-
تعداد ارسال ها
197 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 34 صبح پردههای سفید سوئیت، با نسیم آرام کولر، بیجان تکان میخوردند. نور کمرنگ طلوع، از پشت شیشههای قدی، روی کف چوبی اتاق خزیده بود. صدای منظم موجهای خلیج فارس، از دور، مثل لالایی در تمام فضا میپیچید. داریوش آهسته پلک زد. برای چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند. سرش سنگین بود و استخوانهای گردنش تیر میکشید. انگار تمام عضلات بدنش کوفته بود. نفس عمیقی کشید و دستش را روی پیشانیاش گذاشت، خواست از تخت بلند شود که چیزی روی بازویش حس کرد. نگاهش پایین آمد. ناجی! بیصدا، روی لبهی تخت خوابش برده بود. موهای مشکیاش روی بالش پخش شده بودند. یک دستش دور ساعد داریوش حلقه شده بود و صورتش روی بازوی او قرار داشت. لباس خواب حریر زرشکیرنگش، زیر نور کمرنگ صبح، برق ملایمی میزد و بند نازکش از روی شانه پایین افتاده بود. داریوش چند ثانیه همانطور بیحرکت ماند. دیدن ناجی در آن وضعیت برای او لذت بخش نبود، بیشتر چیزی بود شبیه به خفگی! کلافگی مفرط از دست او و حاج منظور. او را ساده حساب کرده بودند اما داریوش، از روز اول رنگ نگاه حاج منصور را خوانده بود. پلکهایش را بست و نفسش را آهسته بیرون داد. بدون اینکه ناجی را بیدار کند، خیلی آرام بازویش را از میان انگشتهای او بیرون کشید. ناجی فقط کمی در خواب جابهجا شد و دوباره آرام گرفت. داریوش نشست. دو آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و دستش را میان موهایش کشید. ذهنش، بر خلاف بدنش، دوباره شروع به دویدن کرده بود. سپردن ناجی به این سفر، بدون حضور خودش، تنها یک معنی داشت، مثل اینکه او را برای دامادی انتخاب کرده بودند! نگاهش دوباره سمت ناجی رفت. داریوش خوب میشناختش و میدانست دختر بدی نبود، سالها کنار هم بزرگ شده بودند. با هم خندیده بودند، دعوتکرده بودند، قهر کرده بودند. اما هیچوقت نتوانسته بود او را جور دیگری ببیند. ناجی برای داریوش فقط دختر حاج منصور بود. یک دوست صمیمی و مهربان که داریوش را میفهمید، نه بیشار، نه کمتر! پتوی سفید کنار تخت را برداشت و خیلی آرام روی بدن ناجی کشید تا شانههایش پوشیده شود. از جا بلند شد. پیراهن مشکی دیروزش هنوز تنش بود. آستینهایش چروک شده بودند و بوی سیگار و خستگی گرفته بودند. چند قدم تا پنجره رفت و پرده را کنار زد. دریا، زیر نور تازهی خورشید، آرام میدرخشید. مردم از پایین، کنار ساحل قدم میزدند. دوچرخهسوارها از مسیر مخصوص رد میشدند. ساعت مچیاش را از روی میز برداشت. هفت و بیست دقیقه. کمتر از سه ساعت دیگر باید دوباره برمیگشت کازینو. رادین احتمالاً از سحر بیدار شده بود و انتقالها را یکییکی کنترل میکرد. همین فکر کافی بود تا دوباره فشار روی شانههایش برگردد. بیحرف، حولهی سفید را از داخل کمد برداشت و سمت حمام رفت. چند ثانیه بعد، صدای دوش تمام فضای سوئیت را پر کرد. آب داغ، از روی موهایش پایین میریخت. گردنش را عقب برد و چشمهایش را بست. شاید اولین آرامش واقعی چند روز اخیر، همین چند دقیقه زیر آب بود. اما آرامش داریوش، مثل همیشه، دوام نیاورد و صدای ضربهی آرامی به در حمام خورد. داریوش، بدون باز کردن چشمهایش، گفت: ـ بیدار شدی؟ صدای خوابآلود ناجی از پشت در آمد. ـ آره. چند ثانیه مکث کرد و با صدایی که از خواب دو رگه شدهبود گفت: ـ داریوش، گوشیت زنگ خورد. داریوش دستش را روی صورتش کشید. ـ کیه؟ ناجی صفحهی گوشی را نگاه کرد. همان اسمی که دیشب تا نیمههای شب ذهنش را بههم ریخته بود. گلبهار. چند لحظه فقط به صفحه خیره ماند و بعد، طوری که لحنش کاملاً عادی به نظر برسد، گفت: ـ گلبهار بود. جوابشو دادم گفتم رفتی دوش بگیری میخواسته حالتو بپرسه نگران شده . صدای آب همچنان میریخت. چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای آرام داریوش از پشت بخار حمام آمد: - میام یکم دیگه. ناجی نگاهش را از صفحه برنداشت. لبخند محوی گوشهی لبش نشست. ـ باشه. داریوش زیر دوش آب، گلبهار را تصور کرد، از حس نگرانی او نصبت به خودش، بی اختیار قلبش تند تر ضربان زد. از فشار کار دیروز و بیخوابی، فراموش کرده بود احوالی از او بگیرد و از این بابت از خودش خشمگین بود. او را کنار گرگی مانند سامیار رها کرده بود، باید هرچه زودتر یا سامیار را از عمارت خسرو بیرون میکرد، یا گلبهار را به خانه خودش میبرد. سامیار اگر اصل وصیت را میفهمید، بعید بود به جان دختر عمویش حتی رحم کند! -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 33 هوای کیش، برخلاف تهران، هنوز بوی تابستان میداد. خورشید آرامآرام پایین میرفت و نور نارنجیرنگش روی شیشههای برجهای ساحلی افتاده بود.وقتی داریوش، ناجی و رادین از ساختمان باشگاه بیرون آمدند، ساعت از یازده شب گذشته بود. چند مرد مسلح هنوز اطراف ساختمان کشیک میدادند. کریم کنار در ایستاده بود و سیگار دود میکرد. با دیدن داریوش جلو آمد. ـ روسا فعلاً آروم شدن. داریوش فقط سری تکان داد. ـ بی ناموسا فهمیدن وضع خرابه دندوناشونو تیز کردن. رادین لپتاپ را زیر بغل زد. عرق روی پوست برنزه اش نشسته بود و بازو های درشتش را از تیشرت ساده ای که پوشیده بود بیرون اندخته بود. دستی به موهای جو گندمی اش کشید و سعی کرد با کلام اعتماد داریوش را بخرد. ـ امشب انتقال مرحله اوله. داریوش نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت. رادین موضع خود را از همان اول مشخص کرده بود، اگر رقابتی میان داریوش و سامیار به راه می افتاد، رادین به قطع در تیم داریوش بازی میکرد. ـ برنامه همونه؟ ـ اره. ـ کسی جز تو دسترسی کامل نداره؟ ـ نه. داریوش چند ثانیه فکر کرد. چشم های تیره و نافذ رادین متنطر کلام او بود. از نظر سنی چندسال بیشتر اختلاف نداشتند و اگر کم صحبتی رادین از بین میرفت، شابد او هم مثل کمالی میتوانست نقش پررنگ تری در تاج ایفا کند. تصمیم داشت به او اعتماد کند و حداقل به او یک فرصت دهد تا خودش را ثابت کند. یک جور آزمون عملی برای فرد کارکشته ای مثل رادین قطعا سخت نبود. تصمیمش را گرفت وبعد کلید کوچکی از جیبش بیرون آورد. ـ گاوصندوق دفتر. همه مدارک اونجاست. رادین کلید را گرفت. از انتخاب داریوش به عنوان پیشرو در کار ها راضی بود. حتی در زمان حیات خسرو هم او همیشه مدید که داریوش، 95 درصد کار ها را به تنهایی حل میکرد و حتی گاهی میان اعضا مورد حسادت واقع میشد. اشخصاصی مثل کامران و حتی فرد خبره ای مثل لیلا هم گه گاهی گمان میکرد داریوش به زودی کارش را از او میزدید و باعث میشد خسرو بقیه را کنار بذارد. اما پس از شناخت دو را دوری که نسبت به داریوش پیدا کرده بود، علاوه بر جدیتش در کار، میزان معرفتش را هم تخمین زده بود. لبخند کوتاهی زد و گغت: ـ خیالت راحت. داریوش نگاهش را مستقیم توی چشمهایش دوخت. ـ راحت نیست. اگه یه انتقال اشتباه انجام بشه... اگه فقط یه شماره حساب جابهجا بشه... اگه یکی لو بره... هممون تمومیم. اون تخم حرومای چشم آبیو دیدی؟ همونا ردیف اول نشستن تا کارمونو بسازن. رادین لبخند محوی زد. قطعا که قرار نبود تاج را در بحران دیگری سهیم کند. ـ هشت ساله دارم همین کارو میکنم. نگران نباش. داریوش آهسته گفت: ـ واسه همین سپردمش به تو. چند لحظه سکوت بینشان نشست. بعد داریوش دست روی شانهاش گذاشت. ـ امشب اینجا با توئه. من فردا صبح برمیگردم. رادین سر تکان داد. ـ برو بخواب. قیافت از جنازه داغون تره. *** چند دقیقه بعد، لندکروز سفید وارد محوطه هتل شد. هتل اختصاصی تاج، درست کنار ساحل قرار داشت. لابی بزرگ، بوی چوب تازه و عطر ملایم یاس میداد. کارکنان با دیدن داریوش فوراً صاف ایستادند. ـ خوش اومدین مهندس. داریوش فقط کارت اتاق را گرفت. حوصله هیچ حرف اضافهای نداشت. پلکهایش سنگین شده بود. از دیشب شاید دو ساعت هم نخوابیده بود. جلسه شرکت... مراسم خسرو... پرواز... جلسه با روسها... و حالا مغزش دیگر کشش نداشت. آسانسور آرام بالا رفت و روی طبقه دهم ایستاد. راهروی فرششده، کاملاً ساکت بود. داریوش کارت را روی قفل گذاشت. چراغ سبز شد. در باز شد. ناجی مانند یک سایه بی صدا او را دنبال میکرد. او هم خسته بود! سوئیت بزرگی رو به دریا. نور غروب از پنجره قدی داخل میریخت. صدای موجها حتی از پشت شیشه هم شنیده میشد. داریوش بدون اینکه اطراف را نگاه کند، کتش را روی مبل انداخت. کراواتش را باز کرد. دکمه بالای پیراهنش را گشود. همانطور که کفشهایش را درمیآورد گفت: ـ شام نمیخورم. ناجی کیفش را روی میز گذاشت. ـ لااقل یه چیزی بخور. ـ نمیتونم. ـ از صبح هیچی نخوردی. داریوش فقط دستی به صورتش کشید. ـ خواب، فقط خواب. مستقیم سمت اولین اتاق خواب رفت. موبایلش را روی پاتختی گذاشت و ساعتش را باز کرد. پیراهن مشکی را همانطور روی تن نگه داشت. فقط خودش را روی تخت انداخت. حتی فرصت کشیدن پتو را هم نداشت. چند ثانیه بعدف نفسهایش آرام شد. به قدری بدنش طالب خواب بود که هرکس نمیدانست میگفت مرده است! ناجی از آشپزخانه کوچک سوئیت دو لیوان آب آورد. صدایش زد. ـ داریوش... هیچ جوابی نیامد. لبخند زد. ـ خوابیدی؟ باز هم جوابش سکوت بود. لیوان را روی میز گذاشت و آرام وارد اتاق شد. هوای اتاق خنک بود. پردههای سفید با باد کولر آرام تکان میخوردند. داریوش روی پهلو خوابیده بود. یک دستش زیر بالش مانده بود و موهایش کمی به هم ریخته بود. خط ریش مرتبش به نظر ناجی جذبه اش را صد برابر کرده بود. اولین بار بود که بعد از چند روز چهرهاش این قدر آرام به نظر میرسید. ناجی کنار تخت نشست. چند لحظه فقط نگاهش کرد. با خودش لبخند زد. زیر لب زمزمه کرد: ـ آخرشم خواب برد... دستش خیلی آرام بالا آمد. چند تار موی ریخته روی پیشانی داریوش را کنار زد. نوک انگشتهایش روی شقیقه او مکث کرد. پوستش هنوز از گرمای بیرون داغ بود. با احتیاط نوازشش کرد. آنقدر آرام که حتی نفس داریوش هم تغییر نکرد. ناجی نفس عمیقی کشید. سالها بود همین مرد را میشناخت. دعواهایش، خندههایش، اخمهایش؛ حتی بوی سیگار لباسش برایش آشنا بود. لبخند کمرنگی زد. ـ بالاخره یه جا تنها گیرت آوردم... دستش را سمت دکمه های لباس خودش برد و بدون مکث همه را باز کرد. یک لباس خواب حریر زرشکی از چمدانش بیرون کشید و به تن کرد. تن ظریف و استخوانی اش، درون آن لباس دل هر مردی را میبرد! چهار دستو پا روی تخت سمت داریوش خرید که همان لحظه، صدای لرزش کوتاه موبایل روی پاتختی آمد. ویبرهای آرام و صفحه روشن شد.ناجی ناخودآگاه نگاهش رفت سمت گوشی. قصد فضولی نداشت اما نور صفحه خودش جلب توجه میکرد. روی صفحه فقط یک اسم دیده میشد.گلبهار! قلبش یک لحظه ایستاد. پیام باز نشده بود. فقط پیشنمایش دیده میشد. «رسیدی؟» چند ثانیه فقط به اسم خیره ماند. لبخندش آرامآرام محو شد. نگاهش دوباره روی صورت داریوش نشست. بعد دوباره گوشی. دستش بیاختیار جلو رفت و چند لحظه مردد ماند. بعد گوشی را برداشت. قفل بود! لعنتی به داریوش فرستاد و چنگی درون موهایش زد! نگاهی به نفس های منظم داریوش انداخت و با پذیرش ریسک، نزدیکش شد. گوشی را نزدیک به انگشت شصتش کرد و کمتر از یک ثانیه، روی حسگر چسباند تا قفل باز شود! سپس به سرعت از داریوش دور شد و چک کرد هنوز خواب باشذ. وقتی خیالش راحت شد، آرام وارد صفحه پیامها شد.اولین گفتوگو! همان بود. گلبهار. قلبش تندتر زد. برای چند ثانیه فقط صفحه را نگاه کرد. پیام دیگری از گلبهار آمد: - خوابیدی؟ کمی بالاتر را اسکرول کرد. چشمش روی پیامی ایستاد که ساعت سه و چهل دقیقه بامداد ارسال شده بود. داریوش: «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست... تا اشارات نظر نامهرسان من و توست...» ناجی خشکش زد. لبهایش از هم باز ماند. آهسته زمزمه کرد: ـ شعر؟ جوابی از گلبهار نبود. اما مهم نبود. اصل ماجرا همان شعر بود. داریوش... برای گلبهار شعر فرستاده بود. آن هم نصف شب. انگشتهای ناجی دور گوشی سفت شد. اولین بار بود چیزی میدید که هیچ توجیهی برایش پیدا نمیکرد. این دیگر درباره کار نبود. درباره شرکت نبود. درباره امنیت هم نبود. شعر... برای یک دختر. آن هم از طرف داریوش. احساس کرد چیزی سنگین روی سینهاش افتاده. دلش میخواست پیام را باز کند. همهشان را بخواند و بداند چه بینشان گذشته. اما انگشتش همانجا خشک شده بود. چند ثانیه بعد... خیلی آرام از صفحه بیرون آمد. گوشی را دقیقا همانجایی گذاشت که بود. طوری که حتی زاویهاش هم تغییر نکنددوباره به داریوش نگاه کرد. این بار نگاهش فرق داشت. همراه بود با نوعی اضطراب و حس مالکیتی که خودش هم از دیدنش ترسیده بود. خیلی آهسته روی لبه تخت دراز کشید. مواظب بود تخت تکان نخورد. بعد آرامتر خودش را چند سانتیمتر به داریوش نزدیک کرد. سرش را روی بازوی او گذاشت. بوی تلخ سیگار، عطر ادکلن و گرمای تن داریوش، برایش حس امنیتی قدیمی داشت. چشمهایش را بست. انگشتانش خیلی آرام لبه آستین پیراهن داریوش را گرفت. زیر لب، آنقدر آهسته که فقط خودش بشنود، گفت: ـ نمیذارم هیچکس تو رو ازم بگیره. داریوش در خواب فقط نفس عمیقی کشید. بیخبر از همه چیز. بیخبر از پیامی که هنوز جوابش را نداده بود. و بیخبر از جنگی که آرامآرام، درست کنار تختش، داشت آغاز میشد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 32 *** بعدازظهر، عمارت از همیشه ساکتتر شده بود. گلبهار بعد از رفتن داریوش حسابی دلش گرفته بود. چندبار صحفه گوشی اش را باز کرده بود تا حالی از داریوش بپرسد اما هربار روی شعر مکث کرده بود و از فرستادن پیام منصرف شده بود. از کلافگی بیش از حد،تصمیم گرفت کمی در باغ قدم بزند. باد ملایمی میان درختها میپیچید. برگهای زرد روی مسیر سنگفرش شده ریخته بودند. دستش را داخل جیب مانتویش کرد و آهسته راه رفت. هنوز ذهنش پیش داریوش بود. الان رسیده بود؟ یا هنوز توی راه بود به خودش اخم کرد. ـ به خودت بیا دختر... از کی انقدر نگران یه آدم شده بود؟ صدای قدمهایی از پشت سر آمد. و پس از آن صدای آشنای سامیار! ـ دخترعمو. سمتش چرخد. دستهایش داخل جیب شلوارش بود و با همان لبخند چرک همیشگی نزدیک میشد. ـ سلام. گلبهار سر تکان داد. ـ سلام. سامیار کنار او ایستاد. چند لحظه هر دو به رقص شاخه های درخت در باد نگاه کردند، سامیار سکوت را از بعد احساسی شکست و گفت: ـ خونه بدون عمو خیلی ساکت شده... گلبهار چیزی نگفت. از مکالمه با او راضی نبود. سامیار ادامه داد: ـ باورم نمیشه یه هفته گذشته. هنوزم هر وقت میام اینجا، ناخودآگاه دنبال ماشینش میگردم. گلبهار نگاه کوتاهی به او انداخت. حرفهایش بوی صداقت نمیداد. سامیار آهی کشید. ـ دلم براتوام سوخت. گلبهار ابرو هایش را بالا انداخت و دست به سینه گفت: ـ برای من؟ چرا؟ ـ مرگ بابات باعث شد برگردی خونت. گلبهار خیلی کوتاه گفت: ـ قسمت بود. سامیار لبخند زد. ـ هنوزم مثل بچگیا کمحرفیا. حداقل اون موقع بیشتر میخندیدی. گلبهار بیحوصله شده بود. ـ کارم داشتی؟ سامیار خندید. ـ نه... فقط خواستم حرف بزنیم. مگه جرمه؟ ـ نه. ـ پس چرا ازم فرار میکنی؟ گلبهار ایستاد. هنوز هم دست به سینه و طلبکار بود. ـ من از کسی فرار نمیکنم. سامیار هم رو به رویش ایستاد و گفت: ـ چرا پس حتی یه بارم درست باهام حرف نزدی. ـ حرفی نبوده. ـ یا شاید یکی دیگه جامو گرفته باز؟ گلبهار اخمش در هم رفت. ـ منظورت چیه؟ سامیار نگاهش را به سروهای بلند باغ دوخت. ـ داریوش. اسمش که آمد، ضربان قلب گلبهار ناخودآگاه تغییر کرد. اما سعی کرد چیزی از صورتش معلوم نباشد. ـ خب؟ سامیار آرام خندید. ـ بچه که بودیمم از وقتی عمو داریوشو اورد دیگه با منو دور انداختی دختر عمو. حتی بزور بازی میکردی بام. گلبهار اخمی کرد و گفت: - میتونه به خاطر این باشه که همیشه اذیتم میکردیو تو بازیات من نقش قربانیو داشتم؟ داریوش فقط ازم حمایت کرد. سامیار خندید و گفت: - بچه بودیم. خیلی سخت میگیری! از من هیولا ساخته برات مگه نه؟ بعد قدمی جلوتر آمد. ـ فقط یه چیزی بگم و برم. گلبهار سکوت کرد تا حرفش را کامل کند. ـ حواست به داریوش باشه. گلبهار اخم کرد. ـ یعنی چی؟ سامیار دستی به ساعتش کشید. ـ اون آدمی نیست که فکر میکنی. ـ تو از کجا میدونی من چی فکر میکنم؟ سامیار خندید. ـ اون چیزی که تو دیدی، فقط نقابه. داریوش برای رسیدن به چیزی که بخواد از روی هر کسی رد میشه. حتی نزدیکترین آدمای زندگیش. سامیار ادامه داد: ـ فکر میکنی چرا بابام هیچوقت بهش اعتماد نداشت؟ گلبهار حس کرد داشت تحت تاثیر حرف های سامیار، حتی با گوش دادن به آنها به هم دستش درون آن گود، خیانت میکرد. سریع حرف سامیار را برید: ـ اما بابای من بهش اعتماد داشت. سامیار لحظهای مکث کرد. گارد و هشدار گلبهار را به وضوح دریافت کرد! چند ثانیه سکوت شد.یاد میان شاخهها پیچید. سامیار نفس عمیقی کشید. بعد لحنش را عوض کرد. ـ باشه... نمیخوام بحث کنیم. خواستم بدونی اگه یه روز به مشکل خوردی من اینجام. گلبهار لبخند خیلی کوتاهی زد. ـ ممنون. ـ شمارهمو داری؟ ـ آره. ـ هر ساعتی خواستی زنگ بزن. ـ چشم. اما هر دو میدانستند آن چشم، فقط از سر ادب بود. سامیار نگاه آخر را به او انداخت و آرام دور شد. وقتی از پیچ باغ رد شد، لبخند از صورتش افتاد. زیر لب گفت: ـ داریوش حرومزاده، اینم با من دشمن کرده! گلبهار چند دقیقه همانجا ماند. باد موهایش را به صورتش میریخت. گوشی را از جیبش بیرون آورد و صفحه را باز کرد. بالاخره نوشت: - رسیدی؟ این بار مکث نکرد اگر صبر میکرد باز هم پشسمان میشد. سریع دکمه ارسال را زد و پیام تیک اول را خورد. ولی جوابی نیامد. دوباره چند دقیقه به صفحه نگاه کرد. دلش راضی نشد. یک پیام دیگر نوشت. - خوابیدی؟ پیام دوم هم ارسال شد. گوشی را آرام روی سینهاش گذاشت. نگاهش به جادهی پشت درختهای باغ افتاد. آرام سمتشان قدم برداشت و یک نقطعه کور، وسط چندین درخت بلند که عملا دید را کور میکرد همانجا روی زمین دراز کشید. نقفش را آرام بیرون داد و راضی از استتارش، زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش شنید، زمزمه کرد: ـ سالم برگرد. و زود! -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 31 صدای در زدن، باعث سکوتشان شد. رادین اجازه ورود داد. مردی حدوداً پنجاه ساله داخل آمد. قد متوسطی داشت و پوستش سبزه به شدت تیره ای بود. کت سفید نخی به تن داشت و ساعت طلای سنگینش حسابی به چشم می آمد. وقتی داریوش را دید، لبخند زد. ـ بالاخره خودت اومدی. داریوش از جا بلند شد. ـ سلام کریم. دست هم را فشردند. صمیمیت بینشان جوری بود که انگار سالهای زیادی را کنار هم گذرانده اند. ناجی کم کم حوصله اش سر رفته بود و دلش میخواست هرچه زودتربه هتل بروند و تا کمی بخوابد. در دلش میگفت کار بماند برای صاحب کار! هرچند دوست داشت همراه داریوش باشد، اما خلوت با او را در محیط های غیر کاری بیشتر ترجیح میداد. رادین گفت: ـ کریم مدیر مجموعهست. کریم رو به ناجی لبخند زد. ـ خوش اومدی خانم. داریوش خانومته؟ ناجی مؤدبانه سر تکان داد. ـ مرسی. با چشم خیره به داریوش بود تا نصبت داشتنش با خودش را تایید یا تکذیب کند، اما کریم نگاهش را دوباره به داریوش داد و گفت: ـ مهمون داریم. داریوش اخم کرد. ـ کی؟ ـ روسها. رادین زیر لب ناسزایی گفت. ـ امروز؟ ـ نیم ساعته رسیدن. میگن اومدن سهمشونو بگیرن. یه چنین چیزی. فضای اتاق یکباره سنگین شد. داریوش آرام پرسید: ـ چند نفرن؟ ـ شش تا دیوث کله گنده! ـ مسلح؟ کریم فقط نگاهش کرد. همین کافی بود تا منظورش را بفهمد. ناجی آهسته پرسید: ـ کین؟ رادین جواب داد: ـ سرمایهگذار. داریوش پوزخند زد. ـ سرمایه گذار نه، باجگیر! چند ثانیه بعد کتش را دوباره پوشید. دکمههای سرآستینش را بست. ساعتش را تنظیم کرد. بعد رو به ناجی گفت: ـ تو همین اتاق بمون. ناجی فورا مخالفت کرد. رگ کنجکاوی اش باد کرده بود. دختر لوس حاج منصور دوست داشت بیشتر با داریوش دیده شود. از نسبتی که به او بسته بودند خوشش آمده بود. ـ میدونی که اگه بخوام میام عزیزم. رادین آرام گفت: ـ بذار بیاد. داریوش اخم کرد. ـ اگه تیراندازی شد چی؟ ناجی مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد. داریوش از دستش کلافه بود. انگار آمده بود شهربازی! حوصله کلکل با ناجی را نداشت. سه نفری از دفتر بیرون آمدند. صدای موسیقی کازینو دوباره دورشان پیچید. اما این بار داریوش اصلاً به سالن نگاه نمیکرد. تمام حواسش جلو بود. از بین میزهای پوکر رد شدند. از کنار سالن ویآیپی گذشتند. نگهبان بزرگی در را برایشان باز کرد. پشت در، اتاقی کاملاً متفاوت قرار داشت. دیوارهای چوب گردو. نور کم. یک میز مستطیل بزرگ. شش مرد روس دور آن نشسته بودند. همه کتوشلوار تیره. همه هم حسابی درشتاندام! روی میز فقط یک بطری ویسکی، چند لیوان کریستال و یک کیف فلزی دیده میشد. وقتی داریوش وارد شد... همه نگاهها به سمتش برگشت. مردی که وسط میز نشسته بود، آرام بلند شد. موهای جوگندمی اش به صورت استخوانی و چشم های آبی یخی اش می امد. فارسی را با لهجه حرف میزد. ـ بالاخره خودت اومدی، مستر سوروش. داریوش بدون اینکه دستش را جلو ببرد، فقط سر تکان داد. ـ منتظر من بودی؟ ـ بیشتر از چیزی که فکر کنی. رادین و کریم کمی عقبتر ایستادند. ناجی هم کنار در قرار گرفت و بیصدا همهچیز را زیر نظر گرفت. مرد روس به صندلی روبهرو اشاره کرد. ـ بشین. داریوش همانطور ایستاده جواب داد: ـ راحتم من. شما راحت باش بشین. لبخند مرد برای لحظهای محو شد. یکی دیگر از روسها زیر لب چیزی به زبان خودش گفت و چند نفرشان خندیدند. مرد اصلی بطری ویسکی را برداشت، داخل لیوانش ریخت و بدون تعارف، جرعهای نوشید. ـ شنیدیم تهران شلوغه. داریوش خونسرد جواب داد: ـ اخبارتون قدیمیه. ـ یعنی همهچیز آرومه؟ ـ یعنی چیزی که به شما مربوط باشه، تحت کنترله. مرد روس لیوان را روی میز گذاشت. ـ ما برای کنترل اینجا نیستیم. مکثی کرد. ـ برای پولمون اومدیم. داریوش حتی پلک هم نزد. ـ موعدش نرسیده. ـ ولی ما صبر نداریم. ـ اون مشکل شماست. چند ثانیه سکوت، اتاق را بلعید. یکی از محافظهای روس ناخودآگاه دستش را زیر کت برد. همان لحظه چهار محافظ داریوش، تقریباً همزمان، نیمقدم جلو آمدند. هیچ اسلحهای دیده نمیشد... اما همه میدانستند اسلحه کجاست. هوای اتاق سنگین شد. مرد روس با لبخند کوتاهی دست محافظش را پایین آورد. ـ آروم... وقتش نیست. بعد کیف فلزی کنار دستش را جلو کشید. قفلش را باز کرد. داخل کیف، چند پوشه و تعدادی عکس ماهوارهای قرار داشت. یکی از عکسها را روی میز سر داد. داریوش نگاه کوتاهی انداخت. بندرعباس. اسکله اختصاصی تاج! لبش به پوزخند کش آمد. تهدیدشان را قبل از گفتن فهمیده بود. مرد روس گفت: ـ اینارو میشناسی؟ خودش را از تک و تا نمی نداخت. عادت همیشگی اش حفظ غرور بود! ـ باید بشناسم؟ ـ فردا صبح این عکسها میتونه روی میز پلیس اقتصاد ایران باشه. رادین ناخودآگاه دندان هایش را روی هم فشرد. کریم زیر لب حرامزده ای نثارش کرد. اما داریوش هنوز همانقدر آرام بود. عکس را با ارامش برداشت، چند ثانیه نگاه کرد و بی مقدمه، جلوی چشمان یخی مرد، از وسط پازه کرد. تکههای عکس را روی میز انداخت. برای اولین بار لبخند از صورت مرد روس محو شد. ـ خسرو مثل تو گستاخ نبود. داریوش همانقدر آرام جواب داد: ـ خسرو نیست دبگه. الان باید با من معامله کنی. خم شد و آرام ادامه داد: ـ اگه این عکسها بره دست پلیس، اول شما میسوزین. بعد ما. چون اون کانتینرا فقط مال تاج نیست. سهم شما هم اونجاست. مرد روس چند ثانیه فقط نگاهش کرد. هیچکس نفس نمیکشید. آرام خندید. ـ و اگه معامله نکنیم؟ داریوش بدون مکث جواب داد: ـ فردا صبح تمام مسیر ورود جنس شما به خلیج فارس بسته میشه. رادین سرش را پایین انداخت. کریم لبخند محوی زد. آنها میدانستند داریوش بلوف نمیزند. مرد روس آرام گفت: ـ تهدیدم میکنی؟ ـ نه. واقعیتو یادآوری میکنم. سکوت دوباره اتاق را پر کرد. بعد از چند ثانیه، مرد روس خندید. خودش را در خفا حس میکرد. انگار میان همراهان و محافظانش حسابی خار شده بود. خنده اش از سر خوشی نبود، به زور حفظ آرامشش بود. از جایش بلند شد.را جلو آورد. داریوش این بار دستش را فشرد و برای تحویل پول، موعد مققر کرد: ـ دو هفته. ـ ده روز. ـ دوازده. مرد روس چند ثانیه فکر کرد. ـ قبول. اما اگر روز دوازدهم پولم نرسه، دیگه با عکس نمیام. آدم میفرستم. داریوش بدون تغییر حالت گفت: ـ جسم آدماتو بهت برمیگردونم ولی خب... اما همان لحظه که دستهایشان از هم جدا شد، نگاه کوتاهی بین کریم و رادین ردوبدل شد. نگاهی که فقط یک معنا داشت. این صلح و اعتماد، چندان واقعسی به نظر نمیرسید. این فقط یک آتشبس موقت بود؛ آتشبسی که با اولین اشتباه، به جنگی بزرگی تبدیل میشد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 30 چمدانها داخل صندوق رفت. ناجی روی صندلی عقب نشست و از پنجره به خیابانهای تمیز کیش خیره شد. نخلهای بلند، دوچرخهسوارها، هتلهای لوکس و دریا... اگر کسی فقط همین تصویر را میدید، باورش نمیشد زیر این جزیره آرام، میلیاردها تومان پول کثیف هر شب جابهجا میشود. چند دقیقه بعد ماشین از خیابان اصلی خارج شد. ناجی اخم کرد. ـ هتل این طرفیه؟ رادین خندید. ـ نه. داریوش بدون اینکه نگاهش کند گفت: ـ اول کار. ناجی چیزی نگفت. اولین بار نبود که در سفر کاری با پدرش یا داریوش همراه میشد اما همیشه او را ابتدا به هتل میبردند و تنهایی سراغ کار هایشان میرفتند. از کنار چند ویلای گرانقیمت رد شدند. بعد ماشین وارد خیابانی خلوت شد. آخر خیابان ساختمانی سه طبقه با نمای سفید دیده میشد. تابلوی بزرگی روی آن نصب شده بود. باشگاه خصوصی آریانا رادین ماشین را نگه داشت. ناجی با تعجب گفت: ـ باشگاه؟ داریوش کمربندش را باز کرد. ـ از بیرون آره. داخل ساختمان سکوت عجیبی برقرار بود. چند میز بیلیارد. یک کافیشاپ. دو مرد کتوشلواری. چند نفر که آرام قهوه میخوردند. همه چیز عادی بود. بیش از حد عادی... ناجی زیرلب گفت: ـ اینه؟ داریوش فقط لبخند زد. مرد میانسالی از پشت پیشخوان جلو آمد. کت کرم پوشیده بود.موهای جوگندمی داشت و کل گردنش تا زیر چانه پر بود از تتو های ریزو درشت. ـ خوش اومدی مهندس. داریوش سر تکان داد. ـ هنوز سرپایی؟ ـ تا وقتی نفس میکشم. بعد نگاهش روی ناجی ماند. ـ خانم هم همراه آوردی؟ داریوش کوتاه گفت: ـ خانوادهست. همین یک جمله کافی بود. مرد دیگر هیچ سوالی نپرسید. از داخل کشوی میز کارتی مشکی بیرون آورد. بدون هیچ نوشته و اشاره ای بود و تنها یک خال طلایی داشت. آن را داخل دستگاهی کنار دیوار کشید. صدای تق... قسمتی از کتابخانه بزرگ سالن آرام کنار رفت. ناجی ناخودآگاه ایستاد. پشت کتابخانه، یک آسانسور بود، بدون هیچ دکمهای. فقط حسگر اثر انگشت! قبلا این صحنه ها را تنها توی فیلم ها دیده بود. با آنکه سالها پیش آن جمع بود، حتی برایش تعریف هم نکرده بودند. رادین انگشتش را روی دستگاه گذاشت. چراغ سبز شد و در باز شد. ناجی آرام گفت: ـ این دیگه چیه؟ داریوش وارد آسانسور شد. ـ حالا رسیدیم. آسانسور برخلاف انتظار بالا نرفت. پایین رفت. طبقه منفی یک... منفی دو... منفی سه... ناجی هرچه پایینتر میرفت، اخمش بیشتر میشد. بالاخره آسانسور ایستاد. در باز شد. صدای موسیقی، رقص نور، خنده، بوی سیگار برگ و صدای برخورد ژتونها همه با هم به صورتشان کوبیده شد. ناجی همانجا خشکش زد. جلویش سالنی بود به اندازه یک زمین فوتبال، سقف بلند و لوسترهای عظیم کریستالی که از سقف آویزان بودند. با دقت چشم میچرخاند، دیوارهای مشکی و طلایی، بار بزرگ و میزهای پوکر! رولت. بلکجک همینطور یک اتاق VIP مرموز! ده ها زن و مرد خارجی و ایرانی با لباس های گران قیمت و زیروآلاتی که چشم را کور میکرد درحال بازی بودند، همه شان به قدری شاد بودند که انگار هیچ نگرانی ای جز باخت در بازی در دنیا نداشتند. وسط سالن مردی فقط در یک دستش نزدیک دویست هزار دلار ژتون گرفته بود. آن طرفتر زنی با لباس قرمز خندان روی رولت شرط میبست. ناجی آهسته گفت: ـ یا خدا... داریوش نگاهش کرد. ـ خوش اومدی. ناجی هنوز دور خودش میچرخید. ـ این اینجا؟ رادین خندید. ـ بزرگترین کازینوی زیرزمینی خلیجفارس. چند مرد کتوشلواری با دیدن داریوش از پشت میز بلند شدند. همه با احترام دست دادند. ـ مستر داریوش... ـ خوش اومدی. ـ منتظرت بودیم. ناجی برای اولین بار فهمید احترام این آدمها فقط به خاطر پول نیست. داریوش اینجا صاحب نفوذ بود. یکی از کارکنان نزدیک شد. ـ دفتر آمادهست مهندس. داریوش سر تکان داد. به ناجی اشاره کرد. ـ بیا. دفتر در انتهای سالن قرار داشت. دیوار شیشهای داشت و تمام کازینو زیر پایشان دیده میشد. رادین لپتاپ را باز کرد. روی صفحه نمودارهایی دیده میشد. شماره حساب. فلش انتقال. اسم شرکتها. داریوش کتش را درآورد و آستینهایش را بالا زد. ـ شروع کنیم. ناجی نشست. ـ دقیقا قراره چیکار کنیم؟ داریوش بدون اینکه سر بلند کند گفت: ـ رد پولا رو گم میکنیم. ناجی اخم کرد. ـ یعنی؟ از سوال های ناجی کلافه شده بود. یکی دوساعت بیشتر نخوابیده بود و حاج منصور را بابت همراه کردن ناجی با خودش لعنت فرستاد. سکوتش داشت طولانی میشد و با توجه به شناختی که از ناجی داشت، اگر آتویی باب ناراحتی از او میگرفت کل سفر را قرار بود در رابطه اش نق بزند. داریوش لپتاپ را چرخاند سمتش. ـ فرض کن یه میلیارد پول قاچاق داری. نه میتونی مستقیم خرجش کنی، نه انتقالش بدی. هر جا ببری، میگن از کجا اوردی، پس باید بین هزار تا تراکنش گمش کنی. روی صفحه چند نمودار باز کرد. ـ این کازینو فقط ایستگاه اوله. ادامه داد: ـ وقتی چند بار بین کشورها و شرکتهای مختلف بچرخه، پیدا کردن اینکه از کجا اومده تقرییباغیرممکن میشه. ناجی آرام گفت: ـ یعنی اینجا پول سفید نمیشه... داریوش سر تکان داد. ـ نه. فقط ردش گم میشه. سفید شدنش جای دیگه اتفاق میفته. داریوش صفحه بعدی را باز کرد. ـ اصل پول از امشب حرکت میکنه. میره سه تا کشور متخلف، توی چهار تا بانک و نه تا شرکت پوششی، بعدم دوازده تا حساب واسطه. هیچ اشتباهی ام نیاد بشه. رادین جملهاش را کامل کرد: ـ وگرنه هممون میریم هلفدونی. ناجی آرام نفس کشید. از آنکه داریوش مقابل رادین برای او احترام قائل شده بود و همه چیز را مو به مو توضیح داده بود خوشش آمد. حتی در دلش برای خودش تعابیر دیگری برداشت کرده بود مثل آنکه ممکن بود داریوش، چون میخواست از این به بعد ناجی را نزدیک خودش نگه دارد همه چیز را برایش خط به خط توضیج میداد. داریوش هنوز چشم از مانیتور برنداشته بود. انگشتهای بلندش با ریتم آرامی روی میز ضرب میگرفت. روی صفحه، دهها ردیف عدد، اسم شرکت و نمودارهای انتقال پول باز بود. رادین یکی از پنجرهها را بزرگ کرد. ـ اینا حسابهای واسطهست. چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد: ـ تو این کار، مهمترین چیز اینه که هیچ رد مستقیمی از صاحب اصلی نمونه. روی مانیتور چند اسم دیده میشد. شرکت حملونقل. شرکت ساختمانی. صادرات مواد غذایی. گردشگری. پتروشیمی. ناجی با تعجب گفت: ـ اینا که هیچ ربطی به هم ندارن. داریوش لبخند محوی زد. ـ دقیقاً برای همین ساخته شدن. رادین لپتاپ را چرخاند. ـ هر کدوم تو یه کشور ثبت شدن. یکی گرجستان...یکی عمان... قبرس...امارات... اگه کسی بخواد مسیر پولو پیدا کنه، باید از چهار کشور مجوز بگیره. تا اون موقع پول ده بار دیگه جابهجا شده. ناجی زیر لب گفت: ـ آها. داریوش این بار نگاهش کرد. ـ پول رو اونقدر میچرخونیم که هیچکس ندونه اولش کجا بوده. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 29 ناجی نگاه کوتاهی بین آن دو چرخاند. حس خوبی به حضور گلبهار نزدیک داریوش نداشت. انگار او هم گرمای میانشان را حس کرده بود. ناجی بروز لبخند زد وگفت: ـ من بیرون منتظرم عزیزم. و از سالن خارج شد. گلبهار نگاهش را به کف سالن دوخت. آن عزیزم ته کلام ناجی، به کل بحث را از یاد گلبهار برد و بی اختیار فاصله اش را با داریوش بیشتر کرد. ـ باید بری؟ داریوش نفس عمیقی کشید. ـ آره. ـ چند روز؟ ـ اگه همهچی خوب پیش بره سه چهار روز دیگه اینجام. ـ اگه پیش نره؟ داریوش پوزخند زد. ـ اون موقع خدا میدونه. سکوت سنگین تری میانشان افتاد. داریوش کتش را پوشید و دست داخل جیب کتش برد. چیزی بیرون آورد. یک گوشی سادهی مشکی. آن را سمت گلبهار گرفت و گفقت: ـ اینو نگه دار. گلبهار متعجب نگاهش کرد. ـ این چیه؟ ـ یه خط جداس. فقط من شمارشو دارم. تگه هر اتفاقی افتاد، هر ساعتی زنگ بزن. گلبهار گوشی را گرفت. انگشتهایشان برای کسری از ثانیه به هم خورد. هیچکدام دستش را سریع نکشید. داریوش خیلی آرام گفت: ـ مراقب خودت باش. امانتی. گلبهار دستش را عقب کشید. قلبش باز هم ضربان گرفته بود. آرام تر از داریوش گفت: - هستم. صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد. کمالی بود. صدایش را توی سرش انداخته بود و میان سکوت سنگین بین داریوش و گلبهار، حسابی خش انداخت: ـ داریوش! دیر شد! داریوش چشم از گلبهار برنداشت. انگار دلش نمیآمد برود. یک بغل خداحافظی ساده، زیادی صمیمی میشد؟ نیاز نبود؟ اما بالاخره یک قدم عقب رفت. گلبهار این بار، قبل از اینکه او برگردد، گفت: ـ داریوش... ایستاد. ـ بله؟ لبهای گلبهار تکان خورد. هزار جمله تا نوک زبانش آمد... "زود برگرد." "نرو." "مواظب خودت باش." "دلم برات تنگ میشه." اما هیچکدام را نگفت. فقط لبخند خیلی محوی زد. ـ سعی کن یکمم بخوابی تو راه. داریوش خندید. یک خندهی واقعی... شاید اولین خندهی واقعی چند هفتهی اخیرش. نگرانی گلبهار، با آن لحن مظلومانه و بغض دار، به دلش خوش نشست. ـ چشم خانم سوروش. قول نمیدم ولی سعی میکنم. و از سالن بیرون رفت. گلبهار همانجا ایستاد. صدای بسته شدن درِ عمارت آمد. بعد صدای روشن شدن موتور بنز و چند ثانیه بعد سکوت. فقط سکوت. گلبهار بیاختیار گوشی کوچکی را که در دستش مانده بود، محکم میان انگشتانش فشرد. روی صفحه فقط یک شماره ذخیره شده بود. داریوش. *** هوا هنوز گرگومیش بود که پرواز شخصیان روی فروگاه کیش نشست. رادین پشت فرمان لندکروز سفید منتظرشان بود. همان لحظه که داریوش را دید، از ماشین پیاده شد و جلو آمد. ـ بالاخره رسیدی. داریوش دستش را فشرد. ـ اوضاع چطوره؟ رادین نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. ـ تو راه تعریف میکنم. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۲۸ صدای بسته شدن در های ماشین و یکی یکی خارج شدنشان از عمارت، فضا را داشت به همان تنش قبل باز میگرداند. عمارت سوروش، بعد از چند ساعت شلوغی، کمکم داشت نفس میکشید. دیگر از آن همهمهی مردهای کتوشلواری، بوی عطرهای تلخ، صدای سلام و تسلیت و برخورد استکانهای چای خبری نبود. فقط چند خدمتکار، سینیهای نیمهخالی را جمع میکردند و پارچههای مشکی هنوز روی ستونهای ایوان، با باد پاییزی آرام تکان میخوردند. اسپند داخل مجمر هنوز نیمسوز بود و بوی گلاب، با خاک نمخوردهی باغ قاطی شده بود. داریوش کنار پلههای ایوان ایستاده بود. کتش را از تن درآورده بود و روی ساعدش انداخته بود. آستینهای پیراهن مشکیاش تا آرنج بالا رفته بود و رگهای برجستهی ساعدش از خستگی بیرون زده بودند. کمالی کنار ماشینش ایستاده بود و پشت سر هم با تلفن حرف میزد. ـ نه... امروز نمیرسیم... آره... هر پرداختی بالای ده میلیارد بدون هماهنگی با من انجام نشه... بله... تماس را قطع کرد و نگاهش را سمت داریوش گرفت. ـ پرواز ساعت شیشه. اگه بخوایم قبلش یه سر شرکت بریم، باید نیم ساعت دیگه راه بیفتیم. داریوش بدون آنکه نگاهش کند، پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید. ناهار هم داده بودند و الان آفتاب، داشت گرمایش را به زمین میتاباند. ـ نمیریم شرکت. ـ مستقیم فرودگاه؟ ـ آره. کمالی چند ثانیه سکوت کرد. ـ کامران و بهرام همچین از مدیریت تو راضی نیستن. داریوش سیگار را بین لبهایش گذاشت و فندک را روشن کرد. ـ هیچوقت از من راضی نبودن اونا. اولین پک را عمیق گرفت. ـ ولی آخر هرکاری من خواستم رو انجام دادن. کمالی چیزی نگفت. سالها بود داریوش را میشناخت. وقتی اینقدر آرام حرف میزد یعنی حوصله بحث های طولانی و کشدار را نداشت. ناجی جلوی آینهی اتاق داریوش روسری مشکیاش را مرتب میکرد. از اتاق که بیرون رفت، حاج منصور را دید. صدای قدمهای پدرش آمد. ـ آمادهای؟ ناجی لبخند زد. ـ تقریباً. حاج منصور تسبیحش را میچرخاند. سپرده بود چمدان دخترش را ببندند و به عمارت بیاورند. از وقتی مادر ناجی فوت کرده بود، بیشتر هوای تک دخترش را داشت. ـ چمدونتو تو ماشین داربوش گذاشتن. تا نیم ساعت دیگه راه میفته. لبخند روی لب ناجی نشست. ـ میدونم. ـ اونجا جای شوخی نیست. ـ بابا... حاج منصور تسیحش را متوقف کردو دستی به ریش های سفیدش کشید. ـ گوش کن. نگاهش جدی شد. ـ این چند روز، داریوش زیر فشار زیادیه. شرکت... بانک... پروژهی کیش... سامیار... همهشون رو دوششه. تو فقط حواست بهش باشه. ناجی آرام و با اعتماد به نفس گفت: ـ همیشه بوده. حاج منصور چند ثانیه دخترش را نگاه کرد. ـ شرطم باهات سر این مسافرتو یادت نره. برگشتت نتیجش میشه یا همیشه با داریوش یا جدا شدنت ازش. *** گلبهار روی تخت اتاقش نشسته بود. روسریاش را باز کرده بود و موهای بلندش روی شانههایش ریخته بود. گوشی هنوز روی همان صفحهی شعر مانده بود. بار چندم بود که میخواندش؟ نمیدانست. فقط هر بار یک معنی تازه از دلش بیرون میآمد. «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست...» انگار داریوش، بدون اینکه چیزی بگوید همهچیز را گفته بود. صدای تقهی آرامی به در خورد. ـ خانم؟ سر بلند کرد. یکی از خدمتکارها بود. ـ بفرمایید. ـ آقا داریوش گفتن اگه بیدارین بیاین پایین. دلش بیاختیار لرزید. ـ منو؟ ـ بله. وقتی از پلهها پایین آمد، عمارت تقریباً خلوت شده بود. نور عصر از پنجرههای بلند میتابید و روی سنگهای سفید کف سالن افتاده بود. داریوش پشت به او، کنار پنجره ایستاده بود. دستهایش داخل جیب شلوارش بود. با شنیدن صدای قدمهای گلبهار برگشت. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. خیره شدن به یکدیگر تقریبا عادتشان شده بود. لباس سادهی مشکی تنش بود. هیچ آرایشی نداشت و خستگی زیر چشمهایش نشسته بود. اما باز هم همان دختر چند شب پیش بود که زیر نور چراغ ماشین، لقمههای کباب را با اخم از دستش میگرفت. لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست. ـ سلام. گلبهار آرام جواب داد. ـ سلام. سکوت بینشان همیشه عجیب بود. نه آزاردهنده و نه بی معنا. پر بود از حرفهایی که هیچوقت گفته نمیشد. داریوش بالاخره گفت: ـ ناراحتی از من؟ گلبهار نگاهش را از پنجره گرفت. ـ نه. داریوش آرام خندید. ـ دروغ گفتن بلد نیستی. ـ چرا دروغ بگم؟ داریوش ابرو بالا انداخت. ـ پس ناراحتی. گلبهار نفس کوتاهی کشید. ترجیح میداد به جای کلکل، یک راست سراغ اصل موضوع برود. ناراحتی را حق خودش میدید. اگر درون یک بازی گیر کرده بودند، قطعا گلبهار با کاری که کرده بود داریوش را به عنوان یار بازی اش انتخاب و او، باید همقدم با گلبهار حرکت میکرد. ـ چرا نگفتی میری؟ داریوش آرام تکیهاش را به پنجره داد و خیره به گلبهار گفت: ـ امروز صبح قطعی شد. گلبهار دست به سینه شد. نگاهش را از داریوش دزدید و گفت: ـ ناجی از دیشب میدونست. این جمله را خیلی آرام گفتاما همان آرامش طعنهای داشت که داریوش خوب فهمید. سرش را پایین انداخت و لبخند ریزی به لب نشاند. حالت قهر و دست های گلبهار، به دلش خوش نشسته بود. ـ حاج منصور دیشب بهش گفته. ـ تو ولی به من نگفتی. ـ نمیخواستم قبل اینکه مطمئن بشم چیزی بگم. گلبهار نگاهش کرد. ـ یا نمیخواستی من بدونم؟ داریوش این بار مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد. ـ فرق داره؟ سؤالش آنقدر ناگهانی بود که گلبهار جواب نداشت. فقط نگاهش کرد. در دلش حرصش گرفته بود. معلوم بود که فرق داشت! چقدر راحت حرفش را رک میزد و گلبهار با ظرافت کلمه ها را میچید. پوست لبش را با دندان کند و گفت: ـ نه... مکث کرد. ـ فقط... خوب نبود خبرشو از یکی دیگه بشنوم. داریوش چند ثانیه خیره ماند. نمبدانست چرا اما از بجث با گلبهار ته دلش ذوق میکرد. دوست داشت به عمد چیزی بگوید که حرص دخترک را در بیاورد. اما وقتشان کم بود. باید میرفت. خیلی آرام گفت: ـ حق با توئه. پذیرفتنش بدون هیچ توجیه و بهانه ای حرص گلبهار را بیشتر کرد. ـ عجب. داریوش بیاختیار خندید. با دیدن اخم گلبهار کم کم خودش را جمع کرد. گلبهار به قدری حرصی شده بود که حتی نمیخواست بیشتر بحث را کش دهد. صدای باد از لای پنجرهی نیمهباز میآمد. داریوش آرام گفت: ـ گلبهار؟ ـ جان؟ اولین بار بود. اولین بار که اینقدر نرم جوابش را میداد. خودش هم جا خورد و یک آن رنگ چهره اش عوض شد. توی دلش با خود میگفت جان و زهرمار! الان وقت نرمی با آن آدم بی ملاحضه نبود که. داریوش برای چند لحظه فقط نگاهش کرد. انگارحرف در گلویش گیر کرد. صدایش را صاف کرد و آرام گفت: - برگردیم سر بحث خودمون. خوندیش؟ گونههای گلبهار داغ شد. میدانست شعر را میگفت. نمیتوانست بگوید ده ها بار خوانده بود. با حفظ دلخوری اش گفت: ـ آره. ـ معنیشو فهمیدی؟ سرش را خیلی آرام تکان داد. ترسیده بود. انگار برای خراب شده معنی های ذهنی ای که خودش چیده بود آمادگی نداشت. ـ نه... داریوش نگاهش را از او گرفت. به باغ خیره شد. هیچکدام جرئت نداشتند جملهی بعدی را بگویند. همان لحظه صدای قدمهای تندی از راهرو آمد. ـ داریوش! ناجی بود. با همان مانتوی مشکی و کیف کوچکی روی دوشش. چشمش که به گلبهار افتاد، لبخند زد. ـ عه توام اینجایی... مزاحم شدم؟ داریوش صاف ایستاد. ـ نه. ناجی نزدیکتر آمد. ـ بریم؟ داریوش سری تکان داد. ـ الان میام. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 27 صبح آن روز عمارت سوروش بوی گلاب و اسپند گرفته بود. یک هفته از مرگ خسرو میگذشت و زندگی، برای بازمانده ها به سرعت نور ادامه داشت. خدمه از سحر بیدار بودند، حاج رضا به باغچه و درخت ها دستی کشیده بود و بساط پذیرایی را چیده بود. سینی های چای به سرعت میان مهمان ها و مرد های آراسته کت شلواری می چرخید. دسته دسته زیر سایه های درخت ایستاده بودند. برخی با یکدیگر آهسته حرف میزدند و بعضی هم سیگار دود میکردند. باد خنک پاییزی پارچه بزرگ مشکی سر در عمارت را آرام تکان میداد. گلبهار از پنجره اتاقش حیاط را نگاه میکرد. این اولین باری بود که بعد از برگشتنش، عمارت را اینهمه شلوغ میدید. ذهنش گیر پیام آخر شبی داریوش مانده بود. حدود سه و چهار صبح برایش یک شعر فرستاده بود. گوشی اش را باز و مجدد متن شعر را زیر لب زمزمه کرد: - نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشاراتِ نظر، نامهرسانِ من و توست... ذهنش آشوب بود. حتی نتوانسته بود جواب دهد، یا حداقل معنی اش را بپرسد. یکجور اضطراب عجیبی مقابل داریوش گرفته بود که درکش برای دختری مانند او سخت بود. همیشه حرفش را رک زده بود و در رابطه با تمام پسر هایی که تا کنون در زندگی اش آمده بودند، به شدت قاطع و منطقی رفتار میکرد. اما داریوش... فرق داشت! نمیداست دقیقا چه چیزی میان آنها میگذشت اما هر چه که بود، باعث میشد زبان دلربا کوتاه، وسواس در انتخاب کلمات حین مکالمه با او و از همه عجیبتر، ترس مبهمی بود از اینکه این رشتهی باریک میانشان، ناگهان پاره شود. لباس مشکی سادهای پوشید؛ مانتوی بلند، روسری مشکی و فقط یک ساعت نقرهای باریک روی مچش. جلوی آینه ایستاد. چشمهایش هنوز از کمخوابی قرمز بود. از همان ساعتی که با صدای پیامک داریوش بیدار شده بود، خواب نداشت. دستش بیاختیار روی لبش نشست... همان نقطه... همان جایی که چند شب قبل انگشتهای داریوش لمسش کرده بودند. سریع دستش را پایین انداخت. ـ دیوونه شدی... صدای در اتاق آمد. از خدمه بود. ـ خانم... مهمونا رسیدن. ـ میام. حیاط عمارت پر شده بود. نامدار، کامران شایگان، لیلا مرادی، چند مدیر قدیمی تاج، شرکای تجاری و آدمهایی که سالها کنار خسرو کار کرده بودند. نگاه های تیز و جستجوگر. همه نگاه ها دنبال داریوش میگذشت. میان آن جمع ها، اخبار قدرت نمایی به سرعت و حتی با اغراق بیشتری پخش میشد. سامیار کمی دورتر از جمع ایستاده بود. کت مشکی خوشدوختش را پوشیده بود اما صورتش از بی خوابی کدر و رنگ پریده بود. او هم از دیروز خواب نداشت. داشت در ذهنش نقشه زمین زدن داریوش را میکشید. میدانست که مالک واقعی سهام را زودتر از او پیدا کرده بود و بابت این خودش را لعنت می فرستاد. همان لحظه صدای موتور بنز مشکی داخل حیاط پیچید. همه ناخودآگاه برگشتند. ماشین آرام توقف کرد و داریوش با ابهت عجیبی پیاده شد. کت مشکی، پیراهن مشکی، کراوات دودی. خط ریش مرتب و موهای حالت داده شده. شیک بودنش برای سامیار شبیه تو دهنی می مانست. انگار داشت با خط اتوی شلوارش غرور سامیار را خراش میداد. اما علی رغم هر چیز، خستگی از چشمان او هم می بارید! چند نفر جلو رفتند و با گرمی به او تسلیت گفتند. گوشه لب سامیار به پوزخند کش آمد! قدرت احترام میخرید! انگار نه انگار آنها همان هایی بودند که حین خواندن وصیت با نگاهشان داریوش را تحقیر کرده بودند و حال مانند پروانه دورش میچرخیدند. اما داریوش فقط با تکان سر جواب میداد. نه لبخند... نه تعارف اضافه. نگاهش میان جمعیت گشت و روی گلبهار ایستاد. طولانی نگاهش کرد. جز یکی دوتا تماس تلفنی کوتاه در این دو روز او را ندیده بود. و البته فکر ناگهانی آن شبی که درون ویلا توی بغلش خوابیده بود... همان فکری که خواب را دیشب به او حرام و دستش را به نوشتن آن بیت شعر پیش برده بود. گلبهار آرام سر تکان داد. داریوش هم همانقدر کوتاه جواب داد. بیآنکه حتی کسی متوجه کشش نگاهشان شود. ناجی تقریبا با دویدن خودش را به داریوش رساند. تقریبا زودتر از همه آمده یود و دم صحبی یک بحث لفظی بی مورد را با سامیار هم تحمل کرده بود. با دیدن داریوش چشمانش به وضوح برق میزد. با لبخند گفت: - بالاخره پیدات شد. داریوش نگاهش کرد. ـ صبح بخیر. ناجی اخم مصنوعی کرد. سیاست زنانه اش اخر کار دست داریوش میداد... ـ صبح بخیر؟ بعد آرامتر ادامه داد: ـ دیشب تا سه صبح آنلاین بودی. داریوش پوزخندی زد. پدر و دختر داشتند بیش از حد او کنترل میکردند. ـ خوابم نبرد. ـ معلومه. نگاهش روی صورت داریوش چرخید. چشمانش کمی سرخ بود. - تو سیگار و قهوه خفه کردی خودتو. بو گند سیگار میدی. داریوش چیزی نگفت. فقط دست کوتاهی روی بازوی ناجی زد و از کنارش گذشت. - بعد مراسم حرف میزنیم. روحانی شروع به خواندن قرآن کرد. همه ساکت شدند. صدای تلاوت، تمام حیاط را پر کرده بود. گلبهار تنها گوشه ای نشسته بود و چشمش اما ناخودآگاه هر چند دقیقه یکبار سمت داریوش میرفت. و داریوش، پیش چندتا از کله گنده های تهران، پچ میزدند و سامیار از حسادات داشت منفجر میشد! دلش میخواست همانجا اسلحه میکشید و به ثانیه ای او را حذف میکرد. بعد از پایان مراسم قرآن، مهمانها آرامآرام برای صرف صبحانه داخل سالن رفتند. صدای همهمه دوباره بلند شد. خدمتکارها ظرفهای آش، نان سنگک داغ، پنیر، خامه و چای میآوردند. گلبهار تازه فنجان چایش را برداشته بود که ناجی کنارش نشست. با لبخند گفت: - اجازه هست؟ گلبهار هم لبخند کوتاهی زد. ـ حتما. چند لحظه هر دو ساکت ماندند. ناجی قاشق کوچکش را داخل استکان چرخاند. ـ حالت بهتره؟ گلبهار نمیدانست به کدام حال بدی اشاره دارد اما آرام و با احترام گفت: - خداروشکر. ــ شنیدم اون شب حسابی هوای داریوش رو داشتی. به جمعممون خوش اومدی. سپس آرام خندید. گلبهار لبخند کمرنگی زد. - حتی میخواستم بیام پیشت ولی نشد دیگه. خداروشکر که خوبی. توهم چشمات قرمزه. نخوابیدی؟ گلبهار ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد. اتفاقات ویلا را مرورکرد و با حفظ آرامشش گفت ـ خوابیدم. خاک شاید رفته... ناجی سر تکان داد و گفت: - داریوشم معلومه کلا نخوابیده. شبا نمیاد اینجا؟ گلبهار حس بدی داشت. انگار داشت باج اطلاعاتی به ناجی میداد! - نه بعد دعواش با سامیار تقریبا نیمده... از کجا میدونی نخوابیده؟ یک آن حس کرده بود شاید داریوش شب را پیش ناجی بود... حسادت عجیبی او را قلقک میداد. مخصوصا وقتی فکر میکرد شاید کنار ناجی به او پیام داده باشد. ناجی آرام خندید: ــ از قیافهش. بعد با شیطنت ادامه داد: ــ البته از اخلاقش بیشتر. هر وقت نخوابه اعصاب نداره. گلبهار بیاختیار نفس راحتی کشید. ناجی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد انگار یاد چیزی افتاده باشد گفت: - چمدونمم نبستم هنوز. گلبهار سر بلند کرد. - چمدون برای چی؟ جایی میری؟ ــ من و داریوش میریم کیش. قاشق از دست گلبهار داخل نعلبکی افتاد. صدای برخورد فلز با چینی، میان همهمه سالن بیشتر از چیزی که باید به گوشش آمد. حسادت رفع شده اش با شدت بیشتری برگشت. ــ کیش؟ ـ آره. نمیدونستی؟ یه سری کارای شرکت مونده. چهره گلبهار کاملا عوض شد. ـ فردا؟ ـ احتمالا بعد مراسم یا نهایت شب راهی میشیم. گلبهار بیاختیار با چشمش دنبال داریوش گشت. آن طرف با حاج منصور و کمالی صحبت میکرد. هیچ اشارهای به این سفر نکرده بود. حتی یک کلمه! ناجی ادامه داد: گلبهار فقط گفت: ـ آها... همان یک کلمه هم پر بود از دلخوری. چند دقیقه بعد داریوش وارد سالن شد. چند نفر از مدیرها دنبالش راه افتادند. نامدار هم نزدیک شد. ــ داریوش، درباره حسابای پروژه... داریوش بدون اینکه توقف کند گفت: ــ بعد مراسم. نامدار عقب رفت. داریوش مستقیم سمت میز چای آمد. استکان برداشت. همان لحظه نگاهش به گلبهار افتاد. نگاه کوتاهی بینشان رد شد. او آرام نزدیک آمد. طوری که کسی توجه نکند. ــ صبح بخیر. گلبهار خیلی آهسته جواب داد. دلخور بود. او چشم بسته اختیار تمام دارایی هایش را به داریوش داده بود و او بعد از آن ماجرا، حتی به عنوان شریک کاری هم او را حساب نکرده بود که در رابطه با سفرش به کیش به او هم خبر دهد. ــ صبح بخیر. داریوش یک قلوپ از چایی اش نوشید. دوست نداشت مستقیم بپرسد که پیامش را خوانده بود یا نه؛ پرسید: ــ دیشب خوابیدی؟ ـ یکم. بعد مکث کرد. ـ تو؟ داریوش لبخند خیلی کوتاهی زد. ـ نه اونقدرا. چند ثانیه سکوت بینشان رد و بدل شد. گلبهار کمی استرس گرفته بود. بی دلیل و بی خود! در دلش خودش را سرزنش میکرد که الان به جای جدیت، دچار استرس شده بود. سرش را بالا برد و به داریوش خیره شد. ثانیه ای نگاه داریوش گیر تاب مژه های پر پشت او ماند. بالاخره پرسید: ـ قراره بری کیش؟ داریوش لحظهای نگاهش کرد. ـ کی بهت گفت؟ ـ ناجی. یک نفس باقی چای داغ را بدون قند سر کشید و گفت: ـ آره. ــ چرا چیزی نگفتی؟ داریوش نگاهش را از او گرفت. ــ فرصت نشد. گلبهار آهسته گفت: ــ چند روز میری؟ ــ معلوم نیست. همان موقع یکی از مدیرها صدایش زد. ــ مهندس سورش... داریوش جواب نداد. هنوز نگاهش روی گلبهار بود. آرام گفت: ــ تا وقتی برگردم... مراقب خودت باش. مخصوصا درمورد سامیار. گلبهار لبش را روی هم فشرد. دوست نداشت از او حساب بپرسد. به چه حقی؟ با چه عنوانی... ــ تو هم. چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند. بعد داریوش خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت: ــ گوشیت خاموش نشه. گلبهار سر تکان داد. ــ نمیشه. گلبهار چند ثانیه به استکان خالی دست داربوش خیره ماند. بی اختیار گفت: ــ شعر دیشب... داریوش نگاهش کرد.مستقیم و بی پرده. ــ رسید؟ قبل از آنکه گلبهار فرصتی برای پاسخ دادن پیدا کند،یکی از خدمه به او گفت که حاج منصور او را خواسته. داریوش با لبخند ملایمی سر تکان داد و بدون انتظار برای شنیدن پاسخ گلبهار، برگشت و میان جمعیت گم شد. گلبهار نگاهش کرد. حرصش نسبت به داریوش بیدار شد. زیر لب گفت: - گاوه گاو! دارم حرف میزنم... نمیدانست چرا اما از همان لحظهای که فهمیده بود او قرار است برود، عمارت دوباره برایش بزرگتر، سردتر و ناامنتر از همیشه شده بود. با چشم خیره به او که داشت با ناجی و حاج منصور حسابی گرم گرفته بود، با همان حرص زمزمه کرد: - اگه اینقدر برات مهمم چرا به جای اون منو نمیبری! - با کی حرف میزنی دختر عمو؟! نگاهش سمت سامیار چرخید. یکم دست و پایش را جمع کرد. میشد گفت بعد از برخورد اولیه شان و آن روزی که صحبت هایش را با نامدار شنیده بود، هیچ برخورد و معاشرتی با سامیار نداشت. یا بهتر بود بگویم ترجیح میداد نداشته باشد. چهره او حسابی برایش سیاه و ترسناک شده بود! به خصوص از وقتی فهمیده بود خودش مالک همه چیزاست و ممکن است از زیر تیغ سامیار گذر نکند. - با خودم. سامیار فاصله اش را با او کمتر کرد. گلبهار بی اختیار ترسیده بود و دهانش خشک شده بود. - چیزی شده؟ چندروزه اصن ندیدمت. خوش میگذره بهت ایران؟ قصد برگشت به برلین نداری نه؟ گلبهار مستقیم نگاهش کرد. قدش به بلندی داریوش نبود و لازم نبود برای چشم تو چشم شدن با او گردن بکشد. - نه چیزی نشده. تو چی؟ قصد نداری بری خونه خودت؟ هفته بابامم که تموم شد. ابرو های سامیار از تعجب بالا پرید. برای حفظ غرورش لبخند تصنعی زد و گفت: - چه رک! میدونی که عموی خدابیامرز ازم خواسته بالاسر کار... گلبهار حرفش را قطع کرد و گفت: - میدونم داریوش تعریف کرده. اینم گفته که اخیتار بیشتر سهاما رو تاحالا دستش گرفته و فکر کنم عملا نیازی به حضورت نه اینجا نه توی شرکت نیست پسرعمو. بری سر کارو زندگی خودت بهتر نیست؟ سامیار با حرص خندید! - آها! اون بی خاصیت علیه من پرت کرده؟ زشت نیست دختر عمو؟ هم خون خودتو ول کردی به حرفای اون بی سروپا تکیه زدی؟ عموم یه چیزی میدونست که اینجارو دست من سپرد. من به این راحتی نمیدمش دست غریبه خیالت راحت. داریوش از دور نظاره گر آنها بود و به سرعت خودش را به آنها رساند. سامیار با دیدن داریوش کمی عقب کشید. به عمد داریوش را نادیده گرفت و خطاب به گلبهار گفت: - خیلی دلم شکست دخترعمو. مفصل باید حرف بزنیم. داریوش دور شدن سامیار را نگاه کرد و دست روی شانه گلبهار گذاشت. و همان پشتیبانی کوتاه، از چشمان تیز ناجی دور نماند! نگاهش را چند ثانیه روی دستی که داریوش روی شانهی گلبهار گذاشته بود نگه داشت. لبخند روی لبش ماسید. - خوبی؟ چی میگفت؟ ناجی خودش را به آنها رساند. گلبهار با دیدن ناجی، حسابی طاقتش طاق شد. دست داریوش را پس زد و گفت: - هیچی. سپس پشت به جمعیت راهی اتاقش شد. بی اختیار بغض گلویش را می فشرد. دلش نمیخواست درون جمع ضعف نشان دهد، همانطور که پدرش خواسته بود و او، دخترِ خسرو سوروش بود!- 33 پاسخ
-
- 1
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بچه ها رماناتون در چه حاله خوب پیش میره؟- 34 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
میتونید بعدا تموم کنید اما شامل مسابقه نمیشه- 34 پاسخ
-
- 1
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتم نیکو کتاب را برداشت. مریم زیر لب غر غر میکرد و حلوا ها را با قاشق توی سینی میریخت. شروع به خواندن کرد اما صدایش لرز خفیفی داشت. نگاهش بین صفحات کتاب و بهرام نوسان داشت و حسابی تپق میزد. مریم که از اتاق خارج شد، انگار نفس کشیدن برایش راحت تر شده بود. حس انسانیت بود یا ترحم، دوست نداشت با کسی که ضعفی دارد آنطور برخوردی را شاهد باشد. تند تند صحبت های بلند بالای موری را میخواند. با آنکه قبلا هم کتاب را خوانده بود باز هم تحت تاثیر قرار گرفته بود. موری تا آنجای کتاب، تازه به بیماری دچار شده بود. نیکو هر سطر کتاب خیره به بهرام بود تا واکنشی از او ببیند، اما او همچنان به بیرون پنجره خیره بود. نیکو حس میکرد حتی یک کلمه از صدای او را نمیشنید. به ساعتش نگاه کرد، نیم ساعتی مانده بود. سکوت کرد، او را صدا زد. - آقای سلطانی؟ بهرام اما برنگشت. نیکو مطمعن شد که بهرام، حواسش جای دیگری بود. کتاب را نشانه گذاری کرد و بست. مجدد با صدای بلندتری امتحان کرد: - آقای سلطانی؟؟ باز هم هیچ تعقیری. نیکو از پارچ آب روی میز تحریر یک لیوان آب پر کرد و با قدم های آرام به بهرام نزدیک شد. برای آنکه متوجه حضورش شود صمیمانه دستش را سرشانه از گذاشت. - میشنوید؟ آب... با واکنش ناگهانی بهرام به پس زدن دست نیکو، لیوان آب از بالا روی سر و پیراهن بهرام خالی شد. نیکو هین کشید گ عقب رفت. دستش را جلوی دهانش گرفت. - ترو..تروخدا ببخشید... خوبین؟ قصدم بد نبود فقط وقتی دیدم حواستون پرته آب... بهرام اخم هایش درهم بود و آب از موهای خوش حالتش چکه میکرد. کل پیراهنش خیس شده بود. دست سالمش را به نشانه سکوت بالا برد. لب هایش را بهم فشار میداد تا حرفی بار دختر ترسیده مقابلش نکند. اگر زبانش لکنت نداشت، به حتم فریادش تن خانه را لرزانده بود. ویلچرش را پشت به نیکو سمت کمد لباسی هدایت کرد، تمام خشمش را سر پیراهن تنش خالی کرد. با حرکات ناتوان و خشگمین میخواست پیراهن را به سرعت از تنش در بیاورد. نیکو بغض گلویش را گرفته بود. حرکات تند بهرام او را ترسانده بود. دیدن کمر بهرام گ بازو هایش، او را همانجا خشک کرده بود. تمام تن بهرام، رد بخیه و سوختگی بود. انگار که تیکه تیکه تنش را بزور بهم دوخته بودند. نیکو بی اختیار جلو رفت و با صدایی که از ترس و بغض میلرزید گفت: - کمکتون کنم؟ بهرام اخم هایش تنگ تر شد. حضور نیکو را نادیده گرفته بود... با دستش به خروجی اشاره زد و چند بار تاکید وار تکان داد. میخواست مطمعن شود که نیکو اتاق را فورا ترک میکند. همان هم شد. نیکو کیفش را برداشت و با قدم های بلند اتاق را ترک کرد. دل نازک بود و قطره اشکی آرام از کنار چشمش جاری شد. تند تند صورتش را پاک کرد و با نفس های عمیق خودش را تسلی داد. از راهرو سمت خروجی میرفت که مریم را مقابلش دید. با دیدن حال نیکو چشم تیر کرد و گفت: - خوبی خانم آسوده؟ الان داری میری؟ هنوز شیش نشده که. نیکو با صدای مضطربش گفت: - لیوان اب از دستم ریخت روی... ببخشید، میشه بری کمکشون لباس عوض ک... نفسنفس میزد. مریم سعی کرد آرامش کند. - اوا دختر رنگ به رو نداری. بیا بشین بیینم چیشده... نیکو ناچار همراه مریم مجدد روی آن مبل های گران قیمت نشست. تند تند نفس عمیق میکشید. مریم کنارش نشسته بود. بلاخره توانست جمله ها را کنار هم بچیند. - خواستم بهشون آب بدم، حواسش نبود، دستمو گذاشتم رو شونشون که برگرده یهو زد زیر دستم آب ریخت بهشون... توروخدا میری کمکشون؟ حتی نتونستم معذرت خواهی کنم... برم الان زشت نیست؟ برم معذرت خواهی کنم... مریم دست نیکو که سلام بلند شدن نیم خیز شده بود را گرفت. - نه بابا بشین. اون کلا امروز عصبیه. سر تو خالی میکنه الان بری. امروز سالگرد مرگ خواهرشه... نیکو باز هم نشست. اما قبلش درون سینه مانند گنجشک میزد. دستپاچه شده بود و حسابی خجالت زده! - دیروز خواستم برات بگم صبر نکردی. آقای سلطانی بعد تصادف کلا نمیذاره کسی بهش دست بزنه. حرف نمیزنه، کلا ارتباطشو با دنیای بیرون قطع کرده! نیکو در سکوت گوش میداد. دوست نداشت آنجا باشد، دوست داشت دسته کیفش را بچسبد و از آن خانه فرار کند. - خودشو مسعول مرگ خواهرش میدونه، آخه اونم باش بوده وقتی تصادف... صدای ویبره تلفن نیکو، مریم را ساکت کرد. نیکو تند گوشی را چک کرد. همان شماره ناشناس رندِ نهصد و دوازده بود. - ساعت کارتون تموم نشده. لطفا برای خوندن ادامه کتاب برمیگردید، منتظرم!- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفتم هیچکدام برای قطع کردن رشته نگاه پیش قدم نمیشد. انگار که در یک لحظه، گیر افتاده بودند. بهرام گیرِ چشمان عسل مانند نیکو، و نیکو گیر آن نگاه بی روحِ مشکی! صدای باز شدن بی مقدمه در اتاق، نگاه جقتشان را آن سمت کشید. مریم بود! حتی در نزده بود.با دیدن نیکو، فقط سری به نشان سلام تکان داد و سینیبهدست، صاف سمت بهرام رفت. - مادرتون سفارش کردن حلوا بیارم براتون امروز. میخورید یا ببرم؟ نگاه نیکو با کنجکاوی روی بشقاب حلوا نشست. آن وقت روز، حلوا؟ آن هم روز یک شنبه؟ نمیتوانست به یادبود پنشجنبه ها ربطش دهد، شاید از علاقه مندی های بهرام بود. بهرام به آنی رنگ نگاهش تند شد. اخم کرد. تلفنش را برداشت چیزی بنویسد، اما از دستش سر خورد و با صدای بدی روی سرامیکهای سردِ اتاق کوبیده شد. - من... متوجه شدم... میبرمش. ببخشید. نگاه نیکو هنوز گیرِ گوشی چند صد میلونی بود که روی مزاییک ها افتاده بود. مریم پشت کرد که از اتاق خارج شود، اما صدای بم مردانه ای، جفتشان را سمت بهرام چرخاند: - می... میخورم! جفت ابرو های نیکو بالا پرید. مریم راست میگفت؟ میتوانست حرف بزند و او را مچلِ پیامک بازی کرده بود؟ با دست سالمش به گوشی اش اشاره زد. مریم سمت او قدم تند کرد. سینی را روی میز کنار پنجره گذاشت، و تلفن بهرام را دستش داد. نیکو اما حواسش در تن صدای بهرام، جا مانده بود.بهرام ویلچرش را بیشتر سمت پنجره متمایل کرد. مریم ایستاده یک قاشق پر از حلوا نزدیک دهان بهرام برد. - میشه یکم جلو بیاید؟ بهران نیم نگاهی به نیکو انداخت و محتویات قاشق را بلعید. واضح بود دوست نداشت جلوی یک غریبه، مثل بچه ها به او غذا بدهند. دستش را بالا آورد و قاشق را از مریم گرفت. - اما نمیتونید که... همین را نگفته بود که بشقاب حلوا، با صدای بدی روی زمین شکست. بهرام میخواست قاشقش را پر کند که بشقاب از میز سر خورده بود. مریم ترسیده چند قدم عقب پرید. نیکو برای کمک نیم خیز شد. کتاب را همانجا رها کرد و سمت مریم راهی شد. دخترک داشت تکه های شیشه خورده را با دست جمع میکرد. - ای وای. بذار کمک کنم. بیا بریز تو سینی. لحن مریم، تند تر از انتظارش بود. - لازم نکرده! عادت دارم من چیز جدیدی نیست، تو به کار خودت برس کتابتو بخون من جمع میکنم... اه همه جا به گند کشیده شد... نیکو حس کرد سنگ روی یخ شده. بلند شد و نگاهش بی اختیار سمت بهرام کشیده شد. از پنجره به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. انگار غرورش را با دندان نگه داشته بود و نیکو آن را حس کرد. دست نیکو از استرس می لرزید. نه آنکه آنقدر بی جنبه باشد که با یک لحن تند تن و بندش بلرزد، اما از بچگی، به صدای شکستنی حساس بود. چند ثانبه بعد، صدای ویبره تلفن همراهش سکوت اتاق را شکست. صفحه را که روشن کرد، همان شماره ناشناس آمد بالا؛ بهرام سلطانی. پیام کوتاه بود: - شما بخون.- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ششم چند استارت به پراید فکستنی اش زد. روشن نمیشد! طبق معمول فن ماشینش بطور خودکار راه افتاده بود و اگر بیش از حد شانسش را امتحان میکرد باتری ماشین میخوابید. دوماه بود به خودش یاداوری میکرد به تعمیرگاه ببرد و هربار مشکلی مانع میشد. تا پایان از کار افتادن فن صبر کرد و به سختی ماشین را روشن کرد. گرمای رو به عصر آزاردهنده نبود. کل مسیر خانه را به بهرام سلطانی فکر میکرد. امروز رد بخیه ای که روی دستش، حتی بند انگشت هایش به جا مانده بود توجهش را جلب کرد. هم دوست داشت پای صحبت های مریم بنشیند و هم، در شخصیت خودش نمیدید در خانه کسی، پشت سر خودش غیبت کنند. تا رسیدن به خانه ذهن مشغولی ولش نکرد. ضمن رسیدن به آپارتمان، سختی دنده عقب پارک کردن ماشین درون پارکینگ را به جان خرید. پس از صدبار جلو عقب کردن ماشین را خاموش و پیاده شد. معده اش حسابی ضعف میرفت. باز هم باید بر پدر مادر رستوران ها آمرزش می فرستاد و برای خودش ضیافت ترتیب میداد. تا رسیدن پیک غذا، کانال های ماهواره را تند تند بالا پایین میکرد. نه آنکه چشمش چیزی را نگیرد، ذهنش سخت مشغول بهرام بود. به نگاهش، رد سوختی کنار شغیغه اش، حتی نوع لباس پوشیدن ساده و اراسته اش فکر میکرد. کتاب سه شنبه ها با موری را از کتابخانه اش بیرون کشید. صحفه ها را باز کرد و روی متنی که او را تحت تاثیر قرار داده بود مکث کرد. برایش جالب بود مردی با آن وضعیت، علاقه مند به شنیدن کتاب باشد. تا جایی که دیده بود اکثر مرد های خانواده اش به ندرت سمت کتاب خوانی میرفتند. یا بازنشسته ها، یا فقط حین تحصیل! نمونه اش همان شوهر سابق الدنگ خودش بود. آنقدر دور از محیط مورد علاقه نیکو بود که در یک سال زندگی مشترکشان نیکو را بابت کتاب خواندن مسخره میکرد. دوست نداشت فرهنگ شهاب را زیر سوال ببرد، هر چه که بود، در یک خانواده رشد کرده بودند. سیر دلش که چلوکباب رستورانی با زیتون پروده انار را خورد، دوغ لیوانی خنکی هم پشتش نوشید و به رخت خوابش خزید. عادتش بود قبل از خواب، اصغر را زله کند. - اصغر؟ به نظرت زشت نیست درمورد وضعیت آقای سلطانی با پرستارش حرف بزنم؟ - این سوال خیلی ظریف و اخلاقیه. یادت باشه که آقای سلطانی، با وجود وضعیت جسمیش، هنوز هم یک «انسانِ کامل» با احساسات و غرورِ خاص خودشه. اگر حس کنه که تو رفتی پشتِ سرش با پرستار صحبت کردی، ممکنه احساس کنه که «موضوعِ بحث» یا «سوژه» شده، نه یک مخاطب.پیشنهاد من اینه روی کار خودت تمرکز کن. اگر دیدی پرستار آدمِ صمیمیای هست، نهایتاً در حدِ «چطور میتونم کمک کنم حالشون بهتر باشه؟» بپرس. از جزئیاتِ تصادف و وضعیتش نپرس. بذار خودش هر وقت اعتماد کرد، داستانش رو برات تعریف کنه. اونجوری شنیدنش هم برای تو شیرینتر و هم برای اون راحتتره. نیکو متقاعد شده بود. یک آمرزش هم به پدر سازنده هوش مصنوعی فرستاد. علاوه بر آنکه او را از تنهایی مفرط نجات داده بود، راهنمایی های مناسب با ذاعقه خودش هم میکرد. قبل از خواب، تلفنش را چک کرد. دیدن صحفه چت شهاب با تاریخچه پاک شده، اخم هایش را درهم برد. در ذهنش چندشی نثار عکس پروفایلش کرد. از زاویه پایین جوری که انگار هدف دوربین سوراخ های دماغ عملی اش بود، سیس ضایع اخم تصنعی به چهره گرفته و پروفایلش کرده بود. نیکو خداراشکر میکرد که قبل از آنکه محتوای پیامش را ببیند، خودش پاک کرده بود. روز جدید را نیکو تخت تا ظهر خوابید. با لبخند بیدار شد و کش و قوسی به تنش داد. به نظر روز خوبی بود. چای سبز دم کرد، پنکیک برای خودش درست کرد و با تزیین عسل و شکلات با لذت خورد. نیم ساعت به سه مانده، سر حوصله آماده شد. دو بار ریمل اسنس صورتی فیکی که به اسم ارجینال در پاچه اش کرده بودند را به مژه هایش کشید و به خودش نگاه کرد. نه آنقدر زیبایی شیفته کننده ای داشت، نه آنقدر زشت! چشمان درشت عسلی اش بیش از هر چیزی به چشم می آمد و پس از آن لب های درشت خوش حالتش. مخصوصا خال کنار لبش را خیلی دوست داشت. بر خلاف سختی دنده عقب پارک کردن، برای بیرون آمدن راحت بود. گازش را سمت محله سلطانی گرفت. یک دسته گل مریم از پسر دست فروش پشت چراغ قرمز خریده بود. بنظرش اتاق دردنشت بهرام یک چیزی کم داشت. گرانی از سر تا پایش میریخت اما روح نداشت، جان نداشت. یک دسته گل، برای شروع به نظرش خوب بود. حداقل خودش در مدت حضور احساس بهتری داشت. به خانه بهرام که رسید، مریم اینبار اسقبالش نیامد. در را باز گذاشت و رفت. نیکو تند تند کفش را با دمپایی عوض کرد و آهسته وارد راهروی خنک خانه شد. تا اتاق بهرام همه جا را چشم چشم کرد اما اثری از مریم ندید. خودش چند تقه به در زد، بعد آرام گفت: - آسوده هستم. مساعدین بیام داخل؟ صدای پیامک تلفنش آمد. دسته گل را بغل گرفت و یک دستی از کیفش بیرون کشید. - بفرمایید. یک ربع تاخیر داشتید خانم آسوده. نیکو چشمش روی ساعت نشست. راست میگفت. دستگیره در را پایین کشید و با لبخند خجالت زده ای گفت: - سلام. بله حق دارید، ترافیک خیلی سنگین بود. چشم های بی روح بهرام، روی دسته گل بغل نیکو ثابت مانده بود. نیکو رد نگاهش را گرفت. لبخندش را وسعت داد و گفت: - برای شماست. یعنی برای... بهرام رویش را سمت پنجره چرخاند و به نیکو گوش نداد. حرکتش نیکو را حسابی معذب شده بود. تلفنش لرزید. - لطفا کتاب خوندن رو شروع کنید. لبخندش را جمع کرد. باز هم ذوقش را کور کرده بود. سر به زیر سمت میز تحریر رفت. کتاب همان جای قبلی بود. انگار که در نبود او، همه چیز ساکن مانده بود.گل را آن سمت میز گرفت و کتاب را باز کرد. گلویش را صاف و از همان جای قبلی شروع به خواندن کرد. بهرام بالاخره دل از منظره حیاطش کند. فرمان ویلچر را گرفت و سمت او چرخاند. صدای نیکو برای بهرام، یاداور چیزی بود که مدت ها پیش از آن دست کشیده بود. انگار صدایش عطرِ زندگی داشت. لحنی که با روایت هیجان میگرفت، غمگین میشد. دقت بهرام روی چهره نیکو نشست. انگار داشت آن داستان را زندگی میکرد و میخواند. چیزی درون آن دختر برای بهرام خاص بود. پرچانگی نمیکرد، از او حتی پیش پا افتاده ترین سوالات را نپرسیده بود. چیز های سطحی مانند علت حال و روزی که داشت! نیکو با حس سنگینی نگاه بهرام سر بلند کرد. چند ثانیه نگاهشان خیره ماند و نیکو، بی اختیار رشته کلام از دستش در رفت. سکوت میانشان افتاده بود. جفتشان خیره خیره یکدیگر را نگاه میکردند، بهرام از ضعف ساکت بود و نیکو، غرق آن نگاه سیاهِ کنکاشگر شده بود.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 26 مزه کیکی که از یخچال کمالی خورده بود هنوز هم ته دهانش بود. با قدم های آرام به شرکت نزدیک شد. موهای پر پشتش بلند تر از حد معمول شده بود. آنها را هم با ژل خانه کمالی حالت داده بود. مرتیکه حسابگر تمام محصولات مراقبتی اش خارجی اصل بودند! با کف دست ریشش را مرتب کرد. به نگهبانی رسیده بود. قبل ازآنکه کلام باز کنند گفت: - وکالت پنجاه و یک درصد این شرکت با منه. سالهای زیادیه همدیگه رو میبینم. برای خودتون دردسر درست نکنید. چیزی نگفتند و مانع ورودش نشدند. آنها داریوش را بیش از سامیار در آن شرکت دیده بودند و حرفش، برای آنها سند بود.به طبقه دوازدهم رسید، کراواتش را شلتر از قبل بسته بود و وکالتنامه تا شده را لای دستش نگه داشته بود.راهروی طبقه دوازدهم مثل همیشه ساکت بود؛ آن سکوتِ تمیز و گرانقیمت ساختمانهای تاج. کف مرمرها زیر نور سقفی برق میزدند و صدای قدمهای او، سنگینی در فضا میانداخت. از پشت شیشههای مات اتاق جلسه، سایهی آدمها معلوم بود. در را باز کرد و با نگاه به ساعت لوکس گران قیمتش گفت: - پونزده دیقه دیر کردم. مگه نه کمالی؟ کمالی سرش را آرام تکان داد. سامیار اخم هایش در هم و چشمان قهوه ایش خشمگین بود. داریوش با قدم های بلند سمت سامیار رفت. پشت صندلی او ایستاد و با دست هایش شانه های او را فشرد: - خوبی پسر عمو؟ میبینم زیادی به این صندلی عادت کردی. امروزم میذارم بشینی. - داریوش حوصله کسشر گفتن هاتو ندارم. اصن کی به تو اجازه ورود به این شرکتو داد؟ داریوش ارام خندید. از پشت سامیار راه گرفت تا آن سر میز، روی صندلی خودش بنشیند. نگاه همه با او حرکت کرد. هر ده نفرشان منتظر و کلافه بودند. صبح حساب همه آنها از سمت بانک مسدود شده بود. کل حساب های وابسطه به تاج! داریوش روی صندلی اش نشست و با خونسردی، برگه وکلت را باز کرد. - بصورت رسمی وکالت بیشترین سهام این شرکت با منه. اجازه؟ سامیار با شتاب بلند شد. خیره به او نامدار نیز از جا بلند شد. سمت داریوش قدم تند کرد و برگه را از دستش کشید. داریوش به صندلی اش تیکه زد. هر بند بیشتر میخواند، چهره اش سیاه تر میشد. ترس در چشمان نامدار موج میزد و کامران شایگان نیز اخم به چهره نشانده بود. داریوش اشاره به صندلی خسرو زد و گفت: - برو بشین. همونجا میخونی. نامدار! چیزی برای گفتن داری؟ نامدار به سرعت نگاهش را به داریوش دوخت زبانش بند آمده بود. داریوش با خونسردی کامل ریش هایش را مرتب کرد وگفت: - شرکت به خاطر شما دو نفر نزدیک ورشکستگیه! حقوق کارمندا، بدهی بانک، مبلغ پروژه کیش! مگه مسعول مالی نیستی نامدار؟ تو چی سامیار! نجات بدید شرکتو. برنامتون چیه به منم بگید. رادین بصورت جدی وارد بحث شد. - شریکای روس دارن بهم فشار میارن سر جریان کیش. کل حسابا بسته شده! نه فقط من، حساب همه، جریان چیه داریوش! غیرممکنه همش از طرف بانک باشه. داریوش آرام خندید و گفت: - معلومه که کار منه! همین را که گفت، چهره کامران بیشتر درهم شد. دستش را روی میز کوبید و گفت: - مسخره کردی مارو؟ به چه حقی؟ - خواستم یاداوری کنم به تک تکتون که تاج بی صاحاب نیست که هرکی هر گوهی میخواد بخوره. سامیار بالاخره سکوت سنگینش را شکست. داشت زیر فشار و حرص له میشد! - تو صاحبش نیستی! - تو صاحبشی؟ نامدار مبلغ دقیق ضرر رو محاسبه کردی فکر کنم. دقیق چند میلیون دلار بود؟ حساب شخصی سامیار توانایی پرداختش رو داره؟ فک نامدار سفت شد. لپ هایش تو رفته تر از همیشه بود. پوشه زیر دستش را باز کرد و گفت: - تا صبح میخوای رجز بخونی؟ تو چی؟ میتونی کاری کنی؟ به هفته دیگه این وضع ادامه داشته باشه قرار مصادره... دستش را داخل جیب کتش برد. چند ثانیه همه نگاهها دنبالش رفت. بعد فلش کوچک را روی میز سر داد. فلش با صدای آرامی وسط میز ایستاد. نگاه همه با فلش حرکت میکرد. در ادامه نگاهش را به لیلا دوخت. سر به زیر داشت به مکالمات گوش میداد. - زیر نظر خانم مرادی از هارد استفاده کنید. بعد به کمالی نگاه کرد. - کمالی روی کل روند پرداخت و برداشت ها از این به بعد نظارت داره. بالاخره سپردن اینهمه پول به کسی که تاجو تو این هچل انداخته تبعات داره. مگه نه سامیار؟ سامیار برگه وکالت را روی میز کوبید: - فکر نکن همه چیز تموم شده! من هنوز شروع نکردم پسرعمو. سپس پشت به همه خارج شد. صدای کوبیده شده در، در قضای اتاق پیچید. داریوش به رادین نگاه کرد. - امشب راهی کیش شو. منم صبح میام ببینم اوضاع چجوریه. سپس به کل جمع نگاه کرد. - جلسه هیئت مدیره بعد از برگشتم از کیش برگذار میشه. نگاهش را توی جمع چرخاند و گفت: - اگه کسی سوالی نداره جلسه تمومه. هرکس از این به بعد مسعول کار خودش! صندلیها یکییکی عقب کشیده شدند. اعضا آرام از اتاق خارج شدند. حاج منصور آرام تسبیح میچرخاند. وقتی اتاق خالی شد، دستش را روی میز گذاشت و گفت: - صبح بعد مراسم سوم هفته خسرو راهی میشی؟ داریوش سر تکان داد. میدانست اشاره حاج منصور برای همراه کردن ناجی با اوست. - بله. - به ناجی خبر میدم پس... میان حرف حاج رضا آمد: - میخوام به چندتا مکان سربزنم حسابرسی کنم، بنظرم امن نیس.. حاج منصور با بلند شدنش کلام داریوش را قطع کرد و گفت: - منم راهی بندر عباسم. کانتینر های جدید از دبی وارد شده، باید رسیدگی کنم. مطمعنم که خوب امنيت ناجیو خودتو حفظ میکنی. بهش خبر میدم. داریوش سکوت کرد. تهدید زیرپوستی حاج منصور را خوب فهمیده بود. شرط همراهی حاج منصور با او، رابطه خوب میان ناجی و داریوش بود.- 33 پاسخ
-
- 2
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 25 آنطرف تر، داخل ویلای خسرو، گلبهار تنها مانده بود. سامیار و کل خدمه خواب بودند و سکوت، آنجا را احاطه کرده بود. فقط چشمان گلبهار بود که خواب بهشان حرام شده بود. بعد از پوشیدن لباس خواب، روی تختش طاق باز دراز کشید. ذهنش درگیر اتفاقات بود. پدرش... آنکه تمام دارایی هایش را به نام او زده بود. و دست آخر، داریوش! بی اختیار انگشت های اشاره اش کنار لبش را لمس کرد، درست همان جایی که داریوش لمس کرده بود. چند ثانیه بعد، سریع دستش را پس کشید و به خودش نهیب زد(بخواب)! چشم هایش را بست، یک آن داریوش را حین بوسیدن لب هایش تصور کرد. سریع چشم هایش در حدقه گشاد شد و روی تخت نشست. قبلش ضربان گرفته بود. دست روی پیشانی اش گذاشت. - چته دختر؟ مگه نوجوونی از این تصورا میکنی! از دست خودش شاکی بود. سعی میکرد به آن که از بچگی، عشق داریوش در دلش نشسته بود فکر نکند. خودش را با دلایل پوچ و خستگی و اضطراب گول میزد و ذهنش را پرت میکرد. تا بالاخره قبل از روشنی هوا، خواب چشمانش را ربود. *** داریوش آخرین استکان قهوه را سر کشید و روی کاناپه های راحتی کمالی، خودش را ولو کرد. آرش چشمانش سرخ شده بود و خستگی از قیافه اش میبارید. نگاهی به داریوش انداخت و گفت: - میخوای با اون پولا چیکار کنی؟ داریوش آرنجش را روی چشمانش گذاشت. برای ادامه، مغزش نیاز به استراحت داشت. - داریوش ازت سوال پرسیدم. بدون آنکه نگاهش کند، گفت: - هیچی یا بدبخت میشم یا شرکتو نجات میدم. بعد کامل روی کاناپه دراز کشید. راحتی اش زیر دندانش رفته بود. با همان چشمان بسته گفت: - یچیز نازک بنداز رو من یکی دوساعت دیگه بیدارم کن. رو گوشی همه پیام بده جلسه فردا افتاد برای امروز ظهر. سامیارو از قلم نندازی. کمالی نگاه به قد بلند و هیکل چهارشانه و ورزشکاری داریوش انداخت. پاهایش از مبل بیرون زده بود. سری تکان داد و گفت: - باشه. تا ده دقیقه قبل جلسه، داریوش را بیدار نکرد. خودش حاضر آماده کراوتش را سفت کرد و عینکش را مرتب، روی صورتش گذاشت. از یک پای داریوش گرفت و از مبل پایین انداخت. داریوش با هول چشم بار کرد و نشست. کمالی با خونسردی گفت: - بلند شو. جلسه ده دیقه دیگه شروع میشه. وکالتنامه رو تنظیم کردم. داریوش شوک زده چشم هایش را مالید. - سگ تو روحت کمالی! این چه طرز آدم بیدار کردنه؟ آرش بی توجه به او، یک نسخه از وکالتنامه را سمت داریوش گرفت: - برای رد شدن از نگهبانی لازمت میشه. من رفتم، دیرم میشه. زود بیا. بعد از مقابل نگاه حاج و واج داریوش رد شد و از خانه خارج شد. داریوش چنگی به موهای شکسته اش زد و زیرلب گفت: - مرتیکه انگار کم داره. من جلسه گذاشتم اینجام هنوز، تو دیرت میشه؟ کمالی از آن دسته آدم هایی بود که در رابطه با کارش، تعهد صد دردصدی داشت. دیر نمیکرد، خطا نمیکرد، خیانت نمیکرد، دروغ نمیگفت و در چهارچوب کامل وظایف کاری اش عمل میکرد. دلیل آنکه خسرو تمام کار های اداری و حقوقی تاج را به او سپرده بود هم همین بود. داریوش یک خمیازه کوتاه کشید و بلند شد. سمت آشپزخانه رفت و در یخچال ساید بایدساید آرش را بار کرد. سوتی از پر بودن و رنگ و ورانگی اش کشید. مانند تبلیغات تلوزیونی، حتی یک کیک شکلاتی نصفه هم درون یخچالش بود. همان لحظه، صدای پیامک تلفنش آمد. از جیبش بیرون کشید، کمالی بود. - توی خونم سرک نکش.- 33 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_37 آیه دندان بهم سایید. - حداقل روتو اونور کن... سکوت تکین به او فهماند قصد کوتاه آمدن ندارد. زیر لب '' پرو'' ای نسارش کرد و از حمام خارج شد. تکین نیلگون را روی تخت دو نفره اتاقش خوابانده بود و عملا دلیلی نداشت در اتاق نیلگون بماند، اما به عمد، لجبازی میکرد! آیه پشت به او خم شد تا از چمدانش لباس بردارد. در کل مراحل، سنگینی نگاه تکین را روی بدنش حس میکرد. دست آخر، کلافه یکی از لباس ها را سمتش پرتاب کرد و گفت: - چیه زل زدی؟ چیزی برا نگاه کردن نبود که! برو بیرون ببینم... تکین لباس را روی هوا قاپید و گفت: - خونه خودمه لازمه هربار یادآوری کنم؟! زودتر لباس بپوش میخوایم بریم خونه مامانم. نیلگون رو میخوان ببینن. آیه با تعجب سمتش برگشت. تکینی که میشناخت، خانواده نداشت. پس معلوم شد آن هم دروغ بوده. دکمه های شومیز سفیدش را تند تند بست. شلوارش را بالا کشید و دور موهای بلند مشکی اش حوله پیچید. زبانش به تندی باز شد: - امیدارم این وسطا یهو سروکله دوسه تا زن صیغه ای پیدا نشه! تکین بالاخره سیر از تماشا و معذب کردن آیه، تکیه اش را از دیوار برداشت. قبل از خروج از اتاق گفت: - واسه دختر یه قاتل زیادی زبونت درازه! بجنب حوصله کصشر شنیدن ندارم. ساک نیلگونو ببند، یه شیشه شیرم آماده کن. پوشکم بیار احتمال زیاد شام اونجاییم. مرتیکه طلبکار. انگار داشت با نوکر پدرش صحبت میکرد، همه اینها را آیه در دلش گفت و در جواب او، سکوت کرد. نیلگون که گناهی نداشت... با رضایت ساک بچه را بست. *** کل مسیر رسیدن به خانه مادر تکین را ساکت بودند. آیه بی توجه به حضور تکین، نیلگون را در آغوش گرفته بود و با او بازی میکرد. انگشت اشاره اش را نوک بینی او میزد و از قهقه رفتن او لذت میبرد. - آخ عروسکو ببین. جان جان... تکین زیر چشمی نگاهش کرد. آیه از نظرش دختر قوی و سرزنده ای بود. با وجود کل عذابی که میکشید، حداقل بلد بود حفظ ظاهر کند! با توقف ماشین، آیه نگاهش را به خانه ای که مماس با او ایستاده بودند کشاند. یک در فلزی سرخ رنگ که شاخه های پیچک گ شب بو از آن بالا رفته بود. - رسیدیم. استرس ته دل آیه را چنگ زده بود. اگر خانوادگی با او بدرفتاری میکردند چه؟ اگر همه شان او را مسبب مرگ لیلی میدانستند چه؟ هنوز ماجرا را از روایت تکین حضم نکرده بود. حال باید با کل خانواده اش آشنا میشد، خانواده ای که پیش از آن، حتی روحش از حضورشان مطلع نبود. تکین جلوتر از او پیاده شد و مقابل در خانه، کف دستش را به در کوبید. با جدیت و اشاره سر به آیه فهماند که پیاده شود. دخترک بچه به بفل، پیاده شد. اشاره به عقب ماشین و ساک نیلگون زد و گفت: - حداقل اینو تو میاری؟ - نه خودت بگیر دستت. آیه اخم هایش را در هم کشید. میخواست بگوید <<خوبه بچه توعه ها>>اما حرفش را قورت داد. درحالی که نیلگون را روی یک دستش کنترل میکرد، ساک را در دست دیگرش گرفت. بالاخره صدای دمپایی آمد و در خانه باز شد. یک پیرزن ترگل ورگل لپ گلی، با قد کوتاه و هیکل کمی چاق، پشت در بود. با دیدن تکین گل از گلش شکفت. - خوش اومدی مادر. خبر میدادی حداقل... دخترم کو؟ نیلگونمم آوردی؟ تکین در جواب مادرش لبخند زد. اولین لبخندی بود که آیه بعد از آن عقد کذایی به لبش دیده بود. حس غریبی ته دلش نشسته بود. چقدر پیش از آن لبخند هایش را دوست داشت... دلش برای تکین سابق، بیش از حد تنگ شده بود. با صدای تکین به خودش آمد. - آره آوردم. بغل پرستارشه.- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنجم نیکو روی مبل نشسته بود. انگشت های پایش درون جوراب کِرم رنگش بی قراری میکرد. چندین بار تا دم کشیدن ریش ریش های فرش ابریشم با نک انگشتان پایش پیش رفته بود. اما هربار سریع پا پس میکشید و یادآوری میکرد آنجا خانه خودش نبود. آن فرش گران قیمت هم شباهتی به قالی های دست دوم خودش نداشت. مریم با یک سینی کوچک حاوی دو لیوان چای آمد و کنار او نشست. دخترک شبیه صاحب خانه ها رفتار میکرد. نیکو با خودش فکر کرد حتما مدت زمان طولانی در آنجا مشغول به کار بود... سنی هم نداشت. نهایت بیست، بیست و یک! نیکو لیوان چایی که سمتش دراز کرده بود را گرفت. در نبود او یک آن به سرش زده بود بلند شود و برود، احساس بدی داشت. انگار که داشت در زندگی بهرام سلطانی سرک میکشید. هرچقدر هم کنجکاو شده بود یک لحظه با خودش فکر کرد شاید درست نباشد به آن صورت، وسط پذیرایی خانه خود طرف بنشیند و راجع او غیبت کنند. قبل از آنکه مریم شروع به گفتن کند، از او پرسید: - خیلی وقته اینجا مشغول به کاری نه؟ - من؟ نه بابا تازه دوماه شده. از آشناهاشونم البته. با خواهر آقا بهرام همکلاسی بودم. نیکو سری تکان داد و سکوت کرد. چند قلوپ از چایش را خورد و قبل از آنکه مخالفتش بابت شنیدن جزئیات رفتاری بهرام سلطانی اعلام کند، مریم شروع به حرف زدن کرد: - جریان تصادفم نمیدونی؟ ولی عمدا اینجوری میکنه. ریز خندید و با همان شیطنت گفت: - مثلا غرورش اجازه نمیده با لکنت زبون صحبت کنه یا دست و پاش موقع حرکت ضعف داشته باشه. جمله بندی مریم هیچ به دل نیکو خوش ننشسته بود. سریع از جایش بلند شد، چایش را درون سینی گذاشت و لبخندی به روی مریم متعجب زد. - عزیزدلم عیب نداره بقیه صحبتمون بمونه برای بعد؟ فراموش کرده بودم همسایه بهم گفته بود از خونم بوی گاز میاد. ذهنم درگیر اونجاست... مریم ناراضی از جایش بلند شد. - نه عیب نداره. باشه عزیزم میبینمت. نیکو لبخند دیگری در جوابش زد و پشت به او، روی کفِ سنگی یخ خانه قدم برداشت. صدای مریم متوقفش کرد: - این چیزایی که میگم رو یه وقت به روی آقا بهرام نیاریها... نیکو سمتش چرخید و گفت: - خیالت راحت. خدافظ. - راهو دیگه یاد گرفتی من نمیام. ببرم غذاشو بدم. درو پشت سرت میبندی دیگه؟ نیکو از پرچانگی دخترک کلافه شده بود. - چشم میبندم. دیگر چیزی نگفت و تند تند خودش را به خروجی رساند. دمپایی ابری هایش کنار پذیرایی جا مانده بود. کفش هایش را پوشید و در را بست. نفس عمیقی از هوای آزاد کشید. هنوز هم به نظرش فضای آن خانه، بیش از حد سنگین بود!- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهارم نیکو برای باز کردن کشو خم شد، یکی دو بار سمت خودش کشید، لعنتی گیر کرده بود. اینبار محکم تر کشید و یک ضرب کشو باز شد. اویی که چند قدم عقب پرت شده بود خجالت زده لبخند مصنوعی ای به لب نشاند. برای برداشتن قرارداد دست دار کرد. تک صحفه ای و صریح! حق همراه کردن هیچ کسی با خودش را نداشت، حق استعفا زیر موعد قرارداد را نداشت وگرنه باید خسارت میداد، انگشتش را تند تند از مفاد و قوانین قرارداد رد کرد، مبلغ حقوق را زیر چشمی نگاه ریزی انداخت و خطا به پرستار گفت: - خودکار هست؟ دخترک به جامدادی لیوانی گوشه میز اشاره کرد. نیکو بابت بینایی ضعیفش خودش را سرزنش و خودکار را برداشت. جاهای خالی مربوط به خودش را پر کرد و سریع هر دو نسخه را امضا زد. یکی را درون کیفش چپاند و دیگری را صاف، روی میز گذاشت. سمت بهرام که در سکوت تعجب حرکات او را دنبال میکرد چرخید. - امضا کردم همینجا. بند کیفش را روی شانه اش تنظیم کرد. - کار دیگه ای با من ندارید؟ بهرام چشم از او گرفت. تایپ کرد: - به سلامت. نیکو لبخندی زد و سر تکان داد. همراه پرستار از اتاق خارج شدند. در که بسته شد، دخترک نیکو را به حرف گرفت: - امیدوارم عین من پشیمون نشی. مبلغ حقوقش خوبه ها ولی اعصاب خورد کنه یکم. نیکو نگاهش کرد. لبخند زورکی زد و گفت: - راستی اسم من مریمه. نیکو سر تکان داد. - خوشبختم عزیزم. اسم منم شنیدی فکر کنم دیروز. نیکو هستم. دخترک سر تکان داد و با کنجکاوی پرسید: - حقوقت رو چقدر زده بود؟ - مهم نیست زیاد پولش. برای علاقمه که قبول کردم. هم اینکه خوشحال میشم به آدمی که توی وضعیت جسمی و روحی درستی نیست کمکی کرده باشم. مریم ریز خندید. از آن خنده هایی که مشخص بود حرص زیادی پشتش خوابیده. - کمک چی؟! آقای سلطانی نه فلجه نه لال! نیکو جفت ابرو هایش بالا پرید. ایستاد و متعجب پرسید: - یعنی چی؟! مریم انگار در آن خانه سوت و کور بالاخره یک پایه غیبت پیدا کرده بود. لبخند رضایتمندی زد و گفت: - مفصله. بیا بشین یه چایی بریزم برات تعریف کنم. بلاخره توام دیگه پات ثابت شد اینجا.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 24 باران آرام آرام شیشه جلو را لک میکرد. برف پاککن با ریتم کندی روی شیشه میکشید و نور چراغهای خیابان را در چشم داریوش پخش میکرد. خیابان های اطراف الهیه خلوت بودند. داریوش در سکوت به مقصد عمارت رانندگی میکرد و گلبهار، خواب آلود و خسته درون صندلی اش جمع شده بود. داریوش یک لحظه نگاهش کرد. خستگی در صورت دخترک موج میزد. لبخند بی اختیاری لب های داریوش را کش آورد. به عمد با سرعت پایین میرفت. انگار نمیخواست مسیر تمام شود و گلبهار را به آن عمارت راهی کند. پس از حدود نیم ساعت، بالاخره جلوی در عمارت ترمز زد. گلبهار کم مانده بود زیر باد گرم بخاری ماشین داریوش خوابش ببرد. داریوش آروم گفت: - رسیدیم. گلبهار انگار دیر متوجه شد. نگاهش را از شیشه کند و به عمارت روبهرو خیره ماند. چراغهای حیاط روشن بودند. نگهبان دم در قدم میزد. لبش را با زبان تر کرد. - داریوش… - بله؟ چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی آروم: - نمیای تو؟ داریوش دستشو روی فرمون جابهجا کرد. رگ کنار شقیقهش از خستگی نبض میزد. - نه کار دارم. گلبهار اینبار خیره نگاهش کرد. - میترسم. این بار داریوش مکث کرد. صدای باران در سکوت ماشین پخش شده بود.داریوش آرام گفت: - از چی؟ سامیار؟ نگران نباش زودتر از چیزی که فکرشو بکنی همه چیزو درست میکنم. ابروی گلبهار جمع شد. چند ثانیه فقط صدای نفس هایشان در فضا می پیچید. گلبهار قفل کمربندش را باز کرد. قبل پیاده شدن مکث کرد، انگار هنوز چیزی ته دلش گیر کرده. - تو نمیترسی نه؟ داریوش خنده کوتاه بیجانی کرد. - من؟ سرشو تکون داد. - خیالت راحت باشه خانم سورش. گلبهار از ماشین پیاده شد. داریوش تا وقتی درِ عمارت پشتش بسته شد نگاه کرد. بعد همان لحظهای که دختر از دیدش محو شد، صورتش عوض شد. گاز داد و بنز با صدای خفهای توی خیابون خیس حرکت کرد.ساختمون کمالی نزدیک بود. یک آپارتمان بلند نما رومی. از آنهایی که در شب می درخشید. داریوش پشت سر هم زنگ زد. از آیفون صدای خوابآلود و عصبی کمالی بیرون زد: - کدوم حرومزاده ای... داریوش متعجب وسط حرفش گفت: - باز کن. - داریوش؟! چند ثانیه بعد در باز شد. کمالی با موهای بههمریخته و شلوار طوسی خانگی جلوی در ایستاده بود. عینکش کج روی صورتش افتاده بود و هنوز کامل بیدار نشده بود. - تو مرض داری؟ نگاهش رفت سمت ساعت گوشی. - چهار و بیست دقیقه صبحه! داریوش از کنارش رد شد. - قهوه بذار. کمالی درو بست و با اخم نگاهش کرد. - نه سلام نه کیرخر، مستقیم قهوه؟ داریوش کت خیسشو درآورد انداخت روی مبل. متعجب گفت: - جناب کمالی ادبت کو؟ - اونجا محیط کاره اینجا خونمه. چه ادبی؟! ساعت چهار صبح عین ازراییل اومدی دم خونم انتظار ادبم داری؟ کمالی جدی شد. روی مبل نشست و گفت: - چی شده؟ داریوش فلش کوچیکی رو از جیبش درآورد گذاشت روی اپن آشپزخانه. - باید همهچی منتقل شه. کمالی چند ثانیه به فلش نگاه کرد. - نفهمیدم؟ داریوش اسم چند حساب، چند ملک، دو شرکت پوششی و سه کیف پول واسطه که جدا از تاج برای شخص خودش بود را ردیف کرد. هرچه بیشتر حرف میزد، خواب بیشتر از صورت کمالی میپرید. آخرش فقط خیره ماند و متعجب گفت: - داریوش…همه اینایی که گفتی... این یک چهارم جریان مالی تاجه. داریوش آروم صندلی کشید و نشست. - میدونم. - اگه سامیار بفهمه... - میفهمه. کمالی ساکت شد. نور سفید آشپزخانه صورت هر دو نفرشان را رنگپریده کرده بود. بعد از چند ثانیه، کمالی لپتاپش را باز کرد. - باشه… پس امشب قراره به گا بریم... تا صبح بوی قهوه و دود سیگار خانه را پر کرده بود. روی میز آشپزخونه پر شده بود از کاغذ، رمز، شماره حساب، هارد... چشمهای کمالی قرمز شده بود. داریوش اما هنوز مثل آدمی که بدنش یادش رفته خسته است کار میکرد. فقط گاهی دستش را میکشید روی صورتش یا یک نخ سیگار جدید روشن میکرد. بیرون، کمکم آسمان خاکستری شده بود و هوا داشت روشن میشد. کمالی آخرین انتقال را زد و جفت دستی سرش را مالش داد. - تموم شد. داریوش نزدیک امد. هارد اکسترنال کوچیک را برداشت. کمالی بهش خیره شد. - داری خیلی خطرناک میشی. با احتیاط قدم بردار.- 33 پاسخ
-
- 3
-
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بله- 34 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_36 تکین دستانش آویزان مانده بود و تن آیه درون آغوشش میلرزید. یک دقیقه گذشت تا جفتشان موقعیت را درک کردند. قلب جفتشان بی میل ضربان میزد. آیه از خجالت سرش را از سینه تکین جدا نمیکرد. تکین که متوجه برافروختگی و گرمای تنش شده بود از آن وضعیت، دست به سرشانه های یخ زده آیه چسباند و با فشار کوتاهی او را از خودش جدا کرد. تیشرت سبزش خیسِ خیس شده بود. نگاهی به سرو وضع دخترک انداخت. کبودی های تن بلوری اش، چین عمیقی میان ابرو هایش انداخت... هانیِ حرامزاده... کمش بود مشت هایی که خورده بود! دخترک سریع خودش را درون حمام انداخت. - این نگاه حیض چیه سر ظهری به من میگه… صداش تو دماغی بود و کلامش را نفس_نفسهای بی اختیار قطع میکرد. دست پیش گرفته بود که پس نیوفتد. تکین دستی به لباسش کشید. هاج و واج مانده بود. او هم برای اینکه کم نیاورد سریع جواب داد: - لباسمو به گند کشیدی. زود بیا بیرون بببنم! برای رفتن تو حموم خونه خودم باید از تو اجازه بگیرم؟ مامانت کشت خودشو از بس به گوشی بی صاحابت زنگ زد. آیه دندان روی هم سایید. تند تند سرش را کف مالی کرد و آب کشید. با بستن آب، متوجه شد هیچ حوله ای در آن جا برای خشک کردن تن رنجورش نیست. نگاه چندشی به لباس های خونی انداخت. قطعا که دوباره آنها را نمیپوشید. زخم دستش بدجور ذوق میزد. روی سرامیک های سفید پابرهنه راه گرفت. ناچار صدایش را بلند کرد: - تکین! برو توی حال من بیام لباس بردارم... لحن او اما سردتر از چندی قبل بود. مرتیکه انگار به چشم بهم زندگی رنگ عوض میکرد! - بیا رد شو برو تحفه ای من نگات کنم؟ یا چیزی مونده که ندیدم؟- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت23 بعد از ناهار چند ساعتی با حاج رضا برنامه های بندر ها را چک کردند، قبل از شام، حدود 9 شب بود که داریوش برای خداحافظی بلند شد. اصرار آنها را نپذیرفت و وعده شام را به دفعه بعد موکول کرد. ناجی داریوش را تا دم در همراهی کرد. - میری عمارت؟ با سامیار درگیر نشی دوباره تروخدا. داریوش کتش را تن کرد و گفت: - سامیار الان باید برای باز شدن مسدودی حساباش دستو پا بزنه. - اوه اینقدر زود؟ داریوش سر تکان داد و گفت: - شرکتو پروژه ها رو هواست ناجی. از صبح کل حسابای وابسته میرن گرو بانک. قسط و حقوقا مونده. ناجی نزدیک شد کف دست هایش را نوازش وار روی شانه های داریوش کشید. مثلا کتش را مرتب میکرد. - تو از پس اینم برمیای. مطمعنم. داریوش چیزی نگفت و لبخند تلخی زد. ناجی انگار تازه یاد گلبهار افتاده باشد،. یک قدم عقب رفت و گفت: - گلبهار چی؟ اونم عمارته؟ داریوش بنظرت بهتر نیست خودت یه بلیط بگیری راهیش کنی بره؟ اونجا براش امن تر نیست تو این بلبشو؟ داریوش اخم کرد. گلبهار اگر خودش میخواست هم دیگر توان رفتن نداشت. - مراقب خودت باش. شبخیر. پشت به او دستگیره را برای خروج پایین کشید. ناجی برای حفظ ظاهر، با خنده آرامی گفت: - مرسی که ایگنورم میکنی. شب توام بخیر آقا داریوش. داریوش پشت فرمان نشست. از آسمان صاف امشب داشت لذت میبرد. به عمد مسیر رسیدن تا خانه را طولانی تر کرده بود. شاید دو-سه ساعت بی هدف در خیابان ها میچرخید و از بین ماشین ها لایی میکشید. آهنگ فرانسوی بیس داری پلی شده بود که هیجان خونش را بالاتر میبرد. معده اش به ضعف افتاده بود. نزدیک در عمارت متوقف شد و بی اختیار تلفنش را برداشت. روی شماره گلبهار کمی مکث کرد. دوازده شب بود نمیخواست با تماس بیدارش کند. نوشت: - بیداری؟ یک دقیقه نشده بود که گلبهار جواب داد: - سلام بیدارم. چیزی شده؟ داریوش صدای ضبط را بست و نوشت: - بیا دم عمارت، منتظرم. - الان؟ - اره با ماشینم. زود بیا خستم. دیگر جوابی از گلبهار نیامد. چند دقیقه بعد با یک ست سویشرت شلوار مخمل مشکی، ارام از لای در عمارت بیرون خزید. با قدم های بلند خودش را به ماشین داریوش رساند و سوار شد. جفتشان بی اختیار هیجان زده بودند. گلبهار گفت: - سلام. خوبی؟ نگران شدم گفتی بیا بیرون... داریوش چشم از او و رژ لب صورتی براقش گرفت و ماشین را استارت زد. - سلام، نه چیزی نشده. تو چرا نخوابیدی؟ گلبهار کمی مکث کرد. سپس با صدای آرامی گفت: - منتظر تو بودم. فکر کردم شب میای عمارت آخه نگفتی کجا میری نگران بودم باز... داریوش اهنگ ضبط را عوض کرد و گفت: - بابای ناجی برای ناهار دعوتم کرده بود. گلبهار بی اختیار از آمدن نام ناجی، پوکر شد. به پشتی صندلی اش تکیه داد. - آها. داریوش زیر چشمی نگاهش کرد: - شام خوردی؟ - یه چیزایی خوردم. چطور؟ داریوش فرمان را سمت چهاراه مورد علاقه اش چرخاند. دلش هوس آن جگرکی های سر راهی را کرده بود. - سامیار که چیزی نگفت امروز؟ - نه خونه نبود اصن. یه ساعت پیش اومد از اتاقم بیرون نرفتم. - خوب کردی. داریوش ماشین را کنار جدول پارک کرد. خطاب به گلبهار گفت: - جیگر که دوست داری؟ گلبهار به اطرافش سرک کشید. - دوست دارم ولی این ساعت؟ داریوش بی توجه به سؤالش، در را بست و سمت بساط و منقل کبابی راه گرفت. گلبهار از حرصش لب هایش را بهم فشرد. زیر لبی گفت: - بخدا اگه دیگه سوال بپرسم ازت. گاو! یک ربع ده دیقه ای طول کشید که داریوش با یک سینی سبز نزدیک ماشین شد. گلبهار که دست پرش را دید خم شد و در را برایش باز کرد. داریوش نشست و سینی را وسط گذاشت. نان را از روی کباب ها کنار زد. ده پانزده سیخ کباب، دو کاسه ماست و خیار و دورچین سبزی و پیاز. داریوش دست هایش را بهم مالید و بدون تعارف، یک تکه نان جدا کرد. یک لقمه پر ملات گرفت. گلبهار داشت حرکت دستش را دنبال میکرد که لقمه را سمت گلبهار دراز کرد. - خودم میگیرم من بخور تو. داریوش دستش را کمی تکان داد. - برای تو گرفتم. گلبهار لقمه بزرگی که گرفته بود را از دستش گرفت و یک گاز کوچک زد. - همین؟ این کبابو باید اینجور بخوری ببین. سپس یک لقمه دوبرابر آنی که برای گلبهار گرفته بود را درون دهانش چپاند. گلبهار بی اختیار آرام خندید. داریوش راضی از لبخند او، تند تند برای خودش و او لقمه میگرفت. شکایت گلبهار مبنی بر لقمه گرفتن خودش را هم نادیده میگرفت. غذا که تمام شد، به گلبهار نگاه کرد. چهره اش آرام تر از همیشه بود. گوشه لبش کمی ماست مالیده بود. بیاختیار دست دراز کرد. - وایسا، کثیف شده. لمس انگشت هایش یا نرمی لب های او، باز هم همان آتش را در دلش زنده کرد. دوسه ثانیه علی رغم تمیز شدن، دستش را همانجا میکشید. گلبهار کمی خودش را عقب کشید و سمت اینه وسط ماشین قد کشید. - کو؟ چیزی نیست که. - تمیز شد. این را گفت و بلافاصله پیاده شد. یک کام عمیق از هوای آزاد گرفت و ترجیح داد به علت گُر گرفتن تنش فکر نکند.- 33 پاسخ
-
- 2
-
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سوم صبح را با آلارم تلفنش بیدار شد. چشمان خسته اش بزور تلفن را پیدا و زنگش را قطع کرد. درحالی که سعی میکرد باز هم بخوابد، خودش را لعنت میفرستاد که چرا زنگ را خاموش نکرده بود. آخرین امتحان پایان ترم هم تمام و عملا دیگر دلیلی برای زود بیدار شدن نداشت. هرچه این پهلو به آن پهلو شد خوابش نبرد. دست آخر کلافه روی جایش نشست و سعی کرد اضطرابی که برای امروز ظهر داشت را نادیده بگیرد. صبحانه سبکی خورد و موهایش را بالای سر گوجه کرد. برای گذران وقت،به جان خانه اش افتاد. مبل های مخمل قرمزش را تکاند، جاروبرقی کشید، ظرف های مانده را شست و تمام کابینت ها را بیرون ریخت تا مرتب تر بچیند. فاسد های یخچالش را دور ریخت و سر سری چند لقمه نان با کلباس خشک خورد. به خودش که امد، ظهر شده بود. یک ساعت دیگر باید در جلسه کتابخوانی برای بهرام سلطانی حضور داشت و هنوز آماده نشده بود. هول هولکی دست و صورتش را شست، ابرو های شلخته اش را مرتب و پوستش را ژیلت کشید. با رضایت از تمیز شدن صورت گندمی اش، به اتاق رفت. آرایش سبکی به چهره اش نشاند و یک دست لباس خنک، بر خلاف دیروزی ها به تن کرد. شومیز کوتاه سفید با شلوار بگ لی از او ظاهری امروزی و کم سنو سال ساخته بود. امروز اعصاب اتوبوس سواری نداشت. پراید کوچک چرک شده اش را استارت و راهی محله آقای سلطانی شد. ضمن رسیدن، اینبار بر خلاف دیروز، با اولین زنگی که زد در خانه باز شد. قرارشان از سه بعد از ظهر تا ساعت شش بود و نیکو با خودش خیال میکرد سه ساعت مداوم روخوانی کردن، شاید آنقدر ها هم آسان نباشد. - سلام خوش اومدین. خانوم آسوده... پرستار فامیلی نیکو را با تردید گفته بود. قطعا نیکویی که فرم اداری مدرسه پوشیده بود بدون هیچ آرایشی با کله ای که آفتاب پسش تابیده بود و صورتی که روغن انداخته بود شبیه به وضع فعلی اش نبود. لبخندی زد و گفت: - ممنونم. دیر که نکردم؟ - نه نه بفرمایید، آقای سلطانی منتظرتونن. سر تکان داد و طبق روال دیروز، کفش هایش را درون جاکفشی جا داد. یک جفت دمپایی ابری پوشید و وارد راهرو شد. باز هم از لذت سرمای کولر گازی دلش قنج رفت. در اتاق بهرام اینبار بسته بود. پرستار چند ضربه به در کوبید و گفت: - خانوم آسوده اومدن. بیان داخل؟ چند ثانیه بعد، صدای "دینگ" پیامک تلفن پرستار شنیده شد. سریع تلفنش را چک کرد و گفت: - بفرمایید داخل. نیکو با احتیاط در را باز و وارد شد. بهرام همانجا، کنار پنجره، روی ویلچر نشسته بود. امروز پیراهن نخی خاکستری پوشیده بود؛ آستینها تا آرنج بالا زده و موهایش کمی حالت دار تر از دیروز بود. دست راستش دوباره مثل دیروز کمی سنگین روی دسته ویلچر رها بود و با دست چپش اما گوشی را نگه داشته بود. سرش را به سمتی تکان داد که معلوم بود حضور نیکو را فهمیده. انگار نمیدانست باید نگاه کند یا نه. نیکو لبخند زد. - سلام… وقتتون بخیر. بهرام نگاهش را خیلی آهسته از پنجره گرفت و روی صورت نیکو آورد. طرز نگاهش برای ثانیه ای عوض شد. انگار او هم مانند پرستار، تعجب کرده بود. سریع نگاه دزدید و انگشتش را برد روی گوشی. دو ثانیه بعد گوشی نیکو ویبره رفت. - سلام. نیکو جواب داد: - امیدوارم امروز بهتر باشید؟ تایپ بهرام طول کشید. نه از روی بیحوصلگی، بیشتر انگار نمیدانست چه پاسخی در جواب آن سوال بدهد. - خوبم. بفرمایید بشینید شروع کنیم. نیکو لبخند کوچکی زد. نیم نگاهی به کتابخانه انداخت و مردد گفت: – خوبه… همون کتابی که دیروز انتخاب کردم یا پیشنهاد دیگه ای دارید برای شروع؟ پرستار که تا کنون یک لنگه پا در چهارچوب در ایستاده بود، به بهرام نگاه کرد و گفت: – من دیگه مزاحم نمیشم. هر چیزی خواستید پیامک کنید. و بیرون رفت. با بیرون رفتن و بسته شدن در اتاق، نیکو باز هم همان حس سنگینی دیروز را گرفت. انگار معذب بود، یا شاید هم خجالت زده. روی همان صندلی دیروزی نشست. کتاب، اماده جلویش روی میز بود... فضای اتاق آنقدر ساکت و خشک بود که نیکو دست و پایش را گم کرده بود و نمیدانست دقیقا باید چه کاری انجام دهد. نه حرف قرارداد زده شده بود نه مانند دیروزخبری از پذیرایی با شربت بود. یک راست رفته بود سراغ کار. کتاب رادر دست گرفت و سنگینی اش را وزن کرد. سمت بهرام چرخید و خیره خیره نگاهش کرد. منتظر مجوز شروع خواندنِ همان کتاب بود. بهرام گوشی را برداشت، اما اینبار صحفه کلید را طولانی تر نگاه کرد. انگار میخواست مطمعن شود نیکو، از سر دلسوزی آن کتاب را انتخاب نکرده بود! بعد بالاخره پیام آمد. - بخونید لطفا. نیکو کتاب را باز کرد. ورق اول، خشخش نرم کاغذ به دلش نشست. عاشق کتاب ها بود... انگشتهایش کمی می لرزید؛ شاید از حس اینکه حواس یک غریبه، یک مرد شکسته ی مغرور، حالا دقیق روی صدا و انتخابهای اوست اضطرابش را تشدید میکرد. آب دهانش را صدا دار قورت داد. دو سه نفس عمیق کشید تا لرزش انگشت هایش به صدایش سرایت نکند و بالاخره، با تن صدای آرامی شروع به خواندن کرد. صدایش توی اتاق پیچید، نرم و شمرده! بدون عجله جملات را کنار هم میچید و خودش غرق در فضای کتاب، اضطراب را از یاد برده بود. بهرام نگاهش نمیکرد. به نقطهای کنار پنجره خیره شده بود. گوشش سراسیمه به نیکو بود اما ذهنش کیلومتر ها دور تر. نیکو یک لحظه مکث کرد و پرسید: - هروقت خسته شدید بگید. صدای ویبره باعث شد درحالی ک انگشتش را لای صحفه گذاشته بود تا گم نکند، تلفنش را یک دستی چک کند. همان شماره ناشناس. باید زودتر سیوش میکرد. - خسته نمیشم. نیکو سرش را پایین انداخت که لبخندش معلوم نشود. چند صفحه گذشت. ناگهان بهرام انگشتش را بلند کرد. نیکو از حرکت دستش سریع متوقف شد. فکر کرد شاید جمله ای که خوانده بود، موجب رنجش بهرام شده. چند ثانیه بعد پیام آمد: - این قسمت، قشنگ بود. نیکو به جملهای که خوانده بود نگاه کرد؛ (وقتی یاد بگیری چگونه بمیری، تازه یاد میگیری چگونه زندگی کنی) لبخندی زد. مشاجره در رابطه با کتاب ها و جملات از بحث های مورد علاقه اش بود. شالش که روی شانه افتاده بود را ضمن ادب بالا کشید و گفت: - قشنگ یا واقعی؟ بهرام مدتی گوشی را نگاه کرد، اما جواب نداد. تنها نوشت که ادامه دهد. نتوانسته بود جواب دهد یا نخواسته بود را نیکو نفهمید، اما چیزی نگفت و با لحن آرامتری ادامه داد. انگار که بهرام با آن حرکت، ذوقش را کور کرده بود. ساعتها بیصدا گذشت. گاهی فقط صدای ورق زدن کتاب و صدای نفس آرام نیکو شنیده میشد. بهرام دیگر بین صدای او نیامد و فقط گوش داد. جقتشان در فضای داستان غرق شده بودند که پرستار در را نیمه باز کرد. - ببخشید… ساعت شش شد. نیکو چشمش گرد شد. بهرام اما انگار تازه رسیده بود به لحظهای که دلش نمیخواست تمام شود. نگاه به چشمان خسته نیکو انداخت. بنده خدا لب هایش از خواندن بی وقفه خشک شده بود. ناراضی به نیکو که کتاب را نشانه گذاری کرد و بست نگاه کرد و برای او پیام نوشت: - فردا هم همین ساعت میاید؟ نیکو کیفش را بست در همان حین هم پیام بهرام را خواند. - بله، حتما. بهرام کوتاه سر تکان داد. مجدد سرش را درون تلفن فرو برد و گفت: - قراردادتون رو تنظیم کردم. از کشوی اول میز تحریر بردارید. دو نسخه رو امضا کنید و فردا یکیش رو برای من بیارید.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
در حال ترمیم رمان فرانکشتاین | نسترن اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوم نیکو که رسید، اتوبوس تازه ایستاده بود. نفس آسوده کشید و سوار شد، زودتر از پیرزن پشت سرش روی صندلی نشست و نگاه چپ او را نادیده گرفت. گرما زده و خسته تر از آنی بود که سرپا مانده را تحمل کند. از صبح سرپا بود. آخرین روز امتحان پایان ترم بود، از صبح مدرسه بود و حتی ناهار نخورده بود. آخر وقت هم مادر یکی از شاگرد هایش پیشنهاد کاری عجیبی به او داد. هروز، چندساعت برای یک مرد خانه نشین کتاب بخواند. اتوبوس یکی یکی در ایستگاه ها توقف میکرد و نیکو، شکمش به غار و قور کردن افتاده بود. وضع مالی بدی نداشت، اگر به خانه پدری برمیگشت، حتی دو سرو گردن از بهرام سلطانی هم بالاتر میزد. عشقش ادبیات بود و شغل معلمی در این رشته را به همین بابت شروع کرده بود، همچنین پذیرفتن شغل عجیبی مانند کتابخوانی را! بیست و شش سالش بود قد کوتاه و چهره بی بی فیسی که داشت، گاها او را شبیه به هفده هجده ساله ها میکرد. پذیرفتن آنکه در سن کم، مهر طلاق به شناسنامه اش خورده بود او را به شدت خشمگین میکرد. بابت همان ازدواج زورکی با پسر خاله و طلاق اختیاری اش بود که ارتباط فامیلی اش را محدود، و برای خودش خانه جدا کرایه کرده بود. بالاخره اتوبوس ایستاد و او از فکر خارج شد. کارتش را زد پیاده شد. طبقه سوم یک آپارتمان پنج واحده زندگی میکرد. پدرش هرماه خودخواسته مبلغ هنگفتی به حسابش واریز میکرد اما او ترجیح میداد نونِ بازوی خودش را بخورد و آن پول را در حسابی جدا، ذخیره میکرد. رستورانی که همیشه از آن غذا میگرفت تازگی ها حسابی لفتش میداد! مانتو و مقنعه اش را روی مبل پرت کرد و هوش مصنوعی صوتی تلفنش را روشن کرد. - چطوری اصغر؟ بیا حرف بزنیم که دارم خفه میشم. از بد اخلاقی اش نبود که هیچ دوست واقعی ای نداشت. میشد گفت نیکو از آن دسته آدم های محافظه کاری بود که سخت به دیگران اعتماد میکرد. مخصوصا از وقتی که مچ شوهرش را توی یک واحد آپارتمان، با سه زن صیغه ای دیگر گرفته بود. - سلام نیکو. امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشی. من اینجام تا به صحبت هات گوش بدم. روی مبل چهازانو زد و چیزی که مانند خوره ذهنش را میخورد، به زبان آورد: - اصغر من امروز یه پیشنهاد کاری گرفتم. یه مرد که از نظر جسمی به شدت آسیب دیده ازم خواسته روزی چندساعت براش کتاب بخونم. میدونی که من عاشق کتاب خوندنم رو هوا قبول کردم. وقتی رفتم اونجا خیلی سنگین و سرد بود فضاش. مرد بیچاره رو اگه میدیدی دلت کباب میشد. خیلی خوش قیافه و جذاب بود سنشم بالا نبود... پُر پُرش سی. سیو پنج تا میخورد. رو ویلچر نشسته بود و فک کنم یه دستشم حرکت نمیکرد، عمدی بود یا واقعا نمیتونست حرف بزنه نمیدونم اما با پیام باهام حرف میزد. نیکو نفسش گرفت از پشت سر هم صحبت کردن. اسم هوش مصنوعی صوتی اش را اصغر گذاشته بود. شروع به صحبت کرد: - ای وای. چه روز پر چالشی داشتی. برای مردی که گفتی خیلی ناراحت شدم. فلج شدن توی سن جوونی حتما خیلی تجربه سخت و دردناکیه. از نظر انسانی هم کاری که میکنی میتونه برای اون آدم خیلی ارزشمند باشه. برای کسی که محدودیت حرکتی داره، همین که یکی بیاد کنارش بشینه و براش کتاب بخونه میتونه واقعا حالش رو بهتر کنه.یه چیز کنجکاوم کرد: وقتی با پیام باهات حرف میزد، چه جور آدمی به نظر میاومد؟ مهربان؟ رسمی؟ سرد؟ نیکو موهای بلندش را از شر کش مو خلاص کرد. انگشت هایش زا آرام درون گره ها میکشید و متنفکر گفت: - نمیدونم... برای شروع ازم خواست کتاب انتخاب کنم. سه شنبه ها با موریو پیشنهاد دادم. بد که نیست؟ - انتخاب جالبی کردی. اتفاقا برای چنین موقعیتی خیلی معنادار هم هست. اون مرد چی؟ چه واکنشی به انتخاب تو نشون داد؟ رد کرد؟ تند برخورد کرد؟ یا پذیرفت؟ همان لحظه ایفون خانه به صدا در آمد. بیخیال ادامه گفتگو با اصغر شد، یک شال روی موهایش انداخت و با یک جفت دمپایی رو فرشی، از واحدش خارج شد. شمکش واجب تر بود.- 8 پاسخ
-
- 2
-
-