رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Nawrgoon

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    65
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nawrgoon

  1. _ببینمت حریر! داری گریہ میکنی...؟ چون من اومدم دنبالت ناراحتی؟ فلاشور زد و ماشین را بہ گوشہ خیابان کشید و ایستاد. کاملا بہ سمتم برگشت و خیرہ نگاھم کرد. درنگاھش چیزی بود کہ من از فھمیدنش عاجز بودم. یک حس عمیق و سنگین کہ نمیدانستم چیست. از ستار رو گرفتم و با انگشت ھای لرزانم زیر پلک ھایم کشیدم تا اشک ھارا پاک کنم ؛ ناگھان تمامِ دنیا زیر پاهایم فرو ریخت. قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد، سنگینیِ حضورِ او تمامِ فضایِ درونم را پر کرد. ستار، با حرکتی غیرمنتظره ، فاصله را در یک لحظه از بین برد. مرا به سمت خودش کشید و ناگهان، خودم را در میان بازوانش یافتم. قبل از اینکه بتوانم اعتراض کنم یا حتی نفس بکشم، دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و با مقتدرانه‌ترین حالت ممکن، سرِ من را به سینه‌یِ گرمش چسباند. شوکِ این نزدیکی، مغزم را فلج کرد. بوی تنش، آن آرامشِ لرزان و ضربانِ قلبِ قدرتمندش، مثلِ موجی بلند، تمامِ مقاومت‌هایِ باقی‌مانده‌یِ مرا در هم شکست. من، که تا همین چند لحظه پیش در حالِ جنگیدن با خودم بودم، حالا بی‌دفاع، در میانِ آغوشِ برادری بودم که تاچندی پیش، با نگاهش مرا در هم می‌شکست. سعی کردم سرم را از سینه‌اش جدا کنم، اما او اجازه نداد. سرم را کمی بیشتر به خودش فشرد و با صدایی که حالا کمی نرم‌تر، اما هنوز مقتدرانه بود، ادامه داد: _ھیش... آروم باش! اینقدر بامن وخودت نجنگ حریر... امشب اومدم دنبالت چون میخواستم شام دوتایی بریم بیرون. اون سھراب کرہ خر کہ با دوستاش دورھمی گرفتن وستارہ ھم شیفت بود. فکر نمیکردم دیدنم اینقدر ناراحتت کنہ. کمی از من فاصله گرفت، اما دستش را از دورِ کمرم برنداشت. صورتم را با انگشت‌هایش بالا آورد تا مجبور شوم به چشم‌هایش نگاه کنم. نگاهش هنوز همان نگاهِ سنگین و عمیق بود، اما این بار، انگار لایه ای از درک و همدلی هم در آن پنهان شده بود. لبخند کجی زد، صدایش خش داشت اما آرام بود : _من دنبال کنترل کردن تو نیستم حریر. _پس چی؟ چرا اونقدرئ کہ بہ من فشار میاری بہ ستارہ و سپیدہ نمیاری! با انگشت شستش چانہ ام را نوازش کرد انگار که بخواهد با این حرکت، تمامِ خشمِ من را آرام کند: _چہ فشاری بچہ؟ درضمن تو با اونا برای من فرق داری...حسم بہ تو ...حریر از وقتے یہ ذرہ بچہ بودی من مراقبت بودم... تازہ ستارہ ھم مثل سپیدہ خیلی زود از پیش من میرہ و اونوقـ ... _پس من چی؟ روی صورتم خم شد؛ لحنش سرد نبود، اما حضورِ نزدیکش، لرزه‌ای به تنم انداخت که نمی‌توانستم کنترلش کنم. در فاصله‌ای که نفس‌هایمان به هم می‌خورد، با صدایی که همزمان هم اطمینان‌بخش بود و هم مالکانه، گفت: _ تو تا ھمیشہ پیش من میمونی حریر! باید بمونی... حرفش مثلِ برخوردِ تیغه‌یِ یخ روی پوستم بود. ترس، لرزشِ قبلی را به یک انقباضِ شدید تبدیل کرد. ناگهان، آن گرمایِ دلپذیری که در آغوشش حس می‌کردم، معنایِ «امنیت» خود را ازدست داد و ترس جای آن را گرفت. احساس کردم که او مرا در آغوش نگرفته، بلکه دارد مرا به مالکیتِ خود در می‌آورد. با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌ام، دستانم را روی سینه‌اش گذاشتم و با تکانی تند، سعی کردم خودم را از او جدا کنم. نفس‌هایم به شماره افتاده بود و ضربانِ قلبم، دیگر با قلبِ او هماهنگ نبود؛ بلکه علیه من پرچمِ جنگ برافراشته بود. ستار، کلافه و درمانده، دستی میانِ موهای مجعد و درهم‌ ریخته‌اش کشید. او با حرکتی سنگین، در جای خود صاف نشست و در حالی که نگاهش به خیابان بود، زیر لب با لحنی آمیخته به خشم و تسلیم، زمزمه کرد: _ھوووف... خدا لعنتت کنہ علیرضا. نگاهش را که دوباره به من دوخته بود، نتوانستم تحمل کنم. نگاهی که هنوز از آن مالکیتِ محض لبریز بود.
  2. پارت41 مکث کرد. نگاهش را از چشم‌هایم گرفت و با لحنی که داشت حکمِ نهایی را صادر می‌کرد، ادامه داد: _مطمئن باش خیلی بچه‌تری، حریر… فقط داری سعی می‌کنی با این داد و بیدادها، اون بچه‌ی لرزونِ توی وجودت رو قایم کنی. حرف آخرش را که زد، انگار تمامِ اکسیژنِ اطرافم را کشید و از من گرفت. می‌خواستم چیزی بگویم، می‌خواستم با همان فریادِ بی‌دلیل، غرورِ زخمی‌ام را به رخ بکشم، اما گلویم خشک شده بود. فقط توانستم با نگاهی پر از کینه و بغض، به او زل بزنم. ستار بدون اینکه منتظرِ واکنشِ من بماند، چرخید و به سمتِ ماشین رفت. قدم‌هایش بلند و بی‌خیال بود، انگار تمامِ آن طوفانی که در وجودِ من برپا بود، برای او فقط یک مزاحمتِ کوچک و بی‌اهمیت بود. من هم، با پاهای بی‌رمق و قلبی که هنوز از شدتِ عصبانیت می‌تپید، پشت سرش راه افتادم. با سرعت روی صندلی نشستم و در را با چنان ضربه‌ای بستم که انگار داشتم درِ زندان را می‌بستم. سکوتِ داخلِ ماشین سنگین‌تر از سکوتِ بیرون بود. صدایِ موتور که روشن شد، مثل یک لرزشِ مداوم در تمامِ بدنم پیچید. ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، دنده را عوض کرد و با شتاب از پارکینگ خارج شد. به شیشه‌یِ کناری خیره شده بودم؛ چراغ‌هایِ خیابان که از جلوی چشمم رد می‌شدند، مثل خطوطِ کشیده و نامفهوم در ذهنم می‌دویدند . میخواستم چیزی بگویم اما نمی دانستم کہ چی؟ فقط می‌دانستم اگر دهان باز کنم، اگر حتی یک کلمه از آن خشمِ فروخورده را بیرون بریزم، تمامِ دیواره‌های سدِ دلم فرو می‌ریزد و اشک‌هایم، تمامِ این ابهتِ ساختگی را جلوی او نابود می‌کند. نمی‌خواستم اجازه دهم ببیند چقدر در برابرِ نگاهِ او، شکننده هستم. ستار با یک دست فرمان را می‌چرخاند و با آن یکی دست، آرام و بی‌تفاوت، روی دندہ فشار می‌آورد. نگاهش فقط به جاده بود؛ نگاهی که انگار کیلومترها از من فاصله داشت، در حالی که من درست در کنارش نشسته بودم. بعد از چند دقیقه‌یِ مرگبار، وقتی از شلوغیِ مرکز شهر فاصله گرفتیم، ستار بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، با صدایی که از شدتِ آرامش، ترسناک بود، گفت: _این‌قدر با خودت می‌جنگی، فکر کردی به چیزی می‌رسی؟ سرش را کمی به سمت من چرخاند، اما نگاهش همچنان به جاده بود: _این سکوت‌ها... این پریدن‌ها، فقط داری انرژی‌ات رو هدر می‌دی حریر. اگه فکر می‌کنی با این رفتارها می‌تونی من رو از خودت دور کنی، سخت در اشتباهی. _من نمیخوام تورو ازخودم دورکنم۔۔۔ من فقط۔۔۔ فقط۔۔۔ نتوانستم ادامہ دھم. اشک‌ها، بدونِ اجازه‌یِ من، راهشان را پیدا کردند و روی گونه‌هایم جاری شدند. ستار بادیدن اشک ھایم باتعجب دست زیر چانہ ام گذاشت و ودرحالیکہ یک چشمش بہ خیابان بود و چشم دیگر بہ من، صورتم را سمت خودش برگرداند. خواستم مقاومت کنم اما فشار انگشتانش زیر چانہ ام، اجازہ نمی داد
  3. سلام درخواست نقد رمانم _حریرشکستہ_ رو دارم https://forum.98ia.net/topic/6132-رمان-حریرشکستہ-م_ملک-کاربر-انجمن-نودھشتیا/?do=findComment&comment=36961
  4. پارت 3 _همون بلایی که سرِ معصومه و نورا آورد، سرِ دخترش میارم. تکه‌تکه‌اش می‌کنم و ذره‌ذره، برای پدرش می‌فرستم تا اون هم طعمِ از دست دادنِ پاره‌ی تنش رو بچشه. سهیل آرام و بی‌هیجان گفت: _مطمئنی؟ اگه همکارات بویی ببرن، سرت بالای داره. این بازی برگشت نداره، حامد. خنده‌ی تلخ و عصبی‌ام در فضای تاریکِ خانه پیچید: _من خیلی وقتِ که مردم، این فقط یه جسدِ متحرکه که مونده تا انتقامش رو بگیره. بعد از اون… دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرِ خودم میاد. صدای سهیل در گوشی، این‌بار کمی بم‌تر و سنگین‌تر شد. انگار سایه‌ی تردید را از روی صدایش کنار زده بود: _حامد، فکر کردی من این‌همه مدت چرا کنارت موندم؟ می‌دونی که به اندازه‌ی خودت، منم تشنه‌ی این انتقامم. فکر کردی می‌ذارم تنهایی بری تو دلِ آتیش؟ من تا آخرش باهاتم. لبخندِ کمرنگی روی لب‌هایم نشست؛ لبخندی که بیش از آنکه شبیه به دوستی باشد، بوی خون می‌داد. با لحنی که سعی می‌کردم کمی از شدتِ خشونتِ کلامم بکاهم، گفتم: _خوب فکراتو بکن سهیل… این راهی که دارم می‌رم، تهش بن‌بستِ. مکثی کردم و ادامه دادم: _من نمی‌خوام پای تو رو وسط بکشم؛ خودم همه‌چیز رو جلو می‌برم، خودم ردش رو می‌زنم و خودم کار رو تموم می‌کنم. تنها چیزی که ازت می‌خوام، فقط یه دست‌فرمون برای شبِ عملیاتِ… شبِ دزدیدنِ دختره. نفسی تازه کردم و با تأکید گفتم: _اما اینو یادت نره؛ همین که بدونی و شریکِ این ماجرا باشی، خودش جرم بزرگیہ و برای طنابِ دار کافیه. مطمئنی می‌خوای این بار رو به دوش بکشی؟ سهیل بی‌درنگ جواب داد: _از روزی که دیدم اون لاشخورها با خواھرم چیکار کردن، این طناب دار رو دور گردنم تصور کردم. گوشی را روی میز انداختم و به تاریکیِ اتاق خیره شدم؛ حالا دیگر تنها نبودم، و این، اولین قدمِ واقعی به سمتِ جهنم بود. صدای زنگِ در، تیز و ممتد توی گوشم پیچید؛ انگار داشت پرده‌ی صوتی‌ام را پاره می‌کرد. با تنی کوفته و چشمانی که از بی‌خوابی می‌سوخت، کشان‌کشان خودم را به در رساندم. دستگیره سرد بود. در را که باز کردم، راهرو خالی بود؛ فقط سکوتی سنگین و کش‌دار گلویم را می‌فشرد. نگاهم پایین افتاد؛ جعبه‌ای بزرگ، بسته‌بندی شده با کاغذی سیاه و سرد، درست وسط پادری رها شده بود. با تردید آن را داخل آوردم. بوی گس و زننده‌ای، شبیه به بوی فلز و گوشتِ مانده، از لای درزهایش به مشامم رسید. دست‌هایم می‌لرزید. بندهای جعبه را که باز کردم، تپشِ قلبم به شماره افتاد؛ نفسم میان قفسه‌ی سینه‌ام حبس شد. درِ جعبه که کنار رفت، انگار زمان ایستاد. نگاه خونین معصومہ خیرہ ی من بود؛ سرِ بریده‌اش، غرق در سکوتی ابدی میان آن مخملِ خونین… فریادی از گلویم بیرون پرید کہ دیوارهای خانه را لرزاند. چشمانم را باز کردم؛ تاریکی اتاق به سمتم هجوم آورد. نفس‌نفس می‌زدم دستانم را به پیشانی‌ام کشیدم و قطرات سردِ عرق را پاک کردم.
  5. پارت2 صورتش را چسباندم به صورتم. صدای نفس‌هایم مثل غرشِ یک حیوان زخمی بود. _بی‌گناه؟ فریادم سکوتِ اتاق را در هم شکست: _خترِ دو ساله‌ی من بی‌گناه نبود؟ اون موقع که دستش رو برام فرستادن، اون بی‌گناه نبود؟ اون فرق بین پلیس و آدم‌کش‌ها رو می‌دونست؟؟ ھااااا! تکانش دادم. چشم‌هایم از اشکِ خشم می‌سوخت، اما اشک‌های من از جنسِ خون بود. باصدایی کہ تحلیل رفتہ بود ادامہ دادم: _ اون از کارای باباش خبر داشت؟ اون می‌دونست که من دارم چیکار میکنم! نعمتی شروع کرد به گریه کردن. لرزشِ بدنش را زیر دست‌هایم حس می‌کردم. با صدایی که می‌لرزید، التماس کرد: _سرگرد… خواهش می‌کنم… آروم باش … انتقامتونو از خودش بگیرید… بی شرفم، اگه کمکتون نکنم… با تنفر، او را با تمامِ توان به سمت میز هل دادم. نعمتی با شدت به میز خورد. ایستادم، مستقیم روبروی او، و انگشت اشاره‌ام را مثل خنجری در هوا بالا آوردم. صورت خود را به صورتش نزدیک کردم تا فقط صدای نفس‌های من را بشنود. با صدایی که از شدتِ تهدید، پایین و لرزان اما مثل مرگ سنگین بود، گفتم: _ گوش کن ببینچی میگم محمد، اگه دربارہ این دخترہ، فقط یک کلمه، یہ کلمہ به گوش سرهنگ برسه‌… قسم می‌خورم که قاتلِ خودت می‌شم. فهمیدی یا نه؟! چند لحظه سکوتِ مرگبار حاکم شد. فقط صدای تیک‌تیکِ ساعت بود و نفس‌های بریده‌ی او. صاف ایستادم و نگاہ خشمگینم را حوالہ صورتش کردم . نعمتی سرش را به نشانه‌ی تسلیم پایین انداخت و لرزان از اتاق بیرون رفت. من ماندم و سکوتِ سنگینِ اتاق؛ دستم را روی عکسِ دختر گذاشتم، ناخن‌هایم را در کاغذ فرو کردم و زمزمه کردم: _به زودی می‌بینمت… خیلی زود. درِ خانه را پشت سرم بستم و قفل کردم. فضای خانه، سرد و بی‌روح بود؛ درست مثلِ درونِ خودم. عکسِ «نیاز» را از جیبم درآوردم و روی میزِ ناهارخوری، کنارِ یک لیوانِ خالی و نیمه‌پر از ویسکی انداختم. نورِ ضعیفِ چراغ‌قوه، روی صورتِ دختر می‌لغزید. گوشی را برداشتم و شماره‌ی سهیل را گرفتم. بعد از دومین بوق جواب داد: _بگو حامد. نفسم را با صدایی لرزان بیرون دادم: _آماده باش سهیل. بالاخره وقتشه که نفسِ ایرج رو ببریم. سهیل لحظه‌ای مکث کرد. صدایش مثل همیشه خونسرد بود، اما می‌شد کنجکاوی‌اش را حس کرد: _چی تو سرته؟ چطوری می‌خوای بهش برسی؟ با انگشت، روی عکسِ نیاز کشیدم. دندان‌هایم را روی هم فشردم و با صدایی که از خشم می‌لرزید، گفتم:
  6. پارت اول : شکار و طعمہ نورِ بی‌رمقِ لامپِ بالای سرم، روی پرونده‌ی «ایرج ملکی» می‌رقصید. برای بار هزارم، برای بار هزار و یکم… این دو سال مثل یک کابوسِ تکراری گذشته بود. هر شب، همان عکس‌ها، همان گزارش‌های بی‌مصرف و همان نام‌هایی که به بن‌بست می‌رسیدند. ایرج ملکی؛ مثل یک سایه‌ی لعنتی، همیشه یک قدم جلوتر از من بود. انگار از جنس دود بود؛ هر بار که فکر می‌کردم گیرش انداخته‌ام، از لای انگشت‌هایم می‌خزید و می‌رفت. بہ صفحہ مانیتور خیرہ شدہ بودم. باید چیزی پیدا میکردم تا بتوانم بہ وسیلہ آن ایرج را نابود کنم. نعمتی، روبه‌رویم ایستاده بود. سنگینیِ حضورش را حس می‌کردم، اما حوصله نداشتم نگاهش کنم. فقط می‌خواستم ردی پیدا کنم. یک شکاف، یک اشتباه، یک نقطه ضعف. صدای نعمتی سکوتِ اتاق را شکست: _جناب سرگرد این عکس رو دیدید؟ از مانیتور چشم برداشتم. نگاهش روی عکسی بود که تازه از منابعِ اطلاعاتی به دست آمده بود. پرسیدم: _کیه؟ نعمتی مکث کرد. _دخترِ ایرج ملکیه. تکان خوردنم غیر ارادی بود. احساس کردم یک جرقہ بہ مغزم خورد. عکس را از دست نعمتی قاپیدم و خیرہ ی دختر بچہ ی داخل تصویرشدم. چشم ھای عسلی اش... مرا یاد چشم ھای معصوم، الھہ انداخت. همان چشم‌هایی که آخرین بار دیدم، غرق در خون بودند. _دخترِ ملکی؟ تا الان پس کجا بود؟ چرا توی هیچ‌کدوم از پرونده‌ها نبود؟ نعمتی با لحنی که انگار داشت دنبال کلمات می‌گشت، گفت: _فرانسه‌ بوده. تازه چندروزہ برگشته ایران. پیش ایرج نیست اما آدمائ ایرج حواسشون بہ دخترہ ھست. _پیش کیہ پس؟ _ تنھاست. خونہ قدیمی مادربزرگش ساکنہ. در همان لحظه، برقِ بدجنسی در چشم‌هایم چرخید. ستاره‌ ای درخشان در دلِ تاریکی. هدف. بالاخره یک نقطه پیدا شده بود. قلبم تند زد، اما قبل از اینکه بتوانم لبخندِ پیروزمندانه‌ام را پنهان کنم، نعمتی کہ انگار بویِ خطر را حس کردہ بود. با عجله گفت: _سرگرد... دختره از کارای پدرش بی‌اطلاعه. اون اصلاً نمی‌دونه باباش چی کاره‌ست. مثل اینکه کسی با کفش به صورت من کوبیده باشد. با عصبانیتی که از دو سال سرکوب در من جمع شده بود، سر را از مانیتور برداشتم. نگاه خیره‌ام را به نعمتی دوختم. چشم‌هایم از شدت خشم می‌سوخت. _ خب که چی؟ به من چه! نعمتی عقب کشید. نگاهش پر از نگرانی و شرم بود. _ هیچی… فقط خواستم بدونید که دختره بی‌گناهه… در یک لحظه، تمامِ آن دو سالِ بی‌خوابی، آن دو سال پراز درد و نفرت در من منفجر شد. از جا پریدم. آن‌قدر محکم بلند شدم که صندلی با صدای گوش‌خراشی به عقب پرت شد. یقه‌ی لباس نعمتی را چنگ زدم و کشیدم سمت خودم.
  7. تاوان سرخ نویسندہ: م_ ملک #پلیسی #جنایی #عاشقانه #روانشناختی خلاصہ: سرگرد حامد محتشم پلیسی که زندگی‌اش را وقف مبارزه با مواد مخدر کرده بود، در یک شب، تمام معنای زندگی‌اش را از دست می‌دهد. وقتی سر بریده‌ی همسرش و دست کوچک دختر دو ساله‌اش در یک جعبه‌ی خونین به او تحویل داده می‌شود، دیگر عدالت برای او معنایی ندارد؛ تنها «انتقام» در رگ‌هایش جریان دارد. اوفقط یک هدف دارد: گرفتنِ تاوان از کسانی که فکر می‌کردند می‌توانند با خون، سکوت بخرند.
  8. عزیزم من دنبال یہ شخصیت مرد میگردم با بدن ورزیدہ و شونہ ھای پھن قد بلند وچشم وابروی پھن وقھوہ ای ریش ھای مرتب وکوتاہ و خرمایی و موھای متوسط نہ بلند نہ خیلی کوتاہ شخصیت رمان پلیسہ اما نمیخوام خیلی غیر مذھبی یا خیلی مذھبی دیدہ بشہ یہ ادم نرمال
  9. پارت 40 نگاهی تحقیرآمیز به نازنین انداخت و بعد، رو به من کرد. چشمانش از شدتِ تنش، کمی بی‌روح بود. با لحنی که انگار می‌خواست با دستور به من آرامش بدهد، گفت: _خانمِ هدایت… لطفاً بفرمایید سرِ میزِ خودتون بشینید. اجازه ندید محیطِ کار از نظم خارج بشه. یک نگاهِ چپ و تهدیدآمیز، طولانی و سنگین به نازنین انداختم؛ نگاهی که یعنی: «این ماجرا هنوز تموم نشده.» بدون اینکه کلمه‌ای از دهانم خارج شود، چرخیدم. با قدم‌هایی که می‌لرزیدند اما سعی می‌کردم با صلابت باشند، به سمتِ میزم برگشتم. با عصبانیتی که در تمامِ وجودم موج می‌زد، خودکار را از روی میز برداشتم و چنان با قدرت روی کاغذ فشار دادم که انگار دارم تمامِ خشمم را در قالبِ خطوطِ سیاه، روی آن کاغذها خالی می‌کنم. ساعت از پنج گذشته بود. وسایلم را با عجله در کیف ریختم؛ انگار می‌خواستم هر چه زودتر از این بنایِ بی‌روح و سنگین فرار کنم. بدنم هنوز از آن تقابلِ ظهر با نازنین می‌لرزید، اما این بار نه از ترس، که از یک خشمِ فروخورده. وقتی درِ شیشه‌ایِ اصلی را باز کردم ناگهان در جای خود خشکم زد. او آنجا بود. در سایه‌یِ ستونِ ورودی، درست جایی که نورِ خورشیدِ دمِ غروب، سایه‌ای بلند و بی‌حرکت روی زمین انداخته بود. ستار. با آن قامتِ بلند و چهره‌ای که انگار از سنگ تراشیده شده بود. خون در رگ‌هایم به جای گرما، یخ کرد. حتما سھراب در مورد مھران و مزاحمتش چیزی گفتہ بود. سھراب دھن لق ... با قدم‌هایی که سعی می‌کردم با آن‌ها غرورم را حفظ کنم، به سمتش رفتم. وقتی به فاصله‌ی چند قدمی رسیدم، بدون آنکه منتظرِ سلام یا احوالپرسی باشم، با لحنی که از شدتِ عصبانیت و شک، دورگه شده بود، پرسیدم: _چرا اومدی دنبال من؟ مگه من بچه‌ام که هر لحظه باید سایه‌به‌سایه‌ام باشید؟ نگاهش را از روی خیابان برداشت و مستقیم زل زد توی‌چشم‌های من. حتی پلک هم نزد. آن‌قدر نگاهش سنگین بود که حس کردم دارم زیر فشارِ یک وزنه‌یِ عظیم له می‌شوم. با همان لحنِ سرد و بی‌رحمانه‌اش، فقط گفت: _فکر کردی اومدم چون می‌خوام مراقبت باشم؟ حرفش مثل آبِ یخ روی پوستم نشست، اما من عقب ننشستم. با تندی و پرخاشگری گفتم: _آره! دقیقاً همینه! چون شماها فکر می‌کنید من یه بچه‌ی ضعیفم که هر بار یه اتفاق می‌افته، باید بیاید دنبال من… فکر می‌کنید من نیاز به مراقبت دارم، نه؟ ستار یک قدم جلو آمد. آن‌قدر نزدیک که مجبور شدم سرم را بالا بگیرم. فاصله را به‌شدت کم کرد و با صدایی که از شدتِ پایین بودن، بیشتر از فریاد، گوشم را پر می‌کرد، گفت: _ھیس... صداتو ننداز پس سرت! اگه واقعاً بچه نبودی، این‌طوری رفتار نمی‌کردی.
  10. پارت39 هنوز صدای قدم‌های مهران در فضای سالن محو نشده بود که پچ‌پچِ بقیہ دوباره اوج گرفت؛ انگار زنبورهای کارگری بودند که حالا سوژه‌ی جدیدی برای نیش زدن پیدا کرده بودند. خودکارم را آن‌قدر محکم بین انگشتانم فشار دادم که بندِ انگشتانم سفید شد. سرم را پایین نگه داشتم و سعی کردم نگاهم را روی ردیفِ اعدادِ گزارش قفل کنم، اما کلمات روی کاغذ می‌رقصیدند. حس می‌کردم تمامِ اتاق، با آن دیوار‌های شیشه‌ای و میزهای چیده شده، مثل یک قفسِ بزرگ است که من در مرکزِ آن نشسته‌ام و بقیه با چشمانِ کنجکاو، منتظرِ کوچک‌ترین لغزشِ من هستند. صدای صندلیِ «نازنین» از پشتِ سرم بلند شد. با صدایی که سعی می‌کرد به‌ظاهر آرام باشد، اما طنینی از کنایه داشت، به مائدہ گفت: _خدا بدہ شانس! مردم چہ کیس ھای خوبی ھم گیر میارن... اون وقت منو تو یہ مگس تلخ ھم نمیاد سمتمون صدایِ خنده‌یِ ریزی که به دنبالش آمد، مثل خراشی روی اعصابم نشست. چقدر این محیط برایم تنگ و خفقان‌آور شده بود. می‌خواستم بلند شوم، گزارش‌ها را جمع کنم و از این شرکت بزنم بیرون، اما می‌دانستم که فرار کردن فقط سوژه‌ی آن‌ها را داغ‌تر می‌کند. نفسم را با حرص بیرون دادم، اما آرامشِ درونی‌ام در همان لحظه فرو ریخت. دیگر سکوت، برایم معنای آرامش نداشت.نمی‌دانم چطور، اما ناگهان بلند شدم. صدای برخوردِ صندلی با کفِ زمین، مثل شلیکِ گلوله‌ای در فضایِ سنگینِ سالن پیچید. سکوتِ ناگهانی و سنگینی برقرار شد. قدم‌هایم را، سنگین و بی‌صدا، به سمتِ میزِ «نازنین» برداشتم. وقتی مقابلش ایستادم، متوجه‌ی تفاوتِ قدِمان شدم. او کمی از من بلندتر بود، اما این موضوع مانعِ نمی‌شد؛ ناچار شدم سرم را کمی بالا بیاورم تا مستقیم در چشمانِ پر از کینه و حسادتش خیره شوم. نازنین، که از دیدنِ ایستادنِ ناگهانی من شوکه شده بود، سعی کرد با یک پوزخندِ بی‌رحمانه، برتریِ کاذبِ خود را حفظ کند. لب‌هایم را کج کردم و با صدایی که مخصوصِ تحقیر کردن بود، گفتم: _ببین میدونی چیہ؟ آدم وقتی زیادی زهر باشه، همه سعی می‌کنن هر طور شده تفش کنن بیرون. نازنین که از برخوردِ مستقیمِ من جا خورده بود، اما نمی‌خواست عقب بنشیند، با چهره‌ای برافروخته و چشمانی سرخ‌شده، یک قدم به سمتِ من جلو آمد. دستش را در هوا تکان داد، انگار می‌خواست با تندی و بی‌احترامی، من را به عقب براند یا حتی ضربه‌ای بزند. اما قبل از اینکه دستش به من برسد، سایه‌یِ مردی میانِ ما افتاد. _خانم ھا! خانما! لطفا... صدایِ بم و جدیِ یکی از کارمندانِ بخشِ حسابداری که به نظر می‌رسید از آن دسته آدم‌های خشک و قانون‌مدار باشد، فضا را شکافت. او با چهره‌ای که نشان از ناراحتی از این جنجال داشت، میانِ ما قرار گرفت و با لحنی تند اما محترمانه گفت: _زشتہ... اینجا محیطِ کاره، نه میدونِ جنگ. این‌جور برخوردها اصلاً برازنده‌ی اینجا نیست. این خالہ زنک بازی ھا بمونہ بیرون از شرکت...
  11. پارت38 آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم بوی ملایم و تلخِ عطرش را که با سرمای صبح در هم آمیخته بود، حس کنم. خم شد، دستش را لبه‌ی میز کارم گذاشت و نگاهش… نگاهش به جای اینکه دنبال گزارش‌ها یا پرونده‌های روی میز بگردد، مستقیم در چشم‌های من لنگر انداخت. نگاهش نه از جنسِ دستور بود و نه از جنسِ سوال؛ انگار داشت با یک نگاهِ خیلی عمیق و ناخوانده، توی روحم نفوذ می‌کرد. در همین حال، از گوشه‌ی چشمم، لرزشِ لب‌های دوتا از همکارها در نیم‌رخِ سالن را دیدم. سرشان را پایین انداخته بودند و پچ‌پچ‌هایشان، مثل زنبورهای مزاحم، مستقیم می‌نشست توی گوشم. _دیدی؟ مهران اومد سمتش… _خب معلومه، اول که مخِ مهندس بخشی رو زد، حالا انگار نوبت مهندس منفرده… _واقعاً معلوم نیست این بار قرارِ چقدر از این شرکت کم بشه… صدای خنده‌ی ریز و پنهانی‌شان مثل یک خراش روی گلویم نشست. صدای ضرب‌آهنگِ انگشتان مهران روی لبه‌ی میز، اعصابم را بیش از پیش تحریک می‌کرد. لبخند کجی که بر گوشه‌ی لبانش نشست، به‌اندازه‌ی تمام حرف‌های نزده‌اش آزاردهنده بود. با همان لحنِ متین و آرامشِ همیشگی‌اش گفت: _صبح به این زودی و این‌قدر اخمو؟ فکر نمی‌کردم محیطِ کار بتونه این‌قدر زود انرژیِ آدم رو تخلیه کنه. سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. در پسِ آن نگاهِ به‌ظاهر دوستانه، نوعی اشرافِ آزاردهنده به تمامِ آشفتگی‌های درونی‌ام موج می‌زد. انگار تمامِ زوایای پنهانِ شبِ گذشته، مثل کتابی گشوده پیش رویش بود. با لحنی که سعی داشتم لرزشی در آن نباشد، گفتم: _اعصابِ من به محیط ربطی نداره، مھندس. بهتره بگید بامن چی کار دارید، تا وقتِ همه‌مون گرفته نشه. خنده‌ی کوتاهی کرد، همان خنده‌ی مخصوص به خودش که همیشه احساسِ ناامنی را در دلم بیدار می‌کرد. کمی به سمتم متمایل شد، انگار می‌خواست فاصله‌ی میانمان را بیش از پیش از میان ببرد. _وقت؟ کی به وقت اهمیت می‌ده؟ وقتی آدم یه چیزِ مهم‌تر رو کنارش داشتہ باشه، وقت کہ چیزی نیست. اخم کردم و مستقیم توی چشم‌هایش زل زدم. _نمی‌دونم دارید در مورد چی حرف می‌زنید، ولی اینجا شرکتِ. جایِ این‌جور حرفا نیست. مهران انگار نه انگار! خیلی ریلکس شانہ اش را بالا انداخت و گفت: _ نگران نباش حریر، من اون‌قدرها هم که بقیه فکر می‌کنن بی‌رحم نیستم. فقط دیدم گرفتہ ای … دلم نمی‌خواست امروزِت این‌قدر سنگین شروع بشه. با این حرف، یک چشمکِ سریع زد و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ، چرخید با همان قدم‌های آرام و مطمئنِ همیشگی، دور شد. اما نگاهِ بچه‌های بخش حسابداری هنوز روی من سنگینی می‌کرد. سعی کردم بی‌توجه به آن‌ها، خودم را در میان گزارش‌های روی میزم غرق کنم، اما انگار تمامِ تمرکزم مثلِ پرنده‌ای زخمی، در هوایِ اتاق، میانِ نگاهِ مهران و پچ‌پچ‌های همکاران، پرسه می‌زد.
  12. سلام ھانیہ جان گفتید در مورد مقام ویراستاری بھتون پیام بدم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      فرقی نداره

    3. Nawrgoon

      Nawrgoon

       

       

      آخہ ھرچی مینویسم پاک میشہ 

      میزنہ محتوای شما توسط ویرایشگرپاک شد

    4. هانیه پروین

      هانیه پروین

      ارسال کردین خوشگلم پیامتون اومد واسم

  13. سلام درخواست مقام ویراستاری رو دارم
  14. پارت37 با حرص یک مشتِ دیگر آب به صورتم پاشیدم و زیر لب به دست‌وپایِ خودم بد و بیراه گفتم. در آینه برایِ خودم شکلک درآوردم؛ دختری که انگار همین الان از یک میدان جنگ فرار کرده بود، اما جنگش با خودش بود. با حرص موهای خیس و پرده‌ای‌ام را از روی پیشانی‌ام کنار زدم، اما آن‌ها با لجبازی بیشتری به پوست صورتم چسبیدند. «برات متاسفم حریر! ترسوی بدبخت... شوھر نگین اگر میدونست تو چقدر ترسویی کہ ھیچ وقت وارد بازیت نمیکرد...» انگشتم را بہ سمت آیینہ گرفتم و باغیظ غریدم: «تو یہ فاجعہ ی متحرکی!» بعد با دستمالی که کنار روشویی بود، بی‌دقت صورتم را خشک کردم. هر چقدر بیشتر به خودم نگاه می‌کردم، بیشتر حرصم میگرفت. دستمال را روی روشویی پرت کردم و آخرین نگاه را به تصویرِ کلافه‌ی خودم در آینه انداختم. چشم‌های قهوه‌ای‌ام، حتی در این وضعیتِ به‌هم‌ریخته، آرام بودند. این چشم ھا را از مادرم بہ ارث بردہ بودم؛ او ھم ھمیشہ ھمینقدر آرام بود حتی وقتی ماھرخ (ھمسراول پدرم) جلوئ ھمسایہ ھا مادرم رایک زن خطاکار و ھرزہ خطاب کرد... وقتی نگاہ ھمسایہ ھا روی مادرم سنگین شدہ بود و بانفرت ازش رو میگرفتن؛ بازھم آروم بود. شاید پدرم ھم عاشق ھمین آرامش محض چشمان مادرم شدہ بود. با عجله از دستشویی بیرون آمدم. دیگر وقتِ فکر کردن به هیچ‌چیز نبود. باید سریع حاضر می‌شدم و خودم را به شرکت می‌رساندم. ساعت را نگاه کردم؛ لعنتی! دیر شده بود. صبحانه را که کلاً فراموش کردم. در هال، سهراب روی مبل نشسته بود و با موبایلش ور می‌رفت. انگار نه انگار که من داشتم مثلِ دیوانه‌ها توی خانه می‌دویدم. سرش را بلند نکرد، حتی وقتی از کنارش رد شدم. معلوم بود هنوز از برخوردِ دیشب، دلخور و ناراحت است. حتی پیشنهاد نداد که من را بہ شرکت برساند. خب تقصیر خودش بود؛ نباید جلوی ھمکارم بامن مثل یک بچہ برخورد میکرد. کت و کیفم را برداشتم و با عجله به سمت در دویدم. هوایِ صبحگاهیِ تهران، با تمامِ آلودگی‌اش، برایم تازگی داشت. اما نه آن‌قدر که بتواند تلخیِ صبحِ پر از استرسم را از بین ببرد. حالا باید خودم را به شرکت می‌رساندم و امیدوار بودم که آنجا هم خبری از درگیریِ فیزیکی یا ذهنیِ دیگری نباشد. با قدم‌های تند و نفس‌های بریده‌بریده، وارد شرکت شدم. صدای برخورد پاشنه‌های کفشم روی سنگ‌های براقِ لابی، انگار داشت با ضربان قلبِ پریشانم مسابقه می‌داد. فقط یک چیز توی سرم بود: «برس به میزت، کیف رو بذار، و خودت رو غرقِ کار کن.» می‌خواستم هرچه سریع‌تر پناه بگیرم به اون میزِ کارم؛ جایی که حداقل قوانینِ رسمی، از آشفتگیِ بی‌قاعده‌ی زندگیِ شخصی‌ام امن‌تر بود. اما شرکت، مثل همیشه، با همان سکوتِ پر از پچ‌پچِ همیشگی منتظرم بود. درست وقتی که داشتم با بی‌دقتی کیفم را روی میز می‌گذاشتم، یک سایه‌ی بلند روی میز کارم افتاد. نگاهم که به بالا افتاد، مهران را دیدم. ایستاده بود؛ با همان استایلِ همیشه مرتب و نگاهی که انگار همیشه یک جور تمسخر پنھان درونش موج میزد. خیلی نزدیک ایستاده بود.
  15. خیییلی قلمتو دوست دارممم😍 واقعا قشنگ مینویسی
  16. پارت36 همان جا خشکم زد. سریع دستم را پایین آوردم و سعی کردم با یک حرکتِ انتحاری، موهایم را پشتِ گوشم بگذارم ولی فقط اوضاع بدتر شد! لبه‌ی بلوزِ کوتاهم بالا رفت و ناگهان گوشه‌ای از ران پاهایم در برابر دیدگانِ او نمایان شد. احساس کردم خون به صورتم دویده. دوباره هول شدم و با عجله سعی کردم خودم را صاف و مرتب کنم، اما در این میان، چشم‌هایم از شدت شوکه شدن و خجالت، گرده گرد شده بود. ستار که انگار از این نمایشِ مسخرہ ی من تعجب کرده بود، نگاهش را روی من ثابت نگه داشت. ابرویش را کمی مایل کرد و با آن لحنِ همیشگی‌اش پرسید: «حریر، چیزی شده؟ خواب دیدی؟» لحظه‌ای مکث کردم. گیج بودم؛ بینِ آن اراده‌ی پرشورِ چند لحظه پیش و این وضعیتِ مضحکی که در آن گیر کرده بودم، انگار مغزم قفل کرده بود. اما سریع خودم را جمع و جور کردم، لبخندِ دندون نمایی زدم تا نگذارم بفهمد چقدر از درون بھم ریختہ ام و با لحنی که سعی می‌کردم کاملاً عادی به نظر برسد، گفتم: «نه بابا، خوبم… خواب ندیدم! اوووم... صبح بخیر! بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، خودم را توی اتاق پرت کردم و در را کوبیدم. پشتِ در ایستادم؛ سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت و نفس‌های بریده‌بریده‌ام در سکوتِ اتاق می‌پیچید. 《احمق، احمق، احمق!》این تنھا چیزی بودکہ در سرم میچرخید. خودم را به خاطرِ آن‌همه ناشی گری بہ باد ناسزا گرفتم. حرصم گرفته بود؛ از شدتِ خشم و حرصی که داشت خفه‌ام می‌کرد، دستم را میان موهایم فرو کردم و با چنان خشونتی آن‌ها را کشیدم که ریشه‌های مویم درد گرفت. هنوز داشتم توی گلویم جیغ‌های بی‌صدا می‌کشیدم که صدای ضربه‌های بی‌خیالِ کسی به در خورد. انگار داشت روی طبل می‌کوبید نه درِ اتاق. صدایِ بم و کش‌دارش از پشتِ در پیچید توی گوشم: _حریر؟ ای بابا… باز قفل کردی که؟ می‌گم اون شارژرِ منو تو برداشتی؟ بگو کدوم گوری گذاشتیش باز پیداش نمیکنم نیم‌ساعته دارم کلِ خونه رو زیر و رو می‌کنم... درو چرا قفل کردی باز کن ببینم! سھراب بود؛ دراین خانہ ھرچہ گم میشد قطعا گردن من می افتاد. با کرختی از جا بلند شدم و در اتاق را باز کردم. یک دستش را بالای سرش بہ چارچوب در تکیہ دادہ بود و دست دیگرش را بہ کمرش زدہ بود و نگاهِ شاکی و پرسش‌گرش مستقیم روی صورتم قفل شده بود. سریع چشم چرخاندم و راهرو را نگاه کردم؛ خبری از ستار نبود؛ نفسم را آسودہ بیرون فرستادم و روبہ سھراب گفتم: _کی گفته من برداشتم؟ من با شارژرِ تو چیکار دارم؟ _کی جز تو برمیدارہ؟ دہ بار خودم مچتو گرفتم بچہ! در اتاقو چرا قفل کردہ بودی؟ چشم‌هایم را از کلافگی در حدقه گرداندم. همان‌طور که با شانه‌هایی افتاده از کنارش رد می‌شدم تا به دستشویی بروم، توپیدم: _ ولکن سهراب، شارژرت رو می‌خوای؟ من برنداشتم، برو بگرد پیداش کن! پرویی زیر لب نثارم کرد… بی‌خیال و بی‌حوصله، خودم را داخل دستشویی کشیدم. کف دست‌هایم را پر از آب کردم و با حرص به صورتم پاشیدم. بار اول، بار دوم… سردیِ آب پوستِ گرگرفته‌ام را سوزاند و کمی از آن حرصِ بی‌پایانی که داشتم فروکش کرد. سرم را بلند کردم و به آینه خیره شدم. قطرات آب از لبه‌های آینه پایین می‌خزیدند و روی روشویی ردی از خیسی به جا می‌گذاشتند، درست مثلِ من که داشتم از شدتِ کلافگی می‌ترکیدم. به تصویرم در آینه نگاه کردم؛ چهره‌ی یک «دست‌وپاجلفتیِ تمام‌عیار» مقابلم بود. موهایم که تازه مدلِ پرده‌ای کوتاه کرده بودم، خیس شده و کج و معوج روی پیشانی‌ام چسبیده بود و نیمی از چشم و ابروهای قهوه‌ای‌ام را پوشانده بود. با نوک انگشت مژه‌های خیس و تاب‌دارم را که حالا به هم چسبیده بودند، از جلوی چشمم کنار زدم. گونه‌های برجسته‌ام از فشارِ آبِ سرد گل‌انداخته بود و پوستِ سفیدم خیسِ خیس بود. با خودم فکر کردم: «واقعاً که بی عرضہ ای حریر! اینقدر از ستار حساب میبری کہ با دیدنشم ھول میکنی بعد واسہ خودت خط ونشونم میکشی؟! ھہ...»
  17. پارت35 حالا که به قلبِ ماجرا رسیده بودم، باید تصمیم می‌گرفتم که با این “گنجینه‌ی خطرناک” چه کنم. تراشه را در دستم چرخاندم و بعد، بی‌خیالِ آن، خودم را روی تخت انداختم. سقف اتاق را خیره شدم؛در ذهنم، یک تصویرِ روشن و ساده ساخته بودم. تصویرِ خودم و حریر، خیلی دور از اینجا، جایی که نه خبری از بزرگ‌نیا باشد و نه از این همه تعقیب و گریز. با آن پول‌هایی که به دست آوردہ بودم ، می‌توانستیم از این کشور برویم و جایی را پیدا کنیم که فقط آرامش معنا داشته باشد. نیم میلیارد دلار، مبلغ کمی نبود؛ مبلغی که می‌توانست برای ما یک زندگیِ کاملاً جدید و بی‌دغدغه بخرد. اما برای اینکه این آرامش واقعی باشد فقط کافی بود این تراشه را برایش پس بفرستم. یک معامله‌ی ساده و بی‌صدا. تراشه برمی‌گشت و در عوض، بزرگ‌نیا باید فراموش می‌کرد که من اصلاً وجود دارم. اگر این اطلاعات را به دستش برگردانم، دیگر دلیلی برای پیدا کردن من نخواهد داشت. این تنها راهی بود که می‌توانستم مطمئن شوم، حتی وقتی در دورترین نقطه‌ی دنیا با حریر نشسته‌ام، سایه‌ی او را پشت سرم حس نخواهم کرد. این تراشه، هم با تمامِ سختی‌هایش، حالا تبدیل به بلیطِ خروج ما از این بازی شده بود. این فکر را هم به گوشه‌ای از ذهنم سپردم و خوابیدم. ****** حریر: صدایِ آلارمِ گوشی مثلِ یک حمله انتحاری، سکوتِ اتاق را منفجر کرد. لای چشم‌هایم را باز کردم؛ انگار یک نفر با چکش بہ جان مغزم افتاده بود. غلت زدم و نشستم. موهایم؟ دقیقاً شبیه آشیانه‌ی کلاغی بود که بعد از یک طوفانِ سهمگین، تازه رسیده باشد خانه! چشمم به آینه‌ی قدیِ گوشه‌ی اتاق افتاد. تصویرِ یک موجودِ ژولیده با لباس خواب گل‌گلی که گویی با بالشت کشتی گرفته بود، بهم زل زده بود. هنوز گیجِ خواب بودم که صدایِ کلفت و قاطعِ ستار مثلِ یک فیلمِ تکراری در مغزم پلی شد: «من تو رو به غریبه نمی‌دم.» پوزخند زدم و دستم را با بی‌خیالیِ تمام در هوا تکون دادم، انگار داشتم یک پشه‌ی مزاحم را دور می‌کردم: «هه! فکر کرده بابامہ که واسم تعیین تکلیف می‌کنه؟ واقعاً که…» چشم‌هایم را در حدقہ چرخاندم: «تقصیرِ خودمه که هرچی می‌گه حرفشو گوش میکنم.» ناگھان انگار کہ برقِ سه‌فاز بہ بدنم وصل کرده باشند ؛ از روی تخت پایین پریدم. انگشتم را با قدرت در هوا تکان دادم و رو به فضای خالیِ اتاق، با لحنی که سعی می‌کردم خیلی تهدیدآمیز باشد، خط و نشان کشیدم: «آقای ستار خان! این بازیِ “من گفتم، تو بگو چشم” تموم شد. از امروز دیگه به هیچ‌کس اجازه دخالت نمی‌دم!» با همان انگشتِ تهدیدکننده که هنوز رو هوا بود و قیافه‌ی مصممی که البته با آن موهایِ فرفری و درهم‌تنیده بیشتر شبیه کاراکترهایِ کارتونی بود، با اعتماد به نفسِ کاذبِ عجیبی درِ اتاق را باز کردم و … و درست همان‌جا، درِ اتاقِ کناری باز شدو ستار جلویم ظاهر شد. ابروهاش را بالا انداخت و با یک لبخندِ کج، از فرقِ سر تا نوکِ پایِ ژولیده‌ام را برانداز کرد.
  18. پارت34 هر کدام از ماشین‌ها دو سرنشین داشتند و انگار که گوشِ تیز کرده باشند، حواسشان به خانه‌ی حریر بود. حسِ بدی بهم دست داد. برای اینکه جلبِ توجه نکنم و کسی به من شک نکند، سریع ماشین را روشن کردم و آرام به سمتِ انتهایِ کوچه به حرکت در آمدم. اما تا از آن کوچه بیرون آمدم، شروع کردم به عوض کردنِ مسیر. پیچیدم در خیابانِ اصلی، چند تقاطع را رد کردم، واردِ یک کوچه‌ی فرعی شدم و دوباره به مسیرِ اولم برگشتم. چندین بار این کار را تکرار کردم، تا وقتی که کاملاً مطمئن شدم هیچ ماشینی دنبالم نیست. آن وقت بہ سمت خانہ راندم. با وجودِ تمامِ این اتفاقات، ذهنم هنوز درگیرِ حریر بود. آن حسِ غریب، آن یادآوریِ ناگهانی… باید راهی پیدا می‌کردم تا دوباره او را ببینم. ماشین را در محلی امن، کمی دورتر از خانه‌ پارک کردم. حتی در تاریکی شب هم نمی‌خواستم با نور چراغ‌های ماشینم، توجه کسی را به خودم جلب کنم. در حالی که به سمت خانه‌ام قدم برمی‌داشتم، ناگهان ایستادم. صدای خش‌خشِ برگ‌های خشک زیر پای کسی در نزدیکیِ درِ ورودی، سکوت شب را شکسته بود. قلبم یک ضربه سنگین خورد. به سرعت بدنم را به دیوارِ سردِ ساختمان تکیه دادم و در سایه‌ها فرو رفتم. چشم‌هایم را تیز کردم.مطمئن بودم کسی دنبالم نکردہ بود. نفسم را در سینه حبس کردم. در میانه‌ی تاریکی، سایه‌ای را دیدم که لرزشی در حرکتش بود. انسان نبود؛ فقط یک گربه بود که از روی دیوار پرید. اما این آرامشِ کاذب، حالم را بدتر کرد. این یعنی من دیگر نمی‌توانستم حتی در تنهاییِ خودم هم احساس امنیت کنم. ارام بہ سمت خانہ قدم برداشتم. کلید را در قفل انداختم و وارد شدم. بوی نمِ ملایم و آشنایِ دیوارهای کاهگلیِ ساختمان به مشامم رسید. اینجا برای من فقط یک سقف نبود؛ یک پناهگاه بود. لبخندِ ناخودآگاهی روی لبم نشست. نگاهم به پرده‌ی حریرِ کنار پنجره افتاد که با وزش ملایم بادِ شبانه، آرام تکان می‌خورد. دلم می‌خواست «حریر» اینجا بود. چقدر این محیط برایش قشنگ بود… چقدر دوست داشتم یک شب، فارغ از تمام هیاهوهای شهر، در همین خانه‌ی دنج کنارم بنشیند و با هم به این رقصِ پرده نگاه کنیم و من برایش از تمام زیبایی‌های زندگی بگویم. در را بستم وخودم را روی مبل انداختم و به پشتیِ مبل تکیه دادم. این چند وقت، روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته بودم. همه چیز داشت سر جای خودش قرار می‌گرفت. بالاخره توانسته بودم ستار را متقاعد کنم؛ اعتمادی که ذره‌ذره به دست آمده بود، حالا مثل یک گنجینه برایم ارزشمند بود. ستار دیگر آن نگاهِ پر از تردیدِ اول را نداشت. سهراب آن‌قدر راحت به من اعتماد کرده بود که به‌سادگی مرا با خودش به جمع دوستانش می‌برد؛ و اگر مهمانی یا دورهمی‌ای بود، همیشه از من می‌خواست همراهش باشم. حس می‌کنم این اعتماد و حسِ رفاقتِ عمیقِ سهراب به من، در رسیدنِ سریع‌ترم به حریر هم کمک می‌کند. از روی مبل بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق خواب رفتم؛ جایی که نورِ مهتاب از پنجره‌ی کوچک روی زمین افتاده بود. نزدیکِ گلدانِ سفالیِ گوشه‌ی اتاق ایستادم. همان‌جا بود؛ جایی که هیچ‌کس حتی فکرش را هم نمی‌کرد. انگشتانم را در خاکِ سردِ گلدان فرو بردم و کمی آن را کنار زدم. بعد از چند ثانیه، نوک انگشتانم به لبه‌ی سختِ آن قطعه‌ی کوچک خورد. تراشه را بیرون کشیدم و خاک‌های رویش را با دستمالی تمیز کردم. زیر نورِ کم‌سوی چراغ مطالعه، به آن قطعه‌ی کوچکِ سیاه نگاه کردم؛ تراشه‌ای که تمامِ دنیای «بزرگ‌نیا» را لرزانده بود. همه‌ی مدارک، همه‌ی آن حرف‌های ناگفته و اسنادِ فسادی که می‌توانست در یک لحظه همه‌چیز را برای او تمام کند، داخل همین مربعِ کوچکِ فلزی پنهان بود. نورِ ناچیزی که روی سطحِ صیقلی‌اش بازتاب داشت، در چشمانم می‌درخشد. سنگینیِ آن در کفِ دستم، یادآورِ تمامِ خطرهایی بود که در این مدت پشتِ سر گذاشته بودم.این قطعہ کوچک، پارادوکسِ محضِ زندگیِ این روزهای من بود. می‌دانستم که این تراشه، هم تنها ضامنِ زنده‌ ماندنم است و هم ریسمانی که هر لحظه ممکن است مرا به کامِ مرگ بکشاند. تا وقتی این اطلاعات دستِ من بود، بزرگ‌نیا نمی‌توانست بی‌گدار به آب بزند، اما همین حقیقت، مرا به هدفِ اصلیِ او تبدیل می‌کرد؛ هدفی که هر لحظه ممکن بود سایه‌ای در تاریکی شود و به سراغم بیاید. دیگر راه برگشتی نبود؛
  19. پارت33 سرم را بالا آوردم و درست در فاصله‌ی چند سانتی‌متری، با دو جفت چشمِ مشکیِ آشنا روبه‌رو شدم. چشم‌ها را می‌شناختم… اما صاحبشان را نه. برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم؛ من مبهوت، او هم انگار کمی غافلگیر. هنوز دستش دور کمرم بود و همین نزدیکیِ ناگهانی، ضربان قلبم را تندتر کرد. آن طرف‌تر، ستار که کنار دیوار ایستاده بود، با اخم به صحنه نگاه می‌کرد. معلوم بود از این برخورد اصلاً خوشش نیامده. گلویش را صاف کرد و با لحنی که کمی عصبی به نظر می‌رسید گفت: —حریر... حواست کجاست! به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر نزدیکش ایستاده‌ام. سریع یک قدم عقب رفتم و صاف ایستادم. او هم دستش را از دور کمرم برداشت. خیلی خونسرد دستی به کت تیره‌اش کشید، انگار می‌خواست چین افتاده‌ی پارچه راصاف کند، بعد با لبخندی کوتاه و مودب نگاهم کرد. لبخندش عجیب آرام بود؛ آن‌قدر آرام که بیشتر دستپاچه‌ام می‌کرد. چیزی نگفتم. فقط ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. چند لحظه بعد برگشت سمت ستار. —خب... ستارجان من دیگہ رفع زحمت کنم، فردا میبینمت. صدایش در راهرو پیچید. همان لحظه بود که قلبم یک‌دفعه تندتر زد. این صدا… انگار جایی در حافظه‌ام گیر کرده بود. آشنا بود، خیلی آشنا. ناخودآگاه دوباره به صورتش خیره شدم؛ دقیق‌تر نگاه کردم، انگار می‌خواستم از دل خطوط چهره‌اش چیزی بیرون بکشم که به یادم بیاورد از کجا می‌شناسمش. اسم «عماد» مثل جرقه‌ای از ذهنم گذشت. قلبم محکم به سینه‌ام کوبید. نه… غیرممکن بود. عماد این شکلی نبود. قیافه‌ی این مرد هیچ شباهتی به عماد نداشت. نه نگاهش، نه صورتش… هیچ‌کدام. اما با این حال، آن صدا… لعنتی چرا این‌قدر شبیه صدای او بود؟ جلوی در ایستاده بودم و خیره شده بودم به همان غریبه‌ای که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. انگار مغزم گیر کرده بود روی صورتش، روی صدایش… هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم باید جایی دیده باشمش، اما هیچ چیز واضحی یادم نمی‌آمد. صدای ستار مرا از فکر بیرون کشید. با لحنی که کاملاً حرص تویش پیدا بود گفت: _حریر جان... سرراہ وایسادی. یک‌دفعه به خودم آمدم. سریع کنار رفتم و توی دلم به خودم فحش دادم. امشب دقیقاً چه مرگم شده بود؟ از وقتی سوار ماشین سهراب شده بودم فقط داشتم سوتی می‌دادم. غریبه ھمچنان لبخند بہ لب داشت و نگاھم میکرد. بعد با ستار دست داد و از در بیرون رفت. نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کمی کنار زدم و خیره شدم به حیاط. تازه رسیده بود کنار سهراب. با هم دست دادند و احتمالاً داشتند احوالپرسی می‌کردند. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم و بیشتر گیج می‌شدم. این آدم برایم عجیب آشنا بود… خیلی آشنا. داشتم بین فکرهایم دنبال جواب می‌گشتم که ناگهان نفس‌های گرم ستار را کنار گوشم حس کردم. آن‌قدر نزدیک بود که یک لحظه جا خوردم. آهسته، طوری که انگار می‌خواست فقط من بشنوم، پچ زد: _خوشتیپ بود نہ؟ با صدایش ھینی کشیدم وترسیدہ بہ عقب برگشتم. با تعجب نگاھش کردم. فقط چند میلی‌متر فاصله بین ما بود؛ آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم نفس گرمش را روی صورتم حس کنم. انگشت اشاره‌اش را به سمت سهراب و مرد ناشناس در حیاط گرفت و گفت:_اونی که کنار سهرابه رو میگم. خیلی خوشتیپہ ، نه؟ آدم یادِ بازیگرای ترکی میوفتہ... _نہ.. یعنی نمیدونم... چہ ربطی بہ من دارہ؟! _نمی‌دونم، تو بگو؟ چشات دنبال چی می‌گرده؟ همان‌طور که ستار حرف می‌زد، مرد ناشناس سرش را برگرداند و نگاهش برای یک لحظه با من تلاقی پیدا کرد. همان چشم‌های مشکی… همان آشناییِ گیج‌کننده. دلم ریخت. انگار همین الان همه‌چیز را فراموش کرده بودم و دوباره همان حسِ اول سراغم آمده بود. _نمی‌دونم… زیر لب گفتم و سعی کردم نگاهم را از او بگیرم. پردہ را انداختم وکاملا سمت ستار برگشتم. لبخندی مرموز روی لبش بود. قبل از آنکه فرصت کنم از زیر نگاهش بگریزم، روی صورتم خم شد... نزدیک بود خیلی نزدیک... ضربان قلبم بالا رفت. گرمایِ نفس‌هایش پوستم را سوزاند و بعد، چیزی درونم فروریخت؛ ستار، انگار که متوجه‌ی آشفتگیِ درونم شده باشد، مکث کرد. بعد، با صدایی که انگار از اعماقِ گلویش بیرون می‌آمد و هر کلمه را با تأکیدِ خاصی ادا می‌کرد، پچ‌ زد: _دل نبند... حریر... صدایش نفسِ گرمش را روی گونه‌ام ریخت و هر حرفش مثل یک مُهرِ داغ، روی قلبِ وامانده‌ام نشست: من... تورو... بہ...غریبہ ھا... نمیدم. ابروهایم ناخودآگاه در هم گره خورد. چرا این‌قدر مالکیت در صدایش بود؟ احساس کردم در این جمله، چیزی فراتر از یک برادرانه ساده نهفته است؛ چیزی که مرا بیشتر گیج می‌کرد. رفتارھای ستار برایم قابل درک نبود. درست در اوجِ همین افکارِ درهم و کشاکشِ درونم، ناگهان در باز شد و سهراب با موجی از هیجان وارد اتاق شد. حضورش مثلِ وزیدنِ بادی ناگهانی، غبارِ تنشِ سنگین بینِ من و ستار را کنار زد. ستار کمی عقب رفت، فاصله‌اش را بیشتر کرد و سهراب، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و کاملاً بی‌خبر از حالِ من، با شور و شوقِ وصف‌ناپذیری شروع به صحبت کرد؛ از «آزاد» و قراردادی که بسته بودند. سهراب با اطمینان می‌گفت آزاد فرجام، همان شانسِ بزرگی بود که بالاخره به سمتشان آمده بود و باید تا می‌توانستند او را نگه می‌داشتند. تازه در آن لحظه بود که فهمیدم اسمِ آن غریبه‌ی آشنا، «آزاد» بود. بی اھمیت بہ حرف ھای سھراب از پلہ ھا بالارفتم و وارد اتاقم شدم. حتی لباس‌هایم را هم عوض نکردم. روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هایم را به سقف دوختم. اما هرچه بیشتر خیره ماندم، تصویرِ همان صحنه دوباره جلوِ چشمم آمد؛ همان لحظه‌ای که ناخواسته در آغوشِ آزاد افتاده بودم. انگار آن اتفاق هنوز تمام نشده بود و مدام در ذهنم تکرار می‌شد. آن چشم‌ها… آن صدا… هر دو به طرز عجیبی آشنا بودند. هر بار که به یادشان می‌افتادم، حس نامعلومی در دلم می‌افتاد؛ حسی که نه می‌توانستم برایش اسم بگذارم، نه می‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. عماد: همین که از خانه‌ی ستار بیرون آمدم، حسِ عجیبی وجودم را فرا گرفت. انگار تمامِ اتفاقاتِ گذشته در ذهنم مرور می‌شد. درِ خانه‌ی ستار را پشتِ سرم بستم و به سمتِ ماشینِ آخرین مدلِ مشکی‌رنگم که بیرون پارک کرده بودم، رفتم. یک «KMC K7» بود؛ خودرویی که هم شیک بود و هم پرقدرت، و در خیابان‌ها کاملاً چشم‌نواز. سوار شدم و همان‌طور که ماشین را روشن می‌کردم، سرِ سنگینم را روی فرمانِ چرمی‌اش گذاشتم. تصویرِ حریر در ذهنم زنده شد. آن نگاهش، آن لحظه‌ی کوتاه که انگار مرا شناخت، اما نه به طور کامل. حس کردم که یادش آمده، اما نه آن‌طور که من دلم می‌خواست. باید صبور می‌بودم. فعلاً نمی‌توانستم خودم را به او معرفی کنم. باید دنبالِ یک فرصتِ مناسب می‌گشتم، یک لحظه‌ی ناب که بتوانم دوباره به او نزدیک شوم. همان‌طور که در فکرِ خودم غرق بودم، نگاهی به اطراف انداختم. ناگهان چشمم به دو ماشینِ مشکوک افتاد که در فاصله‌ای نه چندان دور، در دو سویِ کوچه پارک شده بودند.
  20. پارت32 سرم را بالا آوردم و درست در فاصله‌ی چند سانتی‌متری، با دو جفت چشمِ مشکیِ آشنا روبه‌رو شدم. چشم‌ها را می‌شناختم… اما صاحبشان را نه. برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندیم؛ من مبهوت، او هم انگار کمی غافلگیر. هنوز دستش دور کمرم بود و همین نزدیکیِ ناگهانی، ضربان قلبم را تندتر کرد. آن طرف‌تر، ستار که کنار دیوار ایستاده بود، با اخم به صحنه نگاه می‌کرد. معلوم بود از این برخورد اصلاً خوشش نیامده. گلویش را صاف کرد و با لحنی که کمی عصبی به نظر می‌رسید گفت: —حریر... حواست کجاست! به خودم آمدم. تازه فهمیدم چقدر نزدیکش ایستاده‌ام. سریع یک قدم عقب رفتم و صاف ایستادم. او هم دستش را از دور کمرم برداشت. خیلی خونسرد دستی به کت تیره‌اش کشید، انگار می‌خواست چین افتاده‌ی پارچه راصاف کند، بعد با لبخندی کوتاه و مودب نگاهم کرد. لبخندش عجیب آرام بود؛ آن‌قدر آرام که بیشتر دستپاچه‌ام می‌کرد. چیزی نگفتم. فقط ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. چند لحظه بعد برگشت سمت ستار. —خب... ستارجان من دیگہ رفع زحمت کنم، فردا میبینمت. صدایش در راهرو پیچید. همان لحظه بود که قلبم یک‌دفعه تندتر زد. این صدا… انگار جایی در حافظه‌ام گیر کرده بود. آشنا بود، خیلی آشنا. ناخودآگاه دوباره به صورتش خیره شدم؛ دقیق‌تر نگاه کردم، انگار می‌خواستم از دل خطوط چهره‌اش چیزی بیرون بکشم که به یادم بیاورد از کجا می‌شناسمش. اسم «عماد» مثل جرقه‌ای از ذهنم گذشت. قلبم محکم به سینه‌ام کوبید. نه… غیرممکن بود. عماد این شکلی نبود. قیافه‌ی این مرد هیچ شباهتی به عماد نداشت. نه نگاهش، نه صورتش… هیچ‌کدام. اما با این حال، آن صدا… لعنتی چرا این‌قدر شبیه صدای او بود؟ جلوی در ایستاده بودم و خیره شده بودم به همان غریبه‌ای که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. انگار مغزم گیر کرده بود روی صورتش، روی صدایش… هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر حس می‌کردم باید جایی دیده باشمش، اما هیچ چیز واضحی یادم نمی‌آمد. صدای ستار مرا از فکر بیرون کشید. با لحنی که کاملاً حرص تویش پیدا بود گفت: _حریر جان... سرراہ وایسادی. یک‌دفعه به خودم آمدم. سریع کنار رفتم و توی دلم به خودم فحش دادم. امشب دقیقاً چه مرگم شده بود؟ از وقتی سوار ماشین سهراب شده بودم فقط داشتم سوتی می‌دادم. غریبه ھمچنان لبخند بہ لب داشت و نگاھم میکرد. بعد با ستار دست داد و از در بیرون رفت. نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کمی کنار زدم و خیره شدم به حیاط. تازه رسیده بود کنار سهراب. با هم دست دادند و احتمالاً داشتند احوالپرسی می‌کردند. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم و بیشتر گیج می‌شدم. این آدم برایم عجیب آشنا بود… خیلی آشنا. داشتم بین فکرهایم دنبال جواب می‌گشتم که ناگهان نفس‌های گرم ستار را کنار گوشم حس کردم. آن‌قدر نزدیک بود که یک لحظه جا خوردم. آهسته، طوری که انگار می‌خواست فقط من بشنوم، پچ زد: _خوشتیپ بود نہ؟ با صدایش ھینی کشیدم وترسیدہ بہ عقب برگشتم. با تعجب نگاھش کردم. فقط چند میلی‌متر فاصله بین ما بود؛ آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم نفس گرمش را روی صورتم حس کنم. انگشت اشاره‌اش را به سمت سهراب و مرد ناشناس در حیاط گرفت و گفت:
  21. پارت31 برادر را با نیشخند و تمسخر گفتم. باید بداند گفتن کلمہ برادر بہ تنھایی نمیتواند او را برادرم کند. برادر بودن نقشی مھمی است... نقش یک کوہ، یک تکیہ گاہ و یک خانہ امن، کہ ھرجا کہ از دنیا و آدم ھایش بریدی بدانی برادری ھست کہ آغوش امنش ھمیشہ بہ رویت باز است؛ کہ میتوانی بہ او تکیہ کنی. برادر، آن کسی است که وقتی دنیا به بن‌بست می‌رسد، شانه‌اش تکیه‌گاهِ تو باشد؛ کسی که وقتی پایت می‌لغزد، قبل از هر چیز دستش را دراز کند تا نیفتی. نه کسی که خودش با تهمت‌ها و کنترل‌گری‌هایش، زمین‌گیرت می‌کند. _چرا اینجورئ فکر میکنی؟ آخہ چرا اینقدر ذھنت نسبت بہ ما خرابہ؟! تا یہ چیزی بگیم گارد میگیری. _چون دارین کنترلم میکنین. من بچہ ام کہ اومدی دنبالم؟ نگاھم کرد... سرش رابہ نشانہ تاسف بہ دوطرف تکان داد... صدایش زیر وآرام بود: _متاسفم واقعا، این اطراف بودم دیدم ھوا بارونیہ گفتم بیام دنبالت کہ درگیر مترو نشی و خستہ برسی خونہ. دلم فرو ریخت. حسِ سنگینیِ شرم در سینه‌ام نشست. انگار به جایِ دستِ دوستی، سیلی به صورتش زده بودم. لبانم را گزیدم. می‌خواستم چیزی بگویم، کلمه‌ای، عذرخواهی‌ای، اما گلویم خشک شده بود. نگاهِ سهراب سرد بود و سکوتش چنان سنگین که راه را بر هر کلمه‌ای می‌بست. نگاهم ناخودآگاه از صورتش سر خورد پایین. انگشت‌هایم روی هم گره خوردند و فشارشان بیشتر شد؛ انگار اگر چیزی نمی گفتم، همین سکوتِ لعنتی بین‌مان برای همیشه می‌ماند. به زحمت نفس کشیدم و بالاخره لب باز کردم: — من... همان یک کلمه هم در گلویم شکست. سهراب اما سرش را برنگرداند. فقط کمی فکش را سفت‌تر کرد و چشم از جاده برنداشت. همین سکوتِ بی‌حرفش، بیشتر از هر جواب تندی دلم را لرزاند. فهمیدم دلخور شده؛ نه از آن دلخوری‌های کوتاه و گذرا، از همان‌هایی که آدم را تا عمق سینه می‌سوزاند و وادارش می‌کند هر چه گفته را دوباره توی ذهنش بجود. آرام‌تر ادامه دادم: _من... خب... اشتباہ متوجہ شدم! باز هم جوابی نداد. باران ریزتر شده بود، اما انگار روی شیشه‌ی ماشین، روی اعصاب من، روی همه‌چیز، هنوز می‌بارید. نفس عمیقی کشیدم و این بار مستقیم‌تر گفتم: _ببخشید... حق نداشتم اونطوری حرف بزنم. سهراب بالاخره برای چند ثانیه نگاهم کرد. فقط چند ثانیه؛ کوتاه. بعد دوباره چشمش را به جاده دوخت و آهسته گفت: _باشہ... اما ھیچ کس نمیخواد تو رو کنترل کنہ، مواظبت شاید اما کنترل نہ... همین جمله، بی‌آنکه لحنش تند باشد، بیشتر از هر سرزنشی شرمم داد. گلوی خشک‌شده‌ام سوز زد. _میدونم... ماشین جلوی درِ خانه ایستاد. باران شدیدتر شدہ بود و نور چراغ‌های کوچه روی آسفالت خیس برق می‌زد. سهراب بدون اینکه چیزی بگوید، ماشین را خاموش کرد و پیاده شد تا درِ پارکینگ را باز کند. من هم معطل نکردم. در را باز کردم و قبل از اینکه باران بیشتر خیسَم کند، تند از ماشین بیرون پریدم. هوای سرد به صورتم خورد و بی‌آنکه پشت سرم را نگاه کنم، قدم‌هایم را تند کردم. چند پله‌ی جلوی ساختمان را تقریباً دو تا یکی بالا رفتم تا زودتر از باران فرار کنم. در را باز کردم و تقریباً خودم را داخل خانه پرت کردم. اما همان لحظه، محکم به کسی خوردم. بدنم از ضربه عقب رفت، اما قبل از اینکه تعادلم را از دست بدهم، دستی سریع دور کمرم پیچید و نگهم داشت. نفس در سینه‌ام گیر کرد.
  22. پارت30 _از دیدنتون خیلی خوشوقتم.. من ھمکار خانم ھدایت ھستم. مھران... مھران منفرد. اوووم... راستش دیدم ھواسردہ خواستم تایہ مسیری ایشون رو برسونم. سھراب بدون اینکہ بہ دست دراز شدہ ی مھران اعتنایی کند، دست دور کمرم انداخت و بہ سمت ماشینش کہ جلوتر پارک بود ھدایت کرد. _ممنون دیگہ نیازی بہ زحمت شما نیست. خدانگھدار! سهراب مرا با فشارِ ملایم اما مهارناپذیرِ دستش، به سمت ماشین هدایت کرد. من فقط مثل یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی که بندهایش را کسی دیگر می‌کشد، قدم برمی‌داشتم. حتی نتوانستم با مھران خداحافظی کنم. ھرچند ازاو خوشم نمی آمد اما بہ ھرحال دور از ادب بود. رفتار سھراب بامن جوری بودکہ انگار من یک کودک 7سالہ ام کہ اشتباھی کردہ و باید تنبیہ شوم. ھیچ دلم نمیخواست ھمکارانم مرا آدم ضعیف و ترسویی ببینند کہ برادرش باید از او مراقبت کند. حس میکردم اعتماد بہ نفسم خورد شدہ است و ھمین بیشتر عصبانیم میکرد. داخل ماشین، بوی تند چرم و عطرِ تلخ و مردانه‌ی سهراب فضا را پر کرده بود. در را با شدت بست و پشت فرمان نشست. صدای بسته شدنِ در، مثل ضربه‌ی یک پتک در گوشم پیچید. ماشین راه افتاد. نہ حرفی زد، نه حتی نگاهی کرد. او فقط به جاده خیره شده بود. اما من می‌توانستم سنگینیِ نگاهش را حتی وقتی که به جلو نگاه می‌کرد، روی خودم حس کنم. آخر طاقت نیاورد و پرسید: _حریر جاان! باھمہ ھمکارات اینقدر صمیمی ھستی؟ یا فقط این اقا؟ کلمه‌ی «جان» مثل یک خراشِ تند روی اعصابم نشست. اگر در حالت عادی بودم، حتما عصبانیتم را بہ رخش میکشیدم و از زیرِ این زبانِ کنایه‌آمیز خلاص میشدم، اما امشب اصلاً حوصله‌ی این بازی‌ها را نداشتم. تمامِ انرژی‌ام صرف شده بود تا فقط در جلوی مهران، خودم را کنترل کنم و از آن وضعیتِ اضطراب‌آور بیرون بیایم. حالا که تنها شده بودیم، حتی توانِ شنیدنِ صدای سهراب را هم نداشتم. نمی‌خواستم بحث کنم. نمی‌خواستم دوباره آن بحث‌های تکراری، آن پرس‌وجوهای بی‌پایان و آن نگاه‌های شکاکانه را شروع کنم. تازہ بعد از مراسم سال بابا اوضاع کمی بھتر شدہ بود و رابطہ ام با نوہ ھای پسری حاج بابا خوب وآرام شدہ بود. نوہ ھای پسری... ھہ ... من را جزئی از نوہ ھایش نمیدید و بااخم و تخم ناراضی بودنش نسبت بہ حضور من درمجلس سالگرد پدرم،را اعلام کردہ بود. ستار و سھند بودند کہ از بودنم درجمع حمایت کردند و شاید برای اولین بار بہ خاطر من در مقابل حاج بابا ایستادند. سھراب ھم تاآخر مجلس کنارم نشست و اجازہ نداد کسی با حرف ھایش ناراحتم کند. بعد ازآن روز سعی کردم کمتر بحث کنم تا حمایتشان را ازدست ندھم. من ھرچہ از مستقل بودنم بگویم اما نمیتوانم منکر شوم بہ حمایت کسے احتیاج ندارم! درواقعیت من نیازمند تکیہ گاہ ھستم. به جای اینکه جوابش را بدهم، فقط سرم را به پشتیِ صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم. سهراب مکث کرد. متوجهِ سکوتم شد. حس می‌کردم نگاهش را به من دوخته، اما از باز کردن چشم‌هایم خودداری کردم. می‌دانستم اگر نگاهش کنم، دوباره وارد آن چرخه‌ی بی‌انتهای “توضیح دادن و دفاع کردن” می‌شویم. _حریر! صدای منو میشنوی؟! صدایش کمی تندتر شد. همان لحنِ طلبکارانه‌ای که در بیرونِ شرکت داشت، حالا در فضای بسته و کوچکِ ماشین، مثل یک فشارِ فیزیکی به من وارد می‌شد. با چشم‌های بسته، با صدایی که از شدتِ خستگی، تقریباً بی‌روح و بی‌حس شده بود، گفتم: _سهراب، خواهش می‌کنم… خستہ ام.. فقط برو. اصلاً نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم. _یعنی چی که نمی‌خوای حرف بزنی؟ معلومہ داری چیکار میکنی؟ اومدی کار کنی یا آبروی ما رو ببری؟! با عصبانیت چشم ھایم را باز کردم: _آبرو؟! چرا فقط من آبرتونو میبرم؟ چون مادر من باشما یکی نبودہ؟ شایدم تو تربیت من شک دارید! جناب اقای برادر!
  23. پارت29 انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، ممکن بود از زیر پایم خالی شود و مستقیم به درونِ آن حفره‌ی عمیق و تاریک پرتاب شوم؛ جایی که هیچ‌کس از آن بیرون نمی‌آمد. باید از اینجا می‌رفتم. باید می‌رفتم و پشتِ نقابِ بی‌خیالی‌ام پنهان می‌شدم، پیش از آنکه کسی بفهمد پشتِ این چهره‌ی آرام، چه طوفانی در حالِ ویران کردن است. پایان وقت اداری بود. از درهای شیشه‌ای شرکت بیرون زدم. ساعت از 6 گذشتہ بود، در این فصل این ساعت، آسمان کاملا تاریک بود. برخورد اولین قطرہ باران به صورتم، مثل یک سیلیِ ملایم بود. آسمانِ دمِ غروب، رنگِ خاکستریِ کدر و بی‌روحی داشت. ھوا چند روزی بود کہ حسابی سرد شدہ بود. بہ گمانم قبل از زمستان برف میاید. چند قدم بیشتر از ساختمان فاصلہ نگرفتہ بودم کہ صدای ترمزِ آرامی روی آسفالت خیس، سکوتِ خیابان را شکست. ماشینِ مهندسِ منفرد درست جلوی من ایستاد. شیشه‌ی سمتِ راننده پایین آمد و نورِ ضعیفِ داخلِ ماشین، نیم‌رخِ مهندس را نشان می‌داد. او با همان لحنِ همیشگی‌اش گفت: —حریر خانم؟ لطفا سوار شید، دارہ بارون میاد این اطراف خیابونا خلوتہ برای پیادہ روی مناسب نیست. سوار بشید، من می‌رسونمتون! ایستادم. سرمای هوا را در ریه‌هایم حس می‌کردم و سعی می‌کردم لرزشِ خفیفِ شانه‌هایم را پشت پالتو پنهان کنم. اصرارِ مهندس، برای من بیشتر از سرما آزاردهنده بود. نمی‌خواستم در این وضعیتِ آشفتگی، کسی در حریمِ شخصی‌ام قرار بگیرد. با لحنی که سعی می‌کردم خیلی عادی و بی‌خیال به نظر برسد، گفتم: — خیلی ممنون مهندس، واقعاً لطف دارید. اما نه، اشکالی نداره. خودم می‌رم. _خواھش میکنم تعارف رو بزارید کنار. سوار شید ھوا واقعا سردہ. _مشکلی نیست مھندس، نمیخوام مزاحم۔۔۔۔۔ هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای محکمِ قدم‌هایی روی سنگفرش، حواس‌مان را پرت کرد. نگاه‌مان به سمتِ ورودیِ خیابان چرخید. سهراب بود همین که نزدیک شد، نگاهش روی ما ثابت ماند. نگاهی مشکوک و نافذ، انگار داشت چیزی را پشتِ این مکالمه‌ی کوتاه جستجو می‌کرد. فاصلہ اش را بامن کم کرد وکنارم ایستاد. و با لحنی که معلوم نبود واقعاً عصبانی است یا فقط کنجکاو، پرسید: _چہ خبرہ؟ مزاحمت شدہ؟! قبل از اینکہ چیزی بگویم مهران از ماشین پیاده شد و پیش آمد. نگاهی به سهراب انداخت و بعد دوباره رو به من کرد؛ یک تای ابرویش را بالا داد وبالحنی طلبکارانہ پرسید: _آقا رو معرفی نمیکنید حریر جان؟ مردمک ھایم دیگر گشاد تر از این نمیشد. در جایم خشکم زده بود . قلبم داشت توی سینه‌ام می‌زد. این “جان” چہ بود آخر اسمم آورد؟ از کی تا حالا با او اینقدر صمیمی شدہ بودم؟ زیر چشمی نگاھی بہ سھراب انداختم. آبی ھای چشمانش کہ از مادرش بہ ارث بردہ بود، کدر شدہ بود و نفس ھای از سر حرصش بیشتر میترساندم _چرا ساکت موندی حریر جااااان! نمیخوای منو بہ اقا معرفی کنی؟ خدا لعنت کند مھران راکہ مرا در این وضعیت گرفتار کردہ بود. چہ میگفتم؟ سھراب برادرم! اگر میگفتم برادرم و سھراب انکار میکرد و ھمانند ستار میگفت من برادرت نیستم چی؟ آبرویم جلوی این مردک فضول میرفت! از فردا نقل دھان ھمکارانم میشدم. دهان باز کردم که حرف بزنم، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از گلویم بیرون بیاید، سهراب پیش قدم شد، خودش را جلو کشید و گفت: _سهراب هستم… برادرِ حریر... جان! طوری روی کلمه‌ی «جان» مکث کرد و آن را کش داد که کاملاً مشخص بود دارد مسخره‌اش می‌کند. مهران که تازه متوجه شده بود سهراب برادر من است، بلافاصله تغییر رفتار داد. آن حالتِ طلبکارانہ ای که تا چند لحظه پیش داشت، سریع جمع شد و خودش را جمع‌وجور کرد. دستش را دراز کرد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی عادی و حرفه‌ای به نظر برسد، گفت:
×
×
  • اضافه کردن...