-
تعداد ارسال ها
254 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط نسترن اکبریان
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 82 ماشین داریوش چند دقیقه بعد مقابل خانهی منصور ترمز کرد. بدون عجله پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت. ناجی از پشت پنجره دیده بود که آمده. در را خودش باز کرد. همین که داریوش وارد شد، لبخند کمجانی روی صورت ناجی نشست. چند قدم جلو آمد و دستهایش را برای استقبال بالا آورد. قامتش بلندتر از قبل به نظر میرسید؛ موهایش مرتب و چهرهاش آشفته از استرس بود. خواست داریوش را در آغوش بگیرد. اما داریوش حتی مکث هم نکرد. با یک حرکت آرام، دستش را روی شانهی ناجی گذاشت و او را کنار زد. هنوز دلش از او چرک بود بابت ماجرای عکس های سر صبح. چهره اش بعد از مکالمه با گلبهار به شدت سرد بود. آنقدر سرد که لبخند روی لبهای ناجی همانجا خشک شد. داریوش بدون سلام و علیک از کنارش رد شد. مستقیم وارد سالن شد. حاجمنصور پشت میز نشسته بود و تسبیحش را دانهدانه میان انگشتانش میچرخاند. صدای برخورد مهرهها در سکوت خانه شنیده میشد. داریوش حتی سرش را برای سلام پایین نیاورد. چشمش به کتابخانهی انتهای سالن افتاد. به سمتش رفت. ناجی با اضطراب پشت سرش ایستاده بود و حاجمنصور با اخمی عمیق حرکتهای او را دنبال میکرد. داریوش کنار کتابخانه ایستاد. ساعت مچیاش را نگاه کرد.نهایا تا بیست دقیقه دیگر خانه منصور پر از پلیس میشد. دست برد و از میان چند پوشه، یک برگ سفید و یک خودکار بیرون کشید. برگ را برداشت و برگشت. صندلی روبهروی حاجمنصور را عقب کشید و نشست. کاغذ را روی میز و خودکار را کنارش گذاشت. بعد بالاخره نگاهش را به حاجمنصور دوخت. ـ وقتشه معاملهمون رو کامل کنیم. تسبیح در دست حاجمنصور متوقف شد. ـ علیک سلام داریوش! چه خبرته؟ کدوم معامله؟ داریوش بدون تغییر حالت گفت: ـ ده دقیقه وقت داری. حاجمنصور ابرو بالا انداخت. داریوش برگه را کمی جلوتر هل داد. ـ کل سهامت تو تاج رو به اسم ناجی میزنی. ناجی با شنیدن اسم خودش یک قدم جلو آمد. با تعجب و استرس گفت: ـ چی؟ داریوش نگاهش نکرد. ـ بعدش هم از کار میکشی کنار. حاجمنصور چند ثانیه مات به برگه خیره ماند. بعد خندهی کوتاهی کرد. ـ داریوش، داری با من شوخی میکنی؟ ـ نه. صدای داریوش آنقدر آرام بود که ترسناکتر به نظر میرسید. ـ اتفاقاً برای اولین بار دارم کاملاً جدی باهات حرف میزنم. حاجمنصور تسبیح را روی میز گذاشت. ـ و اگه امضا نکنم؟ داریوش تکیهاش را از صندلی گرفت و کمی جلو آمد. چشم در چشم حاجمنصور گفت: ـ فقط در اون صورته که دخترت بعد تو تهت حمایت من میمونه. وقتی داری گوشه زندان اب خنک میخوری. رنگ از صورت حاجمنصور پرید. ناجی با وحشت به داریوش نگاه کرد. قبلش وحشتناک تند میزد. ـ داریوش... چی داری میگی؟ داریوش بالاخره نگاهش کرد. سرد تر از چیزی که انتظارش راداشت. ـ معامله ای که با من شروع کردینو تموم میکنم! حاجمنصور با عصبانیت از جا بلند شد. ـ تو حق نداری... اما جملهاش تمام نشده بود که داریوش هم بلند شد. با صدای بلندی گفت: ـ حق؟ پوزخند سردی زد و ادامه داد: ـ من کیم منصور؟ توام چشمت به سامیار و بزک دوزک ها و قدرت نمایی هاش افتاد فراموش کردی من کیم؟ اونقدر خار شدم که تو، بخوای منو بکنی رئیس تاج؟ چیزی که ذاتا هستم؟ اونم با مجبور کردنم به عقد با دخترت؟ حاجمنصور دستش را روی میز کوبید. ـ فکر کردی با چند تا مدرک میتونی منو بندازی زندان؟! داریوش آرام جواب داد: ـ چند تا مدرک نیست. پروندهست. کل پرونده هایی که کل افراد تاج دست رئیس تاج دارن تا زمان خیانت کنار گذاشته بشن. و تو اون خیانت رو کردی! حاجمنصور برای لحظهای خشکش زد. داریوش ادامه داد: ـ مدارک انتقال پول، حسابهای پوششی، اسناد جعلی و اسم آدمهایی که سالها پشتت ایستادن... همهش رفته جایی که دیگه دست تو بهش نمیرسه. ناجی دستش را روی دهانش گذاشت. چشمهایش پر از اشک شده بود. ـ بابا... حاجمنصور نگاهش را به دخترش دوخت. بعد ناگهان به سمت در رفت. میخواست فرار کند. اما داریوش سریعتر بود. دو قدم برداشت و محکم شانههای حاجمنصور را گرفت. ـ کجا؟ حاجمنصور تقلا کرد. ـ ولم کن حرومز...! داریوش او را چرخاند و با فشار روی صندلی نشاند. ـ بشین. صدایش پایین بود. اما همان یک کلمه کافی بود. حاجمنصور برای چند ثانیه مات ماند. ناجی دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. اشک از چشمهایش سرازیر شد. ـ داریوش... خواهش میکنم... به سمتش آمد. عین ابر بهاری اشک میریخت و از داریوشی که مقابلش میدید دهانش باز مانده بود... ـ هر چی میخوای از بابام بگیر، هر کاری میخوای باهاش بکن... ولی نبرش زندان... دستش را به بازوی داریوش گرفت. ـ من... من هر کاری بگی میکنم. منو نمیخوای؟ باشه... باشه اصن جدا میشم ازت... میرم به گلبهار میگم گوه... خوردم! داریوش نگاهش کرد. برای لحظهای چیزی مانند دلسوزی برای دوست چندین ساله اش در چشمهایش تکان خورد. اما خیلی زود خاموش شد. ـ ناجی... صدایش آرام بود. دست ناجی را از خودش پس زد و گفت: ـ این دیگه بین من و تو نیست. ناجی هقهقکنان سر تکان داد. باز هم بازوی داریوش را گرفت و با ترس و چشمان لرزان گفت: ـ خواهش میکنم... داریوش دستش را از بازوی خودش جدا کرد. ـ بابات خودش میدونه کاری که کرد، اگه خسرو الان اینجا بود به جای زندون، میفرستادش قبرستون! نخواستم یتیم شی. اینم لطف من به تو بود! ناجی با گریه نگاهش کرد. داریوش به حاجمنصور اشاره کرد. ـ الانم بعد بابات کسی چپ نگات کنه از من رد میشه اول. نگاهش دوباره روی حاجمنصور نشست. ـ ولی این محافظت، یه شرط داشت. حاجمنصور با خشم نگاهش کرد. داریوش برگه را جلویش گذاشت. ـ تو دیگه حق نداری پشت اسم دخترت قایم بشی. تا همینجا بود منصور! فرهاد مرده، کمالی خائنه! تاجو از ادمایی مثل تو و کمالی و هر پدرسگ دیگه ای که نشسته به خون تاج پاک میکنم! حاجمنصور به برگه نگاه کرد. دست های پیرمرد میلرزید و تسبیهش زیر فشار دستش داشت پاره میشد. ـ تو از اول دنبال سهم من بودی... داریوش پوزخند زد. ـ اگه دنبال سهمت بودم، الان بهت فرصت امضا نمیدادم که به نام دخترت کنی. خودکار را برداشت و جلوی او گذاشت. ـ مینویسی. حاجمنصور تکان نخورد. ساعتش را نگاه کرد. ـ زیر ده دیقه دیگه اینجا محاصره میشه. میل خودته منو دخترت با حفظ جایگاه و فامیلیت تو شرکت میریم تا قبل اون یا همه چیت همینجا چال میشه. سکوت سنگینی سالن را گرفت. صدای گریهی آرام ناجی با صدای تسبیحی که روی میز مانده بود قاطی شد. داریوش خم شد و نزدیک گوش حاجمنصور گفت: ـ اون تهدیدو یادت هست؟ حاجمنصور چیزی نگفت. ـ گفتی ناموست حرف اوله. امضا کن پس! یالا! لبخند تلخی روی لب داریوش نشست. ناجی با صدای شکسته گفت: ـ داریوش... داریوش این بار حتی نگاهش نکرد. ساعتش را دوباره دید. ـ سه دقیقه. حاجمنصور به خودکار خیره شد. دستش آرام جلو رفت. خودکار را برداشت. اما قبل از اینکه چیزی بنویسد، داریوش آخرین جمله را گفت: ـ زود باش. چشمهایش سرد و خسته بود. جنازه فرهاد به تهران منتقل شده بود. با خشم ادامه داد: ـ باید به مراسم فرهاد برسم. منصور دقایق آخر امضا را زد. میدانست راه نجاتی نداشت. حداقل در آن موقعیت! نه پای فرار و نه نای فدا کردن دخترش. ناجی با جیغ خواست پدرش را بغل کند. داریوش پشت به آنها، گفت: - زودتر خدافظی کنید. بیرون منتظرم ناجی! ناجی پدرش را بغل کرد، منصور اشک چشمش را پاک کرد و زیر گوش دخترش زمزمه کرد: - نگران نباش... درست میکنم همه چیو! برو باهاش، مراقب باش... سپس با فریاد به داریوش گفت: - وای به حالت مو از سر دخترم کم بشه اونوقت از اون دنیا ام باشم میامو ازراعیلت میشم داریوش! فک نکن همینجا تموم شد داستان من تو تاج! پشبمون میشی! داریوش نیم نگاهی با پوزخند انداخت، ناجی گران را سمت خودش کشید و کلام آخر را به منصور زد: - کوچکترین تهدید و حرکتت بر علیه من و تاج رو حمله مستقیم به دخترت بدون. راه بیوفت ناجی! همان موقع صدای آژیر ماشین های پلیس از دور شنیده شد، داریوش تند تر ناجی را کشید و ناجی با وحشت پدرش را نگاه میکرد و هق میزد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت81 سیاهی، کدر و لجوج، مثل پردهای سنگین روی مردمکهایش افتاده بود. اولین چیزی که هوشیاریِ درهمشکستهاش را لمس کرد، نه نور بود و نه صدا؛ طعم تلخ و فلزی خون بود که انتهای گلویش را میسوزاند. بوی باروت سوخته با بوی گچهای ریختهشده و خون تازه درهم آمیخته بود و هوای مسافرخانه را سنگین و خفه کرده بود. داریوش پلکهای سنگینش را به سختی باز نگه داشت. سقف نمکشیدهی مسافرخانهی انزلی جلوی چشمش دور میزد. سرش انگار میان دو فک آهنی گیر کرده بود. داروی خوابآوری که با فریب در آب ریخته بودند، هنوز در بدنش مانده بود و تمام عضلاتش را بیحال و کرخت کرده بود. - چه خبره... دستش را به ملحفهی چرک تخت گرفت و با زحمت خودش را بالا کشید. هر تکان موجی از تهوع در معدهاش میانداخت. دستش ناخودآگاه به سمت غلاف چرمی زیر بغلش رفت؛ خالی بود. اسلحهاش را برده بودند. حتی کلت یدکیاش هم سر جایش نبود. زانوهایش لرزیدند، اما خودش را به دیوار رساند و به سمت در نیمهباز اتاق حرکت کرد. دست خیس از عرق سردش را روی دیوار سیمانی کشید و قدم برداشت. سکوت هتل عجیب بود؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی خبر از یک اتفاق هولناک میداد. صدای باران پاییزی روی شیروانیهای انزلی میپیچید، اما در راهرو تنها صدای کشیده شدن قدمهای داریوش شنیده میشد. پلههای باریک را با سرگیجه و منگی پایین رفت. هرچه پایینتر میرفت، بوی خون بیشتر در مشامش میپیچید. روی پاگرد طبقهی همکف، رد پوتینهای نظامی و لکههای خون خشکشده روی زمین دیده میشد. وقتی وارد لابی و بارانداز پشتی شد، برای چند ثانیه همانجا ایستاد. پردههای مندرس از باد شدیدی که از پنجرههای شکسته داخل میآمد تکان میخوردند. شیشههای خردشده کف زمین پخش بودند. جای گلوله روی دیوارها دیده میشد و پوکههای خالی گوشهوکنار سالن ریخته بودند. همهجا خالی بود. اما چشم داریوش در انتهای سالن، پای ستون سیمانی، روی چیزی ثابت ماند. قلبش ایستاد. فرهاد آنجا افتاده بود. تکیهداده به ستون، با پاهای کشیده روی زمین نمور و پیراهنی که از خون خیس شده بود. چندین گلوله سینهاش را شکافته بودند. دستهایش هنوز دور قنداق شاتگان خالی حلقه شده بود و چشمهایش باز مانده بود؛ خیره به سقف، با نگاهی مبهوت و ناباور. فرهاد، رفیق روزهای سخت و تفنگچیِ همیشگی داریوش، حالا در خون خودش غرق شده بود. نفس داریوش برید. گلویش سنگین شد و لبهایش بیاختیار لرزید. ـ فرهاد... یک قدم جلو رفت که صدای ضعیفی از سمت دیوار توجهش را جلب کرد. رادین آنجا بود. کز کرده و به تکههای گچ ریختهشده تکیه داده بود. شلوار جینش از قسمت ران پاره شده و با تکهای پارچه بسته شده بود. پایش تیر خورده بود و صورتش از درد و خونریزی رنگ نداشت. کمی آنطرفتر، احمد به پهلو روی زمین افتاده بود. هیچ حرکتی نمیکرد. داریوش با وحشت خودش را روی زمین انداخت و به سمت احمد رفت. انگشتان لرزانش را روی گردن او گذاشت. چند ثانیه گذشت. نبضی ضعیف اما منظم زیر انگشتانش زد. احمد زنده بود. نفسش را با لرزش بیرون داد. سرش را بلند کرد و سمت رادین برگشت. رادین با چشمان نیمهباز نگاهش کرد. اشک و خون روی صورتش قاطی شده بود. ـ داریوش... شاهین... شاهین بیگدلی بود... داریوش خودش را به او رساند و دست روی شانهاش گذاشت. ـ چی داری میگی رادین؟ شاهین سگ کیه؟! رادین با درد نفس کشید. خون از گوشه لبش پایین آمد. ـ پسر بهمنخان... همونی که تو کیش فرستادیش زیر خاک... برگشته بود واسه انتقام خون باباش... نفسش را با زحمت بیرون داد و ادامه داد: ـ تله گذاشته بودن برامون... تو آبایی برامون آوردن خوابآور ریخته بودن... همهمون منگ شدیم... بیجون افتادیم... چشمهای رادین دوباره سمت فرهاد رفت. ـ فرهاد فقط نخورده بود... تا پای جونش شلیک کرد که نیان بالا سرت... ولی کشتنش داریوش... جلو چشمم پرپرش کردن! داریوش دندان هایش را به هم فشرد. رادین سرش را به دیوار تکیه داد و با صدای ضعیفتری گفت: ـ کمالی... کمالی رو هم بردن! رگ کنار شقیقهی داریوش به شدت میزد. کمالی. خائنی که تمام رازها و نقاط ضعف تاج را میدانست. کسی که تمام اسناد و راههای قانونی فرار از این بازی را در دست داشت. همان مهرهای که سامیار برای فرار از ورشکستگی و نزدیک شدن به تاج به آن نیاز داشت. حالا همهچیز واضحتر شده بود. سامیار با کمک شاهین و از طریق کمالی، ضربهی آخر را به تاج زده بود. داریوش خم شد، بازوی رادین را گرفت و با تمام توان بلندش کرد. رادین از درد فریادی کشید، اما داریوش او را به ستون تکیه داد تا روی زمین نیفتد. با صدایی بم و خشمگین گفت: ـ همین الان آدم میفرستم. چند دقیقه دیگه میان میبرنتون درمونگاه... احمد نبضش میزنه، موندنیه... نگاهش دوباره روی فرهاد ماند. چند ثانیه سکوت کرد. ـ فرهاد... بغضش را فرو داد. ـ من برمیگردم تهران. رادین با نگرانی کت او را گرفت. ـ داریوش، حالت خوب نیست لعنتی! اون داروی کوفتی هنوز تو تنت هست. دست خالی، تنها، وسط این گرگا بری تهران، میزنن داغونت میکنن! داریوش دستش را از روی کتش کنار زد. کلت افتادهی یکی از آدمهای شاهین را برداشت، خشابش را جا زد و گفت: ـ خوب میشم... باید تمومش کنم. نگاهش سرد شد. ـ این بازی تا امشب باید به ته خط برسه. لندکروزر سیاه با سرعت زیادی آسفالت خیس جاده را میبلعید. باران شمال بیوقفه به شیشهها میکوبید، اما داریوش پایش را از روی گاز برنمیداشت. چشمهایش خسته و سرخ بود و ذهنش پر از تصویر. چشمهای باز فرهاد. خون پای رادین. خیانت کمالی و تبانی سامیار با بیگدلیها. همان طابفه ای که عمدا سرش خراب کرده بود. ساعتها بیوقفه رانندگی کرد تا بالاخره ساختمانهای خاکستری تهران از میان مه و باران پیدا شدند. بدون معطلی مسیرش را به سمت مرکز شهر کج کرد. چند خیابان پایینتر از ساختمان مرکزی آگاهی ماشین را نگه داشت. فلشمموری حاوی تمام اسناد سیاه، رشوهها، اختلاسها و دستهای پشت پردهی منصور را در جیب داشت؛ اسنادی که چندین روز برای به دست آوردنشان جنگیده بود. یک ماسک به چهره اش زد و پیاده شد. با قدمهایی سریع خودش را به ورودی دژبانی رساند. پاکت را به سربازی که جلوی گیت ایستاده بود داد. ـ اینو بدون دست زدن بده به سرگرد کشیک. از طرف یه دوست. قبل از اینکه سرباز فرصت سؤال پیدا کند، داریوش در شلوغی خیابان گم شد. دوباره پشت فرمان نشست. مقصد بعدیاش عمارت بود. حوالی عصر بود که ماشین در خیابان بنبست منتهی به عمارت متوقف شد. پاییز برگهای خشک را روی سنگفرش باغ ریخته بود. داریوش از در فرعی وارد شد. مستخدمان با دیدن لباسهای خاکآلود، بارانی پاره و چهرهی خسته و خونآلودش با ترس کنار میرفتند، اما او حتی نگاهشان هم نکرد. مستقیم از پلهها بالا رفت. صدای قدمهای سنگینش در راهروی خلوت عمارت میپیچید. به اتاق گلبهار رسید. چند ضربهی محکم به در زد. در باز شد و گلبهار در چارچوب ظاهر شد. چهرهاش از بیخوابی و گریههای پنهانی تکیده شده بود. با دیدن داریوش، برای لحظهای نگرانی در چشمانش نشست. نگاهش روی لباسهای خاکآلود و صورت زخمی او چرخید و دستش ناخودآگاه بالا آمد. اما همان لحظه خودش را جمع کرد. اخم روی پیشانیاش نشست و دستش پایین افتاد. داریوش فرصت نداد. دستش را جلو برد، مچ گلبهار را گرفت و او را سمت خودش کشید. ـ با من میای... همین الان! بسه دیگه لجبازی. جمع کن راه بیفت! گلبهار با تمام توان دستش را عقب کشید. ـ ولم کن! دست به من نزن داریوش! به چه حقی اینجوری سرتو میندازی پایین میای تو اتاق من؟! خشم و کینه تمام وجودش را گرفته بود. هنوز نامزدی داریوش با ناجی و آن حلقهی لعنتی از ذهنش پاک نشده بود. هنوز روزهایی را که داریوش رهایش کرده بود، فراموش نکرده بود. از طرف دیگر، چند روز بود که سامیار با ظاهری دلسوزانه به او نزدیک شده بود. گزارشهای مالی دستکاریشده را نشانش داده بود و ورشکستگی و بدهیهای خودش را به نام تاج تمام کرده بود. به او گفته بود: «تنها راه نجات تاج، اتحاد من و توئه.» و شب گذشته رسماً از او خواستگاری کرده بود. گلبهار تا صبح در تاریکی اتاقش گریه کرده بود؛ گیج، خسته و سرخورده از خیانت داریوش. حالا داریوش دوباره برگشته بود و بدون هیچ توضیحی میخواست او را با خودش ببرد. گلبهار مچش را از دست او بیرون کشید. سینهاش از شدت خشم بالا و پایین میرفت. ـ محافظت از من دیگه به تو مربوط نیست! فهمیدی؟! صدایش لرزید، اما عقب نکشید. ـ دیگه هیچکارهی زندگی منی! دارم ازدواج میکنم! سکوت سنگینی اتاق را گرفت. داریوش خشک شد. انگار یک گلوله مستقیم به سینهاش خورده باشد. چشمانش گرد شد و رنگ از صورتش پرید. لبهایش به سختی تکان خوردند. ـ چی؟ گلبهار چانهاش را بالا گرفت. چشمهایش پر از اشک بود، اما اجازه نداد اشکها صدایش را بشکنند. ـ با سامیار. مکث کرد. داریوش هنوز چیزی که شنیده بود را هلاجی نکرده بود. ـ دارم با سامیار ازدواج میکنم! نام سامیار کافی بود. خشم در صورت داریوش منفجر شد. گلدان کریستال روی میز راهرو را با ضرب دست برداشت و به دیوار کوبید. گلدان با صدای مهیبی خرد شد. داریوش فریاد زد: ـ با سامیار؟! با اون بیشرف حروملقمه؟! میدونی امروز چی شده؟! میدونی امروز فرهاد رو کشتن؟! یک قدم جلو آمد. داشت از خشم نفس نفس میزد و فراموش کرده بود شخص مقابلش، گلبهار بود! ـ فرهاد سینهش سوراخسوراخ شد و چشمش باز موند تا من زنده بمونم! رادین و احمد دارن تو خون خودشون جون میدن! صدایش از خشم میلرزید. ـ اونوقت تو نشستی اینجا داری برای من قرار ازدواج میذاری با همون بیهمهچیزی که کمالی رو خریده و رفیقای منو به رگبار بسته؟! گلبهار با ترس یک قدم عقب رفت، قلبش تند میزد و از خشم داریوش قالب تهی کرده بود. تا به حال او را آنقدر خشمگین ندیده بود. فرهاد... او حتی خبر نداشت. طبق معمول همیشه که آخرین نفر باخبر میشد. اما باز هم صدایش را بالا برد: ـ داد نزن سر من داریوش! تو خودت با زندگی من چی کار کردی؟! تو با اون دختره نامزد کردی! تو ولم کردی! تو اعتمادمو خراب کردی. تو خودتو از چشمم انداختی! اشک از گوشه چشمش پایین آمد. ـ سامیار حداقل داره شرکت بابامو نجات میده! داریوش خندهای کوتاه و عصبی کرد. دستش را میان موهایش کشید و عقب رفت. ـ نجات میده؟! سامیار نجات میده؟ عقلت در همین حده که خودت حرفی که زدیو باور کنی؟ با ناباوری نگاهش کرد. ـ اون لاشخور داره تو رو هم با همه چی بالا میکشه و تو بهش لبخند میزنی؟! سرش را تکان داد. گلبهار سینه اش از تحقیر جمع شده بود. با خشم گفت: - من مگه ابزار یا ملکم؟ به چه حقی با من اینجوری حرف میزنم؟! داریوش پوزخند عمیقی زد و گفت: ـ به همون حقی که منو اینقدر بی غیرت دیدی که جلوم حرف ازدواج میزنی... ناگهان خشمش خاموش شد. جایش را یک سرمای سنگین گرفت. صورتش بیاحساس شد. از آنگاه عصبی گلبهار، درون آن چشمش... چیزی از خودش نمیدید! انگار یک سنگ قبر روی داریوش گذاشته بود و فاتحه اش را هم خوانده بود. آنهمه حرص و اعصبانیت داریوش هم به هیچ جایش نبود. داریوش صاف ایستاد، بارانیاش را مرتب کرد و با صدایی آرام و سرد گفت: ـ هر غلطی دلت میخواد بکن. نگاهش را از او گرفت. دستش را مشت کرد و سخت ترین کلماتی که تا به حال به زبان آورده بود را گفت: ـ برو زنش شو. بشین پای سفرهی عقدش. دستش را روی چارچوب گذاشت و برای آخرین بار نگاهش کرد. نگاهش را برای آخرین بار به گلبهار دوخت. درون چشمان مصمم او، با بی قراری خودش را جستجو کرد و باز هم ندید. با صدایی که به زور کنترل میکرد گفت: ـ ولی تهش... اون روزی که بفهمی سامیار برا چی میخواستت... اون روزی که بفهمی چطور چشمبسته منو قضاوت کردی و با دستای خودت رفتی تو لجن... مکث کرد. لبش را با زبان تر کرد و آخرین میخ را به دل گلبهار کوبید: ـ اونی که پشیمون میشه و باید سرشو بکوبه به سنگ، تویی. نگاهش برای یک لحظه روی چشمهای اشکآلود گلبهار ماند. گلبهار از حالت و نگاه داریوش متعجب شده بود... حرف هایی که میزد، برای او استرس خالص بودند. داریوش آخرین جمله اش را هم گفت: ـ فقط بدون... اونوقت دیگه منم که برام مهم نیستی. حتی نگاتم نمیکنم. چون الان... الانی که نیازت داشتم پشت کردی به من و عشقمون! البته اگه تو اسمشو عشق بذاری! در را پشت سرش کوبید و رفت. صدای قدمهایش در راهرو دور شد و گلبهار، لرزان، میان هقهق گریههایش روی زمین نشست. دستش روی سینه اش بود. قلبش درد میکرد. آنقدر شدید که حس سوزش تمام جانش را میخورد. عقلش فرهان نمیداد، قلب شکسته اش منطق حالی اش نبود. خودش را بدجور گم کرده بود! داریوش با قدمهایی محکم از عمارت بیرون زد. هوای گرگومیش عصرگاهی و قطرات ریز باران روی صورت داغش مینشستند. آنقدر ذهنش آشفته و اعصابش خراب بود که اگر کسی به او تو میگفت، قطعا یک فشنگ درون پیشنانی اش می چکاند. گلبهار او را زمین زده بود. با بی اعتمادی اش، با آن نگاه خالی از احساس... و ته دلش هرچقدر هم به او حق میداد، تصمیم ازدواج به سامیار را زیادی میدید. از او خواسته بود یک هفته صبر میکرد تا تکلیف همه چیز را روشن کند و او، هربار بیشتر از قبل راه های منتهی به خودشان را خراب کرده بود. سوار ماشین شد و گوشیاش را بیرون آورد. پیام ناجی را باز کرد. باز هم آن ابراز نگرانی و تومار های طولانی! چند ثانیه به صفحه خیره ماند. بعد با انگشتهای مصمم نوشت: «تا ده دقیقهی دیگه خونتونم. به بابا بگو حرفای مهمی دارم تا من برسم جایی نره.» پیام ارسال شد. گوشی را روی صندلی انداخت. دنده را جا زد و ماشین با صدایی بلند از جا کنده شد. قرار بود امشب، خاکستر این بازی خونین را به باد بسپارد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 80 بعد از جمعکردن محموله، کاروان داریوش پیش از طلوع صبح به هتلی قدیمی و نسبتاً خلوت در حاشیهی انزلی رسید؛ هتلی که ظاهرش چیزی جز یک ساختمان فرسودهی سهطبقه نبود، اما تمام طبقهی دوم آن از قبل برای افراد داریوش خالی شده بود. و کمالی درون ساختمان با ترس کشیک برگشتنشان را میداد. داریوش او را به عمد آورده بود و به عمد درون آن ساختمان رها کرد تا حس ترس حسابی زیر پوستش بخزد. تنها چیزی که باعث شده بود تا آن لحظه بابت افشای وصیت دوم به سامیار او را زنده نگه دارد، مغز پر و مهارت حقوقی اش بود. رادین، برخلاف بقیه که مشغول بررسی جعبهها و مسیر انتقال بودند، کنار پیشخوان لابی ایستاده بود و با دو دختر محلی گرم گرفته بود. یکی از آنها نقشهی کوچکی روی گوشیاش باز کرده بود و دیگری با خنده، مسیرهای فرعی اطراف اسکله را برای رادین توضیح میداد. رادین با لبخند پهنی به داریوش گفت: ـ رئیس، اینا مسیر اسکله رو بهتر از جیپیاس میشناسن. تازه اطلاعاتشون هم خیلی کامله! داریوش که از کنارشان رد میشد، حتی قدمهایش را آهسته نکرد. فقط نگاه سردی به رادین انداخت و گفت: ـ تو داری اطلاعات میگیری یا لاس میزنی؟ رادین دستش را روی سینه گذاشت و با قیافهای حقبهجانب جواب داد: ـ هر دو مأموریت رو همزمان جلو میبرم رئیس. مدیریت زمانه! احمد پوزخندی زد. فرهاد زیر لب خندید، اما داریوش آنقدر عبوس بود که خنده روی لب همه خشک شد. ـ احمد، محمولهها تا نیم ساعت دیگه از اینجا خارج میشن. مسیر رو عوض کنین. هیچ ماشینی مستقیم به انبار نمیره. ـ چشم. ـ فرهاد، افراد اون گشتی که حمله کرد رو شناسایی کن. میخوام ببینم کی جامونو فهمیده، کمالی بالاس؟ مطمعنین جلوش هیچ حرفی از لوکیشن نزدید؟ - نه بابا حتی حرف بامون نزد تخم سگ! فرهاد ز لابی بیرون رفت. داریوش بیآنکه حرف دیگری بزند، به سمت اتاق کمالی رفت. خستگی در تمام بدنش پخش شده بود، اما ذهنش حتی برای یک لحظه آرام نمیگرفت. تصویر گلبهار و سامیار، مثل خاری زیر پوستش مانده بود. داریوش هنوز به انتهای راهرو نرسیده بود که گوشیاش را از جیب کتش بیرون کشید. اسم گلبهار روی صفحه روشن شد. چند لحظه به آن خیره ماند؛ غرورش اجازه نمیداد تماس بگیرد، اما تصویر سامیار کنار او، تمام منطقش را زیر پا گذاشته بود. تماس برقرار شد. یک بوق… دو بوق… سه بوق… جوابی نیامد. داریوش فکش را سفت کرد و تماس را قطع کرد. چند قدم دیگر برداشت و اینبار با خشونت بیشتری شماره را گرفت. صدای بوقهای ممتد در راهروی خالی هتل پیچید، اما گلبهار باز هم جواب نداد. چشمهای داریوش سرخ بود. به در اتاق کمالی رسید. در نیمهباز بود. کمالی کنار پنجره ایستاده و با اضطراب، بیرون را نگاه میکرد. با شنیدن صدای قدمهای داریوش برگشت. ـ داریوش… داریوش بدون اجازه وارد شد و در را پشت سرش بست. کمالی سعی کرد آرام به نظر برسد. ـ مگه قرار نبود منم همراهت بیام اسکله؟ ـ خودت نیمدی اما جاسیستو خوب انجام دادی بازم! کمالی با خونسری دست به سینه شد و گفت: ـ منظورت چیه؟ داریوش چند قدم جلو رفت. ـ منظوری ندارم. فقط دارم یادآوری میکنم که زنده موندنت لطف من نیست. هنوز به مغزت احتیاج دارم، کمالی. به اون مهارت حقوقیات، به چیزهایی که از تاج میدونی… وگرنه خیلی وقت پیش به خاطر تو خطر انداختن گلهبهار، گلوله میخورد توی سرت. کمالی لبهایش را به هم فشرد. روی صندلی چرک اتاق نشست و با همان خونسردی عصبی کننده اش گفت: ـ من اون وصیت رو به سامیار ندادم که به گلبهار آسیب بزنه. همان لحظه گوشیاش دوباره در دستش لرزید. با عجله صفحه را نگاه کرد؛ هیچ تماسی نبود. فقط همان تماسهای بیپاسخ. دندانهایش را روی هم سایید و دوباره شمارهی او را گرفت. کمالی با تردید نگاهش میکرد. تماس همچنان بیجواب ماند. داریوش گوشی را پایین آورد، اما آن را قطع نکرد. صدای بوقها در سکوت اتاق میپیچید و هر بوق، خشمش را بیشتر میکرد. کمالی آهسته گفت: ـ اگه به گلبهار زنگ میزنی، جواب نمیده. تماس قطع شد. داریوش سرش را به سمت کمالی چرخاند. ـ چی میگی تو زیر لبی؟ کمالی آب دهانش را قورت داد. ـ گلبهار با سامیار رفته مهمونی. سکوت سنگینی بینشان افتاد. ـ کدوم مهمونی؟ ـ مهمونیِ بهروز توسلی. هفتهی پیش دعوت شده بودن. ظاهراً امشب برگزارش کردن. چند نفر از آدمهای مهم تاج هم اونجان. اخم چهره داریوش را پوشاند ـ سامیار گلبهار رو با خودش برده؟ ـ تا جایی که من شنیدم، بله. داریوش با خندهای کوتاه و بیروح سرش را پایین انداخت. دستش را روی کمرش گذاشت و چند قدم در اتاق راه رفت. رگ شقیقهاش میزد. تصویر سامیار، با آن لبخند چندشآور، کنار گلبهار در ذهنش جان گرفت ناگهان برگشت. در دو قدم خودش را به کمالی رساند و یقهاش را گرفت. کمالی با ضربهای محکم به دیوار خورد. ـ همش زیر سر توئه، بیناموس! کمالی از ترس دستهایش را بالا آورد. ـ داریوش… ـ تو اون وصیت رو دادی دست سامیار! تو بند آخرش رو براش باز کردی! تو بهش گفتی با چنگ انداختن به گلبهار میتونه تاج رو صاحب شه! کمالی سرش را زیر انداخت. آنقدر چهره اش خنثی بود که نمیشد پشیمانی واقعی را از آن خواند. ـ اشتباه کردم! ـ اشتباه؟! داریوش یقهاش را بیشتر کشید. صدای پارچهی کت کمالی زیر فشار دستش بلند شد. ـ اشتباه اینه که آدم یه عدد رو اشتباه بنویسه، نه اینکه سرنوشت یه زن رو بندازی جلوی پای یه حرومزاده! کمالی با سختی نفس کشید، اما اینبار عقب نکشید. با صدایی لرزان، اما محکم گفت: ـ قبول دارم اشتباه کردم! باید همون روز همهچیز رو بت میگفتم. باید وصیت رو از سامیار پنهان میکردم… اما به این هم فکر کن که اگر بدون خوندن وصیت اصلی میفهمید همهچیز به اسم گلبهاره، چه کار میکرد؟ داریوش لحظهای مکث کرد. کمالی ادامه داد: ـ به گلبهار رحم نمیکرد. حداقل بند آخر وصیت باعث میشه سامیار مجبور بشه برای حفظ جون گلبهار هم که شده مراقبش باشه! چشمهای داریوش از خشم برق زد. ـ تو برای توجیه خیانتت، داری از امنیت گلبهار حرف میزنی؟ ـ اولویت من خانوادهی سورشه! ـ خانوادهی سورش؟ داریوش با انزجار تکرار کرد و او را از دیوار جدا کرد. ـ خانوادهی سورش گلبهاره، کمالی. نه سامیار. نه تو. نه هیچکدوم از اون موشهایی که حاضرین برای زنده موندن، آدم بفروشین! کمالی نفسنفس میزد. ـ اگر سامیار وصیت رو نداشت، مستقیم گلبهار رو میکشت یا مجبورش میکرد همهچیز رو منتقل کنه. من خواستم حداقل یک بند قانونی جلوش باشه... داریوش با خشم گفت: ـ اره فقط یکار کردی اون لاشی فک کنه میتونه با گلبهار ازدواج کنه! ـ هنوز میتونی جلوش رو بگیری! داریوش دستش را پس کشید. کمالی روی دیوار ماند و یقهی مچالهشدهاش را مرتب کرد. داریوش گوشیاش را بیرون آورد و دوباره به صفحه نگاه کرد. داریوش چیزی نگفت. اسلحهاش را از روی میز برداشت و داخل غلاف گذاشت. بعد به سمت در رفت. کمالی با نگرانی پرسید: ـ کجا میری؟ داریوش دستش را روی دستگیره گذاشت و بدون اینکه برگردد، گفت: ـ چیشد فک کردی برام عین قبلی که به سوالت جواب بدم؟ به اتاق خودش رفت، کت خیسش را روی صندلی انداخت و گوشیاش را برداشت. چند ثانیه به صفحه خیره ماند. انگشتش روی اسم گلبهار مکث کرد، بعد تماس گرفت. باز هم بی جواب! گوشی را روی میز پرت کرد. چند قدم در اتاق راه رفت، بعد برگشت و دوباره آن را برداشت. انگار منتظر بود گلبهار تماس بگیرد و توضیحی بدهد؛ توضیحی که خودش هم نمیدانست چرا به آن نیاز دارد. در اتاق باز شد و احمد وارد شد. ـ رئیس، آدما نه زیردست سامیارن نه منصور! شاهین میشناسی؟ شاهینِ بیگدلی! داریوش پشت به او ایستاده بود. بطری ویسکی را از روی میز برداشت و در لیوانش ریخت. ـ برو بیرون. احمد مکث کرد. ـ شنیدی چی گفتم؟ خوبی تو؟ ـ گفتم برو بیرون. صدایش آنقدر سرد بود که احمد دیگر چیزی نگفت. در را بست و بیرون رفت. داریوش اولین لیوان را یکنفس سر کشید. گرمای تلخ مشروب از گلویش پایین رفت، اما چیزی از سرمایی که در سینهاش نشسته بود کم نکرد. دوباره ریخت. بعد یکی دیگر. هر بار که چشمهایش را میبست، سامیار را میدید که کنار گلبهار ایستاده؛ بیش از حد نزدیک، بیش از حد راحت، با همان لبخند مطمئن و چندشآورش. ساعت از چهار صبح گذشته بود که احمد دوباره وارد اتاق شد. داریوش کنار پنجره ایستاده بود و بطری تقریباً خالی را در دست داشت. احمد جلو رفت و بطری را از دستش گرفت. ـ اوو چه خبرته؟ فردا عملیات داریم. داریوش با چشمهایی سرخ و صدایی گرفته برگشت سمتش. ـ فردا سامیار رو میکشم. احمد بطری را پشت سرش پنهان کرد. ـ فعلاً خودت رو نکش، بعد به سامیار برس. داریوش خواست بطری را پس بگیرد، اما تعادلش برای لحظهای به هم خورد. دستش را به لبهی میز گرفت. اخم کرد، انگار از اینکه بدنش دیگر از فرمانش پیروی نمیکرد، عصبانی شده باشد. ـ گمشو بیرون، احمد. احمد با نگرانی نگاهش کرد. داریوش معمولاً با چند لیوان مشروب هم کنترلش را از دست نمیداد. اما حالا حرفهایش بریده و نگاهش آشفته بود؛ انگار خشم و حسادت، تمام دیوارهای عقلش را پایین آورده بودند. در همان لحظه، مردی با لباس خدمهی هتل از کنار در نیمهباز عبور کرد. سینی کوچکی در دست داشت و دو لیوان آب روی آن بود. چهرهاش برای کسی جلب توجه نمیکرد؛ مردی لاغر با کلاه پایینکشیده و سبیلی مرتب. وقتی احمد برای لحظهای پشت به در کرد، مرد بیصدا وارد شد و یکی از لیوانها را روی میز کنار داریوش گذاشت. ـ سفارش آب خنک دادین. احمد با اخم نگاهش کرد. ـ ما چیزی سفارش ندادیم. مرد سرش را پایین انداخت. ـ از پذیرش گفتن برای اتاق شماست. داریوش، بیآنکه به او نگاه کند، دستش را دراز کرد و لیوان را برداشت. مرد خدمه برای یک لحظه سرش را بالا آورد. نگاهش سرد و بیروح بود. چشمهایش هیچ شباهتی به چشمهای یک خدمتکار معمولی نداشت. او یکی از افراد شاهین بود پسر بهمن خان؛ پسرس که ماه قبل، داریوش در کیش پدرش، بهمنخان، را کشته بود. حالا شاهین، آرام و بیصدا، اولین مهرهاش را وارد بازی کرد. مرد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. داریوش جرعهای از آب نوشید. چند دقیقه بعد، سنگینی عجیبی پشت پلکهایش نشست. اتاق دور سرش چرخید. صدای احمد از فاصلهای دور به گوشش رسید: ـ رئیس؟ حالت خوبه؟ داریوش دستش را روی پیشانیاش گذاشت. تصویر پنجره، میز و صورت احمد در هم رفتند. ـ گلبهار… آخرین کلمهای بود که پیش از فرو رفتن در تاریکی بر زبان آورد. صبح، نور خاکستری خورشید از میان پردههای ضخیم اتاق عبور کرده بود. داریوش با سردردی کوبنده چشم باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. سقف سفید هتل بالای سرش میچرخید و دهانش مزهی فلز و تلخی میداد. خواست بلند شود، اما درد تیزی از شانهاش گذشت. به پایین نگاه کرد. پیراهنش از قسمت پهلو پاره شده بود. روی دست راستش زخمی عمیق و خشکشده دیده میشد و چند لکهی تیره روی آستینش مانده بود. داریوش با اخم دستش را لمس کرد. هیچ خاطرهای از زخمی شدنش نداشت. گوشیاش روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و صفحه را روشن کرد. قلبش برای لحظهای فرو ریخت. آخرین تماس مربوط به حوالی همان ساعتی بود که چیزی از آن به یاد نمیآورد. با انگشت لرزان صفحه را بالا کشید. هیچ پیامی نبود. هیچ توضیحی. فقط تماسهای بیپاسخ مانده و تصویری مبهم از شبی که مثل حفرهای سیاه در ذهنش گم شده بود. داریوش از تخت پایین آمد. پایش به چیزی برخورد کرد. کنار میز، تکهای فلز کوچک روی زمین افتاده بود؛ قطعهای از یک چاقوی شکسته یا شاید بخشی از قفل یک جعبه. نفسش سنگین شد. به لباس پارهاش نگاه کرد. بعد به دست زخمیاش. بعد دوباره به تماسهای گلبهار. ـ دیشب چه غلطی کردم؟ صدایش گرفته و بیجان بود. در ذهنش تصویرهای نامنظمی جرقه زدند؛ نور چراغهای اسکله، صدای فریاد، سایهی مردی با کلاه، دستهای خونآلود خودش و صدای گلبهار که انگار از پشت دیواری ضخیم کمک میخواست. داریوش یک قدم عقب رفت و به دیوار تکیه داد. نمیدانست به کسی آسیب زده، کسی را کشته، یا فقط آنقدر مست شده بود که تمام شب را از یاد برده است. اما یک چیز را خوب میدانست؛ گلبهار تا آن ساعت هنوز هم با او تماس نگرفته بود. نگاهش دوباره روی لباس پاره و زخم دستش ثابت ماند. ساعت از ظهر گذشته بود و به نظر، او را برای عملیات بیدار نکرده بودند! -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 79 به محض رسیدن داریوش به عمارت، متوجه حضور بی اجازه ناجی شد! گلبهار پشت سر داریوش وارد عمارت شد و با دیدن ناجی مکث کرد. ناجی عینک آفتابی مارکدارش را از روی چشمهای گربهایاش برداشت و با نگاهی از بالا به پایین، گلبهار را برانداز کرد. پوزخند تمسخرآمیزی گوشه لبهای قلوهایاش نشست: ـ هیچکی خوشامد بم نمیگه؟ گلبهار دستش دور گلدانی که برای اتاق خودش جدا کرده بود سفت شد. چانهاش را بالا گرفت و با لحنی سردتر از خود ناجی جواب داد: ـ به مهمون ناخونده خوشامد نمیگن ولی تو خوش اومدی! چشمهای ناجی از خشم ریز شد و خواست دهان باز کند تا جوابی بدهد که در سنگین عمارت با صدای بمی باز شد. داریوش با دیدن وضعیت، اخمهایش درهم رفت. نگاه تاریکش یک لحظه روی گلبهار چرخید و بعد روی ناجی متوقف شد؛ اولین باز بود که میان دو زن زبانش بند آمده بود. ناجی فوراً لحنش را تغییر داد. به سرعت به سمت داریوش رفت، بازوی عضلانی او را میان دستهای ظریفش گرفت و با حرکتی کاملاً مالکانه، داریوش را به سمت اتاق کار کشید: ـ باید باهات حرف بزنم. همین الان. داریوش برای یک صدم ثانیه نگاهش به گلبهار افتاد. گلبهار همانطور با گلدان در دست ایستاده بود، از این حس بیزار بود، اما دیدن داریوش با ناجی، قلبش را چنگ میزد. در اتاق داریوش مقابل نگاه او با صدای بلندی بسته شد. داریوش به آرامی و با بیحوصلگی بازویش را از دست ناجی بیرون کشید. دستهایش را توی جیبش فرو برد و لبه میز چوبی تکیه زد: ـ چرا اومدی اینجا؟ ناجی با دلخوری و لحنی که رگههای اعتراض در آن موج میزد، به داریوش نزدیک شد: ـ این چه رفتاریه؟ هرچی زنگ میزنم یا رد تماس میدی یا رادین جواب میده! انگار نه انگار که نامزدیم… چرا اینقدر با من سردی؟ اون شب… بعد اون اتفاق به درصد، فکر میکردم همه چی عوض میشه، ولی تو بدتر شدی داریوش! داریوش فکش را سفت کرد. یادآوری آن شب مستی و کابوسوار، اعصابش را مثل سوهان میتراشید. با صدایی بم و کنترلشده گفت: ـ سرم شلوغه. برا همینا اومدی تا اینجا؟ ناجی نفسش را حرصخورده بیرون داد، موهایش را پشت گوش زد و گفت: ـ نه. بابام گفته شب بیای خونمون. جوابمو نمیدی! مجبور شدم بیام، دلمم برات تنگ شده بود! بابام گفت کار مهمی باهات داره، راجع به خطهای قاچاق شمال و سهمی که باید قبل جلسه تسویه بشه. داریوش فقط سر تکان داد. ـ میام. دیگه؟ ناجی با قهر سکوت کرد و از اتاق خارج شد، قبل از خروج لگدی به سلطل زباله دم در کوبید. هرشب از استرس حضور داریوش و گلبهار درون یک خانه خواب به چشمش نمی آمد و سردی داریوش، نور علی نور بود! حالت های هیستیرکی کنترل ناپذیری داشت به او دست میداد که خودش هم از خودش وحشت میکرد. ساعت از یازده شب گذشته بود. عمارت در تاریکی مطلق فرو رفته بود. داریوش در اتاقش، اورکت چرمی ضدآب و مشکیاش را پوشید. فلشمموری کوچکی که تمام اسناد تخلفات، حسابهای پولشویی و خیانتهای منصور در آن ذخیره شده بود را میان انگشتانش چرخاند. داریوش به خوبی میدانست منصور به زودی از شر منصور راحت میشد. باید قبل از زدن زیر پای منصور، مهره جایگزینش را پیدا میکرد؛ و آن مهره، کسی بود که محموله سلاحی بود که امشب باید بدون باج دادن به منصور، مستقیم وارد قلمرو خودش میکرد. فلش را توی جیب داخلی کتش گذاشت و کلت کمری برتا را از غلاف بیرون کشید. خشاب پر از فشنگ را با یک ضربه محکم جا انداخت. *** ساعت دو بامداد؛ اسکله تاریک، مهگرفته و بارانزدهی بندر انزلی. داریوش پس از ملاقات بی موردش با منصور و گرفتن برگه های نیمی از سهامش، سوار هواپیمای شخصی اش شده و به سرهت خودش را به انزلی رساند تا از نزدیک شاهد عملیات باشد. امواج سیاه و خروشان به دیوارههای بتنی اسکله میکوبیدند. بوی نم، ماهی گندیده و گازوئیل فضا را پر کرده بود. لنج چوبی کهنه بدون هیچ چراغی در انتهای اسکله پهلو گرفت. احمد و فرهاد با چند نفر از افراد معتمد داریوش، با بارانیهای کلاهدار، در حال پیاده کردن جعبههای چوبی طویل و سنگین بودند؛ محموله کلاشینکفهای سفارشی اصلاحشده و کلتهای نظامی گلاک. داریوش در تاریکی، پشت یک کانتینر زنگزده ایستاده بود و سیگارش را پک میزد. ناگهان صدای موتور دو تویوتا هایلوکس با چراغهای خاموش سکوت مه را درید. ماشینها با شتاب وارد محوطه شدند و روی اسکله ترمز زدند. نورافکنهای قوی هایلوکسها روشن شد و نور مستقیمش روی احمد و افرادش افتاد. هفت هشت مرد مسلح با لباسهای فرم گشت اما نشانهای دستکاریشده بیرون ریختند. اینها گشت قانونی نبودند؛ تفنگدارهای فاسد و جیرهخوار سامیار بودند که به هوای باجگیری و ضبط محموله برای سامیار آمده بودند. سرکردهشان، با کلت لولهبلند جلو آمد و فریاد زد: ـ اسلحه رو بندازین زمین حرومزادهها! این بار مصادرهست! هنوز کلمهاش تمام نشده بود که گلولهای زوزهکشان از تاریکی شلیک شد و درست وسط پیشانیِ سرکرده نشست. مرد بدون حتی یک آهکشیدن، مثل کیسه شن روی زمین بتنی افتاد. شلیکها شروع شد. رگبار گلولهها بدنه فلزی کانتینرها را سوراخ میکرد و جرقهها در دل شب زبانه میکشید. داریوش، بدون کوچکترین ترسی، با خونسردی مرگبار یک کهنه کار از پشت کانتینر بیرون آمد. کلتش را با دو دست نگه داشته بود. با قدمهایی محکم در میان باران گلوله پیش میرفت و با هر شلیک دقیق و بیرحمانهاش، یکی از افراد سامیار را نقش زمین میکرد. مهلت نداد حتی یکی از آنها دست به بیسیم ببرد. ظرف کمتر از دو دقیقه، سکوت دوباره بر اسکله حاکم شد. فقط صدای شرشر باران و نالههای خفهی چند نفر از افراد تیرخورده سامیار شنیده میشد که روی زمین غرق در خون دستوپا میزدند. داریوش دود نوک کلتش را فوت کرد، نگاهی سرد به جنازهها انداخت و رو به احمد که بازویش از ترکش جراحت سطحی برداشته بود گفت: ـ جعبهها رو بار بزنین تو تریلیهای یخچالدار. این بار مال خودمه… فردا هرکی این پلیسای مسخره تخمی تقلبیو فرستاده میفهمه کی جلوشه. داریوش با کتی خیس از باران و دستهایی که بوی باروت میداد، سوار لندکروز سیاهش شد. بار اسلحه ها را بدون منصور وارد کرده بود اما در دلش، فکر آن نگاههای پر از نفرت گلبهار و نزدیکی سامیار به او، مثل خوره روحش را میجوید. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 78 سامیار توی دفتر کار خسرو پشت میزش نشسته بود با خشم با خودکار دم دستش برگه مقابلش را خط خظی میکرد. مشتش را روی میز کوبید و سر حسابدارش که پشت خط بود فریاد کشید: ـ یعنی چی که مسدود شده؟ مگه پول تو جیبیه که یه شبه غیب بشه؟! صدای لرزان حسابدار از آن سر خط میآمد: ـ آقا… تمام حسابهای واسطهای تو دبی و استانبول هک شده. صرافیها میگن یه دستور از بالا اومده و تمام ارزها بلوکه شده. هیچ نقدینگیای برامون نمونده! چکهای فردا حتی رو نمیتونیم پاس کنیم. سامیار گوشی را روی میز پرت کرد و با دو دست چنگ زد لای موهایش. کار داریوش بود. آن مار خوشخطوخال داشت شاهرگ مالیاش را یکییکی میبرید. سامیار حالا خوب میدانست که اگر تا چند روز آینده نتواند از طریق ازدواج با گلبهار به اموالِ اصلی تاج دست پیدا کند، رسما خودش نابود خواهد شد. بحث از قدرت نمایی گذشته بود، برای بقا باید میجنگید. نفسِ عمیقی کشید. کت زرشکیرنگش را از روی صندلی چنگ زد و از دفتر خسرو بیرون زد. باید خیی زود کار را یکسره میکرد. عصر همان روز، آفتاب پاییزی روی شیشههای گلخانهی بزرگ عمارت میتابید. گلبهار میان ارکیدههای گلخانه عمارت ایستاده بود و با افکاری درهمریخته، به گلها آب میداد. صدای قدمهایی روی کفپوش چوبی گلخانه باعث شد برگردد. سامیار با لبخندی که سعی میکرد جذاب و مهربان به نظر برسد، وارد شد. ـ حدس میزدم اینجا پیدات کنم. گلبهار با دیدن او، ناخودآگاه گارد گرفت. اتفاقات اخیر و سردی داریوش به اندازهی کافی اعصابش را به هم ریخته بود. ـ کاری داشتی؟ سامیار قدمزنان جلو آمد. فاصلهاش را با گلبهار کم کرد و با لحنی نرم، دست برد توی جیب کتش. جعبهی مخملی کوچکی را بیرون آورد و جلوی گلبهار گرفت. ـ میدونم این روزا چقدر بهت سخت گذشته… داریوش با اون اخلاق سگش عمارت رو برات جهنم کرده. خواستم یکم خوشحالت کنم. گلبهار با تعجب به جعبه نگاه کرد اما دستش را جلو نبرد: ـ این چیه؟ سامیار جعبه را باز کرد. یک گردنبند برلیان ظریف که زیر نور خورشید برق میزد. قدمی دیگر جلو گذاشت، آنقدر نزدیک که گلبهار بوی عطر تندش را حس کرد. سامیار با صدایی دورگه گفت: ـ بذار بندازم گردنت… خیلی بهت میاد. سامیار دستش را بالا آورد تا گردنبند را دور گردنِ گلبهار بیندازد. گلبهار خواست خودش را عقب بکشد که ناگهان، صدای شکستنِ گلدان سفالی در ورودی گلخانه، هر دو را در جا خشک کرد. داریوش، با چهرهای که شباهتی به انسان نداشت و بیشتر شبیه به عزرائیل بود، در چهارچوب در ایستاده بود. چشمهایش، سیاه، وحشی و لبریز از جنون خالص بود. نگاهش روی دست سامیار که در چند سانتیمتری گردن گلبهار معلق مانده بود، قفل شده بود. رگ ضخیم گردن داریوش چنان بیرون زده بود که انگار هر لحظه ممکن بود پاره شود. با قدمهایی سنگین و تهدیدآمیز که صدای برخورد کفشهایش با چوب، شبیه به شمارش معکوس بود، جلو آمد. سامیار سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند: ـ داریوش… یاد نگرفتی قبل از… هنوز کلمهی آخر از دهان سامیار خارج نشده بود که داریوش با حرکتی سریع، مچ دست سامیار را توی هوا گرفت. فشار انگشتان داریوش آنقدر وحشتناک بود که صدای خفهی استخوانهای مچ سامیار شنیده شد. جعبهی مخملی از دست سامیار رها شد و روی زمین افتاد. سامیار از درد دندانهایش را روی هم فشرد و تقلا کرد دستش را بیرون بکشد، اما گیرهی آهنی دست داریوش باز نمیشد. ـ ول کن روانی! داشتم باهاش حرف میزدم! داریوش او را با چنان خشونتی به عقب هل داد که سامیار سکندری خورد و نزدیک بود روی گلدانها بیفتد. ـ گمشو بیرون… چندتا حسابی که برات مونده رو خالی که وقتت کمتر اونه که بیای تو گلخونه بچری! رنگِ سامیار با شنیدن اسم حسابها، مثل گچ سفید شد. با خشمی ناتوان، نگاهی به گلبهار انداخت، یقه کتش را صاف کرد و با قدمهایی تند از گلخانه بیرون رفت. حالا فقط داریوش و گلبهار مانده بودند. سکوت سنگینی فضا را پر کرد. داریوش نگاهی به جعبهی مخملی و گردنبند روی زمین انداخت و با پاشنهی کفشش، بیرحمانه آن را لگد کرد. صدای خرد شدن جعبه زیر پایش، مثل صدای شکستن استخوان بود.گلبهار که از رفتار وحشیانهی داریوش جا خورده بود و قلبش از شدت هیجان و ترس میکوبید، چند قدم عقب رفت و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت: ـ این چه وحشیبازیای بود داریوش؟ تو حق نداری… داریوش مهلت نداد جملهاش تمام شود. با یک قدم بلند فاصلهشان را کم کرد، اما به او دست نزد. فقط با قامتی که مثل یک کوه خشمگین روی گلبهار سایه انداخته بود، توی چشمهایش زل زد. رگ شقیقهاش میزد و چشمهایش از حرص به خون نشسته بود. با صدایی خشن غرید: ـ چرا نرفتی عقب؟ هان؟ چرا وایسادی تا اون حرومزاده دستشو ببره سمت گردنت؟ گلبهار از این حجم از بازخواست عصبی شد. سینهاش را جلو داد و با حرص جواب داد: ـ داشتم میرفتم عقب! در ضمن به تو چه ربطی داره؟ الان این غیرتی شدن مسخرهت واسه چیه؟! این حرف مثل پتک روی غرور داریوش کوبیده شد. شعلهی حسادتی که داشت از درون میسوزاندش را با تمام قدرت ارادهاش خفه کرد. فکش را چنان روی هم فشرد که عضلات صورتش منقبض شد. اشتباهی که در شب مستی با ناجی کرده بود و گره کوری که در زندگیاش افتاده بود، مثل یک سد محکم جلوی هرگونه اعترافی را میگرفت. او مردی نبود که تا وقتی گندکاریهایش را جمع نکرده، غرورش را زیر پا بگذارد. داریوش پوزخند سرد و تاریکی زد. نگاهش را از لبهای لرزان گلبهار گرفت. یک قدم دیگر جلو رفت تا جایی که گلبهار مجبور شد به لبهی میز گلدانها تکیه دهد. داریوش دستهایش را دو طرف او روی میز گذاشت و او را در حصار بازوانش حبس کرد. نفس داغش به صورت گلبهار میخورد وقتی با لحنی دستوری و بیرحم گفت: ـ حواست باشه مهرهی سامیار نشی، کم مونده تا این داستانو تموم کنم نذار ذهنم درگیر جمع کردن اشتباهای توام بشه! گلبهار از این سرمای کلام و بیرحمی چشمان داریوش، احساس کرد سطل آب یخی روی سرش ریختهاند. تمام آن حسی که فکر میکرد حسادت عاشقانه است، با این حرفهای خردکننده دود شد و هوا رفت. با بغضی که در گلویش گیر کرده بود و سعی میکرد قورتش دهد، سکوت کرد. داریوش بدون اینکه حرف دیگری بزند، خودش را عقب کشید. دستهایش را توی جیب شلوارش فرو برد. پشتش را به گلبهار کرد و با قدمهای محکم از گلخانه بیرون رفت. بیرون از گلخانه، دور از چشم گلبهار، داریوش مشتش را چنان محکم به دیوار آجری کوبید که پوست بند انگشتانش پاره شد و خون بیرون زد. نفسنفس میزد. نگه داشتن این نقاب بیتفاوتی، داشت او را از تو متلاشی میکرد، اما تا زمانی که تکلیف این نامزدی لعنتی روشن نشده بود و کاری نکرده بود که گلبهار تمام شبهه هایش به او از بین برود چارهای جز سکوت و فاصلهگرفتن نداشت. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 77 *** هوای زیرزمین ویلای متروکهی حاشیه شهر، خفه و سنگین بود. بوی نم دیوارها با بوی تند ادکلنهای گرانقیمت و استرس مردانی که دور میز مستطیلی جمع شده بودند، ترکیب شده بود. اعضای اصلی تاج به دعوت مخفیانه داریوش جمع شده بودند. عدهای از ترس کینهتوزیهای سامیار، هنوز سنگ او را به سینه میزدند و عدهای دیگر که بوی خون و سقوط تاج را حس کرده بودند، میدانستند تنها کسی که میتوانست کشتی در حال غرق شدن را نجات دهد، مردی است که حالا در سکوت مطلق، در رأس میز نشسته بود. داریوش دست به سینه، با نگاهی تاریک و بیتفاوت به جر و بحث آنها گوش میداد. همهمه بالا گرفته بود. بهرام سلطانی، یکی از اعضای پرنفوذ که از وفاداران سامیار بود، با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید و صدایش را بالا برد: ـ ما داریم سر چی بحث میکنیم؟ سامیار حداقل حواسش به بیزینس هست! اما اون دخترهی خیابونی که خسرو که از ناکجا آباد اومده شده صاحاب همه چی؟ نفس همه حبص شد. نگاهها با وحشت به سمت داریوش چرخید، اما بهرام که از حرص کور شده بود، متوجه تغییرِ دمای نگاه داریوش نشد و با لحنی کثیف ادامه داد: ـ سند کل هلدینگِ تاج خورده به اسم یه بچهسال که اصلا شرکت به یِورش هم نیست! ما اینجا داریم جون میکنیم، اونوقت اون خانم تو عمارت نشسته، معلوم نیست تو کدوم بغلی داره عشق و حالش رو میکنه و… جملهی بهرام تمام نشد. داریوش مثل یک ببر خشمگین که زنجیر پاره کرده باشد، در کسری از ثانیه از جا بلند شد. صندلیاش با صدای مهیبی به عقب پرت شد. پیش از آنکه کسی بتواند پلک بزند، داریوش از روی میز خیز برداشت، یقهی کت ایتالیایی بهرام را توی چنگش مچاله کرد و او را با خشونتی وحشتناک از روی صندلی بیرون کشید. بهرام روی میز چوبی کشیده شد. صدای شکستن لیوانها و فریاد خفهی اعضا بلند شد. داریوش او را محکم به دیوار سیمانی پشت سرش کوبید. ساعد عضلانی و سنگینش را روی خرخرهی بهرام فشار داد. چهرهی داریوش دیگر آن مرد خونسرد چند دقیقه پیش نبود؛ رگ شقیقهاش متورم شده بود و چشمهایش از خشم خالص به خون نشسته بود. صدای داریوش مثل غرش بم یک هیولا در زیرزمین پیچید: ـ بی ناموس چه گوهی خوردی؟ جرات داری یه کلمه... یه کلمه دیگه بگو درمورد ناموس من... امشب مزه گوهو تجربه میکنی تو! از تولت همین ساختمون اگه نخوردی زنده بیرون نمیری سلطانی! به اسم اگر گلبهار و داریوش را کسی به چشم معشوقه نمدید، خواهر خوانده اش که حساب میشد... و بهرام فکر میکرد داریوش به کل از خاندان سوروش بیزار بود که به خودش اجازه چنین نطقی را داده بود. بهرام که نفسش قطع شد، با چشمهای بیرونزده و صورت کبود دست و پا میزد. هیچکس جرات نداشت جلو برود. داریوش با انزجار او را به گوشهای پرت کرد. بهرام روی زمین افتاد و به سرفه افتاد. داریوش نگاهِ مرگبارش را دور میز چرخاند و با صدای دورگهای غرید: ـ همتون شاهدین اگه امشب گوه نخوره بابت حرفایی که از دهن نجسش بیرون اومد قول میدم فردا صبح، جنازهش رو تو جوبهای پایینشهر پیدا شه. جلسه در سکوتی مرگبار و پر از وحشت تمام شد. هیچکس حرفی برای گفتن نداشت. اصلیت جلسه را اعلام کرد و به آنهایی که سهامشان را به او انتقال نداده بودند هشدار داد. بهرام در تمام مدت گوشه دیوار نشسته بود و حتی جرات سر بلند کردن نداشت. در نهایت وقتی بقیه با ترس در حال ترک کردن ویلا بودند، نامدار که تا آن لحظه سکوت کرده بود به همراه احمد و لیلا به سمت داریوش آمد. نامدار که ترس کنار گذاشته شدنش از تاج در دلش ریشه دوانده بود، سرش را پایین انداخت: ـ من با توام داریوش. صبح برگه های انتقال سهامو خودم تنظیم میکنم میفرستم واست.. داریوش فقط سر تکان داد. چند محافظ در زیرزمین بهرام را داشتند مجبور به خوردن توالت میکردند و همگی حساب کارشان از باب گلبهار دستشان آمده بود. در تاریکی حیاط، دور از چشم بقیه، کمالی پشت درختی ایستاده بود. نور ضعیف گوشی روی صورت مضطربش افتاده بود. پیام کوتاهی را تایپ کرد و دکمه ارسال را زد: “داریوش نامدار رو هم گرفت. زودتر یه فکری بکن، سامیار.” ساعت از سه نیمهشب گذشته بود که داریوش، خسته و فرسوده به عمارت برگشت. استخوانهایش از شدت فشار عصبی و بیخوابی تیر میکشید. کراواتش را شل کرد و وارد اتاقش شد. تاریکی و سکوت عمارت، خستگیاش را بیشتر میکرد. روی تخت نشست و کیف چرمیاش را باز کرد. دستش به پاکت مهر و مومشدهی زرد رنگی خورد؛ نسخه اصلی وصیتنامههای خسرو که کمالی باب جلب اعتماد و البته اجبار به او داده بود. داریوش بطری ویسکی را برداشت، کمی در لیوانش ریخت و پاکت را باز کرد. وصیتنامه اول را سریع مرور کرد، همهچیز همانطور بود که میدانست. اما وصیتنامه دوم… همان برگهای که کمالی ادعا میکرد فقط یک تأییدیه است و آن روز در حضور گلبهار خیلی سریع و سرسری خوانده بودش. داریوش برگه را زیر نور آباژور گرفت. چشمهای خستهاش روی خطوط میدوید تا اینکه به بند آخر رسید. خطی که کمالی عمداً آن را برای او و گلبهار نخوانده بود. چشمهای داریوش روی کلمات قفل شد. نفسش در سینه برید. “تبصرهی نهایی: تمام داراییها و سهامِ منتقلشده به گلبهار، غیرقابل فروش و واگذاری است. تنها شرط انتقال قطعی این سهام به شخص دیگر، «ازدواج رسمی و قانونیِ» گلبهار با آن شخص میباشد. در غیر این صورت، در صورت فوت یا امضای برگهی واگذاری بدون عقدنامه، تمام اموال به خیریهی ایتام واگذار خواهد شد.” لیوان ویسکی از دست داریوش رها شد و با صدای خفهای روی فرش غلتید. مایعِ کهرباییرنگ روی زمین پخش شد. ناگهان تمام قطعات پازل با بیرحمی در ذهنش کنار هم چیده شدند. حالا میفهمید چرا سامیار این مدت کاملاً شرکت را به حال خود رها کرده بود. چرا هیچ واکنشی به خریده شدن سهام توسط داریوش نشان نمیداد. چرا مثل یک کفتار، دور گلبهار میچرخید و مدام به او نزدیک میشد. سامیار اصلاً نیازی به جنگیدن با داریوش نداشت؛ او فقط به یک بله از طرف گلبهار نیاز داشت تا تمام تاج را یکشبه و کاملاً قانونی تصاحب کند! فکر اینکه سامیار با آن دستهای کثیفش گلبهار را لمس کند… فکر اینکه بخواهد او را به عقد خودش دربیاورد، مثل اسید توی رگهای داریوش دوید. حسادت وحشیانه و خشمی کنترل نشدنی مثل خوره به جانش افتاد. قفسه سینهاش از شدت حرارت این خشم میسوخت. دندانهایش را با چنان نفرتی روی هم فشرد که صدای سابیده شدنشان در اتاق پیچید. برگه وصیتنامه در مشت گرهکردهاش مچاله شد. سامیار دست روی تنها چیزی گذاشته بود که داریوش حاضر بود برایش تمام تهران را به آتش بکشد. نفسهایش تند و بریده شده بود. حسادت، مثل زهر در خونش میچرخید و عقلش را از کار میانداخت. قدمهایش بیاراده او را از اتاق بیرون کشید و پشت در بسته اتاق گلبهار متوقف کرد. میدانست خواب است، اما مغزش که حالا از شدت خشم و بدبینی رد داده بود، آرام نمیگرفت. باید میفهمید در این مدت سامیار تا چه حد به او نزدیک شده است. دستش توی جیب شلوارش رفت و سنجاق کوچکی را بیرون کشید. با مهارتی که از سالها پیش در تاریکی زندگیاش یاد گرفته بود، سنجاق را در قفل چرخاند. تیک خفهای صدا داد و در، بدون کوچکترین صدایی باز شد. اتاق تاریک بود و فقط نور ماه از لای پردهها روی تخت میتابید. داریوش با قدمهایی بیصدا داخل شد. کنار تخت ایستاد و چند ثانیه، خیره ماند به چهرهی غرق در خواب و معصوم گلبهار. مژههای بلندش روی گونههای رنگپریدهاش سایه انداخته بود و آرام نفس میکشید. این حجم از معصومیت، تضاد عجیبی با طوفان ویرانگر درون داریوش داشت. نگاهش از صورت گلبهار سُر خورد و روی گوشی موبایلی که روی میز عسلی در حال شارژ بود، ثابت ماند. دستش جلو رفت و گوشی را برداشت. صفحه را روشن کرد. رمز گوشی را میدانست چندبار زیرزیرکی از روی دستش نگاه کرده بود؛ تاریخ تولد خسرو بود. وارد که شد، بدون هیچ مکثی مستقیم به سراغ صفحه چت سامیار رفت. با باز شدن صفحه، چیزی در قفسه سینهی داریوش مچاله شد. قلبش یک لحظه از تپش ایستاد و خون در رگهایش منجمد شد. پشت سر هم… کلیپهای عاشقانه، موزیکهای پر از دلتنگی، پستهای اینستاگرامی با کپشنهای دوپهلو و قلبهایی که سامیار برایش فرستاده بود، ردیف شده بودند. سامیار در حال بافتن یک تار عنکبوت کثیف و رمانتیک دور گلبهار بود. فک داریوش آنقدر سفت شد که حس کرد دندانهایش الان میشکنند. چشمهایش از خشم به سیاهی میزد. انگشت شستش روی صفحه لرزید تا پیامها را بالاتر ببرد و جوابهای گلبهار را بخواند، اما ناگهان دست کشید. نفس داغش را با لرزش بیرون داد. گوشی را با احتیاط روی میز برگرداند. نمیتوانست بیشتر بخواند. میترسید… میترسید فقط یک کلمه، یک جواب کوتاه یا یک استیکر از طرف گلبهار ببیند که نشان دهندهی نرم شدنش باشد. میترسید چیزی بخواند که باعث شود همین الان، جنون به سرش بزند و سامیار را در خواب، با دستهای خودش خفه کند. نگاه پردرد و تاریکش را برای آخرین بار به صورت آرام گلبهار انداخت. زمزمهاش، توأم با بوی تلخ ویسکی و جنون، در تاریکی اتاق محو شد: ـ نمیذارم دست اون حرومزاده بهت بخوره. تو... تو مال منی. و قبل از اینکه دیوانگی بیشتری از او سر بزند، از اتاق بیرون رفت و در را بیصدا پشت سرش بست. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل چهار: تاج در خون پارت 76 دود غلیظ سیگار برگ، فضای نیمهتاریک اتاقِ ویآیپی رستوران را پر کرده بود. سه نفر از سهامداران خردِ تاج، با چهرههایی رنگپریده و مضطرب روی مبلهای چرمی نشسته بودند. هیچکدام جرات نداشتند به چشمهای سرد داریوش که پشت میز نشسته بود، نگاه کنند. یکی از آنها که مردی میانسال و طاس بود، با صدایی لرزان سکوت را شکست: ـ داریوشخان… خودت که میدونی، سامیار رحم نداره. اگه بفهمه ما پشتمونو بهش کردیم و سهاممون رو دادیم به تو، خونمون پای خودمونه. داریوش پک عمیقی به سیگارش زد. دودش را به آرامی بیرون داد و پوشه مشکیرنگی را روی میز جلویشان سُر داد. ـ من نیومدم ازتون خواهش کنم رستمی. من اومدم نجاتتون بدم. رستمی با دستهای لرزان پوشه را باز کرد. چشمهایش روی کاغذها چرخید و رنگ از رُخسارش پرید. اسناد بدهیهای سنگینش در کازینوهای قبرس و اختلاسهای کوچکی که از شرکتهای زیرمجموعه تاج کرده بود، با دقتِ تمام ضمیمه شده بود. بقیه هم با دیدن مدارک مشابه خودشان، نفسهایشان در سینه حبس شد. داریوش با لحنی که از تیغ برندهتر بود ادامه داد: ـ سامیار اگه اینا رو ببینه، نه تنها سهامتون رو مفت از چنگتون درمیاره، بلکه تیکهتیکهتون میکنه. اما من تمام این بدهیها رو صاف میکنم. در عوض، شما تمام سهامتون رو به نام من میزنین. مکثی کرد و پوزخند ترسناکی زد: ـ انتخاب با خودتونه. یا با من معامله میکنین و زندگیتون رو میخرین، یا این پوشه تا یک ساعت دیگه رو سیستم همه ارسال شده. نگاههای وحشتزدهشان بین هم رد و بدل شد. هیچ راه فراری نبود. آنها بدون هیچ حرف اضافهای، خودکارهایشان را درآوردند و پای برگههای انتقال سهام را امضا کردند. داریوش با این حرکت، تمام خردهسهامهای پخششدهی تاج را در مشت خودش جمع کرده بود. ساعتی بعد، داریوش در دفتر مخفیِ خودش، پشت میز بزرگ نشسته بود. رادین، احمد، فرهاد، لیلا و کمالی دور میز جمع شده بودند. اینها هسته مرکزی او بودند. داریوش مدارک را روی میز گذاشت و نگاهی به تکتکشان انداخت. ـ خرده سهامها جمع شد. حالا نوبت شماست. میخوام نصف سهامهاتون رو به صورت رسمی، اما کاملا محرمانه به نام من انتقال بدین. باید طوری وارد جلسه هیئتمدیره بشم که دیگه جای هیچ حرفی نمونه! کسیم با حضور من مشکل داره غیر از کمالی، مجازه که همین الان اتاقو ترک کنه. رادین با همان نیشخند همیشگیاش، برگه را کشید جلویش و امضا کرد: ـ حاجی ما که جونمونم به نامت زدیم، این چهارتا تیکه کاغذ که چیزی نیست. فقط بعدا نگی رادین پولمو خورد، من سود این ماهوجلو جلو میخواما! بلیت تایلندمو رزرو کردم. لیلا با لبخند کمرنگی چشمغرهای به رادین رفت و برگه خودش را امضا کرد: ـ فقط چون عملکردت تو این چندوقت مارو نجات داده! فرهاد و احمد هم بدون مکث امضا کردند. کمالی، که سعی میکرد لرزش نامحسوس دستش را پنهان کند، برگه را سمت خودش کشید. ـ داریوش… مطمئنی این سامیار رو هارتر نمیکنه؟ داریوش نگاهی عمیق به کمالی انداخت. نگاهی که برای یک ثانیه باعث شد کمالی احساس کند داریوش تا ته روح کثیفش را میخواند. ـ سامیار همین الانشم هاره کمالی. وقتشه قلاده خودشو سگاشو بکشم. کمالی آب دهانش را قورت داد و سریع امضا کرد. عصر همان روز، داریوش با قدمهایی محکم و باصلابت وارد برج شیشهای کامران شایگان شد. شایگان همانی که از وارث شدن داریوش وحشت داشت و ترجیح میداد همه چیز زیر دست سامیاربچرخد تا حسابی بتواند از بی عرضگی او سوافتاده و خرش را در معرکه بتازاند! کامران که داشت قهوهاش را هم میزد، با دیدن داریوش اخم کرد و بدون اینکه از جایش بلند شود، با لحنی متکبرانه گفت: ـ فکر نمیکنم با هم قرار داشته باشیم داریوش. داریوش با لبخند شیکی گفت: - ولی فکر کنم یه قرار معامله ای امروز باهم میتونیم داشته باشیم. شایگان پوزخند مسخره ای زد و گفت - برو بیرون از دفترم. وقت ندارم روی اسب بازنده شرط ببندم. داریوش بدون اینکه عصبانی شود، دکمه کتش را باز کرد، صندلی چرمی روبهروی کامران را عقب کشید و با خونسردی یک شکارچی نشست. یک تبلت نازک از جیب داخل کتش درآورد و روی میزِ شیشهای کامران سر داد. ـ بازنده بودن یا نبودن من رو زمان مشخص میکنه کامران. ولی چیزی که الان مشخصه، اینه که تو بر خلاف دکو پز جدیت به شدت آدم تخمی حشری نجسی هستی! کامران با خشم نگاهی به تبلت انداخت. داریوش با انگشتش روی صفحه زد و یک ویدیو پلی شد. صدای خندههای مست و حرکات بیشرمانهی کامران در یک تماس تصویری با دختری بسیار جوان، در سکوت اتاق پیچید. صحنههای لایوِ کاملاً واضح و به شدت آبروبر، آن هم برای مردی که همیشه ادعای شرافت و خانوادهدوستی داشت و پدرزنش یکی از کلهگندههای بازار بود. کامران دست به آلت از دختر میخواست به خودش و زنش و خانواده اش فحش ناموس دهد تا زودتر به اوج برسد. شکم گنده و آلت پر مو و چرکش از چندش ترین صحنه های عمر داریوش بود. رنگ از صورت کامران رفت. قهوه از دستش روی میز چکید. با وحشت و دستپاچگی دستش را دراز کرد تا تبلت را بردارد، اما داریوش سریعتر دستش را روی تبلت گذاشت و ویدیو را متوقف کرد. کامران با صدایی که حالا از ترس میلرزید غرید: ـ این… این کثافتکاریا چیه؟ از کجا آوردیش؟ داریوش با آرامشی ترسناک، به صندلیاش تکیه داد. دستهایش را روی هم قفل کرد و توی چشمهای وحشتزده کامران زل زد. ـ دنیای دیجیتاله دیگه… آدم باید حواسش باشه جلوی دوربین گوشی چطور لخت میشه. پدرزنت اگه اینو ببینه، نه تنها زنت ازت جدا میشه، بلکه کل ثروتت رو هم بالا میکشه. خودتم میدونی. کامران عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود: ـ چـ… چی میخوای داریوش؟ پول؟ داریوش پوزخندی زد که تا استخوان کامران را سوزاند. ـ من پول لازم ندارم. من فقط نصف سهامت تو تاج رو میخوام. نگران نباش، قرار نیست مفت ببرمش. پنج برابر قییمت واقعیش میخرم ازت. یه مدت پیشم امانت میمونه، به وقتش بهت پسش میدم. البته اگه صلاح بدونم یکی عین تورو دم پر خودم نگه دارم! کامران با ناباوری گفت: ـ نصف سهامم از تاج؟ دیوونه شدی؟ داریوش حرفش را برید: ـ فکر کنم پیشنهاد دو سر بردیه! تو نصف سهامت رو موقتا میدی به من، پولتم میذاری گوشه جیبت و در عوض، من کاری میکنم که پدرزنت و زنت این شاهکار نجسیو نبینن! داریوش برگههای انتقال را از جیبش درآورد و کنار تبلت گذاشت. خودکار طلایی روی میز کامران را برداشت و به سمتش گرفت. ـ امضا کن کامران. من زیاد وقت ندارم. کامران با دستهایی که به شدت میلرزید، خودکار را گرفت. غرورش له شده بود و میدانست در برابر مار افعیِ روبهرویش هیچ شانسی نداشت. برگه را امضا کرد و مُهرش را پایش زد. داریوش برگهها را برداشت، تبلت را هم توی جیبش سر داد و از جایش بلند شد. ـ معامله خوبی بود. و بدون اینکه منتظر جوابی بماند، از دفتر خارج شد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 75 به قولش عمل کرده بود. دو روز گذشته بود و در عمارت، هیچکس سایهاش را هم اطراف اتاق گلبهار ندیده بود. حتی خودش را هم بزور میدیدند، سر ناهار و شام نمیرفت، حاج رضا ناهار و شامش را به اتاقش میبرد و ناجی، طی دو روز خودش را برای ارتباط گرفتن با داریوش کشته بود! به عمد جوابش را نمیداد، او ناجی را از امن ترین آدم های زندگی اش میدانست و او از سست ترین حال او عکس گرفته بود! بی اجازه اش برای گلبهار فرستاده بود و همان حرکت برای آنکه حتی تحمل دیدن چهره اش را نداشته باشد کافی بود. اما آن دو روز، میدان دست سامیار بود! اویی که از نفرت افتاده میان گلبهار و داریوش سواستفاده میبرد و به عمد نزدیک گلبهار میشد. الکی ادعای آدم های نگران را در می آورد، بی دلیل برایش گل می آورد و حتی یک گوشی آخرین مدل به جای تلفن شکسته اش به او هدیه داد. کمالی تهدید داریوش را جدی گرفت و هر دو نسخه از وصیت دست نویس خسرو را به او داده بود. اما داریوش با جدیت تمام آن دو روز مشغول جمع کردن پرونده جامع از منصور بود! از نوجوانی اش تا کنون! آن حس دین و عذاب وجدانش به ناجی با حرکت زشتش از بین رفته و میخواست طبق حرفش، نهایتا یک هفته ای داستان منصور و نامزدی مزخرفش با ناجی را بندد! ساعت از دو نیمهشب گذشته بود. عمارت در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. داریوش لپتاپش را روی میز بزرگ سالن غذاخوریِ طبقه دوم آورده بود؛ جایی که در نیمهبازش، راهرو و در اتاق گلبهار را در تیررس نگاهش قرار میداد. نور کمرنگ صفحه مانیتور روی صورت خستهاش افتاده بود. داشت تمام اطلاعات مالی و بدهیهای منصور و سهامداران را که قرار بود فردا با آنها روبهرو شود، دستهبندی میکرد و روی یک فلش میریخت. چشمهایش از بیخوابی میسوخت. فلش را از لپتاپ کشید و کلافه دستی به گردنش کشید. گلویش خشک شده بود. از جا بلند شد و با قدمهای بیصدا، از پلههای مارپیچ پایین رفت تا از آشپزخانه آب بردارد. هنوز پایش به پله آخر نرسیده بود که صدای برخورد لیوان با پیشخوان سنگی، در تاریکی آشپزخانه پیچید. داریوش متوقف شد. سایهای در تاریکی حرکت کرد و با باز شدن درِ یخچال، نور زرد روی صورت و تنِ گلبهار افتاد. داریوش همانجا در تاریکی ایستاد. فکر کرد کی از اتاقش بیرون آمده بود که داریوش متوجه نشده بود... گلبهار با یک لباس خواب حریر کوتاه و نازک شیریرنگ بود. موهایش پریشان بود و لیوان آب را به لبش نزدیک میکرد. نگاه داریوش از پاهای برهنه او تا یقه باز لباسش بالا رفت و خون در رگهایش داغ شد. فکش را سفت کرد و قدمی به جلو برداشت. صدای قدم سنگین داریوش، گلبهار را در جا خشک کرد. برگشت و با دیدن قامت بلند و سایهوار او در چهارچوب آشپزخانه، لیوان در دستش لرزید. داریوش نگاهی سرتاپایی به او انداخت. صدایش توأم با خشم و خشمی کنترلشده، در سکوت پیچید: ـ هر شب اینجوری میای بیرون از اتاقت؟ اونم وقتی اون مرتیکه لندهور تو این خونس؟ گلبهار از خشم و مشت گره خورده داریوش ته دلش لرزید، اما به سرعت اخم کرد. دو روز بود که داریوش عین یک سایه رفت و آمد میکرد و او غیر از صدای ماشینش هیچ از اون نشنیده بود. هنوز از او کینه داشت، حتی بیشتر از دو روز قبل! از آنکه بیشتر تلاش نکرده بود برای متقاعد کردنش... از آنکه دلش میخواست جور دیگری باشد و نبود! سامیار سر شب به گلبهار زنگ زده و گفت که تهران نیست و برای همین با خیال راحت و با این لباس بیرون آمده بود. فکر میکرد داریوش هم خواب است. لیوان را روی پیشخوان کوبید و با طعنه گفت: ـ سامیار خونه نیست! به توچه اصن؟ داریوش یک قدم جلوتر آمد. نور کمرنگی روی صورتش افتاد و پوزخندی گوشه لبش نشست. با لحنی که رگههایی از شیطنت و خطر در آن موج میزد گفت: ـ سامیار نیست… من که هستم. نگاه داریوش آنقدر روی تن او خیره و سنگین بود که گلبهار احساس کرد پوستش زیر آن نگاه میسوزد. دست به سینه ایستاد تا شاید کمی از خودش محافظت کند. با سردترین لحنی که میتوانست، مستقیم توی چشمهای طوفانی او زل زد: ـ تو واسم مهم نیست بودو نبودت! تلخی جمله اش صاف سینه داریوش را نشانه رفت، اما او هیچ واکنشی نشان نداد. فقط نگاهش تاریکتر شد. گلبهار که تحمل آن فضای سنگین را نداشت، از کنارش رد شد تا به سمت پلهها برود. قدمهایش را تند کرد، اما روی پله سوم، دمپایی ابری اش لب پله سر خورد. تعادلش به هم خورد. هری دِلش ریخت و خواست جیغ بکشد که دستی قدرتمند، دور کمر باریکش حلقه شد و او را محکم به عقب کشید. گلبهار با شتاب به سینه سفت و پهن داریوش برخورد کرد. نفسش در سینه حبس شد. داریوش او را میان زمین و هوا نگه داشته بود. دست چپش دور کمر گلبهار قفل شده بود و دست راستش را به نرده گرفته بود. تنها چیزی که شنیده میشد، صدای نفسهای تند و به هم ریختهی هر دوی آنها بود. صورتهایشان فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت. بوی ادکلن تلخ و مردانهی داریوش با بوی اغواگر یاس عطر و گلبهار قاطی شده بود. نگاه گلبهار روی لبهای داریوش ماند. قلبش وحشیانه میکوبید. همهچیز در آن تاریکی، برای یک بوسهی طولانی و پرحرارت آماده بود. چشمهای داریوش روی لبهای نیمهباز گلبهار قفل شد. سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت. گلبهار بیاراده پلکهایش را بست. اما داریوش، با تمام نیازی که در تکتک سلولهایش زبانه میکشید، فکش را روی هم سابید. رگ گردنش بیرون زد. یاد سیلی چندشب و حرف های سرد او افتاد و نگاهش را با سختی از لبهای گلبهار گرفت و توی چشمهایش دوخت. چند ثانیه همانطور خیره ماند، بعد خیلی آرام و بدون هیچ حرف عاشقانهای، او را روی پلهها صاف نگه داشت و دستش را از دور کمرش باز کرد. با صدایی دورگه و خشن گفت: ـ مواظب باش. گلبهار شوکه شد. چشمهایش از ناباوری گرد شد. داریوش بدون اینکه دیگر نگاهش کند، یک قدم به عقب برداشت. لحنش سردتر از یخ بود و قبل از اینکه گلبهار بتواند چیزی بگوید، از او دور شد و به آشپزخانه برگشت تا از موقعیت فرار کند. گلبهار چند ثانیه همانجا روی پلهها خشکش زد. قلبش هنوز دیوانهوار میکوبید، اما اینبار نه از هیجان، بلکه از حرص و دردی که سردی لحن داریوش به جانش انداخته بود. داریوش در تاریکی آشپزخانه، دستهایش را دو طرف سینک گذاشت و سرش را پایین انداخت. نفسش را با فشار بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد: ـ لعنتی… بزور چند لقمه غذا خورد و بعد از اینکه از نبود گلبهار مطمعن شد، سر لبتابش برگشت. هر دو نفرشان خواب به چشمشان حرام شده بود و همان یک برخورد کوتاه پس از دو روز کافی بود تا تمام اتفاقات چند شب قبل زنده شود. مخصوصا برای گلبهاری که تمام آن چندروز به داریوش نفرت ورزیده بود و از ضربان تند شده قلبش نیز متنفر بود. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 74 گلبهار چند ثانیه همانجا در تاریکی حیاط ماند.. دستش را روی بازویش کشید؛ جایی که هنوز گرمای دست داریوش را داشت. نمیخواست حتی یک قطره اشک دیگر برای او بریزد. بدون اینکه به سالن برگردد، از مسیر تاریک حیاط خودش را به پارکینگ رساند. سوار ماشینش شد. بوی عطر تند ناجی انگار هنوز توی بینیش بود. پایش را روی گاز فشار داد و با سرعتی دیوانهوار از عمارت حاج منصور بیرون زد. وقتی به عمارت رسید، باغ در سکوت مطلق بود. از ماشین سامیار خبری نبود. گلبهار بدون اینکه چراغی روشن کند، از پلهها بالا رفت و خودش را داخل اتاقش انداخت. در را بست و به چوب سرد آن تکیه داد. کفشهایش را گوشهای پرت کرد. تنگی لباس کلافهاش کرده بود اما نای عوض کردنش را نداشت. شروع کرد به راه رفتن. عرض اتاق را میرفت و برمیگشت. ذهنش دست از سرش برنمیداشت. با خودش میگفت: «نکنه راست میگه؟ نکنه واقعا مجبور شده؟» دلش برای یک لحظه نرم میشد، اما بلافاصله تصویر عکسها میآمد جلوی چشمش. داریوش برهنه و غرق در خواب… ناجی که با موهای پریشان و تن لخت به او چسبیده بود… آن لبخند کثیف و پیروزمندانه رو به دوربین. نه. امکان نداشت دروغ باشد. خودش دیده بود. معدهاش به هم پیچید. حس تهوع دست از سرش برنمیداشت. به سمت کشوی پاتختی رفت، یک قرص خواب درآورد و بدون آب قورت داد. فقط میخواست بخوابد. میخواست مغزش خاموش شود تا اینقدر تصویر ناجی و داریوش را کنار هم نسازد. خودش را روی تخت انداخت و پتو را روی سرش کشید. یکی دو ساعت گذشته بود و قرص تازه داشت بدنش را کرخت میکرد که صدای چند ضربه محکم به در اتاق، چرتش را پاره کرد. گلبهار تکان نخورد. نگاهش به ساعت روی میز افتاد؛ از دوازده رد شده بود. ضربهها دوباره تکرار شد؛ اینبار محکمتر و طلبکارانهتر. صدای خشدار و خسته داریوش از پشت در آمد: ـ گلبهار… میدونم بیداری. باز کن حرف بزنیم. گلبهار نفسش را حبس کرد. دستگیره در چند بار بالا و پایین شد. در قفل بود. داریوش کلافه ضربه دیگری به در کوبید: ـ خودتو نزن به خواب! اینه بهونت واسه فرار؟ سکوت گلبهار فقط عصبانیت داریوش را بیشتر میکرد. ـ باشه! باز نکن. ولی تا حرف نزنیم من از پشت این در تکون نمیخورم. گلبهار نتوانست تحمل کند. خشم توی رگهایش دوید و اثر قرص را شست و برد. از جا پرید، کلید را با حرص چرخاند و در را با شتاب باز کرد. داریوش بیرون اتاق ایستاده بود. کت تنش نبود. آستینهای پیراهن مشکیاش را تا آرنج بالا زده بود و سه دکمه بالای یقهاش باز بود. موهایش روی پیشانیاش ریخته بود و سینهاش از نفسهای تند بالا و پایین میرفت. بوی تلخ ادکلنش با بوی سیگار قاطی شده بود. نگاهش با دیدن صورت پفکرده و چشمهای سرخ گلبهار، برای لحظهای نرم شد. خواست قدمی به داخل بردارد که گلبهار دستش را به چهارچوب گرفت و سد راهش شد. ـ چی میخوای؟ داریوش فکش را منقبض کرد. رگ روی گردنش برجسته شد. ـ اگه نامزدی کوفتیو نمیگرفتم منصور فردا صبح جفت پاشو میذاشت رو خرخره تاج! گلبهار پوزخند زد. ـ آهان! خب الان که جشنتم تموم شد! مبارکتم باشه. چی از جون من میخوای! داریوش کلافه و عصبی دست توی موهایش کشید. میخواست خودش مقدمه چینی کند تا بار عذاب وجدانی که از صبح بابت رابطه اشتباه با ناجی میکشید را سبک کند. ـ دیشب خیلی مست بودم... همین جمله کافی بود تا آخرین رشته تحمل گلبهار پاره شود. صدایش را بالا برد، با چشمهایی که داشت باز هم پر میشد غرید: ـ آره تو هروقت مستی و حشرت میزنه بالا، فکر میکنی منو دوست داری! هروقت نعشهای میای دم در اتاق من! ولی وقتی هوشیاری، میری حلقه دست یکی دیگه میکنی! رنگ نگاه داریوش پرید. گلبهار خشمش فروان کرده بود. با انگشت ضربه ای به سینه او کوبید و گفت: - هروقت مستی خر تر از من پیدا نمیکنی که نیازتو روش خالی کنی! مرسی از حسی که بم دادی! مرسی که تو چشمت منو اون هرزه ای دیدی که وقتی مستی بیای سراغش! الان چی؟ الان که عقلت سرجاشه چرا عاشقم نیستی؟ ازت... ازت متنفر... رگ گردنش بیرون زد و با حرکتی آنقدر سریع که گلبهار فرصت هیچ واکنشی پیدا نکرد، دست انداخت پشت گردن او و محکم به سمت خودش کشیدش. پیش از آنکه گلبهار جیغ بکشد، داریوش لبهایش را با حرص و خشم روی لبهای او کوبید. بوسهاش خشن، بیقرار و پر از نیاز بود. گلبهار با تمام توان دستهایش را روی سینه سفت داریوش گذاشت و تقلا کرد، اما بازوهای داریوش مثل آهن او را در هم فشرده بودند. بالاخره داریوش با نفسنفس او را رها کرد. سرش را عقب برد، زل زد توی چشمهای شوکه گلبهار و با صدایی دورگه و عصبی غرید: ـ حالا چی؟! مست که نبودم! عین سگ اومدم دم در اتاقت دارم التماس میکنم بم گوش بدی! من! منی که تاحالا التماس خدام نکردم، دارم التماس تو رو میکنم و تو داری میگی اثر الکله؟ اینقدر بی غیرت دیدی منو... هنوز کلماتش در هوا بود که دست گلبهار بالا رفت و صدای سیلی محکم و آبداری توی راهرو پیچید. ضربه آنقدر شدید بود که صورت داریوش به یک سمت چرخید. ـ اولا آخرین بارت باشه که به من دست زدی! سینه گلبهار به شدت بالا و پایین میرفت. اشک روی گونهاش سرازیر شد: ـ دوم اینکه تو واسه من حرف غیرت نزن! هنوز عکس لختت تو بغل ناجی جلو چششمه! داریوش که با پشت دست گوشه لبش را که میسوخت لمس میکرد، با شنیدن جملات گلبهار خشک شد. سرش را چرخاند. اخمهایش در هم گره خورد. ـ عکس... کدوم عکس؟ گلبهار با تمسخر و درد خندید: ـ خودتو نزن به اون راه داریوش! نامزدت همون کلهسحر، وقتی هنوز تو تخت کنارت لخت خوابیده بود، از جفتتون عکس گرفت و برام فرستاد تا نشون بده جایگاه من کجاست! تا بفهمم اون لبایی که دیشب رو لبای من بود، تا صبح رو تن کی بودن! داریوش شوکه شد. رنگ از صورتش پرید. تازه فهمید چرا گلبهار از صبح اینطور از او متنفر شده بود. ناجی با فرستادن عکسهای آن شب لعنتی، تیر خلاص را زده بود. خون در رگهای داریوش به جوش آمد. ناجی، سیاه تر از چیزی که در خاطرش یود شد و لعنتی به او فرستاد. خشم خالص و شرمندگی قفسه سینهاش را به آتش کشید. باز هم برای توضیح دادن دیر کرده بود... قدمی جلو گذاشت. تمام غرورش را کنار گذاشت و با صدایی که از عذاب وجدان آرام شده بود گفت: ـ گلبهار… دیشب تو منو پس زدی، حالم خراب بود… خودتو از من گرفتی! وقتی اون اومد دم خونم، من تو حال خودم نبودم! گلبهار من فکر کردم تویی! گلبهار خشکش زد. داریوش با استیصال ادامه داد: ـ میفهمی؟ من به هوای تو کشیدمش تو بغلم! فکر کردم تو اومدی... عین سگ مست بودم اینم بشه توبه که دیگه لب نزنم به اون حرومی! وقتی صبح بیدار شدم و دیدم اونه، حالم از خودم به هم خورد! گلبهار چند ثانیه فقط به چشمهای پر از درد داریوش خیره ماند. حرفهایش سنگین بود، اما زخم گلبهار عمیقتر از آن بود. پوزخند تلخی روی لبهای بیرنگش نشست. ـ چقدر حقیر شدی داریوش… من حتی عطرم، حسم شبیه اون نیست! هیچیم شبیهش نیست! چه توجیح کثیفی... مست بودی که بودی، اما با اون خوابیدی. این تنها حقیقتیه که بین دروغات وجود داره. همان لحظه تلفن داریوش در جیب شلوارش لرزید. اسم «ناجی» روی صفحه روشن شد. پیامها پشت سر هم ردیف شدند و چشم گلبهار به صفحه افتاد. « هوستو کردم عشقم… کاش پیشم بودی امشبم.» گلبهار نگاه پر از انزجارش را از صفحه گوشی گرفت و به چشمهای طوفانی داریوش دوخت: ـ برو پیش نامزدت. دلش هواتو کرده. حالم بهم میخوره ازت اینقدر که کثیف و هرزه ای! نامرد! داریوش به صفحه گوشی نگاه کرد. نفرتی عمیق در نگاهش دوید. بدون مکث دکمه سایلنت گوشی را زد. تمام وجودش داشت برای زنی که روبهرویش ایستاده بود پر میکشید، اما کلمات آخر گلبهار و آن نگاه پر از تحقیر، غرور مردانهاش را له کرده بود. فکش قفل شد. چشمهایش که تا چند لحظه پیش پر از التماس بود، کمکم تاریک و سرد شد. او اعتراف کرده بود، غرورش را زیر پا گذاشته بود، اما گلبهار پسش زده بود. برای بار هزارم... آن هم وقتی تصمیم گرفته بود بر خلاف منطق، به او نزدیک شود. دیگر نمیتوانست خودش را بشکند. بی روح گفت: ـ باشه… صدایش حالا به طرز بدی سرد و بم شده بود. یک قدم عقب رفت و فاصله گرفت. گلبهار از عقب نشینی او شوکه شد. لبش را به دندان کشید. در توهین کردن زیادی پیش رفته بود، تمام خشم و نفرتش را به زبان آورده بود و داریوش با همان سردی ادامه داد: ـ حرفمو زدم. این آخرین اعترافم بت بود. وقتی تصمیم گرفتی باورم نکنی چی بگم دیگه؟ وقتی عشقی که هنوز شروع نشده رو چال کردی... باشه! وقتی منو نامرد صدا میزنی... توضیح چیو بدم دیگه؟ کلمات گلبهار برایش سنگین تمام شده بود. حس میکرد هیچکس تا کنون آنقدر غرورش را خورد نکرده بود. دستهایش را توی جیب شلوارش برد و با نگاهی خشک به چشمهای خیس گلبهار خیره ماند: ـ دیگه نزدیکت نمیشم به قول خودت آخرین بارم بود! خیالت راحت. ولی فکر نکن ولت میکنم اینجا. از دور حواسم بهت هست. چه منو باور کنی چه نکنی رو قولی که بت دادم هستم! یادته دیگه؟ گفتم تا من زندم نمیذارم خطری تهدیدت کنه. الانم برو بخواب. اونجور ک دلت میخواد فراموش کن منو هرچی اتفاق افتاده رو. قبل از اینکه گلبهار بتواند جوابی بدهد، داریوش چرخید و با قدمهای بلند و سنگین طول راهرو را طی کرد. گلبهار به رفتنش خیره ماند. در را با تمام توانش به هم کوبید و صدای چرخیدن کلید در قفل، پایان آن شب را اعلام کرد. روی تختش نشست چنگی به موهایش زد، بالش را سمت در پرت کرد و با خشم گفت: - به چه حقی یجور رفتار میکنی انگار من مقصرم! داریوش را وقیح، نامرد، بی مسعولیت و کثیف میدید! درست تصویر عکسی که روز های اول از او ساخته بود. البته که بدگویی های مدام سامیار و کمالی از او بی تقصیر نبود و آن ماجرای نامزدی مزخرف! -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 73 سوز سرمای حیاط به صورت گلبهار خورد، اما داغی کاسه چشمهایش را کم نکرد. پشت به ورودی به درخت تکیه داد تا با نفس های عمیق کنترلش را دست بگیرد. صدای قدم های سامیار که نزدیک میشد باعث شد سمتش بچرخد. سامیار سیگارش را درآورد و با تقهای تهِ فندک را بالا داد. ـ میدونی که از عمارتم میتونی بندازیش بیرون؟ یجور جلوش لال میشی انگار خودتم یادت میره رییس توییا! گلبهار بیآنکه نگاهش کند، شالش را روی شانهاش جمع کرد. دندانهایش از حرص به هم میساییدند: ـ دهنتو ببند سامیار حوصله متلکاتو ندارم. ـ متلک چیه دختر خوب؟ دارم واقعیتو نشونت میدم. دیدی چطور حلقه الماسو کرد تو حلقوم دختر منصور؟ دیدی نیش بازشو؟ بعدم میاد اینجا تو رو گیر میندازه دستور میده مرتیکه! گلبهار برگشت تا داد بزند، اما صدای تلقتلق پاشنه کفش هر دویشان را خشک کرد. ناجی بود. با همان پیراهن جذب گیپور، جام پایهبلند دستش و چشمهایی که از شدت غرور برق میزد. خرامانخرامان آمد لبه پلهها ایستاد. نگاهش از بالا، پر از چندش و تمسخر، روی گلبهار سُر خورد. ـ بهبه! مهمونای ویژه! چرا بیرون وایسادین؟ سامیار تکخندهای زد و دود سیگارش را فوت کرد، انگشت حلقه خالی اش را بالا برد و با تمسخر گفت: ـ مبارکت باشه زنداداش. داریوشت سنگتموم گذاشت. ناجی بیاعتنا به سامیار، پلهها را پایین آمد. بوی عطر شیرین و زنندهاش تا چند متری موج میزد؛ همان عطری که تهوع گلبهار را تازه میکرد. رو به روی گلبهار ایستاد، سر تا پایش را برانداز کرد و با ناز ساختگی جامش را بالا آورد: ـ انتظار نداشتم امشب توام بیای. مشخص شد من اشتباه فکر میکردم بابت پیام صبح یه معذرت خواهی بهت بدهکارم پس. خون توی شقیقههای گلبهار کوبید. دستهایش لرزیدند، اما تلاش کرد ستون فقراتش را صاف نگه دارد. با صدایی که به زحمت کنترلش میکرد گفت: ـ چیشد که با خودت فکر کردی دیدن کثافکاریتون برا من جذابیت داشت؟ آخرین بار باشه چون صبر من از بابام کمتره! لبخند ناجی یکباره ماسید. لبهایش جمع شد و خواست دهان باز کند که صدای رگهدار و خشن داریوش از پشت تاریکی درختها حیاط را شکافت: ـ ناجی! ناجی سرش چرخید. داریوش بدون کت، با آستینهای بالازده و چشمهایی خونافتاده و عصبی از پیچ باغ بیرون آمد. راه رفتنش مثل حیوانی زخمی بود که بو کشیده باشد. ناجی بلافاصله لحنش را تغییر داد و با لوندی لب برچید: ـ اومدی عشقم؟ منم اومده بودم گلبهارو برگردونم سالن. سامیار با لذت داشت به کلکل و مشاجره شکل گرفته گوش میداد. داریوش حتی یک نگاه به صورت ناجی نینداخت. صدایش برید، بم و برنده: ـ برو تو سالن. ناجی نگاه کینهتوزانهای به گلبهار انداخت، دامن لباسش را با حرص بالا کشید و پا بر زمین کوبید و رفت. سکوت سنگینی حیاط را گرفت. سامیار با پوزخند گوشه لبش سیگارش را خاموش کرد و جلو آمد: ـ ناموسا این دختر چجوری تو رو تحمل میکنه؟ برا دشمنم نمیخوام یکی عین تو رو. داریوش دیگر مدارا نکرد. با یک خیز خودش را به سامیار رساند، یقهاش را چنگ زد و او را با تمام وزن کوبید به تنه قطور درخت. صدای خرد شدن برگها و نفستنگی سامیار بلند شد. ـ یه کلمه دیگه زر بزنی، جنازت از اینجا بیرون میره! شنیدی چی گفتم لاشخور؟ سامیار سرفهای کرد، اما هنوز خیرهسر بود: ـ ای بابا! تازه از امشب قراره بیای زیر ی سقف باهم زندگی کنیم. یواش پسر عمو/ داریوش مشتش را تا بناگوش سامیار برد و کوبید به درخت، درست مماس با شقیقهاش. تکانی به یقه سامیار داد و او را مثل تکهای آشغال به سمت پلههای عمارت پرت کرد: ـ گمشو تا خودم چالت نکردم! سامیار پوزخند کثیفی زد، دستی به یقهاش کشید، نگاه معناداری به گلبهار انداخت و آرام عقب کشید. حالا فقط دو نفر مانده بودند. داریوش و گلبهار. صدای نفسهای کشدار و داغ داریوش تنها صدایی بود که سکوت باغ را میشکست. داریوش برگشت. چند قدم آرام، مثل ببری که به طعمهاش نزدیک میشود، جلو آمد. نگاهش از موهای پریشان گلبهار پایین آمد و روی چشمهای پفکرده و صورت گندمی اش قفل شد. ـ گلبهار… گلبهار دو قدم عقب رفت. فشاری که روی سینه اش حس میکرد بیش از حد تصورش بود، نمیتوانست نفس بکشد، نمیخواست دیگر داربوش را ببیند، نمیخواست در آن جشن کذایی بماند، نمیخواست به هیچ چیز فکر کند، برای یک لحظه آرزو کرد که کاش هیچ وقت به ایران برنگشته بود... بی فکر بین درخت های حیاط منصور دوید، میخواست فرار کند، دور بماند! نمیخواست داریوش اشک های بی اختیارش را ببیند، اما به خوبی صدای او را پشت سر خودش حس میکرد. قبل از انکه موقعیت را بفهمد دستش از پشت کشیده شد و پشتش خورد به تنه سنگین د رخت. حالت عصبی به او دست داده بود. دست خودش نبود. داریوش شانه هایش را گرفت و او را متوقف کرد اما گلبهار همچنان نفس نفس میزد و بزور گفت» ـ نیا جلو. داد میزنم. بم دست نزن... داریوش نایستاد. فاصله را پر کرد. آنقدر نزدیک شد که گرمای بازدمش به گونههای گلبهار میخورد. نگاهش با وحشت روی چهره سرخ گلبهار میچرخید، اشک هایی که تند تند پایین میریخت. دستش را برای پاک کردن اشک بالا برد اما گلبهار سرش را با نفرت چرخاند. ـ چرا گریه میکنی؟ با توام نترسون منو! چت شد یهو؟ گلبهار از وقاحتش دهانش باز مانده بود. سمتش چرخید با حرص گفت: ـ تو چطور روت میشه تو چشمای من نگاه کنی؟ چطور میتونی بعد از اون کثافتکاری دیشبت... بعد از اون حلقهای که ده دقیقه پیش دستش کردی، بیای جلو من حرف بزنی حتی؟؟ داریوش دندانهایش را روی هم سابید. ناگهان مچ دست نحیف گلبهار را توی مشت بزرگش گرفت و کشید بالا، چسباند به سینه خودش؛ درست جایی که قلبش وحشیانه و با ضربی نامنظم میکوبید: ـ حسش میکنی؟ ها؟ این لامصب داره واسه کی اینجوری خودشو پاره میکنه؟! واسه ناجی؟! ها؟! من اگه امشب اون حلقه کوفتی رو ننداخته بودم دست دختره، منصور همین فردا صبح یکار میکرد تاج ورشکست بشه! تو که از نفوذش خبر داری خیر سرت اومدی یه ماهو شرکت ته همه چیزو دیدی! اینو میخوای؟ هرچی خسرو ساخته به خاطر ی منصور پیزوری بره به درک؟ چرا باورم نداری؟ چرا صبر نداری؟ میگم ثابت میکنم بت که ذهنتو خراب کردن! اون آرش مادر به خطا منو فروخته! توام گلبهار؟ توام داری پشتمو خالی میکنی؟ گلبهار با تمام زور دستش را کشید، اما بازوان داریوش سد آهنینی بودند: ـ تاجو سامیارو کمالی و همشون برن به درک! تو روح منو سوزوندی… میفهمی؟ دستاتو بکش کنار! ازت چندشم میشه! ولم کن! حالم از خودتو دروغات بهم میخوره! خیلی کثیفی... خیلی... داریوش به او حق میداد. اما آن جملات، روی دلش سنگینی کرد! به غرورش برخورده بود. دستانش را از درخت آزاد کرد و گفت: - این حرفات یاد من میمونه. من خواستم اینبار بات رو باشم اما حتی نمیشنوی چی میگم! گلبهار دهان باز کرد تا جوابی کوبنده بدهد، اما داریوش بدون اینکه لحظهای به عقب نگاه کند از او دور شد، با قدمهای سنگین وارد تاریکی پلههای سالن شد؛ جایی که منصور و صدای ساز و دهلِ نامزدی نحس، منتظر بازگشت او بودند. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 72 سامیار با دیدن چهره درهمریخته گلبهار، لبخند کجی زد و کمی به سمتش خم شد. صدایش را پایین آورد، اما هر کلمهاش مثل خنجری تازه در قلب گلبهار فرو رفت: ـ توام شب میای جشن نامزدیشون مگه نه؟ من که اصن دلم نمیخواد از دستش بدم! بلاخره یدونه پسرعموی حرومزاده دارم. گلبهار برای لحظهای نفس کشیدن را از یاد برد. انگشتهایش که هنوز دور بازوی سامیار حلقه شده بودند، شل شدند و آرام پایین افتادند. حالش بد بود. احساس میکرد داریوش او را هزار تیکه کرده بود. ضربه و فشار روحی که آن مدت تحمل کرده بود، از او یک گلبهار جدید ساخته ب.د. داریوش قرار بود امشب، جلوی همه، کنار ناجی بایستد و حلقهای را به دستش بیندازد؛ بعد با همان لبهایی که چند ساعت پیش روی لبهای گلبهار نشسته بودند، به زن دیگری قول ماندن بدهد. لبخند سامیار پررنگتر شد و گلبهار را در آن حال رها کرد. *** عمارت حاج منصور بر خلاف جشنی که دیشب قرار بود در سکوت و سادگی برگذار شود امشب به دستور ناجی تزیین شده بود. نور لوسترهای کریستال چشم را میزد اما برای گلبهار همهچیز تاریک بود. توی آینه دستشویی خانه منصور چشم به خودش دوخت. به بهانه شرویس بهداشتی از جمعیت فرار کرده بود. لباسی که تنش بود مثل یک زره تنگ و مشکی، تمام بدنش را فشرده بود. انگار تمام اعتماد به نفسش را با همان گوشی که کوبیده بود به دیوار، خرد کرده بود. آمده بود تا حضورش یک دهان کجی محکم به آن پیام بی شرمانه ناجی باشد. که ثابت کند، زنی نبود که چشمش را به مرد شخص دیگری بدوزد! صدای موسیقی ملایم و همهمه مهمانها از طبقه پایین به گوش میرسید. پاهایش جان نداشت، اما غرورش نمیگذاشت همانجا بماند و به آنها ضعف نشان دهد. وقتی وارد سالن شد، نگاهش ناخودآگاه در جمعیت چرخید. همه بودند. چهرههای سرشناس، شرکای تاج، و در مرکز همه اینها، داریوشی که تازه اضافه شده بود. در مراسم نامزدی خودش هم دیر کرده بود مرتیکه! او ایستاده بود، با کت و شلوار تیره که بدنش را مثل قالب گرفته بود. صورتش سرد و بیروح بود، مانند همیشه. ناجی بازویش را محکم گرفته بود و با لبخندی که تا بناگوش باز بود، به همه فخر میفروخت. گلبهار همانجا کنار ستون سنگی سالن ایستاد. نفس کشیدن سخت بود. بوی عطر تند ناجی تا اینجا میرسید و معدهاش را به آشوب میکشید. سامیار از پشت سر نزدیک شد. دستش را با وقاحت لبه ساعد گلبهار گذاشت. صدایش آرام بود، اما نیش داشت: ـ خوبی؟ حواسم هست از صبح هیچی نخوردی ضعف میکنیا دختر. گلبهار تکان نخورد. نگاهش به داریوش بود. داریوش انگار حس کرده باشد، سرش را چرخاند. نگاهشان در هم گره خورد. آن نگاه سرد اما انگار داریوش نبود. یک غریبه بود. سرد، خشک و بدون ذرهای گرما. اما وقتی چشمش به دست سامیار روی بازوی گلبهار افتاد، فکش قفل شد. رگ گردنش برجسته شد. آن خشمِ سیاه، دوباره توی مردمکهایش نشست. ناجی چیزی در گوش داریوش گفت و او مجبور شد سرش را برگرداند. مراسم با سرعت برقآسایی پیش میرفت. حاج منصور پشت میکروفون رفت و از اتحاد دو خانواده حرف زد. گلبهار حس کرد زمین زیر پایش خالی شده. نوبت حلقه بود. همه دور آنها حلقه زدند. داریوش جعبه مخملی را باز کرد. نگاهش دوباره روی صورت گلبهار ثابت ماند. انگار داشت عذابش میداد. حلقه سرد را بیرون آورد و روی انگشت ناجی لغزاند. صدای دست زدن جمعیت توی سر گلبهار مثل پتک میکوبید. داریوش همانطور که حلقه را دست ناجی میکرد، چشمانش را از گلبهار برنداشت. سامیار کنار گوش گلبهار پوزخند زد: ـ تبریک میگم. قشنگ بود، نه؟ گلبهار دیگر نتوانست تحمل کند. از میان جمعیت بیرون زد و سمت حیاط رفت. هوای سرد حیاط کمی ریههایش را باز کرد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدمهای سنگین پشت سرش را شنید. داریوش بود. بدون ناجی. بدون هیچ لبخندی. جلو آمد، درست پشت سر گلبهار ایستاد. عطر تلخ و سردش فضا را پر کرد. ـ تا کی میخوای از حرف زدن با من فرار کنی؟ گوشیتم که از دسترس خارج کردی! ار تلفن شکسته اش صحبت میکرد؟ با یاداوری تصاویری که دیده بود خشمش بیدار شد. گلبهار چرخید و با چشمهایی که از خشم و اشک میسوخت، به او نگاه کرد: ـ گمشو پیش نامزدت داریوش. چی میخوای از من؟ داریوش یک قدم جلو آمد. فضای بینشان آنقدر کم بود که گرمای تنش را حس میکرد. با صدایی که از ته گلو میآمد و بوی خطر میداد، زمزمه کرد: ـ نامزدمه، چون مجبور بودم. اینم به زودی میفهمی! فکر نکن اینبارم میخوام از خودم دورت کنم، برعکس! سامیار رو از خودت دور کن، وگرنه گلوله ای که سر شرکت تو مغزش خالی نکردمو به خاطر تو حرومش میکنم! گلبهار خواست جواب بدهد، اما داریوش بدون اینکه فرصت بدهد، دستش را بالا آورد و خیلی سریع، طوری که انگار میخواست جای خودش را روی پوست گلبهار حک کند، انگشتش را روی شقیقه او کشید. ـ شب میام عمارت. مفصل حرف نزنیم. از الان به سرت نزنه که نقشه فرار بچینی. قبل از اینکه گلبهار بتواند چیزی بگوید، داریوش چرخید و سمت سالن برگشت. حالا سامیار بود که با چشمهایی که بوی خون میداد، از دور آنها را میپایید. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 72 گلبهار به سختی چشمهایش را باز کرد، سردرد مثل پتکی فلزی روی شقیقههایش کوبید. بدنش از خستگی و کوفتگی ساعتها گریه، روی تشک سنگینی میکرد. آفتاب عصرگاهی از لای پردههای عمارت به داخل اتاق تابیده بود. ساعت را نمیدانست؛ فقط میدانست آنقدر خوابیده که تمام استخوانهایش خشک شدهاند. دستش را بیحوصله روی تخت کشید و گوشیاش را برداشت. نور صفحه چشمش را زد. نوتیفیکیشنها ردیف شده بودند، اما نگاهش فقط روی یک اسم قفل شد: ناجی. قلبش بیدلیل تند زد. استرس مثل زهر توی رگهایش دوید. آب دهانش را قورت داد و پیام را باز کرد. متن کوتاه پر از تحقیری بود که خواندنش به ثانیه نکشید، اما چیزی که نفسش را برید، عکسهای پایین آن بود. دستهای گلبهار شروع به لرزیدن کرد. صفحه را بالا کشید و عکسها را باز کرد. تصویر داریوش برهنه و در خواب و ناجی که با موهای پریشان و بالاتنه برهنه کنارش دراز کشیده بود و به دوربین لبخند میزد. زاویه عکس طوری بود که هیچ جای انکاری برای شبِ گذشتهشان باقی نمیگذاشت. یک لحظه حس کرد هوای اتاق تمام شده است. نفسش با صدایی خفه از گلو بیرون زد. معدهاش بههم پیچید و طعم تلخ تهوع توی دهانش دوید. تصویر دیشب خودش جلوی چشمش آمد؛ همان لبهایی که تا چند ساعت قبل از آن عکس، روی صورت و تن او میلغزیدند و در گوشش زمزمه عاشقانه میکرد. - کثافت… اشک توی چشمهایش حلقه زد، از شدت نفرت قلبش فشرده شد. چقدر حقیر بودند! چقدر کثیف بودند و چقدر بی شرم که چنین تصاویری را برای او فرستاده بود. ـ ازت متنفرم، داریوش… حالم ازت به هم میخوره… با تمام توانی که در دستهای لرزانش مانده بود، گوشی را به سمت دیوار کوبید. صدای خرد شدن صفحه گوشی، مثل صدای شکستن آخرین رشته اعتمادش بود. صورتش را توی بالش فرو کرد و جیغ خفهای کشید؛ جیغی که از درد غرور لهشدهاش بلند میشد. گریه میکرد، وحشتناک تر از آنی که تصورش را میکرد خورد شده بود. نمیدانست دوباره کی و چطور از حال رفته بود. تنها چیزی که او را از خواب سنگین پراند، صدای دادوبیداد بود. صدایی خشن و آشنا که از طبقه پایین کل عمارت را روی سرش گذاشته بود. از جایش پرید. با همان آشفتگی، با موهای درهمریخته و چشمهایی که از گریه پف کرده بود، در اتاق را باز کرد و خودش را به بالای پلهها رساند. پایین، در سالن اصلی، داریوش و سامیار روبهروی هم ایستاده بودند. وضعیت عادی نبود. داریوش یقه سامیار را توی مشت گرفته بود و صدای نعرهاش سالن را میلرزاند: ـ تو کی هستی که نذاری من گلبهار رو ببرم؟ تو چه سگ پیله ای هستی تخماتو کشیدم عین سگ تو باتلاقی بازم نطقت بریده نشده! سامیار پوزخند میزد، اما مشخص بود که زور بازویش به عصبانیت داریوش نمیرسد. گلبهار شوکهشده از پلهها پایین رفت. ـ اینجا چه خبره؟! با صدای او، داریوش سرش را برگرداند. نگاهش که به گلبهارِ آشفته افتاد، یقهی سامیار را با شتاب پس زد و یک قدم به سمت پلهها آمد. لحنش دستوری، اما پر از نگرانی بود: ـ برو بالا لباس بپوش. سریع باش، با من میای. گلبهار روی پلهی آخر خشکش زد. نگاهش روی صورت داریوش چرخید. مردی که دیشب بعد از بوسههایش او را رها کرده بود و صبح در تخت ناجی بیدار شده بود، حالا آمده بود به او دستور بدهد؟ با صدایی که از شدت خشم میلرزید گفت: ـ با تو؟ به چه حقی به من دستوری میدی تو؟ با چه عنوانی اصن؟ داریوش اخم کرد و قدمی جلوتر گذاشت. ـ لج نکن، گلبهار. صحبت میکنیم. من نمیذارم تو دیگه یه ثانیه ام پیش این تخمسگ زیر یک سقف بمونی. امنیت نداری! گلبهار پوزخند تلخی زد. کلماتش مثل تیغ تیز بودند: ـ امنیت؟ تو نگران امنیت منی؟ تو برو برای نامزدت تصمیم بگیر، من خودم میتونم برای خودم تصمیم بگیرم. داریوش برای یک لحظه خشک شد. باز هم همان سردی کذایی... اما از خانه کمالی که بیرون آمده بود تصمبمش را گرفته بود. به هر قیمتی، گلبهار را از دست نمیداد، حتی اگر بهایش شکستن دل ناجی بود. باید همه چیز را به او میگفت، میخواست خودش اشتباه دیشبش را اعتراف کند. نزدیک ترین هایش تو زرد شده بودند، از کمالی گرفته تا منصور! تنها گذاشتن گلبهار کنار سامیار، دیگر امکان پذیر نبود. سامیار که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد و کنار پلهها ایستاد. با لحنی پیروزمندانه به داریوش نگاه کرد: ـ شنیدی که چی گفت؟ بزن به چاک! داریوش یکباره از کوره در رفت. دندانهایش را روی هم سابید و با خیز تندی به سمت سامیار رفت. یقهاش را گرفت و مشتش را بالا برد. ـ تو دهنتو ببند حرومزاده! اما پیش از آنکه مشت داریوش پایین بیاید، گلبهار با شتاب خودش را میان آن دو انداخت. دستش را دور بازوی سامیار حلقه کرد، او را کمی به عقب کشید و با صدایی بلند اما کنترلشده به سامیار گفت: ـ ولش کن سامیار. داریوش متوقف شد. مشتش در هوا خشک شد. نگاهش از صورت گلبهار سُر خورد و روی دست او قفل شد؛ دستی که محکم بازوی سامیار را گرفته بود. حسادت مثل آتش توی رگهای داریوش گُر گرفت. رنگ نگاهش از عصبانیت به یک خشم تاریک و طلبکارانه تغییر کرد. سینهاش از نفسهای سنگین بالا و پایین میرفت و فکش منقبض شده بود. ـ گفتم باید حرف بزنیم بسه این بچه بازیا! داریوش این را با صدایی بم و خطرناک گفت. بعد پوزخند زهرآگینی زد و نگاه طعنهآمیزش را دوباره به دستهای گرهخوردهی گلبهار و بازوی سامیار دوخت. گلبهار خواست دستش را عقب بکشد، اما غرورش اجازه نداد. همانجا ایستاد و با خشمی برابر توی چشمهای داریوش نگاه کرد. داریوش کتاش را مرتب کرد و با لحنی که هیچ جای بحثی نمیگذاشت، خیره به چشمهای گلبهار گفت: ـ باشه. حالا که تو نمیای… پس من از امشب برمیگردم عمارت! هرچقدرم ازم عصبی باشی و اوضاع خراب شده باشه قولی که بت دادمو یادم نرفته خانم سورش! بدون اینکه منتظر جوابی بماند، با قدمهای بلند و سنگین به سمت در خروجی رفت و درِ عمارت را چنان محکم پشت سرش کوبید که شیشهها لرزیدند. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 71 به محض اینکه از خانه خارج شد تلفنش لرزید. نام رادین روی صحفه افتاده بود. ـ سلام رئیس کجایی؟ ـ دارم میام شرکت. ـ بیا کافه سنتو قبلش یه قهوه بزن با بچه ها جمعیم. لحن رادین آنقدر جدی بود که داریوش بدون پرسوجو مسیرش را عوض کرد. کافه خلوت بود. احمد و رادین گوشهای نشسته بودند و لیلا روبهرویشان، آرام قهوهاش را هم میزد. وقتی داریوش وارد شد، هر سه نفر نگاهشان را به او دوختند. داریوش یک صندلی را عقب کشید و نشست. ـ علت این دورهمی یهویی چیه؟ چیزی شده؟ احمد سراغ اصل مطلب رفت . گفت: ـ کمالی. ابروی داریوش بالا رفت. ـ پس داستان جدیه! یه قهوه ام برا من سفارش بدین ببینم چیشده. کمالی چیشده؟ رادین کمی به اطراف نگاه کرد و صدایش را پایین آورد. ـ کمالی داره از پشت بت میزنه. با سامیار بسته انگار! داریوش ابرو هایش را از تعجب بالا انداخت. نگاهش را بین جمع سه نفره شان چرخاند و گفت: ـ مدرک دارید؟ ـ اگر مدرک داشتیم، الان اینجا نمینشستیم. احمد فنجانش را روی میز گذاشت. ـ فقط میگیم حواست جمع باشه. جیک و پوکتو کمالی میدونه! یه ماهه صاف صاف تو چشم ما میاد میره میشینه وردست بهرام و کامران! دسترسی های لیلا رو محدود کرده! علنا از من گزارش کار میخواد! داریوش به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش سرد شد. ـ کمالی خیلی ساله کنار خسرو تاج بوده. فک نمیکنید نرماله؟ لیلا برای اولینبار حرف زد: ـ ذهن گلبهارو مسموم کردن. یه چیزای چرت و دروغی ازت به من تعریف میکرد که منبعش فقط میتونه سامیار باشه. چمیدونم که تو به خسرو خیانت کردیو مزخرفاتی که برا باور کردنش حتما نیاز به تایید یکی دارن. داریوش نگاهش کرد. ـ گفته کمالی تعریف کرده؟ لیلا قاشق را کنار فنجان گذاشت و از جا بلند شد. ـ خاله زنک نیستم بیکارم نیستم که بشینم زیرپای یکی بد بگم فقط خواستم بگم مراقب باش. ـ لیلا… خانم مرادی! اما لیلا کیفش را برداشت و بدون توضیح بیشتری از کافه بیرون رفت. چند ثانیه سکوت میانشان ماند. داریوش با نگاه به در بسته گفت: ـ یه ماه نبودم مشالله اداب معاشرتم یادتون رفته! رادین پوزخند زد. ـ ما بیشعور اصن، ولی تو حواستو بده ب کمالی، ما که میدونیم کل ترکیدن شرکتو کازینو های سامیار زیر سر تو بوده ولی بپا رو دست نخوری کمالی باز برگردونه همشو بش. داریوش به سمت آنها برگشت. ـ خیلی خب! احمد نگاهی کوتاه به رادین انداخت. ـ دختر منصورو چه کردی؟ دیشب یه سلیطه بازی راه انداخت سر باباش به خاطرت بیا و ببین... چرا نیمدی مراسم راستی؟ داریوش فکش را منقبض کرد. ـ کار پیش اومد. امشب این جریانم تموم میشه. رادین آهسته سوتی کشید. ـ عروس دوماد مارو کاشتن باهم خلوت کردن نه؟ داریوش نگاهش را پایین انداخت. تصویر ناجی و حرفهایش دوباره در ذهنش زنده شد. صحبت درمورد زندگی خصوصی اش، آخرین بحثی بود که دوست داشت در آن شرکت کند. ـ بکش بیرون از این چیزا! همه چی رواله شرکت؟ احمد چند لحظه نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. رادین پوشه باریکی را روی میز گذاشت. ـ پول به حساب روسها نشسته. دلارهای خام جدید هم وارد شده. منصور قرار نیست دوباره بازی دربیاره که؟ دهنمو صاف کرد تا طلاها رو رد کرد! یه دور ریدم به شلوارم که قراره عربا خراب شن سرم! باید محموله رو بفرستیم کیش؛ گاوصندوق کازینوها خالی شده. داریوش پوشه را باز کرد و نگاهی به اعداد انداخت. ـ تا یک هفته دیگه پرونده منصور بسته میشه. احمد با تردید پرسید: ـ پرونده منصور؟ جریان چیه؟ سامیارو میگی؟ داریوش ذهنش را جمع کرد و گفت: - به سهامش برا نفوذ تو شرکت نیاز دارم. رادین گفت: ـ و سامیار؟ داریوش لبخند سردی زد. - سامیار خیلی وقته ته چاهه خودش خبر نداره مرتیکه تخمی! به ده روزم نمیکشه که با پای خودش میکشه کنار. داریوش بلند شد و با جدیت گفت: ـ پنج برابر قیمتی که سهامتون رو شرکت داره خریدارم. توی مدت کوتاهی با قیمت اصلی میتونید ازم پس بگیرید! یه سود تپل به جیب بزنید، اینم یه جایزه از من به شما برا اطلاعات امروز. تا من پرونده کمالیو چک کنم شمام صداقتونو با قبول این پیشنهاد ثابت میکنید! *** بررسی تمام حساب های دردسترس کمالی، تا ظهر او را اسیر کرد. هر چه بیشتر پیش میرفت، اخمش واضح تر مبشد، مسیر های خصوصی که فقط دردسترس او و خسرو بود، به راحتی کمالی به آنها ورود کرده بود. از احمد خواسته بود سابقه تماس کمالی را هک کند و ارتباط علنی اش با سامیار و نامدار، واضح شده بود. بیشتر معطل نکرد. شکش از همان اول بیراه نبود؛ کمالی رسما دستش توی کاسه سامیار بود. مقصد بعدیاش، فقط یک جا میتوانست باشد: خانه کمالی! خانه کمالی ساکت بود. داریوش دستش را یک ضرب روی آیفون واحد گذاشته بود و برنمیداشت. کمالی به سرعت در را باز کرد و با دیدن داریوش شکه شد: ـ داریوش؟ داریوش تعطنه ای به او زد وارد شد. - چرا اینقدر تعجب کردی؟ یه ماه نبودم غریبه شدم؟ کمالی عینکش را روی بینی اش فیکس کرد و در باز مانده را بست. - این چه حرفیه. اصولا خونم نمیای! داشتم میرفتم دفتر اتفاقا میخواستم بگم بیای یکم حرف بزنیم. داریوش مستقیم سمت یخچال کمالی رفت و بی اجازه بازش کرد. یک ظرف توت فرنگی تازه بیرون کشید. بر خلاف یچخال پلاسیده خودش یخچال او همچنان رنگارنگ بود. سمت کمالی برگشت و گفت: ـ پذیراییات ضعیف شده. کمالی به سرعت فهمید داستان مهم تر از آن حرف هاست، ترس زیر پوستش نشست. ترس آنکه سامیار او را فروخته و طعمه کرده بود! ـ جریان چیه؟ داریوش روی مبل نشست. توتفرنگی را گاز زد و خونسرد گفت: ـ بشین رو به روم. کمالی نشست. داریوش یکی دیگر برداشت، اما اینبار نگاهش را مستقیم به کمالی دوخت. ـ شنیدم لنگاتو تو تخت سامیار دادی بالا! کمالی شوکه شد. آب دهانش را قورت داد گفت: - درست حرف بزن! چه خبرته؟ داریوش ساقه توت فرنگی را روی زمین برق افتاده کمالی تف کرد و گفت: - زرنگ تر از اونی که نفهمی قبلانم بت شک کردم! یادته که با زور اسلحه رو کی..ر سامیار وصیت دومو رو کردی. میگم نکنه الان کرده تو کونت که وصیتو دادی دستش ها؟ نکنه برا همینه عین کنه چسبیده به گلبهارو توام شدی دمش؟ کمالی از کوره در رفت. بلند شد و گفت: - یه ماهه همه رو گرفتی به تخمت معلوم نیس کدوم جهمی غیب شدی الان اومدی حساب چیو از من میپرسی؟ چیشد که فکر کردی من آدم توام؟ داریوش بلند شد، اسلحه کشید و مستقیم به پیشانی کمالی چسباند. - گنده گنده حرف میزنی! تا فردا اصل وصیت خسرو دست منه! نباشه توام با اون قرومساق میکشم پایین! میدونی که میکنم، خوب میدونی تو یه ماه چجور نسخشو پیچیدم که تا صدسالم نمیتونه گردن صاف کنه. انتخاب آخرته کمالی! کمالی سرش را از زیر اسلحه داریوش بیرون کشید و گفت: - بدجور رد دادی تو! طمع کورت کرده! برو بیرون از خونم وگرنه... داریوش حرفش را برید و گفت: - حرفمو زدم! این کسکلک بازیا زیادی لوس شده! اومدی سند نصف سهامتم آماده کن. میخرم ازت. کمالی بین حرفش پرید: - نگفتم میفروشم... داریوش درحالی که از خانه اش بیرون میرفت گفت: - انتخاب با خودته! میدونی اول و آخر تاج دست منه. بر اون اساس تصمیم بگیر. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 70 در عمارت خسرو گلبهار بعد از رفتن داریوش، آنقدر گریه کرده بود که چشمهایش میسوخت. گوشیاش چندبار لرزیده بود؛ پیامها یکی پس از دیگری آمده بودند، اما حتی توان نگاه کردن به صفحه را هم نداشت. بالش را محکم بغل گرفته بود و صورت خیسش را توی آن پنهان کرده بود. با همان لباس، با همان بغض توی گلو و قلبی که هر لحظه بیشتر خرد میشد، بالاخره خوابش برد؛ خوابی سنگین، بیقرار و پر از داریوشی که اینبار هم برای مانده و توضیح دادن اصرار چندانی نکرده بود. *** نور صبح از لای پردههای ضخیم اتاق رد شد و مستقیم روی صورت داریوش افتاده بود.با نالهای کوتاه، پلکهایش را باز کرد. سرش انگار زیر چرخ کامیون مانده بود. شقیقههایش نبض میزد و گلویش خشک شده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست؛ سقف سفید، بوی تلخ نوشیدنی، کت مچاله افتاده گوشه اتاق و چیزی که روی سینهاش سنگینی میکرد. اخمهایش درهم رفت. سرش را پایین آورد و با صحنهای روبهرو شد که برای چند لحظه مغزش را کامل خاموش کرد. ناجی، مثل موجودی که از ترس فرارِ شکارش هر چهار دستوپایش را دورش قفل کرده باشد، به او چسبیده بود. یک دستش دور گردن داریوش بود، پایش روی پای او گره خورده بود و صورتش آرام کنار شانهاش قرار داشت. پتو از رویش کنار رفته بود برهنگی اش پیدا بود. داریوش چند ثانیه بیحرکت ماند. نگاهش ناخواسته روی تن ناجی چرخید؛ روی شانههای برهنه، کمر باریک و خطوط نرم بدنش. حتی کبودی هایی که بعضی جاها نشان از تازگی میداد. بعد انگار از نگاه خودش خجالت کشیده باشد، سریع چشمهایش را دزدید و پتو را بالا کشید. با صدایی گرفته زیر لب گفت: ـ یا ابوالفضل… با احتیاط دست ناجی را از گردنش باز کرد و کمی خودش را عقب کشید. ناجی تکانی خورد، پلک زد و وقتی چشمش به داریوش افتاد، لبخند عمیق و رضایتبخشی روی لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که انگار جواب همه سوالها را از قبل میدانست. نرم خودش را جلو کشید، صورت داریوش را بین دستهایش گرفت و بوسه کوتاهی روی لبش نشاند. ـ صبح بخیر، عشقم. داریوش مثل کسی که برق گرفته باشد، خشک شد. ناجی با ناز صورتش را جمع کرد و آهسته گفت: ـ وای… کمرم خیلی درد میکنه. دیشب رسما نابودم کردی. همان لحظه، تکههایی مبهم از شب توی ذهن داریوش زنده شد؛ صحنه هایی از گلبهار، معاشقشان و بعد آن عصبانیت شدید او! مشروب و تنهایی و ناجی که معلوم نبود از کجا روی سرش آوار شده بود. ناجی را با فاصله از خودش کنار زد و از تخت پایین پرید. شلوارش را از روی زمین برداشت و با حرکاتی تند و عصبی پوشید. ناجی با تعجب نگاهش کرد، اما خیلی زود دوباره همان حالت بازیگوش را گرفت. از پشت سر نزدیک شد و دستهایش را دور گردن داریوش انداخت. بدن لختش را عمدا به پشت داریوش چسباند؛ گرمای تنش و تماس نرم سینه هایش با سرمای کمر او، داریوش را برای لحظهای بیحرکت گذاشت. چانهاش را روی شانه داریوش گذاشت و با لحنی شیرین و شیطنتآمیز گفت: ـ عشق بداخلاق من نمیخواد جوابمو بده؟ داریوش چشمهایش را بست. فشار عذاب وجدان، مثل سنگی روی سینهاش افتاده بود. گلبهار بیاجازه وارد ذهنش شد؛ چشمهای خیسش، صدای لرزانش، صورت دلخورش وقتی که ناجی زنگ زده بود. همان کافی بود تا به خودش بیاید و با حرکتی سریع، دستهای ناجی را از دور گردنش باز کرد. ـ وحشتناک سردرد دارم، ناجی. میرم دوش بگیرم. تو هم… یه چیزی تنت کن. میام بیرون، حرف میزنیم. ناجی نگاهش کرد، اما داریوش فرصت نداد چیزی بگوید. مستقیم راه حمام را در پیش گرفت و در را محکم بست. آب سرد روی سر و صورتش میریخت، ولی نه سردردش کم میشد، نه آشفتگیای که توی وجودش چنگ انداخته بود. دو دستش را به دیوار مرطوب حمام زد و سرش را پایین انداخت. نفسش سنگین بود. ـ لعنتی! لعنت بهت! مشتش را آرام اما عصبی به دیوار کوبید. ـ نتونستی جلوی خودتو بگیری، نه؟ تصویر گلبهار دوباره آمد جلوی چشمش. اینبار نه با گریه؛ با همان نگاه آرام و دلشکستهای که از هزار تا فریاد بدتر بود. فکش را روی هم فشار داد. این توی برنامهاش نبود. همخوابی ناجی نبود. خوب میدانست که آن اتفاق یک اشتباه لعنتی بود. قرار بود همهچیز را کنترل کند. قرار بود گلبهار را از خطر دور نگه دارد، قرار بود خودش را جمع کند، نه اینکه با یک شب مستی و آشفتگی، همهچیز را بدتر از قبل خراب کند. چند دقیقه بعد، با موهای خیس و حولهای دور کمرش از حمام بیرون آمد. به پذیرایی که رسید با دیدن صحنه مقابلش کمی مکث کرد. ناجی یکی از تیشرتهای مشکی او را پوشیده بود؛ تیشرتی که فقط بالاتنه او را میپوشاند! روی مبل دراز کشیده بود و طوری خودش را جا داده بود که که پاهای کشیده اش، حسابی توی دید بودند! مخصوصا که به عمد لباس زیرش را هم نپوشیده بود. داریوش زیر لب و با کلافگی گفت: ـ لا اله الا الله… کتش را از روی دسته مبل برداشت و بیحرف روی پاهای ناجی انداخت. ـ خونه سرده. ناجی با ناز خودش را جمع کرد، اما بلافاصله کت را کنار زد. کمی به تنش کش و قوس داد و گفت: ـ دلم خیلی درد میکنه… اصلا نمیتونم درست راه برم. بعد با نگاه کشداری ادامه داد: ـ یکم کمرمو ماساژ میدی؟ داریوش برای لحظهای چشم بست. نفس عمیقی کشید و بعد با جدیت روی مبل روبهروی او نشست. ـ ناجی، میشه جدی حرف بزنیم؟ لحنش آنقدر سرد و محکم بود که لبخند ناجی کمرنگ شد. داریوش نگاهش را از تن او دزدید وبا همان جدیت گفت: ـ چرا دیشب اومدی اینجا؟ انگشتهایش را توی هم قفل کرد و با فشار ادامه داد: ـ تو دیدی من چه وضعی داشتم. دیدی کنترلم دست خودم نیست… چرا اجازه دادی کار به اینجا بکشه؟ ناجی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آرام صاف نشست، کت را دوباره روی پاهایش کشید و اینبار لحنش از آن حالت لوس و بازیگوش فاصله گرفت. ـ نظرت چیه اول تو جواب بدی؟ داریوش سر بلند کرد. ناجی با تلخی گفت: ـ چرا دیشب برای نامزدی نیومدی؟ کجا بودی؟ دست داریوش بیاختیار میان موهای خیسش رفت. آنها را چنگ زد و با خستگی گفت: ـ خودت میدونی چرا نیمدم. میدونی چرا عقبش انداختم! میدونی که اصن نمیخواستم سر بگیره! قبلا دربارش باهات حرف زدم. گفتم من حسی بهت… ناجی میان حرفش پرید، با طعنه و لوندی گفت: ـ ولی دیشب اینو نمیگفتی. داریوش ساکت شد. ناجی خنده بیجانی کرد؛ با همان لحن ادامه داد و نرم تر گفت: ـ وقتی داشتی میبوسیدیم… وقتی خودتو باهم یکی کردیو از لذت ناله میکردی داد میزدی که عاشقمی. حالا میخوای بزنی زیرش؟ چشمهای داریوش تیره شد. ناجی با صدایی لرزانتر و بغضی که عمدا چاشنی اش کرده بود ادامه داد: ـ انقدر نامردی که حتی بزنی زیر چیزی که خودت ازم خواستی؟ الان مقصر من شدم؟ میتونستم اصن مقاومت کنم؟ جوری که تو منو لخت کردیو انداختی تو تختت میتونستم جلوتو بگیرم؟ سکوت اتاق سنگین شد. داریوش نگاهش را از ناجی گرفت و به پنجره خیره شد. باران آرام روی شیشه میلغزید. تنها چیزی که داشت روی دلش سنگینی میکرد، گلبهار بود! چنگی به موهایش زد و لال شد. ناجی کت را از روی پاهایش کنار زد و آرام از جا بلند شد. با قدمهایی نرم و حسابشده به سمت داریوش رفت او هنوز به پنجره خیره بود که ناجی روبهرویش ایستاد و با ناز روی پایش نشست. یک دستش را روی شانه داریوش گذاشت و صورتش را به لبهای او نزدیک کرد. داریوش برای خورد نکردن غرور او چشم بست و ناجی ادامه داد: ـ الانم نظرت چیه بهجای سرزنش کردن منو خودت، فقط قبول کنی که توام منو دوست داری؟ صدایش آرام بود، اما پشت آن آرامش، سماجتی زشت پنهان شده بود. ناجی کمی جلوتر آمد و خواست لبهایش را روی لب داریوش بگذارد؛ اما داریوش درست همان لحظه سرش را چرخاند. بوسه ناجی به جای لب او، روی فکش نشست. ـ داریوش… داریوش بیدرنگ از جا بلند شد. ناجی که روی پایش نشسته بود، مجبور شد عقب برود و روی مبل بنشیند. داریوش چند قدم از او فاصله گرفت. دستهایش را روی کمرش گذاشت و مدتی در سکوت به کف اتاق خیره ماند. صورتش جدی بود، اما آشفتگی نگاهش همهچیز را لو میداد. ـ نمیخوام تقصیر چیزی رو بندازم گردن تو. ناجی آرام سر بلند کرد با بغضی مصنوعی صدایش را لرزاند: ـ ولی داری دقیقا همین کارو میکنی. داریوش فکش را منقبض کرد. با جدیت گفت: ـ من دیشب مست بودم، عصبی بودم و نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم. مسئولیتش با خودمه. ولی نمیتونم الان یهو یجور وانمود کنم که عاشقتم و برات میم... داریوش حرفش را خورد و نگاهش کرد. داشت گریه میکرد. عذاب وجدان بدی بیخ خرش را گرفته بود. برای چند ثانیه، هیچکدام چیزی نگفتند. صدای باران از پشت شیشه میآمد و سکوت بینشان را سنگینتر میکرد. داریوش بالاخره نگاهش را دزدید و با لحنی خشک گفت: ـ مواد غذایی توی یخچال فاسد شده. یه چیزی برای خوردن خودت سفارش بده. ناجی با ناباوری خندید. ـ واقعا؟ خیلی چرت بحثو عوض کردی! داریوش جواب نداد و به سمت اتاقش رفت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناجی از پشت سر به او رسید و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. بدنش را به پشت داریوش تکیه داد و صورتش را کنار شانه او گذاشت. ـ نکن دیگه… داریوش چشمهایش را بست. کم مانده بود تا دستش را بگیرد و از خانه بیرون کند! از نزدیکی های او کلافه شده بود. هرچقدر هم احساسی به او نداشت مرد بود و بدنش به سرعت واکنش نشان میداد. ناجی آرامتر ادامه داد: ـ اینقدر با من سرد نباش. دستهای داریوش روی دستهای او قرار گرفت. نه آنها را کنار زد و نه به خودش نزدیکتر کرد؛ فقط همانجا نگهشان داشت، انگار میان ماندن و رفتن گیر کرده باشد. ـ ناجی… ـ جان؟ دستهای داریوش روی دستهای ناجی ماند. چند لحظه به انگشتهای او خیره شد و بعد با خستگی گفت: ـ دوست ندارم دلتو بشکنم بس کن! ناجی سریع سر بلند کرد. لبخند روی لبش نشست و محکمتر به او چسبید. ـ چیو بس کنم؟ دوست داشتنتو؟ میدونی بابام چهقدر عصبانیه؟ به خدا تا حالا ندیده بودمش اینطوری. از دیشب خونه هم نرفتم، بعد بهش پیام دادم پیش توام. امشب اگه بام نیای به قران سرمو میبره! من به خاطر تو از آبروی خودمو بابام گذشتم تو به خاطر من فقط نمیتونی یه فرصت به خودمون بدی؟ اگه کاری کردم عاشقم شدی چی؟ چرا نمیذاری امتحان کنیم؟ داریوش لحظهای سکوت کرد. هم به ناجی حق میداد و هم نمیداد! مقصر خودش بود، با این حال، عذاب وجدانش اجازه نمیداد بیشتر از این او را معطل و شرمنده کند. ـ باشه. امشب میام. فقط بذار الان برم لباس بپوشم. باید برم شرکت. ناجی با رضایت لبخند زد و دستهایش را از دور کمر داریوش باز کرد. ـ میدونستم رفیق نیمه راه نیستی. داریوش نگاه کوتاهی به او انداخت. پشت به او سمت اتاق رفت و ناجی پشت سرش گفت: ـ نگین حلقم درشت باشه آقای داماد! داریوش بدون جواب به سمت اتاق رفت تا لباس بپوشد. او یک ماه تمام نقشه اش روی وکالت و سهام گلبهار نچرخیده بود. آنقدر سرمایه از سامیار بالا کشیده بود، تمام اموالی که خرج تاج کرده بود را یک ماهه مجدد با آن سرمایه سرپا کرد و به راحتی میتوانست بخش عمده سهام شرکت را بخرد. اولین مهره ای که میخواست از تاج کنار بزند، منصور بود. سامیار به ورشکتگی تام نزدیک تر میشد و داریوش، داشت طبق برنامه پیش میرفت. البته جدا از مستی مزخرف و اتفاقات شب گذشته! -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 69 داریوش با قدمهایی سنگین و لرزان وارد خانهاش شد. حتی به یاد نمی آورد مسیر عمارت خسرو را تا آنجا چطور آمده بود! در را که پشت سرش بست، تمام خشم و درماندگیاش روی سرش آوار شد. دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. با اولین قدمش به سمت پذیرایی، دستش را به سمت میز جلو رو برد و با ضربهای محکم، تمام وسایل روی آن را به زمین کوبید. صدای خرد شدن لیوان و برخورد اشیا به زمین، تنها صدایی بود که در آن سکوت سنگین شنیده میشد. او نبود؛ یک هیولای زخمی بود که در کالبد داریوش نفس میکشید. به سمت کمد رفت، بطری را بیرون کشید و در آن را باز کرد. اولین پیک را بدون اینکه حتی مزهاش را بفهمد، سر کشید. دومین، سومین… و هر پیک، یک لایه از واقعیت را از روی چشمانش برمیداشت. تا جایی که بالاخره، جهان دور سرش چرخید و سنگینی بیهوشی تمام وجودش را گرفت. در همین حال که در گیجی و نیمهخواب بود، صدای ممتد زنگ ایفون و بعد هم با مشت کوبیده شدن به در به گوشش رسید. داریوش با چشمانی که از مستی تار شده بود و بدنی که به سختی سرپا شد، تلوتلوخوران به سمت در رفت. انگار در مه حرکت میکرد. در را باز کرد و در همان لحظه، تصویری در مقابل چشمانش نقش بست: صورتِ گلبهار. همان صورت که با آن چشمهای خیس و نگاهِ پر از خشم، در برابرش ایستاده بود. اما در واقعیت، گلبهار نبود. ناجی بود که با چشمهای گریان و چهرهای آشفته، خودش را به آغوش داریوش انداخت. گویی که او از سر شب، مسیر داریوش به عمارت خسرو را تعقیب کرده بود، مدت ها دم در انتظارش را کشیده بود و دست آخر از عمد با گلبهار تماس گرفت. آن شب خوب فهمید که آن حس حسادتی که از گلبهار درون دلش نشسته بود بیجا نبود و داریوش، شبانه با مستی که مشخص بود بزور راه میرفت، تا عمارت خسرو برای دیدن گلبهار رفته بود نفرتش از گلبهار دو چندان و خشمش از داریوش وحشتناک بود. مخصوصا که او در شب نامزدی شان حتی خبر نیامدنش را به او نگفته بود. با دیدن حال نزار داریوش با خشم گفت: ـ جلو بابام و همه خارم کردی! کجایی تو؟ صدبار از سر شب اومدم دم در و رفتم… کجا بودی ها؟ میفهمی منو چقدر تحقیر کردی؟ میفهمی مردم از نگرانی! بابام اونقدر عصبی بود که… من با بابام دعوا کردم، از خونه زدم بیرون به خاطر دفاع ازت! هیچکس ازت خبر نداشت! این چه حالیه؟ داریوش حتی نمیشنید چه میگوید. در ذهنش، فقط تصویر گلبهار بود. صدای ناجی را به جای کلماتِ تلخِ گلبهار، شنید. با نگاهی که انگار از هزار فرسنگ فاصله میآمد، فقط زمزمه کرد: ـ بالاخره اومدی؟ میدونستم میای... و قبل از آنکه ناجی بفهمد چه شده، داریوش وحشیانه لب هایش را به لب های باریک او رساند و بوسید. بوسهای که بوی الکل و درماندگی میداد. او را به سمت در هل داد و باز هم لب هایش را به دندان کشید. ناجی شوک شده بود؛ این اولین بار بود که داریوش او را میبوسید... آن هم با آن شدت! به جای مقاومت، لذتِ پیروزی در وجودش شعله کشید. او از تلو تلو خوردن و حالت چشم های داریوش خوب فهمیده بود که ذهنش در حال زندگی نمیکرد اما این حضور پرحرارت، برای او کافی بود. فرصت را از دست نداد، همراهی اش کرد. به خواسته چندساله اش رسیده بود. وقتی دست داریوش روی دکمه های شومیز گل دارش نشست، ناجی نیز دست به کار شد و با دستانی لرزان، پیرهن داریوش را از تنش بیرون کشید. داریوش، غرق در خیال گلبهار، با سرعت تمام لباسهای ناجی را از دم در تا ورودی اتاق درآورد. در ذهن او، هر بار که نگاهی به ناجی میانداخت، تصویر بدن گلبهار زنده میشد. او را وحشیانه میبوسید و در گوشش با صدایی که از شدت مستی و رنج میلرزید، غرید: ـ من فقط… فقط تو رو میخوام! ناجی که حالا کاملاً در این بازی دوگانهی لذت و قدرت غرق شده بود، با صدایی که از هیجان میلرزید، در حالی که خود را به او میسپرد، گفت: ـ منم میخوامت… خیلی وقته میخوامت… بالاخره اعتراف کردی! آنها، در حالی که تنها تکههای باقیمانده از لباسهایشان را هم در راهروی اتاق کنار میانداختند، به سمت تختخواب رفتند. داریوش ناجی را روی تخت انداخت و با تمام توان بر او خیمه زد. او دیگر داریوش آرام و باوقار نبود؛ او مردی بود که میخواست با این عمل، عذابش را پایان دهد و خودش را با معشوقه اش یکی کند. با ولع، سینه و گردن ناجی را گاز میگرفت و میبوسید. زیر لب زمزمه کرد: ـ این بار… این بار نمیذارم هیچکی جدامون کنه... او با بیرحمی و لذت، لباس زیر ناجی را با دندان کنار زد. ناجی از شدت لذت و هیجان، جیغ کوتاهی کشید. او در آن لحظات، تمام دنیا را زیر پای خود میدید. با کمال میل، سر داریوش را میان پاهایش فشار داد و با صدایی که از لذت میلرزید، گفت: ـ عاشقتم… لحظاتی گذشت و هیجان به اوج خود رسید. ناجی که حالا به شدت داغ شده بود، با تمام توان، داریوش را بالا کشید و با دستانی که قدرت تسلط را به او میداد، لباس زیر او را هم از تنش جدا کرد. با نگاهی پیروزمندانه به داریوش خیره شد و با لحنی آمرانه اما پر از میل، گفت: ـ زود باش… در همان لحظه، داریوش دوباره سرش را پایین آورد و او را بوسید. اما در میانهی آن بوسهی داغ، در گوش او، نامی از زمزمه های مستی بیرون آمد: ـ من بیشترعاشقتم گلبهار… ناجی برای یک لحظه، مثل پتکی به میان زمین و آسمان کوبیده شد. شوک شنیدن نام گلبهار در آن لحظات، مثل آب سردی بود که بر آتش وجودش ریخته شد. اما او، زن هوشیاری بود که میدانست این تنها راه حفظِ این سلطه است. بلفور خودش را جمع کرد اجازه نداد این لحظه خراب شود. با حسادتی که با لذت آمیخته بود، به جای عقبنشینی، بیشتر به او نزدیک شد. با لذت، روی پاهای داریوش نشست و خود را به او چسباند. در حالی که با حرکاتی مقاومتناپذیر، سعی میکرد توجه او را فقط به خود معطوف کند، با صدایی که سعی میکرد تمام شکها را بپوشاند، زمزمه کرد: ـ منو ببین... تو مال منی... منم مال توام! از امشب دیگه مال توام... داریوش، غرق در مستی و تصویر گلبهار، دستهایش را محکم دور کمر باریک ناجی حلقه کرده بود و صورتش را در گردن خیس او فرو برده بود و بویش را با هوس درون سینه اش میکشید؛ و در دلش، هر دمی که میداد، نام گلبهار را صدا میزد. ناجی، با مهارت، روی بدن داریوش بالا و پایین میرفت. با هر حرکت آهسته و حسابشده اش، صدای نفس داریوش تندتر میشد و تنش از لذت میلرزید. دستش را پشت داریوش کشید و با ناخنهایش، خطوط ماهیچه هایش را دنبال کرد و به کمرش چنگ میزد؛ انگار میخواست خودش را به او بچسباند و هیچ چیز بینشان نباشد. نفس نفس داریوش، به صدای بلندتری تبدیل شد. در آن آشفتگی خیس و سوزان، او هم با حرکات تندتر و وحشیانه تری همراهیاش میکرد؛ گویی هر چه بیشتر به اوج نزدیک میشد، بیشتر میخواست نام گلبهار را فریاد بزند. پس از یک ساعت تمام که تن و روحشان در یک برزخ بیرحم غوطه ور بود، داریوش با آهی که از اعماق دلش بیرون آمد، در آغوش ناجی سست شد. ناجی، با احساسی از پیروزی و آرامش، داریوش خسته را در آغوش گرفت و روی تخت خواباند. کنارش دراز کشید و سرش را روی سینه ی گرم و خیس داریوش گذاشت و دستش را آرام روی موهایش کشید. داریوش به سختی میتوانست چشمانش را باز نگه دارد. در حالی که چشمانش در آستانه ی بسته شدن بود، دستش را به سمت موهای ناجی برد و با نوک انگشتانش، به آرامی آنها را نوازش کرد. در میان آن سکوت سنگین، با صدایی که از مستی و خوابآلودگی گرفته بود، زیر لب زمزمه کرد: ـ عطر موهات گلبهار... نمیدونی چجور مستم میکنه... اسم گلبهار بار دیگر در قلبش فرو رفت. اما این بار، به جای خشم، فقط یک لبخند تلخ و پیروزمندانه بر لبانش نشست. او میدانست که داریوش در خیال خودش، گلبهار را در آغوش گرفته بود؛ اما آن را هم میدانست که فردا، هیچ خیالی نمیتوانست واقعیت را انکار کند! با چشمانی که از حسرت پر شده بود، سرش را بلند کرد و به صورت داریوش خیره شد. با صدایی که از هیجان میلرزید، در حالی که صورت داریوش را در دستهایش گرفت، گفت: ـ منم… ناجیم! من اینجام، داریوش… من گلبهار نیستم، ولی من بیشتر از اون دختره هرزه دوستت دارم! اما داریوش دیگر صدای او را نمیشنید. همان لحظه، چشمانش بسته شد و خواب سنگینی، نیمچه هوشیاریش اش را هم از بین برد. ناجی، با لبخندی که بع پیروزی آمیخته بود، روی سینه داریوش دراز کشید و خودش را به او چسباند. خوب میدانست که شاید آخرین شبی بود که آنطور بی دفاع میتوانست داریوش را روی دستش بچرخاند. پس از آرام گرفتن ریتم نفس های داریوش، کمی از او فاصله گرفت، تلفنش را برداشت، از چند زاویه عکس گرفت و بدون فکر کردن، وارد سکرت چت تلگرامش با گلبهارشد. عکس ها را بصورت تایمر دار برای گلبهار ارسال کرد و نوشت: - میدونم چندوقته ذهنت درگیر داریوش شده. متوجه کشش بینتون شدم اما خوب میدونی که منو داریوش چندساله باهمیم. لطفا بیشتر از این به رابطه ما صدمه نزن، زندگی هم جنستو به خاطر خودخواهی خودت خراب نکن. مطمعن باش اگه تو سمت داریوش نیای از سمت اونم هیچ دلسوزی و عذاب وجدانی نسبت به تو توی دل و ذهنش نمیمونه. بذار زندگیمو بسازم. اگه بعد دیدن اینا بازم بخوای بیای وسط رابطه ما واقعا شک میکنم که دختر مرد محترمی مثل خسرو باشی. لبخندی از سر رضایت زد. طاق باز روی تخت دراز کشید، دستش را به تن لختش کشید. به عمد خودش را به تن لخت داریوش چساباند و لحاف را تا سر شانه هایشان بالا برد. زمزمه وار گفت: - اینم از این. خودت خواستی داریوش. من اومده بودم جواب پس بگیرم ازت فقط... خودت منو خواستی! خودت منو کشیدی تو تختت... خودت هرچی تو ذهنم بودو عملی کردی!- 81 پاسخ
-
- 2
-
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 67 ناجی! صدای منصور مثل یک زمزمه شوم از ته ذهنش بالا آمد. «امشب همه دعوتید به مراسم نامزدی دخترم» دل گلبهار پایین ریخت. نگاهش آرام از گوشی جدا شد و روی صورت داریوش نشست. داریوش هنوز نزدیکش بود، اما آن نزدیکی که تا چند لحظه قبل قلب گلبهار را آرام میکرد، حالا باعث میشد احساس خفگی کند. با صدایی لرزان گفت: ـ ناجیه! داریوش نگاهش را به صفحه گوشی انداخت. صورتش یکدفعه جدی شد. دستش را جلو آورد، انگار میخواست گوشی را از دست گلبهار بگیرد. ـ جواب نده. گلبهار اخم کرد. ترسی گنگ، آرامآرام میان قلبش ریشه دواند. ـ برا چی؟ اصن چرا به من زنگ زده؟ داریوش لحظهای سکوت کرد. همان مکث کوتاه، گلبهار را بیشتر به هم ریخت. دستش را عقب کشید و گوشی را محکمتر گرفت. آن نامزدی انجام شده بود؟! داریوش شب نامزدی اش با دختر دیگر را داشت در تخت او... داریوش آهسته گفت: ـ الان جواب نده، گلبهار. خواهش میکنم. مستی داریوش تا حد زیادی از بین رفته بود. در دلش منصور و ناجی را لعنت فرستاد که باز هم بینشان جدایی انداخته بود. چشمهای گلبهار پر از اشک شد، اما هنوز اشکها نریخته بودند. فقط نگاهش میکرد؛ با ناباوری، با خشم و با آن حس تلخی که مدام در دلش بزرگتر میشد. ـ جواب ندم که چی؟ که ناجی نفهمه تو کجایی؟ داریوش فکش را روی هم فشار داد. سرش را نزدیک گلبهار برد و نفس عمیقی از کنار گردنش کشید. درون گوشش با صدای آرامی زمزمه کرد ـ قضیه اون طوری که فکر میکنی نیست عزیزم. گلبهار پوزخند تلخی زد. قبل از آنکه داریوش باز هم گوشش را به دندان بگیرد و کنترلش را از دست دهد کمی خودش را عقب کشید. تلفن همچنان زنگ میخورد و قلب گلبهار، هر ثانیه مچاله تر میشد. ـ چی اونجور که فکر میکنم نیست؟ دختره داره زنگ میزنه میگی جواب ندم که ی وقت نفهمه... نفهمه پیش منی! اینقدر برات مهمه که... ـ هیش... هیشکی الان جز تو مهم نيست بیا اینجا ببینم... چنگی به پهلوی او زد خواست بت بوسیدن آرامش کند اما گلبهار خشم و حسادتش یکی شده بوداو را با شدت از روی خودش کنار زد و سرپا شد. چنگی به ملحفه تخت زد تا تن عریانش را بپوشاند. سپس گفت: ـ حواست هست الان چیشده؟! دختری ک همه ادعا میکنن نامزدته الانی که تو.. این وسط زنگ زده تو میگی جواب نده بعد توقع داری من چه برداشتی بکنم؟ گوشی قطع شد و بلافاصله باز هم زنگ خورد. گلبهار چند ثانیه به داریوش خیره ماند؛ انگار منتظر بود جلو بیاید، گوشی را بگیرد، عصبانی شود یا حقیقت را بگوید. اما وقتی فقط نگرانی را در چهرهاش دید، انگشتش را روی علامت پاسخ گذاشت. داریوش با نگرانی گفت: ـ نکن... ناباوری درون دلش بیدار شد و تماس را وصل کرد و همان لحظه بلندگو را فعال کرد. صدای ناجی توی سکوت اتاق پیچید؛ مضطرب، عجول و نگران: ـ الو؟ گلبهار؟ خدا رو شکر جواب دادی… ببخشید بیدارت کردم اما از سرشب از داریوش هیچ خبری نیست به سامیار زنگ زدم ده بار جواب نداد کمالی خبر نداره هیچکس... تو از داریوش خبر داری؟ گلبهار بیآن که جواب بدهد، با انگشتش میکروفن را بست. بعد گوشی را پایین آورد و مستقیم توی چشمهای داریوش نگاه کرد. آن حس وحشتناکی که داشت تجربه میکرد را پیش از این تجربه نکرده بود! رنگ صورتش پریده و ته دلش خالی شده بود اما با استرس گفت: ـ اگه میخوای حرفایی که الان زدی رو ثابت کنی، الان وقتشه. داریوش ساکت ماند. گلبهار گوشی را کمی بالا گرفت؛ صدای ناجی از آن طرف همچنان میآمد که نام گلبهار را صدا میزد. ـ خودت جواب بده. بگو پیش منی. بگو اینجایی. بگو چیزی برای پنهون کردن نداری. داریوش نگاهش را از صورت او گرفت و به زمین دوخت. دستش را میان موهایش کشید. درمانده بود؛ آنقدر درمانده که گلبهار پیش از شنیدن جوابش، احساس کرد قلبش دارد میشکند. ـ نمیشه. الان نمیشه! پلکهای گلبهار لرزید. انتظارش را نداشت!! او باز هم حرف های داریوش را باور کرده بود... تسلیمش شده بود... با صدای خفه ای نالید: ـ چی؟ داریوش با صدایی پایین و گرفته گفت: ـ نمیشه این طوری بهش بگم. قضیه پیچیدهتر از چیزیه که فکر میکنی. گلبهار خیره نگاهش کرد. لبهایش کمی از هم باز مانده بود، اما صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. شوکه شده بود. داریوش یک قدم جلو آمد. ـ درستش میکنم. فقط یه کم بهم وقت بده. این جریان رو جمع میکنم، به یه هفته هم نمیکشه… گلبهار هنوز گیج بود. انگار مغزش از ترس نشنیده بود داریوش چه گفت.داریوش با کلافگی ادامه داد: ـ این نامزدی کوفتی رو تموم میکنم. همهچی رو درست میکنم، فقط الان… صدای ناجی هنوز از بلندگو شنیده میشد: ـ گلبهار؟ چرا جواب نمیدی؟ داریوش طوریش شده؟ به من نمیگین... اما گلبهار دیگر صدای او را نمیشنید. فقط یک جمله توی سرش تکرار میشد. این نامزدی کوفتی رو تموم میکنم. نامزدی. پس حقیقت داشت. نه یک سوءتفاهم بود، نه دروغ منصور، نه یک رابطه معمولی که داریوش نمیتوانست همان لحظه توضیحش بدهد. داریوش واقعا نامزد کرده بود. واقعا یک نفر در زندگیاش بود. یک نفر که نیمهشب دنبالش میگشت و نگرانش بود. و او… گلبهار به خودش نگاه کرد؛ به ملحفهای که با دستهای لرزان دور خودش کشیده بود، به اتاقی که چند دقیقه پیش پر از حس دیگری بود و حالا برایش شبیه یک کابوس شده بود. احساس حقارت، مثل موجی داغ تا گلویش بالا آمد. آرام میکروفن را باز کرد. صدای ناجی بلافاصله آمد: ـ گلبهار؟ با توام؟ گلبهار چشم از داریوش برنداشت. اشک توی چشمهایش حلقه زده بود، اما صدایش وقتی حرف زد، سرد و بیروح بود: ـ نه. خبری ازش ندارم. داریوش با ناباوری سرش را بالا آوردو زمزمه کرد: ـ گلبهار… اما او به حرفش اعتنا نکرد. ـ اگه خبری ازش گرفتم، میگم بهت. قل از آنکه ناجی فرصت جواب دادن پیدا کند گلبهار تماس را قطع کرد. چند ثانیه، سکوت مطلق بینشان نشست. بعد گلبهار گوشی را با تمام خشم و زخمی که توی دلش جمع شده بود، سمت داریوش پرت کرد. گوشی به سینهاش خورد و روی زمین افتاد. ـ نامزدی کوفتیتو تموم کنی؟ صدایش لرزید، اما از ضعف نبود، خشمی بود که داشت دیوانه اش میکرد. داریوش خواست جلو بیاید. ـ بذار توضیح بدم… گلبهار یک قدم عقب رفت و با صدای بلندتری گفت: ـ به من دست نزن! داریوش همانجا ایستاد. گلبهار ملحفه را محکمتر دور خودش کشید. چشمهایش خیس بود و نفسهایش نامنظم، اما نگاهش آنقدر پر از رنج بود که داریوش نتوانست مستقیم به آن نگاه کند. ـ یعنی چی الان؟ میخوای منو روانی کنی تو؟ ـ اون نامزدی چیزی نیست که تو فکر میکنی. گلبهار با تلخی خندید. ـ باز شروع شد… پس چی فکر کنم؟ فکر میکنم یه مرد نامزددار اومده خونه من، بهم نزدیک شده، حرف از دوست داشتن من میزنه اما نصفه شب وقتی داره منو خام خودش میکنه نامزدش زنگ میزنه از من سراغشو میگیره؟ منو چی فرض کردی تو؟ همخوابت؟ چیم من واسه تو داریوش؟ داریوش فکش را محکم روی هم فشار داد. چنگی به موهای آشفته اش زد و گفت: ـ این چرتو پرتا چیه میگی؟ خبر نداری چیا شده! اون سامیار تخم حروم اینقدر منو پیشت خراب کرده حتی نمیذاری اصل داستانو بگم! ـ آره، خبر ندارم! چون تو هیچوقت چیزی بهم نمیگی! فقط وقتی همهچی خراب میشه، میای میگی قضیه پیچیدهست. وقتی منو بغل کردی نامزدت نصفهشب دنبالت میگرده، میگی جواب نده. میگی یه هفته وقت بده تا تمومش کنم و مطمعنم اینم یه دروغ دیگته برا خام کردن من! چشمهایش پرتر شد. این بار اشکها بیاجازه پایین آمدند. ـ من چیام توی این ماجرا، داریوش؟ هان؟ یه آدمی که هر وقت دلت خواست، بیای سراغش؟ یه جایی که مطمئنی درش به روت بازه؟ اینقدر خار و کوچیک دیدی منو؟ داریوش با صدای خشداری گفت: ـ گلبهار عصبی نمیفهمی چی میگی! کل دنیا برا من یه طرفه تو یه طرفی! نفهمیدی؟ حسش نکردی؟ این حس کوفتی که بهت دارمو واقعا حس نکردی امشب؟ گلبهار چند لحظه به او خیره ماند؛ بعد نگاهش پر از تمسخر و درد شد. ـ کل دنیات الان همونی بود که پشت خط نخواستی دلش بشکنه! داریوش یک قدم جلو آمد. ـ بم اعتماد کن. به خاک بابا بیشتر از یه هفته طول نمبکشه. از منصور آتو دارم، یه روز نشده برگشتم سامیاز کارش تمومه ، بعدی منصوره...میزنمش کنار... گلبهار با بغض خندید. ـ من خرم؟ خرم دیگه که بازم باورت کردم! نفهمم که از همون اول فکر کردم تو همون.. عشق کوفتی بچگیمی! تمام تن گلبهار داشت میلرزید. حرف هایی که میزد سنگین بود و داریوش از آنکه مدام داشت به خودش توهین میکرد به شدت عصبانی. حتی آنقدر تنش میانشان بالا بود که داریوش متوجه اعتراف گبهار به خودش نشد... چند قدم نزدیکش شد و با جدیت گفت: ـ من دوستت دارم. شکی به این حسی که بینمونه داری واقعا؟ گلبهار از روز اول که برگشتی... نگو که تو حسش نکردی! این جمله، نه آرامش کرد و نه خشمش را کم. برعکس، چیزی را درون گلبهار بیشتر شکست. با صدایی گرفته گفت: ـ اگه دوستم داشتی، الان نامزدت وقتی تو بغل منی زنگ نمیزد بم. داریوش ساکت شد. گلبهار با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. صورتش را برگرداند، انگار دیگر طاقت دیدنش را نداشت. ـ برو بیرون. داریوش آرام گفت: ـ الان تنهات نمیذارم. حرف بزنیم. باید بدونی به خاطر تاج و... گلبهار خشمش ترکید: ـ تاج! بازم رسید به تاج... برو بیرون لعنت به منو تاج که کل فکرت همون لعنتیه! تو حق نداری نگران حال من باشی. داریوش با سماجت یک ثدم دیگر نزدکش شد. شلوارش را چنگ زد و پوشید. تمام حس و حال چند دقیقه قبلشان خاموش و جایش را به خشم و فاصله داده بود. سعی کرد با کلام آرامش کند. میخواست هرطوری شده به او بفهماند که احساسش نسبت به او، دروغ نبود. مستی قدرت تکلم و ادارکش را کند کرده بود. ـ حق دارم، چون دوستت دارم. گلبهار برگشت سمتش؛ این بار صدایش آنقدر محکم بود که داریوش سکوت کرد. ـ نداری لامصب نداری! آدمی که دوست داره، نمیذاره طرفش حس کنه جایگزینه. داریوش نفس عمیقی کشید. نمیتوانست جمله ها و اشفنگی ذهنش را کنار هم بچیند، کلماتش شل و بی جان بود! مانند یک کودک! ـ درستش میکنم. ـ برو نامزدت نگرانه داریوش نمیخوام بیشتر از این ببینمتو خودمو خار کنم با اینجا بودنت. چند ثانیه به هم نگاه کردند. داریوش انگار میخواست چیزی بگوید، اما گلبهار دیگر فرصتی به او نداد. ـ حالم ازت بهم میخوره! نمیخوام ببینمت به چه زبونی بگم؟ داریوش تکان نخورد. گلبهار صدایش را بالاتر برد: ـ گمشو برو دیگه! قبل از این که داد بزنم و همه بفهمن چه اشتباهی کردم که دوباره بهت اعتماد کردم دست از سرم بردار! داریوش نگاه طولانی و دردناکی به او انداخت. بعد سرش را پایین انداخت، به او حق میداد و خودش در حالی نبود که علقش منطق را بپذیرد. نمیتوانست با حرف قانعش کند. بیآن که حرف دیگری بزند، به سمت در رفت. دستش روی دستگیره مکث کرد. ـ بهت ثابت میکنم هر فکری که الان تو سرته اشتباهه. من تا اینجای زندگیم دلم برا هیچ دختری نلرزیده، هیچ دختریو اینقدر نخواستم.... هیچکس منو به این حال گوهی ننداخته... حق داری الان هرچی راجبم... گلبهار به دیوار خیره ماند و با صدایی خفه گفت: ـ میدونی امشب تو این اتاق چیشد؟ هر حسی بود مرد داریوش! تو کشتیش، با انتخاب ناجی منو له کردی ،دیگه هیچ وقت اینجوری نیا پیش من! کلا نیا! نیا! حالم از خودم بهم میخوره که بازم باورت کردم و بازم همون کارو کردی... داریوش چند لحظه همانجا ماند، بعد آرام در را باز کرد و بیرون رفت. با بسته شدن در، سکوت اتاق سنگینتر شد. گلبهار دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. روی لبه تخت نشست و صورتش را میان دستهایش پنهان کرد. گریه میکرد، اما دردش فقط برای نامزدی داریوش نبود. دردش از این بود که قلبش، با وجود تمام نشانهها، باز هم جلوی او خام شده بود... بازهم! باز هم همان حس کذایی طرد شدن جانش را فشرد. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 66 کشان کشان او را تا تختش برد و وزن داریوش را یکباره روی تخت رها کرد. داریوش طاق باز روی تخت افتاده بود و چشم هایش نیمه باز بود. گلبهار دستپاچه شده بود. دستش را به سینه اش چسباند و داریوش را نگاه کرد. پشت به او کرد، میخواست به آشپرخانه برود و یک فنجان قهوه برایش دم کند اما یک قدم دو نشده بود که دستش از پشت سر با شدت کشیده شد. او که انتظار چنین حرکتی را نداشت یک ضرب، روی داریوش افتاد.قبل از آنکه فرصت بلند شدن و حرکت کند، جفت دست های داربوش از پشت دورش حلقه شد و او را به خودش چسباند. سرش را درون موهای آشفته گلبهار فرو کرد و یک نفس عمیق کشید. زمزمه اش گوش گلبهار را قلقلک داد: - نرو! گلبهار کمی تقلا کرد. اما گره دستان داریوش دور تنش تنگ تر شد و باز هم با آن صدای مست و خمار زمزمه کرد: - آروم بگیر. گلبهار چند ثانیه حتی نفس هم نکشید. تمام بدنش از شوک خشک شده بود. صدای نفسهای داریوش را نزدیک گوشش میشنید و گرمای نفسهایش لابهلای موهایش میپیچید. مردی که تا همین صبح برایش یک غریبهی عوضی و بیرحم بود، حالا توی مستی آنقدر محکم بغلش کرده بود که داشت خفه میشد. ـ داریوش… ولم کن. صدایش خیلی آرام بود؛ بیشتر از اینکه دستور باشد، شبیه التماس بود. اما داریوش انگار اصلاً صدایش را نشنید. صورتش را بیشتر میان موهای گلبهار فرو برد و با صدایی گرفته گفت: ـ یه ماه… چند لحظه مکث کرد و نفس عمیقی از عطر موهای گلبهار کشید. ـ یه ماهه دارم خودمو قانع میکنم که نخوامت. گلبهار بیحرکت ماند. دستهایش هنوز دو طرف بدن داریوش روی تخت بود و جرئت نمیکرد حتی سرش را برگرداند و نگاهش کند. ـ هر روز به خودم گفتم کار درست همینه… اینکه باید ازت دور بمونم. خندهی کوتاه و تلخی کرد. گلبهار چشمهایش را بست و سعی کرد لرزش دلش را پنهان کند. داریوش کمی سرش را بالا آورد و به نیمرخ او خیره شد. میفهمید که گلبهار عمداً نگاهش را از او میدزدد. با همان صدای آرام و خمار ادامه داد: ـ ولی تو… انگشتهایش کمی دور بازوی گلبهار محکم شد. ـ چرا دوری ازت اینقدر سخته؟ گلبهار بالاخره چرخید و نگاه کرد. چشمهای داریوش سرخ بود. چیزی در آن نگاه موج میزد که گلبهار را بیشتر از مستی میترساند. نیاز بود! نیازی که داریوش وقت هوشیاری، پنهان میکرد. با دلخوری و سماجت گفت: ـ خودت گفتی فراموشت کنم. خودت گفتی همهچی اشتباه بوده. داریوش پلک زد. چند ثانیه طول کشید تا حرفش را هضم کند. بعد با صدایی که مثل اعتراف بود، گفت: ـ دروغ گفتم. اشک از گوشه چشم گلبهار پایین ریخت. لبخند تلخی زد. عقلش دیگر کار نمیکرد. تمام آن جدیت سر صبحش انگار درون آغوش داریوش خفه شده بود. آنقدر گیج بود که نمیتوانست تصمیم درست بگیرد. مگر مستی و راستی نبود؟ کدام را باور میکرد؟ با بغض پرسید: ـ چرا دروغ گفتی؟ داریوش نگاهش کرد. این بار هیچ جوابی نداشت. چند ثانیه فقط خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت: ـ چون دوستت دارم. نفس گلبهار بند آمد. داریوش پیشانیاش را به شانه او تکیه داد و صدایش همان نزدیکی گم شد: ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی. دستهایش دوباره دور گلبهار حلقه شد و او را محکم به خودش فشرد. گلبهار گرمای تن داریوش و فشار بدنش را به خوبی حس کرد. داریوش بدون اینکه از فشار دستانش کم کند، ادامه داد: ـ من از اینکه بخوامت میترسم… نفس گلبهار سنگین شد. ـ داریوش… ـ از اینکه یه روز یکی بفهمه تو نقطه ضعف منی. داریوش چشمهایش را بست و صورتش را به صورت گلبهار نزدیک کرد؛ آنقدر نزدیک که هر بار لب میزد، لبش روی لبهای او مینشست. ـ از اینکه بفهمن اگه بخوان منو زمین بزنن، کافیه دست بذارن روی تو. نفسش لرزید. دستش بیاختیار از کمر گلبهار پایین رفت و زیر لباسش خزید. گرمای دستهای داریوش رعشه به تن گلبهار انداخت و آخرین ذرههای مقاومتش را از بین برد. ـ واسه همین خواستم دورت کنم. بعد سرش را بالا آورد و با همان نگاه خسته و مست، مستقیم به چشمهای گلبهار خیره شد. ـ ولی نمیتونم… گلبهار دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. داریوش با دیدن اشکهای او اخم کرد. حتی وقتی مست بود هم نمیتوانست درد کشیدن گلبهار را تحمل کند. ـ گریه نکن… صدای گلبهار لرزید: ـ تو باعثشی. داریوش چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد آرام سر تکان داد. ـ میدونم. داریوشی که همیشه برای هر اشتباهی جوابی داشت، هیچ دفاعی از خودش نکرد. فقط گلبهار را محکمتر در آغوش گرفت و زیر لب، آنقدر آرام که انگار اعترافش فقط برای خودش بود، گفت: ـ فقط امشب… فردا دوباره ازم متنفر باش. یک دست داریوش زیر پیراهن گلبهار بود و آرام کمرش را نوازش میکرد. دست دیگرش را بالا آورد و با احتیاط روی گونه او کشید؛ انگار میترسید اگر کمی محکمتر لمسش کند، آن لحظه از بین میرفت. ـ خیلی قشنگی… گلبهار نگاهش را دزدید. میان هقهقش لبخند کمرنگی زد و گفت: ـ خیلی بد مست کردیا! داریوش لبخند محوی زد و آرام جواب داد: ـ هوم… چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند. داریوش کمی جلوتر رفت؛ آنقدر که نفسهایشان به هم رسید. اما درست قبل از اینکه فاصله میانشان را از بین ببرد، مکث کرد. میخواست واکنش گلبهار را ببیند. منتظر ماند تا اگر خواست، عقب بکشد.گلبهار میتوانست فاصله بگیرد، اما این کار را نکرد. داریوش آرام پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد: ـ دلم واسه این نزدیکی لعنتی تنگ شده بود. گلبهار چشمهایش را بست. ـ نباید میاومدی. ـ میدونم. ـ نباید این حرفا رو میزدی. ـ میدونم. ـ نباید… بغض اجازه نداد جملهاش را تمام کند. داریوش لبخند تلخی زد و گفت: ـ اینم میدونم. بعد خیلی آرام گونه گلبهار را بوسید؛ درست همانجایی که اشکهایش نشسته بود. گلبهار نفسش را حبس کرد. داریوش دوباره همانجا را بوسید، بعد شقیقه و پیشانیاش را. هر بوسه آرامتر از قبلی بود؛ انگار میخواست تمام آن یک ماه دوری را با همین لمسهای کوتاه جبران کند. گلبهار بالاخره دستش را روی سینه داریوش گذاشت. تمام نزدیکی و دور شدن های یک باره اش را به خاطر آورد. ـ داریوش… ـ هوم؟ ـ چرا با من این کارو میکنی؟ داریوش چشمهایش را بست. ـ چون نمیتونم سردی و دوریتو تحمل کنم… گلبهار نگاهش کرد و با صدایی لرزان پرسید: ـ فردا چی؟ داریوش ساکت ماند. جوابی برای این سوال نداشت. فقط صورت گلبهار را میان دستش گرفت و خسته گفت: ـ فردا هرچی شد، بشه… بعد خیلی آرام پیشانیاش را بوسید و زمزمه کرد: ـ امشب فقط بذاراونجور که تو دلم مونده دوست داشته باشم. گلبهار چیزی نگفت. فقط چشمهایش را بست و بی اختیار اجازه داد همان مردی که قلبش را شکسته بود، دوباره با همان لطافتی که عاشقش کرده بود، نزدیکش شود. داریوش چند ثانیه به لبهای گلبهار خیره ماند؛ انگار تمام حرفهایی که نمیتوانست به زبان بیاورد، همانجا میان نگاهش گیر کرده بود. آرام جلو رفت و مکث کرد. وقتی گلبهار عقب نکشید، لبهایش را به نرمی روی لبهای او گذاشت؛ بوسهای کوتاه و لرزان، بیشتر شبیه اعتراف بود تا بوسه. وقتی فاصله گرفت، هنوز آنقدر نزدیک بود که نفسهایشان به هم میرسید. ـ دلم برای اینم تنگ شده بود... گلبهار با چشمهای خیس نگاهش کرد. ـ برای چی؟ داریوش لبخند خیلی کمرنگی زد. باز هم آهسته او را بوسید؛ کوتاه، اما عمیق و پر از تمام دلتنگی یک ماه گذشته. وقتی فاصله گرفت، نفس هر دو نامنظم شده بود. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند؛ انگار هیچکدام نمیخواستند آن فاصله دوباره شکل بگیرد. نگاه داریوش از چشمهای خیس گلبهار پایین آمد و روی تیشرتش ماند. دستش را آرام روی پهلوی او گذاشت و چند ثانیه صبر کرد؛ انگار باز هم دنبال نشانهای میگشت که مطمئن شود گلبهار نمیخواهد متوقفش کند. گلبهار چیزی نگفت، فقط با نفس لرزانی چشمهایش را بست. داریوش لبه تیشرتش را گرفت و آهسته از تنش بالا کشید. وقتی تیشرت کنار تخت افتاد، برای لحظهای فقط به او نگاه کرد؛ نگاهش پر از دلتنگی، آشفتگی و خواهشی بود که دیگر نمیتوانست پنهانش کند. با صدای گرفتهای گفت: - برای شیرینی لبات... عطر تنت... داریوش با کلافگی و عجله پیراهن خودش راهم از تنش درآورد و روی زمین انداخت. با چسبیدن تن برهنه و داغش به گلبهار، نفس هر دو بند آمد. حرارت بدنش آنقدر زیاد بود که گلبهار ناخودآگاه لرزید و خودش را بیشتر به تشک فشرد. داریوش سرش را پایین آورد و با حرص و ولع لبهایش را از روی لبهای او روی گردن و گودی گلویش کشید. هر جا که لب و نفسهای داغش میخورد، جای سوختگی میماند. گلبهار از سرگیجه و تپش شدید قلبش دستهایش را دور بازوها و شانههای سفت داریوش قفل کرد. داریوش چند لحظه سرش را عقب کشید. موهای گلبهار را از روی صورتش کنار زد و با چشمهای خمار و مستش خیره شد به چشمهای او. صدایش بم، لرزان و خشدار بود: ـ داری دیوونم میکنی دختر… گلبهار با چشمهایی که از هیجان و ترس پر از اشک شده بود، به نفسنفس افتاده بود و به زحمت گفت: ـ میترسم… داریوش پیشانی عرقکردهاش را محکم به پیشانی او چسباند. نفسهای داغشان توی دهان هم خالی میشد. با لحنی مقطع اما قاطع گفت: ـ نترس… امشب فقط به من فکر کن، هیچی قرار نیست بشه… دستهای بزرگ و داغ داریوش زیر شلوار گلبهار رفت؛ انگشتهایش روی پوست شکم، گودی کمر و پهلوهایش کشیده شد و بالا آمد. گلبهار چشمانش را بست و بدنش از این تماسهای مستقیم جمع شد. داریوش تمام سنگینی وزنش را انداخت روی گلبهار و بین پاهایش جا گرفت، طوری که حتی یک ذره فاصله هم بین تنشان نماند. با کنار رفتن کامل لباسها و نمایان شدن لباس زیر حریر مشکی روی پوست سفید گلبهار، داریوش کاملاً کنترلش را از دست داد. دستش را برد سمت لبه لباس زیر و با حرص آن را کنار کشید. تن گلبهار از آن لمس لرزید و ته دلش خالی شد. داریوش خودشو کامل جلو کشید و روی او خیمه زد. دستهایش را دو طرف سر گلبهار روی ملحفه تکیه داد و باز هم دیوانهوار به لبهایش حمله کرد؛ بوسهای خشن، خیس و طولانی که نفس گلبهار را توی سینهاش حبس کرد. گلبهار زیر فشار و سنگینی تن داریوش و هجوم بوسههایش کاملاً تسلیم شده بود و فقط نفسهای تند میکشید. داریوش با کلافگی شلوارش را هم درآورد و گوشه تخت انداخت. حالا هیچ مانعی بین حرارت تنش با گلبهار نمانده بود. با عجله و تبی که تمام وجودش را گرفته بود، دست برد و لباس زیر حریر مشکی گلبهار را هم از پایش بیرون کشید و کنار انداخت. گلبهار از این همه نزدیکی و تماس بیواسطه، نفسش بند آمده بود و تنش میلرزید. داریوش فرصت هیچ فکری به او نداد؛ سنگینی تمام بدنش را انداخت روی گلبهار و بین پاهایش جا گرفت. سرش را پایین برد و لبهای داغ و بیقرارش را روی سینههای عریانش گذاشت؛ بوسههایی تند، عمیق و پرحرارت که صدای نفسهای بریدهبریده گلبهار را در اتاق بلند کرد. دستهای داریوش بیوقفه و با عطش روی تمام قوسها و خطوط بدن گلبهار حرکت میکرد و با هر لمس، گلبهار بیشتر توی تشک فرو میرفت. داریوش سرش را پایینتر برد و با بوسههای داغ و پیدرپی روی شکم و پایینتنه گلبهار پیش رفت. گلبهار از شدت حرارت و لذتی که با ترس قاطی شده بود، چنگ زد توی ملافهها و ناله ضعیفی از گلویش بیرون آمد. داریوش خودش را بالا کشید و باز روی گلبهار خیمه زد و اینبار دیوانهوار لبهایش را به لبهای او کوبید تا آخرین مرزها را هم رد کند ک صدای زنگ گوشی روی میز کنار تخت بلند شد. داریوش حتی سرش را هم بلند نکرد. کلافه و عصبی، بیتوجه به صدای زنگ، بوسهاش را عمیقتر کرد و دستش را محکمتر دور کمر گلبهار حلقه کرد تا به کارش ادامه دهد. زمزمه کرد: ـ ولش کن… اما زنگ گوشی قطع شد و بلافاصله برای بار دوم با صدای بلندتر و لرزش ممتد روی چوب میز شروع کرد به زنگ خوردن. گلبهار با شنیدن صدای مداوم زنگ، میان آن همه داغی و شوک به خودش آمد. با دستهای لرزانش سینه سفت داریوش را کمی عقب زد و با تمام زورش خودش را از زیر تن سنگین او به سمت لبه تخت کشید. داریوش با اخم و اعتراضی زیر لب خواست مانعش شود، اما گلبهار دستش را دراز کرد و با زحمت گوشی را از روی میز چنگ زد. نور صفحه گوشی توی تاریکی اتاق افتاد روی صورت رنگپریدهاش. گلبهار به صفحه لرزان نگاه کرد و با دیدن اسم «ناجی»، تمام بدنش یخ زد و نفس توی گلویش خشکید… -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 65 ماشین با سرعتی بیشتر از حد معمول در خیابانهای خلوت شب حرکت میکرد. داریوش هر دو دستش را روی فرمان گذاشته بود، اما تمرکزش روی جاده نبود. چراغهای خیابان یکییکی از مقابل چشمهایش رد میشدند و هر بار که پلک میزد، به جای آسفالت خیس و چراغهای زرد، صورت گلبهار را میدید. همان چشمها. همان نگاه پر از خشم. همان دستی که با تمام قدرت دستش را از میان انگشتهای او بیرون کشیده بود. فکش را به هم فشار داد. ـ لعنتی... نمیدانست از گلبهار عصبانیتر بود یا از خودش. از اینکه چرا هنوز بعد از یک ماه، فقط کافی بود اسمش را بشنود تا تمام آن دیوارهایی که دور خودش کشیده بود، فرو بریزند. داریوش خنده تلخی کرد. ـ کسی غیر من بت دست بزنه دستشو قلم میکنم... سرش را تکان داد و دوباره پایش را روی گاز فشار داد. اما حقیقت چیز دیگری بود. او خودش را از گلبهار دور کرده بود. خودش به او گفته بود فراموشش کند. خودش یک ماه ناپدید شده بود و حالا با دیدن اولین واکنش او، انتظار داشت هنوز همان دختر یک ماه قبل باشد. حق داشت از او متنفر باشد. حق داشت حتی حاضر نباشد نگاهش کند. اما داریوش هنوز آنقدر مست بود که نتواند این حق را بپذیرد. فقط میدانست باید او را ببیند. حتی اگر قرار بود دوباره همان چشمها را ببیند. حتی اگر قرار بود گلبهار دوباره به صورتش نگاه کند و بگوید از او متنفر است. ماشین چند دقیقه بعد جلوی عمارت خسرو ترمز کرد. چراغهای عمارت خاموش بود. برای اولین بار از لحظهای که از خانه بیرون زده بود، چیزی شبیه تردید در نگاهش نشست. زیر لب گفت: ـ فقط میبینمش و برمیگردم. اما خودش هم میدانست دروغ میگوید. پیاده شد. قدمهایش سنگین و نامتعادل بود. وقتی به دروازه رسید، نگهبان با دیدنش سریع جلو آمد. - آقا داریوش؟ شمایید؟ داریوش حتی نگاهش نکرد. ـ درو باز کن. نگهبان نگاهی به ساعت انداخت. ـ این موقع شب... داریوش سرش را بالا آورد. نگاهی چنان سرد به او انداخت که مرد باقی جملهاش را خورد. ـ گفتم باز کن. دروازه باز شد. داریوش وارد محوطه شد. هر قدمی که به عمارت نزدیکتر میشد، ضربان قلبش بیشتر میشد؛ اتفاقی که از آن متنفر بود. مردی مثل او نباید برای دیدن یک نفر اینطور دست و پایش را گم میکرد. وقتی به چند قدمی ساختمان رسید، ایستاد. پنجره اتاق گلبهار را نگاه کرد. داریوش برای چند ثانیه فقط به همان پنجره خیره ماند. بعد وارد عمارت شد. حتی نفهمید چطور پله ها را تا اتاق او طی کرده بود. وقتی پشت در اتاقش رسید، دستگیره را آرام بالا و پایین کرد. اما قفل بود. پوزخند ناخودگاهی روی لبش نشست. توی دلش گفت حتی اگر جلوی او دست سامیار را میگرفت و رد میشد هنوز به حرف داریوش، در اتاقش را قفل میکرد. آنقدر مست بود که تعادل نداشت، سرش را به در تکیه داد و چند ثانیه بعد، قفل در اتاق چرخیده شد. گلبهار از صدای بالا پایین شدن دستگیره در، هوشیار شده بود. گلبهار چند لحظه همانطور پشت در ایستاد. قلبش بیدلیل تند میزد. دوباره صدای حرکت دستگیره آمد؛ این بار ضعیفتر و نامنظمتر. دستش را روی دستگیره گذاشت. یک لحظه مردد ماند. بعد قفل را باز کرد. در را فقط به اندازه چند سانت باز کرده بود که ناگهان وزن سنگینی روی در افتاد. گلبهار با وحشت در را بیشتر باز کرد و داریوش، که ظاهراً تمام این مدت به در تکیه داده بود، تعادلش را از دست داد و مستقیم به سمت او افتاد. ـ داریوش! گلبهار بیاختیار دستهایش را جلو برد. بدن سنگین داریوش در آغوشش افتاد و او با یک قدم عقب رفت تا تعادل هر دوشان حفظ شود. بازوی داریوش دور شانهاش افتاده بود و سرش روی کنار گردن گلبهار سنگینی میکرد. بوی تند مشروب همان لحظه به صورتش خورد. گلبهار خشکش زد. مات داریوش شده بود. موهایش بههم ریخته بود. پیراهنش چروک شده و چند دکمه بالایش باز مانده بود. چشمهایش سرخ و نیمهباز بودند و بوی الکل آنقدر شدید بود که گلبهار فهمید به سختی روی پاهایش ایستاده. ـ داریوش... صدایش ناخواسته لرزید. داریوش انگار صدای او را از جایی خیلی دور شنید. پلکهایش را بالا آورد. چشم در چشمش شد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد گوشه لبش آرام بالا رفت. ـ خودتی... صدایش گرفته و سنگین بود. گلبهار هنوز دستش را دور بازوی او نگه داشته بود، اما حالا تازه به خودش آمد. خواست او را عقب بزند. ـ تو اینجا چیکار میکنی؟ داریوش جواب نداد. فقط نگاهش میکرد. آنقدر طولانی که گلبهار احساس کرد نگاهش تمام لایههای دفاعی او را کنار میزند. انگار این مرد مست، برخلاف داریوشِ هوشیار، هیچ چیزی برای پنهان کردن نداشت. داریوش سرش را کمی جلو آورد. ـ دلم... کلمه در دهانش ماند. چشمهایش را بست و پیشانیاش را روی شانه گلبهار گذاشت. ـ دلم خیلی برات تنگ شده بود. نفس گلبهار برید.دستش که هنوز روی بازوی او بود، آرام لرزید. یک ماه تمام منتظر همین جمله بود. با صدایی که سعی میکرد محکم باشد، گفت: ـ تو مستی. داریوش خنده خیلی کوتاهی کرد. ـ آره... سرش را کمی بلند کرد و دوباره نگاهش کرد. ـ ولی تو مستی دروغ نمیگم. گلبهار لبهایش را به هم فشرد. اشک بیاجازه پشت چشمهایش جمع شد. ـ چرا اومدی؟ داریوش چند ثانیه سکوت کرد. انگار خودش هم جواب این سؤال را نمیدانست. بعد خیلی آرام گفت: ـ نمیدونم... گلبهار دیگر نتوانست چیزی بگوید و داریوش، درست در همان لحظه، تمام وزنش را دوباره روی او انداخت. گلبهار با وحشت بازویش را گرفت. ـ داریوش! اما او دیگر چشمهایش را بسته بود. انگار بعد از یک ماه جنگیدن، بالاخره جایی را پیدا کرده بود که میتوانست برای چند دقیقه تمام وزن خستگیاش را روی آن بیندازد. گلبهار به سختی در اتاقش را بست و او را کشان کشان تا تخت برد. نفس های داغ داریوش به گردنش میخورد و ضربان قلبش را به خوبی حس میکرد.- 81 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 64 داریوش بعد از رفتن گلبهار، حتی چند دقیقه هم مقابل ساختمان تاج نایستاد. سوار ماشین شد و مستقیم خودش را به کار سپرد. باید سامیار را زمین میزد. این بار دیگر نه برای تاج، نه برای حاج منصور و نه حتی برای اثبات خودش. برای اینکه اگر قرار بود روزی دوباره روبهروی گلبهار بایستد، چیزی برای دفاع از خودش داشته باشد. تمام عصر را میان جلسه، تماس، پرونده و حسابهای بههمریخته گذراند. چند بار به او پیشنهاد شد استراحت کند، اما حتی سرش را بالا نیاورد. ـ این پرونده باید امشب بسته بشه. ـ داریوش، ساعت... ـ گفتم باید تموم شه! خستگی برایش اهمیتی نداشت. هرچه بیشتر کار میکرد، کمتر به آن نگاه فکر میکرد. نگاه گلبهار و آن چشمهای خشمگین مخصوصا آن جمله: «به من دست نزن.» و بدتر از همه، لحظهای که دستش را از میان انگشتهایش بیرون کشیده بود. ساعت نزدیک ده شب بود که بالاخره از شرکت خصوصی اش بیرون آمد. بدنش کوفته بود. سرش سنگین شده بود و از صبح حتی درست غذا نخورده بود. وقتی به خانه رسید، چند ثانیه پشت در ماشین نشست و به تاریکی مقابلش خیره ماند. وقتی وارد واحدش شد بوی خفه و سنگینی از داخل خانه به صورتش خورد. خانه هنوز همان خانهای بود که یک ماه پیش ترک کرده بود. هیچچیز تغییر نکرده بود. لباسهایی که روی مبل افتاده بودند. لیوان شکسته گوشه پارکت. زیرسیگاری پر و پردههای کشیده. کتش را درآورد و روی مبل انداخت. چشمهایش را مالید. تلفنش را برداشت و بدون حتی سلام کردن، شماره کمالی را گرفت. بوق دوم جواب داد. ـ بله داریوش؟ داریوش همانطور که سمت آشپزخانه میرفت گفت: ـ گلبهار امروز شرکت چی کار داشت؟ کمالی چند ثانیه سکوت کرد. ـ خودش خواست بیاد. داریوش در یخچال را باز کرد. همان لحظه صورتش درهم رفت. بوی تعفن زد توی صورتش. چند ظرف غذای مانده، بطریهای نیمهخالی و ظرفهایی که کپک رویشان نشسته بود، داخل یخچال مانده بودند. داریوش با انزجار در یخچال را بست. ـ چرا آوردیش اونجا؟ ـ من نیاوردمش. خودش اومد. ـ تو وکیلشی، کمالی! صدایش بالا رفت. ـ وظیفهت فقط این نیست که بشینی بندهای وصیتنامه رو حفظ کنی. ـ داریوش... داریوش عصبی بود! از شک و شبهه هایی که احمد رو کرده بود تا رسیدن به رمز معاملات شرکت سامیار که به آی پی کمالی ختم شده بود. از لای دندون های کلید شده غرید: ـ من دارم جون میکنم که اون دختر از این بازی دور بمونه، تو صاف میاریش وسط کفتارا! کمالی آرام گفت: ـ خودش تصمیم گرفته وارد ماجرا بشه. من وظیفه دارم راهنماییش کنم، نه اینکه براش تصمیم بگیرم. داریوش خندید. خندهای کوتاه و عصبی. ـ راهنمایی؟ دستش را روی کابینت کوبید. ـ ریدم به اون راهنماییت باشه؟ نفسش را با حرص بیرون داد و ادامه داد: ـ من نمیخوام گلبهار توی این جهنم باشه. کمالی آرام جواب داد: ـ ولی اون مالک تاجه. حق تصمیم گیری با خودشه! داریوش چشمهایش را بست. داریوش ناگهان گوشی را از گوشش فاصله داد. ـ فقط یه تار مو ازش کم بشه ببین حق تصمیم گیریو شیاف میکنم به کونت یا نه! و تماس را قطع کرد. چند ثانیه گوشی را در دستش نگه داشت. بعد با خشم روی میز پرت کرد. بلافاصله صفحه روشن شد. ناجی داشت تماس میگرفت. داریوش حتی پلک نزد. گوشی دوباره لرزید. بعد یک پیام. بعد یکی دیگر و باز هم تماس. دستش را روی صورتش کشید. گوشی را محکمتر روی میز کوبید. ـ لعنت به همتون... رفت سمت بار. یک شیشه مشروب برداشت. درش را باز کرد و بدون لیوان جرعهای بلند نوشید. گلویش سوخت. اما آن سوزش هیچ شباهتی به چیزی که درون سینهاش بود نداشت. گوشی دوباره زنگ خورد و نام ناجی روی صفحه افتاد. این بار گوشی را برداشت و خاموشش کرد. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. داریوش روی مبل نشست. بطری را میان انگشتهایش نگه داشت. اما هر جرعهای که میخورد، به جای ناجی، یک تصویر جلوی چشمش میآمد. گلبهار... چشمهایش... همان چشمهایی که یک ماه تمام خوابش را دیده بود. و حالا وقتی برگشته بود آن چشمها پر از خشم بودند. بیاعتمادی. درونشان موج میزد و صاحب آن چشم ها انگار او را پاک کرده بود. داریوش سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چشمهایش را بست. ـ فقط یه بار... صدایش گرفت. ـ فقط یه بار میذاشتی توضیح بدم. هیچکس جوابش را نداد. بطری را دوباره بالا برد. نیمه شب گذشته بود. خانه تاریکتر از همیشه بود و داریوش، مستتر از آنکه بتواند تشخیص بدهد کدام درد واقعی است و کدام تصویر ذهن خودش. اما یک چیز را میفهمید. اینکه برای اولین بار در تمام زندگیاش، قدرت نداشت چیزی را درست کند. پول داشت. آدم داشت. اسلحه داشت. نفوذ داشت. میتوانست سامیار را زمین بزند. میتوانست تاج را از هر خطری نجات دهد. میتوانست نصف تهران را زیر و رو کند. اما نمیتوانست یک دختر را مجبور کند دوباره به او اعتماد کند و همین، بیشتر از هر شکست دیگری خردش میکرد. سرش را پایین انداخت. تصویر گلبهار دوباره جلوی چشمش آمد. گلبهاری که یک ماه پیش در آغوشش بود. همان دختری که با چشمهای بسته به او اعتماد کرده بود. همان اعتمادی که خودش با چند جمله نابودش کرده بود. یک سیگار بین لبش گذاشت و زمزمه دار گفت: ـ من فقط میخواستم سالم بمونی... سیگار را نصقه روی میز خاموش کرد و بطری را بالا برد. آخرین پیک را نوشید و ناگهان از جا بلند شد. تلوتلو خورد. دستش را به لبه میز گرفت تا تعادلش را حفظ کند. چشمهایش سرخ بود. کتش را برداشت و بدون اینکه حتی بداند چرا، سمت در رفت. کلیدهای ماشین را از روی میز برداشت. دستش روی دستگیره در ماند. یک لحظه چشمهایش را بست و تصویر گلبهار دوباره آمد. فقط یک جمله در ذهنش میپیچید: «به من دست نزن.» فکش قفل شد. تنش با تمام سلول هایش او را میخواست... لب هایش بی قراری بوسیدنش را میکرد و غرورش، بابت آن کلمات بد شسکته بود. در را باز کرد. هوای خنک شب به صورتش خورد و خودش هم نفهمید چطور، پشت فرمان نشست و ماشین را به سمت عمارت خسرو راند. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 63 داریوش با قدمهایی بلند از ساختمان تاج بیرون زد. در شیشهای پشت سرش بسته شد، اما صدای گلبهار هنوز در گوشش میپیچید. برنامه اش بی نقص بود! یک ماه کامل سامیار را تا مرز ورزشکتی رساند، برگشت و میخواست ضربه اخرش را بزند! بعد از آن با گلبهار رو به رو میشد و همه چیز را توضیح میداد اما هیچچیز طبق نقشه پیش نرفته بود. حضور گلبهار در شرکت، آن حجم از خشم و پس گرفته شدن وکالتش را حساب نکرده بود. داریوش کنار ماشین ایستاد. دستش روی دستگیره در بود که صدای باز شدن در ورودی ساختمان باعث شد آن سمت بچرخد. گلبهار بود. با قدمهایی تند از ساختمان بیرون آمد. کیفش را محکم در دست گرفته بود و آنقدر سرش پایین بود که انگار فقط میخواست هرچه زودتر از آنجا دور شود. چشم داریوش روی صورتش خیره شد و صدایش زد: ـ گلبهار! دخترک مکث نکرد. حتی برنگشت. داریوش سمتش قدم برداشت. ـ گلبهار، صبر کن. باز هم بیاعتنا به راهش ادامه داد. چند قدم بیشتر فاصله نداشتند که داریوش خودش را به او رساند. ـ گلبهار! این بار دستش دور مچ او نشست. دخترک همان لحظه ایستاد و سمتش چرخید. چشمهایش از شدت بغضی که مدام میبلعید سرخ شده بود. نگاهش مستقیم در چشمهای داریوش نشست. ـ به من دست نزن. داریوش انگار همانجا میخکوب شد. دستش را آرام شل کرد. اما گلبهار خودش مچش را از میان انگشتهای او بیرون کشید. ـ گفتم به من دست نزن! صدایش بلند نبود. اما لحن و کلماتش داریوش را خرد کرد. حس میکرد فشاری روی سینه اش نشسته که توصیف نمیشد. دستی به موهای خوش فرم حالت داده اش کشید و گفت: ـ فقط میخوام باهات حرف بزنم. گلبهار خندید. خندهای کوتاه و بیروح. با تمسخر گفت: ـ حرف؟ سرش را بالا گرفت. ـ یک ماه کجا بودی، داریوش؟ داریوش چیزی نگفت. حق را به زمین تا آسمان به او میداد. گلبهار ادامه داد: ـ یک ماه کجا بودی وقتی من هر شب با خودم فکر میکردم شاید اتفاقی برات افتاده؟ وقتی هر بار گوشیم زنگ میخورد فکر میکردم شاید تویی؟ وقتی نمیدونستم زندهای، سالمی، کجایی؟ لبهایش لرزید، اما خودش را نگه داشت. ـ بعد برمیگردی... نگاهش را زیر انداخت. نمیخواست حین گفتن آن کلمات داریوش ضعف را درون چشمانش ببیند. ـ بدون دادن حتی یه کلمه پیام و خبر به من... هه! خبر چی؟ من خبر نامزدیتم از بقیه میشنوم. داریوش دندان هایش را روی هم فشرد. حضور گلبهار در آن جلسه در برنامه اش نبود. خیره به دختر ریز نقش مقابلش سریع حرفش را برید: ـ اون چیزی نیست که فکر میکنی. گلبهار بلافاصله نگاهش کرد. کلامش زهر داشت: ـ چی فکر میکنم من؟ ها؟ غیراینکه تو به شدت آدم دو رو سواستفاده گر و نامردی هیچ فکری ندارم من! اشکی از گوشه چشم گلبهار پایین آمد. با عصبانیت پاکش کرد. داریوش یک قدم جلو آمد. حس میکرد قلبش درون سینه فشرده میشد. دلش میخواست همانجا آن جسم کوچک را در آغوش بگیرد و آرامش کند. اما فقط گفت: ـ گلبهار، من مجبور بودم... ـ مجبور بودی؟ لرزش درون صدایش بیدار شده بود: ـ تو؟ باور کنم ک تو به اجبار کاری انجام دادی؟ دستش را روی سینه خودش گذاشت. ـ اون منم که هیچوقت حق انتخاب ندارم. فقط منم که باید بشینم تا تو تصمیماتو بگیری کارتو بکنی اگه منم آدم حساب کردی یه خبری بم بدی! داریوش نگاهش کرد. همان دختری که یک ماه تمام هر شب خودش را از فکر کردن به او منع کرده بود، حالا چند قدم روبهرویش ایستاده بود و با چشمهایی خیس به او نگاه میکرد. دستش بیاختیار بالا آمد. مقصدش رد اشک روی گونه هایش بود اما این بار قبل از اینکه لمسش کند، متوقف شد. دستش چند سانتیمتر مانده به صورت گلبهار در هوا ماند. با لحن محکمی گفت: ـ فقط بذار یه بار توضیح بدم. گلبهار به دست معلق او نگاه کرد. بعد به چشمهایش. داریوش آرامتر گفت: ـ قول میدم وقتی حرفام تموم بشه توام میدونی که دوری از من به نفعت بود! و هست. مکث کرد. چشم از لب های گلبهار دزدید و سرش را پایین انداخت. ـ برای اینکه سالم بمونی. گلبهار پلک زد. داریوش ادامه داد: ـ من جلوی تو مقاومت ندارم! من پیش تو... بگذریم! صدایش برای اولین بار ترک برداشت. خیره خیره نگاهش کرد. ـ تو تنها آدمی هستی که میتونه منو وادار کنه تصمیمی بگیرم که به ضرر خودم باشه. و این برای آدمی مثل من خطرناکه. گلبهار با تلخی گفت: ـ پس الانم برو! چی میخوای از من؟ آها سهامارو؟ برا اینه اینجایی؟ گلبهار نفسش را حبس کرد. خودش هم داشت از کلامش آزرده میشد. حس میکرد با هر جمله خودش را هم میشکند! صدای حاج منصور و تصویر ناجی برای اوج گرفتن خشمش کافی بود! به چشمان ناباور داریوش نگاه کرد و گفت: ـ من دیگه نمیخوام حرفاتو باور کنم. داریوش حس کرد چیزی او را در هم خورد کرده بود. داشت کلماتش را هلاجی میکرد! ذهن او آشفته تر از چیزی شده بود که تصور میکرد. او را بر علیهش شسته بودند! فهمید، او مقابلش اثری از گلبهار یک ماه پیش نمیدید. ناباور نامش را صدا زد: ـ گلبهار... گلبهار دستش را به نشانه سکوت بالا برد و ادامه داد: ـ چون هر بار باور کردم، خودم شکستم. صدایش آرامتر شد: ـ تو حتی نمیدونی با من چیکار کردی. داریوش چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آرام گفت: ـ میدونم. گلبهار سرش را تکان داد. ـ نه. نمیدونی! چون تو احساسی که من اونشب داشتمو تجربه نکردی! داریوش این بار جلو رفت؛ اما نه برای لمس کردنش. فقط ایستاد روبهرویش. از خودش متنفر بود که چنین حسی به او داده بود. به چشم هایش خیره شد. گلبهار اما دیگر به چشم هایش نگاه نمیکرد، مقصد ته ریش ها مرتب و جذاب داریوش بود. - قضاوتم نکن! تو میدونی من چند شبو به خاطر... جملهاش نیمهکاره ماند. گلبهار با خشم نگاهش کرد. ـ من دیگه نمیخوام هیچی بدونم! با نامزدت برات آرزوی خوشبختی دارم. همان جمله برای مچاله شدن قلب جفتشان کافی بود. گلبهار نفس نفس میزد و داریوش خشم و ناباوری از چشمانش میچکید. همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد و بعد صدای بلند سامیار تماس چشمی شان را قطع کرد. ـ گلبهار! داریوش نگاهش را به او دوخت. سامیار با عجله از ساختمان بیرون آمده بود. وقتی به آنها رسید، نگاهش روی دست گلبهار ماند و بعد به داریوش خیره شد. ـ برو عقب ببینم! داریوش چیزی نگفت. سامیار جلو آمد و دست گلبهار را گرفت. گلبهار این بار عمدا مقاومت نکرد. داریوش فقط نگاه کرد. سامیار او را پشت خودش کشید. رگ کنار شقیقه داریوش بیرون زد. اما چشمش فقط روی گلبهار بود. گلبهار حتی نگاهش نمیکرد. همین از هر چیزی بدتر بود. داریوش آرام گفت: ـ گلبهار... دخترک برای یک لحظه ایستاد. انگار صدای او هنوز جایی عمیق در وجودش قدرت داشت. اما برنگشت. سامیار در ماشین را برایش باز کرد. گلبهار سوار شد و داریوش همانجا ایستاده بود. قطعا که دلش میخواست همانجا فک سامیار را با آسفالت ها یکی کند اما مبهوب بود! درِ ماشین بسته شد. لحظهای بعد، ماشین سامیار از جلویش رد شد. داریوش تکان نخورد. فقط نگاهش تا آخرین لحظه دنبال ماشین ماند. دستش را روی سینهاش گذاشت؛ جایی که درد عجیبی داشت. زیر لب، آنقدر آهسته که حتی خودش هم به سختی شنید، گفت: ـ من برگشتم که همه چیزو درست کنم... ماشین از محوطه تاج خارج شد. داریوش چشمهایش را بست. نفرت و خشم کلام گلبهار برایش زنده شد و ادامه داد: ـ ولی خیلی بد کردم... حق داری نبخشی منو... -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 62 یک ماه بعد... تقریبا یک ماه کامل گذشته بود که هیچکس هیچ خبری از داریوش نداشت، حتی ناجی! غیر از ورشستگی های پشت سر هم سامیار، کسی اسم او را تکرار نمیکرد. یک ماهی که گلبهار سفت به شرکت چسبیده بود و از لیلا، داشت کار یاد میگرفت. چندباری با ناجی رو به رو شده بود اما نگاه های خشم آلود و سنگین او، اجازه نزدیکی گلبهار و سوال درمورد داریوش را نمیداد. دلشکسته بود، و بیشتر از همه دلتنگ! نگران هم بود، نگران سلامتی اش... سامیار سر ظهری جلسه گرفته بود، صیح از مکالمه اش با کامران شنیده بود که شرکت پوششی اش در خوزستان به یکباره سقوط کرده اتش سوزی کازینوی کیشش که بماند! و البته آنکه همه آنها را زیر سر داریوش میدانست و صد البته بعید هم نبود. سامیار کل یک ماه در اعصاب خرابی کامل بود، آنقدر از هر طرف فشار مالی و اقتصادی خرش را گرفته که شب هارا حتی خانه نمی آمد. حتی نمیدانست از کجا، میخورد! تمام طلبکار های گذشته پدرش تلفنش را سوراخ کرده بودند و دیگر حتی جرات نداشت تلفنش هم روشن بگذارد. در اتاق جلسه با شدت باز شد. سامیار وارد شد و در را آنقدر محکم پشت سرش کوبید که صدای ضربه در سالن پیچید. صورتش سرخ شده بود. کتش را درنیاورده بود و فکش آنقدر قفل بود که رگ کنار شقیقهاش میزد. روی صندلی نشست. پاهایش را با عصبانیت تکان داد و چند ثانیه به تکتک اعضای حاضر خیره ماند. بعد ناگهان گفت: ـ میدونم برگشته. سامیار دستهایش را روی میز گذاشت و کمی جلو آمد. ـ داریوش برگشته. قلب گلبهار بیاختیار کوبید. آنقدر ناگهانی که خودش هم از واکنش بدنش جا خورد. یک ماه تمام منتظر شنیدن همین جمله بود. با اینکه کمالی و سامیار هر روز بیشتر تصویر داریوش را در ذهنش خراب کرده بودند، ته دلش هنوز یک امید لجوج زنده مانده بود. امید اینکه وقتی برگردد، بتواند روبهرویش بنشیند و از خودش توضیح بخواهد. سامیار با صدای بلندتری ادامه داد: ـ هرکی ازش خبر داره، هرکی میدونه تو کدوم سوراخ قایم شده و چیزی نمیگه، براش بد تموم میشه! سکوت سنگینی اتاق را گرفت. منصور که تا آن لحظه آرام نشسته و تسبیحش را میچرخاند، ناگهان حرکت انگشتهایش را متوقف کرد. گوشه لبش بالا رفت. یک لبخند مرموز روی صورتش نشست و نگاهش را به سامیار دوخت. ـ حالا که حرف داریوش شد... مکث کرد. تسبیح را دوباره میان انگشتهایش چرخاند و نگاهش را زیر انداخت. ـ میخواستم بهتون بگم امشب همه دعوتید به مراسم نامزدی دخترم. رادین و احمد همزمان به هم نگاه کردند. لیلا ابروهایش بالا رفت و نگاهش را میان منصور و سامیار چرخاند. سامیار چند ثانیه فقط خیره ماند. بعد از شدت حرص، خنده کوتاهی کرد. ـ دومادتم اونجاست دیگه؟ منصور این بار کاملاً جدی نگاهش کرد. ـ حتما بیا، داریوشم مشتاق دیدارته. لبخند منصور عمیقتر شد. سامیار مشت محکمی روی میز کوبید، دندان هایش را روی هم فشرد و گفت: ـ من مشتاقترم! گلبهار دیگر چیزی نمیشنید. فقط یک جمله در سرش میچرخید. نامزدی؟ داریوش در نقش داماد... چشمهایش آرامآرام پر از اشک شد. تمام آن یک ماه انتظار، تمام شبهایی که با فکر برگشتنش خوابش برده بود و تمام سؤالهایی که برای پرسیدن از او آماده کرده بود! حالا جوابش قبل از خودش آمده بود. نامزدی. داریوش قرار بود نامزد ناجی شود. لیلا همان لحظه دستش را روی دست گلبهار گذاشت و آرام فشار داد. در آن یک ماه، لیلا تنها آدمی بود که گلبهار توانسته بود بدون ترس کنارش باشد. نه یک بار پشت داریوش بد گفته بود. نه او را مجبور کرده بود بین دو طرف انتخاب کند. گلبهار هم در روزهایی که حالش از همه بدتر بود، نصف ماجرای خودش و داریوش را برای او گفته بود. لیلا کمی به سمتش خم شد. ـ آروم باش. گلبهار لبهایش را به هم فشار داد، لیلا در گوشش پچ زد: ـ قرار بود باهاش حرف بزنی. به حرف بقیه کسی رو قضاوت نکن. هنوز جملهاش تمام نشده بود که در اتاق جلسه باز شد و صدای آشنایی از پشت سر گلبهار آمد. صدایی که یک ماه بود نشنیده بود. اما حتی یک لحظه هم طول نکشید تا قلبش آن را بشناسد. ـ مشتاق دیدن منی؟ همان صدای آشنا، با لحنی آرام و نیشدار ادامه داد: ـ خیلی دل پاکی داری، هرچی بخوای، خدا زود برات اجابت میکنه. دنیا برای گلبهار ایستاد و نفسش در سینه حبس شد. داریوش برگشته بود. اما نه آنطور که گلبهار در تمام این یک ماه تصور کرده بود. اولین خبری که از برگشتنش شنید، خبر نامزدیاش بود و بعد خودش، با همان آرامش همیشگی، وارد شده بود. این دیگر فقط حرف سامیار نبود. این بار خودش با تمام کراهت جلوی چشمش ایستاده بود. صدای قدمهای سنگین داریوش نزدیکتر شد. گلبهار اما برنگشت. اگر برمیگشت، شاید تمام آن غروری که این یک ماه با هزار زحمت دوباره جمع کرده بود، فرو میریخت. مشتهایش را محکم فشرد. ناخنهایش در کف دستش فرو رفتند. خیز برداشتن سامیار را از شیشه پنجره دید و پس از آن فریاد بلندش تن او را لرزاند: ـ ریال به ریال پولی که ازم بالا کشیدی رو از دماغت درمیارم، حرومزاده! با چه جرأتی میای اینجا... داریوش حتی اجازه نداد جملهاش تمام شود. صدایش آرام بود. از آن آرامش هایی که طرف مقابل را به جنون میرساند. ـ صداتو بیار پایین تا نگفتم نگهبانی، عین سگ پرتت کنه بیرون. صدای ضامن اسلحه ها در اتاق پیچید و چند نفر از جا بلند شدند. صدای منصور بلند شد: ـ داریوش! ولش کن. بعد با صدای محکمتری گفت: ـ اسلحههاتونو بندازید پایین! گلبهار هنوز پشت به آنها نشسته بود و حس میکرد چیزی درون سینه اش خورد شده. یک ماه سکوت. یک ماه بیخبری. یک ماه انتظار. و حالا او برگشته بود و حتی یک بار هم سراغش را نگرفته بود. نه توضیح. نه تماس. نه یک حتی یک پیام! سنگین تر از همه آنها قرار بود امشب با دختر دیگری نامزد کند. انگار گلبهار اصلاً وجود نداشت. به او نزدیک شد، ادعای عاشقی کرد، یکباره رهایش کرد و بی هیچ اطلاعی یک ماه کامل غیب شد! حالا باز هم بی اطلاع برگشته بود، قرار نامزدی اش را با دختر دیگری گذاشته بود و بعد هم به شرکت آمده بود. رسما گلبهار را هیچ حساب کرده بود. انگار به کل حضور، شخصیت، غرور و احساسش رانادیده گرفته بود، کف دستش از شدت فشار داشت میسوخت، عقل و منطق با خشم عجین شد و یکباره بلند شد، آنقدر محکم که صندلی اش از پشت سر افتاد و همهمه میان اعضا ساکت شد. سمت آنها برگشت. به چشمان متعجب داریوش زل زد. داریوش جز خشم چیزی درون آن تیله های درشت براق نمیدید! انگار چراغشان خاموش شده بود. گلبهار چند قدم جلو رفت، دستش را روی اسلحه داریوش گذاشت و یک ضرب دستش را پایین کشید، بعد با جدیتی که تا به حال هیچکس از او ندیده بود با صدای نسبتا بلندی گفت: - تو شرکت کی رو کی اسلحه میکشی؟ داریوش بیحرکت ماند. نگاهش روی صورت گلبهار چرخید. نگاهشان در فاصلهای کوتاه به هم قفل شد. گلبهار یک قدم دیگر جلو رفت. کمالی با دهان نیمهباز به گلبهار خیره مانده بود. رادین و احمد حتی جرئت پلک زدن نداشتند. سامیار چند قدم عقب کشیده بود. اما لبخند محوی گوشه لبش نشست. گلبهار نگاهش را از داریوش گرفت و مستقیم به کمالی دوخت. ـ آقای کمالی. کمالی به خودش آمد. ـ بله؟ گلبهار با صدایی که هنوز میلرزید اما اقتدارش را از دست نداده بود، گفت: ـ بیزحمت از همین ثانیه، وکالت هر چیزی که به داریوش دادم رو لغو کنید. نگاه داریوش شکست، انگار این جمله بیشتر از هر فریادی به او ضربه زده بود. گلبهار برگشت. با دست، در خروجی را نشان داد. ـ راه خروج رو که بلدی. مکث کرد. نگاهش یخ زده بود. داریوش گلبهار مقابلش را نمیشناخت. هیچکس نمی شناخت، حتی خودش! دستش را تاکید وار سمت خروجی بالا پایین کرد و نگاه داریوش میخِ لرزش انگشتان ظریفش شد. گلبهار با همان سردی گفت: ـ یا نگهبان خبر کنم؟ هیچکس چیزی نگفت اما صدای پوزخند سامیار به گوش همه رسید! داریوش فقط به گلبهار نگاه میکرد. طولانی. انگار میخواست از پشت آن نگاه یخی چیزی پیدا کند. چیزی از همان گلبهاری که یک ماه قبل در آغوشش گرفته بود. اما چیزی پیدا نکرد. فقط غرور بود و به نظر زخمی که خودش ساخته بود. صدایش کرد: ـ گلبهار... گلبهار حتی پلک نزد. دوباره در را نشان داد. ـ بیرون. داریوش چند ثانیه دیگر نگاهش کرد.بعد آرام اسلحه را زیر کتش پنهان کرد. هیچ حرفی نزد حتی به کسی نگاه هم نکزد. با قدمهایی بلند از کنار همه گذشت و از اتاق بیرون رفت. در پشت سرش بسته شد. چند ثانیه بعد رادین با ناباوری گفت: ـ اینجا چه خبره؟! گلبهار دستش را بالا آورد و علامت سکوت را نشان داد. حس میکرد درونش داشت از هم میپاشید، حتی طاقت شنیدن یک کلمه دیگر را نداشت. لرزش شدید دستش را همه دیدند و سکوت کردند، حتی حاج منصور! گلبهار چنگی به کیفش زد. بدون اینکه به کسی نگاه کند، از اتاق بیرون رفت. لیلا بلافاصله خواست دنبالش برود اما سامیار راهش را سد کرد. لبخند پیروزمندانهای روی لب داشت. ـ من میرم. نگاهش را به لیلا دوخت. ـ کمالی براتون همهچیزو توضیح میده. لیلا چند ثانیه به راهرویی که گلبهار در آن ناپدید شده بود نگاه کرد. بعد نگاهش را به سامیار دوخت و از لبخند او حس انزجار گرفت. ناچار عقب کشید تا در جمع شفاف سازی بماند و سامیار، بدو بدو، پشت گلبهار راه گرفت. -
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 61 با صدای ضربه های آرامی که به در میخورد چشم باز کرد. کمی طول کشید تا موقعیت برایش جا افتاد. صدایش به شدت گرفته و دو رگه شده بود. - کیه؟ - گلبهار خوبی؟ ساعت نزدیک سه عصره! نگرانت شدم کم مونده بود درو بشکنم! با شنیدن صدای سامیار، توی جایش سیخ نشست. تمام تنش کوفته شده بود. استرس باز هم در جانش نشست. آهسته گفت: - خوبم! خواب بودم. صدای سامیار بوی دلخوری میداد. - یا شایدم داریوش اینقدری منو خراب کرده تو ذهنت که ترسیدی بیای بیرون. من دارم میرم شرکت. مراقب خودت باش. گلبهار چنگی به موهایش زد و پاسخش را نداد. تمام شب را فکر کرده بود. آنقدر ضعیف نبود که تحت تاثیر حرف های دیگران برخورد کند. دلخوری اش از داریوش را فاکتور گرفته بود، میخواست با او رو در رو صحبت کند. سماجت قلبش را درک نمیکرد، دوست داشت منتظر حرف های او هم بماند! کلافه نفسش را بیرون داد و زیرلبی گفت: - منو تو چه جنگی انداختی بابا؟ چیو باور کنم؟ کیو باور کنم آخه؟! کمالی پیشنهاد عاقلانه ای به او داد. باید از نزدیک، با چشم خودش همه چیز را میدید، هم داریوش را، هم سامیار را، هم پیشینه شرکتی که حال مال خودش بود! بی توجه به رقابت ترسناکی که اظرافیانش داشتند میکرند. حتی بی توجه به احساساتش به داریوش و اتفاقاتی که میانشان افتاده بود. خودش را بابت اعتماد کورکورانه اش به شدت سرزنش میکرد و هنوز هم ته دلش امید داشت که داریوش، آن آدم بی روحی که دیروز صبح آن حرف ها را زده بود، نبود! یک ماهی که قرار بود نبود داریوش را تحمل کند، میخواست خودش را مشغول شرکت کند، مشغول شناختن آدم ها، محیط و کار هایی که پدرش به او سپرده بود. بدون نیاز به داریوش و سامیار و حتی کمالیِ وسط باز. ته دلش قلقک میرفت که با داریوش تماس بگیرد، اگر داریوش واقعاً آن آدمی نبود که نشان داده بود، چرا باید از او میخواست همهچیز را فراموش کند؟ و اگر واقعاً نمیخواستش... پس چرا آن شب؟ چرا آن نگاهها؟ چرا آن بوسه؟ چرا آن همه حرف؟ گلبهار به خودش اجازه نداد بیشتر فکر کند. گوشی را برداشت. چند ثانیه انگشتش روی نام داریوش ماند و قبل از اینکه عقلش بتواند مانع شود، شمارهاش را گرفت. صدای اپراتور که خاموش بودن خطش را اطلاع داد در گوشش پخش شد. گلبهار چشمهایش را بست و نفس حبسشدهاش را بیرون داد. ـ معلومه کجا رفتی یهو؟ این بار خبری از اشک نبود. اگر داریوش تصمیم گرفته بود یک ماه از او دور بماند، گلبهار هم تصمیم خودش را گرفته بود. قرار نبود یک ماه فقط در اتاقش بنشیند و منتظر بماند. رفت سمت کمد لباسهایش و چند دقیقه بعد، با ظاهری ساده اما مرتب از اتاق بیرون آمد. پلهها را پایین رفت. عمارت در آن ساعت ساکت بود. گلبهار برای لحظهای ایستاد و به سالن بزرگ خانه نگاه کرد و بعد، به در بسته اتاق داریوش. کلافه نفسش را بیرون داد. وقتی از عمارت بیرون آمد، اولین قدمش را بدون داریوش برداشت و مقصدش تاج بود. ساختمان مرکزی تاج از پشت شیشههای ماشین، بزرگتر و سردتر از چیزی به نظر میرسید که در ذهنش ساخته بود. گلبهار چند ثانیه قبل از پیاده شدن، به انعکاس خودش در شیشه نگاه کرد. یک نفس عمیق کشید. قرار نبود امروز رئیس باشد. قرار نبود کسی را تهدید کند. قرار نبود قدرت پدرش را به رخ بکشد. میخواست فقط دختر خسرو باشد. دختری که آمده بود بفهمد پدرش چه چیزی را برایش به جا گذاشته و شاید همین، بهترین راه برای شناختن آدمهایی بود که سالها کنار او کار کرده بودند. دستش برای اولین باز روی شماره سامیار لغزید. بوق اول تمام نشده جواب داد: - جانم؟ چیزی شده؟ آب دهانش را قورت داد و با جدیت گفت: - مگه نگفتی کمکم میکنی تا خودم همه چیزو بفهمم؟ دم در شرکتم. میخوام بیام تو جمع اصلی تاج، به عنوان یه آدم ناشی و دختر خسرو که میخواد از همتون کار یاد بگیره. به چشم یه عضو جدید تاج بهم نگاه بشه نه رئیس همه چیز. سامیار پشت خط سکوت کرده بود. بدون یک بند اضافه تر گفت: - دم شرکتی؟ الان میام پایین. هرطور تو بخوای پشتتم.- 81 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 60 نمیخواست کور کورانه قضاوت کند، هرچقدر هم ته دلش داشت نفرت از داریوش میپرواند، آنقدرش را بی انصافی میدید. از جا بلند شد و به زور خودش را به اتاق رساند. به زحمت شماره کمالی را گرفت. بدون نگاه به ساعت و با عجله! روی تخت نشسته بود و عصبی پاهایش را تکان میداد. کمالی سر بوق دوم جواب داد: - الو؟ گلبهار پوست لبش را به دندان کشید. استرس تمام جانش را داشت میخورد. - سامیار میدونه همه چی به نام منه و من به داریوش وکالت دادم. داریوش گفت میره یک ماه، من... من چیکار باید کنم؟ بر خلاف انتظارش، صدای کمالی آرامش کامل داشت. - نگران نباش. من وصیت رو به سامیار ندادم. این یعنی اطلاع قبلی داشته، چیزی درمورد وصیت دوم یا شرط وصیت دوم بهت گفته؟ گلبهار آب دهانش را قورت داد و گفت: - نه نه، گفت با بابام از قبل باهم تصمیمیم گرفتن، گفت... گفت داریوش نقشه داره... با منصور، دخترش ناجی هم گفت... حس درماندگی میکرد، حس میکرد آنکه داشت تمام اطلاعات و حرف های سامیار را به کمالی میزد هم خودش یک نوع اشتباه و شاید حتی خیانت بود. شکستکی روح و جسمی به قدری بود که واقعا نمیدانست به کدام جبهه اعتماد کند. کمالی که متوجه استرس گلبهار شده بود، با ارامش گفت: - خانم سورش اصلا نگران چیزی نباشید. از طرف سامیار هیچ اسیبی به شما ممکن نیست که برسه. و شاید الان از حرف من متعجب بشید اما با توجه به پیشینه داریوش برای خیانت به خسرو و تاج، بعید نیست که حرف های سامیار درست باشن. من نمیخوام راهنمایی اشتباهی به شما بدم. میدونید که سالها وکیل خسرو بودم و همه چیز از زیر دست من میگذره. رک بگم، توی هیچکدوم از وصیت های خسرو اسم مستقیم از داریوش نیومده. برای همین من بند آخر و شرط وصیت نامه رو حتی از شما هم مخفی کردم تا سامیار شایستگی خودش رو برای عنوانی که پدرتون بهش محول کرده ثابت کنه. کمالی یک نفس عمیق کشید و گفت: - چندین بار به شما درمورد وکالت تام هشدار دادم. من درحال حاضر توی موقعیتی نیستم که برای آینده و ریاست شرکت تصمیم گیری کنم. فقط طبق وصیت میدونم که شما مالک و رئیس واقعی حال حاضر تاج هستید. نه سامیار نه داریوش هیچکدوم قطعیتی برای ریاست تاج با وجود شما ندارن و اگر شما در قالب وکیل خودتون از من پیشنهادی بخواید اونوقت میتونم پیشنهاد بدم. مزه شور خون در دهان گلبهار حس میشد. فکر میکرد با زنگ زدن به کمالی، قرار بود او خیالش را بابت داریوش راحت کند. حس میکرد او قرار بود پشت داریوش را بگیرد و سامیار را بکوبد. با جدیت گفت: - چرا تا قبل این مستقیم اینا رو بهم نگفتی؟! کمالی صدایش آرام بود. - چون هر برخورد ما با حضور داعم داریوش همراهتون بود. من وظیفه دارم به شما و تصمیماتون احترام بذارم. همونطور که به خسرو گذاشتم. گلبهار کفرش در آمده بود. گوشی را بیشتر دم گوشش چسباند و پرسید: - الان داریوش کجاست؟ کجا رفته؟ - به من هیچ خبری نداده. فقط ازطریق لوکبشن ماشینش متوجه شدم قبل از رفتن به فرودگاه، خونه حاج منصور بوده. گلبهار هنوز هم استرس داشت. میترسید. داریوش هم نبود! معلوم نیست کجا رفته بود. حس میکرد میان یک میدان از شک، تردید، دروغ، و اضطراب گیر افتاده است. - من باید چیکار کنم الان؟ خیلی میترسم از سامیار. کمالی باز هم با آرامش گفت: - اگر میخواید من براتون ماشین میفرستم امشب رو توی یکی از هتل های تاج بگذرونید اما واقعا نیاز به ترس نیست. اگه محرمانگی صحبت هامون رو تضمین میکنید که به گوش هیچکدوم از دو طرف نمیرسه من آخرین پیسنهادم به شما رو بدم، به عنوان وکیلتون! گلبهار آب دهانش را فرو داد، داریوش و سامیار دشمن بودند، او شاهد تنش و رفتار پدرش با آنها نبود. در جریان هیچ چیز نبود! اما کمالی به گفته هر دو طرفشان مورد اعتماد ترین وکیل خسرو بود. - بین خودمون میمونه. ترجیح داد برای قرص شدن دلش به حرف او گوش کند. حتی خودِ داریوش گفته بود که به او اعتماد کند. صدای کمالی با همان آرامش همیشگی پخش شد: - پیشنهاد من اینه برای اطمینان و تصمیم گیری اصولی در رابطه با مدیریت آینده شرکت، خودتون یه مدت محدودی مدیریت رو دست بگیرید. بدون نیاز به کسی که اختیار تام همه چیز شما دستش باشه. امیدوارم متوجه منظورم شده باشید. اگر خواستید بگید ماشین رو برای امنیت بیشترتون بفرستم. گلبهار آخرین سوال ذهنش که از همه سنگین تر بود را هم پرسید: - ناجی، دختر منصور، نامزدِ داریوشه؟! صدای نفس عمیق کمالی را شنیدو پس از آن صدایش: - خیلی ساله همه ناجی رو نامزد داریوش میدونن اما داریوش خودش در بارش به من چیزی نگفته. اما اخیرا هم یه چنین چیزی به گوشم خورده. واقعا نمیدونم جریان بین اون دوتا چیه ولی چنین چیزیو هم بعید نمیدونم، بلاخره خیلی ساله باهمن. نفس درون گلوی گلبهار خشک شده بود. قلبش ضربان نمیزد و دستاش میلرزید. - باشه ممنونم. نیاز نیست ماشین بفرستین ولی احساس خطر کردم میتونم با شما تماس بگیرم؟ - قطعا، من ده تا محافظ میفرستم اطراف عمارت خسرو. گلبهار داشت از بغض خفه میشد. با سختی گفت: - ممنونم. شبتون بخیر. بدون منتظر ماندن برای پاسخ کمالی تلفن را قطع کرد. به سرعت در اتاق را قفل کرد، پنجره ها را کشید، روی تختش چپاته زد و زانو هایش را به آغوش کشید. چنان وحشتی درونش حس میکرد که تا به حال حس نکرده بود. برای اولین بار بعد از مرگ خسرو، شدیدا نیازمند حضورش بود. دلش میخواست از شر آن نامنی ها خودش را در آغوش پدرش مخفی میکرد! دلش میخواست از او بپرسد که به حرف کدامشان اعتماد کند؟ داریوشی که او را خورد کرده بود عشقش درون سینه گلبهار میجوشید، یا سامیاری که هیچ تصوری از او غیر از دشمنِ داریوش بودن نداشت؟! گربند تاج ظریفش که هدیه موروثی شان بود را درون دستش فشرد تا گرمای حضور پدرش را حس کند، از حجم افکار آشفته و چشمانی که از اشک ریختن خسته شده بود، حتی نفهمید چه ساعتی خوابش برد.- 81 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 59 *** صدای رفت و آمد و بوی تیز کباب، از سالن ناهارخوری به مشامش رسیده بود. گذر ساعت تا شب، به خصوص با فکر به داریوش قدر عمری گذشته بود و معده اش ضعف میرفت. بالاخره از تختش پایین آمد. صدای بلند آواز خواندن سامیار قبل از سرو شام عمارت را پر کرده بود و میخواست با او صحبت کند. وقتی به سالن ناهاخوری رسید، سامیار را دید که تنها سر میز نشسته بود. آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود و با اشتهای عجیبی از گوشت دندهای دستش را به دندان میکشید. سامیار متوجه حضورش شد. دستش همانطور که تکه گوشت را گرفته بود، وسط هوا ماند. نگاهش به سمت گلبهار چرخید و خیلی زود لبخند روی صورتش نشست. ـ بالاخره! افتخار دادین همسفره ما بشی. گلبهار لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ بوی کبابت تا چهارتا خیابون اونور تر میره. گلبهار آرام روی صندلی نشست. سامیار بیدرنگ بشقاب تمیزی برداشت و برایش غذا کشید. یک تکه درشت دنده کباب از دیس وسط میز توی بشقابش گذاشت و گفت: ـ محشر شده! گلبهار اشاره ای به انگشت های چربش کرد و گفت: ـ فهمیدم. - حالا چیشده خانوم مارو آدم حساب کردن؟ خوبی؟ مریض احوال نیستی؟ گلبهار با دیدن جدیت مسخرهاش ناخواسته خندهی کوتاهی کرد. سامیار همان لحظه نگاهش کرد. لبخند گشادی زد و گفت: ـ عا اینه! بخند چیه تو بغض و ناله ای همش. گلبهار نگاهش را پایین انداخت. سامیار با پرویی ادامه داد: - خنده مفتکی نبودا! بها داره. سامیار برای اینکه فضا سنگین نشود، دوباره سراغ غذایش رفت. دوباره گوشت را دست گرفت و یک گاز ریز زد. ادامع داد: ـ فردا هم میای. گلبهار سرش را بالا آورد. ـ حالا بذار امشب تموم شه. ـ نه، من برنامهریزی کردم. امشب اومدی، فردا هم باید بیای. گلبهار کارد و چنگال دست گرفت هیچی نگفت. سامیار ریز ریز بحث را برد سمت داریوش و تاج! - خبر داری داداش ناتنی عزیزت کجا گمو گور شده؟ ستونای این عمارت به صدای داد و فریادش عادت کرده بودن. گلبهار دور دهانش را تمیز کرد و گفت: - نمیدونم. سامیار زیر چشمی او را نگاه کرد و گفت: - آخرین باری که اینجور غیب شده بود عمو رو به مرز سکته رسوند، رفته بود با ترکا بسته بود از پشت به شرکت ضربه بزنه. گلبهار هم میخواست راجب داریوش بیشتر بداند. و البته سامیار! و مهم تر از همه علت دشمنی بینشان. گلبهار به صندلی اش تکیه زد و گفت: - رابطه تو و بابام این اواخر چطوربود؟ سامیار استخوان تمیز شده دستش را توی بشقاب انداختت و گفت: - تعریف از خود میشه اما عموم منو از تخم چشماش بیشتر باور داشت. حالا اینا رو نمیگم فکر کنی دارم داریوشو جلوت خراب میکنم و از این کسشرا ها، خودت میفهمی میدونم تا به چشم نبینی منو باورت نمیشه ولی داریوش خیلی ناکس تر از چیزیه که نشون میده. به سگی که دست صاحبشو گاز میگیره چی میگن؟ داریوش همونه! گلبهار ابرو هایش را بالا انداخت و گفت: - منظورت الان اینه داریوش دست بابامو گاز گرفته بود؟ سامیار سیبیل های کم پشتش را به دندان کشید و گفت: - بعد ده روز اومدی سر سفره با من نشستی درمورد داریوش حرف بزنیم؟ گورِ بابای نداشتش. گلبهار سرش را زیر انداخت. سامیار یک لیوان دوغ محلی برای خودش پر کرد و یکی هم جلوی گلبهار گذاشت. سپس سرش را زیر انداخت و با لحن نرمی گفت: - خودت فکر کن. عمو اگه به داریوش اعتماد داشت چرا تاجو بین هم خون هاش تقسیم کرد؟ مالکیت به نام تو مدیریت به نام من. گلبهار یک لحظه شوکه شد. ضربان قلبش بالا رفت و ترس زیر پوستش دوید. سامیار فهمیده بود که سهام ها به نام او بود؟ آب دهانش را قورت داد و با تردید پرسید: - تو... تو از کجا میدونی به نام منه... سامیار دوغش را یک نفس سر کشید و به صندلی اش تکیه داد، کف دست هایش را با دستمال پاک کرد و با آرامش گفت: - از اولم میدونستم. خودم برات بلیط گرفتم بیای، یادت رفته؟ عمو با من مشورت کرد که به نام کی بزنه که امن تر باشه، تو تصویب شدی! توام دو دستی رفتی وکالت تام دادی به داریوش. اما عیبی نداره، کم مونده تا روی واقعیشو بشناسی. احساس خطر زیر پوستش دویده بود. حرف های داریوش توی سرش تکرار میشد، همان هایی که احتمال میداد سامیار، برای رسیدن به تاج جان او را بگیرد. خواست از سر میز بلند شود. میخواست به سرعت به اتاقش برسد و در را قفل کند. سامیار که متوجه تعقیر رفتار او شده بود گفت: - جدی ای الان؟ از من ترسیدی؟ من اگه خونه دردندشتمو ول کردم اینجا موندم و پای اون حرومزاده رو بریدم برا امنیت توعه. اگه هرچی میشنوم و تحمل میکنم و جون اون داریوشو نمیگیرم به خاطر توعه.چون نمیخوام اخم به ابروی تنها یادگاری خسرو بیاد. چون میخوام خودش خونِ تو رگاش به جوش بیاد و زحمتات نسل به نسلشو مفت نبازه! چون میخوام خودت با عقل خودت برسی به عقل خسرو که همه چیزو به منو تو سپرد تا باهم گسترش بدیم همه چیزو. سپس از جایش بلند شد و پشت به گلبهار سمت طبقه پایین عمارت راهی شد. - خدا میدونه داریوش با اختیارایی که بهش دادی الان داره چیکارا میکنه. الانم رو باهات حرف زدم فقط نخواستم بیشتر از این منو هیولای بغل دستت ببینی و ازم فرار کنی. الانم هیچی نگو، برو با ذهن خودت همه چیزو دو دوتا چهارتا کن، یه درصد به این پسرعموی بدبختت اعتماد کردی من همیشه آمادم تا کل سوالاتو جواب بدم و شبهه های ذهنتو رفع کنم. نیم نگاهی به گلبهار حیران انداخت و گفت: - یه شغال میتونه یه گله گوسفندو از پا دربیاره. این حرف خسرو درمورد داریوش بود. دیگه تیغ و قیچیو دادم دست خودت دخترعمو! میتونی بیای از من ریز این سالها رو بپرسی یا به داریوشی اعتماد کنی که با اون دختره کی بود؟ منصور و دخترش! آها ناجی! دست به یکی کردن تا تاجو بالا بکشن، میل خودته، صلاح خودته، مال پدری و ارث حقِ خودته! گلبهار با آمدن نام ناجی زبانش باز شد. با تندی گفت: - چه ربطی به ناجیو باباش داره؟ سامیار تک خنده ای کرد و گفت: - کی بیشتر از نامزد داریوش آرزو داره که اون به همه چی برسه؟ و صد درصد زن باباش که میخواد جای خسرو دوماد الندگشو بذاره و رو دست بچرخونه! مغز گلبهار سوت کشید. وسط سینه اش تیر کشید و با حالتی که داشت تبدیل به خشم میشد گفت: - چه نامزدی؟! داریوش گفت دوستشه! سامیار پشت به او از پله ها پایین رفت و گفت: - تو که حرف منو باور نداری چی میپرسی؟ همین روزا خبرشو رو میکنن. گفتم که! همه چی به وقتش رو میشه. صبر! صبر! صبر! کم کم صدایش دور و آهسته تر شد. اما گلبهار با یک قلب شکسته، یک ذهن پر از آشوب و شک، همانجا خشکش زده بود.جسمش روی صندلی رها شد و زانو هایش خالی کرد. حرف های سامیار یک طرف، داریوش... او را نمیخواست یک طرف بگذارد. آنقدر هم کشکی نمیتوانست همه چیز دروغ باشد. روز تنظیم سند را به خاطر آورد، وصیت دوم و آرش کمالی! و صدای داریوش که در آخرین جمله به او گفته بود به ناجی و کمالی میتوانست اعتماد کند.- 81 پاسخ
-
- 1
-
-
مافیایی رمان داریوش بی تاج | نسترن اکبریان نویسنده نودهشتیا
نسترن اکبریان پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت 58 گلبهار انعکاس صورت خودش را روی صحفه خاموش گوشی دید؛ چشمانی که از دیشب خواب بدون کابوس به خود ندیده بودند، حالا آرامآرام پر از اشک شد. گوشی را پایین آورد و بی اختیار حرف داریوش را زمزمه کرد: ـ اشتباه بود... اشتباه بود. نباید اتفاق میافتاد. چانه اش لرزید. چند قدم بیهدف برداشت و بعد دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. کنار تخت نشست، زانوهایش را در بغل گرفت و پیشانیاش را روی زانوهایش گذاشت. اول فقط چند قطره اشک بود اما خیلی زود، بغضی که از شب قبل تمام وجودش را خراش داده بود، شکست. شانههایش لرزید و اشکهایش بیوقفه پایین آمدند. آنقدر گریه کرد که نفس کشیدن برایش سخت شده بود. دستش را روی قلبش گذاشت؛ سنگینی عجیبی روی سینهاش حس میکرد. انگار چیزی درست وسط قلبش نشسته بود و اجازه نمیداد ریههایش کامل پر شوند. نفس عمیقی کشید. باز هم سنگین بود! باز هم هوا تا نیمهی سینهاش میرسید و برمیگشت. ـ چرا... صدایش میان هقهق گم شد. ـ چرا اینکارو کردی؟ مگه من مجبورت کرده بودم؟ اصلاً برایش قابل فهم نبود. چطور ممکن بود همان مردی که دیشب از دوست داشتنش حرف میزد، همان مردی که با تمام وجود او را میبوسید، حالا با چند جملهی سرد تمام آن لحظهها را اشتباه بداند؟ گلبهار چشمهایش را بست. تصویر داریوش دوباره جلوی چشمهایش آمد. نگاهش، صدایش و دستهایی که برای اولین بار بدن او را لمس کرده بود. سنگین تر از همه آنها جملاتی که باب دوست داشتنش به لب آورده بود... دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای گریهاش بلند نشود. چند ساعت گذشته بود و هنوز نمیتوانست باور کند تمام اتفاقات دیشب، برق چشمان و خواستنی که چشم های داریوش داشت فریادش میزد دروغ بود. تا ظهر، از جایش تکان نخورد. همانطور بی جان روی تختش افتاده بود و هر از چندی یکی دو قطره اشک بی صدا روی گونه اش می لغزید. ساعتها یکی پس از دیگری گذشتند و گلبهار فقط گریه کرد، گاهی چشمهایش را میبست و گاهی به صفحهی خاموش گوشی خیره میشد. هیچ پیام جدیدی نبود. هیچ تماس دیگری هم از داریوش نیامد! نزدیک ظهر، صدای چند ضربهی آرام به در اتاق بلند شد. گلبهار تکان نخورد و سامیار از پشت در آمد: ـ گلبهار؟ سکوت کرد. اصلا حال و حوصله دیدن آدم ها را نداشت. به خصوص سامیاری که قرار بود باز هم به او طعنه داریوش را بزند! ـ برای صبحونه نیومدی، ناهارم تموم شد. باز هم در جوابش ساکت ماند و به در بسته خیره شد. صدای سامیار این بار نرم تر شد. ـ یه سینی برات آماده کردم. میذارمش پشت در. بلافاصله لحنش بوی دلخوری گرفت و ادامه داد: ـ اینقدر از من بدت میاد که نمیخوای حتی سر یه سفره باهام بشینی، باشه. گلبهار چشمهایش را بست. دوست نداشت صدای هیچ آدمی را در آن موقعیت بشنود! ـ من دارم میرم بیرون. تا شبم نمیام. میتونی راحت باشی. صدای قدمهای سامیار چند لحظه بعد آرامآرام دور شد. گلبهار به سقف خیره ماند. حس عذاب وجدان آرامی در دلش نشست. در آن وحله از شکستگی عاطفی شدید، حس میکرد شاید با سامیار منصفانه رفتار نکرده بود. هر بار سامیار به او نزدیک شده بود، با خشم و دلخوری او را پس زده بود. حتی یک صحبت مصالمت آمیز به عنوان پسر عمویش با او نکرده بود! تمام خشمش از داریوش بود و ناخودآگاه آن را سر سامیاری خالی میکرد که به ظاهر دشمن داریوش بود! فکر ها یکی پس از دیگری مغرش را میخوردند! مثلا فکر میکرد که سامیار هیچوقت به او دروغ نگفته بود، هیچوقت با احساساتش بازی نکرده بود و حتی دیشب، وقتی حالش بد بود، کنار در اتاق ایستاده بود و سعی کرده بود آرامش کند. گلبهار لبش را گزید. قطره اشک دیگری روی بالش خیسش چکید و ذهنش باز هم بیراهه رفت! سمت داریوش! داریوشی که هر بار به او نزدیک شده بود، بخشی از غرور و آرامشش را با خودش برد، هر بار دلش را امیدوار کرده بود، درست وقتی که بیش از همیشه به او اعتماد داشت او را در هم میشکست. اشک تازهای از گوشهی چشمش پایین آمد. حس میکرد خودش مشکل داشت، حس میکرد خیلی سریع شیش دانگ اعتمادش را به نام داریوش زده بود. شاید آن عشق کذایی که از کودکی قلبش را در آغوش گرفته بود، هربار باعث شده بود که روی واقعی او را نبیند. با خشم دست روی چشم های خیسش کشید و روی تختش نشست. برای آرام کردن غرور شکستهاش هم که شده، باید تصویر داریوش را در ذهنش عوض میکرد. نباید داریوش را آن پسر حمایت گر دوران کودکی اش میدید، باید او را همان مردی که بارها دلش را شکسته بود، احساسش را نادیده گرفته بود و بعد از تجربه عاشقانه ترین شب زندگیاش، با خونسردی گفته بود همهچیز را فراموش کند، میدید! شاید اگر از داریوش متنفر میشد، کمتر قلبش میسوخت. گلبهار چند دقیقه همانطور نشست. انگار با بیدار شدن نفرت، جای خالی شده عشق درون سینه اش پر شده بود. انگار همان جملات نفرت بار، کمی قلبش را تسکین دادند. بالاخره از تخت پایین آمد و سمت در رفت. وقتی در را باز کرد، سینی بزرگی پشت در بود. چند ظرف غذا، یک لیوان آب و کنار همهی آنها، یک شاخه گل ساده که داخل لیوان کوچکی از آب گذاشته شده بود. گلبهار چند ثانیه به گل خیره ماند. آرام سینی را برداشت و در اتاق را بست. سینی را روی میز گذاشت و کنار تخت نشست. چشمهایش دوباره روی همان شاخه گل ماند. شاید سامیار آنقدرها هم که او تصور کرده بود، بد نبود. با خودش فکر میکرد که او، سالها از این خانه دور بود! از پدرش، از اتفاقاتی که پشت دیوارهای همین عمارت افتاده بود، از روابطی که هیچوقت درست درکشان نکرد. شاید حتی دربارهی پدرش هم اشتباه کرده بود. اگر واقعاً قرار بود همهچیز را به داریوش بسپارد، چرا در وصیتنامه نام سامیار آمده بود؟ چرا تمام دارایی ها را به جای داریوش، به نام خودش زده بود؟ گلبهار آهسته نفس کشید و باز هم نگاهش روی گل ماند. تصمیم گرفت شب، وقتی سامیار برگشت، با او حرف بزند. میخواست یکبار هم که شده، از زبان او اتفاقات را بشوند! میخواست برای خودش یک متحد، جهت نفرت ورزی به داریوش پیدا کند. گلبهار دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز درد داشت! با خودش میگفت اگر داریوش تصمیم گرفته بود او را فراموش کند، او هم بدون تصویر ایدهآلی که سالها از او ساخته بود، به داریوش نگاه میکرد. حتی اگر برای این کار، مجبور میشد از کسی که بیشتر از همه دوستش داشت، یک آدم منفور بسازد.