رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Nil

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    304
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil

  1. پارت چهارم ماه بانو سری از روی تاسف برای دخترک شیطونش تکون داد و با دام‌ها به سمت خونه راه افتاد. -این دفعه دیگه گله ات رو پیش خان بابا جانت میکنم. گل صبا با ترس به دست ماه بانو چنگ انداخت و اون رو وسط راه نگه داشت. -ببخشید مار جان،قول میدم که از این به بعد بیشتر دقت کنم،تورو خدا به خان بابا چیزی نگید اگه خان بابا چیزی بفهمه دیگه اجازه نمیده که با دام‌ها به صحرا برم. ماه بانو با دیدن اشک‌های حلقه شده توی چشم‌های عسلی گل صبا به دل نازکی دخترکش لبخندی زد و روی موهای خرمایش دست کشید. -باشه عزیزکم،این بار هم به خان بابا جانت چیزی نمیگم اما اگه تکرار بشه باید برای همیشه قید صحرا رفتن رو بزنی. گل صبا تند تند سرش رو بالا و پایین کرد و با دیدن داداش منصورش که جلوی خونه داشت هیزم می شکوند به سمتش دوید. -برر جان(داداش به زبان گیلکی) … منصور با دستمالی که دور گردنش بود عرق پیشونیش رو گرفت و به خواهر کوچیکش که باز معلوم نبود با ملوس کردن خودش از اون چی میخواست نگاه کرد. -باز از من چی میخوای که تبدیل به برر جانت شدم؟؟ گل صبا ناخودآگاه دست‌هاش رو توی هم قلاب کرد و شروع به پیچ و تاب دادن خودش کرد. -میشه با هم بریم برای شستن لباس‌هام از چشمه آب بیاریم؟؟ -مگه نمیبینی دارم هیزم خرد میکنم؟؟مار جان برای پختن شام به هیزم نیاز داره تو هم که دیگه بچه نیستی خودت تنهایی برو لب چشمه. گل صبا با به یاد آوری حس سرمای عجیبی که اون قسمت از جنگ توی همه‌ی فصول داشت لرزه به تنش افتاد. -اگه باهام بیای همه‌ی مشق‌های فردات رو برات مینویسم. منصور با گفتن"لازم نکرده،خودم همش رو نوشتم"به شکوندن هیزم‌ها ادامه داد. گل صبا راه دیگه‌ای نداشت،رفیع خان و شفیع خان برادرهای بزرگتر گل صبا که حتی با خواهرشون وقت هم نمی گذروندن،باید تنهایی برای آوردن آب می رفت،شاید هم بهتر بود که لباس‌های کثیفش رو ببره و اونجا بشوره تا اینکه با اون سطل‌های سنگین آب رو تا اینجا بیاره.
  2. پارت سوم دخترک توی احساسات خودش غرق شده بود که با شنیدن صدای بلند رعد برق از لذت چشم‌هاش رو بست و عمیق بو کشید. برعکس خیلی از آدم‌ها که از صدای رعدوبرق می‌ترسیدن گل صبا با شنیدن صدای رعدوبرق عمیقاً خوشحال میشد و ازش لذت میبرد. با اینکه بارون هنوز شروع به باریدن نکرده بود از همین الان هم گل صبا میتونست که بوی نم خاک رو،بوی بارون و بوی خزه‌های خیس خورده‌ی رو درخت‌ها رو حس کنه. -گل صبا هوی ….گل صبا … صدای مار جان که با شنیدن صدای رعدوبرق دنبال ته تغاری شیطونش اومده بود از فاصله‌ی نه چندان دور به گوش میرسید. -دختر جان کو ایستی؟؟ هر چند که مایل نبود اما وقت رفتن رسیده بود. -مار جان هوی …. میشی و بقیه‌ی گاوها رو هو کشان به سمتی که صدای مار جان رو شنیده بود رونه کرد. پیرهن و تومانش در اثر دراز کشیدن روی خاک و خول کثیف شده بود و حتماً مار جان با دیدنش کلی شماتتش میکرد. -گل صبا هوی …. بیا خونه دختر،الان بارون شروع میشه. سرعتش رو بیشتر کرد و به سمت مار جانش که اول جنگل منتظرش ایستاده بود رفت. -باز که خودت رو خاک و خولی کردی دختر جان،حالا کی میخواد برای شستن لباس‌هات از چشمه آب بیاره؟؟ با شرمندگی سرش رو پایین انداخت و لبش رو به دندون گرفت. -ببخشید مار جان،داداش منصور رو راضی میکنم که بره و برام آب بیاره،اصلا خودم هم باهاش میرم.
  3. پارت دوم گل صبا با اومدن میشی خنده کنان دستی به پیشونیش کشید و با هیجان شروع به درد و دل کردن کرد جوری که انگار یه ادم جلوشه نه یه گاو. -میدونی میشی،امروز اقا معلم داشت راجب ادبیات و داستان لیلی و مجنون حرف میزد. -اون از عشق میگفت،از حسی که دست خود آدم نیست و دل بخواه نمیتونی داشته باشیش،منظورم اینه که نمیتوی خودت رو مجبور کنی که عاشق یه نفر بشی. دخترک یک دفعه ساکت شد،به خودش و میشی نگاهی انداخت،سری از روی تاسف تکون داد و بحث رو عوض کرد. -تورو خدا ببین دارم با یه گاو راجب چی ها حرف میزنم! میشی که انگار از حرف گل صبا ناراحت شده باشه مایی کرد و سرش رو جهت مخالف دختر برگردوند. گل صبا از حرکت میشی خندش گرفت و توی جاش نشست. -ببخشید …منظورم این نبود که تو احساس نداری و حرف‌هام رو نمیفهمی،در اصل این آدم‌ها هستن که من رو نمیفهمن. دستش رو روی تنه‌ی تنومند درخت روبه روش گذاشت. مثل قلبی که میتپه،مثل سینه‌ای که با نفس کشیدن بالا و پایین میشه گل صبا کف دستش تنفس و تپش درخت رو حس میکرد. صدای آواز خوندن بلبل‌های روی درخت،صدای شرشر جريان رودخونه همه احساساتی رو درون گل صبا زنده میکرد که بخاطرش روزی هزار بار خداوند رو شکر میکرد. با لذتی که بخاطر لمس درخت در و روح و تنش به وجود اومده بود لبخند زد و از جاش بلند شد. برای گل صبا نیازی نبود که حتماً با فرو بردن دست و پاش داخل آب سردی و طراوتی که آب میده رو حس کنه،همین که با شنیدن صدای شرشر آب رودخونه چشم‌هاش رو میبست سرما توی تنش رخنه می کرد و حس طراوت رو احساس میکرد. اون حتی با تصور جمع شدن ماهی‌های رودخونه دور دست و پاش قلقلکش می گرفت و غش غش میخندید.
  4. پارت اول در دور دست‌ها،در روستایی پر از آب علف،جایی که تا چشم کار میکنه نعمت‌های بی کران خداوند منان چشم نوازی میکنه دختری زیبا رو با احساسات قوی و لطیف به نام گل صبا زندگی میکنه. گل صبا ته تغاری خان روستای سیدان بود که در شمال کشور در منطقه‌ی گیلان زندگی می کرد. دخترک با چشم‌های درشت عسلی،پوست سفید بلوری،موهای بلند و مواج خرمایش نشونه‌ی یک دختر اصیل گیلک بود و هر مردی آرزوش بود که اون رو به همسری بگیره اما گل صبا در دنیای خودش تصورات دیگه‌ای داشت. اون تا حالا به ازدواج و تشکیل خانواده حتی فکر هم نکرده بود. روزها با دام‌ها به دشت و صحرا میرفت و میون گل‌های لاله‌ی وحشی خوابش میبرد. گل صبا توی اون محدوده تنها دختری بود که پدرش اجازه‌ی تحصیل رو بهش داده بود. روزها از صبح تا ظهر با برادرانش از معلم خصوصی درس یاد می گرفت و بعد ظهرها با دام‌ها به جنگل و دشت می رفت و در احساست خودش غرق میشد. اون روز هم مثل روزهای دیگه بعد از تموم شدن درس‌های آقا معلم به جنگل رفته بود و در کنار دام‌ها روی خاک و چمن دراز کشیده بود. دخترک از بین شاخه و برگ‌ها به نور خورشیدی که لجوجانه اصرار داشت قدرتش رو به رخ بکشه نگاه کرد. باد سردی که از بین گیس خاله‌هاش که مار جان(مادر به زبان گیلکی) براش بافته بود میوزید و به گردنش می خورد نشونه‌ از پایان تابستون و شروع پاییز میداد. دخترک با ذوق دست راستش رو بالا برد و با باز و بسته کردن انگشت‌های کشیدش نور خورشید رو به بازی گرفت. میشی گاو نر خان بابا که علاقه‌ی خاصی به گل صبا داشت آروم بهش نزدیک شد و کنارش نشست،به عادت همیشگی سرش رو روی سینه‌ی گل صبا گذاشت تا گل صبا صورت نرمالوش رو نو ازشش کنه.
  5. رمان گل صبا نویسنده: نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه، فانتزی خلاصه: دختر زیبا و معصوم خانی در دهات‌های دورآفتاده‌ی گیلان زندگی راحتی رو به دور از تنش‌ها و سختی‌های روزگار میگذرونه،یکی از روزهایی که مثل هر روز دیگه‌ای از عمرش برای براداشتن آب به چشمه‌ی سر کوه میره اتفاقی موجودی رو با خودش همراه میکنه که وجودش رو فقط از زبون مادرش در غصه‌های شبانه شنیده بوده.
  6. نه پای رفتن داری،نه نای ادامه دادن،منتظر یه مرگ طبیعی زود رس.
  7. از من بشنو قول و قرار هایی که قبل ازدواج تو گوشتون میکنن همش مزخرفه. حتی دعوای شدید هم کردید جاتون رو جدا نکنید ....هه. بزار تمام باورهات بشکنه،هزار بار خورد بشی ببینم بازم از این با کلاس بازی‌ها در میاری؟ اصلا جات رو جدا نکنی که نصف شب اتفاقی همو بغل کنید که اشتی کنی که چی بشه؟؟ مگه میشه نابودت کنه بعد باز دلت بخوادش؟
  8. نفس-زن ماهان-زن داداش میکا
  9. رمان:سیاه قلب ژانر:عاشقانه،طنز، ازدواج اجباری.
  10. نفس-زن ماهان
  11. ماهان سلیمی-داداش میکا
  12. الیاس شکوهی
  13. آروین طاهری
  14. ماهیار قاسمی
×
×
  • اضافه کردن...