-
تعداد ارسال ها
304 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
سریال کره ای معرفی سریال کره ای دوباره هرگز| never twce
Nil پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی فیلم و سریال
سریال کره ای دوباره هرگز never twce. ژانر:کمدی،خانوادگی،درام. تعداد قسمت:72. سریال کاملاً حس سریال ها قدیمی رو داره پر از کلیشه اما رون شیرین و لذت بخش. اینجوریه که خیلی راحت پشت سر هم چند قسمتش رو ببینی خسته نمیشی. داستان قابل پیشبینی پس اگه دنبال هیجان و چیز جدیدی هستی به دردت نمیخوره،اما اگه بعد از دیدن چند تا سریال سنگین ذهنت نیاز به یه داستان سبک و شرین داره انتخاب خوبیه. من خودم به شخصه فقط بخاطر بازیگر کاک دونگ یون سریال رو دیدم و کاملاً راضیم. -
گالری رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
گردنبند داداش فوت شدهی میکا که توی تولد راستین میکا گردنبند رو به راستین هدیه داد -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم هیرا به سختی با کمک گل صبا از جاش بلند شد و نالید: -درخت …باید یه اتفاقی برای درخت افتاده باشه. با درد گل صبا رو توی آغوشش گرفت و با آخرین توانش به پیش درخت تلپورت کرد. پیش درخت که رسیدن هیرا انگار که با استفاده از قدرتش دردش بیشتر میشد روی زمین افتاد و از درد چشمهاش رو بست. گل صبا با دیدن درخت که در آتش بزرگی میسوخت با وحشت به سمت هیرا برگشت. -هیرا …هیرا حالا باید چیکار کنیم؟؟خدای من!!!اینجا چه خبره؟؟؟این قتل عام کار آدمهای خانه؟؟؟ هیرا که تا اون لحظه چشمهاش رو از درد بسته بود با شنیدن صدای ترسیدهی گل صبا رد نگاهش رو گرفت و به سرهای از تن جدای خانوادش رسید. دستو پا زد که از جاش بلند شه،گل صبا با دیدن ناتوانیش کمکش کرد و هیرا رو بالای سر اجسام خانوادش برد. اشک عجز از چشمهای پسر جاری شد. -خدایا عدالتت کجاست؟؟پس حکمت به وجود آوردن من چیه؟؟مگه قرار نبود من با این قدرتها از خانوادم محافظت کنم؟؟؟ هیرا جسم تکه تکه شدهی یکی از خواهرانش رو توی دستش گرفت و از ته دل فریاد زد. صدای فریاد هیرا به قدری بلند بود که به گوش حبیبالله که حالا به اول کوه رسیده بود رسید و باعث خوشحال شدنش و قهقهی شیطانیش شد. -خدایا این چه سرنوشتی؟؟به قیمت رسیدن به عشقم خانوادم رو ازم گرفتی؟؟اخه وقتی قرار بود هر سری نسل ما به دست این آدمهای شرور کشته بشه اصلاً چرا من رو به وجود آوردی وقتی میخواستی برای استفاده از قدرتهام مانع بزاری؟؟آیا اینهایی که این بلا رو سر خوانوادهی من و گل صبا آوردن آدمهای گناه کار و شروری نیستن؟؟؟ گل صبا از دور به سوگواری هیرا نگاه میکرد و بی قراری دنبال چیزی میگشت که با اون آتیش درخت رو خاموش کنه. وقتی حواس هیرا پرت بود یکی از آدمهای خان که درخت رو آتیش زده بودن و در گوشهای پنهان شده بودن از پشت به گل صبا نزدیک شد و خنجرش رو روی گردن دخترک گذاشت. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم درسته که پسرک قوی ترین موجود رو زمین بود اما به مادرش و مادربزرگش قول داده بود که هیچ وقت هویتش رو جلوی آدمها اشکار نکنه. جدایی از اون خدا این قدرتها رو آزادانه در اختیار هیرا نذاشته بود،شرط استفاده از تمام این قدرتها استفاده نکردن اون علیه آدمهای بیگناه بود. هیرا سعی کرد که دختر رو با حرفهاش قانع کنه. -دیگه فایدهای نداره،اگه بری اونجا اونها تو رو هم میکشن،به مار جانت فکر کن،اون جون خودش رو به خطر انداخت و تو رو فراری داد که خوشبختیت رو ببینه نه مردنت رو. دخترک که انگار هیچ حرفی قانعش نمیکرد هیرا رو به سمتی هل داد و به سمت خونه دوید و با گریه داد زد: -همش تقصیر منه،من نباید فرار میکردم. هیرا به سرعت خودش رو به دخترک رسوند و اون رو توی حصار دستهاش اسیر کرد. همون لحظهای که گل صبا و هیرا در کشمکش بودن آدمهایی که احد خان به سر کوه فرستاده بود از نبود هیرا استفاده کردن،درخت رو به آتیش کشیدن و سر از تن تک تک اعضای خانوادهی هیرا جدا کردن. هیرا با احساس درد عجیبی توی سینش گل صبا رو رها کرد،به قلبش چنگ زد و روی زمین افتاد. گل صبا که از دست هیرا آزاد شده بود و متوجهی حالش نبود به سمت خونه راه افتاد. -گل …ص …با … گل صبا که صدای پر از درد هیرا رو شنید متعجب توی جاش خشکش زد. با ترس به سمت هیرا برگشت و با دیدن حال بدش به سمتش دوید. -چه اتفاقی برات افتاده؟؟؟هیرا صدام رو میشنوی؟؟؟ درد هر لحظه توی سینهی هیرا بیشتر میشد و توی کل وجودش می چرخید. از فاصلهی نه چندان دوری صدای سگهای شکاری به گوش گل صبا رسید. با عجز به بازوی هیرا دست انداخت و زور زد که بلندش کنه. -خدایا …من باید چیکار کنم؟؟هیرا تو رو خدا بلند شو،آدمهای خان نزدیک شدن،اخه یه دفعهای چت شد؟؟؟ -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم پسرهای ولی به پشتوانهی پدر جلوی احد خان قرار گرفتن که با اشارهی حبیبالله آدمهاش با پسرهای ولی درگیر شدن و دستو پا بسته جلوی احد خان انداختنشون. احد خان که ولی خان رو یکه و تنها گیر آورد با قنداق اسلحهی شکاریش به شقیقهی ولی خان کوبید و اون نقش زمین کرد. -با آبروی من بازی کردی ولی،خون تو و خانوادت برای پسر من حلاله. با ضربهای که به سر ولی خان خورد خون از سرش جاری شده و هوشیاریش رو از دست داد. ماه بانو که وضعیت پسرهاش و سر خونی ولی رو دید با گریه خودش رو روی جسم ولی انداخت و زجه زد. احد خان با عصبانیت به سمت حبیبالله رفت و تفنگ شکاری رو تخت سینش کوبید. -جنازهی عروس فراری رو برام بیار تا آبروی رفتمون رو برگردونی پسر. ماه بانو با شنیدن این حرف احد خان به سختی خودش رو به احد خان رسوند و به پاش افتاد. -خان …خان تورو خدا رحم کن،خان کنیزیت رو میکنم،به دست و پات میفتم،از جون دختر من بگذر. احد خان با بی رحمی تمام لگدی نثار پهلوی ماه بانو کرد و رو به آدمهاش داد زد: -این خانوادهی بی شرم و بی حیا رو توی طویله زندونی کنید تا بعدا به حسابشون برسم. دستهای آز آدمهای احد خان با سگهای شکاری به دنبال دخترک رفتن و دستهی دیگه خانوادهی زخمی دختر رو توی طویله به اسارت گرفتن. در کنار چشمه هیرا که صدای آدمهای حبیبالله رو از دور شنیده بود دست گل صبا رو گرفت و با زور از جاش بلندش کرد. -بلند شو گل صبا …آدمهای خان دنبالتن. دخترک نالان در حصار دستهای هیرا دست و پا زد. -ولم کن،بزار برم پیش مار جانم،احد خان خانوادم رو میکشه. با نزدیک شد صدای سگها و آدمهای خان هیرا لحظه به لحظه مضطرب تر میشد. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم -گل صبا …نترس منم. صدای هیرا زندگی دوبارهای به گل صبا بخشید. -تو اینجا چیکار میکنی؟؟چرا تو خونتون نیستی؟؟ گل صبا با ترس به اطرافش نگاه کرد و جواب داد: -همه چیز بهم ریخت،خانوادهی احد خان ما رو با هم دیدن(با یادآوری مار جانش بغض به گلوش چنگ انداخت)مار جانم خودش من رو فراری داد،حبیبالله میخواد من رو به فلک ببنده. هیرا دلش برای وحشت زدگی محبوبش آب شد. همون لحظهای که گل صبا و هیرا به هم رسیده بودن کاروان داماد زودتر از موعد قرارشون به خونهی ولی خان اومده بودن. همراهان داماد برای گفتن شاد باش تیرهای هوایی در کردن که باعث شد پاهای گل صبا با شنیدن صدای تیر شل بشه و با گریه روی زانوهاش بیفته. -تموم شد …همه چیز تموم شد،احد خان خانوادم رو برای درس عبرت دیگران جلوی همه میکشه. دخترک شیون میکرد و به خاکهای زیر دستش چنگ میزد. همون لحظه در خانهی گل صبا اینا ولی خان جلوی در اتاق عروس رفت که دخترکش رو بدرقه کنه. -ماه بانو عروس رو بیرون بیار. در اتاق باز شد اما ماه بانو با چشمهای اشکی به خون نشسته تنها از اتاق بیرون اومد. ولی خان به پشت سر ماه بانو نگاهی انداخت و وقتی دخترک رو ندید دستش رو بالا برد و جلوی همه توی صورت ماه بانو کوبید. -نمک نشناس …نمک نشناسها. وقتی عروس از اتاقش بیرون نیومده خشم تمام وجود حبیبالله رو پر کرد. با غرور کاذبی غرید: -حدس میزدم که قبل از اومدن ما دخترک پتیاره فراری بشه(رو به آدمهاش دستور داد)همهی اهالی یه خونه رو خر کش کنید جلوی در. آدمهای حبیبالله که خانوادهی گل صبا رو جلوی پای اسب احد خان انداختن احد خان از اسب سفیدش پایین پرید و به سمت ولی خان یورش برد. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم دختر نمیدونست که برای پیدا کردن هیرا اول باید به کجا بره؟طبق قراری که داشتن هیرا قرار بود که به دنبالش بیاد. حالا که همه چیز بهم ریخته بود گل صبا باید خودش به تنهایی پسرک رو پیدا میکرد. گل صبا برای پیدا کردن هیرا به سمت چشمه راه افتاد و از راهی رفت که چشم کسی بهش نیفته. همه چیز اونقدر سریع اتفاق افتاد بود که فرصت فکر کردن رو از گل صبا گرفته بود. حالا که داشت خوب فکر میکرد اگه قبل از رسیدنش به هیرا کاروان داماد زودتر به خانهی خان باباش میرسید همه چیز به باد فنا می رفت و دیگه کاری از دست هیرا برای خانوادهاش بر نمیومد. همزمان که دخترک به سمت چشمه میرفت هیرا هم به اول غار رسیده بود و از اون سمت به سمت چشمه می اومد. در دل پسرک هم غوغای دیگهای برپا بود،حتی تصور اینکه دخترک اون رو قبول نکنه و باهاش فرار نکنه کل زندگیش رو تا به الان پوچ میکرد. اون همه انتظار،اون همه اشتیاق،اون همه از دور پاییدن همش بی ارزش میشد. قلب پسر با فکر به اینکه دختر بهش عشقی نداشته باشه و پسش بزنه توی سینش فشرده میشد. دخترک هر چه که آفتاب به وسط آسمان نزدیکتر میشد دلهرهی بیشتری می گرفت. مدام ترس این رو داشت که آدمهای احد خان و حبیبالله سر رسیده باشن،همه چیز رو فهمیده باشن و دنبالش افتاده باشن. هر قدمی که برمیداشت با ترس به پشت سرش نگاه میکرد و وضعیت رو چک میکرد. با بلند شدن صدای شکستن شاخهای دخترک وحشت زده به عقب چرخید که محکم به سینهی فردی برخورد کرد و دستی جلوی دهنش قرار گرفت. دخترک از ترس چشمهاش رو بست و روزگار خودش رو سیاه دید و تمام امیدش رو از دست داد. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم این حرف به قدری برای هر دو شوکه کننده بود که برای چند ثانیه به چشمهای هم خیره شدن. دخترک بالاخره به حرف اومد: -چی داری میگی مار جان؟؟من شما رو اینجا تنها نمیزارم،اگه خان بابا بفهمه شمار به فلک میبنده. ماه بانو وقت رو تنگ دید،حالا که تصمیمش رو به سختی گرفته بود باید قبل از پشیمون شدنش سریعتر اجراش میکرد. از جاش بلند شد و شنلی رو دور دختر انداخت،صورت دخترک رو با کلاه شنل پوشوند و دستش رو دنبال خودش کشید. -اگه اینجا بمونی یا خان بابات یا خانوادهی احد خان نفست رو میبرن،تو نگران من نباش خوب میدونم که چیکار کنم،زودتر خودت رو به اون پسر برسون و بهش بگو چیزی که بهت قول داده رو انجام بده،شاید اونوقت بتونیم یه روزی دوباره همدیگه رو ببینیم. گل صبا لجوجانه دستش رو از دست ماه بانو بیرن کشید. -مار جان دیونه شدی؟؟من بدون شما هیچ جایی نمیرم،یا شما هم با من میای یا من هم همینجا کنارت میمونم. ماه بانو با عجز دو طرف صورت دخترکش رو توی دستهاش گرفت: -به حرف من گوش کن دخترم …برای من اتفاقی نمیفته،بهت قول میدم که وقتی همه چی آروم شد به دیدنت بیام. ماه بانو خوب میدونست که این کار ریسک بزرگیه اما اون حاضر بود که جون خودش رو برای دخترکش فدا کنه،برای همین دست گل صبا رو گرفت و از در پشتی خونه اون رو فراری داد. لحظهی آخر گل صبا با قلبی مال مال از غصه نگاهی به چهرهی چروکیده و غمگین مار جانش کرد و زیر لب زمزمه کرد: -تو بهترین مار جان دنیایی،خیلی دوست دارم،قول میدم که برای دیدنت برگردم. -ماه بانو … ماه بانو با شنیدن صدای ولی خان از توی تلار اصلی به دخترکش اشاره زد که زودتر از اونجا دور بشه و خودش هم بلافاصله به سمت تلار رفت. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم لباس عروس توی دستهای ماه بانو مچاله شده بود و قطرات اشکش روی اون سقوط می کرد. برای مدتی فقط صدای گریهی مادر و دختر توی اتاق می پیچید. کار از کار گذشته بود و گل صبا دیگه راهی به جز گفتن ماجرا به مار جانش و فرار با هیرا براش نمونده بود. پس جلوی مار جانش زانو زد و همه چیز رو تعریف کرد … -مار جان هیرا میگفت که اگه من باهاش ازدواج کنم اون با قدرتی که داره کاری میکنه خانواده احد خان بیخیال ما بشن. سر ماه بانو داشت از فکر و خیال میترکید،خیلی خودش رو کنترل کرد که حرفی از پیش گویی مار جانش به گل صبا نزنه. زبونش بند اومده بود،حرف تا پشت دهنش میومد اما از لبش خارج نمیشد. پس بالاخره پیش بینی مار جانش اتفاق افتاده. ماه بانو خوب یادش بود،روزی که گل صبا رو به دنیا آورد وقتی مار جانش نوزاد رو توی آغوشش گرفت با دیدن صورت دخترک گفت که توی تقدیر این دختر تصویر مار قدرتمندی افتاده که حتی دنیا هم نمیتونه باهاش مقابله کنه. آخه این دیگه چه تقدیر شومی بود؟؟ -مار جان …مار جان من همون لحظه بهش گفتم که من به هیچ عنوان مار جانم رو نا امید نمیکنم و تنهاش نمیزارم. حالا باید با دخترکش چکار میکرد؟؟نه کسی رو داشت که دختر رو پیشش بفرسته،نه قدرت منصرف کردن طعم ولی خان رو داشت. مطمئن بود که اگه به ولی خان حرفی بزنه برای اینکه آبروش نره دختر رو به بردگی اون خانواده میده. راه دیگهای نداشت …باید برای نجات جون دخترکش اون رو به پادشاه مارها میسپردش. -گل صبا …دخترم تو باید بری … -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم -الهی که من فدای اون الماسهایی که از چشمهات داره میرزه بشم،اخه چرا گریه میکنی؟؟من کار اشتباهی کردم؟؟ ماه بانو لبش رو گزید و از جاش بلند شد،لباس عروس رو از روی زمین برداشت و خاک روش رو تکوند اما نتونست طاقت بیاره و به یکبار به سمت گل صبا برگشت و پرسید: -گل صبا تو توی این چند روز حبیبالله یا احد خان رو جایی دیدی؟؟ -نه مار جان …ندیدم،چیز شده؟چرا به من نمیگید که چی اینجوری پریشونتون کرده؟؟ ماه بانو گوشت رونش رو محکم وشگون گرفت و مشغول آماده کردن لباس عروس شد. حتماً اشتباهی شده،شاید اون خدمتکارها راجب شخص دیگهای حرف میزدن،وگرنه چطور میشه بدون دیدن گل صبا ازش خبطی دیده باشن. اصلاً متوجه نشد که چند لحظه که به دیوار زل زده،ناخودآگاه فکرش رو به زبون آورد: -پس این حبیبالله چی میگفته که تو پا روی آبروشون گذاشتی؟؟دختر تو چیکار کردی که اینها متوجه شدن و میخوان فلکت کنن؟؟ قلب دخترک با شنیدن حرف مار جانش هری فرو ریخت. با خودش گفت نکنه وقتی توی دشت یا توی اون نقطه از جنگل که با هیرا بوده کسی دیدتش؟؟ حتماً همینه وگرنه اون کار دیگهای نکرده که بخوان فلکش کنن. اشکهای دخترک بی محابا فرو ریخت و التماس گونه به ماه بانو خیره شد. -مار جان من …من … دخترک روی به زبون آوردنش رو نداشت،فقط اشک ریخت و سرش رو با خجالت پایین انداخت. -گل صبا به من بگو که اینها چرا میخوان تو رو توی زغال خونه نگه دارن؟؟حالا من چه خاکی توی سرم بریزم؟؟اگه به آقا جانت بگم اون تو رو فلک میکنه،بذارم عروس اونها بشی اونها تو رو شکنجه میکنن،خدایا من به کی پناه ببرم؟؟؟ -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم خدمتکار دستش رو به کمرش زد و آدای سوسن رو در آورد: -آقا شما این آهوی چموش رو بسپاریدش به من،من همچین اینو تربیتش کنم که مار جانش هم نشناستش،اینها اصلا برای تربیت دخترشون وقت نذاشتن. صدای خندههای بلند خدمتکارها خنجری بود به قلب ماه بانو. زن به قلبش چنگی زد و اشک توی چشمهاش جمع شد. ولی خان داشت با عزیز دوردانش چی کار میکرد؟؟این اسارت بود نه اصالت. با پریشانی چنگی به لباس عروس توی مجمع زد و به سمت اتاق دخترکش رفت. در اتاق گل صبا از دیروز تا حالا در دنیای دیگهای سیر میکرد،هرچی به ظهر نزدیکتر میشدن دو دلی رو بیشتر توی قلبش حس میکرد. تنها چیزی که دخترک رو پایبند به این وصلت کرده بود مار جانش پیرش بود. خوب میدونست که اگه با اون پسرک فرار کنه قلب مار جانش میشکنه و خان بابا روی مار جانش دست بلند میکنه. با وارد شدن ناگهانی ماه بانو به اتاق،گل صبا از جاش پرید و به صورت پریشون مار جانش نگاه کرد. -چی شده مار جان؟ ماه بانو لباس عروس روی زمین پرت کرد،دست دخترکش رو گرفت و کنار خودش روی زمین نشوند. گل صبا از اشکهای توی چشم مار جانش شوکه شده بود. ماه بانو در درون خودش جنگی به پا کرده بود،زن به دخترکش ایمان داشت که هیچ وقت کاری نمیکنه که باعث آبروریزی خانوادش بشه. گل صبا دستهای لرزون ماه بانو رو بوسید. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه *** در هر دو روستا جشن بزرگی برپا بود،در طرفی ولی خان بود که خوشحال از اینکه با وصلتش با احد خان مال،منال شوکت بیشتری به دست میاره و دخترش رو هم به خونهی بخت میفرسته. در سمت دیگه جشن در اصل برای چیز دیگهای بود،احد خان و پسرش حبیبالله خوشحال از اینکه بالاخره دارن به وظیفه بزرگ خاندانشون عمل میکنن بودن. ماه بانو از صبح زود برای آماده کردن دخترکش به این سمت و اون سمت می دوید. خونهی ولی خان سر تا سر پر از مهمونهای کوچیک و بزرگ بود. گروه نوازندهی محلی نی و تنبک می نواخت و خانندهی خوش صدایی آواز خوش سیمایی سر داده بود. نه تنها از روستای خودشون بلکه از روستاهای اطراف هم خان و خان زادهها به این مجلس اومده بودن. به طور اتفاقی موقعهای که ماه بانو برای برداشتن لباس عروس به تلار اصلی رفته بود صبحت جمعی از خدمتکارهایی که برای کمک از خونهی احد خان فرستاده شده بودن رو شنید. -بیچاره خانوادهی دختره!ببین چه دست و بالی دارن میزنن،لابد به خیال خودشون دارن دخترشون رو خوشبخت میکنن. زن درشت اندامی که از گرمای آتیش زیر دیگ غذا گونههاش گلگون شده بود و از صورتش عرق جاری بود رو به یکی از خدمتکارها کرد و گفت: -وای ملیحه …شنیدی که توی زغال خونه برای دخترک جا درست کردن؟؟ زن سبز رویی که داشت پیاز رو توی دیگ تفت میداد جواب داد: -آره زبیده جان،تازه من شنیدم که حبیب الله خان داشت برای فلک بستنش نقشه میکشید،شندیدم که داشت به احد خان میگفت که دخترک چطور به خودش جرات داده که پا روی آبروی چندینو چند سالهی ما بزاره؟اون باید تقاص این بی حرمتیش رو پس بده. -وای ملیحه سوسن خانم رو دیدی چه خودشیرینی برای احد خان میکرد؟؟؟ -
فانتزی صفحهی نقد رمان گل صبا|نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام لطفا منتقد تائین کنید،ممنون. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم خشم تمام وجودش رو در بر گرفته بود و صورتش رو به سرخی میرفت. به شنیدههای خودش باور نداشت،پادشاه مارها عاشق کسی شده بود که قرار بود از فردا اسمش توی سجلد حبیبالله بره. اون دخترهی پاپتی میخواست پا رویه تمام داراییهایی که احد خان قرار بود پشت قبالش بندازه بزاره و آبروی حبیبالله رو با خودش به تاراج ببره. از طرف دیگه اصلاً باورش نمیشد که بالاخره پادشاه مارها رو پیدا کرده. خانوادهی اون سالها بود که نسل به نسل دنبال شکار این مار غول پیکر بودن. خانوادهی این مار سالها بود که به مزارع و محصولاتشون دستبرد میزدن و اونها رو از بین میبردن. بارها خواسته بود که از کوه بالا بره و اون درخت رو به آتیش بکشه اما با قدرتهایی که مار داشت و حضور همیشگیش کنار درخت این خواسته امکان پذیر نبود،اما حالا همه چیز فرق میکرد،حالا که مار عاشق به خاطر معشوقش محافظت از درخت رو رها کرده بود بهترین موقعهی شکار بود. با خودش فکر کرد که میتونه برای هدیهی عروسیشون سر اون مار رو برای دخترک به حجله ببره. تمام راه رو تا خونه با عجله برگشت و تمام ماجرا رو برای آقا جانش تعریف کرد. -تو مطمئنی که اون پسر خود پادشاه مارهاست؟؟ -بله آقا جان،خودم با این گوشهام حرفهاش رو شنیدم و با همین چشمها غیب شدنش رو دیدم. احد خان با شوق دستی به ریشهاش کشید. -پسر تو نمیدونی که چه خبر خوبی رو به من دادی،تو باعث افتخار خاندان مایی،بالاخره یکی از خاندان ما موفق شد که اون موجود پلید رو از روی زمین محو کنه. احد خان و حبیبالله خندهی خبیثانهای سر دادن و همدیگه رو در آغوش گرفتن. -مراد ….مراد … مراد غلام حلقه به گوش احد خان که مردی درشت هیکل و سیاه پوست بود با احترام به سمت احد اومد،جلوی پاهاش زانو زد و دستش رو بوسید. -امر کنید خان؟؟ -فردا صبح بقیهی آدمهامون رو برمیاری و به سر کوه میرید،بالاخره وقتش رسید…پادشاه مارها از غارش بیرون اومد،قبل برگشتنش اون درخت منحوس رو آتیش بزنید و از بین ببریدش،هر ماری رو هم که سر راهتون دیدین سر از تنش جدا کنید … احد لبخند شیطانی زد و ادامه داد: -فردا برای دو چیز جشن میگیریم … -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم -گل صبا اگه تو قبول کنی که با من بیای من قول میدم که با استفاده از قدرت هیپنوتیزمم کاری کنم که خان و پسرش کاری با خانوادهی تو نداشته باشن. یک لحظه،فقط یک لحظه ته ته دل دخترک نرم شد و راضی به این فرار شد،با خودش که تعارف نداشت عاشق پسر نبود اما بهش حسهایی داشت. با ازدواج با این پسر یه جورهایی با طبیعت هم ازدواج میکرد،یه لحظه تصور اینکه بالای کوه کنار آبشار و اون درخت خونهای داشته باشه قلبش رو پروانهای کرد اما با یاد آوری چهرهی معصوم مار جانش که دلش با این فرار میشکست به کلی بیخیال این راه شد. -نه،نمیشه …من نمیتونم باهات فرار کنم. دخترک بی این که بدونه کجاست به یه سمتی راه افتاد و از هیرا فراری شد. هیرا دوباره جلوی گل صبا تله پورت کرد و نالید: -گل صبا تو فقط تا قبل از ظهر فردا وقت داری که خوب فکرهات رو بکنی و تصمیمت رو بگیری،ببین زندگی با یه مرد چهل ساله و مادر بچش شدن و برای همیشه حبس شدن توی خونش رو میخوای یا فرار با من و شروع یه زندگی پر از عشق و آزادانه رو. تا دخترک بخواد حرفی بزنه هیرا دستش رو گرفت و به نزدیکی خونشون تلپورت کرد. -امید وارم که انتخابت من باشم. گل صبا با بهت به جای خالی هیرا خیره شد و سخت توی فکر فرو رفت. درست همون زمان،در جایی از جنگل،دقیقا همون جایی که تا چند لحظه پیشت دختر و پسر با هم بحث میکردن پسر خان کوره حبیبالله بطور اتفاقی هنگام شکار دختر و پسر رو از لای درختها دیده بود و تمام حرفهاشون رو شنیده بود. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم پسرک انتظار هر واکنشی رو از دخترک داشت به جز اینی که داشت میدید. -میدونی که فقط من توی خانوادم قابلیت انسان شدن رو دارم؟برای همین هم کسیو ندارم که برای خواستگاری کردن ازت پیش خانوادت بفرستم. -واقعا خیلی مسخرست … دخترک هر چی پیش خودش فکر کرد بازه هم منطقی پشت این حرف پسر پیدا نکرد. خندههای دخترک یواش یواش کم و در نهايت به هقهق گریه تبدیل شد. -تو چرا نمیخوای بفهمی هیرا؟؟حتی اگه خانوادهای هم داشتی که مثل خودت بودن باز هم برای خواستگاری کردن دیر بود،من فردا قرار زن اون مرد بشم. هیرا که دختر رو نسبت به اول آروم دید به خودش جرات داد و بهش نزدیک شد،دست دخترک رو توی دستش گرفت و به چشمهای عسلیش خیره شد. -گل صبا من عاشقتم،به خدا که اگه با من ازدواج کنی هر کاری میکنم که خوشبختت کنم،تو با ازدواج با من محدود نمیشی،آزاد آزاد خواهی بود … مکث کوتاه کرد و با دیدن چشمهای لرزون دختر بی هوا عنوان کرد: -گل صبا خواهش میکنم با من فرار کن. در کثری از ثانیه چشمهای دخترک با شنیدن حرف هیرا گرد شد و دستهاش رو از دست پسر بیرون کشید. -چی؟!!!!؟؟چی داری میگی تو؟؟تو هیچ میدونی که اگه من با تو فرار کنم خان کوره چه بلایی سر خانوادم میاره؟؟نه نمیدونی …جنگ میشه،جنگ …بین دو روستا جنگ میشه،یه جنگ واقعی. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و شیشم -اینجا دیگه کجاست؟؟؟با من چیکار کردی؟؟ما چجوری از اینجا سر در آوردیم!!ما که الان وسط دشت بودیم!! این کار یهویی هیرا بدتر باعث شده بود که دخترک شدید از این جابهجایی وحشت کنه و از هیرا بیشتر فاصله بگیره. -خواهش میکنم چند لحظه آروم بگیر،من فقط میخوام باهات حرف بزنم،قول میدم بعدش سر موقع به نزدیکی خونتون برت گردونم. گل صبا حرصی به سمتش برگشت و جیغ کشید: -چی از جون من میخوای؟؟ پسرک توی این چند روز بارها و بارها با خودش کلی حرف رو تکرار کرده بود که وقتی دختر رو میبینه بهش بزنه اما نمیدونست که چرا الان که گل صبا جلوی روش ایستاده زبونش بسته شده بود. اخه چجوری از احساساتش بهش میگفت؟حرف آسونی نبود که،بدون کس و کاری میخواست از دختر خواستگاری کنه. -ببین گل صبا،شاید برای تو فقط چند روز باشه که با من آشنا شدی اما برای من از لحظهای که به دنیا اومدی تا به الان لحظه به لحظه مثل سایه همراهت بودم،از دور ازت محافظت کردم اما تو نفهمیدی،این عشق یک دفعه توی وجود من به وجود نیومده،هر بار که تو می خندیدی،هر بار که تو با چیزی ذوق میکردی،هر بار که تو بخاطر اذیتهای برادرهات گریه میکردی،هر وقت که به حیون آسیب دیدهای کمک میکردی و هر وقت که با درختها حرف میزدی من ذره ذره عاشقت شدم. دخترک نمیدونست چرا اما قلبش با شنیدن این حرفها به تپش افتاده بود. پسر برای چند لحظه بی قرار با انگشتهای دستش بازی کرد. -من …من …ما … دخترک داشت از حرص منفجر میشد،کلافه پاهاش رو به زمین کوبید و به پسر نزدیک شد. -من و ما چی؟؟؟من رو کشوندی وسط اینجا که من من کنی؟؟؟ پسرک دستی به موهای پرکلاغیش کشید و بالاخره زبون باز کرد: -من اومدم ازت خواستگاری کنم … انقدر این حرف به یکباره و شکه کننده بود که دختر اول چند لحظه خشکش زد و بعد از حرف مسخرهی پسر مثل دیونهها بلند زیر خنده زد. -تو …تو داری …داری خودم رو از خودم خواستگاری میکنی؟؟ -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم چه روزهایی که اینجا با میشی بازی نکرده بود و غرق در خیالاتش روی چمنهای دشت خوابش نبرده بود. بی اختیار به سمت تالاب وسط دشت رفت و به نیلوفرهای آبی که باز شده بودن نگاه کرد. چقدر با ساقههای نیلوفر آبی شیپور درست کرده بود و تو گوش منصور به صداش درآورده بود. دخترک آهسته کنار تالاب نشست و به بازتاب تصویر خودش داخل آب تالاب نگاه کرد. فردا قرار بود که برای همیشه زن مردی بشه که از خودش کلی بزرگتره و بهش احساسی نداره. دخترک احساس میکرد که به اسیری دیوی سیاه میره تا به خانمی خونهای،از فردا مادر فرزندی میشد که خودش به دنیا نیاورده بودش،دیگه اجازه نداشت که بدون اجازهی شوهرش از خونه بیرون بیاد یا با دامها به دشت و جنگل بره. یعنی باز هم میتونه آزادانه وسط دشت انقدر زیر بارون بمونه که تمام لباسهاش خیس آب بشه؟ -سلام … دخترک با شنیدن صدای هیرا نزدیک خودش و افتادن تصویرش در کنار تصویر خودش توی آب ترسیده از جاش جهید و به سمت تالاب چپه شد. هیرا موقعیت رو سریع سنجید و با گرفتن دست دخترک و کشیدن دستش به سمت خودش مانع از افتادن گل صبا شد. گل صبا که توی بغل هیرا فرو رفت معذب شده سریع خودش رو از هیرا جدا کرد و به سمت مسیر خونه راه افتاد. -گل صبا کجا داری میری؟؟خواهش میکنم صبر کن با هم حرف بزنیم. دخترک بدون نشون دادن واکنشی به راهش ادامه داد که هیرا به ناچار ناغافل دستش رو گرفت و به مکانی که دخترک شناختی ازش نداشت تلپورت کرد. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم *** -نمیشه دختر جان …نمیشه. دخترک دیگه راهی نمونده بود که برای قانع کردن مار جانش امتحان کنه و جواب بگیره. ناامید و با صدایی لرزون از بغض ماه بانو رو که بهش پشت کرده بود که صورت دخترکش رو نبینه و دلش نلرزه صدا زد: -مار جان …مار جان شما که همیشه پشت من بودی!!کمکم کن مار جان،شاید این آخرین باری باشه که میتونم آزادانه به اون دشت برم. صدای دخترک انقدر پر عجز بود که کار خودش رو بکنه. -باشه …اما فقط یک ساعت،گل صبا تو خودت خوب میدونی که اگه دیر کنی و خان بابات بیاد و ببینه که خونه نیستی سر جفتمون میبره. دخترک با شوق به سمت آغوش مار جانش پرواز کرد. -الهی من دور سرت بگردم مار جان،مرسی،قول میدم که یک ساعته خونه باشم. گل صبا از ترس اینکه مار جانش یهو پشیمون بشه لحظهای هم درنگ نکرد و به سمت دشت دوید. برگهای زرد و سرخ درختها که روی زمین ریخته بود زیر پاهاش خورد میشدن و ناله سر می دادند. به اول دشت که رسید نفس نفس زنان دستش رو روی سینش گذاشت و روی پاهاش خم شد. کمی که گذشت نفسش به حالت نرمال برگشت و حالش بهتر شد. به سمت دامهاشون رفت و با چشمهاش دنبال میشی گشت،بعد از کمی کنکاش کردن میشی رو کنار درخت ازگیلی با نگاه حسرت وار به میوهی درخت دید. با خنده به سمتش رفت و گفت: -ای میشی شکمو،میدونستم که اینجا پیدات میکنم. دخترک به سمت شاخههای درخت دست دراز کرد و مشت پری از ازگیل برای میشی کند. -بیا میشی. گاو با یه گاز بزرگ کل ازگیلهای توی دست گل صبا رو خورد و دوباره چشم انتظار نگاهش کرد. -اینجوری نمیشه که میشی،من برای کندن اینها کلی وقت میزارم بعد تو یه لقمهی چپش میکنی؟! گل صبا که چشمهای خیرهی میشی رو روی درخت دید با عشق و غمی عمیق به سمت درخت برگشت و مقدار بیشتری از ازگیلهای درخت رو کند. به احتمال زیاد این آخرین دیدار اونها بود و همین موضوع بود که اون رو دچار غم کرده بود. پیرهنش رو که پر از ازگیل کرده بود جلوی میشی ریخت و به دشت بزرگ خیره شد. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و چهارم هیرا برای دیدن واکنش دخترک مکث کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید،برعکس تصورش که فکر میکرد دختر الان آشوب به پا میکنه و حرفهاش رو باور نداره دختر ساکت سرجاش نشسته بود و بی حرف بهش زل زده بود،برای همین هم پسرک جرات کرد که به حرف زدنش ادامه بده. -روزی که به دنیا اومدم اولین چهرهای که دیدم چهرهی تو بود نه دنیا و مادرم،توی اون غار یه جایی هست که این داستان به اذن خداوند روی دیوارهاش حک شده،توی اون نوشته میگه که تصویری که توی لحظهی به دنیا اومدنم دیدم نیمهی مقدر شدهی منه و من فقط با اون من به عشق و آرامش میرسم،دومین باری که تصویرت رو دیدم روزی بود که به دنیا اومدی،اون درخت تصویر تو رو به من نشون داد از همون موقع تا الان از دور ازت محافظت میکردم و منتظر روزی بودم که بتونم خودم رو بهت نشون بدم،گل صبا تو خودت دیدی که وقتی به اون درخت دست زدی تونستی تصویری از اینده رو ببینی،تو توی تقدیر منی. حرفهای پسرک که تموم شد گل صبا بی هیچ حرفی از جاش بلند شد و به هیرا پشت کرد،همونطور که به سمت خونه میرفت زمزمه کرد: -دیگه برای این حرفها دیر شده،تو نیمهی مقدر شدت رو از دست دادی،اخر همین ماه عروسیمه،قراره با حبیبالله پسر خان کوره ازدواج کنم،دیروز هم برام حلقه آوردن. دهن هیرا از بهت بسته شده بود،اصلا نمیدونست که باید چی بگه،باید چی کار میکرد؟؟چجوری جلوی این وصلت رو میگرفت؟؟جز اون هیچ کدوم از اعضای خانوادش قدرت تبدیل شدن به انسان رو نداشتن،اخه پسر چه کسی رو داشت که برای خواستگاری از این دختر جلو بفرسته؟؟ همون موقعهای که هیرا توی فکرهاش گیر گرده بود گل صبا مات و مبهوت شده غرق در چیزهای باورنکردنی که فهمیده بود به خونه برگشت. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و سوم پسرک از رفتارهای گل صبا به سطوح اومده بود،نه راه پس داشت و نه راه پیش،گل صبا نه میذاشت که هرا این خاطرات رو از ذهنش پاک کنه و نه میذاشت که براش همه چیز رو توضیح بده. -گل صبا خواهش میکنم این رفتارها رو نکن،قول میدم که همه چیز رو برات توضیح بدم. دخترک بدون توجهای به حرفها پسر قصد رفتن کرد که هیرا با عجز نالید: -بابا من عاشقتم،تو نیمهی مقدر شدهی منی،آخه تو بگو من چطور میتونم به کسی که جونم به جونش بنده آسیبی برسونم؟؟؟اخه مگه خواست من بوده که به جای آدم معمولی یه حیون با قدرتهای زیاد به دنیا بیام؟؟؟گل صبا خواهش میکنم بمون،بزار با هم حرف بزنیم. دخترک با شنیدن عجزهای پسر دلش به رحم اومد و پاهاش سست شد. همون جایی که ایستاده بود کنار درخت نشست و منتظر ادامهی حرفهای هیرا شد. هیرا با احتیاط به دخترک نزدیک شد و با فاصلهی یک درخت ازش نشست. -آخه از کجا بگم؟؟چه جوری بگم؟؟؟اصلاً اگه بگم تو حرفهام رو باور میکنی؟ چند لحظهای بینشون سکوت آزار دهندهی شکل گرفته اما هیرا بالاخره عزمش رو جزم کرد به حرف اومد. -من هیرا پادشاه مارها هستم،هزار رو هشتصد سال پیش اجداد ما به دست آدمها سوزونده شدن،تکه تکه شدن و کشته شدن،قوم ما به جانب خداوند گله کردن و از خدا خواستن که بهشون قدرتی رو بده که بتونن از خودشون و اطرافیانشون محافظت کنن،همون شب من و سیو سه تا دیگه از خواهر و برادرهام که توی تخم بودیم به دنیا اومدیم و من تبدیل به اینی شدم که میبینی،تبدیل شدم به پادشاه مارهها،موجودی که ریشهی وجودش توی یه درخته،موجودی که میتونه تبدیل به انسان بشه،موجودی که قدرت تلپورت کردن،قدرت هیپنوتیزم کردن و قدرت کنترل تمام عناصر دنیا رو داره. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و دوم گل صبا که از دیدن مار سیاه وحشت زده شده بود با جیغی که کشیده آب رو وارد ریههاش کرد و از هوش رفت. هیرا بعد از بیرون کشیدن بدن دخترک از آب دوباره به شکل انسانیش برگشت و قفسهی سینهی دخترک رو فشار داد. -گل صبا …گل صبا زود باش …تو نباید چیزت بشه. هیرا که از این حرکت آدمها اثری ندید به ناچار به قدرتهاش روی آورد. با تمرکز آب داخل ریهی گل صبا رو به حرکت در آورد و از دهنش خارج کرد. با خارج شدن آب از ریههای دخترک هوا به داخل ریههاش جریان پیدا کرد و دخترک به زندگی برگشت. گل صبا تا چشمهاش رو باز کرد با وحشت خودش رو عقب کشید و از هیرا فاصله گرفت. -تو …تو کی هستی؟اون مار…اون مار چشمهای تو رو داشت….چشمهای اون مار دقیقا شبیه چشمهای تو بود،اصلا تو چجوری با این سرعت به پایین رسیدی و من رو نجات دادی؟؟پس اون ماری که دور بدن من پیچیده بود کجا غیبش زد؟؟ پسر سعی کرد که به دخترک وحشت زده نزدیک بشه. -گل صبا لطفا آروم باش،چیزی نشده،کسی اینجا نیست که بخواد به تو آسیب بزنه،به چشمهای من نگاه کن. دخترک با ترس چشمهاش رو از هیرا دزدید و داد زد: -به من دست نزن،تو میخوای من رو هیپنوتیزم کنی مگه نه؟؟قبلاً هم باهام این کار رو کردی؟؟تو دیگه چه موجودی هستی؟؟؟از جون من چی میخوای. -ببین گل صبا من با تو کاری ندارم،بهت آسیبی هم نمیرسونم فقط توروخدا اروم باش. دخترک بی هوا از جاش بلند شد و به سمت مسیر خونه دوید اما پسرک یهو از ناکجا آباد جلوش سبز شد. گل صبا با دیدن هیرا که اول پشت سرش بود اما حالا جلوی چشمشه وحشت زده شد و از ته دل جیغ کشید. -خواهش میکنم …دست از سرم بردار،به نزدیک من نشو،آخه چه جوری ….چجوری اول اون پشت بودی اما حالا جلوی رو سبز شدی؟؟ -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و یکم -ولی من مطمئنم که وقتی به تنهی درخت دست زدم یه تصاویری رو توی سرم دیدم،خیال یا آینده بینیش رو نمیدونم،اما مطمئنم که یه چیزهایی رو دیدم. -باشه قبول اما هوا داره تاریک میشه نمیخوای آبشار رو از بالا ببینی؟؟ گل صبا نگاهی به دست هیرا انداخت و با طمانینه دستش رو توی دستش گذاشت. با گرفتن دست هیرا آرامش عجیبی بهش تزریق شد و اتفاقی که افتاد بود رو از یاد برد. هیرا از این موقعیت استفاده کرد و بدون ول کردن دست دخترک به سمت آبشار راه افتاد. به آبشار که رسیدن هیرا با احتیاط گل صبا رو تا لبهی صخره برد و آهسته دستش رو رها کرد. گل صبا با شوق دستهاش رو از هم باز کرد و جلوی بادی که می وزید و آب ابشار رو بهش می پاشید ایستاد. -احساس میکنم دارم پرواز میکنم،خیلی حال خوبی دارم،تو جلو نمیای هیرا. تا دخترک خواست به سمت هیرا برگرده و صورتش رو ببینه سنگ زیر پاش از جا کنده شد و به سمت پایین آبشار سقوط کرد. هیرا با وحشت بدون فکر کردن به عاقبتش به هستی واقعیش تبدیل شد و خودش رو به سمت گل صبا انداخت،تا به دخترک رسید برای محافظت ازش بدنش رو دور بدنش پیچید. کل صبا که تا اون لحظه از وحشت سقوط چشمهاش رو بسته بود با حس پیچیده شدن چیزی دور بدنش چشمهاش رو باز کرد و با دیدن مار سیاه بزرگی که دور بدنش چنبره زده بود از ته دل جیغ کشید. هر دو با شدت توی آب افتادن اما بدن هیرا از ضربه جلوگیری کرد و گل صبا رو نجات دادم. -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهلم اینجا چه خبر بود؟؟گل صبا با خودش فکر میکرد که همهی حرفهای هیرا فقط یه غصه مثل غصههایی که مار جانش شبها براش تعریف میکرد که خوابش ببره. اینکه با لمس اون درخت تصاویری رو دیده بود به این معنی بود که او ملکهی پادشاه مارهاست؟؟ تصاویری که دید واقعا تصویری از آینده بودن؟؟ به آنی جرقهای توی سر دخترک شکل گرفت. پادشاه مارها؟!نکنه …نکنه اون مار سیاه که توی انباری دید بود همون ماری باشه که توی اون تصاویر دیده؟!نکنه اون مار برای بردنش اونجا اومده باشه ؟ دخترک حس میکرد که الان مغزش از این همه فکر کردن منفجر میشه. در طرف دیگه ترس اينکه دخترک صورت پسر رو در تصویر آینده دیده باشه هیرا رو راحت نمیذاشت. پسرک آهسته کنار گل صبا نشست،صورتش رو به سمت خودش چرخوند و اشکهای دخترک رو پاک کرد. -بهم بگو …چی دیدی توی آینده؟؟ گل صبا با دیدن چشمهای هیرا توی یک سانتیش جوری که انگار مسخ شده باشه جواب داد: -یه دختر و پسر رو میدیدم که توی دشت دنبال هم دیگه میدویدن،بعدش …بعدش ….این درخت رو دیدم که آتیش گرفته بود و دودههاش رو جسم بی جون دختر میریخت. زبون پسرک از شنیدن حرفهای گل صبا بسته بود. یعنی این پیش بینی چه معنی میداد؟؟مادربزرگ پسر بهش گفته بود که تنها راه مرگش از بین رفتن این درخته اما چه کسی درخت رو آتیش میزنه؟؟گل صبا چه اتفاقی براش میفته؟؟ هر دو در افکار خودشون غرق شده بودن،بعد از دقایقی طولانی که حرفی بینشون زده نشد هیرا از جاش بلند شد و دستش رو به سمت دخترک گرفت. -زیاد بهش فکر نکن،حتما بخاطر اون حرفهایی که من زدم خیال برت داشته،پادشاه مارها(بلند خندید)واقعا فکر کردی که همچین چیزهایی وجود داره؟؟ -
فانتزی رمان گل صبا | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و نهم دخترک با خنده دستش رو به سمت درخت برد. -من که به این چیزها اعتقادی ندارم اما بزار یه امتحان کنم شاید من ملکهی اون مار باشم. حرفها گل صبا همه به شوخی بود اما در دل هیرا غوغایی به پا کرد. قبل از اینکه دست دخترک به تنهی تنومند درخت بخوره هیرا به حرفهاش اضافه کرد: -شاه مارها از لحظهی تولدش چهرهی ملکش رو دیده و تمام این سالها به انتظار اومدنش مونده. دخترک باز هم حرفهای پسر رو به شوخی گرفت. -پس بزار این انتظارش رو به سر برسونیم. گل صبا چشمهای عسلیش رو بست و آهسته دستش رو به سمت تنهی درخت برد. با تماس کف دست گل صبا به تنهی درخت انگار که برقی از بدنش رد شده باشه روح از تنش جدا شد و پشت پلکهای بستش تصاویری نمایان شدن. گل صبا دختر و پسری رو میدید که دست در دست هم در دشتی پر از گل میدویدن اما صورت هاشون تار بود،تصویر به یکباره عوض شد و دخترک درخت جادویی رو دید که آتش گرفته و گردههاش با باد میرفت تا به جسم بی جون دختری که یک مار به دورش پیچیده بود میرسید. تصاویر بیش از اندازه برای قلب لطیف دخترک سنگین بود،توی واقعیت تنش به لرزه افتاده بود و صورتش خیس از اشک بود. بلاخره با صدای فریادهای پسرک روحش به بدنش برگشت و دستش رو از درخت جدا کرد. -گل صبا …گل صبا چی دیدی؟چه اتفاقی افتاده؟ دخترک با ترس اول به کف دست خونیش و بعد به جایی که دستش رو گذاشته بود و از همون جای درخت خون جاری بود نگاه کرد. این خون متعلق به دخترک نبود،متعلق به درخت بود که به طرز عجیبی خونریزی میکرد. هیرا کلافه شونههای دخترک رو گرفت توی جاش و تکون داد. -گل صبا خواهش میکنم یه حرفی بزن،توی ذهنت چی دیدی؟؟ دخترک مظلومانه دستهاش رو روی صورتش گذاشت و زار زار به گریه افتاد.