رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nawrgoon

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    35
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nawrgoon

  1. سلام وقتتون بخیرمچکرم از لطفتون فکرکردم این عکس ھا قشنگتر از اون یکی باشہ و اینکہ اگر مشکلی نیست یہ گوشہ بہ قلم: م_ملک رو ھم بنویسید
  2. رمان: حریرشکستہ نویسندہ: م_ملک ژانر: عاشقانہ، معمایی، درام خلاصہ: حریر در میان دیواره‌های خانه‌ای که قرار بود پناهگاهش باشد، خود را در حصارِ سکوت و تنش‌های بی‌پایان می‌بیند. با هر برخوردِ ناخوشایند و هر نگاهی که از اطرافیانش می‌گیرد، مرزهای تحملش باریک‌تر می‌شود. این داستان، روایتِ زنی است که میانِ حفظِ ظاهرِ آرامِ خانواده و فریادِ درونی‌اش برای یافتنِ خود، در حال فروپاشی است. در مسیری میانِ خشم و بی‌خیالیِ اطرافیان، او باید انتخاب کند: یا در همان نقشِ سنتیِ خود غرق شود، یا برای اولین بار، صدای خود را در میان هیاهوی دیگران پیدا کند.» https://forum.98ia.net/topic/6132-رمان-حریرشکستہ-م_ملک-کاربر-انجمن-نودھشتیا/?do=findComment&comment=36961
  3. سلام و وقت بخیر برای رمانم کہ درحال تایپہ درخواست ناظر داشتم
  4. سلام میخواستم برای رمانم یہ کاور جذاب درست کنید عکس شخصیت ھای اصلی رمان رو میفرستم و پایینشم دوست دارم بنویسید بہ قلم:م.ملک
  5. بدون پلک زدن خیرہ ی من بود و نگاہ مستقیمش را از روی من برنمی داشت. حرکات بدنم را دنبال میکرد و مطمئناً دنبال صداقت کلامم بود. اما من ھم درسم راخوب یادگرفتہ بودم! نقاب بی تفاوت وخونسردی بہ چھرہ ام زدم _ من اصلاً روحم خبر ندارہ که چه اسناد ومدارکی به نام من وارد سیستم شده. من هیچ اطلاعی ندارم. شاید اشتباهی تو سیستم رخ داده باشہ . سعی کردم در چشمانش نگاه کنم. باید باورم میکرد باید... نگاهم را به سمت پرونده‌ ی روی میزش انداختم. _اگر امکانش ھست می‌تونید بگید این اسناد دقیقاً مربوط به چه چیزی هستن؟ شاید چیزی یادم بیاد، یا حداقل بتونم راهنمایی کنم که چطور این اتفاق افتادہ. نادری به پشتی مبل تکیه داد و انگشتانش را به آرامی روی دستهٔ چرمی مبل کشید. _حتما اما قبل از اون... سکوت کرد و دوباره به من خیره شد. _ شما واقعاً از آقای بخشی خبر ندارید؟ هیچ تماسی؟ هیچ پیامی؟ هیچ… خبری؟ صدایش کمی آرام‌تر شد، انگار داشت سعی می‌کرد دوستی قدیمی‌اش را قضاوت کند، نه یک کارمند فراری. اما در عمق صدایش، چیزی شبیه به تردید یا شاید… کنجکاوی موذیانه‌ای وجود داشت. _واقعا میگم کہ ھیچ خبری ازشون ندارم... دستانش رایک بار باضرب روی ران ھایش رھاکرد و خیلی سریع ازجابلند شد _خیلہ خب... باور میکنم خانم ھدایت امااا اگر بفھمم دروغ گفتید یا چیزی میدونید و پنھان کردید... با این حرف بہ میزش تکیہ داد ورو بہ من ایستاد. دست ھایش را از پشت روی میز گذاشت. نگاھش سرد بود و تھدید در آن موج میزد. _ اون وقت ھمہ چی رو بہ جناب بزرگنیا میگم. میدونید کہ بزرگنیای بزرگ با کارمند خیانت کار چیکار میکنن! خب می‌دانستم. آن پیرِ خرفت، همان کسی بود که اختلاس‌های زیادی در این کشور انجام داده بود، اما هیچ‌کس نتوانسته بود او را پای میز محاکمه بکشاند. یا مدرک کافی علیه اش پیدا نکرده بودند، یا تمام شواهد را از سر راهش برمی‌داشت. آدم پرنفوذی که به راحتیِ آب خوردن فساد می‌کرد و آدم می‌کشت! نفس عمیقی کشیدم _من چیزی رو پنھون نکردم کہ نگران باشم. خیالتون راحت اقای نادری... فقط، درمورد اون اسناد؟ من باید چیکار کنم؟ واقعا نمیخوام برام دردسر درست شہ... _اسنادئ بہ اسم شما ثبت نشدہ خانم... فقط میخواستم مطمئن بشم. مردک عوضی تمام مدت قصدش محک زدن من بود. می‌خواست ببیند واکنش من به این اتهامِ ناگهانی چیست. وحشت می‌کنم؟ انکار می‌کنم؟ یا شاید … اعتراف می‌کنم؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزشِ خفیفِ دستانم را پنهان کنم. نباید اجازه می‌دادم این بازیِ روانی را ببرد.
  6. آقای نادری سرش را از روی پرونده‌ها بلند کرد. عینکش را کمی بالا زد و با همان نگاه دقیق و بی‌حاشیه‌اش مرا برانداز کرد. _خانم ھدایت... بفرمایید، بشینید. روی مبل ھائ چرم نشستم. دست‌هایم را روی زانو گذاشتم و بہ نادرئ خیرہ شدم. نادری چند لحظه سکوت کرد. انگار دنبال جملهٔ درستی می‌گشت یا شاید می‌خواست واکنش من را بسنجد. بعد آرام گفت: _خانم ھدایت، من و تمام کارکنان بخش حسابداری میدونیم کہ بین شما آقای بخشی رابطہ عاطفی ای وجود داشت... ھمونطور کہ قبلا ھم پرسیدم بازم میپرسم شما از عماد بخشی خبر دارید؟ کمی بہ جلو خم شدم وبا اعتماد بہ نفسی کہ فقط خودم میدانستم چقدر ظاھری است جواب دادم: _ھمونطور کہ قبلا گفتم... خیر من ھم مثل شما از ایشون خبر ندارم. پاھایش را روی ھم انداخت و بہ پشتی مبل تکیہ داد _صحیح... اینجا صداتون کردم کہ بگم از پروندہ ی ایشون چیزھایی پیداشدہ. قلبم یک ضربهٔ تند زد. اما ساکت ماندم. نادری ادامه داد: _میدونیم این موضوع برای شما حساسه. اما… شما آخرین کسی بودید که با ایشون کار مستقیم داشتید. و حالا… بعضی اسناد به اسم شما ثبت شده. سرم ناگهان داغ شد. انگار خون یک‌باره به صورتم هجوم آورد. _بہ اسم... من؟ نادری سرش را تکان داد. _بلہ... و ما باید بدونیم این اسناد چطور و چرا به نام شما وارد سیستم شده. دهانم خشک شده بود. دست‌هایم که روی زانوهایم قرار داشت، حالا مشت شده بود. نادری با دقت نگاهم می‌کرد، گویی می‌خواست کوچکترین تغییری در چهره‌ام را ثبت کند. آن نگاه نافذش، همان نگاهی که همیشه در جلسات حسابرسی، کوچکترین تخلفی را هم لو می‌داد، حالا مستقیماً به من دوخته شده بود. حس می‌کردم در قفسی از نگاهش گرفتار شده‌ام. موجی از احساست مختلف بہ سمتم حجوم آوردہ بود.خشم بغض ونفرت از عماد تمام وجودم را گرفتہ بود؛ واقعا او این کار را بامن کردہ بود؟ عماد؟! ھمان کسی کہ بہ راحتی دلباختہ اش شدہ بودم و باورش کردہ بودم؟ چرامن؟ بین این ھمہ کارمند چرا پای من را وسط کشید... چرا باید اسناد را بہ نام من ثبت میکرد؟ نہ امکان ندارد من صداقت را در چشم ھاش دیدم وقتی از آیندہ اش بامن حرف میزد تمام آن حرف‌های سابقش، آن لبخندهای مرموزش، حالا در ذهنم رنگ دیگری می‌گرفت. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم آرام و مطمئن باشد. _ آقای نادری، من واقعاً شوکه شدم.
  7. آخر سر فقط گفت: _باشہ... باشه داداش. من دیگہ چیزی نمیگم. صدای جیغ و خندہ ی بچہ ھا بود کہ روی این سکوت ایجاد شدہ خط می انداخت. انگار دنیا برای آنھا ھیچ وقت مکث نکردہ بود. **** درِ شیشه‌ای شرکت که باز شد، ھوای گرم داخل آن تمام آن سرمای آذرماہ را از تنم بیرون کشید. صدای قدم‌هایم روی سرامیک می‌پیچید و هر قدم یادم می‌انداخت این جا همان جایی است که عماد بخشی از زندگی ام شد وخیلی زود تمام ھستی من و شرکت را باخودش برد. تمام احساسات من و سرمایہ شرکت را. بخش حسابداری در انتهای راهرو بود. تابلوی کوچک «واحد مالی» بہ من دھن کجی میکرد. وقتی وارد شدم، چند نفر سرشان را بلند کردند. بلند سلام دادم. بعضی‌ها لبخند زدند و آرام جوابم را دادند ، بعضی‌ها فقط نگاه کردند و بعضی‌ها… نگاهشان را دزدیدند. همان‌هایی که وقتی عماد فرار کرد و همه‌چیز ریخت به‌هم، به من هم با همان چشم‌ نگاه می‌کردند؛ انگار من هم مقصر بودم. پشت میزم نشستم. پرونده‌ها تلنبار شده بود. بوی کاغذ و جوهر همان بوی آشنای همیشه. اما هنوز ننشسته بودم که صدای آرامی از پشت سرم گفت: _خانم ھدایت... مدیرعامل گفتن وقتی رسیدین تشریف بیارین اتاقشون. قلبم یک لحظه مکث کرد. مدیرعامل؟ بعد از گذشت 3ماہ؟ _برای چی؟ اتفاقی افتادہ؟ منشی کہ دختر جوانی بود مشکوفانہ نگاھم کرد _راجع به پروندهٔ آقای بخشی. انگار کسی یک ‌باره هوای اتاق را خالی کرد. پروندهٔ عماد. همان پرونده‌ای که اسمش هنوز مثل سایه‌ای سرد روی این شرکت افتاده بود. آرام گفتم: _باشه... الان میرم. منشی سری تکان داد ورفت. من ماندم و میز و پرونده‌ها و قلبی که بی‌دلیل تندتر می‌زد. دستم را روی میز گذاشتم تا لرزشش معلوم نشود. راهرو را تا انتها رفتم. کفش‌هایم روی سرامیک صدایی می‌داد که انگار در سکوت شرکت بیش از حد بلند بود. درِ اتاق مدیرعامل نیمه‌باز بود. دو بار آرام در زدم. صدای مردانه و کوتاهی گفت: _بفرمایید داخل. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. اتاق بزرگ بود؛ پنجرهٔ سرتاسری پشت میز نور سردی را روی زمین می‌ریخت. بوی قهوهٔ تلخ و لالیک انکر یکی از گران ترین عطرھای دنیا در هوا پیچیده بود.
  8. _برای حریر ھنوز زودہ ازدواج کنہ. سهند با حرص خندید: _ای بابا تو همهٔ خواستگارای حریر رو رد می‌کنی! باورم نمیشد... من اینجا نشستہ بودم و آن ھا سر ازدواج من بحث میکردند. چرا ھیچ کس نظر من را نمیپرسد؟ مگرمن قدرت انتخاب نداشتم کہ آنھا جای من تصمیم میگرفتند! حتی از ستار ھم شاکی بودم؛ بدون سوال کردن ازمن جواب منفی میداد. من را آنقدر بچہ میدید کہ حتی لایق نظرخواھی ھم نمیدانست؟! سرم را پایین انداختم و دست ھایم را مشت کردم تا کسی لرزش دستم را نبیند. _چہ عجلہ ایہ بابا... سھراب بود کہ این را میگفت. سهند با صدای بلندتر گفت: _عجلہ چیہ؟ می‌خوام بار روی دوش ستار رو کم کنم! این دختر، بالاخره باید زندگیش... دیگر نتوانستم. قاشق را روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. صدایم لرز نداشت محکم بود، بُرنده بود. _اگر من بار روی دوش شما ھستم کافیه بهم بگید. همه برگشتند سمتم. حتی بچه‌ها هم لحظه‌ای ساکت شدند. ادامه دادم: _من یہ دختر مستقلم...خودم از پس مخارج خودم برمیام. اون‌قدر دارم که بتونم یه خونه اجاره کنم. نیازی نیست اینجا بمونم و بشم بار روی دوش شما. سهند دهانش باز ماند. سپیده زیر لب گفت: «اِ…» ستاره نفسش را آهسته بیرون داد. اما ستار... ستار همان لحظه سرش را بلند کرد. چشم‌هایش جدی بود، محکم، بی‌هیچ انعطافی. با صدایی که حتی سهند را هم ساکت کرد، گفت: _حریر... ھیچ کس اینجا تورو بار نمیدونہ! سکوت افتاد. سنگین. عمیق. ستار ادامه داد، آرام‌تر، اما جدی‌تر از قبل: _تو اینجا ھستی چون جای تو اینجاست... نہ بہ خاطر پول نه به خاطر کمک، نه به خاطر حرف مردم. به خاطر اینکه… توھم عضو این خانواده ای . بغض آرام، بی صدا، در گلویم بالا آمد و اشک، بی‌آنکه مجالش بدهم، گوشهٔ چشم‌هایم نشست. عجیب بود… باور داشتم ستار فقط برای آبرو و فقط چون «ناموسشان» بودم مرا نگه داشته است. اما حالا در میان آن جمع با همان یک جملهٔ کوتاه و محکم چیزی در من جابه‌جا شد؛ انگار سال‌ها سوءتفاهم در یک لحظه فرو ریخت. برای نخستین‌بار نه سایهٔ وظیفه، نه ناموس، نه آبرو... بلکه خودِ من در نگاه ستار جای گرفتم؛ به‌عنوان عضوی از این خانواده. سهند خواست چیزی بگوید، اما ستار تیز نگاهش کرد، یک نگاه کافی بود تا او ساکت شود. نفسم را آرام بیرون دادم. نہ از روی اضطراب... از چیزی شبیه رهایی، یا شاید… چیزی شبیه فهمیده‌شدن. هیچ‌کس جرئت نکرد چیزی بگوید. صدای بچه‌ها هم انگار آرام‌تر شده بود؛ مثل اینکه آن‌ها هم فهمیده باشند چیزی این وسط تغییر کرده است. ستاره اولین کسی بود که تکان خورد. سپیده لبخند محوی زد و سهند اما… سهند هنوز مات بود. چند بار لب‌هایش را باز و بسته کرد انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت که هم حرفش را پس نگیرد و هم دوباره دعوا درست نکند.
  9. ستار دست ھایش را داخل جیب شلوار گرمکنش فرو برد. رگ ھای دستش زیرآن پوست آفتاب سوختہ، بہ خوبی معلوم بود عجیب بود کہ درآن لحظہ بادیدن دست ھایش یاد عماد افتادم؟! نہ عجیب نبود. عماد ھمیشہ درذھنم بود و فراموش نمیشد. دلخوری از او و اینکہ چطور توانست دورم بزند، مغزم را متلاشی میکرد و قلبی کہ ھر لحظہ خاطراتش را بہ یادم می آورد، جانم را ذرہ ذرہ آب میکرد. بقیہ ھنوزم سعی در آشتی دادن ستار وسھند بودند. نفھمیدم سھراب وعلیرضا چہ گفتند. سهند اول اخم داشت، اما کم‌کم گوشهٔ لبش بالا رفت. بعد یک‌هو خندید، رفت سمت ستار، او را بغل کرد و گفت: _یکم تند رفتم... اما باور کن این‌قدر کارام به هم گره خورده که اعصابم نمی‌کشه. ستار هم لبخند نصفه‌ای زد. _می‌دونم... جو حیاط یک‌هو سبک شد. انگار همهٔ آن سنگینیِ چند ساعت قبل با یک خندهٔ ستار از بین رفت. کنار بچه‌ها نشسته بودم، اما نگاه ستار چند بار بی‌هوا روی من مکث کرد. نه طولانی، نه واضح ، فقط آن‌قدر که حس کنم چیزی در نگاهش عوض شده. ستاره از داخل سینی چای آورد. لیوان‌ها بخار می‌کردند. سپیده هم پشت سرش با ظرف دسر کاراملی آمد و گفت: _بچہ ھااااااااا دسر آمادہ اس! همه دور هم نشستند. ھوا روبہ خنکی میرفت اما جمع گرم بود. سهند قاشقش را داخل دسر فرو کرد و گفت: _خب...حالا کہ ھمہ جمعیم، یہ چیزی رو باید بگم. سهراب خندید: _باز شروع شد... سهند بی‌توجه ادامه داد: _امیرحسین برادر زھرہ... چند روز پیش باهام حرف زد. می‌خواد بیاد خواستگاری حریر. جمع یک‌هو ساکت شد. فقط صدای بچه‌ها از کنار باغچه می‌آمد. قلبم یک لحظه ایستاد. قاشق از دستم لیز خورد و افتاد روی چمن. هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط صدای نفس‌ها بود. زھرہ بادیدن حالم دست پاچہ بہ بازوی سھند زد: _عزیزم میزاشتی من خودم بعدا میگفتم... ستار هیچ واکنشی نشان نداد. نه اخم کرد، نه لبخند زد، نه حتی نگاهش را از سهند گرفت. فقط چشم‌هایش برای یک لحظه روی من مکث کرد. آن‌قدر کوتاه که هیچ‌کس جز من نفهمید. سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند: _بابا حریر تازہ رفتہ سرکار... بزار یہ نفس بکشہ. این‌جوری که تو می‌ری جلو، تا آخر هفته باید جهیزیه هم بچینیم!» علیرضا هم خندید و گفت: _بلہ اقا سھند تو همیشه عجله داری. ستار چایش را سر کشید. آرام، بی‌حرف، انگار اصلاً موضوع به او ربطی نداشت. سهند گفت: _پسرخوبیہ! کار داره، خانواده‌شو ھم میشناسیم. من که قبولش دارم. ستار… تو هم باید اجازه بدی بیاد. ستار همان‌طور که فنجان را روی نعلبکی گذاشت، آرام گفت:
  10. دسر که آماده شد و رفت توی یخچال، ستاره دست‌هایش را با حوله خشک کرد و گفت: _خب تا این درست شہ بریم بیرون... ھمہ رفتن تو حیاط. اولش قصد نداشتم بروم. همیشه وقتی جمع شلوغ می‌شد، یک‌جور غریبی می‌نشست ته دلم. راھم را سمت پلہ ھا کج کردم... اما صدای خندهٔ بچه‌ها… جیغ‌های ریزشان… آن شادی بی‌قید و شرط… نمی‌دانم چرا، یک‌هو دلم خواست بروم بینشان. حتی اگر غریبه بودم. از درِ خانہ کہ بیرون رفتم، نور عصر افتاده بود وسط حیاط. ماهلین با دو قلوھای سپیده دنبال هم می‌دویدند. با دیدنم جیغ زد: _عمہ حلیل، بیااااااااااا. لبخندم کش آمد. نمی‌توانستم نروم. نمیتوانستم باز ھم تنھایی را انتخاب کنم. حتی اگر در این جمع فقط ماھلین بود کہ دوستم داشت. ماھلین عزیزم ھنوز نمیتوانست ر را خوب تلفظ کند. سھراب کہ از شنیدن نامم از دھان ماھلین خندہ اش گرفتہ بود؛ فوراخم شد و ماھلین را بغل کرد. آنقدر فشارش داد کہ صدای جیغ ماھلین درآمد. سھند کہ ھنوز ازظھر دلخور بود رویی ترش کرد و بہ سھراب تشر زد: _اینقدر ریشاتو نمال بہ صورت بچہ ام، جوش میزنہ نکبت. _نتن، نبکت! ماھلین بود کہ این حرف را زد.خودش را سمت من کج کردہ بود تا بغلش کنم، بعد از حرف سھند پشت سرش تکرار کرد. جمع ناگهان از خنده ترکید و زهره با نگاهی شماتت‌بار میان پدر و دختر چرخید. بعد رو به ماهلین گفت: _ماهلین جان… این حرف خوب نیست، نباید دوباره تکرارش کنی. ماھلین را در آغوش کشیدم و محکم لپ سرخش را بوسیدم. ماهلین دستم را گرفت و گفت: _بیا ببین چی ساختیم... بچه‌ها کنار باغچه ی گل نشسته بودند و با خاک نرم باغچه شکل‌های عجیب و خنده‌دار درست می‌کردند. ماهلین با دست‌های گِلی‌اش گفت: _نگاااااااکن، اینو من ساختم... یک مجسمہ ی گلی عجیب غریب کہ تشخیص دادنش سخت بود. دربارہ ی مجسمہ سوال پرسیدم و ماھلین ھم مشغول توضیح دادن آن شد. وسط حیاط، سهراب و علیرضا ایستاده بودند. هر دو سعی می‌کردند با شوخی و خنده جو بین ستار و سهند را سبک کنند. سهراب با خنده زد به شانهٔ سهند: _داداش توھم خیلی جدی شدیاااا... از سھند آروم ما بعیدہ این تندخویی ھا...! علیرضا هم گفت: _آرہ بابا، ماکہ میدونیم تہ دلت ھیچی نیست... ستار هم که می‌شناستت. _چمیدونم کارای شرکت پیچیدہ بھم... نصف جنسا موندہ تو گمروک پول ندارم ترخیص کنم. _چرا زودتر نیومدی پیشم تاکمکت کنم! ھرسہ برگشتند سمت ستار کہ بالا سرشان دست بہ سینہ ایستادہ بود. سھند با لحنی کہ ھم دلخور بود ھم پشیمان لب زد: _کمک؟ چرا وقتے میتونم سھم خودمو داشتہ باشم منت کمک بقیہ روسرم باشہ. علیرضا میانجی گری کرد. _منت چیہ پسر خوب... بین برادرا کہ این حرفا معنی ندارہ!
  11. – ستار... دیروزود دارہ اما سوخت وسوز ندارہ. چہ بھتر کہ الان بگی ... ستار آرام گفت: _ اتفاقا سوخت وسوز ھم داره. سکوتی کوتاه افتاد. از آن سکوت‌هایی که خانه را تا تهِ دیوارها می‌لرزاند. من پشت دیوار ایستاده بودم، دستم روی نردهٔ پله، اما پاهایم انگار به زمین چسبیده بود. نمی‌دانستم دربارهٔ چه حرف می‌زنند، چه چیزی را باید «بگوید»، یا چرا «خراب می‌شود»… فقط می‌دانستم این خانه چیزی را پنهان می‌کند که هنوز هیچ‌کس جرأت نکرده بلند بگوید. از آشپزخانه صدای خندهٔ کوتاه سپیده آمد؛ خنده‌ای که همیشه یک‌جور سبک‌سری توی خودش داشت. ستاره هم چیزی گفت آرام و کوتاه . پچ‌پچ ستار و علیرضا هنوز ادامه داشت. صدای علیرضا پایین‌تر آمد: _اگر نگی دیر میشہ به خدا دیر می‌شه... خودت بھتر میدونی ھمین الانشم کلی خواس.... یک‌دفعه صدای کشیده شدن صندلی در آشپزخانه پیچید. ستاره گفت: _حریر! کجایی؟ قلبم فرو ریخت. پاهایم بالاخره تکان خوردند، اما نه به سمت پایین به سمت بالا. آرام، بی‌صدا، انگار اگر حتی یک پله را اشتباه می‌رفتم، ستار می‌فهمید که من همه‌چیز را شنیده‌ام. صدای قدم‌های ستاره نزدیک شد. داشت از آشپزخانه بیرون می‌آمد. سپیده پشت سرش گفت: _ولش کن حتما رفتہ بالا یہ جوری درست میکنیم. قدم بعدی را آھستہ برداشتم کہ صدایش میخکوبم کرد: _حریر! ... تو اینجایی؟! نفس در سینه‌ام گیر کرد. دستم روی نرده یخ زد. آرام برگشتم۔ بادیدن اخم ھایش ھول و ترسیدہ لبخند زدم: _داشتم میرفتم بالا. بہ ستارہ کہ تازہ کنار ستار رسیدہ بود، نگاہ کردم و گفتم: _ صدام کردی، کارم داشتی؟ +آرہ میخوام دسر درست کنم میای کمک؟ تند تند از پلہ ھا پایین اومدم: _آرہ آرہ حتما بریم... از کنارش کہ رد شدم نگاہ سنگین ومشکوکش روی من بود. محسوس آب دھان قورت دادم و بہ ھمراہ ستارہ وارد آشپزخانہ شدم. ستاره ظرف‌ها را روی میز چید و گفت: _بیا... اول بیسکوئیتھارو پودر کن. سپیده با بی‌خیالی همیشگی‌اش قاشق را داخل ظرف شکر فرو کرد و گفت: _حریر این بار کاراملیش کن، خوشمزہ ترہ. سرم را تکان دادم: _باشہ... شروع کردم بہ پودر کردن پتی بورھا اما دست‌هایم… انگار مال من نبودند. پودر بیسکویت از لای انگشت‌هایم می‌ریخت، ولی ذهنم هنوز پشت دیوار گیر کرده بود.
  12. – ستار... دیروزود دارہ اما سوخت وسوز ندارہ. چہ بھتر کہ الان بگی ... ستار آرام گفت: _ اتفاقا سوخت وسوز ھم داره. سکوتی کوتاه افتاد. از آن سکوت‌هایی که خانه را تا تهِ دیوارها می‌لرزاند. من پشت دیوار ایستاده بودم، دستم روی نردهٔ پله، اما پاهایم انگار به زمین چسبیده بود. نمی‌دانستم دربارهٔ چه حرف می‌زنند، چه چیزی را باید «بگوید»، یا چرا «خراب می‌شود»… فقط می‌دانستم این خانه چیزی را پنهان می‌کند که هنوز هیچ‌کس جرأت نکرده بلند بگوید. از آشپزخانه صدای خندهٔ کوتاه سپیده آمد؛ خنده‌ای که همیشه یک‌جور سبک‌سری توی خودش داشت. ستاره هم چیزی گفت آرام و کوتاه . پچ‌پچ ستار و علیرضا هنوز ادامه داشت. صدای علیرضا پایین‌تر آمد: _اگر نگی دیر میشہ به خدا دیر می‌شه... خودت بھتر میدونی ھمین الانشم کلی خواس.... یک‌دفعه صدای کشیده شدن صندلی در آشپزخانه پیچید. ستاره گفت: _حریر! کجایی؟ قلبم فرو ریخت. پاهایم بالاخره تکان خوردند، اما نه به سمت پایین به سمت بالا. آرام، بی‌صدا، انگار اگر حتی یک پله را اشتباه می‌رفتم، ستار می‌فهمید که من همه‌چیز را شنیده‌ام. صدای قدم‌های ستاره نزدیک شد. داشت از آشپزخانه بیرون می‌آمد. سپیده پشت سرش گفت: _ولش کن حتما رفتہ بالا یہ جوری درست میکنیم. قدم بعدی را آھستہ برداشتم کہ صدایش میخکوبم کرد: _حریر! ... تو اینجایی؟! نفس در سینه‌ام گیر کرد. دستم روی نرده یخ زد. آرام برگشتم۔ بادیدن اخم ھایش ھول و ترسیدہ لبخند زدم: _داشتم میرفتم بالا. بہ ستارہ کہ تازہ کنار ستار رسیدہ بود، نگاہ کردم و گفتم: _ صدام کردی، کارم داشتی؟ +آرہ میخوام دسر درست کنم میای کمک؟ تند تند از پلہ ھا پایین اومدم: _آرہ آرہ حتما بریم... از کنارش کہ رد شدم نگاہ سنگین ومشکوکش روی من بود. محسوس آب دھان قورت دادم و بہ ھمراہ ستارہ وارد آشپزخانہ شدم. ستاره ظرف‌ها را روی میز چید و گفت: _بیا... اول بیسکوئیتھارو پودر کن. سپیده با بی‌خیالی همیشگی‌اش قاشق را داخل ظرف شکر فرو کرد و گفت: _حریر این بار کاراملیش کن، خوشمزہ ترہ. سرم را تکان دادم: _باشہ... شروع کردم بہ پودر کردن پتی بورھا اما دست‌هایم… انگار مال من نبودند. پودر بیسکویت از لای انگشت‌هایم می‌ریخت، ولی ذهنم هنوز پشت دیوار گیر کرده بود.
  13. انگار اگر بشقاب‌ها درست کنار هم بنشینند، دلِ این خانه هم آرام می‌شود. صدای قدم‌ها آمد. ستاره و سپیده وارد آشپزخانه شدند. ستاره اول آمد. آرام، با آن خستگیِ همیشگیِ پشت چشم‌هایش. روسری‌اش را کمی عقب زد و تکیه داد به کابینت. سپیده اما مثل همیشه با انرژیِ تیز و بی‌پروا وارد شد؛ در یخچال را باز کرد، بطری آب را برداشت، جرعه‌ای نوشید و گفت: –چہ ناھاری شد امروز... ستاره نگاه کوتاهی به او انداخت: _بسہ سپیدہ دوبارہ شروع نکن لطفا. اما سپیده هیچ‌وقت وقت را نمی‌فهمید. _سھَند که ول‌کن نیست… تا حقشو نگیره آروم نمی‌شه. ستاره گفت: _امروز خیلی بد شد. سپیده پوزخند زد: _خب سھند حق دارہ دیگہ تاکی بشینیم ستار واسمون تصمیم بگیرہ. دو ساله این موضوع رو کش می‌دین. ستاره با حرص گفت: –سپیدہ... باز الان شروع نکن تازہ بحث خوابید، میترسم باز دعوا شہ. سپیده شانه بالا انداخت، اما نگاهش هنوز تیز بود، مثل کسی که حرفش را زده و حالا منتظر نتیجه است. نگاھش کہ بہ من افتاد سریع گفت: _تو چرا ھیچی نمیگی حریر؟ تو نمیخوای مستقل شے؟ چرا میزاری ستار واست تصمیم بگیرہ! ظرف آخر را داخل ماشین گذاشتم و در را آرام بستم. صاف ایستادم و یک تای ابرویم را بالا دادم: _ مگہ زندگئ من تا الان غیر این بودہ... ھمیشہ خواستید ساکت باشم الان ھم خیلی خوب یاد گرفتم ساکت بمونم. دکمهٔ ماشین ظرفشویی را زدم و صدای شروعِ کارش مثل یک مرز بین ما کشیده شد. مرزی که نمی‌دانستم قرار است چه چیزی را از چه چیزی جدا کند. از آشپزخانه که بیرون آمدم، راهرو نیمه‌تاریک بود. نورِ عصرِ جمعه از لای پرده‌ها خط‌های باریکی روی فرش انداخته بود. می‌خواستم از پله‌ها بالا بروم که صدایی آرام، فروخورده، از سمت سالن آمد. صدای علیرضا بود. آرام، اما جدی: –ستار... پس کی می‌خوای بهشون بگی؟ الان دیگه وقتشه. سَھند بی‌خیال ماجرا نمی‌شه. قدمم در هوا ماند. نه جلو رفتم، نه برگشتم. فقط همان‌جا پشت دیوار ایستادم. ستار آهسته جواب داد؛ صدایش خسته، سنگین، پر از چیزی که نمی‌دانستم چیست: – فعلا نہ علی... الان نه. نمی‌تونم ھمه‌چیزو خراب می‌کنم. علیرضا گفت: – خراب تراز این؟ سَھند داره منفجر می‌شه. سپیده هم پشتشه. ھرچند من سپیدہ رو کنترل میکنم اما اگه الان نگی… بعداً دیر میشہ... ستار مکث کرد. آن مکثی که همیشه پشتش یک تصمیمِ سخت خوابیده بود. – میدونم... اما میخوام اول باخودش حرف بزنم ولی الان نه. وقتِ گفتنش نیست. صدای برخورد انگشتانش با میز آمد؛ همان ضربهٔ آرامی که همیشه وقتی عصبی می‌شد بی‌اختیار تکرار می‌کرد. علیرضا گفت:
  14. ستاره که تا آن لحظه ساکت بود، لیوانش را روی میز گذاشت و گفت: – الان کہ جای این حرفا نیست داداش...سرِ ناهار… جمعه‌ست… یه کم آروم‌تر. سپیده پوزخند زد. – وااا ستارہ۔۔۔! پس کی وقتشه؟ سَھند کم بی‌راه نمی‌گه. دو ساله این موضوع رو کش می‌دین. سَھند دوباره رو کرد به ستار: – من حقمو میخوام نه امروز، نه فردا… بعد از مراسم. دیگه بسه. من در سکوت لقمه‌ام را برداشتم. به سپیده نگاه کردم، به سھَند، به این‌که چطور هر دو از یک جنس‌اند تیز، بی‌پروا، پر از ادعا شاید خواصیت دوقلو بودن ھمین باشد. پشت هم می‌ایستند، درست یا غلط فرقی ندارد. ھیچ وقت تنھا نمیجنگند. ستار بالاخره سرش را بلند کرد. نه آرام، نه خونسرد چشم‌هایش تیره شده بود، صدایش کوتاه و بریده: _حقتو محفوظہ... کسی بھش دست نزدہ... قرارم نیست دست بزنہ! فقط باید یہ مدت صبر کنی... اگر بہ پول احتیاج داری، بھم بگو. سھند پوزخند زد: _ پول! من نیازی بہ پول تو ندارم.. نیازی بہ بذل وبخشش شما نیست. بہ اندازہ کافی ھم صبر کردم دیگہ بسہ. ستار قاشق را محکم پرت کرد روی میز. صدای برخورد قاشقِ با میز مثل یک ضربهٔ خشک همه را برای لحظه‌ای ساکت کرد. محکم وباشتاب از جایش بلند شد، سھراب کہ نزدیک تر بود پشت سرش ایستاد وگفت : _داداش آروم... ولکنید توروخدا، بچہ ھا دارن نگاہ میکنن زشتہ.. +زشت رو باید بہ این پسر یاد داد... یادش رفتہ سر میز ناھار نشستیم و باید حرمت نگہ دارہ. سھَند از جا بلند شد. صندلی‌اش عقب رفت و به زمین کشیده شد. – باشہ... ولی بدون این‌بار کوتاه نمیام. و از میز فاصله گرفت. ستار فقط نگاهش کرد. نه برای نگه‌داشتن، نه برای بحث کردن، فقط همان نگاهِ سنگینی که هیچ‌کس نمی‌توانست از زیرش فرار کند. فضا به‌قدری سنگین شده بود که حتی نفس کشیدن هم صدای اضافه به‌نظر می‌رسید. بعد از ناهار، خانه آرام‌آرام فرو رفت در صدای ظرف‌ها و قدم‌هایی که هرکدام حرفی نگفته را با خود می‌کشیدند. من در آشپزخانه بودم. درِ ماشین ظرفشویی را باز کرده بودم و ظرف‌ها را یکی‌یکی با دقتی بی‌دلیل داخلش می‌چیدم.
  15. میز یک‌باره ساکت شد. سپیده سرش را بالا آورد. زهرہ دست از خوردن سالاد کشید. علیرضا نگاهش را دزدید. ستار اما آرام سر بلند کرد. نه با عصبانیت، نه با تعجب فقط با آن سنگینیِ همیشگی‌اش. نگاهش از روی همه گذشت و برای یک لحظه روی من مکث کرد. فقط یک لحظہ. بعد گفت: – ھنوز وقتش نشده. سَھند صندلی‌اش را کمی عقب زد. عصبی، بی‌حوصله، با صدایی که دیگر پنهان نمی‌کرد: – وقتش کی میرسہ دقیقا؟! هر وقت تو تصمیم بگیری؟ ستار نگاهش را برگرداند سمت او. ساکت. سنگین. سھَند ادامه داد: – من سھممو میخوام ستار. سهرابم می‌خواد. هرکدوممون یه کاری داریم، یه برنامه‌ای. تا کی باید صبر کنیم؟ سهراب که بین‌شان گیر کرده بود، آرام گفت: – من... فعلاً از کار تو حجره راضیم. قصدی ندارم. سهمم بمونه، مشکلی نیست. سھَند با حرص گفت: – خب تو احتیاجی نداری ولی من دارم. نمی‌تونم تا ابد منتظر بمونم. سپیده زیر لب گفت: – حق دارہ... دوسالہ ھی عقب میوفتہ. علیرضا آرام روی دست سپیدہ چند ضربہ زد و گفت: _عزیزم ماھم احتیاجی نداریم فعلا شما چیزی نگو! ستار قاشق را گذاشت کنار. صدایش آرام بود، اما آن آرامھشی که پشتش طوفان می‌خوابد: – گفتم.. ھنوز وقتش.. نشدہ. سَھند با صدایی که لرزش خشم در آن پنهان نبود، گفت: – یعنئ چی نشدہ؟! بابا دو ساله رفته… مراسم سالشم دو هفته دیگه‌ست. تا کی می‌خوای نگهش داری؟ ستار چیزی نگفت. فقط نگاهش را پایین انداخت و دوباره مشغول غذا شد. اما سکوتش… سکوتش از هر حرفی بلندتر بود. و من… فقط لقمه‌ام را آرام برداشتم، بی‌آنکه در این جنگِ پنهان سمتی داشته باشم. سَھند هنوز آرام نشده بود. قاشق را روی میز کوبید و گفت: _ ستار... با این حرفا نمی‌شه هی عقب انداخت. بعد از مراسم سالِ بابا، وصیت‌نامه رو باز کن. دیگه وقتشه.
  16. پله‌ها را آرام پایین رفتم. بوی برنج و خورش پیچیده بود در خانه، و صدای ظرف‌ها، صدای همهمهٔ جمع، همان شلوغی‌ای که همیشه از آن فرار می‌کردم. همه پشت میز نشسته بودند. ستاره کنار سپیده، سنھد روبه‌روی علیرضا، زهرہ کنار بچه‌ها. و بالای میز… ستار. صندلی آخر، تنها صندلی خالی، دقیقاً روبه‌روی او بود. برای لحظه‌ای مکث کردم. سپیده بدون اینکه نگاهم کند گفت: – بشین دیگہ. غذا سرد شد. ماهلین صندلی‌ام را با دست نشان داد: – اینجا عمہ... اینجا نشستم. روبه‌روی ستار. نگاهش کوتاه بود، اما همان یک نگاه کافی بود تا یادم بیاید چقدر از دیروز تا حالا هوا بین ما سنگین مانده. ستاره سرش را پایین انداخته بود، انگار هیچ‌چیز مهم نیست، اما خوب میدانستم آنقدر این رفتار را کش میدھد تا ستار از من ھم بخواھد از ستارہ عذر خواھی کنم. علیرضا آرام گفت: – حریرجان، برنج بدم خدمتت؟ – ممنونم... خودم میکشم. جمعه بود. خانه شلوغ. همه دور میز. این رسم ھرجمعہ بود حتی آن موقع کہ پدرم زندہ بود ھم، ھمہ باید جمعہ دورھم جمع میشدیم. آن موقع اینقدر احساس تنھایی نمیکردم. اما الان من… درست روبه‌روی کسی نشسته بودم که از همه بیشتر می‌خواستم از نگاهش فرار کنم. قاشق‌ها آرام به ظرف‌ها می‌خوردند و صدای نفس‌ها، تنها چیزی بود که بین ما جریان داشت.همه‌چیز آرام بود… آرامشی که همیشه قبل از یک جملهٔ خطرناک می‌آید. سهراب لقمه‌اش را زمین گذاشت. بی‌هوا، بی‌مقدمه، رو کرد به ستار: – راستی... دربارهٔ این پسرہ فرجام… بهش فکر کردی یا نه؟ قاشق ستار در هوا ماند. _کدوم فرجام؟ +آزاد فرجام دیگہ... ھمون کہ گفت پول بزارم وسط برای فرش ھای دست بافت... نگاہ کنجکاو ھمہ بین ستار وسھراب میچرخید. ومن بی توجہ بہ صحبت ھای آن دو ظرف خورش را پیش کشیدم و مشغول غذا شدم. سهراب ادامه داد: _بالاخرہ میخوای اجازہ بدی شریک شہ یانہ؟! سھند با تعجب پرسید: _شریک؟ سپیده سرش را بلند کرد. – آزادکیہ؟! ستار آرام گفت: – نمیشناسید. سهراب گفت: – بہ نظر من بد نیست... پول داره، اطلاعاتشم تو این کار زیاد بود ... آدم بدی ھم بہ نظر نمیرسید می‌تونه کمک کنه. ستار کوتاه جواب داد: – ھنوز مطمئن نیستم... سھند زیر لب گفت: – من کہ خوشم نمیاد یہ غریبہ بیاد وسط کارمون. سهراب هنوز داشت دربارهٔ آزاد حرف می‌زد که ناگهان سھند قاشقش را روی بشقاب گذاشت و گفت: – راستی ستار... بعد از مراسم سالِ بابا… اون وصیت‌نامه رو باز می‌کنی یا نه؟
  17. پارت17 پرید بغلم. – چلااینقدر دیل اومدی پایین! – اتاقمو جمع میکردم عزیزم ستاره از گوشهٔ سالن نیم‌نگاهی انداخت. نه حرف زد، نه لبخند زد. فقط نگاه… همون نگاه سنگینی که از دیشب مانده بود. سپیده زیر لب گفت: – ھمیشہ اتاقش کار دارہ. سھند پوزخند زد. – آرہ ھمیشہ یہ چیزی ھست... نگاهی گذرا به اطراف انداختم؛ خبری از ستار نبود. احتمالاً در اتاق کارش بود و کتاب می‌خواند؛ عادتش بود جمعه‌ها چند ساعتی را به مطالعه بگذراند. سهراب هم مشغول ناخنک زدن به سالاد بود و سپیده هر چند ثانیه یک‌بار با پشت چاقو به دستش می‌زد. آرام وزیر لب، در جواب سھند گفتم: _خب جمعہ ست دیگہ... ماهلین دستم رو کشید. – عمہ... عمہ بلیم بازی! نشستم کنارش. ستاره لیوان چایش را برداشت و بہ سمت آشپزخانه رفت. زهرا آهسته گفت: – فکرکنم امروز ستارہ خیلی خستہ اس... واقعا شیفت شب اذیت کنندہ اس. چیزی نگفتم. اما خوب می‌دانستم چرا نگاهش این‌طوری بود. میدانستم چہ چیزی در ذھنش وول میخورد. ستارہ ھر چقدر رومخ بود اما دھن قرص بودنش بھترین خصلتش بود. میدانستم در مورد عماد چیزی بہ ستار وبقیہ نمیگوید اما برعکس او سپیدہ... کافی بود بفھمد آن وقت نہ تنھا اھل خانہ کہ تمام آشنایان میفھمیدند. علیرضا رو به من گفت: – حریرجان،چایی میخوری؟ – نہ ممنونم... ماهلین دوباره گفت: +عمہ؟ – جان +بلیم بازی! بهترین بهانه بود برای فرار از جمع. – آرہ عزیزم. رو کردم به دوقلو ھای سپیده: –پسرا... بیاین بریم، بالا تو اتاقم بازی کنیم سپیده گفت: – اذیتشون نکنی. دندان روی ھم سابیدم. – نمیکنم ماهلین دستم رو گرفت. – بیا عمہ... بیا! و من با بچه‌ها رفتم بالا. تنها جایی که می‌شد چند دقیقه نفس کشید. آن‌قدر غرقِ بازیِ بچه‌ها شده بودم که نفهمیدم زمان چطور گذشت. فقط وقتی به خودم آمدم که صدای زهرہ از پایین پیچید توی راه‌پله: – بچہ ھا بیاین پایین، ناھار آمادہ ست. نفس گرفتم. بچه‌ها پریدند سمت در، ماهلین دستم را گرفت و گفت: –عمہ تو ھم بیا. لبخند زدم. – میام عزیزم. در این خانہ شاید تنھا کسی کہ من را دوست داشت، ماھلین بود!
  18. پارت16 نمی‌توانستم همین‌طور از دور نگاهش کنم. نمی‌توانستم مثل یک غریبه بمانم. اما نمی‌توانستم هم بی‌هوا وارد زندگی‌اش شوم. او دختر ساده‌ای نبود؛ و خانواده‌اش… خانواده‌اش از آن مدل‌هایی بودند که اگر اشتباه قدم برداری، تا آخر عمرت باید تاوان بدهی. پس باید از جایی وارد می‌شدم که طبیعی باشد. قابل‌قبول. بی‌خطر. و تنها راهی که داشتم… برادرش بود. و حجرهٔ فرش‌فروشی. نشستم روی صندلی و انگشت‌هایم را در هم قفل کردم. اگر بخواهم نزدیک شوم، باید یک هویت داشته باشم. یک دلیل. یک بهانهٔ درست. تاجر. کسی که دنبال فرش‌های دست‌باف است و می‌خواهد سرمایه‌اش را جای امنی بگذارد. کسی که می‌تواند با برادرش حرف بزند، و از همان‌جا… آرام‌آرام به زندگی حریر نزدیک شود. همین‌قدر ساده. همین‌قدر بی‌صدا. آرنج ھایم را روی دوزانو گذاشتم. به طرح‌ها فکر کردم، به قیمت‌ها، به بهانه‌ها. به اینکه چطور می‌شود وارد شد بدون اینکه کسی شک کند من باید نزدیک می‌شدم. به‌خاطر چیزی که از روز اول… از همان لحظه‌ای که دیدمش… در من بیدار شده بود. چیزی که نمی‌دانستم اسمش چیست، اما می‌دانستم اگر دیر بجنبم، یکی دیگر زودتر از من به او می‌رسد. ******** حریر: وقتی از پله‌ها پایین رفتم، صدای همهمه از سالن می‌آمد. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. _سلام. سنھد حتی سرش را بلند نکرد. سپیده هم انگار نشنید. اما زهرہ لبخند گرمی زد: – سلام عزیزم. علیرضا هم با احترام گفت: – بہ بہ حریر خانم چہ عجب ماشمارو دیدیم سلام علیکم. با شیطنت گفتم: _حتما چشماتون ضعیف شدہ اقا علیرضا... کھولت سنِ دیگہ... علیرضا بلند خندید : _امان از دست این زبونت. قبل از اینکه کسی چیزی بگوید ،ماهلین با موهای پریشانش دوید سمتم. – عمہ!
  19. پارت15 نمی‌دانستم از کی این‌طور شدم. از کی یاد گرفتم به هر خش‌خشی شک کنم، به هر آرامشی بدبین باشم، به هر چیز ساده‌ای با تردید نگاه کنم. شاید از همون روزی که فهمیدم آدم‌ها دو چهره دارن؛ یکی برای وقتی که نگاهت می‌کنن، یکی برای وقتی که پشت سرت حرف می‌زنن. یا شاید از روزی که دیدم چطور می‌توانن با یک لبخند، با یک امضا، با یک تصمیم، زندگی چند نفر را زیر و رو کنن. همان روزی که فهمیدم خطر همیشه با چاقو نمی آید؛ گاهی با کت‌وشلوار اتوخورده میاید و بوی عطر گران می‌دهد. بعدش… وقتی حساب‌ها جابه‌جا شد، وقتی پول‌ها ناپدید شد، وقتی نگاه‌ها سنگین شد و سؤال‌ها زیاد… آن‌جا بود که فهمیدم دیگر هیچ‌چیز ساده نیست. هیچ‌چیز. از همان روز بود که گوش‌هایم تیز شد، چشم‌هایم دقیق شد، و آرامش… آرامش تبدیل شد به چیزی که باید ازش ترسید. حالا هم همین بود. این خانه، این محله، این زندگی تازه… همه‌شان باید امن می‌بودن، اما من بهتر از هرکسی می‌دانستم امنیت فقط یک توهم است که آدم‌ها برای زنده‌ماندن بہ آن چنگ می‌زنند. از در فاصله گرفتم. اما حس قدیمی همون حس زنده ماندن روی لبهٔ تیغ دوباره برگشته بود. انگار هیچ‌وقت واقعاً نرفته بود. رفتم سمت اتاق. لپ‌تاپ روی میز بود؛ همان‌طور که صبح گذاشته بودم. صفحه‌اش را که بالا آوردم، نور آبی‌اش یک لحظه چشمم را زد. رمز را وارد کردم. همان کیف دیجیتالی باز شد؛ همان عدد لعنتی که هر بار می‌دیدمش، هم آرامم می‌کرد، هم می‌ترساندم. نیم‌میلیارد دلار. رقمی که اگر یک نفر فقط بو ببرد، نه من می‌مانم، نه این خانه، نه این زندگی تازه. انگشتم روی تاچ‌پد مکث کرد. این رمز… این رشته‌ی چندحرفی و چندعدد… تنها چیزی بود که بین من و سقوط فاصله می‌انداخت. اگر دست کسی می‌افتاد؟ اگر کسی حتی حدس می‌زد همچین چیزی وجود دارد؟ تمام این احتیاط‌ها، تمام این فرارها، هیچ‌کدام کافی نبود. لپ‌تاپ را بستم. من باید یک نقشه می‌کشیدم. نه برای پول. برای نزدیک‌شدن. به حریر.
  20. پارت14 +ممنون… لطف کردید. لبخندش کمی پررنگ‌تر شد و گفت: – اگر چیزی لازم داشتید ما طبقهٔ پایینیم. چادرش را مرتب کرد و آرام از پله‌ها پایین رفت. صدای قدم‌هایش که دور شد، در را بستم. قابلمه را روی کابینت گذاشتم. بخار کم‌جانش در هوای سرد آشپزخانه پخش شد و بوی سبزیِ گرم، برای لحظه‌ای فضای خانه را از بی‌روحی درآورد. پرده را کنار زدم و دوباره خیابان را نگاه کردم. همه‌چیز آرام بود؛ اما آرامشی که باید با احتیاط لمسش می‌کردم. در این خانه، در این محله، در این زندگی تازه… هر اتفاق کوچکی می‌توانست معنایی داشته باشد. و من هنوز یاد نگرفته بودم به هیچ‌چیز ساده نگاه کنم. پرده را رها کردم. پارچه با صدای خفیفی برگشت سر جایش و دوباره خانه را در نیمه‌تاریکی فرو برد. سکوت، مثل همیشه، زودتر از هر چیز دیگری برگشت. به سمت قابلمه رفتم. دستگیره‌اش هنوز گرم بود. درش را کمی بلند کردم؛ بخار داغ، یک لحظه صورتم را پوشاند و بوی سبزی و کشک بالا زد. چیزی در این سادگی، در این مهربانیِ بی‌دلیل، باعث شد عضلات فکم برای لحظه‌ای سفت شود. آدمی که مدت‌هاست با احتیاط زندگی می‌کند، از مهربانی بیشتر می‌ترسد تا از تهدید. قابلمه را بستنم و چراغ آشپزخانه را خاموش کردم. خانه دوباره در تاریکی فرو رفت. اما قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون بیایم، صدایی خیلی خفیف از پشت درِ ورودی بلند شد. نه زنگ بود، نه ضربه. فقط یک خش‌خش کوتاه. انگار چیزی—یا کسی—برای لحظه‌ای به در نزدیک شده باشد. ایستادم. نفس نکشیدم. گوش دادم. هیچ‌چیز. اما همین «هیچ‌چیز» بود که همیشه خطرناک‌تر از هر صدایی بود آرام به سمت در رفتم. چشمم را به چشمیِ در نزدیک کردم. راهرو خالی بود. چراغ سقف با نور زرد و لرزانش مثل همیشه روشن بود. هیچ‌کس نبود. اما من بهتر از هرکسی می‌دانستم همه‌چیز از همین «هیچ‌کس» شروع می‌شود.. ایستادم پشت در و گوش دادم. هیچ صدایی نبود، اما همین سکوت… همین سکوت لعنتی همیشه بدترین علامت بود.
  21. پارت13 _یعنی باورکنم بعد این ھمہ مدت ستارخان حس برادریش برای من زندہ شدہ؟ با دو انگشت شست واشارہ ضربہ ای بہ پیشانی ام زد: +تو خواھرم نیستی حریر... اینو یادت بمونہ! کمر صاف کرد و از در آشپزخونہ بیرون رفت. اما من سرجایم خشک شدہ بودم. تصویرم در شیشهٔ گاز افتاده بود؛ چهره‌ای خسته، با چشم‌هایی که انگار مدت‌هاست آرام نگرفته‌اند. موهایم روی پیشانی‌ام ریخته بود و رنگم کمی پریده‌تر از معمول به‌نظر می‌رسید. “تو خواهرم نیستی حریر… این‌و یادت بمونه” آرام زیر لب گفتم: «باشه… یادم می‌مونه که خواهرِتون نیستم.» لب‌هایم به پوزخندی کج خم شد؛ نه از سر شجاعت، بیشتر شبیه قبول یک واقعیت قدیمی. برای لحظه‌ای حس کردم حتی تصویرم هم از من فاصله گرفته، انگار او هم می‌دانست این خانه جایی برای من ندارد. ******** عماد: خانه ساکت بود. سکوتی که گاهی فکر می‌کردم اگر یک لحظه بیشتر طول بکشد، خودم را هم می‌بلعد. پرده را کمی کنار زدم و به کوچهٔ خلوت نگاه کردم؛ جایی که هیچ‌کس مرا نمی‌شناخت و قرار هم نبود بشناسد. همین بی‌خبری، تنها چیزی بود که هنوز برایم ارزش داشت. نفس عمیقی کشیدم. نیم‌میلیارد دلار… عددی که خیلی‌ها را دیوانه می‌کند، اما برای من فقط یک بارِ سنگین بود؛ باری که باید با آن زندگی می‌کردم، بدون اینکه اجازه بدهم کسی حتی سایه‌اش را ببیند. در همین فکر بودم که صدای در بلند شد.لحظه‌ای مکث کردم. کمتر کسی اینجا مرا می‌شناخت و قرار هم نبود بشناسد. به سمت در رفتم. نفسم را آهسته بیرون دادم و دستگیره را چرخاندم. دختر ھمسایہ پایینی بود. چادرش را شل روی سرش انداختہ بود وقابلمهٔ کوچکی در دست داشت. چهره‌اش از آن مدل‌هایی بود که آدم را یاد روزهای معمولی زندگی می‌اندازد، روزهایی که من مدت‌هاست ندارم. _سلام... نگاھم را از دستانش گرفتم و بہ چشم ھایش دادم +سلام... بفرمایید! با لبخندی آرام گفت: –مامانم ظھر آش پختہ... گفتم براتون بیارم. تازه اومدید، احتمالاً هنوز جا‌به‌جا نشدید. قابلمہ آش را از دستش گرفتم:
  22. پارت12 نه حرف می‌زد، نه تکان می‌خورد. انگار داشت چیزی را در صورتم می‌خواند. + حریر. _بلہ؟ + بیا جلو. این‌بار رفتم. نه از ترس. از اینکه نمی‌خواستم دوباره بگه «بیا جلو». ایستادم روبه‌رویش. فاصله‌مون کم بود. برای دیدنش سرمو بالا گرفتم. ستار آرام گفت: + تو... مکث کرد. + تو اینجوری نیستی... ابروهام بالا رفت. _چجوری؟ + اینکہ بزنی تو گوش ستارہ... اینکہ جوسب بدی ... اینکہ اینقفر... دوباره مکث کرد. انگار دنبال کلمه می‌گشت. + اینقدر آتیشی باشی... نفس کشیدم. _وقتی پای مادرم وسط باشہ آتیشی تراز اینم میشم ! ستار سرش را کمی پایین آورد. روی صورتم خم شد... + مادرت... صداش پایین‌تر شد. +ھرکی بود... ھرچی بود.. تو حق دارئ ازش دفاع کنی. این جمله از دهان ستار؟ از کسی که همیشه سرد بود؟ از کسی که همیشه فقط «آبرو» براش مهم بود؟ دستش را بلند کرد وترہ ای از موھای روی پیشانی ام را پشت گوشم فرستاد .برای چند لحظه نفسم بند آمد. اما ستار ادامه داد. آرام‌تر. سنگین‌تر. + حریر... چیزی ھست کہ باید بدونم... قلبم یک ضربه‌ی محکم زد. نکند بو بردہ باشد با عماد رابطہ ای داشتم. _چی رو باید بدونی..؟ ستار یک قدم نزدیک‌تر شد. نه تهدیدآمیز، نه مهربان… فقط جدی. +نمیدونم تو باید بگی...میخوام بدونی نیاز نیست ھراتفاقئ بیرون برات افتاد، تنھایی حل کنی. متونی بہ ماھم بگی. نزدیک تر شدم و سرم راآنا عقب تر بردم. حالا دقیقا چانہ اش نزدیک پیشانی ام بود:
  23. پارت11 یک قدم جلو آمد. ایستاد کنار من. نه روبه‌رویم. کنارم. +ستارہ... صدایش آرام بود، اما تهدید در عمقش موج می‌زد. +ازحریر معذرت خواھی کن! ستاره را انگار برق گرفته باشد. + چی؟ من!... ازاین؟! ستار تکرار کرد: + بار دومہ کہ میگم معذرت خواھے کن... نزار بشہ سہ بار. ستاره دهانش را باز کرد، اما ستار ادامه داد: + مادرش ھرچی کہ بودہ زن پدرت بود! تو حق نداری حتی اسمشو خالی بیاری چہ برسہ بھش توھین کنی... سهراب ماتش برده بود. هیچ‌وقت ندیده بودم ستار این‌طور حرف بزند. ستاره با صدای لرزان گفت: +ببخشید. ستار صدا بالا برد: + بلندتر. ستاره فریاد زد: + گفتم ببخشید. من فقط نگاهش کردم. نه از روی پیروزی. نه از روی لذت. از روی حق. ستار برگشت سمت من. چشم‌هایش سرد بود، اما برای اولین‌بار… برای اولین‌بار حس کردم پشتم ایستاده. + توکار بدی نکردی! اما دیگہ نمیخوام تو این خونہ دعوا بشہ. من فقط سرم را تکان دادم. اما درونم… درونم مثل کسی بود که بعد از سال‌ها برای اولین‌بار نفس کشیدہ. ستارہ با گریہ از آشپزخونہ بیرون زد. سھراب پوفی کرد وگفت: +من میرم باھاش حرف بزنم. و از کنارمون گذشت. درِ آشپزخانه که پشت سرشان بسته شد، سکوت مثل پتک روی سرم فرود آمد. ستار هنوز همان‌جا ایستاده بود. دست‌ها در جیب، شانه‌ها صاف، نگاهش… نگاهی که همیشه ازش می‌ترسیدم، اما امروز فرق داشت. نه خشم بود، نه تحقیر. چیزی بین شک و سنگینی. چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
  24. پارت10 نه لرزیدم. نه عقب رفتم. و برای اولین‌بار… برای اولین‌بار در تمام این سال‌ها… احساس کردم شاید وقتش رسیده بجنگم. نه یک قدم جلو رفتم، نه عقب. فقط ایستادم و مستقیم توی چشم‌های ستار نگاه کردم. ستار ابروهایش را در هم کشید. + گفتم بیا جلو. باسرتقی سر بالا انداختم: _ھمینجا خوبہ. سهراب زیر لب گفت: + ببین چقدر پرو شدہ... اگر میزاشتی آد... ستار دستش را بالا آورد تا سهراب ساکت شود. بعد نگاهش را روی من ثابت کرد. +چرا ستارہ رو زدی؟ نفس عمیقی کشیدم. خشم هنوز زیر پوستم می‌جوشید، اما صدام محکم بود. _چون بہ مادرم توھین کرد... چون گفت منم مثل اون بہ درد... گلویم خشک شد و بغض صدایم را لرزاند: بہ... درد ستار خیرہ نگاھم کرد و روبہ ستارہ گفت: _راست میگہ؟ ستارہ پوزخند زد: _مگہ دروغ گفتم؟ مادرش کہ معلوم بود چی بودہ.... یہ قدم سمت سردار ایستادم و خیرہ تو چشمایش لب زدم: _اگہ خودتم بودی میزدی تودھنش... ھرکسی بود میزد، ھرکسی کہ ذرہ ای غیرت داشت. سکوت. سنگین. کش‌دار. ستاره با عصبانیت گفت: + داداش! توچرا ھیچی نمیگی؟! ستار آرام سرش را به سمت او چرخاند. خیلی آرام. اما همان آرامش، مثل تیغ بود. +تو چی گفتی بھش؟ ستاره مکث کرد. +من... فقط... خب فقط گفتم کہ... ستار نفسش را محکم بیرون داد. نه از خشمِ انفجاری. از خشمِ عمیق.
×
×
  • اضافه کردن...