشتری بخشیده بود،یه آرایش لایت اروپایی روی صورتم نشسته بود،ﻣﻮهام رو مدل جمع اروپایی درست کرده بود دو تیکه سوسکی فر شده هم توی صورتم انداخته بود،ریسه ای ﻛﻪ ﺍﻟﻤﺎﺳﺶ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻮﻧﻴﻢ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ روی موهام قرار داده بود و تور بلندی رو روی موهام سوار کرده بود. -ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺩﻭﻣﺎﺩﺕ ﺍﻭﻣﺪه. شنلم رو توی دستم گرفتم و از ارایشگاه بیرون رفتم،مرساد جلوی پله های اریشگاه پشت به در ورودی ایستاده بود. با اشاره ی فیلمبردار اهسته از پلهها پاین رفتم و دستم رو روی شونه ی مرساد گذاشتم،بعد از یه مکث کوتاه نفس عمیقی کشید و به سمتم برگشت. از بالا تا پاین من رو نگاه کرد. اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. تند تند اب دهنش رو قورت میداد تا بتونه حرفی بزنه اما بغض بهش اجازه ی این کار رو نمیداد. اشک هاش بی اجاز قطره قطره از روی گونه هاش به سمت پاین لیز خورد. در حالی که سعی میکردم تا اشک های خودم جاری نشه جلو رفتم و خیلی اروم با نک انگشت هام اشک هاش رو پاک کردم. دستم رو از روی گونش گرفت و بوسه ی عمیقی روش نشوند. -خیلی ناز شدی. -تو هم خیلی خوش تیپ شدی. دسته گل للیوم های سفید رو بهم داد،و با اشاره ی فیلم بردار در ماشین رو برام باز کرد. با کمک مرساد توی ماشین نشستم خودش هم سوار شد و به سمت باغ عکاسی حرکت کردیم. توی ماشین دستم رو توی دستش گرفته بود و مدام بهش بوسه میزد. -میگم میکا نمیشه بیخیال همه ی اینا بشیم و زود تر بریم ماه عسلمون. -دیونه شدی مرساد؟کلی مهمون توی تالار منتظر ماست میخوای که عمه کله ی جفتمون رو بکنه؟ با دست دیگش دنده رو عوض کرد بوسه ی دیگه ای روی دستم نشوند. -طاقتم رو سر اومده. -زود تر از چیزی که فکر کنی تموم میشه،تحمل کن. عاشقانه بهم نگاه کرد و سر تکون داد. بعد نیم ساعت به باغ رسیدیم و بعد از پنج ساعت یه نفس عکاسی و فیلمبرداری به سمت تالار پذیرایی رفتیم. با استقبال مهمون ها و کل کشیدن خانواده هامون داخل اتاق عقد شدیم و ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ نشستیم. ﻋﺎﻗﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ عقد کرد. مرساد محکم دستم رو توی دستش گرفته بود و با انگشت شصتش پشت دستم رو نوازش میکرد. با لبخند چشم چرخوندم و تک تک حضار رو از نظر گذروندم که ﺑﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ خون خوی رگها خشک شد. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو سه (ده روز بعد) ﺍﺥ ﺟﻮﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﻴﻤﻪ. خی ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺩﺍﺭﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ یعنی ﺟﺪﯼ ﺟﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ خوشبخت ﻣﻴﺸﻢ؟ با ﻣﺮﺳﺎﺩ که ﻋﺎﺷﻘﻤﻪ و ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ. -ﺧﺎﻧﻮمی داری ﺑﻪ چی ﻓﻜﺮ میکنی؟ -ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ،ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ خوشبخت ﻣﻴﺸﻢ. -ﻧﻔﺴﻢ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﻮ ﻧﺰﻥ،ﺗﻮ ﻟﻴﺎﻗﺘﺖ خیلی ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍین ها رو داری،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ که توی خوشبختی غرقت کنم. -خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺮﺳﺎﺩ،خیلی. -ﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ. -ﻣﺮﺳﺎﺩ؟ -ﺟﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ؟ -ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی. -ﻣﻦ ﻏﻠﻂ ﺑﻜﻨﻢ عشقم رو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺰﺍﺭﻡ،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ،ﺣﺎﻻ ﺑﺨﻨﺪ که عکس های ﺍﺳﭙﺮتمون قشنگ بیفته جوجه جونم. -چشم ﮔﺭﺑﻪ جونم. ﻫﺮ ﺩﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ از انداختن چند تا ﻋﻜﺲ اسپرت خوشگل ﺑﺮﮔﺸﺘﻴﻢ ﺧﻮﻧﻪ. ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺑﺎ نگاه شیطونش نگاهم کرد. -ﻣﻴﻜﺎ ..... -ﺟﻮﻧﻢ؟؟؟ -ﺍﻭﻥ عکسه هست که توش تی شرت مشکی پوشیدم،همون عکس تکیه رو میگم،ﺗﻮﺵ خیلی خوشتیپ ﺷﺪﻡ،ﺍﮔﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯﯼ مرﺩﻡ ﺍﻳﻦ عکسم رو ﺑﺮﺍی ﺍﻋﻼﻣﻴﻪ ﭼﺎﭖ کنین. از شنیدن این حرفش قلبم تیر کشید و حمله ی پنیک بهم دست داد. -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺧﻮﺏ؟ﺧﻔﻪ ﺷﻮ .... از لزش دستهام ﺑﺸﻘﺎﺏ توی ﺩﺳﺘﻢ پرت شد ﺯمین و ﺷﻜﺴﺖ. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺯمین و بلند ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ که ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍنی ﺩﻭﻳﺪ ﺳﻤﺘﻢ. -ﻣﻴﻜﺎ چی ﺷﺪ؟ﺧﻮبی؟ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ ﺟﺎﻳﺖ رو ﺑﺮﻳﺪی؟ بدون جواب دادن ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ که مرساد عصبی داد زد: -ﺩﻉ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ لعنتی؟ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻣﻴﺸﻢ،ﭼﺖ ﺷﺪه؟ با چشم های اشکی نگاش کردم. -ﺗﻮ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻳﻪ ﺑﺮﻳﺪگی ﻛﻮچیک روی دستم ﺍﻧﻘﺪر ﻧﮕﺮﺍﻥ من میشی ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺟﻠﻮی ﻣﻦ حرف از مردنت رو میزنی،خیلی ﺑﺪﯼ،ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﻴﻤﻮﻧﻪ اون وقت ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﮒ و میر ﻣﻴﺰنی؟ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺩﻏﻢ ﺑﺪﯼ؟ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻭﻟﻢ کنی ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ حتی ﻣﺮﮒ ﺣﻼﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ. مرساد من رو توی بغلش گرفت و توی گوشم زمزمه کرد: -ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ ﺧﺎﻧﻮمی،ﻧﺮﻳﺰ ﺍﻳﻦ ﺍشک ها ﺭﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ،ﭼﺸﻢ ﻫﺮ چی ﺗﻮ بگی،ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ و ﺗﺎ ﺍﺑﺪ با تو. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو دو (ﻣﻴﻜﺎ) توی اینه به لباس توی تنم نگاهی انداختم،صدایی توی سرم بلند شد. -تو توی این لباسها فوقالعاده میشی. اشک تو چشم هام حلقه زد. لباس عروس اروپایی تمام دانتل با شکوفه های ریز توی تنم خودنمایی میکرد. با صدای عمه از فکر بیرون اومدم: -ماشاالله،هزار ماشاالله،دخترم مثل پنجه ی افتاب شدی،ببین حالا که اندامت روی فورم اومده لباس عروس چه قشنگ توی تنت نشسته. مامان پرید توی حرف عمه: -خواهر جون دختر من همون موقع هم همه چیز توی تنش قشنگ مینشست،ماشاالله شما قد رو ببین، دورت بگردم مادر. -همین قد رو هم از طایفه ی ما به ارث برده مژگان جان. مامان و عمه برای هم پشت چشمی نازک کردن و روشون رو از هم گرفتن. صدای مرساد از بیرون اتاق پرو بلند شد: -میکا خانم تموم نشد؟بابا من دغ کردم. -میکا جون عمه اگه همین لباس پسندت شده زود برو درش بیار که حساب کنیم تا این ورپریده نیومده تو. -چشم عمه جون. عمه لای در اتاق رو کمی باز کرد و جوری که مرساد نتونه من رو ببینه بیرون رفت. صدای اعتراض مرساد بلند شد: -مادر من چرا همچین میکنی؟بزار عروس نازم رو ببینم. -نه پسرم نمیشه،شگون نداره که دوماد قبل عروسی دختر رو توی لباس عروس ببینه. -این حرفا چیه مادر من؟اینا همش خرافست،بزار عشقم رو ببینم. عمه در حالی که معلوم بود داره با کتک مرساد رو با خودش میبره گفت: -همین که گفتم،همون شب عروسی عشقت رو میبینیش،حالا بیا لباس رو حساب کن. با کمک مامان لباسم رو عوض کردم و از اتاقک بیرون رفتم. مرساد هم چنان داشت به عمه غور میزد. بعد حساب کردن لباس و تحویل گرفتنش به سمت کت شلوار فروشی رفتیم. مرساد کت شلوار چهار دکمه ی مشکی رنگی که دور یقه و استین هاش پارچه ی براق مشکی داشت انتخاب کرد و داخل اتاق پرو شد. تو مغازه میچرخیدم که چشمم به کت شلوار سفید رنگ با یقه و سر استین مشکی افتاد. دوباره پرت شدم توی خاطرات. -کت شلوار سفید برای تک شب مهم زندگیت خوبه،شبی که نیمه ی گم شدت رو پیدا میکنی،شبی که به عشقت میرسی. مرساد جلوی چشمم بشکنی زد که به خودم اومدم. -هی خانوم،کجاها سیر میکنی؟چطور شدم؟شما که نزاشتی ما شما رو حتی یه لحظه ببینیم اما تو خوب من رو نگاه کن ببین چه اقایی گیرت اومده. مرساد رو یه یشگون ریز گرفتم. -اروم تر مرساد،مردم دارن نگامون میکنن،بهت میاد،خیلی خوش تیپ شدی. -پس همین رو بر میدارم. و رفت تا لباس رو در بیاره و حساب کنه. دوباره نگاهم رو دوختم به کت شلوار سفیده،توی دلم گفتم: -یعنی تو این کت و شلوار چه شکلی میشد؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو یکم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﻧﻘﺪر که ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ گشتم و ﻧﺒﻮﺩ. ﻛﺠﺎﺳﺖ ﭘﺲ؟یعنی ﺍﻧﻘﺪر ﺩﻟﺶ رو بد شکستم که الان این حق من باشه؟ ﺍﻻﻥ ﺩﻩ ﻣﺎﻫﻪ که ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺎﻫﺎیی ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩم باشه رو ﮔﺸﺘﻢ،ﺷﻤﺎﺭه ﻫﺎﺷﻮن رو عوض کردن و از اون محله رفتن،فامیل هاش توی شمال هم ازشون ﺧﺒﺮی نداشتن یا فقط نمیخواستن که به من چیزی بگن. -میکا عشقم،ﻛﺠﺎیی؟ﻛﺠﺎیی تو؟دیگه ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻣﻴﺸﻢ. ﻭﻟﻮﻡ ﺍهنگ رو ﺑﺮﺩﻡ بالاتر،میکا ﻧﻴﺴﺖ،یعنی ﺩﻳﮕﻪ ﭘﻴﺪﺍﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ؟ به تک تک عکس هایی که دور تا دور اتاق خوابم چسبونده بودم نگاه کردم. تمام خاطرات شمال برام زنده شد،ﻭقتی ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﯼ،وقتی ﺑﺮﻩ تو ﺑﻐﻠﺖ ﺑﻮﺩ،ﻭقتی سگ هات رو ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ،ﻭقتی ﺗﻮی ﺑﺎﺭﻭﻥ دور خودت ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪﯼ. به عکس بزرگی که روی دیوار قاب شده بود خیره شدم،همون عکسی بود که موقع ی بستن بند کفش میکا الیاس ازمون گرفته بود. کاش همون روزها بهت گفته بودم که تو جونم رخنه کردی. ﺍﻧﻘﺪﺭ فیلمها ﻭ عکس های ﺗﻮ رو ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ تک تک لحظه هاش رو ﺍﺯ ﺑﺮﻡ. ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮﯼ ﻳﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻕ ﻣﻴﺸﻢ،ﺑﻬﺖ ﻧﺰﺩیک ﻣﻴﺸﻢ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻟﻤﺴﺖ ﻛﻨﻢ محو میشی و ﻣﻴﺮﯼ. ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺒﺮﻡ،ﺟﺎی تو رو قرص های مسکن و آرامش بخش ﮔﺮفته ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ ﺗﻮیی. (ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) "ﭼﺸﺎﻡ ﺑﺴﺘﺲ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺑﻦ. ﭼﺸﺎﻡ ﺑﺴﺘﺲ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺑﻦ. ﭼﺸﺎﻡ ﺑﺴﺘﺲ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺑﻦ. ﭼﺸﺎﻡ ﺑﺴﺘﺲ ﻭلی ﻓﻜﺮﻡ ﻳﻪ ﻋﻤﺮﻳﻪ ﻧﺨﻮﺍﺑﻴﺪﻩ. ﻣﻮﺭﻭﺭﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﺮ ﺑﺎ ﺑﻬﻢ ﺣﺲ ﺟﻨﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ. ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺸﻤﻮ ﺍﺷﻜﺎﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪﻥ ﭼﻘﺪ ﺧﺴﺘﻢ. نمی ﺩﻭﻧﻢ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺯﻧﺪﻡ نمی دوﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﺴﺘﻢ. ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﻳﻪ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﻩ ﻛﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺗﻮﯼ ﺟﻮﻧﻢ. ﺗﻮﺭﻭﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎقی ﻛﻪ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺘﺮﺳﻮﻧﻢ ﺗﻮﺭﻭﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎقی ﻛﻪ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺘﺮﺳﻮﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻳﻪ حسی ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﮕﻪ. ﺩﻟﺖ ﺍﺭﻭﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺧﺮ ﻭلی ﭘﻴﺶ یکی ﻳﮕﻪ. ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﺷﺒﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ ﺑﺎﻳﻪ ﺣﺲ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻭﺭ. ﺷﺒﻮ ﺭﻭﺯﺍﻡ یکی ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺻﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ. ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻳﻪ حسی ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﮕﻪ. ﺩﻟﺖ ﺍﺭﻭﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺧﺮ ﻭلی ﭘﻴﺶ یکی ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﺷﺒﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺣﺲ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻭﺭ. ﺷﺒﻮ ﺭﻭﺯﺍﻡ یکی ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺻﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ." -ﻣﻴﻜﺎ ﻋﺸﻘﻢ،یعنی ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻛﺮﺩﯼ؟یعنی ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﯼ؟چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟عشق تو رو ﻧﺪﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ و من رو ﻭلم ﻛﺮﺩﯼ،ﻣﮕﻪ ﻧﮕﺮﺍن حال من نبودی؟ﻣﻦ رو ﺩﺳﺖ کی ﺳﭙﺮﺩﯼ؟این قلب بیمار من بعد تو بدتر شده وضعش. "نگفتی ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ نگفتی ﻛﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﻴﺮﯼ. ﻓﻘﻂ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ. ﺳﭙﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﻛﺮ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ. ﻣﻨﻮ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺑﻲ ﻛﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﻻﻻیی ﻣﻴﺨﻮﻧﻪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻴﺴﺎﺯﻩ. ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺳﻤﺖ چی ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻨﻮ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻨﺪﺍﺯﻩ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻴﺴﺎﺯﻩ. ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺳﻤﺖ چی ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻨﻮ ﻳﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻨﺪﺍﺯﻩ ﻣﻦ ﻳﺎﺩ ﺗﻮﻧﻨﺪﺍﺯﻩ. ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻳﻪ حسی ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﮕﻪ. ﺩﻟﺖ ﺍﺭﻭﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺧﺮ ﻭلی ﭘﻴﺶ یکی ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﺷﺒﻢ ﮔﺮﻳﺴﺖ ﺑﺎﻳﻪ ﺣﺲ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻭﺭ. ﺷﺒﻮ ﺭﻭﺯﺍﻡ یکی ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺻﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ. (ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﺭ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) -ﻣﻦ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻧﻤﻴﺸﻢ،ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺸﻢ،بلاخره ﭘﻴﺪﺍﺕ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻋﺸﻘﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدم (ﻣﻴﻜﺎ) یک ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ شب ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ،از ﺍﻭﻥ محله ﺍﺳﺒﺎﺏ کشی ﻛﺮﺩﻳﻢ و ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﻛﺮﺝ نزدیک خونه ی عمه اینا،ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻮچیک ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ. ﻫﻤﻪ چیزم رو ﺗﻮی همون ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻓﻦ ﻛﺮﺩم و ﺍﻭﻣﺪﻡ. ﺩﻭست هام امام خاطرات چه خوب و چه بد رو،نه ادری از خودم به جا گذاشتم نه شماره تماسی،دیگه ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﭘﻴﺪﺍﻡ ﻛﻨﻪ البته اصلا اگه کسی دنبالم باشه،ﺩﻳﺸﺐ هم مراسم ﺑﻠﻪ ﺑﺮﻭﻧﻢ ﺑﻮﺩ. با مرساد ﻋﻘﺪ موقت ﻛﺮﺩﻡ،ﻋﺮﻭسیم هم یک ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﺴﺖ،ﺩﻳﮕﻪ همچی ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،همچی،ﺍﻭلش تو فکرم بود که ﺧﻮﺩکشی ﻛﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪش با فکر به حالشون نتونستم ﺯﻧﺪگی ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎم رو ﺳﻴﺎﻩ کنم. (ده ماه بعد) شمرده شمرده گفتم: -ﻥ،ﻡ،ﯼ،ﺥ،ﺍ،ﻡ. -بی ﺧﻮﺩ میکی،ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺑﺪ،ﺭﮊﻳﻢ ﺑﮕﻴﺮ اما ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ،ﻣﻮﻫﺎﺕ همش ﻣﻴﺮﻳﺰﻩ، ﻛﭽﻞ میشی،ﺻﻮﺭﺗﺖ لک ﻣﻴﺸﻪ،ﻣﻦ ﺯﻥ ﻛﭽﻠﻮ ککو مکی ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ. -ﺍﻉ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﻳﺎﺳﺖ؟ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺻﻼ من ﺯﻧﺖ ﻧﻤﻴﺸﻢ. ﻣﺮﺳﺎﺩ لهنش رو مهربون تر کرد: -ﭼﺮﺍ ﻟﺞ میکنی اخه ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ؟ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ فقط ﻳﻪ ﻟﻘﻤﻪ غذا ﻣﻴﺨﻮﺭﯼ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍﺵ،ﺗﺎﺯﻩ به ﻣﻴﻮﻩ ﻫﻢ که ﻟﺐ ﻧﻤﻴﺰنی،ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺍﺻﻼ ﻣﻦ تپل ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. حرصی جوابش رو دادم: -ﺑﻴﺨﻮﺩ میکنی،همین دیگه،من هم ﺭﮊﻳﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ که ﺩﻳﮕﻪ کسی ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻪ تپل یا ﭼﺎﻗﺎﻟﻪ بادوم. -کسی بی ﺟﺎ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﮕﻪ ﭼﻘﺎﻟﻪ بادوم یا تپل،البته ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ. ﻗﻴﺎفم رو ﺗﻮی ﻫﻢ کشیدم و ﺳﺮم رو به ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﻪ ای چرخوندم و به گلهای باغچه ی عمه خیره شدم. ﺍﻩ،ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﭘﺪﺭ ﻣﻨﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩه ﺍﻳﻦ،ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﻴﻢ خوش اندام ﺑﺎﺷﻢ اما ﺍﻳﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻩ،ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﻢ که ﻭﺭ ﺩﻝ ﻣﻨﻪ،ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻣﮕﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﻧﻪ و ﺯﻧﺪگی ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﺍﺯ ﺩﻩ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﻛﻪ ﻋﻘﺪ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻣﺪﺍﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﻳﺎ منو میبره خونه ی خودشون یا میبره ﺑﻴﺮﻭﻥ برای ﺧﺮﻳﺪ خونه و ﻋﺮﻭسی. ﻭلی ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ که توی این مدت ﭼﻘﺪر ﻭﺍﺑﺴﺘﺶ ﺷﺪﻡ،ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﺮﺩﻩ که ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ،ﺍﺭﻩ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ،خیلی ﺯﻳﺎﺩ ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻧﻴﺴﺘﻢ. من ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻪ ﻧﻔﺮم و ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ هم عاشقش ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ. ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﻫﻴﭽﻢ،اون ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻣﻴﺪ ﺯﻧﺪﮔﻴﻤﻪ. -ﺧﺎﻧﻮمی قهری؟ -ﺟﻴﮕﺮﻡ …ﺟﻮﺟﻮﻡ ....ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ....ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ..…ﻫﻤﺴﺮﻡ .…ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﻮنم؟ﺍﻫﺎﯼ ﺑﺎﺗﻮﺍم ها،ﻋﻤﺮ ﻣﻦ … کلافه نگاش کردم. -ﻫﻮﻡ ﭼﻴﻪ؟ -ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﻢ ﻗﻬﺮﻩ؟ -ﺍﻫﻮﻡ. -ﺧﻮﺏ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﺷﻜﺮ ﺧﻮﺭﺩﻡ. -ﺍﻭﻡ. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﯼ،هی ﺍﻭﻡ،ﺍﻫﻮﻡ،ﻫﻮﻡ ،ﺍشتی میکنی ﻳﺎ ﻧﻪ؟ -نچ. چند لحظه دیگه صدایی از مرساد در نیومد اما بعدش یک ﺩﻓﻌﻪ خیسو ﺧﺎلی ﺷﺪﻡ. با جیغ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ و ﺷﻠﻨﮓ ﺍب رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﻛﺸﻴﺪم و ﮔﺮفتم ﺭﻭ ﺳﺮ خودش ﻛﻪ بی هوا من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮ بغلش و ﻣﺤﻜﻢ ﻧﮕﻬﻢ ﺩﺍﺷﺖ. ﺟﻔﺘﻤﻮﻥ داشتیم ﺧﻴﺲ ﺧﺎلی میشدیم اما من لجباز تر از این حرف ها ﺑﻮﺩم. سرم رو بالا گرفتم که چشمم افتاد به سینه ی مرساد که در اثر خیس شدن با اب سرد مدام بالا و پایین میشد،نگاهم رو بردم بالا تر که ﺗﻮی چشم های مرساد محو شدم. شلنگ اب رو ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻭ ﺳﺮم رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ سینش ﻛﻪ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ میتپید. ﺍﻭﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎ عاشق من بود،ﻛﺎﺵ من هم ﻟﻴﺎقت این عشق رو ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺭﻭﯼ ﺳﺮم رو ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺩستم رو ﮔﺮفتو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮی ﺧﻮﻧﻪ،هلم ﺩﺍﺩ ﺗﻮی ﺍﺗﺎﻕ و گفت: -ﺯﻭﺩ لباست رو ﻋﻮﺽ ﻛﻦ ﺑﻴﺎ. ﺧﻮﺩش هم ﻟﺒﺎس هاش رو ﺑﺮﺩﺍشت و ﺭﻓﺖ توی اتاق دیگه. ﻟﺒﺎسم رو ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩم و ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﺣﺎﻝ. ﺍﯼ ﻭﺍی .....ﺑﺎﺯم ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ،ﺧﺪﺍﻳﺎ من رو ﺑﻜﺶ راحتم ﻛﻦ. نالیدم: -ﻣﺮﺳﺎﺩ .... -ﻫﻮﻡ. -ﻫﻮﻣﻮ ﺩﺭﺩ،ﻣﻴﻤﻮﻥ،ﺍﺩﺍی من رو ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ. -ﺧﻮﺏ ﺟﺎﻧﻢ. -ﺑﺎﺯ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ میبینی. -ﺧﺎﻧﻮمی تو رﻭ ﺧﺪﺍ ﺍذﻳﺘﻢ ﻧﻜﻦ،ﺩﺭبی ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ،ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﻴﺴﻪ. -ﺍﻗﺎیی ﺟﻮﻧﻢ،ﺗﻮ ﺍذﻳﺖ ﻧﻜﻦ ﺩﻳﮕﻪ،ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭنی ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ دیدن متنفرم؟(این فقط یه سلیقه ی میکاست) ﺑﻴﺨﻴﺎﻟﺶ ﺷﻮ. -ﻧﭻ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺷﻢ. -ﺑﺎشه،ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ تو فوتبال ببینی. ﻇﺮﻑ پاپﻛﻮﺭنی رو ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ دیدن ﻓﻴﻠﻢ ﺗﺮﺳﻨﺎﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ فوتبالش رو ﻧﮕﺎﻩ میکرد. ﺭﻓﺘﻢ و ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻣﻮﻫﺎش رو ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩست هاش هلم ﺩﺍﺩ ﻛﻨﺎﺭ. دست هام ﺭﻭ روی چشم هاش گذاشتم ﻛﻪ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ برش ﺩﺍﺷﺖ. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮی تی ﻭﯼ و جلوی دیدش رو گرفتم که ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ به سمتم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ و من رو و روی پاهاش نشوند و ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. -ﺣﺎﻻ ﺑﺸﻴﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،این هم ﺗﻨﺒﻴﻬﺖ. -ﺍﻗﺎیی ﺟﻮﻧﻢ،ﻭﻟﻢ ﻛﻦ ﺩﻳﮕﻪ. -ﻧﭻ. -ﺷﻮﻫﺮﻡ …ﺍﻗﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ … -ﺍﺻﻼ. -ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ تو ﻣﻴﺪﻭنی که من ﭼﻘﺪر ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟ -ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭﺍﺯﻩ. -چی؟؟؟ -ﮔﻮﺷﺎﺕ. ﺯﺩﻡ ﭘﺲ ﻛﻠﺶ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺍﺧﻢ ﺧﻔﻦ بهم کرد که ﺧﻮﺩم رو خیس کردم. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺳﺎﺩ و ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻧﻘﺪر ﺍﺯ پسی ﺑﺪﺷﻮﻥ ﻣﻴﺎﺩ؟ ﺍﻧﮕﺎﺭ که بهشون ﻓﻮﺵ ﺧﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭ داده باشی. ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ ﺗﻜﻮﻥ تکون ﺧﻮﺭﺩﻡ که ﺩست هاش رو دورم ﺳﻔﺖ تر کرد. ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ به ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﻼﺡ ﺯﻧﻮﻧﻪ. ﺻﻮﺭتش رو ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻛﺮﺩﻡ اما بهم ﻣﺤﻞ ﻧﺪﺍﺩ. آروم با موهاش بازی کردم و سعی کردم که لوندی کنم اما نه ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ. به ﺳﻤﺖ تی ﻭﯼ چرخیدم ﻛﻪ چشمم افتاد به ﺍﻭﻥ چند تا ﺍﺩمی ﻛﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻳﻪ ﺗﻮﭖ فسقلی میدویدن. ﺍﺷﻜﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ،واقعاً از دیدن فوتبال بدم میومد. ﻣﺮﺳﺎﺩ که اشک هام رو دید با نگرانی پرسید: -چی ﺷﺪ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ﭼﺮﺍ داری ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ﺟﺎﻳﺖ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺩﺳﺘﺎﻡ بهت ﻓﺸﺎﺭ ﺍﻭﺭﺩﻩ؟ با بغض گفتم: -ﻣﺮﺳﺎﺩ .... -ﺟﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺧﺎﻧﻮمی،ﻗﻮﺭﺑﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﮔﻔﺘﻨﺖ ﺷﻢ. -ﻭﻟﻢ میکنی؟ﺑﻪ ﺧﺪﺍ نمیتونم ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ،ﺗﻮ ﺑﺒﻴﻦ،ﻭلی من رو ﻭﻝ ﻛﻦ،ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ گرفته. ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮمی،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﻴﺎ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻜﺶ ﺭﻭی ﻣﺒﻞ ﺳﺮت هم ﺑﺰﺍﺭ روی پام تا ﻧﺎﺯﺕ ﻛﻨﻢ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ رﻭ ﻛﺮﺩﻡ،ﻣﺮﺳﺎﺩ هم ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ کردن ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﻡ و ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ میکرد. صورتم به ﺳﻤﺖ پشت ﻣﺒﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ تی وی رو ﻧﻤﻴﺪیدم. ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ برای شام خونه ی ماهان اینا بودن و تا اخر شب هم اونجا می موندن،ﻧﻔﺲ حامله بود و بچش هم ﭘﺴﺮﻩ. از نوازشهای گرم مرساد ﺍﻧﻘﺪر ﺍﺭﺍﻣﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ کی خوابم ﺑﺮﺩ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نود و نهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺩﻧﻴﺎیی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻨﻔﺮ ﺍﺯﺵ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ شکست و ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺭﻓﺖ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺻﺪﺍﺵ ﻛﻨﻢ،ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺟﻠﻮﻡ ﺍیستاﺩﻥ. ارام داد زد: -ﺑﺴﻪ دیگه،ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﻩ،ﺗﻮ قلبش رو ﺷﻜﻮﻧﺪی،ﻧﺎﺑﻮﺩﺵ ﻛﺮﺩﯼ،ﺑﺨﺎﻃﺮ چی؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ؟ﺍﺭﻩ؟ ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ واقعا ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ؟ﻣﺎ هممون ﺣﺎﻇﺮﻳﻢ که ﻫﺮ چی ﺩﺍﺭیم و ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ رو ﺑﺪﻳﻢ به میکا ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ تو ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺕ هم ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﺗﺮ ﻣﻴﺸﻪ. ﻧﻴﻜﺎ تو چشم هام زل زد. -ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻗﻌﺎ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﮔﻨﺎهی؟ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻴﻜﺎ چی ﺑﻮﺩ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ﻋﺸﻖ؟ﮔﻨﺎﻫﺶ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺎیین ﺷﻬﺮی ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻓﺎیی ﺷﺪﻩ بود، ﭘﺴﺮ میلیاردر بزرگ ﺍﻗﺎﯼ ﻭﻓﺎیی،ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮکت هاﯼ ﺯﻧﺠﻴﺮﻩ ﺍﯼ وفایی،ﮔﻨﺎﻫﺶ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ. -ﻧﻴﻜﺎ من ….. تمنا حرفم رو قطع کرد: -هیس ﺳﺎﻛﺖ،ﺗﻮ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﻖ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﯼ،ﻓﻘﻂ ﺑﺸﻨﻮ،ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺣﺮفهات قلبش رو شکوندی ﻣﺎ از همون ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ از همه چیزش خبر داشتیم،ﺍﻭﻥ ادم ﺳﺎﺩﻩ ای ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺩم های ﺍﻃﺮﺍفش رو ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ،ﺍﮔﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﻣﻴﻜﺎ ﺟﻮنت رو ﺑﺪه به من فروی انجامش ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﺍﻭﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻮﺩ،ﻓﻘﻂ ﻻﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﻳﻪ ﺩﺳﺖ به ﺳﺮﺵ بکشی ﺗﺎ ﻫﻤﻪ چیزش رو ﻓﺪﺍی تو ﻛﻨﻪ. آﺭﻭﻳﻦ جلو اومد و به جای تمنا ادامه داد: -ﺍﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﺣﺴﻮﺩﯼ ﻧﻜﺮﺩ،ﺍﻭﻥ فرصت ﻃﻠﺐ ﻧﺒﻮﺩ،ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻡ از ﻣﺎ حتی ﻳﻪ ﻫﺰﺍﺭی هم ﻧﮕﺮﻓﺖ. ﻣﻬﻴﺎﺭ توی چشم هام نگاه کرد و با غم سنگینی گفت: -میکا بهم ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﻧﻘﺪﺭ توی زندگیم ﺩﺭﺩ ﻛﺸﻴﺪﻡ که برای خوشحالی عزیزانم هر کاری میکنم و ﺍﺻﻼ هم بابتش ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﺸﻢ،ﺧﻮﺩم رو دلقک میکنم که فقط عزیزانم شاد باشن و بخندن،ﺍﻣﺎ ﻣﺎ براش چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻳﻢ؟ﺗﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﯼ؟ ماهیار جای مهیار ادامه داد: -ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﻣﮕﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﻠﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻦ که ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻫﺎﺵ ﭘﺸﺖ تمام قهقه زدن هاش ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺷﺒﺶ ﺗﻮی ﺑﺎﻟﺸﺘﺸﻪ،ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﻋﻤﻴﻖ ﺭﻭ ﻗﻠﺒﺸﻪ. ﺍﻟﻴﺎﺱ بهم تشر زد: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎﺑﺎ و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻫﻢ گاهی ﺩﻋﻮﺍ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻭلی ﺑﻌﺪش ﺑﺮای ﻫﻢ ﺟﻮﻥ ﻣﻴﺪﻥ،میدونی ﺩﺍﺩﺍﺵ میکا چرا ﺍﻋﺘﻴﺎﺩ پیدا کرده؟؟؟ﭼﻮﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻛﻮچیک ترش رو ﺗﻮی ﺑﻐﻞ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﺩﻳﺪﻩ،به جنون رسیدن مادرش رو دیده،ﺳﺨﺘﻪ،خیلی ﺳﺨﺘﻪ کسی ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻧﺶ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﻳﺖ ﺑﻮﺩه ﺣﺎﻻ ﺟﻨﺎﺯش رو ببینی و ﺗﺤﻤﻞ کنی،ﻳﺎﺩﻣﻪ یه بار ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻬﻢ گفت که ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺤﺒﺖ اون پسره ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ ﺣﺘﻤﺎ من هم به مواد رو میاوردم،ﮔﻔﺖ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﺎﺩﺭﯼ،ﭘﺪﺭﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭی رو ﺗﻮی ﻭﺟﻮﺩ اون پسره میگشته اما اون عوضی بهش نارو زده. آﺭﻭﻳﻦ پشتش رو بهم کرد و گفت: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﻴﻜﺎ ﺗﺮﮎ ﻛﺮﺩﻩ و ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺯﻧﺪﮔﻴﻮ ﺩﺍﺭﻩ و ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺘﻪ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎی میکا هم بعد ترک ماهان دوباره ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻥ،ﺧﻮﺩﺵ هم ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ که ﺑﺎ ﻫﻴﭻ ﭘﺴﺮﯼ دوست ﻧﺒﻮﺩﻩ،ﺍﻭﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭﺩ هاش میدید،تازه فهمیده بود دختر بودن یعنی چی،یک عمر برای خانوادش زندگی کرده بود،برای پدرش پسر شد برای مادرش هم دم شد برای ماهان برادر شد،اون هیچ وقت نتونست بچگی کنه از همون اول باید میفهمید که بیماری روانی چیه،اعتیاد چیه،فقر چیه،طلاق چیه،تنهایی چیه،اون ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ به سختی زخم هاش ﺍﻟﺘﻴﺎﻡ پیدا میکرد،ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺧﻢ ﺯﺑﻮن هات ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺷﺪه بود،ﺍﻭﻥ ﺩﻳﺸﺐ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﺕ ﭘﺮ ﭘﺮ ﻣﻴﺰﺩ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺪ ﺷﺪﻩ. الیاس سرم داد زد: -ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻫﻤﺴﺎﻳﺸﻮن رو ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﯼ،ﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻣﻦ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯼ و ﻧﻪ چشم های ﻋﺎشقش رو ﺩﻳﺪﯼ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ امشب ﺭﻭ روی ﺗﻮ ﺑﻮﺩ و ﺗﻮ لعنتی ﻛﻪ ﻫﻤﺶ ﺗﻮی ﺑﻐﻞ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻛﻪ ادعات میشد ﺍﺯﺵ ﻣﻨﺘﻔﺮﯼ ﺑﻮﺩﯼ. رو به همشون داد زدم: -ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ ﺑﺮﻩ،ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ،من ....ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﺍﻣﺎ عشقم رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻴﺪﻡ. . از ساختمون بیرون زدم و ﺩﻭﻳﺪﻡ به ﺳﻤﺖ ماشینم،ﺳﻮﺍﺭش ﺷﺪم و ﺭﻭﻧﺪﻡ به ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﻴﻜﺎ اینا. ﻫﺮ چی که ﮔﻮشیش رو میگرفتم ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ. -ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﻛﺠﺎیی؟ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ،من اشتباه کردم،تو رﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩ،ﺑﺮﮔﺮﺩ. (ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻛﻦ - ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) "ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺣﺎﻝ خیلی ﺑﺪ. ﺩﺭﺳﺖ ﻭقتی ﻛﻪ ﻣﻴﺮفتی ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﺩ. ﻫﻤﻮﻥ ﻭﻗﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻳﻪ ﻫﻮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ می ﺩﺍﺩﻡ. ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺮﺷﺐ ﭼﻘﺪ ﻟﻌﻨﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ. ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮﺭﻭ ﺳﺰﻭﻧﺪﻡ ﺍﺯ ﺭﻳﺸﻪ. ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻴﺶ ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﻩ ﻛﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﻣﻴﺸﻪ." -ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﻢ ﻛﻨﻪ،ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﻢ ﻛﻨﻪ،ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻴﻜﺎ؟ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻮ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻟﺶ ﻛﻨﻢ؟ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺗﻴﻜﻪ ﻫﺎﯼ قلبت رو بهم بچسبونم و خوبت ﻛﻨﻢ؟ﺗﻮ ﺭﺍﺳﺖ گفتی،ﻣﻦ ﺳﻴﺎﻩ ﻗﻠﺒﻢ ﻧﻪ ﺗﻮ. " رفتی ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻴﺰﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﺗﻨﻬﺎیی ﺷﺪﻡ. ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﻣﻨﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﺪﻡ." -ﻣﻴﻜﺎ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭ،ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻦ،تو رﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺮﻭ،ﺍﮔﻪ من ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ. "ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﻣﺘﺮﻭﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﺟﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ. ﺷﺒﺎﺷﻢ بی ﺳﺘﺎﺭﺳﺘﻮ ﻏﺮﻭﺑﺎﺷﻢ ﻧﻔﺲ ﮔﻴﺮﻩ. ﺑﻪ ﺗﻮﺑﺪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺍﻻﻥ ﺑﺒﻴﻦ ﻋﺎﻗﺒﺘﻢ ﺍﻳﻨﻪ. ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺳﺎﻛﺖ ﻧﻤﻴﺸﻴﻨﻪ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻛﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﻭ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ. ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎﻭﺍﻧﺸﻮ ﻣﻴﺪﻡ. ﺭفتی ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻴﺰﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﺗﻨﻬﺎیی ﺷﺪﻡ. ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﻣﻨﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﺪﻡ. ﺭفتی ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻴﺰﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﺗﻨﻬﺎیی ﺷﺪﻡ. ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎیی ﻣﻨﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﺪﻡ." (ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻛﻦ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ در که ﺯنگ رو ﺑﺰﻧﻢ ﻛﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ خورد الیاس بود: -ﺑﻠﻪ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﺠﺎیی؟ -ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ. -ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩﯼ ﻛﻪ؟ -ﻧﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟چی ﺷﺪﻩ؟ -ﻣﺎ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻳﻢ به خانوادش ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺮﻓﺘﻪ، ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎش هم ﻧﮕﺮﺍﻧﺸﻦ،ﺧﻮﻧﻪ ی ﺩﺍﺩﺍشش هم ﻧﻴﺴﺖ. -ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ -ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﻴﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ چی ﻣﻴﺸﻪ. -ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ امشب ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﻋﺮﻭﺳﻴﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﻓﺮﺩﺍ ﻣﻴﺎﻡ. -ﭼﻪ شبی ﺑﺎﺑﺎ؟ﭘﺎﺷﻮ ﺑﻴﺎ،ﺩﺧﺘﺮها ﺍﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻥ که از حال رفتن ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﻴﻜﺎﻳﻢ ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺎ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻓﻌﻼ. -ﻓﻌﻼ. ﮔﻮشی رو قطع ﻛﺮﺩم و ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ. -ﻛﺠﺎیی تو ﺩﺧﺘﺮ؟کجایی؟