رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    537
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    12

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. [پارت نهم] ته دلم خالی شد! چهره‌ی همیشه با اعتماد به نفسم آویزون شد و نامحسوس لب‌هام رو روی هم فشردم. - آره! چشم‌هاش گرد شد و اون هم مثل من آویزون شد! انتظار نداشت انقدر رُک جوابش رو بدم، اما قضیه جای پیچوندن نداشت! - چی داری میگی سمر؟ این مرتیکه دشمنِ اصلیِ ماست! تحت هیچ شرایطی نباید به طرح‌های ما دست پیدا کنه! اصلاً از همه مهم‌تر… سرافراز همونیه که طرح‌های تو رو دزدید! یادت رفته سمر؟ حس میکردم داره به شعورم توهین میشه؛ انگار یه آدم احمق به نظر می‌اومدم! سرافراز اون همه بلا سرم آورده بود و من باهاش رفته بودم سر قرار؟ اخم‌هام درهم رفت و نگاهم پایین افتاد؛ مهیار که سکوتم رو دید جری‌تر شد! - شوکه‌ام کردی سمر! یادت رفته چه تهمتی بهت زده؟ واقعا دنبال یه توضیحِ قانع کننده‌ام، ولی هر فکری میکنم به نتایج خوبی نمیرسم! سمر… عکس‌هایی که ازتون بیرون اومده نشون میده یه دیت نایتِ عاشقانه بوده! روی میز گل رز و شمع‌های بلند بود، نگو یه قرار ساده بوده که باور نمیکنم! قرار ساده نبود، واقعا هم ساده نبود! جاش بود بگم سرافراز رسماً ازم خواستگاری کرده؟ بیش از حد شوکه نمیشدن؟ - یه قرار ساده نبوده! رسماً داشت ازم ناامید میشد! چهره‌اش پریشون بود و انگار تمام امیدش رو نسبت بهم از دست داده بود. - قضیه چیه سمر؟ تو یکی از بهترین و قابل اعتمادترین کارمندای مایی، نمیخوام فکر بدی راجع بهت بکنم! پس لطفاً خودت توضیح بده. مهیار صبور بود و رابطه‌مون باهم خوب بود؛ اما قطعاً اگر هر رئیس دیگه‌ای مقابلم ایستاده بود درجا اخراج بودم! نگاهم رو بالا آوردم و به چشم‌های منتظرش نگاه کردم؛ نفسم رو کلافه از سینه‌ام بیرون فرستادم و نگاهم رو دور تا دورِ اتاق چرخوندم. - مهیار… سرافراز من رو از بابام خواستگاری کرده! چاره‌ای نداشتم، اردلان دست بردار نبود! گفتم یه‌بار تو زندگیم به حرفش گوش بدم، بابامه… ولی الان فهمیدم اشتباه کردم! نگاه ریلکسم روی چشم‌های گرد شده‌اش چرخید! با شنیدن لفظ «خواستگاری» شوکه‌تر از قبل شده بود و دیگه حتی تکون هم نمیخورد! با دست به کیف طراحیم اشاره کردم و گفتم: - حالا میشه کیف طراحیم رو بدی تا برم توی اتاقم؟ بی‌توجه به حرفم پر از تعجب و بُهت به حرف‌ اومد: - سمر… چی داری میگی؟ خواستگاری؟ تو و سالار؟ حتی فکرش هم داشت سردردم رو بیشتر میکرد! کلافه بودم و میخواستم فقط از این بحثِ کوفتی فرار کنم. - آره مهیار، درست شنیدی. ولی من بهش گفتم توی خواب‌هم نمیتونه چنین چیزی رو ببینه! حاضرم بمیرم ولی تن به این ذلت ندم. لال شده کیف طراحی رو به دست دیگه‌ام داد و اسکچ بوکم رو زیر بغل زدم؛ قبل از اینکه از اتاق بیرون بزنم مهیار باز به حرف اومد! سراسیمه بود و نگران؛ نگران از اینکه داستانِ من و سالار اینجا تموم نشه! - سمر جواب منفی دادی بهش، نه؟ یعنی این قضیه همینجا تمومه؟ گردنم رو سمتش برگردوندم؛ از سمت خودم کاملا مطمئن بودم! سرافراز برام منفورترین آدم جهان بود. چرا باید برای رد کردن جواب خواستگاریش شک داشته باشم؟ - آره مهیار، همینجا تمومه! دیدم که خیالش کاملا راحت نشد، اما از اتاق بیرون زدم؛ نگاه‌ها همچنان میخِ من بود! اما عادت داشتم. بی‌حوصله سمت اتاقم قدم برداشتم و اشکان اول از همه بی‌طاقت پشت سرم روانه شد! درب اتاق رو پشت سرمون بست و ترسیده لب زد: - داری چیکار میکنی سمر؟ قضیه‌ی سرافراز واقعیه؟ دیشب… باهاش رفتی بیرون؟ دیگه داشتم از این موضوع کلافه میشدم! تا کِی قرار بود سین جیم بشم؟ خودم به مقدار کافی خشمگین بودم، یادآوری این موضوع هی حالم رو بدتر و بدتر میکرد! اسکچ بوک و کیف رو روی میزم رها کردم؛ شال ضخیم رو از دور گردنم باز کردم و روی موهام انداختم؛ دسته‌هاش رو پشت گردنم گره زدم و بی‌حوصله به اشکانِ وحشت‌زده نگاه کردم. - آره واقعیه! ولی لال بمون اشکان، خیلی خب؟ به گوش بچه‌ها نرسه، علی‌الخصوص تیرداد! چهره‌اش آویزون شد و انگار همه‌ی آدم‌های اطرافم از من پریشون‌تر و نگران‌تر بودن! - مگه میشه سمر؟ تا الان خبرش تو همه‌ی شرکت‌ها پیچیده! اوناهم قطعاً تا الان باخبر شدن.
  2. [پارت هشتم] گاهی میگفتم پدرمه، شاید چون نتونسته وجود مادر رو برام پُر کنه اونقدر دوستش ندارم، اما نه! اردلان خودخواه بود؛ هیچوقت به نفعِ من فکر نمیکرد! حاضر بود برای منافعِ خودش حتی روی من هم پا بذاره؛ من… سمر جهان‌آرا، تک دخترش! صبح روز بعد، با گرمیِ آفتاب روی صورتم از خواب بیدار شدم؛ مثل همیشه اخمو و بی‌حوصله، چشم‌هام رو محکم بستم و پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم! پنجره‌های بزرگِ دور تا دورم باعث میشدن گاهی حتی قبل از آلارمم از خواب بپرم! با غر غر از تخت بیرون اومدم و صورتم رو شستم؛ مسواک زدم، صبحانه خوردم… مثل همه‌ی روزهای دیگه روتین صبحانه‌ام رو انجام دادم، اما امروز برخلاف روزهای دیگه حسابی اخمو بودم! ذهنم درگیر بود و سردردِ زیادم آلارمی بود برای اینکه قبل از شرکت رفتن مسکن بخورم! از امروز یه عضو جدید وارد زندگیم شده بود؛ کسی که سال‌ها با نفرت به عکس‌هاش نگاه میکردم! توی ایونت‌ها ازش دوری میکردم و حتی شنیدن اسمش هم حالم رو بد میکرد! حالا اما، من رو از پدرم خواستگاری کرده بود! سالار سرافرازِ لعنتی زندگیم رو به گند کشیده بود؛ این چیزی بود که این روزها همه میدونستن! حالا اما اگر با همدیگه دیده میشدیم، بد نمیشد؟ بد که چه عرض کنم، افتضاح میشد! بی‌حوصله ظرف‌های صبحونه‌ام رو توی ظرفشویی رها کردم و سمت اتاق رفتم؛ موهام رو بالای سرم گوجه کردم و کمی به صورتم رنگ و رو بخشیدم. بی‌حوصله بودم اما نمی‌تونستم به خودم اجازه بدم این‌طور با این چشم‌های گود رفته و چهره‌ی بی‌رنگ و روحم پا به شرکت بذارم! من به تر و تمیز بودن معروف بودم، پس قرار نبود بخاطر سالار عوضی از کار و زندگیم‌هم بیوفتم. جین روشن و پالتو کتی نسکافه‌ای رنگم رو تن زدم؛ شال چهارخونه‌ام رو دور گردنم گره زدم و با برداشتن اسکچ بوک و کیف طراحیم از خونه بیرون زدم؛ عینک آفتابی روی چشم‌هام بود و کمی از اخم‌های درهمم رو می‌پوشوند، اما فقط کمیش رو! بچه‌ها قطعا با دیدن حال و روز افتضاحم میفهمیدن که مثل همیشه نیستم. مقابل شرکت از حرکت ایستادم و پایین پریدم؛ دکمه‌ی خاموشِ آسانسور بهم دهن کجی کرد، حالا می‌تونستم حق رو به جهانگیری بدم! این آسانسورِ کوفتیِ ما تقریباً همیشه‌ی خدا خراب بود. بی‌حوصله با قدم‌های محکمم از پله‌ها بالا رفتم و خودم رو به طبقه‌ی مورد نظر رسوندم؛ صداها با ورودم رفته رفته کمتر و کمتر شدن و نگاه‌ها روی چهره‌ی بی‌حوصله‌ام میخ شد! عادی بود، نبود؟ همه از من متنفر بودن. شاید چون فرصت رشد به دیگرون نمی‌دادم و سعی داشتم خودم رو بالا بکشم! کیف طراحیم رو روی زمین رها کردم و با نفسی عمیق عینک آفتابیم رو روی موهام قرار دادم؛ مهیار مقابلم سبز شد و بی‌مقدمه کیف طراحی رو به دستش سپردم. - سلام مهیار، صبح بخیر. میشه کیف و اسکچ بوکِ من و بذاری توی اتاقم؟ من باید برم آبدارخونه دوتا مسکن بندازم بالا بلکه سر دردم آروم بگیره! برخلاف تصورم نه تنها مثل همیشه لبخند نزد، بلکه با نگاهی به باقی بچه‌ها با چشم به اتاقِ خودش اشاره کرد. - سمر میشه بیای توی اتاقم؟ واجبه! دستم روی بند کیفم خشک شد و به بقیه نگاه کردم؛ ساشا، آزاد، حتی مهرویی که همیشه به جای شرکت آمفی تئاتر بود و الان داشت با اخم بهم نگاه میکرد! همه با شک و تردید بهم خیره بودن و این میون، اشکان داشت از دور با چشم‌هاش ازم می‌پرسید که چه اتفاقی افتاده؟ آب دهانم رو قورت دادم و برای مهیار سر تکون دادم؛ پشت سرش وارد اتاقش شدم و کیف طراحیم رو روی میزش قرار داد. دست‌هاش کلافه روی پیشونیش نشستن و بدون مقدمه‌چینی گفت: - سمر، تو دیشب با سالار سرافراز رفتی دِیت؟
  3. [پارت هفتم] از دستم کلافه شده بود، اما سعی داشت خودش رو ریلکس نشون بده؛ سالار سرافراز داشت تمام تلاشش رو می‌کرد تا مُخ من و بزنه! - از من یه تصورِ بد توی ذهنت داری، بهت حق میدم؛ ولی سمر من الان دوستت دارم! تو رو از بابات خواستگاری کردم، فکر کردی قراره همچنان ازت طرح بدزدم؟ به چهره‌ی ریلکسش پوزخند زدم؛ خون خونم رو می‌خورد، این مرد چقدر پررو بود! - رسماً خودت داری میگی بارها و بارها ازم طرح دزدیدی! چطور انتظار داری درخواستت و قبول کنم لعنتی؟ دارم بهت میگم ازت متنفرم، گوشِت با منه؟ ازت متنفرم سرافراز! دست از سرم بردار، یادت نیست چه گندی به زندگیم زدی؟ حالا داری میگی با وجود تموم اون اتفاقات درخواست خواستگاریِ مسخره‌ات رو قبول کنم؟ بی‌حرف به حرص خوردن‌هام نگاه کرد؛ به سینه‌ای که از خشم تند تند بالا و پایین میشد و چشم‌هایی که با آرایشِ تیره‌ با نفرت بهش خیره بودن! - فکر کردی چون بابام مجبورم کرده بیام، قراره باهات کنار بیام؟ لبخند کجی گوشه‌ی لبش نشست. ریلکس بود، کاملا برخلافِ من! ـ نه؛ راستش انتظار نداشتم حتی پنج دقیقه هم تحملم کنی! نگاهم رو با تأسف از صورتش دزدیدم و با نفرت به فنجون قهوه‌ی دست‌نخورده‌ام خیره شدم. ـ پس حداقل یه چیز رو درست فهمیدی. ـ چی؟ سرم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشم‌هاش زل زدم. ـ اینکه من هیچ‌وقت تو رو نمی‌خوام! لبخندش آروم آروم کمرنگ شد، اما هرگز خودش رو نمی‌باخت! ـ تو هنوز من و نمی‌شناسی سمر! پوزخند زدم. میشناسمت مرتیکه، خیلی خوب هم میشناسمت! ـ برای متنفر بودن ازت لازم نیست بیشتر بشناسمت. همین چیزایی که درباره‌ا‌ت می‌دونم، بیش از حد کافیه! ـ و اگه بگم خیلی از چیزایی که شنیدی دروغه؟ صندلی رو عقب کشیدم و از جا بلند شدم. دیگه یه لحظه هم تحملش و نداشتم! ـ من کاری به شنیده‌ها ندارم سرافراز؛ خودم به چشم دیدم که چه آدم مزخرفی هستی! کلافه کیفم رو چنگ زدم و از روی صندلی بلند شدم؛ بی‌مکث جلو اومد و سریعاً مچ دستم رو چسبید! اونقدر سریع بلند شد که صندلی از زیر پاش به عقب لیز خورد. نگاهم روی انگشت‌های پیچیده‌اش دور مچم خشک شد و سریع دستم رو عقب کشیدم! - دست نزن به من! دیگه از یه متریم هم رد نشو سرافراز! خوش ندارم ببینمت، میفهمی؟ اخم‌هاش درهم رفت و به چهره‌ی حرصی شده‌ام نگاه کرد؛ این آدم لجبازتر از این حرف‌ها بود! شاید شناخت آنچنانی روی شخصیتش نداشتم، اما توی دنیای کار حسابی میشناختمش. - خیلی خب سمر، ازم فرار کن؛ ولی خب تا کِی؟ تا ابد میخوای از دستم در بری؟ فکر کردی بهت نمیرسم؟ جلو رفتم و انگشت اشاره‌ام رو توی سینه‌اش کوبیدم؛ با نگاهِ وحشیم به عمقِ چشم‌هاش نگاه کردم و توی صورتش تشر زدم: - نمیرسی! یک قدم جلو اومده‌ام رو عقب رفتم؛ همچنان بهم خیره بود، خیلی عمیق! بی‌حوصله و عصبی صندلی عقب رفته‌ام رو جلو فرستادم؛ بند کیفم رو روی شونه‌ام انداختم و برخلاف میلم باز سمت سرافراز برگشتم. - خوش نگذشت سرافراز، مرسی بابت دعوتت! دیگه نبینمت. و بی‌توجه به لبخندِ کجش از مکان بیرون زدم! هوای خنک بیرون هم نمی‌تونست آتیشی رو که از لحظه‌ی نشستن روبه‌روش توی سینه‌ام افتاده بود خاموش کنه! با حرص در ماشین رو باز کردم و محکم پشت سرم کوبیدم. کل این قرار مسخره تقصیر اردلان بود! باز هم تصمیم گرفته بود به جای من برای زندگیم تصمیم بگیرد. زندگی‌ای که هیچوقت توش نقش مفیدی نداشت و برای من فقط یه آدم اضافه بود! سوئیچ رو چرخوندم و ماشین با صدای غرش موتور روشن شد. ـ لعنت بهت اردلان… پام رو روی پدال فشار دادم؛ ماشین با شتاب از جای خودش کنده شد! خیابون‌ها یکی‌یکی پشت سرم جا می‌موندن و من حتی حوصله‌ی نگاه کردن به چراغ قرمزها رو هم نداشتم. انگشت‌هام دور فرمون اونقدر محکم شده بودن که بند بندشون سفید شده بود! تصویر سالارِ لعنتی دوباره جلوی چشمم اومد! اون لبخند، اون آرامش اعصاب‌ خردکن، و از همه بدتر اطمینانی که انگار فکر می‌کرد می‌تونه بعد از تموم اون اتفاقات من رو مجبور به پذیرفتن خودش کنه! با عصبانیت زیر لب گفتم: ـ خوابش و ببینی… سرعتم رو بیشتر کردم. امشب فقط از یک نفر متنفر نبودم؛ از اردلان هم به همون اندازه متنفر بودم؛ شاید حتی بیشتر! هربار تلاش میکردم حالم رو نسبت بهش خوب کنم باز گند میزد به همه چیز!
  4. درود عزیز

    اگه دوست داری رمان‌بان بشی با من در میون بذار

    1. nafas.shahpori

      nafas.shahpori

      درود عزیزم ممنون میشم راهنماییم کنید

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      توی گروه نظارت ادت میکنم قشنگم، همونجا راهنمایی‌های لازم رو میگم برات

  5. @H.DNR درود مجدد عزیزکم ناظر جدید شما @فاطیما هاشمی ✨
  6. درود عزیزکم ناظرت خودم هستم توی گروه ادت میکنم✨
  7. (پارت هشتاد و دوم) صریح گفته بود؛ آنقدر صریح که انگار مردن برایشان یک کار روزمره و نرمال است! اضطرابش بیشتر شد و گفت: - نه، دستش تیر خورده؛ ولی حالش خوب نیست! متین من چیکارکنم؟ استرسِ بسیارِ لیلی را از پشت تلفن هم فهمیده بود؛ سریعاً کت چرمش را روی تیشرتش تن زد و سوییچ ماشینش را از روی میز برداشت. - نگران نباش لیلی جون من زود خودم و میرسونم؛ به دکترش میگم سریعاً بیاد اونجا! لازم نیست بترسی باشه؟ با بغض سر تکان داد و باشه‌ای آرام بر زبان آورد؛ تلفن را قطع کرد و آرام توی جیبش گذاشت… گلوله خوردن آنقدر برایشان نرمال بود که دکتر خصوصی داشتند؟ اصلا این کار قانونی بود؟ در دل به حماقتش خندید؛ مگر گلوله زدن و گلوله خوردن قانونی بود که دکتر مخفی داشتن قانونی باشد؟ معراج از قانون سر در نمی‌آورد؛ کاملاً مشخص بود! آرام کنارش نشست و سعی کرد به تابلوها نگاه نکند؛ شالش غرق در خون روی مبل رها شده بود و معراج با شنیدن صدای قدم‌های لیلی میان پلک‌هایش را قدری باز کرده بود. شالش را برداشت و بی‌توجه به خونی شدنِ دستانش سعی کرد دسته‌هایش را دور تا دور بازوی معراج بپیچاند؛ آرام گره‌اش زد و خوب حواسش بود که با یک گره‌ی محکم به معراج دردِ بیشتری وارد نکند! نگاه معراج در حین تمام این لحظات مستقیماً روی لیلی بود؛ با سر کج شده‌اش روی شانه به دخترکی نگاه میکرد که با نهایت نگرانی شال روی سرش را دور بازوی زخمی او می‌بست و با چشمان خارق‌العاده‌اش نگران به معراج و دست زخمش نگاه میکرد. زنگ خانه به صدا در آمد و تمرکزشان برهم ریخت؛ نگاهشان از یکدیگر جدا شد و لیلی سریعاً از جا برخاست. معراج با اخم گفت: - به کسی زنگ زدی؟ نخستین بار بود که معراج با اخم مقابلش حرف میزد؛ سر تکان داد: - زنگ زدم به متین؛ چاره‌ای نداشتم! کلافه چشم بست و لیلی درب را برای متین باز کرد؛ دخترک سریعاً داخل آمد و نفس زنان از کنار لیلی گذر کرد. مرد مسن با عینک روی چشمش با کیف بزرگ توی دستش پشت سر متین داخل آمد. - بیاین داخل عمو رحیم، اونجاست. به مبل اشاره کرد و معراج کلافه نگاهی میانشان چرخاند؛ متین بی‌توجه به او اول سوی لیلی بازگشت و با دیدن حال و روزش قدری یکه خورد! - لیلی جون خوبی؟ نترس عزیزم. لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد و صادقانه گفت: - خیلی ترسیدم!
  8. هانی بانو

    یکیشو انتخاب کن!

    هیچکدوم😭 موی کوتاه یا بلند؟
  9. (پارت هشتاد و یکم) از ماشین پیاده شد و بی‌توجه به سیاهی رفتن چشم‌هایش چند قدم جلو رفت؛ انگشتان لیلی از فرط ترس از دور بازویش جدا نمیشدند و معراج بی‌اعتراض جلو میرفت! کلیدش را از جیب بیرون آورد و لیلی سریعاً در را باز کرد؛ پیش از معراج وارد خانه شد و همزمان با روشن شدن چراغ‌های خانه، تابلوهای کوچک و بزرگِ خودش روی دیوارهای خانه‌ی معراج مقابل چشمانش نقش بستند! زبان در دهانش سنگین شد و نگاه معراج هم عین لیلی میان تابلوها چرخید، اما دگر به آخر خط رسیده بود و میدانست که لیلی از علاقه‌ی بسیارش باخبر است! تلو تلو خوران جلو رفت و روی اولین مبل رها شد؛ دخترک آرام قدم برداشت و نگاه دورنگ و مبهوتش روی تابلوها چرخید… تمام طرح‌هایی که سرکلاسِ متین کشیده بود روی دیوارهای خانه‌ی پسرک بودند و حال دگر مطمئن شده بود که معراج عاشق‌تر از این حرف‌هاست. آب دهانش را محکم قورت داد و به معراج نگاه کرد؛ معراجی که با چشمانِ به خون نشسته و موهای آشفته‌اش روی مبل رها شده بود و دست خونی‌اش کم مانده بود تا مبل را خونی کند. قدری در خانه قدم زد و تلفنش را از جیب بیرون آورد؛ هنوز هم در تعجب تابلوها بود اما نگرانی از بابت معراج در اولویتش بود! بی‌فکر شماره‌ی متین را گرفت و طولی نکشید که صدای پر شورش در گوش لیلی پیچید: - سلام به روی ماهت! چطوری لیلی جون؟ نفسش را عمیق از سینه بیرون فرستاد و دستش را به کمرش زد؛ از همان فاصله به معراج با چشمان بسته نگاه کرد و سعی کرد قدری آرام و بی‌استرس حرف بزند. - سلام عزیزم، ممنون خودت خوبی؟ صدای متین برخلاف لیلی کاملا پر انرژی بود. - قربونت برم؛ چیزی شده لیلی جون؟ لب‌هایش را روی یکدیگر فشرد؛ باید میگفت، میگفت تا چاره‌ای برای درد معراج پیدا کنند! - متین جان حقیقتش یه اتفاقی افتاده، نمیخوام نگرانتون کنم! متین پشت تلفن سکوت کرد و لیلی با مکثی کوتاه گفت: - معراج… یعنی برادرتون، تیر خورده! من آوردمش خونه‌ی خودش چون قبول نکرد ببرمش بیمارستان، وضعیتش خوب نیست خونریزیش زیاده! چشمان متین پشت تلفن گرد شد و سریعاً از جایش برخاست؛ نمیدانست از بابت صمیمیت بینشان تعجب کند یا حال و روز افتضاحِ معراج! با عجله گفت: - کجاش تیر خورده؟ نمیمیره، نه؟
  10. (پارت هشتادم) اخم‌هایش درهم رفت و همانطور بی‌حال دست لیلی را پس زد؛ از ناتوانی متنفر بود! قرار نبود بخاطر یک زخم مقابل لیلی خودش را ببازد. - درد ندارم… لیلی اما فرصت اعتراض به او نداد؛ با تمرکزی که بر رانندگی و مقابلش داشت با دست دیگرش شال را روی زخم دست معراج فشرد و چهره‌ی پسرک از درد جمع شد! - آخ! ناخواسته نگاهش کرد و معراج دستش را روی شال گذاشت؛ میان درد بسیار و حال بدش انگشتانش با انگشتانِ یخ زده‌ی لیلیِ مضطرب برخورد کرد و حتی همین برخوردهای کوچک‌ هم حالش را خوب میکرد… - باید بریم دکتر، توروخدا نه نیار! چشمانش را بست و شال را بیشتر روی زخم فشار داد؛ دستان لیلی باز سوی فرمان بازگشتند و معراج پاسخ داد: - من و ببر خونه. چشمانش گرد شدند و مستقیم به معراج و چشمان بسته‌اش نگاه کرد. - چی؟ با گلوله‌ی توی دستت میخوای بری خونه که چی بشه؟ از فرط نگرانی به اوج صمیمیت رسیده بودند! لیلی فقط نگران معراج و حال و روزش بود و هیچ تمرکزی روی جمع بستن یا نبستن در جملاتش نداشت. - با گلوله‌ی توی دستم بریم بیمارستان که پلیس بریزه رو سر جفتمون؟ انگشتانش دور فرمان قفل شدند و دلواپس به معراج نگاه کرد؛ پریشان بود و دلش میخواست از فرط سراسیمگی فریاد بزند! موهایش پریشان روی شانه‌هایش رها بودند و چشمان دورنگش نگران به معراج نگاه میکردند. اگر وضعیتشان نرمال بود برای این موقعیت جان میداد اما فعلاً داشت برای ضعفِ درد دستش جان میداد! سکوت میانشان مجدداً با صدای نگران لیلی شکسته شد: - خیلی خب، کجا برم؟ همچنان ناراضی بود اما دگر جسارت مخالفت نداشت؛ خودش هم خوب میدانست اگر پایشان به بیمارستان باز شود دردسری بزرگتر بر سرشان آوار میشود اما معراج هم بالاخره باید گلوله‌ی دستش را بیرون می‌آورد، نه؟ آدرس را از زیر زبانِ معراج پریشان با چشم‌های بسته بیرون کشید و مقابل خانه از حرکت ایستاد؛ چشمان معراج دگر نایِ باز ماندن نداشتند و خونش رنگِ سبز ِشال را هم گلگون کرده بود! پیاده شد و ماشین را دور زد؛ دستانش میلرزید و اضطراب تمام جانش را گرفته بود. دربِ سمت معراج را با احتیاط باز کرد و بازویش را در دست گرفت؛ تنش گُر گرفته بود و خوب میفهمید که پسرک دگر جان راه رفتن هم ندارد اما سعی داشت به ظاهر خودش را خوب نشان دهد!
  11. (پارت هفتاد و نهم) جمع نبسته بود! لعنتی، جمع نبسته بود! در اوجِ درد عین دیوانه‌ها لبخند زد و لیلی کم مانده بود از ترس به سک سکه بیوفتد. به قطرات خونی که از نوک انگشتانش پایین می‌آمدند نگاه کرد و برخوردِ آرام دستش با بازوی زخمی معراج، مثل یک علاجِ ناگهانی و عجیب دردِ دستش را آرام کرد! معراج به دکتر رحیم و دارو و آمپول‌هایش احتیاجی نداشت؛ درمان دردهایش مقابلش ایستاده بود. - داره از دستت خون میچکه… چرا آخه؟ نگاه مبهوت و ترسیده‌اش بالا آمد و نوک انگشتانش روی بازوی معراج لغزیدند؛ ترسیده بود و حق داشت! چشمان معراج کاسه‌ی خون بودند و با دستِ کاملاً خونی شده‌اش حتی تعادل درست حسابی هم نداشت. نگاهش میان پسرک و ماشین تکه پاره شده میچرخید و علامت سوال‌ها در سرش بیشتر و بیشتر میشدند؛ معراج بالاخره به حرف آمد: - من خوبم… مقابل چشمانش سیاه شد و تعادلش را از دست داد؛ دو قدم عقب رفت و لیلی وحشت‌زده بازویش را محکم در دست گرفت! - بشین توی ماشین؛ تروخدا بشین! باید بریم دکتر… وای خدایا چه غلطی کنم؟ حالش از خودش به هم میخورد! با کارهای احمقانه‌اش حال لیلی را برهم ریخته بود. دخترک بخاطر زخم بازوی معراج به این حال و روز افتاده بود! - دکتر نمیشه! نگاه ترسیده‌اش بین چشمان معراج چرخید و با ترس و تردید گفت: - جای گلوله‌ست؟ نگاه معراج بی‌حرف پایین افتاد و نفسِ لیلی سنگین از سینه‌اش خارج شد! سریعاً با یک دستِ بند شده به بازوی معراج درب سوی شاگردِ ماشین را باز کرد و سعی کرد معراج را داخل ماشین بنشاند. - اینطوری که نمیشه! داره خون میره ازت. بشین تا یه خاکی توی سرم بریزم! معراج داخل ماشین نشست و لیلی با سرعتِ بالا ماشین را دور زد. پشت فرمان نشست و معراج با سر تکیه داده به صندلی آرام گفت: - رانندگی بلدی؟ پیش از آنکه پاسخ معراج را دهد با یک تیک‌آف سریع ماشین را به حرکت در آورد و حین راندنِ ماشین نگاه نگرانش را بین جاده و چهره‌ی معراج چرخاند. - بلد هم نباشم مجبورم بشینم! سرش را به شیشه‌ تکیه داد و جلوی بسته شدن پلک‌هایش را گرفت؛ به لیلی حین رانندگی نگاه میکرد و از دست دادن چنین صحنه‌ای مقابل چشمانش اوجِ حماقت بود! بی‌آنکه نگاهش را از مقابل بگیرد با یک دست شالش را از دور گردنش بیرون آورد و سوی معراج گرفت؛ نگاه پسرک بین سراسیمگیِ لیلی و شال صدری رنگ میان انگشتانش چرخید و لیلی تشر زد: - فشار بده روی زخمت!
  12. خانوم گرافیست خاک‌زاد چرا پوستر ندارهههههههه 

    1. غـزل

      غـزل

      چون خانوم گرافیست محدودههه😭🤣

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      فلک زده🤣🤣🤣

    3. غـزل

      غـزل

      درد و نفریییییین

  13. (پارت هفتاد و هشتم) عرشیا رادمان را بلند کرد و جهان پرسید: - پس تو چی معراج؟ آب دهانش را قورت داد و سمت ماشین رفت؛ ماشینش با شیشه‌های ریخته شده و تنه‌ی گلوله خورده‌اش. - من خوبم جهان، باید برم جایی! جهان اما به این زودی قانع نمیشد؛ اگر رادمان تیر خورده بود و باید نزد دکتر میرفت، پس معراج هم زخمی بود و نیاز به دکتر داشت! - معراج زخمی شدی… میان حرفش پرید: - میگم خوبم جهان! فقط دستم زخمی شده، نمیمیرم نترس. خوب میدید که پارچه‌ی پیرهن مردانه‌ی مشکی رنگش آغشته به خون به بازویش چسبیده و خون‌ریزی‌اش زیاد است، اما اگر معراج «نه» میگفت آنها جرعت مخالفت نداشتند! پشت ماشین نشست و اسلحه را در داشبورد رها کرد؛ بازویش میسوخت و مقابل چشمانش سیاهی میرفت اما تلاشی برای دکتر رفتن نمیکرد! حس میکرد دگر دلیلی برای ادامه و انگیزه‌ای برای زندگی ندارد، پس اگر قدری از بازویش خون میرفت و درد میکشید به جایی بر نمی‌خورد، می‌خورد؟ ماشین را روشن کرد و فرمان را چرخاند؛ مقابل چهره‌ی جهان از حرکت ایستاد و از میان خرده شیشه‌های شکسته‌ی پنجره‌ی ماشین خطاب به پسرک تأکید کرد: - حواستون و جمع کنید زنده نباشن؛ در ضمن، متوجه بشید کارِ کیه! کیه که تونسته با چنین جرعتی اینطوری رو سرمون آوار بشه. جهان برایش سر تکان داد و معراج با یک تیک‌آف از آنجا دور شد. محل آزمایشگاه تا مقصد را با نهایت حواس‌پرتی راند و شانس آورده بود که با وجود حال و روز افتضاحش خودش را سالم به آنجا رسانده بود! ماشین تکه پاره شده با اثرات گلوله و شیشه‌های شکسته را مقابل تابلوی بزرگ «آموزشگاه هنر خورشید» نگه داشت و پیاده شد؛ تلو تلو می‌خورد و تابلو مقابل چشمانش برق میزد… معراج و لیلی مثل دو قطب مخالف یکدیگر بودند! معراج با بازوی خونی و اسلحه‌ی در داشبوردش مقابل آموزشگاهِ رنگارنگ با فضای زیبای ِ لیلی ایستاده بود؛ میخواست با نهایت خودخواهی زندگی رنگیِ دخترک را غرق در تاریکیِ خودش بکند؟ چند قدم جلو رفت و مقابل آموزشگاه ایستاد؛ سرش بالا و نگاه به خون نشسته‌اش مستقیم روی تابلو بود! درب بسته‌ی آموزشگاه اما به او دهن کجی میکرد و حال با این اوضاع خراب، تنها دیدن لیلی حالش را خوب میکرد. چند قطره‌ی خون از روی بازویش پایین آمد و از نوک انگشتانش بر زمین چکید؛ حالش هیچ خوب نبود و گلوله‌ی لعنتی هرچه زودتر باید از دستش بیرون می‌آمد! ناخودآگاه تلو تلو خورد و عقب رفتنش با هین گفتنِ ناگهانی لیلی هماهنگ شد! نگاه سرخش سمت دخترک برگشت و لیلی با نهایت بُهت به معراج و حال و وضع خرابش نگاه میکرد! چشمان دورنگش در اوج ناباوری روی بازوی گلوله خورده‌ی معراج نشست و بی‌فکر دستش را جلو آورد. - ز…زخمی شدی!
  14. عزیزدلم از این به بعد ناظر رمانت ایشونه @آرام

    توی گروهش عضو میشی تاپیکت رو براش بفرست تا چک کنه

  15. رنگ جدید مبارک عزیزمم🥹

    1. زینب چرمگر

      زینب چرمگر

      مرسی عزیزم ❤️❤️

  16. در یه حرکتِ غافلگیرکننده آزموده رو تموم کردم!

    دیگه قرارنیست به هانیه بگم (تروخدا بیا پیامای متفرقه رو از توی تاپیکم حذف کن)😭🤣🤣

    جداییییی از ویانا و نامدار برام سختههه ولی در عوضش میرم که سلام کنم به شخصیتای رمانای جدید

    ایشالا از فردا رو به تو، پشت به او ویو میخوره😂

  17. درود عزیزم ایرادی نداره یکم صبر کنی؟ تا ناظر جدیدم آموزش ببینه
  18. درود قشنگم ناظر جدید شما ایشونه @rogaye26 

    میتونی از گروه ناظرِ قبلیت لفت بدی و از این به بعد نظارتت با رقیه جانه💋

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      مرسی عزیزمم🩷

  19. سلام قشنگم خیلیی عذرمیخوام بابت تأخیر🩷 ناظر شما: @rogaye26
  20. سلام هانیه جانم میشه یه کاری برام بکنی؟

    اگه ایرادی نداره میخوام پوستر آزمند رو روی سایت اصلی برام عوض کنی 

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام قشنگ من

      پوستر جدیدو برام بفرست

    2. هانی بانو

      هانی بانو

      سپاسگذارم قشنگممم

      q364874_IMG_7710.jpeg

       

  21. قشنگم ایرادی نداره یکم صبر کنی؟🥲 دارم به ناظرای جدید آموزش میدم تا آخرهفته یه ناظر جدید برات درنظر میگیرم
  22. رنگ جدید مبارک قشنگمم💙

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      مرسی عزیز دلمممم💖❤️

×
×
  • اضافه کردن...