-
تعداد ارسال ها
227 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil
-
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و یکم ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ و شماره راستین افتاد رو گوشیم. لابد توی پیدا کردن ادرس باغ تالار مشکل پیدا کردن،بعد کمی مکث با دو دلی جواب دادم: -ﺑﻠﻪ. -ﺑﻴﺎ ﭘﺎﻳﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﻢ. با چشم های گرد شده پرسیدم: -ﺑﺎﺑﺎم تو رو ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎ پایین جلوی ارایشگاهم. ﺑﺎ آرایشگر ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ پایین. سوار سوزوکی شاستی بلند راستین شدم. -ﺳﻼﻡ،ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﻮ ﻣﺒﺎﺭﮎ. -ﺳﻼﻡ،مرسیﻭلی ماشین نو ﻧﻴﺴﺖ. ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻍ تالار که راستین گفت: -امروز خیلی زیبا تر ﺷﺪﯼ؟ -خیلی ممنون،ﺗﻮﻫﻢ توی این لباس برازنده شدی. ﺯﻳﺮ چشمی نگاهی بهش ﻛﺮﺩﻡ،ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ یشمی ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﻠﻴﺰ ﺳﺒﺰ روشن و کروات یشمی. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با صدا کردنم این سکوت بینمون رو شکست: -ﻣﻴﻜﺎ؟ -ﺑﻠﻪ؟ -ﻣﻦ ﺑﺎﺑﺎﺕ شب تولدم ازت معذرت میخوام. اون شب تقصیر من هم بود اما خب دلم ازش گرفته بود،با صدایی که کمی این دل خوری رو نشون میداد گفتم: -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ،دیگه چیزی ﺭﺍﺟﺒﺶ نگو. -ﻫﺪﻳﺖ رو خیلی دوست داشتم،خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻪ ﭘﻼﮎ الله ﻛﻪ الان دیگه ﺗﻮی گردن راستین ﺑﻮﺩ نگاه کردم. ﺑﺎﻻ بردش و به ﺭﻭﺵ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩ. تند شدن تپش قلبم رو حس کردم،با دست پاچگی گفتم: -ﻗﺎﺑﻠﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ. ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ راه رفتن به ﺑﺎﻍ رسیدیم. از ماشین پیاده شدم،ﻓﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ توی رختکن و ﻣﺎنتوم رو ﺩﺭ ﺍﻭرﺩم و با ﻭﺳﺎﻳﻠﻤﻢ توی کمد ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻡ. به ﺳﻤﺖ ﻣﻬﻤﻮن ها رفتم و مشغول ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی شدم. ﻫﻤﻪ مدام ﺍﺯم ﺗﻌﺮﻳﻒ میکردن و من با یه لبخند زورکی ازشون تشکر میکردم. ﺳﺮﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ،ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﻭﻣﺎﺩ ﺍﻭﻣﺪن وسط و با مهمون ها ﺭﻗﺼﻴﺪﻥ،تند تند ﺷﺎﺑﺎش ها ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﻴﻜﺮدم و ﺗﻮی ﻛﻴﻒ شاباش ﻋﺮﻭﺱ مینداختم. وسط های جشن هم کمی ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺭﻗﺼﻴﺪﻡ و تایم شام رسید. ﻋﻤﻪ به سمتم اومد. -ﻣﻴﻜﺎ ....ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ -ﺑﻠﻪ ﻋﻤﻪ جون. -ﻏﺬﺍت رو ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺑﻴﺎ ﭘﻴﺶ ﻣﺎ. -ﭼﺸﻢ عمه جان ﺍﻭﻣﺪﻡ. ﺍﻩ،خیلی ﺍﺯﺕ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﻴﺎﺩ؟حالا باید بشینم باهات سر یه میز شام هم بخورم. ﺑﺎﺯﻭﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺸﺶ،ﭘﻴﺶ چند تا از ﺧﺎﻧﻮم های ﻓﺎﻣﻴﻞ ﻧﻔﺲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. موأدبانه سلام کردم و ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ نشستم. -ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺎﺩقی ﺍﻳﺸﻮن هم ﻋﺮﻭﺱ ﮔﻠﻢ ﻣﻴﻜﺎ جان. چی؟؟؟؟؟؟؟ﻋﺮﻭﺱ ﮔﻠﻢ؟؟؟؟ﻣﻨﻮ ﻣﻴﮕﻪ این؟؟؟ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ رو به من گفت: -خوشبختم ﺩﺧﺘﺮﻡ،ماشاالله،ﻫﺰﺍﺭ ماشاالله،ﭼﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﻣﺎهی ﺩﺍﺭﯼ خانم سلیمی،ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ شی ﺩﺧﺘﺮﻡ. -ﻣﻤﻨﻮﻥ. ﻭﺍی ﺧﺪﺍﻳﺎ،ﺍﺯ ﺣﺮﺹ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﺸﺪﻡ،ﺑﻪ ﭼﻪ حقی ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺳﺮ ﻳﻪ وصیتنامه ﻣﺴﺨﺮﻩ،من رو ﻋﺮﻭﺳﺶ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ؟ ﻣﺎﻣﺎﻥ از دور صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ .... ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻤﻴﺮﻩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻧﻜﻨﻴﻦ. خشمم رو کنترل کردم و با ارامش ساختگی جواب دادم: -ﺑﻠﻪ. -ﺑﻴﺎ ﻧﻔﺲ ﻛﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ. از سر میز بلند شدم و سمت نفس رفتم: -ﺟﺎﻧﻢ نفسی؟ﭼﻴﻪ؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﺎﺳﺎم رو ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺤﻜﻢ بستی،ﻳﻜﻢ شلش میکنی؟ -اره عزیزم بیا بریم اتاق انتظار عروس و داماد. بعد رفتن توی اتاق انتظار بند ﻟﺒﺎسش رو ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩم و ﻛﻨﺎﺭﺷﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻢ،ﺩﻳﮕﻪ میلی ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻧﻔﺲ رو به من پرسید: -ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ بری ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯼ؟ -ﻧﻪ میلی ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﺑﻤﻴﺮﻡ الاهی،خیلی این مدت اذیتت ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﻭ ﻣﺎﻫﻪ دنبال کار های ما یک نفس دویدی،ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ؟ -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺑﻢ. ﻣﺎﻫﺎﻥ رو بهم پرسید: -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﯼ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ. ماهان یکم صداش بالا رفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﮕﻮ. -ﻋﻤﻪ ﺻﺪﺍﻡ زد برﺩم ﺑﻪ یکی ﺍﺯ ﻓﺎمیل های ﻧﻔﺲ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺩﺍﺩ،ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﻋﺮﻭﺳﻤﻪ. ﻧﻔﺲ با تعجب پرسید: -ﻛﺪﻭﻡ ﻓﺎﻣﻴﻞ؟ -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتادم (ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ) ﺍﻭﻑ،ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ،ﺑﺎﺑﺎ ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﺪ. اﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻔﺴﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﺮﻳﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ دارم از خستگی میمیرم،سی روز دیگه عروسیشونه،قراره طبقه بالای خونه ی خودمون که به تازگی بابا براشون ساخته بود زندگی کنن. بعد از این همه گشتن تازه نصف ﻭﺳﺎیل رو ﺧﺮﻳﺪه بودیم و ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ نا نداشتم ﺍﻣﺎ دیدن ﺧﻮﺵ بختی ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ واسم ﺷﻴﺮین و ﻟﺬﺕ بخش بود و مدام خدا رو شکر میکردم. ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ بود که ﭘﺴﺮها رﻭ ﻧﺪﻳﺪه بودم،بعد از شب تولد راستین بچه ها دیگه زیاد نمونده بودن و اخر هفته برگشته بودن. ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪ و ﺍﻟﻮﭼﻪ ﻫﺎ و ﻭﺳﺎیلی ﻛﻪ ﭼﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩم رو ﺩﺍﺩ به دختر ها تا برام بیارن. ﻫﻤﺸﻮﻥ رو برای ﻋﺮﻭﺳﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ دعوت کرده بودم. ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ تصمیم گرفته بودن که بعد از اتمام دانشگاه جشن عروسیه خودشون رو بگیرن. زندگی نرمال بود و ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎل بودن اما من …..ﭘﺲ ﻣﻦ چی؟عاقبت ﻣﻦ قراره چی بشه؟ چشم هام رو بستم و ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. ﺳﻲ ﺭﻭﺯ گذشت،ﺍﻣﺸﺐ ﻋﺮوﺳﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ تک ﺑﺮﺍﺩﺭ منه،ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ که ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ها ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ. ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﭼﻘﺪر ﻋﻮﺽ ﺷﺪه بودم،ﻣﻮﻫﺎﻣﻮ ﻣﺪﻝ اروپایی شنیون کرده بودن،ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﻣﻮ برداشته بودن ﻭ ﺭﻧﮓ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺭﺍﻳﺶ شاین صورتی با ﻟﺒﺎس دانتل صورتی که دامن ساتن چین دار داشت پوشیده بودم. ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﻮﻣﺪ،ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﻲ الله رو ﺗﻮ ﮔﺮﺩﻧﻢ احساس میکردم،ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮﻭﻳﺲ ﺑﺪﻝ پرنگینی ﻛﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺮﺍﻡ ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ و جای خالی پلاک رو پر کردم. نفس از اتاق میکاپ عروس بیرون اومد و صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ. -ﻭﺍیی .......ﺧﺪﺍ ﺟﻮن،ﻧﻔﺲ ﺣﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،چشمم ﻛﻒ ﭘﺎﺕ. -ﻭﺍﻗﻌﺎ؟ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻡ؟ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ این ﺭﻧﮓ ﻣﻮ ﺑﻬﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ. ﻧﮕﺎهش ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺸﻜﻴﺶ ﺣﺎﻻ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﺭﮔﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮنی شده بود ﻭ ﻣﺪﻝ ﻓﺮ حالت ﺑﺎﺯ و ﺑﺴﺘﻪ ﺩﻭﺭﺵ ریخته بودن،یه ﺍﺭﺍﻳﺶ عروسکی ﺻﻮﺭتی ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ هم رو صورتش نشونده بودن. یه ﺗﺎﺝ بلند ﭘﺮنسسی و ﺗﻮﺭ ﺑﻠﻨﺪ روی سرش گذاشته بودن،ﻟﺒﺎس عروسشم مدل ﺩﻛﻠﺘﻪ ی ﭘﺮنسسی ﺑﻮﺩ. با چشم هایی که از زیبایش برق میزد گفتم: -ﻋﺎﺩﺕ داشتی ﺑﻪ رنگ ﻣﺸﻜﻲ ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ که این فکر رو کنی اما خیلی زیبا شدی،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟! ﺷﻤﺎ ﻣﻠﻜﻪ ی ﻛﺪﻭﻡ ﻛﺸﻮﺭ هستید؟ -ملکه ی ﻛﺸﻮﺭ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺩﺍشتون. -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ .... ﺩﺳﺖ نفس رو ﮔﺮفتم و خیلی ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺟﻠﻮ ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺑﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﺍشم و خودم ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ،ﻭﺳﺎﻳﻠﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎ. -ﺍﻟﻮ ﺑﺎﺑﺎ جون ﻛﺠﺎیی؟کارم تموم شده،ﺑﻴﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﻴﺎﻡ دنبالت ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﭘﺎﻡ ﮔﻴﺮﻩ،ﺑﺰﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻛﺴﻴﻮ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻢ بفرستم ﺑﻴﺎﺩ دنبالت. -ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ خودم ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺑﻴﺎﻡ؟ -ﺑﺎ ﺍﻭﻥ تیپ و ﻟﺒﺎﺳﺖ نه. -ﻭﺍ ﺑﺎﺑﺎ!!!ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﻳﺪﻳﻦ؟ -ﻭﻗﺘﻲ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺩﺭﺳﺖ میکنی ﻫﻤﻪ ﻣﻴﻔﺘﻦ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﺮﯼ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ ارایشت کنن، ﺑﻤﻮﻥ ﺍﻻﻥ ﻳﻜﻴﻮ ﻣﻴﻔﺮﺳﺘﻢ ﺑﻴﺎﺩ دنبالت. -چشم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و نهم (ﻣﻴﻜﺎ) -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺍﯼ ﺩﻭﻥ ﺑﺒﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺧﻮشگلم ﭼﻪ ﻧﺎﺯ شده،احتمالاً قصد کشتی کسی رو نداری؟ ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻳﺰ ﺧﻨﺪﻳﺪ. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﻭ امشب ﻋﺮﻭسی دوستم ﺯﻫﺮﺍﺳﺖ و من به عنوان همراه باهاش ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ، ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﻟﺒﺎﺱ پروانه ای ﺳﻔﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺵ ﻣﻨﺠﻖ ﺩﻭﺯﯼ ﺷﺪﻩ بود مثل ماه شده بود،ﺍﻣﺎ هیچ چیز درخشش مثل ﺩﺭﺧﺸﺶ چشم های پر از عشقش نبود. ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻧﺴﻜﺎﻓﻪ ای رنگش رو ﺑﺎ چند بافت زیبا مدل ﺟﻤﻊ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺗﺎﺝ ﻗﺸﻨﮓ ﭘﺮ نگینی به همراه ﺗﻮﺭ ﺑﻠﻨﺪ دنباله داری روی ﺳﺮﺵ گذاشته بودن و روی صورتش ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻼﻳﻢ عروسکی ﺑﺎ ﻟﻨﺰ ﺍﺑﻲ نشونده بودن. با عشق نگاهش کردم. -ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ بشی ﺧﻮﺍﻫﺮی. گونش رو خیلی ﺍﺭﻭﻡ ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﻮ ﺷﻨﻞ ﻟﺒﺎسش رو تنش ﻛﺮﺩم و ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻣﺶ ﺑﻴﺮوﻥ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﻣﺎﺩ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺧﻮﺩم هم ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﻳﻦ. ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ ﻧﻔﺲ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ. -ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺳﻼﻡ ﻧﻔﺲ جون ﺧﻮبی؟ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭﺑﻮسی ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﻧﻔﺲ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻣﻮ ﺍﺭﻭمی ﺑﻮﺩ،ﭘﻮﺳﺖ ﺳﺒﺰﻩ،چشم ابرو مشکی ﻣﻮﻫﺎﯼ پر کلاغی مجعد بلند،ﻗﺪ متوسط و ﻻﻏﺮ اندام. -ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻢ؟ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ؟ -ﺍﯼ ﺑﻴﺸﻌﻮﺭ،ﺗﻴﻜﻪ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﯼ؟ﻣﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻤﺎﻡ این ﺗﻮیی که همش ﻧﻴﺴﺘﻲ،یا ﺧﻮﺍﺑﮕﺎهی و دانشگاه یا ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ. -ﺩﻳﮕﻪ همش ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﺑﻌﺪ ﻋﺮﻭﺳﻴﺘﻮﻥ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻤﻮ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪمو ﺧﻼﺹ. -ﺑﻪ ﺳﻼمتی. -ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎشی. ﺗﺎ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺗﺎﻻﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮفی نزده نشد. ﺷﺐ فوقالعاده ﺭﻭﻳﺎیی ﺑﻮﺩ،ﻋﺸﻖ ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﺍﻣﺎﺩ نقل مجلس شده ﺑﻮﺩ. ﺍﻗﺎ ﺭﺿﺎ اهنگی که برای عشقش اماد کرده بود،جلوی همه خوند. در اصل اقا رضا ﺧﻮﺍﻧﻨﺪه ی مجالسه و توی ایام محرم هم توی ﻫﻴﺖ ﻫﺎ مداحی ﻫﻢ میکنه. ﺍﻣﺎ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ ﺑﻪ این قشنگی ﺩﻭﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﭽﺮﺧﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﻮﻧﻪ. مدام براشون آرزوی خوشبختی میکردم. اسماعیل،داداش زهرا هم ﺟﻴﮕﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻛﺖ و ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﺮﻣﻪ ﺍﯼ رنگ ﺑﺎ ﭘﻴﺮﻫﻦ ﻣﺸﻜﻲ خیلی ﺑﻬﺶ ﻣﻴﻮمد،ﻳﻜﻢ ﺍﺧﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺧﻪ اون از اولش ﺭﺍضی به این ازدواج ﻧﺒﻮﺩ. موقع ﺧﺪﺍفظی ﭘﻴﺸﻮنی ﺯﻫﺮﺍ ﺭﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺸﻮ توی ﺩﺳﺖ ﺭﺿﺎ گذاشت،ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻢ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺗﺤﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮم رو اذیت کنی کارت تمومه و در اخر عروس و ﺩﻭﻣﺎﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﺸﻪ مال هم شدن. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و هشتم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺧﻴﻠﻲ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ،ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻲ احمقم،ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ که ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ من رو دوست ﺩﺍﺭﻩ؟ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻗﻌﺎ؟ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎ قبلاً ها فرق داره؟ به سمت داخل ساختمون رفتم که بقیه هم دنبالم راه افتادن. ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ کوچیک و ﺗﺤﻘﻴﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩم،میکا من رو نه تنها جلوی پدر و مادرم کوچیک کرده بود بلکه جلوی نامزد های غریبه ی دوست هام هم تحقیر کرده بود. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ تو اتاقم ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ: -ﻛﺠﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻋﺠﻠﻪ؟ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ که ﻛﺮﺩﯼ؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺳﺮ ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﯼ و ﺗﺤﻘﻴﺮﺵ ﻛﺮﺩﯼ؟ -خفه شو آروین،کسی که تحقیر شده منم نه اون،من رو بایه دندون پلاسیک اشغالی جلوی همه دست انداخت،ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ ﺑﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین ها بهش ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ. -ﺗﻮ ﺷﻮخی ﺣﺎﻟﻴﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺍین ﺳﺮ ﻣﺎ ﺍﻭﺭﺩﯼ یادت نیست برای تولد الیاس پوشاک بزرگ سال هدیه بردی؟ -ﻫﻪ ﺷﻮخی؟ﺍﻳﻦ ﺷﻮخی ﺑﻮﺩ؟ﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﺍﻭﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺷﺐ ﻣﻨﻮ خراب ﻛﻨﻪ و جلو همه کوچیکم ﻛﻨﻪ،ﺍﻭﻥ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮه ی ﻋﻮﺽ…. با سیلی که ﻧﻴﺎﺯ توی گوشم خوابوند حرفم نا تموم موند. -تو ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺍین حرفها ﺭﻭ ﺑﻬﺶ بزنی،ﺑﺴﻪ دیگه،ﺗﻮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ هر ﺣﺮفی اول ﺧﻮﺩت رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺗﻮ ﺳﻴﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭنی،ﺍﻭﻥ ﺑﺎ ﺩﻟﺶ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ها رﻭ ﻛﺮﺩ،تو...ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻩ ﺍﺻﻼ ﻓﻬﻤﻴﺪﯼ که ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺮج ها ﺭﻭ ﻣﻴﻜﺎ از جیب خودش ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ .....ﺗﻮیی ﻛﻪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺮف هاﯼ ﻣﺰﺧﺮف رو ﻛﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺶ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ .....ﺗﻮ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺍین ها رﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ. ﺍﺭﻭﻳﻦ نیاز رو که داشت از گریه میلرزید بغل کرد. -ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺴﻪ دیگه،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ. -ﻧﻪ ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﺑﺲ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺗﻮ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻮ ﻣﻴﺪﻭنی؟میکا ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯﺵ تشکرکنه ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺟﻮنش رو ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ،ﺩﺭ ﺻﻮﺭتی ﻛﻪ ﺍﻳﻦ راستین ﺑﻮﺩ ﻛﻪ هر دو بار اون رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺮﮒ هلش ﺩﺍﺩ،راستین ﻓﻘﻂ بخاطر ﻳﻪ ﺷﻮخی قلب میکا رو ﺷﻜﻮﻧﺪ،ﺍﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪ،ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺭفته،ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ای که جلوی همه لهش کردی رفت،ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺵ. نیاز بلند بلند ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ که آروین محکم تو اغوشش گرفتش. ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ دویدم ﺑﺎﻻ،ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﺮﻩ،ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ؟ﻫﻤﺶ تقصیر ﻗﻀﺎﻭﺕ بی ﺟﺎ و ﺯﻭﺩ ﻣﻨﻪ. ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ و ﻫﻴﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﻴﻜﺎ پیدا نمیشد،ﺟﺰ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺶ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻴﺮﻭن اومدم ﺩﺭش رو بستم و ﻗﻔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺶ از توی اتاق نپره. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎق خودم و ﺧﻮﺩم رو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﻭی ﺗﺨﺖ و ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ. ﺍﻳﻦ ﺗﻮﻟﺪ رﻭ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ،ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﻮﺩ،ﭼﺮﺍ ﺭﻧﺠﻮﻧﺪﻣﺶ؟ﭼﺮﺍ؟ غلت ﺯﺩﻡ به پهلو ﻛﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﻳﻪ ﺟﻌﺒﻪ ی خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺰئینی ﺑﺎ ﻳﻪ ﻧﺎﻣﻪ دیدم. ﺳﺮﻳﻊ ﺑﺮﺵ ﺩﺍشتمو ﺑﺎﺯﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻪ ﭘﻼﮎ زنجیر ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ الله،ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻥ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﻳﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ...سلام ....میخواستم ﺍﻣﺮﻭﺯ رو ﺑﺮﺍﺕ به بهترین ﺭﻭﺯ عمرت تبدیل کنم اما به ﺑﺪ ﺗﺮﻳﻨﺶ تبدیل شد،من رو ﺑﺒﺨﺶ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ رو ﻗﺼﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ انجام ندادم،ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ که ﻳﻪ ﺷﻮخی ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ ﺑﺰﺭگت رو اینجوری ﺑﺸﻜﻨﻪ،ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ .....ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎﺩﻡ میموند ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺷﻤﺎ ها ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﻣﻦ ﺯﻳﺎﺩﯼ دستم رو ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ دراز کردم و ﺯﻳﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ من رو ﺳوزﻭﻧﺪ،در ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻢ که ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﭼﻴﺰﯼ بفهمی،ﻛﺎﺵ ﺗﻮی ﺩﻧﻴﺎ ﻳﻪ ﻛﻠﻤﻪ ﻫﺎیی ﺟﺎﺩﻭیی ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﺎ گفتنش ﻣﺜﻞ متأسفم ﻛﻴﻨﻪ،ﻏﻤﻮ غصه ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﻝ کسی ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭه،من متأسفم ،متأسفم،متأسفم،و ﺍﻳﻦ پلاک ﻛﺎﺩﻭﯼ ﺍصلی ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻡ بهت ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ،ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺩﻭ نو ﻧﻴﺴﺖ،ﺷﺎﻳﺪ حتی ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ی ﻛﺎﺩﻭﻫﺎﺕ هم ﻛﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﻪ .....ﺍﺭﻩ ﺩﻝ ﺳﻴﺎﻩ ﻣﻦ،ﺍﻳﻦ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﻝ ﺩﺍﺩﺍش خدا بیامرزم پژمان ﺑﻮﺩ و ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ از تولد هفت سالگیم که مادرم این رو به من داد ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩه بودمش ﺗﺎ به ﺍﻻﻥ و ﺣﺎﻻ میخوام ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ باشه،ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﻪ ﭘﻴﺶ کسی ﻛﻪ ﺧﻮﺩش برام ﺍﺩﻡ ﻣﻬﻤﻴﻪ،ﺧﺪﺍﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ،ﻣﻴﻜﺎ. ﺑﻪ ﭘﻼﮎ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ و ﺳﺮﻳﻊ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ توی ﮔﺮﺩﻧﻢ،ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻡ که ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ازم جداشه. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و هفتم ﻫﻤﻪ تک به تک ﻛﺎﺩو هاﺷﻮن رو ﺩﺍﺩﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﻳﻦ ﻭﻳﻼ ﺭﻭ به نامش کردن،ﺩﺧﺘﺮ ها و ﭘﺴﺮها ﻟﺒﺎﺱ مارک،ﻛﻔﺶ مارک،ﮔﻮشی ایفون سری جدید،ﺍیرپاد اورجینال و ﺳﺎعت مارک هدیه دادن. ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺗﻮی ﺩﻟﻢ از شیطنتی که قبل کادوی اصلی میخواستم انجام بدم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. ﺑﺎﺯ هم میخواستم که اذیتش ﻛﻨﻢ. ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻛﺎﺩﻭیی که به سمتش گرفته بودم رو از دستم ﮔﺮفت و ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ که ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﻫﺎ کپ کرد اما بقیه ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. -ﺍینها ﺩﻧﺪﻭن هاﯼ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﻴﻮﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮﺵ نوشابه ﺧﻮﺭﺩﯼ،ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﺯ همین ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﭘﻴﺮﻳﺖ ﺑﺎشی، ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺜﻴﻒ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺪﻳﺪﻩ،ﺻﺎﺣﺐ ﻗﺒﻠﻴﺶ فقط ﻳﻪ ﺑﺎﺭ باهاش ﻛﻠﻪ ﭘﺎﭼﻪ و ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺷﻴﺮﺩن با ﭘﻴﺎﺯ ﺧﻮﺭﺩﻩ. ﻫﻤﻪ منفجر شده بودن از خنده اما ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﺮﺥ ﺗﺮ ﻣﻴﺸﺪ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ دیگه کادوی اصلی رو بدم بهش که یک ﺩﻓﻌﻪ راستین عصبانی ﺩﻧﺪﻭن ها ﺭﻭ ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩ ﺟﻠﻮ ﭘﺎم و ﺩﺍﺩ زد: -ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﻴﺮین و ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭه؟ﺍﻧﺘﻘﺎمت رو ﮔﺮفتی؟ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ؟ﻣﻦ ﻓﻜﺮﻛﺮﺩﻡ ...ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ که ﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ که ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻴﻢ،با هم ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ،ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ …. به من ﺍﺣﺲ .....ولش کن،واقعا ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﻮﺑﻴﻮ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﯼ،ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺳﻴﺎه،اﺻﻼ ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﺧﻮشی ﺩﻳﮕﺮﺍن رو ﺑﺒﻴﻨﻲ،با کار امشبت ﺩﻳﮕﻪ از این موضوع مطمئن ﺷﺪﻡ،ﻣﻤﻨﻮﻥ ...ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺎﺑﺖ ﻛﺎﺩﻭﺕ. با بغض و حشت گفتم: -ﺍﻣﺎ .....اما ﻣﻦ .....ﻣﻦ ﻓﻘﻂ میخواستم ... -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ چیزی ﺑﺸﻨﻮﻡ. ﺍشکهام مثل سیل جاری شدن و ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﻳﺪﻥ رو بهم نمی دادن،بیشتر از این نتونستم زیر نگاه بقیه بمونم. با بغض اخرین نگاه رو هم به راستین که پشتش رو بهم کرده بود انداختم و به سمت اتاقم دویدم. ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ؟ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ باهاش ﺷﻮخی ﻛﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ،ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﻛﺎﺩﻭ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺴﻨﺪﺍﺯم رو ﺩﺍﺩه بودم ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻳﻦ جشن ﺍﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ برای ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﯼ پژمان ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ رو ﻛﻪ ﻳﻪ ﺯﻧﺠﻴﺰ پلاک الله ﻃﻼ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻡ ﺑﻬﺶ. ﺑﺮﺍﻡ خیلی ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺷﺖ،ﻣﻦ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺠﻴﺮ ﭘﻼﻛﻮ ﺍﺯ ﺟﻮنم هم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺳﺮﻳﻊ با گوشیم اسنپ گرفتم و ﺳﺎﻛﻤﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ،ﻟﺒﺎس هامو عوض کردم و ﺍﺭﺍیشم رو ﺷﺴﺘﻢ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ و ﺯﻧﺠﻴﺮ پلاکو ﻛﻪ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ یه ﻧﺎﻣﻪ ﻛﻪ برای معذرت خواهی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺑﻐﻞ ﻣﻴﺰ تختش و ﺍﺯ ﻭﻳﻼ خارج شدم،ﺳﻮﺍﺭ ماشین ﺷﺪﻣﻮ رفتم به ﺳﻤﺖ ﺗﻬﺮﺍﻥ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و شیشم بعد چند لحظه صدای ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت در سالن بلند شد: -ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎن اینا ﻧﻴﺴﺘﻦﺩﺧﺘﺮها ﺍﺯ ﺗﺎﺭیکی میترسن ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﻭﻗﺘﻲ در سالن باز شد نیاز برق ها رو زد و ارکست شروع به نواختن کرد. ﻫﻤﻪ ﻫﻮﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﺍﺭﻛﺴﺖ ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻮﻟﺪ مبارک رﻭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ باهاش ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ هم ﺩﺍﺷﺖ ﻟﺤﻈﻪ به ﻟﺤﻈﻪ جشن ﺭﻭ ﺛﺒﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻫﻤﻪ یکی یکی جلو رفتن و به راستین ﺗﺒﺮﻳﻚ گفتن. مهماندارها بچه ها رو به سمت حیاط پشتی که برای جشن اماده شده بود فرستادن. ﺍﺭﻛﺴﺖ ﻣﻴﺰﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻭﺳﻂ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ. بعد نیم ساعت ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت ﺍﺷﭙﺰ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ کیک رو ﺑﻴﺎﺭﻡ. تشریفات برای پذیرایی سه مهماندار گذاشته بود که کمک حالم بودن. کیک رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺰ ﭼﺮﺥ ﺩﺍﺭ ﻭ هلش دادم به ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ،ﺑﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﻣﻦ ﺍﺭﻛﺴﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺒﺎﺭﮎ رو ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻣﻴﺰ ﻣﺨﺼﻮصی ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺸﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﻤﻴﺸﺪ که ادم رو به روش منم،کیک رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ تا شعم ها ﺭﻭ ﻓﻮﺕ ﻛﻨﻪ. یه کیک ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻜﻼتی به شکل قلب ﺑﻮﺩ که ﺭﻭﺵ بیستو ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﻤﻊ قرار گرفته بود. ﺟﻠﻮ رفتم و ﮔﻔﺘﻢ: -ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ،ﺍﻳﺸﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ سال های ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﯼ. ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩم و ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم و ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺗﺰﺋﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ به ﺩﺳﺘﺶ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻴﺎﻡ ﻛﻨﺎﺭ ﻛﻪ ﺩستم رو ﻛﺸﻴﺪ. -همین جا کنارم بمون. ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩم و کنارش ایستادم. ﺑﭽﻪ ﻫﺎ شروع به ﺷﻤﺮدﻥ کردن: -١.....٢....٣...٤....٥...٦...٧...٨...٩..١٠ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ شعم های روی کیک رو ﻓﻮﺕ کرد و کیک رو برش زد که ﺑﭽﻪ ﻫﺎ براش ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ. تیکه ای از کیک رو توی دهن مادر و پدرش گذاشت و به سمت من اومد و تیکه ای هم داخل دهن من گذاشت. بقیه ی کیک رو برای تقسیمات ﺑﺮﺩن و با پخش شدن اهنگ ﻫﻤﻪ دوباره ﻭﺳﻂ پیست رقص رفتن،ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ و ﺑﻪ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻴﺸﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ یکی ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻪ. ﺳﺮم رو که ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ دیدم راستینه،ﺑﻬﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﺟﻮﺍبم رو ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺍﺩ. -خیلی زیبا شدی. با دقت ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻣﺸﻜﻲ ﺑﺮﺍﻕ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺗﻴﺸﺮﺕ ﻣﺸﻜﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﺵ ﻃﺮﺡ ﻛﻔﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻛﻔﺸﺎﺵ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ،حالت ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ داشت، ﺭﻭش هم ﻳﻪ کت ﭼﺮﻡ مشکی ﺑﺮﺍﻕ پوشیده بود،ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺗﻪ ﺭﻳﺶ ﻣﻼﻳﻢ و ﻣﻮﻫﺎﺷﻢ مدل کوئیف با فید زده ﺑﻮﺩ. -ﻣﺮسی ﻣﻤﻨﻮﻥ،ﺗﻮ ﻫﻢ فوقالعاده ﺷﺪﯼ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ. -ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺮقصی؟ﻓﻘﻂ ﺍﻣﺸﺐ ﻛﻪ ﺍﺗﺶ ﺑﺴﻪ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ. ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩم که باهم ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﻦ ﺑﻘﻴﻪ بچهها،ﺍﻫﻨﮓ ﻣﻼﻳﻢ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ی قشنگی پخش شد. ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻛﻤﺮم رو و ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺶ ﺩستم رو ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ،من هم ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻢ توی ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ یکی دستم ﺭﻭ شونش،چونمو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻮنش ﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﻴﺶ ﻛﺮﺩﻡ. ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ،سرمو بردم عقب و توی چشم هاش نگاه کردم که سرش رو ﭼﺴﺒﻮﻧﺪ ﺑﻪ سرم و ﺗﻮی چشم هام ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ،با هم ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ نه با کلمه،ﺑﺎ چشم هاﻣﻮﻥ ولی نه ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﭼﺸﻢ های ﺍﻭﻥ رو خوندن و نه اون فهمید که چشم های من دارن چی میگن. ﺍﻫﻨﮓ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺍﺯﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮفتم و ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ و ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﺍﺏ سرد ﺧﻮﺭﺩم. ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺎﻻ توی اتاقم که ﺍﺭﺍیشم رو ﺗﻤﺪﻳﺪ کنم،ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ صرف ﺷﺎﻡ،خواستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد،زهرا بود. -ﺍﻟﻮ،ﻋﻮضی ﺳﻼﻡ،ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﻳﺎﺩ ﻣﻦ ﻛﺮﺩﯼ؟ -سلام ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ متقابلا ﺷﻤﺎ ﻳﺎﺩ ﻣﺎ ﻛﺮﺩﯼ؟ خندیدم. -خیلی عوضی،ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮها؟ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ؟ﺟﺪﯼ چی ﺷﺪ حالا ﺣﺎلی ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺮفتی؟ -ﺧﻮﺑﻢ ﻣﺮسی،ﺳﻼمتی،ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﺎلی،هیچی ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﻋﻘﺪم ﻛﻪ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﭘﻴﺶ خواهرت ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ برای ﻋﺮﻭسی ﺑﻴﺎ. -ﻭﺍیی ......ﺟﺪﯼ میگی؟کی؟ﻛﺠﺎ؟ﺑﺎ کی؟؟؟؟؟ -ﺍﺭﻩ ﺟﺪﯼ ﻣﻴﮕﻢ،ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﺎﻻﺭ....ﺑﺎ ﺭﺿﺎ. -ﻗﺒﻮﻟﺶ ﻛﺮﺩﻥ؟ﺍﻳﻮﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ،ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ شی عزیزم. -ﻣﺮﺳﻲ گلم،ﻣﻴﻜﺎ ﻓﺮﺩﺍ میتونی بیای ﺑﺮﻳﻢ ﻣﻦ ﻟﺒﺎﺱ عروسم رو ﭘﺮﻭ ﻛﻨﻢ،ﺗﻨﻬﺎﻡ؟ -ﺍﺭﻩ ﻣﻴﺎﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮی،ﺣﺘﻤﺎ،ﺍﺭﺯﻭﯼ ﺩﻳﺪﻥ ﻋﺮﻭسی ﺛﺮﻳﺎ ﻛﻪ ﻣﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ(دوست بچه گی های میکا)ﺧﻮﺍﻫﺮﻣﻮ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻝ ﺗﻮﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻤﻴﺪﻡ. -ﺧﻮﺑﻪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺎﻋﺖ دو میبینمت. -ﺍﻭکی عزیزم،فعلاً ﺑﺎﯼ. ﮔﻮشیم رو ﻗﻄﻊ ﻛﺮﺩم و با ﺗﺼﻮﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻮی ﻟﺒﺎﺱ عروس لبخند عمیقی زدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﺳﻴﺪ. ﺳﺮﻳﻊ ﻭﺳﺎیلم رو ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮی ﺳﺎکم ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﻔﺘﻢ و ﺑﺮگردم تهران. بعد از چند دقیقه ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎیین که ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ وقت باز کردن کادو ها رسیده ﺑﻮﺩ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و پنجم -ﻧﻴﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﻳﻪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻴﺎﯼ توی ﺍﺗﺎﻗﻢ؟ نیاز سر تکون داد و از جاش بلند شد و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎﻻ ﺗﻮی ﺍﺗﺎقم. -ﺟﻮﻧﻢ چی ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﻣﻴﮕﻢ،ﺍﻭﻝ ﺍﺱ ﺑﺰﻥ ﺑﻪ آﺭﻭﻳﻦ اون هم ﺑﻴﺎﺩ ﺟﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﻣﻴﺪﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎقم رو ﺯﺩﻥ. -ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻫﺴﺖ؟ - ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎ ﺗﻮ،کسی که ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ؟ -ﻧﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻣﻴﺨﻮﺍستی؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺗﻮ ماشین ﺍﺯ ﺣﺮﻑ های ﺩﺧﺘﺮ ها ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ که ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻨﻪ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ … ﺍﺭﻭﻳﻦ ﭘﺮﻳﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻢ: -ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﻛﻴﻪ؟ -ﭘﻮﻑ ﺑﺰﺍﺭ ﺣﺮﻓﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ،ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﻣﻴﮕﻢ. -ﺍﻉ ﻣﮕﻪ ﻟﻮﺩﻭﺱ صداش نمیکردی؟ آروین با تعجب پرسید: -ﺍﺳﻢ ﺳﮓ ﺭﻭﺵ ﮔﺬﺍشتی ﺍبجی؟ -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﻴﻦ،ﺍﺭﻩ ﺍﻭﻝ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﻮﭘﺮﻣﻦ ﺑﺎﺯﻳﺸﻮ بغل ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﺎﺩ،ﺣﺎﻻ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﻳﻦ ﺑﻘﻴﺸﻮ ﺑﮕﻢ؟ -ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺳﻮﺍﻝ دیگه،ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻛﻠﻚ؟ -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﯼ،ﺷﻤﺎ همون ﺍﻭﻝ ﻛﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻳﻦ حرفش رو زدین،ﺍﻭﻟﺶ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪش ﺧﻮﺍبم برد. -ﺍﻫﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﮕﻮ. -ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺗﻮﻟﺪﺷﻪ،ﺍﻭﻥ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ من رو از مرگ نجات ﺩﺍﺩ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ براش ﺗﻼفی کنم و ﻳﻪ ﺟﺸﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮنی ﺑﮕﻴﺮﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺗﺎ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ. آﺭﻭﻳﻦ با شیطنت گفت: -نکنه میخوای توی جشن بترکونیش؟ -پاشو برو بیرون. آروین دست هاشو به نشانه ی تسلیم بالا اورد. -غلط کردم،ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ بگی ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﻧﻴﺎﺯ هم موافقت کرد. -ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ. -آﺭﻭﻳﻦ تو ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻋﻤﻮ ﻭ ﭘﺴﺮ ها ﺭﻭ ﺑﺒﺮشون ﺑﻴﻠﻴﺎﺭﺩﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﻛﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﻡ ﺷﻦ و ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ شب خونه نیاین،سعی هم ﻛﻦ که ﺭفتنی ﺗﺤﺮﻳﻜﺸﻮﻥ کنی که تیپ ﺑﺰﻧﻦ ﻫﻤﻴﻦ. -ﺍﻭکی ﭘﺲ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به نیاز کردم. -ﻧﻴﺎﺯ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﺎﻟﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺑﺒﺮ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎلی ﺷﻪ. -ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮنیﻫﻤﻪ ﻛﺎﺭها ﺭﻭ کنی ها. -ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺭﻭ. ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﻴﺎﺯ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﮔﻮشیم رو ﺑﺮ داشتم و ﺑﻪ همتا زنگ زدم،ﺍﻭﻥ ﺭشت رو خوب میشناسه ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻨﻪ. -ﺍﻟﻮ،ﺳﻼﻡ همتا جون،ﺧﻮبی؟ -ﺳﻼم ﺳﭙﻴﺪﻩ،ﻣﺮسی ﺧﻮﺑﻢ،تو خوبی؟چه خبر؟ -منم ﺧﻮﺑﻢ،خبر خاصی نیست فقط به کمکت نیاز دارم. -چه کمکی؟ -ﺑﺒﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺸﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ براش ﻳﻪ ﺟﺸﻦ ﺗﻜﻤﻴﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﺠﺎﺕ ﺟﻮﻧﻢ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺟﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﻢ زیاد،ادرس و شماره ی یه تشریفاتی خوب رو میخواستم…. (چند ساعت بعد) به اطرافم نگاه کردم همه چیز محشر شده بود،تزینات،ارکست،کیک،رقص نور،میوه و دسر ها. تمام پسندازی که جمع کرده بودم برای خرید گوشی رو دادم برای این جشن. ﺧﻮﺏ ﻋﺎﻟﻴﻪ حالا ﻧﻮﺑﺖ ﺧﻮﺩم بود که ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻢ. ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ حموم و ﻣﻮﻫﺎم رو ﺷﺴﺘﻤﻮ خشکشون ﻛﺮﺩم،ﻳﻪ ﻓﻜﺮهایی تو سرم بود فقط ﺧﺪﺍ ﻛﻨﻪ که ﺑﺸﻪ. ﺑﻌﺪ یک ﺳﺎﻋﺖ بعد ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ به خودم ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،عالی شده ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﻟﺒﺎسی ﻛﻪ همتا ﺑﺮﺍﻡ فرستاده بود یه پیرهن جذب ﻣﺸﻜﻲ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﻭ ﺭﻭی ﺍﺳﺘﻴﻨﺶ هم با برش ﻃﺮﺡ ﮔﻞ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺭﺷﻢ ﻧﮕﻴﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ مشکی ﻛﻠﻔﺖ،ﻣﻮﻫﺎم رو هم کامل جمع کرده بودم بالا و بهش استیشن دم اسبی تا زیر باستن اضافه کرده بودم،ﺟﻠﻮی ﻣﻮهام هم دوتا سوسکی انداخته بودم. یه ارایش اسموکی با رژ قرمز جیغ هم کرده بودم. به به،ﺑﻪ ﻗﻮﻝ(ﺗﻘﺮﻭﻝ ﺗﻮی ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺷﺎﻡ)ﺍﯼ ﺩﻭﻭﻭﻭﻭﻥ،گوشیم اس اومد،آروین بود که خبر داد سر کوچن. -ﻧﻴﺎﺯ دارن میان ،برق رو بزن. ﻫﻤﻪ ﺟﻠﻮی ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺧﻮﺷﺎﻣﺪ ﮔﻮیی ﺑﻮﺩﻳﻢ. -ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﺪﻥ ﺑﺮق ها ﺭﻭ روشن کن. -ﺍﻭکی. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و چهارم صدای دخترها رو ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺧﺪﺍفظی ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻥ چشم هام رو ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،همه سوار شدن و ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ که شنیدم تمنا پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ؟ ﺍﺭﺍﻡ که کنار من وسط نشسته بود جواب داد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ خیلی ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ،ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﻢ ﺑﻼ ﺳﺮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ،ﻭلی ﻣﺎﺭﻭ ﺟﺎﻫﺎﯼ خیلی ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺑﺭﺩ. ﻧﻴﺎﺯ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ خیلی خوش گذشت،راستی ﺩﺧﺘﺮها ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮﻟﺪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭼﻲ ﺧﺮﻳﺪﻳﻦ؟ ﻧﻴﻜﺎ جواب داد: -ﻣﻨﻮ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﻛﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ .... ﺩﻳﮕﻪ نتونستم در برابر خستگی مقاومت کنم و خوابم برد. ﺻﺒﺢ ﻭقتی ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺗﻮی ویلا روی ﺗﺨﺘﻢ ﺑﻮﺩﻡ. ﺟﻠﻞ ﺧﺎﻟﻖ،ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩﻡ؟ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﻃﺒﻘﻪ ﺳﻮﻡ؟حتماً چند نفری اوردنم،ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻧﻜﺮﺩﻥ،ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ. ﺍﺯ ﺗﺨﺖ ﺍﻭﻣﺪم ﭘﺎیین و ﺩﺳﺘﻮ ﺻﻮﺭتم رو توی سرویس اتاق ﺷﺴﺘﻢ. ساعت یک ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺑﻮد،رﻓﺘﻢ ﭘﺎیین اما هیچ کس ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺣﺘﻤﺎ خیلی ﺧﺴﺘﻦ،ﺑﺰﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ بشم ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﭙﺰﻡ. ﺧﻮﺏ ﭼﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﻨﻢ؟؟؟؟ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻏﺬﺍﯼ ﺷﻤﺎلی ﺑﺎﺷﻪ ...…ﺍﻫﺎﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻓﺴﻨﺠﻮﻥ ﺗﺮﺵ ﻭ ﻣﻴﺮﺯﺍ ﻗﺎسمی میپزم. سریع شروع کردم،ﺍﻭﻝ ﺑﺎﺩﻣﺠﻮﻥ ها رو کبابی کردم و بعد ﮔﻮﺟﻪ ﻫﺎی ریز شده رو سرخ کردم،ﻳﻪ ﺑﻮﺗﻪ ﺳﻴﺮ رو ﺭﻧﺪﻩ ﻛﺮﺩم و داخل گوجه ها ﺗﻔﺖ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺩﻣﺠﻮن ها رو که له کرده بودن بهشون اضافه کردم و تفت دادم. ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ نوبت ﻓﺴﻨﺠﻮﻥ بود،ﺍﻭﻝ ﻣﺮغ های مرینیت شده رو با پیاز سرخ کردم و بعد بهش دو قاشق رب انار و یک قاشق رب گوجه اضافه کردم و بعد گردوی اسیاب شده رو توی اب هل کردم و داخل قابلمه ریختم و گذاشتم که قل بزنه،برای سیاه شدن رنگ خورشتم هم یه میخ تمیز رو روی شعله ی داغ حرارت دادم و بعد از قل زدن خورشت توی قابلمه انداختم و زیر گاز رو کم کردم تا جا بیفته. بعد دو ساعت ﻛﺎﺭﻡ ﺗﻤﻮم بود،برنجم هم ﺩﻡ ﻛﺮﺩه بودم. رفتم سراغ چیدن میز،ﺩﻭﻍ،ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ و ﻣﺎست رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ روی میز و بعد از ﺗﻮﺭشی هایی ﻛﻪ ﺧﺎﻟﻪ شهره ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻳﺒﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻫﺎن و من داده بود ﺭﻳﺨﺘﻢ ﺗﻮی ﻇﺮف ها و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﻣﻴﺰ. ﺧﻮﺏ ﺗﻤﻮﻣﻪ،ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ظهره ﺩﻳﺮ ﺷﺪ،ﺑﺮﻡ ﺑﻴﺪﺍﺭﺷﻮﻥ ﻛﻨﻢ. خالی خالی که نمیشه ..... ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ. ﮔﻮشیم رو در ﺍﻭﺭﺩم و ﺻﺪﺍﯼ اعلام زلزله رو از اینترنت دانلود کردم و گوشیم رو به باند های سالن وصل کردم و دکمه ی پخش رو زدم و هم زمان داد زدم -زلزله،زلزله،فرار کنید زلزله. ﺳﺮﻳﻊ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﺗﺎق ها ﺭﻭ ﻣﺤﻜﻢ کوبیدم و ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩﻡ ﺍﺯ ﻃﺮفی دیگه ﺻﺪﺍﯼ گوشی که میگفت: -به ماخبر رسیده که در استان گیلان، شهر رشت و انزلی زلزله ایه به توان 6.6 دهم ریشتر اومده منتظر پس لزه های این زلزله باشید. ﻫﻤﻪ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺑﻴﺮﻭﻧﻮ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺳﻤﺖ ﺣﻴﺎﻁ،جیغ ﻣﻴﺰﺩﻧﻮ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ،که یه دفعه ﺩﺳﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺭﻭ صفحه ی ﮔﻮشی و ﺻﺪﺍﯼ ﺭﮒ ﺑﺎﺭ ﺷﻠﻴﻚ ﻣﺴﻠﺴﻞ پخش شد. ﺩﺧﺘﺮها جیغ میزدن و ﭘﺴﺮها دنبال منبع صدا ﺍﻃﺮﺍﻓﻮ میگشتن. که صدا قطع شد و من زدم زیر خنده که همه سمتم حمله ور شدن و راستین گفت: -ﭘﺪﺭﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻡ ﻭﺭﻭﺟﻚ،ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺍﺗﻴﺶ ﺳﺰﻭﻧﺪﯼ؟ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻥ که ﺳﺮﻳﻊ پریدم تو ﺧﻮﻧﻪ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﻮﺏ ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺎﺑﺎ بیخیال ﺷﻴﺪ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ،ﺧﻮب ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩه بودم ﺳﺮﺩ ﻣﻴﺸﺪ،ﺟﺎﯼ ﺗﺸﻜﺮﻩ؟ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ و ﭘﺸﺖ ﻣﻴﺰ ﻏﺬﺍ ﻗﺎﻳﻢ ﺷﺪﻡ،ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮ و ﻣﻴﺰ رﻭ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺏ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺸﻮﻥ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ،بی ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻦ ﺷﺪﻥ و ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻏﺬﺍ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﺢ ﭼﺢ ﺧﻮﺭﺩﻥ. ﺑﺎ ﻳﺎﺩ ﺍﻭﺭﻳﻪ ﺻﺒﺢ ﺳﺮم رو ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﭘﺎیین. -ﻣﻦ ﻳﻪ معذرت ﺧﻮﺍهی ﻭ ﺗﺸﻜﺮ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﺪﻩ ﻛﺎﺭﻡ،ﺷﻤﺎ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺒﺮﺩﻳﻦ ﺑﺎﻻ،ﻣﻦ ﺷﺮﻣﻨﺪه شدم ﭼﺮﺍ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻧﻜﺮﺩﻳﻦ ﺍﺧﻪ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -شرمند چرا کاری نکردیم که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻐﻠﺖ ﻛﺮﺩ ﻭ برﺩ بالا،ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻦ. ﻭﺍی .....چی؟؟؟؟؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من رو ﺑﻐﻞ کرده برده بالا؟؟؟ با شرمندگی به راستین نگاه کردم. -ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چی باید ﺑﮕﻢ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﻭلی ﻛﺎﺵ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪﻡ کردی سه طبقه رو بردی بالا. -ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩی،ﺩﺧﺘﺮها هم ﺩﻟﺸﻮﻥ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ که ﺑﻴﺪﺍﺭﺕ ﻛﻨﻦ،من هم ﺑﻐﻠﺖ ﻛﺮﺩم و ﺑﺎ ﺍﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺑﺮﺩﻣﺖ ﺑﺎﻻ،ﻫﻤﭽﻴﻦ سنگین هم نیستی ﺯﻳﺎﺩ،ﻣﻦ ﻭﺯﻧﻪ ﺩﻭﻳﺴﺘﻮ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻛﻴﻠﻮیی هم ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺗﻮ ﻛﻪ ﺻﺪﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻴﺴﺘﻲ مگه نه؟ جیغ زدم: -چی؟؟؟؟؟؟؟ﺻﺪﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ!!!!ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﮔﺎﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮفتی؟؟؟؟من ﻫﺸﺘﺎﺩﻭ ﻫﺸﺖ ﻛﻴﻠﻮﺍﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻨﮕﻴﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ در ﺍﻳﻦ حد که تو گفتی. آﺭﻭﻳﻦ ﺳﻮتی ﻛﺸﻴﺪ. -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ؟ﺍﻇﺎﻓﻪ وزن ﺩﺍﺭﯼ ها،ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ نشی ﻭلی ﺣﻴﻒ ﺍﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺷﮕﻠﺘﻪ. -ﻧﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﺪﻡ،ﻳﻪ تصمیم هایی ﺩﺍﺭﻡ برای کم کردن وزنم. ﺑﻌﺪ از ﻧﺎﻫﺎﺭ و ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻥ، ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮف ها ﻓﻜﺮﯼ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ رو ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و سوم بعد از نیم ساعت راه حاجیده بودیم،ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﺎﻟﻪ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ. ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﺎیین ﭘﺮﻳﺪﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ سمت ﺩﻳﺒﺎ ﻛﻪ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ و ﻣﺤﻜﻢ بغلش ﻛﺮﺩﻡ. -ﻭﺍیی،ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ،ﺧﻮبی؟ -ﺳﻼﻡ عزیزم خوبم تو ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ،ﺍین ها ﻛﻴﻦ ﺑﺎﻫﺎت؟ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ ﻛﺠﺎ؟؟؟ -ﺧﻮﺑﻢ مرسی،ﺧﺒﺮﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍین ها ﻫﻢ ﺩﻭست هاﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩ هاﺷﻮﻥ هستن، ﻋﻤﻮ و ﺧﺎﻟﻪ ﻫﻢ که ﭘﺪﺭ و مادر اقا راستینن ﻛﻪ ﺍﺯ ﺩﻋﻮﺍ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﺕ تعریف کرده بودم،ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻳﻨﺎ ﻫﻢ ﺗﻬﺮﺍﻧﻦ،ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ شمال. ﺩﻳﺒﺎ به استقبال اومد و با ﻫﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻋﻮﺗﺸﻮﻥ ﻛﺮﺩ برای خونه. -ﻧﻪ ﺩﻳﺒﺎ ﺟﻮﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ،میشه ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﻭ صدا بزنی ما رو ﺑﺒﺮﺗﻤﻮﻥ ﺍﻗﻮﺯ ﺭﻭ. -ﺑﺎﺷﻪ عزیزم ﺍﻻﻥ صداش میزنم. ﺩﻳﺒﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ی ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﻡ توی فامیل بود و تو دانشگاه حساب داری میخوند،ﺑﭽﻪ ی ﺍﺧﺮ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ی خاله کوچیکمه،ﺗﻬﺮﺍﻥ نزدیک ما ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﻜﻨﻦ،ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺒﺰﻩ ﺭﻭ،ﮔﺮﺩ ﭼﻬﺮﻩ با چشم های ﺑﺎﺩﻭمیه ﺭﻳﺰ مشکی رنگ و ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ بلند مشکی رنگ،ﻗﺪ ﻣﺘﻮﺳﻂ و ﻻﻏﺮ اندام،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻝ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺭﮊﻳﻢ ﮔﺮﻓﺖ و ﺭﺩﻳﻒ ﺷﺪ،ﺍﺭﺍﺩﺵ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻞ زبان زده. ﺳﻴﺪ ﺑﺎﺑﺎ ﻋﻤﻮی دیباست ﻛﻪ ﺷﻤﺎﻝ ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺯﺍﺩﯼ ﻛﻮﺭﻩ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﺵ ﺗﻴﺰﻩ و ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﻭ خوب ﺑﻠﺪﻩ،ﻣﺮﺩ فوقالعاده ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ و ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻧﻮﺍﺯﻳﻪ. ﺑﻌﺪ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ دیبا با سید بابا اومدن و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺑﻌﺪ نیم ساعت کوه نوردی به ﺍﻗﻮﺯ ﺭﻭ رسیدیم. اقوز رو ﺗﺮکیبی ﺍﺯ ﭼﺎﮎ ﻭ ﺳﻴﺪﺷﺘﻪ،وسطش ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺮ از ﮔﻞ و ﺷﺎﭘﺮکه و دورش پر از ﺩﺭخت های ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺎﺝ ﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﻜﺘﻪ ﺟﺪﻳﺪﺵ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﯼ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻻﯼ ﻛﻮﻩ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ بود و ابشار شیش متریش بود. ﺧﺎﻟﻪ با ذوق گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ فکر میکردم که کل ایران رو گشتم و دیگه جایی وجود نداره که من رو به وجد بیاره اما ﺗﻮ ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺟﺎﻫﺎﻳﻲ ﺑﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭﯼ زمینن و به قول شما بچه ها اگه اینجا ها رو نمیدیدم عمرم به فنا بود. لبخندی محجوب رو به خاله زدم. -ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﺘﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻐﻞ ﺍﺑﺸﺎﺭ ﻭ ﭼﺸﻤﻪ عکس گرفتم و بعدش ﺩﺧﺘﺮها رفتن تا ﺑﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩ هاﺷﻮﻥ عکس بگیرن. ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺳﺮ ﻣﻴﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ زد. همه دور هم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩن و ﺣﺮﻑ میزدن. ﻳﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎیی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺭﻳﺰ ﺩﺍﺭﻩ که ﺟﻨﺲ از ﭼﻮبه ﻣﺜﻞ ﺗﻮﭖ ﭼﻞ ﺗﻴﻜﺲ. ﺍﺯ ﺍﻭن ها چند تا توی مشتم ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻡ و ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ پرت میکردم و ﻭقتی ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﺑﻬﺶ ﺭﻭم رو ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻣﻮ خودم رو میزدم به اون راه. ﺯﻳﺮ چشمی ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻭقتی که ﺳﺮش رو ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ سمت بچهها ﺍﻭﻣﺪم یکی ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﻫﻮیی ﺑﺮﮔﺸﺖ به سمتم و مچم رو گرفت که سریع ﭘﺎﺷﺩﻡ و فرار کردﻡ و ﺍﻭن هم افتاد دنبالم ﻛﻪ ﭘﺎﻡ گیر کرد ﺑﻪ یه ﺳﻨﮓ و ﺩﺍﺷﺘﻢ میفتادم زمین ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ روی هوا ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ من رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ. -ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﻻﻥ ﺟﻔﺘﻤﻮﻧﻮ به کشتن میدی. -ﻧﭻ نمیدم. -ایی ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺯﻣﻴﻦ،ﺭﺍستین ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻛﻤﺮ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻴﺸﻜﻨﻪ من ﺳﻨﮕﻴﻨﻢ. -ﻫﻪ،ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﮔﺮفتی ها ﻋﻀﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ نمیبینی؟ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺯﻣﻴﻦ،ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮﻡ حلقه ﺑﻮﺩ،ﺳﺮش رو اروم ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﺩﻡ ﮔﻮﺷﻢ زمزمه کرد: -ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺧﺮﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ شیطنت ها میکنس،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻴﺰﻳﺖ بشه ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ. ﺍﺥ ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻫﻴﻜﻞ ﻣﻴﮕﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ. خواستم دهن باز کنم یه چیز بهش بگم که عمو صدا زد: -بچه،ها هوا داره تاریک میشه جم کنید بریم. همه بلند شدن و راه ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ،وقتی کنار ماشین ها رسیدیم سریع با خاله اینا خدافظی کردم و پریدم تو ماشین و از خستگی چشم هامو بستم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و دوم ﻣﺎﻧﺘﻮم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻛﻪ خشک ﺑﺸﻪ و ﺑﺎ ﻳﻪ ﺳﺎﺭﺍﻓﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ،کسی ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ،ﻟﺒﺎسم هم پوشیده ﺑﻮﺩ. ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ به ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﺎﻟﻪ،ﺟﻠﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ ﺍینها ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ سگها ﺍﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩن و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﻴﺪﺍﺩ. ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ که ما رو دید گفت: -سپیده جان بچه ها رو ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺣﺼﺎﺭ ببر که ﺳﮕﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻜﻨﻦ. بچه ها ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ از پشت حصار ﺭﺩ ﺷﺪﻥ،ﺍﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮ ﻣﻦ بودم،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﻛﻪ سگ ها من رو ﺩﻳﺪﻥ و ﺩﻭﻳﺪﻥ به ﺳﻤﺘﻢ که ﺩﺧﺘﺮها جیغ ﺯﺩن و ﭘﺴﺮها ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ که فرار کنم ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﭘﺎهام ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻗﻔﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ نگاه سگها خشم نبود،ﺍﻭﻧﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍستن بهم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻦ،ﺩﻭﻳﺪﻧﺸﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﺯﻣﺎنی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﻭﻳﺪ به سمتم ﻛﻪ من رو با خودش ببره ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ اون ﺑﺮﺳﻪ سگ ها بهم رسیدن و ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺭﻭﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻟﻴﺲ ﺯﺩنم کردن. ﻣﻨﻮ شناخته بودن،تند تند ﻟﻴﺴﻢ ﻣﻴﺰﺩﻡ. -هی ﺧﻮﺑﻪ .....ﺧﻮﺑﻪ ...ﺍﺭﻭﻡ ....ﺍﺭﻭﻡ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ براتون ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ،ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻜﺮﺩنی ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ سگ هام ﺩﺍلی ﺑﺎﺯﯼ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺭکسی ﻣﻴﭙﺮﻳﺪ ﺑﺎﻻ و ﻫﻤﺶ من رو ﻣﻴﺒﻮﺳﻴﺪﻡ و مکسی هم دست هاش رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮی دستم. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭘﻴﺸﺸﻮن دست هام رو گذاشت روی چشم هام و بعد چند لحظه برداشت. -دالی .... خیلی ﺻﺤﻨﻪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺑﻮﺩ،سگ ها کار من رو تکرار کردن و دست هاشون رو روی چشم هاشون گذاشتن که ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻳﺪم. -ﺍﻓﺮﻳﻦ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ کنارم نشست. -ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ … ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﻛﻪ ﻧﺎﺯﺷﻮﻥ ﻛﻨﻪ. -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ حتماً،ﺑﻴﺎ ﺟﻠﻮ. برای اطمینان بیشتر اولش دست خودم رو ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ راستین و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺳﺮ مکسی که ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺍﺭﻭﻣﻪ دست خودم رو برداشتم. یک ﺩﻓﻌﻪ ﺭکسی ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮه ﺑﻮﺩ دست هاش رو ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺯﺍﻧﻮی ﺭﺍستین بلند شد و صورتش رو ﺑﻮسید(لبش رو میچسبونه به پوست)ﻭ ﻟﻴﺴﺶ ﺯﺩ. ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،اﯼ ﺟﻮﻧﻢ،ﺑﭽﻢ جذب ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﻫﻨﻴﻦ ﺷﺪﻩ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭی ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ مکسی که ﭘﺴﺮس ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪ بغل من و من رو ﺑﻮﺱ ﻛﺮﺩ ﻭ لیسید. ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،من هم ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻭﻥ ﺧﻨﺪم گرفت که نیکا داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ،ﺩﻳﺮ ﺷﺪ ها ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭﻩ. ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ که از سگ ها ﺟﺪﺍﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ بودم. ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺭ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺑﺎ ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ،ﻣﺎﻣﺎنش ﻭ شجا ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩﻡ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻛﻪ سگ ها ﺩﻭﻳﺪﻥ سمتم و ﺍﺯ ﭘﺎﻡ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺷﺪﻥ. ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺟﻔﺘﺸﻮﻧﻮ ﻧﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﻴﺎﺯ هم داشت از این صحنه ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. رو به سگها کردم. -ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﻦ ﺑﺎﺯ هم ﻣﻴﺎﻡ ﭘﻴﺸﺘﻮﻥ. ﺍﻣﺎ اونها پا های من رو ﻣﺤﻜﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩن و ﻭﻟﻢ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻥ. ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺷﻜﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﻣﺪ. -ﺍﻗﺎ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﮕﻴﺮﺷﻮﻥ ﻟﻄﻔﺎ. ﺷﺠﺎﻉ ﺍﻭﻣﺪ و سگها رو ﺍﺯﻡ ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩ اما ﺑﺎﺯ هم ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﺑﻴﺎﻥ ﻃﺮﻓﻢ ﻛﻪ ﺷﺠﺎﻉ ﮔﻔﺖ: -سپیده خانم شما برو که نبیننت. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭ رﻭ ﻛﺮﺩﻡ و ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت جاده. ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻭﺍیساﺩﻡ تا ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ رسیدن و با هم به ﺳﻤﺖ خونه ی ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ رفتیم،خیلی ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ میخواستم قبل رفتن افتاب جای دیگه ای هم ببرمشون. ﺳﺮﻳﻊ ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩیم که رو به دختر ها گفتم: -ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻦ دیگه ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ شدم ﺑﻴﺎﻥ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﻣﺮﺩﻭنش ﻛﻨﻴﻢ و ﻳﻜﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﮕﺬﺭﻭﻧﻴﻢ،ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ هم یکم ﺗﻨﻬﺎﺷﻦ. -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ﺳﺮ ﺧﺮ ﭼﻴﻪ؟ﺗﻮ ﻋﺴﻠﻤﻮنی،عزیزی ﺑﺮﺍی من و ﺧﺎﻟﺖ. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﭘﺴﺮها ﻫﻢ توی ماشین راستین نشستن،ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺣﺎﺟﻴﺪﻩ و ﺗﻮی ﺭﺍﻩ کلی با دخترها ﺯﺩیم و ﺭﻗﺼﻴﺪﻳﻢ،ﺟﻠﻮی ﮔﺎﻭها ﻛﻪ میرسیدیم مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و یکم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﻢ و ﺩﺭﺩﯼ توش ﺑﻬﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻣﻮ ﺳﻠﻔﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺍﺏ ﺍﺯ ریه هام ﺑﻴﺮﻭﻥ ریخت. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با نگرانی گفت: -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ ﻭ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا،راستین دوباره من رو نجات داد اما این بار با دمیدن نفس هاش به من. ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭی ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩﻩ،مثل ﺩﻳﺸﺐ،ﺍﻭﻥ همش مواظب منه و ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻬﻢ ﻫﺴﺖ،ﺍﻳﻦ دست هاﯼ ﻗﻮﻳﺶ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﺣﺼﺎﺭ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻩ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪ ﺍﻳﻦ حمایت رو ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،ﺍﻧﻘﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻳﻦ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ بی ﺟﻮﻥ روی صورتم نقش بست ﻛﻪ راستین من رو ﺍﺯ ﺍﻏﻮﺷﺶ ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩ و ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎﻩ انداخت. اما یک ﺩﻓﻌﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ اخم هاش توی هم روفت و ﻓﺮﻳﺎﺩ زد: -ﺩﺧﺘﺮه ی ﺍﺣﻤﻖ،ﻭﻗﺘﻲ ﺷﻨﺎ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻲ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻴﭽﻴﻦ شوخی هاﯼ ﺧﻄﺮﻧﺎکی میکنی؟ﺍﮔﻪ ﻣﻴﻤﺮﺩﯼ ﭼﻲ ﻫﺎﻥ؟ یک لحظه انگار که فراموش کرده بودم که چه ادمی روبه رومه .... راستین از من متنفره،چجوری فکر دوست داشتنش اومد توی سرم؟ از صدای دادش اشک هام بی اجازه سرازیر شد که حرصی داد زد: -ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ،ﭼﺮﺍ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎ ﻧﺰﺩﯼ و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﻜﺸﻴﺪﯼ ﺭﻭ ﺍﺏ ﻫﺎ؟؟؟؟ﺍﺯﭼﻲ ﻣﻴﺘﺮسی؟ﺗﻮ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﺎﺭکی ﻭ ﺍﺯ ﺍﺏ ﻣﻴﺘﺮسی ﻏﻠﻂ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﺍﺩﻋﺎﺕ ﻣﻴﺸﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ هیچی ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ ....ﺍﻻﻥ ﭼﺮﺍ ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﮔﺮفتی و ﺯﺭ ﻭ ﺯﺭ ﮔﺮﻳﻪ میکنی ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮاﺏ ﺑﺪﻩ؟؟؟؟ نیاز دوید پیشم و رو به راستین گفت: -ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﻧﻜﺶ،ﺍﻭﻥ ﻓﻮﺑﻴﺎﯼ ﺍﺏ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺗﻮی ﺩﺭﻳﺎ ﻏﺮﻕ ﺷﺪه، ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﺎﺭیکی ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﭼﻮﻥ از سن خیلی پایین همیشه توی خونه تنها میمونده. نیاز اشک ها رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﺮﺩ که ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻼﻓﻪ ﺩستی ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ به ﺳﻤﺖ ﭘﺴﺮها ﻛﻪ ﻟﺒﺎﺱ هاشون رو ﺑﭙﻮﺷﻦ. ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻭﺭﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ که تمنا پرسید: -ﺧﻮبی ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺑﻢ،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻦ ﻫﻤﺶ برای شما دردسرم. -ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ،ﺍﺯ ﺩﺳﺖ راستین هم ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮ خیلی ﺗﺮﺳﻴﺪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﻮﺩ،ﺍﺧﻪ ﺧﻮﺩش رو ﻣﻘﺼﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺖ ﺗﻮی ﺍﺏ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺖ. آرام پرسید: -ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭﺷﻮﻥ ﻛﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻼ ﺳﺮﺕ ﺍﻭﻣﺪ؟ با شیطنت ﺧﻨﺪﻳﺪم و ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﺧﺘﺮها ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻬﺶ. ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﻓﻀﻮلن،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ. ﺍﻭﻝ ﺍﺏ ﺍﺯ ﻟﺒﻮ ﻟﻮﭼﺸﻮﻥ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ولی ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺭﻧﮓ پریده ﭘﺴﺮها از ترس ﺍز ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻳﺴﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻣﻦ ﺗﻮی ﺍﺏ. ﺳﺮﻳﻊ دوربین رو از دستشون ﮔﺮفتم و ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻭﺍﯼ ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﺏ ﻛﺸﻴﺪﺗﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍیا لب هاشو....لب هاشو.... ﺳﺮﻳﻊ رم رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩم و ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﻢ ﻛﻪ دست آرام بود. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتادم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﻛﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺧﺖ ﻗﺎﻳﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻴﺰﺩ. ﺍﻧﻘﺪر ﻏﺮﻗﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ من دارم اروم اروم بهش ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻣﻴﺸﻢ. ﭼﻘﺪﺭ هم که ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍﺷﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ،ﺍﮔﻪ من هم ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻣﻴﺸﺪ که صدای خود شغاله. ﻭﻗﺘﻲ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﺵ تو یه لحظه ﻛﺸﻴﺪمش ﺗﻮی ﺍب. -ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻐﺎﻟﻪ ﻋﺠﺐ ﺻﺪﺍیی ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻩ .... ﻣﻴﻜﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﺑﻮ ﭘﺴﺮها ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ،میکا ﺩﺍﺷﺖ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﻓﺖ توی اب،ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺎﻻ و ﺭﻭﺵ ﺍﺏ ﺑﭙﺎﭼﻢ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ گفتن دختر ها بلند شد. -ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ،ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ..... ﻛﻤﻜﺶ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺮﻭﺧﺪﺍ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ،میکا ﺷﻨﺎ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺖ،فوبیای ﻏﺮﻕ ﺷﺪن ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻳﮕﻪ خیلی ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﻣﻴﻜﺎ کامل رفته بود ﭘﺎﻳﻦ. ﺳﺮﻳﻊ شیرجه زدم توی عمق و دست میکا رو گرفتم و بالا کشیدمش،ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ بلندش کردم ﻭ کنار رود خونه روی زمین خوابوندمش. ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﻣﻮﻫﺎﺵ پریشون ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺗﺶ ریخته بود ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ .....ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻡ،ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ....ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺶ .....ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﻮخی ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﻴﺴﺖ .....ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻡ ﭘﺎﺷﻮ ....ﺩ لعنتی ﭘﺎﺷﻮ دیگه. ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ میمردم،هنگ کرده بودم مغزم بهم فرمان هیچ چیزی رو نمیداد. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﻦ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻡ؟ﺑﺎﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻛﺴﻴﻮ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﺸﺘﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و ﭘﺴﺮها ﻫﻢ هی ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩﻥ که ﺍﻳﻦ ﻛﺎ ﺭﻭ کن و ﺍﻭﻥ ﻛﺎ ﺭﻭ کن. کلافه داد زدن: -ﺍﻩ، ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺧﻔﻪ ﺷﻴﺪ،ﺑﺰﺍﺭﻳﺪ ﺗﻤﺮﻛﺰ ﻛﻨﻢ. ﻣﻬﻴﺎﺭ رو بهم کرد. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮنی ﺑﺰﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻡ. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ،ﻓﻘﻂ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﺳﺎﻛﺖ کنید. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ ﻣﻦ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻟﺒﺎﺷﻮ …ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻤﻢ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﻛﺲ ﺩﻳﮕﻪ ای ﺍﻧﺠﺎمش ﺑﺪﻩ. ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﺭﻭ میکا و ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﺸﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ: -١..٢..٣..٤..٥..٦..٧..٨..٩..١٠ بینیش رو ﮔﺮفتم و لب هاش رو از هم باز کردمو داخل دهنش فوت کردم. ﺑﺎﻳﺪ ﺍبها از ریش ﺑﻴﺮﻭﻥ میومد. -١...٢...٣...٤.....٥... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ... -ﺍﻩ،لعنتی،ﺑﻬﻮﺵ ﺑﻴﺎ دیگه،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ،ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﻤﻴﺮﯼ،ﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻡ. -١.....٢....٣....۴...۵.. جلو رفتم و ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ دوبار توی دهنش ﻓﻮﺕ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺳﻠﻔﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺏ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ بیرون ریخت. -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺷﻜﺮﺕ،ﻣﻴﻜﺎ،ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ محکم ﺗﻮی بغلم گرفتمش و ﻓﺸﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ. بعد چند لحظه ﺍﺯ ﺑﻐﻠﻢ بیرون اوردمش و ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،چشم هاش ﺍﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ و ﻣﻌﺼﻮﻡ با یه ﻟﺒﺨﻨﺪ کوچیک ﺭﻭی ﺻﻮﺭﺗﺶ بهم نگاه میکرد. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و نهم صدای جیغ و خنده های دخترها تا دور دست ها میرفت. -ﻫﻮﯼ چه خبر توﻧﻪ؟؟؟؟؟ ﺗﻤﻨﺎ با ذوق دست هاش رو کوبید به هم. -ﻋﻮضی،اینجا خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ،فوقالعادس. ﺧﻨﻴﺪﻳﺪﻡ،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ. ﻳﻪ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺧﺖ،پر از ﺑﻮﺗﻪ ﻭ ﮔﻞ،گل های ﻻﻟﻪ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺷﺎﭘﺮﮎ ﻭ گل های ﺳﻔﻴﺪ،ﺯﺭﺩ و بفش رنگ ﺑﻠﻨﺪ که ﺗﺎ ﻣﭻ ﭘﺎ میرسید. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها انقدر با دوربین راستین ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ که رمش پر شد و مجبور شدیم روش رم جدید بندازیم. عکسامون خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺷﺪه بود،ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺭﻭ ﺗﺎﻳﻤﺮ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮊﺳﺖ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻤﻮ ﻋﻜﺲ گرفته میشد. ژست ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ،ﻧﺸﺴﺘﻪ،ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ،ﺩﻭﺗﺎیی،ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎیی،ﭘﻨﺞ ﺗﺎیی. بعد دو ساعت رو به دخترها پرسیدم: -ﺑﺮﻳﻢ ﺩﺧﺘﺮها؟ ﺍﺭﺍﻡ نالید: -ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻣﻴﻜﺎ،ﺍﻳﻨﺠﺎ خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ،ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺍﻗﺎﻣﻮن هم ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﻋﻜﺲ ﺑﮕﻴﺮﻡ. -ﺍﻻهی ﻣﻦ ﻓﺪﺍت شم،ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ، ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺑﺒﺮﻣﺖ ﻳﻪ ﺟﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻭﺭﺭ جونت ﻋﻜﺲ ﺑﻨﺪﺍﺯﯼ،باشه؟؟؟ﺍﻻﻥ ﺑﻴﺎﻳﻦ بریم. ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ. ﺩﻟﻢ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﻛﻪ اومده بودیم شمال ﺍﺻﻼ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻧﻜﺮﺩه بودم. صدای جیغ دخترها بلند شد که دویدم سمتشون: -ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ ﻧﻴﻜﺎ با لکنت حرف زد. -ﻣﺎ.....ﻣﺎ.....ﺭﺭ. -ﻛﻮ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﺍﺭﺍﻡ به زیر بوته ها اشاره کرد: -ﺍﻭﻧﺎﻫﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺯﻳﺮ. دفتم سمت بوته ها. -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﺍﯼ ﺗﺮﺳﻮﻫﺎ،ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﻮﺭﻭﻟﻮﻛﻪ نه مار ﻧﻴﺶ ﻧﺪﺍﺭﻩ. (نوعی مارمولک) -دیگه توی طبیعت ﺍﺳﻢ ﻣﺎﺭ رو ﻧﻴﺎﺭﻳﺪ،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺳﻢ ﻣﺎﺭ رﻭ ﻣﻴﺎﺭﻳﺪ ﻣﺜﻞ این میمونه که ﺍﺣﻀﺎﺭﺵ کرده باشید. نزدیک جای پسرها که شدیم رو به دخترها گفتم: -بچه ها شما یه لحظه اینجا وایستید من الان میام. دوربین راستین رو بر داشتم و ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ ﺍﻭﻥ قسمتی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺻﺪ ﺭاه اب رو ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎ کردن بسته بودن. ﻟﺒﻪ ﯼ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺸﺖ ﻳﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﻮﺩم رو ﺟﺎﺩﺍﺩﻡ. ﺍی ﮊﻭﻭﻥ ﻋﺠﺐ ﻫﻠﻮ ﻫﺎیی،ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﻛﻪ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﮕﻴﺮﻩ. ﺍﯼ ﺟﻮﻥ ﺣﻮﺭﯼ ﻫﺎﯼ بهشتی،ﭘﺴﺮها ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﻭ ﻧﻴﻢ ﺗﻨﻪ ﻟﺨﺖ ﺗﻮی ﺍﺏ والیبال بازی ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺷﻴﺶ ﺗﻴﻜﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺎﺵ .....ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ اقا راستن رو نگا ﻫﺸﺖ تیکست لعنتی،دخترها ﻛﻮﻓﺘﺘﻮﻥ بشه. ﺍﻭخی ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﭼﻪ بازو های قلمبه ای داره،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﻝ ﺑﻜﻨﻢ؟؟؟؟ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﻣﻴﻜﺎ،ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺑﺪﺭ ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﭼﻪ ﺻﻴﻐﻪ ﺍﻳﻪ؟ﺟﻢ ﻛﻦ ﺍﺏ ﺩﻫﻨﺘﻮ ﻣﻨﺤﺮﻑ. ﺍﻭﺥ ﺍﻭﺥ،ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ ﺳﻤﺖ جایی که من بودم ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺩم رو ﺟﺎ ﺩﺍﺩﻡ. ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺻﺪﺍﻣﻮ صاف ﻛﺮﺩم و ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻥ صدای شغال. ﺍﻟﻴﺎﺱ با ترس به اطراف نگاه کرد. -ﺻﺪﺍﯼ چی ﺑﻮﺩ؟ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺷﺒﻴﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﮔﻪ. ﺷﺠﺎﻉ با شیطنت گفت: -ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻐﺎﻟﻪ. ای عوضی فهمیده بود،اخه از خودش این صدا رو یاد گرفته بودم. آﺭﻭﻳﻦ با تعجب پرسید: -چی؟ﺷﻐﺎﻝ؟ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﺯ هم ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ ﺷﺠﺎﻉ جواب داد: -بعضی وقت ها که گشنه باشن. ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ و ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ که ﺍﺯ ﺍﺏ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻥ. با شیطنت ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺪﺍ رو ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ. نمیدونم ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ چی ﺷﺪ ﻛﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻡ به سمت پایین،جیغ ﺧﻔﻴﻔﻲ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺗﻮی ﺍﺏ ...... -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و هشتم ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﻛﻮﺭﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ روستای ﻣﺎﺩﺭﯼ. ﺩﻭﻳﺪﻡ سمت ﺧﺎﻟﻪ ملک و بوسیدمش. -ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،ﺧﻮﺑﻴﺪ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﭘﺎﺗﻮﻥ ﺧﻮﺑﻪ؟ﺻﺎﺣﺒﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ -ﺍﻭﻭﻑ،ﺍﺭﻭﻡ ﺗﺮ ﺩﺧﺘﺮ،یکی یکی بپرس،ﺧﻮﺑﻢ،ﺳﻼمتی،ﭘﺎم هم ﺧﻮﺑﻪ ﺻﺎﺣﺒﻪ ﻫﻢ ﺗﻮ باغ داره ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ،ﺗﻮ خوبی؟ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻳﻨﺎ ﺧﻮﺑﻦ؟ -ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺑﻢ،ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ،ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺭﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﻤﺎ ملک السلطنه. -ﺍﯼ ﺯﺑﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﺷﻴﻄﻮﻥ. ﺧﺎﻟﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺵ ﺑﺶ ﺑﺎ ﺑﻘﻴﻪ شد و ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻍ ﭘﺎیین ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﻛﻪ ﺻﺎﺣﺒﻪ دختر خالم ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﺻﺎﺣﺒﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺎلم بود که سندرم دان داشت،صاحبه یه خواهر کوچیک تر از خودش هم به اسم راضیه داره که ازدواج کرده و رشت زندگی میکنه. از پشت اروم ﺭفتم سمت صاحبه و ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺳﻼم ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﻡ،ﺧﻮفی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﻓﻪ؟ -ﺳﻼﻡ ﺳﭙﻴﺪﻩ،ﺧﻮبی ﺩﻭﺳﺘﻢ؟ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ و عمو ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ -ﻧﻪ ﺟﻴﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ. ﺑﻬﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺳﭙﻴﺪﻩ ﭼﻮﻥ وقتی که ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩﻡ و داداشم اسمم رو گذاشته بود سپیده،همه ی فامیل سپیده صدام میکنن و اسم شناسنامه ایم رو نمیگن. -ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻮ ﺑﺒﻴﻦ ﻫﻢ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺟﻮﺝ ﺑﺰﻥ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ باشه،ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺑﺮﻳﻢ. ﺑﺎ ﺻﺎﺣﺒﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ. ﻫﻤﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ شده بودن و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ هم ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﻴﮕﻔﺘﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،ﺍﻭﯼ ﺟﻮﻧﻢ ﭼﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﺍﯼ. ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺧﺎﻟﻪ ملک ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ نوشین نشستن به حرف زدن. ﻋﻤﻮ ﻫﻢ از فرصت استفاده کرد که یه چرت بزنه. رو به پسر ها صدا زدم: -آﺭﻭﻳﻦ،هی آﺭﻭﻳﻦ؟ -جان اجی؟چیزی ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻳﺎﺩﺗﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻬﺖ ﻳﻪ ﻗﻮلی ﺩﺍﺩﻡ؟ -ﺍﺭﻩ، ﺷﻨﺎﺭﻭ میگی؟ -ﺍﻓﺮﻳﻦ ﺍﺭﻩ،ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟الان وقتشه. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺰﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﺳﻢ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻣﺪ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﻳﻪ ﺍﻥ ﺑﺮﻳﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﻳﻢ،ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻳﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ منم دخترها رو تا یه جا ببرم و بیام. -باشه. سمت دختر ها رفتم. -ﺩﺧﺘﺮها پاشین ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﺮمتون ﺗﻮ ﭼﺎﮎ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺧﻴﻠﻲ قشنگی داره ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﻴﺸﻴﻦ. ﺩﺧﺘﺮها با خوشحالی ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩن و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. دختر ها رو بردم تو چاک و خودم برگشتم پیش پسر ها سر جاده. ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ داخل باغ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﻴﻠﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺳﮕﺎ ﭘﻴﺸﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻳﻢ،خیلی ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ یعنی ﺑﻌﺪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻦ؟ ﺟﻠﻮ ﺩﺭشون ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺻﺪﺍﯼسگ ها ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ،ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﻛﻴﻪ؟ -ﻣﻨﻢ ﺳﭙﻴﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ مژگان ﺧﺎﻧﻢ. مهیار با چشم های گرد شده پرسید: -سپیده؟ -اره دو اسمم. ﺗﻬﻤﻴﻨﻪ سریع از تو خونه بیرون ﺍﻭﻣﺪ و ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻮﺩ. -ﻭﺍﯼ ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ طرف ها،ﺳﻼﻡ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺗﻮ. ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺭﻭﻡ پرسید: -ﻓﺎﻣﻴﻠﻦ؟ -اره. ﭘﺴﺮها ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮسی ﻛﺮﺩﻥ. -ﻣﺮسی ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﻧﻤﻴﺸﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺑﺮﻥ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻨﺎ کنن،ﻣﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻨﺘﻮﻥ ﺭﺩ ﺷﻴﻢ؟ -ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ،میخوای شجا رو صدا کنم اون ببرتشون؟ -زحمتش میشه؟ -نه بابا،چه زحتی شجاع ....شجاع. شجاع داداش کوچیک تهمینه از اتاق بیرون امده و با همه سلام و احوال پرسی کرد. از پسرها پرسیدم: -اقایون ﺷﻤﺎ مشکلی ﻧﺪﺍﺭﻳﺪ شجاع شما رو ببره لب رود خونه؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ جواب داد: -ﻧﻪ ﺍبجی،تو برو پیش دخترها. پسرها همراه شجاع رفتنو من بعد از یکم حرف زدن با تهمینه پیش دخترها برگشتم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و هشتم - عمو جون بی زحمت چند دقيقه اینجا صبر کنید،من باید یه سر تا سرخاک برادرم برم،امروز سال گردشه. عمو اینا ماشین هاشون رو کنار امام زاده پارک کردن و از ماشین پیاده شدن. از پشت ماشین عمو ﻟﺒﺎﺱ ﺳﻴﺎﻫﺎﻣﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ توی سرویس بهداشتی قبرستون عوض کردم. ﻋﻤﻮ بر به من ازم پرسید: -دخترم اگه ناراحت نمیشی میخواستم بپرسم داداشت چه جوری فوت شده؟ - بیستو دو سال پیش قبل به دنیا اومدن من برادر ده سالم توی دریا غرق شده. ﺧﺎﻟﻪ کمرم رو نوازش کرد. -ﺍﻻﻫﻲ ﺑﻤﻴﺮﻡ،ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ چی کشیده؟بیچاره ﺑﺎﺑﺎﺕ،حتماً خیلی زجر کشیدن؟ -زجر؟؟؟؟اره .......اره خیلی زجر کشیدن. توی فکر گذشته فرو رفتم ..... ﻣﻦ ﺗﺎ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﻴﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻫﻤﺶ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﺍﺩﻩ. ﺑﺨﺎﻃﺮ مرگ ﺑﭽﺶ دیونه شده بود و همش ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩکشی ﻛﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻓﻠﺞ ﺷﺪ،ﺑﺰﺭﮔﻢ ﻛﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﺎﺩﺭﻳﺸﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﺒﻮﺩ،ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩ اون من رو ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ حتی چند بار تحت تأثیر قرص های روان گردانش قصد کشتن من رو کرد. سرمو تکون دادم تا بیشتر از این توی خاطرات غرق نشم چون ممکن بود همین جا دچار حمله ی پنیک بشم. -اول بریم امام زاده زیارت کنیم. همه داخل امام زاده شدن،بعد زیارت جلو تر از همه به ﺳﻤﺖ ﻗﺒﺮ ﻫﻢ ﺩﻣﻢ،ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ،ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻧﺪﻳﺪﻡ رفتم. ﻗﺒﺮﺵ ﻫﻴﭻ ﺭﻧﮕﻲ ﻧﺪﺍﺷﺖ،ﺍﺑﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﻗﺒﺮش رو ﺑﺎ ﺑﻐﻀﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﺷﺴﺘﻢ و باهاش حرف زدم: -ﺳﻼﻡ دادشی،ﺧﻮبی؟ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺒﺎﺭﮎ،ﺑﻪ متن های بی ﺭﻧﮓ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ،تاریخ تولد 1367/5/9 تاریخ وفات 1376/5/9 پژمان سلیمی،دقیقا روز تولدش مرده بود. ﺍﺯ پشت سرم ﺻﺪﺍﯼ سلفه ﺍﻭﻣﺪ که از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ. ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ ﺑﻮﺩﻥ،یکی یکی سر قبر فاتحه خوندن و رفتن پیش ماشین هاشون،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ هنوز توی امام زاده بود. دوباره کنار سنگ قبر نشستم و ﺩﺭﺩﻭ ﺩﻝ رو شروع کردم: -ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟اونجا ﺟﺎﺕ ﺭﺍﺣﺘﻪ؟ﺧﻮﺏ ﺭﻓﺘﻴﻮ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ،ﻧﻜﻨﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﻗﺪﻡ ﺑﺪ ﻣﻨﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭفتی؟ -ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﺭفتی؟حال من ﺧﻮﺏ نیست داداش،ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﺪه ی ﺍﻭن هام اون ها ﺗﻮﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﻧﻪ ﻣﻨﻮ .... -راستی خبر خوش ....ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﺏ شده البته تو خودت خبر داری ﭼﻮﻥ ﺗﻮ بودی که ﻛﻤﻜﻢ ﻛﺮﺩی و ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍستی که ﻫﻤﻪ چیز درست بشه. -همچی ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪﻩ،ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﻦ ﻭ ﺭﺍﺿﻲ،ﺍﻣﺎ ﻣﻦ .....اما من ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺭﺍضی ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺧﺴﺘﻢ،ﺑﻲ ﻛﺴﻢ،ﭘﻮﭼﻢ،ﺧﺎﻟﻴﻢ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺣﺲ ..... -ﻣﻦ ﺗﻮﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ،ﻣﻦ ﺯﻧﺪگی ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ،خستم داداش،خسته،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﻨﻢ ﺑﺒﺮ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ .... -ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی من ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺳﻴﺎﻫﻪ،ﻫﻤﻪ چیز ﺳﻴﺎﻫﻪ،ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ قلبم هم ﺳﻴﺎهه ....ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺍﺳﻴﺐ ﻧﻤﻴﺮﺳﻮﻧﻢ فقط ﺧﻮﺩم رو داغون ﻛﺮﺩﻡ،فقط ﺧﻮﺩم رو سوزوﻧﺪﻡ. -ﻫﻴﭻ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺭﻧﮕﻲ ﺗﻮی ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﺳﻴﺎﻫﻢ ......ﺳﻴﺎﻩ ﻗﻠﺐ. -ﻣﻦ ﻧﻴﻮﻣﺪﻡ ﭘﻴﺸﺖ که ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻛﻨﻢ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻛﻪ ازت بخوام من رو هم ﺑﺒﺮﯼ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ، ﺩﺍﺩﺍشی خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،ﻛﺎﺵ ﺑﻮﺩﻳﻮ ﻣﻦ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ که طعم داشتن ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺳﺎﻟﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﻳﻪ. ﺧﻢ شدم و ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻣﻮ ﺍﺷﻜﺎم رو ﭘﺎﮎ ﻛﺮﺩﻡ،ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺸﺘﻤﻪ. ﭼﺸﺎﺵ ﻳﻪ ﺣﺎلتی ﺩﺍﺷﺖ،ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﺮﺱ،ﻧﮕﺮﺍنی،ﺗﻌﺠﺐ یا ﺩﻝ ﺳﻮﺯﯼ بود،بی ﺍﻫﻤﻴﺖ به نگاهش ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﺵ ﮔﺬﺷﺘﻤﻮ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ راستین هم ﺍﻭﻣﺪ و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و هفتم ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ زنگ ﮔﻮﺷﻴﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ،ﺣﺎﻟﻢ بهتر ﺑﻮﺩ. ﺳﺎﻋﺖ مچیم رو نگاه کردم ﺩﻩ صبح ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﭼﺎﺩﻭﺭ و بدنمو کشیدم که راستیمن هم از چادر پسرها بیرون اومد. -صبح بخیر. -صبح بخیر،چرا بیدار شدی؟بیشتر اسراحت میکردی،سرت چطوره درد که نمیکنه؟ -حالم خوبه نمیخوام سفرمون بخاطر من خراب شه،میخواستم بر دنبال صبحانه،تو چرا زود بیدار شدی؟ -من نگران سرت بودم،گفتم اگه جدیه ببرمت دکتر. -نه مرسی،حالم خوبه. -باشه بیا با ماشین من بریم دنبال صبحانه. سر تکون دادم و سوار ماشین راستین شدیم. به سمت مغاز رفتیم و برای صبحانه خرید کردیم. وقتی برگشیم همه بیدار شده بودن. ﺩﻭﺭ همی ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ای مفصل ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ که خاله رو به من پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ،ﺳﺮﺕ ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ﻟﺒﺎﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﻛﺜﻴﻔﻪ؟ -ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ ﺧﺎﻟﻪ جون،موقع بازی خوردم ﺯﻣﻴﻦ. ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻳﻨﺎ از دیشب ﭼﻴﺰﯼ ﺑﻔﻬﻤﻦ و نگران بشن. بعد صبحانه ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ ﺳﻤﺖ دریاچه ی سلگاه. از ماشین پیاده شدم و به نیاز گفتم: -اینم اون لوکیشنی که گفتم برای عکاسی جون میده. همه برای عکس انداختن دور دریاچه جمع شده بودن من هم روی چمن ها نشسته بودم و با لبخند نگاهشون میکردم. خاله به سمتم اومد. -میلکا جان تو چرا نمیری عکس بندازی؟ خاله جون بچه ها دارن با نامزد هاشون عکس میندازن،من بیام با کی عکس بندازم؟ -با راستین من. -چی؟؟؟؟وای نه تو رو خدا،خیلی باهم میسازیم که حالا با هم عکس هم بندازیم. -چرا که نه خیلی هم کنار هم قشنگ میشید. و شروع کرد به صدا کردن راستین: -راستین،راستین پسرم بیا. -خاله جون تروخدا صداش نکن،الان میاد باز بد اخلاقی میکنه. راستین که رسیده بود جلو پای ما پرسید: -کی بد اخلاقی میکنه؟ -راستین جان مامان میکا رو ببر با هم عکس بندازید. -مامان جان بچه ها صداش کردن خودش نیومد. -پسرم بچه ها رو ولشون کن شما دوتا باهم عکس بندازید. راستین ابرو هاش رو انداخت بالا. -چرا که نه،افتخار میدید بانو؟ -پاشو دخترم رومو زمین ننداز. -چشم خاله جون. دست دارز شده ی راستیم رو گرفتم و از جام بلند شدم و دوتایی به سمت بچه ها رفتیم. راستین رو به الیاس که داشت از مهیار و نیکا عکس میگرفت گفت: -الیاس جون کارت که تموم شد یه عکس خوشگل از ما دوتا هم بنداز. -ای به چشم،کار اینا تمومه شما واستید ازتون عکس بگیرم. -خب چه ژستی بگیریم؟ آروین با خنده گفت: -شما که همش با هم تو جنگید،پشتتون رو به بهم کنید دستتونم بغل کنید. خندیدم و ژستی که آروین گفته بود رو گرفتیم. الیاس عکسو انداخت. -خوبه گرفتم. -همین یدونه بسه. اومدم برم که راستین دستمو کشید و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت: -بند کتونیت باز شده. قبل از این که حرکتی کنم خودش جلوی پام زانو زد و شروع به بستن بند کتونیم کرد که صدای دستو سوت بچهها رو بلند شد. آرام با ذوق به الیاس گفت: -عجب عکسی گرفتی الیاس!! -ما اینم دیگه شکار لحظه ها به این میگن. راستین که بستن بند کفش رو تموم کرده بود دانبال الیاس کرد که دوربین رو ازش بگیره و عکس رو پاک کنه. همه داشتیم با خنده نگاهشون میکردیم که خاله اومد کنارم بغلم کرد و با خنده گونمو بوسید. عمو رو به الیاس و راستین که در حال کشتی گرفتن بودن گفت: -بچه ها باید بریم،دیر شد زشته خاله ی میکا منتظر ماست. با بچه ها سوار ماشین شدیم و به سمت روستای پدریم سیدان رفتیم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و ششم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﺎ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ بهوش اومد،بغل ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺳﺮﻡ خورده ﺑﻮﺩ به ﺳﻨﮓ و ﺧﻮﻥ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﮔﻴﺞ ﺑﻮﺩﻡ اما ﻫﻤﻪ چیز رو ﻳﺎﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ. ﺟﺮﻋﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﻫﻮﺍ ﮔﺮﮒ میشی شده ﺑﻮﺩ. ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺶ ﺧﺶ چیزی رو ﺷﻨﻴﺪﻡ که ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﺮﻳﻢ ﺷﺮﻭﻉ شد،چشم هام رو ﺭﻭی ﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ دادم ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺒﻴﻨﻢ. ﺩﺳﺖ کسی ﺭﻭ روی ﺷﻮﻧﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ،دﺳﺖ ﻣﻨﻮ به سمت خودش ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ. ﺍﺭﻭﻡ لای چشم هام رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ چشم هاﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ و ﺳﺮﺥ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺧﻮﺩم رو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩمو گفتم: -ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ،ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ تورو ﺧﺪﺍ .....تورﻭ ﺧﺪﺍ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺰﺍﺭ .....ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻦ .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ .....ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ. ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ گریه میکردم و ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ که تنهام نزاره. -ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ....ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﺑﺪ نیستم .....ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺑﺪﻩ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻴﺴﺖ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻛﺴﻴﻮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﭘﻴﺸﻢ نرو،ﻣﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ،ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺰﺍﺭ،ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. راستین اشک هام رو پاک کرد و به کمرم دست کشید. -هیش .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻧﻤﻴﺰﺍﻡ،ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﺳﺎﻛﺖ ﺑﺎﺵ،ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺴﻪ،ﻣﻦ ﭘﻴﺸﺘﻢ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻡ،ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ،ﻣﻦ ﭘﻴﺸﺘﻢ،ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺶ ﻛﻤﺮﻣﻮ نوازش ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺍنقدر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ و اون نازم کرد تا ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻡ ﺷﺪﻡ. ﻫﻮﺍ ﻛﺎﻣﻞ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ بیرونم کشیدم تو چشم هام نگاه کرد. -خوبی ﺧﺎﻧﻮمی؟ﺑﻬﺘﺮﯼ؟ﺳﺮﺕ ﭼﻲ ﺷﺪﻩ؟ -ﺧﻮﺑﻢ،ﺧورﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ،از اون بالا پرت شدم پاین،یه ﺷﻐﺎﻟﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻪ،ﻳﻪ .....ﻳﻪ ﺟﻦ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ. راستین زد زیر خنده. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﭘﻴﺸﺘﻢ،شغاله هم رفته،اون چیزی هم که دیدی ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺟﻦ،ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﯼ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ: -ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺧﻮﺑﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ. -ﺑﺎﺷﻪ ﭘﺲ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺘﻦ. ﺑﻠﻨﺪ که شدیم ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ محکم ﭼﺴﺒﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻭﻟﻢ ﻧﻜﻨﻪ اخه ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ،راستین وقتی متوجه ترسم شد ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮم و کمکم کرد که راه برم. گوشیش رو برداشت و ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ و ﮔﻔﺖ که من رو ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ. ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺠﻮ ﻧﻴﻢ بود که ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﭼﺎﺩوﺭ ها،ﺍﻧﻘﺪ بی ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺧﺘﺮ ها ﺗﻤﻴﺰﻡ ﻛﺮﺩﻧﻮ ﺳﺮﻣﻮ بستن فوری ﺧﻮﺍبیدم و ﺍﻭن ها ﻫﻢ کنار من خوابشون برد،ﺑﺨﺎﻃﺮ من ﺧﻴﻠﻲ ﺍذیت ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ،ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﻛﻪ ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ خواب بودن و از این جریان ها ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪه بودﻥ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و پنجم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻣﻬﻴﺎﺭ رو بهم گفت: -ﻛﺎﺭ ﺑﺪﯼ ﻛﺮﺩﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻛﺎﺭ ﺧﻄﺮﻧﺎکیه،ﺍﮔﻪ ﺍﺗﻔﺎقی ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻴﻔﺘﻪ ﭼﻲ؟ -ﻫﻴﭽﻴﺶ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﻧﻤﻴﺮﻩ،ﻫﻤﻴﻦ ﺍول های ﺟﻨﮕﻞ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻪ و ﺳﻪ ﻣﻴﺎﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ خل که نیست بره وسط جنگل. -ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭم همین طور که تو میگی باشه. ﺍﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺮﺹ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﺮﻭﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻥ،ﺩﻳﻮﻧﻪ ﻫﺎ. ﺭﻓﺘﻢ ﮔﻴﺘﺎﺭﺷﻮ ﺑﺮ داشتم و ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻭﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ،بچه ها هم گرم حرف زدن شدن. ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻗﻴﻘﻪ ای ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ داخل ﺟﻨﮕﻞ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺍﻭﻣﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻥ ﺳﻤﺘﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻥ و نیکا پرسید: -ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺷﻨﻴﺪﻳﻦ؟ -الیاس جواب داد: -ﺍﺭﻩ، ﺻﺪﺍﯼ چی ﺑﻮﺩ!؟ ﺷﻮﻧﻪ ای ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭه ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍ ﻳﻜﻢ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ و ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ بلند شد. ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﭘﺮﻳﺪﻡ. -ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﺑﻮﺩ؟ ﺍﺭﺍﻡ گفت: -ﺍﺭﻩ،ﺍﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ جیغ ﺑﻮﺩ. ﻧﻴﺎﺯ با نگرانی داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ...... ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﮕﻞ ﻛﻪ ﭘﺴﺮها ﺟﻠﻮﺷﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻦ،مهیار گفت: -شما اینجا بمونید،ﻣﺎ ﻣﻴﺮﻳﻢ دنبالش جنگل ﺧﻄﺮﻧﺎﻛﻪ. ﺑﺎ ﭘﺴﺮها ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﺑﺮ داشتیم و به سمت صدا ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺪﺍیی ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ داد زد: -ﻣﻴﻜﺎ ......ﻣﻴﻜﺎ ..... ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ رو بهمون کرد. -ﺑﺎﻳﺪ ﭘﺨﺶ بشیم ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ، ﻣﻬﻴﺎﺭ و ﺍﺭﻭﻳﻦ،ﺍﻟﻴﺎﺱ و ﻣﺎﻫﻴﺎ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ ﺭﻓﺘﻦ و ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻪ ﻃﺮﻑ دیگه. ﺍﻭﻑ ﺍﻻﻥ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ که ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ خبری از میکا ﻧﻴﺴﺖ،ﺩﺧﺘﺮها ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ و گفتن که هنوز اونجا هم بر نگشته. اه،ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﻢ ﻛﻨﻪ،مشتی توی درخت رو به روم زدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﻧﺸﻪ،ﺍﮔﻪ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﺑﺸﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ. ﺍﻻﻥ ﻧﻪ،ﺍﻻﻥ ﻧﻪ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻢ، ﺍﻻﻥ ﻧﻪ،ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﻛﻪ نگاهم افتاد به ﻳﻪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﻔﻴﺪ ﺷﺒﻴﻪ به ﭘﻴﺮاﻫﻦ که ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ. اطراف رو نگاه کردم که چشمم ﺧﻮﺭﺩ به ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ روشن روی زمین. این چراغ قوه ﻣﻴﻜﺎﺳﺖ!؟ صدا زدم: -ﺍﻫﺎی ......ﻣﻴﻜﺎ ....ﻛﺠﺎیی؟؟؟؟؟؟ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ که ﭘﺮﺕ ﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ و پاین پرت گاه به ﺭﻭﺩﺧﻮﻧﻪ میرسید. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ،ﻧﻜﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ. ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﺷﺎﺧﻪ و بوته ها ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺎﻳﻦ ﺗﺮ ﻛﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ نیلی رنگ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ،برش داشتمو ﺑﻮﺵ ﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻮﯼ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩ،ﻛﺠﺎیی ﺩﺧﺘﺮ؟؟ ﻛﺠﺎیی؟؟؟؟؟ ﭼﺸﻢ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪم و ﺟﻠﻮﺗﺮ رفتم که بلاخره میکا رو ﺩﻳﺪﻣﺶ و به سمتش دویدم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و چهارم ﺑﭽﻪ ﻫﺎ کلی ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﻣﺎ من ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﺮﺩﻡ. ﮔﻮﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺷﺎﺭﮊ ﻧﺪﺍﺷﺖ،ﻳﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ داخل جنگل شدم. ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ اخه ﻣﻦ فوبیای ﺗﺎﺭیکی و تنهایی دارم اما این باعث نمیشد که تمام بدبختیام رو جلوی این پسره بریزم و داریه. ﻫﻤﻪ ﺟﺎ خیلی ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺑﻮﺩ،ﺍﺭﻭﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺟﻠﻮ رفتم،ﺻﺪﺍ ﻫﺎﯼ عجیبی ﻣﻴﻮﻣﺪ،ﺍﻻﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﻡ درخت ﺑﻮﺩ. ﭼﺮﺍﻍ ﻗﻮﻩ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﻛﻮچیکی رﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ دوباره ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺸﺘﻢ و پشتم سرم رو چک میکردم و تند تند ﺍﺏ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ. ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ چپ ﻛﻪ با حس اینکه کسی از پشت نگهم داشته قلبم اومد توی دهنم. ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﻢ،ﺍﺷﻜﺎﻡ بی ﺍﺟﺎﺯﻩ شروع به باریدن کردن. -ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ بی ﮔﻨﺎﻫﻢ،گوشت تنم ﺑﺪ ﻣﺰس،ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻦ ﺗﭙﻠﻢ،اصلا ﺧﻮﺵ ﻣﺰﻩ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﺻﺪﺍﻳﻲ از پشت ﻧﻴﻮﻣﺪ و هیچ حرکتی هم ﻧﺸﺪ،ﺟﺮﻋﺘﻤﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩم و ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به ﭘﺸﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ شالم ﺑﻪ یه ﺷﺎﺧﻪ ی درخت ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ. ﺷﺎﺧﻪ ﺭﻭ از شالم ﺟﺪﺍ ﻛﺮﺩم و ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ. ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺸﺘﻢ ﻳﻪ ﺻﺪﺍ ﺍﻭﻣﺪ سریع ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﭘﺸﺖ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﻤﺖ چپم ﺍﻭﻣﺪ،ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ سمت چپ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ نفس های ﭼﻴﺰی رﻭ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮی ﺗﺎﺭیکی ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻴﻪ؟ ﻭﺍی ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ شغاله،ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﺷﺪﻡ. ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﻤﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮﺩ،اروم ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ پشت سرم ﻳﻪ ﺻﺪﺍﯼ دیگه بلند شد. به پشت چرخیدم که چشمم افتاد به جسم سفید پوشی که روی هوا معلق بود . از ترس جیغ ﺯﺩم و ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺟﻨﮕﻞ ﻛﻪ ﭘﺎﻡ ﭘﻴﭻ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﭘﺮﺕ ﺷﺪﻡ ﭘﺎﻳﻦ. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ به سمت پایین ﭘﺮﺕ ﻣﻴﺸﺪﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎت خودم ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﺍﻣﺎ چیزی پیدا ﻧﺸﺪ که بگیرم،ﺳﺮﻡ به سنگی برخورد کرد و ﺑﻴﻬﻮﺵ ﺷﺪﻡ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و سوم راستین ب آروین نگاه کرد. -ﺍﻳﻦ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺑﺎﺯﻳﻪ،ﺗﻮﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻬﻴﺎﺭ ﻛﺮﺩﯼ رو ﺑﺪﯼ،منم ﺗﻼفی ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ رو سر میکا در ﻣﻴﺎﺭﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بلند شد که نیکا هندزفریش رو داد به الیاس الیاس هم بستش به کمر راستین. یه بطری خالی رو دادیم دست آورین که براش نگه داره. -آروین جون راهنمایش کن بتونه راحت تر انجامش بده. آروین چشمک شیطونی زد. -بیا پاین ....راست،راست یکم بالا تر خوبه بکن توش. ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. مهیار با لذت خندید و شمرد: -یک. راستین نگاه وحشت ناکی بهش کرد. -بیا پاین،نه اون جا نه،یکم چپ تر،خوبه داره میره داخلش. -دو. راستیم دیگه طاقت تاق اومد و با یه چوب افتاد دنبال مهیار. همه از خنده پاره شده بودن. ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺩﻟﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩم و ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ گفتم: -ﺑﺴﻪ،ﺍﺥ ﺑﺴﻪ،ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ بابا بیاد ادامه ی بازی. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪﻳﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻴﺎﺯ ﻭ ﺍﻟﻴﺎﺱ: ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺟﺮﻋﺖ. ﻧﻴﺎﺯ ﺭﻳﺰ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: -ﺳﻪ ﺑﺎﺭ تند تند ﺑﮕﻮ،ﺩﻭﻍ ﮔﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺎﺯ ﺩﻭﻍ ﺩﺍﺭﻩ. -ﺍﻳﻦ ﻛﻪ خیلی ﺍﺳﻮﻧﻪ،ﺩﻭﻍ ﮔﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺎﺯ ﺩﻭﻍ ﺩﺍﺭﻩ،ﮔﻮﺯ ﺩﺍﻍ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﺍﻍ ﮔﻮﺯ ﺩﺍﺭﻩ .....ﺍﻭﭘﺲ چی ﮔﻔﺘﻢ من؟؟؟؟ -کاملاً درسته همون که تو میگی. ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ و ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ. ﺍﺭﻭﻳﻦ گفت: -ﻧﻪ ﺍجی ﻭﺍیسا در نرو ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﭽﺮﺧﻮﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ تمومه. ﺍﻟﻴﺎﺱ بطری رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ راستین و ﻣﻦ. ﻳﺎ ﺧﺪﺍ،ﺍﺷﻬﺪﻣﻮ ﺑﺨﻮﻧﻢ،ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﺎﺵ ﺷﺮﺍﺭﺕ ﻣﻴﺒﺎﺭﻩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ که چشاش داشت از شیطنت برق میزد پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ رو انتخاب میکنی،ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺯﺕ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻦ به ﺟﺰ من ﭼﻴﻪ؟ خیلی مطمئن گفتم: -ﺟﺮﻋﺖ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تاکید کرد: -مطمئنی؟ -آره. -ﺍﻻﻥ ﺳﺎﻋﺖ دو شبه،میری ﺗﻮ جنگل و ﺗﺎ ﺳﻪ میمونی بعد میای. ﻫﻤﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻛﺮﺩﻥ و ماهیار گفت: -ﻧﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺧﻄﺮ ﻧﺎﻛﻪ،ﺷﺒﻪ،ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭحشی ﻫﺴﺖ،ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﮕﻮ. -ﺧﻮﺏ ﺣﻘﻴﻘﺘﻮ ﺑﮕﻪ. -ﻧﻪ ﻣﻴﺮﻡ. ﻣﻦ هرگز ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﮕﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و دوم ﺩﻭﺭﻫﻢ ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻳﻤﻮ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﺟﻠﻤﻮﻧﻮ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻡ که ﺳﺮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻴﻜﺎ و ﺗﻬﺶ به ﺗﻤﻨﺎ،ﺗﻤﻨﺎ از نیکا پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺟﺮﻋﺖ. -ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ماهی خام رو ﺑﺨﻮﺭﯼ. ﺍﺭﺍﻡ داد زد: -ﺍیی،ﭼﻨﺪﺵ،ﺗﻤﻨﺎ بی ﺧﻴﺎﻝ. ﻧﻴﻜﺎ بی خیال گفت: -ﻧﻪ مشکلی نیست،ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ. ﻧﻴﻜﺎ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ی ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺍﺯ ماهی خامی که تمنا اورده بود ﺧﻮﺭﺩ و تند ﻗﻮﺭﺗﺶ ﺩﺍﺩ و ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ به تمنا نشون بده. -ﺍﻭﻑ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟خیلی ﺑﺪﻩ. نیکا شونه بالا انداخت. -مثل سوشیه دیگه. ﻧﻴﻜﺎ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺑﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﻭ مهیار افتاد که پرسید: -ﺟﺮﻋﺖ ﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ؟ -ﺣﻘﻴﻘﺖ. -ﺍون چیه که توی زندگی از همه چیز بیشتر تو رو میترسونه؟ ﺍﺭﺍﻡ چند لحظه فکر کرد و ﺑﺎ بغض جواب داد: -از دست دادن تو. مهیار روی سر ارام رو بوسید که که براشون دست زدیم. ﺍﺭﺍﻡ ﺑﻄﺮﯼ رو ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ آﺭﻭﻳﻦ ﻭ ماهیار. آﺭﻭﻳﻦ پرسید: -ﺝ ﻳﺎ ﺡ؟ -ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺣﻢ ﻛﻦ،ﺑﺒﻴﻦ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﭼﻪ ﺑﻼیی ﺳﺮﻡ ﺑﻴﺎﺭﻩ؟ -یه ﺑﻼﯼ ﺧﻮﺏ،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﮕﻮ. -ﺟﺮﻋﺖ. -ﻫﺎﻫﺎ،ﺑﺎﻳﺪ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﯼ بکنی ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ و ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺠﻮیی بعدش ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﯼ. راستین صورتش رو تو هم کشید. -ﺍﻩ،ﺩﻫﻨﺘﻮ ﺳﺮﻭﻳﺲ آﺭﻭﻳﻦ،ﭼﻨﺪﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﺭﻳﻦ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﺷﺪ. -ﺍﮔﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﻴﺪﯼ،ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﺍصلی جلوی مرد ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﮕﻴﺮی ﺑﺒﻮﺳﻴﻮ ﺍﺯﻡ ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭﯼ کنی. بلند خندیدم. -خیلی ﺧﻮلی آﺭﻭﻳﻦ. -ﺍﻭلی رو انجام میدم،ﻭلی ﺣﺎﻟﺘﻮ ﺑﺪ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺷﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ و ﻛﺮﺩ تو ﺩﻫﻨﺶ،ﻗﻴﺎﻓﺶ ﺗﻮﻫﻢ ﺑﻮﺩ،ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺟﻮﻳﺪ ﻭ ﺩﻭﻳﺪ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻓﻮ ﺩﺭﺷﻮﻥ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻋﻖ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﺭﺩ. نیکا ﺭﻓﺖ ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻭﻣﺪن ﻭ ﺑﻄﺮﻳﻮ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪن. که ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. مهیار در گوشم چیزی گفت که سر تکون دادم. -تا الان چند تا دوست ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍشتی؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻ ﭘﺮﻳﺪﻩ پرسید: -کی ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﺣﻘﻴﻘﺘﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻴﻜﻨﻢ. -ﻣﻦ گفتم،ﭼﻮﻥ هرگز بتونی ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ رو انجام بدی. -حالا ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﻢ،ﺟﺮﻋﺖ. -ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍستی ﻫﺎ؟ -ﺑﺎﺷﻪ،ﻓﻘﻂ ﻓﻜﺮ ﺗﻼﻓﻴﺸﻢ ﺑﺎﺵ. ﺷﻮﻧﻪ ای ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﺎﻻ ﮔﻔﺘﻢ: -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ،یه بند میبندیم به کمر شلوارت آروین هم یه بطری اب معدنی میگیره دستش باید سر اون بند رو پنج مرتبه داخل بطری کنی. پسر ها چشم هاشون گرد شد اما دختر ها خندیدن. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ،ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻮﺍﻟﻮ ﺑﺪﻩ. -ﻧﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﻡ. ﺍﺭﻭﻳﻦ نالید: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﺍﺩﺵ ﻓﻜﺮ ﻣﻨﻢ ﻛﻦ،ﺍی ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺧﻴﺮ ﻧﺪﻳﺪﻩ این ها همش ﺗﻘﺼﻴﺮ توعﻫﺎ. ﻣﻬﻴﺎﺭ با خنده گفت: -ﺣﻘﺘﻪ،ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺗﻼفی ﻣﻴﻜﻨﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شست و یکم (ﻣﻴﻜﺎ) رو به بچه ها پرسیدم: -ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻴﻢ؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ با حالت مسخره ای جواب داد: -ﺧﻮ ﺍجی ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻗﺮ ﺗﻮ ﻛﻤﺮﻡ فراونه ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﯼ اینجا بریزم؟؟ -ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﺨﻮﻧﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺨﻮنی؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ: -ﺍﻭﻭﻭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﻴﻜﻴﻮ ﭘﺮﺳﺶ؟ -ﭼﻲ ﺑﺰﻧﻢ؟ ﺩﺭ ﮔﻮشم ﭼﻴﺰﯼ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪم و ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،گیتار رو کنار گذاشتم و با قابلمه ی دم دستم ضرب گرفتم. ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﻭ ﺯﻧﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺩﺍ ﭘﺎﺷﺩ ﻗﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﻧﺪ: -ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺳﺮﺷﺎﻧﻪ ﺯﻛﻴﺴﺖ؟ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻫﺮ کسی ﺍﺯ ﻟﺐ ﻟﻌﻨﺖ سخنی ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ،ﭼﻮﻥ ﻧﺪﻳﺪﺳﺖ کسی ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻓﻞ ﻓﻞ ﻧﻤﻜﻲ نمیدونی ﻭﺍﻻ ....ﺗﻮ ﻣﺎﻩ نمکی نمیدونی ﻭﺍﻻ .... ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻋﻴﻦ ﺩﺧﺘﺮ ها ﻛﻤﺮﻭ ﮔﺮﺩﻥ مینداخت و ﺑﺸﻜﻦ ﻣﻴﺰﺩﻭ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪ که ﻫﻤﻪ ﻣﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﻘﻴﻪ ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ و هم راهیش کردن،حتی ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺎﺯﻭ ﺭﻓﺖ ﻭﺳﻂ. ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻳﻜﻲ اینا رو ﺍﻳﻦ شکلی ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. ﺩﺧﺘﺮ ها ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩن زمین و از خنده ﺩﻟﺸﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺭﻭﻳﻦ هی ﻟﺒﺎﺷﻮ غنچه ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﺮﺍی ﻧﻴﺎﺯ و ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﻣﺸﺘﺎ میخوند: -ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻧﺨﻮﺭﻡ ﻣﻲ ﻏﻢ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺣﺪ ﻛﺮﺩﻡ ﻧﺸﻮﻡ ﻫﻢ ﺩﻡ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﻜﻨﻮ ﻋﻮﺽ ﮔﺮﺩﺷﻪ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻓﻞ ﻓﻞ نمکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﺍلکی ﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ .....ﺗﻮﻣﺎﻩ فلکیﻧﻤﻴﺪﻭنی ﻭﺍﻻ ...... ﺩﻭﺗﺎ ﻣﻮچ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﻡ ﻛﺮﺩﯼ ....ﺷﻜﺮ ﺷﻜﺮﻭﻡ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻛﺮﺩﯼ .... ﻟﺐ ﺑﺮﻟﺐ ﻳﺎﺭﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ....ﺩﺭﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ... ﻟﺐ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻳﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ ..... ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺰﻩ ﺩﺍﺭﻩ. با تموم شدن اهنگ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻳﻢ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﻤﻮ گرفته بودم و داشتم زمین رو گاز میزدم: -ﻭﺍیی .... ﺧﺪﺍ خیلی ﺑﺎحالید ﺍﺭﻭﻳﻦ کشتیمون ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﺴﺮ. ﻧﻴﺎﺯ حرصی شد: -ﺍﻩ ﺑﻪ ﺍﻗﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺨﻨﺪﻳﺪﻥ،ﻣﮕﻪ ﺍﻗﺎﻣﻮﻥ ﺩﻟﻘﻜﻪ؟ -ﻧﻴﺎﺯ ﺟﻮﻥ ﺷﻤﺎ فعلاً برو ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻨﺎﺭ موچتو بکن. ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ که ﻧﻴﺎﺯﻡ ﻟﺒﻮ شد. -ﺍﯼ ﺟﻮﻭﻭﻥ،ﻧﻴﺎﺯﯼ ﻟﺒﻮ ﻧﺸﻮ ﺍﻻﻥ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻳﺎﺩ ﻏﺬﺍ ﻣﻴﻔﺘﻪ ﻫﺎ .... ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ زدن زیر ﺧﻨﺪه که ﺗﻤﻨﺎ گفت: -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ، ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ. -ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ. بقیه هم با من هم نظر بودن. -پس ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺟﺮﻋﺖ و ﺣﻘﻴﻘﺖ بازی کنیم. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شستم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺩﻭﺭﺑﻴن رو ﺑﺮداشتم و ﺩﻛﻤﻪ ﺿﺒﻂ رو ﺯﺩﻡ. ﻣﻴﻜﺎ ﻳﻜﻢ ﺑﺎ ﺳﻴﻤﺎﯼ ﮔﻴﺘﺎﺭش ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻮ ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ کرد،ﺭﻳﺘﻤﺶ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺷﻨﺎ ﻧﺒﻮﺩ. بعد یکم ملودی به اتیش زیره شد و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ کرد: -ﺧﺪﺍﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟......ﺻﺒﺮﻡ ﺳﺮﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺪگی .........ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺍﻳﻦ ﺩﻟﻢ .........ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﻡ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﻣﻴﻜﻨﻢ .......ﺍﻭﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ نگاهش رو ﺍﺯ ﺍﺗﻴﺶ گرفت و تو صورت تک تکمون نگاهی گذر داد،اﺷﻚ توی چشم هاش جمع شده ﺑﻮﺩ. ﺧﺪﺍ ﻳﻪ ﭼﻲ ﺑﮕﻢ؟ .......ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﭘﺭﻩ. ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻲ ﻛﺴﻢ ......هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ. باز نگاهشو دوخت به اتیش و ادامه داد: هی ﻏﺼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ .....هی ﺍﻩ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮ .......ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟ ﺍﺧﻪ ﺩﻟﻢ ﭼﺸﻪ؟؟؟ به اینجای اهنگ که رسید ﺳﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻ گرفت و تو چشم های من ﺯﻝ ﺯﺩ،اﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻗﻄﺮﻩ اشکی پاین چکید. ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺑﮕﻢ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ ...... ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﻲ ﮔﻔﺖ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﻧﻤﻪ ...... ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻧﻪ ،ﻣﻴﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻲ ﻛﺴﻴﻢ .... ﺍﺧﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ منه ...... با تموم شدن گیتار زدن میکا ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﺶ ﻛﺮﺩﻥ و مهیار پرسید: -ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ،اهنگش رو خودت نوشتی؟تا حالا نشنیده بودمش؟ -ﻧﻪ این اهنگ رو شهاب مظفری و حسین سلیمانی خوندن. -ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﻳﻪ ﺍﻫﻨﮓ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ -ﺍﺭﻩ،ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮ چی ﺑﺰﻧﻢ ﺩﺍﺩﺍشی. ﺩﺍﺩﺍشی؟ﺍﻳﺶ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻟﻮﺱ،ﭼﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﮕﻢ. -ﺯﺩﻥ و ﺧﻮﻧﺪﻥ که ﻛﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ،ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺘﻮنی ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻳﺘﻢ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﻥ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﻗﺒﻮﻟﻪ. ﮔﻴﺘﺎﺭ رﻭ از دستش گرفتم و ﺑﻌﺪ از ﻳﻜﻢ ﻓﻜﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﯼ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻡ. -ﺗﻮ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺭﺍﻣﺸﻮ ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺷﻜﺮ،ﺑﺎﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﻛﻪ ﺑﮕﻴﺮﯼ ﺍﻣﺎﺭﺷﻮ،ﺑﺪﻧﺘﻮ ﭼﻔﺖ ﺗﻨﻢ غیر بغلت ﻛﻪ ﺷﺒﺎ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻴﺮﻩ،ﻳﻜﻴﻮ ﺩﺍﺭﻡ،ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻤﻴﺮﻩ ......... ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه بودن و ﺯﻭجی ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ. ﻣﻨﻮ ﻣﻴﻜﺎ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ. ﺻﺪﺍﺵ قشنگ بود،ارمش میداد،خوب خودش رو با ریتم زدن من هماهنگ کرده بود. -ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ...ﻫﺮﺟﺎ ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ....ﻓﺮﺩﺍﻡ ...ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺎ...ﺍووﻭ ....ﺑﺎتو .... ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ ﺣﺘﻲ ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ ......ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎتو ..... ﺍﻳﻦ قسمتش رو ﻣﻦ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﻴﻜﺎ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ. -ﺁ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺑﺮﺍچی؟؟؟؟ﺑﺎﺗﻮ ﺧﻮﺑﻪ همچی ...... میشه ﻛﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﻫﻤﻪ شیم ..... ﺍﺻﻼ ﭘﻴﺶ ﻫﻤﻪ ﺑﺪﻩ ﺷﻴﻢ ....ﺍﺯ ﺷﻠﻮﻏﻴﺎ ﺯﺩﻩ ﺷﻴﻢ .... ﻧﻔﺴﺎﻣﻮﻥ ﻭﺻﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺧﻔﻪ ﺷﻴﻢ. تیکه ی بعدی رو میکا هم باهام هم خونی کرد ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﻢ ﺯﻝ ﺑﺰﻧﻴﻢ. -ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ چی ﻣﻄﻠﻮﺑﻪ،ﺑﺒﻴﻦ ﭼﻘﺪ ﻣﺮﺍﻣﻮ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺧﻮﺑﻪ ..... ﻫﺮﭼﻘﺪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻩ،ولی ﺑﺎﺯ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﺪﻭﺩ .... ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﻢ ...... کی ﮔﻔﺘﻪ ﺍوﻧﺎیی ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻫﻤﻦ،ﺍﻭﻧﺎ که ﻋﺎﺷﻘﻦ باختن؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ......ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ،ﻫﺮﺟﺎﻡ .....ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ ...ﻓﺮﺩﺍﻡ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ﺍﺯما اوو ..... ﺑﺎﺗﻮ ﻧﻤﻴﭙﺮﻡ حتی ﺑﺎﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﻧﺎﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﺪﻡ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺍﺗﻮ .... ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻩ ﻫﻴﭻ کسی ﺟﺎﺗﻮ ..... ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﻤﻮﻥ ﻛﺮﺩن که ﻣﻴﻜﺎ ﺑﻠﻨﺪ شد ﻭ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﻛﺮﺩ،من هم ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺗﻌﻈﻴﻢ ﭘﺎﻳﻦ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -ﻧﻪ،ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﺑﻠﺪﯼ،ﭼﻨﺪ وقته که گیتار میزنی؟ -ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ،ﺍﻭﻻ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺘﻢ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﺶ ﻧﻖ ﻣﻴﺰﺩﻡ و ﺍﺯ ﺯﻳﺮﺵ ﺩﺭ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺑﻪ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺑﻬﺖ ﺣﺮﻛﺘﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ مونده ﺑﻮﺩﻡ. ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎلش از اون شب ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺍغونی که داشت خودشو میکشت و ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺎﺩ،ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺣﺎﻟﺖ چشم هاﺵ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺷﺎﺩ شاد،ﻳﻪ لحظه ﻋﺼﺒﺎنی و ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﺼﻮﻡ. ﻳﺎﺩ ﻋﻜﺴﻬﺎیی ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ،ﺍﺻﻼ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ که ﻭقتی ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،ﻭقتیﺍﻭﻥ ﺑﺮﻩ ناز رو ﺑﻐﻞ ﺩﺍﺷﺖ،وقتی دست هاش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ دور خودش ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﭼﺎﻝ ﻟﻮﭘﻤﻮ ﺑﻮﺳﻴﺪ عکس و فیلم گرفتم. نمیدونم چمه؟ﻳﻪ حس ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻳﻪ حس ﺷﺮینی ﺗﻮ ﺩلم خونه کرده. ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﻮ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻤﻮ ﺍﺯ ﺧﻮشی ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ و ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ. -ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﻮﻥ؟ -ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻛﻪ ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭ. ﻣﺎﻣﺎن اینا به سمت دوربین ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ به سمت ﺍﻭﻝ ﺳﻴﺪﺷﺖ برای کمپ زدن راه افتادیم. ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺸﺖ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﺎﻛﻦ ﺷﺪﻳﻢ. همه ﺩﻭﺭ ﺍتیشی ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻦ کرده بودیم ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻤﻮ ﻋﻤﻮ ﻣﺎهی ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗﻤﻴﺰ شده ﺧﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﺒﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺷﺎﻡ ﻋﻤﻮ ﺍﻳﻨﺎ ﺭﻓﺘﻦ تو چادرشون که ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ و ﻣﺎ ﺟﻮﻧﺎﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﻭﺭ ﺍﺗﻴﺶ،ﻣﻴﮕﻔﺘﻴﻤﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻳﻢ. نیکا رو به من کرد. -ﻣﻴﻜﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ خیلی ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﺑﻬﻤﻮﻥ. ﺍﻟﻴﺎﺱ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﻣﺮسی،ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺟﺎﻫﺎیب ﻣﻴﺎﯼ. ﻳﻪ ﻧﻴﺶ ﺧﻨﺪ ﺯﺩﻣﻮ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﺗﻴﺶ. ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ اتیش بودم منو محو خودش میکرد. با صدای آرام به خودم اومدم: -ﻣﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ ..... -ﻫﺎ ﭼﻴﻪ ﺑﮕﻮ ﻣﻠﻮﺱ ﺟﺎﻥ؟ -ﺍﻩ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﺸﻮ ﺩﻳﮕﻪ. -ﺧﻮﺏ باشه ﺑﮕﻮ؟ -ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ؟ﺑﺎ ﺩﻫﻨﻢ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺑﺰﻧﻢ؟ -ﻣﻴﺪﻭنی اخه ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﺕ ﮔﻴﺘﺎﺭﺗﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻮ ﺍﻭﺭﺩﻡ. -چی؟؟؟؟؟ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺟﻮﻧﻢ؟؟؟؟ﻋﺸﻖ منو؟؟؟؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،میشه بزنی ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﺸﻮﻥ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺧﻮﺷﮕﻠﻤﻮ ﺍﻭﺭﺩ و ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ. -
رمان سیاه قلب | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
Nil پاسخی برای Nil ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻤﺖ ﺳﻴﺪﺷﺖ. ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻳﻢ ﺻﺎﺣﺐ ﺑﺮﻩ ﭘﻴﺪﺍ شد ﻭ ﺑﺮﻩ ﺭﻭ تحویل دادم ﺑﻌﺪ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ به ﺳﻴﺪﺷﺖ رسیدیم. -ﻋﻤﻮ ﺟﻮﻥ ﻣﺎ ﺷﺐ رو باید همین نزدیکی ها ﺑﻤﻮﻧﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘﻮﻥ یه ﺟﺎیی ﻛﻪ ﺍﺯ فک و ﻓﺎﻣﻴﻞ فقط ﻣﺎ جاش رو ﺑﻠﺪﻳﻢ،ﺍﺯ جایی که الان هستیم تا اون جا یک ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍهه. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻫﻲ ﺍﺧﺮ رو باید به ﺳﻤﺖ چپ ﺑﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﺑﮕﻢ ﻛﺠﺎ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ. ﺧﺎﻟﻪ ازم پرسید: -ﻛﺠﺎ داری میبریمون ﻣﻴﻜﺎ ﺟﺎﻥ؟ﻣﻦ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﺮﺩﻡ ﻣﻴﺸﻪ. -ﻃﺒﻴﻌﻴﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ،ﺍﺧﻪ ﺩﺍﺭیم ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺳﻤﺖ نوک قله ی ﻛﻮﻩ،ﺟﺎیی ﻛﻪ دارم میبرمتون ﻣﻨﺒﻊ انواع ﻣﻴﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﻠﻴﻪ،اگه ﻳﻜﻢ ﺻﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺪ. راه رو طی کردیم و ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻜﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺷﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ. ﺧﺎﻟﻪ با شوق گفت: -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ!!!!!ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺑﺒﻴﻦ ﺍﻳﻨﺎ درخت سیبه؟!؟! -ﺍﺭﻩ ﻧﻮﺷﻴﻦ جان ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻌﺪ از طی کرد ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ی دیگه از راه روبه عمو کردم. -ﻋﻤﻮجان رسیدیم،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎﺳﺖ. ﻋﻤﻮ چند تا ﺑﻮﻕ ﺯﺩ ﻭ ماشین رو ﻛﻨﺎﺭ جاده کشید. (ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺍﻳﻦ ﻣﻜﺎﻧﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ توی کلمات بیان کنم) ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭ ﻫﺮ ﺟﺎ که ﭼﺸﻢ ﻣﻴﮕﺮﺩﻭﻧﺪﯼ ﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩﻭ ﺩﺭﺧﺖ،درخت میوه های جنگلی هر کدوم از هر سمت به خواست خداوند رویده بود. یک سمت باتلاقی بود که در ﻭسط باتلاق گل های ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ ﺍبی رویده بود. از سمت نوک کوه مه غلیظی بلند شده بود و اطراف ما رو در بر گرفته بود،نم نم بارونی که ما اون رو حاصل عروسی شغال ها میدونستیم(داستان خیالی) باعث بلند شدن بوی نم خاک شده بود. از میون درخت ها ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻞ ﺑﻞ و ﺟﻴﺮ ﺟﻴﺮﮎ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺭﻭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺍﺑﺸﻮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺎ ﻣﻴﻜﻮﺑﻴﺪ ادم رو سر زنده میکرد. ﻫﻤﻪ ﻣﺤﻮ زیبایی ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺑﻮﺩﻥ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تند تند از منظره ها ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. بچه ها ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﻥ ﻫﺮ کی مشغول ﻛﺎﺭﯼ شد. ﺩﺧﺘﺮها و ﭘﺴﺮها ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪن و ﻋﻜﺲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻦ،ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ هم ﺯﻳﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﻮ ﭼﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻥ. کیسه ای برداشتم و به سمت درخت الو جنگلی رفتم و کلی ﺍﻟﻮﭼﻪ و ﺳﻴﺐ جنگلی ﺑﺮﺍی ﻣﺎﻣﺎنم ﻭ ﺧﺎﻟﻪ ﻧﻮﺷﻴﻦ کندم و ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺗﻮی ﺻﻨﺪﻕ عقب ﻣﺎﺷﻴﻦ عمو رامبد گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. -ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ،ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍﺍﻡ. کفش هام رو کندم و پا هام رو روی سبزه ها گذاشت،دست هام رو از هم باز کردم و با ذوق دور خودم چرخیدم و خندیدیم. ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ هام توجه ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ به خودشﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭﻳﺪﻡ به سمت ﺧﺎﻟﻪ و ﻋﻤﻮ دستشون رو ﮔﺮفتم و ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ که باهم ﺑﭽﺮﺧﻦ که ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪه های اون ها هم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮها رم ﮔﺮﻓﺘﻤﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ با ﺯﻭﺝ هاشون فرستادم تا که بچرخن(عین بچگیمون). ﻫﻤﻪ ﻣﻴﭽﺮﺧﻴﺪﻧﻮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻲ ﻛﺎﺭ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ داشت از بقیه ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﻴﻜﺮﺩ. اون لحظه ﺍﻧﻘﺪر ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻲ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺩﻭﺭبینش رو از دستش ﮔﺮﻓﺘﻮﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭی ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻪ خودش ﻓﻴﻠﻤﺸﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ. دست هاﯼ ﭘﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﻛﻪ از حرکت من ﺗﻮ ﻫﻨﮓ ﺑﻮﺩ رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﻣﺠﺒﻮﺭﺵ ﻛﺮﺩم که باهام ﺑﭽﺮﺧﻪ. سرعت چرخشمون خیلی زیاد بود که باعث شد ﺷﺎﻟﻢ بیفته ﻭ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﺗﻮی ﻫﻮﺍ ﭘﺨﺶ بشه. راستین هم که معلوم بود داره لذت میبره از ته دل ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. -ﻳﻮﻭﻭﻫﻮﻭﻭﻭ .... ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺩﺍﺭﻩ. ﺩﻳﮕﻪ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ﻛﻪ از حرکت ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺧﻨﺪه های ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ همچنان ادامه داشت. ﺍﯼ جونم،ﺑﭽﻢ که ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﻧﺎﻧﺎﺯ ﻣﻴﺸﻪ، ﻟﭙﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮ. ﻳﺎﺩ چال های ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ و بی ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻃﺒﻖ ﻋﺎدتم ﭼﺎل ﻟﻮﭖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ رو ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ و ﺳﺮﻳﻊ فرار کردم پیش بقیه. -ای ﻭﺍﯼ!!!ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻛﺮﺩﻡ؟؟؟؟