-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول -میکا …میکا. به سمت قسمت تاریک اتاق که دید خوبی نداشت قدم برداشم و با صدای لرزون از ترس گفتم: -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻮیی؟ -میکا کمکم کن. -ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ یک دفعه ماهان با صورت سوخته از توی تارکی به سمتم اومد. از ته دل جیغ زدم. -ﻧﻬﻪ. از خواب پریدم تمام تنم از عرق خیس شده بود،قلبم به قدری تند میزد که هر لحظه حس میکردم الانه که از جاش بیرون بپره. ﻭﺍﯼ ﺧﺪایا بازﻫﻤﻮﻥ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی. ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ دیگه ﭼﻪ وضعشه؟ ﺗﺎﻛﻲ ﺑﺎﻳﺪ به ﭘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺑﻮﺱ لعنتی ﺑﺴﻮﺯﻡ؟ آهسته از تخت بلند شدم،لباسمو که از خیسی عرقم به تنم چسبیده بود عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و به سمت ﺩﺳﺸﻮیی خونه که توی ﺣﻴﺎﻁ بود رفتم. ﺁﺑﻮ ﺑﺎﺯ کردم و چند مشت اب سرد به صورتم پاشیدم. سرمو بالا آوردم که چشمم به صورت رنگ و رو رفته خودم افتاد. اروم روی ابرو هام دست کشیدم تا بهم ریختگیش درست بشه. خودمو بادقت نگاه کردم. ﻣﻮﻫﺎ ﺧﺮﻣﺎیی ﻓﺮم ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺩﻭﺭم ﺭﻳﺨﺘﻪ بود. ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﻴﺪم که ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮختگی ﮔﻨﺪمی میزد،ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﻫﺸﺘﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ،چشم هاﯼ ﺩﺭﺷﺖ عسل ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺰ ﻣﻴﺰند،بینی ﻣﺘﻮﺳﻂ گوشی،لبهای ﻗﻠﻮﻩ ﺍﯼ. ﺩﺭ ﻛﻞ ﺩﺧﺘﺮ زیبایی بودم البته ﺍﺯ ﺗﻌﺮﻳﻔﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ،ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩم ﻛﻪ ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩم و ﻧﻪ ﺷﺎﻧﺲ داشتم. ﺍب رو بستم و به ﺍﺗﺎق برگشتم. ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻛﻤﺮ ﻣﻴﺮسید ﺑﺎ ﻛﺶ ﺟﻤﻊ کردم. به سمت آشپزخانه رفتم که متوجه شدم مامانم غذا رو پخته،وای نه الان دوباره تیکه هاشو شروع میکنه. با صدای ارومی گفتم: -ﺳﻼﻡ. که باعث ﻣﺎﻣﺎﻥ شروع غر غر مامان شد. -ﻋﻠﻴﻚ ﺳﻼﻡ ﭼﻪ ﻋﺠﺐ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﻧﺘﺮﺱ ﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭ هارﻭ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ موقع ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﯼ. نالیدم: -ﺍﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ تورﻭﺧﺪﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﻜﻦ،ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﻝ خوشی ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ چی ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻴﺪﺍﺭﺷﻪ ﺍﺧﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍون وﻗﺖ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﺩﻝ ﺧﻮشی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ؟ کلافه دستی لای موهام بردم. -ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺕ باز طوﻣﺎﺭ ﺑﮕﻢ؟ ﺍﺯ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ بحث مساوی بود با ﺑﺎبی ﺣﺮمتی. صدای داد ﻣﺎﻣﺎن رو از ﺍﺷﭙﺰ شنیدم. -ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺘﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭﺗﻮﻧﻮ ﻛﻮﻓﺖ ﻛﻨﻴﺪ،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺨﺘﺖ ﻧﻴﺲ؟ ﭘﻮﻑ!ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﻣﺎﻥ. -ﻧﻪ عزیزم ﭼﻪ زحمتی. تند تند ﭘﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و ﺳﻔﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﻴﺪ. خودم رو براش شیرین کردم. -ﺳﻼﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮنی ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎشی. ﭘﺮﻳﺪم و لپش رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ. بابا با خوش رویی به سمتم نگاه کرد. -ﺳﻼﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻧﺒﺎشی. -ﻣﺮسی ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ. صدای مامان دوبار از آشپزخانه بلند شد. -ﻣﻴﻜﺎ ...ﻣﻴﻜﺎ. -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ -ﺑﺪﻭ برﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺘﻮ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻛﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ. ﻭﺍﯼ ﻧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩه،ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﭙﺮﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺎﺯ. ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭ اتاق رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ؟ جوابی ازش نشنیدم. -ﭘﻴﺸﺖ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﺎﻥ،ﭘﺎﺷﻮ ﻧﺎﻫﺎﺭ. -ﻣﺎهی ﺟﻮﻥ. با خوردن ﻣﺘﻜﺎ توی سرم محکم چشمام رو بستم و دستم رو روی محل اصابت گذاشتم. ﺻﺪﺍﯼ عصبی ﻣﺎﻫﺎﻥ از توی تاریکی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ: -ﮔﻢ ﺷﻮ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺣﻤﻖ،ﻣﻦ ﺍﺯدست تو ﻛﻮﻓﺖ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺩﺭ رﻭ ﺗﻮی ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻛﻮﺑﻴﺪ. دلم گرفت،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ چی ﮔﻔﺘﻢ؟ ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍیی ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﻣﺎﻥ ﻫﺎ میگن ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ؟ ﺑﺎ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺩﺭﻫﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﻛﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ مامان نگام کرد. -چی ﺷﺪ؟ -ﻣﺜﻞ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ،آخه ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﺪ ﭼﺮﺍ باز من رو هر بار میفرستید دنبالش؟ -ﻋﻴﺐ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺸﻴﻦ ﻏﺬﺍﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭ. ﺑﺎ ناراحتی ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﭘﺎﺷﺪﻡ برم ﻛﻪ با حرف ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ بهش حرصی نگاه کردم. -ﻇﺮف ها ﺑﺎ ﺗﻮ. ای بابا ﻛﺎﺵ حد عقل ﻛﺎﺭﺍیی ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ به چشش میومد،ﺩﻟﺸﻮ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ،ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺪ ﺑﺎﺯ نمیگفت،ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭﻩ. پوفی کشیدم و ﺳﺮ ﮔﺮﻡ ﻇﺮف ها شدم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان:سیاه قلب نویسنده:نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،ازدواج اجباری، غمگین. ﺧﻼﺻﻪ:داستان قصه ی ما ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺧﺘﺮی ﺑﻪ نام ﻣﻴﻜﺎست که از لحظه ی به دنیا اومدنش وسیله ی درست کردن اشتباهات خانوادش بوده و الان بعد از هجده سال زندگی کردن برای دیگران میخواد که از حالا به بعد فقط برای خودش زندگی کنه اما با قرار گرفتن پسر داستانمون راستین وفایی که دنیاش کاملاً با میکا فرق میکنه و تنها مشکلات زندگیش انتخاب مدل و رنگ ماشین هر فصلشه،میون ساختن اینده ی خودش غرق کل کل با راستین میشه و برای لحظاتی تمام مشکلات زندگیش رو فراموش میکنه. پارتی از رمان: -چی ﺩﺍﺭﯼ میگی آﺭﻭﻳﻦ؟ﭼﻪ غلطی ﻛﺮﺩﯼ؟ -مگه چی ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺩﺍﺵ؟ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺵ ﻣﻴﺎﺭﯼ؟ﻣﻨﻮ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻮﻩ ﻧﻮﺭﺩﯼ. -یعنی چی الیاس؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺍﺧﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭنید که ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پررو ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ؟ﺍﺻﻼ میدونید ﺍﻣﺮﻭﺯ چیکار ﻛﺮﺩﻩ؟ ﻣﻮﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮها. -ﻣﻮﺯﻭ فرو ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ،ﻣﺎﺷﻴﻦ نازم ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﺎ ﺍخم چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﻨﺪ ﻧﻴﺸﺘﻮ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ. ﺧﻨﺪﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ. -ﺍﺧﻪ ببین ﭼﻪ موز ﺑﺰﺭگیه،ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ اینو؟ ﻭ قهقهه ﺯﺩ که باعث شد بقیه ی ﭘﺴﺮها ﻫﻢ که تا الان از ترس خشم من خودشون رو کنترل کرده بودن بزنن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ توی دستم ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺩم هم ﺧﻨﺪم گرفت ﺍﻣﺎ نه ﺍﺯ خوشی خنده ی من از ﺣﺮﺹ ﺑﻮﺩ. ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻩ. آﺭﻭﻳﻦ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻗﺎﭘﻴﺪ،ﭘﻮﺳﺖ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. -ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﻭﺩﻳﻢ ﺷﺪﻩ. موز رو از دستش کشیدم و انداختمش توی سطل آشغال. -احمق مریض میشی. (به صفحهی نقد و نظرات سر بزنید نظرات خودتون رو راجب رمان برای من بزارید) https://forum.98ia.net/topic/5911-صفحه-ی-معرفی-و-نقد-رمان-سیاه-قلب-نیلوفر-صبوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/