-
تعداد ارسال ها
304 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و یکم (ﻣﻴﻜﺎ) رو به بچه ها پرسیدم: -ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻴﻢ؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ با حالت مسخره ای جواب داد: -ﺧﻮ ﺍجی ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻗﺮ ﺗﻮ ﻛﻤﺮﻡ فراونه ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ اینجا بریزم؟؟ -ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﺨﻮﻧﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺨﻮنی؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ: -ﺍﻭﻭﻭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﻴﻜﻴﻮ ﭘﺮﺳﺶ؟ -ﭼﻲ ﺑﺰﻧﻢ؟ ﺩﺭ ﮔﻮشم ﭼﻴﺰﯼ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪم و ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،گیتار رو کنار گذاشتم و با قابلمه ی دم دستم ضرب گرفتم. ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻭ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺩﺍ ﭘﺎﺷﺩ ﻗﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﻧﺪ: -ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺳﺮﺷﺎﻧﻪ ﺯﻛﻴﺴﺖ؟ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻫﺮ کسی ﺍﺯ ﻟﺐ ﻟﻌﻨﺖ سخنی ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ،ﭼﻮﻥ ﻧﺪﻳﺪﺳﺖ کسی ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻓﻞ ﻓﻞ ﻧﻤﻜﻲ نمیدونی ﻭﺍﻻ ....ﺗﻮ ﻣﺎﻩ نمکی نمیدونی ﻭﺍﻻ .... ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻋﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻛﻤﺮﻭ ﮔﺮﺩﻥ مینداخت و ﺑﺸﻜﻦ ﻣﻴﺰﺩﻭ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪ که ﻫﻤﻪ ﻣﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﻘﻴﻪ ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ و هم راهیش کردن،حتی ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﺯﻭ ﺭﻓﺖ ﻭﺳﻂ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻳﻜﻲ اینا رو ﺍﻳﻦ شکلی ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺩﺧﺘﺮ ها ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩن زمین و از خنده ﺩﻟﺸﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺭﻭﻳﻦ هی ﻟﺒﺎﺷﻮ غنچه ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﺮﺍی ﻧﻴﺎﺯ و ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻣﺸﺘﺎ میخوند: -ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻧﺨﻮﺭﻡ ﻣﻲ ﻏﻢ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻡ ﻫﻢ ﺩﻡ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﻜﻨﻮ ﻋﻮﺽ ﮔﺮﺩﺷﻪ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻓﻞ ﻓﻞ نمکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﺍلکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﺗﻮﻣﺎﻩ فلکیﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ ...... ﺩﻭﺗﺎ ﻣﻮچ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﻡ ﻛﺮﺩﯼ ....ﺷﻜﺮ ﺷﻜﺮﻭﻡ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻟﺐ ﺑﺮﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ....ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ... ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ..... ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. با تموم شدن اهنگ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻢ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﻤﻮ گرفته بودم و داشتم زمین رو گاز میزدم: -ﻭﺍیی .... ﺧﺪﺍ خیلی ﺑﺎحالید ﺍﺭﻭﻳﻦ کشتیمون ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﺴﺮ. ﻧﻴﺎﺯ حرصی شد: -ﺍﻩ ﺑﻪ ﺍﻗﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪﻳﺪﻥ،ﻣﮕﻪ ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﺩﻟﻘﻜﻪ؟ -ﻧﻴﺎﺯ ﺟﻮﻥ ﺷﻤﺎ فعلاً برو ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ موچتو بکن. ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ که ﻧﻴﺎﺯﻡ ﻟﺒﻮ شد. -ﺍﯼ ﺟﻮﻭﻭﻥ،ﻧﻴﺎﺯﯼ ﻟﺒﻮ ﻧﺸﻮ ﺍﻻﻥ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻳﺎﺩ ﻏﺬﺍ ﻣﻴﻔﺘﻪ ﻫﺎ .... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ زدن زیر ﺧﻨﺪه که ﺗﻤﻨﺎ گفت: -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ، ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ. بقیه هم با من هم نظر بودن. -پس ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺟﺮﻋﺖ و ﺣﻘﻴﻘﺖ بازی کنیم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شستم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺩﻭﺭﺑﻴن رو ﺑﺮداشتم و ﺩﻛﻤﻪ ﺿﺒﻂ رو ﺯﺩﻡ. ﻣﻴﻜﺎ ﻳﻜﻢ ﺑﺎ ﺳﻴﻤﺎﯼ ﮔﻴﺘﺎﺭش ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻮ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ کرد،ﺭﻳﺘﻤﺶ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺷﻨﺎ ﻧﺒﻮﺩ. بعد یکم ملودی به اتیش زیره شد و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ کرد: -ﺧﺪﺍﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟......ﺻﺒﺮﻡ ﺳﺮﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪگی .........ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﻢ .........ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﻡ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﻣﻴﻜﻨﻢ .......ﺍﻭﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ نگاهش رو ﺍﺯ ﺍﺗﻴﺶ گرفت و تو صورت تک تکمون نگاهی گذر داد،اﺷﻚ توی چشم هاش جمع شده ﺑﻮﺩ. ﺧﺪﺍ ﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟ .......ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﭘﺭﻩ. ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻲ ﻛﺴﻢ ......هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ. باز نگاهشو دوخت به اتیش و ادامه داد: هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ .....هی ﺍﻩ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ .......ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟ ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟؟؟ به اینجای اهنگ که رسید ﺳﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻ گرفت و تو چشم های من ﺯﻝ ﺯﺩ،اﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻗﻄﺮﻩ اشکی پاین چکید. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ ...... ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﻲ ﮔﻔﺖ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻤﻪ ...... ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻧﻪ ،ﻣﻴﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻲ ﻛﺴﻴﻢ .... ﺍﺧﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ منه ...... با تموم شدن گیتار زدن میکا ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﺶ ﻛﺮﺩﻥ و مهیار پرسید: -ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ،اهنگش رو خودت نوشتی؟تا حالا نشنیده بودمش؟ -ﻧﻪ این اهنگ رو شهاب مظفری و حسین سلیمانی خوندن. -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﻳﻪ ﺍﻫﻨﮓ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ -ﺍﺭﻩ،ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮ چی ﺑﺰﻧﻢ ﺩﺍﺩﺍشی. ﺩﺍﺩﺍشی؟ﺍﻳﺶ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﻮﺱ،ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻢ. -ﺯﺩﻥ و ﺧﻮﻧﺪﻥ که ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺘﻮنی ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻳﺘﻢ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﻥ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﺒﻮﻟﻪ. ﮔﻴﺘﺎﺭ رﻭ از دستش گرفتم و ﺑﻌﺪ از ﻳﻜﻢ ﻓﻜﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﯼ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ. -ﺗﻮ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺭﺍﻣﺸﻮ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﻜﺮ،ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﻛﻪ ﺑﮕﻴﺮﯼ ﺍﻣﺎﺭﺷﻮ،ﺑﺪﻧﺘﻮ ﭼﻔﺖ ﺗﻨﻢ غیر بغلت ﻛﻪ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺮﻩ،ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺭﻡ،ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻤﻴﺮﻩ ......... ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه بودن و ﺯﻭجی ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ. ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ. ﺻﺪﺍﺵ قشنگ بود،ارمش میداد،خوب خودش رو با ریتم زدن من هماهنگ کرده بود. -ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ...ﻫﺮﺟﺎ ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ....ﻓﺮﺩﺍﻡ ...ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺎ...ﺍووﻭ ....ﺑﺎتو .... ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ ﺣﺘﻲ ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ......ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎتو ..... ﺍﻳﻦ قسمتش رو ﻣﻦ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﻴﻜﺎ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ. -ﺁ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺮﺍچی؟؟؟؟ﺑﺎﺗﻮ ﺧﻮﺑﻪ همچی ...... میشه ﻛﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﻫﻤﻪ شیم ..... ﺍﺻﻼ ﭘﻴﺶ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﻩ ﺷﻴﻢ ....ﺍﺯ ﺷﻠﻮﻏﻴﺎ ﺯﺩﻩ ﺷﻴﻢ .... ﻧﻔﺴﺎﻣﻮﻥ ﻭﺻﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺧﻔﻪ ﺷﻴﻢ. تیکه ی بعدی رو میکا هم باهام هم خونی کرد ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﻢ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﻴﻢ. -ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ چی ﻣﻄﻠﻮﺑﻪ،ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪ ﻣﺮﺍﻣﻮ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺧﻮﺑﻪ ..... ﻫﺮﭼﻘﺪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻩ،ولی ﺑﺎﺯ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺪﻭﺩ .... ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻢ ...... کی ﮔﻔﺘﻪ ﺍوﻧﺎیی ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻫﻤﻦ،ﺍﻭﻧﺎ که ﻋﺎﺷﻘﻦ باختن؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ......ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ،ﻫﺮﺟﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ...ﻓﺮﺩﺍﻡ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯما اوو ..... ﺑﺎﺗﻮ ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ..... ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﻤﻮﻥ ﻛﺮﺩن که ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﻛﺮﺩ،من هم ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﭘﺎﻳﻦ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -ﻧﻪ،ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﺑﻠﺪﯼ،ﭼﻨﺪ وقته که گیتار میزنی؟ -ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ،ﺍﻭﻻ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺘﻢ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﺶ ﻧﻖ ﻣﻴﺰﺩﻡ و ﺍﺯ ﺯﻳﺮﺵ ﺩﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺑﻪ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺑﻬﺖ ﺣﺮﻛﺘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ مونده ﺑﻮﺩﻡ. ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎلش از اون شب ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺍغونی که داشت خودشو میکشت و ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺎﺩ،ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎﻟﺖ چشم هاﺵ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺷﺎﺩ شاد،ﻳﻪ لحظه ﻋﺼﺒﺎنی و ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﺼﻮﻡ. ﻳﺎﺩ ﻋﻜﺴﻬﺎیی ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ،ﺍﺻﻼ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ که ﻭقتی ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،ﻭقتیﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ناز رو ﺑﻐﻞ ﺩﺍﺷﺖ،وقتی دست هاش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ دور خودش ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﭼﺎﻝ ﻟﻮﭘﻤﻮ ﺑﻮﺳﻴﺪ عکس و فیلم گرفتم. نمیدونم چمه؟ﻳﻪ حس ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻳﻪ حس ﺷﺮینی ﺗﻮ ﺩلم خونه کرده. ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺍﺯ ﺧﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ و ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ؟ -ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭ. ﻣﺎﻣﺎن اینا به سمت دوربین ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ به سمت ﺍﻭﻝ ﺳﻴﺪﺷﺖ برای کمپ زدن راه افتادیم. ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﺪﻳﻢ. همه ﺩﻭﺭ ﺍتیشی ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻦ کرده بودیم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻤﻮ ﻋﻤﻮ ﻣﺎهی ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗﻤﻴﺰ شده ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﺒﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺷﺎﻡ ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ ﺭﻓﺘﻦ تو چادرشون که ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ و ﻣﺎ ﺟﻮﻧﺎﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﻭﺭ ﺍﺗﻴﺶ،ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻤﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻳﻢ. نیکا رو به من کرد. -ﻣﻴﻜﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ خیلی ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﻬﻤﻮﻥ. ﺍﻟﻴﺎﺱ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﻣﺮسی،ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺟﺎﻫﺎیب ﻣﻴﺎﯼ. ﻳﻪ ﻧﻴﺶ ﺧﻨﺪ ﺯﺩﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﺗﻴﺶ. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ اتیش بودم منو محو خودش میکرد. با صدای آرام به خودم اومدم: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ ..... -ﻫﺎ ﭼﻴﻪ ﺑﮕﻮ ﻣﻠﻮﺱ ﺟﺎﻥ؟ -ﺍﻩ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﺸﻮ ﺩﻳﮕﻪ. -ﺧﻮﺏ باشه ﺑﮕﻮ؟ -ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ﺑﺎ ﺩﻫﻨﻢ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺑﺰﻧﻢ؟ -ﻣﻴﺪﻭنی اخه ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﺕ ﮔﻴﺘﺎﺭﺗﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -چی؟؟؟؟؟ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺟﻮﻧﻢ؟؟؟؟ﻋﺸﻖ منو؟؟؟؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،میشه بزنی ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺧﻮﺷﮕﻠﻤﻮ ﺍﻭﺭﺩ و ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﻴﺪﺷﺖ. ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻳﻢ ﺻﺎﺣﺐ ﺑﺮﻩ ﭘﻴﺪﺍ شد ﻭ ﺑﺮﻩ ﺭﻭ تحویل دادم ﺑﻌﺪ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ به ﺳﻴﺪﺷﺖ رسیدیم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻣﺎ ﺷﺐ رو باید همین نزدیکی ها ﺑﻤﻮﻧﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘﻮﻥ یه ﺟﺎیی ﻛﻪ ﺍﺯ فک و ﻓﺎﻣﻴﻞ فقط ﻣﺎ جاش رو ﺑﻠﺪﻳﻢ،ﺍﺯ جایی که الان هستیم تا اون جا یک ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍهه. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻫﻲ ﺍﺧﺮ رو باید به ﺳﻤﺖ چپ ﺑﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﮕﻢ ﻛﺠﺎ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ. ﺧﺎﻟﻪ ازم پرسید: -ﻛﺠﺎ داری میبریمون ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ﻣﻦ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﻴﺸﻪ. -ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،ﺍﺧﻪ ﺩﺍﺭیم ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺳﻤﺖ نوک قله ی ﻛﻮﻩ،ﺟﺎیی ﻛﻪ دارم میبرمتون ﻣﻨﺒﻊ انواع ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﻠﻴﻪ،اگه ﻳﻜﻢ ﺻﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺪ. راه رو طی کردیم و ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻜﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ. ﺧﺎﻟﻪ با شوق گفت: -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!!!!!ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺑﺒﻴﻦ ﺍﻳﻨﺎ درخت سیبه؟!؟! -ﺍﺭﻩ ﻧﻮﺷﻴﻦ جان ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻌﺪ از طی کرد ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ی دیگه از راه روبه عمو کردم. -ﻋﻤﻮجان رسیدیم،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎﺳﺖ. ﻋﻤﻮ چند تا ﺑﻮﻕ ﺯﺩ ﻭ ماشین رو ﻛﻨﺎﺭ جاده کشید. (ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺎﻧﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ توی کلمات بیان کنم) ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﻫﺮ ﺟﺎ که ﭼﺸﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩﻭ ﺩﺭﺧﺖ،درخت میوه های جنگلی هر کدوم از هر سمت به خواست خداوند رویده بود. یک سمت باتلاقی بود که در ﻭسط باتلاق گل های ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺍبی رویده بود. از سمت نوک کوه مه غلیظی بلند شده بود و اطراف ما رو در بر گرفته بود،نم نم بارونی که ما اون رو حاصل عروسی شغال ها میدونستیم(داستان خیالی) باعث بلند شدن بوی نم خاک شده بود. از میون درخت ها ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻞ ﺑﻞ و ﺟﻴﺮ ﺟﻴﺮﮎ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺍﺑﺸﻮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺎ ﻣﻴﻜﻮﺑﻴﺪ ادم رو سر زنده میکرد. ﻫﻤﻪ ﻣﺤﻮ زیبایی ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﻮﺩﻥ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تند تند از منظره ها ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. بچه ها ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﻥ ﻫﺮ کی مشغول ﻛﺎﺭﯼ شد. ﺩﺧﺘﺮها و ﭘﺴﺮها ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪن و ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻦ،ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ هم ﺯﻳﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﭼﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻥ. کیسه ای برداشتم و به سمت درخت الو جنگلی رفتم و کلی ﺍﻟﻮﭼﻪ و ﺳﻴﺐ جنگلی ﺑﺮﺍی ﻣﺎﻣﺎنم ﻭ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ کندم و ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺗﻮی ﺻﻨﺪﻕ عقب ﻣﺎﺷﻴﻦ عمو رامبد گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍﺍﻡ. کفش هام رو کندم و پا هام رو روی سبزه ها گذاشت،دست هام رو از هم باز کردم و با ذوق دور خودم چرخیدم و خندیدیم. ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ هام توجه ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ به خودشﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ دستشون رو ﮔﺮفتم و ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ که باهم ﺑﭽﺮﺧﻦ که ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪه های اون ها هم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮها رم ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ با ﺯﻭﺝ هاشون فرستادم تا که بچرخن(عین بچگیمون). ﻫﻤﻪ ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪﻧﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻲ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ داشت از بقیه ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩ. اون لحظه ﺍﻧﻘﺪر ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺩﻭﺭبینش رو از دستش ﮔﺮﻓﺘﻮﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻪ خودش ﻓﻴﻠﻤﺸﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ. دست هاﯼ ﭘﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﻛﻪ از حرکت من ﺗﻮ ﻫﻨﮓ ﺑﻮﺩ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﻣﺠﺒﻮﺭﺵ ﻛﺮﺩم که باهام ﺑﭽﺮﺧﻪ. سرعت چرخشمون خیلی زیاد بود که باعث شد ﺷﺎﻟﻢ بیفته ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺗﻮی ﻫﻮﺍ ﭘﺨﺶ بشه. راستین هم که معلوم بود داره لذت میبره از ته دل ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. -ﻳﻮﻭﻭﻫﻮﻭﻭﻭ .... ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻳﮕﻪ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﻛﻪ از حرکت ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺧﻨﺪه های ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ همچنان ادامه داشت. ﺍﯼ جونم،ﺑﭽﻢ که ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﻧﺎﻧﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ، ﻟﭙﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ. ﻳﺎﺩ چال های ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ و بی ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻃﺒﻖ ﻋﺎدتم ﭼﺎل ﻟﻮﭖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ و ﺳﺮﻳﻊ فرار کردم پیش بقیه. -ای ﻭﺍﯼ!!!ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻛﺮﺩﻡ؟؟؟؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم گوشیم زنگ خورد،همتا بود دختر دایم. -الو همتا. بلند شدم و از بقیه فاصله گرفتم. -سلام میکا،خوبی دختر؟شنیدم با دوستات اومدی شمال؟؟؟ -سلام عزیزم،خوبی؟اره درست شنیدی. -خوش میگذره؟حالت خوبه؟ در حالی که سعی میکردم صدام از بغض خش دار نشه جواب دادم. -ﺍﺭﻩ جات خالی،خوبم بی منظیر. -ﺑﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﺭﻭﻍ میگی؟ﺍﺯ صدات ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ که ﭼﻘﺪر ﺧﻮبی. با بغضی که این روز ها کنترل من رو به دست گرفته بود صداش زدم. -همتا … بی اراده زدم زیر گریه و همتا فقط سکوت کرد تا خوب خالی بشم، وقتی اروم تر شدم ﻫﻤﻪ چیز رو براش ﮔﻔﺘﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ،ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﻮﭼﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ،گفتم ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﻴﺎﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺍﻳﻨﺪﻣﻢ ﺳﻴﺎﻩ کنه،گفتم ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍﻫﺎﻣﻮﻥ ﺍﺯ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻋﻤﻪ پیغام داده بود که ﻫﻢ ﻣﻴﻜﺎ و ﻫﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ دیگه ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ وقتشه که با هم ﻋﺮﻭسی کنن،گفتم ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺎﻝ ﮔﺮﺩ ﺩﺍﺩﺍﺷﻴﻪ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ هم تو زندگیم ﻧﺪﻳﺪﻣﺶ ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ ﻭ ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻻ هاﻡ رو همیشه با قاب عکس اون کردم، گفتم ﺍﺯ ﺑﻲ محبتی های ﻣﺎﻣﺎﻥ،ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ های ﺑﺎﺑﺎ،گفتم ﺍﺯ ﺩﺭﺩﺍﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﺯ این که پول عملش رو نداریم،ﮔﻔﺘﻢ،ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻬﻲ ﺷﺪﻡ. بعد تموم شدن حرف هام همتا گفت: -ﻣﻴﻜﺎ جان ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟ﭼﺮﺍ انقدر به خودت ﺳﺨﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ؟چرا همش جلو جلو به همه چیز ﻓﻜﺮ میکنی؟همه چیز رو ﻓﻘﻂ گذشت زمان میتونه ﺣﻞ کنه،ﺑﻬﻢ ﻳﻪ ﻗﻮلی ﺑﺪﻩ .....قول بده ﻛﻪ از الان ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﻓﻜﺮ نکنی و ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺨﻨﺪﯼ. ﭼﻪ ﻛﺎﺭ سختی(انگار که فکر کردن دست خود ادمه)ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺍﺯﻡ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ؟ برای از سر باز کردنم مثل همیشه دروغ گفتم: -ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ. -مواظب خوت باش و هر وقت خواستی بهم زنگ بزن. گوشیو قطع کردم و به سمت جنگل رفتم،ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﻮﺩ برهای رو میون درخت ها دیدم. -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﺟﻮﻥ،ﺍﻳﻦ ﺑﺮﻩ رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ!!کوچولو ﺍﺯ ﮔﻠﺖ جاموندی؟اخی عزیزم. بره رو تو بغلم گرفتم و ﻧﺎﺯﺵ کردم،ﻫﺮچی ﺩﻭﺭ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﮔﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﻳﺪﻡ. ﺑﺎ ﺑﺮﻩ ﺗﻮی بغلم ﭘﻴﺶ ﺑﻘﻴﻪ برگشتم،ﻛﻢ ﻛﻢ دیگه ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ. ﺍﺭﺍﻡ که بره رو توی بغلم دید پرسید: -ﺍخی،ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﻣﻴﻜﺎ؟ -ﺑﭽﻪ ﺧﺮ،ﻣﮕﻪ نمیبینی؟ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﻮ ﺍﺭﺍﻡ ﺑﻬﻢ چشم غره ﺭﻓﺖ. -ﻗﻬﺮ ﻧﻜﻦ ﺟﻴﮕﺮ این یه برست که ﺍﺯ ﮔﻠﺶ ﺟﺎﻣﻮﻧﺪﻩ. ﺩﺧﺘﺮ ها ﺩﻭﺭﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﻮ ﻧﺎﺯﺵ ﻛﺮﺩﻥ. عمو پرسید: -ما که داریم میریم ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭﺵ ﻛﻨﻴﻢ؟ آﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -با خودمون میبریم برای شام ﻛﺒﺎﺑﺶ میکنیم. ﻧﻴﺎﺯ اعتراض کرد: -ﺍع ......بی ﺭﺣﻢ ﮔﻮﺷﺖ خوار ﻧﺎﻣﺮﺩ. -اخه ﭼﻘﺪر ﺗﻮ ﺷﻜﻤﻮیی آﺭﻭﻳﻦ. -ﻧﻴﺎﺯ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻴﺎﻩ ﺧﻮﺍﺭﯼ،ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺷﺪﻡ ﮔﻮﺵ خواﺭ؟بعدشم ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺩﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻨﺪﻩ ﻧﮕﺮ ﺑﺎﺷﻪ،ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻴﺴﺖ که ﺍﻻﻥ داری ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮیمون،ﺧﻮﺏ ﮔﺸﻨﻢ ﻣﻴﺸﻪ. ﺑﺮﻩ ﺗﻮ بغلم ﻭﻭلی ﺧﻮﺭﺩ و ﺻﺪﺍیی ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻣﻮ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ نوک ﺑﻴﻨﻴﻤﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﻴﻨﻴﺶ. -خیلی بی ﺭحمی آروین،ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺑﺮﻳﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ حتماً ﺻﺎﺣﺒﺶ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻴﺸﻪ. ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ ماشین ها ﺷﺪﻳﻢ و ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت سر صدا زد: -ﻣﻴﻜﺎ ....ﻣﻴﻜﺎ. با قیافه ی اویزون برگشتم ﺳﻤﺘﺶ. -ﺑﻌﻞ … ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺗﺎﺏ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ حرفم توی دهنم موند،یه جیغ ﺧﻮﺵ ﮔﻞ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺗﺎب. ﺍﺯ خوشحالی ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﻳﻦ میپریدم که ﻳﻪ ﻫﻮیی ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چی ﺷﺪ دویدم سمت راستین و لپش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم. -ﻣﺮسی ﺭﺍسی ﺟﻮﻥ،ﺩﻣﺖ ﺟﻴﺰ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺗﺎﺏ بسته شده ﻭ ﺑﭙﺮ ﺑﭙﺮ ﻣﻦ ﺍوﻣﺪﻥ سمت ما و ﺗﻤﻨﺎ با خنده گفت: -ﻧﭙﺮ ﻓﻞ ﻓﻞ،ﺯﻣﻴﻦ ﻟﺮﺯﻳﺪ. ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ براش ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩم. -ﺣﺴﻮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻴﺎﺳﻮﺩ. به سختی ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺭﻭی ﺗﺎﺑﻮ هی ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺗﻜﻮﻥ میدادم تا تاب راه بیفته اما نیفتاد. ﺍﮔﻪ ﭘﺎﻡ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ ﺧﻮﺩم خودمو ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ تابو خیلی بالا بسته بود. برﮔﺸﺘﻤﻮ ﻣﻈﻠﻮﻡ به ﺩﺧﺘﺮ ها ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ که ﺗﻤﻨﺎ با بد جنسی گفت: -ﺣﺴﻮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ؟ -ﻧﻪ ﺗﻤﻨﺎ ﺟﻮﻥ،ﺣﺴﻮﺩ ﭼﻴﻪ؟ﺗﻮ ﻛﻪ گلمی. ﺑﻬﻢ چشم غره ای ﺭﻓﺘﻮ برگشت پیش شوهرش ﺑﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ که دیدم اونا هم همه با شوهراشون سرگرمن. ناراحت به زمین زل زده بودم که راستین از پشت سرم گفت: -طناب رو سفت ﺑﮕﻴﺮ. ﻭ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻲ ﻫﻮﺍ من رو عقب ﻛﺸﻴﺪ و بعد هولم ﺩﺍﺩ. با ذوق جیغ ﺯﺩﻣﻮ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ، ﺑﺎﻻ،ﺑﺎﻻ ﺗﺮ .....تند ﺗﺮ هل ﺑﺪﻩ. ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ و جیغ ﻣﻴﺰﺩﻡ. ﺳﺮﻋﺘﻢ ﻛﻪ ﺣﺴﺎبی ﺗﻨﺪ ﺷﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻓﺖ ﻛﻨﺎﺭ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ عکاسی کرد. ﻣﻨﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺩمو ﺗﺎﺏ بدم. ﻳﻪ ﺭﺑﻊ بود که داشتم ﺗﺎﺏ ﺳﻮﺍﺭﯼ میکردم با حس ﺳﺮ ﮔﻴﺠﻪ سرعت تابو کم کردم و پیاده شدم. ﺩﺧﺘﺮها هم که ﺍﺯ صدای جیغ و خندهای ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﺷﺪه بودن ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺳﻮﺍﺭ تاب ﺷﺪﻥ و ﻧﺎﻣﺰﺩﺍﺷﻮﻥ هولشون میدادن. راستین هم با دوربین ﺍﺯﺷﻮﻥ عکس هاﯼ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ و ﺷﻜﺎﺭ ﻟﺤﻈﻪ ها ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻛﻪ ﻛﺒﺎﺏ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﻤﻮ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺑﻲ همون جا گوشتش رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻳﻪ تعداد ﺭﻓﺘﻦ ﭘﺎﺳﻮﺭ بازی ﻳﻪ تعداد هم زن و شوهری ﺭﻓﺘﻦ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺍﺭﻭﻳﻦ و ﻧﻴﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﻠﻴﻮﻥ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻥ،ﻋﻤﻮ و ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ ﺗﺨﻤﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻥ و ﻣﻴﻮﻩ پوست میکندن. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ و ﻧﻴﻢ به دردشت رسیدیم. -ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ،ﺑﺮﻳﺪ بغل ﺍﻭﻥ ﺗﻚ ﺩﺭﺧﺘﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ. برای متوجه شدن بچه های چند تا ﺑﻮﻕ ﺯﺩ و به ﺳﻤﺖ ﺗﻚ درختی که گفتم رفت. ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﺍصلی ﺩﺭﺩﺷﺖ ﺩﻭﺭ تا دورش ﭘﺮ از ﻣﻐﺎﺯﻩ های ﻗﺼﺎبی و غذا فروشی ﺑﻮﺩ. بچه ها از ماشین پیاده شدن که مهیار با ذوق گفت: -ﺍﻭﻑ ......ﺍﯼ جانم عجب منظره ای مثل بهشت میمونه. آﺭﻭﻳﻦ دماغش رو تیز کرد عمیق بو کشید. -بهتر نیست زودتر بریم و از غذا های این بهشت میل کنیم؟ -ﺍﯼ ﺷﻜﻤﻮ ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺮﺳﻴﻢ ﺑﻌﺪ هنوز وسایل رو پیاده نکردیم. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ با خنده گفت: -فقط زودتر لطفاً اخه میترسم ﺍﻳﻦ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺷﻜﻤﻮ از گشنگی یکی از این گوسفند های گله ی مردم رو بزنه زیر بغلش و در بره. ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﻛﻪ آﺭﻭﻳﻦ به حالت ﻗﻬﺮ ﺭﻭﺷﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ اون طرف. -قهر نکن حالا،وسایل رو خالی کنیم غذا هم میدم بهت. هر کس ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻛﺎﺭﯼ ﺷﺪ،ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻮم ها ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻧﺎﻫﺎﺭ رو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻥ،دیگه کاری نمونده بود که انجام بدم پس به ﺳﻤﺖ ﻋﻤﻮ رفتم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ؟ -ﺟﺎﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ -ﺷﻤﺎ تو ماشینتون طناب ﺩﺍﺭﻳﺪ؟ -ﺍﺭﻩ دخترم،ﺑﺮﺍی ﻣﻮﺍﻗﻊ ضروری و ﺑﻜﺴﻞ کردن. -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻦ باهاش تاب ﺑﺒﻨﺪﻡ؟ ﻋﻤﻮ قهقهﺍﯼ ﺯﺩ. -ﻭﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺷﺒﻴﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﺷﺮﮎ ﻛﺮﺩﯼ؟ ﭼﺸﺎﻡ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ. -ﻋﻤﻮ جون ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻌﻠﻪ؟ -ﻣﺎﻫﻢ ﺑﻌﻠﻪ،ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ عزیزم؟ طناب رو ﺍﺯ ﻋﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺗﻚ ﺩﺭﺧﺖ ﺗﻨﻮمند اونجا. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﻭﺭ ﻣﻴﺰﺩﻡ طنابو ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺷﺎﺧﻪ اما ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ. ﺍﻧﻘﺪر ﺗﻜﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ یک دفعه طناب ﺩﺳﺘﻤﻮ برﻳﺪ. -ﺍﺥ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ،ﺩﺳﺘﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ اون طرف تر داشت با دوربینش چیک و چیک از همه چیز عکس میگرفت ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺥ ﻭ ﺍوﺥ ﻣﻦ ﺩﻭﻳﺪ به ﺳﻤﺘﻢ. ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺒﺖ و دوستی هم ﺑﻠﺪﻩ؟ -ﭼﻲ ﺷﺪ ﺗﺮﻭﺑﭻ .....ﻣﻴﻜﺎ؟ این ﭼﻲ ﮔﻔﺖ؟؟؟؟ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ؟ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ؟ ﺑﺎ ﺍﺧﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻗﺼﺪ ﮔﻔﺘﻢ: -ﻫﻴﭽﻲ ﻟﻮﺩﻭ ......ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺯﻝ ﺯﺩ ﺑﻬﻢ و ﺑﻌﺪ انگار که فهمیده باشه غش غش ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺍﯼ ﻛﻮﻓﺖ،ای ﺩﺭﺩ،حناق ﭼﺘﻪ؟ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ -ﻭﺍﺳﻪ چی ﻣﻴﺨﻨﺪﯼ؟ -یعنی ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﯼ دیگه ﻧﻪ؟ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺳﻢ گذاشتی؟ﻟﻮﺩﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ -ﻧﻪ ﺍﺳﻢ نذﺍﺷﺘﻢ ﺍﻧﻘﺪر ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﮓ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺻﺪﺍﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎهی ﺍﻻﻥ از دهنم پرید لودﻭﺱ. راستین ﻳﻪ ﻫﻮ ﺍﺧﻤﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﻮی هم. -ﻭﻟﻲ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ گفتی ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ درسته؟ -ﻫﺎﻥ؟؟؟ﻧﻪ یعنی ﻣﻨﻢ ﺗﻮﺭﻭﺑﭽﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ و زیاد هم ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﻢ ﭘﺮﻳﺪ. ﺍﯼ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ،ﻋﻮضب ﭼﺎﺧﺎﻥ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺍﺳﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ،ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻪ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ. ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ خونیم ﻳﻜﻢ ﻭﺭ ﺭﻓﺖ. -ﺯﺧﻤﺖ یکم عمیقه اینجا هم طبیعته و خاکو خل زیاده باید ﺩﺳﺘﺘﻮ ﺑﺒﻨﺪﯼ. ﭼﺸﻢ،امر ﺩﻳﮕﻪ ای ﺍﻗﺎﯼ ﺩﻛﺘﺮﺭﺍﺳﻲ؟؟ﺑﭽﻪ ﭘﺮﻭ،ﻳﻪ ﭼﺸﻢ ﻏﺮﻩ ﺑﻬﺶ رفتمو از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺍﺯ ﺗﻮی ﻛﻴﻔﻢ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻮﭼﻴﻚ بیرون اوردم و ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻢ پیچیدم. ﺑﻐﻀﻢ ﮔﺮﻓﺖ،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺗﺎﺏ ﺑﺒﻨﺪﻡ؟؟؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم (میکا) ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ پرسید: -ﺧﻮﺏ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ ما که حسابی شما رو توی این سه روز گردوندیم حالا نوبت توع. -حتماً چرا که نه؟فقط من پیشنهاد میدم ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻫﺎیی که میخوام ببرمتون ﺯﻳﺎﺩه ﺑﻬﺘﺮﻩ که ﻟﺒﺎﺱ و چادر مسافرتی با خودمون ببریم و شب رو ﺗﻮی جنگل کمپ بزنیم. ﻫﻤﻪ با این پیشنهادم ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻧﻮ به سمت رستم آباد ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. این ﺑﺎر با خودمون سه تا از ماشین ها رو بردیم،تمنا و ماهیار،آرام و مهیار با یه ماشین اومدن،آروین و نیاز،الیاس و نیکا هم با ماشین راستین اومدن من هم توی ماشین عمو اینا نشستم. ﺍﺯ ﺳﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﺘﻢ ﺍﺑﺎﺩ ﺑﺎﻻ رفتیم و ﺍﺯ ﺗﻮتﻛﺎﺑﻦ گذشتیم. ﻫﻮﺍ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺳﺮﺳﺒﺰ و ﭘﺮ از ﮔﻞ،خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﭘﻨﺠﺮه سمت خودم رو ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺎﺯ کرده ﺑﻮﺩم. ﻋﻤﻮ رامبد خیلی ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺶ ﺍﺯ ماشین ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺳﺒﻘﺖ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻮ برای در اوردن حرصشون ﺑﻮﻕ ﻣﻴﺰﺩ،ﺻﺪﺍﯼ اهنگم تا ته ﺯﻳﺎﺩ کرده ﺑﻮﺩ. ﺣﺮﺹ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ حسابی ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮد و من هم ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ. دستم رو به دستیره ی محافظ ماشین گرفتم و لبه ی پنجره ی ماشین نشستم ﺩﺧﺘﺮ ها به تقلید از من از پنجره ی ماشین بیرون اومدن باهنگ شاد ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪیم و ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻳﻢ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،با لبخندی غمگینی به همه نگاه کردم،ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺸﻮﻥ ﭼﻘﺪر خوشبخت بودن،اون وقت من چی؟ ﻳﺎﺩ دفعاتی افتادم ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺍﻧﻮﺍﺩﻩ به شمال میومدیم،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮی ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ،ﺑﻪ ﻫﻢ ﻓﻮﺵ ﻣﻴﺪﺍﺩﻥ و ﺩﺍﺩ و بی داد میکردن من هم ﻣﺤﻜﻢ ﮔﻮش هام رو ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﻛﻪ صدای دعوا هاشون رو شونو ﻧﺸﻨﻮﻡ. ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ و ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﺎ ﻛﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ به شمال بیایم اما ﻫﻤﻴﺸﻪ چیزی بود که باعث ﺩﻋﻮﺍ بشه. بعضی وقت ها ماهان هم با هامون همسفر میشد اما ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ سفر ﻛﻮﻓﺘﻤﻮﻥ ﻣﻴﺸﺪ،ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﻧﻪ هیشکی ﻧﻤﻴﻤﻮﻧﺪ و همش ﺟﻴﻢ ﻣﻴﺸﺪ دنبال ﻣﻮﺍﺩ. با یاد اوری خاطرات بد گذشته ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻚ سمجی ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ی ﭼﺸﻢ هام ﭘﺎﻳﻦ اومد،ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩﻡ،ﭘﺎﻳﻦ اومدم و ﺭﻭی ﺻﻨﺪلی ﻧﺸﺴﺘﻢ. سکوت کردم،ﻣﻴﺘﺮسیدم ﺯﻳﺎﺩ خوشحالی ﻛﻨﻢ و همه چیز ﻛﻮﻓﺖ ﺧﻮﺩﻡ و ﺑﻘﻴﻪ شه،راستین ﻫﻢ که ﻣﻨﺘﻈﺮ بود ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺧﻄﺎ ﻛﻨﻢ تا اون باز هم قاطی کنه. ﻋﻤﻮ که متوجه ی سکوت ناگهانیم شد پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ،ﭼﺮﺍ یه هویی ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪﯼ ﻋﻤﻮ جان؟ -چیزی نیست ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻳﻜﻢ ﺳﺮﺩﻡ ﺷﺪه. -ﺧﻮﺏ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺍﻭﻝ قراره ﻛﺠﺎ ببریمون؟ -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻭﻝ ﻣﻴﺒﺮﻣﺘﻮﻥ ﺩﺭﺩﺷﺖ ﺑﻌﺪ هم ﺳﻴﺪﺷﺖ و ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺩﻫﺎت هاﻣﻮﻥ. -چه خوب،باشه ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭘﺲ ﺭﺍﻫﻮ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪﻩ. ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺭﺍه رو ﻧﺸﻮﻧﺶ دادم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم (راستین) بعد از رفتن میکا به سمت بالکن رفتم تا آتیشی که درونم بود کمی آروم بشه اما چشمم افتاد به میکا که از در پشتی ویلا به سمت دریا رفت. -این وقت شب میره لب دریا چی کار؟ ناگهان صداش توی گوشم زنگ خورد. -ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ این ﻛﺎﺭﺕ ﺑﺎﺵ،من خودم به این عذاب پایان میدم. -نکنه؟؟؟؟؟ با وحشت از چیزی که توی سرم شکل گرفته بود به سمت دریا دویدم. نزدیک دریار که شدم میکا رو دیدم که داشت خودش رو توی دریا غرق میکرد،بلند داد زدم: -میکا .....میکا برگرد خطر ناکه،میکا داری چی کار میکنی؟میکا؟؟؟؟ به حرفم گوش نمیداد و همین طور بیشتر به سمت عمق دریا میرفت که ناگهان زیر پاش خالی شد و توی دریا فرو رفت. سریع شیرجه زدم توی اب و تو تاریکی دنبال میکا میگشتم. بخاطر تاریکی شب دید خوبی نداشتم و نا امیدانه توی اب به هر سمتی چنگ مینداختم تا شاید میکارو پیدا کنم اما نبود. نیست،نیست،سرم رو از اب بیرون اوردم و داد زدم: -میکا ....میکا کجایی؟؟؟؟؟؟میکا ..…. نفس عمیقی گرفتم و دوباره داخل اب شدم و به سمت عمق شنا کردم که به سختی سایه ی جسمی رو دیدم،بسمتش شنا کردم و بهش نزدیک شدم خودش بود. چشم هاش بسته بود و بی حرکت توی اب فرو میرفت. به دستش چنگ انداختم و بالا کشیدمش،از آب بیرون اوردمش و دمر روی ماسه های ساحل خابوندم. با ترس صدا زدم: -میکا،میکا پاشو،میکا ترو خدا خواهش میکنم. به پشتش چند ضربه زدم که ابی از دهنش بیرون پرید و بهوش اومد. توی بغلم کشیدمش و با گریه گفتم: -چرا این کارو کردی؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟بخاطر من احمق لجباز؟؟؟؟ زار زدم: -خدا منو لعنت کنه،میکا،میکا تروخدا پاشو،اگه تو چیزیت بشه من میمیرم. شن های روی صورتش رو با دستم کنار زدم،میکا در حالی که به سختی نفس میکشید،دستش رو بالا اورد و اشک های منو پاک کرد. -گریه …. (سلفه)نکن … محکم بغلش کردم و پشتش رو نوازش کردم تا کمی اروم بشه که همون طور که سرش روی شونم بود گفت: -باز ...باز دارم رو ...یا میبینم؟ جوابش رو ندادم و فقط نوازشش کردم،بعد یه ربع سلفه های میکا کم تر شد که با صدای لرزون گفت: -سردمه … توی بغلم بلندش کردم و به سمت ویلا رفتم،با اسانسور به طبقه سوم رفتم و میکا رو توی اتاقش روی تختش خوابوندم و روش رو هم کشیدم. چند دسته موش رو که توی صورتش ریخته بود کنار زدم. -من که رفتم لباستو عوض کن و بعد اسراحت کن. از جام بلند شدم تا بیرون برم که میکا دستم رو گرفت. -از ماجرای امشب به کسی چیزی نگو،خواهش میکنم. -اخه ..... -لطفاً. -باشه،اسراحت کن. از اتاقش بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم. نمیتونستم چیزی که دیدم رو فراموش کنم،میکا تقریبا تو بغل من مرده بود. مشتی به دیوار کوبیدم و داد زدم: -اه،خدا لعنتت کنه راستین،زیاده روی کردی. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم (ﻣﻴﻜﺎ) از در پشتی ویلا زدم بیرون و به سمت دریا رفتم،راهم رو به سختی فقط با نور ماه میدیدم. به دریا که رسیدم با گریه داد زدم: -میشه یه لطفی به من کنی؟تو داداش من رو از خانوادش گرفتی،منم بربر پیش همون داداشم. وارد اب شدم و قدم به قدم جلو رفتم. تا کمرم رو اب گرفته بود که صدای فریاد راستین رو از پشت سرم شنیدم. -میکا .....میکا برگرد خطر ناکه،میکا چی کار میکنی؟میکا ..... بدون توجه به صدا زدن هاش یه قدم دیگه برداشتم که زیر پام خالی شد و توی تاریکی دریا فرو رفتم. مقاومت نکردم و دستو پا نزدم،خودم رو تسلیم عظمت دریا کردم. حس میکردم که دارم هر لحظه به مرگ نزدیک تر میشم،هوای توی ریه هام تموم شده بود و قلبم داشت از کار میفتاد که تصویری جلوی چشم هام نمایان شد،پژمان بود برادرم که با لبخندی زیبایی داشت نگاهم میکرد. توی ذهنم صداش زدم: -داداشی بلاخره اومدی دنبالم؟؟؟ پژمان چشم هاش غمگین شد. -فرشته کوچولوی من،اخه چرا انقدر خودت رو عذاب میدی؟؟همه چیز دیگه تموم شده،تو باید برگردی پیش مامان و بابا،هنوز وقتش نرسید. -اما پژمان ....... تصویر پژمان از جلوی چشم هام محو شد و جاش رو به خاطره ای فراموش شده داد .... -اولین باره به جای کابوس دارم رویا میبینم؟؟؟کاش مال من بودی ..... (شب تولد تمنا-در ماشین راستین) اخرین تپش قلبم رو هم حس کردم و بعد خاموشی .... -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ،چه اتفاقی افتاده؟ﺍﻳﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ شکلی ﺷﺪﻩ؟ﺍﻳﻦ ﺟﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﭼﺮﺍ …ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ و روی ﺳﻔﻴﺪ شده ﻭ چشم های ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﻣﻮﻫﺎﯼ پریشون ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ!؟!؟ -ﻣﻴﻜﺎ چی ﺷﺪﻩ؟ﺧﻮبی؟ﺍﺗﻔﺎقی ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ ﺍﺭﻭﻡ ﺳﺮش رو ﺑﺎﻻ آورد و ﺗﻮی چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩ،بی ﺭﻭﺡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﺭﺩﻩ باشه. یک ﺩﻓﻌﻪ از جاش ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ نزدیکم شد،ﺑﺎ ﺻﺪﺍیی ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎختمش ﮔﻔﺖ: -ﭼﺮﺍ؟؟؟ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﻭ ﻛﺮﺩﯼ؟؟ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﻲ؟؟؟ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﺎﺯﯼ کردی؟؟؟اگه دوست نداشتی حضور من رو پیش خودتون حس کنی فقط لازم بود که بهم بگی نه این که این شکلی خوردم کنی. دست هاش رو بالا اورد و دست های من رو گرفت و روی صورتش ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺑﺎ ترس ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺪﻧﺶ ﻳﺦ کرده ﺑﻮﺩ. -ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺧﻮﺏ ﺑﺒﻴﻨﻢ،ﻟﻤﺴﻢ ﻛﻦ،ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ ﭼﻬﺮه ﺭﻭ بخاطر ﺑﺴﭙﺎﺭ،ﭼﻮﻥ این اولین و اخرین باریه که اجازه دادم غروم من رو له کنی،ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﻮ با خودت ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﻣﻴﺒﺮﯼ،فکر نکن که حال الان من فقط بخاطر موفقيت توع،ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺸﻜﺴﺘﻢ،تو ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ کنی،نه ﻧﻤﻴﺘﻮنی،ﻣﻴﺪﻭنی ﭼﺮﺍ؟ﭼﻮﻥ قبل از تو خانوادم من رو شکستن و خوردم کردن ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺘﻮنی که ﺍﻳﻦ ﻛﺎ ﺭﻭ با من کنی ﭼﻮﻥ دیگه چیزی برای شکستن وجود نداره،این شخصی که جلوی خودت میبینی یه جسم پوشالیه،از درون پوچ پوچه،دیگه چیزی برای شکستن نمونده. ﺍﺷﻚ ﺍﺯ چشم هاش ﻣﺜﻞ ﺍﺏ ﺭﻭﻥ جریان داشت و ﺍﺯ ﺭﻭی ﮔﻮﻧﺶ ﺭﺩ ﻣﻴﺸد ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﭘﺎیین میریخت. ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﻣﻴﻜﺎﯼ ﻣﺤﻜﻢ و ﻗﻮﯼ به این روز افتاده؟چی ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﺎﺭ منه؟ ﻧﻪ، ﻧﻪ ﺍﻳﻦ طور نیست،این فقط به تلافی ساده بود،حتی ﺍﺯ تلافی های قبلی هم ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ. ﺳﺮ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﭼﻪ ﺑﻼیی ﻣﻴﺎﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ روز ﻣﻴﻔﺘﻪ؟ یعنی ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺵ باهاش چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟؟!؟؟؟ ﻣﻴﻜﺎ اشک هاشو پاک کرد و سرد نگاهم کرد. -ﻣﻦ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻡ،ﻋﻘﺐ ﻧﻤﻴﻜﺸﻢ،ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ این ﻛﺎﺭﺕ ﺑﺎﺵ،من خودم این عذاب رو پایان میدم. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺩﻭﻳﺪ و ﺑﻴﺮﻭﻥ رفت و من رو ﺗﻮی ﺑﻬﺖ ﺗﻨﻬﺎ گذاشت. ﺳﺮ ﻣﻴﻜﺎ چه بلایی ﺍﻭﻣﺪﻩ؟چه کسی یا چه چیزی تونسته بود این جور اون رو از پا در بیاره. ﻧﻪ،ﻧﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ،ﻣﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ!!! ﺍﻭﻥ ....ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺑﻘﻴﻪ دختر ها ﻓﺮﻕ داره،ﺍﻭﻥ اولین نفره که ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩه،اونه که ﺑﺎﻋﺚ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻠﻮغی ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ. ﻧﻪ ﻣﻦ نمیزﺍﺭﻡ،هیچکس هیچکس به ﺟﺰ ﻣﻦ حق ﻧﺪﺍﺭﻩ که ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻢ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺑﮕﻪ یعنی من ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ که بگن. ﻓﻘﻂ ﻣﻦ،فقط منم که ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺍذﻳﺘﺶ ﻛﻨﻢ. من بلاخره میفهمم ﻛﻪ چی ﺗﻮی ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ لعنتیﺗﻮ ﮔﺬﺷﺘﻪ میکا،ﻣﻦ ﻣﻴﻔﻬﻤﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهم (ﻣﻴﻜﺎ) ﻫﺮﭼﻲ جیغ و ﺩﺍﺩ ﻛﺮﺩﻡ کسی ﻧﻴﻮﻣﺪ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ،ﺧﺴﺘﻪ و ﻛﻼﻓﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺑﻐﻀﻢ گرفته بود،یعنی چی؟یعنی من رو ول کردن و ﺭﻓﺘﻦ؟ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﺷﻚ ﻣﻴﺮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ،سریع اشک هام رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ. -ﺑﻌﻠﻪ ﻛﻴﻪ؟ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ بود. -ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺎﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺍﻻﻥ ﺑﺎﺯﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺩﺭ ﻳﻪ ﺻﺪﺍیی ﺩﺍﺩ. -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ در کلید ﻫﺴﺖ؟ -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ،ﺑﭙﻴﭽﻮﻧﻴﺪﺵ ﻛﻠﻴﺪﻭ. تند ﻛﻠﻴﺪ رﻭ ﭘﻴﭽﻮندﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ،ﻋﻴﻦ کسی ﻛﻲ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺩﺭﻳﺎ ﻏﺮﻕ ﻣﻴﺸﻪ و ﻧﻔﺲ ﻛﻢ ﻣﻴﺎﺭﻩ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﻧﻔﺴﺎﯼ ﻋﻤﻴﻖ ﻛﺸﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﻮﺑﻢ،ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﭼﺶ ﺑﻮﺩ؟ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻮ ﮔﻴﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﭼﺮﺍ کسی ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻛﻤﻚ؟ﺑﻘﻴﻪ ﻛﺠﺎﻥ؟!؟ -ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎﺯﺍﺭ خرید،خیلی ﻭﻗﺘﻪ،این ﻛﻠﻴﺪ یدک ﺭﻭی ﺩﺭ ﺑﻮﺩ. -ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻦ؟چی؟؟؟؟ ﻛﻠﻴﺪ!!!!!؟؟؟ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ شده نگام کرد. -ﺍﺭﻩ،ﺍﻣﺎ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﮔﻔﺘﻴﻦ که بیرون ﻧﻤﻴﺎﻳﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!!!بی ﺍﺣﺘﺮﺍمی تا چه حد؟؟؟این همه توهین تا به کجا؟ ﻣﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﻛﻴﻪ؟ﺑﻪ ﭼﻪ حقی ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻤﻨﻮﻥ،شما میتونی بری،ﻏﺬﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻡ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺍﺷﻜﺎﻡ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪﻥ. ﺑﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺗﻤﺎﻡ نالیدم: -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﻧﻘﺪر ﺯﺟﺮ ﻣﻴﺪﯼ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﮔﻨﺎﻫﻲ ﺍﺧﻪ ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪ بختی ﺟﻢ ﻛﺮﺩم رو ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮه بیشعور ﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﻪ؟ ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ نمیدونی؟ﻣﮕﻪ تو ﻧﺪﻳﺪﯼ؟پدرم و ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﻡ چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ؟ﻣﮕﻪ تو ﻧﺪﻳﺪﯼ که ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺟﻠﻮ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻞ ﺍلکی ﻣﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ و ﻏﺮﻭﺭﻣﻮ ﺟﻠﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺰﺭگی ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻩ؟ﺑﺲ ﻧﻴﺴﺖ؟ﺑﺲ ﻧﺒﻮﺩ؟ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻣﻴﺴﺎﺯﻡ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﻏﺮﻭﻣﻮ ﺑﺸﻜﻨﻦ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﮔﻨﺎﻩ ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ لعنتی،ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪه؟؟؟؟ بهم ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟حق ﻛﻴﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ؟ﻏﺮﻭﺭ ﻛﻴﻮ ﺷﻜﺴﺘﻢ؟ﻛﻴﻮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻛﺮﺩﻡ؟ نکنه ﮔﻨﺎﻫﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ؟ﻧﻜﻨﻪ ﺯﺷﺘﻢ ﻳﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ سادگیمه؟ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺍﺧﻪ ﺑﺮﺍﯼ چی؟؟؟؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﻓﺘﺎﺏ غروب کرده ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺷﺪه بود،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ و داخل رفتم ﻣﺎﻧﺘﻮﻣﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪم و ﺷﺎﻟﻢ رو ﺳﺮ ﻛﺮﺩﻡ. ﻫﺮچی سعی ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻠﻴﺪ ﺗﻮ ﻗﻔﻞ ﻧﭽﺮﺧﻴﺪ. -ﺍﻩ ﺍﻳﻦ ﭼﺸﻪ؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻟﻜﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﺗﺎق هاﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ اما اون ها هم از داخل قفل بودن. -یعنی چی؟ﺍین ها چرا ﺑﺎﺯ نمیشن؟ هیچ کس هم توی اتاقها ﻧﺒﻮﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻣﻮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ: -ﻧﻴﻜﺎ .....ﻧﻴﺎﺯ .....ﺧﺎﻟﻪ .....ﺍﺭﺍم .... ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ. -کسی ﺍﻭﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻴﺴﺖ؟؟؟ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ!؟ -ﺍﻩ ﺧﺪﺍﻳﺎ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭی ﺑﺎﻟﻜﻦ و ﺧﻢ ﺷﺪﻡ کسی ﺗﻮی ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻧﺒﻮﺩ،برگشتم داخل دنبال ﮔﻮﺷﻴﻢ،ﺍﻩ لعنتی ﺍﻧﻘﺪر که باهاش ﺍﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ داده بودم شارژش تموم شده بود و ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ باید میکردم؟ این گوشی هم که خرابه تا پنجاه درصد شارژ نشه روشن نمیشه. (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﻌﺪ کلی ﮔﺸﺖ ﺯﺩﻥ ﺗﻮ ﭘﺎﺳﺎﮊهای انزلی ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻳﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍن خوب و ﺣﺴﺎبی غذا ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ،ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎﺯﺩﻫﻮ ﻧﻴﻢ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﺮﻕ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ،ﻋﺠﻴﺒﻪ!!!ﻳﻌﻨﻲ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪه که ﻗﺎﻝ گذاشتمش؟؟؟؟ ﻫﻤﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ،ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺨﻴﺮ ﮔﻔﺘﻤﻮ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺎﻻ،ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ،ﮔﻮﺷﻤﻮ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ اما ﺻﺪﺍیی ﻧﻴﻮﻣﺪ. ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﻛﻠﻪ ﮔﺎﮔﻮﻟﺖ کنن ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻩ که حبس ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ. ﻛﻠﻴﺪ یدک رﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺩﺭ اتاق ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎق خودم،ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺑﻮﺩ،ﺩﺳﺖ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻣﻮ ﻛﻠﻴﺪ ﺑﺮﻗﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻭﺷﻨﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ … -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﺎﺑﺎ با ناراحتی داشت نصیحتم میکرد. -پسرم اخه ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ که ﻛﺮﺩﯼ؟ﺍﻭﻥ دختر ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻣﺎع بین ما غریبه،خیلی ﻛﺎﺭ ﺯشتی ﻛﺮﺩﯼ؟ کلافه جواب دادم: -ﺍﻩ پدر من ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ،ﺩﻩ ﺑﺎﺭ این رو ﮔﻔﺘﻴﻦ و من هم ﮔﻔﺘﻢ که ح ﻕ ﺵ ﻩ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻛﺸﺶ ﻣﻴﺪﻳﻦ؟؟ -ﭘﺴﺮﻡ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ. -ﺍﻭف ﺑﺎﺑﺎ اوف،ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﻭﻥ دختر ﺧﻮﺩ ﺷﻴﻄﺎﻧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺳﻴﺎﻩ،ﺣﺴﻮﺩه،ﺧﺴﻴﺴﻪ،ﻧﻤﻴﺪﻧﻢ ﭼﻪ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ همه ی شما فکر میکنین اون دختر ﻓﺮﺷﺘﺲ ﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﺵ ﺩﻝ ﻣﻴﺴﻮﺯﻭﻧﻦ و با خودشون اوردنش اینجا؟ -ﻣﻦ ﺣﺎﻟﻴﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭘﺴﺮم ﻫﺮچی هم که ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻭﻥ دختر ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﻣﺎﻧﺘﻪ ﻭ ﻣﻬﻤﻮﻥ ماست لطفا تا وقتی با ماست ﻣﺮﺍﻋﺎﺕ ﻛﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ. -چشم. -ﺍﻓﺮﻳﻦ ﭘﺴﺮﻡ،ﺍﻻن هم برﻭ و ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ و ﺍﺯ ﺩﻟﺶ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭ. -ﻧﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺸﺪ،ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺭﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮد بخاطرش هم تنبیه ﺷﺪ،ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ هم بخواد دوست هام رو ﺑﺮﻧﺠﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﻣﻴﺮﺳﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﻨﻪ،منم باهاش ﻛﺎﺭی ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﭘﻮﻑ،باشه،حداقل برو ﺑﮕﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻪ ﺑﻴﺎﺩ پایین،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﻳﺪ. -ﭼﺸﻢ. ﺑﺎ ﺍﺳﺎﻧﺴﻮﺭ به ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ رفتم،ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻭ میکا توی طبقه ی سوم ﺑﻮﺩﻳﻢ،ﺑﻘﻴﻪ ی بچه ها و مامانو بابا توی ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻮﺩﻥ. اولش من هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ توی اتاق های ﭘﺎیین ﻭﻟﻲ بعدش ﮔﻔﺘﻢ بزار ﺑﺎﻻ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎﺷﻪ،اصلا بهش ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﺪﺍشتم. ﺟﻠﻮی در ﺍﺗﺎقش رفتم و ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ. صد در صد ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﻜﻢ ﺩﺭ زدن من ﺑﻴﺪﺍﺭ شده بود،ﺩﺭﻡ هم ﻛﻪ ﻗﻔﻠﻪ ﭘﺲ ﺣﺘﻤﺎ توی ﺑﺎﻟﻜﻨﻪ. ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ یغلی داخل رفتم و ﺩﺭ ﺑﺎﻟﻜﻮن رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺪﺱ ﺯﺩه بودم توی بالکن بود. ﭘﺎﻫﺎش رو توی اب استخر انداخته بود و ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻓﺘﺎب رو ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻼفی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ داخل و در بالکن ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ داخل اتاق دیگه هم که با استخر راه داشت رفتم و در بالکن اون رو هم قفل کردم،کلید یدک رو هم روی در اتاق خودش گذاشتم تا نتونه از داخل بازش کنه. ﻳﺲ ﻫﻤﻴﻨﻪ،به اتاق خودم رفتم که ﻟﺒﺎس هام رﻮ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻢ. ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ خانم ﺑﻮﺩ،ﺩﻳﺰﺍینش هم ﻫﻤﻮﻥ شکل ﺑﻮﺩ ولی ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﻣﺸﻜﻲ و ﻗﺮﻣﺰ،بالکنش هم ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﺎ ﻣﻴﺰ ﺻﻨﺪلی ﺭﻭﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ. ﻛﻤﺪم رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺑﻪ ﻟﺒﺎس هاﻡ ﻛﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ توی کمد ﭼﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﻴﻨﺸﻮﻥ ﻳﻪ ﺗﻴﺸﺮﺕ جذب ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺎ ﻳﻪ کت اسپرت مشکی ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ لی مشکی ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻭﻣﻮ پوشیدم. ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ پهنم و ﺷﻜﻢ هشت تیکم که ﺑﺮﺍﺵ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪه بودم هر لباسی بهم میومد. از ادکلنم به گردنم زدم و ﭘﺮﻳﺪﻡ ﭘﺎیین. عینک افتابیم رو ﺯﺩم و رفتم پیش بقیه. همه ﺗﻮی ﺣﻴﺎﻁ ﺍﻣﺎﺩﻩ منتظر ﺑﻮﺩﻥ. ﻣﺎﻣﺎن پرسید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﺎدر،ﭘﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻮ؟ -ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ گفتم بهش ولی گفت ﺧﺴﺘﺲ و نمیتونه بیاد،ﮔﻔﺖ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺑﺎﺑﺎ با ناراحتی سر تکون داد. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ؟ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻫﻤﻪ دمغ ﺷﺪ،ﻛﻼ ﺑﻮﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻋﺬﺍﺑﻪ،ﻋﺬﺍﺏ. ﺳﻮﺍﺭ ماشین ﺷﺪیم و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ که ﺷﺎم هم ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﻬﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ تا این دختره خوب تلافی کارش در بیاد. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم با چشم های اشکی به سمت داخل ویلا دویدم نزدیک ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺎﺭ شدم و محل اقامتم رو پرسیدم ﻛﻪ من رو ﺑﺮﺩﺗﻢ به ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ و ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﻛﻪ ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎﻟﻜﻦ ﺩﺍﺷﺖ بهم نشون داد. ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﻛﻪ ﻛﺮﺩه بودم ﺗﻮی ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ دقیقا ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎق هاﯼ ﺍﻭﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎق رفتمو ﺩﺭ رو ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ. ﺳﺎﮎ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ رو که ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺎﺩﯼ هم توش نداشتم در اصل یعنی ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻴﺎﺭﻡ باز کردم و ﻟﺒﺎسم رو با لباس راحتی که عوض کردم. ﻳﻪ ﺗﺎﭖ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻳﻪ ﮔﺮﻡ ﻛﻦ ﻣﺸﻜﻲ ﺁﺩﻳﺪﺍﺱ تقلبی. از طرفی ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ که با این لباس ها ﺑﻴﺮﻭﻥ برم و از طرف دیگه نمیتونستم با بقیه رو به رو بشم. ﺧﺴﺘﻪ و کلافه ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻳﻪ ﮔﻮﺷﻪ و ﺍﻃﺮف رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭگی ﺑﻮﺩ،بزرگیش به ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ میشد،چهل،پنجاه متری بود فکر کنم. ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺯ دکوراسیون ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺎﺭﻡ ﻭﻟﻲ ﺍﺗﺎقی ﻛﻪ ﺗﻮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﺳﺎﻳﻠﺶ به رنگ ﺍبی و ﻃﻼیی ﺑﻮﺩ،یه ﺗﺨﺖ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ،ﻣﻴﺰ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﺑﺰﺭﮒ یه دست مبلمان راحتی و تی وی که روی دیوار نصب شده بود و یه ﻛﻤﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮﺍ ﭼﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ. ﻫﻪ،ﻟﺒﺎﺱ،کی ﺩﻭﺗﻴﻜﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮی ﻛﻤﺪ؟؟؟ ﺳﺎﮎ کوچیکم رو ﺯﻳﺮ ﺗﺨﺖ گذاشتم. اتاق مستر بود. -ﺍﻭﻭﻡ...ﺧﺐ،ﺣﺎﻻ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ رفته. چشمم افتاد به بالکن،ﺩﺭ بالکن رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﭼﻪ قشنگه اینجا!!ﺍﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﭘﺎﻫﺎم رو ﺗﻮی ﺍﺏ انداختم. -ﺍﺧﻴﺶ ﭼﻪ ﺍﺭﺍمشی. ﮔﻮشی ﺩﺭ ﺑﻪ داغونم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﻳﺎﻟﻦ ﺳﺮﻳﺎﻝ ﻻﻣﻴﺎ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﻮ چشم ﺩﻭﺧﺘﻢ ﺑﻪ غروب افتاب. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و ششم ﺍﻭﻟﺶ یک ﻟﺤﻈﻪ فقط یک لحظه ﺍﺯ ﺩﻧﺪﻭن هاﯼ ﺗﻴﺰ سگ ها ﻛﻪ ﺍﻣﺎﺩﻩ ی ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﺮﭼﻴﺰ بود ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪش خیلی ﺍﺭﻭﻡ دستم رو ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮی چشم های سگ ها ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺟﻠﻮ رفتم،همه ساکت شده بودن و ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﻤﻴﮕﻔﺘﻦ. سگ ها شروع به غرش و اخطار دادن کردن ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ. ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮتر رفتم و هم زمان گفتم: -هیش،ﺍﺭﻭﻡ،ﻣﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ،یه دوستم،ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻳﻜﻢ ﻧﺎﺯﺗﻮﻥ ﻛﻨﻢ. ﭼﺸﻢ ﺍﺯ چشم هاشون ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺷﺘﻤﻮ هی اروم ﺟﻠﻮتر ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ که ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ سگ ها دیگع ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ ﺷﺪﻥ. ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ خیلی ﺯﺩﻳﻜﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ،ﺍﺭﻭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ دستم رو ﺑﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ،خیلی خیلی ﺍﺭﻭﻡ دستم رو گذﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﺳﺮ ﺳﮓ ﺳﻴﺎﻫﻪ. -ﻫﻴﺶ،ﺍﺭﻭﻡ،افرین پسر خوب،ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ﻣﻴﻜﺎﺳﺖ از دیدنت خوشحالم ﻭ ﺩستمو ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﻢ. (سلام کردن-دست داد) ﺧﻨﺪﻳﺪﻣﻮ دستم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺑﺎ دست دیگم ﺯﻳﺮ ﮔﻠﻮش رو خارﻭﻧﺪﻡ ﻛﻪ ﺯﺑﻮنش رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﻟﻴﺲ ﺯﺩ. ﺍﯼ ﺟﻮﻧﻢ،ﻫﻤﺸﻮن رو خوب ﻧﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺎﺯﻡ ﻣﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺘﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ و ﺍﺯ ﻗﻔﺲ بیرون ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺟﺎﺷﻮﻥ خشکشون زده بود. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ که ﺑﺎ شنیدن ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ی ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪن و ﺩﺧﺘﺮها از حرص افتادن ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. ﻧﻴﻜﺎ بلند داد زد: -ﺧﻴﺮ ﻧﺪﻳﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﺣﺮﺻﻤﻮﻥ ﻣﻴﺪﯼ؟ﻭﺭﻭﺟﻚ،ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ اون سگ ها ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﺖ میکنن. ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ میدویدم جواب دادم: -ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪ،ﻣﻦ مثل شما ﺍﺯﺷﻮﻥ ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. ﺍﺭﺍﻡ کفشش رو در اورد و به سمتم پرت کرد. -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺸﺪﻩ؟ﺩﺧﺘﺮ ﻣﮕﻪ ﻧﺸﻨﻴﺪﯼ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﭼﻲ میگفت؟اون ها ﺑﻪ ﺍﺷﻨﺎ هم ﺭﺣﻢ ﻧﻜﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﭼﻪ ﺟﺮﻋﺘﻲ ﺭفتی تو قفسشون؟ -ﺧﻮﺏ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍشتم که من رو نمیگیرن تو ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ. ﺩﺍﺷﺘﻢ درحال حرف زدن به سمت پشت نگاه میکردم و به سمت جلو ﻣﻴﺪﻭﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺗﻮ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﺤﻜﻢ و ﺩﻣﺎﻏﻢ ﭘﻮﻛﻴﺪ. بلند نالیدم: -ﺍﺥ ﺍﺥ،ﺍﻳﻴﻲ،ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺷﻜﺴﺖ. ﺳﺮم رو ﺑﺎﻻ گرفتم که با راستین که چشم هاش رو خون گرفته بود چشم تو چشم شدم، از لای دندون های چفت شدش غرید: -ﺗﻮ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍهی،ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻛﻦ ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪر ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻦ؟؟ﺗﻮ ﻓﻘﻂ کیف کردن رو خودت میبینی و ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ که ﺳﻔﺮ دوست هات رو کوفتشون کنی،ﺑﻬﺖ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﻴﺪﻡ که ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻓﺘﺎﺭ کنی ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺟﺪﯼ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ؟ -ﻧﻪ،ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ،مثلاً ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ چی ﻛﺎﺭ کنی؟؟؟ ﻣﭻ دستم رو ﺗﻮی دستش گرفت و فشار داد. ﺧﻴﻠﻲ ﺩﺭﺩﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ سعی ﻛﺮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻡ و ﻟﺒﺨﻨﺪ لج در اری زدم. -ﻫﻪ،ﻫﻤﻴﻦ؟فکر میکنی ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺍﻧﻘﺪر ﺿﻌﻴﻔﻢ که با این فشار کوچیک دردم بگیره؟ﻧﭻ ﺍﻗﺎ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﻦ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ دستم رو محکم تر فشار داد و داد زد: -ﺍﺯﺷﻮﻥ معذرت ﺧﻮﺍهی ﻛﻦ،زود باش. ﻋﻤﻮ رامبد رو به راستین گفت: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ داری چی ﻛﺎﺭ میکنی؟ﻭﻟﺶ ﻛﻦ. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ جان،ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ که ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﻔﺮ رﻭ ﺑﻪ دوست هاﻡ ﻛﻮﻓﺖ ﻛﻨﻪ،ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ. به سمت من برگشت ﻭ فشار دستش رو بیشتر کرد و داد زد: -بهت ﮔﻔﺘﻢ ازشون معذرت خواهی کن. احساس میکردم هر لحظه ممکنه استخون دستم خورد بشه ﺑﺎ ﺑﻐﺾ و ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻛﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ چشم هایی ﻛﻪ ﺗﻮشون ﺍﺷﻚ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩم،ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺳﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻥ. ﺗﻤﻨﺎ با ناراحتی رو به راستین گفت: -ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻭﻟﺶ کنین ﻛﺎﺭﯼ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﻛﻪ،ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺗﺎ ﺳﮓ رو ناز کرده،ماهم الکی زیادی ترسیدیم. ﻧﻴﺎﺯ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﻭﻥ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻛﻢ ﺷﻴﻄﻮنی ﻛﺮﺩ همین. ﺍﻟﻴﺎﺱ که دید راستین به حرف دختر ها گوش نمیده جلو اومد. -ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﻣﮕﻪ چی ﺷﺪﻩ حالا؟ﺩﺧﺘﺮها ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻦ که مشکلی ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﻭﻧﺎ ﺩﻭﺳﺘﻦ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻣﻴﺪﻭﻧﻦ ﺑﺎﻫﻢ ﭼﻪ رفتاری کنن ﺑﻪ ﻣﺎ ربطی ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ داد زد: -ﻫﻴس،ﺳﺎﻛﺖ شید،ﭘﺮﻭ ترش ﻧﻜﻨﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﺭهاﺵ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ،ﺭﻧﮕﻮﺭﻭﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻦ،ﺗﺎ ﻛﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺮﺹ این ﺩﺧﺘﺮه ی ﺑﻲ ﻓﻜﺮﻭ ﺑﺨﻮﺭﻥ؟؟ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ،ﺑﺎﻳﺪ معذرت خواهی کنه. دستتم رو پیچوند ﭘﺸﺘﻢ که از در زیاد اشکهام جاری شد،ﺑﺎ ﭼﺸﺎﯼ ﺍﺷﻜﻲ ﻧﮕﺎهی ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ: -ببخشید،معذرت ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻛﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ. دستم رو ﻣﺤﻜﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ راستین بیرون کشیدم با نفرت تو چشم هاش نگاه کردم. -ﺍﺯﺕ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ،ﻣﺘﻨﻔﺮ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم ﺩﺍﺷﺘﻢ با عشق ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﺭﺱ ﺳﮓ شنیدم. ﺍﯼ جونم ﺳﮓ، ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺻﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻗﻔﺲ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺳﻴﺪﻡ. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺒﻴﻦ چقدر اینا ﻧﺎﺯﻥ. سگ های ﺑﺰﺭﮒ نگهبان که رنگ ﻳﻜﻴﺶ ﻣﺸﻜﻲ و رنگ اون یکیش ﺳﻔﻴﺪ بود ﻭ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ کوچولو هم ﺩﺍﺷﺘﻦ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ که بچه هاشون ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺑﻮﺩﻥ. رنگ ﻳﻜﻴﺶ ﺳﻔﻴﺪ و ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻫﺎیی هم مشکی بود و رنگ اون یکی مشکی و ﺯﻳﺮ ﺳﻴﻨﺶ هم ﻗﻬﻮﺍﯼ بود. ﺧﺪﺍی من ﭼﻪ با نمکن اینا ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻨﻮ باهم ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. از به یاد اوردن خاطره ای ﺍﺷﻚ ﺗﻮﯼ چشم هام ﺟﻤﻊ ﺷﺪ. ﻭﻗﺘﻲ که سال ﺩﻭﻡ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﻪ ﺳﮓ ولگرد بغل ﺧﺮﺍﺑﻪ های خونمون زایمان کرده بود،دو تا از توله هاش رو ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ و ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ خانوادم رو راضی کردم تا توی حیاط خونه نگهشون دارم. خیلی بهشون وابسته شده بودم و ﻭﻗﺘﻲ که از دست ماهان ﻛﺘﻚ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻣﻴﻮﻣﺪﻥ ﭘﻴﺸﻢ و ﺳﺮﺷﻮﻧﻮ ﻣﻴﺰﺍﺷﺘﻦ ﺭﻭی ﭘﺎهام و ﺗﻮی چشم هام ﺯﻝ ﻣﻴﺰﺩﻥ. این کارشون باعث میشد که ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﻭﻡ بشم و دیگه گریه نکنم ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺍمش و ﺩﻝ خوشیم مدت زیادی طول نکشید. همسایه ها بخاطر سر و صدای زیادشون ازمون شکایت کردن و مجبور شدم سگ ها رو به یه فامیلمون که توی روستا زندگی میکر بسپارمشون و از اون موقع ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺘﻪ که دیگه ﻧﺪﻳﺪﻣﺸﻮﻥ. ﻳﻌﻨﻲ سگم هام ﺍﻻﻥ دیگه ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻛﺮﺩه بودن؟ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺟﻠﻮ و سگ ها رو ﻧﺎﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ راستین از پشت سرم ﮔﻔﺖ: -ﺣﺘﻲ سعی هم ﻧﻜﻦ که ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ بشی،ﺍﻭن ها سگ هاﯼ ﺷﻜﺎﺭی هستن،حتی اگه ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻛﻮﭼﻴﻜﺖ هم بهشون ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺗﻴﻜﻪ تیکت میکنن ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻛﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﻦ و ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻦ که تو ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮن رو اذیت کنی. ﻫﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺎﺵ،ﺑﭽﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻮﻧﻪ،ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ هم ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. ﺩﺭ ﻗﻔﺴﻮ باز ﻛﺮﺩم و ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ ﻛﻪ راستین ﺍﺯ ﭘﺸﺖ محکم ﺑﺎﺯﻭم رو گرفت و ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ زو چشم هام زل زد. -ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮ،ﺑﭽﻪ ﻧﺸﻮ،ﺑﺸﻴﻦ سر ﺟﺎﺕ. ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺮﻑ با نگاه سرد ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ نگاهم رو بالا اوردم و به چشم هاش دوختم ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ اروم ﺍﺯ روی ﺑﺎﺯﻭﻡ ﺷﻞ ﺷﺪ. ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺍﺧﻞ قفس سگ ها شدم،سگ ها اولش ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﭘﺎﺭﺱ ﻣﻴﻜﺮﺩن و ﺍﻣﺎﺩﻩ ی ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮﺩﻥ. ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﻭﻡ ﺩستم رو ﺟﻠﻮ بردم ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻨﻮ ﺷﻨﻴﺪﻡ: -ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻳﻪ؟ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﺪﻭنی این سگ ها غریبه ها ﺭﻭ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻣﮕﻪ پای باغبون ﻗﺒﻠﻴﻪ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻧﮕﺮفته بودن و ﺑﻨﺪﻩ ی ﺧﺪﺍ ﺗﺎﻧﺪﻭن پاهاش ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪه بود؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ رو به مادرش کرد: -به من چه مادر من؟ﻣﻦ بهش اخطار دادم ﺧﻮﺩﺵ ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ میکنه. -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ خاله،ﺑﻴﺎ ﺑﻴﺮﻭﻥ دخترم. ﻋﻤﻮ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﻡ،ﺍﻭن سگ ها خیلی خطرناک هستن ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺍﻣﺎنتی ﻋﻤﻮ ﺟﺎﻥ،بیا ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺷﺮﻣﻨﺪﻣﻮﻥ ﻧﻜﻦ. ﺭﻧﮓ ﺩﺧﺘﺮ ها به وضوح ﭘﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ اصرار ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﻛﻪ از قفس ﺑﻴﺮﻭﻥ برم ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻭﻥ ﭘﺎکی ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎم ﻣﻴﮕﻔﺖ توی چشم هام هست و ﻫﻤﻪ چیز رو ﺭﺍﻡ ﻣﻴﻜﻨﻪ هنوز ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻣﻦ پاک موندم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم نیم ساعت ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ویلای عمو اینا توی انزلی رسیدم. خیلی ویلای ﺑﺰﺭگ و قشنگی ﺑﻮﺩ. یه لحظه دلم به حال خانواده خودم سوخت که اصالتاً شمالی بودن اما یه کلبه ی کاهگلی هم توی شمال نداشتن و همیشه اواره ی خونه ی فک و فامیل بودیم. ویلا ﻳﻪ ﻭﻳﻼﯼ سوبلکس بود که ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺩﺍﺷﺖ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺵ ﭘر از گل هاﯼ ﺭﺯ ﺳﻔﻴﺪ،رز ﺍﺑﻲ و ﻗﺮﻣﺰ بود با درخت هاﯼ ﺑﻴﺪ مجنون. ﺳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻟﻜﻦ طبقه ی سومش همه ی محله ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺕ ﺑﻮﺩ. بالکن هاش ﺑﻪ ﺣﺪﯼ بزرگ بود ﻛﻪ ﺗﻮی ﺑﺎﻟﻜﻦ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ ﻳﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺑﺰﺭگ و خوشگل داشتن و ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ بالکن هم ﮔﻠﺪون هاﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ گل چیده شده بود. ﻧﻤﺎﯼ ﻭﻳﻼ ﮔﭻ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﻗﻢ هم ﻣﻴﺰﺩ. با ذوق رو به عمو گفتم: -ﻋﻤﻮ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻢ؟ -البته ﺩﺧﺘﺮﻡ،راحت باش. ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ که ماشین ها ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺧﻞ رفتن و ﺑﺮﺍﻡ ﺑﻮﻕ ﺯﺩﻥ. ﻟﻮﺩﻭﺱ خره ﻣﻮﻗﻌﻪ ﺭد ﺷﺪن از کنارم مثلا که ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ منو با ماشینش ﺯﻳﺮﻡ ﻛﻨﻪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ به سمتم اومد ﻛﻪ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﻛﻨﺎﺭ گل ها ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ یک میلی میتری من ﻓﺮﻣﻮﻧﻮ چرخوند ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻭ با حرص دستشو گذاشت روی بوق. ﻫﻪ،ﺣﺮصی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ مطمئن ﺑﻮﺩﻡ که ﺑﻬﻢ ﻧﻤﻴﺰﻧﻪ. ﻛﻨﺎﺭ گل هاﯼ ﺭﺯ ﻧﺸﺴﺘﻤﻮ ﺑﻮشون ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﺳﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ. ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ که ﺑﺮﻡ و ﭘﺸﺖ ﺧﻮنه رو هم ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍ من!!!!اینجا چقدر زیبا بود حتی زیباتر ﺍﺯ ﺟﻠﻮی ساختمون. ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ هاﯼ ﺣﻴﺎﻁ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﺷﺐ ﺑﻮ بالا رفته بود ﻭ ﺑﻮﯼ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﺗﻪ ﺣﻴﺎﻁ هم ﭘﺮ از ﺩﺭﺧﺖ های ﻣﻴﻮﻩ ﺑﻮﺩ. ﻳﻪ ﺍﻻﭼﻴﻖ خیلی ﺑﺰﺭﮒ هم داشت ﻛﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﺮﺩﻫﺎﺵ و ﺍﺯ سقفش گلدون ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ شده ﺑﻮﺩ،داخلش هم دوتا ﺗﺨﺖ سنتی ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻓﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩن و روشون ﭘﺸﺘﻲ و متکا گذاشته بودن. یه حوض بزرگ سنتی با مجسمه ی ابنمای یه دختر که کوزه ای روی دوشش بود و از اون کوزه اب جاری میشد داشت. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و چهارم راستین بعد چند دقیقه وقتی دید که دستش به من نمیرسه بیخیالم شد و رفتو سوار ماشینش شد. وقتی همه سوار ماشین هاشون شدن ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ که عمو خنده کنان گفت: -ﺩﺧﺘﺮه ی شیطون،ﻛﻮﻓﺘﺶ ﻛﺮﺩﯼ ﻏﺬﺍﺷﻮ ﻫﺮ چی ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﺭﺩ. -حقش ﺑﻮﺩ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ،ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻮ اذیت ﻛﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺗﻼفی ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ مامان راستین پرسید: -ﻣﮕﻪ ﭼﻲ ﻛﺎﺭﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﭘﺴﺮﻡ؟ -ﭘﺲ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻴﻦ؟؟ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ،ﻋﻤﻮ ﻭ ﺧﺎﻟﻪ غش ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ،ﺧﺎﻟﻪ گفت: (خاله کار های راستین رو میگفت عمو کار های میکا رو) -قهوش رو ریخت روت؟ -تو هم اب کثیف سطل رو بر گردوندی روش. گوشیت رو شکست؟ -ﺗﻮﻫﻢ ﺍﻳﻨﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮ ﺷﻜﺴﺘﻲ؟ -ﻣﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺘﻮﻥ؟ -ﻫﺎها روان کننده ﺭیختی ﺗﻮ ﻏﺬﺍﺷﻮﻥ؟ -ﺷﻠﻨﮓ ﺭﻭﻏﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮ ﺑﺮﻳﺪ؟ -ﺗﻮﻫﻢ ﻣﻮﺯ ﻛﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ؟ -سر کلاس برات لقمه اورد؟ -تو هم ماشینشو دادی به جرثقیل؟ -ﺑﻬﺖ ﺣﺮﻓﻮ طعنه ﺯﺩ و ﺭﻭﺕ ﺍﺏ ﮔﻞ ﭘﺎﭼﻴﺪ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﺑﺎ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻛﺮﺩ؟ -ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ لیوانی که توش ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ بود ﺩﺍﺩﯼ به خوردش؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﻪ،ﺩﻟﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻟﻴﻮﺍﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍن ﺑﻮﺩ. ﺧﺎﻟﻪ ﻋﻤﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺟﺮﻋﺖ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻳﻦ جوری رفتار ﻛﻨﻪ. -اما ﻣﻦ ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﺎﻟﻪ با لحن خاصی تایید: -ﺍﺭﻩ ﻛﺮﺩﯼ. -ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻳﺪ؟ -ﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ خوشحال ﺷﺪﻡ،الان میفهمم که دلیل قهقهه ﻫﺎﯼ وقت و بی وقت ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ کار های ﺗﻮ بوده؟ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﻳﺎﺩی ﺗﻮی ﺧﻮﺩش و ﺗﻨﻬﺎیی رو ﺗﺮﺟﻴﺢ میداد به جمع های شلوغ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺧﻴﻠﻲ فرق کرده. ﺑﻘﻴﻪ ی ﺭﺍه رو تا رسیدن به ویلا ﺳﺎﻛﺖ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ تابلوی ﺧﻮﺵ ﺍﻣﺪ ﮔﻮیی ﺷﻬﺮ ﺭﺳﺘﻢ ﺍﺑﺎﺩ ﺑﺎ ذوق ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﻪ هم کوبیدم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭﻣﻪ. -ﺟﺪی؟ﭘﺲ ﺍﺻﺎﻟﺘﺎ شمالی هستید؟ -بله. ﺧﺎﻟﻪ گفت: -ﭼﻪ ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺎ ﺭﻭ اینجا ها ﺑﮕﺮﺩﻭنی. -ﺍﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و سوم با دخترها برای شستن دست ها مون قبل غذا به سرویس رفته بودیم که با دیدن چیزی برای تلافی اذیت های راستین ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ. ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﻴﺸﺨﻮن رستوران ﻭ ﺑﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻛﻢ تر ﺑﻴﺎﺭه و موقع ﭘﺨﺶ کردن ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺧﺮﻩ ﻧﺪﻩ. ﮔﻔﺘﻢ که ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ با نامزدم ﺷﻮخی ﻛﻨﻢ و ﺍﻭن هم ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ و ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ از سرویس ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﻏﺬﺍها ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻥ،ﭘﻴﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﻤﻮﻥ ﻛﺎﺭی رو ﻛﻪ ازش خواسته بودم کرد و رفت که راستین با تعجب گفت: -ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻟﻴﻮﺍﻥ نذﺍﺷﺖ. از جام پریدمو با مهربونی گفتم: -ﻣﻦ میرم ﺑﺮﺍﺕ میارم. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ پیشخدمت ﻭ ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍنی ﻛﻪ خواسته بودم رو ازش گرفتم و با لبخند به لودوس جون دادم. ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺷﻮ خوب ﭼﻚ ﻛﺮﺩﻭ ﺑﻮﺵ ﻛﺮﺩ که دختر ها از این رفتارش خندشون گرفت و مشکوک به من نگاه کردن ﻛﻪ ﺷﻮﻧﻪ ای بالا ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و بی ﺧﻴﺎﻝ ﻏﺬﺍﻣﻮ ﺗﺎ ﺗﻬﺶ ﺧﻮﺭﺩﻡ. وقتی که ﻏﺬﺍی همه ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺷﻮ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺳﺮ ﻛﺸﻴﺪ رو به عمو گفتم: -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ؟ -ﺟﺎﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻘﻴﻪ ی ﺭﺍه رو من ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺎﻡ؟ -ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟مگه ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍذیتت ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ -ﺍﺭﻩ ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ،ﻣﻴﮕﻪ ﻧﺨﻮﺍﺏ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺭﺍنندﺗﻢ. ﻋﻤﻮ ﺍﺧﻢ قشنگی ﻛﺮﺩ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻴﺎ این ﻛﻠﻴﺪ ﻣﺎﺷﻴﻦ،زودتر برو و ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻜﺶ تا ﻣﺎﻫﻢ بیایم. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻣﻮ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﻛﻔﺸﺎﻣﻮ ﭘﻮﺷﻴﺪﻣﻮ رو ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮها با شیطنت ﭼﺸﻤﻚ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ از این حرکتم چشم هاﺷﻮﻥ ﮔﺮﺩ ﺷﺩ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺵ ﻣﺰﻩ ﺑﻮﺩﺑﻬﺘﻮﻥ ﭼﺴﺒﻴﺪ ﻧﻪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﻭﻥ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ اخرش؟ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺑﺎ چشم های ﺭﻳﺰ ﺷﺪﻩ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺭﻩ خیلی خوب بود چطور ﻣﮕﻪ؟ -ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ که مزه بدی نده یه وقت،ﺍﺧﻪ میدونین ﻭقتی ﺭﻓﺘﻢ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﻟﻴﻮﺍن هاﺷﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ مجبور ﺷﺪن ﺍﻭﻥ ﻟﻴﻮﺍﻧﻪ ﻛﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﯼ ﺻﺎﺣﺐ اینجا توش بود رو ﺷﺴﺘﻦ و ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻬﻢ. با شنیدن اخر جملم ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﻖ زنان دوید سمت سرویس بهداشتی که ﻫﻤﻪ ﺯﺩن ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪ. -ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﺧﺘﺮ،ﻣﮕﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻛﺎﺭﺍﺷﻮ ﺑﺪﯼ. سریع دویدم ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻋﻤﻮ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺸﻴﺪم و ﺩﺭ هم ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻫﻤﻪ از رستوران بیرون ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻟﻮﺩﻭس بد جور ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ بود. راستین وقتی ﻛﻪ خندمو ﺩﻳﺪ به سمتم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ و ﻣﺜﻞ ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﻜﻮﺑﻴﺪ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ی ماشین. -ﻣﻴﻜﺸﻤﺖ ﺩﺧﺘﺮﻩ ی ﺍﺣﻤﻖ،ﺣﺎﻟﻴﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻳﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﺳﺖ ﭼﻘﺪر ﻛﺮﻩ ﺩﺍﺭﻩ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و دوم ﭘﻮﻑ،ﺍﻻﻥ ﻧﻴﻢ ﺳﺎعته که ﺗﻮ ﺭﺍﻫﻴﻢ و ﺍﻳﻦ ﻟﻮﺩﻭﺱ خره ﺭﻭﺯﻩ ی ﺳﻜﻮﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ،ﺑﻬﺘﺮﻩ اصلاً بزار ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ. صندلیم رو خوابوندم و خودمو روش جابه جا کردم،ﭼﺸﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ. ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺖ چشم هام ﮔﺮﻡ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺗﻜﻮن هاﯼ ﺷﺪﻳﺪﯼ ﺧﻮﺭﺩ. ﭼﺸﺎﻣﻮ با حرص ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﻳﺪﻡ ﺍﻳﻦ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺍﺯ ﻗﺼﺪ داره ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ ﭼﺎﻟﻪ ﭼﻮﻟﻪ ﻫﺎ. ﺍﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪﺍﺩﻣﻮ دوباره ﭼﺸماﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺿﺒﻄﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﺷﻢ تا ته ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩ. چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺧﻮﺍﺑﻴﺪم ها،ﻛﻤﺶ ﻛﻦ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪﺍ،ﻣﻦ ﺭﺍﺭﻧﺪﻩ ﺷﺨﺼﻴﺘﻮﻥ ﺗﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﺪ و ﻣﻦ براتون ﺭﺍنندکی ﻛﻨﻢ. ﺍﻳﺶ ﻧﻤﻴﺮﯼ ﻳﻪ ﻭﻗﺖ،ﮔﻮشی داغونم رو ﺍﺯ ﻛﻴﻔﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻡ که راستین با دیدنش پوزخندی زد. -ﺍﺩﻡ ﺧﺴﻴﺲ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻇﺮ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺨﻨﺪﻧﻮ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﻛﻨﻦ اما گوشی جدید نخره، ﺍﻳﻦ ﭼﻴﻪ ﺩﻳﮕﻪﻋﺘﻴﻘﺲ؟ﺑﭙﺎ ﻧﺸﻜﻨﻪ. ﺯﺑﻮﻧﻤﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﺭﻭﻣﻮ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ. -ﻫﻪ،ﺧﺎﻧﻤﻮ ﺑﺎﺵ ﻗﻬﺮ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ ﭼﻘﺪر ﭘﻮﻝ ﺟﻢ ﻛﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺴﺎﺳﺖ؟ﺗﺎﺯﻩ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺯﻭﺭﺵ ﻣﻴﺎﺩ ﻳﻪ دویست شیش ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺵ و ﻫﻤﺶ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺍﻳﻨﻮ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ. -ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ اخه؟ﺍﮔﻪ ﻧﺎﺭﺍحتی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﮊﺍﻧﺲ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ ﻣﻴﺎﻡ. -ﺑﻴﺨﻮﺩ،ﺑﺸﻴﻦ ﺳﺮﺟﺎﺕ حرف اضافه هم ﻧﺰﻥ،ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻔﺮ حواﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﻔﺮﻭ ﻛﻮﻓﺖ کسی نکنی. ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ،ﺻﺒﺮ ﻛﻦ ﺑﭽﻪ ﭘﺮرو. ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮفی ﻧﺰﺩیم،ﺑﻌﺪ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﻨﺠﻴﻞ ﻛﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺎﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﻛﻨﺎﺭ. -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻥ؟ -ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻮ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﺨﻮﺭﻥ. ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﺩﺍﺧﻞ رستوران بین راهی رفتیم. خوب به دورو برم نگاه کردم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ؟ -ﺍﺭﻩ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ ﻗﻴﺎﻓﻤﻮ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﯼ پیشخان ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻮﺩ و ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺩﻧﺪﻭن ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ های کسی ﺑﻮﺩ. ﻋﻤﻮ ﺧﻨﺪﻳﺪ. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﻜﻦ،بهداشت ﺍﻳﻨﺠﺎ مطمعن ﻫﺴﺖ،ﺻﺎﺣﺒﺶ از ﺍﺷﻨﺎ هاس. روی یکی از ﺗﺨﺖ ها بزرگ نشستیم ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ها رو ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻪ پیشنهاد ﻋﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻳﻢ،ﺍﺧﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺗﻌﺮﻳﻔﺸﻮ ﻣﻴﻜﺮﺩ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و یکم (میکا) یک ماه از تولد تمنا میگذره،از اون شب،از لحظه ای که رفتیم توی باغ و توماج داشت اذیتم میکرد که راستین به دادم رسید و زدتش دیگه چیزی یادم نیست. صبح روز بعدش تو ویلای تمنا اینا بیدار شدم که راستین رفته بود و نشد راجب اون شب ازش چیزی بپرسم اما از اون شب به بعد خیلی باهام سرو سنگین شده بود. (سه ماه بعد) ﺍﻣﺘﺤﺎن هاﯼ ترم ﺩﻭم هم ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ. ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺸﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه بود و پاین نامه هاشون رو تحویل داده بودن. خوشبختانه ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺩﻳﮕﻪ به ﺳﻤﺖ ﻣﻮﺍﺩ برنگشت ﻭ ﺍﻻﻥ ﺗﻮﯼ ﻳﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ و ﻭﻳﺰﻳﺘﻮﺭﻩ،ﺍﺯ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ بود ﻛﻪ ﻫﻢ ﻛﺎﺭﺷﻪ،یک ماه که عقد کردن و قراره ﻋﻴﺪ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻪ. ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺶ هم ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻮﺩ،قراره بعد از تموم شدن دانشگاه ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮﻭسی بگیرن. امروز قراره که با بچه ها ﺩﺳﺖ ﺟﻤﻌﻲ ﺑﺮﻳﻢ ﺷﻤﺎﻝ ﻭﻳﻼﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻗﺎﯼ ﻭﻓﺎیی،ﭘﺪﺭ ﻟﻮﺩﻭﺱ ﺟﻮﻥ خودمون. ﺗﻮی ﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ،خیلی ﻣﺮﺩ محترم و ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻴﻪ،ازم خواست که به جای اقای وفایی ﻋﻤﻮ ﺟﺎﻥ صداش بزنم و ﺍﻭن هم من رو ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﻴﻜﻨﻪ. دخترها تصمیم داشتن که برای مسافرت شمال هر کدوم با نامزدهای خودشون تکی بیان و ﻣﻦ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺮﻡ. ﻫﻤﻪ ﺍﻻﻥ جلوی ﺧﻮﻧﻪ ی ﺍﻗﺎﯼ ﻭﻓﺎﻳﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ و قراره که ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ حرکت کنیم. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به بابای راستین گفت: -ﻋﻤﻮ رامبد ﺗﻮی ﺭﺍﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻛﺠﺎ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻴﺪ؟ عمو تک خنده ای کرد. -ﺍﯼ ﭘﺴﺮﻩ ی ﺷﻜﻤﻮ،حالا ﻛﻮ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻳﮕﻪ ناهار،ﻣﺎ ﺟﻠﻮی ﺷﻤﺎﻳﻢ ﻫﺮﺟﺎ که ﺷﺪ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻴﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ نباش. آروین از حرف عمو لب هاش اویزون شد که باعث شد ﻫﻤﻪ به شکمو بودنش بخندیم و ﺳﻮﺍﺭ ماشین ها ﺷﺪﻳﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهلم مثل این که تو حال خودش نیست. یک لحظه وسوسه شدم و پرسیدم: -حسودیت شد؟ میکا آروم چشم هاش رو باز کرد. چشم های سبز عسلیش سرخ سرخ بود و تب دار. بی حرف توی چشم هام زل زد،معلوم بومد که هنوز مستی از سرش نپرید،چشم هاش نیمه باز بود. یه دفعه دستش رو بالا اورد روی صورتم گذاشت. -کاش میشد مال من باشی،اولین باره که جای کابوس دارم رویا میبینم. و قطره اشکی از چشم هاش چکید،تپش قلبم دوباره بالا رفته بود. نمیدونم چم شده!این همه کشش به سمت این دختر رو نمیفهمم!من که امشب چیزی ننوشیدم. دیگه نتونستم بیشتر از این مقاومت کنم. -اگه رویاس پس این کار من مشکل نداره؟ به سمتش خم شدم چشم هام رو بستم. لحظه ی اخر توی جام مکث کردم،چشم هام رو باز کردم و به صورت میکا خیره شدم دوباره قطره اشک دیگه ای از گوشه چشم افتاد. ازش فاصله گرفتم و کلافه به صورتم دست کشیدم،به خودم توپیدم: -داری چه غلطی میکنی پسر؟این دختر تو حال خودش نیست. سریع گوشیم رو برداشتم و شماره آروین رو گرفتم. -الو آروین،جشن تموم نشد؟ -جانم داداش سلام،چرا داریم دخترها رو میرسونیم خونه ی تمنا اینا. -میکا حالش خوب نبود،از مهمونی اوردمش بیرون،تو نوشیدنی زیاده روی کرده نمیتونم ببرمش خوابگاه،ادرس خونه ی تمنا خانم رو بده بیارمش پیش دخترها. -اوکی داداش،الان برات اس میکنم. گوشی رو قطع کردم و به میکا که دوبار خوابش برده بود نگاه کردم. کتم رو از تنم در اوردم و روی شونه های لخت میکا انداختم. پیام آروین رو باز کردم و سمت خونه ی تمنا روندم. بعد نیم ساعت جلوی در خونشون بودم. زنگ درو زدم که آروین درو باز کرد. سمت ماشین رفتم و میکا رو توی بغلم گرفتم. آروین اتاقی رو بهم نشون داد که میکا رو بردم داخلش و رو تخت خوابوندم و روش هم کشیدم. -بقیه ی دخترها کجان؟ -همه خیلی خسته بودن زود خوابیدن،بیا بریم تو اتاق مهمان تا صبح چیزی نمونده. سر تکون دادم و با آروین به اتاق مهمانی که توش بود رفتم و خوابیدم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و نهم داخل ماشین نشوندمشو روی صورتش خم شدم. -چی گفتی؟ میکا دوباره با صدای خیلی اروم زمزمه کرد: -دوست ندارم جز من به دختر دیگه ای خیلی نزدیک شی. با شنیدن حرفش قلبم شروع کرد به تند تپیدن. کلافه دستی به صورتم کشیدم. -فکر کنم که خیلی مستی. خم شدم و کمربندش رو بستم که با استشمام عطرش توی فاصله ی نزیک تپش قلبم بیشتر شد. سرمو محکم تکون دادم. -باید قرص قلبم رو زود تر بخورم. پشت فرمون نشستم و از داشبورد ماشین قرصم و اب رو بیرون اوردم و خوردم. -حال با تو چی کار کنم؟خوابگاه که نمیتونم ببرمت،دختر ها هم که هنوز توی تولدن. ماشینو روشن کردم و بی مقصد تو جاده راه افتادم تا یکم زمان بگذره،شاید میکا هوش یار تر شد و تونست برگرده به خوابگاه. یه ساعتی میشد که تو شهر دور دور میزدم. جلوی دکه ای نگه داشتم و پیاده شدم. بعد خرید دوتا اب و اب میوه و کیک توی ماشین برگشتم. -میکا...میکا...بیدار شو دختر. میکا خیلی اروم چشماشو باز کرد و زم زمه کرد: -بزار کمی دیگه بخوابم. و دوباره چشم هاشو بست. به صورتش زل زدم،الان که کنارم توی این فاصله نشسته بود بهتر میتونستم نگاش کنم. زیبا بود،خیلی زیبا،ناخداگاه دستم به سمت صورتش رفت و گونه هاشو نوازش کردم. خیلی نرم بود،به لباش زل زدم،لبای قلوه ای بزرگی داشت که ادم دلش میخواست شکارشون کنه. با نک انگشت هام اروم روی لب هاش کشیدم. -اگه نرسیده بودم که الان معلوم نبود کجایی دختر. میکا با چشم های بسته زمزمه کرد: -تقصیر تو بود،نتوستم دیدنت رو با دختر دیگهای رو تحمل کنم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و هشتم (راستین) تمام جشن چشمم روی میکا بود،لباسی که پوشیده بود خیلی زیبا ترش کرده بود و بد جور توی تنش جلوه میکرد. داشتم با رزا میرقصیدم و یواشکی هم میکا رو زیر نظر داشتم که دیدم پسر خاله ی تمنا که خیلی ازش بد شنیده بودم و ادم کثیفی بود کناره میکا نشست. کاملاً معلوم بود که میکا از این وضع اصلاً راضی نیست. اخم کرده بود و تند تند نوشیدنی میخورد. رزا دم گوشم گفت: -به چی خیر شدی راستین؟حواست پیش من نیست؟ -به هیچی،حواسم همین جاست. -تا کی میخوای از ازدواجمون فرار کنی؟خانواده هامون خیلی وقته که با هم مچ شدن. -بهت که گفتم،من ادم ازدواج نیستم،منتظر من نباش. سرمو گرفتم و برگردوندم به سمت جایی که میکا نشسته بود که دیدم نیستش. نگران از رزا جدا شدم و کل سالن رو با چشم هام دنبال میکا گشتم. نکنه این پسره برده باشتش؟ سریع به سمت حیاط دویدم که دیدم یه گوشه ی باغ توماج رو میکا خم شده و میخواد با زور ببوستش. با شنیدن داد میکا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و به سمت توماج حمله کردم. پرتش کردم زمین و زیر مشت و لگد گرفتمش. -عوضی اشغال،با این دختر معصوم چی کار داری؟ادمت رو بشناس بعد برو جلو. چند نفر از راه رسیدن ما رو از هم جدا کردن. توماج در حالی که از مشت من لبش جر خورده بود داد زد: -حالتو میگیر اقا راستین،تقاص این کارتو پس میدی. با نگرانی به سمت میکا که کف باغ افتاده بود و چند تا از دختر ها سعی داشتن هوشیارش کنن رفتم و بغلش کردم. -ببین با خودت چی کار کردی دختر،چرا به هر کسی اعتماد میکنی؟ میکا رو تو بغلم بلند کردم و رو به یکی از دختر ها گفتم: -به تمنا خبر بدید که دوستش میکا کاری براش پیش اومد و رفت،وسایلش رو با خودشون ببرن خونه. به سمت پارکینگ رفتم که میکا لای چشم هاشو باز کرد و با دیدن من چیزی رو زمزمه کرد ...