رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nawrgoon

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    35
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nawrgoon

  1. پارت9 سیلی خورد توی صورتش. صدای برخورد دستم با گونه‌اش توی آشپزخانه پیچید. ستاره ماتش برد. چشم‌هایش گرد شد. دستش را گذاشت روی صورتش. رنگش پرید. من اما… من حتی یک میلی‌متر عقب نرفتم. _دفعہ آخرت باشہ اسم مادر منو میاری. نفس‌هایم تند شده بود، اما صدایم محکم بود. _اون زن ھزاربار بیشتر از شما شرافت داشت. _و عماد... مکث کردم. _اون ھیچ وقت دنبال تنم نبود. تو نمی‌فهمی چون هیچ‌وقت کسی تو رو نخواسته. ستاره از شوک درآمد و جیغ زد: + تو بہ من میگی کسی منو نخواستہ؟ تو؟! تویی کہ اگر ولت کنن معلوم نیست کجا سر درمیاری؟! در همین لحظه سهراب با قدم‌های تند وارد آشپزخانه شد. چشم‌هایش بین من و ستاره می‌چرخید. صورت ستاره هنوز سرخ بود. +چی شدہ؟! بعد با اخم به من: + تو زدی تو گوشش! _آرہ بدون لحظه‌ای مکث. _حقش بود. سهراب جلو آمد. + تو دیوونہ ای؟! فکر کردی کی ھستی کہ دست رو خواھر من بلندمیکنی؟ _خواھرت؟ خندیدم. تلخ. _من از وقتی پامو گذاشتم تو این خونہ ھیچ کدومتون منو خواھر خودتون ندونستین. ستاره جیغ زد: +ستار رو صداکن . ھمین الان! سهراب داد زد: + لازم نکردہ. خودم حالیش میکنم! یک قدم عقب رفتم. نه از ترس. از اینکه نمی‌خواستم بیشتر از این داد بزنم. اما درست وقتی خواستم از آشپزخانه بیرون بزنم، در با شدت باز شد. ستار وارد شد. چشم‌هایش مثل همیشه سرد. مثل همیشه قاضی. مثل همیشه آماده‌ی حکم دادن. نگاهش روی صورت سرخ ستاره، بعد روی من ثابت ماند. + اینجا چہ خبرہ؟ هیچ‌کس جواب نداد. فقط صدای نفس‌های تند ما سه نفر توی فضا بود. ستار یک قدم جلو آمد. +حریر.... صدایش آرام بود، اما تهدید در عمقش موج می‌زد. + بیا جلو... من ایستادم.
  2. پارت8 نفس عمیقی کشیدم و از روی تشک بلند شدم. پاهایم هنوز سرد بود. دلم هنوز سنگین بود. از اتاق بیرون رفتم. بوی قهوه‌ی مانده و الکل ضدعفونی پیچیده بود توی هوا. یعنی ستاره برگشته. ستاره، سه سال از من بزرگ‌تر، پرستار، همیشه خسته، همیشه عصبی… و همیشه آماده‌ی گیر دادن. او را دیدم که با لباس فرم چروک‌شده‌اش پشت میز نشسته بود و کفش‌هایش را درآورده بود. موهایش از زیر مقنعه بیرون زده بود و چشم‌هایش گود افتاده. به محض اینکه من را دید، انگار انرژی‌اش برگشت. چشم‌هایش تیز شد. +بالاخرہ بیدار شدی خانم؟ _سلام + سلام؟ پوزخند زد. + دیشب ساعت چند برگشتی خونہ؟ من کہ نبودم اما سھراب شاکی بود میگفت خیلی دیر اومدی، ارہ؟! نفس کشیدم. _کار داشتم. + کار؟ با تمسخر ادامه داد: + این چہ کاریہ کہ تا اون وقت شب بیرون باشی؟ بعد با نیشخند: + نکنہ باز با اون پسرہ....چی بود اسمش؟... عماد؟ قلبم یک لحظه ایستاد. _گفتم کہ اون رفتہ. + آرہ خب. لیوانش را روی میز کوبید. + معلومہ کہ رفتہ . از اولشم مشخص دنبال چی بود. چشم‌های خسته‌اش برق بدجنسی گرفته بود؛ از همون برق‌هایی که فقط وقتی می‌خواست نیش بزند توی صورتش پیدا می‌شد. لیوان چای را روی میز گذاشتم. _چی ستارہ؟! صدایم آروم بود، اما لرزش نداشت. _بہ نظرت دنبال چی بود؟ ستاره ابرو بالا انداخت، انگار منتظر همین سؤال بود. لبخندش کشیده شد، زهرآلود. + دنبال تنت... حریر! بعد با بی‌رحمی‌ای که حتی ازش انتظار نداشتم ادامه داد: + تو ھم مثل مادرت فقط بہ درد ھمون کارا میخوری. دنیا برای یک لحظه ایستاد. نه صدا بود، نه نور، نه هوا. فقط یک جمله… یک جمله که مثل چاقو توی قلبم فرو رفت. چشم‌هایم تار شد. نه از گریه. از خشم. خشمِ خالص. خشمِ یک ماه دلتنگی، یک عمر تحقیر، یک شب بی‌خوابی، سه روز تعقیب پلیس… و حالا این. قبل از اینکه حتی فکر کنم، دستم بالا رفت. محکم. قاطع. بی‌تردید.
  3. پارت7 ستار—برادر بزرگم—با آن صدای همیشه‌خش‌دارش معتقد است من «ناموس» خانواده‌ام. ناموس… کلمه‌ای که مثل زنجیر دور گردنم پیچیده است. سه تا برادر، دو تا خواهر… همه از زن اول پدرم. من تنها بچه‌ی زن دوم بودم. و همین کافی بود که همیشه «غریبه» بمانم. سپیده و سهند ازدواج کرده‌اند و کمتر در خانه‌اند. ستاره و سهراب و هنوز مجردند و هر دو… هر دو به شکل متفاوتی از من متنفرند. یکی با سکوت، دیگری با نگاه‌های سنگین. ستار... اما ھیچ وقت نفھمیدم از من متنفر است یا نه... نگاھش ھمیشہ سرد و توخالی بود بی ھیچ حسی. از او بیشتر از سھراب حساب میبردم. صدای تلویزیون از اتاق نشیمن می‌آمد. ستار آنجا بود. می‌دانستم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. ستار بدون اینکه سرش را از روی تلویزیون بردارد گفت: _دیرکردی. +جلسه داشتیم. پوزخند زد. _تو؟ جلسہ؟ بعد نگاهش را بالا آورد و با همان لحن همیشه‌قضاوت‌گر ادامه داد: _ حواست باشه حریر. مردم حرف درمیارن. نمی‌خوام فردا اسممون تو دهن این و اون بیفته. اسمشان… آبرویشان… همه‌چیز مهم بود، جز من. +باشہ. حواسم ھست _”باشہ” نہ... درست رفتار کن. بعد با نگاهی که از سر تا پایم را اندازه می‌گرفت گفت: _این پالتو چیہ پوشیدی؟ دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. +سرده بیرون. _بہ من نگو سردہ. من میفھمم چی میپوشی وچی نمیپوشی ۔ چشم‌هایم را بستم. اگر می‌دانست امروز پلیس‌ها دنبالم کرده‌اند… اگر می‌دانست یک ماه است دارم با سایه‌ی یک مرد زندگی می‌کنم… اگر می‌دانست قلبم چطور از ترس و دلتنگی می‌لرزد… نه. نمی‌فهمید. هیچ‌وقت نمی‌فهمید. رفتم سمت اتاقم. در را بستم. چراغ را روشن نکردم. روی تشک نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم. عماد قول دادہ بود من را از این خانہ و آدم ھای خالی از محبتش نجات میدھد. بہ فکر خودم پوزخند زدم... زھی خیال باطل. شاید واقعاً برایش فقط یک بازی بودم. شاید وقتی پول را برداشت، من هم برایش تمام شدم. شاید… شاید هیچ‌وقت برایش مهم نبودم.. ********** صدای زنگ ساعت گوشی‌ام مثل پتک روی سرم فرود آمد. چشم‌هایم را با زور باز کردم. شب قبل تقریباً نخوابیده بودم. ذهنم مثل یک چرخ‌دنده‌ی زنگ‌زده، مدام گیر می‌کرد روی یک اسم… عماد.
  4. پارت6 مھران نبود. اما… برای یک لحظه، فقط یک لحظه، قسم می‌خورم سایه‌ی یک مرد را دیدم که پشت دکه‌ی روزنامه‌فروشی عقب رفت. قلبم تند زد. نه… نه، حریر، تو خسته‌ای. تو زیادی فکر می‌کنی. تو داری خیال می‌بافی. عماد اگر می‌خواست برگردد، اگر ذره‌ای اهمیت می‌داد، یک ماه پیش برمی‌گشت. نه حالا. نه این‌طور. نه در سایه‌ها. سرم را پایین انداختم و وارد پله‌های مترو شدم. اما یک چیز را نمی‌توانستم انکار کنم. آن ماشین مشکی هنوز همان‌جا بود. و من… من دیگر مطمئن نبودم که فقط پلیس‌ها دنبال عمادند. خودش را در بازی بدی انداختہ بود. بہ دست ھرکدام از این دوگروہ میوفتاد سرش بالای دار بود. پله‌های مترو را یکی‌یکی پایین می‌رفتم، اما انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگینی یک ماه گذشته بیشتر روی شانه‌هایم می‌نشست. صدای عبور قطار از تونل پیچید و باد گرم و خاکستری‌اش صورتم را نوازش کرد، اما هیچ‌چیزی نتوانست آن یخ درون سینه‌ام را آب کند. نباید بهش فکر می‌کردم. دستم را روی نرده‌ی سرد پله گذاشتم و پایین رفتم. اما ذهنم ول‌کن نبود. سه روز است پلیس‌ها دنبالم می‌کنند. شاید فکر می‌کنند من هم در دزدی شرکت داشتم. شاید فکر می‌کنند من چیزی می‌دانم. شاید فکر می‌کنند… من و عماد ھنوز ھم باھم ھستیم. لبم را گاز گرفتم. نمیدانستند من حتی نمیدانم او زندہ است یا.... به سکو رسیدم. چند نفر منتظر قطار بودند. نفس کشیدم. عمیق. محکم. قطار وارد ایستگاه شد. باد شدیدی پیچید. موهایم را کنار زدم. در ھا باز شد و سریعا خودم را داخل قطار پرت کردم. قبل از پرشدن صندلی ھا روی صندلی خالی نشستم وسرم را بہ شیشہ مترو چسباندم ****** کلید را در قفل چرخاندم. خانه تاریک بود، اما نه به‌خاطر خاموشی برق ھا… به‌خاطر سردی آدم‌هایی که داخلش زندگی می‌کردند. کفش‌هایم را درآوردم و وارد سالن شدم. فرش‌های تمیز، مبل‌های ساده اما مرتب، بوی چای مانده… از وقتی پدرم مرد، اینجا فقط یک چیز بوده محل نگهداری من. نه از سر محبت. نه از سر دلسوزی. فقط از سر «آبرو».
  5. پارت 5 نه تماس. نه حتی یک نشانه‌ی لعنتی. قدم‌هایم را تندتر کردم. نمی‌خواستم مھران پشت سرم بیاید، نمی‌خواستم کسی صدای لرزش نفسم را بشنود. مخصوصاً امروز… مخصوصاً وقتی دوباره آن ماشین مشکی لعنتی را دیدم. سه روز است دنبالم می‌کنند. نه زیاد، نه واضح… اما من احمق نیستم. می‌فهمم وقتی کسی دارد زیرچشمی نگاهت می‌کند. می‌فهمم وقتی یک ماشین بیش از حد تیره، سه بار در سه نقطه‌ی مختلف شهر جلوی چشمم ظاهر می‌شود. مھران فکر کرد منظورم از «کسی هست» یعنی… نمی‌دانم… شاید یک دوست، شاید یک همراه. اما نه. منظورم همان دو مردی بود که پشت شیشه‌ی دودی نشسته بودند و وانمود می‌کردند رهگذرند. نفس عمیقی کشیدم. چرا باید من را زیر نظر بگیرند؟ من چه کار کرده‌ام؟ جز اینکه… جز اینکه یک ماه پیش، درست قبل از اینکه همه‌چیز در شرکت منفجر شود، با عماد در ارتباط بودم. عماد… اسمش که در ذهنم می‌چرخید، انگار چیزی در گلویم گیر می‌کرد. یک ماه است که رفته. بی‌هیچ توضیحی. بی‌هیچ خداحافظی. بی‌هیچ توجهی به اینکه من… من چه می‌کشم. شاید واقعاً برایش فقط یک بازی بودم. یک سرگرمی کوتاه. یک دختر ساده که می‌شد چند هفته باهاش خوش گذراند و بعد… بعد که کارش با شرکت تمام شد، که پول را برداشت و فرار کرد، من را هم مثل یک کاغذ مچاله‌شده پرت کرد گوشه‌ی زندگی‌ام. چقدر احمق بودم. چقدر ساده. پالتویم را محکم‌تر گرفتم. چشم‌هایم می‌سوخت، اما اجازه نمی‌دادم اشک‌هایم بیفتد. نه وسط خیابان. نه جلوی هیچ‌کس. به مترو نزدیک می‌شدم که حس کردم کسی از پشت نگاهم می‌کند. برگشتم.
  6. پارت4 یک لحظه همه‌چیز در ذهنم روشن شد: «اگر نزدیک‌تر می‌رفتم، اگر فقط یک بار دیگر اسمش را صدا می‌زدم، اگر حتی سایه‌ام روی او می‌افتاد… تمام می‌شد. برای هر دوی ما». مھران هنوز چند قدم عقب‌تر ایستاده بود و با اخم به اطراف نگاه می‌کرد. شاید او هم ماشین را دیده بود، شاید هم نه. اما نگاهش مشکوک شده بود. خیلی مشکوک. حریر بی‌خبر از همه‌چیز، داشت از خط عابر رد می‌شد. پالتوی تدی‌اش در باد می‌رقصید و من… من فقط می‌توانستم نگاه کنم. قدمم را عقب گذاشتم. بعد یکی دیگر. بعد یکی دیگر. در سایه‌ی دکه پنهان شدم. دست‌هایم می لرزید. نه از سرما. از این حقیقت که نمی‌توانستم نزدیکش شوم. نه حالا. نه وقتی دو مأمور با لباس شخصی، در یک ماشین مشکی، هر حرکتش را زیر نظر داشتند. یکی از مأموران گوشی‌اش را بالا آورد. لنز دوربینش دقیقاً سمت حریر بود. زیر لب گفتم: 《لعنتی....نه....نه》 اگر فکر می‌کردند او سرنخی از من دارد، اگر حتی حدس می‌زدند که یک ماه پیش با من در ارتباط بوده… او را رها نمی‌کردند. نفسم را حبس کردم و از پشت ماشین‌ها عقب‌عقب دور شدم. چشم‌هایم هنوز روی حریر بود. روی قدم‌های تندش. روی موهایش که از زیر شال بیرون زده بود. روی دختری که هیچ‌وقت قرار نبود وارد این بازی شود. اما حالا… وسط میدان مین بود. و من فقط یک کار می‌توانستم بکنم دور بمانم. حتی اگر قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. حریر: باد سرد، یقه‌ی پالتوم را تا زیر گوشم می‌لرزاند، اما سردی واقعی جای دیگری بود؛ درست وسط سینه‌ام. همان‌جایی که یک ماه است خالی مانده. یک ماه… سی روز… هفتصد و بیست ساعت… و هیچ خبری از عماد. نه پیام.
  7. پارت3 اگر یک قدم دیگر برمی‌داشت سمتش، قسم می‌خورم عقل و نقشه و نیم میلیارد دلار و تمام دنیا را فراموش می‌کردم. حریر برگشت. چشم‌هایش… همان چشم‌هایی که یک ماه بود ندیده بودم… حالا پر از خشم بود. _من تنھا نیستم مھران ابرو بالا انداخت: +یعنی کسی ھمراھتونہ؟ حریر لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش از روی شانه‌اش گذشت… مستقیم به همان جایی که من ایستاده بودم. نفس در سینه‌ام گیر کرد. دید؟ نه… نمی‌توانست دیده باشد. من در سایه بودم. اما انگار… انگار حس کرده بود. لبخند کوچکی زد. لبخندی که فقط من معنایش را می‌فهمیدم. _ارہ کسی ھست. مھران اخم کرد. +کی؟ حریر کیفش را محکم‌تر گرفت و گفت: _لازم نیست شما بدونید. بااجازہ! و راه افتاد. این‌بار با قدم‌هایی مطمئن‌تر. اما مھران … او هنوز تکان نخورده بود. داشت اطراف را می‌پایید. داشت دنبال «کسی» می‌گشت. و من فهمیدم که بازی تازه شروع شد قدم برداشتم سمت پیاده‌رو، درست همان لحظه که حریر از کنار سهراب فاصله گرفت. اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که چیزی گوشه‌ی چشمم برق زد؛ انعکاس چراغ‌های خیابان روی شیشه‌ی بیش از حد تیره‌ی یک ماشین پارک‌شده. ماشینی که چند دقیقه پیش آنجا نبود. ایستادم. نفس در سینه‌ام گیر کرد. شیشه‌ها کاملاً دودی. بدنه‌ی مشکی مات. پلاک… دولتی. لعنت. دو سایه پشت شیشه‌ی جلو تکان خوردند. نه زیاد، فقط در حدی که بفهمم دارند نگاه می‌کنند. نه به خیابان. نه به رهگذران. به او. به حریر. قلبم فرو ریخت. پلیس‌ها نبودند که دنبال من می‌گشتند… آن‌ها دنبال کسی بودند که به من ربط دارد.
  8. پارت2 _بفرمایید مھندس چیزی شدہ؟ +نہ چیز خاصی نشدہ فقط گفتم اگر مایل باشید برسونمتون امروز مسیرم باشما یکیہ. حریر با زیرکی یک تای ابرویش را بالا داد ودست بہ سینہ ایستاد: _مگہ شما میدونید من از کدوم مسیر میرم! مھران کلافہ دستی بہ موھایش کشید و با لکنت گفت: +نخیر... یعنی بلہ.... قبلا دیدہ بودم تا مترو پیادہ میرید، اووم میتونم تا مترو شمارو برسونم دستانم مشت شد. مترسک سرخربزہ از نبودم سواستفادہ کردہ و خواستہ خود نمایی کند. قبل از اینکہ عقلم از کار بیوفتید و صورت تیغ خوردہ اش را با کیسہ بوکسم اشتباہ بگیرم صدای حریر بلند شد: _مچکرم مھندس منفرد من ترجیح میدم پیادہ برم. با اجازہ! باگام ھایی بلند از شرکت دور شد. از دور بہ کنف شدن مھران نیشخند زدم. باد سرد از لای یقه‌ی پالتویم می‌دوید، اما سرمای واقعی وقتی نشست که دیدم مھران چند قدم پشت سرش راه افتاد. نه تند، نه عجول… آرام، مثل کسی که می‌خواهد وانمود کند مسیرش یکی‌ست، اما نگاهش مدام روی پاشنه‌های بوت حریر قفل می‌شد. لعنتی. همین را کم داشتم. از پشت دکه روزنامه‌فروشی نیم‌قدم عقب رفتم تا در سایه‌ی سقف فلزی پنهان شوم. دود سیگار هنوز در سرم بود و چشم‌هایم را می‌سوزاند، اما سوزش اصلی جای دیگری بود؛ جایی که حس می‌کردم مھران دارد جای خالی مرا پر می‌کند. حریر تندتر قدم برداشت. آن‌قدر تند که پالتوی تدی‌اش با هر قدم بالا می‌پرید. می‌شناختمش… این سرعت یعنی عصبی‌ست. یعنی دارد خودش را کنترل می‌کند که برنگردد و چیزی نگوید. یعنی دارد خودش را از دردسر دور می‌کند. اما مھران … او از آن مدل مردهایی بود که «نه» را نمی‌فهمند. صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد. حریر مکث کرد. من ناخودآگاه یک قدم جلو رفتم. مھران گفت: +خانم ھدایت... فقط چند لحظہ صبر کنید حریر بدون اینکه برگردد، دستش را مشت کرد. صدایش آرام اما محکم بود: _مگہ نگفتم عجلہ دارم؟ لطفا مزاحم نشید. مھران خندید. خنده‌ای که از دور هم بوی زورگویی می‌داد: +مزاحم؟ نہ .... فقط نگران شدم این وقت روز این اطراف خیلی خلوتہ و امن نیست مخصوصا برای یک خانم تنھا دندان‌هایم روی هم قفل شد.
  9. پارت 1 عماد: هوای سرد پاییز، خراشی بود بر صورتِ تازه تراشیده‌شده‌ام . حالا دیگر شبیه خودم نبودم، در کوچه‌های پشتی شهر، لابه‌لای دود ماشین‌ها و چهره‌های بی‌تفاوت رهگذران، به دنبال پناهگاهی می‌گشتم. هر سایه، هر صدای ناگهانی، قلبم را به تپش می‌انداخت.از چند روز پیش، من دیگر «عماد » نبودم. من «آزاد » شده بودم ، با صورتی غریبه و هویتی سوخته؛ درست مثل تتوهای کهنه‌ای که حالا فقط جایشان باقی مانده بود. آن نیم میلیارد دلار، وزنی نداشت در مقایسه با باری که روی دوشم سنگینی می‌کرد. نه تنها بار پول، که بارِ حقیقتی تلخ و بازی خطرناکی که در آن گرفتار شده بودم. می‌دانستم که حالا دو گروه بہ دنبال شکارم ھستن : پلیسِ ھای خسته اما مصمم، و گروهی سایه‌نشین که حتی از پلیس هم بی‌رحم‌تر بودند. اما گمان نمی‌کردم که نزدیک‌ترین نگاه‌ها، متعلق به زنی باشد که… خب، فعلاً نباید به آن فکر میکردم اما ھوس شنیدن صدایش بعد از یک ماہ مغزم را از کار انداختہ بود. تلفن همراهم سرد و سنگین در جیبم بود. انگشتانم بی‌اختیار به سمتش رفتند. یک شماره. فقط یک شماره. یک تماس کوتاه، فقط برای اینکه بدانم حالش خوب است؟ نه. دیوانگی بود. اگر ردیابی می‌شدند، اگر آن گروه سایه‌نشین یا حتی پلیس، کوچکترین ردی از من پیدا می‌کردند، همه چیز تمام می‌شد. نه فقط برای من، بلکه برای او هم. گوشی را با اکراه به جیبم برگرداندم. بارِ حقیقت تلخ، حالا سنگین‌تر شده بود. بارِ این دل‌نگرانیِ بی‌معنی، بارِ این دوریِ اجباری. من آزاد بودم، اما آزادیم به بهای از دست دادن همه‌چیز تمام شده بود. و شاید… شاید بهای اصلی، همین دل‌نگرانیِ بی‌صدا برای یک دختر ریز جثه در آن برجِ شیشه‌ای بود که حالا دیگر هیچ ربطی به من نداشت. باید منتظر میماندم تا وقت اداری تمام شود. یقہ ھای پالتو را بالاتر بردم و چانہ ام را درون یقہ پنھان کردم. باوجود تغییر زیادی کہ کردہ بودم اما میترسیدم بازھم شناسایی بشوم . یک جا ماندنم بیشتر مشکوکشان میکرد لنگ لنگان بہ سوی دکہ روزنامہ فروشی، کہ درست مقابل شرکت بود، رفتم. یک نخ سیگار خریدم و ھمان جا آتش زدم. با اولین پوک گوشہ ی چشم ھایم لوچ شد و یاد خاطرہ ای از او مانند ماری در سرم خزید: “_ععععہ نکش دیگہ تو قول دادی +بدہ بہ من حریر حالم خوب نیست _منم حالم خوب نیست سیگار بکشم؟! دست دراز کردم چانہ ی ظریف و گردش را گرفتم ، سرم را نزدیک صورتش بردم. چشم ھایش درشت تر از حد معمول حرکتام را میکاوید.صدایم آرام بود وگرفتہ غریدم: +تو غلط میکنی سمت سیگار بری... تو فقط میتونی یہ چیز بکشی اونم جون منہ حریر ریز ونمکی خندید: _جونتو میخوام چیکار خوشتیپ دست گذاشت روی دستم کہ بند چانہ اش بود: _میخوام ھمیشہ باشی برای ھمین میگم سیگار نکش” با صدای کشیدہ شدن لاستیک روی آسفالت خیابان خاطرات از ذھنم پر کشیدن. سیگار در دستم تا نصفہ سوختہ بود. زیر پا انداختم وبانوک کفش خاموشش کردم. سرم کہ بالا آمد دیدمش. ھمان پالتوی خاکستری تدی کہ بہ زور بہ زیر باسنش میرسید تنش بود. دستانم مشت شد گفتہ بودم حق ندارد وقتی کنارش نیستم این مدلی لباس بپوشد. حریر بود ونافرمانی ھایش اگر حرف گوش میکرد باید تعجب میکردم. خواستم قدم بردارم سمتش اما با صداکردن نامش سرجایم ایستادم: _خانم ھدایت برگشت. با دیدن مھران چشمی در حدقہ چرخاند و با طنازی کیفش را روی دوشش جابہ جا کرد:
  10. رمان: حریرشکستہ نویسندہ: م_ملک ژانر: عاشقانہ، معمایی، درام خلاصہ: حریر در میان دیواره‌های خانه‌ای که قرار بود پناهگاهش باشد، خود را در حصارِ سکوت و تنش‌های بی‌پایان می‌بیند. با هر برخوردِ ناخوشایند و هر نگاهی که از اطرافیانش می‌گیرد، مرزهای تحملش باریک‌تر می‌شود. این داستان، روایتِ زنی است که میانِ حفظِ ظاهرِ آرامِ خانواده و فریادِ درونی‌اش برای یافتنِ خود، در حال فروپاشی است. در مسیری میانِ خشم و بی‌خیالیِ اطرافیان، او باید انتخاب کند: یا در همان نقشِ سنتیِ خود غرق شود، یا برای اولین بار، صدای خود را در میان هیاهوی دیگران پیدا کند.»
×
×
  • اضافه کردن...