-
تعداد ارسال ها
9 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های زهرارمضانی
-
بانو :)
-
خیلی خوشحال شدم که دونات صورتی رو با این تغییرات و پختگی نوشتی ❤️
-
Alen شروع به دنبال کردن زهرارمضانی کرد
-
Taraneh شروع به دنبال کردن زهرارمضانی کرد
-
FOX شروع به دنبال کردن زهرارمضانی کرد
-
https://98ia-shop.ir/downloads/خرید-فایل-رمان-جبر-و-اجبار-از-سایه-مولوی/
سلام عزیز خوشحال میشم از این رمان حمایت کنید با خریدش.
-
رمان بخاطر مادرم | زهرا رمضانی و فاطمه السادات هاشمی نسب کاربران نودهشتیا
زهرارمضانی پاسخی برای زهرارمضانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت-۷ در مدت زمانی که مشغول خوردن غذا بودند، پرتو سوال دیگری پرسید: - نظرتون راجع به وظیفهی زن چیه؟ فرشید لقمهی درون دهانش را جوید و بعد از قورت دادن آن گفت: - مشخصه! همون طور که مادرهامون، تو خونه بودن و بچه داری کردن نظرم منم همینه. پرتو ابرویی بالا انداخت و گفت: - یعنی با کار کردن زن مخالف هستین؟ فرشید در حالی که نوشابه را باز میکرد تا جرعهای از آن بنوشد گفت: - بله، چرا تا وقتی میتونم خودم پول دربیارم زنم کار کنه. پرتو آن لحظه دوست داشت گریه کند، از اینکه همسر آیندهاش بگوید کار نکند مخالف نبود، اما لحن گفتن این حرف برایش بیشتر اهمیت داشت، مثلا به جای همین حرفِ فرشید که در آن زورگویی و مستبدی کاملا مشهود بود دوست داشت این جملات را بشنود که «جنس زن لطیف است و او درون خانه باید زنانگی کند یا حتی کار بیرون، زن را اذیت میکند دوست دارم خودم اذیت شوم تا همسرم» دیگر کامل مطمئن شد، آن مردی که منتظر آن است تنها در دنیای وهمهایش است، او بخاطر رمان و کتابهایی که خوانده بود از همسر آیندهاش قدیسهای ساخته بود که مطمئنا مثل آن پیدا نخواهد شد. دوست داشت سریعتر این قرار از پیش تعیین شده تمام شود و او دوباره پناه ببرد میان کاغذ کتابهایش! این مرد تنها از خودش گفت و سر آخر سوالی که میتوانست به زیبایی پاسخ دهد تا اندکی در دل پرتو پروانه درست کند را نیز خراب کرد. غذایش را نیمه رها کرد و بعد از آن با گفتن آن که فردا باید سرکار برود زودتر از رستوران خارج شد؛ حتی دوست نداشت مسیر برگشت را با این پسر که آداب معاشرت با یک زن را بلد نبود هممسیر شود. همیشه با همکارانش که صحبت میکرد میگفت که پسر یا دختری که آداب معاشرت با جنس مخالف خودش را بلد نباشد جز آدمهای آفتاب مهتاب ندیده نیست بلکه جزو آدمهای ممنوعه است. و حال فرشید نیز جزو همان آدمهاست، تاکسی گرفت و در طول مسیر تنها یک آرزو کرد آن هم این بود که حداقل مردی سر راهاش قرار بگیرد که او را بفهمد و پشتش باشد نه اینکه مقابلش و مایهی عذاب روح و جسمش!- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان بخاطر مادرم | زهرا رمضانی و فاطمه السادات هاشمی نسب کاربران نودهشتیا
زهرارمضانی پاسخی برای زهرارمضانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت-۶ و بالاخره به رستوران مدنظر فرشید رسیدند بدون آن که فرشید بپرسد نظر پرتو در این باره چیست. از خوبیهای پرتو همین بود که تمام این ریز جزییات را با دقت نظاره میکرد، این نپرسیدن را پای نابلدی فرشید گذاشت و بعد از تشکر، از ماشین پیاده شد. آنقدر فرشید نابلد بود که حتی درب ورودی رستوران را نیز برای پرتو باز نکرد تنها کناری ایستاد تا اول دخترک وارد شود و بعد خودش! بر روی میز چهار نفرهای جلوس کرده و این بار فرشید مِنو را به دست پرتو برای سفارش غذا داد. ترجیح پرتو چلو کوبیده بود؛ اما با دیدن قیمتهای فضایی و آن که فرشید حتی اعلام نکرد هر چه دلش میخواهد سفارش دهد، پلو مرغ را برای شام انتخاب کرد. فرشید برای سفارش رفت و کمی بعد از انتظار دوباره در مقابل پرتو نشست. کمی گذشت، پرتو از سکوت فرشید کلافه شده بود و این را میشد از چشم چرخاندن و بر روی میز خطوط فرضی کشیدن فهمید. فایده نداشت! انگار مهر سکوت به آن لبان قلوهای کوبیده بودند. - خب؟ ابروهای بالا پریده و چشمان مشتاق پرتو و گفتن تنها یک کلمه باعث شد فرشید چشم از در و دیوار مجلل رستوران بگیرد و به او بنگرد و بالاخره سخن بگوید: - ببخشید من تا حالا تو این موقعیتها نبودم نمیدونم باید چی بگم و چکار کنم! پرتو لبخندی زد و در حالی که انگشتانش را بر روی میز بهم میپیچاند گفت: - من کمکتون میکنم؛ علایقون چیه؟ همین سوال کافی بود تا فرشید بعد از زدن لبخندی به چشمان درشت و تیره رنگ پرتو خیره شود و حرف بزند. - از بچگی به موتور و ماشین به شدت علاقه داشتم. جوری که اولین موتورم رو قبل از هیجده سالگیم خریدم، تو همون برههی زمانی هم ترجیحم این بود که رشتهی مکانیک رو بخونم که همین کار رو هم کردم. پرتو راحت توانست آن لهجهی اصفهانی فرشید که بیشتر در اواخر جملهاش کاملا هویدا بود را حس کند. به یاد آورد که مادرش معصوم گفته بود خانواده صدر از اصفهان به تهران آمده بودند. منتظر ماند که فرشید نیز بپرسد علایق او چهها میباشد؛ اما هیچ نپرسید افسار کلام کاملا به دست فرشیدی بود که انگار نیاز به استارت داشت. از خاطرات دوران دانشگاه یا اتفاقات عجیبی که برایش در مکانیکیاش رخ داده بود گفت و گفت تا زمانی که غذا توسط گارسون بر روی میز چیده شد. باز هم یکی دیگر از انتظار پرتو رد شد، توقع داشت این پسر خوش صحبت برای پیش غذا سوپ یا حداقل ماست و سالاد سفارش دهد اما تنها غذا و نوشیدنی بر روی میز چیده شد.- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان بخاطر مادرم | زهرا رمضانی و فاطمه السادات هاشمی نسب کاربران نودهشتیا
زهرارمضانی پاسخی برای زهرارمضانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت-۵ معصوم از بابت اینکه توانسته بود پرتو را راضی کند تا فردا برای قراری که با فرشید تدارک دیده برود؛ لبخند کمرنگ و رضایتبخشی بر روی صورت رنگ پدیدهاش پدیدار شد. مدتی بود که سرگیجه میگرفت و گاهی حتی به مرز غش کردن میرفت اما او این اتفاقات را به پای آن میگذاشت که خسته است و قرصهای فشارش را نامرتب مصرف میکند. پرتو شاید نزدیک به یک ربع شانههای مادرش را ماساژ داد تا بالاخره معصوم به حالت طبیعی خود برگشت. پرتو زمانی که از حالت پایدار مادرش، خیالش آسوده شد به اتاق خوابش رفت، خواب از سرش پریده بود پس ترجیح داد کتابی که امروز صبح شروع کرده بود را ادامه دهد. تنها چیزی که باعث آن میشد از اتفاقات پیش افتاده یا حتی سخت زندگیاش چند صباحی دور شود، کتاب بود و کلماتی که برای او قدرت درمان داشت. و سر آخر کتاب به دست چشمانش گرم شد و به خواب رفت. *** به محض رسیدن از سرکار به اصرار مادرش به حمام رفت که بوی الکل و اتانول بر بدنش نماند. مشغول آماده شدن بود که با صدای معصوم یک تای ابرویش به بالا جهید. - پرتو! فرشید پایین منتظرته. بدو سریع حاضر شو. لحن هول و حالَت چهرهای که از آن استرس میبارید باعث تعجب پرتو شده بود، در این موقعیت زیاد قرار گرفته بود؛ اما این بار هول و ولای مادرش به او فهماند که معصوم زیادی از فرشید صدر خوشش آمده که حتی قصد ندارد پرتو در مقابل این پسر بدقول به نظر برسد. شال را بر روی موهایش که آنان را بافته بود انداخت و بعد از برداشتن کیف و تاکید به مادرش که قرصهایش را فراموش نکند خانه را ترک کرد. به سمت پارس مشکی رنگ فرشید که درون آن نشسته بود رفت؛ بعد از احوال پرسی ساده، فرشید ماشین را به حرکت در آورد؛ اما آن لحظه یک تناقض میان آنان بود، فرشیدی که از شدت استرس، لب میگزید و با انگشت اشاره بر روی دنده ضربه میزد و پرتویی که بخاطر بودن زیاد در این موقعیتها آرام بود و طمانینه بودن از وجودش میبارید.- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
Khakestar شروع به دنبال کردن زهرارمضانی کرد
-
دختر داستانت رو بذار لجبازی رو بذار کنار
هستم پیشت ❤️
-
-
رمان بخاطر مادرم | زهرا رمضانی و فاطمه السادات هاشمی نسب کاربران نودهشتیا
زهرارمضانی پاسخی برای زهرارمضانی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_۴ تا آخر مجلس، پرتو دیگر کلام نکرد، دلخوری، عامل اصلی کنارهگیری پرتو از جمع همسایهها بود. نزدیک به غروب بود که مادرش، عزم رفتن کرد، همین باعث خوشحالیاش شد، در حالی که از خانه خارج میشدند بدرقهی عطیه خانم شامل حالشان شد؛ کنار گوش هم پچپچ کردند و پرتو نفهمید. اما لبخندهای عطیه خانم و مادرش به او فهماند که آشی برایش پخته شده و او تنها باید آن را بچشد و هیچ نگوید. به محض بسته شدن درب خانه و دور شدنشان، پرتو به قدمهایش سرعت بخشید تنها برای آن که حرمت نگه دارد و چیزی نگوید و قلب مادرش را نشکند؛ اما با صدای مادرش که مورد خطابش قرار گرفت از حرکت ایستاد. - چقدر تند میری! صبر کن با هم بریم. پرتو هیچ نگفت تا آن که به خانه رسیدند، در حال در آوردن لباسهایش بود که صدای مادرش را شنید. - عطیه خانم گفت اگر فردا میتونی یک قرار با فرشید پسرش بذاریم با هم برید بیرون... پرتو با حرص از اتاقش بیرون آمد و ناخواسته با تن صدایی که بالا میرفت میان کلام مادرش پرید و گفت: - مامان خسته نشدی هر جا میری جوری رفتار میکنی که انگار من ترشیدهم؟ غیر از این بود که تنهاییت رو نخواستم برای همین تن به ازدواج ندادم؟ همیشه جوری رفتار میکنی که شخصیت من رو زیر سوال میبری، بخدا خسته شدم. آخرین جملاتش نالان بود، حق داشت همیشه همینگونه بود و بالاخره جرقهای از جانب مادرش باعث شد منفجر شود و هر چه در دل داشت را بیرون بریزد؛ اما ای کاش لال میشد و مانند این چند وقت هیچ نمیگفت. معصوم با چشمان چروکی که حال به اشک نشسته بود، تمام مدت به پرتوی خروشان خیره شده و سر آخر دستش را بر روی قلبش گذاشت و چهره درهم کرد. پرتو که نفسنفس میزد با شنیدن آخ بلندی که از اعماق وجود مادرش خارج شد، به سرعت خودش را به او رساند و در حالی که ترسیده و نگران به نظر میرسید پرسید: - مامان... مامان چی شد؟ معصوم اما هیچ نگفت، تیری که قلبش برای لحظهای آن را در برگرفت باعث شد سرش گیج برود. مطمئنا فشارش بالا رفته بود. پرتو به سرعت در حالی که جملهی «غلط کردم» را چندین بار به زبان میآورد وارد آشپزخانه شد و قرصهای مادرش را با لیوان آبی کنارش آورد و رعب زده پرسید: - کدوم رو بدم؟ معصوم با لرزش دستانش قرصهایش را کنار زد و بعد از در آوردن قرصی از ورق آلومینیومی آن را با آب خورد. پرتو باقی ماندهی آب را بر روی صورت مادرش پاشید تا از حرارت و قرمزی صورتش کاسته شود و همانطور که شانههای مادرش را ماساژ میداد با صدای بغضدارش گفت: - باشه میرم. هر جا بگی میرم مامان توروخدا خوب شو!- 9 پاسخ
-
- 2
-